ماهنامه ها و مصاحبه من

+0 به یه ن

از اوایل سال 93 مجلات و ماهنامه های پرمحتوایی در ایران منتشر می شوند. از جلوی دکه های روزنامه فروشی که می گذرید به مجلاتی که منتشر می شوند دقت کنید. در بین آنها مجلات فرهنگی و اجتماعی پرمحتوا کم نیستند. من سعی می کنم آنها را بخرم و به دوستانم هم معرفی کنم. معمولا سعی می کنم ترتیبی بدهم که هر مجله را بیش از یک نفر بخوانند. اگر همین مجلات و ماهنامه هایی که منتشر می شوند توسط ده درصد جامعه هم خوانده شوند شاهد شکوفایی فرهنگی قابل توجهی خواهیم بود. ای دریغ که مردم ما زیاد اهل مطالعه نیستند! بخش اعظم اقلیتی هم که اهل مطالعه بودند مشغول وایبر بازی و فیس-بوک بازی شده اند و ذائقه ی مطالعه شان تغییر کرده. عادت کرده اند به خواندن سریع مطالب متنوع بسیار با تامل کم. جای آن هست که به عادت مقاله خوانی بازگردیم. اتفاقا شرایط هم برای آن کمابیش فراهم هست. در دکه های هر روزنامه فروشی مجلات خواندنی بسیار هستند. گاهی مطالب انتقادی (به دور از هوچی گری و یا سیاه نمایی افراطی) در آنها منتشر می شود که تکان دهنده است. بسی جای خوشنودی است که اجازه انتشار این مطالب داده می شود و ای دریغ که به اندازه کافی خوانده نمی شوند. در یکی از این مجلات مطالب قابل تامل و در عین حال تکان دهنده ای در مورد پولی شدن نظام آموزشی ما بود. خواندن آن مطالب حسابی ذهنم را درگیر خود کرد. ای کاش عده بیشتری می خواندند و آگاهی عمومی نسبت به این گونه مسایل به وجود می آمد.
 بگذریم! ماهنامه زنان امروز چند ماه پیش مصاحبه ای با من منتشر کرده بود. اصل مصاحبه مفصل تر بود.  در زیر مشروح مصاحبه را منتشر می کنم:

من یاسمن فرزان، متولد سال 1355 در تبریز، هستم. سال 73در تیم المپیاد فیزیک بودم و همان سال  وارد دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف شدم. سال 76 با همسرم که آن زمان دانشجوی دکتری فیزیک بود ازدواج کردم. سال 78 بعد از اخذ مدرک کارشناسی ارشد  برای دوره دکتری به تریست ایتالیا رفتم و در موسسه تحصیلات تکمیلی سیسا در شاخه فیزیک ذرات بنیادی ادامه تحصیل دادم.سال 80 به همسرم از طرف دانشگاه استنفورد پیشنهاد موقعیت شغلی پسا دکتری شد. بعد از هماهنگی ها من هم همراه ایشان به آمریکا رفتم و در همانجا دوره دکتری ام را ادامه دادم. سال 83 به ایران بازگشتیم و از آن زمان من در ایران مشغول کار پژوهشی هستم.

زمانی که دبیرستانی بودید و امتحان المپیاد دادید به جز شما دختر دیگری هم بود که المپیادی باشد؟

نه. تا  سالی که من عضو تیم المپیاد شدم در هیچکدام از رشته ها  دختری نبود.

چی شد که فیزیک خواندید؟

من از اول به ریاضی علاقه داشتم ولی اتفاقی  سر از المپیاد فیزیک در آوردم. در دوره المپیاد  درس هایی که مدرسین می دادند اینقدر برایم جذاب بود که به این رشته بیشتر علاقه مند شدم و حس کردم که فیزیک و پدیده شناسی فیزیک چیزی است که نیازهای روحی مرا برآورده می کند و به من وجد و شوق می دهد.

سال 1373 که شما وارد دانشگاه شدید چند درصد از دانشجویان دانشگاه شریف دختر و چند درصد پسر بودند؟

قبل از سال 72 تعداد دختران در دانشگاه صنعتی شریف خیلی کم بود اما بعد از آن تعداد زیاد شد. سال ما ده نفر از چهل نفر دختر بودند .

ده  نفر از چهل نفر؟ یعنی در واقع یک چهارم از دانشجویان در رشته فیزیک دختر بودند.

در سال 72 حتی کمی بیشترا زیک چهارم بود ولی در سال های قبل از آن تعداد دخترها خیلی کم بود. به علاوه دختران دانشجو در حاشیه بودند. محیط کلاس به آنها اجازه نمی داد به راحتی سئوال بپرسند و نظراتشان را بیان کنند. سال 72 و 73 یک جورهایی سال گذار بود.  گذار طبیعتا یک سری چالش به همراه دارد.. مثلا آن زمان سئوال پرسیدن دختر سر کلاس درس یک جور تابو بود! دختران نسل ما خیلی شجاعانه تابو شکنی کردند. برای بعدی ها  یواش یواش مسئله جا افتاد که همان قدر که پسرها در کلاس حق دارند دخترها نیز حق دارند و فشارها خیلی کمتر شد.

این روحیه شجاعانه که از آن صحبت می کنید در واقع محصول چه چیز بود؟

من فکرمی کنم محصول اوضاع و شرایطی بود که ما در بچگی تجربه کردیم. ویژگی هایی که بچه گی هامان داشت و ، سختی هایی  که زمان جنگ کشیدیم ونوع آموزشی که به ما داده شد ما را کمی سر سخت بار آورد. شخصیت ما وقتی سریال های ماری کوری و ابن سینا را تماشا می کردیم شکل گرفت و اینها این سریال ها در ذهن همه همنسلان من یک  سری ارزش هایی را کاشت.  نتیجه اش این شد که حاضر بودیم  برای هدفمان به خصوص اگر هدف علمی باشد سختی را هم تحمل کنیم.

پدر و مادر در آن تاثیر داشتند؟

پدرمن استاد (بازنشسته)  دانشگاه تبریز و مادرم هم مهندس عمران هستند. مادرمن سال 55 از دانشکده فنی تبریز فارغ التحصیل شده.  دست کم در مسایل علمی  تبعیض جنسیتی در خانواده ی ما معنی نداشت.

برگردیم به دوره دانشگاه که شما به دانشگاه صنعتی شریف تشریف آوردید. دردانشگاه صنعتی شریف به عنوان دختری که فیزیک می خواند با چه مشکلاتی روبرو بودید؟

من همه مشکلات را به صورت خیلی فشرده در زمان المپیاد دیده بودم. بعد از آن دوره سخت دانشگاه صنعتی شریف به نظر من خیلی  راحت آمد. در دانشگاه روی درسم متمرکز شدم. در کلاس های درس و حل تمرین  خیلی مرتب شرکت  می کردم. از حضور سال بالایی ها برای رفع اشکال و بحث علمی خیلی استفاده بردم اما از"حاشیه ها"  دوری کردم.

برخی دوستانم که رشته های فیزیک و مهندسی را انتخاب کرده بودند در بحث ها ی تخصصی و فنی  این سئوال پیش می آمد که "این نکته به چه درد من می خورد؟!"  این نگرشی بود که از سوی خانواده های سنتی به دختران دانشجو، به طور مستقیم و یا تلویحی، القا می شد. این نگرش  آنها را در  آموختن  سست  می کرد. واقعیت این است که اگر دانشجویان بخواهند شغلی مرتبط با رشته دانشگاهی شان داشته باشند اتفاقا همان مباحث به دردشان خواهد خورد.

قطعا سیلابس درس های ما بی عیب نیستند ولی دیگه این طور هم نیست  که دانشجویان ترم دوم وسوم بی هیچ تجربه ای  بتوانند  بهتر سیلابس تعیین کنند! به نظرم  دانشجو باید به تشخیص  کسانی که این درس ها را چیده اند اعتماد کنند . آن زمان دانشجویان مهندسی پسر  می رفتند با چند نفر مهندس توی فامیل و دور و بر ارتباط داشتند و می دیدند که آن مباحث تخصصی به دردشان خواهد خورد. دخترها کمتر این امکان را داشتند. دور وبری هایشان با توصیه های به اصطلاح مشفقانه آنها را سست می کردند. در دوره کارشناسی فیزیک خیلی این سئوال به ذهن می آید که "فلان مبحث به چه درد کارم خواهد خورد؟!" شاید خود آن مبحث   خیلی  کاربردی  نباشد ولی در آینده ی کاری یک دانشحئ دیدگاه فروکاست گرایانه یا تقلیل گرایانه ای که در درس های فیزیک می آموزند برای حل مسائل راهگشا  خواهد بود.

جو کلی اساتید چگونه بود؟ مشوق جامعه کوچک دخترانی که فیزیک می خواندند بودند؟

چون من المپیادی بودم مانند سایر المپیادی زیادی نورچشمی شدم! اتفاقا دامی که جلوی من بود- و خوشبختانه در آن نیافتادم- مسئله حلوا حلوا کردن های بیخودی بود. خیلی ها را این حلوا حلوا کردن  دو هوایی کرد.  فکر می کردند  چون المپیادی هستند باید یک جور دیگر با آنها برخورد شود. یادم است مسئول آزمایش اپتیک، به من گفت که المپیادی ها این درس را  نمی گذرانند. تو هم می توانی فقط بیایی امتحانش را بدهی و سر جلسات نیایی. من گفتم خواهم آمد  واز شما می خواهم خیلی جدی مرا مثل بقیه ارزیابی کنید. خیلی از المپیادی ها فکر می کردند که دون شانشان است که در کلاس حل تمرین بنشینند. بعضی از المپیادی های سالهای بعدی درس هایی را که توسط استادان جوان تدریس می شد خیلی جدی نمی گرفتند وبا کمال وقاحت می گفتند فلان استاد جاافتاده به من گفته من فیزکدان و انیشتین قرن هستم و شما هم باید به من نمره بدهید. من اصلا وارد این بازی ها نشدم . هر درسی چه استاد جا افتاده می داد چه استاد جوان می داد ، با جدیت پیگری کردم.این رویکرد دو نفع برای من داشت؛ اولا از مزایای دانشگاه شریف که  همان وجود استادان جوانی است که بارواقعی آموزشی را وبه دوش می کشند  نهایت استفاده را بردم و دومی این بود که علی رغم همه حلوا حلواها بین جمع دانشجویی برای خودم دشمن نتراشیدم. چون می دانید که وقتی کسی را زیاد حلوا حلوا کنند برایش حرف در می آید به خصوص اگر دختر باشد. خوشبختانه من ازاین چیزها مصون ماندم.

کی ازدواج کردید؟

من خیلی زود ازدواج کردم یعنی سال سوم کارشناسی بودم.

چطور شد که تصمیم گرفتید ازدواج کنید در حالی که تصمیم داشتید فیزیک دان هم بشوید؟

عاشق شدم.

ازدواج در سال سوم دانشگاه شاید امروز برای خوانندگان  جوان زنان امروزعجیب باشد چون سن ازدواج بالا رفته و ادامه تحصیل عاملی برای ازدواج نکردن شده است.

همان زمان هم برای کسی مثل من و از خانواده ای شبیه خانواده ی من عجیب می نمود که در این سن ازدواج کند. ما ازدواج کردیم ولی از تشریفات دوری کردیم که  کار علمی مان ضربه نخور.د

خیلی ساده؟

علاوه بر ساده بودن همه چیز را خیلی ابتکاری انجام دادیم. از ازدواج در سن پایین راضی هستم. البته آدم چیزهایی را از دست می دهد و چیزهایی را به دست می آورد ولی در مجموع چیزهایی که به دست می آید بیشتر است. برای خرید و مراسم  بیشتراز یک هفته وقت نگذاشتیم و بعد بلافاصله هر دو سراغ درس و مشقمان برگشتیم.

در دانشگاه های ما دانشجویان دوره های تحصیلات تکمیلی فکر می کنند اگر ازدواج کنند به کارهای دیگرشان نمی رسند.

این بستگی به شخص دارد. بعضی ها وقتی ازدواج می کنند با تمرکز بیشتری به کارهای علمی و پژوهشی خودشان می رسند. برای  برخی دیگر ازدواج اثر عکس دارد. اگر  ازدواج با کسی باشد  که بتواند اهمیت کاری را که انجام می دهیم درک کند و کمک و یاور فکری باشد طبعا اثر سازنده دارد. من خوشبختانه این شانس را داشتم که چنین همسری داشتم و من هم خیلی سعی کردم این  نقش را برا ی همسرم ایفا کنم.

یعنی این یک مسئله دو طرفه بوده است؟

من خیلی این  مسئله را جدی گرفتم. شاید این حرف خیلی خوشایند برخی نباشد ولی یکی از چیزهایی که من به آن افتخار می کنم و جزو عناصر کلیدی هویت خودم می دانم همسر یک فیزیک دان بودن است. من در مورد خاطرات همسران فیزیکدان های بزرگ  با جدیت خوانده ام وقتی که همایش بین المللی می روم دقت می کنم ببینم خانم های فیزیکدان ها که به  عنوان همراه می آیند چه کارهایی انجام می دهند تال مشوق و همیار همسرشان باشند. در ایران چنین نگرشی نیست.

می شوددقیقا مثال بزنید که خانم های فیزیکدان چکار می  کنند که به شوهرانشان کمک بشود؟

این طور نیست که تفریحات یا نیازهایشان را فرو بخورند یا فداکاری  کنند ولی طوری برنامه ریزی می کنند که با ویژگی شغلی همسرشان هماهنگ باشد.

من توجه کردم که این روش ها  را یاد بگیرم و حضور من بار فکری برای شوهرم نباشد.

یعنی اگر ازدواج موفقی بین دو دانشمند باشد ثمره خوب هم خواهد داشت.

لازم نیست هر دو دانشمند باشند. کافی هست که  از اهمیت کاری که همسر انجام می دهد درک درستی داشته باشند. بعضی وقت ها دختران با من درباره ازدواج مشورت می کنند و اشاره می کننند نامزدم به من گفته که  "  تحصیل و کارتو از نظر من مانعی ندارد".جواب من آن هست که اگر نگرش آقای داماد در پشت این نظر "لطف  کردن" هست آگاه باشند که لطف هر لحظه پس گرفتنی است. نه آن که آقای داماد فرد بدی باشد. اتفاقا من فرض را بر خوبی او می گذارم. اما فرض کنیم عروس خانم ا برای تحصیل یا شغلت مسافرتی داردناگهان برف می آید و او د ربرف گیر می کند  وآقای داماد نگران می شود. فردای همان روز خواهد گفت " ما که به پولش نیاز نداریم! توا صلا نرو!" اگر   تصور داماد این باشد که این کار و این تحصیل برای پول است و درکی عمیق نداشته باشد که  چرا عروس  به کار کردن یا تحصیل اصرار دارد در اولین فرصت و ناملایمت به زعم خود از روی خیرخواهی  این لطف را پس می گیرد.

فکر می کنید ریشه این مسئله کجاست و چه راه حلی برایش وجود دارد؟

شاید برای یک سری از زندگی ها این سبک مناسب باشد. اصراری ندارم که همه سبک زندگی مرا قبول کنند. اتفاقا وقتی می بینم خیلی از دخترها از روی رو دربایستی در حال ادامه تحصیل هستند (به خاطر این که دیگران نگویند که نتوانست!) ودر واقع دلشان به این است که  زن خانه دار باشند من توصیه می کنم به حرف دلشان گوش کنند. شاید برای آن نوع سبک زندگی همین نوع همسر هم خوب باشد. من اصلا نمی خواهم بگویم آقایانی که این طرز فکر را دارند بد هستند یا حتی  مرد سالارند . هر زندگی مشترکی سبک خود را دارد.

خبر خوب آن که  نسل جدیدی به عرصه آمده است که با این مسائل خیلی بهتر کنار می آید. یعنی بین نسل شما تقریبا این مسئله نیست. من بین دانشجویان این را می بینم.  این روزها پسری با دیدگاه مردسالارانه بزرگ شده خود بیشتر ضربه می بیند تا این که بتواند به دخترها در جامعه ضربه بزند.

من  مادر نیستم. اگر بودم و فرزندم پسر بود به خاطر  آن که پسرم در آینده موفق و آسوده باشد ابدا  با دیدگاه های مرد سالارانه سنتی بزرگش نمی کردم. طوری بزرگش می کردم که بعد از اینکه از مدرسه وارد دانشگاه شد خیلی برایش قابل درک باشد که همکلاسی های  دختردرخیلی از موضوعات از او  با استعدادتر باشند. این واقعیت را بپذیرد و با آن کنار بیاید. در نسل شما پسرانی که این طور بزرگ شده اند عملا خیلی موفق تر هستند. هم به لحاظ کاری و علمی و هم به لحاظ ازدواج. با دیدن زنان موفق و تصمیم ساز که در مورد رزومه ی او تصمیم می گیرند خوددرگیری پیدا نمی کنند. این نوع خوددرگیری ها پسرهای نسل جدید را به لحاظ روحی ویران می سازد.

شما فکر نمی کنید این چیز ارثی نیست و محیط باید آن را یاد بدهد؟

قطعا مهم است.

فکر نمی کنید که مدارس و دانشگاه های ما به عنوان یکی از مهارت های زندگی باید این را یاد بدهند که بچه ها وارد اجتماع اکادمیک، صنعت و حوزه کار که می شوند آموخته باشند این را، علی الحساب جامعه چیزی کم نمی گذارد نظام آموزشی است ترجیحا.

چیزی که من می بینم این است که خانوادها- چه از طبقه متوسط و چه از طبقه کارگری- درحال حاضر پسرهایشان را متناسب با نیازهای روز بار می آورند. اما آموزش در مدارس پسرانه از این جهت اسفناک هست. در واقع از همان شعارهای سردر مدارس ابتدایی پسرانه به آنها گفته می شود که حق دارند در مورد لباس پوشیدن مادرانشان به مادر امر و نهی کنند. تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل!  از پسرهای نوجوان  حرف های شووینیستی می شنویم که تعجب برانگیز هست. این حرف ها را از پدر و عمو ودایی نیاموخته اند .از محیط مدرسه برگرفته اند.

وقتی هم وارد دانشگاه می شوند دچار شوک می شوند. در واقع چون نمی توانند نگاه بالا دستی را نسبت به همکلاسی دختر خود داشته باشند بچه های دختری هستند که باهوش تر هستند، دچار شوک می شوند.

دچار شوک می شوند. یک فیلم ایرانی بود به نام آناهیتا که موضوعش همین بود البته خیلی اغراق آمیز بود

و این آموزش بعدی هم دارد. روی ازدواج این بچه ها تاثیر می گذارد. وقتی وارد زندگی مشترک می شوند به مشکل بر می خورند.

اصلا توی انتخاب به مشکل بر می خورند.

ممکن است به مشکل حادی بر بخورند. حالا برگردیم به بخش دیگری از کار شما. چندین و چند جایزه بین المللی در فیزیک برده اید و تمام اینها زمانی بوده است که شما در واقع متاهل بودید.از آن جوایز بگویید که چه چیزهایی بوده است؟

بیشتر در مورد ارتباط پژوهشی با  همسرتان بگویید؟

شاخه پژوهشی من و همسرم یکی نیست. ایشان بیشتر در زمینه تئوری هستند من بیشتر در کار پدیده شناسی هستم. کار پدیده شناسی پل بین بین تئوری و آزمایش است. وقتی پدیده ای را در آزمایشگاه ببینند ما مدلی می سازیم در چارچوب تئوری که این پدیده را توضیح می دهد. من و همسرم مقاله مشترک نداشتیم اما خوب به عنوان همسر حمایت روحی بسیاری از من کردند. همسرم  روابط عمومی خیلی خوبی دارند و خیلی دیپلماتیک هم برخورد می کنند .  در ارتباطات حرفه ای من همیشه از ایشان نظر می خواهم. همسرم دکتر شیخ جباری  فیزیکدان بسیار سطح بالایی هستند که حضورشان در پژوهشکده غنیمت است.

برگردیم به خانم دکتر فرزان در خانه، ساعت چند ساعت کاری شما در اینجا تمام می شود؟

ساعت کاری که نداریم، هر وقت کارمان تمام بشود به خانه بر می گریدم.

عموما چه ساعتی کار شما تمام می شود؟

همیشه می گوییم ساعت شش برمی گردیم ولی معمولا تا هشت طول می کشد.

خوب شما می رسید خانه ، شاید سئوالی که به ذهن خوانندگان جوان خصوصا دبیرستانی ها برسد و از من هم زیاد می پرسند ،یک دکتر فیزیک  در خانه چکارمی کند؟ آیا مشغول آشپزی می شوید و به کارهای معمولی که شاید بشود طبق فرهنگ ایران کارهای زنانه اسمش را بگذاریم، آشپزی و شستن ظرف و غذا پختن؟

همسر  من اصلا انتظار ندارد غذا بپزم . من خودم دوست دارم  که غذا درست کنم هیچ عیبی و عاری هم نمی بینم و لذت هم می برم اگر قرار باشد برای کسانی که دوستشان دارم غذا درست کنم با عشق این کار را می کنم. بعضی وقت ها هم خسته هستم ولی کسی روی من فشار نمی آورد که پاشو غذا درست کن ولی اگر وقت و حوصله اش را داشته باشم خیلی هم با عشق این کار را انجام می دهم .

همسرتان در کارهای خانه کمک می کند؟

اگر من کار داشته باشم کمک می کند بعضی وقت ها هم مزاحم می شود . مثلا روزهای جمعه من چیزی برای دسر  روی اجاق می گذارم همسرم می آید می چشد ونمک اضافه می کند ومی گوید به غذایت نمک اضافه کردم. من می گویم غذا نبود دسر بود ! و می گویم خوب برو خودت درستش کن.

سئوال خیلی مهمی  وجود دارد، شما وورک شاپ و سمینا رهایی که در خارج از کشور می روید، از طرفی جامعه ایران دارد به سمت وسوی رشد علمی می رسد یا تلاش می کند رشد علمی داشته باشد و د راین سالها تا حدی محسوس بوده است که در واقع خیلی هم نبوده است ...

رشد کمی بیشتر از کیفی بوده است.

مشکلاتی که شما به عنوان یک پژوهشگر فیزیکدان زن ایرانی در ایران دارید کجاها شبیه و مشابه مشکلات پژهشگران آمریکایی و ارپایی هست؟

از لحاظ جنسیت؟

بله.

هیچ شباهتی ندارد.

چه تفاوتی دارد؟

بگذارید این جور بگویم که مشکل اصلی من در ایران مشکل جنسیت نیست. مشکل اصلی من ایزوله بودن است چون کاری که ما داریم این است که باید دائم در کوران اتفاقاتی که در جامعه فیزیک می افتد باشیم، هم باید با آزمایشگران  ارتباط داشته باشیم و آگاه باشیم که چه نتایج آزمایشی جدیدی آمده است، هم با تئوری در ارتباط باشیم. اینترنت خیلی کمک می کند و نعمت بزرگی است اما جای حضور فیزیکی را نمی گیرد. اگر من حضور فیزیکی داشته باشم می توانم با آزمایشگرها صحبت کنم وخیلی از حرف های پشت پرده ای را  که توی مقالات  نیامده  می توانم بشنوم. مثلا نتیجه ای آمده و می گوید این  نتیجه درست است اما آنها که رقیب این آزمایشگرها هستند ادعا می کنند فلان اثر را در نظر نگرفته است.  این را توی صحبت های معمولی می شود فهمید نه توی مقاله. یا فرض کنید من ایده ای دارم. ایده های ما مثل ریاضی نیست من باید با یک آزمایشگر صحبت کنم و متقاعدش کنم که برای آزمایش مورد نظر من سرمایه گذاری کند. از طرفی  رقیب من هم برای این گونه سرمایه گذاری ها در دنیا خیلی زیاد است. من مقاله ای می گذارم اما باید حضور فیزیکی داشته باشم و با طرف حرف بزنم. اینکه من توی ایران هستم و کمتر از بقیه توی همایش ها می توانم شرکت کنم برای من معضل است .  این است معضل اصلی و دغدغه اصلی ام که باید روشی برای حل آن بیابم .

درواقع این فقط مشکل شما نیست مشکل همه پژوهشگرهاست؟

برای همه پژوهشگرها به خصوص وقتی به آزمایش نزدیک می شوند.

خوب این مشکل مستقل از جنسیت است؟

کاملا مستقل از جنسیت است. مشکل دیگری که من در ایران دارم به خاطر نوع کار پژوهشی  است که ما انجام می دهیم. پدیده شناسی  در ایران  خیلی شناخته شده نیست و ارج و قرب  ندارد. بعد از جنگ  که خواستند در ایران کار پژوهشی از سر بگیرند سرمایه گذاری فکری را در جهتی کردند که در آن شرایط ایزوله عملی تر باشد. طبعا  استعدادهای آن زمان به سمت موضوعات تئوریک تر رفتند.

و کاملا هم انتخاب درستی بود. آن موقع میزان ارتباطات از الان هم کمتر بود. اینترنت اینقدر دامنه دار نبود و معقول ترین انتخاب همان بود. این افراد  فرهنگی هم برای خودشان داشتند و کارهای  خوبی هم انجام دادند . منتهی این جور جا افتاد که "مخ ها" سراغ این طور کارها می روند. در صورتی که در دنیا این طور نیست . البته جو جهانی در آن سال ها هم به سمت مسایل تئوریک تر گرایش داشت.

سال 1987 ، 1988؟

تا اواخر دهه نود این گونه بود. در صورتی که از سال دوهزار به این طرف در دنیا گرایش عمومی برگشت . سال 2001 در  اریچه که یکی ازشهرهای سیسیل ایتالیاست، همایشی برگزار شد. در آنجا عده زیادی ازفیزیک دان های برجسته سخنران بودند از جمله فیزیکدان برجسته پلچینسکی . پلچینسکی  که خود نظریه پرداز قهاری هست  از جمع بزرگ دانشجویان دکتری حاضر پرسید  چه کسانی می خواهند برای پژوهش موضوع نظریه ریسمان (یک موضوع کاملا نظری) را انتخاب کنند. ازمیان سالن پر تنها یکی دو نفر دست بلند کردند. سپس سئوال کرد چه کسانی می خواهند بروند پدیده شناسی و همه دست بالا بردیم. در آن  همایش  هر دو ایده  را به ما معرفی کرده بودند و ما با هر دو ایده آشنا شده بودیم. پلچینسکی تعجب کرد و  گفت  پنج سال پیش گرایش  برعکس بود. بعد البته تشویق هم کرد و گفت که با  این آزمایشگاه هایی که در حال راه اندازی است و نتایجش به زودی بیرون خواهد آمد شما انتخاب درستی می کنید.  این گذار در دنیا شد ولی در ایران از آن بی اطلاع می ماندند و این محیط بسته در همان حال و هوای دهه نود ماندند. درتهران کمی اوضاع بهتراز شهرستان هاست چون ارتباط در تهران با دنیا بیشتر است.

مشکل من از اینجا ناشی می شود که در این محیط قدر و منزلت کار پدیده شناسی را نمی دانند و کسی که قادر به ارزیابی مقالات من باشد در ایران وجود ندارد. درنتیجه حاشیه سازی ها شروع می شود. جنسیت یا قومیت من (تُرک هستم) دستاویز هست نه علت اصلی حاشیه سازی ها. راهی هم جز "جا خالی دادن" نیست.

 

و احیانا اگر موفقیتی هم کسب شود خیلی مطرح نمی کنند.

حالا دیگر وارد این بحث نمی شوم. به عنوان یک زن، اشتباهی که می توانم بکنم این است که خیلی زیاد روی زن بودنم تکیه کنم و خیلی داد و بیداد کنم که علیه من این رفتار شده است. اگر من این رفتار را کنم دارم در یک سینی طلا هدیه می دهم به کسانی که می خواهند از من آتو بگیرند. این افراد هم متاسفانه کم نیستند. هر چند من هر گز این کار را نکردم پشت سرم به کسانی  که مرا نمی شناختند گفته اند که فلانی زن بودنش را بهانه می کند که امتیاز بگیرد در صورتی که من هیچوقت این کار را نکردم.  در سوئد شاید به خاطر زن بودن تبعیض مثبت صورت گیرد اما در ایران کجا از این خبرها هست؟! من هم آن قدر ابله نیستم که جایی که پیش کشیدن جنسیت به ضررم تمام شود جنسیت ام را پیش بکشم.  کاری که باید بکنم این است که ارتباطاتم را با دنیا زیاد کنم، دربرابر  حاشیه ها جای خالی بدهم و در یک گوشه خیلی آرام کار خودم را بکنم. اینکه می گویم در یک گوشه به این معنی نیست که در را به روی خودم ببندم، باید ارتباطم را با دنیا زیاد کنم دانشجو بگیرم ولی باید جا خالی بدهم.

 چیزی که اینجا می خواهم بگویم این است که من سر تعظیم فرو می آورم در برابر فعالین  حوزه حقوق زنان که در حوزه کارهای حقوقی به نفع زنان فعالیت  کرده اتد. هرچند خودم هیچ فعالیتی در این زمینه نداشتم و یک گوشه داشتم کار خودم را انجام می دادم. کارحقوقی خیلی مهم است . فعلا در بقیه چیزها تبعیض هست اما در استخدام یک استاد دانشگاه تبعیضی نیست یعنی مقاله من به عنوان یک زن همان قدر امتیاز محسوب می شود که مقاله یک مرد به عنوان فیزیکدان. این چیزی است که الان بدیهی می دانیم، در دنیا همیشه چنین  نبوده است. من همیشه فکر می کنم اگر این قوانین خدای نکرده نبود چقدر سوء استفاده می کردند تا به من ضربه بزنند. ضربه واقعی نتوانستند بزنند چون قوانین از این جهت  درست بوده است.

فکر نمی کنید این هم جزو مواردی است که باید آموزش داده شود. اینکه حقوق هم خانم ها هم آقایان باید به آنها آموزش داده شود و بعد از اموزش این ها وارد...ناتمام

نه. من این طور فکر نمی کنم. من فکر می کنم قوانین تبعیض آمیز باید اصلاح شود.

فکر  می کنید چقدر طول بکشد که ایران به نقطه ای برسد که قوانین اصلاح بشود؟

فکر کنم در این مورد بقیه دست اندرکاران زنان امروز خیلی بیشتر از من وارد باشند و بهتر بتوانند نظر بدهند. من هیچ فعالیتی دراین زمینه نداشته ام . فقط دورادور تعقیب کرده ام و معتقدم خیلی کار ارزشمندی انجام می دهند . هر چند معتقدم قوانینی که شاید تصویب کنند به طور مستقیم در زندگی من هیچ نقشی نداشته باشد.

و راه حلش هم اصلاح قوانین است؟

بله اصلاح قوانین. اتفاقا من فکرمی کنم آموزش آقایان دراین زمینه به اندازه کافی خوب است که برای آن هم باز باید دست خانواده ها را بوسید نه آموزش پرورش را . من وقتی مقایسه می کنم دیدگاه مردهای ایرانی را با دیدگاه مردهای هندی -همکاران هندی خودم- یا حتی ترکیه ای ها می بینم می بینم مردان ایرانی خیلی جلوتر هستند تقریبا هم ردیف مردهای ایتالیایی و اسپانیا هستند . نمی گویم مثل مرد سوئدی هستند اما خوب همردیف مردان مدیترانه ای  هستند . فکر نمی کنم دیگر بیشتر از این باید روی آقایان فشار آورد.

در حال حاضر با توجه به اینکه درجامعه فیزیکدان ها  تعداد خانم ها رشد پیدا کرده، فکر می کنید  زنان در فیزیک ایران به عنوان یک پژوهشگر چه جایگاهی دارند، جامعه فیزیک زنان چه کمبودها و کاستی هایی دارد و چه کمک هایی باید به آن بشود؟

به نظر من مشکلات زنان همان مشکلات فیزیکدان هاست. مشکل زن فیزیکدان به طور مستقل نداریم . مشکل حاشیه سازی هایی است که منشا دیگری دارد و این درمورد کسی است که نظر مستقلی دارد. اگر نظر مستقلی نداشته باشد اتفاقا کارمند زن اعم از اینکه هیات علمی باشد یا نه، عزیز تر از کارمند مرد است ولی اگر زنی بخواهد در جامعۀ کار استقلال رای داشته باشد، اهل تملق نباشد، نظرش را بگوید و نظرش را آشکارا بدهد جنسیتش بهانه ای می شود برای ضربه زدن به او.

 در بین معلمانی  که داشتید کدامشان در شکل گیری آکادمیک شما مهم بودند ؟

معلم فیزیک ما در دبیرستان فرزانگان تبریز، آقای رفقی بودند  که بسیار خوب و با علاقه تدریس می کردند. ایشان  به ظاهر یک مرد خیلی سنتی تبریزی بودند ولی سرکلاس درس از رفتارش کاملا مشخص بودکه اصلا سر سوزنی جنسیت دانش آموز برایشان مهم. مثال می زنم . اصرار داشتند ما تاریخ کشف ها را بدانیم. یکی از بچه ها پرسید که این تاریخ ها را در امتحان می پرسید ؟ گفت در امتحان نمی پرسم اما شما باید در کوران این چیز ها قرار بگیرید و بدانید کدام کشف کی شده. چون شما هم در شکل دادن این مفاهیم نقش  خواهید داشت. من سالها بعد حکمت حرف ایشان را فهمیدم. چندین و چند مفهوم دراین جمله ساده ایشان وجود داشت. یکی اینکه تاریخ علم مهم است . دیگر آن که شما باید خودتان را جزو کسانی بدانید که در شکل دادن این مفاهیم نقش خواهید داشت. فیزیکدان های بزرگ دنیا "از ما بهتران" نبوده اند. یکی مثل خودمان بوده اند. ثالثا د رحرفش اصلا اشاره ای به جنسیت نبود اصراری نداشت ماری کوری را برای ما مثال بزند! بسته به موضوع مورد بحث از دانشمندان  فارغ از جنسیت مثال می آورد. من به ایشان خیلی خیلی مدیون هستم.

خیلی ممنون.

خواهش می کنم.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

خدا حافظی

+0 به یه ن

این وبلاگ از این پس تعطیل هست.
خدانگهدار

آرشیو وبلاگ پیشین مینجق

سایت همایش چالش های آموزش فیزیك
 مقالات                       فایل های صوتی
وبلاگ قیل و قال هنوز دایر هست و در آن برنامه های مختلف را اعلام خواهم كرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به مناسبت سال تحصیلی پیش روی

+0 به یه ن

مطلب زیر را من مهر پیرارسال منتشر كرده بودم:

مهر از نیمه گذشت. فكر می كنم دیگه كلاس های دانشگاه ها جدی شده اند و كلاس های حل تمرین و.... هم دایر.  چند هفته ی اول كه دانشجو از محیط كوچك مدرسه وارد محیط بزرگ دانشگاه می شه یك مقدار بهت زده می شه. من كه این جوری شدم. یك جوری واهمه برم داشت. خوشبختانه یكی از  دانشجویان كارشناسی ارشد  (شاید بشناسید: خانم دكتر شاكری ) یك  مقدار دلداری ام داد و حرف های امیدبخش زد تا دلم قرص و محكم شد. بعضی ها خوب بلد هستند چه طوری اضطراب دیگران را تسكین دهند. من خوش شانس بودم كه خدا ایشان را در آن موقع سر راه من قرارداد.

الغرض! الان چند هفته از آغاز سال تحصیلی گذشته و فكر می كنم آن هیجانات فرو كش كرده. با محیط جدید هم نسبتا آشنا شده اید. الان دیگه وقتشه كه جدی تصمیم بگیرید درس بخوانید. اگر الان شروع نكنید چند مدت بعد خیلی شرایط برایتان سخت می شه و پشیمان می شوید كه چرا زوذتر تصمیم به جدی درس خواندن نگرفتید. همین الان كه اوایل سال تحصیلی جدید هست شرایط را آماده كنید كه درس خواندن دغدغه ی اصلی تان به عنوان دانشجو باشه.

چند توصیه كه شاید به دردتان بخوره:

۱) با استاد ها زیاد كل كل نكنید. اگر استادی احیانا خوب تدریس نمی كنه به رویش نیاورید. در دانشگاه های خوب ایران معمولا در این موارد استاد حل تمرین هست كه جبران بكنه. در دانشگاه های درجه یك ایران خیلی به ندرت پیش می آید كه هم استاد اصلی و هم استاد حل تمرین از پس تدریس دروس لیسانس بر نیایند. به علاوه  این روزها درس های آنلاین و... هست كه اگر كلاس های استاد را نپسندید می توانید از آنها استفاده كنید. به  علاوه خیلی درس ها تكرار می شوند. واقعا توصیه می كنم از كل كل كردن با استاد هایی كه توانایی تدریس ندارند بپرهیزید.  دست آخر از آنها در جهت تدریس بخاری بلند نخواهد شد. اگر كل كل كنید با شما ضد می افتند و به شما ضربه می زنند.

۲)  در فهمیدن دروس جدی باشید اما وسواسی عمل نكنید. اگر نكته ای را نفهمیدید فوری نتیجه نگیرید كه تمام شد و  شما هرگز نخواهید توانست آن را بفهمید. ببینید! این مفاهیم در طول قرون و اعصار توسط دانشمندان درجه یك دنیا  ابداع یا كشف شده اند (نمی خواهم وارد بحث فلسفی بشوم كه مفاهیم فیزیك و دیگر علوم ابداع می شوند یا كشف. بحثم سر نكته ی دیگری است.) انتظار بیجایی است كه گمان كنید در یك زمان كوتاه می توانید همه ی این مفاهیم را هضم و جذب كنید. اگر نكته ای را نفهمیدید در پس ذهنتان یادداشت كنید. خیلی از مطالب در طول دوره ی لیسانس به تدریج جا خواهند افتاد.

۳) معنای درس خواندن این نیست كه خودكارها و ماژیك های رنگی به دست بگیرید و كتاب ها را خط خطی كنید. هر مطلبی را كه می خوانید باید در آن تعمق كنید. ببینید رابطه ی آن مطالب قبلی كه خوانده بودید چیست. با این مطلب جدید كه آموختید به چه سئوالات جدیدی می توانید پاسخ دهید.

۴) در كنار خواندن كتب درسی خوب است كه تاریخ تكوین این تئوری ها را هم مطالعه كنید. نه برای آن كه با یك سری اسم شخص و تاریخ آشنا شوید. بلكه به این علت كه بدانید علت معرفی مفاهیم گوناگون چه بود. توصیف كشف ها و.. را كه می خوانید سعی كنید در قالب فرمالیزم ریاضی كه آموختید بیان كنید. این طوری مطلب برایتان جا می افتد.

۵) حل تمرین ها را جدی بگیرید.

۶) اگر دانشجوی ریاضی یا فیزیك یا مهندسی هستید ممكن است كه این سئوال برایتان پیش آید كه "این مطالب كه می خوانم به چه درد زندگی ام خواهد خورد." من در طول تحصیلم (قبل از دكتری) هیچ وقت این سئوال برایم پیش نیامده بود. اما می دیدم برای دوستانم (دخترها) كه از خانواده هایی بودند كه در آنها خانم ها ی نسل های قبل تر دانشگاه نرفته بودند این سئوال زیاد پیش می آمد. این دخترخانم ها می دیدند  كه هیچ كدام از خانم های دور وبر شان این دروس را نگذرانده اند اما زندگی شان هم می چرخد. به علاوه در خیلی موارد مادر یا خاله و عمه و مادربزرگ و.... هم می پرسیدند كه "به چه دردت خواهد خورد." خلاصه دلسرد شدند. چند سال بعد اما همه شان فهمیدند كه قرار بود آن مطالب درسی به چه دردشان بخورد! خلاصه از سهل انگاری در مورد دروس پشیمان شدند.

۷) سمپادی ها این مطلب را ببینند و نیز  این مطلب را.

۸) برخی دیگر از مطالب مرتبط :

تجربه ی یك ترم سومی.

درست ترین اقدام و بزرگ ترین اشتباه در زندگی من به عنوان یك فیزیكپیشه

نوشته دكتر روزبه الله وردی


در نوشته ی قبلی ام چند نكته ی درسی گفتم كه به درد دانشجوهای لیسانس و تا حدی هم دانشجوهای فوق لیسانس می خورد. در این نوشته مطالب دیگری خواهم نوشت كه هرچند درسی نیست اما آگاهی از آنها مانع از این می شود كه دانشجو در چنبره ی حاشیه های آزار دهنده در محیط دانشگاهی گرفتارشود و وقت و انرژی او به هدر رود.

۱) همان طوری كه بارها گفته ام اگر در محیط كلاسی قرار گرفتید كه همكلاسی ها اهل درس خواندن نیستند شما همرنگ جماعت نشوید. شما سعی كنید جدی درس بخوانید یكی دو نفر هم پیدا می شوند كه بخواهند شما را همراهی كنند. بعدش یواش یواش درس خواندن در كلاس شما "مد" می شود!

این كار را بكنید اما با ظرافت. طوری كه الكی برای خودتان دشمن نتراشید. توجه كنید كه شما مبصر كلاس نیستید. دانشجو هم به اقتضای سن و جوش و غرور جوانی به راحتی نمی پذیرد یك نفر (آن هم همسن و سالش) بیاید و برایش نقش مبصر را بازی كند.

ببینید! اگر دیدید همكلاسی ها دارند وقت تلف می كنند نروید مستقیم بگویید چه قدر وقت تلف می كنید. اگر این كار را بكنید با شما دشمن می شوند. اما اكثر دانشجو ها اگر ببینند وقتی آنها دارند وقت تلف می كنند شما آرام و سر به زیر دارید درس می خوانید نسبت به شما احساس احترام می كنند و تشویق می شوند كه خودشان هم همین كار را بكنند.. عرض كردم "اكثر دانشجو ها" نه همه ی آنها. برخی هم این وسط توزرد هستند كه كرم می ریزنند. سعی كنید با كرمكی ها درگیر نشوید. از آنها فاصله بگیرید.

در جمع های دانشجویی در مورد جنس مخالف زیاد صحبت می كنند. خاطره ی خود را در این مورد قبلا نوشته ام. از حد كه این صحبت بگذرد به شدت وقت-هدر-كن می شود. من از جمع پسرها خبر ندارم. اما در جمع دخترها اگر دختری بیاید و به این صحبت ها مستقیم اعتراض كند به بقیه ی دخترها شدید بر می خورد. به این معنا می گیرند كه آن شخص متانت و نجابت آنها را زیر سئوال برده. بعدش خیلی شدید واكنش نشان می دهند. بیخودی برای خودتان دشمن نتراشید! اگر می خواهید بحث را عوض كنید با گفتن جملات و عبارات مرسومی نظیر "آهان! كه این طور!" یا "آهان! از اون لحاظ" و یك خنده ی مختصر سررشته ی بحث را در دست بگیرید و زود بحث جدی درسی یا.... را پیش بكشید. این طوری به كسی بر نمی خورد و بحث هم عوض می شود. اگر هم نمی خواهید بحث را عوض كنید راهتان را بكشید و بروید و كاری به صحبت هایشان نداشته باشید.

۲) اگر از شهرستان به تهران آمده باشید ممكن است برخی از رفتارها گفتارها و چراغ سبز های اساتید به نظرتان خیلی لیبرال باشد. خیلی گول این چراغ سبز ها را نخورید! در شهرستان احتمال این كه یك بزرگ تر برخی روابط یا گفتارها را كه از نظر عرف جامعه لیبرالی به نظر رسد تایید كند خیلی كمتر از تهران است. اما در شهرستان اگر به خاطر این جور مسایل برای دانشجو مشكلی پیش آید احتمال این كه همان استاد محافظه كار پشت دانشجو بایستد و نگذارد ضربه بخورد بیشتر است. در تهران یك سری اساتید به دانشجو چراغ سبز نشان می دهند (یا حتی تشویق می كنند) كه رفتاری غیر محافظه كارانه داشته باشد. اما وقتی برای آن دانشجو مشكلی پیش آمد همان استاد كه تریپ لیبرالی می زد از محافظه كار ترین ها هم سخت گیر تر می شود. می زند زیر همه ی ادعاهایش. دانشجو را به راحتی قربانی می كند كه خودش را حفظ كند. در بین همنسلی های من خیلی ها از این جهت تا درجه ی شكستن ضربه خوردند.

۳) توصیه نمی كنم در فعالیت های دانشجویی فوق برنامه خیلی فعال باشید. معمولا از توی این برنامه ها مشكلاتی پیش می آید كه دانشجو را له می كند. به جای آن توصیه می كنم یك كار مفید درآمد زا خارج از دانشگاه پیدا كنید. این طوری با دنیای واقعی آشنا می شوید. اگر هم مشكلی پیش بیاید درس و مشق تان قربانی نمی شود. یك پولی هم ته جیبتان می ماند. چند نفر آشنا هم پیدا می كنید كه پس فردا برایتان شغل مناسب بیابند. البته كار باید به گونه ای باشد كه به درس و مشقتان ضربه نزند. به یاد داشته باشید كار اصلی دانشجو درس خواندن است.

۴) خوبه كه تفریحات شما ومعاشرت های شما خارج و دور از دانشگاه باشد تا اگر مشكلی پیش آمد گریبانگیر درس و مشق تان نشود.

۵) ترم اول دانشگاه خیلی خیلی زود است كه "بگذاریم احساس هوایی بخورد." هوا خوری احساس بماند برای ترم های بعد كه یك مقدار شناخت و تجربه ی شما بالاتر رفته است. در جمع های دخترانه ی دانشگاهی در آن روزهای اول دانشگاه كه كلاس ها جدی نیستند همكلاسی ها همدیگر را دوره می كنند و به قول خارجی ها matchmaking

می كنند. از دم هم بی تجربه اند و معمولا در این زمینه خیلی ناشیانه عمل می كنند. اشتباهاتی می كنند كه به همدیگر بسیار ضربه می زنند. ببینید! دخترهای جوان بسیاری كه به مرحله ی افسردگی شدید دچار شده اند با من درد دل كرده اند. مشكل عمده ی آنها از همین بساط matchmakingهای اوایل ترم اول شروع شده. جوی به وجود آورده اند كه چشم و گوش بسته افتاده به دام یك احساس غریب كه آن را عشق می پنداشته اما بعدا فهمیده آن احساس عشق نبوده! حتی هوس هم نبوده. یك شیطنت و كنجكاوی دخترانه ی ساده بوده كه به بهای سنگینی تمام شده. به خاطر آن توهین شنیده. شخصیتش خرد شده. بعد هم افسرده شده و روحیه اش خراب شده. افت تحصیلی در پی آن آمده و به نوبه ی خودش روحیه را خراب كرده. یك سیكل بسته ی مخرب! جالب آن كه دخترهایی زیاد قربانی می شوند كه خود را در زمینه ی جنس مخالف خیلی "با تجربه " و "آدم شناس" می دانند. برادر و چند تا دوستش را دیده اند و خیال می كنند جنس مذكر را خیلی خوب می شناسند. بعد كه وارد دانشگاه می شوند و پسری را می بینند كه شبیه آنها نیست خیال می كنند خیلی موجود افسانه ای و بی همتایی را یافته اند. كنجكاوی در مورد این موجود افسانه ای بی همتا به بهای سنگینی برایشان تمام می شود. من نمی گویم "كنجكاوی موقوف"! اگر هم بگویم كسی گوش نخواهد داد. اما می گویم عجله نكنید! به خاطر حرف های دوستانتان جو گیر نشوید. یواش یواش سر فرصت بقیه را خواهید شناخت و كنجكاوی تان هم ارضا می شود. مواظب باشید برای این كنجكاوی بهای سنگینی نپردازید.

ببینید! بدانید كه اولویت شما به عنوان دانشجو درس و مشق تان است. اگر رابطه ای باعث می شود به درس و مشق تان آسیب برسد آن رابطه رابطه ی مفیدی نیست و بهتر است قطع و یا كنترل شود. یاد بگیرید روابط را كنترل كنید. كار سختی است. خود من هم هنوز درست یاد نگرفته ام. باید تمرین كنم. شما چون جوان ترید از من زودتر یاد خواهید گرفت.

ببینید! پدر و مادر شما با هزار امید و آرزو شما را به دانشگاه فرستاده اند. نگذارید یكی بیاید و روحیه ی شما را خراب كند. اگر رابطه با كسی به نشاط روحیه ی شما ضربه می زند آرام آرام رابطه ی خود را با او محدود تر كنید و فاصله از او را در حدی نگاه دارید كه روحیه ی شما آسیب نبیند.

این را به دختر خانم ها می گویم. اگر با پسری آشنا شدید و آن پسر برای شما محدودیت هایی بیشتراز محدودیت های خانواده و جامعه ی ایران تحمیل كرد زودتر عذرش را بخواهید برود پی كارش. حالا كه هیچ نقشی در زندگی شما ندارد این محدودیت ها را به شما تحمیل كند فردا كه همسرتان شود بنا به قانون مدنی این مملكت می تواند روزگارتان را سیاه كند. اگر محدودیت های تحمیلی اش برایتان (علاوه بر محدودیت ها ی دانشگاه جامعه ی ایرانی و خانواده ) ازار دهنده دارد می شود و هنوز در قطع رابطه با او شك دارید زودتر به مشاور دانشگاه مراجعه كنید. هر چه زودتر اقدام كنید همان قدر كمتر ضربه می بینید.

۶) اگر استادی به شما لطف خیلی خاص-ورای سایر همكلاسی ها - كرد بدانید كاسه ای زیر نیمكاسه است. در بهترین شرایط این استاد آدم ناپخته ای است كه نمی داند این كارش چه قدر سایر دانشجوها را علیه شما تحریك می كند و چه قدر می تواند به شما ضربه زند. یك جورهایی مودبانه و با سیاست لطف هایش را پس بزنید. مطمئن باشید اگر این كار را نكنید صدها برابر آن لطف ضربه خواهید دید.

۷) اساتید دانشگاه با همدیگر كشاكش قدرت دارند. یك عده شان از دانشجو به عنوان سرباز پیاده ی صفحه ی شطرنج در كشاكش های قدرت استفاده می كنند. یك مشت شعار دانشجو-پسند هم بلغور می كنند تا دانشجو ها را علیه رقیب تهییج كنند. (نظیر "مبارزه با دیكتاتوری" یا....) مطمئن باشید آن اساتید كه این چیزها را جلوی دانشجو ها بلغور می كنند تا آنها را بیاندازند به جان همكارانشان نوك سوزنی به حرف هایشان اعتقاد ندارند. به تجربه دریافته اند دانشجوها با این شعارها به هیجان می آیند. مواظب باشید به دام آنها نیافتید. از دور نظاره كنید و فكرتان پیش درس و مشق خودتان باشد.

 

۸) باز هم به دختر خانم ها: اگر دور از خانواده هستید و مردی همسن پدرتان زیاد دور و بر شما بپلكد و مرتب شما را "دخترم" بخواند خیلی زود نرم نشوید. ممكن است از این قصه ها برایتان ببافد: "من همیشه آرزو داشتم دختری مثل تو داشته باشم." یا " یك دختر دارم شبیه تو اما رفته خارج و من از فراغش در فغانم." شما هم كه دلتان برای بابای خودتان به شدت تنگ شده ممكن است بیایید و دربست به او اعتماد كنید با این تصور كه مردی است جا افتاده و سرد و گرم چشیده و آردهایش را بیخته و الك هایش را آویخته و امكان ندارد به من ضربه ای بزند. این طرز فكر می تواند به شما ضربه بزند. به یاد داشته باشید كه سعدی می فرماید: "جهان دیده بسیار گوید دروغ!"

ببینید! اگر آن مرد جوان بود و شما می خواستید دكش كنید یك اخم می كردید به غرورش بر می خورد و می ذاشت می رفت. همه ی جامعه هم كمك تان می كرد كه از شرش خلاص شوید. اما اگر روی  این پیرمرد باز بشود نمی توانید به این راحتی ها جمع و جورش كنید. به خصوص كه جامعه هم باور نمی كند كه او مزاحم هست. جامعه همواره حق را به پیرمرد می دهند به خصوص اگر موقعیت اجتماعی اقتصادی بالایی داشته باشد. توصیه می كنم از همان اول رفتاری با پیرمرد جماعت نكنید كه رویش باز شود و بعد نتوانید جمعش كنید. این پیرمردها بعد از ازدواج شما هم ممكن است دست از مزاحمت بر ندارند. برخی از آنها عامل جدایی و طلاق زوج های خوشبخت می شوند. ماشاالله! اعتماد به نفسی در این زمینه ها دارند كه نگو!

۹) در دانشگاه ها طومار و..... زیاد می چرخانند. در امضا كردن آنها جو گیر نشوید. خوب فكرهایتان را بكنید ببینید واقعا با بند بند طومار موافقید یا نه. این طوری نیستید كه وقتی امضا كردید به راحتی بتوانید بزنید زیرش! خیلی هایشان می تواند مدرك بشود علیه شما. اصلا نمی ارزد به خاطر جو گیر شدن یا از روی تعارف و رودربایستی با كسی كه دارد امضا جمع می كند طوماری امضا كنید. خوب حواستان را جمع كنید. ببینید آیا مفاد آن ان قدر درست و متین هست كه ارزش آن را داشته باشد كه فردا روزی به خاطر امضای آن هزینه ای بپردازید.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اندر فضیلت قناعت

+0 به یه ن

آنا در وبلاگش متنی منتشر كرده بود با عنوان "اهمیت سكوت" . پس از آن بحث نسبتا مفصلی شد. ظاهرا همه خوانندگان آن وبلاگ كه نظر گذاشته بودند  از چیزهایی مانند مصرفگرایی مهمانی های اجباری و پزدادن شكایت داشتند.  من هم نظر زیر در وبلاگ آنا گذاشتم:

"من آنا را در فضای واقعی هم می شناسم و می دونم واقعا این موضوعاتی كه داره در باره شان می نویسه دغدغه ی واقعی اش هم هست. شخصی نیست كه اینجا این چهره را از خودش نشان بده در زندگی واقعی یك جور دیگه. اگر به واقع نظر و دغدغه ی او این همه در فضای مجازی به این سرعت  همدرد پیدا می كنه می شه در دایره ی معاشرت های خودمون تحولی در راستایی كه برای ما مطلوب هست برداشت. تك تك نمی شه. هر كسی جزیره ی تنها باشه سیل از دور و بر می آید و می بردتش. اما اگر این افراد جمع بشوند و شیوه ی زندگی خودشان را داشته باشند و از این كه همان طور كه هستند خود را بنمایانند نیاز به تونل فرار نخواهد بود. در هر جمعی كانال تهویه ای خواهد بود كه آنا هوا برای نفس كشیدن كم نیاره. حالا فكر كنیم ببینیم چی می شه كرد.

وقتی این همه آدم با هم همنظر هستند چرا برای ایجاد خرده-فرهنگ خودشان در دل فرهنگ غالب تلاشی نمی كنند!؟ خواست دوری از پز دادن و مصرفگرایی چیزی نیست كه خطری داشته باشد. موضوع جنجالی سیاسی یا مذهبی یا جنسی نیست كه تبعات خطرناك داشته باشد. این همه آدم وقتی می گویند از فلان رسم و رسوم و بهمان ناراضی هستیم می توانند در اینترنت صفحه ای تشكیل دهند و یا در فضای واقعی جمعی و دوره ای. با شجاعت و جسارت خود را همان هستند و خوش دارند معرفی كنند و  تصریح كنند و دیگران هم ببینند كه اینان لزومی نمی بینند همرنگ جماعت شوند. در روند خیلی عیبی نمی بینند كه بخواهند مطابق میل اكثریت عوض شوند. اگر این جرئت و همت را بكنند پس از اندك زمانی جمع بزرگ تر هم خواست ها وسلیقه های آنها را به رسمیت می شناسد. لزوما قبولشان نمی كند و خود مانند آنها نمی شود. اما این واقعیت را به رسمیت می شناسد كه این جمع و این گروه مجبور نیست به ساز آنها برقصد. دست كم هوا تهویه می شود و نیازی به تونل برای فرار نخواهد بود. حالا نمی گم زحمت این كار را هم آنا باید بكشد و مسئولیت جمع كردن افراد را به گردن بگیرد.. ولی اونهایی كه خیلی ناراحت هستند می توانند همت كنند. "

بعدش به طور پراكنده مطالب زیر را نوشتم:

1) ظاهرا در این سال ها فقرا گوی سبقت را از اغنیا در ولخرجی و مصرفگرایی ربوده اند. این روزها یكی از طبقه ی متوسط قبل از خرید یك قلم جنس جدید بیشتر احتمال دارد از خود سئوال كند كه آیا به این خرید نیاز دارد؟ آیا در خانه و در كمدهایش جای مناسب برای آن سراغ دارد؟ اما فقرا كمتر در خرید از این گونه تردید ها می كنند. فشار اجتماعی از سوی اطرافیان بر فقرا برای خرید بیشتر هست تا بر اغنیا. به خصوص در مواردی نظیر تهیه جهیزیه. باز اگر كسی به لحاظ مالی امكان خرید داشته باشد و این كار را بكند یك چیزی. اما فقرا ندارند!آن پس انداز اندكشان را هم كه قرار بود در روز مبادا و در روز بیماری خرج كنند صرف خرید اجناسی می كنند كه به درد شان نمی خورد و خانه كوچكشان را تنگ تر می سازد. این خرید بی رویه و نداشتن پس اندازی كه به آنها اطمینان خاطر بدهد فشار روحی كشنده ای بر آنها وارد می سازد. اگر یادتان باشد من حدود سه سال پیش برای بنیاد كودك اینجا زیاد تبلیغ می كردم. سرگذشت اغلب مددجویان را كه بخوانید می بینید والدینشان به خاطر ناراحتی اعصاب هست كه از كار افتاده شده اند. به طور بی رویه ای خرج می كنند و بر هم فشار می آورند تا جایی كه دیگه می بُرند.

2) زمانی رسم هدیه دادن و هدیه گرفتن محدود به زمان های خاص بود. از بیست سال پیش مرتب مناسبت برای كادو دادن "ابداع" و "اختراع" و "كشف" شده. مثلا من بچه بودم اصلا نام "رغییب" را نشنیده بودم. نمی دونم چه كسی این مناسبت را از توی صندوقخانه مادربزرگش بیرون كشید و دوباره احیا كرد. زمان یواش یواش گذشت حالا باید به این مناسبت هم كادو داد. مثال هایی از این دست فراوانند. برخی می گویند با این كه از بهمان "گؤروش" خوششان نمی آید اما "مجبورند" كه بروند چون باید كادو ببرند. یك همچین فشار اجتماعی هست. این رسوم به لحاظ مالی روی كسانی كه تمكن كافی دارند زیاد فشار نمی آورند. روی طبقات پایین اجتماع هم شاید باز زیاد فشار نیاورد چون از آنها انتظاری نیست. ولی فشار مخربی می آورد روی قشرهایی كه جامعه به شغل آنها به چشم شغلی پرپرستیژ می نگرد اما در آمد شان (اگر به ورطه تاجر مسلكی نیافتند) آن قدر ها بالا نیست. مثل معلم ها. معلم بر خود فشار می بیند كه در این مناسبت هایی-- كه هر سال هم بر تعدادشان افزوده می شود-- كادوی آبرومند ببرد. از طرف دیگر تا دكان تدریس خصوصی باز نكند مخارج این همه كادو را نمی تواند تامین كند. مجبور می شود به بچه های معصوم سر كلاسش به صورت كالای تجاری نگاه كند. انواع و اقسام تكنیك ها را به كار می برد كه آنها را در فشار بگذارد تا بخواهند او معلم خصوصی شان شود. از جمله تكنیك ها گرفتن امتحانی هست كه به هیچ وجه سواد دانش آموز را نشان نمی دهد. نوعی زهر چشم هست كه اگر در كلاس خصوصی من شركت نكنی نمره نخواهی آورد. اعتماد به نفس دانش آموز را می كشد. از مادران حرف های زیادی نشنیده ام كه چگونه معلم های حریص استعداد بچه را كور می كنند كه پول بیشتری استخراج كنند. این مادرها دم بر نمی آورند چون می ترسند معلم نمره بچه شان را كم دهد. اما من مادر نیستم و ترسی از این جهت ندارم. این فرهنگی كه خود به آن دامن می زنیم آموزش كشور ما را به ورطه نابودی می كشاند. دود آن هم دیر یا زود به چشم همه مان خواهد رفت!

3)

میترا نوشت: "و به همین دلیل، بیمار كالای تجاری پزشك می شودو نظام سلامت نابود!
چون همون فشار اجتماعی القا كرده پزشك باید فلان خانه و باغ و ماشین و مسافرت ها رو داشته باشه"

 

4) همین نوع فشار روی وكلای دادگستری هم هست. شاید حتی به نوعی بیشتر. بسیاری از مردم گمان می كنند كه اگر وكیلی كمتر از بنز سوار شود و دفترش آن چنانی نباشد و كفش و كت و شلوار تنش مارك دار نباشد لابد وكیل خبره ای نبوده و نتوانسته مراجع جذب كند یا از حقشان دفاع كند. به چنین وكیلی مراجعه نمی كنند. در صورتی كه این تصور درست نیست. شاید آن وكیل دوست ندارد زندگی تجملی داشته باشد. و یا آن قدر با موكلینش صادق بوده كه به آنها بلف نزده. اگر دیده موردشان به لحاظ قانونی شانس برد ندارد به صداقت از اولش گفته. معمولا وكیل حریص این را نمی گوید وعده بیهوده می دهد كه حتما مورد تو رای خواهد آورد و تو فلان پول هنگفت را نصیب خواهی شد. حق وكالتش را هم همان اول می گیردو می برد صرف خرید زلم زیمبویی می كند كه چشم افراد سطحی را می گیرد!

5) همان طوری كه میترا اشاره كرد پزشكان نیز از جمله اقشاری هستند كه جامعه از آنها انتظار راكفلر بودن دارد. شاید یك پزشك جا افتاده -حتی اگر عمری به سوگندنامه بقراط خود وفادار مانده باشد- بتواند این انتظار را برآورده كند اما یك پزشك تازه كار نمی تواند. در ابتدای راه وضع مالی پزشكان تفاوت چندانی با دیگر تحصیلكردگان ندارد. اما جامعه بر آنها فشار می آورد كه مثل اوناسیس ولخرجی كنند. برخی زیر آبی می زنند و بیماران را مانند كالای تجاری می بینند تا ره صد ساله را یك شبه بپیماند. برخی دیگر كه نمی توانند وجدان خود را راضی كنند تا به این راه بروند عجیب تحت فشار هستند. تحت فشاری كشنده كه در كنار فشار كار پزشكی توام با وجدان پیری زودرس می آورد. چند سال پیش شب عید عزیزی بسیار ناراحت بود. پرسیدم چه شده گفت یكی از نزدیكانش شب زنگ زده بود و كلی گریه و ناله می كرد كه نمی توانم برای شب عید نونوار شوم. گفتم او كه هم خود پزشك هست و هم همسرش. اگر او بخواهد بنالد پس وای بر حال دیگران! گفت برای پزشكان جوان سخت تر هست چون دور وبری ها انتظار دارند حتما مارك دار بپوشند و او امكانش را ندارد. دلم سوخت واقعا سوخت. حیف آن خانم دكتر جوان نبود كه سر این چنین چیز پیش پا افتاده ای خود و عزیزانش را چنان بیازارد؟! یك خانم دكتری حاذقی هم هست كه خودم به تشخیصش ایمان آورده ام. از آن تیپ
دانشجویان پزشكی كه تنها از روی جزوه پر غلط و غلوط استادی چیزی حفظ می كنندو نمره می آورند نبود. دكتری بود كه به همراه پدرش- كه او نیز پزشك بود- دل و روده گوسفند تشریح كرده بود. پزشكی توی خونش بود. در طول ترم استاد كتاب های مرجع پزشكی را به زبان انگلیسی با طمانینه و اندیشه در هر جمله خوانده بود (چیزی كه اغلب دانشجویان پزشكی نمی كنند!). نسبت به مكانیزم بدن حس داشت. در پزشكی و تشخیص قدرت استنتاج داشت. چیزی كه باز اكثر پزشكان متاسفانه ندارند. اغلب پزشكان تنها چند واژه ی تخصصی می آموزند و تنها بلد هستند آنها را با ژست تحویل بیمار دهند بی آن كه حسی نسبت به مكانیزم بدن داشته باشند یا قدرت استنتاج از روی مشاهدات داشته باشند. این خانم دكتر جوان جزو اقلیتی از پزشكان بود كه ورای ژست "خانم/آقای دكتری" هم دكتر بود. شخصی دراین سطح داشت خود خوری می كرد كه چرا نمی تواند همان گونه كه جامعه از او انتظار دارد لباس مارك دار برای شب عید بخرد! حیف كه با او صمیمی نبودم والا به او زنگ می زدم و بر سرش داد می كشیدم:"آخه دختر! خانم دكتر! تالی ابن سینا! شأن تو و امثال تو خیلی بالاتر از اینهاست كه بخواهی سر لباس مارك دار این جوری خود خوری كنی!" متاسفانه این همه فشار عصبی و خودخوری های بیهوده او رابه پیری زودرس رساند. شاید بگویید خود ابن سینا هم پیری زودرس داشت. پیری زودرس ابن سینا از خوش گذرانی بود نه از خود خوری. عمری كیف دنیا را برد و گفت "عرض زندگی مهم تر از طول آن هست."پیری زودرس ابن سینا ی آن دوران كجا و پیری زودرس ابن سیناهای این روزگار كجا!

6)

 

 فراموش نكنیم در گذشته ی نه چندان دور این كشور قحطی های كشنده ای را پشت سر گذاشت. نه از اون قحطی ها كه در آلمان و فرانسه آمد و این همه در موردش فیلم می سازند. قحطی آنها ازدوران فزونی صد سال پیش ایران اعیانی تر بود. من همیشه در شگفت بودم چه طور یك ایتالیایی می تواند قحطی زده باشد وقتی ماهی های دریا تا پیش پایش می آیند. كجا ما در ایران از این منابع عظیم غذایی داشته ایم ؟! حتی در شمال هم این قدر فزونی نیست. ماهی در شمال پیش پایت نمی آید! قحطی هایی كه در این گوشه از كره زمین می آمدند و كمتر كسی هم درباره اش فیلم می سازد خیلی شدیدتر بودند. دیگه با توصیفش شما را ناراحت نمی خواهم بكنم. در قحطی اواخر قاجار 8 میلیون نفر از گرسنگی و وبا جان سپردند. جمعیت ایران نصف شد. آخرین قحطی ها هم اواخر رضا خان و آغاز جنگ جهانی دوم بود. حدود 70 سال پیش. شاهدان آن زنده اند. (ان شاالله صد سال دیگه هم زنده باشند!) نسل جوان امروزی نوه های آنهاست. خیلی نگذشته. یكهو در تبریز لاله پارك باز می كنند و برندهای معروف شعبه می زنند. طبیعی هست كه یك تب مصرفگرایی و پز دادن و..... فضای شهر را بگیره. این مرحله هم می گذره. دیر یا زود چشم و دلها سیر می شه. اما اگر خودمان تلاش كنیم مرحله گذار سریع ترمی تونه اتفاق بیافته و گذار می تونه به حالت بهتری بیانجامه نه بدتر!

 

7)

 راستش من پیش بینی می كنم این فرهنگ مصرفگرایی و برندگرایی و پز دادن سر آن دیر یا زود به یك حس پوچی همه گیر برسه. اگر خواسته و انتظار متعالی تر جایگزین آن نشه مرحله ی حس پوچی بدتر از این مرحله هیجان انگیز مصرفگرایی و پز دادن خواهد بود. بسیار بدتر!

 

8) در محل كارمان اگر موفق بشیم پست-داك ها و دانشجویانی را جذب كنیم كه از پژوهش و بحث علمی شادكام می شوند محیط شاد خواهد بود. خوشبختانه در صد عمده دانشجویان و پست-داك ها ی جدید پژوهشكده فیزیك همین روحیه را دارند. از افسردگی و خمودی اینجا خبری نیست. بحث علمی كه می كنیم همگی شاد می شیم. تمام تلاشمان را باید بگذاریم كه چنین افرادی را جذب نماییم. از زنجموره و ناله و غرولند های بازاری مسلك اینجا در گروه انرژی های بالای پژوهشكده فیزیك خبری نیست.  در ایران, بازاری كه به هر كسی (از جمله بازاری دیگر) می رسد از كسادی بازار می نالد و از زیاد بودن مالیات ها شكایت می كند هرچند درآمدش نجومی باشد. خرافی تر ها این كار را می كنند تا چشمشان نزنند. واقع بین ها این زنجموره را می كنند تا جوجه كمونیست ها علیه آنها تحریك نشوند.
ادبیات یك ساینتیست شاید با مسئولی كه حقوق او را تعیین می كند این باشد و با او چانه بزند و بنالد كه حقوق كفاف نمی دهد اما با همكارش این نیست! ساینتیست به ساینتیست كه می رسد می گوید:"اما خودمونیم ها! چه كاری در دنیا لذیذ تر از این ریسرچ ما!؟ هیچ پول هم نمی دادند باز من می نشستم و گوشه ای و همین كار را می كردم. راستی چرا به ما پول می دهند وقتی بدون پول هم همین كار را می كردیم!؟" ساینتیست یه ساینتیست كه می رسد می گوید " چه لاكشری ای بالاتر از این كه آزاد باشی در مورد چیزی كه دوست كار پژوهش كنی؟!"
ادبیات ساینتیست با ساینتیست این هست هرچند ممكن هست در مقابل كسی كه دارد بودجه تعیین می كند درست مثل بازاری حرف بزند.
كسی با ادبیات بازاری بخواهد با همكارش حرف بزند جایش در یك پژوهشگاه نیست. بهتر هست برود بازار. آنجا به هدفش (پول) خیلی بیشتر می رسد. جای پژوهشگران را هم تنگ نمی كند. روحیه شان را هم با غرولندهایش كسل نمی كند

 

9)

چند سال پیش در مجله ی یكی از این خطوط هواپیماهایی در هواپیما مطلبی در مورد "لاكشری" یا تجمل و تحول جلوه های آن در گذر زمان خواندم. نوشته بود كه اواخر قرون وسطی و در زمان رنسانس فلفل و ادویه و شكر اقلام تجملاتی بودند. بعدش راه های تجارتی باز شدند و این قبیل اقلام اجناسی معمولی شدند كه در هر خانه ای یافت می شوند. تا مدت ها پارچه های ابریشمی و كشمیر لوكس حساب می شد اما حالا دیگه نه به اون صورت. نوشته بود در حال حاضر فضا و زمان هستند كه لوكس حساب می شوند. (البته منظور فضا-زمانی كه ما در نسبیت در موردش سخن می گوییم نبود!) منظورش این بود كه در این دوران ماشینی كه وقت را طلا می انگارند اگر یكی برای عزیزی یا مشغولیتی وقت بگذارد در واقع كار لوكس درخور توجهی كرده. همین طور با توجه به این كه خانه ها كوچك هستند و به بركت زندگی مصرفگرایانه پر و مملو از انواع و اقسام خنزر پنزر بی مصرف, اگر فضای خالی در ساختمانی باشد احساس لوكس و تجمل و حشمت به فرد دست می دهد.
چیزی كه من در چارچوب فرهنگ امروزین خودمان به آن اضافه می كنم "داشتن استقلال رای در خرید" هست. این روز ها هرچه به لحاظ اقتصادی و اجتماعی ضعیف تر باشی بیشتر رویت فشار از طرف اطرافیان هست كه چیزهایی بخری كه به آنها نیاز چندانی نداری. از یك حد كه وضعیت مالی و اجتماعی ات بالا رفت تازه تازه این قدرت را در خود حس می كنی كه به خود بگویی لازم نیست فلان چیز را هم بخرم. قوی تر می شوی و می توانی به این فشار شكننده اجتماعی اطرافیان "نه" بگویی.

 

10) اگر "قناعت" كلمه كهنه ای هست و "كلاس" نداره و نمی خواهید استفاده كنید بگویید:

frugality

11) اگر این تیپ حرف ها را به اطرافیانتان رو در رو بزنید ممكن هست به آنها بربخورد. شایدمسئله را شخصی ببیند وخیال كنند به فلان رفتارشان طعنه می زنید. اما اگر در اینترنت ودر جایی كه آنها هم می خوانند بنویسید درنوشته شما تامل می كنند. اگر هم از شما نپذیرند این خواست شما را به رسمیت می شناسند. به خصوص اگر ببینند یك عده به نظر شما لایك زدند! از منظر آنها این لایك ها به این معنا خواهد بود كه نظر شما آن قدرها هم غریب نیست ودر نتیجه لازم نیست به زور شما را عوض كنند! به این ترتیب راحت تر می توانند شما را  همان طور كه هستید قبول كنند.

 

 

 

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

انتظار یكی مثل من

+0 به یه ن

این روزها نظرهایی از جانب همشهریانم به وبلاگم می آید كه  چنان محبت آمیز هست كه برخی را  از سر شرمندگی منتشر نمی كنم. محتوایش آن هست كه مبادا من و امثال من از این كه به ایران بازگشته ایم و در ایران مانده ایم احساس خسران كنیم و پشیمان باشیم. اول  از همه بگویم این لطف شما برای من دنیایی می ارزد! می دانم كه هیچ شیله و پیله ای در آن وجود ندارد. توصیف خیلی مختصر و سربسته محیطی كه من در آن قرار دارم در بخش نظر های این یادداشت می توانید  بخوانید. طبیعی هست كه وقتی من ده سال هست در چنین محیطی هستم این لطف و محبت شما برایم چون آب گوارایی است كه به تشنه ی از صحرا آمده داده می شود.
علت این كه دست به قلم شدم تا این یادداشت را بگذارم آن بود كه به نظرم رسید سو تفاهمی وجود دارد. سوتفاهمی كه اگر رفع نشود چه بسا اوضاع را بدتر می كند.
این حرف را من از جانب خودم می زنم. با كسی در مورد نوشتن این یادداشت مشورتی نكرده ام. روی صحبت هم بیشتر با همشهریانم هست. اما این نظر و این دیدگاه من خیلی منحصر به من نیست. اغلب افراد با تیپ من -كه تعدادشان هم كم نیست- كمابیش در این موردی كه دارم عرض می كنم این گونه می اندیشند.

 من از  دولتمردان انتظار خاصی ندارم. یعنی انتظار آن را ندارم كه به مناسبت فلان جایزه ی بین المللی كه گرفته ام كار خاصی بكنند. به عنوان یك پژوهشگر ساده كه گوشه اتاقش ضرب و تقسیم اش را می كند انتظارم از دولتمردان با انتظارات همسایه مان یا بقال محله مان یا دندانپزشكم تفاوت چندانی ندارد. همگی انتظار داریم تورم -به واقع و نه در حرف- مهار شود. داروها و خدمات پزشكی ارزان تر و در دسترس تر باشند.پارازیت ها را بردارند كه سلامت  جنین خانم های باردار را به خطر نیاندازد. وضعیت ایمنی جاده ها بهتر شود. آلودگی هوا برطرف شود. به داد دریاچه ها و رودخانه های در حال خشك شدن برسند و..... همان انتظارات كه بقیه شهروندان دارند من هم دارم. اما بیشتر نه. اگر روزی بخواهم موسسه ای تاسیس كنم یا چیزی در این ردیف از دولتمردان انتظار مساعدت خواهم داشت. اما گمان نمی كنم  هرگز چنین قصدی داشته باشم. به اندازه كافی در این مملكت موسسه و ساختار هست. مشكل در اینجاست كه ساختارها درست كار نمی كنند. برای همین من تا آخر عمرم احتمالا هم  و غمم را بذارم برای این كه در چارچوب  ساختارهای موجود یك كار با كیفیت انجام دهم. برای این كار هم نیاز به لطف خاص و ویژه دولتمردان پیدا نخواهم كرد.

همان طوری كه گفتم برخی از نظرها ی محبت آمیز كه آمد چنان بود كه مرا شرمنده و معذب كرد. این كه می گویم شرمنده شدم عین حقیقت هست. بگذارید این قضیه شرمندگی را  بهتر بشكافم تا مطمئن شوید به معنای واقعی كلمه هست نه یك واژه ای كه بی معنی  به زبان رانده می شود.  ببینید! من  نه تنها انتظار ندارم كه به عنوان یك پژوهشگر اطرافیانم و دور و بری ها در جامعه (خارج از محیط كارم) لطف ویژه ای كنند بلكه به شدت از آن گریزان هستم . چرا؟! چون می دانم این لطف ویژه در مدت بسیار كوتاهی برای من دردسر می شود. حالا شخصی این لطف را می كند اما باعث می شود عده ی كثیری از اطرافیان آن شخص-  بدون هیچ دلیل موجهی- با من دشمن شوند! احتمالا اولین شخصی هم كه این دشمنی را آغاز خواهد كرد-چنان كه افتد و دانی- همسر آن شخص خواهد بود! به علاوه تكلف به وجود می آورد و تكلف برای برگزاری برنامه های علمی دست و پاگیر خواهد بود.

در محل كار از جانب به اصطلاح بزرگان فیزیك حملات ناجوانمردانه ی بسیاری علیه من در این ده سال شده كه البته همه را جاخالی داده ام. خود را درگیر نكرده ام. هدف آنها این بود كه من چنان درگیر این حملات بشوم و در باتلاقی فرو بروم كه از كار پژوهشی خود بازمانم و آتو دست آنها بیافتد تا به من ضربه بزنند. از هیچ سلاحی برای حمله به من فروگذار نكرده اند. اما هیچ كدام از این ها باعث نمی شود از ماندن در ایران دلسرد باشم. اگر دانشجویان از فرصت های آموزشی و پژوهشی كه من به وجود می آورم استفاده لازم را ببرند این احساس دلسردی به وجود نخواهد آمد. این هست انتظار اصلی من!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دلا كی به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد؟!

+0 به یه ن

قصد داشتم تا آبان ماه در این وبلاگ چیزی ننویسم اما خبر فرخنده جایزه فیلدز  مریم میرزاخانی آن قدر مهم بود كه حیفم آمد  مطلبی خاص وبلاگ آرزوبلاگ ننگارم. جایزه فیلدز مهمترین جایزه در رشته ریاضیات هست. می شود گفت چیزی همردیف جایزه ی نوبل در رشته ریاضی. این معتبرترین جایزه علمی هست كه تا كنون یك ایرانی دریافت كرده است. همچنین این نخستین بار هست یك خانم جایزه فیلدز را دریافت می كند. خبر بسیار فرخنده ای هست. زندگی نامه مریم میرزاخانی را می توانید اینجابخوانید.
این خبر فرخنده در كنار خوشحالی و هیجان یك سری بحث  هم برانگیخته كه میل دارم اینجا به آنها بپردازم.
یك عده به خود و دیگران تشر می زنند كه چرا باید خوشحال باشیم؟! او كه در ایران نیست. در استنفورد آمریكاست.   می گویند از خود متعجبیم كه چرا خوشحال می شویم! باید بگویم اگر خوشحال نمی شدید جای نگرانی داشت.  اصلا برای خوشحالی كه دلیل و اثبات نمی خواهد. برای ناراحتی هست كه دلیل می خواهد. اگر كسی از شنیدن خبر به این خوبی خوشحال نشود لابد یك مشكل عظیم دارد!  این چه  طرز فكری هست كه بین ما ایرانی ها رواج پیدا كرده كه حتی در خوشترین لحظات و با شنیدن بهترین خبرها گمان می كنیم اگر بگردیم و اثبات كنیم دلیل شادی پوچ هست خیلی  عمیق و حكیمانه رفتار كرده ایم و از افراد سطحی فاصله جسته ایم!؟ همچین خبری نیست. آدم عاقل و فهمیده هر چه قدر هم زیر مشكلات زندگی باشه دنبال بهانه می گرده تا خودش و دور و بری هایش را دلشاد كنه. خبر به این مهمی و مباركی كه دیگه جای خود داره. اگر حرف مینجیق بی مقدار را قبول ندارید ببینید كنفوسیوس حكیم در این باره چی می گه:

  • “The superior man is satisfied and composed; the mean man is always full of distress.”
  • “The wise find pleasure in water; the virtuous find pleasure in hills. The wise are active; the virtuous are tranquil. The wise are joyful; the virtuous are long-lived”

خلاصه! هیچ جای نگرانی از خوشحال شدن نیست!!!!    سئوالی كه منطقی تر هست این هست كه "حالا او جایزه ای برده! مباركش باشه! مبارك خودش باشه! مبارك خانواده اش باشه! مبارك استنفورد باشه! این وسط چی به ما می رسه كه بخواهیم شادی كنیم و خبر را جدی بگیریم؟!" اولا شادی ای كه می كنیم بزرگترین هدیه هست  برای ما. ثانیا, این كه چه استفاده ای ما می توانیم ببریم بسته به قابلیت و لیاقت خودمان داره.
 مطلب زیر را در قیل و قال علم منتشر كرده بودم و اینجا هم تكرار می كنم و بعد حرفم را ادامه می دهم:

"
خبر فرخنده جایزه مریم میرزاخانی عزیز فرصت مغتنمی هست برای این كه دانش آموزان را به علوم پایه علاقه مند سازیم. شاید این فرصت دیگه پیش نیاید. امیدوارم این فرصت را نسوزانیم. حتما در مدارس-به خصوص مدارس فرزانگان- این خبر دانش آموزان بسیاری را به ریاضی علاقه مند خواهد ساخت.

در این جهت, كتاب "امی نوتر, مادر جبر نوین"  ترجمه آقای حسن فتاحی را دوباره معرفی می كنم.

برای اطلاع بیشتر به اینجا مراجعه كنید. كتابی است كه خواندن آن را به تمام دانش آموزان مدارس و معلمین عزیز كشور توصیه می كنم. مخاطب اصلی كتاب دانش آموزان هستند. این كتاب از یك نظر شبیه گلستان سعدی است. ازاین نظر عرض می كنم كه هر گروه سنی به نوعی با كتاب و شخصیت ریاضی دان بزرگ امی نوتر ارتباط برقرار می كند و نكته ای می بیند كه برایش جذاب هست. افراد بین 18 تا 40 سال از پشتكار امی نوتر درس ها خواهند آموخت. برای افراد بین 40 تا 60 سال  خواندن عقاید و گرایش های سیاسی امی نوتر و جامعه ی ریاضیدانان آن زمان آلمان جالب و در خور توجه خواهد بود (احتمالا دانش آموزان به این نكته اصلا توجه هم نخواهند كرد و حسی نخواهند داشت). برای افراد بالای  60 سال حال و هوای زندگی و كودكی امی نوتر یادآوری ای نوستالژیك از دورانی خواهد بود كه مصرفگرایی این قدر دنیا را به اشغال خود در نیاورده بود. خلاصه این كتاب را به همه گروه های سنی بالای هفت سال توصیه می كنم. امیدوارم  روزی بیاید كه شمارگان این قبیل كتاب  ها در ایران به میلیون برسد همان طور كه تیراژ  برخی كتاب ها در اروپا و آمریكا به راحتی  به این رقم می رسند."

بله! كاركرد اصلی این گونه جایزه ها برای جامعه همانا علاقه مند كردن شهروندان (به خصوص نوجوانان) به علم و پژوهش هست. در اروپا و آمریكا از این گونه موقعیت ها نهایت استفاده را می برند. متاسفانه در جامعه ایران این نگرش وجود ندارد. امیدوارم كم كم این نگرش را بتوانیم با كمك هم به وجود آوریم.

جایزه ی مریم فرصتی هم می تواند باشد تا در رسانه داخلی و خارجی بخشی از  مردم ایران ظاهر شوند كه معمولا تریبون ندارند و تصویری از آنها منتشر نمی شود. صدایشان هم جایی منعكس نمی گردد. نه مثل امثال ب.ز. و ش.ج.  ثروت بی حد و اندازه به جیب زده اند كه به آن واسطه مطرح شوند و نه زندگی شان به لحاظ مادی یا فرهنگی و اجتماعی آن قدر داغون هست كه فیلمسازان موج روشنفكری ما زندگی شان را سوژه قرار دهند و در فستیوال های  فیلم جهانی مطرح سازند. این بخش از مردم ایران كه از قضا در اكثریت مطلق هستند دیده نمی شوند!

الان در اینترنت بگردید عكس های با نمك و خندان و دوان مریم  خردسال را می بینید كه در رسانه های خارجی منتشر گشته اند. این برای چهره ایران خیلی مثبت هست. می دانید كه در رسانه های خارجی چه قدر علیه ایران سیاه نمایی می شود. این سیاه نمایی متاسفانه حتی علیه خانواده ی معمولی ایرانی  هم هست. حالا عكس های كودكی مریم در رسانه های بین المللی منتشر شده. مریم دنیا می بینند كه یك دختر بچه ایرانی از طبقه متوسط مثل همتایانش در همه جای  دنیا می دود و می خندد و بازی می كند. و یا وقتی به نوجوانی می رسد با بابا و مامانش می رود مسافرت و موقع عكس گرفتن همدیگر را در آغوش می كشند. این دو سه عكس مریم به اندازه ی میلیون ها مقاله و فیلم تبلیغاتی در مورد ایران گویا و  تاثیر گذار خواهد بود. شاید بگویید اینها كه خیلی چیزهای معمولی و نرمالی هستند. دقیقا نكته همینجاست. من و شما می دانیم اینها معمولی هستند. اما در غرب آن قدر سیاه نمایی علیه این منطقه شده كه در مخیله شان نمی گنجد كه زندگی خانواده ی متوسط ایرانی همین جوری "معمولی" هست. بازی روزگار را ببین كه یك ایرانی باید كاری در حد گرفتن جایزه ی فیلدز بكند كه تازه مردم بفهمند زندگی روزمره خانواده های ایرانی كاملا معمولی هست! به بهانه این عكس های كودكی و نوجوانی مریم, مردم دنیا همچنین زیبایی های توریستی ایران را هم می بینند. تبلیغ در حد وسیع ولی مفت و مجانی هست برای توریسم ایران.

یك كار خوبی هم فعالان حقوق زنان در این روزها  دارند می كنند و آن مطرح كردن  وضعیت پاسپورت فرزندان خانم هایی هست كه با یك خارجی ازدواج می كنند. به فرزند خانم ایرانی كه با یك خارجی ازدواج كرده پاسپورت و شناسنامه ایرانی نمی دهند. هر موقع این خانم بخواهد به وطن سفر كند باید برای فرزندش ویزای ایران بگیرد! عكس های مریم با دخترش كه منتشر شده فرصتی فراهم اورده كه این نكته در رسانه ها جلب توجه كند و فعالان حقوق زن بتوانند این معضل را بیان كنند و به گوش ها برسانند. قبلا هم  می گفتند ولی كمتر شنیده می شد.


همه ی اینها را كه گفتم به نكته ی اصلی برسم كه اتفاقا مخاطبش در درجه اول خودم هستم و بعد همسرم و بعد هم بقیه. من مریم را از نوجوانی می شناسم. می توان گفت از نزدیك هم می شناسم. دوبار باهم همسفر بودیم. من سر كلاس های دانشكده  ریاضی به صورت مستمع آزاد می رفتم. هم همكلاس بودیم و هم همسفر.  چیزی كه در مریم خیلی شاخص بود و عامل اصلی موفقیت او شد (و امیدوارم بعد از این هم بشود) آن بود كه دقیق می دانست چه می خواهد و مستقیم هم در جهت آن حركت می كرد.  همین عامل موفقیت هست.  فرق عمده ی استنفورد با مراكز دانشگاهی ایران این هست كه در استنفورد زمینه ای فراهم  می سازند كه افراد با تمركز كامل به كار علمی و پژوهشی شان برسند. در ایران تمام هم و غم برخی افراد در مراكز دانشگاهی و پژوهشی آن هست كه حاشیه هایی بسازند كه افراد توانمند را به آن گرفتار كند تانتوانند به كار پژوهشی شان برسند. ببینیم ما چه می خواهیم و هدفمان چیست. ما هم تا جایی امكان دارد به حملات حاشیه سازان جا خالی بدهیم و سعی كنیم كه در راه هدفمان مستقیم و با تمركز حركت كنیم. 

سال گذشته در تیر ماه مطلبی نوشته بودم به عنوان زندگی نامه بزرگان اهل تمیز. البته راجع مریم نبود. اما حال كه مریم عزیز این جایزه مهم را برده، بازخوانی آن   مفید می تواند باشد.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كنشگر باشیم نه واكنشگر!

+0 به یه ن

ناراحتی اصلی من از این نیست كه چرا گاهی در فیلم ها و نمایش ها و .... به ما توهین می شه. به هر حال وقتی  دو قوم پیش هم زندگی كنند  این اتفاق ها اجتناب ناپذیر هست. هر چه قدر  هم نصیحت كنید و كمپین راه بیاندازید كه جلویش را بگیرید باز هم یك عده  برای جلب توجه كِرم می ریزند. روش خیلی كارآمدی برای جلب توجه هم هست . كسی كه بخواهد نمایش یا فیلمش خوب فروش بره عنوانی انتخاب می كنه كه تهییج كننده باشه و توجه جلب كنه. برخی در این میان این كار را  به قیمت توهین به عده ای دیگر پیش می برند! كمپین های ضد جوك قومی كه چند سال پیش راه افتاده بود البته موثر بودند . خیلی هم شایان تقدیر بودند اما از همان اول معلوم بود كه نمی توانند این عادت زشت را به طور كامل ریشه كن سازند. این جور كمپین ها فقط می توانند آن را مهار كنند كه انصافا تا اندازه ای كرده اند.
همان طوری كه اولش گفتم ناراحتی اصلی من از این نیست كه چرا گاهی در فیلم ها و نمایش ها و .... به ما توهین می شه. ناراحتی اصلی من این هست كه چرا در تهران نمایشی اجرا نمی شه كه نقش پزشك معلم  مهندس استاد دانشگاه یا هر شغل با كلاس دیگری توسط یك ترك با لهجه تركی ایفا بشه. در واقعیت كه در تهران درصد عمده ای از پزشكان و  معلمان و استادان و مهندسان لهجه تركی دارند. چرا به اندازه نیاز این شهر نمایش به زبان تركی به صحنه نمی ره؟!
از دست همزبانان خودم كه در پایتخت در كار های نمایشی و سینمایی هستند شاكی هستم كه چرا به این كار همت نمی گمارند. تعدادشون هم اصلا كم نیست. اگر بخواهند می توانند بكنند.
ناراحتی من از این هست كه واكنشی عمل می كنیم نه كنشی. یعنی صبر می كنیم یه جا كه به ما توهین شد به خشم می آییم. باید به جای آن ده ها اثر فرهنگی داشته باشیم كه چهره ی واقعی خودمان را نشان بده. اون وقت هست كه نیاز های فرهنگی مون پاسخ داده شده.
اگر اعتراضی به توهینی  صورت گیرد باید  از محل قانونی و از طریق حقوقدان و آشنایان به فن كلام باشد. معطوف به این باشد كه برای تكریم زبان تركی امتیازی بگیرند یا قانونی بگزرانند. مثلامجوز باز كردن آموزشگاه زبان تركی در تهران را تصویب نمایند. یا بخواهند كه كتابخانه عمومی برای كتاب های تركی در تهران دایر شود. حالا باید با یك وكیل حقوقی مشورت كرد و دید چه قدر می شه جلو رفت.
 اعتراض توسط جوانان خشمگین و احساساتی  و ناآشنا به قوانین حقوقی مربوطه نتیجه ای نخواهد داشت جز دادن آتوی بیشتر به دست مخالفان زبان تركی و نابود ساختن آینده جوانان برومند ما توسط كسانی كه انگ می بندند و منتظر قربانی هستند كه پا روی شانه اش بگذارند واز پله های ترقی بالا روند.
اگر به زبان و فرهنگ مادری مان علاقه مند هستیم (كه هستیم) بهتره آهسته و پیوسته در راه اعتلای آن بكوشیم. تا جایی كه می توانیم.
خیلی اتفاق می افته كه یه عده به خاطر منافع خاص خودشان می آیند و در مورد محتوای یك تمایش كاریكاتور یا نمایش كمدی اغراق می كنند تا احساسات قومی یا پیروان مذهبی را تحریك و تهییج كنند.
خیلی مراقب باشیم كه مهره شطرنج رندان نشویم. خیلی مراقب باشیم.
گفتم اگر توهینی شده بهتره یك وكیل بگیریم كه از مجرای قانونی پی گیری كند و جریمه بگیرد. این طوری خطری ندارد. تبعات منفی ندارد. خطر جو گرفتگی ندارد. خاطی هم مطابق قانون تنبیه می شود.

به علت حساسیت موضوع كامنت های جنجالی منتشر نخواهد شد.  به همه احتیاط را توصیه می كنم و خودم نیز سعی می كنم احتیاط كنم و بیخودی خودم و وبلاگم را در معرض خطر نگذارم. ما با این وبلاگ كارها داریم. آهسته و پیوسته قرار هست خانه ای امن برای خودمان اینجا بسازیم. حیف هست كه بذاریم زلزله ها  و طوفان ها این آشیانه را ویران سازند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

احتیاط، احتیاط، احتیاط

+0 به یه ن

در آمریكا صاحبخانه ای آزاداندیش داشتیم. روزی برایمان  خاطره ای از یكی از راه پیمایی های ضد جنگ در زمان حمله آمریكا به ویتنام تعریف كرد. گویا راهپیمایی در همان خیابانی بوده كه دفتر مركزی نیویورك تایمز آنجاست. راهپیمایی شان خیلی متمدنانه بوده. ساكت، بدون خشونت، بدون فحاشی ودور شدن از دایره ادب، بدون ایجاد مزاحمت برای شهروندان، بدون خرابكاری ، بدون ریختن زباله بر زمین و.....
راهپیمایان فردای آن روز از دیدن گزارشی كه نیویورك تایمز منتشر كرده بود شاخ در آورده بودند. نیویورك تایمز حرفی از این راهپیمایی باشكوه میلیونی طرفدار صلح به میان نیاورده بود! در مقابل در صفحه نخست گزارش داده بود كه دسته ای از اغتشاشگران خرابكاری كردند و شیشه ای شكستند. دسته مزبور سه چهار نفر بیشتر نبودند. چه بسا طرفداران جنگ آنها را اجیر كرده بودند كه صلح طلبان را بدنام كنند. عوام هم باور كرده بودند و طرفداران صلح را سرزنش می كردند كه"  شما عرق وطنی ندارید علیه كشور خود عمل می كنید , شیشه های كشور خود را می شكنید. دم از صلح می زنید اما خودتان خشونت طلبی و خرابكاری می كنید." خلاصه از این حرف ها. از این چیزها معمولا می شه.
این كه یك عده را اجیر كنند تا اعتراض متمدنانه و آرام را به اغتشاش بكشاند همه جا و در هر دوره ای می شه. یك فرقی كه الان با اون موقع كرده اینه كه دست همه یه دونه موبایل هست. فوری فیلم می گیرند و فوری در اینترنت منتشر می كنند. 

هرچند قبلا نوشتم نباید كسی را مجبور كنیم كه صدای اعتراضش را فرو بخورد اما این را هم اضافه می كنم كه خیلی مراقب باشید. در جمع های اعتراضی خطرات فراوانند. ممكن هست شما و دوستانتان با هم  تنظیم و تمرین كرده باشید و حرف هایی كه می خواهید بزنید خیلی متین باشد و به لحاظ عرفی و قانونی  و منظقی هم كسی نتواند از آن ایرادی بگیرد. اما اگر اوضاع كمی "شیر تو شیر" و قاراشمیش بشه ممكنه یك عده آدم ناباب هم اونجا قاطی جمع بشوند و اغتشاش كنند. اون وقت یك عده هم فیلم می گیرند می ذارند توی یوتیوب. ممكنه براتون دردسر بشه. تا بیگناهی خود را ثابت كنید كلی به دردسر می افتید و فرصت های زندگی را از دست می دهید.

بهتره با یك حقوقدان مشورت كنید. با حقوقدانی كه قابلیت های كلامی بالا داره. شاید اون بتونه راه قانونی ای برای اعتراضتون پیشنهاد بده كه كم خطر باشه و معطوف به نتیجه باشه. مثلا بتوانید خسارت بگیرید یا چیزی شبیه آن.

نكته دوم این كه از روی "جو زدگی" هیچ وقت هیچ طوماری را امضا نكنید. این كه "همه دوستانم امضا كردند من هم  از روی رودربایستی امضا كردم" شما را از دردسرهای بعد از آن نمی تونه نجات بده. طومار امضا كردن تبعات داره. همین طومار هایی  را كه در دانشگاه ها اساتید امضا میكنند  ببینید. اگر دقت كنید در میان امضا كننده ها از اسم كسانی كه در سیاست دستی دارند خبری نیست! آنها بقیه را تحریك می كنند دم به دقیقه طومار های عریض و طویل امضا كنند. اما خودشان امضا نمی كنند. چون می دانند تبعات داره. این كه استادان جاافتاده  امضا میكنند هم نباید دلیل برای امضا كردن شما باشد. اون استاد جاافتاده اگر امضا می كنه راه دررفت از مشكلات و تبعات بعدی را هم می دونه. اما شما ضربه خواهید خورد. تنها در صورتی طوماری امضا كنید كه حاضر باشید پای تك تك جملات، كلمات و حتی ویرگول و نقطه اش بایستید. خیلی به ندرت پیش می آید كه طوماری چنان خوب نوشته  و تنظیم  شده باشد كه ارزش امضا كردن و پایش ایستادن را داشته باشد.

خلاصه مراقب باشید. یك عده هم مخصوصا كارهایی می كنند كه ما را عصبی كنند و صدای اعتراض ما را در بیاورند تا هم خود مشهور شوند و هم آتویی از ما بگیرند تا علیه ما استفاده كنند. مراقب باشید توی دام آنها نیافتید.

 

 

نمونه طوماری كه  به نظر مینجیق  ارزش امضا كردن دارد می توانید اینجا ببینید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

Peace, peace, peace

+0 به یه ن

حتما شما هم آهنگ های بسیار ی با ملودی دلنشین و ملایم شنیده اید كه مضمونشان تقدیس صلح هست و تقبیح جنگ ودعوا. زیبا هستند. درست مثل سخن عشق،  مضمونشان هرچه قدر هم تكراری باشد باز هم شنیدنی هست. هرچه قدر هم در این باره آهنگ ساخته شود باز هم كم هست.

همین طور در سالیان اخیر در شبكه اجتماعی مجازی متن ها و نقل قول های بسیار زیبایی با محتوای ارزش صلح رد و بدل می شوند. "لایك خورشان" هم خوبه. كمتر كسی از دریافت آنها بدش می آید. حتی اگر خیلی تكراری شوند بازهم كمتر كسی از این كه چنین متنی دریافت كرده شاكی می شود.

اما زمانی هست كه گفتن همین حرف ها بدترین عامل تشدید كدورت ها و تشدید دعوا و گرایش به تندروی می شود. وقتی فرصتی پیش می آید تا گروهی  كه حس می كنند در حق آنها اجحافی شده و از حقوق خود بازمانده اند  اعتراض و یا درددل خود را بیان كنند اگر "خروسی بی محل" بلند شود و حرفشان را قطع كند و نذارد حرفشان را بزنند وداد سخن از  بخشش و فراموش كردن  بدی ها و صلح و صفا بزند زمینه برای یك جنگ تمام عیار آماده شده است. این دم از "بخشش و صلح و صفا" زدن در آن شرایط بیش از هر توهینی و بیش از هر فحشی  می تواند به خشم گروهی كه-- به درستی یا در اثر سو تفاهم-- گمان می كنند حقشان ضایع شده بیانجامد. حس می كنند آن خروس بی محل مثل یك طوطی حرف هایی را تكرار می كند كه معنایش را نمی فهمد و تنها برای خفه كردن صدای اعتراض آنها  چنین جملاتی در مورد ارزش صلح و بخشایش به زبان می آورد.

معمولا آن خروس بی محل بعدش هم دوره می افتد و همه جا جار می زند:"دیدید چی شد؟! دیدید من داشتم از صلح و بخشش حرف می زدم آنها تندروی كردند! دیدید چه  خشونت طلب هستند و ازتمدن بویی نبرده اند!؟"شاید هم دقیقا این جملات را به زبان نیاورد اما مظلوم نمایی ای می كند  و جوسازی ای می كند تا بقیه همین حرف ها را بزنند. این قدم هم كه دیگه بدتر كدورت ها را تشدید می كند. اگر اولش كاهی بود كوهی از آن ساخته می شود.

خلاصه ی كلام: "هر سخن وقتی  و هر نكته مكانی دارد." حتی ندای زیبای صلح و بخشش. بذارید حرفشان را بزنند. حالا یا راست می گویند یا دچار سو تفاهم شده اند. اگر دچار سو تفاهم شده اند كه با گفت و گو و نشان دادن شواهد و مدارك می شه سو تفاهم را از بین برد. اگر هم كه راست می گویند و حقشان واقعا ضایع شده باید نوعی جبران شود. وقتی این مسایل حل شد آن گاه می توان انتظار صلح واقعی داشت. آن گاه می توان دم از بخشش واقعی زد. بعد از این كه حرفش را بیان كرد و موضوع برایش روشن شد  تشویقش می كنیم  بزرگواری و بخشش كند تا صلح عزیز برقرار شود. اون موقع از موضع قدرت می بخشد. با احساس خوب!كسی كه حق خوری ای كرده طبیعی است كه نخواهد صدای اعتراضی بلند شود. اما كسی كه دست ودامنش پاك هست چرا باید بترسد!؟ چرا باید بخواهد با فریاد "صلح و بخشش" صدای اعتراض كسی را خاموش نماید؟!


پی نوشت:

ببینید! این نوشته ی من مستقل از مصداق بود. مصداق آن می تواند كسی باشد كه بین زن و شوهری كه دعوایشان شده میانجی گری می خواهد بكند.
مصداقش می تواند پدر یا مادری  باشد كه شاهد دعوا و بگو مگوی فرزندانش هست.
مگه كم سراغ داریم دلچركینی هایی كه از همین دوران كودكی شروع شده چون به آنها فرصت داده نشده حرفشان را بزنند.
مثلا فرزند ارشد بوده اند و پیش فرض والدین آن بوده كه حتما آنها كه بزرگتر هستند  عامل دعوا و یا خرابكاری بوده اند. یا برعكس چون چند سال كوچك تر بوده اند و دایره ی لغات و مهارت كلامی شان محدود تر بوده  نتوانسته اند از منظر خود ماجرا را بگویند و همیشه سرزنش شده اند كه عامل دعوا و یا مشكل بوده اند.

حالا این را بگیرید و تسری بدهید به مسایل اجتماعی پیچیده و چند وجهی.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بزن بزن

+0 به یه ن

نمی دانم اخبار كشورهای خارجی  حدود 20 سال پیش یادتون هست یا نه؟ در مجلس كشورهای در حال توسعه كه در این 20 سال رشد اقتصادی چشمگیر داشتند (مثل تركیه یا كشورهای آسیای شرقی) مرتب كتك كاری می شد. در مقابل در مقابل شخصیت های  اول كشورهایی كه الان وضعشان درام هست با آرای بالای 98 درصد دوباره و چند باره انتخاب می شدند. یك صحنه از مجلس عراق در زمان صدام كه در تلویزیون نشان دادند یادم هست. اون قدر بچه های حرف شنو و ساكت و مودبی بودند! مثل وقت هایی كه مبصر سخت گیری سر كلاس بود همه شون "پاها جفت, دست ها پشت" نشسته بودند.

امروز آخر و عاقبت هر دو را می بینیم. درسته كه تركیه یا كشورهای شرق آسیا مشكلات اجتماعی جدی ای دارند (كجاست كه نداشته باشه؟!) اما وضع اون كشورها كجا وضع عراق و لیبی و.... كجا!؟ این فرانسه و انگلیس را هم كه می بینید در گذشته های دور درابعاد خیلی بزرگتری كتك كاری هایشان را كرده اند حالا نشسته اند سر جایشان. اونها چند صد ساله كه مجلس دارند. انگلیس كه از قرون وسطی داشت.

نمی خواهم بگویم كتك كاری چیز خوبیه!!! قطعا نیست. اما از اون بدتر فروخوردن صداست.  از اون بدتر سكوت و اعلام رضایت مصنوعی است. ایده آلش این هست كه روش های متمدمانه برای بیان خواسته ها و اعتراض ها را بیاموزیم. روش های شنیدن حرف و آرام كردن جمعی خشمگین  و هدایت خشم آنها به سوی بیان روشن مطالبات مشخص را یاد بگیریم. اگر می بینید كشور ما نسبت به برخی كشورهای منطقه (عراق و پاكستان و افغاستان) وضعش یك كم بهتره به خاطر این هست كه ما این كار را یك كم بهتر از آنها یاد گرفته ایم. اگر هم می بینید وضع كشورهای غربی از ما خیلی بهتره باز هم به این علت هست كه اونها این تكنیك ها را خیلی بهتر از ما در گذر زمان آموخته اند. باید از تجارب گذشته مان را خوب تحلیل كنیم كه روش ها را به طور مدون بیابیم. برای همین هست كه تاریخ نگاری علمی به دور از جهت گیری ایدئولوژیك ضروری هست.

چند نوشته بعدی ام در همین مورد خواهد بود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

علم نزد روس ها هست و بس!

+0 به یه ن

فیزیكی گفت:
سلام
خانوم دكتر این قضیه ای كه پولیاكف یك سال قبل از هیگز مقاله ای می نویسه و مكانیزم هیگز رو توضیح میده چقدر صحت داره؟
مینجیق جواب داد:
من اطلاعی ندارم. ولی خود شخص هیگز به طرز وسواس گونه ای در دادن كردیت (credit) به همه كسانی كه در فرمول بندی این مكانیزم سهم داشتند دقت می كنه. در همون جولای 2012 یك سخنرانی در دانشگاه swanseaداشت كه من در وبلاگم لینكش را دادم. در این سخنرانی با وسواس تمام سهم همه را می گه. این قدر در این كردیت دادن به این و آن دقت می كرد كه من خودم حوصله ام سر رفت. اگر پولیاكوف سهمی داشت حتما اونجا گفته. اگر علاقه مندید بروید و ببینید.

این جمله كه " پولیاكف یك سال قبل از هیگز مقاله ای می نویسه و مكانیزم هیگز رو توضیح میده" خیلی به جمله های شعاری بلوك شرق و سرخورده های فروپاشی شوروی شباهت داره. "این كه حق ما را خوردند و بردند و همه چیز را بهتر می فهمیم و نابغه بزرگمان پولیاكوف هم همه چیز را بهتر از امپریالیست ها می فهمه" ادبیات تیپیكال سرخورده های فروپاشی شوروی و كسانی هست كه بر كاخ كرملین كاخ آرزوهای پوشالی بنا كرده بودند. خود هیگز چنین ادعایی نداره. به همه كه سهم دارند كردیت می ده و می گه هم كه خودش تنها یك پیچ را سفت كرده.

شما از تندروان هندو بپرسید می گویند 2000 سال پیش دانشمندان هندو در بهارات نظریه ریسمان را هم فرمول بندی كرده بودند. دانشمندان امروزی غرب ایده های هندو های 2000 سال پیش را دزیدند. باور كنید چنین ادعا هایی می شه! ین ادبیات تندروان ملتی هست كه چند صد سال مستعمره بوده اند. ادبیات ملتی هم كه با غرب 70 سال پشت دیوار آهنین رقابت كردند و در رقابت فروپاشیدند هم آن  هست.

پیش روی علم این طوری نیست. علم قدم به قدم جلو می ره. هر دانشمندی هم می آید یكی دو پیچش را سفت می كنه. یك كار گروهی هست در ابعاد جهانی. هیگز هم خودش ادعایی بیش از این نداره

البته در این كه پولیاكوف دانشمند بزرگی هست شكی نیست. در این هم كه در شوروی سابق یك مكتب آموزشی و پژوهشی بسیار پیش رو داشتند هم شكی نیست. هنوز هم روباكوف و قربانوف و ... كه در روسیه مانده اند در كارشان سرآمد هستند. من خودم كتابشان را كه دو سال پیش منتشر شده بود درس دادم. جا به جا از دقت و عمق كتاب  شگفت زده شدم و به آنها آفرین گفتم. اما دیگه این طوری هم  نیست كه "علم نزد روس ها هست و بس!"

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بحثی درباب بحث برای بحث

+0 به یه ن

در ادامه نوشته قبلی ام، بحثی شد كه تكرار و تامل در آن را مفید می دانم:

زهرا گفت: به صبا ی عزیز:
حرف های شما كاملا درسته . من هم خیلی تغییر كردم ولی به این نتیجه رسیدم كه باید در رابطه با افراد مختلف به این نكته توجه كرد"حرف هایی هست برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمی گوییم حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند . سرمایه ی ماورایی هر كس حرف هایی ست كه برای نگفتن دارد . حرف هایی كه پاره های بودن آدمیند و بیان نمی شوند مگر آنكه مخاطب خویش را بیابند ".
این جمله از یك نویسنده ی فرانسوی هست كه البته اسمش رو یادم نیست

حسن گفت: به صبای عزیز،
من با شما هم موافقم ولی گاهی آدم انقدر از این بحث ها خسته میشه كه وقتی از فلكه دانشگاه درب اصلی و گنبد مسجد و دانشكده انسانی رو میبینه یاد این بحث های خسته كننده میفته و دلش یهو میگیره... البته من چند سالیه فارغ التحصیل شدم ، شاید وقتی شمام ازونجا فارغ التحصیل بشین این احساس بهتون دست بده... ما هم اونزمون وقتی به ایام تعطیلی برمیخوردیم ناراحت میشدیم كه نمیتونیم بریم دانشگاه... درب اصلی یادش بخیر... درب فنی یادش بخیر... درب دندانپزشكی یادش بخیر... بوفه های دانشگاه یادش بخیر...
مینجیق از حسن پرسید:
شما چند سال پیش فارغ التحصیل شدید؟ سال چند بود؟
حسن پاسخ داد:
سال 88... البته قبل ورود به دانشگاه با آشناها هم میومدم دانشگاه... سر كلاسهای دانشكده... استادا میخندیدن كه یه پسر بچه اومده دانشگاه و البته كلی هم لذت میبردن.
مینجیق گفت:
 می خواستم بدونم سال 85 دانشجو بودید یا نه.
حال و هوای دانشجویی از سال 85 تا 89 در آن دانشگاه با آن چه كه الان هست متفاوت بود و هست.
حسن گفت: بله اونزمان دانشجو بودم، و حال و هوای اون زمان متفاوت هست با الان... الانم هفته ای 2 روز دانشگاهم..
صبا گفت:
نمیدونم شاید اگر منم دوران كارشناسیم تموم بشه همین حالو پیدا كنم ولی اینقدر این دوسال دانشگاه با وجود اینكه گاها استادامون خیلی غیر منصفانه رفتار كردن واذیت شدم خوش گذشته كه باز وقتی یادم میفته فقط چند ترم دیگه مونده تا دوره كارشناسیم رو تموم كنم خیلی دلم میگیره یه جورایی هر وقت میرم دانشگاه احساس میكنم دارم میرم خونه بابا بزرگم!بماند كه دوستام مسخرم میكنن و میگن خیلی فرد مزخرفی هستی كه دلت برا دانشگاه تنگ میشه! خانم دكتر دانشگاه چه فرقی از 89 به بعد كرده؟
مینجیق جواب داد:
بعد از اون جریان كاریكاتور سوسك در اردیبهشت 85 جو دانشگاه تبریز خیلی قطبیده شد. بعدش در سال 89 به بعد یك سری جریان های ضد جوك تركی در بین فارس ها اتفاق افتاد دو سال پیش هم كه زلزله شد و از همه جای ایران مردم كمك فرستادند . توریسم تبریز هم رشد كرد و از سراسر ایران توریست به تبریز رفت. شبكه های اجتماعی مجازی هم رشد كردند و یك مقدار آشنایی بیشتر شد. به این ترتیب او ن تنش ها و قطبیدگی ها كمرنگ تر شد.
 صبا گفت:
زهرا جان كاملا حرفتون درسته.یه اشتباهی كه من خودم سال اول میكردم این بود كه خیلی سعی داشتم تو بحث ها بعضی مسائل كه واقعا توی خونواده ی ما مهم بود وروش ارزش گذاری كرده بودن وخب به نظرم هم توی جامعه هم مقبولیت زیادی داشت رو به بقیه بقبولونم و واقعا احساس میكردم اگر بقیه قبول نكنن مشكل از منه كه نتونستم خوب ومنطقی صحبت كنم و اعصابم و وقتم رو كه میتونستم به جای این بحث ها روی درس هایم متمركز كنم هدر میدادم وخیلی تنش به من وارد میشد.اما همونطوری كه خودتونم بهش اشاره كردین خیلی ها توی خونواده های متفاوت وبا افكار متفاوت بزرگ شده بودن و وخیلی باورا وارزش های جالبی دارن كه از نظر ما خنده داره !یه چیزی مثل اعتقاد به اینكه جن میتونه آدمو اذیت كنه!!!!!!!!!!!نمیخواستن باورهای خونوادگیشون كه براشون با ارزشه رو دور بریزن ویا خیلی ساده تر از اون خیلی به این بحث ها اهمیت نمیدادن وشاید چون میخواستن به قول خودمون حرصم رو در بیارن ایراد های بنی اسرائیلی میگرفتن و من ساده هر روز دنبال یه كتاب و سایت میگشتم تا به صورت علمی ومنطقی از گفتم دفاع كنم در صورتكه آن دوستان گرام ذره ای هم روی حرفام فكر نمیكردنو عین بچه ایراد میگرفتن.منظورم از این همه روده درازی این بود كه من الان به این تنیجه رسیدم به استثنای 40 درصد بحث های دانشجوی بقیه همه ماهییتی آبدوغ خیاری دارن ونباید خودمون رو به خاطر این بحث ها سرزنش كنیم وفكر كنیم كه ما در برقراری ارتباط با دیگران مشكل داریم.

عطیه گفت:

چه جالب من بعضی وقتها فكر میكنم تو فضا میرفتم دانشگاه
من وقتی میرفتم دانشگاه فقط مسخره بازی و خنده و ... متر كردن همه رستوران های دور و بر دانشكده و ...
كلن بحث یادم نمیاد
ظاهرا در دانشگاه های سراسری این مساله خیلی پر رنگ است.
زهرا گفت: صبا جان ممنونم. ولی من الان در این دوره از زندگیم كه باید بگم چند تا پیراهن بیشتر از شما پاره كردم (در این دانشگاه ها )به این نتیجه رسیدم كه تا مخاطب خاص خودت رو پیدا نكردی با كسی سر هر چیزی بحث نكن. به قول خانم دكتر نه دشمن نه جون جونی .
صبا گفت:
زهرا جان حرف شما كاملا متین ودرسته.فكر میكنم من تو كامنت قبلیم نظرم رو واضح نگفتم.من در تایید حرف قبلی شما كه گفتید هر حرفی مخاطب خاص خودش رو داره ،كامنت گذاشتم.منظورم از بی كیفیت بودن بحث ها وجدل های دانشجویی تو دوره كارشناسی جز موارد استثنایی همین بود كه با هر كسی بحث نكنیم والكی انرژیمون رو هدر ندیم.صد البته كه شما این مسیر رو قبل من رفتید وتجربتون خیلی بیشتر از منه.من اینو از تفاوت فكری خودمو وخواهرم كه دانشجوی ارشد هستند درك میكنم.

حسن گفت:
خطاب به صبا... دقیقا... اصلا بحث و اینا تو دوران دانشجویی فایده نداره... كلی انرژی دانشجورو تلف میكنه، عمرشم تلف میكنه... دانشجوها بچسبن به علم به كار به فرصتهای درخشان زندگیشون... ما دیدیم و تجربه هم كردیم... در دل دانشگاه تبریز هركدوم از دوستامون اهل اینجور بحثایی بودن الان از هر لحاظ حیران موندن آس و پاس ول میگردن... از اونا تنبلترها، الان برا خودشون كاری شغلی زندگی چیزی دارن... من البته متاسفم ولی این نه تنها حقیقته بلكه با جون و دل هم تجربه كردیم... یكی از دوستام اصلا وارد اینجور بحثایی نمیشد، شاگرد متوسطی هم بود، برا خودش آروم آروم برنامه میریخت، الان زبان كره ای ، انگلیسی و فرانسوی رو خوب بلده، عربی رو هم فقط میتونه بخونه و ترجمه كنه ولی نمیتونه حرف بزنه... در نیوزیلند عضو یك موسسه تحقیقاتی هستش، تازگیا میگن ژاپن بهش اقامت داده و سرپرست یكی از آزمایشگاههای بزرگ اونجا شده... انقدر آروم و بی سر و صدا بود و هست كه حتی توی فیس بوك و اینا نیست كه ازش خبردار شیم... توی نیوزیلند یك موسسه بزرگ خیریه هم به راه انداخته بوده... كل دوران دانشجوییش فقط عشق به دختر مورد علاقش بود و كلاسهای فوق برنامش... من با صبای عزیز یه جورایی كلا موافقم... با الكی بحث كردن به جایی نمیشه رسید... البته بحث باید توی جامعه رونق پیدا كنه به شرطی كه سرانجامی داشته باشه... حالا شما قبول نكنین، ما كه اینجوری تجربه كردیم... این تنها تجربه من نیست، حرفهای شاید بیش از 80 تا از هم دوره ای های دانشگاهمه... بچه های فیزیك فلسفه حقوق عمران برق مكانیك حتی ادبیات فارسی ... اونا كه اونزمان هر روز دور هم جمع میشدن الانم دور هم جمع میشن منتها در پارك شاهگلی و اینبار به جای اون بحثها ، از حسرت و بیكاری خودشون میگن... خانم دكتر فرزان به دوستای من ایراد نگیرید، جوان 30 ساله با مدرك كارشناسی ارشد با پول توجیبی بابای بازنشسته كارمند ساده زندگیشو میگذرونه، نه ازدواجی نه كاری... باید حق بدین كه بناله...

مینجیق گفت:
اگر یادتان باشد من چندی پیش نظرات دكتر گلشنی رااینجا دوباره منتشر كردم. نظراتشان طولانی بود اما این نكته كه فرموده بودند "
۳. ترویج روحیه نقادی و نقدپذیری: جامعه دانشگاهی همانند مقامات اكثرا نقد پذیر نیستند و نقدی هم كه می‌شود از ادب اسلامی دور است. تا وقتی نقد نباشد، علم به هیچ وجه پیشرفت نمی‌كند. من به شدت با ایجاد كرسی‌های آزاداندیشی مخالف بودم زیرا تا محیط نقدپذیر نشود و مردم ادب نقد را نیاموزند این جلسات سودی ندارند. "

در بخش نظرات وبلاگ بحث انگیز شد. من خودم نظر قطعی در این مورد ندارد. درواقع نظر من همان هست كه به آن در این وبلاگ عمل می كنم. این رویه را دوست می دارم.
می توانید به آن نوشته و نظرات و نقدهای دوستان در این زمینه مراجعه كنید:
http://yasamanfarzan.arzublog.com/post-44705.html

پاییز گفت:
این چیزا علی الاصول كارهای خوبی هستند ولی در صورتی كه مرز روابط دقیق رعایت بشه و پارامترهای مساله همگی اندازه ی خودش را داشته باشند مثل اینجا نشه
http://www.mortezamotahari.com/fa/bookview.html?BookId=408&BookArticleID=130309
ولی اگر رعایت اصول بحث نشه اثرش بدتره، چون مثلا باعث میشه ادم حالت دی فالت را روی این بگذاره كه این فرد جدید هم مثل همون قبلی ها هست و اگر چیزی هم به صلاح اون باشه سكوت كنه و هیچی نگه، و قبول هم كنیم كه یه سری از اخلاقیات لازم برای بحث درست در ما شكل نگرفته شعور بعضی چیزا را نداریم.
این را یادم رفت، در بحث كردن و كلا حرف زدن اگر ادم می خواد ضربه نخوره در داستان زیر كارها را بردارید بجاش حرفها بگذارید
تذكره ی دولتشاه سمرقندی چنین آمده است:
سلطان سنجر را در آن وقت كه به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند: علت چه بود كه ملكی بدین وسعت و آراستگی كه تو را بود، چنین مختل شد؟
گفت:‌ كارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و كارهای خرد به مردم بزرگ؛ كه مردم خرد كارهای بزرگ را نتوانستند كرد و مردم بزرگ از كارهای خرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو كار تباه شد و به نقصان ملك رسید و كار لشكری و كشوری روی به فساد آورد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جایزه با پرستیژ كلِی به نازنین مریم تعلق گرفت.

+0 به یه ن

مریم میرزاخانی پروفسور ریاضی در استنفورد جایزه ی كلی را دریافت كرد. جایزه كلی كه می دانید خیلی پرپرستیژ هست.

 

این موفقیت را به مریم عزیز تبریك می گویم و برایش موفقیت های بزرگ تری آرزومندم.

خبرگزاری ایسنا به این مناسبت متنی را تهیه كرده كه می توانید اینجا بخوانید. من مریم را از دوره المپیاد می شناختم. در محیط خشن المپیاد آن سالها كه اغلب افراد نقاب بر چهره داشتند و خنجری زیر ردای تزویر پنهان كرده بودند،  وجود نازنین مریم  و صداقت و پاكی اش نعمتی بود.

راز موفقیت مریم  پشت كار و جدیت اش در كارش بود. با خودش روراست بود می دانست دنبال چیست. وقتی بقیه صرف دودوزه بازی و زیرآب زنی می كردند او صرف كار علمی اش می كرد. هر مسئله ای را آن زمان از چند روش حل می كرد.


پی نوشت : مریم نازنین فیلدز هم گرفت. هورررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نه "دشمن"، نه "جون جونی"

+0 به یه ن

مینجیق گفت: به این نتیجه رسیده ام ریشه اغلب مشكلات كشور ما آن هست كه آداب معاشرت با غریبه ها را بلد نیستیم. یا آن قدر تعارف و رودربایستی داریم كه نمی توانیم نظرمان را بگوییم. یا شروع می كنیم به پرخاش.
در اغلب زمینه ها همین هست. مثلا مدیر مدرسه سابق سیلویا بلد بود چه جوری با سیلویا صحبت كند و از او دعوت كند.
مشاهده من این هست كه در كشورما اگر مدیر مدرسه ای بخواهد دانش آموز سابق مدرسه اش را دعوت كند كه برای دانش آموزان جدید سخنرانی ای ارائه دهد یا همین طوری صحبت كند اصلا نمی داند با چه ادبیاتی با او سخن بگوید.
شاید مدیر مایل باشد اما بلد نیست چه طور او را خطاب كند. خیلی تحویلش بگیرد!؟ كم تحویلش بگیرد؟!
یك كمی تحویلش بگیرد بعدش هم جلوی همه توی سرش بزند كه "ناز كم كن كه در این باغ بسی چون تو شكفت؟!"
مطمئن هستم در مدرسه سیلویا كسی توی سرش نزد كه فیزیكدان بزرگی در حد "كارلوس روبیا" برنده جایزه نوبل كه اتفاقا اون نیز از شهری در نزدیكی های اودینه هست نیست. اما اگر در ایران (شاید به استثنای شیراز) یكی مثل سیلویا را به مدرسه ای دعوت كنند  یكی نیز پیدا خواهد كرد كه طعنه خواهد زد كه تو در حد كارلوس روبیا نیستی. اگر هم طعنه نزنند مورمور می شوند كه بگویند. مهمان هم كه كم هوش نیست. اون طعنه ها و مورمورشدن ها را می بیند و آزرده می شود.
گفتم شیراز در ایران استثناست. علتش هم این هست كه در شیراز افراد بهتر بلد هستند با غریبه ها معاشرت كنند. در مراكز تفریحی شان كه افراد  عصرها شیك می كنندبروند بگردند كمتر اتفاق می افتد ماموران بیایند خوشی را از دماغشان بیرون بكشند. در مراكز تفریحی شان مین گذاری نمی شود كه كسی نگردد!!! حافظیه 24 ساعته باز هست! در نتیجه به مرور به طور متوسط آداب معاشرت را بهتر از متوسط سایر ایرانیان یاد گرفته اند.
از دوستان شیرازی می پرسم. راز شهر شما چیست كه وضعش از این جهت یك كم از بقیه ایران بهتر هست!؟

اینترنت فضای نسبتا خوبی می توانست برای ارتباط و معاشرت باشد. ولی ما كه در دنیای واقعی یاد نگرفته ایم در فضای مجازی هم بیشتر دور می گیریم و جنگ های ذهنی مان در فضای اینترنت با آزادی بیشتری دوباره راه می اندازیم.
زهرا گفت:
دلیلش چیه كه آداب معاشرت بلد نیستیم ؟ من در دوران كارشناسی دوستان زیادی داشتم كه از شهرهای مختلف ایران بودند با افكار متفاوت ، باید بگم كه من در اون دوران در سخن گفتن كاملا بی پروا بودم، با دوستانمان كه گرم صحبت میشدیم حتی بحث علمی كه بحث هایمان بیشتر هم علمی بود دچار تنش می شدیم .. به كمتر از یك ساعت نمی كشید كه دعوا می شد و چون دختر بودیم و نكته بین، كم كم نسبت به كل روند زندگی همدیگر حساس شدیم و از هم فاصله گرفتیم به طوری كه من الان حاضر نیستم حتی یكبار دیگر به آن تنش های اون دوران برگردم . و از آن همه بی پروایی و دوستان زیاد هم خبری نیست چون دیگر می ترسم با كسی صمیمی شوم . چون احساس می كنم با صمیمی شدن توقعات دو نفر خیلی از هم زیاد می شود و به همین نسبت ناراحتی ها هم خیلی افزایش پیدا می كنه . به همین خاطر الان در این دوران از زندگیم در محیط دانشگاه به تعداد انگشت شماری دوست دارم و با آنها هم خیلی صمیمی نیستم. منظورم از كل این حرف ها این هست كه بخاطر پیچیده بودن آدم ها خیلی تمایل به ارتباط برقرار كردن با آنها نیستم . یا شاید به قول شما آداب معاشرتم خیلی بالا نیست. یك مثال دیگر اینكه حتی برای ارتباط برقرار كردن با استاد راهنمام هم دلهره دارم كه نكند حرفی بزنم كه ناراحت شود.
مینجیق گفت:
اغلب مان یاد نگرفته ایم. چون محیط عمومی نداشته ایم. من توجه كرده ام كسانی كه در مجتمع های مسكونی بزرگ می شوند عموما روابط عمومی بهتری دارند. در محوطه مجتمع و زمین بازی آن از بچگی یاد می گیرند با افراد با پیش زمینه های متفاوت ارتباط برقرار كنند. محیط مجتمع نسبتا امن و دوستانه هست. افراد داخل محوطه "دشمن" حساب نمی شوند. لزوما فامیل و "خانه یكی" هم حساب نمی شوند.
مثل محله های سنتی هم بافت یك دست ندارند. افراد در مجتمع های مسكونی مثل آتی ساز یا اكباتان یا آپادانا در تهران یا نگین پارك و زیست خزر و ایرداك و آسمان در تبریز از پیش زمینه های مختلف هستند. بچه هایشان از سن كم یاد می گیرند اگر كسی مثل خانواده ی تو نیست لزوما دشمن تو نیست. اگر هم مشتركاتی با تو دارد لزوما به این معنی نیست كه بی پروا هر چه در ذهنت گذشت می توانی با آنها در میان بذاری.
یاد می گیرند كه ارتباط داشته باشند اما با رعایت حدودی كه بعدا دردسر نشود.
در كشوری مثل انگلیس از مهد كودك به طور سیستماتیك این را به بچه یاد می دهند. در ایتالیا در دبیرستان و در دانشگاه طی فعالیت های فوق برنامه یاد می گیرند.
من خودم به دانشجوها در ایران می گویم درگیر فعالیت های فوق برنامه نشوند. تجربه اجتماعی می خواهند بروند بازار كار. چرا این را می گویم!؟ برای این كه در ایران دیده ام به فعالیت های فوق برنامه یك عده گیر می دهند و برای دانشجوها مشكلات می آفرینند. بزرگتر هایشان و استادانشان هم كه تشویق به این كار می كردند پشتشان را خالی می كنند. دانشجو نابود می شود. در ایتالیا به یك فعالیت هنری فرهنگی دانشجویی به چشم امنیتی نگاه نمی شود. در این فعالیت ها تجربه اجتماعی به دست می آورند.
همان روزها كه من اودینه رفته بودم در همان شهر فسقلی داشتند فستیوال فیلم های هنری شرق آسیا برگزار می كردند.
خواهر كوچك سیلویا كار داوطلبانه برای این فستیوال انجام می داد. سیلویا می گفت خیلی خوبه تجربه اجتماعی برخوردش با فرهنگ های متفاوت بالا خواهد رفت. خواهر سیلویا تمرین می كرد میزبان فیلمسازان ژاپنی و چینی شود. در مورد فرهنگشان مطالعه می كرد.
ببینید! یك شهر كوچك بود. با جمعیتی حدود صد هزار نفر. این شهر به این كوچكی فستیوال فیلم بین المللی داشت كه توسط جوان های محلی اداره می شد. تصور كنید در شهرهای صد هزار نفری در این منطقه (خاور میانه) چنین برنامه ای برگزار شود و از آن سوی دنیا بخواهند بیایند.
اصلا  نخواستیم از آن سوی دنیا بیایند. تصور كنید از كلانشهر
بغلی همون فك و فامیل خودشان بخواهند بیایند و فستیوالی اجرا كنند. فكر می كنید مردم شهرهای صدهزار نفری ایران تحمل چنین چیزی را خواهند داشت!؟ همكاری خواهند كرد؟! چشم دیدن فك و فامیل خودشان را كه در كلانشهر بغلی چند سالی زندگی كرده اند (حالا غریبه ها را ولش كن) و به اقتضای زندگی در شهر بزرگ یه ذره فرق كرده اند خواهند داشت؟!
این تغییر می تواند درحد امتناع در حسابرسی به جهیزیه های نو عروس باشد!
بعید می دانم! هرچه قدر هم استدلال كنی برای پرستیژ و اقتصاد شهرتان خوب هست قبول نمی كنند. می گویند همه ی مشكلات ما از بدی كلانشهر بغلی هست. حقمان را خوردند و بردند برای همین ما مشكلات داریم. می بینی پدر یارو می خواهد باغش را بفروشد سر مادرش هوو بیاورد و تولید موالید كند ارث و میراثش را كم كند بعد اینها هر ماشینی را كه شماره پلاكش مال كلانشهر بغلی هست پنچر می كنند یا خط می اندازند چون از منظر آنها مردم كلانشهر بغلی هستند كه پول می ریزند باغ بابای اینها رامی خرند و بابایشان می رود سر مادرشان هووو می آورد. پس همه مشكلات زندگی و خانوادگی آنها و عامل بدبختی مادرشان زیر سر مردم كلانشهر بغلی هست.
باور كنید این اتفاقات افتاده كه دارم می گم. والا قوه تخیل من این قدر بالا نیست چنین داستانی بسازم.

ما در مورد فرهنگ همسایه هایمان هم چیزی نمی خواهیم یاد بگیریم. از آنها برای خود دیو دو سر می سازیم.

صبا گفت:
راجع به كامنتی كه زهرای عزیز گذاشتن میخواستم بگم كه درسته تنش هایی بوجود میاد كه تا حالا آدم تجربش نكرده وآدم نمیدونه چطوری توی اون موقعیت رفتار كنه ،اما انقدر مزیت داره كه به بدیاش می چربه!من خودم شخصا از وقتی دانشگاه رفتم توی همین بحث ها وگفت وگو ها عیب وایرادام رو فهمیدم،اخلاقم خیلی عوض شده ،وجود دوستم كه اهل تسنن هست باعث شده برای اینكه تو بحث ها كم نیارم سراغ كتابهای مذهبی اهل تشیع برم واطلاعاتم خیلی خیلی بیشتر بشه،كارگروهی رو یاد گرفتم،صبر وتحملم بیشتر شده وكلا به نظرم تو همین بحث وجدل ها شخصیت آدم جدای از تربیت خانوادگی، شكل می گیره و خوبیه دانشگاه به همینه كه مثل دوران مدرسه فقط جنبه درسی نداره و واقعا مثل یه جامعه كوچیكه.این حرفم اصلا شعاری نیست و واقعا هر كسی دانشگاه نرفته به نظرم خیلی ضرر كرده.البته من راجع به دانشگاه تبریز حرف میزنم و از بقیه دانشگاه ها خبر ندارم.انقدر دانشگاهمونو و همین فضای بحث وجدل هاشو دوست دارم كه به قول مامانم اگه در ب اصلی دانشگاه تبریز رو قفل كنند من باز یه راهی پیدا میكنم برم توش

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دختری از خطه ی اودینه

+0 به یه ن

سیلویا  همكلاسی من در دوره دكتری در تریست بود. موضوع پژوهشی مان نزدیك هست و با هم چند مقاله هم داریم.

روحیه  و علایق و سلایقمون هم به هم نزدیك هست. به طرز عجیبی در برخی موضوعات همنظر هستیم. من و سیلویا دوستان صمیمی هستیم. سیلویا از شهر زیبا و ثروتمند اما كوچك اودینه در شمال شرق ایتالیاست.  البته الان در انگلیس زندگی می كنه ولی "بچه اودینه" هست. یك بار هم منو دعوت كرده بود به خانه مادرش در اودینه. خیلی هم محبت كردند.  فردای روزی كه من در اودینه بودم سیلویا قرار بود بره به مدرسه شان و اونجا با دانش آموزان حرف بزنه. مدیر مدرسه از او دعوت كرده بود. می گفت اگر بیایی و با دانش آموزان صحبت كنی برایشان انگیزه برای درس خواندن به وجود می آید. می گفت مخصوصا برای روشن شدن دید و ایجاد اعتماد به نفس  دانش آموزان دختر حضور تو  خوب خواهد بود.
سیلویا هم خیلی مشتاق بود این كار را بكند.  

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل