+0 به یه ن
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
راستش من نمی فهمم که این شعارهایی که این روزها سر داده می شه چه طور می تونه به حل مشکلات اقتصادی بیانجامه. شاید اشکال از فهم خود من هست. از خودم پرسیدم پس چه شعاری در جهت جنبشی می تونه باشه که در عمل به حل مشکلات اقتصادی و حذف بی عدالتی و محرومیت منجر بشه؟ شعارهای زیر به ذهنم رسیدند:
حکمرانی ملی/ با روش های علمی
مشکلات عصر اِی-آی (AI) / حل نمی شه با نوحه و اِی وای!
نهاد بی نظارت/مایه فقر و ذلت
اقتصاد ورشکسته/ با اعدام درست نمی شه
توسعه پایدار/ نه اختلاس و فرار
محیط زیست/ زینتی نیست
(ضمن اشاره به بهره برداری از معادن و منابع یا چاه های نفت یا صنایع آلاینده:
سودش برا]ی[ رانت خواران/ گندش برا]ی[ جوکاران)
مداخل ملی / مخارج ملی
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامست
(]با لحن مطالبه[) :
پول نفت ایران مال ملت ایران
اینترنت بی فیلتر/ برا]ی[ کسب و کار بی تِرتِر
فضای اقتصادی / بی رانت و پارتی بازی
ثبات در تصمیم سازی/ کلید آبادسازی
شفافیت اقتصادی/ راه هرچه آبادی
خبرنگار تحقیقی/ شفافیت حقیقی/ نظارت دقیقی.
آزادی آزادی آزادی/آزادی واسه چی؟/برا]ی[ حذف رانت چی
آزادی آزادی آزادی/آزادی نمی خواهیم که لخت بشیم/ می خواهیم که با راستی، اُخت بشیم
به روباه گفتند شاهدت کو گفت دمم!/به رانت خور گفتند ناظرت کو؟گفت خودم!
داوری صوری/ یعنی کری و کوری
نظارت، صوری نمی شه/مبارزه با فساد این جوری نمی شه
نهاد غیر پاسخگو/ مأمن هر کی دروغگو
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
در نوشته قبلی ام اشاره ای به نخبگان محلی آذربایجان کردم. نخبگان محلی آذربایجان در دینامیک تحولات آذربایجان- از جمله در تصمیم در شرکت در جنبش ها یا پرهیز از چنین شرکتی- بسیار موثرند. در مورد نخبگان جریانساز آذربایجان چند نکته را باید درک کرد:
1) آذربایجانی ها خود نخبگان خود را انتخاب می کنند. این توهم که تهران نشینان یا خارج نشینان -از جمله مهاجرانی که خود رگ و ریشه آذربایجانی دارند- از بیرون نخبگان محلی را انتخاب و معرفی کنند خیال باطلی است. این که در تهران یا خارج بنشینید و به یک تبریزی یا علمدارگرگری بگویید« که تو نمی فهمی که به طور مثال «ژاله آموزگار» یا «موسی غنی نژاد» نخبه جامعه آذربایجانی است و تو باید تابع آنها باشی» تنها یک واکنش در پی خواهد داشت: پس زدن!
2) نخبگان آذربایجان محصول خود آذربایجان و اغلب ساکن در خود آذربایجان هستند. از راه دور نمی توان نخبه جریانسازمحلی بود. به یکی مثل خود من شاید به تعارف بگویند که افتخار مان هستی اما این سخن، تعارفی بیش نیست. به حرف من حرکتی نمی کنند اما به حرف یک پزشک محلی که در خود آذربایجان زندگی وکار می کند و با لحنی شمرده و سلیس با آنها به تورکی صحبت می کند عمل می کنند. آن پزشک در آذربایجان می تواند جریانساز باشد اما من نوعی ساکن تهران نمی توانم. من که در تهران زندگی می کنم هرچند قدر هم خوب ترکی صحبت کنم، هرچه قدر هم که دلم برای آذربایجان بتپد و برایش از دور تلاش کنم و هر چه قدر هم با مردم آذربایجان با فروتنی رفتار کنم و هر چه قدر هم در کار تخصصی خودم سرآمد باشم باز هم نخبه محلی ای که بتواند جریانی در داخل آذربایجان ایجاد کند نخواهم شد. تازه این که گفتم در مورد امثال خودم بود که مردم اذربایجان لطف دارند و میگویند که به ما افتخار می کنند. با این حساب تکلیف دلقک هایی که مجالس لودگی تهران یا تهرانجلس را با گفتن جوک های تورکی با مَطلع «من خودم هم ترکم هاااااااااااااا»، به خنده می اندازند معلوم هست. اونها را به عنوان واسطه با اذربایجان یا نماینده برای جریانسازی در آذربایجان جلو نیاندازید. اونها روابط را خرابتر خواهند کرد. به جای جلو انداختن آنها سعی کنید مستقیم با نخبگان محلی آذربایجان تعامل کنید.
3) نخبگان محلی زمینه های تخصصی متفاوتی دارند. برخی ادیبان زبان ترکی هستند، برخی روی تاریخ آذربایجان و یا میراث فرهنگی آن کار می کنند، برخی روی موسیقی ویا نگارگری یا سایر هنرها با طعم محلی (مکتب تبریز یا مکتب آذربایجان) کار می کنند. بسیاری پزشک هستند. پزشکان در آذربایجان ارج وقرب بسیار دارند.اگر به زبان تورکی سلیس و با طمانینه و با مهربانی و فروتنی و مردمداری با مردم سخن بگویند قطعا جزو نخبگان محلی خواهند بود.فعالان محیط زیست جزو نخبگان محلی هستند. فعالان حقوق زنان نیز هم. از نخبگان محلی می توان به کارآفرینان آذربایجان اشاره کرد.نیکوکاران و مدرسه سازان هم از نخبگان محلی محسوب می شوند.
4) برعکس انتظار استادان دانشگاه در آذربایجان عموما جزو نخبگان امروز آذربایجان حساب نمی شوند مگر آن که فعالیتی ورای فعالیت دانشگاهی -نظیر طرفداری از محیط زیست- داشته باشد. قبل از انقلاب استادان دانشگاه تبریز جزو نخبگان جامعه تبریز بودند اما بعد از آن چه که در انقلاب فرهنگی بر این دانشگاه رفت و گزینش های استخدامی سفت و سخت بعدی، این دانشگاه آن اعتباری که در میان جامعه داشت دیگر ندارد.
5) کسانی که میل شدید دارند که « پسر خوب مورد پسند ایرانشهری ها» شوند توانمندی جریانسازی در آذربایجان را نخواهند داشت! اگر حتی یک بار حاضر شوند که برای خوشایند ایرانشهری ها، غرور یک جوان تورک همشهری را که در مورد حقوق زبان مادری یا دریاچه اورمیه و .... مطالبه ای می کند بشکنند، برای همیشه شانس این که جزو نخبگان محلی شوند از دست می دهند! چنین افرادی که از ایرانشهری ها مدال «آذری باغیرت عاشق ایران» می گیرند در خود آذربایجان توانمندی ایجاد جریان ندارند. اشتباه اغلب فعالان در تهران و .... برای تعامل با آذربایجان در آن هست که برای ارتباط با آذربایجان همین افرادی را که توسط جریان ایرانشهری مدال افتخار «آذری باغیرت عاشق ایران» کسب کرده اند واسطه قرار می دهند. اونها هم معمولا برای کسب اعتبار در نزد تهرانی ها یا خارج نشینان خود را از تک و تا نمی اندازند و چنین وانمود می کنند که خیلی در آذربایجان اعتبار دارند و به حرف آنها جریان ها ساخته خواهد شد. معمولا با دروغ و ظاهرسازی و فریب، تصویر غلط به دوستان خود در تهران مخابره می کنند. تصویر غلطی که در آن نقش خودشان خیلی مهم تر از واقعیت نموده می شود. این تصویر غلط فریبکارانه معمولا باعث اشتباه در محاسبات تهران نشینان می شود. من یکی از عوامل شکست جنبش سبز را همین تصویرهای غلط و محاسبات غلط ناشی از آن توسط برنامه ریزان اصلاح طلبان در تهران می دانم. مسئولان ستاد های انتخاباتی در تبریز و نیز استادان دانشگاه که به تبریز رفت و آمد می کردند در مورد میزان ارادت تبریز به موسوی -و نقش خودشان درایجاد این ارادت -بزرگنمایی بسیار کرده بودند! استراتژیست های اصلاح طلبان هم روی آن بیهوده حساب باز کرده بودند. از عوامل شکست همین اشتباه محاسباتی بود. اگر تصویر درست تری داشتند شاید به گونه ای دیگر عمل می کردند و جنبش سبز آن گونه سریع و بی حاصل وبی ثمر نمی خشکید.
6) قبلا گفتم که نخبگان آذربایجان ایران از سوی تهران منصوب نمی شوند و از طرف خود جامعه برای جریانسازی برگزیده می شوند. به طریق اولی این نخبگان از سوی استانبول یا شهری دیگر آن سوی مرزها منصوب نمی شوند. این انگ نچسبی است که از سوی تهران زده می شود. گویا تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان را ریز تر و حقیرتر از آن می بینند که خود نخبه بپرورند و آنها را هم در آغوش خود نگه دارند. برای همین از انگ ها می زنند. چنین انگ هایی دلچرکینی ها را بیشتر می کند.
7) نخبه محلی جریانساز در آذربایجان باید ترکی سلیس با گویش آذربایجانی صحبت کند. نه فارسی و نه فاذری (مخلوط فارسی و ترکی). در غیر این صورت مردم این روز ها حرف ها ی او را گوش نخواهند کرد. حرف نخبگان فارس را که در مسایل کلی کشور صحبت می کنند گوش می کنند. مثلا مادران در تبریز صحبت های دکتر هلاکویی را در مورد تربیت کودک به دقت گوش می کنند و به کار می بندند. اما حرف «آذری باغیرت عاشق ایران» را که با فاذری و با لحن «من نمی فهمم تو نمی فهمی» در مورد مسایل خود آذربایجان دُرافشانی می کند و یا جوانان آذربایجان را مورد خطاب و عتاب قرار می دهد به پشیزی نمی خرند.
اگر بخواهید در دینامیک تحولات آذربایجان اثری از دور بگذارید باید فرهنگ جریانسازی و نخبگان محلی آن را بشناسید و با آنها وارد تعامل شوید. تا جایی که می دانم فعالان محیط زیست از سراسر کشور شبکه هایی دارید . این نوع تعامل بین آنها برقرار است. از آنها پیشرفته تر و پرنفوذتر، فعالان حقوق زنان هستند. شبکه های آنها در سطح کشوری سالهاست که بین نخبگان محلی آذربایجان در عرصه حقوق زنان با همتایانش در استان های دیگر همدلی و تعامل ایجاد کرده. بی جهت نبود که جنبش «زن زندگی آزادی» آذربایجان را همراه ساخت اما جنبش های دیگر موفق به این کار نشد. اگر همراهی می خواهید راه این هست. نه خطاب و عتاب! نه تکرار کلمات «غیرت» و «مرد» به منظور تحریک برای جانفشانی اما با نتیجه معکوس.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
خطاب به آن هموطن ساکن تهران یا مقیم خارج که با تاکید بر مفاهیمی مثل «غیرت داشتن یا نداشتن» یا «مرد بودن یا نبودن» سعی می کند که مردان تبریز را تحریک کند که به خیابان ها بیایند: هرچه دوست دارید بگید اما این را بدانید که اون «مردی» که شما خطاب قرار می دهید و گمان می برید از ترس این که مبادا شما مردانگی او را زیر سئوال ببرید دست از پا نخواهد شناخت و دوان به سمتی که شما نشان می دهید حرکت خواهد داد وجانفشانی خواهد کرد به یک حرکت کوچک ابروی همسرش یا دوست- دخترش بسیار بسیار حساس تر است تا بی غیرت یا با غیرت خوانده شدن توسط بیست میلیون نفر تهران یا کرج نشین! حتی ۱۰ میلیون ایرانی خارج نشین یکصدا او را با تاکید بر مرد بودن یا نبودن به خیابان فراخوانند اما اگر همسرش با گوشه ابرویش بگوید نرو، نخواهد رفت.
این که آذربایجان در جنبشی شرکت کند یا نکند دینامیک و قواعد خود را دارد. این گونه تحریکات شما در این دینامیک نقشی ندارد و کاملا نامربوط است. این توهین هایی که جهت تحریک می کنید دلچرکینی به بار می آورد وبس.
در سال ۸۸ هم برای تحریک آذربایجان به ادبیات فیلمفارسی (غیرت، مردی و.....) توسل جستند. اون موقع این تکنیک کار نکرد. این بار هم کار نخواهد کرد. اما این بار دیدم که به یک تکنیک جدید هم متوسل می شوند. طبق معمول با جمله «من خودم بچه آذربایجان و یا تبریزی هستم» آغاز می کنند و می گویند این بار کار تموم است و اگر شما وسط نیایید در آینده از امتیازات محروم خواهید بود! تاکید می کنند برای دلسوزی برای آینده خود آذربایجان و محرومیت احتمالی از غنایم آینده این نکته را می گویند! از منظر گوینده مخاطب این جمله کیست؟! چه کسی بناست با شنیدن این جمله چنان به فکر فرو رود و چنان این جمله در او اثر گذار شود که بلند شود برود جلوی باتوم و گاز اشک آور و گلوله و....؟ آنان که با احساس یا آرمانگرایی تصمیم می گیرند!؟اونها که از این حسابگری ها نمی کنند و دنبال غنایم نیستند! در نتیجه این جمله اثری در آنها نخواهد داشت! نکند مخاطب مورد نظرشان متفکران و نخبگان جامعه آذربایجان هستند؟ اونها هم- چه آرمانگرا باشند و چه حسابگر- اون قدر تاریخ می دانند که با جمله «انقلاب فرزندان خود را می بلعد» با مصادیقش از خود ایران تا رومانی و روسیه و چین و ....آشنایند و این جمله را فریبی بیش نخواهند پنداشت!
خلاصه این که برخاستن یا نشسته ماندن هر جامعه ای -از جمله جامعه آذربایجان- تابع قواعد خودش هست. در فرسته بعدی برداشت خود را از این دینامیک توصیف خواهم داد.
من برداشت خودم را از جامعه آذربایجان ایران و کنش و واکنش های اعتراضی آن می نویسم. برداشت و تحلیل شخصی من هست. اکثریت مردم اذربایجان-مثل مردم عموم دیگر شهرهای ایران مثل تهران و شیراز و اصفهان و یزد و اهواز و ....- مردمی احساسی و عاطفی هستند. برای این که خیزشی بین آنها صورت گیرد اتفاقی باید این احساسات را تحریک کند. چه نوع اتفاقاتی این احساسات را تحریک می کند؟ اتفاقات مختلف از جنس مختلف. به خصوص اگر حس کنند که فرد بیگناه و معصومی مورد ظلم واقع شده احساساتشان تحریک می شود. کلا حس دفاع از مظلوم معصوم در آذربایجان قوی است. در سایر جاهای ایران هم این حس قوی هست اما در آذربایجان قوی تر هست. بین زنان این حس از مردان هم قوی تر هست.
برای جنبش، برانگیخته شدن احساسات عمومی لازم هست اما کافی نیست. آذربایجان نخبگان محلی خود را دارد. این نخبگان روی یک سری از مسایل کار فرهنگی کرده اند و در جامعه تزریق نموده اند. جامعه به مسایلی حساسیت نشان می دهد و برایش حاضر می شود هزینه دهد که قبلا در باره آن چنین زمینه چینی فرهنگی ای توسط نخبگان محلی انجام شده باشد. در مورد نخبگان محلی آذربایجان در فرسته ای جداگانه خواهم نوشت. گویا این موضوع برای ایرانشهری ها غیر قابل فهم ترین نکته در موردآذربایجان هست. باور نمی کنند که این منطقه نخبگان خود را داشته باشند که به نوعی از سوی تهران برایشان تعیین نشده نباشد! (البته این نگرش ایرانشهریان خیلی مسخره است به خصوص که اغلب متفکران جریان ایرانشهری خود از آذربایجان بوده اند!) ایرانشهریان به زعم خود نخبگانی برای آذربایجان می خواهندتحمیل کنند که خود آذربایجان آنها را پس می زند.
در جریان جنبش زن زندگی آزادی، بعد از قتل مظلومانه مهسا ژینا امینی، احساسات عمومی به شدت تحریک شد. از سوی دیگ، بین نخبگان مبارزه برای حقوق زنان ریشه و سابقه طولانی داشت. در دهه های اخیر جنبش زنان در تبریز و سایر شهرهای آذربایجان بسیار فعال بوده است و نخبگان خود را داشته است. این عوامل دست به دست هم دادند که جنبش زن زندگی آزادی در تبریز و سایر شهرهای آذربایجان هوادار داشته باشد. دخترانی که از کشته شدن مهسا به شدت احساساتی شده بودند و با او حس همذات پنداری داشتند بیرون آمدند. دوست-پسرها و برادرانشان هم به دنبال آنها-و تا حدی به قصد محافظت از آنها- آمدند.
درجنبش سبز چنین دینامیکی شکل نگرفت و تبریز چندان درگیر جنبش سبز نشد. جنبش سبز بعداز مدت اندکی خشکید.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
یک حرفی می خواهم بزنم که احتمالا کسی جدی نخواهد گرفت. خیلی ها مسخره ام خواهند کرد. عده ای هم-به اقتضای طبیعتشان!- مرا به فحش خواهند کشید. اما می گم که وجدانم راحت باشه که خودسانسوری نکرده ام. شعاری که الان – ودر همین موقعیت- لازمه سر داده بشه و در فضای مجازی هشتگ بشه اینه:
«به مشعل سوزی پایان دهید.»
الان مگه مسئله اصلی -برای مردم کل کشور- مشکلات اقتصادی نیست؟ آن چه که در مشعل سوزی هدر می رود اگر استخراج شود در آمد ناشی از آن می تواند بخش خوبی از این مشکل اقتصاد را حل کند. ( سالانه حدود ۵ میلیارد دلار در مشعل سوزی ایران دود می شود می رود هوا.)
الان مگه یکی از مشکلات اصلی مردم جنوب کشور، مشکلات سلامت ناشی از هوای آلوده نیست؟ اگر مشعل سوزی پایان داده شود بخش بزرگی از این مشکل حل می شود.
الان مگه یکی از مشکلات حاد دنیا گرم شدن زمین نیست؟ اگر مشعل سوزی پایان داده شود بخش مهمی از این مشکل هم حل می شود. (بگذریم از این که ما خود آن قدر در این مملکت مشکل داریم که به مشکلات دنیا فکر نمی کنیم.)
و مهمتر از همه این که مگه الان- همین الان بعد از جریان ونزوئلا- دندان ها بیش از پیش برای چاه های نفت ایران تیز نشده؟ پس الان وقت سر دادن شعار « مشعل سوزی را پایان دهید» هست.
من نظرم را گفتم دیگه! کیه که به حرف من گوش کنه؟!
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
و من در این اندیشه که آیا ترامپ به مشعل سوزی در ونزوئلا پایان خواهد داد؟
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
در سال های گذشته دو نفر از بهترین پست داک های ما-در شاخه انرژی های بالا- جذب دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان شده اند. در سایر شاخه های فیزیک (همین طور در شیمی و....) دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان استادان درجه یکی دارد. اگر به دنبال تحصیلات تکمیلی در رشته فیزیک در داخل کشور هستید توصیه من آن هست که دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان را-در شاخه هایی که در آن فعال هست- در اولویت قرار بدهید.
در دانشگاه تهران و دانشگاه شهید بهشتی هم استادان درجه یکی هستند اما تا جایی که من می دانم صف طولانی ای از دانشجویانی هست که می خواهند با آنها پروژه بردارند بنابراین شاید نوبت شما نرسد.
در مجموع بیراه نیست که بگوییم در رشته های علوم پایه اکنون دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان بهترین در کشور هست. این را کسانی که در زمینه بررسی پروپوزال های ارسالی از کل کشور نقش دارند می گویند. نه آن که از دانشگاه های دیگر پروپوزال بهتری ارسال نشود. اما سطح متوسط پروپوزال های ارسالی از دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان از دانشگاه های دیگر به طرز محسوسی بالاتر هست. کم نبودند کسانی که در زنجان می درخشیدند اما خیال کردند که در پایتخت چه خبره و خود را به دانشگاه های تهران منتقل کردند. انتقال به دانشگاه های تهران همان و افول علمی همان!
(محل کار من یک پژوهشگاه- نه دانشگاه- هست و قضیه اش فرق می کند. از جمله فرق هایش هم این هست که جای مناسبی برای دانشجو نیست. برای همین ما (من و شاهین) از سال ۲۰۱۵ در پژوهشکده فیزیک دانشجو نگرفتیم و قصد هم نداریم که دانشجو بگیریم. پژوهشکده ما- یعنی پژوهشکده فیزیک پژوهشگاه دانش های بنیادی- برای پست داک در شاخه انرژی های بالا، پدیده شناسی ذرات و کیهانشناسی جای خیلی خوبی است. در سال های اخیر گل های سرسبد دانش آموختگان این شاخه ها را از دانشگاه های مختلف کشور به عنوان پست داک جذب کرده ایم. محیط خیلی خوبی برای پژوهشگر پست داک به وجود آمده است.همین طور ویزیتورهای جوان زیادی داریم که درصد قابل توجهی از آنها به غنای علمی محیط می افزایند. معمولا پست داک ها را از میان آنها انتخاب می کنیم. یعنی بین آنها، آنان که خوش می درخشند و خارج نمی روند بعد از مدتی پست داک پژوهشکده می شوند. )
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
درطول دهه های گذشته درجمهوری اسلامی، تصمیم های بزرگ در حاشیه هیئت های مذهبی گرفته می شد. برای همین اونهایی که می خواستند از رانت ها برخوردار بشوند و یا بر تصمیم سازی های مهم کشوری اثرگذار باشند سعی می کردند در هیئت های مذهبی دولتمردان و رجال جمهوری اسلامی وارد بشوند. همسرانشان هم با همسران آنها در دوره ها و روضه ها و .... حشر و نشر می کردند.
فکر نکنید در کشورهای پیشرفته خیلی با این متفاوت هست. اونجا هم لابی کردن های پشت پرده در سیاست حرف اول را می زنه. منتهی جای لابی کردنشان هیئت های مذهبی نیست. معمولا سناتورها و سایر دولتمردان به باشگاه تنیس یا گلف می روند و هنگام گلف بازی برای منافع شخصی و گروهی خود لابی می کنند. یا هم که با هم به محل اسب دوانی وپرورش اسب همدیگر می روند و اونجا به همدیگر- پدرخوانده وار- پیشنهادهایی می دهند که نمی توان آنها را رد کرد!!
اگر این اپوزیسیون خارج نشین -به خصوص اپوزیسیون راست گرا- حرفی برای گفتن داشت در این چهل و چند سال در این کلوپ ها می بایست نفوذ می کرد. شاهزاده رضا پهلوی با کدام سناتور و یا دولتمرد آمریکایی در این چهل و چند سال گلف بازی کرده!؟ پادشاهی خواهان عکس های او را در حال اجرای موسیقی پاپ منتشر می کنند و قربان صدقه اش می روند. آخه این کار را که گروه اندی و شهرام شب پره بهتر از او می کنند! اگر این خاندان قرار باشه با این موقعیت خود حرفی در آینده سیاسی کشور داشته باشند همسر رضا پهلوی تا الان می بایست ده ها مهمانی داده بود که در هرکدام سه چهار تا سناتورآمریکایی یا دولتمرد اروپایی دعوت بوده باشد. کلاس یوگا رفتن های این خانم معروفند. آیا تا به حال در این گونه کلاس هایی که می رود با زنان خانواده کندی یا بوش یا دیگر سلسله های قدرتمند آمریکا همکلاس شده!؟
در فیس بوک دیدم که بانوان پادشاهی خواه رشت کلی از همسر رضا پهلوی تجلیل کرده بودند و او را به خاطر سر دادن شعار « مرگ بر سه فاسد.....» ارتش تکنفره شاهزاده خوانده بودند. شاهزاده سوار براسب آنها برای این که از آن سوی آب ها به داخل کشور نزول اجلال کند و به آرزویش برسد نیاز به چنین ارتش تکنفره ای که از او چهره فاشیست می سازد ندارد! نیاز به همسری دارد که با معاشرت با زنان خاندان های قدرتمند اروپا و آمریکا از یک سو و از سوی دیگر با مردمداری و لبخند بر مردم ایران از هر طیفی برای شازده قدرت نرم ایجاد کند.
اگر در این گونه جمع ها نمی چرخند با یک خانواده معمولی اندکی پولدار تر از معمول-جز در نام خانوادگی- چه فرقی دارند ؟! عرض کردم «اندکی». از من نوعی خیلی خیلی پولدارترند اما در مقابل الیگارش های فعلی ایران ثروت چندانی ندارند. الیگارش های فعلی ایران با ثروتشان می توانند عده و عُده ای را جمع کنند که شاهزاده رضا پهلوی با این هواداران پرسروصدایش حتی نمی تواند خوابش را ببیند. از سوی دیگر هم کسی مثل ترامپ و دیگر دولتمردان راستگرای سراسر دنیا (حتی اندک دولتمردان چپگرای باقی مانده در دنیا) ترجیح می دهند با الیگارش هایی که میلیاردها در جیب دارند پای میز مذاکره بنشینند نه با شازده ای که فیلم هایی از او بیرون می آید که نشان از آن دارد که در ۶۵ سالگی مثل یک تین-ایجر رویای ستاره راک شدن دارد!
نتیجه ای که می خواهم بگیرم آن است که برای آینده ایران نمی شه روی پادشاهی خواهان خارج از کشور حساب کرد. آن چه که راستگراها را قدرت می بخشد ندارند. فقط ادعا و هارت و پورتش را دارند.
اما بخش های منطقی تر اپوزیسیون خارج از کشور (که تا جایی که من می دانم هیچ کدام پادشاهی خواه نیستند) در یکی دو زمینه خوب کار کرده اند. از جمله در زمینه به قول خودشان عدالت انتقالی. مثلا کاری که بنیاد برومند در مستند سازی مدارک دادخواهان داشته ،می تواند کمک کند که پروسه دادخواهی آلوده به انحراف نشود. اگر این گونه مستند سازی ها نباشد و دادخواهی به انتقام شخصی فروکاسته شود سنگ روی سنگ بند نمی شود! در این صورت تر و خشک با هم می سوزند. اگر جامعه ببیند که مانند دادگاه های سوئد، پروسه دادخواهی یک پروسه طولانی اعصاب خرد کن-حتی برای شاکی است- هست (نه هارت و پورتی از نوع مورد پسند همسر رضا پهلوی یا علی کریمی) کسی بلند نمی شود برای هر که به او حسادت می ورزد یا با او تضاد منافع دارد پاپوش بدوزد! تنها کسانی وارد این پروسه می شوند که به واقع مورد ظلم جدی واقع شده اند و عمیقا دردمند هستند.بله! دادخواهی در یک دادگاه عادلانه خود درد دارد. شاکی باید مبارزه کند تا جرم متهم را اثبات نماید. با کشت و کشتار و تجاوز به قصد انتقام جویی خیلی فرق دارد. وقتی اصل بر برائت متهم قبل از اثبات جرم باشد شاکی و وکیلش لحظات چندان لذت بخشی در دادگاه قبل از اثبات جرم نخواهند داشت چرا که وکیل متهم آن ها را جهت اثبات بی گناهی موکلش به صلابه کلامی می کشد!
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
دستاورد مهم جنبش «زن، زندگی، آزادی» که مستند «ترانه» هم با افتخار بر آن تاکید می کند تثبیت آزادی انتخاب سبک زندگی و آزادی انتخاب پوشش به عنوان بخشی از آن است. پادشاهی خواهان این مستند و طرز فکر پشت آن را تحقیر می کنند . پادشاهی خواهان می گویند کل دستاورد این جنبش که این همه به آن می نازید برداشتن حجاب است که دهه ها قبل از آن اعلیحضرتین ما در سینی طلا به زنان ایران تقدیم کرده بودند اما زنان ومردان نمک-نشناس و نفهم آن را پس زدند (نقل به مضمون). نه جانم! دستاورد مهم جنبش یعنی حق آزادی انتخاب پوشش را نه تنها پهلوی ها به مردم ایران ارزانی نداشتند بلکه پهلوی ها و طرفدارانشان از همان اولین روزی که رضاخان به همراه سید ضیا تهران را گرفت تا به امروز که طرفدارانش ظاهر نرگس محمدی را تحقیر می کنند به لباس و سبک زندگی اهالی ایران- به خصوص زنان- کار داشتند و دارند و به انواع مختلف اعمال زور می کردند ومی کنند. در واقع پهلوی ها بدعت گذار زور گفتن حکومت در مورد پوشش اهالی مملکت بودند. قبل از پهلوی ها-تا جایی که من اطلاع دارم- پادشاه کاری به کار لباس مردم نداشت! روحانیون کار داشتند اما حکومت کار نداشت. پهلوی این بدعت را گذاشت! منظورم فقط جریان کشف حجاب و یا از بین بردن اجباری لباس های سنتی در دوران تثبیت شده قدرت رضا شاه نبود.کنترلگری مخرب پهلوی در لباس و پوشش مردم در اشکال گوناگون فراتر از این دو دخالتگری بود. از همان ابتدا به همراه سید ضیا برای انجمن های آزادی زنان مشکل ایجاد کردند. برای بانو وزیری به دلیل حجاب و...-دقیقا به سبک همین ج ا- مشکلات به وجود آوردند. سال ها گذشت تا رضا شاه به ترکیه برود و این بار از آن سوی بام بیافتد و این بار برای کشف حجاب به زنان زور بگوید.
در دوران پهلوی دوم هم این دخالتگری از بین نرفت. فقط زیر پوستی تر شد! یک عکس از بازار اصفهان می گذارند که پشت ویترین یک طلا فروش دو دختر بیحجاب و دو زن چادری دارند زنجیرهای طلا را تماشا می کنند. پیامی که من از این عکس می گیرم این هست که زنان -چه بیحجاب چه باحجاب- به طلا علاقه دارند! اما پادشاهی خواهان می خواهند به ما قبولانند که این عکس یعنی در زمان پهلوی- دست کم در زمان پهلوی دوم- کسی کاری به کار پوشش زنان نداشته. ظاهرا همین طور بوده اما باطنا خیر.
گویا شعار خانم فرخ رو پارسا وزیر آموزش پرورش این بوده: «نه چادر و نه مینی ژوپ». خیلی هم به این شعار می نازند و آن را نهایت تدبیر می دانند. از لحاظ حقوق و آزادی های زنان و دختران، من بدتر از این شعار را نمی توانم تصور کنم. این یعنی هم به چادری قرار هست گیر بدهند و هم به مینی ژوپی! معیار مینی ژوپ هم که خوش تعریف نیست. این یعنی جواز آن که دایم به پروپاچه دختران زل بزنند تا براساس بلندی یا کوتاهی دامنشان آنها را قضاوت کنند. نتیجه این شعار تربیت خیل عظیم دختران فارغ التحصیل از دبیرستان شد که نظر شخصی خود را معیار تعادل در پوشش می دانستند و هر که را خارج از تعادل مورد نظر آنها بود سزاوار تیغ ملامت. این دختران شدند مادران و معلمان نسل ما، دهه پنجاهی ها ی مظلوم!. گشت ارشاد (با نام های گوناگون) از یک سو، نسل ما را له کرد از سوی دیگر همین نسل زنان تربیت شده مدارس پهلوی.اگر گشت ارشاد در یک جهت می کوبید زنان دوروبر خودمان از هر جهت ما را له می کردند. اگر روزی ساده تر و پوشیده تر از تعادل مد نظر شان -که بسته به سنگینی شام دیشب هر روز هم عوض می شد- ظاهر می شدیم امل خوانده می شدیم. اگر فردایش پررزق و برق تر ظ واهر می شدیم طور دیگر تحقیر می شدیم. چرا؟ چون در مدارس زمان پهلوی دوم آموخته بودند «نه چادر نه مینی ژوپ»! فراتر از آن، آموخته بودند یک انسان حق دارد بر این اساس سلیقه خودش پوشش دیگری را قضاوت کرده سپس تیر ملامت به سویش روانه کند. بعد از ۵۰ سال پهلوی-پرستان از این گونه گیر دادن به پوشش دست برنداشته اند. هنوز خود را محق می دانند که به کسی مثل من که عکس پروفایلش بی حجاب نیست به این بهانه، بتازند. ورای درک و فهمشان هست که ترانه و امثال ترانه برای روسری برداشتن آن همه هزینه نداده اند بلکه برای حق آزادی پوشش هزینه داده اند. دستاورد جنبش زن زندگی آزادی در این زمینه بسیار ستودنی است. باید زن باشی و در این ممکلت زندگی کرده باشی تا درک کنی که جنبش چه معجزه ای نموده. (از نمونه های معجزه این جنبش به تدریج خواهم نوشت.)
در بخشی از مستند ترانه، مقایسه ای بین عدم حمایت مردان از مطالبات زنان در اسفند ۱۳۵۷ و حمایت از جنبش مهسا توسط مردان می شود. به درستی و به تحسین تاکید می شود که راه درازی را در این مدت طی کرده ایم. پادشاهی خواهان هم به تمسخر می گویند اگر همان زنان که در اسفند ۱۳۵۷ به خیابان ها رفتند چند ماه قبل به خیابان رفته و جلوی انقلاب رامی گرفتند لازم نمی شد که در اسفند ماه ۵۷ خود به خیابان بروند و در ۱۴۰۱ دخترانشان! خیلی جالبه! این پادشاهی خواهان دست پیش می گیرند پس نیافتند. سیستم اطلاعاتی و امنیتی خود پهلوی آن همه سوتی داده بود که کار آنجا کشید. شاه مملکت که همیشه به همه می گفت بنشینید سرجایتان که همه امور در دست من هست تا دید اوضاع قاراشمیش هست گذاشت رفت خارج. اون وقت اینها انتظار داشتند دختران جوان سال ۵۷ تاج را برای او نگه دارند؟!. عجب رویی دارند این پادشاهی خواهان! سیستم عریض و طویل امنیتی پهلوی اون قدر بیغ بود که نگشت ببینه اون تشکیلات و نحله فکری که دو بار به جان شاه سوقصد کرده چند نخست وزیر کشته و بی حدو حساب روشنفکر مملکت را (به عنوان مثال کسروی را) از بین برده چیه و آن را متلاشی بکنه. هنوز هم گوشی دستش نیومده و چپ خیالی خود را به جای آن می کوبه! اون وقت به دختران تظاهر کننده در ۸ مارس ۱۹۷۹ ایراد می گیره!!
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
چند روز پیش دو سری فحاشی جنجال برانگیز اتفاق افتاد. یکی علیه کریم باقری در استادیوم فوتبال تبریز و دیگری توسط علی کریمی علیه ۳۲ نفر از چهره های سیاسی ویا حقوق بشری و یا دادخواه از طیف های مختلف که جزو پادشاهی خواهان نبودند. طبعا علیه هر دو فحاشی در فضای مجازی موج هایی راه افتاد. در تقبیح فحاشی علیه کریم باقری موج دو شاخه بود. یکی از سوی کسانی بود که کریم باقری را اسطوره می خواندند. شاخه دوم از سوی بخشی از طرفداران تراختور (بخش فرهیخته تر آن ) بود که هر چند علت دلخوری هواداران از کریم باقری را درک می کردند اما آن ادبیات فحاشانه را در شأن هواداران تراختور نمی دیدند و تقبیح نمودند. البته من خودم جزو تقبیح کننده ها نبودم. چرا!؟ چون که من فضای استادیوم و فوتبال-دوستان را به اندازه کافی نمی شناسم که بدانم یک فحش در اون فضا دقیقا چه بار معنایی دارد. به علاوه فکر کردم اگر من مثل معلم اخلاق با دیگر تقبیح کننده های مقیم تهران همصدا شوم نه تنها از من نمی پذیرند بلکه این اعتراض من باعث می شود در موقعیت دیگر که شاید از من نکوهشی یا توصیه ای پذیرفته شود پس زده شوم. نیمچه اعتباری که به عنوان یک فرد دانشگاهی علاقه مند به مسایل آذربایجان دارم را نگه می دارم برای جایی که فکر می کنم اثر گذار باشد.
برای همین تنها نوشته بودم که « من به تراختوری ها ایراد نمی گیرم که چرا خشم خود را به کریم باقری، به صورت کلامی ابراز کردند. اتفاقا یکی از خوبی های همشهری های ما این هست که همین طوری خشم خود را ابراز می کنند و کار را به خشونت های بالا نمی کشانند. بعد ازابراز خشم هم زیاد کشش نمی دهند و کینه به دل نمی گیرند. این طرز برخورد ایده آل نیست اما خیلی بهتر و کم خطر تر از رویکرد passive aggressiveهست که در برخی از شهرهای دیگر رواج دارد. ولی من به کسانی که بعدا در فضای مجازی از این اتفاق به عنوان محاکمه یاد کردند نقد جدی دارم. به دلیلی که عرض کردم به کار برد واژه «محاکمه» برای این اتفاق نقد جدی دارم.»
همان طوری که می بینید آن اعتبار را هم در صندوقخانه نگه نداشتم. در همان فرسته خرجش کردم و به کار بردن اصطلاح «محاکمه» توسط برخی از صاحبنظران تراختور را به نقد کشیدم. مخاطبم طبعا کسانی نبودند که در استادیوم فحش دادند . بلکه قشر فرهیخته تری از هواداران تراختور بودند که با همدلی این جریان اجتماعی را تحلیل می کنند. بین اونها علی الأصول حرف من شنیده می شه. گمان هم می کنم که همین نقدم هم شنیده شد.
علت دیگر برای این که من در تقبیح فحاشی علیه کریم باقری ننوشتم این بود که فکر کردم اتفاقا این اتفاق نه تنها به کریم باقری آسیب نمی رساند بلکه به او به عنوان سلبریتی ای که بیزنس هایی نظیر کافی شاپ در تهران دارد سود فراوان هم می رساند. اگر یادتان باشد در جریان جنبش مهسا، کافی شاپ کریم باقری را پلمب کردند و اتفاقا اونجا من در فیس بوک و وبلاگ علیه این ظلم غریدم! چرا!؟ چون اون واقعا ظلمی بود از سوی صاحبان قدرت. اما فحاشی های استادیوم در تبریز صدای فریادی بود برای شنیده شدن حس مظلوم واقع شدن و نادیده گرفته شدن. در هر صورت چنان که انتظار می رفت جریمه های سنگینی به خاطر این فحاشی برای تراختوری نوشته شد. تحلیل گران تراختور می گویند در پی رفتار مشابه با آنان در تهران چنین جریمه های سنگینی علیه پرسپولیس نوشته نمی شود.(من فوتبالی نیستم و در نتیجه قضاوتی ندارم.)
نوشته بالای من در داخل گیومه، بهانه ای به دست داد که یکی از خوانندگان کانال مینجیق، بالای منبر برود و برتری اخلاقی خود را نسبت به من به رخ من بکشد. همان طوری که هواداران تراختور که آن روز در استادیوم از من قبول نمی کردند که به آنها ادب بیاموزم من هم از آن فرد قبول نمی پذیرم که او برتری اخلاقی ای نسبت به من دارد که به او اجازه دهد که چنان از موضع بالا به پایین با من سخن گوید! خیلی هم سنگ کریم باقری و پاکی و خودساختگی او را بر سر من می کوبید. از خطاب و عتاب او من بیشتر از این که حس کنم او قصد حمایت از کریم باقری را داشت إحساس کردمقصد آن دارد که مرا بکوبد! حالا نمی دانم کدام نوشته قدیمی ترم به تریج قبایش برخورده بود که مترصد آن بود که حالم را بگیرد. در طول ۱۹ سال وبلاگ نویسی از این موارد زیاد دیده ام. (احتمالا حس تراختوری ها هم از بیشتر تقبیح های تهران نشینان و حمایت شان از کریم باقری همین هست.) این من بودم که وقتی کافی شاپ کریم باقری را پلمب کردند علیه آن ظلم غریدم. غرش ام چنان شدید بود که همکلاسی قدیمی ام نگران من شده بود و از انگلیس پیام داد که مبادا تو به خاطر کافی شاپ کریم باقری توی دردسر بیافتی! در صورتی که اون آقا اون موقع لام تا کام برای رفع ظلم از کریم باقری چیزی نگفت. در موارد ظلم های شدید تر که اتفاقا در حیطه وظایف او هم قرار می گیرد محافظه کارانه و حسابگرانه، چشم بر ظلم می بندد.
من در تهران نشسته ام. بیش از دو سال یک بار برای دو سه روز هم به تبریز نمی روم. پایم را هم نه در هیچ استادیومی گذاشته ام نه نخواهم گذاشت (به استنثای استادیوم بارسلون برای بازدید توریستی). برای من چه نفع شخصی دارد که بخواهم دل تراختوری ها را به دست آورم؟! اما کافی است لب تر کنم و تراختور را بنکوهم! از فردایش می شوم «آذری با غیرت فرهیخته» محبوب تهرانی ها و هزاران امکانات به پایم به این عنوان می ریزند. هزاران مرتبه از من پایین تر از نظر دستاورد علمی (بر اساس معیارهای ساینسومتری شناخته شده دنیا) با یک بار تقبیح تراختوری ها به این شکل در این شهر تهران به نان و نوا رسیده اند! من با این رزومه علمی و این همه جایزه بین المللی که از زمان ۱۷ سالگی ام در المپیاد تا کنون به دست آورده ام یک کوچولو خوش رقصی برای جریان ایرانشهری کنم می شم ملکه آنها! اما این کار را نمی کنم! چون این جور خوش رقصی ها را درست نمی دانم. کافی است من بر سر یک جوان معترض آذربایجانی فریاد بزنم و او را پانتورک بخوانم تا در این تهران، سیم و زر به پایم بریزند و شب وروز به من القاب فرهیخته و آذری غیرتمند و نظایر آن بدهند! اما من آلت سرکوب و خفه کننده صدا نمی خواهم بشوم.
طرفداران تراختور طیف وسیعی از ترکان و آذربایجانی های ایران را شامل می شود. یک سر این طیف افراد فرهیخته اند و یک سر دیگر هم آدم های جاهل و لمپن مسلک. توزیع آن هم از نظر فرهیختگی و جاهلیت درست مثل ترکان و آذربایجانی های ایران هست. خوب یا بد، آیینه تمام نمای آنهاست. درصد فرهیخته ها و جاهل ها بین این طرفداران همان اندازه هست که در سطح جامعه وسیع تر. در روزهای اخیر بخش متمایل تر به فرهیختگی این طیف -با این استدلال که تریبون سکوهای استادیوم در بازی های تراختور باید برای مطالباتی نظیر احیای دریاچه اورمیه یا آموزش زبان مادری پاکیزه بماند وبه فحش آلوده نشود- به طور دوستانه و مهربانانه آنان را که فحش داده بودند از این کار برحذر داشته اند.
اما در اردوی پادشاهی خواهان چه برخوردی با فحش های علی کریمی شده است؟ آیا بخش فرهیخته تر این جریان (اگر هنوز فرهیخته ای بین شان باقی مانده باشد) علیه فحاشی های علی کریمی موضعی گرفته اند؟ من که موردی سراغ ندارم. هر چه در فضای مجازی دیدم تایید تمجید از فحاشی علی کریمی از جانب پادشاهی خواهان بود. اگر هم موارد معدودی انتقاد باشد در مقابل این که همسر رضا پهلوی علی کریمی را «مرد هفته» لقب داد رنگ می بازد!
اشتراک و ارسال مطلب به: