ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ ای / ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

+0 به یه ن

آتش بس شد و ما ماندیم و خرابی ها! حال نوبت خواجه نصیرها ست که در میان این همه ویرانی، چیزی بسازند که قرن ها مایه افتخار باشد



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

حمایت مالی: باران رحمت یا سیلاب ویرانگر؟

+0 به یه ن

یک آشنای نسبتا متمول داریم که از ایده های نو خوشش می آید و از این که روی ایده های نسبتا نو سرمایه گذاری کند ابایی ندارد. شغل اصلی او «بساز و بفروشی» است. البته متاسفانه به دلیل سواستفاده های بسیاری که سازنده ها ی ساختمان از دهه چهل خورشیدی به این سو مرتکب شده اند این اصطلاح در ذهن تصویری منفی ایجاد می کند. اما این آقا که به او اشاره می کنم اهل از«توی سازه خوردن» نبود. اتفاقا خیلی هم دغدغه کیفیت داشت. تا جایی که در ساختمان سازی تکنیک ها ومتریال های جدیدی -که از منظر همتایانش سوسول بازی بود- به کار می گرفت. همان که می دانید سرمایه گذاری روی ایده های نو تیغ دولبه هست. گاه ایده می گیرد و فرد سود قابل ملاحظه می کند. اما گاه هم ایده اش به شکست میخورد و به ضرر و زیان منجر می شود.
در دهه هشتاد که برج سازی خوب سود می داد ایده های این آقا هم گرفت و پول خوبی توی دستش آمد. بعدش گفت من از این کار خسته شده ام و خواست ایده های نو ی دیگری را بیازماید. یک کاری هم کرد که از یک بساز و بفروش کمتر انتظار داریم: خواست اسپانسر یک گروه موسیقی پاپ شود. این گروه از چند جوان بی نام و نشان تشکیل شده بود. ظاهرا در کارشان مستعد و وارد بودند و با سختی و تنگدستی یک نیمچه آلبومی را هم بیرون داده بودند. این آشنای ما خواست روی این گروه سرمایه گذاری کند. پول خوبی در اختیارشان گذاشته بود تا با فراغ بال به کار هنری خود بپردازند. قرار بود وقتی آلبوم جدیدشان بیرون آمد به این آشنای ما مبلغی پرداخت کنند. جزییات و نوع قرار داد بین شان را من نمی دانم. شاید به نظر برسد از این بهتر دیگر نمی شود. از گروهی از جوانان مستعد که در سختی و تنگنا استعداد خود را شکوفا کرده و تولید هنری کرده اند حمایت مالی می کنی واستعداد آنها شکوفاتر می شوند. انتظار داشتیم که این گروه موسیقی نسبت به سایر گروه های هنری مشابه که بخت داشتن چنین اسپانسری را نداشتند سروگردنی بالاتر روند. اما این اتفاق نیافتاد. تا گروه پول را گرفتند در کارشان شل شدند. وقت تلف کردند. با همدیگر دعوا کردند. گروه از هم پاشید.در شکوفایی هنری و همچنین شکوفایی علمی، این گونه انتظارات خیلی وقت ها نتیجه معکوس می دهد. مثال هنری زدم که از دغدغه های روزمره من دور باشد. در زمینه های دانشگاهی و علمی که این مسئله به وفور اتفاق می افتد. چند مثال دیگر از فضای دانشگاهی خواهم زد و در انتها نتیجه گیری خواهم نمود.
------------
در نوشته قبلی ام ماجرای حمایت مالی آشنایمان از یک گروه موسیقی پاپ را نوشتم. تا حمایت مالی شروع شده بود اعضای گروه شروع کرده بودند به دعوا با هم و گروه پاشیده بود. البته که correlation هم ارز با causation نیست. از هم پاشیدن گروه می توانست عللی به جز حمایت مالی آشنای ما داشته باشد. اما نکته اینجاست که حمایت مالی از گروهی مستعد برای شکوفایی آن ابدا کافی نیست. در خیلی از موارد نتیجه عکس دارد. البته اگر در سطح وسیع در جامعه برای آموزش موسیقی از کودکی سرمایه گذاری شود منجر به شکوفایی موسیقیایی می شود. این در کشورهای اروپای شمالی آزموده شده. وقتی هم که آموزش را قطع کرده اند بعد از چند سال افول رخ داده. البته برای شکوفایی موسیقیایی آزادی فرهنگی هم به اندازه حمایت مالی مهم هست ولی این نکته دیگری است و بحثی دیگر می طلبد. نکته ام این هست که وقتی از بین گروه های مختلف، گروهی را به طور نورچشمی برمی گزینند و حمایت مالی خوبی از آنها می کنند معمولا به جای شکوفایی شاهد از هم پاشیدگی خواهیم بود! حتی اگر در انتخاب بهترین گروه اشتباه نکرده باشند وواقعا مستعدترین گروه را برای حمایت مالی برگزیده باشند باز هم نتیجه پشیمانی خواهد بود. اما اگر همان مبلغ را بین ۵ یا ۱۰ گروه مستعد پخش کنند-هرچند به هرکدام کمتر می رسد- نتیجه خیلی بهتری می گیرند! وقتی یک گروه به طور خاص برگزیده شده از موهبت ها برخوردار می شود دچار غروری می شود که آن را از درون از بین می برد. اما وقتی ده گروه حمایت مشابهی می گیرند در رقابت با هم پیشرفت می کنند. معمولا در این صورت اتحاد درون گروهی بالاتر هست چون فکر می کنند باید همبسته بمانند تا از دیگر گروه ها کم نیاورند. به علاوه احتمال این که بین ده تا گروه بالاخره یکی خوب از آب در آید بیشتر از خوب از آب درآمدن یک گروه خاص هست. نکته دیگر هم این که وقتی بودجه به ده قسمت می شود میزان دریافتی هر گروه آن قدر بالا نیست که دچار توهم شود که از گروههای دیگر که حمایت دریافت نمی کنندخیلی سرتر هست. گروه های دیگر هم خیلی سرخورده نمی شوند. تعامل بین گروه های دریافت کننده حمایت و گروه های دیگر سازنده باقی می ماند.
---------
از حدود سال ۲۰۱۰ اتحادیه اروپا برای حمایت ازپژوهش در زمینه های خاص در شاخه های علمی خاص، بودجه های چهار ساله اختصاص داده بود. مبلغ بودجه- تا قبل از همه گیری کرونا و نتایج شوم اقتصادی آن- قابل توجه بود. از محل بودجه قرار بود همایش برگزار شود، زمینه بازدیدهای علمی پژوهشگران فراهم شود، محقق پسادکتری استخدام شود والبته دانشجوی دکتری تربیت گردد. حمایت از طریق شبکه ای از دانشگاه ها و موسسات پژوهشی صورت می گیرد. ابتدا عده ای این شبکه را تشکیل می دهند بعد یک طرح می نویسند و ارسال می کنند در صورت تصویب طرح، بودجه به آنها اختصاص می یابد. شعبات اصلی شبکه در شهرهای اروپایی مختلف باید باشند.مبلغی که به هر دانشجوی شبکه می دادند مبلغ قابل توجه اما یکسان برای شهرهای مختلف بود. در برخی شهرها هزینه ها بالاتر هست در برخی پایین تر. با این حال ماهیانه دریافتی یکسان در نظر گرفته شده بود. در شهرهای اسپانیا، دانشجوی شبکه بسی بیشتر از دیگر دانشجوهای دکتری در آن شهر ماهیانه دریافت می کرد اما در شهرهای آلمان، دانشجوی شبکه تنها اندکی بالاتر دریافت می نمود. در نظر اول، دانشجوی شبکه در اسپانیا می بایست خیلی قدردان موقعیتش باشد، خیلی قدردان استادش باشد و در جهت قدردانی تلاش مضاعف برای پروژه انجام دهد. اما عملا چنین نشد. در اسپانیا دانشجوی شبکه خیلی از استاد متوقع می شد. از متوسط دانشجویان دیگر در دانشگاه که آن حمایت را دریافت نمی کردند کمتر کارعلمی می کرد. درصورتی که در آلمان، دانشجوهای شبکه «مثل بچه آدم» کارشان را انجام می دادند. اندکی بهتر از بقیه. توجه داشته باشید که دانشجویان چه در آلمان و چه در اسپانیا از ملیت های گوناگون بودند. این تفاوت رفتاری را نمی توان به تفاوت فرهنگی این دو کشور نسبت داد. همین طور نمی توان به تفاوت رفتاری استادان نسبت داد. فیزیکدان های کشورهای مختلف بیشتر به هم شبیهند تا به یک فرد متعارف کشور خود. تفاوت زیادی بین استاد اسپانیایی با استاد آلمانی نیست. تفاوت در همان اختلاف دریافت حمایت از متوسط حمایت در شهر هست.جالب تر آن که پسادکتری ها این رفتار را از خود نشان ندادند. حمایت مالی بیشتر از پسادکتری ها منجر به متوقع تر شدن آنها نشد بلکه به تلاش بیشتر آنها انجامید. ما هم در داخل کشور تجربه مشابهی با دانشجوی دکتری و پسادکتری داریم. گویا همین سه چهار سالی که شخص در دوره دکتری می گذراند در شخصیت او اثر می گذارد و ظرفیت شخصیتی او را بالا تر می برد. کمتر احتمال دارد که محقق پسادکتری با دریافتی بیشتر به حس غرور کاذب دچار شود یک. تا دانشجوی دکتری.
در مقاطع پایین تراز دکتری، چی؟! اوووووووفففففففف! ما این حمایت ویژه از دانش آموز و دانش جوی کارشناسی را در سال های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۷ و در زمان وفور درآمد های نفتی تجربه کرده ایم. نتیجه را هم دیده ایم. خودتان بهتر می دانید. خود قضاوت کنید. نوشته بعدی ام به این نکته می پردازد.
----------پدر ومادری را فرض کنید که سه فرزند دارند. این پدرومادر برای خود زندگی فوق لوکس ترتیب داده اند. گرانبهاترین لباس هاو غذا ها را برای خودشان (زن و شوهر) تهیه می کنند. از بین سه فرزند به یکی شان که نورچشمی شان هست هم خوب می رسند. برای او هم خوراک و پوشاک بالاتر از سطح متوسط-اما نه در حد مال خودشان لوکس- فراهم میکنند. ولی به دو فرزند دیگر نمی رسند. نان خشک بخور-نمیری به آنها می دهند و لباس دست دوم پاره پوره ای هم تنشان می کنند. آیا می توان این پدر و مادر را مهربان خواند چرا که به فرزند نورچشمی خود بیش از متوسط می رسند؟ به نظر من که مهربان خواندن این پدر و مادر مسخره هست. شاید برخی بگویند به نسبت پدرومادر هایی که همه سه فرزند را در فقر نگاه می دارند وهمه درامد را صرف خود می کنند این پدر ومادر مهربان ترند! یعنی در انتخاب بین بد و بدترباز اولی بهتر هست. برخی حتی می گویند فرزندان پدر و مادر دومی که بزرگ شده اندباید بر علیه والدین خود بشورند و کسی که الگویش همان پدر و مادر اولی است بیابند تا آنها به همان شیوه ، امور آنها را رتق و فتق کند.من البته با هر دو موضوع مخالفم. حتی موافق نیستم که پدر و مادر اولی از دومی مهربان تر هست. در مورد دومی باز می شود توجیه کرد که این دو نفر معتقدند که مشقت و تنگدستی کودک را قوی می کند. من این شیوه تربیتی قبول ندارم ولی یک عده هستند که چنین باورهایی دارند. اما در مورد اولی جز خودخواهی مطلق تعبیر دیگری نمی توان یافت. همین که یک فرزند را در بین سه فرزند نورچشمی می کنند از خودخواهی آنها ناشی می شود نه از مهربانی. این گونه شیوه تربیتی هم جز لوس بار آوردن یکی و عقده ای کردن دیگری و همچنین اختلاف و انزجار بین آنها نتیجه ای ندارد. در صورتی که در مورد مشقت یکسان سه فرزند موارد زیادی داریم که به شکوفایی منجر شده- هرچند به قیمت نابود شدن بهترین و مهمترین دوره زندگی یعنی کودکی.فرزندان بزرگ شده پدر و مادر دومی چرا باید دنبال یکی باشند که باز بیاید و با آنها قیم مآبانه رفتار کند؟ خودشان می توانند امور خود را در دست بگیرند. انتخاب بین بد و بدتر برای چی؟!
------------
حدود ۱۵ سال هست که برخی شبکه های ماهواره ای و سایت های اینترنتی، با مقاصد سیاسی، درمورد وفور نعمت در دوره محمد رضا شاه، داستان سرایی کرده اند. چند نکته اینجا لازم هست که مورد توجه قرار گیرد. اول این که تا سال ۱۳۴۸ که درآمد نفتی بالا رفت از این ریخت و پاش ها در مدارس و دانشگاه ها خبری نبود. همنسلان پدر من، متولدان پیش از ۱۳۲۰ در دوران مدرسه و دانشگاه از آن وفور نعمت چیزی ندیده بودند. از تغذیه رایگان خبری نبوده٬ در مناطق سردسیر مثل تبریز از سرمای زمستان در کلاس های درس از سرما لرزیده بودند. در مناطق گرمسیر مثل یزد هم به طریق دیگری از فقر و فاقه رنج برده بودند (مراجعه کنید به خاطرات پاپلی یزدی در جلد اول «شازده حمام».) اتفاقا همین نسل هم بودند که بار ساختن مملکت را در دهه سی و چهل بر دوش کشیده بودند. این روزها پادشاهی خواهان می گویند که اشکالی ندارد اگرهمه زیرساخت های کشور هم در این جنگ از بین برود چرا که خاندان ایرانساز -که کشورویرانی را تحویل گرفت و بهشتی ساخت- دوباره ایران را می سازد!!!! جا به جای این اظهارنظر، هم مغرضانه هست و هم جاهلانه! اولا که سنگ بنای خیلی از خوبی هایی که به پهلوی نسبت می دهند قبل از آن، و به خصوص در اواخر قاجار- نهاده شده. از جمله همین انستیتو پاستور که خبر بمباران آن در چند روز پیش دل همه ما را به درد آورد. ثانیا بار همه آبادانی های صورت گرفته در دهه چهل روی دوش امثال پدر من بوده! البته که بعد از جنگ هم ما باز ویرانی ها را خواهیم ساخت. اما این بار هم بار روی دوش امثال من و شما خواهد بود! پهلوی عصای جادویی ندارد که ویرانی ها را یکباره آباد کند!! چه قدر یک آدم بزرگسال باید ابله باشد که دل به چنین عصای جادویی ببندد؟!دوم: در سال ۱۳۴۸ قیمت نفت بالا رفت. من بی انصاف نیستم. انصافا مانورهای محمد رضا شاه در آن موقعیت در اُپک در بالا رفتن قیمت نفت سهم داشت. چند سال پیش که عبدالکریم سروش گفته بوده محمد رضا شاه (و تمام شاهان تاریخ ایران و جهان)بیسواد بودند من خودم در رد ادعای او نوشتم که یک بیسواد نمی تواند چنان مانوری در اپک دهد که محمدرضا شاه داد! منتهی باز اینجا چند نکته هست: اول این که اگر نهضت ملی کردن نفت در دهه سی نبود، محمد رضا شاه چه مانوری میخواست بدهد؟! آیا محمدرضا شاه، خود قدردان مصدق و یارانش بود که انتظار داشت بقیه قدردان او باشند؟! دوم هم این که محمدرضا شاه آدم باهوشی و با مطالعه ای بود. این را حتی منتقدانش- البته منتقدان باانصاف نظیر ستاره فرمانفرماییان که با او دیدار داشتند- هم اذعان کرده بودند. پسرش کدام تیزهوشی و درایت و موقعیت سنجی را در این ۶۵ سال از خود نشان داده که بشه امید داشت او هم ازاین جربزه ها نشان دهد؟ برعکس محمدرضا شاه، هرکه با پسرش کار کرده گفته« بابا!این که اصلا تو باغ نیست!»
سوم: بعد از بالا رفتن درآمد نفتی در مدارس و دانشگاه ها دانش آموزان و دانشجویانی را که به سیاست کاری نداشتند غرق در نعمت کردند. انتظار داشتند که آنها خوب درس بخوانند و کشور را بسازند و ایران را به دروازه های تمدن بزرگ برسانند. اما آنها به تنها دروازه ای که رسیدند دروازه دچار شدن به غرور کاذب بود. پادشاهی خواهان در مورد ناسپاسی آنها بسیار گفته اند. مسئله فقط ناسپاسی از جنسی که پادشاهی خواهان می گویند نیست. والدین آن نسل و نیز عمده مردم آن زمان، دور ریختن حتی یک دانه برنج یا زیر پا گذاشتن یک تکه کوچک (تقریبا ذره بینی) نان را هم معصیت می دانستند اما در سلف دانشگاه های آن زمان، زیاد اتفاق می افتاده که برای بهانه گیری غذاهایی که از بهترین مواد تهیه شده بود زمین بریزند و له کنند و سلف را روی سرشان بگذارند! یک روز ایراد بیخودی از غذا می گرفتند و چنین می کردند. فردایش غذا ها را زمین می ریختند که وقتی مردم گرسنه اند این اشرافی بازی ها برای چیست!؟ غرور کاذب آنها باعث شد که نسبت به معلم ها و استادان خود -که برعکس آنها در سختی درس خوانده بودند- حس تفرعن کنند و قدر زحمات استادی و معلمی شان را ندانند و برعلیه شان بشورند. بعدها همین نسل، نسل ما دهه پنجاهی ها را خیلی «ریز» می دیدند. نکته در اینجاست که حتی در اوج در آمدهای نفتی در سال ۱۳۵۲ هم عده ای که از موهبت ها برخوردار می شدند درصد کوچکی از جمعیت را تشکیل می دادند. خیلی جاها مدرسه نداشت. فرزندان بسیاری از خانواده های فقیر مجبور به ترک تحصیل می شدند و نمی توانستند از آن موهبت ها منتفع شوند. در واقع آن امکانات افسانه ای که درباره اش می گویند تنها به بخشی از جامعه تعلق می گرفت. چنان که قبلا گفتم توزیع امکانات به این شکل منجر به غرور کاذب می شود و مصیبت به بار می آورد. عقلای بسیاری بودند که آن زمان در مورد اشتباه بودن این روش توزیع امکانات هشدار داده بودند. اما وقتی تصمیم ها از بالا به صورت دیکتاتوری گرفته می شود این گونه هشدار ها شنیده نمی شوند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از دانش آموزان و دانشجویان ۵۷ تا دانش آموزان و دانشجویان امروز

+0 به یه ن

آن طور که شنیده ام در سال ۵۷ دانش آموزان و دانشجویان به خاطر انقلاب درس نمی خواندند. پس از انقلاب برای سالها دانشگاه ها تعطیل شد و حتی پس از بازگشایی هم سالها طول کشید تا وضعیت یک دانشگاه واقعی را باز بیابد. در آن سالها در مدارس هم درصد قابل توجهی از دانش آموزان به بهانه فضای انقلابی، درس و تکلیف مدرسه را جدی نمی گرفتند. خیلی ها شون به جای درس خواندن، به لباس وموی معلم هایشان گیر می دادند. پای درددل معلم های آن نسل بنشینید می بینید دلشان از دانش آموزان آن دوره خون بود. حالا همون نسل برای ما و نسل بعد از ما، درس اخلاقی احترام به بزرگتر می دهد!!! وقتی ما دانشجو بودیم گاه همدوره ای هایی داشتیم که پانزده-شانزده سال از ما بزرگتر بودند. متعلق به همان دوره بودند که درس ومدرسه را پیچونده بودند! کم دانشی آنها در کلاس نسبت به همکلاسی هایی که چندین سال از آنها جوان تر بودند مشهود بود. اما ادعایشان را نمی شد جمع کرد! بین خودشان، سلسله مراتب و مراد و مریدی داشتند. یکی شان که از بقیه یک مقدار درسخوان تر بود در سلسله مراتب خیالی آنها تاج نبوغ بر سر می نهاد. در دنیای ذهنی کوچک شان کسی حق نداشت از او از لحاظ علمی بالاتر باشد. (یادتان هست خدا بیامرز ابراهیم نبوی تا آخر عمر با چه شیفتگی از محسن کدیور نام می برد چرا که در دانشگاه شیراز در دوره خودشان-دوره ای که هیچ کی درس نمی خواند- شاگرد ممتاز بود؟ طوری حرف می زد که انگار به این علت هرچه کدیور بگوید بقیه باید بگویند درست هست. از همچون رابطه مریدی و مرادی و سلسله مراتبی حرف می زنم.) حال تصورکنید دخترکی شهرستانی با لهجه ترکی که نمراتش از نابغه آنها بالاتر بود و در کلاس هم خیلی بهتر از «نابغه» آنها جواب سئوالات اساتید را می داد از دست آنها چه کشیده!از زمان کرونا به این سو هم مدارس و دانشگاه ها در ایران تق و لق شده. طبعا یک عده از دانش آموزان و دانشجوها هم راه همان نسل را رفته اند. اما تا جایی که من می بینم درصد قابل توجهی از دانش آموزان و دانشجویان هستند که اتفاقا خیلی هم جدی، درس خواندن را ادامه داده اند. نمونه عرض کنم: دوستم، یک جفت دوقلوی پای کنکور دارد. خانه شان در تهران هست و دور وبرشان را زیاد زده اند. با این حال ، این دو خواهر کنکوری، صبح از ساعت ۸ تا ناهار برای کنکور آماده می شوند. بعد از ناهار هم تا هشت عصر درس خواندن را ادامه می دهد. در سطوح بالاتر هم همین هست. داوری ها و نظارت های بنیاد علم بر اجرای طرح ها به جدیت قبل ادامه دارد. عده قابل توجهی سعی کرده اند که با روتین قبل از جنگ به کار خود ادامه دهند. این افراد معیارهای لازم برای ارتقا و یا برخورداری از امکانات برای دانش آموزان و دانشجویان و محققان را کسب خواهند کرد. یک عده هم با خیال این که «در این اوضاع جنگ و هیری وویری کی درس می خونه؟! کی کار علمی می کنه؟! کی ارزیابی می کنه؟! کی حواسش هست؟!» تنبلی کرده اند. دیگه دهه پنجاه و شصت نیست که «همه» یا اکثریت نزدیک به همه تنبلی کنند! بخشی که تنبلی می کنند با این معیارها عقب می مانند. با معیارهای دیگر و انواع و اقسام زیر آبی رفتن ها برخی شاید راهی دیگر برای کشیدن گلیم خود از آب بیابند اما اغلب راهی نخواهند یافت و غرق خواهند شد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از دنیای رسانه تا دنیای واقعیت

+0 به یه ن

در دنیای آرمانی رسانه ای، خبرنگاران متعهد به یافتن و بیان حقیقت و تیزهوش، ته و توی ماجرا را در می آورند و بیان می کنند. مردم هم کم کم فرق خبرهای درست آنها را با شایعات بی اساس درک می کنند (چون چندین بار آزموده اند که شایعات غلط از آب در آمده، ولی خبرهای آنها درست از آب در آمده.) در دنیای واقعی بودجه رسانه های بزرگ را یا دولت ها تامین می کنند ویا تبلیغات. در صورت اول خبرنگاران ناگزیر هستند که خود را با ایدئولوژی و خط مشی آن دولت سازگار کنند. در صورت دوم، باید جنجالی گزارش دهند تا با ایجاد هیجان کاذب، مخاطب و در پی آن تبلیغات جلب کنند. با این حال اگررسانه ها آزاد باشند و خبرگزاری بزرگ دنیا از کشورهای مختلف در سرزمینی خبرنگار مستقر داشته باشند انحصار خبری شکسته می شود وبا مقایسه خبرها از خبرگزاری های مختلف می توان کمابیش تصویری درست از واقعیت به دست آورد. به علاوه اگر آزادی -ولو آزادی نصفه نیمه باشد- باز خبرنگارانی پیدا می شود که فارغ از غم نان و غم جان، باز در پی حقیقت می شتابند. در شرایط بحرانی نظیر شرایط جنگی، بازار شایعات داغ هست. آزادی رسانه ای در این شرایط هم به لطیفه ای بی مزه می ماند. اگر از تهران و شهرهای دیگر تحت بمباران دور هستید با گوش فرادادن به شایعات، بیخودی اعصاب خود را خراب نکنید. اولا نگرانی شما در خارج از کشور یا در شهرهای ایمن تر ایران هیچ به درد ساکنانی که در شهرهای تحت بمباران زندگی می کنند نمی خورد! اتفاقا نگرانی شما برای آنها-به خصوص اگر در خارج از کشور باشید- نوعی «غوز بالای غوز» هست. یک فشار روانی مضاعف که باید به شما از خود دایم خبر برسانند که با این وضع اینترنت هم بسیار دشوار هست. چند بار شده که آشنایان سراسیمه و با نگرانی زنگ زده اند و گفته اند در زیر نویس ایران اینترنشنال خوانده اند که طرف ما بمب انداخته اند. حال آن که خبری نبوده. چند بار شده که از دور وبری ها شنیدیم فلان جا را با خاک یکسان کرده اند. اتفاقی از کنارش گذشته ایم و دیدیم خبری نبوده. فکر خود را درگیر این شایعات نکنید. با خواندن زیرنویس های ایران اینترنشنال چشمان خود و اعصاب خود را نابود نکنید. این رسانه ها که خبرنگار مستقر ندارند. پس همان شایعات مردم عادی را باز نشر می دهند (آن هم جهت دار و در راستای منافع خود!) باز همان بی-بی-سی که از آن بیزاریم، تیم راستی آزمایی اخبار دارد. این ایران اینترنشنال که ابدا دغدغه راستی و راستی آزمایی ندارد. ده مرتبه از همان بی-بی-سی منفور هم بدتر هست اما متاسفانه درصد قابل توجهی از مردم هر چه می گوید باور می کنند. در عجبم که با این که ده ها بار دیده اند که اخبار ایران اینترنشنال غلط از آب در آمده باز از این باور ساده اندیشانه به این شبکه رسانه ای مخرب برنگشته اند!

تا خبر بمباران جایی می آید به ساعت نمی کشد که شبکه های مختلف «کارشناس» می آورند و کارشناس علمی (!!!) برنامه، با قطعیت تمام (!!!!) از راه دور وبدون جمع آوری نمونه و مستندات و...... نظر کاملا قاطع خود (!!!)را در مورد حادثه وعوامل آن و آن که جای بمباران شده در این روزها چه کاربری ای داشته (آن هم در قطعی اینترنت و بازار داغ شایعات) اعلام می دارد! همان طوری که انتظار می رود نظرات بسیار علمی و کارشناسی فوق العاده دقیق و علمی (!!!!)و البته به طرز سرسام آوری سریع این کارشناس علمی (!!!!) صددرصد مؤید حقانیت اسپانسرهای این برنامه و توحش مخالفان اسپانسر هست! صد البته اگر کانال را عوض کنید و به سخنان بسیار کارشناسانه رسانه دیگر که اسپانسر آن مخالف اسپانسر کانال اول است گوش کنید باز هم نظرات علمی(!!!) صددر صد دقیق اما ۱۸۰ درجه مخالف نظرات کانال اول می شنوید!به عنوان یک فیزیک دان -که دورادور دستی هم در ترویج علم داشته است- برای من جای بسیار تاسف است که می بینم کانال های رنگارنگ این گونه اظهارات را به طرفداران ایدئولوژی سیاسی مورد نظر خود به راحتی به عنوان کارشناسی علمی می فروشند. این همسویی ایدئولوژی، جای تحلیل علمی و راست آزمایی نقادانه را می گیرد. آنان که طرفدار پهلوی هستند هرچه ایران اینترنشنال می گوید دربست به عنوان «علم مجسم» می خرند و در مقابل هرچه را که صدا و سیما می گوید دربست دروغ می پندارند. حزب اللهی های دو آتشه هم برعکس. باز خوشبختانه در اثر زحمات مروجان علم با دست خالی در ۲۰ سال گذشته، وضع تحلیل علمی در جامعه بهتر شده است. دست کم حدود ۲۰-۳۰ درصد از مردم ایران اکنون قادر به تحلیل علمی شنیده ها ورای ایدئولوژی حاکم بر ذهن خود هستند. (تا ۲۰-۳۰ سال پیش این درصد خیلی کمتر بود.)ببینید! در بررسی علمی یکی تحلیل آماری داریم و دیگر تحلیل مورد به مورد. اگر آمار رویدادهای اندازه گیری شده بسی بیشتر یا کمتر از پیش بینی تئوری شما باشد نشان از آن دارد یک جای تئوری شما می لنگد و باید تئوری ای یافت که با این آمار سازگار باشد. این کار را از روی آمار از راه دور هم در مدت زمان کم پس از جمع آوری آمار می توان انجام داد. اما این که هر مورد از این رویدادها، ناشی از عوامل تئوری شماست یا عوامل تئوری رقیب نیاز به بررسی جزئیات و جمع آوری اطلاعات بیشتر دارد. در خیلی از موارد، این کار به صورت مورد به مورد امکان پذیر نیست چون یا تعداد شواهد و مشاهده پذیرها کم و غیرقابل دسترسند ویا هر دو تئوری مشاهده پذیرهای یکسانی را برای هر مورد پیش بینی می کنند. کار کسی که از راه دور و بدون دسترسی به شواهد و مشاهده پذیر تمییز قایل شونده نظر قاطع و فوری مورد به مورد می دهد، کارشناسی علمی نیست بلکه شیاد ی است و برای مقاصدی، از نادانی و ناآگاهی مردم سواستفاده می نماید. کسی که به او تریبون می دهد هم همین طور.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

حال و روز این روزهای ما در داخل ایران

+0 به یه ن

تا جایی که من از دوستان و آشنایان داخل کشور خبر دارم روحیه ها نسبتا خوب هست. بی تابی و پانیک چندانی نیست. عموما منطقی برخورد می کنند. وقتی با بمباران های زمان صدام مقایسه می کنم افراد دور و برم را اکنون خیلی مسلط تر بر روان خود می بینم. یک مقدار به تفاوت بین این جنگ و جنگ صدام بر می گردد اما بیشتر به نظرم به آموزش های وسیع در مسایل روانشناسی در سطح جامعه باز می گردد. آن همه پادکست و برنامه تلویزیونی و..... در مورد مسایل روانشناسی بیهوده نبوده. در مجموع افراد الان خیلی بیشتر به مسایل سلامت روان آگاه هستند و محافظت از سلامت روان خود را در اولویت می گذارند و آگاهی نسبتا خوبی در این باره دارند.


بیشتر کسانی که من باآنها صحبت کرده ام چندان نگران خودشان نیستند. از یک سو از حمله به مدرسه میناب و اتفاقات نظیر آن ناراحتند و از سوی دیگر بسیار نگران آینده اقتصادی مملکت هستند. باز هم نه به خاطر خودشان. به خاطر جوانان جویای کار، به خاطر جوانانی که تازه کاری را شروع کرده اند و به خاطر این که کارخانجات صدمه دیده ناگزیر تعدیل نیرو خواهند کرد. با این حال، پس ذهن ها- و گاه بر زبان ها- این هم هست که ما که این همه مشکلات را پشت سر گذاشته ایم و تاب آورده ایم این وضعیت را هم پشت سر خواهیم گذاشت.

یک خبر خوب براتون بدهم: از اول اسفند ماه تا کنون بارندگی ها حال دریاچه اورمیه را دارند خوب می کنند.

همان طوری که گفتم در این روزها من و همسرم در تهران زندگی می کنیم. دوروبرمان را هم زیاد زده اند. نمی خواهم بگم اصلا نمی ترسم اما راستش کمتر احساس خطرمی کنم تا زمانی که سوار ماشین یک راننده بی احتیاط یا ماشینی که از نظر ایمنی درب و داغان هست می شوم. این حس من بی اساس نیست. تعداد قربانیان این جنگ از تعداد قربانیان سالانه تصادفات جاده ای در تعطیلات نوروز کمتر هست.اگر رانندگی جاده ای در پیش دارید -شما را به خدا- مراقب باشید. از ایمنی ترمز و... ماشین خود مطمئن باشید. بیش از ظرفیت مسافر سوار ماشین نکنید. مطمئن باشید که بچه ها در صندلی خود یا در جای ایمن نشسته اند و تکیه داده اند و کمربندشان هم بسته هست. خطری که جسم و روان بچه ها را با رانندگی ناایمن شما و نیز از اضطراب شما به خاطر جنگ تهدید می کند بیش از خطر مستقیم خود جنگ است. زیان اصلی این جنگ در فقیر تر کردن فقرا و کاهش اشتغال در حین و پس از جنگ خواهد بود. الان فعلا برای طبقه متوسط، زندگی روزانه- به جز در مسئله اینترنت- خیلی مختل نشده (مگر این که خودشان زیاده از حد بی تابی کنند).

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بچه های امروز و دیروز، قصه گویی و عید دیدنی

+0 به یه ن

گفته می شود این روزها بچه ها آن قدر فیلم ها و کارتون های جذاب می بینند که دیگر قصه شنفتن برایشان جذابیتی ندارند. من امتحان کرده ام و دیده ام که چنین نیست. برای بچه های امروزی کارتون جای خود را دارد، قصه گویی یک بزرگتر که به او و نیز به قصه ها عشق می ورزد جای خود. وقتی رودررو با او قرار می گیری وبا عشق برایش قصه می گویی و آهنگ صدایت را با حرکات چهره او تنظیم می کنی و به سئوال های او در مورد قصه با حوصله جواب می دهی و هر از گاهی قصه را چنان تغییر می دهی که علایق خاص این کودک در آن ظاهر شود، بچه را کاملا می توانی مجذوب کنی. حتی بچه های این دوران را! کارتون جای این قصه گویی را نمی گیرد. کارتون را قبلا یکی برایش تخیل کرده. جذابیت قصه گویی در آن هست که کودک در ذهن خود تصویر سازی می کند. البته که چنین قصه گویی ای حوصله می خواهد. چون اغلب چنین حوصله ای ندارند با گفتن این که بچه های امروزی آن قدر کارتون می بینند که به قصه علاقه ای ندارند راحت می کنند.----------------من وقتی کودکی زیر ده ساله بودم خیلی دوست داشتم در عید به دیدن بزرگان فامیل برویم. وقتی از فامیل صحبت می کنم منظور فقط مامان بزرگ و.... نیست. فامیل های درجه چندم منظورم هست. افرادی که حتی نسبت شان را هم با خود نمی دانم. عیددیدنی رفتن به خانه آن افراد مسن غریبه، برایم خیلی جذاب بود. از این جهت خیلی با همسالان خودم فرق نداشتم. همنسلان من در فامیل در کودکی نسبت به عید دیدنی رفتن به خانه خانم مسن غریبه -که گویا نسبت فامیلی دورادوری با ما داشتند- همین حس را داشتند. الان بچه ها عموما چنین احساسی نسبت به عید دیدنی رفتن به خانه سالمندان ندارند. تعبیری که معمولا می شود این هست که این روزها بچه ها در خانه آن قدر تفریح دارند و آن قدر در خانه آزادی دارند که حوصله رفتن به خانه سالمندان و تحمل انضباط آن نسل و «بکن-نکن» گفتن های آن نسل را ندارند.از این قبیل تعابیر در مورد بچه های امروزی زیاد شنیده بودم. مثل جریان قصه گویی که در فرسته قبلی عرض کردم. امروز در ذهنم، خاطرات کودکی از عید دیدنی را مرور کردم. عید دیدنی از سالمندان در چهل سال پیش واقعا جذاب تر از عید دیدنی از سالمندان متعارف امروزی بود! راستش، تفاوت بیشتر بین سالمندان امروزی و دیروزی است تا کودکان امروزی و دیروزی! امیدوارم وقتی من و همنسلانم سالمند شدیم بچه های آن دوران عیددیدنی از خانه ما را همان قدر دوست داشته باشند که ما عیددیدنی از سالمندان را در کودکی.
سالمندان دوران کودکی ما که عید به دیدنشان می رفتیم اغلب در خانه های قدیمی با حیاط بزرگ زندگی می کردند. در عید در حیاط گل های زیبا می کاشتند. در پذیرایی بزرگ خانه شان (به آن تَنَبی می گفتیم) انواع و اقسام شیرینی های خانگی خاص آن کد بانو -که در جای دیگر نمی شد پیدا کرد- چیده می شد. آن هم در ظروف عتیقه با نقش و نگاری که در هر خانه ای پیدا نمی شد. قدیم ها برعکس الان وسایل را نگاه می داشتند. در نتیجه وسایل خانه های قدیمی مانند وسایل موزه ها خاص بودند. من امتحان کرده ام و دیده ام که همین بچه امروزی را هم وقتی وارد چنین خانه ای با چنین حیاطی و پذیرایی ای و وسایلی می کنی جذب می شود. طبعا همین بچه وقتی وارد یک خانه آپارتمانی با وسایل بنجل که چند سال بعد دور ریخته خواهد وبا شیرینی خریداری شده از قنادی محل می شود، جذابیت خاص برایش ندارد.حالا برگردیم به سراغ به مسئله انضباط و «بکن-نکن». زنان متولد اواخر قاجار که ما درکودکی به عید دیدنی آنها می رفتیم قطعا خیلی خیلی منضبط تر و مقتدرتر از زنان متولد دهه بیست و سی بودند که امروزه بزرگتر حساب می شوند. آن نسل از زنان که من از آنها صحبت می کنم مادرسالارانی بودند که می توانستند یک ایل را جمع و جور و رهبری کنند. مادرسالاران کودکی من آن قدر ابهت داشتند که وقتی وارد خانه شان می شدی احتیاجی به «بکن-نکن» گفتن نداشته باشند. نظم خانه و ابهت صاحبخانه، بچه ها را می گرفت! دست کم برای یکی دو ساعت عید دیدنی این تاثر گرفتن از ابهت ادامه داشت و نیاز به «بکن-نکن» گفتن صاحبخانه نبود! اتفاق برعکس! صاحبخانه سعی می کرد با حرف هایش یخ بچه را بشکند. اصطلاحا به این کار «دیله توتماخ» می گفتند. ما خوشمان می آمد. از توجه آن مادرسالار پر ابهت به ما و حرف هایش خوشمان می آمد.مادرسالاران زمان کودکی من گنجینه ای از فرهنگ شفاهی در سینه داشتند که برای بچه جالب بود. انواع و اقسام قصه ها، متل ها، معماها (تاپماجا ها)، خاطره ها و..... با حوصله هم اینها را برای کودکان که به مهمانی به خانه آنها آمده بودند تعریف می کردند. در هر خانه می توانستی حرف جدیدی بشنوی که در جای دیگر نشنیده بودی و شاید امکان شنیدن آن هم هرگز فراهم نمی شد. ما با همه کوچکی، ارزش این را می فهمیدیم. آیا سالمندان امروزی هم چنین گنجینه شفاهی خاص خودشان در سینه دارند؟! اغلب آنها، خیر! اغلبشان صبح تا شب جلوی تلویزیون هستند و وقتی هم که مهمان می آید مثل طوطی همان حرف های تلویزیون را تکرار می کنند. بچه -و همچنین بزرگتر- با خود می گوید کاش در خانه می ماندم و تلویزیون نگاه می کردم. مجری تلویزیون که این حرف ها را بهتر بیان می کند. چرا به طور دست دوم و با بیانی نازلتر ازاین میزبان سالخورده بشنوم؟داشتم فکر می کردم ما چه کنیم که فردا که سالمند شدیم عیددیدنی از ما برای کودکان جذابیت داشته باشد؟. برای من این مسئله مهم هست. دوست دارم وقتی پیر شدم، بیشتر مانند سالمندان زمان کودکی ام شوم تا سالمندان کنونی!



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سریال دایی جان ناپلئون و خانه قمر خانم

+0 به یه ن

سریال دایی جان ناپلئون سریال خوش ساختی است. من کودک که بودم سریال را یک بار دیدم. در نوجوانی کتابش را خواندم. حدود پانزده سال پیش هم-وقتی دوباره باز مد شده بود- بار دیگر در یوتیوب دیدم. به دوبار دیدن و یک بار کتابش را خواندن می ارزد! بازیگران سریال از دم گل کاشته اند. پرداختن به توهم توطئه و جریان «یک انگلیسیا» شاهکار هست و جزو فرهنگ عامه مردم شده. در باره این سریال و این کتاب بسیار نوشته اند و مصاحبه کرده اند ومستند ساخته اند. احتمالا مستندهایی که درباره سریال ساخته شده سر جمع چندین برابر طول سریال خواهد بود. همه این مستند ها و مصاحبه سرشار از تحسین هستند. من تا به حال به یک مورد نگاه نقادانه در مورد این سریال برخورد نکرده ام. (به استثنای نوشته خودم که ایراد گرفته بودم که داستان از اواسط مرداد شروع می شود و در اوایل مهر وبا شروع مدارس تمام می شود. پس چه طور در این یک ماه و نیم قمر در داستان باردار می شود و زایمان می کند و باز هم دوباره باردار می شود؟!)برعکس این همه تعریف و تمجید وفقدان هر گونه نقد، سریال دایی جان ناپلئون بی ایراد نیست. اتفاقا تاثیرگذاری شگرف آن در جامعه می بایست دلیلی باشد که سریال به تیغ نقد سختگیرانه ای کشیده شود تا مبادا در جامعه ارزش های غلطی را ترویج نماید. ده سالی است جریانی در کشور ما راه افتاده که بسیار از سریال هاو فیلم های زمان پهلوی تاثیر می گیرد. همان جریان که شعار «مرد میهن آبادی» را در ادامه «زن زندگی آزادی» زورچپان کردند و به آن هم بسنده نکردند و شعارها را به سمت توهین ها و فحش های جنسی هدایت نمودند. البته سریال دایی جان ناپلئون جزو آثار فاخر آن دوره هست. بخش فرهیخته تر این جریان از سریال دایی جان ناپلئون و امثال آن تاثیر می گیرد و بخش فحاش آن -که عمده آنها را تشکیل می دهد- از فیلم ها و سریال های سطح پایین تر. یکی به این دلیل و دیگری به دلیلی که در انتها توضیح می دهم می خواهم در نوشته بعدی به نقد نقش زن در سریال دایی جان ناپلئون و همچنین سریال «خانه قمر خانم» بپردازم. شاید در نگاه اول این گونه به نظر برسد که در این شرایط چه جای «گیر دادن به این دو سریال قدیمی» است؟ شرح خواهم داد که اتفاقا در این برهه مهم هست که این کار صورت گیرد.

داستان دایی جان ناپلئون از نگاه سعید قهرمان نوجوان و عاشق پیشه سریال نقل می شود. نویسنده داستان، ایرج پزشکزاد خود در مصاحبه هایش بارها گفته که داستان زندگی خود او و ماجرای عاشق شدنش در نوجوانی و کشمکش های خانواده اشرافی مادری و پدر تحصیلکرده امروزی اش (بخوانید دیروزی اش ) دستمایه این داستان بوده. در واقع از نگاه سعید می توان به نگاه نویسنده پی برد. در داستان زنان متعددی هستند که در نگاه سعید نوجوان، همگی به شدت و با بیرحمی تمام، قضاوت منفی می شوند به استثنای مادر او ولیلی معشوق او. وجه مشترک این دو، انفعال کامل هست! این دو زن هیچ گونه ابتکار عملی در طول داستان از خود نشان نمی دهند! میزان انفعال این دو زن، غیرقابل باور هست. لیلی یک دختر نوجوان در سن بلوغ هست. دختر نوجوان واقعی در آن سن، هزار و یک شیطنت و در عین حال در اثر هجوم هورمون ها هزار ویک کج خلقی دارد. این واقعیت یک دختر نوجوان، در آن سن است. اما درنگاه نرماتیو سعید -که همان نگاه نویسنده است- لیلی یک دختر کاملا منفعل هست که هیچ کدام نه شیطنت مبتکرانه ای از او سر می زند، نه محدودیت هایی را که به او تحمیل می شود به چالش می کشد و نه کج-خلقی ای می کند. معلمان و مادران ما که همگی بیننده های پر وپا قرص این سریال بودند، هیچ دوران بلوغ و نوجوانی ما را درک نمی کردند. هیچ درک نمی کردند که دختر نوجوان واقعی، مانند لیلی معشوق ایده آل سعید (یا ایده آل نویسنده آن داستان یا کارگردان سریالش) نمی شود. مانند همان دختران واقعی نوجوان در دور وبرشان می شود که از منظر مادران و معلمان ما به یک لکه ننگ و یا چرک و دمل می مانستند. خوشبختانه زنان همنسل من نه با تماشای این سریال و سریال های مشابه بلکه با خواندن متن های روانشناسی سعی بر فهم دختران نوجوان خود کردند. حتی نسل مادربزرگان ما که اطلاعات سنتی در مورد دوران بلوغ داشتند منطقی تر و منصفانه تر از نسلی که با سریال های دهه پنجاه جهان را شناختند برخورد می کردند! دومین زن نسبتا «خوب» در سریال مادر سعید هست. رفتار مادر سعید که از طبقه اشراف ومالک ساختمانی است که در آن زندگی می کنند هم تفاوت زیادی با لیلی نوجوان ندارد! او هم همان طور منفعل هست. هیچ ابتکار عملی جز تمنا به شوهرش برای آشتی با برادرش ندارد. بعید می دانم مادر واقعی ایرج پزشکزاد (که از اشراف و متمول و صاحب خانه بود و همسر پزشک داشت) هم این قدر منفعل بوده باشد. زنان قدیم-حتی اگر فقیرو ندار و کاملا بیسواد بودند- باز هزار ویک روش هوشمندانه برای پیشبرد برنامه هایشان داشتند. زنی در موقعیت ممتاز مادر سعید که دستش خیلی باز بوده! باز هم فکر می کنم رفتار منفعل مادر سعید در داستان مادر ایده آل از منظر نویسنده هست.
سریال صددر صد هم به کتاب وفادار نیست. کارگردان (ناصر تقوایی) که به گفته تحسین گرانش از بند مادیات آزاد بوده، هرجا که به لحاظ تجاری فکر کرده کمکی می کند در داستان دست برده. مثلا در داستان مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک دونالد آبگوشت بز باش می خورد. اما کارگردان فکر کرده ژانت مک دونالد را با دیتریش جایگزین کند که بین بینندگان سریال شناخته شده تر هست. اما با این حال کارگردان سریال ذره ای سعی نکرده که تصویر زنان سریال را عوض کند. گویا با نویسنده داستان در مورد زنان همنظر بوده. در نوشته بعدی ام به سایر زنان این سریال می پردازم.
در داستان دایی جان ناپلئون، یک خانمی هست که همه از او بدشان می آید و او را «شوم»(!!!) می دانند. اگر درست یادم باشد اسمش «فرخ لقا» یا مه لقا بود. من در سریال دقت کردم که ببینم این خانم چه کار بدی می کند که این قدر منفور هست. کار بدی توجهم را جلب نکرد. نه دو-به-هم-زنی می کرد، نه توهین می کرد نه افترا می بست، نه..... اما بیخود و بی جهت شخصیت های مثبت داستان از او بدشان می آید! این کار خود را هم عیب نمی دانستند و خود را محق می دانستند که از یک نفر بیخود و بی جهت بدشان بیاید. مردم معمول ایران-و همان طور مردم هند و ترکیه و اروپا و آمریکا که من با فرهنگ شان آشنایی نسبی دارم- بیخود و بی جهت از کسی بیزار بودن را بد می دانند. اگر بیخود و بی جهت از کسی خوششان نیاید به خود نهیب می زنند که مبادا آن را بروز دهند یا در قضاوت ها و ارزیابی هایی که می کنند دخالت دهند. می ترسند که مبادا بی جهت دلی را بشکنندویا حقی را ناحق کنند. اغلب مردم متمدن دنیا این طورند. من یک پادکست در مورد مردم بدوی گینه نو شنیده ام که به زنان-بیخود و بیجهت تهمت جادوگری می زدند و بر آن زنان بیچاره ظلم ها روا می داشتند.درستی یا نادرستی این ادعا پای سازنده پادکست و منابعش! اما یکی از اصول تمدن این هست هیچ کس را نباید بی خود و بی جهت مطرود جمع دانست. نویسنده دایی جان ناپلئون، تحصیلات حقوقی داشت. از او انتظار نمی رفت که چنین خبطی کند که بیزاری بی دلیل از یک نفر را امری طبیعی جلوه دهد. به گفته خودش هدف داستانش این بود که نشان دهد در جدال سنت اشرافی و مدرنیته علمی، دومی دست برتر را دارد. پس چه طور بر این مسئله شوم شناختن یک زن صحه گذاشته!؟ شوم شناختن زن، بدترین و شرم آورترین بخش سنت بود که قبل از همه باید از بین برده می شد! برای نویسنده ای که تا این اندازه در جامعه تاثیر گذار بوده، خبط کوچکی نیست. فکرش را که می کنم می بینم در بین طیفی از جامعه ایران که از تولیدات فرهنگی زمان پهلوی دوم خیلی تاثیر گرفته اند بیزاری بیخود و بی جهت از یک نفر و ابراز آن خیلی رایج هست! بخش فرهیخته تر متاثر از سریال دایی جان ناپلئون این طیف مثل همان شخصیت های داستان واکنش نشان می دهند. بخش فحاش آنها در کوبیدن بیخود و بی جهت افراد، حد و مرز نمی شناسند. پارسال همین موقع ها توماج صالحی، یک کلام، گفته بود که باید این روزها آگاهی خود را بالا ببریم. فقط همین! سر همین حرف نمی دانید که چه فحش های رکیکی به او دادند. مژگان شجریان یک کلام گفته بود برق خانه من در آمریکا قطع شده. فحش های رکیک سوی او روانه کردند. این رفتار ایراد دارد. خیلی هم ایراد دارد!
الان می خواهم به شخصیت های مادر و مادر شوهر قمر در سریال دایی جان ناپلئون بپردازم. اگه من داستان را می نوشتم یا سریال را می ساختم این دو زن را قهرمانان داستان می کردم! اما در داستان دایی جان ناپلئون، هردوی این زنان تحقیر و مسخره شده اند. هر دوی این زنان بیوه هایی هستند که با سختی ها درمی افتند تا از فرزندان خود در برابر جامعه خشن محافظت کند. مادر قمر از طبقه اشراف هست. مشکل مالی ندارد اما باید تک دختر شیرین-عقلش را از مردانی که دندان تیز کرده اند محافظت کنند. دختر شیرین عقل، قبل از ازدواج باردار می شود. مادر قمر با سادگی تمام برای محافظت از دخترکش، مثل ماده- شیر می غرد! آیا باید با او همدردی کرد یا باید مسخره اش نمود؟! مادر ساده دل قمر آن قدر سیاست ندارد که بداند آن گونه غریدن برای خودش و دخترش گران تمام خواهد شد اما باز به هر دری می زند که دخترکش از این ماجرا کمتر آسیب ببیند. موفق هم می شود. گویا قمر از عاقبت-به-خیر ترین شخصیت های داستان می شود. این در سایه همان مادر و مادرشوهری است که در داستان تحقیر و مسخره می شوند.در جامعه واقعی دخترکان بسیاری مثل قمر بوده اند و هستند که به همان مسئله گرفتار می آیند. این یک واقعیت هست! اما آنان که مادری چون مادر قمر ندارند به انواع و اقسام بدبختی ها گرفتار می آیند. مثل قمر، عاقبت-به-خیر نمی شوند.و اما از مادر شوهر قمر بگویم. دست-تنها و با فقر دو فرزندش را بزرگ کرده. دست تقدیر پسر او را داماد یک خانواده اشرافی پرمدعا می کند. از یک سو، امکانی فراهم می شود که از فقر نجات یابد و چندین طبقه خانواده را بالا تر کشد و از سوی دیگر، آماج تحقیرهای این خاندان اشرافی قرار می گیرد. بااین حال این زن -که در داستان و سریال تحقیر می شود- به بهترین نحو تغییر آنی در زندگی خود را مدیریت می کند. اصلا خود را نمی بازد. به کله پز بودن شوهر مرحومش افتخار هم می کند. (خیلی قابل تحسین هست). به عنوان مادرشوهر، می توانست دق دلی اش را از آن همه تحقیر طبقاتی سر عروس شیرین-عقل و غیرباکره اش در بیاورد! اما چنین نمی کند. هم حس حمایت مادرانه اش نسبت به این دخترک ساده دل و معصوم و هم عقل معاشش به او می گوید که باید به این دخترک محبت کند. خیلی زود قاپ دخترک را می دزدد. برایش لباس می دوزد قربون صدقه اش می رود. با این کارها جای خود را هم در دل قمر و هم از طریق قمر در سطح خاندان تثبیت می کند. کاری که این زن می کند پدر تحصیلکرده و داروخانه دار سعید با آن همه ادعا در همه آن سالها نتوانسته بود انجام دهد. آن همه کل کلش با دایی جان سر احساس خود کم بینی طبقاتی اش بود. والا در همه فامیل ها، پیرمردانی هستند که چرت و پرت می گویند. برای مردان میانسال چرت و پرت گویی پیرمردان مسئله ساز و دغدغه نمی شود. از این گوش می شنوند و از آن گوش در می کنند! این که برای «آقا جان» این همه مسئله شده بود به خاطر احساس ضعف و حقارت خودش بود! چیزی که همان زنی که مسخره می شد نداشت!
نقد من به سریال و داستان دایی جان ناپلئون به معنای رد ارزش آنها نیست. به خوبی آگاهم که این داستان و سریال از جمله گوهرهای میراث فرهنگی ماست. هر اثر ادبی را که برگزینیم از این جور ایراد ها می توان در آنها یافت. اگر بخواهیم به دلیل این گونه ایرادها آنها را کنار بگذاریم چیزی باقی نمی ماند. اما نباید بی چون چرا به میراث ادبی مان بنگریم.اندکی بعد از انتشار رمان پرفروش بامداد خمار، نویسنده دیگری «شب سراب» را نوشت. داستان دقیقا همان بود ولی از زبان ضدقهرمان داستان نقل می شد. در بامداد خمار، نگرش طبقاتی نویسنده بیداد می کرد. از منظر نویسنده هرکاری که طبقه اشراف می کردند خوب و دل انگیز بود و هر کاری که فقرا می کردند سزاوار سرزنش! حتی اگر هر دو همان کار را می کردند (مثلا از غذا لذت می بردند) برای اشراف پسندیدنی بود و برای فقرا مایه ننگ! گویا در سریالی که اخیرا با اقتباس از رمان ساخته اند این نگرش طبقاتی اندکی تعدیل شده. به هر حال «شب سراب» همان داستان را نقل می کند اما طرف فقرا را می گیرد.به نظرم حرکت نویسنده «شب سراب» بسیار هوشمندانه بوده. هم دیدگاه خود را بیان کرده و هم به طور نرم نقد کرده و هم کتابی نوشته که خواننده تضمین شده دارد. درصد قابل توجهی از کسانی که بامداد خمار را خوانده بودند شب سراب را هم می خواندند. من وقتی از کتابفروش می خواستم بامداد خمار را بخرم به من گفت شب سراب را هم باید بردارم تا تکمیل شود. از او به خاطر این توصیه ممنونم.بعد از این همه سال به نظرم وقت آن هست که نویسنده ای همت کند و داستان دایی جان ناپلئون را از زبان زنان این داستان بازگو نماید. کتاب خواهد فروخت!در نوشته بعدی ام به «خانه قمر خانم» می پردازم. ودر انتها می نویسم که چرا در این هیری ویری به این موضوعات می پردازم.
«خانه قمر خانم» هم ازتولیدات فرهنگی تاثیرگذار و محبوب زمان محمدرضا شاه بود. اصطلاح خانه «قمر خانمی» هم مثل بسیاری از تکیه کلام ها در سریال دایی جان ناپلئون وارد دایره اصطلاحات ایرانیان شده. خانه قمر خانمی به خانه ای گفته می شود که دورتادور یک حیاط اتاق هایی دارد که به اجاره داده می شوند. کارگردان سریال خانه قمر خانم، کم کسی نبود! بهمن فرمان آرا آن را ساخته بود. بازیگر نقش قمرخانم در این سریال همان مادر قمر در سریال دایی جان ناپلئون بود. (یک خورده قمر در قمر و قمر در عقرب شد!)قمر خانم در اینجا هم باز همان نقش ماده-شیر غرنده را دارد. باز هم دست-تنها دخترکش را بزرگ می کند. اتاق های خانه را اجاره می دهد و از محل آنها زندگی را می چرخاند. گاهی با سر وصدای زیاد و اندکی تحکم، زنان خانه را جمع می کند و مجلس رقص و آواز راه می اندازد. علی الاصول باید قهرمان داستان می شد. علی الاصول باید تلاش او را برای بزرگ کردن دخترک و ایجاد یک محیط شاد توام با رقص و آواز را در آن خانه مفلوک پاس می داشتند. علی الاصول ضدقهرمانان داستان باید مستاجرانی می شدند که چون صاحب خانه را یک زن بیوه با دختری یتیم می دیدند می خواستند پرداختن اجاره خانه را بپیچونند. اما چنین نبود. قمر خانم ضدقهرمان نشان داده می شود و مستاجرانی که می خواستند اجاره خانه را بپیچونند مظلوم!فیلم ها و سریال های زمان-شاهی این نوع قضاوت کردن را در بین تماشاچیان جا انداخته اند. آنها هم بعد از پنجاه سال بر نمی تابند که زنی، مستقل از مردان، توانمندی رهبری داشته باشد ویا نامش اسم رمز گردد. از یک سو، زنانی را که در محیط بند سیاسی زندان می خواهند با دست افشانی بر محیط افسرده فایق آیند تحقیر می کنند و انواع و اقسام توهین ها را به آنها روا می دارند اما از سوی دیگر برای خوشایند کسی که به کشورشان حمله کرده در خیابان های اروپا و آمریکا خوش-رقصی می نمایند!

برعکس نظر آنان که برای حمله به کشور برای ترامپ خوش رقصی کردند، در جنگ بین مردم حلوا پخش نمی کنند! جنگ با خود انواع و اقسام بدبختی ها را می آورد. بعد از جنگ رکود اقتصادی فلج کننده و ناراحتی های عصبی حاد پیش خواهند آمد. در سریال ارطغرل مرتب گفته می شود که خاتون، اجاقی هست که بعد از همه مصیبت ها همه را دور خود جمع می کند و به آنها می آموزد که باید با استقامت وراست-قامت بایستند. در سریال ارطغرل این حرکت هایمه آنا تحسین و تقدیر می شود. در سریال، زنان جوان تر قبیله از هایمه آنا می می آموزند که باید چنین عمل کنند. در ترکیه یک صدم مشکلات ما را ندارند. از زمان جنگ جهانی اول به این سو، ترکیه گرفتار جنگ جدی ای نشده که زندگی مردم عادی را تحت تاثیر قرار دهد. سنگ بنایی که آتا تورک و یارانش نهادند چنان محکم بود که آسودگی مردمش را برای دهه ها تضمین کرد. به رهبری و درایت جانشین ویارآتا تورک، اینونو، ترکیه حتی وارد جنگ جهانی دوم نشد اما ورود متفقین به ایران در جنگ جهانی دوم اپیدمی ها و قحطی ها به دنبال داشت. آگاهی دقیق آتاتورک و یارانش از ظرایف جغرافیای سیاسی ، علوم و فنون نظامی (هم به صورت آکادمیک و هم به طور تجربی در نبردهایی چون گالیپولی که حتی چرچیل را به زانو در آورد) و شناخت نسبتا عمیق آنها از مفهوم دولت-ملت در دنیای جدید، آتا تورک و یارانش را قادر ساخت که چنین سنگ بنایی را بگذارند. ما چنین جمعی از دولتمردان نداشتیم. چهار تا جنگی که رضا شاه با خان های محلی داشت در مقایسه با نبرد گالیپولی آتاتورک با ارتش و ناوگان انگلیس، یادآور همان جنگ های کازرون و ممسنی دایی جان ناپلئون است. (علی بندری در بی پلاس مستندی در مورد همین جنگ گالیپولی دارد. آن را ببینید تا متوجه شوید از چه حرف می زنم.)
در نبود چنان دولتمردانی که بتوانند سنگ بنای صلح را در دنیای جنگ بگذارند، مردم مظلوم ایران در همین چهل و چند سال اخیر سه جنگ ویرانگر را تجربه کرده اند. به دلیل همین مصیبت ها علی الاصول ما بیشتر از ترکیه ای ها نیاز داریم که زحمات «هایمه آنا» هایمان را پاس بداریم و از آنها الگو بسازیم. اما فرهنگسازان ما به جای پاسداشت از «هایمه آنا» های خودمان، زنان قدرتمندی که نقش همان اجاق را باز می کنند تحقیر کرده اند. علت این که من این سری نوشته را منتشر کردم همین بود. ما به زودی نیاز خیلی شدیدی به «هایمه آنا» خواهیم داشت که ما را گرد اجاق آورد و نگذارد که از نظر روانی از درون بپاشیم. همچنین نگذارد که از هم بپاشیم. یکی از نقش های مهم «هایمه آنا»، ایجاد آشتی بین پسران خود و نیز بین خیل عظیم کسانی بود که برایشان مادری کرده بود.وقت آن نیست که بی خود وبی جهت از یکی بیزار شویم و او را از جمع طرد کنیم. نیاز به هایمه انایی هست که همه را زیر بال و پر خود بگیرد نه کسانی که افرادی را بیخود و بی جهت با بهانه های واهی نظیر «شوم بودن» از جمع برانند. حتی نیاز به قمر خانومی هست که -ولو با تحکم -افراد را جمع کند و مجلس شادی ترتیب دهد. قدر این قمر خانوم را باید دانست نه آن که از او دیو دوسر ساخت!


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از اوشین تا هایمه آنا

+0 به یه ن

در اواخر جنگ صدام، تلویزیون سریال اوشین را نشان می داد. یک ملت می نشست و بدبختی ها و در عین حال مقاومت اوشین را تماشا می کرد و اشک می ریخت. خیلی ها از او الگو می گرفتند. خیلی ها هم با او حس همذات پنداری می کردند. بسیاری از زنان-برخی به-حق اما بسیاری از روی لوس بازی- می گفتند «من خودم هم اوشین هستم.» منظورشان این بود که خیلی مظلوم واقع شده اند! گاهی حتی مردان گنده هم می گفتند «من هم اوشین هستم.» یه-خورده خنده دار می شد. گویا مردمی که به علت جنگ در انواع سختی ها بودند وقتی می دیدند جماعتی از خودشان هم بیشتر در سختی اند ولی دوام می آورند از آنها الهام می گرفتند. آن موقع کمبود موادغذایی و سایر مایحتاج زندگی بیداد می کرد. اوشین حتی بیشتر کمبود داشت اما مقاومت می کرد.این روزها سریال ارطغرل برای من همان کارکرد سریال اوشین را دارد. در سریال ارطغرل هر لحظه احتمال می رود که صلیبیون یا مغول ها حمله کنند و قبیله را تار و مار کنند. نماد مقاومت در سریال ارطغرل مادر ارطغرل هست. نام او «هایما» ست. به او هایما خاتون یا هایما آنا می گویند. برای همه قبیله مادری می کند. هر مصیبتی هم که رخ می دهد می گوید خاتون بیگ باید استوار بایستد تا قبیله سرپا بماند. در فصل دوم سریال، هایمه آنا بعد از فوت همسرش رئیس قبیله می شود. در این فصل قبیله بعد از حمله مغول در سخت ترین شرایط خود قرار دارد. انگشتر ارطغرل را در میان خاکستر کسانی که مغول ها زنده زنده سوزانده بودند می یابند وبرای او می آورند. همگی گمان می کنند مغول ها ارطغرل را سوزانده و کشته اند. هایما آنا برای این که باز هم استوار بایستد تا مبادا قبیله به یاس گرفتار شود به آن یکی پسرش که انگشتر را آورده تکیه می کند تا از رنج زمین نیافتد و اهالی قبیله او را در حالت ضعف نبینند.باز هم در مورد هایما آنا خواهم نوشت. اوشین متعلق به فرهنگ ژاپنی بود که خیلی از فرهنگ ما دور هست. در دوبله او را تا حد زیادی ایرانیزه کرده بودند که برای ما قابل درک باشد. اما هایما آنا خیلی نزدیک هست. احتمالا در قبایل ترکمن امروزی بگردید هایمه آنا های زیادی می یابید. تا همین اواخر در روستاهای آذربایجان هم هایمه آنا ها بودند. شاید هنوز هم باشند. آموزش مدارس ما و نیز تولیدات فرهنگی رسمی ما استعداد هایمه آنا شدن را در شهرهای ما کشته اند. حتی سریال های مشهور و محبوب تاریخ تلویزیون ایران مانند «دایی جان ناپلئون» یا «خانه قمر خانم» در جهت تحقیر و محدود ساختن هایمه آنا ها بود. خوشبختانه در سریال «روزی روزگاری» یکی شبیه هایمه آنا داشتیم ولی عموم سریال ها و فیلم هایی که حتی امروزه هم با نوستالژی و تحسین بسیار از آنها یاد می شود در جهت این هست که زنان را ضعیف کند. باز هم در این باره خواهم نوشت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ارطغرل و سعدی

+0 به یه ن

من در ایامی که اینترنت بین الملل نبود سریال ارطغرل را به طور کامل تماشا کردم. همان طوری که نوشتم من به دوره سلجوقی علاقه مندم و با جست و جوی کلید واژه «سلجوقی» در آپارات به این سریال رسیدم. گویا افراد مذهبی- هم در ایران و هم در کشورهای دیگر- به این سریال علاقه زیادی دارند. . گویا این سریال در پاکستان طرفداران میلیونی داشته و دارد. تا جایی که بعد از پخش این سریال محبوب در لاهور مجسمه ارطغرل سوار بر اسبش را ساخته اند! طبعا علیه این سریال هم نقدهای بسیار نوشته شده است. منتقدان نگران ترویج خشونت و ترویج بنیادگرایی اسلامی توسط این سریال هستند. به واقع هم اگر خود بیننده پیش زمینه این دو گرایش را داشته باشد سریالی مانند سریال ارطغرل می تواند این گرایش ها را در او تشدید نماید. اما من ازمنظرهای دیگری این سریال را تماشا می کنم و از آن بسیار می آموزم. به تدریج در مورد این سریال بیشتر خواهم نوشت. فعلا در زیر یکی از حکایت های طنز گونه گلستان سعدی را می آورم تا متوجه شوید چه ربطی بین سریال ارطغرل و سعدی برقرار می کنم. البته- دست کم تا اینجا که من سریال را دیده ام - در سریال اسمی از سعدی نمی آید. با این که بخش قابل توجهی از داستان سریال در قونیه (پایتخت وقت دولت سلجوقی) اتفاق می افتد از مولانا هم چندان سخنی نیست -جز در یک قسمت که در آن گذرا اشاره می شود که باید از دانشمندانی مثل مولانا در برابر حمله مغول محافظت کنند.



-----------
حکایت شماره ۳۱ گلستان سعدی

حکایت شمارهٔ ۳۱





از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قُدس نهادم و با حیوانات اُنس گرفتم.تا وقتی که اسیرِ فرنگ شدم، در خَنْدَقِ طَرابُلُس با جُهودانم به کارِ گِل بداشتند.یکی از رؤسایِ حَلَب که سابقه‌ای میانِ ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان! این چه حالت است؟!گفتم: چه گویم؟:همی گریختم از مردمان به کوه و به دشتکه از خدای نبودم به آدمی پرداختقیاس کن که چه حالم بود در این ساعتکه در طویلهٔ نامردمم بباید ساختپای در زنجیر پیشِ دوستانبِهْ که با بیگانگان در بوستانبر حالتِ من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نِکاح من در آورد به کابین، صد دینار.مدّتی برآمد. بدخوی ستیزه‌روی نافرمان بود؛ زبان درازی کردن گرفت و عیشِ مرا مُنَغَّص داشتن.زنِ بد در سرایِ مردِ نکوهم در این عالم است دوزخِ اوزینهار از قرینِ بد، زِنهار!وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّارباری زبانِ تَعَنّت دراز کرده همی‌گفت: تو آن نیستی که پدرِ من تو را از فرنگ باز خرید؟!گفتم: بلی! من آنم که به ده دینار از قیدِ فرنگم بازخرید و به صد دینارْ به دستِ تو گرفتار کرد.شنیدم گوسپندی را بزرگیرهانید از دهان و دستِ گرگیشبانگه کارد در حلقش بمالیدروانِ گوسپند از وی بنالید:که از چنگالِ گرگم در ربودیچو دیدم عاقبت، خود گرگ بودی



---------------این حکایت گلستان را نقل کردم که از زبان سعدی دوران ارطغرل و ارزش گذاری های آن دوران را باز بشناسیم. دنیایی بوده پر از خط کشی های دینی که اگر از شهر خودبیرون می رفتی ممکن بود توسط کسانی که همکیش تو نبودند به بردگی گرفته شوی وبه «کار گل» واداشته بشوی. حتی فرد فرهیخته نام آوری مانند سعدی هم از این نوع آسیب ها در امان نبوده. خلاصه این که قضاوت در مورد شخصیت های تاریخی را در ظرف زمان خود باید انجام داد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

عرض تسلیت

+0 به یه ن


با کمال تاسف، امروز صبح باخبر شدیم که جناب آقای پروفسور عبدالمجید ارفعی، برادر بزرگ آقای پروفسور حسام الدین ارفعی  وسرکارخانم دکتر عالیه ارفعی دار فانی را وداع گفته اند. این ضایعه بزرگ را خدمت خانواده ایشان به خصوص خدمت سرکارخانم ارفعی و آقای دکتر ارفعی از صمیم قلب تسلیت عرض می نمایم.

زمانی که دانشجوی کارشناسی بودم ایشان سخنرانی ای درمورد خطوط باستانی ایران در دانشکده فیزیک ارائه دادند که مورد استقبال کم نظیر قرار گرفت. همچنین دو سال پیش فیلمی کوتاه از ایشان در مورد تمدن  میانرودان (بین النهرین) در فضای مجازی دست به دست می شد که مورد توجه وعلاقه فرهنگ دوستان مشتاق به دانستن واقعیت های تاریخی، با دیدگاه خالص علمی و به دور از آلودگی های ایدئولوژیک، واقع شد.

نام و یاد ایشان گرامی باد!


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل