فریبا وفی و بعد از پایان

+0 به یه ن

دو هفته پیش رفتیم به شهر کتاب و من همه کتاب های خانم فریبا وفی را یک جا خریدم. عجب نویسنده ای است این همشهری ما. معتاد کتاب هایش شده ام. تا یکی را تمام می کنم دیگری را در دست می گیرم. همه اش  دنبال فراغتی هستم که بروم سراغ نوشته هایش. یادتان هست نوشتم ما خانم های آذربایجانی ایرانی نیاز داریم خود قلم و یا دوربین در دست بگیریم و چهره خود را چنان ترسیم کنیم که انگار آینه ای جلویمان گرفته شده؟ خانم فریبا وفی دقیقا همین کار کرده. و چه هنرمندانه کرده. انتقاد هایش صریح اما به دور از اغراق و سیاه نمایی هست. در نتیجه ادم به خودش می گیرد و تامل می کند. آن قدر خوشم آمد که بعد از این همه سال هوس مشق نوشتن کردم!!!  در زیر مشق مرا از کتاب بعد از پایان او می خوانید. این داستان در تبریز می گذرد و به نیکویی لایه های اجتماعی مختلف آن را تجزیه و تحلیل می کند:
....
بابا کتاب را دید. خوشش می آمد کتاب ورق بزند. کتاب آشپزی فاطمه را هم می گرفت
 ورق می زد. این کار حس روشنفکری بهش می داد. گفت این کتاب از کجا آمده. گفتم فامیل دور نسرین داده. بعد هم حرفی که گفته بوذ نقل کردم. نمی شد نگویم. هیجان زده بودم از آن حرف ها. بابا از عصبانیت سرخ شد. گفت بهش می گفتی "اوش بابا". بعد گفت سیمون پودووار را می خواهی چه کار. خودمان مگر زن قهرمان کم داریم. بابا یک عالم قهرمان توی کله اش داشت. گفتم مثلا کی؟ گفت مثلا زینب پاشا. مامان از توی آشپزخانه صدایش را بلند کرد. مغز این دختر را با این چیزها پر نکن. فاطمه به فارسی گفت همین جوری هم مخش تاب دارد. با پررویی زل زد به من که اعتنا نکردم و ترجمه اش می شد قابل نیستی جوابت را بدهم. بابا رو به آشپزخانه داد زد که بگذارم بشود مثل شماها پرنده کور؟....

..... تحقیر شده  و عصبانی به خانه رفتم. چرا هیچ چیز بلد نبودم. چرا هیچ کس مرا جان یا عزیز صدا نمی زد. چرا کسی نمی گفت چی بپوشم. دیگر پز دادن به لباس های مدل گدایی ناممکن شده بود. مامان طوری که بابا هم بشنود گفت چون لیاقت نداریم. داد زدم. چرا آنها دارند و ما نداریم. فاطمه به فارسی گفت ما داریم تو نداری. بابا با لحن نرم و معلم مآبانه اش گفت رویا خانوم گفتیم بروی کارکنی یک خرده وارد اجتماع بشوی نگفتیم هر رور بیایی زندگی یک عده بی درد بی عاطفه را به رخ ما بکشی. گفتم آنها همه شان کار می کنند. مامان گفت لیاقت هم دارند. در را پشت سرم کوبیدم رفتم بیرون. خسته شده بودم از مامان که دنیا را فقط با چند کلمه توضیح می داد و فاطمه که خودش را مرکز عالم می دانست و بابا که هر چیزی دا که دوست نداشت انکار می کرد و...

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

IPP15

+0 به یه ن

در آخر شهریور و اول مهر سال آینده همایش بین المللی دیگری روی موضوع فیزیک نوترینو ماده تاریک و فیزیک-بی در پژوهشکده فیزیک برگزار خواهیم کرد. فرم ثبت نام و اطلاعات بیشتر در این سایت قابل دسترس هست.

سال نو پیشاپیش مبارک باد!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مصاحبه من در آی-سی-تی-پی

+0 به یه ن

لینک مصاحبه من در آی-سی-تی-پی

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سخنی در مورد فیلم خان چوپان

+0 به یه ن

دیشب بالاخره فرصت کردیم تا فیلم خان چوپان را تماشا کنیم. فیلم قشنگی هست. به دیدنش می ارزد. از تماشای آن  لذت بردیم و خندیدیم. آهنگ های زیبا ی آذری زینت بخش آن بودند. مناظر زیبای روستایی و لباس های رنگارنگ محلی چشم نواز بودند. خلاصه  فیلم ببیننده را به حال و هوای دیگری می برد.
در زیر می خواهم فیلم را اندکی نقد کنم. باشد که در آینده شاهد ساخته شدن فیلم هایی با کیفیت بهتر به زبان ترکی آذربایجانی باشیم.
داستان فیلم برعکس آن چه که من ابتدا گمان کرده بودم داستان عشقی خان چوبان و سارا نبود!  راستش داستان فیلم خیلی قدیمی و اصیل نبود. فکر کنم از مخلوط کردن داستان های آرشین مال آلان، مشدی عباد، سارا و خان چوبان و همچنین فیلم های صمد با بازی  پرویز صیاد در دهه چهل و پنجاه این داستان را ساخته بودند. حتی تکیه کلام های آنها را تکرار می کردند: به حرف های مشدی عباد که مستقیم ارجاع دادند. "ایکی باشلی قوووم" را از آرشین مالاآلان به عاریت گرفته بودند و "هیشکی نمی تونه مثل موو...." را هم از  فیلم های فارسی صمد به ترکی ترجمه کرده بودند!  البته ما که سالهاست حسرت به دل دیدن چنین فیلمی بودیم از همین داستان التقاطی هم لذت بردیم اما در آینده که  دیگه  ان شالله این عطش با آمدن فیلم های متعدد به زبان مادری مان از بین خواهد رفت با این جور داستان ها راضی نخواهیم شد! بهتره فیلم سازان یا بروند به سراغ داستان ها و افسانه های اصیل که تعدادشان -شکر خدا- بسیار زیاد هست یا هم یک داستان اصیل به روز بسازند.
هرچه قدر در انتخاب ماهنی ها و آهنگ های فولکلریک سلیقه به خرج داده بودند در گرته برداری از ضرب المثل ها ی فارسی و ترجمه تحت اللفظی آنها به ترکی کج سلیقگی به خرج داده بودند. ما که   ضرب المثل و اصطلاح به زبان ترکی کم نداریم. از اونها استفاده می کردند بیشتر به دل می نشست. همین طور در مورد فعل ها. فعل های زبان ترکی بسیار غنی هستند. از غنای افعال ترکی در دیالوگ ها بهره کافی گرفته نشده بود. این نوع ترکی حرف زدن با این افعال ترکیبی  بعد از رواج رادیو و تلویزیون در مناطق ترک نشین ایران باب شده. زمانی که داستان فیلم در آن می گذشت مردم ترک زبان این گونه سخن نمی گفتند.  همین طور  زیر نویس فارسی فیلم هم تعریفی نداشت. حتی غلط های املایی داشت. مثلا نوشته بودند "جرعت"!  ترکی و فارسی هر دو را پاس بداریم و در نگارش و تکلم به آنها بی مبالاتی نکنیم!
فیلم به لحاظ تاریخی هم ایراد زیاد داشت که در این نقد مفصل به آنها پرداخته شده و به نقد آماتوری من دیگه نیازی نیست.
فیلم مثل یک فانتزی شروع شد. خان و جامعه روستایی مهربون تر و نرمخو تر و لطیف تر از آن چه که در واقعیت بوده اند نشان داده شد. حتی برادر "شر" عروس (پسر خان) هم خیلی خشن نبود. رقیب عشقی خیلی نرم و متمدنانه  تر از ان چه که از یک پسر خان مطلق العنان انتظار داریم  عمل کرد. خان خیلی ناز زنها را می خرید.  خیلی در مقابل جواب منفی  یک زن بیوه  از طبقه رعیت صبوری نشان می داد. دخترش برای چیزی که حق می دانست به پدر جواب پس می داد و او هم با نرمی و مهربونی جوابش می داد!  در واقعیت جامعه خان و رعیت این قدر ها متمدنانه و کم خشونت نبود! در واقع فیلمساز از خشونت ها و از نگاه های تندروانه طبقاتی و زن ستیز فاکتور گرفته بود که خوشایند من و شما به عنوان  بیننده امروزی باشد.  زن ستیزی کاراکتر های فیلم  به اندازه ی جامعه امروزی سنتی بود نه به اندازه یک جامعه خان و رعیتی در دوران گذشته.  به نظر من فیلمساز کار خوبی کرده بود! اون دوره هر چه بوده تموم شده. پس لازم نیست من و شما با یادآوری زشتی ها و خشونت های دوره ی خان ها و فئودال ها اوقاتمان را تلخ کنیم. در دوران خودمان واقعیت های تلخ به اندازه کافی زیاد هستند. اما ای کاش پایان بندی فیلم هم با پایانی خوش  فانتزی گونه خاتمه می یافت. هرچند در واقعیت امیدی بر آن نبود. اما فیلم یک فانتزی بود نه یک فیلم واقعگرایانه.  این همه که از مشدی عباد تقلید کرده بودند! آخرش هم از آن تقلید می کردند و دل به دلدار می رسید و به خوبی و خوشی سالها باهم زندگی می کردند .ما هم با دیدن پایان فیلم مشعوف می شدیم دیگه! الکی مثلا .....
به نظرمن اگر نقش خان چوبان را برادر دختر بازی می کرد  و نقش برادر دختر را هنرپیشه خان  برعهده می گرفت باورپذیرتر می شد! یک مقدار بعید به نظر می  که دختر خان که چنین پدر و برادری را به عنوان مرد در اطرافش دیده  با  چند نگاه از دور دل به مردی با تیپ و body languageخان چوبان بدهد! یک کمی خوش تیپ تر و موقرترش می کردند  باور پذیرتر می شد!
همه اینها به کنار ! نفس ساختن این فیلم قدمی مبارک بود. امیدوارم از این پس، هر سال دو سه فیلم از این نوع ولی با کیفیت بهتر ساخته شود. فقط هم به  گذشته ها نپردازند. جامعه شهری و روستایی امروزین مسایل خیلی زیادی دارد که امیدوارم در پرده سینماها مطرح شود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نقش اکبر عبدی در فیلم خواب زده ها

+0 به یه ن

در فیلم خواب زده ها هم که به تازگی دی-وی-دی اش به بازار اومده اکبر عبدی نقش دو خواهر ترک را بازی می کنه. یکی زن سنتی هست و دیگری یک خانم سوسیته
Society woman.
نظرتون در باره این نقش ها چی هست؟
در گذشته کمتر چهره زن ترک ایرانی را در سیتما می دیدیم. قصد دارم از این پس هر وقت فیلمی دیدم که در آن نقش زن ترک ایرانی نشان داده شده است در این وبلاگ درباره اش مطلبی بنویسم و درباره اش بحث کنیم

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فیلم سینمایی خان چوبان

+0 به یه ن

مژده: فیلم سینمایی خان چوبان (داستان همان سارایی که خود را  به خاطر عشق غرق می کند) به بازار آمده. به زبان ترکی آذربایجانی با زیر نویس فارسی است.
ما دی-وی-دی اش را  خریدیم اما هنوز فرصت نشده که آن را تماشا کنیم.
سرفرصت تماشایش می کنم و در باره اش مفصل می نویسم.
البته همان طوری که می دانید من شدیدا  مخالفم از این که یک اقدام خودآزارانه از هر جنس -به خصوص از نوع خودکشی- سمبل عشق قلمداد شود. قبلا نظرم را در مورد داستان گفته ام.
اما ساخت یک فیلم سینمایی را به زبان مادری و درباره عشق اتفاق بسیار مبارکی می دانم. امیدوارم ادامه پیدا کند و بعد از پرداختن به اسطوره ها و افسانه ها نوبت به ساخت فیلم به زبان ترکی در مورد عشق واقع گرایانه امروزی برسد. به موضوع عشق چنان پرداخته شود که به درد زن و مرد امروزی بخورد. عشق زمینی زن و مرد راهی است به سوی کمال و بالندگی.
خوشحال می شوم نظرات شما را در مورد فیلم و داستان بخوانم. همین طور در مورد عشق به طور کلی.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مجله فیزیک روز

+0 به یه ن

مجله فیزیک روز مجله ای است ترویجی که به زبان ساده و غیر تکنیکی نوشته می شه و برای عموم قابل فهم هست. به طور رایگان در این سایت موجود هست. انجمن فیزیک ایران آن را منتشر می کنه.  من هم چند تا در این مجله مقاله دارم:
ماده تاریک

واپاشی دوبتای بدون نوترینو

جایزه آی-سی-تی-پی

فیلم مراسم جایزه در آی-سی-تی-پی و سخنرانی من در مراسم پنچاهمین سالگرد تاسیس آی-سی-تی-پی هم اینجا و اینجا قابل دسترس  است.

باز می خواهم برای مدتی  این وبلاگ را ببندم تا وقتی که دغدغه دیگری به ذهنم برسد که بخواهم اینجا به آن بپردازم.  فعلا خداحافظ
پی نوشت: اگر خدای ناکرده یه وقت  احساس پوچی به شما دست داد به این سری یادداشت های من نگاهی بیاندازید شاید کمک تان کرد. به خصوص این نوشته.  اون موقع برخی آن نوشته را کج فهمیدند. برای روشن شدن منظورم می گویم نکته ای که در آن بود چیزی نبود جز توکل.
به خدا می سپارمتان

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آدی بودی در عصر وایبر

+0 به یه ن

اواخر دهه شصت دور دور اوشین بود. در نیمه دوم دهه هفتاد دور دور روزنامه ها و روز نامه نگاران بود. بعدش وبلاگ نویسی دور گرفت و تدریجا به نفع فیس بوک کنار رفت. الان هم دور دور جوک است. اون هم بیشتر از نوع وایبری. این هم یک دوره ای است که می گذره. بد دوره ای هم نیست. دست کم -الکی هم که شده- می خندیم! حالا خیلی ها ازش انتقاد می کنند اما شرط می بندم بعد این که این دوره  گذشت  حسرتش را می خورند. همین طور که حسرت دوره های قبلی را خوردند!
به هر حال چه خوشمان بیاید و چه نیاید این موج هست و با  خوش-آمد و -نیامد ما هم فروکش نمی کند! تنها زمانی که انرژی این موج تحلیل رفت فروکش خواهد کرد. کاری که از دست ما  علی الاصول بر می آید آن هست که این رسانه همه گیر را کمی خوشایند تر کنیم. در نوشته قبلی ام از تجربه موفق اصفهانی ها  در این زمینه نوشتم. حالا می خواهم  پیشنهادی بدهم. ببینید! جوک های ترکی و یا جوک های غضنفری را که شنیده اید.  همه شما می دانید چه صفتی را به ما ترک ها  نسبت می دهند.  دیگه نیاز به تکرار و توضیح و توصیف  ندارد. اما چیزی که می خواهم بگویم این هست که می توان جوک هایی ساخت که همین نسبت را تبدیل به یک خاصیت قهرمانانه می کند!
به طور دقیق تر این هست پیشنهاداین جانب: می شود شخصیت جوک ساخت که از بس خوش قلب و به قول امروزی ها مثبت اندیش هست بقیه می خواهند مرتب او را دست بیاندازند یا سرش کلاه بذارند. دانش و هوش ریاضی و توانمندی مدیریتی و ادبیات و... این شخص بالاست اما چون خود خیلی پاک هست باور نمی کند بقیه جز این باشند. در نتیجه بقیه می خواهند سو استفاده کنند. بعد ماجراها پیش می آید اما سادگی و در عین حال زرنگی این طرف باعث می شود همه چیز به خوبی و خوشی به سر آید. سادگی او به او تهور و شجاعت زیادی داده که او را قادر می سازد غیر ممکن ها را ممکن سازد!
داشتم فکر می کردم که چنین شخصیت خیالی ای بپرورانم که دیدم حاضر و آماده موجود است: آدی و بودی. پدر بزرگ و مادربزرگ ساده دل  و عاشق و معشوق قصه های آذربایجانی که از قدیم برای ما به ارث مانده. داستان های آدی و بودی بسیار زیاد هستند. در هر خانواده ای دو سه تا از آنها گفته می شود. یکی از این داستان ها را صمد بهرنگی مکتوب کرده. به همین دلیل در جاهای دیگر ایران هم ناشناخته نیستند. پس جا انداختن این دو به عنوان قهرمانان جوک ها چندان سخت نخواهد بود. می توان آدی و بودی را به زمان حاضر آورد. به عصر اینترنت و وایبر. می شه از زبان آنها انتقاد کرد. مثلا آدی و بودی هر نابسامانی را با مثبت اندیشی خود چنان تعبیر می کنند که خنده دار می شود. در عین حال به طور دو پهلو انتقادات  از زبان آدی و بودی بیان می شود. شخصیت های خیلی مناسبی برای سوژه جوک شدن هستند. این دو با همین سادگی می توانند غضنفر را از صحنه جوک ایران به در کنند. خیلی باریشه تر ازغضنفرند. خدا می دونه چند صد سال قدمت و ریشه  دارند.من شما را به ذوق آزمایی در ساختن جوک های آدی و بودی دعوت می کنم. حالا به طور نقد این را داشته باشید:
خبرنگار: خانم بودی! به شما تبریک می گویم! شما اورست را فتح کردید. این اولین بار هست که یک مادربزرگ با سن شما دست به چنین کاری می زند. انگیزه شما چه بود.
بودی: انگیزه منگیزه بیلمیرم. گئتدیم کهلیک اوتی بیچم! (= انگیزه منگیزه حالیم نیست. رفتم کاکوتی بچینم!)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شوخی اصفهانی ها با خود

+0 به یه ن

بی آن که خودم در بحث شرکتی کنم چندین بار شاهد گفت  وگویی  با این مضمون از زبان افراد گوناگون بوده ام:
اولی: پس چه طور اصفهانی ها از این که جوک اصفهانی بگوییم ناراحت نمی شوند اما شما ترک ها حساسیت نشان می دهید؟!
دومی: آخه انصاف بدهید جوک های اصفهانی با جوک هایی که در مورد ترک ها و لرها گفته می شه قابل مقایسه هست؟! جوک های اصفهانی در واقع دارند برایشان نوشابه باز می کنند که خیلی باهوش و زرنگ و کاردرست هستند...

این گفت و گو پس ذهنم بود تا برحسب اتفاق برخی فیلمفارسی های 40 -50 سال پیش را دیدم. در این فیلم ها اصفهانی را هجو کرده بودند. همین موضوع "حسابگری" مضمون هجوهایشان بود اما به بدترین شکل.  حتی به من- با این که اصفهانی نیستم- برخورد از بس توهین آمیز بود! بدتر از اغلب جوک های لری و ترکی که امروز ساخته می شوند.  به مرور زمان خود اصفهانی ها سکان جوک هایی که در موردشان ساخته می شود به دست گرفته اند و همان صفت حسابگری را که به آنها نسبت داده می شود با تعبیر خوشایند زرنگی، باهوشی و  کاردرستی سوژه شوخی ها قرار داده اند. بد هم نشده برایشان! این نوع شوخی ها به جاذبه های توریستی شهرشان افزوده. توریست که می خواهد برود اصفهان می داند مجاز هست از این شوخی ها بکند و بخندد و بخنداند! طبعا توریست از رفتن به جایی که واهمه آن هست که مردمش از شوخی سو برداشت کنند و برآشوبند حذر می کند. نفع دومی هم که این نوع جوک ها برای اصفهانی ها داشته این هست: جوان اصفهانی که به تهران می آید در اثر تلقین این جوک ها و شوخی ها وظیفه خود می داند حواسش را جمع کند و زرنگ باشد. فرصت های خوب را از دست ندهد و... در اثر این هوشیاری معمولا خوب پیشرفت می کنند.

انصافا زِبر و زرنگ هستند که با خرد جمعی شان به  این راه حل برای مقابله با جوک های توهین آمیز رسیده اند. هر کدام از راه حل های زیر منتهی به شکست می شد:

1) مقابله با جوک های هجو آمیز از طریق پرخاش: اگر فردی که جوک را گفته بود پررو و بدجنس می بود با شنیدن پرخاش جری تر می شد. اگر فرد ساده دلی بود که بدون توجه به توهین آمیز بودن حرف تنها برای شوخی جوک را بیان کرده بود (اغلب هم از این جنسند) از واکنش پرخاشگرانه بر آشفته می شد و سعی می کرد ارتباطش را کم کند. این طوری آدم خیلی از دوستانش را از دست می دهد و خود منزوی می شود.  آنهایی هم که سیاست باز هستند وقتی می بینند کسی به جوکی حساسیتی دارد سر جلسات مهم سرنوشت ساز یا مسابقات و.... با علم کردن جوک ها می خواهند تعادل فکری طرف را به هم بریزند تا نتواند از تمام پتانسیل فکری خود بهره بگیرد.
خلاصه این روش بیشتر به ضرر شنونده جوک هجو آمیز تمام می شود تا به ضرر گوینده آن.
2) همراهی  و تکرار جوک ها: برخی برای این که نشان دهند خیلی "لارج" هستند خود نُقل مجلس می شوند و علیه قوم خود جوک های هجوآمیز می گویند. این بدترین راه مقابله هست! اولا حمایت و همدلی کسان خود را از دست می دهد. ثانیا  اثرات تلقین را نمی توان نادیده گرفت! کسانی که دایم خود را هجو می کند پس از اندکی واقعا زبون و پست می شوند.
3) خجالت دادن از طریق بذل و بخشش: این هم استراتژی خیلی بدی هست. به نظرمن یکی از علل ناکامی ما ایرانی ها این هست که -نمی دانم از کجا- در ذهن همنسلان مادربزرگ های ما کاشته شد که باید فرد زورگو و هتاک و .... را با خوبی بسیار "خجالت داد!" من تا به حال یک مورد هم ندیده ام که این "تز خجالت دادن از راه خوبی" به نتیجه برسد. خجالت که نمی کشند هیچ! بدتر لگد می پرانند!  اصلا چرا باید خوبی و بذل و بخشش را نثار هتاک و زورگو و زیاده خواه کنیم. این همه آدم نجیب دور و بر خود آدم هستند که نیازمند محبت هستند. در این کشور این همه پرورشگاه این همه خانه سالمندان این همه بنیاد خیریه  هست. اونها را فراموش کنیم  و باج بدهیم به آدمها ی زورگو و هتاک که متنبه شوند!؟
با بذل و بخشش نمی توانستند جلوی آن نوع جوک ها بایستند! لطف مکرر، وظیفه مسلم. بذل و بخشش به آن گونه افراد فقط آنها را متوقع می ساخت! 
4) نصیحت اخلاقی فرد هتاک: نصیحت علی الاصول چیز خوبی هست! اما همان طوری که می دانید ملزوماتی دارد. هرکسی نصیحت را نمی پذیرد! از هرکسی هم نصیحت پذیرفته نمی شود.  نصیحت اخلاقی فقط تا یک حدی برد دارد. هرچند به نظر من از برد و سودمندی آن نباید غافل بود.


به نظرم  هموطنان اصفهانی بهترین راه را برای مقابله برگرفته اند که کارساز هم بوده. همان محتوا  ("حسابگری") را گرفته اند اما رنگی قهرمانانه به آن داده اند. چون جامعه از قبل با این استریو تایپ بیگانه نبوده فوری رنگ قهرمانانه آن را جایگزین رنگ سطح پایین آن کرده.
پی نوشت: یک تبلیغی هم برای توریسم اسکو بکنم. اسکو شهر و شهرستانی است بسیار خوش منظره در نزدیکی تبریز با دیدنی های فراوان: کندوان روستا ی مجار نشین و.... از هموطنان -به خصوص هموطنان اصفهانی دعوت می شود از این شهر دیدن کنند.
 دست بالای دست بسیار است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رشد جزیره ای

+0 به یه ن

در گوشه و کنار ایران هستند آدم های بی ادعایی که دارند خوب کار می کنند. در حوزه کاری خودشان دستاوردهای ارزشمند دارند. اما مانند جزیره ای  هستند که موج های اقیانوس مهیبی که آنها را در بر گرفته دایم ساخته هایشان را ویران می سازد. اما آنها از نو شروع می کنند.
در یکی دو سال آینده-که چهره خشن فقر از یک سو و ثروت های بادآورده  ناشی از فساد اقتصادی از سوی دیگر و نتایج قیمت پایین نفت  رو بیشتر رو می نماید- احتمالا موج ها مهیب تر خواهند شد. امیدوارم جزیره ها بتوانند خود را حفظ کنند. بعد که موج ها فرونشستند ما شاهد سر برآوردن قاره ای امن از این جزیره های پراکنده خواهیم بود.
پس محکم بایستیم که موج ها نتوانند ویران کنند.

چند نکته عملی:
با موج در افتادن موجب شکستن و ویرانی بیشتر می شود. با درایت به موج های مخرب جاخالی بدهیم. خیال شوالیه گری دون کیشوت وار را از سر بیرون کنیم

همراه موج شدن به امید مهارکردن آن هم امیدی ناحاصل هست. کسی که  همراه موج می  شود به قدرت تخریبی آن می افزاید.

شبکه سازی (ایجاد پل بین جزیره ها) راه بقاست.

هرگز امید را از دست ندهیم. از کسانی که بذر ناامیدی می پاشند فاصله بگیریم. شرایط (وضعیت کشورهای منطقه, قیمت نفت, بحران های اجتماعی و....)  به اندازه کافی در دل هراس می افکند ما نیازمند روحیه دادن به خود هستیم.

با مسایل پیش پا افتاده خود را درگیر نکنیم. با اندکی ابتکار عمل خود را از چنبر مسایل پیش پا افتاده بیرون بکشیم  و ارتفاع بگیریم.

در گذشته و حسرت ها  و عقده هایش  نمانیم و رو به آینده بیاوریم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

Crisis zone

+0 به یه ن

قبل از این که مطلب اصلی ام را بگویم تاکید می کنم که مراد از این نوشته توجیه و ماله کشی نیست. مقصودم از این نوشته تنها دعوت به توجه به جنبه های دیگر موضوع  و پرهیز از ساده سازی بیش از حد یک پدیده ی بسیار پیچیده چند وجهی است.

چند سالی است که نظیر این استدلال را بسیار می شنویم: "به نقشه دنیا نگاه کنید! کشورهای بحران زده کدام هستند؟ همگی اسلامی هستند پس...."  اولا مطمئن نیستم این تصویر  که کشورهای بحران زده همگی کشورهای اسلامی هستند درست باشد. البته  در رسانه های قدرتمند روی بحران هایی که در این کشورها اتفاق می افتد مانور تبلیغاتی قابل توجهی داده می شود. گیریم این تقارن و تناظر واقعا برقرار باشد باز هم نمی توان به آسانی  آن نتیجه ای که در "..." می آید گرفت.  می توان موضوع را از منظر دیگری نگریست و نتیجه ای کاملا متفاوت گرفت. از این منظر بنگرید: 500 سال پیش دو قاره وسیع آمریکا و استرالیا مردمانی ساکن بودند با فرهنگ خاص خودشان. استعمار که پدید آمد عملا آن مردمان به حاشیه رانده شدند و چیزی از آن فرهنگ و تمدن نماند که نایی برای اعتراض داشته باشد. همین کشور خودمان ایران و کشور کنگو را در نظر بگیرید. این دو کشور تقریبا همزمان  تحت تهاجم استعمارگران پرتغالی قرار گرفت. در ایران زمان صفوی سرداران مسلمان جلویشان را گرفتند. در کنگو نیرویی که بتواند جلویشان را بگیرد نبود. کنگو هم مانند ایران به لحاظ منابع بسیار غنی است. ایران نفت دارد و کنگو انواع و اقسام معادن. اما وضع ما الان خیلی بهتر است. اگر پرتغالی ها پیش می رفتند و همان بلاهایی که بر سر کنگو آوردند سر ما می آوردند ما هم امروز نایی نداشتیم که عرض اندامی بکنیم و احیانا رجزی بخوانیم که توجه رسانه های دنیا را به خود جلب کند.  قبلا هم در این باره نوشته بودم. البته رجز خوانی اغلب جز دردسر  و زحمت برایمان حاصلی ندارد. اما همین که قدرت رجز خوانی برایمان باقی مانده باز جای شکر دارد. فقط بهتر است بعد از این به جای رجز خوانی فکرمان را بدهیم که مشکلاتمان را حل کنیم و عیب هایمان را برطرف سازیم. قیمت نفت داره می ره پایین. چاره ای نداریم جز این که سعی کنیم  در اقتصاد غیر نفتی حرفی برای گفتن داشته باشیم. این هم "مرد و زن عمل" می خواهد نه "رجز خوان"!

این نظر شخصی من بود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

Big fish in a small pond

+0 به یه ن

در وبلاگی مادری در مورد دغدغه های تحصیلی و علمی پسرک نوجوانش نوشته. شخصی هم نظری به این صورت گذاشته:
"افق های پسرک شما از افق های انسان های به ظاهر بزرگی که تا کنون پیرامون خودم دیده ام بسیار وسیع تر است.نگران نباش با این ذهنی که او دارد خودش یک روز متوجه می شود که اصلآ بحث دانشگاه و شغل و ثروت نیست و تنها چیزی که مهم است زندگی است و او یک روز به این حقیقت تلخ پی می برد که در اینجا از تنها چیزی که خبری نیست زندگی است.زمانی که به این حقیقت پی برد دو راه دارد،یا می ماند و خودش را با دانشگاه و شغل و ازدواج و فرزند و کسب درآمد مشغول میکند و یا میرود تا با تمام وجود زندگی را تجربه کند.یادت باشد در آن روز احساسات مادری بر تو غلبه نکند. فیلم سینما پارادیزو را یادت می آید؟در سکانسی از فیلم وقتی آپاراتچی پیر سینما آن پسر را همراهی میکند تا از روستا برود، به او میگوید:برو و پشت سرت را هم نگاه نکن،اینجا از زندگی خبری نیست."

اونجا چیزی ننوشتم. اما صلاح دانستم اینجا نظری بگذارم. هر کسی با این دید (":برو و پشت سرت را هم نگاه نکن،اینجا از زندگی خبری نیست" )  جای دیگر هم که رفته هیچ چی نشده. چیزی نشده جز یک بازنده که مرتب برای خودش دل می سوزونه. در فرهنگ غربی به خصوص آمریکایی هم که می دوتید self-pityمذموم هست.
کسی در زندگی موفق می شه که هر جا که هست سعی کنه از جنبه های مثبتش استفاده ببره. بعدش که اونجا برایش کوچک شد و چیزی نداشت به او اضافه کنه یا سعی کنه اونجا را بزرگ تر کنه یا سعی کنه بره به یک جای بزرگتر.

در این داستان طنز منظورم را بیشتر شکافتم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نکاتی در مورد مصاحبه ام در روزنامه جام جم

+0 به یه ن

از دوستان خواستم نظرات خودشان را در مورد دغدغه آموزشی که اینجا مطرح کرده بودم بنویسند. برخی لطف کردند و نظر خود را منعکس کردند. ازشون اجازه خواستم که در وبلاگ بحث را ادامه دهیم. یکی از نظرات را که در واقع چالشی هست برای چکش کاری بحث در زیر می خوانید. سعی می کنم پاسخی بدهم که دست کم برای خودم قانع کنند هست:

-مصاحبه با ارائه‌ی یک مشاهده شروع می‌شه ولی پیداست که تو، اون «مشاهده» را یه «مشکل» می‌دونی. مصاحبه کننده هم ازت پرسیده: « شاید بخشی از مسائل و مشکلات ناشی از تغییر سیستم آموزشی باشد؟» یعنی قبول کرده که مشکلی هست. ولی خب، شاید کسی این «مشاهده» را نتیجه‌ی سیاست‌گزاری‌های درستی بدونه که باعث «رهایی» نظام آموزشی از «شر» علوم فانتزی و به دردنخور شده.
خوب!  ریاضی و فیزیک و ... علوم به درد بخور نیستند که "رهایی" از آنها را جشن بگیریم!! در این موارد من زیاد نوشته ام. جامعه به توان تحلیلی که با آموزش این علوم به دست می آید نیاز داره. در این مقاله و این فایل صوتی بیشتر به این نظر پرداخته ام.
البته وجود تکنیسین های ماهر به جای خود بسیار ارزشمند هست. لازم نیست همه جامعه در رشته ریاضی فیزیک دیپلم بگیرند. هنرستان های فنی حرفه ای مجهز مطابق با نیاز کشورباید دایر شوند تا به  تربیت نیروی کار ماهر بپردازند. اما از کسی که دیپلم ریاضی فیزیک می گیرد انتظار می رود این دروس را درست و حسابی بگیرد. آنها را "شِرره"(=شُل آتتماخ) نکند!

بخش پایانی مصاحبه ممکنه حاوی این پیام باشه که مشکل جامعه‌ی پزشکی و مسائل مشابه را به همین «ضعف» نظام آموزشی فروکاسته‌ای.
به نظر من بخش عمده مشکل از آموزش است. آموزش به معنای عام کلمه.
پزشکی را به عنوان یک مثال  مطرح کردم که برای تک تک خوانندگان روزنامه کثیرالانتشاری چون جام جم ملموس هست. مشکلاتی از آن دست را در سایر حوزه ها هم داریم. عمده مشکلات یا از کم سوادی است یا از حرص و آز مال دنیا. ربط اولی به آموزش که مبرهن هست. دومی هم به عقیده من ریشه در آموزش دارد. وقتی سیستم آموزشی در عمل می آموزد برای همه چیز-از جمله موفقیت تحصیلی پول هست که حرف آخر را می زند ، طبیعی است پول پرستی و حرص و آز ترویج شود. یکی از نکاتی که می خواستم بیان کنم آن هست که تکیه بر معلم خصوصی از طریق جیب والدین اعتماد به نفس نوجوان را خزد می کند. عملا به او می گوید بدون توسل به جیب بابا و مامان خود هیچ نیست. نمی تواند با تلاش خود سری بین سرها بلند کند. نمی تواند شخصیت خود را خود بسازد. اگر این نوجوان والدینی پول پرست و در عین حال دیکتاتور مآب داشته باشد که امید ساختن یک شخصیت محکم در دوره نوجوانی از او سلب می شود. فراموش نکنیم که نوجوانی دوره ساخته شدن شخصیت انسان هست. اگر در این سنین نوجوان به این حس نرسد که با تلاش از راه صحیح می تواند سر خود را بالا نگه دارد و پیشرفت کند در سنین بالاتر هم دنبال زیرآبی می رود یا به جیب دیگران اتکا می کند.
و ضمنا نمی‌دونم طرفدارای بازار آزاد آیا  این مشاهده که «خدمات آموزشی» چندان رایگان «توزیع» نمی‌شه را یه موفقیت می‌دونند یا یه گرفتاری
من اقتصاد دان نیستم که نظر منسجمی در مورد نظام اقتصادی داشته باشم. قبلا هم بارها نوشته ام که از بازاری ستیزی ای که روزگاری بر ادبیات و سینمای ما سایه افکنده بود بیزارم.در داستان سارا  طبقه ای را رمانتیک نشان دادم که در آن جریان چپگرای ادبیات ما همیشه خبیث نشان داده شده بود. یا در مواردی  از آن استاد دانشگاه که سر کلاس حرف هایی به ضد بازاری ها می زد به شدت انتقاد کرده ام.
مثل اغلب شهروندان من دغدغه کیفیت کالا و خدمات دارم و بس. برایم مهم نیست چگونه این هدف حاصل می شود. می خواهم آب لوله کشی  و مواد غذایی بهداشتی و سالم  باشند. می خواهم اتوموبیل های خیابان ها ایمن باشند ترمزشان درست کار کند،  زیاد بنزین مصرف نکنند و کمتر هوا را آلوده کنند. اگر منع واردات خودرو باعث آن می شود که کیفیت خودروی داخلی در غیاب رقابت  پایین بماند و هوا را آلوده کند و به اندازه کافی ایمن نباشد یا مردم خودروی فرسوده برانند من و کثیری دیگر از هموطنان خوشنودتر خواهیم بود وارادات خودرو آزاد شود. این نظر همین طوری من بود. بدون هیچ کارشناسی. در مورد آموزش هم -چه دولتی باشد چه خصوصی- مطلوب من کیفیت بالای آموزشی است. توجه کنید در مورد این مسئله دیگه  قضیه ، مسئله نظر شخصی من نیست ! قانون اساسی روشن و واضح تکلیف را معین کرده:

« دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سرحد خود کفایی کشور به صورت رایگان گسترش دهد. »
قانون اساسی ایران, اصل سی ام
برای اطلاعات بیشتر در مورد حکم قانون اساسی سایر کشورها در این زمینه مراجعه کنید به این سایت.

حرف من این بود که به حد نیاز واقعی کشور الان متخصص نداریم. درسته به عدد کارشناسان بسیارند. اما واقعا کیفیت آموزش آنها به حدی نبوده که نیاز کشور را برآورده کنند. وقتی معلم یا استاد مدرسه دولتی تامین نباشد علی العموم (از استثنائات فداکار بگذریم) دل به کار نمی دهد. در نتیجه دانش آموز یا دانشجویی که تربیت می کند انتظاری را که از او می رود برآورده نمی کند.

دوست دیگری مطرح ساخت:""درصد دانشجویی که رایگان تحصیل می کنند ما را به خودکفایی می رسانند؟" آیا فقط دانشجویانی که رایگان تحصیل می کنند قراره بعدها وارد چرخه های علمی و صنعتی بشوند؟ پس فلسفه ی وجودی بقیه دانشگاه ها میره زیر سوال."
من چنین ادعایی نکردم. اتفاقا برخی از متخصصان لایق کشور محصول دانشگاه آزاد هستند. اما اگر کمبودی در زمینه آموزش هست بنا به قانون اساسی  دولت موظف به رفع کمبود هست نه بخش خصوصی.


در زیر متن کامل مصاحبه را می آورم:

رشته اصلی فعالیت شما فیزیک ذرات است. این ذرات چه ویژگی داشتند که مورد توجه شما قرار گرفت؟

برای این که به این سوال پاسخ دهم ابتدا باید ذرات بنیادی را تعریف کنم. ذرات بنیادی اجزای تشکیل دهنده دنیا هستند یعنی کل مواد اطراف ما از یک سری ذراتی تشکیل شده اند که خودشان تجزیه ناپذیرند. یا دست کم  تا به امروز شواهد آزمایشگاهی  برای تجزیه پذیر بودن آنها به دست نیامده است. نوترینوها از  جمله ذرات بنیادی هستند. یکی دیگر از ذرات بنیادی که مردم با آن آشنایی بیشتری دارند الکترون است که از اجزای تشکیل دهنده ماده  اطراف ما می باشد. الکترون ها تا جایی که ما می دانیم ذراتی هستند که تجزیه ناپذیر هستند. همان گونه که می دانید در ماده علاوه بر الکترون هسته نیز وجود دارد که   از پروتون و نوترون تشکیل شده است. پروتون و نوترون خودشان از ذرات بنیادی نیستند چون هر کدام از آنها  به نوبه خود از ذراتی تشکیل شده اند که ذرات بنیادی محسوب می شوند. نوترینوها نیز  از جمله ذرات بنیادی هستند. این ذرات بار الکتریکی ندارند و در نتیجه آشکارسازی آنها بسیار دشوار است. با این وجود نوترینو ها ذرات بنیادی نادری نیستند و در اطراف ما فراوان یافت می شوند.  در هر ثانیه حدود یک میلیارد نوترینو از هر سانتی متر مربع از بدن ما عبور می کند. این نوترینوها در داخل خورشید تولید می شود.

چرا به تحقیق درباره ذرات  بنیادی علاقه مند شدید؟

یکی از ستون های اصلی که متدلوژی علم فیزیک بر آن استوار است  دیدگاه  تقلیلگرایانه یا فروکاست گرایانه (reductionism) می باشد. بنا به این دیدگاه  در حوزه فیزیک، پدیده های  پیچیده را می توان با روش علمی  تا جایی  ساده سازی  کرد   که بتوان  با قوانین ساده آنها را فهمید. تجربه بشری نشان می دهد این تحلیل فروکاست گرایانه جواب داده است!  همین نکته که روش  ساده سازی و تقلیلگرایی برای فهم پدیده های فیزیکی  کار کرده بسیار غیربدیهی است. اما تجربه دانش بشری نشان داده این کار شدنی است. مثال می زنم: برای این که من دینامیک افتادن یک مداد را متوجه شوم لازم نیست بفهمم در آن سوی کهکشان چه اتفاقی می افتد. این را ما در زندگی معمولی می بینیم و تجربه می کنیم اما اصلا بدیهی نیست. چرا می توان افتادن یک مداد را به سادگی فرمول بندی کرد؟ در حقیقت  جست و جو برای قوانین فیزیکی بر  اساس این دیدگاه ساده سازی استوار است. در رشته ذرات بنیادی این دیدگاه فروکاست گرایانه نمایان تر است یعنی می توان هر پدیده ای را بر اساس یک فرمول بندی ساده و با تعداد کمی از ذرات توصیف کرد و برای آزمایش ها و مشاهدات بعدی پیش بینی هایی را ارائه کرد. همه این پیچیدگی ها و تنوع که می بینیم از یک سری ذرات بنیادی ساخته شده اند که فرمول بندی نسبتا ساده و قابل فهمی دارد. این ویژگی برای من جذاب بود.

چرا به سراغ نوترینو ها رفتید؟

من این شانس و افتخار را داشتم که بتوانم  در مقطع دکتری دانشجوی  یکی از بزرگ ترین فیزیکدانان نوترینو دنیا  یعنی الکسی اسمیرنف  باشم .  این فرصتی نبود که بخواهم آن را از دست بدهم. خودم هم این شاخه را هم دوست دارم. چون ساده است و من به دنبال کشف رازهایی درباره رفتار این ذرات بودم.

چه زمانی به درس فیزیک و ادامه تحصیل در رشته فیزیک علاقه مند شدید؟

من در دوره دبیرستان علاقه زیادی به درس ریاضیات داشتم. آن زمان کتاب های ریاضی با امروز متفاوت بود. آن زمان دروس ریاضی و به خصوص هندسه بیشتر بر اساس اثبات تدریس می شد . هیچ رابطه ای را بدون اثبات نمی پذیرفتیم. اما این روزها آموزش بر اثبات فرمول ها استوار نیست. من به هندسه علاقه زیادی داشتم چون ساده بود یعنی با اصول موضوعه ساده می توانستیم قضایای پیچیده را اثبات کنیم.  در دوره دبیرستان معلم هندسه خوبی داشتم. آقای قابچی در دبیرستان فرزانگان تبریز تدریس درس هندسه را بر عهده داشتند. به فیزیک هم علاقه داشتم اما این علاقه مندی در مقایسه با ریاضیات در درجه دوم قرار داشت.آقای رفقی معلم فیزیک این دبیرستان در ترویج علاقه علمی دربین دانش آموزان نقش مهمی داشتند. یکی از نکاتی که ایشان بر رویش تاکید می کردند  یادگرفتن تاریخ کشف ها و فرمول بندی ها بود. یادم هست روزی یکی از همکلاسی ها به لحنی اعتراض آمیز پرسید: "چرا ما باید تاریخ کشف ها را حفظ کنیم؟ آیا در امتحان می پرسید." آقای رفقی جواب دادند در امتحان نمی پرسم اما شما باید بیاموزید تا "در کوران پیشرفت های علمی" قرار بگیریدو .... در این صحبت چندین نکته مستتر بود یکی این که دانش آموزانی که مقابل او در کلاس نشسته بودند  بالقوه افرادی  می توانند باشند که علاوه بر آموختن فیزیک خود  می توانند  در گسترش این علم تاثیرگذار باشند. این ادعا در آن زمان حرف بزرگی بود  اگرچه شاید امروز خیلی عجیب نباشد.  البته آن زمان به شعار کسانی زیادی بودند که سخن از فتح ماه و مریخ توسط ایرانی ها می زدند اما کسانی مثل آقای رفقی که با تاکید بر آموزش اصولی از سنین پایین در این راستا قدم بر می داشتند کم بودند و متاسفانه هنوز کم هستند. حقیقت این است که مطرح شدن چنین دیدگاه هایی از سوی معلم ها می توانست نقش مهمی در افزایش اعتماد به نفس دانش آموزان داشته باشد. مهم تر از همه این که تاکید می کردند تاریخ علم مهم است و این مفاهیم علمی یک شبه به وجود نیامده است. علم قدم به قدم پیشرفت کرده است. پس از آن من المپیاد فیزیک قبول شدم و برای شرکت در کلاس های آمادگی آزمون المپیاد از تبریز به تهران آمدم. آنجا علاقه بیشتری به فیزیک پیدا کردم و در نهایت مسیر فیزیک را برگزیدم.

خیلی ها ترجیح می دهند بیشتر در زمینه تحقیقات کاربردی کار کنند تا مردم بتوانند نتیجه آن را در زندگی روزمره شان ببینند. چطور شما به تحقیق در حوزه علوم پایه روی آوردید؟

این بیشتر علاقه شخصی من بوده است. برای این که تمدنی به طور متناسب و پایدار  پیشرفت کند سرمایه گذاری مادی و انسانی آن روی علوم کاربردی و پایه باید متناسب باشد. طبعا علوم کاربردی بیشترین بودجه را باید دریافت کنند. اما به علوم پایه  نیز نباید بی توجه بود. علوم پایه که انگیزه ی آن کنجکاوی بشری موتور محرکه یک تمدن هستند. تجربه نشان داده است در جریان سرمایه گذاری در  زمینه علوم بنیادی به محصولات ثانویه ای دست پیدا کرده ایم که در جامعه  کاربرد فراوان پیدا کرده است.

در سده های میانی تمدن ایرانی اسلامی دانشمندان بزرگی مانند ابن سینا، ابوریحان، این هیثم و رازی را داشتیم اما بعدها این روند افول کرد . چنینی پسرفتی می تواند علل مختلفی داشته باشد. یکی از علت ها این بود که از اواسط دوره صفوی به بعد بیشتر در زمینه علوم مهندسی و کاربردی و علوم دینی سرمایه گذاری شد و  علوم پایه به دست فراموشی سپرده شد.

راستش را بخواهید من  بر این باور هستم که باید برای کار در زمینه تحقیقات محض حد و حدودی در نظر گرفته شود و اساسا نباید بودجه زیادی به تحقیقات پایه اختصاص پیدا کند. اگر بودجه اختصاص داده شده به تحقیقات علوم پایه متناسب نباشد در کشوری مانند ما مانند بارانی است که به سیل تبدیل می شود چراکه در کشور ما قدرت جذب بالایی وجود ندارد و در نهایت می تواند به ایجاد مسیر شبه علم منجر شود. بنابراین معتقد نیستم که در این زمینه سرمایه گذاری زیادی انجام شود بلکه سرمایه گذاری متناسب قابل جذب در این حوزه کافی است.

فکر می کنید چرا تمدن ایرانی در چنین مسیری قرار گرفت؟

اگرچه این واقعیت تلخ است اما باید آن را به عنوان یک واقعیت بپذیریم. فکر می کنید موتور حرکت برای ابداعات و اختراعاتی که کاربرد زیادی پیدا می کند چیست؟ یکی از این موتورهای محرکه جنگ است که خیلی ویرانگر است اما متاسفانه از گذشته های دور پیشرفته ترین فناوری ها در زمان جنگ به وجود آمده است . موتور محرکه دیگر رقابت و چشم و همچشمی است.خیلی از پیشرفت های بدست آمده در دوره رنسانس نتیجه همین چشم  همچشمی ها بین خاندان های نوکیسه بوده است! یکی از دیگر موتورهای محرکه کنجکاوری بشر  است  که اخلاقی ترین و کم هزینه ترین گزینه می باشد.  کنجکاوی های کودکانه اگر در مسیر صحیحی هدایت شود در نهایت از علم و پژوهش سر در می آورد. اما متاسفانه این روز ها شرایط  مدارس ما به گونه ای پیش می رود که این کنجکاوی در بین کودکان کمرنگ تر شود.

تحقیقات بنیادی دیر به نتیجه می رسد. برای مثال فکر می کنید مردم در آینده کجا می توانند نتیجه کاربردی تحقیقاتی که در زمینه نوترینوها انجام شده ببینند؟

علی الاصول با پیشرفت فناوری می توان به کمک این ذرات پروفایل چگالی  زمین را تهیه کرد.  البته فعلا فن آوری لازم وجود ندارد. با بررسی نوترینوها ی گسیل شده از یک راکتور هسته ای می توان آن  را از راه دور مانیتور کرد. با فن آوری فعلی این کار امکان پذیر است.

ظاهرا نوترینوها ذرات عجیب و غریب هستند ویژگی مشترک شما با این ذرات که زندگی خود را به مطالعه آنها اختصاص داده اید چیست؟

مگرباید وجه اشتراکی وجود داشته باشد؟ ( باخنده می پرسد) همان ساده سازی در این نوترینوها شاید بیش از هر چیز دیگری برای من جذاب و جالب توجه بوده است. این ذرات بنیادی برهم کنش های ضعیفی دارند. سئوالی که مطرح می شود ومن به آن علاقه مندم  آن هست که شاید این برهمکنش های ضعیف به خوبی شناخته نشده است. اگر بیشتر داده جمع آوری کنیم شاید بتوانیم برهم کنش های جدیدی را پیدا کنیم که تاکنون کشف نشده است . این امکان برای من جالب است.

 همسر شما هم از محققان مطرح  در حوزه پژوهش های بنیادی است . زندگی مشترک دو محقق بیشتر فرصت است یا محدودیت؟

به نظر من بیشتر فرصت است. ما از کار همدیگر درک بهتری داریم. کار ما موجب می شود زیاد سفر کنیم وقتی دو نفر ویژگی کار مشترکی داشته باشند کمتر از هم دلگیر می شوند. در غیر این صورت مسافرت های مکرر موجب شکایت طرف مقابل می شود. ما معمولا همزمان سفر می کنیم و در نتیجه شکایتی از سفر هم نداریم . مسئله دیگر این است که می توانیم با هم بحث علمی کنیم.  شاخه پژوهشی ما یکی نیست و مقاله مشترک نداشته ایم اما اغلب در بخش سپاسگزاری از هم تشکر می کنیم. چون در انجام این پژوهش ها از مشورت هم استفاده می کنیم. در مجموع زندگی مشترک ما بیشتر فرصت است و تنها محدودیت موجود برای زوج پژوهشگر پیدا کردن شغل در یک محل است. در موسسات معمولا ترجیح می دهند زن و شوهرها با هم در یک سازمان یا اداره استخدام نشوند. این ویژگی فقط مختص ایران نیست. در همه جای دنیا همین است. چون فکر می کنند این دو نفر با هم متحد هستند و این به مذاق کارفرمایان معمولا خوش نمی آید! البته اکنون من و همسرم یک جا کار می کنیم.

شما بخشی از مسیر زندگی را دنباله رو همسرتان بوده اید و به خاطر ایشان مسیر زندگی خود را تغییر داده اید. آیا این موضوع موجب پشیمانی تان نشده است؟

همسرم من خیلی زرنگ است  و همیشه کاری می کند که تصمیم گیری نهایی از زبان من اعلام شود . در حقیقت ایشان زمینه را فراهم می کند و در نهایت با هم تصمیم گیری می کنیم  که به نظر می رسد ظاهرا  من چنین تصمیمی گرفته ام و هیچ جای اعتراضی باقی نمی ماند. من شخصا سنتی هستم . با این که پژوهش و تحقیق در زندگی من از اهمیت زیادی برخوردار است اما زندگی خانوادگی همیشه برای من در اولویت بوده است. جایی که من از این موضوع فشار زیادی را احساس کرده ام زمانی بود که همسرم دردانشگاه استنفورد دوره پسا دکتری می گذراند. من آن زمان دانشجوی رسمی دوره دکترا در ایتالیا بودم که همراه همسرم به استنفورد رفته بودم. با فرهنگ آکادمیک آمریکا این جور در نمی آید. اگرچه در ایران مقبول است خانمی به خاطر همسرش از کشوری به کشور دیگرنقل مکان کند.  البته استاد راهنمای من در استنفورد - که خیلی به ایشان مدیون هستم- اصلا به روی خودش نمی آورد اما بقیه نگاه سنگینی به من داشتند تا این که اولین سمینار را در آنجا ارائه کردم . سخنرانی  درمقایسه با دانشجویان دیگر همان دانشگاه بسیار بهتر بود و به این ترتیب نگاه ها عوض شد.

چرا به ایران بازگشتید؟

من و همسرم به ایران بازگشتیم تا درکنار هم باشیم. اگرچه هرکدام به تنهایی می توانستیم در مراکز خوبی مشغول کار و فعالیت شویم  اما ترجیح می دادیم در کنار هم کار کنیم. البته بعداز بازگشت به ایران این امکان فراهم شد که در دانشگاه مک گیل در کنار هم باشیم اما باز تصمیم گرفتیم  در ایران بمانیم . من پشیمان نیستم چون  به نظرم تصمیمی که گرفته ام ارزش داشته است.

ماجرای داستان ها و وبلاگ نویسی ها چه بود ؟ آیا هنوز هم در وبلاگتان مطالبی می نویسید؟

در دوره دبیرستان دبیر ادبیات فوق العاده ای به نام خانم نجمی داشتیم. آن زمان در مقایسه با دیگر همکلاسی هایم در زمینه ادبیات خیلی زرنگ نبودم دیگر دوستانم در مقایسه با من قلم بهتری داشتند. آن زمان هیچ وقت نویسندگی نکردم تا این که دکترایم را گرفتم و به ایران بازگشتم. بعد از باز گشت به ایران  من در محیط آکادمیک خیلی احساس تنهایی می کردم زمانی که به ایران بازگشتم وبلاگی راه اندازی کردم تا به بخشی از نیازم پاسخ دهم. به تدریج  این فعالیت گسترش پیدا کرد. احساس کردم باید حرف هایی را بزنم که در دلم بود . قالبی که برای گفتن حرف هایم پیدا کردم قالب داستان نویسی بود. اگر بخواهیم آنها را بر اساس معیارهای داستان نویسی بسنجیم می توانیم بگوییم کار قوی نیست. چون من وقت زیادی برای نحوه نوشتن نگذاشتم و بیشتر مفهوم این داستان ها برای من مهم بود . از  جهت  محتوا داستان های من می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد اما از لحاظ فرم و قالب نه چندان!.اگر کسی علاقه مند است می تواند به وبلاگ من مراجعه کند. ولی امروز دیگر فرصت این کار را ندارم و از طرفی نیاز من به نوشتن هم برطرف شده است و دیگر وبلاگ نویسی هم نمی کنم.

به عنوان یک محقق جوان چه دغدغه ای دارید؟

چیزی که امروزه دغدغه من شده این است که با کمال تعجب و حیرت برخلاف سابق  این روزها نه تنها  دانش آموزان مستعد   نه تنها به درس ریاضی  عشق نمی ورزند بلکه از آن گریزان می باشند. دانش آموزان امروز دانشجویان فردا هستند  و قرار است درآینده  کارهای پژوهشی انجام دهند. کسی که پایه ریاضی خوبی نداشته باشد نه تنها در رشته های  علوم پایه و مهندسی بلکه حتی در رشته های پزشکی هم نمی تواند به موفقیت دست پیدا کند.  چنین گریزانی همه گیر از درس ریاضی  دلیلی نمی تواند داشته باشد جز ضعف سیستم آموزشی. محتوای کتاب های درسی امروز نامتناسب است. بعضی بخش ها بسیار ساده و بعضی از دیگر بخش ها بسیار سخت است. به دانش آموز این حس القا نمی شود که درس ریاضی اش کاربرد دارد یا زیباست!در نتیجه انگیزه و علاقه ای به وجود نمی آید. کتاب های درسی باید جذابیت داشته باشند و کنجکاوی بچه ها را ارضا کنند.

شاید بخشی از مسائل و مشکلات ناشی از تغییر سیستم آموزشی باشد؟

تغییر نظام آموزشی پیامدهای جبران ناپذیری را به همراه داشته است. این تصمیمات بار مالی زیادی را هم به همراه دارد. از دهه هفتاد به این سو بارها کتاب های درسی را عوض کرده اند. تا معلم ها آموخته اند که چگونه کتاب های جدید را تدریس کنند کتاب ها دوباره عوض شده! شاید هر از گاهی لازم باشد کتاب های درسی قدری به روز شود اما این شیوه تغییر  کل مفاهیم کتاب  با این سرعت و شدت قابل هضم نیست.

 

مسئله جدی دیگر مبحث برچیده شدن تدریجی آموزش رایگان در کشور است. خوشبختانه  اصل سی قانون اساسی کشور که در این زمینه است پیچیدگی  متعارف یک متن حقوقی ندارد و به گونه ای بیان شده است که برای همه قابل فهم است.  در اصل سی ام قانون اساسی کشور آمده:" دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه مردم تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سرحد خودکفایی کشور گسترش دهد." ما مدارس دولتی داریم که در آنها به ظاهر امکانات آموزشی فراهم شده اما تا رسیدن به وضع مطلوب فاصله دارد . در این مدارس معلمان و دانش آموزان با محدودیت های مختلفی مواجه هستند. متکی شدن دانش آموزان به معلم خصوصی از دیگر مشکلاتی است که نه تنها از نظر مالی برای پدر و مادر ها مشکلاتی را ایجاد می کند بلکه به کاهش اعتماد به نفس دانش آموزان منجر می شود. در این دوره شخصیت اصلی بچه ها شکل می گیرد و این در حالی است که همه این اتفاقات به گونه ای پیش می رود که عملا به بچه ها گفته می شود در دنیای امروز پول حرف اول را می زند. البته هستند افراد دلسوزی در گوشه و کنار کشور که با از خودگذشتگی و ذوق و ابتکار خود کمبودهای سیستم آموزشی را جبران می کنند.

در این شرایط  به برکت  حضور پراکنده این عزیزان به طور جزیره ای می توانیم امید به پیشرفت داشته باشیم. هنوز می توانیم امیدوار باشیم در ایران آینده پزشکان و مهندسان و محققان موفقی داشته باشیم اما نه به اندازه ای که نیاز کشور را برطرف کند.

 

در ایران بیش از 4 میلیون و 600 هزار دانشجو داریم از این تعداد حدود 3 میلیون و 900 هزار دانشجو برای تحصیل شهریه پرداخت می کنند و فقط حدود 750 هزار دانشجو ظاهرا به طور رایگان تحصیل می کنند. در واقع 84 درصد دانشجویان کشور ما شهریه پرداخت می کنند. سوال این است که آیا 16 درصد دانشجویی که رایگان تحصیل می کنند ما را به خودکفایی می رسانند؟

 

پاسخ شما به این سئوال چیست؟

بگذارید از حوزه سلامت مثال بزنم که برای همه ملموس باشد.  در کشور ما در زمینه های مختلف از جمله پزشکی و سلامت امکانات نسبتا خوبی فراهم است. اگر مسئله جدی پزشکی در حوزه پزشکی و درمانی برای کسی به وجود آید  با پرس وجو می تواند سراغ طبیب حاذق و بیمارستان مجهز که به او امکانات درمانی می دهد بیابد.  اما  تعداد پزشکان خوب و قابل اعتماد بسیار کم است و گاهی بیماران مجبور هستند حدود سه ماه منتظر بمانند تا از پزشک موردنظرشان وقت ملاقات بگیرند. برای یک بیماری جدی می ارزد شخص پی گیری کند اما برای هر سرما خوردگی ساده یا مسمومیت غذایی که نمی توان به سراغ این عده معدود از طبیبان حاذق رفت! در نتیجه ما وقتی سرما می خوریم یا دچار مشکل گوارشی می شویم اغلب به پزشک مراجعه نمی کنیم. برای این که از پزشکان صاحب نام و شناخته شده وقت ملاقات بگیریم باید ماه ها منتظر باشیم این در حالی است که به پزشکانی که در درمانگاه ها و مراکز درمانی حضور دارند اعتماد چندانی نداریم! یکی به این علت که پیاپی خبرهای وحشتناکی از سرنوشت شوم آشنایانی می شنویم که به دنبال سرما خوردگی ساده به پزشک رفتند و دکتر اشتباه تشخیص داد و دوم به آن علت که وضعیت درس خواندن اغلب دانشجویان پزشکی را می دانیم. می دانیم که  اغلب  تنها شب امتحان درس می خوانند. آن هم نه کتب مرجع بلکه در بهترین وضعیت از جزوه ای که سئوالات امتحان از آن طراحی می شود. در برخی موارد شنیده ام که برای نمره گرفتن نیازبه خواندن جزوه در شب امتحان هم نیست! کافی است نمونه سئوالات سال های قبل همان استاد را ببینند! این چه سیستم آموزشی هست؟! چه طور می توان  به طبابت کسی که این گونه مدرک پزشکی گرفته باشد اعتماد کرد؟!  پزشکان تربیت شده از نظر کیفی نمی توانند تا سرحد خودکفایی نیاز کشور را برطرف کنند. در چنین شرایطی بدیهی است که باید شنونده خبرهایی مبنی بر مرگ و میر بیماران در نتیجه تجویز نادرست داروها باشیم.حوزه پزشکی تنها یک مثال بود. وضعیت مشابهی در مورد سایر رشته ها هم متاسفانه وجود دارد. این فقط دغدغه من نیست و خیلی ها با این مشکل مواجه هستند .


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هیس! مادرها فریاد نمی زنند!

+0 به یه ن

چندی پیش مصاحبه ای از این جانب در روزنامه جام جم به چاپ رسید. در این مصاحبه که در واقع خلاصه شده گفت و
گویی طولانی بود من دغدغه ام را در آموزش -به طور عام -و آموزش فیزیک و ریاضی -به طور خاص- بیان کردم. گفت و گو بسیار ابتدایی و تنها در سطح "فتح باب" بود. در ابتدای صحبت مان با خانم خبرنگار گفتم می خواهم راجع به این دغدغه سخن بگویم و تاکید هم کردم که اینجا من فقط بازگو کننده دغدغه های مادرانی هستم که خود شاید چنین تریبونی برای بیان دغدغه های آموزشی شان برای فرزندانشان نداشته باشند یا بنا به ملاحظاتی از بیان دغدغه ها حذر کنند. همچنین تاکید کردم که من کارشناس آموزشی نیستم. فقط نگرانی ام را بیان می کنم. برای بیان نگرانی نیازی به کارشناس بودن نیست! لازم نیست من پزشک باشم که بفهمم کسی که رو به موت هست نیاز به رفتن به بیمارستان دارد. اگر او را ببینم و در جهت ابراز نگرانی ام و زنگ زدن به آمبولانس  قدمی برندارم به من باید ایراد گرفت! این روزها جوان ها جوک هایی برای روشنفکران چهل سال پیش می سازند که مضمون آنها تمسخر اظهار نظرکردن آنها در مورد همه چیز هست. روشنفکران امروز هم از آن سوی پشت بام دارند می افتند. دیری نخواهد گذشت که در گوشی هایمان جوک هایی با این مضمون دریافت خواهیم کرد:

آقای دکتر! به دادم برسید بچه ام از دست رفت:
.
.
.
.
.
.
به طور آماری ثابت کنید که بچه تان از دست رفت. چون تعداد بچه های شما به حد آمار نرسیده این حرف شما قابل قبول نیست.
یک پزشک روشنفکر در دهه 90
------------------------------------------------------------------------------------

-الو آتش نشانی! خانه ام آتش گرفته! به دادم برسید
.
.
.
.
.
.
.
مستندات ارائه دهید که خانه شما دارد می سوزد. آیا شما کارشناس شیمی هستید که در مورد سوختن نظر می دهید.
یک آتش نشان روشنفکر در دهه 90
-------------------------------------------------------------
طبعا مسئولین هم از این اظهارات روشنفکرانه خوش خوشانشان می شود. خیلی زود این ژست ها را یاد گرفته اند. وقتی دلسوزان مسایل مملکت را به آنها گوشزد می کنند شانه تکان می دهند و می گویند "مستندات ارائه دهید" که این مشکلی  که می گویید وجود دارد! دلسوزان از کجا مستندات ارائه دهند. این مسئولان هستند که به آمار و مستندات دسترسی دارند. آنها باید به این مستندات رجوع کنند و ببینند این دغدغه تا چه اندازه نگران کننده است و چه باید کرد!

الغرض! من در آن مصاحبه و این سری نوشتار ها تنها بیان دغدغه کرده ام و می کنم. اتفاقا این نگرانی ها را افرادی مثل من باید بیان کنیم. مادرها سعی می کنند آرام مسئله را به طوری موضعی برای فرزند خود حل کنند. چون می ترسند انگی به فرزندشان بخورد و او ضربه ببیند. پس  مادرها این دغدغه ها را فریاد نمی زنند. اتفاقا امثال باید بازگو کننده های دغدغه های آنها باشیم. باشد که گوش شنوایی پیدا شود و یا تابو بیان این نوع  دغدغه ها ی آموزشی بشکند.
این نوع دغدغه های آموزشی را در مورد مادران از طیف های مختلف دیده ام. بین دوستان خودم. بین خانم هایی که در آرایشگاه صحبت می کنند (اغلب در مورد مدرسه و دروس بچه هایشان حرف می زنند). بین خانم هایی که به عنوان کارگر در خانه ها  کار می کنندو .... جالب هست که دغدغه و تحلیل این طیف وسیع از مادرها یکی است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

با تمرین اعتماد به نفس از دست رفته را ترمیم کنید.

+0 به یه ن

در نوشته پیشین ام آوردم که در سایه بزرگانی چون شادروان هشترودی  ریاضی در مدارس ما صدر نشین بوده است. اهمیت دادن به ریاضی در کشورهای منطقه برای ما خیلی اعتبار آورده. دوستان ترکیه ای و هندی ام همیشه به تحسین این نکته را در مورد ایران می گویند. چند سالی است که به نظرم می رسد این جایگاه بلند آموزش ریاضی در خانواده ها کم  کم پایین می آید.  مشاهده و تحلیل من  آن هست که این افول تدریجی جایگاه رفیع ریاضی به خاطر هجوم بی امان ثروت-پرستی از یک سو و عرفان های آبکی از سوی دیگر هست.
پروسه مخربی که مشاهده می کنم این هست:

ریاضی در خانواده ها در جایگاه بالا قرار دارد. این به آن معنی است که معلمین خصوصی ریاضی نانشان در روغن هست. برخی معلم ها برای جذب شاگرد خصوصی در مدارس تکنیک بی شرمانه ای به کار می برند. امتحان را طوری می گیرند که دانش آموز تمام اعتماد به نفس خود را ببازدو خود را از نظر ریاضی بی استعداد تلقی کند. معلم وارد می شود و اعلام می کند تنها راه نجات کلاس های خصوصی اوست. والدین که اعتماد به نفس شکسته فرزند را می بینند حاضرند هر جور که معلم می خواهد خرج کنند. کلاس های خصوصی به ترمیم اعتماد به نفس دانش آموز کمک زیادی نمی کند. خاله و عمه و ..... که ناراحتی دانش آموز را می بینند برای دلجویی از او درس ریاضی را تقبیح می کنند. این روزها اظهاراتی از این دست زیاد می شنویم:" اه! ریاضی چیه؟ مهم پول در آوردن هست. فلانی را می شناسی؟! دو را با سه نمی تونه جمع ببنده. اما در گاراژ خانه اش ترشی بنز و بی ام و انداخته....."

یا
" ریاضی رو ول کن! مهم انسانیت هست." درسته که انسانیت مهم تر از همه چیز هست اما اهمیت والای انسانیت دلیل بر "ول کردن ریاضی" نمی شود!!

این فرآیندی است که دارد رخ می دهد. البته همه معلم های ریاضی این گونه نیستند. معلم های ریاضی دلسوز و فداکار بسیارند  شخصا دست همه را از دور می بوسم. اما این گونه معلم های سود جو هم هستند. قربانیان سودجویی آنها تنها دانش آموزان و والدینشان نیستند. آموزش ریاضی در کشور هم دارد این وسط بی صدا قربانی می شود!
آرزو دارم (اما چندان امیدی ندارم) که مسئولین آموزشی کشور فکری به حال این معضل خاموش بکنند. 

به هر حال سخنم اینجا با والدین و دانش آموزان هست. اگر گرفتار معلم-نمایی چنین سودجو شدید که اعتماد به نفس دانش آموز را قربانی سودجویی خود خواست بکند ریاضی را قربانی نکنید. به عرفان های آبکی هم پناه نبرید. ریاضی مثل ژیمناستیک هست. با تمرین به تدریج شخص در آن پیشرفت می کند. کتاب های ریاضی که زیبا و اصولی نوشته شده اند (مانند کتاب های زنده یاد پرویز شهریاری) را تهیه کنید. دانش آموز باخواندن و حل کردن تمرین های آن به ریاضی علاقه مند می شود. با مشاهده پیشرفت تدریجی اش اعتماد به نفس از دست رفته اش را باز می یابد. ریاضی از آن غول ترسناک تبدیل به دوستی مهربان برایش خواهد شد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل