تقابل بین باستانگرایی ایرانی و جنبش های هویت قومی (به خصوص هویت تورکی) ؟؟

+0 به یه ن

همین طور که در این نوشته ام تشریح کردیم ما در ایران امروز چندین جنبش نسبتا نیرومند داریم که در هم تنیده شده اند. 

http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/111877

از آنجایی که نیمی (شاید هم بیشتر) کنشگران اجتماعی زنان  ومردان آگاه  و حساس به حقوق به زن هستند  جنبش زن  به طور طبیعی همه این جنبش ها را که نام بردم در هم تنیده. اما در هم تنیدگی  طبیعی این جنبش ها بیش از اینهاست. جنبش حفظ محیط زیست نمی تواند از کنار فرهنگ های محلی و تنوع هویتی ایران بگذرد. جنبش های هویت قومی های گوناگون با هم اشتراکاتی دارند (البته افتراقات جدی ای هم دارند که باید به آنها پرداخت. انکار و زیر فرش کردن افتراقات جایی کار دستمان می دهد.). همه این جنبش های هویتی با جنبش حفظ میراث فرهنگی  اشتراک دارند. جنبش زنان نمی تواند مسایل مادران را کنار بگذارد  پس با مسایل حقوق کودک در هم تنیده شده است. جنبش ترویج علم (علم به معنای اعم آن) به زبان مادری  به مثابه یک ابزار عنایت دارد.

با این همه در هم تنیدگی این جنبش ها متحد طبیعی هم می توانند باشند اما از سوی دیگر ، نادانی ها و خودخواهی های انسان ها (حتی نخبگان آنها) می تواند در هم تنیدگی طبیعی را به جای همسویی و هم گرایی و هم افزایی به سمت  تنش و جرقه زدن پیش ببرد. ناگفته پیداست که دنباله روان دکترین قدیمی «تفرقه بیانداز و حکومت کن» سعی می کنند این جنبش ها را در مقابل هم قرار دهند. اگر این جنبش ها همسو و همیار شوند به قدرت بزرگی تبدیل می شوند که آینده را به دست خواهند گرفت. 

در چند نوشته آتی سعی خواهم کرد بر مسایلی که می تواند منشا اختلاف باشد انگشت بگذارم.  اولش از تقابل بین باستانگرایی ایرانی و جنبش های هویت قومی (به خصوص هویت تورکی) شروع خواهم کرد که از همه پر سر وصدا تر هست. اما از سوی دیگر چنان که استدلال خواهم نمود از همه پوچ تر هست. اصلا این  تقابل از بیخ ذهنی است وبا تغییر ساده روایت حل و فصل می شود می رود پی کارش! اتفاقا حل این اختلاف پر سر و صدا و اعصاب خرد کن از همه ساده تر است.

بعدش به سراغ  تنش های جدی تر خواهم رفت که عینی ترند. یعنی از تضاد منافع ناشی می گردد. برای آنها هم سعی خواهم کرد راه حلی ارائه دهم هرچند شاید زیادی ساده شده باشد. اما این راه حل ساده سازی شده هم بهتر ازهیچ چی است.


--------------


به نظرم اگر یک مقدار دقیق نگاه کنیم تضادی بین جنبشی هویتی باستان گرایی و جنبش هویتی قومیتی وجود ندارد. اتفاقا زمان همان کوروش و داریوش، تنوع فرهنگی زیادی در سطح امپراطوری بود. اصلا با ابزار دنیای قدیم نمی شد مرکزگرایی به شیوه قرن بیستم اعمال کرد. رادیو و تلویزیون و هواپیما و قطار و.... نداشتند که بخواهند منویات مرکز را به همه جای امپراطوری اعمال کنند. 


الان هم یک عده هستند که به دوران باستان به خصوص دوران هخامنشی و آثار باستانی به جا مانده از آن دوران علاقه مند هستند. بسیار هم عالی. این ها سرمایه های مملکت ما هستند.

اما از آن سو، یک عده هم هستند که به دورانی که پادشاهان تورک تبار فرمانروایی داشتند علاقه مند هستند. به دوران سلجوقی و قره قویونلو ها و آق قویونلوها و....  اینها دوره های متفاوت تاریخی بودند که از هرکدام آثار به جا مانده. فردا بعد از این که تبدیل به یک کشور نرمال شدیم و دست از فحش دادن و مرگ بر گفتن به کشورهای دنیا برداشتیم، برای سروسامان دادن به این اقتصاد ویران شده ناشی از لجبازی  نیاز به جذب به توریست داریم.

پس چه بهتر همان طوری که دست از لجبازی با جغرافیا و فحش دادن به کشورهای دیگر دست بر می داریم (دیر یا زود مجبور خواهیم شد چنین کنیم) دست از لجبازی با دوره های مختلف تاریخی هم بر داریم. تا جایی که وسع مان می رسد سعی کنیم آثار بجا مانده از دوره های مختلف تاریخی را رو بیاوریم و از آنها برای جذب توریست و درآمد زایی بهره ببریم


واقعیت این هست که تخت جمشید و پاسارگاد و نقش رستم با اختلاف فاحش بهترین شانس این مملکت برای جذب توریست هستند. چرا!؟ چون برایشان دو قرن هست که تبلیغ شده. در قرن نوزده و اوایل قرن بیستم از یک سو،  مذهبیون اروپا با خواندن عهد قدیم (تورات) به کوروش علاقه مند شد و خواستند بیایند مقر فرمانروایی اش را ببینند.  از طرف دیگر سکولارهایشان متون یونانی را خواندند و خواستند بیایند مقر فرمانروایی داریوش ها و خشایارشاه را ببینند. در قرن بیستم هم محمد رضا شاه کلی برایش تبلیغ کرد. من خودم ده ها مهمان خارجی داشتم. برایشان تخت جمشید جایگاه ویژه داشت.

منتهی با سه بنا نمی شه در عرصه توریزم در دنیا رقابت کرد. علاوه بر این سه بنا باید صد تا چیز دیگه داشته باشیم که نشان توریست دهیم. دوره های مختلف تاریخی از جمله دوره های سلاطین تورک می توانند کمک باشند. 


وقتی یک عده از هموطنان به هر دلیلی دارند انرژی می ذارند که دوره سلجوقی را رو بیاورند و به دنیا معرفی کنند، بقیه باید ممنون باشند. همین طور اگر تلاش می کنند که آیین ها و رقص ها و لباس های محلی و معماری و.... قوم خود را احیا کنند و رو بیاورند. این بخشی از تلاشی است که لازم است  تا ایران روزی در  صنعت توریسم دنیا، حرفی برای گفتن داشته باشد.


--------


من قبل از نوروز یک سری نوشته در مورد همگرایی جنبش های اجتماعی ایران نوشته بودم که بعد از عید منتشر سازم. آنها را منتشر خواهم ساخت. در این چند روز، یک سری شیطنت هایی از سوی کسانی که منافع خود را در اختلاف افکنی بین جنبش های اجتماعی ایران می بینند انجام شد. نوشته حاضر و بعدی را امروز در این راستا نوشتم که  امروز و فردا منتشر می کنم.

شیطنت اول:

در اجتماعات نوروزی مناطق فارس نشین یک مقدار از این شعارهای آریابازی ضد عرب داده شد نظیر « ما آریایی هستیم، عرب نمی پرستیم.»  چنین شعاری، شعار پیشرو و سازنده ای نیست. البته قسمت «عرب نمی پرستیم» را قبول دارم. ما قرار نیست هیچ شخص یا قوم یا قبیله یا ملتی را بپرستیم. اما این نکته چنان واضح و مبرهن هست که لازم نیست با انگشت گذاشتن روی قوم عرب بر آن تاکید کنیم. چند میلیون نفر از هموطنان ما در جنوب ایران خود را عرب می دانند. همسایه غربی و همسایگان جنوبی مان هم عرب هستند. برون-رفت از بحران اقتصادی در گرو مراوده  اقتصادی با کشورهای دنیاست و همسایگان تورک و عرب ما بهترین  و مهمترین شرکای تجاری ما قرار هست که باشند. چه دلیلی برای تنش آفرینی هست؟ ما ۴۶ سال چوب شعارهای تنش افزا علیه آمریکا و انگلیس و... را خورده ایم. چه دلیلی دارد یک شعار تنش زای جدید را شروع کنیم؟! در مورد آریایی بودن هم که حرف و حدیث زیاد هست. ترکیب ژنتیک ما ایرانیان پیچیده تر از این حرف هاست. ژن آریایی هم داریم ژن عرب هم داریم ژن تورک هم داریم و..... و چه خوب که چنین هست! مقاومت بدنی که ژن های متنوع دارد در برابر بیماری ها و... بالاتر هست. اگر ژن خالص یک قوم بود زود تر دجنره می شد. مثل فرزندان ازدواج های فامیلی پی در پی. آریایی بازی صد سال پیش مد بود اما الان در دنیا دمده شده. چرا شعاری بدهیم که مردم دنیا به دیده تحقیر به ما نگاه کنند و ما را صد سال عقب مانده ببینند؟!

اصلا چه نیازی هست به چنین شعار تنش زایی که تحقیر خودمان را به ارمغان می آورد؟! آن هم وقتی که شعاری به زیبایی «زن زندگی آزادی» داریم که تحسین جهانیان امروز را برانگیخته!؟

به شیطنت دوم در نوشته بعدی می پردازم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سلجوقیان و نظام الملک و تدوین تئوری سیاسی در آن دوره

+0 به یه ن

این ویدئو از  پادکستر ارزشمند کشورمان آقای علی بندری درمورد سلسله سلجوقیان هست. در پادکست آقای بندری می گوید قبل از تهیه این پادکست گمان نمی کرد که این دوره چنین مهم بوده باشد چون که در باره این دوره زیاد نشنیده بود. اما بعد از مطالعه متوجه شده است که  دوره سلجوقیان چه دوره مهمی بوده است.

من سالهاست که به دوره سلجوقیان علاقه مندم. من هم مثل آقای بندری چندان درمورد سلجوقیان نشنیده بودم اما با دو چشم خود اهمیت آن را دیدم. هر جای ایران که سفر کردم بناهایی با معماری درخور توجه دیدم که باز مانده از دوره سلجوقی بود. وقتی از راهنمای محلی در موردش سئوال می کردیم معمولا زیر لب و لوچه چیزی می گفت که معلوم بود خود چیز زیادی درباره این بناهای زیبا و باشکوه نمی داند. اما تا بخواهید زورکی در مورد اهمیت شهرشان در دوره هخامنشی یا اسکندر مقدونی داستان سرایی می کرد بی آن که بنایی یا اثری شاهد مدعایش باشد!

به هر حال با همین دیدن ها، به دوره سلجوقیان علاقه مند شده بودم و مطالبی در موردش خوانده بودم.

توصیه می کنم ویدئوی بی پلاس را در زیر ببینید. مثل همیشه آموزنده، تحلیلی و به دور از تعصب های ایدئولوژیک هست.

چند نوشته در پی آن منتشر خواهم کردکه  به مبحث اصلی این روزهایم یعنی  گفتمان سازی برای مبارزه  با فساد و حل سایر مشکلات کلان کشور مربوط است:

https://www.youtube.com/watch?v=eI5bPQTdgNA&t=359s


در پادکست آقای بندری در مورد  نقش نظام الملک در دوره سلجوقی در شکل دهی سیاست ورزی ایرانیان طی دهه ها اشاره می شود. در پادکست آقای بندری می گوید که نظام الملک سلجوقی سنت سیاست ورزی ایران پیش از اسلام را مدون ساخته است و در قالب «سیاست نامه» برای نسل های بعدی فرمانروایان به ارمغان گذاشته. 

البته می دانیم که نظام الملک خود از مردم خراسان بود که در دربار ترکان سلجوقی که از آسیای میانه کوچ نموده بودند وزیر بود. در پادکست چیزی در مورد این که نظام الملک از سنت فرمانروایی ترکان هم بخواهد بهره گیرد نیامده. گمان نمی کنم این از تعصب ایرانشهری آقای بندری باشد. خوشبختانه آقای بندری از این گونه تعصبات ندارد. احتمالا به واقع خود نظام الملک به سنت های فرمانروایی ترکان مهاجر که  تا اندک زمانی پیشتر کوچ نشین بودند تفاخر می کرد و خود و سنت های خود را فراتر از این می دید که چیزی از فرهنگ مهاجران -که از قضای روزگار کارفرمایان او شده بودند – بیاموزند.

آیا واقعا  ترکان مهاجر چیزی نداشتند که به او و امثال او بیاموزند و ارزش آن را داشته باشد که تئوریزه نماید و به نسل بعد انتقال دهد؟ با آگاهی و دانش پسینه-نگر امروزی می دانیم که چنین نیست. دست کم دو مورد بود که اکنون بعد از هزار سال من به نظام الملک و همتایانش خرده می گیرم که چرا از ترکان مهاجر نیاموختند:

۱)  سنت قورولتای. این سنت می توانست پایه یک دموکراسی بدوی باشد که در طول هزار سال به یک دموکراسی مدرن با مختصات بومی بدل شود. 

این سنت را سیاستمدارانی که در آموزش رسمی خود کتاب هایی مانند سیاست نامه  را می خواندند بازتولید نکردند. اما نادرشاه افشار که از طبقه پایین یک ایل ترک برخاسته بود (ایل افشار ایلی مهم و ثروتمند بودند اما خانواده خود نادر در ابتدا جزو لایه های فرادست این ایل نبودند وجزو لایه های فرودست حساب می شدند) و در نتیجه با این نوع کتاب های بزرگ  مخصوص فرمانروایان بزرگ نشده بود سنت قورولتای را در دشت مغان اجرا کرد.

برخی از تحلیلگران مدرن تاریخ امروز نبوغ نادرشاه افشار را به خاطر این «ابتکار دموکراتیک» می ستایند و خبر ندارند که او در واقع سنت ترکی قورولتای را که در ایل خود آموخته بود اجرا کرده بود.

۲) در جوامع ایلیاتی، زنان با جربزه آزادترند که نقش رهبری ایفا کنند. در دوره سلجوقیان می بینیم که خاتون ها نقش مهمی داشته اند. این به آن معنی نیست که جوامع ایلیاتی کمتر مردسالار هستند. چنین نیست! اما مردسالاری آن زیاد جلوی زن با جربزه را که در سایه هوش شجاعت و فداکاری و از خودگذشتگی  می خواهد نقش رهبری ایفا کند نمی گیرد. البته برای رسیدن به این جایگاه باید ده برابر همتایان مرد، توانمند باشد و صد برابر همتایان مرد از خودگذشتگی نشان دهد. اما اگر چنین ویژگی هایی داشته باشد می تواند نقش رهبری ایفا کند. نقشی که در جوامع به اصطلاح متمدن تر یکجا نشین سنتی برای یک زن اصلا متصور نمی شد بود. 

در آن دوره چه در ایران چه در چین چه در بین عراق و شامات و چه شمال آفریقا،   قدرتمندی زنان  ترک ایلیاتی  مهاجر از منظر دیوانسالاران بومی چندش آور و شرم آور شمرده می شد. امروز  در قرن بیست و یکم هست که تازه تازه دنیا به این نتیجه رسیده که رهبری زنان در جامعه، دلیل بر پیشرو بودن آن هست نه امری شرم آور.


پی نوشت: به تربیت ناصرالدین شاه هم ایراد می گیرند که موقع نوجوانی نظیر شاهان سنتی ایران سیاست نامه و شاهنامه و.... نخوانده بود. به گمان من  اگر ناصرالدین شاه آن گونه تربیت می شد ایران از این هم که الان هست  نیم قرن عقب مانده تر می شد. ناصر الدین شاه هر عیبی هم  که داشت یک حسن داشت  و آن این بود که نسبت به جهان غرب  و دستاوردهای تکنولوژیک کنجکاوی داشت. کنجکاوی ای کودکانه. اگر کودکی و نوجوانی اش باخواندن آن قبیل کتب سپری می شد همان کنجکاوی کودکانه هم در او کشته می شد و جزو کسانی می گشت که با  تکنولوژی سر ستیزه دارند. اون وقت، باعث می شد که ما چندین دهه دیرتر با علم و تکنولوژی مدرن آشنا شویم!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

برگ برنده

+0 به یه ن

تاریخ به ما می گوید که ترکان سلجوقی و غزنوی و.... از آسیای میانه در چندین موج به ایران مهاجرت کردند. یکی از این موج ها، حدود هزار سال پیش اتفاق افتاد و نتیجه یک تغییر اقلیمی بود. در آن دوره هوای کره زمین سرد شد. درنتیجه آذوقه در مناطق شمالی کمیاب شد. ترکان به دنبال مرتع برای دام هایشان به مناطق گرمتر جنوبی مهاجرت کردند.
نسل های امروز ایران با مهاجرت بیگانه نیستند. در دهه های اخیر ایرانیان امروز برای ساختن آینده ای بهتر برای فرزندانشان به شهرها و کشورهایی مهاجرت نموده اند که گمان می بردند رفاه بیشتری برای فرزندانشان فراهم می آورد.
بنابراین، عیبی در کاری که ترکان هزار سال پیش انجام دادند نمی بینند. حتی می توان گفت حس همذات پنداری دارند.
اما ایرانیان در صد سال پیش، چنین نمی اندیشیدند. آن دسته که می خواستند ناسیونالیزم ایرانی را جامه ای  متاثر از فاشیسم و نازیسم و دیگر «ایسم» های غربی  صد سال پیش بپوشانند با تقلیدی  کاریکاتوری از ناسیونالیست های غربی، به یک «دیگری» داشتند که کاسه کوزه های عقب ماندگی تاریخی را بر سر آنان بشکنند. مهاجران ترک هزار سال پیش، از جمله این «دیگری» ها شدند. در نوشته هایشان جا به جا  آنها را با القابی چون «وحشی» نواختند.  دوره این ادبیات و این طرز فکر در دنیا گذشته اما هنوز هستند کسانی که این ادبیات را در ایران بازتولید می کنند. البته در ایران هم نسلشان رو به انقراض هست و اغلب بالای شصت سال دارند. تک و توکی هم  بین جوان تر ها  از این فسیل ها پیدا شود دربین همان نسل خودشان بیگانه اند و مجبورند به نسل قبلی آویزون شوند  که تنها نمانند. بعد از مرگ نسل قبلی هیچ چی از آنها نمی ماند.

از سوی دیگر خیلی از فعالان مدنی ترک، دایم به نوشته های محمود افشار و فروغی و... ارجاع می دهند تا اثبات کنند چه قدر در حق ما ترک های ایران ظلم شده. من فکر می کنم دوره ارجاع به این دسته از نوشته های آنها هم دیگر گذشته. ما باید از این چیزها گذر کنیم. مشاهیر آن دوره (نظیر آشتیانی، محمود افشار، فروغی و....) نه سیاه بودند نه سفید بلکه خاکستری بودند. اشتباهاتی هم کردند که تورک ستیزی از جمله آنهاست. برخی شان انصافا مردان بزرگی در زمان خود بودند اما مردان بزرگ اشتباه های بزرگ می کنند.  تورک ستیزی جزو  اشتباهات بزرگی بود که مردان بزرگی چون فروغی و محمود افشار کردند. هر چه از صد سال پیش به این سو می آییم قد تورک ستیزان کوتاه و کوتاه تر می شود. زنان و مردان قد برافراشته اکنون بسیارند اما هیچ کدام تورک ستیز نیستند. زنان و مردان قدبرافراشته امروزی هم- مانند هر دوره ای- فرزند زمانه خود هستند درنتیجه مطابق فرهنگ این زمان که همانا به رسمیت شناختن تنوع فرهنگی است با تورک ستیزی و عرب ستیزی و دیگر اشکال نژادپرستی و ضدیت با فرهنگ چند لایه ای، سرسازگاری ندارند.

حالا ما چی کار کنیم؟ به جای مبارزه با استخوان های پوسیده تورک ستیزان صد سال پیش یا دهن به دهن گذاشتن با تورک ستیزان رو به موت یا کاریکاتوری امروزی، بهتر هست دنبال نوشتن رمان و..... با دستمایه قراردادن تاریخ مان باشیم. همین مهاجرت ترکان به دلیل تغییرات اقلیمی از آسیای میانه  خیلی رمانتیک هست. می توان درمورد فداکاری هایی که مادران کردند تا فرزندان در مهاجرت زنده بمانند داستان ها نوشت. می توان در مورد حکمت پیران که با سرودن اشعار و .... سنت های قبلی را در سرزمین جدید زنده نگاه داشتند داستان ها نوشت. می توان درباره حکیم ایل که مرهم ها و داروهای سنتی را با خود به همراه  آورد  و به حکیمان سرزمین جدید هم داد نوشت. می توان از چالش های انطباق در فرهنگ سرزمین جدید نوشت.
همه اینها را می توان طوری نوشت که در واقع جوابی تلویحی  باشد به همه توهین هایی که نویسنده های صد سال پیش کرده اند بی آن که نامی از آنها  به میان آید و با ارجاع به آنها اعتباری به حرفشان داده شود!
حتم  داشته باشید که اگر الان شما با این ابزار جدید -هوش مصنوعی اینترنت و.... کالای فرهنگی با این مضمون بسازید و به جامعه عرضه کنید صدها بار بیشتر اثرگذاری دارد تا کتابی که به سبک صد سال پیش  علیه ترکان نوشته شده و در گوشه ای افتاده و دارد خاک می خورد.
تا فعالان ترک به آن کتاب ها ارجاع ندهند جوانان امروزی، آنها را نمی خوانند. برایشان جذابیت ندارند که بخوانند. شما که ارجاع می دهید جوانان امروزی تازه در مورد آنها می شنوند. اما اگر به کمک هوش مصنوعی انیمیشنی یا بازی کامپیوتری ای درمورد مهاجرت رمانتیک ترکان هزار سال پیش بسازید، فوج فوج جوانان به سمت آن می آیند. اگر بخواهید، برگ برنده دست شماست. چرا خود را بازنده اعلام می کنید و سپس  برای خود دلسوزی می نمایید؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ترکیه بیشتر فرهیخته دارد یا ایران؟

+0 به یه ن

نظر دوست فیس بوکی:

«

درود ، فکر میکنم قشرفرهیخته ایران اگر بیشتر از ترکیه نباشد کمتر نیست

شاید مهاجرت ها نتیجه آن باشد بهر جهت قطب کیش شخصیت وقتی با تقدس و استمرار همراه باشد ، موضوعی دیگر است ،

حتمآ به این موضوع صحه میگذارید که اکثریت مردم خاموش ایران تفکر دیگری دارند»


پاسخ من: «

جمعیت قشر فرهیخته احتمالا از جمعیت قشر فرهیخته ترکیه زیادتر هست. همین بخشی از فرهیختگان ایران که مهاجرت نکرده اند هم جمعیت خیلی بالایی دارند و احتمالا به لحاظ جمعیت بیشتر از جمعیت فرهیخته ترکیه -اعم بر مهاجرت کرده و مهاجرت نکرده- هستند.  اما  این دو قشر توجه و انرژی خود را در جهات متفاوتی گذاشته اند. ما بیشتر انرژی خود را در جهت زبان و یافتن ریشه کلمات و ادبیات و نظایر آن گذاشته ایم. دقت و وسواس ما در یافتن ریشه هر کلمه ای که می شنویم گاهی حوصله دوستان ترکیه ای (حتی حوصله همان بخش فرهیخته آنها) را به سر می برد. درست یا غلط- ارزیابی آنها این هست که مسایل مهم تر را ول می کنیم و به این موضوعات می چسبیم. (البته ما هنوز اصرار داریم که کلمات مهم هستند اما آن بحث دیگری است.) نکته اینجاست که بخش فرهیخته تر ترکیه بخش بزرگی از انرژی خود را صرف اندیشیدن و آموختن ساز و کارهای مهار فساد و مدیریت و نظایر آن می کنند. نتیجه هم این شده که در این زمینه از ما جلوترند.

-----

در مورد بسیاری از  ایرانیان فرهیخته مهاجرت کرده به کشورهای دیگر در۵۰ سال تا ۱۵ سال گذشته (البته نه همه) نکته غمناکی هست. در اغلب موارد این مهاجرت باعث نشده که چشمان خود را باز کنند و ساز وکارهای مدیریتی و مهار فساد مالی  را ببینند . سعی نکرده اند با مقایسه سازوکارهای موجود در ایران با کشورهای دیگر، نقاط ضعف و قوت را بیابند بلکه پیله ای دور خود تنیده اند و در دنیای ذهنی که ساخته اند گیر افتاده اند. هرکدام در بخشی از تاریخ ایران گیر افتاده اند. از این جهت اتفاقا اغلب ایرانیان مقیم خارج که بیش از ۱۵ سال پیش از ایران مهاجرت کرده اند از ایرانیان داخل نه تنها جلوتر نیستند بلکه چندین و چند پله عقب ترند. یک موجی هم بعد از ۸۸ مهاجرت کردند. اونها و مهاجران قبل از اونها، عموما چشم بسته خود را نگاه داشته اند. اما نسلی که بعد از آن موج مهاجرت کرده اند چشم باز ترند. 

نسل جدیدتر وقتی با ایرانیان مقیم داخل هم-کلام می شوند بیشتر گوش شنوا دارند تا زبان سرزنشگر و نصیحت گو و یا تمسخر آمیز!

 همین طور، کمتر نسبت به جامعه میزبان گارد گرفته اند و برعکس ایرانیان مهاجر قبلی، نمی خواهند ثابت کنند مردم جامعه میزبان آنها، کودن اما خوش شانس هستند. 

در نتیجه این نسل جدیدتر مهاجران، هم با تحولات واقعی  ایران پیش می روند و هم با فرهنگ کشور میزبان بهتر آشنا می شوند. منظورم نسل جدیدتر مهاجران لزوما جوان تر ها نیستند. همنسلان ما هم که  در ده- پانزده سال اخیر مهاجرت نموده اند کمابیش این طورند.اگر هم جامعه میزبان یا تحولات داخل ایران را خیلی درک نکنند  دست کم گارد نمی گیرند و نمی خواهند اثبات کنند جامعه میزبان یا ایرانیان مقیم ایران –و نیز مهاجران غیر ایرانی-- نمی فهمند و فقط آنها -یعنی فقط ایرانیان مهاجر- حالیشون هست.کوشش بی وقفه اثبات همین فرضیه ها، انرژی  ووقت زیادی از نسل قبلی مهاجران ایرانی می گرفت و زمانی و انرژی ای برای باز کردن چشم ها و ساختن گفتمانی جدید باقی نمی گذاشت. برای همین در گذشته گیر افتادند.

امید دارم این نسل جدید مهاجران به همراه ایرانیان داخل- که اتفاقا به دلیل احساس نیاز با سرعت برق رشد فکر ی می یابند- آینده ای بهتر رقم بزنند.

البته  چشم و گوش بازتر بودن نسل جدید مهاجران ایرانی نسبت به مشابه نسل قبلی مختص قشر فرهیخته مهاجران نیست! اقشار عامی تر آنها را هم  شامل می شود. مثال می زنم. دغدغه  اقشارعامی تر  مهاجردر نسل های قبل این بود که عیبی و ایرادی در ایران و میان ایرانیان مقیم ایران ببینند و بعد به تمسخر «وطنم! پاره تنم!» بخوانند و تحقیر کنند و پز بدهند که خودشان درخارج خیلی وضعشان خوب هست. مثلا از ایران که می رفتند همانند گشت ارشاد ورژن دهه شصت، به آرایش زنان ایرانی مقیم ایران گیر می دادند و ادعا می کردند آنها که مهاجرت کرده اند «فهمیده» شده اند و تعادل را در پوشش و آرایش رعایت می کنند. کسی هم به آنها نمی گفت  کی گفته جناب عالی شده اید معیار «تعادل»؟! گاه جسارت کرده می پرسیدم:  « دست کم در تئوری، معیار گشت ارشاد،  فقه اسلامی هست که مدون هست. معیار شما برای تعادل چیست؟ کجا و چگونه تدوین شده است؟ آیا هوس و تشخیص آنی شما می تواند معیار تعادل باشد و به دیگران تحمیل شود؟ اگر یک میکاپ آرتیست یا استایلیست حرفه ای به لباس پوشیدن کسی ایراد بگیرد (که به ندرت چنین می کنند) آدم روی حرفش تامل می کند. اما چرا هرکه به خارج مهاجرت کرده خود را معیار تعادل پوشش و آرایش -نه فقط برای خودش بلکه کل ایران- می داند؟!» با یک جواب تند ولی تهی از معنی، حساب مرا می رسیدند.  مهاجران نسل جدید، دنبال این که از آن سوی آب ها نقش گشت ارشادرا -البته با شیوه و سلیقه خود- برای زنان داخل بازی کنند نیستند.

 مثال دیگر این بود: نسل های قبلی مهاجران، شیوه های تربیتی آسان گیر داخل ایران را (که محصول آن همین نسلِ شجاع و سربلند وآزاده و راستگو و صادق دهه هشتادی و نودی از آب درآمد) تحقیر می کردند و فریاد واویلا سر می دادند که احترام بزرگتر در ایران از بین رفته و ما ایرانیان مقیم خارج اکنون تنها حافظان واقعی ارزش ها هستیم! 

نسل جدید تر مهاجران دارند زندگی شان را می کنند و موی دماغ ما در داخل نیستند!  دیگه با تمسخر «وطنم! پاره تنم!» ، گوشت تن ما را آب نمی کنند! سرشان توی کار خودشان هست

اتفاقا معلوماتشان در مورد فرهنگ روزمره و سبک زندگی و خبرهای تخفیف کسبه  در ایران به طرز حیرت انگیزی  بالاست. خانم در آمریکا نشسته اما می داند کدام آرایشگاه در تهران و کرج تخفیف کدام قلم خدمات پوست و مو را دارد. (با توجه به تنوع این نوع خدمات و تخصصی بودن آنها واقعا میزان اطلاعات حیرت انگیزی است!) برنامه ریزی می کند که وقتی دو سه هفته برای ملاقات خانواده به ایران می آید در کدام آرایشگاه در کدام کوچه الهیه تهران برای ترمیم ابرو برود  و فرزند خردسالش را به کدام آرایشگاه کودک در عظیمیه کرج ببرد که با کودکان خردسال خوب رفتار می کنند و کارشان را هم بلدند!

کسی که تا این اندازه فکرش پیش برنامه ریزی  برای رتق و فتق امور زندگی است وقتی برای گیر دادن به دیگران ندارد! اتفاقا من همین قشر را هم  بخشی از جنبش های زنده ایران می دانم که همسو با همدیگر، چهره ایران را درآینده ای نه چندان دور، دگرگون خواهند ساخت.



----------


چند روز پیش  نوشتم که جمعیت فرهیختگان در ایران بیش از ترکیه هست اما در حالی که در ایران فرهیختگان بیشتر فکرشان را به مسایلی نظیر ریشه کلمات داده اند، در ترکیه فکرشان را به ساز و کارهای مدیریتی و مهار فساد داده اند. 


نظر نقد آمیز یک دوست  عزیز و قدیمی فیس بوکی  را به اسم مینا که از من جوانتر هست و اگه اشتباه نکنم  

سالهاست که ساکن ترکیه می باشد

در پی  می خوانید:


«قشر فرهیخته رو‌چطور تعریف می کنید و با کدوم داده آماری به این نتیجه رسیدید که ایران قشر فرهیخته بیشتری داره؟ به نظرم بهتره  این ادعارا  بدون داده نکنیم تا بیشتر از این، دامن به توهم جمعی ای که در ایران ریشه دوانده نزنیم ».



پاسخ مینجیق:



 می دونستم این ایراد به سخنم وارد هست و مطرح خواهد شد. جواب دقیقی هم ندارم. اما در مجموع فکر کردم گفتنش بهتر از نگفتن هست. بااجازه نوشته شما را مجزا منتشر کنم. باشد که باعث شود بیشتر در این باره تفکر جمعی شود. هدف من از این سری نوشته ها شروع گفتمان جدید هست. گفتمان دقیق ندارم و به همه جنبه های آن چه که می گویم اشراف ندارم. هدفم این هست که بحث ایجاد کنم که به یک فهم عمومی بالاتر برسیم که به درد زمان می خورد


واما در مورد این که آیا قشر فرهیخته ایران پرجمعیت تر از ترکیه هست یا نه. در این که فرهیختگی را اول باید تعریف کرد و بعد هم آمار گرفت کاملا با شما همنظرم. اما یک موضوع دیگه هم هست که درمورد آن مطمئنم: در ایران جمعیت کسانی که خود را فرهیخته می دانند و انتظار دارند بقیه آنها را به فرهیختگی قبول کنند بیشتر هست. آن قدر این جمعیت در ایران بیشتراز ترکیه  هست که تفاوت چنان آشکار هست که نیازچندانی به آمار ندارد. مثل این می ماند که من ادعا کنم در ایران تعداد راست-دست ها بیش از چپ-دست هاست یا تعداد کسانی که درایران فارسی می دانند بیش از تعداد کسانی هست که ژاپنی می دانند. شما از من برای این ادعاها آمار نخواهید خواست.

منتهی سئوال بجاتر آن هست که بپرسیم که آیا واقعا در ایران همه کسانی که ادعای فرهیختگی دارند ازدرصد عمده کسانی که در ترکیه ادعای فرهیختگی دارند بادانش ترند؟! راستش مشاهدات من می گوید خیر!  مثال عرض می کنم: همسرسابق یکی از همکاران ترکیه ای که خود فرد بسیار فرهیخته ای بود (با هر معیار معقولی که فرهیختگی داشته باشد او فرهیخته بود)  در نظر اول، خیلی به نظر عامی می آمد. همه صحبت هایش حول و حوش این که «ناهار چی بخوریم شام چی بخوریم» و نظایر  آن می گذشت. اما دختر خوش قلبی بود و بسیار مهربان. با هم دوست شده بودیم. 

بی ادعایی او در مورد فرهیختگی چنان بود که من یک بار کنجکاوی خود را نتوانستم کنترل کنم و در جمعی از آقایان پرسیدم: «یعنی یک مردی به این  اندازه فرهیخته  حوصله اش از این خانم سرنمی رود؟ حرف مشترکشان تمام نمی شود.»

اما قضاوت من سطحی بود. آن خانم آن قدرها هم که من فکر می کردم کم دانش و کم معلومات نبود بلکه  کم ادعا بود. 


من ورشو رفته بودم و عکسی از باقی مانده دیوار گتوی معروف آن گرفته بودم. باقی مانده که چه عرض کنم! روی زمین در جایی که زمانی ، دیوار ایستاده بود چند میخ زده بودند و پلاکی چسبانده بودند.  با آن خانم عکس ها را می دیدیم. با دیدن آن عکس حدس زد که چیست! بعید می دانم درصد قابل توجهی از ایرانیانی که ادعای کتابخوانی و فرهیختگی هم دارند بتوانند چنین حدسی زنند. در مقابل دیده ام که برخی از همین ایرانیان که ادعای فرهیختگی دارند به چنگیز خان لعنت می فرستند که چرا تخت جمشید را آتش زد!

 وقتی هم می گویید که تخت جمشید را چنگیز خان آتش نزد بلکه ۱۶۰۰ سال پیش از او، اسکندر مقدونی آتش زد، جواب می دهند مگر یک اروپایی از این کارها می کند؟! حتما مغولان وحشی این کار را کرده اند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پاسخی به تورک ستیزان

+0 به یه ن

تا گذشته ای نه چندان دور، عده ای فعالان فرهنگی نسبتا معروف در ایران بودند که ادعا می کردند زبان و ادبیات تورکی چیز زیادی ندارد که بخواهد تدریس شود. مرحوم طباطبایی پا را از این هم فراتر می گذاشت و  می گفت جز منظومه حیدربابا، شعر تورکی در خور توجهی نداریم! بیشتر کسانی که این گونه نظرات از جانب آنها صادر می شد خود تورک بودند و در محافل ایرانشهری به علت حمله به زبان تورکی (و نه قابلیت های تحسین برانگیز که داشتند!) در صدر مجلس می نشستند.  غیر تورک ها خود معمولا از این جملات صادر نمی کردند بلکه حرف های همین تورک ها را -با تاکید بر این که خود  گوینده هم «آذری» است- نقل می نمودند. همان طوری که گفتم نسل اینها داره یواش یواش منقرض می شه اما هنوز تمام نشده اند. نوشته هایشان هم باقی  مانده.

به هر حال اینجا می خواهم نظرشان را نقد کنم. دقت کنید که ابدا قصد ندارم کل موجودیت و شخصیت این افراد را زیر سئوال برم و آنها را ترور شخصیتی کنم. این را هم اشاره می کنم که در زمینه های دیگر برخی از آنها کارهای فرهنگی ارزشمند انجام داده اند که شایسته تقدیر هستند. فقط می خواهم ادعاهای منفی شان را در مورد زبان و فرهنگ تورکان  زیر سئوال برم.

اول از آن ادعای مرحوم طباطبایی شروع کنیم. ظاهرا ایشان حتی شعر «خان ننه» را هم نمی شناختند. اتفاقا با توجه به این که مرحوم شهریار هر دو را، دکلمه کرده بود خان ننه نیز-مانند حیدربابا- بسیار معروف هست و بسیاری از فارس های همنسل من  هم بخشی از آن را از بَرَند. شعر لطیفی است در مورد حس عاشقانه یک کودک  و مادربزرگ پدری اش.

به علاوه در عجبم که کسی مثل طباطبایی که در مورد ورود تجدد به ایران و مکتب تبریز کتاب نوشته چنین ادعایی می کند! چه طور ممکن هست کسی در این باره کتاب بنویسد اما دیوان تورکی معجز شبستری را نشناسد و سزاوار خواندن نداند؟!  این دیوان-در کنار مجله فکاهی ملانصرالدین که آن هم به تورکی است- از تاثیرگذارترین متون ورود تجدد به ایران بوده است! (در ضمن دیوان معجز شبستری در سال های اخیر باز بسیار محبوب شده. یک موج محبوبیت جدید این کتاب با جنبش هویتگرایی تورکی آمد و یک موج هم اخیرا بعد از جنبش مهسا به دلیل نوگرایی اندیشه های این شاعر برجسته در مورد خرافه ستیزی وجایگاه زن).

همزمان با صدور این جمله از جانب طباطبایی کتابخانه ای در مشهد آمار نسخ خطی تاریخی خود را منتشر کرده بود. من حساب کردم و دیدم اگر یک نفر همه عمر بخواهد  متون نسخ تورکی  همان کتابخانه را روخوانی کند (فقط روخوانی) زمان کم می آورد. چه طور یک محقق که نگاهی هم به تاریخ دارد چنین منبع عظیمی را انکار می نماید؟!


یکی دیگر از مسایلی که این طیف روی آن انگشت می گذاشت اشاره به این بود که سلسله های تورک ایران هم برای دیوانسالاری خود، زبان فارسی را برگرفتند. وقتی هویتگرایان تورک، زبان فارسی را زیر سئوال می برند (که متاسفانه برخی بنا به«جواب های، هوی است» این کار را می کنند) شما در جواب به این واقعیت تاریخی  اشاره کنید. اثبات آن خواهد بود که زبان فارسی قابلیت های خوبی داشته که خود  دولتمداران تورک در طی چند صد سال حکمرانی در این منطقه به آن واقف بودند. اما این واقعیت، اثبات ضعف زبان تورکی نیست. چنان که در ترکیه بوروکراسی را به تورکی انجام می دهند و ظاهرا مشکلی هم ندارند. تغییرات در بوروکراسی حاکم عموما هزینه های سنگین دارد. احتمالا حمکرانان تورک ایران هزینه ها و فایده ها را سنجیده اند و دیده اند که تغییر زبان دیوانسالاری موجود از فارسی  به تورکی  به هزینه هایش نمی ارزد. الان هم بحث ما، تغییر زبان دیوانسالاری ایران نیست. بحث تدریس ادبیات تورکی است. بااشاره به آن واقعیت تاریخی نمی شود نتیجه گرفت که این تدریس نباید صورت گیرد!


------


از آن طیف فکری، نظرات و جملات خشن تری هم  علیه فرهنگ تورکی صادر می شود. از جمله این که تورکان یک  عده مردم وحشی در آسیای میانه بودند که هزار سال پیش به فلات ایران  آمدند ومردم محل را به انقیاد در آوردند و کشتند پس زبان شان باید در این فلات از بین برود. این هم از آن ادعاهاست که نه یک غلط بلکه چندین غلط در آن هست. در واقع باید گفت جا به جای این ادعا غلط هست.

 اولا تورکان آسیای میانه  همچین هم مردمان وحشی و دور از تمدنی نبودند. مردمی بودند که برای فلزات گوناگون مثل سرب و آهن و..... کلمه خاص خود داشتند. یک قوم وحشی نمی تواند در متالورژی این قدر پیشرفته باشد. این قوم، همان تورانیان بودند که  شاهنامه ، پهلوانانش را شایسته هم-آوردی با پهلوانان ایران زمین  و دخترانش را در لطافت  و آراستگی، شایسته  دلدادگی شاهزادگان ایران-زمین نشان می دهد. البته  در شاهنامه  تورکان توران، «دیگری» هستند و مانند هر دو تمدن رقیب َ، مورد طعن و سرزنش.  همین گونه حرف ها را یونانیان باستان هم راجع به ایرانیان می زدند! اگر قومی وحشی باشد قوم متمدن آنها را به حساب نمی آورد که بخواهد از او «دیگری» بسازد و هویت خود را در تقابل با آنها  تعریف کند. چنان که یونانیان آن زمان  آلمان ها را آن قدر به حساب نیاوردند و ایرانیان هزار سال پیش هم روس ها یا وایکینگ ها  را آن قدر به حساب نیاوردند (با آنها آشنا بودند. . وایکینگ ها حتی به طبرستان شبیخون زده بودند. اما تمدن ایرانی آنها را اصلا به حساب نیاورده بود!)

دیگر آن که هزار سال پیش تورکان فقط در آسیای میانه نبودند. تمدن خزرها در منطقه قفقاز بود. تمدن آنها -به خصوص معماری آنها- بعدها بر سلجوقیان اثر گذاشت.

 تورکان سلجوقی -به خاطرات یک سری اتفاقات  و تصادفات عجیب و غیر منتظره تاریخی-  توانستند بدون مقاومت و درنتیجه خونریزی چندان وارد فلات ایران شوند. مردم محلی از ورود آنها چندان خاطره بد ندارند. از ورود مغولان خیلی خاطرات بد دارند. اما سلجوقیان بدون خون و خونریزی چندانی آمدند و با مردم محل هم در آمیختند و با هم فرهنگ و تمدن نوینی ساختند. در این مورد پادکستی در بی پلاس علی بندری هست. اگر علاقه مندید ببینید. 


بر فرض  که هزار سال پیش قومی وحشی بودند. وقتی ۷۰۰-۸۰۰ سال این قوم،  در منطقه ای متمدن ساکن می شود و اتفاقا حکمرانی هم می کند مگر می تواند وحشی بماند؟! مگر می تواند تولیدات فرهنگی و ادبی در این هزار سال نداشته باشد؟! چه طور میتوان گفت تولیدات فرهنگی این قوم به بیش از یک منظومه نمی رسد؟!


اصلا گیریم زبان و ادبیات تورکی فقیر هست و چیزی در چنته از گذشته ندارد. آیا نباید این زبان را آ =موزش داد که در آینده شاهد تولیدات فرهنگی و شکوفایی فرهنگی باشیم؟ چرا باید همیشه نگاه به گذشته داشته باشیم؟ اصول این زبان را آموزش می دهیم تا از نسل های آینده ادبیان برجسته سر برآیند.


دست آخر این که گیریم که نمی توان ادیب ترکی در آینده هم داشت. به همان استدلال خودشان در مورد زبان دیوانسالاری فارسی در دربار سلاطین تورک برگردیم. اگر زبان دیوانسالاری فارسی بود زبان قشون تورکی بود. 

جنگ افزار -متاسفانه- در همیشه تاریخ نقطه پیشروی فن آوری بوده است. 

پس زبان تورکی، قابلیت آن را دارد که زبان فن آوری باشد. مگر تنها کاربرد زبان، غزل سرایی و حماسه سرایی است؟! مگر اهمیت زبان فنی کم هست که می خواهید کشور را از این قابلیت زبان تورکی محروم سازید؟!



جواب هایم به اظهارات آن طیف  تورک-ستیز هنوز تمام نشده. فقط خسته شده ام و فکر می کنم خواننده هم خسته می شود. فعلا همین مقدار بس هست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ما و اینا

+0 به یه ن

در یکی از روزهای پاییز ۱۴۰۱،  یکی از خوانندگان وبلاگم به طعنه از من پرسید:«حالا این «ما»  و«اینا» که می گید کدامند و چه فرقی باهم دارند؟» فکر کنم جواب واضح باشه. «ما» همان هایی هستیم که ۵ سال هست برای هواپیمای اوکراینی عزاداریم وتا ابد عزادار خواهیم ماند.  «اینا» کسانی هستند که به جای قربانیان این هواپیما برای  شیخ نمر  عزای عمومی اعلام کردند، اینا به خاطر جشن گرفتن  رشتی ها در روزی که عزای عمومی اعلام کرده بودند  الدرم بلدرم راه انداختند. «ما»- شامل حدود ۷۰ میلیون نفر از ایرانیان- کسانی هستیم که هاج و واج ماندیم که این شیخ نمر کی هست  که به خاطر وی جشن گرفتن ۸۵ ایرانی حرام می شود؟ «اینا» همان هایی هستند که با دادستانی که به وکیل قربانیان پرواز اکراینی گفته بود «زدیم که زدیم خوب کاری کردیم که زدیم» حس همدلی دارند. «ما» همان هایی هستیم که با شنیدن این نقل قول داغمان تازه تر می شود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

خلاف عرف؟ کدام عرف؟!

+0 به یه ن

چند سال پیش  خبر قتل دخترکی نوجوان و زیبا توسط پدرش، ایران را تکان داد. خانواده این دختر در منطقه ای از ایران می زیستند که  تنوع قومی بالایی دارد. خانواده مادر این دختر ترک بودند. خانواده پدر این دختر از قومی دیگر بودند. پدربزرگ مادری او کوشیده بود با قایم ساختن داس و.... مانع از کشته شدن نوه اش شود. اما متاسفانه پدر با حیله پدربزرگ (پدر همسرش) را فریفته بود و آلت قتاله را به دست آورده بود. بهانه پدر برای کشتن دخترک معصوم  دلدادگی او به یک پسر و فرار با او بود.

دیشب  فیلم صحبت های سه خانم با تجربه در امور اجتماعی و مددکاری را در مورد قتل این دختر نوجوان توسط پدر را دیدم. انتظار داشتم این سه که این همه در کار امور اجتماعی- به اشکال مختلف- بودند تا حدودی با مسئله «قوشولوپ قاچماق» آشنا باشند. گمان می کردم تا حدودی با فرهنگ ها و  خرده-فرهنگ های ایرانی آشنا باشند. اما ای دریغ که نگاه مرکز محورشان و یک سری کلیشه کاملا چشم این سه زن را بسته بود. کلیشه های ذهنی خود را بلغور می کردند.

زنی که قاضی بازنشسته بود می گفت فرار این دختر توسط عرف تحمل نمی شود. در واقع قتل او را نتیجه طبیعی-ولو تلخ- فرارش دانست! سئوال این هست که کدام «عرف»؟ عرف کدام فرهنگ و یا خرده-فرهنگ؟ 

در فرهنگ ترکی (که اتفاقا -و با کمال تعجب- از این جهت از آسیای میانه و دامنه های کوه های آلتایی تا  کرانه دریای مدیترانه و دریای مرمره یکدست هست) دختری را که با پسری فرار کرده به خانه باز نمی گردانند که بکشند! بلکه از او انتظار دارند  که با آن پسر خود خانه ای نو پایه ریزد. کاری به خوبی یا بدی این فرهنگ ندارم. اما این گونه هست.


خانم دیگر که بیش از ۲۰ سال مدیر عامل یک موسسه خیریه مربوط به کودکان و نوجوانان بود  می گفت این پدیده شوم نتیجه تقابل سنت و مدرنیته هست. به کار بردن عباراتی مثل «تقابل سنت و مدرنیته» شاید به درد  آن بخورد که گوینده را به عنوان کارشناس، به شبکه بی بی سی یا ایران اینترنشنال دعوت نمایند. اما به درد فهم مسئله نمی خورد چه برسد به درد حل مسئله. کدام تقابل سنت و مدرنیته؟ 

فرار دختر و پسر باهم (یا معادل ترکی اش«قوشولوپ قاچماق» یا معادل انگلیسی اش « 

(eloping

از همان چند هزار سال پیش که جوامع پدرسالار شکل گرفته بوده مرسوم بوده. در مناطقی که تک قومی بوده اند یک جورهایی حل شده. در مناطقی که چند قومی بوده اند و مردان قوم های متفاوت در مورد غیرت و ناموس و.... برای هم دایم کُرکُری می خواندند منجر خشونت دوچندان شده. مدرنیته این وسط چه کاره هست؟

باز همان خانم قاضی بازنشسته می گفت باید صبر می کردند که خشم پدر فرو می خفت. قضیه خشم نبود! قضیه کرکری خواندن در جمع مردان آن منطقه چند قومی بود. با این عمل وحشیانه در جمع احمقانه مردانه خودشان به زعم خودشان برای مردان قوم خود اعتباری دست و پا کرده بود که در کرکری ها در مورد ناموس و غیرت از اقوام دیگر کم نیاورند.

قاتل بعد از قتل دخترک معصوم هم رفته بود در کوچه با افتخار عربده کشیده بود وبه همه اعلام کرده بود که با بریدن گلوی نحیف و ظریف دخترک بی دفاع چه ناموس پرستی ای راه انداخته!

در میزگرد فرض مسلم می گرفتند که پدیده فرار دختران نوجوان با پسران از خانه نتیجه بدرفتاری در خانه هست. در این مورد لابد چنین بوده باشد اما همیشه چنین نیست. در دوران نوجوانی و در اوج فوران هورمون و عصیان نوجوانی انگیزه های دیگری هم برای این قبیل کارها می تواند باشد.

 وقتی من بچه بودم در همین تبریز خودمان و حتی در بین طبقه متوسط این پدیده وجود داشت. در طبقه حاشیه تبریز خیلی بیشتر هم بود. درمورد ورژن طبقه متوسط اش اول بگم بعد برسیم به ورژن حاشیه شهری اش.  در طبقات متوسط والدین تصور می کردند خیلی بچه هایشان را نازپرورده بار می آورند. بگذریم که این تصورشان هم خیلی وقت ها  غیرواقعی بود و دخترشان آن قدر که تصور آنها بود در خانه پدر و مادر لای پنبه و پرقو نبود. ولی به هرحال خانه، محیط آزارگری هم نبود! خیلی وقت ها دختر دل به پسر آسمان جلی می داد ولی والدین می گفتند تو نازپرورده ای و نخواهی توانست با شرایط مالی این پسر بسازی. دخترها هم برای این که ثابت کنند اون قدر ها دست پا چلفتی  ناشی از نازپروردگی نیستند فرار می کردند. پدر  بعد از چند روز با دختر آشتی می کرد. بعد هم الحق و انصاف دختر جربزه ای نشان می داد و زندگی را می ساخت. چیزی بود که در سطح تبریز زیاد اتفاق می افتاد. الان دیگه جوانان آزادی بیشتری دارند و کمتر نیاز به این حرکت ها حس می شود. در حاشیه شهر گاه  پدرانی که فکر می کردند  قادر نیستند جهیزیه برای دخترانشان تهیه کنند چراغ سبز نشان می دادند که دختر و پسر یواشکی با هم فرار کنند. این طوری دیگه جامعه از پدر انتظار تهیه جهیزیه نداشت!

ببینید! من دختربچه ای بودم که در خانه یک استاد دانشگاه و یک مهندس عمران که صحبت اصلی در آن راجع به

بتن آرمه و 

مقاومت مصالح و.... بود بزرگ شدم.با این حال، اینها را از همان کودکی  شنیدم و می دانم. نمی فهمم چه طور سه زن که بیش از ۲۰-۳۰ سال در این مملکت کار مددکاری و نظایر آن کرده اند این قدر از این مسایل بی خبر و ناآگاه باشند؟!

اصلا این مسایل در آهنگ فولکلریک هم هست. در داستان های عامیانه محلی هست. در خیلی از موارد رمانتیسیزه هم شده. اما آن سه زن کاملا از این مسایل ناآگاه بودند! باوجود دراجتماع بودن، انگار در دنیای موازی ای می زیستند!

من فکر می کنم قبل از این که شخص بلند شود و دنیا را نجات دهد (چنان که آن سه زن ادعا داشتند) ابتدا بخش کوچکی از آن دنیا را باید فراتر از کلیشه های بلغور شده در جهان خودشان بشناسد. حداقل چهار تا آهنگ فولکلر شنیده باشد. کسی که افتخارش آن هست که از چایکوفسکی پایین تر گوش نمی دهد چه طور می تواند آن مردم را بفهمد که ترانه هایشان چیزی مثل

«من هاشیما گدجیم اؤز باشیما گدجیم

منی هاشیما ورمسلر دامنان آشب گدجیم» است؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سون آی ۱۴۰۳

+0 به یه ن

من آخر تابستان امسال مفصل سون آی را جشن گرفتم. تقریبا به اندازه عید نوروز برایش مایه گذاشتم.  متن زیر را به مناسبت سون آی برای مهمانانم آماده کرده بودم:


 «سون آی» آخرین بدر  تابستان است. امسال (۱۴۰۳) این روز مصادف با ۲۸ شهریور است. در هنگام غروب منظره ماه و خورشید در مقابل هم،  تصویری دل انگیز و رویایی ایجاد می نماید.«سون» در ترکی به معنای پایان و «آی» به معنای ماه هست. مطابق اسطوره های آذربایجان-به خصوص منطقه میانه- ماه وخورشید عاشقان ابدی هستند که تنها برای لحظه ای کوتاه در غروب سون آی می توانند بر هم نظر اندازند. در گذشته در روستاهای میانه،  مردم در هنگام غروب  «سون آی» در مزارع جمع می شدند و با سر دادن آواز «آواوا» این پدیده طبیعی  زیبا را جشن می گرفتند. در دهه ۹۰ خورشیدی، این مراسم مورد توجه دوباره قرار گرفت و  رمان و پایان نامه هایی مبتنی بر این مراسم منتشر گردید.


به لحاظ کشاورزی این روز اهمیت دارد چرا که نور ماه  کمک به برداشت محصول می کند. در فرهنگ غربی به «سون آی»،  «ماه برداشت» (

Harvest moon( 

گفته می شود. جشن گرفتن این مناسبت طبیعی در فرهنگ های مختلف نیم کره شمالی- از چینیان گرفته تا بومیان آمریکا- مرسوم بوده است.  چینیان به این مناسبت کیکی مخصوص  تهیه می کنند و فانوس های رنگارنگ روشن می نمایند. در اینترنت تصاویر مراسم چینیان را می توانید بیابید.

در دهه ۹۰ پیشنهاد شد که این روز را به جای روز ولنتاین به عنوان روز عشق جشن بگیریم. از سوی دیگر روز سپندارمذگان در اسفند به این منظور پیشنهاد شده بود که البته چنان که ملاحظه می کنید تا به امروز هیچ کدام از این دو پیشنهاد، مقبولیت عام نیافته است. به هر حال سون آی، یک رویداد طبیعی زیباست که می توانید با رفتن به دل طبیعت یا پارک به همراه دوستان و آشنایان خود از زیبایی آن لذت ببرید.  مناسبت هایی که معمولا جشن گرفته می شوند (از نوروز و یلدا گرفته تا اعیاد دینی تا مراسم وارد شده از غرب نظیر کریسمس و والنتاین) همگی رسم و رسوم تعریف شده ای دارند و هر کدام هم هیرارشی و باید ونباید های  دست و پا گیر خود را دارند  که گاه استرس بی جهتی تحمیل می نمایند و باعث کدورت می شوند. «سون آی» به آن معنی هنوز «صاحب» ندارد  بنابراین می توانید به سلیقه خود آن را جشن بگیرید و از آن، چنان که می خواهید -بدون نگرانی از بایدها ونباید ها- لذت ببرید. نحوه تهیه  یک غذای پیشنهادی برای این شب را برایتان می گذارم. کوفته های سفید، شبیه ماه هستند.

سون آی خاطره انگیزی برایتان -در کنار هر که می خواهید ویا به تنهایی- آرزو می کنم.  (مناسبتی است که  هنوز پروتکل ندارد. بنابراین با هر که می خواهید یا به تنهایی می توانید از آن لذت ببرید.  سون آی مانند شب یلدا یا نوروز یا کریسمس یا ولنتاین نیست  که جامعه حتما به شما دیکته کند که باید در کنار چه کسانی سپری شود! 

ایتالیایی ها ضرب المثل شعرگونه ای دارند که می گوید

Natale con i tuoi

Pasqua con chi vuoi

یعنی کریسمس را باید با خانواده  گسترده ات بگذاری ولی عید پاک را با هر که دوست داری می توانی بگذرانی. ما عیدی نداریم که در آن مختار باشیم با هر که می خواهیم سر کنیم! فرهنگ ما برایمان دقیقا دیکته می کند که حتما نوروز و یلدا را  چگونه بگذرانیم. غریبه ها هم مدام ما را چک می کنند که مبادا به این پروتکل وفادار نبوده باشیم و در صورت تخطی با تیغ ملامت و نصیحت و تلاش برای ایجاد حس عذاب وجدان، بر سر ما می ریزند. از این رو، احیای مراسم سون آی می تواند خلائی را پر کند.)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

همشهری گری

+0 به یه ن

ماجرایی که می خواهم تعریف کنم واقعی است. یک مرد جوانی بود از  یک خانواده ترک تبار آذربایجانی پرجمعیت در مرکز تهران. این مرد جوان رفته بود ژاپن. سخت کار کرده بود و سرمایه ای اندوخته بود. پدرش هم خیاط بود و مغازه خیاطی در مرکز شهر داشت. پسر به ایران  برگشته  بود و سرمایه گذاری کرده بود. با پدر و برادرش شریک شده بود. طبق روال نسل های قبل تواقفاتشان را مرامی و  شفاهی انجام داده بودند و طبق روال (حتی مرسوم تر) نسل قبل بعدا دعوایشان شده بود و پدر و پسر هر دو ادعا می کردند که دیگری پول آن یکی را خورده. پسر علیه پدر شکایت به دادگاه برده بود (این یکی خیلی مرسوم نیست. معمولا پدر پول پسر را می خورد و پسر هم به لحاظ فشار اجتماعی دم نمی زند). قاضی هم ترک بود. پدر از در  همشهری گری با قاضی در آمده بود که قاضی به نفع او حکم صادر کند. این هم از خوشمزگی های نسل های قبلی ایرانی است. از منظر پیرمرد قاضی ای که اولین بار هست که دیده، «همشهری» و «خودی» است پس با او می توان علیه فرزندی که «نخودی» حساب می شود متحد شد. گویا حق با پسر بوده است. واقعا پدر، مال واموال او را به تحریک یکی از برادرها بالا کشیده بود. از آن ور هم طبق معمول مادر، به دفاع از پدر، فیلم هندی بازی می کرد که چرا پدرت را به خاطر مال دنیا به دادگاه کشانده ای و حسابی روی روح و روان پسر بود. احتمالا  این اولین  بار در زندگی مشترک این زوج  بود که مادر این جوری تمام قد حق را به شوهرش می داد چون که فکر کرده اگر پسر به جای پدر در دادگاه برنده شود دختر مردم (یعنی عروسش) منتفع می شود اما اگر شوهرش در دادگاه برنده باشد  خود او (یعنی «ملکه مادر» یا «والده سلطان») منتفع خواهد شد.

خلاصه! علی رغم همشهری گری  با قاضی و فیلم بازی کردن ها و دروغبافی پدر «جهاندیده» ( که بنا به گفته شخص شیخ اجل جناب « بسیار گوید دروغ»)،   قاضی دادگاه رای به نفع پسر داد. چون شواهد و مدارک حقانیت ادعای او را ثابت می کرد.

حق-بنا به حکم دادگاه-  با پسر بود اما خدا می داند این جریان دادگاه و -بدتر از آن- فیلم هندی های مادر چه فشار عصبی بر پسر وارد کرده اند و  چند سال از عمر وی کاسته اند.

 

منظور امثال من از حقوق قومی و زبانی این گونه همشهری گری های کور نیست. منظورمان  ایجاد بستر مناسب بر رشد فرهنگی زبانی و اجتماعی است.  منظورم از «همشهری گری کور» دفاع از ظالم و متجاوز به اسم همشهری یا همزبان بودن است. چه مظلوم واقعه همشهری و همزبان باشد و چه نباشد! (اصلا من نمی فهمم وقتی که مظلوم هم خود همشهری است چه طور آن رفتار را به اسم همشهری گری می فروشند. اون دیگه همشهری گری هم نیست.  یک پله از همشهری هم پایین تر هست. معمولا انگیزه دیگری پشت پرده هست و به اسم همشهری گری می فروشند که یک کمی مقبولیت داشته باشد! مثلا در داستان بالا، احتمالا قاضی هم درک می کرده که اگر پیرمرد همزبان باشد پسر هم همزبان هست. اما از همشهری گری با پیرمرد در آمده و جلسات را به نفع پیرمرد سوق می داده تا به پسران درسی بیاموزد که اگر پدر حقشان را هم خورد نباید جسارت کرده شکایت کنند.  به هر حال، شواهد و مدارکی که وکیل  پسر ارائه کرده بود آن قدر متقن بوده که دیگه قاضی هم مجاب شده و رای به نفع پسر داده.) این نوع رفتار های بدوی باید در ایران فردا- ایران پسا رنسانس ایرانی- کنار گذاشته شود. به جای آن باید روی مسایلی مانند آموزش کودکان  به زبان مادری و غیر مادری و.... بر اساس آخرین یافته های علوم شناختی و علوم تربیتی کار کرد. این نوع فعالیت هاست که مد نظر ماست نه همشهری گری های احمقانه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به مناسبت از زیر بته در آمدن شازده سلجوقی

+0 به یه ن

 

اخیرا هم یک شازده سلجوقی سبز شده. در ایران عموم مردم سلجوقیان را چندان نمی شناسند. آمار بگیرید خواهید دید که بیش از ۷۰-۸۰ در صد مردم ایران فرق سلجوقیان و سلوکیان را نمی دانند. در ترکیه در این ۲۰ سال -یعنی بعد از ازدوغان- مرتب روی تاریخ سلجوق مانور هویتی داده اند. اما در ایران کمتر کسی می داند سلجوقیان کی بودند و کی بودند؟ اصلا در ذهنشان به طور فعال نیست. باز سلسله های پس ازصفوی را بیشتر می شناسند و نسبت به آنها حسی دارند.

هر کسی خود داند مبنای هویتش را چه می گذارد اما من الان در سن ۴۶ سالگی هیچ نمی خواهم مبنای هویتم را اجداد م یا سلسله های پیشین بگذارم. اتفاقا هرچه سنم بالاتر می رود بیشتر به این نتیجه می رسم که برای جواب این که «من کیستم» باید به خودم و دستاوردهای خودم تکیه کنم نه گذشته و گذشتگان. 

برخی می گویند وقتی سن از سی یا چهل می گذرد فرد یواش یواش می فهمد «اصالت خانوادگی» چه امر مهمی هست. بیشتر شان هم کشف می کنند که از خانواده ای اصیل هستند که نسبت به بقیه ارجحیت دارند.

شاید از نفهمی من باشد ولی هرچه سن من بیشتر می شود بیشتر متقاعد می شوم که دست یازیدن به مفاهیمی مثل اصالت  خانوادگی یا شکوه اجداد چند قرن قبل معنایی ندارد جز این که فرد یا ملت از این که  آینده اش  درخشان باشد امید فروبسته و دلش را به شکوه خیالی یا واقعی گذشتگان دل خوش کرده.

واقعیت را بخواهید من در این سن ۴۶سالگی به این که بچه های زیر دو سه سال در آغوش من آرام می گیرند و با شکلک های من می خندند بسیار بسیار بیشتر افتخار می کنم (هر کسی این هنر را ندارد که دل بچه های معصوم و بی آلایش را به دست آورد)تا  تمام فتوحات شاهان تاریخ دور و دراز ایران زمین اعم بر شاهان دوره باستان یا سلاطین ترک بعد از اسلام. 

روی سن ۴۶ سالگی هم تاکید می کنم چون در دهه سی زندگانی ام این طور نمی اندیشیدم. اون موقع تحت تاثیر آموزه های بزرگترهای عاقل تر از خودم خیال می کردم که برای این که عاقل شوم باید به سمت مسایلی نظیر اصالت خانوادگی یا گذشته پرشکوه گرایش یابم. سنم که از ۴۰ سالگی گذشت رفته رفته دریافتم این آموزه  شان هم مثل اکثر آموزه های دیگرشان به درد زندگی من نمی خورد و بهتر است دور ریخته شود. خودشان با اصالتشان خوش باشند کافی است. اما به من  اسارت اصالت را تحمیل نکنند. برای خودشان نگاه دارند. مفاهیم برساخته ای از این دست برای أمثال من که میراث مادی آن چنانی هم نداشته اند غل و زنجیر و زندان هستند. این غل و زنجیر و زندان نباشد دست کم آزادی کافی را دارم که برای رتق فتق أمور زندگی ام از کارشناسانه خبره کمک بگیرم بی آن که مقید ان باشم که بسنجم ببینم «اصالت» مورد نظر بزرگان و عقلای فامیل را دارد یا خیر.

آی که  از این «اصیل ها» چه قدر ضرر و زیان مالی (کلاهبرداری) و جسمی (پزشکی  ناشیانه) به  کسانی که خود را گرفتار زنجیر اصالت کرده اند رسیده!

در ابعاد ملی هم  اون تاریخ و میراثش برای جذب توریسم و یا داستان نویسی به کار برده شود بهتر است تا برای مبنای هویت ملی قرار دادن.

ترجیح می دهم به جای این که به خود ببالیم که میراث دار نیاکانی هستیم که فلان فتوحات را انجام داد به این دل خوش کنیم که مسایل روزمان را با علم روز و با مراجعه به کارشناسان خبره رتق و فتق می کنیم نه با توسل به راهکارهای گذشته های دور.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل