شیفتگی نسبت به مفسد اقتصادی

+0 به یه ن

من از دی ماه ۱۴۰۳ تا آذر ۱۴۰۴، به طور نسبتا جدی درمورد سازوکارهای مهار فساد نوشتم. متاسفانه نوشته های من در مورد مهار فساد و شفافیت- علی رغم نیاز شدید جامعه به این گونه بحث ها، مورد توجه چندانی واقع نشد. با این که غرولند علیه فساد دایما از تک تک ملت ایران (از دو سه ساله بزرگتر) شنیده می شود اما اراده ای برای  این که کاری علیه آن شود دیده نمی شود. منظورم کار اساسی و ساختاری است نه راه انداختن بساط اعدام و مصادره که ج ا استاد آن هست. اگر با اعدام و مصادره می شد جلوی فساد را گرفت ایران بعد از ۴۸ سال حاکمیت جمهوری اسلامی -که در اعدام و مصادره هیچ کم نگذاشته -می بایست از فساد مالی بری باشد! اما.....

من در سری نوشته هایم سعی کردم ویژگی های سیستم و ساختار فساد ستیز را توصیف کنم. سری نوشته های مرا می توانید در این وبلاگ که اختصاصا برای بحث در مورد مهار فساد ساخته بودم بخوانید:

https://anti-corruption.blogfa.com/

از شما خواهشمندم که مطالب مربوط به مهار و مبارزه با فساد از طریق ساختار را بین آشنایان خود به اشتراک بگذارید. بسیار مهم هست که در این باره آگاهی عمومی بیشتر شود. امید به روزی که مبارزه ساختاری با فساد مالی و اداری، جزو دغدغه های مردم ما شود. اگر روزی این دغدغه به وجود آید جنبشی سازنده نظیر جنبش زن-زندگی-آزادی شکل می گیرد و منشا اثر می شود (نه مثل  «آخرین نبرد» دی ماه ۱۴۰۴ که جز مرگ و ویرانی و بدبختی  و کینه و نفرت و چند دستگی میوه ای  نداشت). چیزی که من می بینم این هست که امروز وقتی از مبارزه با فساد سخن می گوییم برخورد جامعه کمابیش شبیه برخورد جامعه  با جنبش زنان و فمینیزم در دهه هشتاد هست. ده سالی کار فرهنگی از جانب فعالان حقوق زن لازم بود که جامعه به پختگی سال ۱۴۰۱ برای ایجاد تحول برسد. برای مبارزه با فساد هم باید همین کار را کرد. برود میخ آهنین بر سنگ!

اما باید این واقعیت را بپذیریم که در حال حاضر نه تنها اراده عمومی برای مبارزه با فساد از راه ساختاری -نه از راه محتوم به شکست  اعدام و مصادره- وجود ندارد، بلکه حتی در بین بخش های غیر قابل اغماضی از جامعه نسبت به مفسد اقتصادی یک نوع شیفتگی وجود دارد. فکر می کنند اونها خیلی کارشان درست است و با نزدیک کردن خودشان به مفسدان مالی، چیزی هم نصیب آنها خواهد شد حال آن جز بدبختی دست آخر چیزی دستشان را نمی گیرد. با مثال و مصداق «مستاجر نجیب یا مستاجر وصل؟!»، روشن می کنم منظورم چیست. باز تاکید می کنم که هرچند واقعیت جامعه امروز این هست اما این واقعیت را با کار فرهنگی می شود تغییر داد.  همین طور که امروز این بخش از جامعه شیفته مفسدان اقتصادی می شوند و آنها را باشکوه و مفید  می پندارند در دهه هشتاد هم بسیاری شیفته مردسالاری و زن ستیزی می شدند و فکر می کردند که از حقوق زنان حرف زدن سوسول بازی هست و آدم عاقل باید، برای مردسالاران هارت و پورت کننده    با تحقیرو تمسخر زنان خوش رقصی کند که چیزی نصیبش شود. در سال ۱۴۰۵ در داخل ایران این نگرش منسوخ شده -البته در خارج ایران، آن دسته از مهاجران ایرانی که در دنیای پیش از جنبش مهسا فسیل شده اند هنوز از این قبیل نگرش ها دارند و اغلب این نگرش را در قالب کیش شخصیت با محوریت پهلوی بروز می دهند.  در داخل ایران حتی سلطنت طلب ها هم این از این نوع نگرش ها دیگر ندارند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آتش بر شهرداری ها

+0 به یه ن

در حوادث شوم و شرم آور و دردناک دی ماه ۱۴۰۴، آن قدر جنایت  و کشتار به وقوع پیوست که خرابکاری ها و ویرانی ها در سایه آن پنهان ماند. اما من می خواهم روی یکی از آنها انگشت بگذارم چرا که به بحث مبارزه با فساد  مربوط هست. در شهرهای مختلف ساختمان های شهرداری ها را آتش زدند. در برخی از موارد این ساختمان ها از لحاظ معماری درخور ارزش بودند. حتی اگر ساختمان معمولی ای هم بودند باز هم حیف شد که سوختند. جزو سرمایه عمومی کشور بودند. به علاوه هر آتش سوزی و انفجاری به محیط زیست ضرر می زند.

می دانیم که نهاد شهرداری در کشورما  خود به لحاظ مالی جزو فاسدترین نهادهاست. میزان فساد مالی در نهادهای شهرداری چنان  زیاد هست که روی نهادهای فسادزای دیگر را هم سفید کرده. میزان فساد شهرداری های کلانشهرهای ایران چنان  بالا هست که قبای «قانونی» (!!!)بر روی فسادی نظیر «تراکم فروشی» پوشانده، به طور «قانونی» چوب حراج بر حق شهروندان از فضا و هوا و بهداشت و ایمنی و حتی آفتاب خدا،  زده اند. البته که «قانون» را داخل گیومه گذاشتم چرا که هر ضابطه ای که وضع می شود «قانون» نیست. «قانونی» که حق طبیعی شهروند از آفتاب را  زایل می کند با روح «قانون» در تضاد هست! صدالبته در نهادهای شهرداری کارمندان درستکار بسیاری مشغول به کارند اما سیستم و ساختار شهرداری ها را از همان ابتدا چنان ریخته اند که فسادزا شده اند.

البته که راه مبارزه با فساد شهرداری ها سوزاندن ساختمان آنها نیست. راه حل اصلاح ساختاری در شهرداری هاست. آن کسان هم که در دی ماه ۱۴۰۴ آتش بر ساختمان های شهرداری ها زدند دغدغه مبارزه با فساد نداشتند. کاملا برعکس! من از این و اون شنیدم که با خنده می گفتند «می دانید فلان شهرداری را کی آتش زد؟! بهمان پیمانکار بود که کلی در ساخت بهمان ساختمان خلافی شهرداری داشت؟ برای این که عوارض را پرداخت نکنه به نوچه هایش سپرد که شهرداری را آتش بزنند. این طوری مدارک سوخته و نمی توانند عوارض بگیرند!» احتمالا شهرداری ها کپی متمرکز از مدارک دارند و عوارض را طلب خواهند کرد. اما نکته ام این هست که مردم معمولی که نه سر پیاز بودند و نه ته پیاز، با لحن تقبیح این ماجرا را تعریف نمی کردند! بلکه با لحن این که این سازنده چه قدر زرنگ و با حال بوده تعریف می کردند!

داداش من! آبجی من! وقتی آن سازنده خلافی دارد یعنی  یک گندی در شهر زده که مستقیم و غیر مستقیم ضررش به تو و بچه تو خواهد رسید. مثلا، ترافیک جلوی مجتمعی که  بلندمرتبه تر از حد مجاز ساخته و پارکینگ هم برایش تعبیه نکرده، فردا تورا اسیر خواهد کرد! امروز این جوری با کثافت کاری هایش حال می کنی فردا که دود آتشی که سوزانده توی چشمت می رود حالت را می پرسم!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مستاجر نجیب یا مستاجر وصل؟

+0 به یه ن

در اجاره دادن ملک من یه تزی دارم. فکر می کنم مستاجر باید فرد یا خانواده ای از همه لحاظ-به خصوص از لحاظ مالی- نجیب باشد. خانواده زحمتکشی که دغدغه درستکاری وادای حق مردم دارد. این خانواده زحمتکش ودرستکار و مقید به رعایت حقوق دیگران،  پایشان را به اندازه گلیمش دراز می کنند و ملکی را می یابند که علی الاصول می توانند از عهده اجاره اش برآیند.  اگر هم به دلیل مشکلات اقتصادی کشور روزی نتوانستند از موجر  طلب می کنند که اندکی اجاره را  کمتر کنند یا دیرتر پرداخت کنند. موجر هم با این خانواده نجیب تا حدی که حس کند از مهربانی سواستفاده نمی کنند کنار می آید. موجر پیش خودش و در دل خودش حس خوبی خواهد داشت چرا که دارد به یک خانواده نجیب و آبرودار کمک می کند.اگر سواستفاده کردند چی؟!  مگر این خانواده معمولی  و البته مقید به آبرودار دیده شدن، چه قدر قدرت دارند که زور بگویند!؟ موجر اگر فکر کند دارند زور می گویند می تواند آنها را  نسبتا راحت بیرون کند به خصوص که آنها مقید به آبرودار دیده شدن هم هستند!

اما خیلی از موجران مثل من فکر نمی کنند. اتفاقا فکر می کنند  اگر یکی که «وصل» باشه مستاجر آنها شود دیگه به عنوان موجر نانشان در روغن خواهد بود چرا که نه تنها اجاره را به راحتی می پردازد بلکه حتی به خاطر پرستیژ خودش در ملک هم خرج می کند.  خیلی هم پز می دهند که ببین من دیگه  کی هستم که مستاجرم با بنز می آد با لکسوز شاسی بلند می ره!!!! معمولا این «وصل» ها آخر سر برای موجر دردسر می شوند. اولش شاید خرج کنند اما دست آخر با یک نوع کلاهبرداری دست موجر را می گذارند توی حنا. اتفاقا چون «وصل» هستند   کار زیادی از دست موجر بر نمی آید!  گفتم در مورد اول موجر در دل احساس خوشی می کند که به یک خانواده نجیب کمکی کرده و گرهی از کار آنها گشوده. اما در این مورد نمی دانم موجر با خودش چه فکر می کند؟! آیا از خودش بدش نمی آید که نه تنها با فساد و فاسد مبارزه نکرده بلکه به یک کلاهبردار «وصل»، سواری هم داده؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بیانیه انجمن جامعه‌شناسی در خصوص تداوم محدودیت بر شبکه بین‌المللی اینترنت و اتصال اینترنت‌ طبقاتی

+0 به یه ن

بیش از دوماه است که انسداد گسترده و مداوم اینترنت، سازمانِ زندگی روزمره در ایران را با اختلالی عمیق مواجه کرده است. در جهان شبکه‌ای امروز، دسترسی به اینترنت نه یک امتیاز اعطایی، بلکه «حق طبیعی» و زیرساخت بنیادینِ زیست‌جهان شهروندان است. هرگونه تحدید در این عرصه، به معنای تعرض به «حق بر فضای عمومی» و مخدوش کردن پیوندهایی است که قوام‌بخش جامعه در لایه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی و آموزشی است.
توجیهاتِ ناظر بر «امنیت زیرساختی و ضرورت‌های جنگی» در حالی دسترسی توده مردم را مخلِ ثبات می‌پندارند که تداوم بهره‌مندی مسئولان از این فناوری و از سوی دیگر، فروش اینترنت آزاد با قیمت‌های گزاف در بازارهای غیررسمی، اعتبار این استدلال‌ها را مخدوش کرده است. این رویکرد دوگانه نشان می‌دهد که امنیت، به ابزاری برای فرصت‌طلبی‌های مالی و تبدیل یک حق عمومی به «کالایی طبقاتی» بدل شده که تنها برای صاحبان نفوذ و اقشار برخوردارِ اقتصادی در دسترس است. از سوی دیگر، نسبت دادن «ساخت‌یابی اعتراضات» به فضای مجازی، نادیده گرفتن ریشه‌های عینی نارضایتی در بطن جامعه است؛ ابزارها صرفاً حامل پیام‌اند و انسداد آن‌ها نمی‌تواند جایگزین تدبیر برای حل بحران‌های ساختاری شود. همچنین، رویکرد حذفی با هدف کنترل تربیتیِ «نسل ارتباط‌بنیادِ جوان و نوجوان»، نشان از عدم درک هویتی نسلی دارد که کار، آموزش و فراغت خود را در این بستر معنا کرده است؛ این نگاه قیم‌مآبانه تنها به انباشت خشم و بیگانگیِ بیشتر میان این نسل و ساختار حکمرانی دامن می‌زند.
پیامدهای این وضعیت، فراتر از نابودی معیشتِ میلیون‌ها نفر در کسب‌وکارهای خرد، به شکل‌گیری یک «شکاف دیجیتال» عمیق و «بی‌اعتمادی ساخت‌یافته» منجر شده است. تداوم این روند، فاصله میان مردم و حاکمیت را به مرزی نگران‌کننده رسانده و سرمایه اجتماعی را به‌شدت فرسوده می‌کند. در این میان، اصرار بر طرح‌هایی چون «اینترنت طبقاتی» (که در قالب‌های تبعیض‌آمیزی چون اینترنت پرو یا ویژه مطرح می‌شود)، مصداق بارز «نابرابری ساختاری» است. ایجاد شهروندان درجه‌بندی‌شده در دسترسی به اطلاعات، احساس محرومیتِ نسبی را در اکثریت جامعه به خشمی پایدار بدل کرده و انسجام ملی را بیش از پیش تهدید می‌کند.
انجمن جامعه‌شناسی ایران هشدار می‌دهد که تضعیف بی‌محابای پیوندهای ارتباطی جامعه در لوای تصمیمات کوتاه‌مدت، گسست‌های جبران‌ناپذیری را در آینده رقم خواهد زد. ما خواهان بازگشایی فوری، پایدار و بدون تبعیض اینترنت هستیم و باور داریم که راه رسیدن به ثبات، نه در انسداد فضای مجازی، بلکه در احترام به حقوق شهروندی و بازسازی اعتمادِ آسیب‌دیده میان دولت و ملت نهفته است.
انجمن جامعه‌شناسی ایران
#انجمن_جامعه‌شناسی_ایران
‏@iran_sociology

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سرشلوغی

+0 به یه ن

سلام به همه. مدتی است که پستی نذاشتم. خواستم تاکید کنم که علت حال بد یا افسردگی نیست! اتفاقا حالم خیلی هم خوبه. خیلی هیجان دارم ببینم آینده ای که خودمان در همین داخل کشور خواهیم ساخت چگونه است. از بس مشغول پروژه هایم هستم فرصت نمی کنم پست بذارم. از دل این همه ویرانی و خاکستر، راست قامت تر برخواهیم خاست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تجربه ای از ارتباط با دیگران

+0 به یه ن

من شخصا از داد و ستد و نشست و برخاست با افرادی که به بسیار نایس بودن شهره اند پرهیز کنم. تجربه ام به من می گوید این افراد به اندازه افراد بدنام -و شاید حتی بیشتر- در عمل دریده از آب در می آیند. برای یک آدم خوب واقعی، خوبی کردن آن قدر طبیعی می نماید که در مورد خوب بودن خودش تبلیغات راه نمی اندازد. درنتیجه مردم هم صبح تا شب در مورد خوب بودن او صحبت نمی کنند. تجربه ام به من می گوید که اون افراد که خیلی در مورد نایس بودنشان صحبت می شود با وقاحت و دریدگی به آدم ضربه می زنند و بعد هم جنجال راه می اندازند که فلانی به من بدی کرد. دست پیش می گیرند که پس نیافتند. مریدانشان هم می ریزند و فرد بیچاره ای که گول خورده و خیال کرده این یارو واقعا «نایس» هست را می کوبند. من خودم از این افراد دوری می کنم وقتی هم دیدم مریدانش سر یکی ریخته اند و او را به خاطر بدی کردن به آن فرد نایس می کوبند احتمال قوی می دهم که فرد بیگناه هست.درمقابل در کشور ما وقتی گفته می شود چون فلانی «بداخلاق» هست از او دوری کنید، معمولا معنایش آن هست که آن فرد شخصی دقیق و منضبط و با پرنسیب هست که در کثافتکاری ها شریک نمی شود و بر آن چشم هم نمی بندد. تجربه ام نشان می دهد اتفاقا من با این قبیل «بداخلاق ها» راحت تر همکاری خواهم کرد تا با آن «نایس ها».در فرهنگ ما بداخلاق واقعی را بداخلاق نمی گویند. «دیوونه ای که تعادل ندارد» می نامند. از اینها هم باید پرهیز کرد.به دانشجویان تحصیلات تکمیلی توصیه می کنم در انتخاب استاد راهنما هم به این نکته توجه داشته باشند.اگر توجه نکنند تاوان سنگینی خواهند داد. در این مقطع آسیب پذیری بسیار بالاست

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دوست نگه داشتن

+0 به یه ن

در فرهنگ های مختلف از جمله فرهنگ ایرانی، نگه داشتن دوست برای دهه های متوالی یک ارزش محسوب می شه. یکی از دلایلی که ممکنه دوستی ها را به هم بزنه اختلافات مالی است. درنتیجه افراد با درایت، حواسشان هست که در مسایل مالی مرزها را چنان بذارند که بعدا حرف و حدیثی پیش نیاد که دوستی ها را زایل کنه. در جمع وجور کردن وسایلشان در خانه (به خصوص در جمع و جور کردن اشیا ذی قیمت مثل مدارک، پول نقد، سکه طلا جواهرات عتیقجات و بلورجات مارکدار و.....) در حضور دوستانشان ونیز در حضور کارگرانشان دقت مضاعف می کنند نه فقط برای حفظ اونها بلکه از ترس این که مبادا این چیزها در اثر بی دقتی و بی نظمی خودشان ازبین بره و یا گم بشه، ولی به اشتباه مظنون بشوند که دوستانشان یا کارگرانشان آنها را کش رفته اند یا خراب کرده اند. ارزش اون دوستی و حسن ظن و اعتماد را حتی بالاتر از ارزش اون اشیا می دونند. افراد بادرایت در هنگام معامله با دوستانشان یا رد و بدل پول خیلی دقت می کنند که مبادا به دلیل روشن نبودن مفاد قرارداد و حد و حدود اختلافی در آینده پیش بیاید. افراد بی درایت و جاهل-مسلک در ابتدای کار شعار می دهند که من به دوستم از خودم بیشتر اعتماد دارم و در مقابل ارزش دوستی مان یک دنیا مادیات ارزش نداره. درنتیجه همه قراردادهاو توافق های مالی و معاملاتی شان روی هوا پیش می ره. بعدش هم همیشه دعوا پیش می آد. همونی که دیروز گوش فلک را در مورد ارزش دوستی شان و این که چون حرف دوستشان برایشان حجت نیاز ندارند باهم قرارداد بنویسند کر می کرد امروز عربده می زند که آن نارفیق از صداقت و اعتماد من سواستفاده کرد و سر من کلاه گذاشت! اگر دقیق بشوید می بینید در نیمی از موارد حق هم نداره! انتظارات بیهوده ای داشته که چون برآورده نشده داره به دوست قدیمش اتهام می زنه.تجربه شخصی ام را بیان می کنم: وقتی به یکی پول قرض دادید حتما رسید بگیرید. نه به خاطر این که دوستتان کسی هست که احتمال می دهید پولتان را پس نخواهد داد. اگر کوچکترین احتمالی می دهید که چنین می کند یا به او پول قرض ندهید یا پول را به عنوان صدقه ای که قرار نیست- علی رغم قول دادن شفاهی او- برگردد به او بدهید و انتظار بازگشت پول را هم نداشته باشید. اگر برگرداند چه بهتر. (معمولا این قبیل افراد وقتی پول را می گردانند که چند روز بعد بیشتر قرض بخواهند. برای بار دوم یا قرض ندهید و یا باز انتظار بازگرداندن نداشته باشید تا خیال خودتان راحت باشد.) اما اگر قرض را به فرد معتمد می دهید و انتظار هم دارید که مطابق توافق تان آن را باز گرداند حتما رسید امضا شده با مبلغ دقیق و شرط روشن بازگرداندن بخواهید. در دونسخه: یکی برای شما، یکی برای او. این رسید به خاطر عدم اعتماد شما به آن دوست نیست. به خاطر غیرقابل اعتماد بودن حافظه خود آدم هست. باز تجربه من می گوید که حافظه خود آدم بعد از قرض دادن پول می تواند شیطنت ها با روان آدم بکند. آن رسید برای حفظ دوستی ها و اعتماد ها و بستن راه سوظن در ذهن خود آدم هست.
دوم هم این که کار را -به خصوص کار تخصصی را- باید به کاردان سپرد. فرد بی درایت کار تخصصی را به دوست غیر متخصص می سپارد بعد که به نتیجه مطلوب نمی رسد به دوستی شان خلل وارد می شود.آن چه که گفتم برای یک زندگی معمولی است. افراد متمول که مایلند بروبیایی داشته باشند در زمینه حفظ دوستی ها باید درایت صد چندان نشان دهند. ظاهر شدن افراد جدید ناباب در قالب دوست می تواند دوستی های قدیم را از هم بگسلد. وقتی بروبیا زیاد می شود افراد دو-به-زن وارد می شوند. افراد شیاد هم وارد می شوند. خیلی درایت می خواهد که با وجود بروبیا شخص بتواند دوستی های قدیم را حفظ کند.شاید یک عده بگویند با وجود این همه دوستان جدید چه حاجت به دوستان قدیم؟! باز هم در این مورد صحبت خواهم کرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

زنان قدرتمند تاریخ ایران

+0 به یه ن

تصویری که پهلوی داده این هست که از بعد از اسلام زنان ایرانی در بند بودند تا این که رضا شاه آمد و آنها را نجات داد. اندکی بیشتر تاریخ بدانید می فهمید که این تصویر چه قدر نادرست هست. تاریخ دانستن هم شاید چندان لازم نباشد. این همه آب-انبار و سقاخانه و پل و بازار و ...در گوشه وکنار کشور هستند که موقوفه بهمان خاتون و فلان بیگم و فلان بی بی هستند. زنانی که آن قدر در بند بودند چه طور این همه قدرت داشته اند که چیزی بنا نهند که نامشان در تاریخ بماند؟!. در مورد مهریه های زمان قاجار و زمان رضا شاه تحقیق زیاد شده. مهریه های متمولین در دوره قاجار اغلب از جنس ابزار تولید مانند چشمه یا مزرعه بوده اند که خود درآمد زایی داشتند. مهریه های زمان رضا شاه از جنس طلا بودند که چنین ویژگی ای نداشتند. طبعا زنان طبقات متمول قبل از پهلوی ابزار قدرت بیشتری داشتند.
در تصویری که پهلوی ارائه می دهد بعد از رضا شاه، یک موهبت بسیار بزرگ از جانب محمد رضا شاه به زنان ایرانی داده شد و آن این بود که در مراسم تاجگذاری اش فرح جلوی او زانو زد و اعلی حضرت تاج بر سر او نهاد. در دستگاه تبلیغاتی پهلوی منت زیادی برسر تمام زنان ایرانی برای گذاشتن تاج برسر یک زن که برای شاه پسر زاییده و سپس در مقابلش زانو زده، گذاشته می شود. دیگه انگار که موهبت از این بالاتر نباید حتی در خیال بگنجد! حتی در جنبش زن زندگی آزادی هم گفتند که« آی بدبخت ها! دهه ها پیش اعلی حضرت برسر یک زن تاج گذاشت. شما بدبخت ها نفهمیدید و بعد از دهه ها تازه تازه یک چیز خیلی پایین تر می خواهید.» البته که از دید فمینیستی این نگرش خیلی ایراد دارد. جوابش را هم صاحبنظران متعددی داده اند. اما از دید تاریخی ندیده ام که نقد زیادی به آن شده باشد. واقعیت این هست نایب السلطنه بودن ملکه از اول تاریخ ایران مرسوم بوده. اختصاص به ایران هم نداشته و در اغلب کشورها -حتی در کشورهایی که به مردسالاری سفت و سخت مشهورند- رواج داشته. شاید دوره رضا شاه پهلوی -پدر محمد رضا شاه جزو نادر دوران تاریخ ایران بوده که ملکه در آن جز فرزندآوری هیچ نقشی نداشته و کاملا در برابر شوی تاجدار خودکامه اش بی اراده بوده. احتمالا محمدرضا شاه فقط پدرش را دیده و خیال کرده کشف عجیبی کرده که می توان از این قبیل مسئولیت ها به یک زن سپرد. البته در مصاحبه اش با باربارا والترز هم پیداست که بعدا از این تصمیمش پشیمان شده بوده. واقعیت این هست که چه در دوران باستان، چه در دوران ساسانی فرمانروایان زن متعددی بوده اند. یکی از ملکه های ساسانی (پوراندخت) جزو بهترین و شایسته ترین فرمانروایان کل تاریخ ایران بوده. برعکس روایت بخش اسلام ستیز پان-ایرانیست ها، بعد از ورود اسلام این نوع قدرت و حشمت زنان فرمانروا افول نکرده. در سریال ابن سینا حتما دیده اید که ملکه آل بویه که نایب السلطنه بود چه قدرت و چه حکمتی داشت. دوران خوش ابن سینا در سایه او بود. برعکس روایت بخش اسلامی پان ایرانیست ها، بعد از شروع حکومت های ایلی ترک تبار، حشمت زنان فرمانروا نه تنها کاهش نیافت بلکه چندین برابر بیشتر شد. در جوامع ایلی، زنان با جربزه -البته با فداکاری و زحمت چند برابر همتایان مرد- می توانند سری بین سرها بلند کنند. در طول مدت حدود هزار ساله فرمانروایان ترک-تبارایران، ملکه ها و خاتون های بسیاری با قدرت فرمان رانده اند که اسمشان در تاریخ مانده. ۵-۶ تا تنها «ترکان خاتون» بسیار متنفذ در ایران داریم. در زمان قاجار، بین «اپوزیسیون» هم رهبران زن نام-آور در بین اقوام مختلف ایران داریم.می دانید فرق شهبانو فرح با زنان قدرتمند قبلی چه بود؟ فرقش این بود که آنها در محیط طبیعی ایل و یا در شبستان پادشاه و حاکم با رقابت با دیگران یا تحت تعلیم مادران آرام آرام رشد می کردند و پخته می شدند. تنها وقتی جربزه نشان می دادند به آن سطح از قدرت می رسیدند. در مورد شهبانو فرح تاج برسرگذاشته شد بدون که این پخته شود و جربزه نشان دهد. در نتیجه وقتی جنبه نمایشی وویترینی نایب السلطنه از بین رفت و یک بحران واقعی در کشور و در دربار رخ داد شهبانو فرح نتوانست توانمندی لازم برای جمع وجور کردن اوضاع را از خود نشان دهد. از سال ۵۶ که شاه مریض شد و نتوانست با قدرت عمل کند تا به امروز، فرح کدام بحران را توانسته مدیریت کند؟! منشا کدام اثر بوده؟ قبلش شاه اوضاع را راست وریست میکرد و فرح لبخند ملیح می زد! بعدش که اوضاع قاراشمیش شد فرح نتوانست افسار امور را به دست گیرد و کاری جدی کند. این در حالی بود که زنان قدیم که در موقعیت مشابه قرار می گرفتند بحران ها را به درایت مدیریت می کردند. این یکی از ده ها ایراد مدیریت پهلوی بود که حتی به نایب السلطنه هم فضای رشد واقعی نمی دهد. نتیجه مدیریت از جنس «همه آوازه ها از شه بود» همین می شود. وقتی شه مریض می شود یکی پیدا نمی شود که اوضاع را جمع کند! در بحران های قبلی دوران پهلوی نسل قدیم تر مثل فروغی و قوام و اسدالله علم و.....- که با فرهنگ دوران پیش از پهلوی رشد کرده بودند- اوضاع قاراشمیش را جمع کرده بودند. امادر ۵۷ نسل این قدیمی ها ور افتاده بود و نسل جدیدتر سیستم در بهترین وضعیت کالای ویترینی بودند که با یک هارت و پورت در هم می شکستند.باز هم در مورد مدیریت بحران توسط زنان قدرتمند خواهم نوشت.
-----------از زمان سلجوقی تا زمان پهلوی، پشتوانه قدرت و فرمانروایی، مناسبات ایلی بوده. اگرهم زنی قدرت می گرفته به پشتوانه چنین قدرت ایلی بوده است. به دست آوردن چنین پشتوانه ای ابدا ساده نبوده. همان طور که در سریال ارطغرل هم به خوبی به تصویر کشیده شده. در یک ایل تعداد زیادی افرادی بودند که کله شان باد داشت و زودهم با هم به اختلاف می خوردند و احیانا روی هم شمشیرمی کشیدند. از بیرون از قبیله، یک عده انگولک می کردند. از داخل خود قبیله، یک عده فتنه گر و خائن پیدا می شد. حالا تصور کنید که در این میان یک زن چه قدر باید جربزه نشان می داد که اولا این ایل را دور هم متحد نگه دارد و مجاب سازد که قدرت ایل پشتش بایستد.رضا شاه پشتوانه ایلی نداشت. در طول دوران پهلوی سعی کردند که قدرت های ایلی را ازبین ببرند. فرح هم پشتوانه ایلی به آن شکل نداشت. در تصویری که به بیرون مخابره می شد ومی شود تنها منبع قدرت او، لطف و مرحمت شخص محمد رضا شاه بود وبس. از قرار معلوم یک روز شاه بلند شد و دید غربی ها دارند از حقوق زن حرف می زنند. خواست روی آنها را کم کند پس زنش را نایب السلطنه اعلام کرد. خواست بگه من از شما بالاترم. اصلا بحث نشد که اگر شاه نباشد و فرح بخواهد امور را به دست بگیرد به پشتوانه کدام قدرت قرار هست اوضاع را سامان دهد؟ نه برای این کار تربیت شد و نه تهمیدی اندیشیده شد.فرح با مرد بسیار مسن تر از خود ازدواج کرده بود. چهار بچه خود داشت و یک دختر ناتنی. تا بچه هایش کم سال بودند همسرش از دنیا رفت و بیوه شد. از این جهت بسیار شبیه چند صد هزار زن ایرانی همنسل خود بود. منتهی اغلب زنان همنسل او بسیار بهتر از او، امورات خانواده چند نفره خود را پس از فوت همسر سامان می دهند. بین فرزندان اتحاد برقرار می کنند. اون طوری که ارث محمدرضا پدررا تقسیم کردند همون اول دادگاه و دادگاه کشی شروع شد. دختر ناتنی فرح شکایت به دادگاه در اروپا برده بود که من می خواهم به قانون اسلام نصف برادرهایم ارث ببرم چرا کمتر ارث برده ام؟یعنی دختر این خاندان که ادعا می شود بند اسارت را از پای زن ایرانی پاره کرد آرزو و خواستش این بوده که به همان قانون ارث اسلام در ۱۴۰۰ پیش سهم بگیرد! بعدش هم که دو تا بچه های تنی اش در غربت خودکشی کردند. مادر متعارف ایرانی با شنیدن صدای فرزندش می فهمد که او افسرده هست یا نه. اگر بفهمد افسرده هست خودش را می رساند آن قدر برایش آبگوشت بار می گذارد و لقمه با آبگوشت می گیرد تا حالش خوب شود. جفت بچه های او در تنهایی و بیکسی و غربت (منظورم به دور از گرمای مادراست نه در خارج از ایران) از افسردگی جان باختند. البته فرح کاسه و کوزه ها را بر سر انقلابیون سال ۵۷ شکست و آنها را مقصر درخودکشی بچه هایش در چند دهه پس از ۵۷ دانست. الان هم یک دخترش بدجوری مریض هست. بازهم فرح پیشش نیست. به جایش دارد با پرچم اسرائیل عکس می گیرد. طرفدارانش به او می گویند «مادر ایران زمین». برای بچه های خودش چه مادری کرده که برای ایران چه مادری ای بکند؟!اگر زنان قدرتمند قرون گذشته یک ایل را می توانستند متحد و قدرتمند سازند شهبانو فرح به اندازه یک زن متعارف ایرانی همنسل خود- اعم بر فقیر و غنی- از عهده همان خانواده چند نفره خود هم برنیامده. در مورد رفتاری که با شبکه دوستانش داشته نمره حتی پایین تری می گیرد. در نوشته بعدی ام به این موضوع می پردازم. چرا؟! برای این که برای حل مشکلات ایران دل و امید واهی به عصای جادویی این خاندان نبندیم. این خاندان از عهده کارهای متداول خودشان هم -قدر یک خانواده معمولی- بر نمی آیند چه برسد که بخواهند .....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هنرپروری

+0 به یه ن


ایرانیان هویت خود را در قرن ۲۱ چگونه تعریف می کنند؟در ده سال اخیر تا شروع این جنگ لعنتی بخشی از ایرانیان هویت خود را با شعار «مرگ بر چند تا کشور» تعریف می کردند. حدود ۲۰-۳۰ درصد هم گفتمان باستانگرایی ایرانی را -که صد سال پیش با تقلید از نازی های آلمان و فاشیست های ایتالیا پرورانده شده بود- به طرز نازل تر و عوامانه تری بازتولید کرده بودند و هویت خود را با «آریاییِ سرورِ عرب» تعریف می کردند. با همین خیالات به زعم خود خوش بودند ولی ناخوشی شان وقتی معلوم می شد که کسی آن تصویر را با استدلال یابا نشان دادن چند عکس از زرق و برق کشورهای عربی، به چالش می کشید! شروع می کردند به پرخاش! اگر بنیه هویتی شان محکم بود این طور بر نمی آشفتند. (مثلا خود من در تعریف هویت شخصی ام،پژوهشگر فیزیک بودن را خیلی مهم و برجسته می دانم. نوچه های پیشکسوتان رنگارنگ جامعه فیزیک ایران -که در هر چه با هم مخالف باشند و هر چه قدر هم به خون هم تشنه باشند در حمله به این جانب متحدند- تا توانستند خواستند این عنصر هویتی را زیر سئوال ببرند یا تحقیر کنند. اثری بر من نداشت، چون آن جنبه هویتی ام پایه قوی دارد.) از این دو اقلیت که بگذریم به اکثریت مردم ایران می رسیم که شعارشان «برای یک زندگی معمولی» است. هویت خود را مردمی «مثل همه مردم دنیا» که دنبال رفاه هستند تعریف می کنند.بعد از این جنگ همه این هویت ها نیاز به باز تعریف خواهند داشت. اولا گروه اول که خود را پیروز نبرد می دانند و جشن می گیرند. واقعا هم این جنگ نشان داد برعکس ادعاهایی که مثلا ایران اینترنشنال مطرح می سازند (و عمده مردم دنیا هم باور می کنند) آمریکا و اسرائیل چندان هم فعال ما یشا نیستند. شاخشان را این جنگ شکست (به قیمت ضربه ها به ملت ایران و اقتصاد و زیر ساخت های ما). گروه دوم که اغلب پادشاهی خواه هستند، اگر اندکی چشمانشان را باز کنند (که اغلب نمی کنند) می بینند که دل به سراب بسته بودند! و اما گروه سوم که پرجمعیت ترین و درنتیجه به لحاظ اجتماعی مهمترینند. بعد از این همه ویرانی و نتایج مخرب جنگ روی اقتصاد، داشتن رفاه و «یک زندگی معمولی»، سخت تروسخت تر خواهد شد. سخت ترشدن زندگی معمولی برای این بخش از جامعه سرخوردگی به بار خواهد آورد.در این برهه، نیاز بر آن هست که هویت ایران و ایرانی بازتعریف شود. به نظرم بهترین و خوش آینده ترین و پربازده ترین وکم هزینه ترین راه، بازگشت به مفهوم ایران به عنوان یکی از قطب های علم، فرهنگ هنرو ادب هست. همچنان که قرون متمادی پیش از مدرنیته، یعنی از زمان آل بویه و غزنویان(زمان ابن سینا) تا زمان صفوی (زمان شیخ بهایی)، چنین بوده. ما اکنون پتانسیل انسانی تبدیل به قطب علم و فرهنگ و ادب و هنر شدن داریم. با چنین هویت درخشان و زیبایی، دیگر نه جایی برای سرخوردگی باقی می ماند نه نیازی به خط و نشان کشیدن به دنیا برای مطرح شدن به قیمت زجر وفقر بیشتر و نه نیازی به غلطیدن در توهمات خود برتربینانه نژادی و نتایج ویرانگر ناشی از آن.در زمینه علم و ادبیات راه روشن هست. تمام کوشش خود را بدون خطر غلطیدن به سوی بیراهه ها به کار خواهیم برد. در زمینه هنر و آیین های فرهنگی، علی رغم استعداد های سرشار هنری و آیین های فرهنگی قوی در این سرزمین، من نگرانم. در راه مدیریت هنری، ایران اینترنشنال و نظایر آن می توانند دامی بگسترانند که ملت را به بیراهه کشاند. خوشبختانه خاندان پهلوی در زمینه علمی و یا در زمینه ادبیات مدعی نبودند. اما فرح پهلوی بدجوری ادعای هنرپروری دارد. می ترسم آن بیراهه را دوباره بخواهند بپیمایند برای همین چند مطلب در زمینه نقد مدیریت هنری وفرهنگی دوران فرح پهلوی منتشر می کنم.
---------
در مورد هنرپروری فرح در زمان ملکه بودنش زیاد گفته اند. اما تا جایی که من می بینم در این ۴۸ سال که در پاریس زیسته به اندازه یک زن پاریسی متوسط هم هنرپروری نکرده! شما زندگی نامه های هنرمندان و نویسندگان مختلف را که از قرن ۱۹ تا کنون در پاریس زندگی کرده اند بخوانید می بینید که جا به جا نوشته اند که به فلان مشکل برخورده اند اما فلان زن میانسال صاحبخانه یا همسایه ، خود را به آب و آتش زده که مشکل آن هنرمند یا ادیب خارجی اما مستعد را حل کند. فرح مشکل کدام هنرمند و ادیب را در این ۴۸ سال حل کرده؟! اگر حل می کرد ایران اینترنشنال و دیگر رسانه هایشان در بوق و کرنا می کردند. البته فرح همواره با هنرمندانی که مشکلات خود را حل کرده اند و دیگر مشکلی ندارند عکس می گیرد که نشان دهد چه قدر هنرپرور است! نگویید که او دیگرملکه نیست و درنتیجه امکاناتی ندارد که دست کسی را بگیرد. مگر رضا براهنی در خارج چه امکاناتی داشت؟! در خاطرات نویسندگان مختلف خوانده ایم که وقتی به سختی افتادند رضا براهنی و یارانش کمک کردند که از سختی بیرون آیند. زمانی که فرح، ملکه بود امکانات مالی بی حساب کتاب زیر دستش بود، چند مشاور خوب هنرشناس هم داشت که هرزحمتی می کشیدند به اسم فرح نوشته می شد. اگر او خود مایه ای داشت در این ۴۸ سال هم نشان می داد.
عباس میلانی مدام فرح را با زنان ج ا مقایسه می کند و نتیجه می گیرد که خیلی سطح بالاتر است. من دلیلی نمی بینم با آنان مقایسه کنم. من با زنان ومردانی که مدیریت گالری های هنری ایران را برعهده دارند مقایسه می کنم و می بینم فرح در امر هنرپروری از خیلی از آنها ضعیف تر هست.
در ترکیه گالری داری از شغل های استاندارد فرزندان دختر اشراف سابق زمان عثمانی است. از یک سو به اندازه کافی کلاس بالا محسوب می شود که در«شأن» چنین خانواده ای باشد و ازسوی دیگر فرصتی به آنها می دهد که شبکه ای از افراد مهم را از سیاستمداران گرفته تا نویسندگان تا سلبریتی ها تا دانشمندان گرد هم آورد و آن شکوه سابق را در دنیای جدید حفظ کند. من آشنایی داشتم که از نوادگان یکی از سرداران و خانواده های سرمایه دار زمان عثمانی بود. مادر او گالری داشت. از طریق آن گالری اکثر افراد مشهور ترکیه را می شناخت. همان طوری که می دانید شبکه داشتن-آن هم شبکه ای از چنین افراد متنفذ- یعنی پتانسیل قدرت. پتانسیل قدرتی که می توان هر لحظه آن را نقد کرد (منظورم از نقد اینجا انتقاد نیست. منظورم این هست که هر لحظه می توان قدرت بالقوه را به قدرت بالفعل تبدیل کرد.) فرح دوستان قدیمی خود را هم نتوانسته نگاه دارد. هر بانوی بالای ۴۰ سالی در فرهنگ ما بر خود می بالد فلان تعداد دوست دارد که دوستی شان قدمت بالای ۳۰ سال دارند. فرح حتی چنین شبکه ای را هم که اغلب بانوان معمولی هم دارند ندارد. سر دعواهای مالی به اکثر دوستان قدیمی اش تهمت زده و آنها را تارانده. چه برسد که توانسته باشد از این نوع شبکه ها برای خود بسازد..
-------------
ما پس از اتمام این جنگ لعنتی باید به سمت آن برویم که هویت ایران با علم و هنر و ادبش تعریف شود نه با «مرگ بر...». اما این هدف با روش فرح پهلوی محقق نمی شود. روش او یک بار آزموده شد و دیدیم که احساسات منفی بخش عمده ای از ملت -از جمله خود هنرمندان- را برانگیخت و در نهایت به واکنش های ویرانگر منجر شد. شیوه مدیریت هنری آن روزگار ایرادات جدی داشت از جمله این که:
1) برای شکوفایی هنری، بیش از هر چیز دیگر، آزادی فرهنگی و اجتماعی لازم هست. بسیاری خیلی از هنرمندان سرچشمه هنر خود را زبان مادری و آیینها و سنن آبا و اجدادی خود می دانند. انکار هویت های چندین گانه زبانی و قومی و..... بسیاری از این استعدادها را در زمان پهلوی می کشت. بسیاری از هنرمندان آن دوران چپگرا بودند و الهام هنری خود را از چشمه می گرفتند. خوشبختانه شخص فرح در زمان دانشجویی اش با چپگراها چرخیده بود و شخص او سختگیری ای در این زمینه نمی کرد اما کارهای ساواک باعث سرکوب این گونه استعداد های هنری می شد.2) در زمینه هنری و علمی و ادبی و...... ریختن پول بی حساب و کتاب نه تنها باعث شکوفایی نمی شود بلکه باعث رشد فساد می گردد وهمین فساد نهال های روییده را خشک می کند. حمایت مالی از هنرمندان خوب هست اما نه به صورت ملوکانه و به صورت دور زدن نهاد های حسابرسی مالی.3) مدیریت هنری (و سایر مدیریت ها) باید بر اساس شایسته سالاری باشد. نه بر اساس نزدیکی به مرکز قدرت. شایستگی افراد در مسئولیت های رده پایین تر و با طی کردن پله پله راه ترقی اداری روشن می شود نه یکباره با لطف نظر راس قدرت!4) در کارهای مختلف باید سهم هر کس در پبشبرد کار به رسمیت شناخته شود. در دوران پهلوی دوم هر کار هنری که انجام می گرفت به حساب فرح می نوشتند. چرا؟! چون برای شاه پسر زاییده بود!! معلومه که این رویکرد هنرمندان واقعی و مدیران هنری زحمت کش را ناراضی می کرد.5) هر چند فرح خود شخصی بسیار مبادی آداب بود وهست به گونه ای که کسانی که با شخص او در ارتباط بودند (البته تا جایی که او را به چالش نمی کشیدند) کوچکترین حس تبختر یا امر وفرمایش نمی کردند اما کارگزارانش لزوما چنین نبودند.کارگزاران وی با تحکم با هنرمندانی که قرار بود در برنامه هایی مثل جشن هنر شیراز شرکت کنند رفتار می کردند. بدرفتاری آنها و سپس خوشرفتاری شخص ملکه، یادآور سیستم «پلیس خوب، پلیس بد» بود که فرح نتوانست آن را مدیریت کند. سیستم «پلیس خوب، پلیس بد» برای بازجویی از مجرم هست نه حمایت از هنرمند. طبیعی بود که این سیستم دل هنرمندان را بیازارد.6) همین فرح که این قدر آداب-دان بود وهست در مستند «من و ملکه» تا می فهمد که کارگردان (ناهید سروستانی) تمایلات چپ داشته تبدیل به یک بازجو-خبرنگار تمام عیار می شود. در نتیجه آن شبهه «پلیس خوب، پلیس بد» چندان هم بی اساس نیست.7) در مورد آزادی باز هم تاکید می کنم. یکی از مهمترین آزادی ها، به خصوص وقتی که مسئله هنرپروری می رسیم آزادی مذهب هست. از یک سو، خود مذهب می تواند برای بسیاری از هنرمندان منشا الهام و انگیزه آفرینش هنری باشد. از سوی دیگر تعصب مذهبی و خشک اندیشی مذهبی می تواند برای هنر بسیار مضر باشد. انصافا به مدیریت هنری فرح از این جهت نمی توان ایراد زیادی گرفت. مدیریتی که با کنار زدن ومبارزه با آن جایگزین شد و تا به امروز هم ادامه دارد، از این جهت بسیار مورد نقد هست. منتهی این آشی که پادشاهی خواهان امروز با برداشتن علم ضدیت با دین به خصوص دین اسلام دارند می پزند اگر از این جهت مخرب تر از مدیریت فعلی نباشد بهتر نخواهد بود.چه خوشمان بیاید چه نیاید، بسیاری از هنرمندان مذهبی هستند و مذهب هنرهای بسیاری را در طول قرن ها پرورانده ومی پروراند. شما به حرم امام رضا بروید انواع واقسام هنرهای ایرانی در طی قرون را در حد اعلی به یکجا می بینید. این همه مذهب ستیزی و اسلام ستیزی با این گونه میراث های هنری عظیم چه می خواهد بکند؟ در گروه های عرفانی گوناگون هم پتانسیل هنری بالایی هست. آزادی مذهبی کلید شکوفایی هنری است.بدی های فرح را به عنوان مدیر هنری گفتم. اما باید از خوبی هایش هم بگویم. نه فقط برای رعایت انصاف بلکه برای این که بفهمیم علی رغم همه این کاستی ها باز چگونه می توانند این تصویر بانوی فرشته گونه هنرپرور را به خلایق بفروشند. فرح دو تا امتیاز داشت: یکی همین آداب دانی او ودیگر خوش پوشی و برازندگی و راست-قامتی (به قول خارج پاسچر بی نقص او) در زمان ملکگی اش. اگر دقت کرده باشید پادشاهی خواهان در دفاع از عملکرد پهلوی جز این موضوع چیز دیگری در چنته ندارند و خیلی هم روی آن مانور می دهند. کسی که مدیریت هنری در رده های بالا را برعهده می گیرد باید این دو ویژگی را دارا باشد. این دو ویژگی برای مدیریت هنری در رده های بالا، لازم هست ولی کافی نیست!
البته برای یافتن کسانی که این ویژگی را دارند لزومی به تشکیلات عریض و طویل و پرخرج و فسادخیزی مانند دربار نیست! حتما در فامیل دیده اید که برخی هر لباسی بپوشند طوری می ایستند که خیلی برازنده دیده می شود. اینها استعدادش را دارند. با اندکی آموزش (که برای کسانی که در صنعت مد و زیبایی هستند آموزش های استانداردی هستند) می توانند به آن دو ویژگی که گفتم آراسته شوند. برای داشتن مدیران هنری برازنده لازم نیست فرح و شازده اش را روی سر بذاریم یا حسرت گذشته ای را بخوریم که چندان هم حسرت برانگیز نبود!
------

در روستاها و شهرهای کوچک طبیعی هست که افراد همدیگر را بشناسند. اما با این که تبریز شهر کوچکی نیست، به نظر می رسه که در هر نسل آن «همه»، «همه» را می شناسند! گفته می شه همه با همه یا همدرسه بوده اند یا همدانشکده ای یا فامیل یا دست کم در یکی ازکلاس های فوق برنامه همدیگر را شناخته اند. البته که با توجه به انبوه جمعیت این امکان پذیر نیست. درست تر هست که بگوییم که طیف های مختلفی در آن هستند که علایق و سبک زندگی مشترک دارند. چون مراکزی که به این علایق و سبک زندگی مشترک خدمات می دهند در شهر محدود هستند این طیف همدیگر را در آنها می بینند و از این طریق همدیگر رت می شناسند. بقیه را لزوما نمی شناسند. ما فکر می کردیم این موضوع اختصاص به تبریز دارد اما گویا در ابرشهری مثل لندن هم منوال بر همین هست. من این را ازخواندن رمان های رولینگ (همان نویسنده هری پاتر)برای بزرگسالان فهمیدم.تبلیغات چی های فرح پهلوی چنان جلوه داده اند که هر کسی که در دوره او کار هنری و فرهنگی در خور توجه کرده به نوعی تربیت شده شهبانو بوده است. یک کم که دقت کردم متوجه شدم که این ارتباط با فرح خیلی فراتر از این نمی رود که این طیف «همه همدیگر» را می شناختند. چون فرح مدرسه ژاندارک رفته بود با واسطه و بی واسطه آنها را می شناخت و انها هم فرح را می شناختند. بعد از انقلاب، فرح نتوانست آنها را دور خود جمع نگه دارد. یا به دلایل مالی با آنها دعوایش شد یا آنها ترجیح دادند که فاصله را حفظ کنند. امروزه در دستگاه تبلیغات پهلوی، کامران دیبا و لیلی امیرارجمند و..... را نمی بینیم. رئیس ساواک (پرویز ثابتی) را از لپ لپ در آورده اند و در چشم ما می کنند. کسی برای انتساب خود به پهلوی نمی گوید من یک کانونی (عضو کانون پرورش فکری کودک) هستم بلکه می گویند من یک ساواکی ام. اگر چهره تبلیغاتی آنها، به جای پرویز ثابتی، امثال کامران دیبا و لیلی امیرارجمند و..... بودند که امثال من این قدر علیه آنها موضع منفی نداشتیم. اما واقعیت این هست که لیاقت نگاه داشتن آن طیف که ما می پسندیم نداشتند. نشان دادند که لیاقتشان همان پرویز ثابتی است. جالب آن که حلقه هنری که به فرح پهلوی منسوب می شد بعد از پاشیدن حکومت پهلوی و مهاجرت به خارج باز به دلیل استعداد و تلاش خود همان طور درخشیدند و در خارج هم منشا اثر شدند. اما از فرح بعد از انقلاب نه هنری دیدیم و نه هنرپروری ای! پس فرح به آنها نیاز داشت و از آنها بهره برد نه برعکس. این که در دوره پهلوی نام آنها ذیل نام فرح می آمد دلیل بر ضعف و ایراد مدیریت هنری فرح پهلوی بود نه دلیل برقوتش. آنها هنری در چنته داشتند که می خواستند برای وطن در طبق اخلاص بگذارند. چون سیستم مستقل از فرد نبود در ذیل یک سیستم فرد-محور با محوریت فرح جلوه می کرد. اگر سیستم پیشرفته تری که حول فرد نمی چرخید موجود بود مستقل از فرح چه بسا منشا خدمات بیشتر می شدند. اگر چنین می بود چه بسا بعد از انقلاب مجبور نمی شدند که به دلیل انتساب به آن نام از ایران بروند. در مجموع اگر مدیریت هنری در دوره شاه آن همه فرد-محور با محوریت درباریان نبود آن همه واکنش منفی و هنرستیزانه در پی نمی داشت و هنر ضربه نمی خورد.
جشن های هنر شیراز و جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی رویداد ها ی مهم فرهنگی دوره پهلوی دوم بودند که انتقادهای بسیاری را برانگیختند. پهلوی پرستان این روزها منتقدان را افراد خشک مغز چپ یا مذهبی معرفی می کنند که یا به خاطر خشک مغزی مذهبی با هنرو تاریخ قبل از اسلام ضدیت دارند یا آن قدر کمونیسم مغزشان را کوچک کرده که گمان می کنند راه محرومیت زدایی پخش پول بین فقرا ست. گوش خود را بر نقدها می بندند و دهان خود را باز می کنند و منتقدان را با این دو برداشت تحقیر می کنند. در انتها هم آهی می کشند و می گویند «اعلیحضرتین ما چه مردم نفهم وبیشعور و ضد فرهنگ و تاریخی را می خواستند «‌آدم کنند» اما آنها لیاقتش را نداشتند. بیچاره اعلیحضرتین ما از دست این مردم عامی وو زبان نفهم چه کشیدند!!!!»نقدهایی که من در مورد این جشن ها شنیده ام و قبول دارم متنوعند اما از جنس این دو نیستند. مثلا خانم ستاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری مدرن در ایران) در کتاب خاطرات خود با (عنوان دختری از ایران) می نویسد که از منظر او و امثال او هرچه قدر هم برای تاریخ ایران خرج کنند می ارزد اما به علت این جشن ها نمی گذاشتند که موسسه او آمار مربوط به محرومیت در روستاها و حاشیه شهرها را منتشر سازند چون که با آن تصویر شکوهمندی که می خواستند به دنیا مخابره کنند در تضاد بوده است. ملاحظه می کنید! مشکل از منظر این منتقد، در توهم شکوه رفتن و واقعیت را فراموش کردن بوده نه در پرداختن به تاریخ!من درک می کنم که برای محرومیت زدایی پول پاشی در مناطق محروم راه چاره نیست. راه چاره در ایجاد زمینه اشتغال در آنهاست و جذب توریست ، به دلایل متعدد، جزو راه حل های بسیار مناسب هست. این را هم درک می کنم که جذب توریست سرمایه گذاری روی تبلیغات می خواهد. اما جشن های دوهزار و پانصد به چه درد این کار می خورد؟! برای این کار باید جامعه هدفشان را طبقه متوسط در کشورهای مرفه که اهل سفر وتوریسم هستند می ذاشتند نه شاهان و ملکه ها. مگر چند تا در دنیا شاه و ملکه و یا افراد در آن سطح داریم که بشود با جذب آنها به عنوان توریست اقتصاد کشور را سامان دهیم؟ برای درآمد زایی از طریق توریسم باید غذاها ی محلی و ملی خودمان را به طبقه متوسط در دنیا معرفی کنیم تا آنها کنجکاو شوند بیایند در ایران از این غذاها بخورند. استاندارد رستوران های طبقه متوسط را در ایران باید بالا ببریم نه آن که مثل جشن های دوهزار وپانصد ساله از رستوران های طبقه بالا در پاریس غذا وارد کنیم. این را درک می کنم که کل ریخت و پاش های جشن های دوهزار و پانصد ساله نه به رقم اختلاس های چند سال اخیر در ایران می رسد و نه به رقم خسارات سه جنگی که در ۴۵ سال اخیر به ملت ایران تحمیل شد. اصلا آن بریزوبپاش چند مقیاس بزرگی کمتر از این رقم ها بود. با این حال این بریز و بپاش انجام شده بود که «توی چشم» باشد. همین طور هم شد! منتهی به شکوه و جلال پهلوی تعبیر نشد. مایه تمسخر و نیز مایه دلخوری شد. بر زخم هایی نمک پاشید. اگر به جای آن، مثل همین ترکیه به ساخت سریال های تاریخی می پرداختند انواع و اقسام صنایع مربوط به هنر و مد و طراحی رشد می کرد، قدرت نرم برای ایران در دنیا ایجاد می کرد، برای تاریخ و توریزم ایران تبلیغ می شد. این همه هم واکنش منفی در پی نمی داشت! نیت برگزارکنندگان شاید خوب بوده باشد اما نه دنیا را درست می شناختند نه مردم ایران را و نه آن تاریخی را که ادعا داشتند که دارند تبلیغ می کنند. نتیجه آن شد که دیدیم. حالا هم به جای قبول اشتباه مردم عادی و روشنفکران را تحقیر می کنند که نفهمیدند و نمی فهمند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

درخواست اتصال مجدد اینترنت برای همه مردم.

+0 به یه ن

برای من در حال حاضر اینترنت بیش از هر چیز یک ابزار کار هست و ابزار کم کردن هزینه ها از طریق جست وجوی مستقیم برای جواب سئوالات بهداشتی حقوقی، آشپزی، خانه داری، خرید و.... . ابزار کار و ابزار کم کردن هزینه ها هم باید برای همه فراهم باشد که بتوانند خود را از بن بست های اقتصادی بیرون بکشند.


کارزار زیر در راستای همین مطالبه هست:

من آن را امضا کردم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل