اهمیت سوگ

+0 به یه ن

سوگواری آیین مهمی هست. اتفاقا برای خود خود خود خود دل داغدیده هم هست. نه برای تصویر آن و یا حرف مردم! ممکنه یکی بخواد در هنگام سوگواری دور و برش شلوغ باشه یکی دیگه بخواد تنها بمونه. شکل سوگواری به روحیات فرد و شرایطی که در آن عزیزش را از دست داده بستگی داره. اما صرفنظر از آن که شکل سوگواری چی باشه  گذراندن مراحل آن مهم هست. اون چهل روز سوگواری که از قدما برای ما مونده (گویا سنتی است که ازقوم سکاها مونده) حکمتی داره. حدود همان چهل روز سوگواری برای روان داغدیده لازمه. لازمه که فرد داغدیده در این چهل روز از روتین همیشگی اش دور بشه و به سوگ بپردازه. تا جایی که من دیدم اونهایی که مثلا به زعم خود و اطرافیانشان «قوی» بودند و سوگواری نکردند بعدا دچار انواع و اقسام ناراحتی های بدنی-روانی شدند. درآن چهل روز، سوگ را به روی خودشان نیاوردند اما در عوض  هیچ وقت با آن مصیبت کنار نیامدند.

نمی دانم عزاداری زنان عشایر را برای فرزند از دست رفته دیده اید یا نه؟. به طور ممتد، روی قبر فرزند تازه از دست رفته ناله و زاری می کنند. در ترکی به آن «اوخشاماخ» می گویند. شکل شدید و ممتد گریه («آغلاماخ») هست. دیده ام که برخی از زنان شهری مدرن شده به این شیوه سوگواری زنان عشایر با دیده تحقیر می نگرند. اما به نظر من شکل طبیعی مواجهه با چنین مصیبتی همان هست که زنان عشایر انجام می دهند. در زندگی سخت عشایری مرگ فرزند زیاد اتفاق می افته. این آیین اوخشاماخ لابد برایشان کار کرده. مادر داغدیده یک دل سیر ناله و گریه می کنه ولی بعدش بلند می شه و به زندگی و وظایف مشقت بارش می رسه. زندگی سخت عشایری جز این را اجازه نمی ده.

طبقات مرفه شهری وقتی با داغ های بزرگ، نظیرداغ فرزند روبه رو می شوند پیش روانشناس می روند و قرص آرامبخش می گیرند. به کمک روانشناس و دارو و البته همراهی اطرافیان، پشت سر گذاشتن سوگ نیازی به اوخشاماخ به شیوه عشایر نداشت. اما اینها لاکچری هایی هستند که برای هر داغ دیده ای، فراهم نیست.

الان در بین عده محدودی -حتی خیلی محدود تر و باریک تر از آن طبقه مرفه شهری که عرض کردم- مد شده که به جای عزاداری به رقص و پایکوبی می پردازند. البته آیین رقص سنتی سوگواری در برخی از اقوام ایران از قدیم وجود داشته ولی حزین بودن آن رقص های سنتی سوگواری کم از ناله نداشت. منتهی این رقص وپایکوبی جدید که اخیرا در تهران مد شده از آن جنس نیست. من نمی دانم که آیا چنین روشی، روش سوگواری درستی است یا نه. باید زمان بگذرد و به طور علمی بررسی شود تا ببینیم که آیا این روش ها همان کارکرد مثبت برای تخلیه روانی داغدیده را داشته اند یا نه. تا چنین بررسی ای نشود برای قضاوت در مورد بهتر بودن این شیوه نسبت به شیوه های متداول تر باید صبر کرد.

مسئله سوگواری امری جدی است. پیرو«مد روز» شدن در امر سوگواری شدن شاید تبعات منفی جدی برای روان داغدیده در بلند مدت داشته باشد. شاید!  نیاز به بررسی علمی دارد. من موارد زیادی در ۴۰ سال گذشته دیدم که حرکتی «مد روز» شد و افراد شیک به دنبالش رفتند و روش های قدیمی تر را تحقیر کردند ولی بعدا معلوم شد که آن «مد روز» خیلی مخرب تر از روش های قدیمی تر بوده که افراد شیک بنا به مد روز آن را تحقیر نمودند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سوگ

+0 به یه ن

ده توصیه واقع‌بینانه
برای کمک به بازماندگان سوگ ایران
✍️ دکتر مرتضی کریمی، انسان‌شناس و تسهیلگر سوگ و سوگواری
فیلم‌هایی که در فضای مجازی وایرال شده می‌توانند گمراه‌کننده باشند. فیلم‌هایی از مراسم خاص و عمدتا همراه با رقص که
بسیار عمیق و البته دردناک‌اند.
اما مهم است که بدانیم احتمالا و طبق مشاهدات محدود من این مراسم نه قاعده که متاسفانه استثنا هستند. در بسیاری از موارد مردم از گرفتن مراسم منع شده و حتی جنازه به آنها تحویل داده نشده یا بعد
از چند روز داده شده است. بازماندگان هنوز تحت فشار بسیار برای برقراری ارتباط، روایت و اشتراک سوگِ خود هستند و متاسفانه رخدادهای فضای مجازی برای آنها که چنین رنجِ سهمگینی را به تنهایی
به دوش می‌کشند کمتر التیام‌بخش است.
۱- با گفتنِ «حالا وقتِ سوگواری نیست» امکان سوگواری را از افراد نگیریم.
سوگواری مساوی انفعال نیست. اجازه بدهیم افراد خودشان راه و رسم ِ سوگواری‌شان را انتخاب کنند.
۲- از قهرمانانه‌کردن داستان خودداری کنیم. سوگواری به معنای نشان‌دادنِ ضعف نیست. آدم‌ها حق دارند برای از دست‌دادن پاره‌ تنشان، درد بکشند و از این درد فریاد بزنند.
۳- برای کمک نیاز نیست عملی قهرمانانه انجام دهیم. اگر می‌ترسیم (که‌طبیعی است)، کافی‌ست کنار آنها باشیم و با فرستادن دسته گل، غذا، انجام کارهای اداری... به آنها این حس را بدهیم که کنارشان هستیم و تنهایشان نگذاشته‌ایم. نزدیکی کم‌خطر بهتر از فاصله‌گیری است. آنها نباید حس کنند که سوگ و دردشان هم خطرناک است!
۴- شروع‌کننده بحث‌های سیاسی نباشیم و کاسه داغ‌تر از آش نشویم.بازماندگان هنوز از طرف نهادهای امنیتی تحت فشارند و ممکن است با صحبت‌های ما بیشتر احساس خطر و نا آرامی کنند.
5- نه غم و اندوه ما (که همه داغدار و محق برای سوگواری هستیم) که رنج عظیم آنها باید اولویت داشته باشد و آنها انتخاب کنند
که چه چیزی، کی، کجا و به چه کسی بگویند یا نگویند.
۷- اگر نمی‌دانیم چه بگوییم بهتر است سکوت کنیم یا همین موضوع (نداشتن کلمات کافی) را صادقانه در میان بگذاریم تا اینکه حرف‌های شعاری یا کلیشه‌ای بزنیم.
پیام‌های کوتاه، بدون انتظار و بدون ادعا کمک‌کننده‌ترند.

۸- شنیدن امن به افراد کمک می‌کند روایت خود از سوگشان را بازنگری، ترمیم و تنظیم کنند. شنیدن بدون قضاوت و غیرکنجکاوانه بهترین هدیه‌ای است که می‌توانیم با خود ببریم. جزییاتِ حساس و دردناک را نپرسیم مگر آنکه خودشان بخواهند در باره‌اش حرف بزنند.
۹- این موضوع را درک کنیم که بازماندگان با بزرگترین غم خود مواجه شده و بخش مهمی از توان بدنی و روانی خود را از دست داده‌اند.
آنها دنبال شنیدن سوگ عمومی یا تحلیل سیاسی یا قهرمانانه ما نیستند.
۱۰- به آنها حق بدهیم که بی‌حس و فریز شده باشند، سوگواری‌شان تکه‌تکه باشد، بخواهند برقصند یا گریه کنند، بخواهند سکوت کنند یا در رسانه‌ها از سوگشان حرف بزنند. درست است که این یک سوگ عمومی
است، اما آنها صاحب عزا و در اولویت هستند.
۱۱- قبل از نزدیک‌شدن، کمی مکث کنیم، از خودمان بپرسیم آیا به دنبالِ‌التیام بازمانده هستیم یا التیام یا کنجکاوی خودمان! اگر لازم است قبلا در فضایی دیگر گریه کنیم تا کمی آرام‌تر شویم، جلوی رفتار هیجانی خود
را بگیریم، به مرزهای بازماندگان احترام بگذاریم تا بتوانیم بخشی از حلِ مشکل باشیم نه بخشی از خود مشکل.
شاید آنها دو ماه دیگر بخواهند عملی بسیار رادیکال انجام دهند اما درحال حاضر، در معرض رفتاری بسیار غیر انسانی بوده‌اند و روحشان خسته و مجروح است.
چیزی که فعلا نیاز دارند ببینند کمی آرامش، پایداری، همدلی و رفتاری
«بسیار بسیار انسانی» است.
در عین حال قانونی کلی و برای همه در مورد سوگ وجود ندارد و موارد گفته شده بسته به نزدیک بودن شما به بازماندگان، نیاز و شرایط آنها در لحظه، شرایط اجتماعی و... ممکن است تغییر کند.
@mortezakarimi77

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فایده ناامیدی از سراب

+0 به یه ن

آن چه که از ناامیدی بدتر هست، امید واهی بستن به سراب هست. وقتی برای یافتن چشمه گوارا مصمم خواهیم شد که از سراب پاک ناامید شده باشیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

با غم انگیزترین حالت ایران چه کنم؟!

+0 به یه ن

 کشته شدن  هزاران نفر از شهروندان ایران را به همه اهالی ایران به خصوص خانواده ها و نزدیکانشان تسلیت می گویم. این روزها  همه ما که در ایران زندگی می کنیم عمیقا ناراحت هستیم. ناراحت، خشمگین و نگران برای آینده. برخی هیجان زده هم هستند. اما من هیجانی ندارم! فقط نگرانم. هیجان مال موقعی است که چند امکان در پیش روی هست که دست کم یکی از آنها درخشان به نظر می رسد و بقیه ترسناک. الان در شرایطی هستیم که هر امکان واقع بینانه  که برایمان متصور هست ترسناک هست.

یکی از دیگری بدتر!
در این شرایط من -ابتدا به خودم و سپس به هر که ممکن هست حرف های مرا جدی بگیرد- چند توصیه دارم:

۱)  مراقب روح و روان خود باشیم. عصبی شدن دردی را دوا نمی کند. راه های کنترل خشم را فرا بگیریم.
۲) تا جایی که می توانیم خود را با کار (که این روزها به خاطر محدودیت های اینترنت به شدت مختل شده) مشغول کنیم.
۳) اگر به علت اختلال اینترنت نمی توانیم کار کنیم خانه تکانی زودهنگام عید نوروز را شروع نماییم.
۴) در حضور بچه ها از بحث و جدل سیاسی بپرهیزیم و دنیای زیبای آنها را با زشتی های دنیای بزرگترها آلوده نکنیم. به جای آن در دنیای زیبای آنها خود را غرق کنیم که خود بهتر بتوانیم این دوران تاریک و وحشتناک را پشت سر بگذاریم.
۵) در این دوران سخت اقتصادی به جای هرگونه ریخت و پاش از فقرا دستگیری کنیم. آدرس سایت بنیاد کودک را برایتان می گذارم:
6) به کانال آپارات پژوهشکده فیزیک سر بزنید و سمینارهای ضبط شده را ببینید:
7) در آپارات فیلم ها و سریال های خوبی هست. من این روزها سریال «قیام ارطغرل» را تماشا می کنم. من به زبان اصلی می بینم. دوبله به فارسی آن هم هست.

آن چه که در بالا نوشتم برای این روزها بود. برای آینده چی؟ آیا از دست ما کاری برای آینده ایران ساخته هست؟! اگر قرار باشد که آینده ایران درست شود فقط به دست امثال ما خواهد بود. البته اگر بذارند! به هر حال ما خودمان را به لحاظ تئوریک آماده کنیم. اگر فرصتی دست داد وارد عمل می شویم. اگر فرصتی هرگز نشد دست کم در حیطه محدود تاثیر گذاری خودمان از این آگاهی  استفاده می کنیم. برای همین باز هم می خواهم بحث مبارزه با فساد مالی را که قبلا به آن پرداختم ادامه دهم. نوشته های پیشین ام را در این رابطه ببینید:
http://yasamanfarzan.arzublog.com/category/8980/4
http://yasamanfarzan.arzublog.com/category/8980/3
http://yasamanfarzan.arzublog.com/category/8980/2
http://yasamanfarzan.arzublog.com/category/8980/1

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شعارهای این روزها

+0 به یه ن

وضعیت اقتصادی واقعا خراب هست وتقریبا همه مردم- از اقشار مختلف- به شدت و به حق- خشمگین هستند.
(یک عده-به خصوص آنان که زیاد ایران اینترنشنال تماشا می کنند- می گویند وضعیت اجتماعی هم خیلی خراب شده که من قبول ندارم. آن چه که امروز ناهنجاری حساب می شه قبلا هنجار بود برای همین به نظر می رسه که الان بد شده. قبلا اون قدر بدی در اجتماع بود که به چشم نمی آمد. مثلا الان کتک زدن بچه تابوست و وقتی موردی پیش می آید شوکه می شویم. تا سی چهل سال پیش کتک زدن بچه پدیده ای روزانه در خانواده و مدرسه بود.)
اعتراضات وسیع (اما نه هنوز همه-شمول) هم به دنبال این خشم شکل گرفته. شعارها و نحوه هماهنگی به گونه ای نیست که همه معترضان را -حتی همه معترضانی را که معتقدند که کف خیابان حق به دست می آید- همراه سازد. منظورم فقط شعارها به نفع پهلوی که در لا به لای شعارها داده می شود نیست. البته که شعارها به نفع پهلوی بسیاری (حدود شصت در صد جامعه) را از همراهی با اعتراضات باز می دارد. اما فقط اون نیست! خبرهایی که از شاهدان عینی، در همان روز اول از نحوه شروع اعتصابات بازار در تهران به گوش رسید شوکه کننده بود. شباهتی به شروع اعتصابات بازار در گذشته (از زمان مشروطیت تا همین جنبش مهسا در سه سال پیش) نداشت. در اعتصابات قبلی بزرگان بازار با همفکری و هماهنگی تصمیم می گرفتند که فردا همگی به اعتصاب روند. این بار بوی بی نظمی- از سوی خود شروع کننده های اعتصاب - می داد. چنان که خیلی از بازاری ها به این فکر افتادند که خود باید امنیت مغازه شان را تامین نمایند. در صورتی که قبلا دست کم خیالشان از طرف همکاران خودشان که آغازگر اعتصاب بودند آسوده بود. بی نظمی در بازار نه تنها به اقتصاد کمکی نمی کند بلکه آن را بیش از پیش به هم می ریزد. همین به هم ریختگی باعث شد که بازارهای ریشه دارتر از بازار تهران -مثل همین بازار تبریز- همراهی نکنند. حال آن که حتی در سال ۸۸ و ۸۹ که تبریز از جنبش سبز حمایت نکرد بازار تبریز از اعتصاب بازار تهران -سر یک مسئله اقتصادی که ربطی به جنبش سبز نداشت- حمایت کرده بود. (علت این که یادم مونده این بود که مانا نیستانی با کاریکاتوری این دغدغه بازاریان و بی تفاوتی نسبت به جنبش سبز را به سخره گرفته بود.)
دوم این که در دعوت به اعتراضات، خیلی بیشتر از آن چه که مورد پسند کلانشهرهای ایران در سال ۱۴۰۴ هست تاکید بر واژه «مرد» و «غیرت» بوده است. در کلانشهرهای ایران ۱۴۰۴در این تاکید خوشایندنیست. این تاکید بیشتر از سوی ایرانیان مقیم خارج بوده است که با تحولات سه چهار سال اخیر ایران پیش نیامده اند. متوجه نیستند که این گونه تاکید هایشان- در شهری مثل تهران- بیشتر دافعه دارد تا جاذبه. در برخی از شهرستان های لرستان و ایلام و کهکیلویه وبویراحمد و چهار محال وبختیاری شاید هنوز این ادبیات بین اکثریت خریدار داشته باشد و برانگیزانه عمل کند، اما در کلانشهرها خریدار زیادی ندارد.
مهمتر از همه این که برای عموم مردم اصلا مشخص نیست که این شعارها چه مشکلی رااز اقتصاد حل می کنند؟ من فعلا کاری به خوبی یا بدی خاندان پهلوی ندارم. اما شما به من بگید چه طور شعاری مثل «رضا شاه! روحت شاد!» می تواند به مهار تورم بیانجامد؟ فکر کنم دیگه ساده-اندیش ترین مردم ایران دیگه به این نتیجه رسیده اند که اقتصاد یک علم هست و تابع قوانین زمینی و غیر معنوی و ماورایی. در اذهان عموم مردم امروز ایران قرار نیست با درود فرستادن به ارواح- ولو ارواح آدم های خوب- خیر و برکت به بازار برسد. حدود ده سالی است که آن تفکر ماورایی در مورد برکت در اقتصاد در جامعه ایران، چندان خریدار ندارد. من قبلا نوشتم که از نظر من چه شعارهایی مستقیم به اقتصاد مربوط می شوند و افکار را به سمت جستن راهی برای بهبود اقتصاد هدایت می کنند. هیچ کدام از شعارهایی که این روزها سر داده می شوند از نظر من و از نظر بخش بزرگی از جامعه از این جنس نیستند!
فیلم برنج پاشی در آبدانان ایلام که از منظر برخی نشانه «لارج» بودن معترضان بود برای بسیاری که دور ریختن هر دانه برنج را ناسپاسی به زحمات کشاورزان، منابع آب و نیز گرسنگی کودکان فقیر می دانند بسیار عجیب و پس-زننده بود. چه خوشتان بیاید و چه بدتان بیاید درصد بزرگی از مردم طبقات مرفه (همان ها که برای شادی دل فرزندان و نوه ها برای بچه هایشان هم جشن یلدا مفصل می گیرند و هم هالوین و هم کریسمس مجلل)، باز به بچه هایشان یاد می دهند که نباید حتی یک دانه برنج را دور ریخت. دست کم اغلب طبقه مرفه آذربایجانی، چه ساکن آذربایجان ،چه ساکن کرج و تهران و چه ساکن خارج از ایران هنوز در همین ۱۴۰۴ این طوری بچه هایشان را تربیت می کنند. به گمانم مردم یزد و خیلی شهرهای دیگر ایران هم همین طور باشند. این دسته از مردم هم بخواهند اعتراضی کنند قطعا در جهت همراهی با کسانی که برنج های فروشگاه افق کوروش را بدون پرداخت پول، برداشتند و به هوا پخش کردند نخواهد بود. چه خوشمان بیاید چه بدمان، صف خود را جدا خواهند کرد، خط خودشان را خواهند گرفت و برتفاوت خط مشی خود با آنها تاکید خواهند نمود. یک عده در فضای مجازی برایشان کف و هورا می کشند که برنج ها را به خانه نبردند و به هوا پخش کردند. اما گمان نمی کنم عده ای که این حرکت را مایه فخر می دانند به بالای ۴۰ درصد برسد. به گمانم، بالای ۵۰ درصد مردم امروز ایران -به دلایل متعدد- این عمل را مایه سرافرازی نمی دانند. اون دسته که تشویق می کنند از اون دسته که تقبیح می دانند انتظار همراهی نداشته باشند.
چنان که گفتم خشم عمومی از وضعیت کنونی-به خصوص وضعیت اقتصادی- به شدت بالاست. اما خشم به گونه ای نیست که بخش های مهمی از جامعه چشم بر مسایلی که در بالا گفتم بربندد . به هر حال این خشم به این زودی ها خاموش نمی شود. به نظرم اعتراضات در بخش خاموش جامعه دارد پخته تر می شود تا سرباز زند. احتمالا بخش خاموش تر جامعه با شعارهای مترقی تر و هماهنگ تر و سنجیده تر و برنامه ریزی شده تر به میدان می آیند و آینده بهتری را رقم می زنند. همان طوری که جنبش مهسا منجر به آینده (حال) بهتر از گذشته شد. جنبش پخته تر و سنجیده تر با دغدغه اقتصادی هم می تواند اوضاع را (همچون جنبش مهسا) بهبود بخشد.
جمع بندی کنم: شعارهایی که این روزها سر داده می شود و حرکت های اعتراضی که می شود از جنس حرکت ها وشعارهایی که بالای شصت درصد مردم ایران را در سال ۱۴۰۴ همراه کنند نیستند! شعارهای نویی لازمند که چنین همراهی ای شکل گیرد. شعارهایی که بازتاب دهنده دغدغه های مردم امروز ایران باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شعار برای مهار فساد اقتصادی

+0 به یه ن

راستش من  نمی فهمم که این شعارهایی که این روزها سر داده می شه چه طور می تونه به حل مشکلات اقتصادی بیانجامه. شاید اشکال از فهم خود من هست. از خودم پرسیدم پس چه شعاری در جهت جنبشی می تونه باشه که در عمل به حل مشکلات اقتصادی و حذف بی عدالتی و محرومیت منجر بشه؟ شعارهای زیر به ذهنم رسیدند:

 

حکمرانی ملی/ با روش های علمی

مشکلات عصر اِی-آی (AI) / حل نمی شه با نوحه و اِی وای!

 

نهاد بی نظارت/مایه فقر و ذلت

اقتصاد ورشکسته/ با اعدام درست نمی شه

توسعه پایدار/ نه اختلاس و فرار

محیط زیست/ زینتی نیست

(ضمن اشاره به بهره برداری از معادن و منابع یا چاه های نفت یا صنایع آلاینده:

سودش برا]ی[ رانت خواران/ گندش برا]ی[ جوکاران)

مداخل ملی / مخارج ملی

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامست

(]با لحن مطالبه[) :

پول نفت ایران مال ملت ایران

اینترنت بی  فیلتر/ برا]ی[ کسب و کار بی تِرتِر

فضای اقتصادی / بی رانت و پارتی بازی

ثبات در تصمیم سازی/ کلید آبادسازی

شفافیت اقتصادی/ راه هرچه آبادی

خبرنگار تحقیقی/ شفافیت حقیقی/ نظارت  دقیقی.

آزادی آزادی آزادی/آزادی واسه چی؟/برا]ی[ حذف رانت چی

آزادی  آزادی آزادی/آزادی نمی خواهیم که لخت بشیم/ می خواهیم که با راستی، اُخت بشیم

به روباه گفتند شاهدت کو گفت دمم!/به رانت خور گفتند ناظرت کو؟گفت خودم!

داوری صوری/ یعنی کری و کوری

نظارت، صوری نمی شه/مبارزه با فساد این جوری نمی شه

نهاد غیر پاسخگو/ مأمن هر کی دروغگو

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نخبگان جریانساز در آذربایجان

+0 به یه ن

در نوشته قبلی ام اشاره ای به نخبگان محلی آذربایجان کردم. نخبگان محلی آذربایجان در دینامیک تحولات آذربایجان- از جمله در تصمیم در شرکت در جنبش ها یا پرهیز از چنین شرکتی- بسیار موثرند. در مورد نخبگان جریانساز آذربایجان چند نکته را باید درک کرد:

1) آذربایجانی ها خود نخبگان خود را انتخاب می کنند. این  توهم که تهران نشینان یا خارج نشینان -از جمله  مهاجرانی که خود رگ و ریشه آذربایجانی دارند- از بیرون نخبگان محلی را انتخاب و معرفی کنند خیال باطلی است. این که در تهران یا خارج بنشینید و به یک تبریزی یا علمدارگرگری بگویید« که تو نمی فهمی که به طور مثال «ژاله آموزگار» یا «موسی  غنی نژاد» نخبه جامعه آذربایجانی است و تو باید تابع آنها باشی» تنها یک واکنش در پی خواهد داشت: پس زدن!

2) نخبگان آذربایجان محصول خود آذربایجان و اغلب ساکن در خود آذربایجان هستند. از راه دور نمی توان نخبه  جریانسازمحلی بود. به یکی مثل خود من شاید به تعارف بگویند که افتخار مان هستی اما این سخن، تعارفی بیش نیست. به حرف من  حرکتی نمی کنند اما به حرف یک پزشک محلی که در خود آذربایجان زندگی وکار می کند و با لحنی شمرده و سلیس با آنها به تورکی صحبت می کند  عمل می کنند. آن پزشک در آذربایجان می تواند جریانساز باشد اما من نوعی ساکن تهران نمی توانم.  من که در تهران زندگی می کنم هرچند قدر هم خوب ترکی صحبت کنم، هرچه قدر هم که دلم برای آذربایجان بتپد و برایش از دور تلاش کنم و  هر چه قدر هم با مردم آذربایجان با فروتنی رفتار کنم و هر چه قدر هم در کار تخصصی خودم سرآمد باشم باز هم نخبه محلی ای که بتواند جریانی در داخل آذربایجان ایجاد کند نخواهم شد.  تازه این که گفتم در مورد امثال خودم بود که مردم اذربایجان لطف دارند و میگویند که به ما افتخار می کنند. با این حساب تکلیف دلقک هایی که مجالس لودگی تهران یا تهرانجلس را با گفتن  جوک های تورکی با مَطلع «من خودم هم ترکم هاااااااااااااا»، به خنده می اندازند معلوم هست. اونها را به عنوان واسطه با اذربایجان یا نماینده برای جریانسازی در آذربایجان جلو نیاندازید. اونها روابط را خرابتر خواهند کرد. به جای جلو انداختن  آنها سعی کنید مستقیم با نخبگان محلی آذربایجان تعامل کنید.

3)  نخبگان محلی زمینه  های تخصصی متفاوتی دارند. برخی ادیبان زبان ترکی هستند، برخی روی تاریخ آذربایجان  و یا میراث فرهنگی آن کار می کنند، برخی روی موسیقی ویا نگارگری یا  سایر هنرها با طعم محلی (مکتب تبریز یا مکتب آذربایجان) کار می کنند. بسیاری پزشک هستند. پزشکان در آذربایجان ارج وقرب بسیار دارند.اگر به زبان تورکی سلیس و با طمانینه و با مهربانی و فروتنی و مردمداری با مردم سخن بگویند قطعا جزو نخبگان محلی خواهند بود.فعالان محیط زیست جزو نخبگان محلی هستند. فعالان حقوق زنان نیز هم. از نخبگان محلی می توان به کارآفرینان آذربایجان  اشاره کرد.نیکوکاران و مدرسه سازان هم از نخبگان محلی محسوب می شوند.

4)  برعکس انتظار استادان دانشگاه در آذربایجان عموما جزو نخبگان امروز آذربایجان حساب نمی شوند مگر آن که فعالیتی ورای فعالیت دانشگاهی -نظیر طرفداری از محیط زیست- داشته باشد. قبل از انقلاب استادان دانشگاه تبریز جزو نخبگان جامعه تبریز بودند اما بعد از آن چه که در انقلاب فرهنگی بر این دانشگاه رفت  و گزینش  های استخدامی سفت و سخت بعدی، این دانشگاه آن اعتباری که در میان جامعه داشت دیگر ندارد.

5) کسانی که  میل شدید  دارند که « پسر خوب مورد پسند ایرانشهری ها» شوند توانمندی جریانسازی در آذربایجان را نخواهند داشت!  اگر حتی یک بار  حاضر شوند  که برای خوشایند ایرانشهری ها،  غرور یک جوان تورک همشهری را  که در مورد حقوق زبان مادری  یا دریاچه اورمیه  و .... مطالبه ای می کند بشکنند، برای همیشه شانس این که جزو نخبگان محلی  شوند از دست می دهند! چنین افرادی که از ایرانشهری ها   مدال «آذری باغیرت عاشق ایران» می گیرند  در خود آذربایجان توانمندی ایجاد جریان ندارند. اشتباه اغلب فعالان در تهران و .... برای  تعامل با آذربایجان در آن هست که برای ارتباط با آذربایجان همین افرادی را که توسط جریان ایرانشهری  مدال افتخار «آذری باغیرت عاشق ایران» کسب کرده اند  واسطه قرار می دهند. اونها هم معمولا برای کسب اعتبار در نزد تهرانی ها یا خارج نشینان خود را از تک و تا نمی اندازند و چنین وانمود می کنند که خیلی در آذربایجان اعتبار دارند و به حرف آنها جریان ها ساخته خواهد شد. معمولا با دروغ و ظاهرسازی و فریب،  تصویر غلط به دوستان خود در تهران مخابره می کنند. تصویر غلطی که در آن نقش خودشان خیلی مهم تر از واقعیت نموده می شود. این تصویر غلط فریبکارانه معمولا باعث اشتباه در محاسبات تهران نشینان می شود. من یکی از عوامل شکست  جنبش سبز را همین تصویرهای غلط و محاسبات غلط ناشی از آن توسط برنامه ریزان اصلاح طلبان در تهران می دانم. مسئولان ستاد های انتخاباتی در تبریز و نیز استادان دانشگاه که به تبریز رفت و آمد می کردند در مورد میزان ارادت تبریز به موسوی -و نقش خودشان درایجاد این ارادت -بزرگنمایی  بسیار کرده بودند! استراتژیست های اصلاح طلبان هم روی آن بیهوده حساب باز کرده بودند. از عوامل شکست همین اشتباه محاسباتی بود. اگر تصویر درست تری داشتند شاید به گونه ای دیگر عمل می کردند و جنبش سبز آن گونه سریع و بی حاصل  وبی ثمر نمی خشکید.

 

6)  قبلا گفتم که  نخبگان آذربایجان ایران از سوی تهران منصوب نمی شوند و از طرف خود جامعه برای جریانسازی برگزیده می شوند. به طریق اولی این نخبگان از سوی استانبول یا شهری دیگر آن سوی مرزها منصوب نمی شوند. این انگ نچسبی است که از سوی تهران زده می شود. گویا تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان را ریز تر و حقیرتر از آن می بینند که خود نخبه بپرورند و آنها را هم در آغوش خود نگه دارند. برای همین از انگ ها می زنند. چنین انگ هایی دلچرکینی ها را بیشتر می کند.

 

7) نخبه محلی جریانساز در آذربایجان باید ترکی سلیس با گویش آذربایجانی صحبت کند. نه فارسی و نه فاذری (مخلوط فارسی و ترکی). در غیر این صورت مردم این روز ها حرف ها ی او را گوش نخواهند کرد. حرف نخبگان فارس را که در مسایل کلی کشور  صحبت می کنند گوش می کنند. مثلا مادران در تبریز صحبت های دکتر هلاکویی را در مورد تربیت کودک به دقت گوش می کنند و به کار می بندند. اما حرف «آذری باغیرت عاشق ایران» را که با فاذری و با لحن «من نمی فهمم تو نمی فهمی» در مورد مسایل خود آذربایجان دُرافشانی می کند و یا جوانان آذربایجان را مورد خطاب و عتاب قرار می دهد به پشیزی نمی خرند.

 

اگر بخواهید در دینامیک تحولات آذربایجان اثری از دور بگذارید باید فرهنگ جریانسازی و نخبگان محلی آن را بشناسید و با آنها وارد تعامل شوید. تا جایی که می دانم فعالان محیط زیست از سراسر کشور شبکه هایی دارید . این نوع تعامل بین آنها برقرار است. از آنها پیشرفته تر و پرنفوذتر، فعالان حقوق زنان هستند. شبکه های آنها در سطح کشوری سالهاست که  بین نخبگان محلی آذربایجان در عرصه حقوق زنان  با همتایانش در استان های دیگر همدلی و تعامل ایجاد کرده. بی جهت نبود که جنبش «زن زندگی آزادی» آذربایجان را همراه ساخت اما  جنبش های دیگر موفق به این کار نشد. اگر همراهی می خواهید راه این هست. نه خطاب و عتاب! نه  تکرار کلمات «غیرت» و «مرد» به منظور تحریک برای جانفشانی اما با نتیجه معکوس.

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ای وای غریبه ها - ۷۰۰ کیلومتر اون ور تر- به ما گفتند بی غیرت!

+0 به یه ن

خطاب به آن هموطن ساکن تهران یا مقیم خارج که با تاکید بر مفاهیمی مثل «غیرت داشتن یا نداشتن» یا «مرد بودن یا نبودن» سعی می کند که مردان تبریز را تحریک کند که به خیابان ها بیایند: هرچه دوست دارید بگید اما این را بدانید که اون «مردی» که شما خطاب قرار می دهید  و گمان می برید  از ترس این که مبادا شما مردانگی او را زیر سئوال ببرید دست از پا نخواهد شناخت و دوان به سمتی که شما نشان می دهید حرکت خواهد داد وجانفشانی خواهد کرد به یک حرکت کوچک ابروی همسرش یا دوست- دخترش بسیار بسیار حساس تر است تا بی غیرت یا با غیرت خوانده شدن توسط بیست میلیون نفر تهران یا کرج نشین! حتی  ۱۰ میلیون ایرانی خارج نشین یکصدا او را با تاکید بر مرد بودن یا نبودن به خیابان فراخوانند اما اگر همسرش با گوشه ابرویش بگوید نرو، نخواهد رفت.

این که آذربایجان در جنبشی شرکت کند یا نکند دینامیک و قواعد خود را دارد. این گونه تحریکات شما در این دینامیک نقشی ندارد و کاملا نامربوط است.  این توهین هایی که جهت تحریک می کنید دلچرکینی به بار می آورد وبس.

 در سال ۸۸ هم برای تحریک آذربایجان  به ادبیات فیلمفارسی (غیرت، مردی و.....)   توسل جستند. اون موقع این تکنیک کار نکرد. این بار هم کار نخواهد کرد. اما این بار دیدم که به یک تکنیک جدید هم متوسل می شوند. طبق معمول با جمله  «من خودم بچه آذربایجان و یا تبریزی هستم» آغاز می کنند و  می گویند این بار کار تموم  است و اگر شما وسط نیایید  در آینده از امتیازات محروم خواهید بود! تاکید می کنند برای دلسوزی برای آینده خود آذربایجان و محرومیت احتمالی از غنایم آینده این نکته را می گویند! از منظر گوینده مخاطب  این جمله کیست؟! چه کسی بناست با شنیدن این جمله چنان به فکر فرو رود و چنان این جمله در او اثر گذار شود که بلند شود برود جلوی باتوم و گاز اشک آور و گلوله و....؟ آنان که با احساس  یا آرمانگرایی تصمیم می گیرند!؟اونها که از این حسابگری ها نمی کنند و دنبال غنایم نیستند! در نتیجه این جمله اثری در آنها نخواهد داشت! نکند مخاطب مورد نظرشان متفکران و نخبگان جامعه آذربایجان هستند؟ اونها هم- چه آرمانگرا باشند و چه حسابگر- اون قدر تاریخ می دانند که با جمله «انقلاب فرزندان خود را می بلعد» با مصادیقش از خود ایران تا رومانی و روسیه و چین و ....آشنایند و این جمله را فریبی بیش نخواهند پنداشت!

خلاصه این که برخاستن یا نشسته ماندن هر جامعه ای -از جمله جامعه آذربایجان- تابع قواعد خودش هست.  در فرسته بعدی برداشت خود را از این دینامیک توصیف خواهم داد.

من برداشت خودم را از جامعه آذربایجان ایران  و کنش  و واکنش های اعتراضی آن می نویسم. برداشت و تحلیل شخصی من هست. اکثریت مردم اذربایجان-مثل مردم  عموم دیگر شهرهای ایران مثل تهران و شیراز و اصفهان و یزد و اهواز و ....- مردمی احساسی  و عاطفی هستند. برای این که  خیزشی بین آنها صورت گیرد  اتفاقی باید این احساسات را تحریک کند. چه نوع اتفاقاتی این احساسات را تحریک می کند؟ اتفاقات مختلف از جنس مختلف. به خصوص اگر حس کنند که فرد بیگناه و معصومی مورد ظلم واقع شده احساساتشان تحریک می شود. کلا حس دفاع از مظلوم معصوم در  آذربایجان قوی است. در سایر جاهای ایران هم این حس قوی هست اما در آذربایجان  قوی تر هست. بین زنان این حس از مردان هم قوی تر هست.

برای جنبش، برانگیخته شدن احساسات عمومی لازم هست اما کافی نیست. آذربایجان نخبگان محلی خود را دارد. این نخبگان روی یک سری از مسایل کار فرهنگی کرده اند و در جامعه تزریق نموده اند. جامعه به مسایلی حساسیت نشان می دهد و برایش حاضر می شود هزینه دهد که قبلا در باره آن چنین زمینه چینی فرهنگی ای توسط نخبگان محلی انجام شده باشد. در مورد نخبگان محلی آذربایجان در فرسته ای جداگانه خواهم نوشت. گویا این موضوع برای ایرانشهری ها غیر قابل فهم ترین نکته در موردآذربایجان هست. باور نمی کنند که این منطقه  نخبگان خود را داشته باشند که به نوعی از سوی تهران برایشان تعیین نشده  نباشد! (البته  این نگرش ایرانشهریان خیلی مسخره است به خصوص که اغلب متفکران جریان ایرانشهری خود از آذربایجان بوده اند!) ایرانشهریان به زعم خود نخبگانی برای آذربایجان می خواهندتحمیل کنند که خود آذربایجان آنها را پس می زند.

در جریان جنبش زن زندگی آزادی، بعد از قتل مظلومانه مهسا ژینا امینی، احساسات عمومی  به شدت   تحریک شد.  از سوی دیگ، بین نخبگان  مبارزه برای حقوق زنان  ریشه و سابقه طولانی داشت. در دهه های اخیر جنبش زنان در تبریز و سایر شهرهای آذربایجان بسیار فعال بوده است و نخبگان خود را داشته است. این عوامل دست به دست هم دادند که جنبش زن زندگی آزادی در تبریز و سایر شهرهای آذربایجان هوادار داشته باشد. دخترانی که از کشته شدن مهسا به شدت احساساتی شده بودند و با او حس همذات پنداری داشتند بیرون آمدند. دوست-پسرها و برادرانشان هم به دنبال آنها-و تا حدی به قصد محافظت از آنها- آمدند.

درجنبش سبز چنین دینامیکی شکل نگرفت و تبریز چندان درگیر جنبش سبز نشد. جنبش سبز  بعداز مدت اندکی خشکید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به مشعل سوزی پایان دهید

+0 به یه ن

یک حرفی می خواهم بزنم که احتمالا کسی جدی نخواهد گرفت. خیلی ها مسخره ام خواهند کرد. عده ای هم-به اقتضای طبیعتشان!- مرا به فحش خواهند کشید. اما می گم که وجدانم راحت باشه که خودسانسوری نکرده ام. شعاری که الان – ودر همین موقعیت- لازمه سر داده بشه و در فضای مجازی هشتگ بشه اینه:

«به مشعل سوزی پایان دهید.»

الان مگه مسئله اصلی -برای مردم کل کشور- مشکلات اقتصادی نیست؟ آن چه که در مشعل سوزی  هدر می رود اگر استخراج شود در آمد ناشی از آن می تواند بخش خوبی از این مشکل اقتصاد را حل کند. ( سالانه حدود ۵ میلیارد دلار در مشعل سوزی ایران دود می شود می رود هوا.)

الان مگه یکی از مشکلات اصلی  مردم جنوب کشور، مشکلات سلامت ناشی از هوای آلوده نیست؟ اگر مشعل سوزی پایان داده شود بخش بزرگی از این مشکل حل می شود.

الان مگه یکی از مشکلات حاد دنیا گرم شدن زمین نیست؟ اگر مشعل سوزی پایان داده شود بخش مهمی از این مشکل هم حل می شود. (بگذریم از این که ما خود آن قدر در این مملکت مشکل داریم که به مشکلات دنیا فکر نمی کنیم.)

 و مهمتر از همه این که مگه الان- همین الان بعد از جریان ونزوئلا- دندان ها بیش از پیش برای چاه های نفت ایران تیز نشده؟  پس الان وقت سر دادن شعار « مشعل سوزی را پایان دهید» هست.

من نظرم را گفتم دیگه! کیه که به حرف من گوش کنه؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

در این هیری ویری

+0 به یه ن

و من در این اندیشه که آیا ترامپ به مشعل سوزی در ونزوئلا پایان خواهد داد؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل