فیلم سینمایی خان چوبان

+0 به یه ن

مژده: فیلم سینمایی خان چوبان (داستان همان سارایی که خود را  به خاطر عشق غرق می کند) به بازار آمده. به زبان ترکی آذربایجانی با زیر نویس فارسی است.
ما دی-وی-دی اش را  خریدیم اما هنوز فرصت نشده که آن را تماشا کنیم.
سرفرصت تماشایش می کنم و در باره اش مفصل می نویسم.
البته همان طوری که می دانید من شدیدا  مخالفم از این که یک اقدام خودآزارانه از هر جنس -به خصوص از نوع خودکشی- سمبل عشق قلمداد شود. قبلا نظرم را در مورد داستان گفته ام.
اما ساخت یک فیلم سینمایی را به زبان مادری و درباره عشق اتفاق بسیار مبارکی می دانم. امیدوارم ادامه پیدا کند و بعد از پرداختن به اسطوره ها و افسانه ها نوبت به ساخت فیلم به زبان ترکی در مورد عشق واقع گرایانه امروزی برسد. به موضوع عشق چنان پرداخته شود که به درد زن و مرد امروزی بخورد. عشق زمینی زن و مرد راهی است به سوی کمال و بالندگی.
خوشحال می شوم نظرات شما را در مورد فیلم و داستان بخوانم. همین طور در مورد عشق به طور کلی.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مجله فیزیک روز

+0 به یه ن

مجله فیزیک روز مجله ای است ترویجی که به زبان ساده و غیر تکنیکی نوشته می شه و برای عموم قابل فهم هست. به طور رایگان در این سایت موجود هست. انجمن فیزیک ایران آن را منتشر می کنه.  من هم چند تا در این مجله مقاله دارم:
ماده تاریک

واپاشی دوبتای بدون نوترینو

جایزه آی-سی-تی-پی

فیلم مراسم جایزه در آی-سی-تی-پی و سخنرانی من در مراسم پنچاهمین سالگرد تاسیس آی-سی-تی-پی هم اینجا و اینجا قابل دسترس  است.

باز می خواهم برای مدتی  این وبلاگ را ببندم تا وقتی که دغدغه دیگری به ذهنم برسد که بخواهم اینجا به آن بپردازم.  فعلا خداحافظ
پی نوشت: اگر خدای ناکرده یه وقت  احساس پوچی به شما دست داد به این سری یادداشت های من نگاهی بیاندازید شاید کمک تان کرد. به خصوص این نوشته.  اون موقع برخی آن نوشته را کج فهمیدند. برای روشن شدن منظورم می گویم نکته ای که در آن بود چیزی نبود جز توکل.
به خدا می سپارمتان

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آدی بودی در عصر وایبر

+0 به یه ن

اواخر دهه شصت دور دور اوشین بود. در نیمه دوم دهه هفتاد دور دور روزنامه ها و روز نامه نگاران بود. بعدش وبلاگ نویسی دور گرفت و تدریجا به نفع فیس بوک کنار رفت. الان هم دور دور جوک است. اون هم بیشتر از نوع وایبری. این هم یک دوره ای است که می گذره. بد دوره ای هم نیست. دست کم -الکی هم که شده- می خندیم! حالا خیلی ها ازش انتقاد می کنند اما شرط می بندم بعد این که این دوره  گذشت  حسرتش را می خورند. همین طور که حسرت دوره های قبلی را خوردند!
به هر حال چه خوشمان بیاید و چه نیاید این موج هست و با  خوش-آمد و -نیامد ما هم فروکش نمی کند! تنها زمانی که انرژی این موج تحلیل رفت فروکش خواهد کرد. کاری که از دست ما  علی الاصول بر می آید آن هست که این رسانه همه گیر را کمی خوشایند تر کنیم. در نوشته قبلی ام از تجربه موفق اصفهانی ها  در این زمینه نوشتم. حالا می خواهم  پیشنهادی بدهم. ببینید! جوک های ترکی و یا جوک های غضنفری را که شنیده اید.  همه شما می دانید چه صفتی را به ما ترک ها  نسبت می دهند.  دیگه نیاز به تکرار و توضیح و توصیف  ندارد. اما چیزی که می خواهم بگویم این هست که می توان جوک هایی ساخت که همین نسبت را تبدیل به یک خاصیت قهرمانانه می کند!
به طور دقیق تر این هست پیشنهاداین جانب: می شود شخصیت جوک ساخت که از بس خوش قلب و به قول امروزی ها مثبت اندیش هست بقیه می خواهند مرتب او را دست بیاندازند یا سرش کلاه بذارند. دانش و هوش ریاضی و توانمندی مدیریتی و ادبیات و... این شخص بالاست اما چون خود خیلی پاک هست باور نمی کند بقیه جز این باشند. در نتیجه بقیه می خواهند سو استفاده کنند. بعد ماجراها پیش می آید اما سادگی و در عین حال زرنگی این طرف باعث می شود همه چیز به خوبی و خوشی به سر آید. سادگی او به او تهور و شجاعت زیادی داده که او را قادر می سازد غیر ممکن ها را ممکن سازد!
داشتم فکر می کردم که چنین شخصیت خیالی ای بپرورانم که دیدم حاضر و آماده موجود است: آدی و بودی. پدر بزرگ و مادربزرگ ساده دل  و عاشق و معشوق قصه های آذربایجانی که از قدیم برای ما به ارث مانده. داستان های آدی و بودی بسیار زیاد هستند. در هر خانواده ای دو سه تا از آنها گفته می شود. یکی از این داستان ها را صمد بهرنگی مکتوب کرده. به همین دلیل در جاهای دیگر ایران هم ناشناخته نیستند. پس جا انداختن این دو به عنوان قهرمانان جوک ها چندان سخت نخواهد بود. می توان آدی و بودی را به زمان حاضر آورد. به عصر اینترنت و وایبر. می شه از زبان آنها انتقاد کرد. مثلا آدی و بودی هر نابسامانی را با مثبت اندیشی خود چنان تعبیر می کنند که خنده دار می شود. در عین حال به طور دو پهلو انتقادات  از زبان آدی و بودی بیان می شود. شخصیت های خیلی مناسبی برای سوژه جوک شدن هستند. این دو با همین سادگی می توانند غضنفر را از صحنه جوک ایران به در کنند. خیلی باریشه تر ازغضنفرند. خدا می دونه چند صد سال قدمت و ریشه  دارند.من شما را به ذوق آزمایی در ساختن جوک های آدی و بودی دعوت می کنم. حالا به طور نقد این را داشته باشید:
خبرنگار: خانم بودی! به شما تبریک می گویم! شما اورست را فتح کردید. این اولین بار هست که یک مادربزرگ با سن شما دست به چنین کاری می زند. انگیزه شما چه بود.
بودی: انگیزه منگیزه بیلمیرم. گئتدیم کهلیک اوتی بیچم! (= انگیزه منگیزه حالیم نیست. رفتم کاکوتی بچینم!)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شوخی اصفهانی ها با خود

+0 به یه ن

بی آن که خودم در بحث شرکتی کنم چندین بار شاهد گفت  وگویی  با این مضمون از زبان افراد گوناگون بوده ام:
اولی: پس چه طور اصفهانی ها از این که جوک اصفهانی بگوییم ناراحت نمی شوند اما شما ترک ها حساسیت نشان می دهید؟!
دومی: آخه انصاف بدهید جوک های اصفهانی با جوک هایی که در مورد ترک ها و لرها گفته می شه قابل مقایسه هست؟! جوک های اصفهانی در واقع دارند برایشان نوشابه باز می کنند که خیلی باهوش و زرنگ و کاردرست هستند...

این گفت و گو پس ذهنم بود تا برحسب اتفاق برخی فیلمفارسی های 40 -50 سال پیش را دیدم. در این فیلم ها اصفهانی را هجو کرده بودند. همین موضوع "حسابگری" مضمون هجوهایشان بود اما به بدترین شکل.  حتی به من- با این که اصفهانی نیستم- برخورد از بس توهین آمیز بود! بدتر از اغلب جوک های لری و ترکی که امروز ساخته می شوند.  به مرور زمان خود اصفهانی ها سکان جوک هایی که در موردشان ساخته می شود به دست گرفته اند و همان صفت حسابگری را که به آنها نسبت داده می شود با تعبیر خوشایند زرنگی، باهوشی و  کاردرستی سوژه شوخی ها قرار داده اند. بد هم نشده برایشان! این نوع شوخی ها به جاذبه های توریستی شهرشان افزوده. توریست که می خواهد برود اصفهان می داند مجاز هست از این شوخی ها بکند و بخندد و بخنداند! طبعا توریست از رفتن به جایی که واهمه آن هست که مردمش از شوخی سو برداشت کنند و برآشوبند حذر می کند. نفع دومی هم که این نوع جوک ها برای اصفهانی ها داشته این هست: جوان اصفهانی که به تهران می آید در اثر تلقین این جوک ها و شوخی ها وظیفه خود می داند حواسش را جمع کند و زرنگ باشد. فرصت های خوب را از دست ندهد و... در اثر این هوشیاری معمولا خوب پیشرفت می کنند.

انصافا زِبر و زرنگ هستند که با خرد جمعی شان به  این راه حل برای مقابله با جوک های توهین آمیز رسیده اند. هر کدام از راه حل های زیر منتهی به شکست می شد:

1) مقابله با جوک های هجو آمیز از طریق پرخاش: اگر فردی که جوک را گفته بود پررو و بدجنس می بود با شنیدن پرخاش جری تر می شد. اگر فرد ساده دلی بود که بدون توجه به توهین آمیز بودن حرف تنها برای شوخی جوک را بیان کرده بود (اغلب هم از این جنسند) از واکنش پرخاشگرانه بر آشفته می شد و سعی می کرد ارتباطش را کم کند. این طوری آدم خیلی از دوستانش را از دست می دهد و خود منزوی می شود.  آنهایی هم که سیاست باز هستند وقتی می بینند کسی به جوکی حساسیتی دارد سر جلسات مهم سرنوشت ساز یا مسابقات و.... با علم کردن جوک ها می خواهند تعادل فکری طرف را به هم بریزند تا نتواند از تمام پتانسیل فکری خود بهره بگیرد.
خلاصه این روش بیشتر به ضرر شنونده جوک هجو آمیز تمام می شود تا به ضرر گوینده آن.
2) همراهی  و تکرار جوک ها: برخی برای این که نشان دهند خیلی "لارج" هستند خود نُقل مجلس می شوند و علیه قوم خود جوک های هجوآمیز می گویند. این بدترین راه مقابله هست! اولا حمایت و همدلی کسان خود را از دست می دهد. ثانیا  اثرات تلقین را نمی توان نادیده گرفت! کسانی که دایم خود را هجو می کند پس از اندکی واقعا زبون و پست می شوند.
3) خجالت دادن از طریق بذل و بخشش: این هم استراتژی خیلی بدی هست. به نظرمن یکی از علل ناکامی ما ایرانی ها این هست که -نمی دانم از کجا- در ذهن همنسلان مادربزرگ های ما کاشته شد که باید فرد زورگو و هتاک و .... را با خوبی بسیار "خجالت داد!" من تا به حال یک مورد هم ندیده ام که این "تز خجالت دادن از راه خوبی" به نتیجه برسد. خجالت که نمی کشند هیچ! بدتر لگد می پرانند!  اصلا چرا باید خوبی و بذل و بخشش را نثار هتاک و زورگو و زیاده خواه کنیم. این همه آدم نجیب دور و بر خود آدم هستند که نیازمند محبت هستند. در این کشور این همه پرورشگاه این همه خانه سالمندان این همه بنیاد خیریه  هست. اونها را فراموش کنیم  و باج بدهیم به آدمها ی زورگو و هتاک که متنبه شوند!؟
با بذل و بخشش نمی توانستند جلوی آن نوع جوک ها بایستند! لطف مکرر، وظیفه مسلم. بذل و بخشش به آن گونه افراد فقط آنها را متوقع می ساخت! 
4) نصیحت اخلاقی فرد هتاک: نصیحت علی الاصول چیز خوبی هست! اما همان طوری که می دانید ملزوماتی دارد. هرکسی نصیحت را نمی پذیرد! از هرکسی هم نصیحت پذیرفته نمی شود.  نصیحت اخلاقی فقط تا یک حدی برد دارد. هرچند به نظر من از برد و سودمندی آن نباید غافل بود.


به نظرم  هموطنان اصفهانی بهترین راه را برای مقابله برگرفته اند که کارساز هم بوده. همان محتوا  ("حسابگری") را گرفته اند اما رنگی قهرمانانه به آن داده اند. چون جامعه از قبل با این استریو تایپ بیگانه نبوده فوری رنگ قهرمانانه آن را جایگزین رنگ سطح پایین آن کرده.
پی نوشت: یک تبلیغی هم برای توریسم اسکو بکنم. اسکو شهر و شهرستانی است بسیار خوش منظره در نزدیکی تبریز با دیدنی های فراوان: کندوان روستا ی مجار نشین و.... از هموطنان -به خصوص هموطنان اصفهانی دعوت می شود از این شهر دیدن کنند.
 دست بالای دست بسیار است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رشد جزیره ای

+0 به یه ن

در گوشه و کنار ایران هستند آدم های بی ادعایی که دارند خوب کار می کنند. در حوزه کاری خودشان دستاوردهای ارزشمند دارند. اما مانند جزیره ای  هستند که موج های اقیانوس مهیبی که آنها را در بر گرفته دایم ساخته هایشان را ویران می سازد. اما آنها از نو شروع می کنند.
در یکی دو سال آینده-که چهره خشن فقر از یک سو و ثروت های بادآورده  ناشی از فساد اقتصادی از سوی دیگر و نتایج قیمت پایین نفت  رو بیشتر رو می نماید- احتمالا موج ها مهیب تر خواهند شد. امیدوارم جزیره ها بتوانند خود را حفظ کنند. بعد که موج ها فرونشستند ما شاهد سر برآوردن قاره ای امن از این جزیره های پراکنده خواهیم بود.
پس محکم بایستیم که موج ها نتوانند ویران کنند.

چند نکته عملی:
با موج در افتادن موجب شکستن و ویرانی بیشتر می شود. با درایت به موج های مخرب جاخالی بدهیم. خیال شوالیه گری دون کیشوت وار را از سر بیرون کنیم

همراه موج شدن به امید مهارکردن آن هم امیدی ناحاصل هست. کسی که  همراه موج می  شود به قدرت تخریبی آن می افزاید.

شبکه سازی (ایجاد پل بین جزیره ها) راه بقاست.

هرگز امید را از دست ندهیم. از کسانی که بذر ناامیدی می پاشند فاصله بگیریم. شرایط (وضعیت کشورهای منطقه, قیمت نفت, بحران های اجتماعی و....)  به اندازه کافی در دل هراس می افکند ما نیازمند روحیه دادن به خود هستیم.

با مسایل پیش پا افتاده خود را درگیر نکنیم. با اندکی ابتکار عمل خود را از چنبر مسایل پیش پا افتاده بیرون بکشیم  و ارتفاع بگیریم.

در گذشته و حسرت ها  و عقده هایش  نمانیم و رو به آینده بیاوریم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

Crisis zone

+0 به یه ن

قبل از این که مطلب اصلی ام را بگویم تاکید می کنم که مراد از این نوشته توجیه و ماله کشی نیست. مقصودم از این نوشته تنها دعوت به توجه به جنبه های دیگر موضوع  و پرهیز از ساده سازی بیش از حد یک پدیده ی بسیار پیچیده چند وجهی است.

چند سالی است که نظیر این استدلال را بسیار می شنویم: "به نقشه دنیا نگاه کنید! کشورهای بحران زده کدام هستند؟ همگی اسلامی هستند پس...."  اولا مطمئن نیستم این تصویر  که کشورهای بحران زده همگی کشورهای اسلامی هستند درست باشد. البته  در رسانه های قدرتمند روی بحران هایی که در این کشورها اتفاق می افتد مانور تبلیغاتی قابل توجهی داده می شود. گیریم این تقارن و تناظر واقعا برقرار باشد باز هم نمی توان به آسانی  آن نتیجه ای که در "..." می آید گرفت.  می توان موضوع را از منظر دیگری نگریست و نتیجه ای کاملا متفاوت گرفت. از این منظر بنگرید: 500 سال پیش دو قاره وسیع آمریکا و استرالیا مردمانی ساکن بودند با فرهنگ خاص خودشان. استعمار که پدید آمد عملا آن مردمان به حاشیه رانده شدند و چیزی از آن فرهنگ و تمدن نماند که نایی برای اعتراض داشته باشد. همین کشور خودمان ایران و کشور کنگو را در نظر بگیرید. این دو کشور تقریبا همزمان  تحت تهاجم استعمارگران پرتغالی قرار گرفت. در ایران زمان صفوی سرداران مسلمان جلویشان را گرفتند. در کنگو نیرویی که بتواند جلویشان را بگیرد نبود. کنگو هم مانند ایران به لحاظ منابع بسیار غنی است. ایران نفت دارد و کنگو انواع و اقسام معادن. اما وضع ما الان خیلی بهتر است. اگر پرتغالی ها پیش می رفتند و همان بلاهایی که بر سر کنگو آوردند سر ما می آوردند ما هم امروز نایی نداشتیم که عرض اندامی بکنیم و احیانا رجزی بخوانیم که توجه رسانه های دنیا را به خود جلب کند.  قبلا هم در این باره نوشته بودم. البته رجز خوانی اغلب جز دردسر  و زحمت برایمان حاصلی ندارد. اما همین که قدرت رجز خوانی برایمان باقی مانده باز جای شکر دارد. فقط بهتر است بعد از این به جای رجز خوانی فکرمان را بدهیم که مشکلاتمان را حل کنیم و عیب هایمان را برطرف سازیم. قیمت نفت داره می ره پایین. چاره ای نداریم جز این که سعی کنیم  در اقتصاد غیر نفتی حرفی برای گفتن داشته باشیم. این هم "مرد و زن عمل" می خواهد نه "رجز خوان"!

این نظر شخصی من بود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

Big fish in a small pond

+0 به یه ن

در وبلاگی مادری در مورد دغدغه های تحصیلی و علمی پسرک نوجوانش نوشته. شخصی هم نظری به این صورت گذاشته:
"افق های پسرک شما از افق های انسان های به ظاهر بزرگی که تا کنون پیرامون خودم دیده ام بسیار وسیع تر است.نگران نباش با این ذهنی که او دارد خودش یک روز متوجه می شود که اصلآ بحث دانشگاه و شغل و ثروت نیست و تنها چیزی که مهم است زندگی است و او یک روز به این حقیقت تلخ پی می برد که در اینجا از تنها چیزی که خبری نیست زندگی است.زمانی که به این حقیقت پی برد دو راه دارد،یا می ماند و خودش را با دانشگاه و شغل و ازدواج و فرزند و کسب درآمد مشغول میکند و یا میرود تا با تمام وجود زندگی را تجربه کند.یادت باشد در آن روز احساسات مادری بر تو غلبه نکند. فیلم سینما پارادیزو را یادت می آید؟در سکانسی از فیلم وقتی آپاراتچی پیر سینما آن پسر را همراهی میکند تا از روستا برود، به او میگوید:برو و پشت سرت را هم نگاه نکن،اینجا از زندگی خبری نیست."

اونجا چیزی ننوشتم. اما صلاح دانستم اینجا نظری بگذارم. هر کسی با این دید (":برو و پشت سرت را هم نگاه نکن،اینجا از زندگی خبری نیست" )  جای دیگر هم که رفته هیچ چی نشده. چیزی نشده جز یک بازنده که مرتب برای خودش دل می سوزونه. در فرهنگ غربی به خصوص آمریکایی هم که می دوتید self-pityمذموم هست.
کسی در زندگی موفق می شه که هر جا که هست سعی کنه از جنبه های مثبتش استفاده ببره. بعدش که اونجا برایش کوچک شد و چیزی نداشت به او اضافه کنه یا سعی کنه اونجا را بزرگ تر کنه یا سعی کنه بره به یک جای بزرگتر.

در این داستان طنز منظورم را بیشتر شکافتم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نکاتی در مورد مصاحبه ام در روزنامه جام جم

+0 به یه ن

از دوستان خواستم نظرات خودشان را در مورد دغدغه آموزشی که اینجا مطرح کرده بودم بنویسند. برخی لطف کردند و نظر خود را منعکس کردند. ازشون اجازه خواستم که در وبلاگ بحث را ادامه دهیم. یکی از نظرات را که در واقع چالشی هست برای چکش کاری بحث در زیر می خوانید. سعی می کنم پاسخی بدهم که دست کم برای خودم قانع کنند هست:

-مصاحبه با ارائه‌ی یک مشاهده شروع می‌شه ولی پیداست که تو، اون «مشاهده» را یه «مشکل» می‌دونی. مصاحبه کننده هم ازت پرسیده: « شاید بخشی از مسائل و مشکلات ناشی از تغییر سیستم آموزشی باشد؟» یعنی قبول کرده که مشکلی هست. ولی خب، شاید کسی این «مشاهده» را نتیجه‌ی سیاست‌گزاری‌های درستی بدونه که باعث «رهایی» نظام آموزشی از «شر» علوم فانتزی و به دردنخور شده.
خوب!  ریاضی و فیزیک و ... علوم به درد بخور نیستند که "رهایی" از آنها را جشن بگیریم!! در این موارد من زیاد نوشته ام. جامعه به توان تحلیلی که با آموزش این علوم به دست می آید نیاز داره. در این مقاله و این فایل صوتی بیشتر به این نظر پرداخته ام.
البته وجود تکنیسین های ماهر به جای خود بسیار ارزشمند هست. لازم نیست همه جامعه در رشته ریاضی فیزیک دیپلم بگیرند. هنرستان های فنی حرفه ای مجهز مطابق با نیاز کشورباید دایر شوند تا به  تربیت نیروی کار ماهر بپردازند. اما از کسی که دیپلم ریاضی فیزیک می گیرد انتظار می رود این دروس را درست و حسابی بگیرد. آنها را "شِرره"(=شُل آتتماخ) نکند!

بخش پایانی مصاحبه ممکنه حاوی این پیام باشه که مشکل جامعه‌ی پزشکی و مسائل مشابه را به همین «ضعف» نظام آموزشی فروکاسته‌ای.
به نظر من بخش عمده مشکل از آموزش است. آموزش به معنای عام کلمه.
پزشکی را به عنوان یک مثال  مطرح کردم که برای تک تک خوانندگان روزنامه کثیرالانتشاری چون جام جم ملموس هست. مشکلاتی از آن دست را در سایر حوزه ها هم داریم. عمده مشکلات یا از کم سوادی است یا از حرص و آز مال دنیا. ربط اولی به آموزش که مبرهن هست. دومی هم به عقیده من ریشه در آموزش دارد. وقتی سیستم آموزشی در عمل می آموزد برای همه چیز-از جمله موفقیت تحصیلی پول هست که حرف آخر را می زند ، طبیعی است پول پرستی و حرص و آز ترویج شود. یکی از نکاتی که می خواستم بیان کنم آن هست که تکیه بر معلم خصوصی از طریق جیب والدین اعتماد به نفس نوجوان را خزد می کند. عملا به او می گوید بدون توسل به جیب بابا و مامان خود هیچ نیست. نمی تواند با تلاش خود سری بین سرها بلند کند. نمی تواند شخصیت خود را خود بسازد. اگر این نوجوان والدینی پول پرست و در عین حال دیکتاتور مآب داشته باشد که امید ساختن یک شخصیت محکم در دوره نوجوانی از او سلب می شود. فراموش نکنیم که نوجوانی دوره ساخته شدن شخصیت انسان هست. اگر در این سنین نوجوان به این حس نرسد که با تلاش از راه صحیح می تواند سر خود را بالا نگه دارد و پیشرفت کند در سنین بالاتر هم دنبال زیرآبی می رود یا به جیب دیگران اتکا می کند.
و ضمنا نمی‌دونم طرفدارای بازار آزاد آیا  این مشاهده که «خدمات آموزشی» چندان رایگان «توزیع» نمی‌شه را یه موفقیت می‌دونند یا یه گرفتاری
من اقتصاد دان نیستم که نظر منسجمی در مورد نظام اقتصادی داشته باشم. قبلا هم بارها نوشته ام که از بازاری ستیزی ای که روزگاری بر ادبیات و سینمای ما سایه افکنده بود بیزارم.در داستان سارا  طبقه ای را رمانتیک نشان دادم که در آن جریان چپگرای ادبیات ما همیشه خبیث نشان داده شده بود. یا در مواردی  از آن استاد دانشگاه که سر کلاس حرف هایی به ضد بازاری ها می زد به شدت انتقاد کرده ام.
مثل اغلب شهروندان من دغدغه کیفیت کالا و خدمات دارم و بس. برایم مهم نیست چگونه این هدف حاصل می شود. می خواهم آب لوله کشی  و مواد غذایی بهداشتی و سالم  باشند. می خواهم اتوموبیل های خیابان ها ایمن باشند ترمزشان درست کار کند،  زیاد بنزین مصرف نکنند و کمتر هوا را آلوده کنند. اگر منع واردات خودرو باعث آن می شود که کیفیت خودروی داخلی در غیاب رقابت  پایین بماند و هوا را آلوده کند و به اندازه کافی ایمن نباشد یا مردم خودروی فرسوده برانند من و کثیری دیگر از هموطنان خوشنودتر خواهیم بود وارادات خودرو آزاد شود. این نظر همین طوری من بود. بدون هیچ کارشناسی. در مورد آموزش هم -چه دولتی باشد چه خصوصی- مطلوب من کیفیت بالای آموزشی است. توجه کنید در مورد این مسئله دیگه  قضیه ، مسئله نظر شخصی من نیست ! قانون اساسی روشن و واضح تکلیف را معین کرده:

« دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سرحد خود کفایی کشور به صورت رایگان گسترش دهد. »
قانون اساسی ایران, اصل سی ام
برای اطلاعات بیشتر در مورد حکم قانون اساسی سایر کشورها در این زمینه مراجعه کنید به این سایت.

حرف من این بود که به حد نیاز واقعی کشور الان متخصص نداریم. درسته به عدد کارشناسان بسیارند. اما واقعا کیفیت آموزش آنها به حدی نبوده که نیاز کشور را برآورده کنند. وقتی معلم یا استاد مدرسه دولتی تامین نباشد علی العموم (از استثنائات فداکار بگذریم) دل به کار نمی دهد. در نتیجه دانش آموز یا دانشجویی که تربیت می کند انتظاری را که از او می رود برآورده نمی کند.

دوست دیگری مطرح ساخت:""درصد دانشجویی که رایگان تحصیل می کنند ما را به خودکفایی می رسانند؟" آیا فقط دانشجویانی که رایگان تحصیل می کنند قراره بعدها وارد چرخه های علمی و صنعتی بشوند؟ پس فلسفه ی وجودی بقیه دانشگاه ها میره زیر سوال."
من چنین ادعایی نکردم. اتفاقا برخی از متخصصان لایق کشور محصول دانشگاه آزاد هستند. اما اگر کمبودی در زمینه آموزش هست بنا به قانون اساسی  دولت موظف به رفع کمبود هست نه بخش خصوصی.


در زیر متن کامل مصاحبه را می آورم:

رشته اصلی فعالیت شما فیزیک ذرات است. این ذرات چه ویژگی داشتند که مورد توجه شما قرار گرفت؟

برای این که به این سوال پاسخ دهم ابتدا باید ذرات بنیادی را تعریف کنم. ذرات بنیادی اجزای تشکیل دهنده دنیا هستند یعنی کل مواد اطراف ما از یک سری ذراتی تشکیل شده اند که خودشان تجزیه ناپذیرند. یا دست کم  تا به امروز شواهد آزمایشگاهی  برای تجزیه پذیر بودن آنها به دست نیامده است. نوترینوها از  جمله ذرات بنیادی هستند. یکی دیگر از ذرات بنیادی که مردم با آن آشنایی بیشتری دارند الکترون است که از اجزای تشکیل دهنده ماده  اطراف ما می باشد. الکترون ها تا جایی که ما می دانیم ذراتی هستند که تجزیه ناپذیر هستند. همان گونه که می دانید در ماده علاوه بر الکترون هسته نیز وجود دارد که   از پروتون و نوترون تشکیل شده است. پروتون و نوترون خودشان از ذرات بنیادی نیستند چون هر کدام از آنها  به نوبه خود از ذراتی تشکیل شده اند که ذرات بنیادی محسوب می شوند. نوترینوها نیز  از جمله ذرات بنیادی هستند. این ذرات بار الکتریکی ندارند و در نتیجه آشکارسازی آنها بسیار دشوار است. با این وجود نوترینو ها ذرات بنیادی نادری نیستند و در اطراف ما فراوان یافت می شوند.  در هر ثانیه حدود یک میلیارد نوترینو از هر سانتی متر مربع از بدن ما عبور می کند. این نوترینوها در داخل خورشید تولید می شود.

چرا به تحقیق درباره ذرات  بنیادی علاقه مند شدید؟

یکی از ستون های اصلی که متدلوژی علم فیزیک بر آن استوار است  دیدگاه  تقلیلگرایانه یا فروکاست گرایانه (reductionism) می باشد. بنا به این دیدگاه  در حوزه فیزیک، پدیده های  پیچیده را می توان با روش علمی  تا جایی  ساده سازی  کرد   که بتوان  با قوانین ساده آنها را فهمید. تجربه بشری نشان می دهد این تحلیل فروکاست گرایانه جواب داده است!  همین نکته که روش  ساده سازی و تقلیلگرایی برای فهم پدیده های فیزیکی  کار کرده بسیار غیربدیهی است. اما تجربه دانش بشری نشان داده این کار شدنی است. مثال می زنم: برای این که من دینامیک افتادن یک مداد را متوجه شوم لازم نیست بفهمم در آن سوی کهکشان چه اتفاقی می افتد. این را ما در زندگی معمولی می بینیم و تجربه می کنیم اما اصلا بدیهی نیست. چرا می توان افتادن یک مداد را به سادگی فرمول بندی کرد؟ در حقیقت  جست و جو برای قوانین فیزیکی بر  اساس این دیدگاه ساده سازی استوار است. در رشته ذرات بنیادی این دیدگاه فروکاست گرایانه نمایان تر است یعنی می توان هر پدیده ای را بر اساس یک فرمول بندی ساده و با تعداد کمی از ذرات توصیف کرد و برای آزمایش ها و مشاهدات بعدی پیش بینی هایی را ارائه کرد. همه این پیچیدگی ها و تنوع که می بینیم از یک سری ذرات بنیادی ساخته شده اند که فرمول بندی نسبتا ساده و قابل فهمی دارد. این ویژگی برای من جذاب بود.

چرا به سراغ نوترینو ها رفتید؟

من این شانس و افتخار را داشتم که بتوانم  در مقطع دکتری دانشجوی  یکی از بزرگ ترین فیزیکدانان نوترینو دنیا  یعنی الکسی اسمیرنف  باشم .  این فرصتی نبود که بخواهم آن را از دست بدهم. خودم هم این شاخه را هم دوست دارم. چون ساده است و من به دنبال کشف رازهایی درباره رفتار این ذرات بودم.

چه زمانی به درس فیزیک و ادامه تحصیل در رشته فیزیک علاقه مند شدید؟

من در دوره دبیرستان علاقه زیادی به درس ریاضیات داشتم. آن زمان کتاب های ریاضی با امروز متفاوت بود. آن زمان دروس ریاضی و به خصوص هندسه بیشتر بر اساس اثبات تدریس می شد . هیچ رابطه ای را بدون اثبات نمی پذیرفتیم. اما این روزها آموزش بر اثبات فرمول ها استوار نیست. من به هندسه علاقه زیادی داشتم چون ساده بود یعنی با اصول موضوعه ساده می توانستیم قضایای پیچیده را اثبات کنیم.  در دوره دبیرستان معلم هندسه خوبی داشتم. آقای قابچی در دبیرستان فرزانگان تبریز تدریس درس هندسه را بر عهده داشتند. به فیزیک هم علاقه داشتم اما این علاقه مندی در مقایسه با ریاضیات در درجه دوم قرار داشت.آقای رفقی معلم فیزیک این دبیرستان در ترویج علاقه علمی دربین دانش آموزان نقش مهمی داشتند. یکی از نکاتی که ایشان بر رویش تاکید می کردند  یادگرفتن تاریخ کشف ها و فرمول بندی ها بود. یادم هست روزی یکی از همکلاسی ها به لحنی اعتراض آمیز پرسید: "چرا ما باید تاریخ کشف ها را حفظ کنیم؟ آیا در امتحان می پرسید." آقای رفقی جواب دادند در امتحان نمی پرسم اما شما باید بیاموزید تا "در کوران پیشرفت های علمی" قرار بگیریدو .... در این صحبت چندین نکته مستتر بود یکی این که دانش آموزانی که مقابل او در کلاس نشسته بودند  بالقوه افرادی  می توانند باشند که علاوه بر آموختن فیزیک خود  می توانند  در گسترش این علم تاثیرگذار باشند. این ادعا در آن زمان حرف بزرگی بود  اگرچه شاید امروز خیلی عجیب نباشد.  البته آن زمان به شعار کسانی زیادی بودند که سخن از فتح ماه و مریخ توسط ایرانی ها می زدند اما کسانی مثل آقای رفقی که با تاکید بر آموزش اصولی از سنین پایین در این راستا قدم بر می داشتند کم بودند و متاسفانه هنوز کم هستند. حقیقت این است که مطرح شدن چنین دیدگاه هایی از سوی معلم ها می توانست نقش مهمی در افزایش اعتماد به نفس دانش آموزان داشته باشد. مهم تر از همه این که تاکید می کردند تاریخ علم مهم است و این مفاهیم علمی یک شبه به وجود نیامده است. علم قدم به قدم پیشرفت کرده است. پس از آن من المپیاد فیزیک قبول شدم و برای شرکت در کلاس های آمادگی آزمون المپیاد از تبریز به تهران آمدم. آنجا علاقه بیشتری به فیزیک پیدا کردم و در نهایت مسیر فیزیک را برگزیدم.

خیلی ها ترجیح می دهند بیشتر در زمینه تحقیقات کاربردی کار کنند تا مردم بتوانند نتیجه آن را در زندگی روزمره شان ببینند. چطور شما به تحقیق در حوزه علوم پایه روی آوردید؟

این بیشتر علاقه شخصی من بوده است. برای این که تمدنی به طور متناسب و پایدار  پیشرفت کند سرمایه گذاری مادی و انسانی آن روی علوم کاربردی و پایه باید متناسب باشد. طبعا علوم کاربردی بیشترین بودجه را باید دریافت کنند. اما به علوم پایه  نیز نباید بی توجه بود. علوم پایه که انگیزه ی آن کنجکاوی بشری موتور محرکه یک تمدن هستند. تجربه نشان داده است در جریان سرمایه گذاری در  زمینه علوم بنیادی به محصولات ثانویه ای دست پیدا کرده ایم که در جامعه  کاربرد فراوان پیدا کرده است.

در سده های میانی تمدن ایرانی اسلامی دانشمندان بزرگی مانند ابن سینا، ابوریحان، این هیثم و رازی را داشتیم اما بعدها این روند افول کرد . چنینی پسرفتی می تواند علل مختلفی داشته باشد. یکی از علت ها این بود که از اواسط دوره صفوی به بعد بیشتر در زمینه علوم مهندسی و کاربردی و علوم دینی سرمایه گذاری شد و  علوم پایه به دست فراموشی سپرده شد.

راستش را بخواهید من  بر این باور هستم که باید برای کار در زمینه تحقیقات محض حد و حدودی در نظر گرفته شود و اساسا نباید بودجه زیادی به تحقیقات پایه اختصاص پیدا کند. اگر بودجه اختصاص داده شده به تحقیقات علوم پایه متناسب نباشد در کشوری مانند ما مانند بارانی است که به سیل تبدیل می شود چراکه در کشور ما قدرت جذب بالایی وجود ندارد و در نهایت می تواند به ایجاد مسیر شبه علم منجر شود. بنابراین معتقد نیستم که در این زمینه سرمایه گذاری زیادی انجام شود بلکه سرمایه گذاری متناسب قابل جذب در این حوزه کافی است.

فکر می کنید چرا تمدن ایرانی در چنین مسیری قرار گرفت؟

اگرچه این واقعیت تلخ است اما باید آن را به عنوان یک واقعیت بپذیریم. فکر می کنید موتور حرکت برای ابداعات و اختراعاتی که کاربرد زیادی پیدا می کند چیست؟ یکی از این موتورهای محرکه جنگ است که خیلی ویرانگر است اما متاسفانه از گذشته های دور پیشرفته ترین فناوری ها در زمان جنگ به وجود آمده است . موتور محرکه دیگر رقابت و چشم و همچشمی است.خیلی از پیشرفت های بدست آمده در دوره رنسانس نتیجه همین چشم  همچشمی ها بین خاندان های نوکیسه بوده است! یکی از دیگر موتورهای محرکه کنجکاوری بشر  است  که اخلاقی ترین و کم هزینه ترین گزینه می باشد.  کنجکاوی های کودکانه اگر در مسیر صحیحی هدایت شود در نهایت از علم و پژوهش سر در می آورد. اما متاسفانه این روز ها شرایط  مدارس ما به گونه ای پیش می رود که این کنجکاوی در بین کودکان کمرنگ تر شود.

تحقیقات بنیادی دیر به نتیجه می رسد. برای مثال فکر می کنید مردم در آینده کجا می توانند نتیجه کاربردی تحقیقاتی که در زمینه نوترینوها انجام شده ببینند؟

علی الاصول با پیشرفت فناوری می توان به کمک این ذرات پروفایل چگالی  زمین را تهیه کرد.  البته فعلا فن آوری لازم وجود ندارد. با بررسی نوترینوها ی گسیل شده از یک راکتور هسته ای می توان آن  را از راه دور مانیتور کرد. با فن آوری فعلی این کار امکان پذیر است.

ظاهرا نوترینوها ذرات عجیب و غریب هستند ویژگی مشترک شما با این ذرات که زندگی خود را به مطالعه آنها اختصاص داده اید چیست؟

مگرباید وجه اشتراکی وجود داشته باشد؟ ( باخنده می پرسد) همان ساده سازی در این نوترینوها شاید بیش از هر چیز دیگری برای من جذاب و جالب توجه بوده است. این ذرات بنیادی برهم کنش های ضعیفی دارند. سئوالی که مطرح می شود ومن به آن علاقه مندم  آن هست که شاید این برهمکنش های ضعیف به خوبی شناخته نشده است. اگر بیشتر داده جمع آوری کنیم شاید بتوانیم برهم کنش های جدیدی را پیدا کنیم که تاکنون کشف نشده است . این امکان برای من جالب است.

 همسر شما هم از محققان مطرح  در حوزه پژوهش های بنیادی است . زندگی مشترک دو محقق بیشتر فرصت است یا محدودیت؟

به نظر من بیشتر فرصت است. ما از کار همدیگر درک بهتری داریم. کار ما موجب می شود زیاد سفر کنیم وقتی دو نفر ویژگی کار مشترکی داشته باشند کمتر از هم دلگیر می شوند. در غیر این صورت مسافرت های مکرر موجب شکایت طرف مقابل می شود. ما معمولا همزمان سفر می کنیم و در نتیجه شکایتی از سفر هم نداریم . مسئله دیگر این است که می توانیم با هم بحث علمی کنیم.  شاخه پژوهشی ما یکی نیست و مقاله مشترک نداشته ایم اما اغلب در بخش سپاسگزاری از هم تشکر می کنیم. چون در انجام این پژوهش ها از مشورت هم استفاده می کنیم. در مجموع زندگی مشترک ما بیشتر فرصت است و تنها محدودیت موجود برای زوج پژوهشگر پیدا کردن شغل در یک محل است. در موسسات معمولا ترجیح می دهند زن و شوهرها با هم در یک سازمان یا اداره استخدام نشوند. این ویژگی فقط مختص ایران نیست. در همه جای دنیا همین است. چون فکر می کنند این دو نفر با هم متحد هستند و این به مذاق کارفرمایان معمولا خوش نمی آید! البته اکنون من و همسرم یک جا کار می کنیم.

شما بخشی از مسیر زندگی را دنباله رو همسرتان بوده اید و به خاطر ایشان مسیر زندگی خود را تغییر داده اید. آیا این موضوع موجب پشیمانی تان نشده است؟

همسرم من خیلی زرنگ است  و همیشه کاری می کند که تصمیم گیری نهایی از زبان من اعلام شود . در حقیقت ایشان زمینه را فراهم می کند و در نهایت با هم تصمیم گیری می کنیم  که به نظر می رسد ظاهرا  من چنین تصمیمی گرفته ام و هیچ جای اعتراضی باقی نمی ماند. من شخصا سنتی هستم . با این که پژوهش و تحقیق در زندگی من از اهمیت زیادی برخوردار است اما زندگی خانوادگی همیشه برای من در اولویت بوده است. جایی که من از این موضوع فشار زیادی را احساس کرده ام زمانی بود که همسرم دردانشگاه استنفورد دوره پسا دکتری می گذراند. من آن زمان دانشجوی رسمی دوره دکترا در ایتالیا بودم که همراه همسرم به استنفورد رفته بودم. با فرهنگ آکادمیک آمریکا این جور در نمی آید. اگرچه در ایران مقبول است خانمی به خاطر همسرش از کشوری به کشور دیگرنقل مکان کند.  البته استاد راهنمای من در استنفورد - که خیلی به ایشان مدیون هستم- اصلا به روی خودش نمی آورد اما بقیه نگاه سنگینی به من داشتند تا این که اولین سمینار را در آنجا ارائه کردم . سخنرانی  درمقایسه با دانشجویان دیگر همان دانشگاه بسیار بهتر بود و به این ترتیب نگاه ها عوض شد.

چرا به ایران بازگشتید؟

من و همسرم به ایران بازگشتیم تا درکنار هم باشیم. اگرچه هرکدام به تنهایی می توانستیم در مراکز خوبی مشغول کار و فعالیت شویم  اما ترجیح می دادیم در کنار هم کار کنیم. البته بعداز بازگشت به ایران این امکان فراهم شد که در دانشگاه مک گیل در کنار هم باشیم اما باز تصمیم گرفتیم  در ایران بمانیم . من پشیمان نیستم چون  به نظرم تصمیمی که گرفته ام ارزش داشته است.

ماجرای داستان ها و وبلاگ نویسی ها چه بود ؟ آیا هنوز هم در وبلاگتان مطالبی می نویسید؟

در دوره دبیرستان دبیر ادبیات فوق العاده ای به نام خانم نجمی داشتیم. آن زمان در مقایسه با دیگر همکلاسی هایم در زمینه ادبیات خیلی زرنگ نبودم دیگر دوستانم در مقایسه با من قلم بهتری داشتند. آن زمان هیچ وقت نویسندگی نکردم تا این که دکترایم را گرفتم و به ایران بازگشتم. بعد از باز گشت به ایران  من در محیط آکادمیک خیلی احساس تنهایی می کردم زمانی که به ایران بازگشتم وبلاگی راه اندازی کردم تا به بخشی از نیازم پاسخ دهم. به تدریج  این فعالیت گسترش پیدا کرد. احساس کردم باید حرف هایی را بزنم که در دلم بود . قالبی که برای گفتن حرف هایم پیدا کردم قالب داستان نویسی بود. اگر بخواهیم آنها را بر اساس معیارهای داستان نویسی بسنجیم می توانیم بگوییم کار قوی نیست. چون من وقت زیادی برای نحوه نوشتن نگذاشتم و بیشتر مفهوم این داستان ها برای من مهم بود . از  جهت  محتوا داستان های من می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد اما از لحاظ فرم و قالب نه چندان!.اگر کسی علاقه مند است می تواند به وبلاگ من مراجعه کند. ولی امروز دیگر فرصت این کار را ندارم و از طرفی نیاز من به نوشتن هم برطرف شده است و دیگر وبلاگ نویسی هم نمی کنم.

به عنوان یک محقق جوان چه دغدغه ای دارید؟

چیزی که امروزه دغدغه من شده این است که با کمال تعجب و حیرت برخلاف سابق  این روزها نه تنها  دانش آموزان مستعد   نه تنها به درس ریاضی  عشق نمی ورزند بلکه از آن گریزان می باشند. دانش آموزان امروز دانشجویان فردا هستند  و قرار است درآینده  کارهای پژوهشی انجام دهند. کسی که پایه ریاضی خوبی نداشته باشد نه تنها در رشته های  علوم پایه و مهندسی بلکه حتی در رشته های پزشکی هم نمی تواند به موفقیت دست پیدا کند.  چنین گریزانی همه گیر از درس ریاضی  دلیلی نمی تواند داشته باشد جز ضعف سیستم آموزشی. محتوای کتاب های درسی امروز نامتناسب است. بعضی بخش ها بسیار ساده و بعضی از دیگر بخش ها بسیار سخت است. به دانش آموز این حس القا نمی شود که درس ریاضی اش کاربرد دارد یا زیباست!در نتیجه انگیزه و علاقه ای به وجود نمی آید. کتاب های درسی باید جذابیت داشته باشند و کنجکاوی بچه ها را ارضا کنند.

شاید بخشی از مسائل و مشکلات ناشی از تغییر سیستم آموزشی باشد؟

تغییر نظام آموزشی پیامدهای جبران ناپذیری را به همراه داشته است. این تصمیمات بار مالی زیادی را هم به همراه دارد. از دهه هفتاد به این سو بارها کتاب های درسی را عوض کرده اند. تا معلم ها آموخته اند که چگونه کتاب های جدید را تدریس کنند کتاب ها دوباره عوض شده! شاید هر از گاهی لازم باشد کتاب های درسی قدری به روز شود اما این شیوه تغییر  کل مفاهیم کتاب  با این سرعت و شدت قابل هضم نیست.

 

مسئله جدی دیگر مبحث برچیده شدن تدریجی آموزش رایگان در کشور است. خوشبختانه  اصل سی قانون اساسی کشور که در این زمینه است پیچیدگی  متعارف یک متن حقوقی ندارد و به گونه ای بیان شده است که برای همه قابل فهم است.  در اصل سی ام قانون اساسی کشور آمده:" دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه مردم تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سرحد خودکفایی کشور گسترش دهد." ما مدارس دولتی داریم که در آنها به ظاهر امکانات آموزشی فراهم شده اما تا رسیدن به وضع مطلوب فاصله دارد . در این مدارس معلمان و دانش آموزان با محدودیت های مختلفی مواجه هستند. متکی شدن دانش آموزان به معلم خصوصی از دیگر مشکلاتی است که نه تنها از نظر مالی برای پدر و مادر ها مشکلاتی را ایجاد می کند بلکه به کاهش اعتماد به نفس دانش آموزان منجر می شود. در این دوره شخصیت اصلی بچه ها شکل می گیرد و این در حالی است که همه این اتفاقات به گونه ای پیش می رود که عملا به بچه ها گفته می شود در دنیای امروز پول حرف اول را می زند. البته هستند افراد دلسوزی در گوشه و کنار کشور که با از خودگذشتگی و ذوق و ابتکار خود کمبودهای سیستم آموزشی را جبران می کنند.

در این شرایط  به برکت  حضور پراکنده این عزیزان به طور جزیره ای می توانیم امید به پیشرفت داشته باشیم. هنوز می توانیم امیدوار باشیم در ایران آینده پزشکان و مهندسان و محققان موفقی داشته باشیم اما نه به اندازه ای که نیاز کشور را برطرف کند.

 

در ایران بیش از 4 میلیون و 600 هزار دانشجو داریم از این تعداد حدود 3 میلیون و 900 هزار دانشجو برای تحصیل شهریه پرداخت می کنند و فقط حدود 750 هزار دانشجو ظاهرا به طور رایگان تحصیل می کنند. در واقع 84 درصد دانشجویان کشور ما شهریه پرداخت می کنند. سوال این است که آیا 16 درصد دانشجویی که رایگان تحصیل می کنند ما را به خودکفایی می رسانند؟

 

پاسخ شما به این سئوال چیست؟

بگذارید از حوزه سلامت مثال بزنم که برای همه ملموس باشد.  در کشور ما در زمینه های مختلف از جمله پزشکی و سلامت امکانات نسبتا خوبی فراهم است. اگر مسئله جدی پزشکی در حوزه پزشکی و درمانی برای کسی به وجود آید  با پرس وجو می تواند سراغ طبیب حاذق و بیمارستان مجهز که به او امکانات درمانی می دهد بیابد.  اما  تعداد پزشکان خوب و قابل اعتماد بسیار کم است و گاهی بیماران مجبور هستند حدود سه ماه منتظر بمانند تا از پزشک موردنظرشان وقت ملاقات بگیرند. برای یک بیماری جدی می ارزد شخص پی گیری کند اما برای هر سرما خوردگی ساده یا مسمومیت غذایی که نمی توان به سراغ این عده معدود از طبیبان حاذق رفت! در نتیجه ما وقتی سرما می خوریم یا دچار مشکل گوارشی می شویم اغلب به پزشک مراجعه نمی کنیم. برای این که از پزشکان صاحب نام و شناخته شده وقت ملاقات بگیریم باید ماه ها منتظر باشیم این در حالی است که به پزشکانی که در درمانگاه ها و مراکز درمانی حضور دارند اعتماد چندانی نداریم! یکی به این علت که پیاپی خبرهای وحشتناکی از سرنوشت شوم آشنایانی می شنویم که به دنبال سرما خوردگی ساده به پزشک رفتند و دکتر اشتباه تشخیص داد و دوم به آن علت که وضعیت درس خواندن اغلب دانشجویان پزشکی را می دانیم. می دانیم که  اغلب  تنها شب امتحان درس می خوانند. آن هم نه کتب مرجع بلکه در بهترین وضعیت از جزوه ای که سئوالات امتحان از آن طراحی می شود. در برخی موارد شنیده ام که برای نمره گرفتن نیازبه خواندن جزوه در شب امتحان هم نیست! کافی است نمونه سئوالات سال های قبل همان استاد را ببینند! این چه سیستم آموزشی هست؟! چه طور می توان  به طبابت کسی که این گونه مدرک پزشکی گرفته باشد اعتماد کرد؟!  پزشکان تربیت شده از نظر کیفی نمی توانند تا سرحد خودکفایی نیاز کشور را برطرف کنند. در چنین شرایطی بدیهی است که باید شنونده خبرهایی مبنی بر مرگ و میر بیماران در نتیجه تجویز نادرست داروها باشیم.حوزه پزشکی تنها یک مثال بود. وضعیت مشابهی در مورد سایر رشته ها هم متاسفانه وجود دارد. این فقط دغدغه من نیست و خیلی ها با این مشکل مواجه هستند .


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هیس! مادرها فریاد نمی زنند!

+0 به یه ن

چندی پیش مصاحبه ای از این جانب در روزنامه جام جم به چاپ رسید. در این مصاحبه که در واقع خلاصه شده گفت و
گویی طولانی بود من دغدغه ام را در آموزش -به طور عام -و آموزش فیزیک و ریاضی -به طور خاص- بیان کردم. گفت و گو بسیار ابتدایی و تنها در سطح "فتح باب" بود. در ابتدای صحبت مان با خانم خبرنگار گفتم می خواهم راجع به این دغدغه سخن بگویم و تاکید هم کردم که اینجا من فقط بازگو کننده دغدغه های مادرانی هستم که خود شاید چنین تریبونی برای بیان دغدغه های آموزشی شان برای فرزندانشان نداشته باشند یا بنا به ملاحظاتی از بیان دغدغه ها حذر کنند. همچنین تاکید کردم که من کارشناس آموزشی نیستم. فقط نگرانی ام را بیان می کنم. برای بیان نگرانی نیازی به کارشناس بودن نیست! لازم نیست من پزشک باشم که بفهمم کسی که رو به موت هست نیاز به رفتن به بیمارستان دارد. اگر او را ببینم و در جهت ابراز نگرانی ام و زنگ زدن به آمبولانس  قدمی برندارم به من باید ایراد گرفت! این روزها جوان ها جوک هایی برای روشنفکران چهل سال پیش می سازند که مضمون آنها تمسخر اظهار نظرکردن آنها در مورد همه چیز هست. روشنفکران امروز هم از آن سوی پشت بام دارند می افتند. دیری نخواهد گذشت که در گوشی هایمان جوک هایی با این مضمون دریافت خواهیم کرد:

آقای دکتر! به دادم برسید بچه ام از دست رفت:
.
.
.
.
.
.
به طور آماری ثابت کنید که بچه تان از دست رفت. چون تعداد بچه های شما به حد آمار نرسیده این حرف شما قابل قبول نیست.
یک پزشک روشنفکر در دهه 90
------------------------------------------------------------------------------------

-الو آتش نشانی! خانه ام آتش گرفته! به دادم برسید
.
.
.
.
.
.
.
مستندات ارائه دهید که خانه شما دارد می سوزد. آیا شما کارشناس شیمی هستید که در مورد سوختن نظر می دهید.
یک آتش نشان روشنفکر در دهه 90
-------------------------------------------------------------
طبعا مسئولین هم از این اظهارات روشنفکرانه خوش خوشانشان می شود. خیلی زود این ژست ها را یاد گرفته اند. وقتی دلسوزان مسایل مملکت را به آنها گوشزد می کنند شانه تکان می دهند و می گویند "مستندات ارائه دهید" که این مشکلی  که می گویید وجود دارد! دلسوزان از کجا مستندات ارائه دهند. این مسئولان هستند که به آمار و مستندات دسترسی دارند. آنها باید به این مستندات رجوع کنند و ببینند این دغدغه تا چه اندازه نگران کننده است و چه باید کرد!

الغرض! من در آن مصاحبه و این سری نوشتار ها تنها بیان دغدغه کرده ام و می کنم. اتفاقا این نگرانی ها را افرادی مثل من باید بیان کنیم. مادرها سعی می کنند آرام مسئله را به طوری موضعی برای فرزند خود حل کنند. چون می ترسند انگی به فرزندشان بخورد و او ضربه ببیند. پس  مادرها این دغدغه ها را فریاد نمی زنند. اتفاقا امثال باید بازگو کننده های دغدغه های آنها باشیم. باشد که گوش شنوایی پیدا شود و یا تابو بیان این نوع  دغدغه ها ی آموزشی بشکند.
این نوع دغدغه های آموزشی را در مورد مادران از طیف های مختلف دیده ام. بین دوستان خودم. بین خانم هایی که در آرایشگاه صحبت می کنند (اغلب در مورد مدرسه و دروس بچه هایشان حرف می زنند). بین خانم هایی که به عنوان کارگر در خانه ها  کار می کنندو .... جالب هست که دغدغه و تحلیل این طیف وسیع از مادرها یکی است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

با تمرین اعتماد به نفس از دست رفته را ترمیم کنید.

+0 به یه ن

در نوشته پیشین ام آوردم که در سایه بزرگانی چون شادروان هشترودی  ریاضی در مدارس ما صدر نشین بوده است. اهمیت دادن به ریاضی در کشورهای منطقه برای ما خیلی اعتبار آورده. دوستان ترکیه ای و هندی ام همیشه به تحسین این نکته را در مورد ایران می گویند. چند سالی است که به نظرم می رسد این جایگاه بلند آموزش ریاضی در خانواده ها کم  کم پایین می آید.  مشاهده و تحلیل من  آن هست که این افول تدریجی جایگاه رفیع ریاضی به خاطر هجوم بی امان ثروت-پرستی از یک سو و عرفان های آبکی از سوی دیگر هست.
پروسه مخربی که مشاهده می کنم این هست:

ریاضی در خانواده ها در جایگاه بالا قرار دارد. این به آن معنی است که معلمین خصوصی ریاضی نانشان در روغن هست. برخی معلم ها برای جذب شاگرد خصوصی در مدارس تکنیک بی شرمانه ای به کار می برند. امتحان را طوری می گیرند که دانش آموز تمام اعتماد به نفس خود را ببازدو خود را از نظر ریاضی بی استعداد تلقی کند. معلم وارد می شود و اعلام می کند تنها راه نجات کلاس های خصوصی اوست. والدین که اعتماد به نفس شکسته فرزند را می بینند حاضرند هر جور که معلم می خواهد خرج کنند. کلاس های خصوصی به ترمیم اعتماد به نفس دانش آموز کمک زیادی نمی کند. خاله و عمه و ..... که ناراحتی دانش آموز را می بینند برای دلجویی از او درس ریاضی را تقبیح می کنند. این روزها اظهاراتی از این دست زیاد می شنویم:" اه! ریاضی چیه؟ مهم پول در آوردن هست. فلانی را می شناسی؟! دو را با سه نمی تونه جمع ببنده. اما در گاراژ خانه اش ترشی بنز و بی ام و انداخته....."

یا
" ریاضی رو ول کن! مهم انسانیت هست." درسته که انسانیت مهم تر از همه چیز هست اما اهمیت والای انسانیت دلیل بر "ول کردن ریاضی" نمی شود!!

این فرآیندی است که دارد رخ می دهد. البته همه معلم های ریاضی این گونه نیستند. معلم های ریاضی دلسوز و فداکار بسیارند  شخصا دست همه را از دور می بوسم. اما این گونه معلم های سود جو هم هستند. قربانیان سودجویی آنها تنها دانش آموزان و والدینشان نیستند. آموزش ریاضی در کشور هم دارد این وسط بی صدا قربانی می شود!
آرزو دارم (اما چندان امیدی ندارم) که مسئولین آموزشی کشور فکری به حال این معضل خاموش بکنند. 

به هر حال سخنم اینجا با والدین و دانش آموزان هست. اگر گرفتار معلم-نمایی چنین سودجو شدید که اعتماد به نفس دانش آموز را قربانی سودجویی خود خواست بکند ریاضی را قربانی نکنید. به عرفان های آبکی هم پناه نبرید. ریاضی مثل ژیمناستیک هست. با تمرین به تدریج شخص در آن پیشرفت می کند. کتاب های ریاضی که زیبا و اصولی نوشته شده اند (مانند کتاب های زنده یاد پرویز شهریاری) را تهیه کنید. دانش آموز باخواندن و حل کردن تمرین های آن به ریاضی علاقه مند می شود. با مشاهده پیشرفت تدریجی اش اعتماد به نفس از دست رفته اش را باز می یابد. ریاضی از آن غول ترسناک تبدیل به دوستی مهربان برایش خواهد شد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

صدرنشین هفتاد ساله

+0 به یه ن


حدود 70-80 سال هست که آموزش ریاضی در مدارس ما جایگاه -به حق- ویژه ای دارد. این نکته ریشه در تلاش های بسیاری از بزرگان نامور و گمنام در آموزش و ترویج ریاضی دارد. یکی از این بزرگان شادروان هشترودی بود. تصویر حاضر مجسمه هشترودی است که جلوی دانشگاه تبریز در بلوار 29 بهمن نصب شده است. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد! زندگی نامه  شادروان هشترودی را اینجا می توانید بخوانید.

متاسفانه به طور غیر مستقیم و مخالف خواست بزرگانی که ریاضی را بر صدر نشاندند صدرنشینی ریاضی منجر به بی مهری به دروسی نظیر ادبیات شده است. گاهی می بینم پدرها با افتخار  اعلام می کنند که پسرشان در ادبیات ضعیف است و مثل  دخترها به دروس ""حفظی"" نمی پردازد. این پسرها که بزرگ می شوند و جایی رئیس می شوند نامه های پر غلط را می دهند منشی هایشان تایپ کنند. منشی غلط ها را می بیند و در دلش او را بیسواد می داند. آقای رئیس بو می برد و شروع می کند به زهر چشم گرفتن از کارمند برای پوشاندن نقطه ضعفش! دایم هم گمان می بردکه دارند علیه او توطئه می کنند. درک نمی کند توطئه ای در کار نیست. کارمند ببیند رئیسش آن همه غلط املایی و انشایی دارد به سختی می تواند او را جدی بگیرد!

باید تاکید کنم شادروان هشترودی که خود جزو ستون های سترگ ترویج ریاضی در کشور بوده است از این طرز فکر مبرا بوده است. داستان نجات دادن رمان های تاریخی از کتاب سوزان و تبیین کارکرد و سودمندی آنها  برای جامعه توسط شادروان هشترودی معروف است. بیت زیر از اوست که در شعر بلند تری توسط  محمد حسین قائمی تضمین شده است:
منحنی قامتم تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ماهنامه ها و مصاحبه من

+0 به یه ن

از اوایل سال 93 مجلات و ماهنامه های پرمحتوایی در ایران منتشر می شوند. از جلوی دکه های روزنامه فروشی که می گذرید به مجلاتی که منتشر می شوند دقت کنید. در بین آنها مجلات فرهنگی و اجتماعی پرمحتوا کم نیستند. من سعی می کنم آنها را بخرم و به دوستانم هم معرفی کنم. معمولا سعی می کنم ترتیبی بدهم که هر مجله را بیش از یک نفر بخوانند. اگر همین مجلات و ماهنامه هایی که منتشر می شوند توسط ده درصد جامعه هم خوانده شوند شاهد شکوفایی فرهنگی قابل توجهی خواهیم بود. ای دریغ که مردم ما زیاد اهل مطالعه نیستند! بخش اعظم اقلیتی هم که اهل مطالعه بودند مشغول وایبر بازی و فیس-بوک بازی شده اند و ذائقه ی مطالعه شان تغییر کرده. عادت کرده اند به خواندن سریع مطالب متنوع بسیار با تامل کم. جای آن هست که به عادت مقاله خوانی بازگردیم. اتفاقا شرایط هم برای آن کمابیش فراهم هست. در دکه های هر روزنامه فروشی مجلات خواندنی بسیار هستند. گاهی مطالب انتقادی (به دور از هوچی گری و یا سیاه نمایی افراطی) در آنها منتشر می شود که تکان دهنده است. بسی جای خوشنودی است که اجازه انتشار این مطالب داده می شود و ای دریغ که به اندازه کافی خوانده نمی شوند. در یکی از این مجلات مطالب قابل تامل و در عین حال تکان دهنده ای در مورد پولی شدن نظام آموزشی ما بود. خواندن آن مطالب حسابی ذهنم را درگیر خود کرد. ای کاش عده بیشتری می خواندند و آگاهی عمومی نسبت به این گونه مسایل به وجود می آمد.
 بگذریم! ماهنامه زنان امروز چند ماه پیش مصاحبه ای با من منتشر کرده بود. اصل مصاحبه مفصل تر بود.  در زیر مشروح مصاحبه را منتشر می کنم:

من یاسمن فرزان، متولد سال 1355 در تبریز، هستم. سال 73در تیم المپیاد فیزیک بودم و همان سال  وارد دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف شدم. سال 76 با همسرم که آن زمان دانشجوی دکتری فیزیک بود ازدواج کردم. سال 78 بعد از اخذ مدرک کارشناسی ارشد  برای دوره دکتری به تریست ایتالیا رفتم و در موسسه تحصیلات تکمیلی سیسا در شاخه فیزیک ذرات بنیادی ادامه تحصیل دادم.سال 80 به همسرم از طرف دانشگاه استنفورد پیشنهاد موقعیت شغلی پسا دکتری شد. بعد از هماهنگی ها من هم همراه ایشان به آمریکا رفتم و در همانجا دوره دکتری ام را ادامه دادم. سال 83 به ایران بازگشتیم و از آن زمان من در ایران مشغول کار پژوهشی هستم.

زمانی که دبیرستانی بودید و امتحان المپیاد دادید به جز شما دختر دیگری هم بود که المپیادی باشد؟

نه. تا  سالی که من عضو تیم المپیاد شدم در هیچکدام از رشته ها  دختری نبود.

چی شد که فیزیک خواندید؟

من از اول به ریاضی علاقه داشتم ولی اتفاقی  سر از المپیاد فیزیک در آوردم. در دوره المپیاد  درس هایی که مدرسین می دادند اینقدر برایم جذاب بود که به این رشته بیشتر علاقه مند شدم و حس کردم که فیزیک و پدیده شناسی فیزیک چیزی است که نیازهای روحی مرا برآورده می کند و به من وجد و شوق می دهد.

سال 1373 که شما وارد دانشگاه شدید چند درصد از دانشجویان دانشگاه شریف دختر و چند درصد پسر بودند؟

قبل از سال 72 تعداد دختران در دانشگاه صنعتی شریف خیلی کم بود اما بعد از آن تعداد زیاد شد. سال ما ده نفر از چهل نفر دختر بودند .

ده  نفر از چهل نفر؟ یعنی در واقع یک چهارم از دانشجویان در رشته فیزیک دختر بودند.

در سال 72 حتی کمی بیشترا زیک چهارم بود ولی در سال های قبل از آن تعداد دخترها خیلی کم بود. به علاوه دختران دانشجو در حاشیه بودند. محیط کلاس به آنها اجازه نمی داد به راحتی سئوال بپرسند و نظراتشان را بیان کنند. سال 72 و 73 یک جورهایی سال گذار بود.  گذار طبیعتا یک سری چالش به همراه دارد.. مثلا آن زمان سئوال پرسیدن دختر سر کلاس درس یک جور تابو بود! دختران نسل ما خیلی شجاعانه تابو شکنی کردند. برای بعدی ها  یواش یواش مسئله جا افتاد که همان قدر که پسرها در کلاس حق دارند دخترها نیز حق دارند و فشارها خیلی کمتر شد.

این روحیه شجاعانه که از آن صحبت می کنید در واقع محصول چه چیز بود؟

من فکرمی کنم محصول اوضاع و شرایطی بود که ما در بچگی تجربه کردیم. ویژگی هایی که بچه گی هامان داشت و ، سختی هایی  که زمان جنگ کشیدیم ونوع آموزشی که به ما داده شد ما را کمی سر سخت بار آورد. شخصیت ما وقتی سریال های ماری کوری و ابن سینا را تماشا می کردیم شکل گرفت و اینها این سریال ها در ذهن همه همنسلان من یک  سری ارزش هایی را کاشت.  نتیجه اش این شد که حاضر بودیم  برای هدفمان به خصوص اگر هدف علمی باشد سختی را هم تحمل کنیم.

پدر و مادر در آن تاثیر داشتند؟

پدرمن استاد (بازنشسته)  دانشگاه تبریز و مادرم هم مهندس عمران هستند. مادرمن سال 55 از دانشکده فنی تبریز فارغ التحصیل شده.  دست کم در مسایل علمی  تبعیض جنسیتی در خانواده ی ما معنی نداشت.

برگردیم به دوره دانشگاه که شما به دانشگاه صنعتی شریف تشریف آوردید. دردانشگاه صنعتی شریف به عنوان دختری که فیزیک می خواند با چه مشکلاتی روبرو بودید؟

من همه مشکلات را به صورت خیلی فشرده در زمان المپیاد دیده بودم. بعد از آن دوره سخت دانشگاه صنعتی شریف به نظر من خیلی  راحت آمد. در دانشگاه روی درسم متمرکز شدم. در کلاس های درس و حل تمرین  خیلی مرتب شرکت  می کردم. از حضور سال بالایی ها برای رفع اشکال و بحث علمی خیلی استفاده بردم اما از"حاشیه ها"  دوری کردم.

برخی دوستانم که رشته های فیزیک و مهندسی را انتخاب کرده بودند در بحث ها ی تخصصی و فنی  این سئوال پیش می آمد که "این نکته به چه درد من می خورد؟!"  این نگرشی بود که از سوی خانواده های سنتی به دختران دانشجو، به طور مستقیم و یا تلویحی، القا می شد. این نگرش  آنها را در  آموختن  سست  می کرد. واقعیت این است که اگر دانشجویان بخواهند شغلی مرتبط با رشته دانشگاهی شان داشته باشند اتفاقا همان مباحث به دردشان خواهد خورد.

قطعا سیلابس درس های ما بی عیب نیستند ولی دیگه این طور هم نیست  که دانشجویان ترم دوم وسوم بی هیچ تجربه ای  بتوانند  بهتر سیلابس تعیین کنند! به نظرم  دانشجو باید به تشخیص  کسانی که این درس ها را چیده اند اعتماد کنند . آن زمان دانشجویان مهندسی پسر  می رفتند با چند نفر مهندس توی فامیل و دور و بر ارتباط داشتند و می دیدند که آن مباحث تخصصی به دردشان خواهد خورد. دخترها کمتر این امکان را داشتند. دور وبری هایشان با توصیه های به اصطلاح مشفقانه آنها را سست می کردند. در دوره کارشناسی فیزیک خیلی این سئوال به ذهن می آید که "فلان مبحث به چه درد کارم خواهد خورد؟!" شاید خود آن مبحث   خیلی  کاربردی  نباشد ولی در آینده ی کاری یک دانشحئ دیدگاه فروکاست گرایانه یا تقلیل گرایانه ای که در درس های فیزیک می آموزند برای حل مسائل راهگشا  خواهد بود.

جو کلی اساتید چگونه بود؟ مشوق جامعه کوچک دخترانی که فیزیک می خواندند بودند؟

چون من المپیادی بودم مانند سایر المپیادی زیادی نورچشمی شدم! اتفاقا دامی که جلوی من بود- و خوشبختانه در آن نیافتادم- مسئله حلوا حلوا کردن های بیخودی بود. خیلی ها را این حلوا حلوا کردن  دو هوایی کرد.  فکر می کردند  چون المپیادی هستند باید یک جور دیگر با آنها برخورد شود. یادم است مسئول آزمایش اپتیک، به من گفت که المپیادی ها این درس را  نمی گذرانند. تو هم می توانی فقط بیایی امتحانش را بدهی و سر جلسات نیایی. من گفتم خواهم آمد  واز شما می خواهم خیلی جدی مرا مثل بقیه ارزیابی کنید. خیلی از المپیادی ها فکر می کردند که دون شانشان است که در کلاس حل تمرین بنشینند. بعضی از المپیادی های سالهای بعدی درس هایی را که توسط استادان جوان تدریس می شد خیلی جدی نمی گرفتند وبا کمال وقاحت می گفتند فلان استاد جاافتاده به من گفته من فیزکدان و انیشتین قرن هستم و شما هم باید به من نمره بدهید. من اصلا وارد این بازی ها نشدم . هر درسی چه استاد جا افتاده می داد چه استاد جوان می داد ، با جدیت پیگری کردم.این رویکرد دو نفع برای من داشت؛ اولا از مزایای دانشگاه شریف که  همان وجود استادان جوانی است که بارواقعی آموزشی را وبه دوش می کشند  نهایت استفاده را بردم و دومی این بود که علی رغم همه حلوا حلواها بین جمع دانشجویی برای خودم دشمن نتراشیدم. چون می دانید که وقتی کسی را زیاد حلوا حلوا کنند برایش حرف در می آید به خصوص اگر دختر باشد. خوشبختانه من ازاین چیزها مصون ماندم.

کی ازدواج کردید؟

من خیلی زود ازدواج کردم یعنی سال سوم کارشناسی بودم.

چطور شد که تصمیم گرفتید ازدواج کنید در حالی که تصمیم داشتید فیزیک دان هم بشوید؟

عاشق شدم.

ازدواج در سال سوم دانشگاه شاید امروز برای خوانندگان  جوان زنان امروزعجیب باشد چون سن ازدواج بالا رفته و ادامه تحصیل عاملی برای ازدواج نکردن شده است.

همان زمان هم برای کسی مثل من و از خانواده ای شبیه خانواده ی من عجیب می نمود که در این سن ازدواج کند. ما ازدواج کردیم ولی از تشریفات دوری کردیم که  کار علمی مان ضربه نخور.د

خیلی ساده؟

علاوه بر ساده بودن همه چیز را خیلی ابتکاری انجام دادیم. از ازدواج در سن پایین راضی هستم. البته آدم چیزهایی را از دست می دهد و چیزهایی را به دست می آورد ولی در مجموع چیزهایی که به دست می آید بیشتر است. برای خرید و مراسم  بیشتراز یک هفته وقت نگذاشتیم و بعد بلافاصله هر دو سراغ درس و مشقمان برگشتیم.

در دانشگاه های ما دانشجویان دوره های تحصیلات تکمیلی فکر می کنند اگر ازدواج کنند به کارهای دیگرشان نمی رسند.

این بستگی به شخص دارد. بعضی ها وقتی ازدواج می کنند با تمرکز بیشتری به کارهای علمی و پژوهشی خودشان می رسند. برای  برخی دیگر ازدواج اثر عکس دارد. اگر  ازدواج با کسی باشد  که بتواند اهمیت کاری را که انجام می دهیم درک کند و کمک و یاور فکری باشد طبعا اثر سازنده دارد. من خوشبختانه این شانس را داشتم که چنین همسری داشتم و من هم خیلی سعی کردم این  نقش را برا ی همسرم ایفا کنم.

یعنی این یک مسئله دو طرفه بوده است؟

من خیلی این  مسئله را جدی گرفتم. شاید این حرف خیلی خوشایند برخی نباشد ولی یکی از چیزهایی که من به آن افتخار می کنم و جزو عناصر کلیدی هویت خودم می دانم همسر یک فیزیک دان بودن است. من در مورد خاطرات همسران فیزیکدان های بزرگ  با جدیت خوانده ام وقتی که همایش بین المللی می روم دقت می کنم ببینم خانم های فیزیکدان ها که به  عنوان همراه می آیند چه کارهایی انجام می دهند تال مشوق و همیار همسرشان باشند. در ایران چنین نگرشی نیست.

می شوددقیقا مثال بزنید که خانم های فیزیکدان چکار می  کنند که به شوهرانشان کمک بشود؟

این طور نیست که تفریحات یا نیازهایشان را فرو بخورند یا فداکاری  کنند ولی طوری برنامه ریزی می کنند که با ویژگی شغلی همسرشان هماهنگ باشد.

من توجه کردم که این روش ها  را یاد بگیرم و حضور من بار فکری برای شوهرم نباشد.

یعنی اگر ازدواج موفقی بین دو دانشمند باشد ثمره خوب هم خواهد داشت.

لازم نیست هر دو دانشمند باشند. کافی هست که  از اهمیت کاری که همسر انجام می دهد درک درستی داشته باشند. بعضی وقت ها دختران با من درباره ازدواج مشورت می کنند و اشاره می کننند نامزدم به من گفته که  "  تحصیل و کارتو از نظر من مانعی ندارد".جواب من آن هست که اگر نگرش آقای داماد در پشت این نظر "لطف  کردن" هست آگاه باشند که لطف هر لحظه پس گرفتنی است. نه آن که آقای داماد فرد بدی باشد. اتفاقا من فرض را بر خوبی او می گذارم. اما فرض کنیم عروس خانم ا برای تحصیل یا شغلت مسافرتی داردناگهان برف می آید و او د ربرف گیر می کند  وآقای داماد نگران می شود. فردای همان روز خواهد گفت " ما که به پولش نیاز نداریم! توا صلا نرو!" اگر   تصور داماد این باشد که این کار و این تحصیل برای پول است و درکی عمیق نداشته باشد که  چرا عروس  به کار کردن یا تحصیل اصرار دارد در اولین فرصت و ناملایمت به زعم خود از روی خیرخواهی  این لطف را پس می گیرد.

فکر می کنید ریشه این مسئله کجاست و چه راه حلی برایش وجود دارد؟

شاید برای یک سری از زندگی ها این سبک مناسب باشد. اصراری ندارم که همه سبک زندگی مرا قبول کنند. اتفاقا وقتی می بینم خیلی از دخترها از روی رو دربایستی در حال ادامه تحصیل هستند (به خاطر این که دیگران نگویند که نتوانست!) ودر واقع دلشان به این است که  زن خانه دار باشند من توصیه می کنم به حرف دلشان گوش کنند. شاید برای آن نوع سبک زندگی همین نوع همسر هم خوب باشد. من اصلا نمی خواهم بگویم آقایانی که این طرز فکر را دارند بد هستند یا حتی  مرد سالارند . هر زندگی مشترکی سبک خود را دارد.

خبر خوب آن که  نسل جدیدی به عرصه آمده است که با این مسائل خیلی بهتر کنار می آید. یعنی بین نسل شما تقریبا این مسئله نیست. من بین دانشجویان این را می بینم.  این روزها پسری با دیدگاه مردسالارانه بزرگ شده خود بیشتر ضربه می بیند تا این که بتواند به دخترها در جامعه ضربه بزند.

من  مادر نیستم. اگر بودم و فرزندم پسر بود به خاطر  آن که پسرم در آینده موفق و آسوده باشد ابدا  با دیدگاه های مرد سالارانه سنتی بزرگش نمی کردم. طوری بزرگش می کردم که بعد از اینکه از مدرسه وارد دانشگاه شد خیلی برایش قابل درک باشد که همکلاسی های  دختردرخیلی از موضوعات از او  با استعدادتر باشند. این واقعیت را بپذیرد و با آن کنار بیاید. در نسل شما پسرانی که این طور بزرگ شده اند عملا خیلی موفق تر هستند. هم به لحاظ کاری و علمی و هم به لحاظ ازدواج. با دیدن زنان موفق و تصمیم ساز که در مورد رزومه ی او تصمیم می گیرند خوددرگیری پیدا نمی کنند. این نوع خوددرگیری ها پسرهای نسل جدید را به لحاظ روحی ویران می سازد.

شما فکر نمی کنید این چیز ارثی نیست و محیط باید آن را یاد بدهد؟

قطعا مهم است.

فکر نمی کنید که مدارس و دانشگاه های ما به عنوان یکی از مهارت های زندگی باید این را یاد بدهند که بچه ها وارد اجتماع اکادمیک، صنعت و حوزه کار که می شوند آموخته باشند این را، علی الحساب جامعه چیزی کم نمی گذارد نظام آموزشی است ترجیحا.

چیزی که من می بینم این است که خانوادها- چه از طبقه متوسط و چه از طبقه کارگری- درحال حاضر پسرهایشان را متناسب با نیازهای روز بار می آورند. اما آموزش در مدارس پسرانه از این جهت اسفناک هست. در واقع از همان شعارهای سردر مدارس ابتدایی پسرانه به آنها گفته می شود که حق دارند در مورد لباس پوشیدن مادرانشان به مادر امر و نهی کنند. تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل!  از پسرهای نوجوان  حرف های شووینیستی می شنویم که تعجب برانگیز هست. این حرف ها را از پدر و عمو ودایی نیاموخته اند .از محیط مدرسه برگرفته اند.

وقتی هم وارد دانشگاه می شوند دچار شوک می شوند. در واقع چون نمی توانند نگاه بالا دستی را نسبت به همکلاسی دختر خود داشته باشند بچه های دختری هستند که باهوش تر هستند، دچار شوک می شوند.

دچار شوک می شوند. یک فیلم ایرانی بود به نام آناهیتا که موضوعش همین بود البته خیلی اغراق آمیز بود

و این آموزش بعدی هم دارد. روی ازدواج این بچه ها تاثیر می گذارد. وقتی وارد زندگی مشترک می شوند به مشکل بر می خورند.

اصلا توی انتخاب به مشکل بر می خورند.

ممکن است به مشکل حادی بر بخورند. حالا برگردیم به بخش دیگری از کار شما. چندین و چند جایزه بین المللی در فیزیک برده اید و تمام اینها زمانی بوده است که شما در واقع متاهل بودید.از آن جوایز بگویید که چه چیزهایی بوده است؟

بیشتر در مورد ارتباط پژوهشی با  همسرتان بگویید؟

شاخه پژوهشی من و همسرم یکی نیست. ایشان بیشتر در زمینه تئوری هستند من بیشتر در کار پدیده شناسی هستم. کار پدیده شناسی پل بین بین تئوری و آزمایش است. وقتی پدیده ای را در آزمایشگاه ببینند ما مدلی می سازیم در چارچوب تئوری که این پدیده را توضیح می دهد. من و همسرم مقاله مشترک نداشتیم اما خوب به عنوان همسر حمایت روحی بسیاری از من کردند. همسرم  روابط عمومی خیلی خوبی دارند و خیلی دیپلماتیک هم برخورد می کنند .  در ارتباطات حرفه ای من همیشه از ایشان نظر می خواهم. همسرم دکتر شیخ جباری  فیزیکدان بسیار سطح بالایی هستند که حضورشان در پژوهشکده غنیمت است.

برگردیم به خانم دکتر فرزان در خانه، ساعت چند ساعت کاری شما در اینجا تمام می شود؟

ساعت کاری که نداریم، هر وقت کارمان تمام بشود به خانه بر می گریدم.

عموما چه ساعتی کار شما تمام می شود؟

همیشه می گوییم ساعت شش برمی گردیم ولی معمولا تا هشت طول می کشد.

خوب شما می رسید خانه ، شاید سئوالی که به ذهن خوانندگان جوان خصوصا دبیرستانی ها برسد و از من هم زیاد می پرسند ،یک دکتر فیزیک  در خانه چکارمی کند؟ آیا مشغول آشپزی می شوید و به کارهای معمولی که شاید بشود طبق فرهنگ ایران کارهای زنانه اسمش را بگذاریم، آشپزی و شستن ظرف و غذا پختن؟

همسر  من اصلا انتظار ندارد غذا بپزم . من خودم دوست دارم  که غذا درست کنم هیچ عیبی و عاری هم نمی بینم و لذت هم می برم اگر قرار باشد برای کسانی که دوستشان دارم غذا درست کنم با عشق این کار را می کنم. بعضی وقت ها هم خسته هستم ولی کسی روی من فشار نمی آورد که پاشو غذا درست کن ولی اگر وقت و حوصله اش را داشته باشم خیلی هم با عشق این کار را انجام می دهم .

همسرتان در کارهای خانه کمک می کند؟

اگر من کار داشته باشم کمک می کند بعضی وقت ها هم مزاحم می شود . مثلا روزهای جمعه من چیزی برای دسر  روی اجاق می گذارم همسرم می آید می چشد ونمک اضافه می کند ومی گوید به غذایت نمک اضافه کردم. من می گویم غذا نبود دسر بود ! و می گویم خوب برو خودت درستش کن.

سئوال خیلی مهمی  وجود دارد، شما وورک شاپ و سمینا رهایی که در خارج از کشور می روید، از طرفی جامعه ایران دارد به سمت وسوی رشد علمی می رسد یا تلاش می کند رشد علمی داشته باشد و د راین سالها تا حدی محسوس بوده است که در واقع خیلی هم نبوده است ...

رشد کمی بیشتر از کیفی بوده است.

مشکلاتی که شما به عنوان یک پژوهشگر فیزیکدان زن ایرانی در ایران دارید کجاها شبیه و مشابه مشکلات پژهشگران آمریکایی و ارپایی هست؟

از لحاظ جنسیت؟

بله.

هیچ شباهتی ندارد.

چه تفاوتی دارد؟

بگذارید این جور بگویم که مشکل اصلی من در ایران مشکل جنسیت نیست. مشکل اصلی من ایزوله بودن است چون کاری که ما داریم این است که باید دائم در کوران اتفاقاتی که در جامعه فیزیک می افتد باشیم، هم باید با آزمایشگران  ارتباط داشته باشیم و آگاه باشیم که چه نتایج آزمایشی جدیدی آمده است، هم با تئوری در ارتباط باشیم. اینترنت خیلی کمک می کند و نعمت بزرگی است اما جای حضور فیزیکی را نمی گیرد. اگر من حضور فیزیکی داشته باشم می توانم با آزمایشگرها صحبت کنم وخیلی از حرف های پشت پرده ای را  که توی مقالات  نیامده  می توانم بشنوم. مثلا نتیجه ای آمده و می گوید این  نتیجه درست است اما آنها که رقیب این آزمایشگرها هستند ادعا می کنند فلان اثر را در نظر نگرفته است.  این را توی صحبت های معمولی می شود فهمید نه توی مقاله. یا فرض کنید من ایده ای دارم. ایده های ما مثل ریاضی نیست من باید با یک آزمایشگر صحبت کنم و متقاعدش کنم که برای آزمایش مورد نظر من سرمایه گذاری کند. از طرفی  رقیب من هم برای این گونه سرمایه گذاری ها در دنیا خیلی زیاد است. من مقاله ای می گذارم اما باید حضور فیزیکی داشته باشم و با طرف حرف بزنم. اینکه من توی ایران هستم و کمتر از بقیه توی همایش ها می توانم شرکت کنم برای من معضل است .  این است معضل اصلی و دغدغه اصلی ام که باید روشی برای حل آن بیابم .

درواقع این فقط مشکل شما نیست مشکل همه پژوهشگرهاست؟

برای همه پژوهشگرها به خصوص وقتی به آزمایش نزدیک می شوند.

خوب این مشکل مستقل از جنسیت است؟

کاملا مستقل از جنسیت است. مشکل دیگری که من در ایران دارم به خاطر نوع کار پژوهشی  است که ما انجام می دهیم. پدیده شناسی  در ایران  خیلی شناخته شده نیست و ارج و قرب  ندارد. بعد از جنگ  که خواستند در ایران کار پژوهشی از سر بگیرند سرمایه گذاری فکری را در جهتی کردند که در آن شرایط ایزوله عملی تر باشد. طبعا  استعدادهای آن زمان به سمت موضوعات تئوریک تر رفتند.

و کاملا هم انتخاب درستی بود. آن موقع میزان ارتباطات از الان هم کمتر بود. اینترنت اینقدر دامنه دار نبود و معقول ترین انتخاب همان بود. این افراد  فرهنگی هم برای خودشان داشتند و کارهای  خوبی هم انجام دادند . منتهی این جور جا افتاد که "مخ ها" سراغ این طور کارها می روند. در صورتی که در دنیا این طور نیست . البته جو جهانی در آن سال ها هم به سمت مسایل تئوریک تر گرایش داشت.

سال 1987 ، 1988؟

تا اواخر دهه نود این گونه بود. در صورتی که از سال دوهزار به این طرف در دنیا گرایش عمومی برگشت . سال 2001 در  اریچه که یکی ازشهرهای سیسیل ایتالیاست، همایشی برگزار شد. در آنجا عده زیادی ازفیزیک دان های برجسته سخنران بودند از جمله فیزیکدان برجسته پلچینسکی . پلچینسکی  که خود نظریه پرداز قهاری هست  از جمع بزرگ دانشجویان دکتری حاضر پرسید  چه کسانی می خواهند برای پژوهش موضوع نظریه ریسمان (یک موضوع کاملا نظری) را انتخاب کنند. ازمیان سالن پر تنها یکی دو نفر دست بلند کردند. سپس سئوال کرد چه کسانی می خواهند بروند پدیده شناسی و همه دست بالا بردیم. در آن  همایش  هر دو ایده  را به ما معرفی کرده بودند و ما با هر دو ایده آشنا شده بودیم. پلچینسکی تعجب کرد و  گفت  پنج سال پیش گرایش  برعکس بود. بعد البته تشویق هم کرد و گفت که با  این آزمایشگاه هایی که در حال راه اندازی است و نتایجش به زودی بیرون خواهد آمد شما انتخاب درستی می کنید.  این گذار در دنیا شد ولی در ایران از آن بی اطلاع می ماندند و این محیط بسته در همان حال و هوای دهه نود ماندند. درتهران کمی اوضاع بهتراز شهرستان هاست چون ارتباط در تهران با دنیا بیشتر است.

مشکل من از اینجا ناشی می شود که در این محیط قدر و منزلت کار پدیده شناسی را نمی دانند و کسی که قادر به ارزیابی مقالات من باشد در ایران وجود ندارد. درنتیجه حاشیه سازی ها شروع می شود. جنسیت یا قومیت من (تُرک هستم) دستاویز هست نه علت اصلی حاشیه سازی ها. راهی هم جز "جا خالی دادن" نیست.

 

و احیانا اگر موفقیتی هم کسب شود خیلی مطرح نمی کنند.

حالا دیگر وارد این بحث نمی شوم. به عنوان یک زن، اشتباهی که می توانم بکنم این است که خیلی زیاد روی زن بودنم تکیه کنم و خیلی داد و بیداد کنم که علیه من این رفتار شده است. اگر من این رفتار را کنم دارم در یک سینی طلا هدیه می دهم به کسانی که می خواهند از من آتو بگیرند. این افراد هم متاسفانه کم نیستند. هر چند من هر گز این کار را نکردم پشت سرم به کسانی  که مرا نمی شناختند گفته اند که فلانی زن بودنش را بهانه می کند که امتیاز بگیرد در صورتی که من هیچوقت این کار را نکردم.  در سوئد شاید به خاطر زن بودن تبعیض مثبت صورت گیرد اما در ایران کجا از این خبرها هست؟! من هم آن قدر ابله نیستم که جایی که پیش کشیدن جنسیت به ضررم تمام شود جنسیت ام را پیش بکشم.  کاری که باید بکنم این است که ارتباطاتم را با دنیا زیاد کنم، دربرابر  حاشیه ها جای خالی بدهم و در یک گوشه خیلی آرام کار خودم را بکنم. اینکه می گویم در یک گوشه به این معنی نیست که در را به روی خودم ببندم، باید ارتباطم را با دنیا زیاد کنم دانشجو بگیرم ولی باید جا خالی بدهم.

 چیزی که اینجا می خواهم بگویم این است که من سر تعظیم فرو می آورم در برابر فعالین  حوزه حقوق زنان که در حوزه کارهای حقوقی به نفع زنان فعالیت  کرده اتد. هرچند خودم هیچ فعالیتی در این زمینه نداشتم و یک گوشه داشتم کار خودم را انجام می دادم. کارحقوقی خیلی مهم است . فعلا در بقیه چیزها تبعیض هست اما در استخدام یک استاد دانشگاه تبعیضی نیست یعنی مقاله من به عنوان یک زن همان قدر امتیاز محسوب می شود که مقاله یک مرد به عنوان فیزیکدان. این چیزی است که الان بدیهی می دانیم، در دنیا همیشه چنین  نبوده است. من همیشه فکر می کنم اگر این قوانین خدای نکرده نبود چقدر سوء استفاده می کردند تا به من ضربه بزنند. ضربه واقعی نتوانستند بزنند چون قوانین از این جهت  درست بوده است.

فکر نمی کنید این هم جزو مواردی است که باید آموزش داده شود. اینکه حقوق هم خانم ها هم آقایان باید به آنها آموزش داده شود و بعد از اموزش این ها وارد...ناتمام

نه. من این طور فکر نمی کنم. من فکر می کنم قوانین تبعیض آمیز باید اصلاح شود.

فکر  می کنید چقدر طول بکشد که ایران به نقطه ای برسد که قوانین اصلاح بشود؟

فکر کنم در این مورد بقیه دست اندرکاران زنان امروز خیلی بیشتر از من وارد باشند و بهتر بتوانند نظر بدهند. من هیچ فعالیتی دراین زمینه نداشته ام . فقط دورادور تعقیب کرده ام و معتقدم خیلی کار ارزشمندی انجام می دهند . هر چند معتقدم قوانینی که شاید تصویب کنند به طور مستقیم در زندگی من هیچ نقشی نداشته باشد.

و راه حلش هم اصلاح قوانین است؟

بله اصلاح قوانین. اتفاقا من فکرمی کنم آموزش آقایان دراین زمینه به اندازه کافی خوب است که برای آن هم باز باید دست خانواده ها را بوسید نه آموزش پرورش را . من وقتی مقایسه می کنم دیدگاه مردهای ایرانی را با دیدگاه مردهای هندی -همکاران هندی خودم- یا حتی ترکیه ای ها می بینم می بینم مردان ایرانی خیلی جلوتر هستند تقریبا هم ردیف مردهای ایتالیایی و اسپانیا هستند . نمی گویم مثل مرد سوئدی هستند اما خوب همردیف مردان مدیترانه ای  هستند . فکر نمی کنم دیگر بیشتر از این باید روی آقایان فشار آورد.

در حال حاضر با توجه به اینکه درجامعه فیزیکدان ها  تعداد خانم ها رشد پیدا کرده، فکر می کنید  زنان در فیزیک ایران به عنوان یک پژوهشگر چه جایگاهی دارند، جامعه فیزیک زنان چه کمبودها و کاستی هایی دارد و چه کمک هایی باید به آن بشود؟

به نظر من مشکلات زنان همان مشکلات فیزیکدان هاست. مشکل زن فیزیکدان به طور مستقل نداریم . مشکل حاشیه سازی هایی است که منشا دیگری دارد و این درمورد کسی است که نظر مستقلی دارد. اگر نظر مستقلی نداشته باشد اتفاقا کارمند زن اعم از اینکه هیات علمی باشد یا نه، عزیز تر از کارمند مرد است ولی اگر زنی بخواهد در جامعۀ کار استقلال رای داشته باشد، اهل تملق نباشد، نظرش را بگوید و نظرش را آشکارا بدهد جنسیتش بهانه ای می شود برای ضربه زدن به او.

 در بین معلمانی  که داشتید کدامشان در شکل گیری آکادمیک شما مهم بودند ؟

معلم فیزیک ما در دبیرستان فرزانگان تبریز، آقای رفقی بودند  که بسیار خوب و با علاقه تدریس می کردند. ایشان  به ظاهر یک مرد خیلی سنتی تبریزی بودند ولی سرکلاس درس از رفتارش کاملا مشخص بودکه اصلا سر سوزنی جنسیت دانش آموز برایشان مهم. مثال می زنم . اصرار داشتند ما تاریخ کشف ها را بدانیم. یکی از بچه ها پرسید که این تاریخ ها را در امتحان می پرسید ؟ گفت در امتحان نمی پرسم اما شما باید در کوران این چیز ها قرار بگیرید و بدانید کدام کشف کی شده. چون شما هم در شکل دادن این مفاهیم نقش  خواهید داشت. من سالها بعد حکمت حرف ایشان را فهمیدم. چندین و چند مفهوم دراین جمله ساده ایشان وجود داشت. یکی اینکه تاریخ علم مهم است . دیگر آن که شما باید خودتان را جزو کسانی بدانید که در شکل دادن این مفاهیم نقش خواهید داشت. فیزیکدان های بزرگ دنیا "از ما بهتران" نبوده اند. یکی مثل خودمان بوده اند. ثالثا د رحرفش اصلا اشاره ای به جنسیت نبود اصراری نداشت ماری کوری را برای ما مثال بزند! بسته به موضوع مورد بحث از دانشمندان  فارغ از جنسیت مثال می آورد. من به ایشان خیلی خیلی مدیون هستم.

خیلی ممنون.

خواهش می کنم.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

خدا حافظی

+0 به یه ن

این وبلاگ از این پس تعطیل هست.
خدانگهدار

آرشیو وبلاگ پیشین مینجق

سایت همایش چالش های آموزش فیزیك
 مقالات                       فایل های صوتی
وبلاگ قیل و قال هنوز دایر هست و در آن برنامه های مختلف را اعلام خواهم كرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به مناسبت سال تحصیلی پیش روی

+0 به یه ن

مطلب زیر را من مهر پیرارسال منتشر كرده بودم:

مهر از نیمه گذشت. فكر می كنم دیگه كلاس های دانشگاه ها جدی شده اند و كلاس های حل تمرین و.... هم دایر.  چند هفته ی اول كه دانشجو از محیط كوچك مدرسه وارد محیط بزرگ دانشگاه می شه یك مقدار بهت زده می شه. من كه این جوری شدم. یك جوری واهمه برم داشت. خوشبختانه یكی از  دانشجویان كارشناسی ارشد  (شاید بشناسید: خانم دكتر شاكری ) یك  مقدار دلداری ام داد و حرف های امیدبخش زد تا دلم قرص و محكم شد. بعضی ها خوب بلد هستند چه طوری اضطراب دیگران را تسكین دهند. من خوش شانس بودم كه خدا ایشان را در آن موقع سر راه من قرارداد.

الغرض! الان چند هفته از آغاز سال تحصیلی گذشته و فكر می كنم آن هیجانات فرو كش كرده. با محیط جدید هم نسبتا آشنا شده اید. الان دیگه وقتشه كه جدی تصمیم بگیرید درس بخوانید. اگر الان شروع نكنید چند مدت بعد خیلی شرایط برایتان سخت می شه و پشیمان می شوید كه چرا زوذتر تصمیم به جدی درس خواندن نگرفتید. همین الان كه اوایل سال تحصیلی جدید هست شرایط را آماده كنید كه درس خواندن دغدغه ی اصلی تان به عنوان دانشجو باشه.

چند توصیه كه شاید به دردتان بخوره:

۱) با استاد ها زیاد كل كل نكنید. اگر استادی احیانا خوب تدریس نمی كنه به رویش نیاورید. در دانشگاه های خوب ایران معمولا در این موارد استاد حل تمرین هست كه جبران بكنه. در دانشگاه های درجه یك ایران خیلی به ندرت پیش می آید كه هم استاد اصلی و هم استاد حل تمرین از پس تدریس دروس لیسانس بر نیایند. به علاوه  این روزها درس های آنلاین و... هست كه اگر كلاس های استاد را نپسندید می توانید از آنها استفاده كنید. به  علاوه خیلی درس ها تكرار می شوند. واقعا توصیه می كنم از كل كل كردن با استاد هایی كه توانایی تدریس ندارند بپرهیزید.  دست آخر از آنها در جهت تدریس بخاری بلند نخواهد شد. اگر كل كل كنید با شما ضد می افتند و به شما ضربه می زنند.

۲)  در فهمیدن دروس جدی باشید اما وسواسی عمل نكنید. اگر نكته ای را نفهمیدید فوری نتیجه نگیرید كه تمام شد و  شما هرگز نخواهید توانست آن را بفهمید. ببینید! این مفاهیم در طول قرون و اعصار توسط دانشمندان درجه یك دنیا  ابداع یا كشف شده اند (نمی خواهم وارد بحث فلسفی بشوم كه مفاهیم فیزیك و دیگر علوم ابداع می شوند یا كشف. بحثم سر نكته ی دیگری است.) انتظار بیجایی است كه گمان كنید در یك زمان كوتاه می توانید همه ی این مفاهیم را هضم و جذب كنید. اگر نكته ای را نفهمیدید در پس ذهنتان یادداشت كنید. خیلی از مطالب در طول دوره ی لیسانس به تدریج جا خواهند افتاد.

۳) معنای درس خواندن این نیست كه خودكارها و ماژیك های رنگی به دست بگیرید و كتاب ها را خط خطی كنید. هر مطلبی را كه می خوانید باید در آن تعمق كنید. ببینید رابطه ی آن مطالب قبلی كه خوانده بودید چیست. با این مطلب جدید كه آموختید به چه سئوالات جدیدی می توانید پاسخ دهید.

۴) در كنار خواندن كتب درسی خوب است كه تاریخ تكوین این تئوری ها را هم مطالعه كنید. نه برای آن كه با یك سری اسم شخص و تاریخ آشنا شوید. بلكه به این علت كه بدانید علت معرفی مفاهیم گوناگون چه بود. توصیف كشف ها و.. را كه می خوانید سعی كنید در قالب فرمالیزم ریاضی كه آموختید بیان كنید. این طوری مطلب برایتان جا می افتد.

۵) حل تمرین ها را جدی بگیرید.

۶) اگر دانشجوی ریاضی یا فیزیك یا مهندسی هستید ممكن است كه این سئوال برایتان پیش آید كه "این مطالب كه می خوانم به چه درد زندگی ام خواهد خورد." من در طول تحصیلم (قبل از دكتری) هیچ وقت این سئوال برایم پیش نیامده بود. اما می دیدم برای دوستانم (دخترها) كه از خانواده هایی بودند كه در آنها خانم ها ی نسل های قبل تر دانشگاه نرفته بودند این سئوال زیاد پیش می آمد. این دخترخانم ها می دیدند  كه هیچ كدام از خانم های دور وبر شان این دروس را نگذرانده اند اما زندگی شان هم می چرخد. به علاوه در خیلی موارد مادر یا خاله و عمه و مادربزرگ و.... هم می پرسیدند كه "به چه دردت خواهد خورد." خلاصه دلسرد شدند. چند سال بعد اما همه شان فهمیدند كه قرار بود آن مطالب درسی به چه دردشان بخورد! خلاصه از سهل انگاری در مورد دروس پشیمان شدند.

۷) سمپادی ها این مطلب را ببینند و نیز  این مطلب را.

۸) برخی دیگر از مطالب مرتبط :

تجربه ی یك ترم سومی.

درست ترین اقدام و بزرگ ترین اشتباه در زندگی من به عنوان یك فیزیكپیشه

نوشته دكتر روزبه الله وردی


در نوشته ی قبلی ام چند نكته ی درسی گفتم كه به درد دانشجوهای لیسانس و تا حدی هم دانشجوهای فوق لیسانس می خورد. در این نوشته مطالب دیگری خواهم نوشت كه هرچند درسی نیست اما آگاهی از آنها مانع از این می شود كه دانشجو در چنبره ی حاشیه های آزار دهنده در محیط دانشگاهی گرفتارشود و وقت و انرژی او به هدر رود.

۱) همان طوری كه بارها گفته ام اگر در محیط كلاسی قرار گرفتید كه همكلاسی ها اهل درس خواندن نیستند شما همرنگ جماعت نشوید. شما سعی كنید جدی درس بخوانید یكی دو نفر هم پیدا می شوند كه بخواهند شما را همراهی كنند. بعدش یواش یواش درس خواندن در كلاس شما "مد" می شود!

این كار را بكنید اما با ظرافت. طوری كه الكی برای خودتان دشمن نتراشید. توجه كنید كه شما مبصر كلاس نیستید. دانشجو هم به اقتضای سن و جوش و غرور جوانی به راحتی نمی پذیرد یك نفر (آن هم همسن و سالش) بیاید و برایش نقش مبصر را بازی كند.

ببینید! اگر دیدید همكلاسی ها دارند وقت تلف می كنند نروید مستقیم بگویید چه قدر وقت تلف می كنید. اگر این كار را بكنید با شما دشمن می شوند. اما اكثر دانشجو ها اگر ببینند وقتی آنها دارند وقت تلف می كنند شما آرام و سر به زیر دارید درس می خوانید نسبت به شما احساس احترام می كنند و تشویق می شوند كه خودشان هم همین كار را بكنند.. عرض كردم "اكثر دانشجو ها" نه همه ی آنها. برخی هم این وسط توزرد هستند كه كرم می ریزنند. سعی كنید با كرمكی ها درگیر نشوید. از آنها فاصله بگیرید.

در جمع های دانشجویی در مورد جنس مخالف زیاد صحبت می كنند. خاطره ی خود را در این مورد قبلا نوشته ام. از حد كه این صحبت بگذرد به شدت وقت-هدر-كن می شود. من از جمع پسرها خبر ندارم. اما در جمع دخترها اگر دختری بیاید و به این صحبت ها مستقیم اعتراض كند به بقیه ی دخترها شدید بر می خورد. به این معنا می گیرند كه آن شخص متانت و نجابت آنها را زیر سئوال برده. بعدش خیلی شدید واكنش نشان می دهند. بیخودی برای خودتان دشمن نتراشید! اگر می خواهید بحث را عوض كنید با گفتن جملات و عبارات مرسومی نظیر "آهان! كه این طور!" یا "آهان! از اون لحاظ" و یك خنده ی مختصر سررشته ی بحث را در دست بگیرید و زود بحث جدی درسی یا.... را پیش بكشید. این طوری به كسی بر نمی خورد و بحث هم عوض می شود. اگر هم نمی خواهید بحث را عوض كنید راهتان را بكشید و بروید و كاری به صحبت هایشان نداشته باشید.

۲) اگر از شهرستان به تهران آمده باشید ممكن است برخی از رفتارها گفتارها و چراغ سبز های اساتید به نظرتان خیلی لیبرال باشد. خیلی گول این چراغ سبز ها را نخورید! در شهرستان احتمال این كه یك بزرگ تر برخی روابط یا گفتارها را كه از نظر عرف جامعه لیبرالی به نظر رسد تایید كند خیلی كمتر از تهران است. اما در شهرستان اگر به خاطر این جور مسایل برای دانشجو مشكلی پیش آید احتمال این كه همان استاد محافظه كار پشت دانشجو بایستد و نگذارد ضربه بخورد بیشتر است. در تهران یك سری اساتید به دانشجو چراغ سبز نشان می دهند (یا حتی تشویق می كنند) كه رفتاری غیر محافظه كارانه داشته باشد. اما وقتی برای آن دانشجو مشكلی پیش آمد همان استاد كه تریپ لیبرالی می زد از محافظه كار ترین ها هم سخت گیر تر می شود. می زند زیر همه ی ادعاهایش. دانشجو را به راحتی قربانی می كند كه خودش را حفظ كند. در بین همنسلی های من خیلی ها از این جهت تا درجه ی شكستن ضربه خوردند.

۳) توصیه نمی كنم در فعالیت های دانشجویی فوق برنامه خیلی فعال باشید. معمولا از توی این برنامه ها مشكلاتی پیش می آید كه دانشجو را له می كند. به جای آن توصیه می كنم یك كار مفید درآمد زا خارج از دانشگاه پیدا كنید. این طوری با دنیای واقعی آشنا می شوید. اگر هم مشكلی پیش بیاید درس و مشق تان قربانی نمی شود. یك پولی هم ته جیبتان می ماند. چند نفر آشنا هم پیدا می كنید كه پس فردا برایتان شغل مناسب بیابند. البته كار باید به گونه ای باشد كه به درس و مشقتان ضربه نزند. به یاد داشته باشید كار اصلی دانشجو درس خواندن است.

۴) خوبه كه تفریحات شما ومعاشرت های شما خارج و دور از دانشگاه باشد تا اگر مشكلی پیش آمد گریبانگیر درس و مشق تان نشود.

۵) ترم اول دانشگاه خیلی خیلی زود است كه "بگذاریم احساس هوایی بخورد." هوا خوری احساس بماند برای ترم های بعد كه یك مقدار شناخت و تجربه ی شما بالاتر رفته است. در جمع های دخترانه ی دانشگاهی در آن روزهای اول دانشگاه كه كلاس ها جدی نیستند همكلاسی ها همدیگر را دوره می كنند و به قول خارجی ها matchmaking

می كنند. از دم هم بی تجربه اند و معمولا در این زمینه خیلی ناشیانه عمل می كنند. اشتباهاتی می كنند كه به همدیگر بسیار ضربه می زنند. ببینید! دخترهای جوان بسیاری كه به مرحله ی افسردگی شدید دچار شده اند با من درد دل كرده اند. مشكل عمده ی آنها از همین بساط matchmakingهای اوایل ترم اول شروع شده. جوی به وجود آورده اند كه چشم و گوش بسته افتاده به دام یك احساس غریب كه آن را عشق می پنداشته اما بعدا فهمیده آن احساس عشق نبوده! حتی هوس هم نبوده. یك شیطنت و كنجكاوی دخترانه ی ساده بوده كه به بهای سنگینی تمام شده. به خاطر آن توهین شنیده. شخصیتش خرد شده. بعد هم افسرده شده و روحیه اش خراب شده. افت تحصیلی در پی آن آمده و به نوبه ی خودش روحیه را خراب كرده. یك سیكل بسته ی مخرب! جالب آن كه دخترهایی زیاد قربانی می شوند كه خود را در زمینه ی جنس مخالف خیلی "با تجربه " و "آدم شناس" می دانند. برادر و چند تا دوستش را دیده اند و خیال می كنند جنس مذكر را خیلی خوب می شناسند. بعد كه وارد دانشگاه می شوند و پسری را می بینند كه شبیه آنها نیست خیال می كنند خیلی موجود افسانه ای و بی همتایی را یافته اند. كنجكاوی در مورد این موجود افسانه ای بی همتا به بهای سنگینی برایشان تمام می شود. من نمی گویم "كنجكاوی موقوف"! اگر هم بگویم كسی گوش نخواهد داد. اما می گویم عجله نكنید! به خاطر حرف های دوستانتان جو گیر نشوید. یواش یواش سر فرصت بقیه را خواهید شناخت و كنجكاوی تان هم ارضا می شود. مواظب باشید برای این كنجكاوی بهای سنگینی نپردازید.

ببینید! بدانید كه اولویت شما به عنوان دانشجو درس و مشق تان است. اگر رابطه ای باعث می شود به درس و مشق تان آسیب برسد آن رابطه رابطه ی مفیدی نیست و بهتر است قطع و یا كنترل شود. یاد بگیرید روابط را كنترل كنید. كار سختی است. خود من هم هنوز درست یاد نگرفته ام. باید تمرین كنم. شما چون جوان ترید از من زودتر یاد خواهید گرفت.

ببینید! پدر و مادر شما با هزار امید و آرزو شما را به دانشگاه فرستاده اند. نگذارید یكی بیاید و روحیه ی شما را خراب كند. اگر رابطه با كسی به نشاط روحیه ی شما ضربه می زند آرام آرام رابطه ی خود را با او محدود تر كنید و فاصله از او را در حدی نگاه دارید كه روحیه ی شما آسیب نبیند.

این را به دختر خانم ها می گویم. اگر با پسری آشنا شدید و آن پسر برای شما محدودیت هایی بیشتراز محدودیت های خانواده و جامعه ی ایران تحمیل كرد زودتر عذرش را بخواهید برود پی كارش. حالا كه هیچ نقشی در زندگی شما ندارد این محدودیت ها را به شما تحمیل كند فردا كه همسرتان شود بنا به قانون مدنی این مملكت می تواند روزگارتان را سیاه كند. اگر محدودیت های تحمیلی اش برایتان (علاوه بر محدودیت ها ی دانشگاه جامعه ی ایرانی و خانواده ) ازار دهنده دارد می شود و هنوز در قطع رابطه با او شك دارید زودتر به مشاور دانشگاه مراجعه كنید. هر چه زودتر اقدام كنید همان قدر كمتر ضربه می بینید.

۶) اگر استادی به شما لطف خیلی خاص-ورای سایر همكلاسی ها - كرد بدانید كاسه ای زیر نیمكاسه است. در بهترین شرایط این استاد آدم ناپخته ای است كه نمی داند این كارش چه قدر سایر دانشجوها را علیه شما تحریك می كند و چه قدر می تواند به شما ضربه زند. یك جورهایی مودبانه و با سیاست لطف هایش را پس بزنید. مطمئن باشید اگر این كار را نكنید صدها برابر آن لطف ضربه خواهید دید.

۷) اساتید دانشگاه با همدیگر كشاكش قدرت دارند. یك عده شان از دانشجو به عنوان سرباز پیاده ی صفحه ی شطرنج در كشاكش های قدرت استفاده می كنند. یك مشت شعار دانشجو-پسند هم بلغور می كنند تا دانشجو ها را علیه رقیب تهییج كنند. (نظیر "مبارزه با دیكتاتوری" یا....) مطمئن باشید آن اساتید كه این چیزها را جلوی دانشجو ها بلغور می كنند تا آنها را بیاندازند به جان همكارانشان نوك سوزنی به حرف هایشان اعتقاد ندارند. به تجربه دریافته اند دانشجوها با این شعارها به هیجان می آیند. مواظب باشید به دام آنها نیافتید. از دور نظاره كنید و فكرتان پیش درس و مشق خودتان باشد.

 

۸) باز هم به دختر خانم ها: اگر دور از خانواده هستید و مردی همسن پدرتان زیاد دور و بر شما بپلكد و مرتب شما را "دخترم" بخواند خیلی زود نرم نشوید. ممكن است از این قصه ها برایتان ببافد: "من همیشه آرزو داشتم دختری مثل تو داشته باشم." یا " یك دختر دارم شبیه تو اما رفته خارج و من از فراغش در فغانم." شما هم كه دلتان برای بابای خودتان به شدت تنگ شده ممكن است بیایید و دربست به او اعتماد كنید با این تصور كه مردی است جا افتاده و سرد و گرم چشیده و آردهایش را بیخته و الك هایش را آویخته و امكان ندارد به من ضربه ای بزند. این طرز فكر می تواند به شما ضربه بزند. به یاد داشته باشید كه سعدی می فرماید: "جهان دیده بسیار گوید دروغ!"

ببینید! اگر آن مرد جوان بود و شما می خواستید دكش كنید یك اخم می كردید به غرورش بر می خورد و می ذاشت می رفت. همه ی جامعه هم كمك تان می كرد كه از شرش خلاص شوید. اما اگر روی  این پیرمرد باز بشود نمی توانید به این راحتی ها جمع و جورش كنید. به خصوص كه جامعه هم باور نمی كند كه او مزاحم هست. جامعه همواره حق را به پیرمرد می دهند به خصوص اگر موقعیت اجتماعی اقتصادی بالایی داشته باشد. توصیه می كنم از همان اول رفتاری با پیرمرد جماعت نكنید كه رویش باز شود و بعد نتوانید جمعش كنید. این پیرمردها بعد از ازدواج شما هم ممكن است دست از مزاحمت بر ندارند. برخی از آنها عامل جدایی و طلاق زوج های خوشبخت می شوند. ماشاالله! اعتماد به نفسی در این زمینه ها دارند كه نگو!

۹) در دانشگاه ها طومار و..... زیاد می چرخانند. در امضا كردن آنها جو گیر نشوید. خوب فكرهایتان را بكنید ببینید واقعا با بند بند طومار موافقید یا نه. این طوری نیستید كه وقتی امضا كردید به راحتی بتوانید بزنید زیرش! خیلی هایشان می تواند مدرك بشود علیه شما. اصلا نمی ارزد به خاطر جو گیر شدن یا از روی تعارف و رودربایستی با كسی كه دارد امضا جمع می كند طوماری امضا كنید. خوب حواستان را جمع كنید. ببینید آیا مفاد آن ان قدر درست و متین هست كه ارزش آن را داشته باشد كه فردا روزی به خاطر امضای آن هزینه ای بپردازید.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اندر فضیلت قناعت

+0 به یه ن

آنا در وبلاگش متنی منتشر كرده بود با عنوان "اهمیت سكوت" . پس از آن بحث نسبتا مفصلی شد. ظاهرا همه خوانندگان آن وبلاگ كه نظر گذاشته بودند  از چیزهایی مانند مصرفگرایی مهمانی های اجباری و پزدادن شكایت داشتند.  من هم نظر زیر در وبلاگ آنا گذاشتم:

"من آنا را در فضای واقعی هم می شناسم و می دونم واقعا این موضوعاتی كه داره در باره شان می نویسه دغدغه ی واقعی اش هم هست. شخصی نیست كه اینجا این چهره را از خودش نشان بده در زندگی واقعی یك جور دیگه. اگر به واقع نظر و دغدغه ی او این همه در فضای مجازی به این سرعت  همدرد پیدا می كنه می شه در دایره ی معاشرت های خودمون تحولی در راستایی كه برای ما مطلوب هست برداشت. تك تك نمی شه. هر كسی جزیره ی تنها باشه سیل از دور و بر می آید و می بردتش. اما اگر این افراد جمع بشوند و شیوه ی زندگی خودشان را داشته باشند و از این كه همان طور كه هستند خود را بنمایانند نیاز به تونل فرار نخواهد بود. در هر جمعی كانال تهویه ای خواهد بود كه آنا هوا برای نفس كشیدن كم نیاره. حالا فكر كنیم ببینیم چی می شه كرد.

وقتی این همه آدم با هم همنظر هستند چرا برای ایجاد خرده-فرهنگ خودشان در دل فرهنگ غالب تلاشی نمی كنند!؟ خواست دوری از پز دادن و مصرفگرایی چیزی نیست كه خطری داشته باشد. موضوع جنجالی سیاسی یا مذهبی یا جنسی نیست كه تبعات خطرناك داشته باشد. این همه آدم وقتی می گویند از فلان رسم و رسوم و بهمان ناراضی هستیم می توانند در اینترنت صفحه ای تشكیل دهند و یا در فضای واقعی جمعی و دوره ای. با شجاعت و جسارت خود را همان هستند و خوش دارند معرفی كنند و  تصریح كنند و دیگران هم ببینند كه اینان لزومی نمی بینند همرنگ جماعت شوند. در روند خیلی عیبی نمی بینند كه بخواهند مطابق میل اكثریت عوض شوند. اگر این جرئت و همت را بكنند پس از اندك زمانی جمع بزرگ تر هم خواست ها وسلیقه های آنها را به رسمیت می شناسد. لزوما قبولشان نمی كند و خود مانند آنها نمی شود. اما این واقعیت را به رسمیت می شناسد كه این جمع و این گروه مجبور نیست به ساز آنها برقصد. دست كم هوا تهویه می شود و نیازی به تونل برای فرار نخواهد بود. حالا نمی گم زحمت این كار را هم آنا باید بكشد و مسئولیت جمع كردن افراد را به گردن بگیرد.. ولی اونهایی كه خیلی ناراحت هستند می توانند همت كنند. "

بعدش به طور پراكنده مطالب زیر را نوشتم:

1) ظاهرا در این سال ها فقرا گوی سبقت را از اغنیا در ولخرجی و مصرفگرایی ربوده اند. این روزها یكی از طبقه ی متوسط قبل از خرید یك قلم جنس جدید بیشتر احتمال دارد از خود سئوال كند كه آیا به این خرید نیاز دارد؟ آیا در خانه و در كمدهایش جای مناسب برای آن سراغ دارد؟ اما فقرا كمتر در خرید از این گونه تردید ها می كنند. فشار اجتماعی از سوی اطرافیان بر فقرا برای خرید بیشتر هست تا بر اغنیا. به خصوص در مواردی نظیر تهیه جهیزیه. باز اگر كسی به لحاظ مالی امكان خرید داشته باشد و این كار را بكند یك چیزی. اما فقرا ندارند!آن پس انداز اندكشان را هم كه قرار بود در روز مبادا و در روز بیماری خرج كنند صرف خرید اجناسی می كنند كه به درد شان نمی خورد و خانه كوچكشان را تنگ تر می سازد. این خرید بی رویه و نداشتن پس اندازی كه به آنها اطمینان خاطر بدهد فشار روحی كشنده ای بر آنها وارد می سازد. اگر یادتان باشد من حدود سه سال پیش برای بنیاد كودك اینجا زیاد تبلیغ می كردم. سرگذشت اغلب مددجویان را كه بخوانید می بینید والدینشان به خاطر ناراحتی اعصاب هست كه از كار افتاده شده اند. به طور بی رویه ای خرج می كنند و بر هم فشار می آورند تا جایی كه دیگه می بُرند.

2) زمانی رسم هدیه دادن و هدیه گرفتن محدود به زمان های خاص بود. از بیست سال پیش مرتب مناسبت برای كادو دادن "ابداع" و "اختراع" و "كشف" شده. مثلا من بچه بودم اصلا نام "رغییب" را نشنیده بودم. نمی دونم چه كسی این مناسبت را از توی صندوقخانه مادربزرگش بیرون كشید و دوباره احیا كرد. زمان یواش یواش گذشت حالا باید به این مناسبت هم كادو داد. مثال هایی از این دست فراوانند. برخی می گویند با این كه از بهمان "گؤروش" خوششان نمی آید اما "مجبورند" كه بروند چون باید كادو ببرند. یك همچین فشار اجتماعی هست. این رسوم به لحاظ مالی روی كسانی كه تمكن كافی دارند زیاد فشار نمی آورند. روی طبقات پایین اجتماع هم شاید باز زیاد فشار نیاورد چون از آنها انتظاری نیست. ولی فشار مخربی می آورد روی قشرهایی كه جامعه به شغل آنها به چشم شغلی پرپرستیژ می نگرد اما در آمد شان (اگر به ورطه تاجر مسلكی نیافتند) آن قدر ها بالا نیست. مثل معلم ها. معلم بر خود فشار می بیند كه در این مناسبت هایی-- كه هر سال هم بر تعدادشان افزوده می شود-- كادوی آبرومند ببرد. از طرف دیگر تا دكان تدریس خصوصی باز نكند مخارج این همه كادو را نمی تواند تامین كند. مجبور می شود به بچه های معصوم سر كلاسش به صورت كالای تجاری نگاه كند. انواع و اقسام تكنیك ها را به كار می برد كه آنها را در فشار بگذارد تا بخواهند او معلم خصوصی شان شود. از جمله تكنیك ها گرفتن امتحانی هست كه به هیچ وجه سواد دانش آموز را نشان نمی دهد. نوعی زهر چشم هست كه اگر در كلاس خصوصی من شركت نكنی نمره نخواهی آورد. اعتماد به نفس دانش آموز را می كشد. از مادران حرف های زیادی نشنیده ام كه چگونه معلم های حریص استعداد بچه را كور می كنند كه پول بیشتری استخراج كنند. این مادرها دم بر نمی آورند چون می ترسند معلم نمره بچه شان را كم دهد. اما من مادر نیستم و ترسی از این جهت ندارم. این فرهنگی كه خود به آن دامن می زنیم آموزش كشور ما را به ورطه نابودی می كشاند. دود آن هم دیر یا زود به چشم همه مان خواهد رفت!

3)

میترا نوشت: "و به همین دلیل، بیمار كالای تجاری پزشك می شودو نظام سلامت نابود!
چون همون فشار اجتماعی القا كرده پزشك باید فلان خانه و باغ و ماشین و مسافرت ها رو داشته باشه"

 

4) همین نوع فشار روی وكلای دادگستری هم هست. شاید حتی به نوعی بیشتر. بسیاری از مردم گمان می كنند كه اگر وكیلی كمتر از بنز سوار شود و دفترش آن چنانی نباشد و كفش و كت و شلوار تنش مارك دار نباشد لابد وكیل خبره ای نبوده و نتوانسته مراجع جذب كند یا از حقشان دفاع كند. به چنین وكیلی مراجعه نمی كنند. در صورتی كه این تصور درست نیست. شاید آن وكیل دوست ندارد زندگی تجملی داشته باشد. و یا آن قدر با موكلینش صادق بوده كه به آنها بلف نزده. اگر دیده موردشان به لحاظ قانونی شانس برد ندارد به صداقت از اولش گفته. معمولا وكیل حریص این را نمی گوید وعده بیهوده می دهد كه حتما مورد تو رای خواهد آورد و تو فلان پول هنگفت را نصیب خواهی شد. حق وكالتش را هم همان اول می گیردو می برد صرف خرید زلم زیمبویی می كند كه چشم افراد سطحی را می گیرد!

5) همان طوری كه میترا اشاره كرد پزشكان نیز از جمله اقشاری هستند كه جامعه از آنها انتظار راكفلر بودن دارد. شاید یك پزشك جا افتاده -حتی اگر عمری به سوگندنامه بقراط خود وفادار مانده باشد- بتواند این انتظار را برآورده كند اما یك پزشك تازه كار نمی تواند. در ابتدای راه وضع مالی پزشكان تفاوت چندانی با دیگر تحصیلكردگان ندارد. اما جامعه بر آنها فشار می آورد كه مثل اوناسیس ولخرجی كنند. برخی زیر آبی می زنند و بیماران را مانند كالای تجاری می بینند تا ره صد ساله را یك شبه بپیماند. برخی دیگر كه نمی توانند وجدان خود را راضی كنند تا به این راه بروند عجیب تحت فشار هستند. تحت فشاری كشنده كه در كنار فشار كار پزشكی توام با وجدان پیری زودرس می آورد. چند سال پیش شب عید عزیزی بسیار ناراحت بود. پرسیدم چه شده گفت یكی از نزدیكانش شب زنگ زده بود و كلی گریه و ناله می كرد كه نمی توانم برای شب عید نونوار شوم. گفتم او كه هم خود پزشك هست و هم همسرش. اگر او بخواهد بنالد پس وای بر حال دیگران! گفت برای پزشكان جوان سخت تر هست چون دور وبری ها انتظار دارند حتما مارك دار بپوشند و او امكانش را ندارد. دلم سوخت واقعا سوخت. حیف آن خانم دكتر جوان نبود كه سر این چنین چیز پیش پا افتاده ای خود و عزیزانش را چنان بیازارد؟! یك خانم دكتری حاذقی هم هست كه خودم به تشخیصش ایمان آورده ام. از آن تیپ
دانشجویان پزشكی كه تنها از روی جزوه پر غلط و غلوط استادی چیزی حفظ می كنندو نمره می آورند نبود. دكتری بود كه به همراه پدرش- كه او نیز پزشك بود- دل و روده گوسفند تشریح كرده بود. پزشكی توی خونش بود. در طول ترم استاد كتاب های مرجع پزشكی را به زبان انگلیسی با طمانینه و اندیشه در هر جمله خوانده بود (چیزی كه اغلب دانشجویان پزشكی نمی كنند!). نسبت به مكانیزم بدن حس داشت. در پزشكی و تشخیص قدرت استنتاج داشت. چیزی كه باز اكثر پزشكان متاسفانه ندارند. اغلب پزشكان تنها چند واژه ی تخصصی می آموزند و تنها بلد هستند آنها را با ژست تحویل بیمار دهند بی آن كه حسی نسبت به مكانیزم بدن داشته باشند یا قدرت استنتاج از روی مشاهدات داشته باشند. این خانم دكتر جوان جزو اقلیتی از پزشكان بود كه ورای ژست "خانم/آقای دكتری" هم دكتر بود. شخصی دراین سطح داشت خود خوری می كرد كه چرا نمی تواند همان گونه كه جامعه از او انتظار دارد لباس مارك دار برای شب عید بخرد! حیف كه با او صمیمی نبودم والا به او زنگ می زدم و بر سرش داد می كشیدم:"آخه دختر! خانم دكتر! تالی ابن سینا! شأن تو و امثال تو خیلی بالاتر از اینهاست كه بخواهی سر لباس مارك دار این جوری خود خوری كنی!" متاسفانه این همه فشار عصبی و خودخوری های بیهوده او رابه پیری زودرس رساند. شاید بگویید خود ابن سینا هم پیری زودرس داشت. پیری زودرس ابن سینا از خوش گذرانی بود نه از خود خوری. عمری كیف دنیا را برد و گفت "عرض زندگی مهم تر از طول آن هست."پیری زودرس ابن سینا ی آن دوران كجا و پیری زودرس ابن سیناهای این روزگار كجا!

6)

 

 فراموش نكنیم در گذشته ی نه چندان دور این كشور قحطی های كشنده ای را پشت سر گذاشت. نه از اون قحطی ها كه در آلمان و فرانسه آمد و این همه در موردش فیلم می سازند. قحطی آنها ازدوران فزونی صد سال پیش ایران اعیانی تر بود. من همیشه در شگفت بودم چه طور یك ایتالیایی می تواند قحطی زده باشد وقتی ماهی های دریا تا پیش پایش می آیند. كجا ما در ایران از این منابع عظیم غذایی داشته ایم ؟! حتی در شمال هم این قدر فزونی نیست. ماهی در شمال پیش پایت نمی آید! قحطی هایی كه در این گوشه از كره زمین می آمدند و كمتر كسی هم درباره اش فیلم می سازد خیلی شدیدتر بودند. دیگه با توصیفش شما را ناراحت نمی خواهم بكنم. در قحطی اواخر قاجار 8 میلیون نفر از گرسنگی و وبا جان سپردند. جمعیت ایران نصف شد. آخرین قحطی ها هم اواخر رضا خان و آغاز جنگ جهانی دوم بود. حدود 70 سال پیش. شاهدان آن زنده اند. (ان شاالله صد سال دیگه هم زنده باشند!) نسل جوان امروزی نوه های آنهاست. خیلی نگذشته. یكهو در تبریز لاله پارك باز می كنند و برندهای معروف شعبه می زنند. طبیعی هست كه یك تب مصرفگرایی و پز دادن و..... فضای شهر را بگیره. این مرحله هم می گذره. دیر یا زود چشم و دلها سیر می شه. اما اگر خودمان تلاش كنیم مرحله گذار سریع ترمی تونه اتفاق بیافته و گذار می تونه به حالت بهتری بیانجامه نه بدتر!

 

7)

 راستش من پیش بینی می كنم این فرهنگ مصرفگرایی و برندگرایی و پز دادن سر آن دیر یا زود به یك حس پوچی همه گیر برسه. اگر خواسته و انتظار متعالی تر جایگزین آن نشه مرحله ی حس پوچی بدتر از این مرحله هیجان انگیز مصرفگرایی و پز دادن خواهد بود. بسیار بدتر!

 

8) در محل كارمان اگر موفق بشیم پست-داك ها و دانشجویانی را جذب كنیم كه از پژوهش و بحث علمی شادكام می شوند محیط شاد خواهد بود. خوشبختانه در صد عمده دانشجویان و پست-داك ها ی جدید پژوهشكده فیزیك همین روحیه را دارند. از افسردگی و خمودی اینجا خبری نیست. بحث علمی كه می كنیم همگی شاد می شیم. تمام تلاشمان را باید بگذاریم كه چنین افرادی را جذب نماییم. از زنجموره و ناله و غرولند های بازاری مسلك اینجا در گروه انرژی های بالای پژوهشكده فیزیك خبری نیست.  در ایران, بازاری كه به هر كسی (از جمله بازاری دیگر) می رسد از كسادی بازار می نالد و از زیاد بودن مالیات ها شكایت می كند هرچند درآمدش نجومی باشد. خرافی تر ها این كار را می كنند تا چشمشان نزنند. واقع بین ها این زنجموره را می كنند تا جوجه كمونیست ها علیه آنها تحریك نشوند.
ادبیات یك ساینتیست شاید با مسئولی كه حقوق او را تعیین می كند این باشد و با او چانه بزند و بنالد كه حقوق كفاف نمی دهد اما با همكارش این نیست! ساینتیست به ساینتیست كه می رسد می گوید:"اما خودمونیم ها! چه كاری در دنیا لذیذ تر از این ریسرچ ما!؟ هیچ پول هم نمی دادند باز من می نشستم و گوشه ای و همین كار را می كردم. راستی چرا به ما پول می دهند وقتی بدون پول هم همین كار را می كردیم!؟" ساینتیست یه ساینتیست كه می رسد می گوید " چه لاكشری ای بالاتر از این كه آزاد باشی در مورد چیزی كه دوست كار پژوهش كنی؟!"
ادبیات ساینتیست با ساینتیست این هست هرچند ممكن هست در مقابل كسی كه دارد بودجه تعیین می كند درست مثل بازاری حرف بزند.
كسی با ادبیات بازاری بخواهد با همكارش حرف بزند جایش در یك پژوهشگاه نیست. بهتر هست برود بازار. آنجا به هدفش (پول) خیلی بیشتر می رسد. جای پژوهشگران را هم تنگ نمی كند. روحیه شان را هم با غرولندهایش كسل نمی كند

 

9)

چند سال پیش در مجله ی یكی از این خطوط هواپیماهایی در هواپیما مطلبی در مورد "لاكشری" یا تجمل و تحول جلوه های آن در گذر زمان خواندم. نوشته بود كه اواخر قرون وسطی و در زمان رنسانس فلفل و ادویه و شكر اقلام تجملاتی بودند. بعدش راه های تجارتی باز شدند و این قبیل اقلام اجناسی معمولی شدند كه در هر خانه ای یافت می شوند. تا مدت ها پارچه های ابریشمی و كشمیر لوكس حساب می شد اما حالا دیگه نه به اون صورت. نوشته بود در حال حاضر فضا و زمان هستند كه لوكس حساب می شوند. (البته منظور فضا-زمانی كه ما در نسبیت در موردش سخن می گوییم نبود!) منظورش این بود كه در این دوران ماشینی كه وقت را طلا می انگارند اگر یكی برای عزیزی یا مشغولیتی وقت بگذارد در واقع كار لوكس درخور توجهی كرده. همین طور با توجه به این كه خانه ها كوچك هستند و به بركت زندگی مصرفگرایانه پر و مملو از انواع و اقسام خنزر پنزر بی مصرف, اگر فضای خالی در ساختمانی باشد احساس لوكس و تجمل و حشمت به فرد دست می دهد.
چیزی كه من در چارچوب فرهنگ امروزین خودمان به آن اضافه می كنم "داشتن استقلال رای در خرید" هست. این روز ها هرچه به لحاظ اقتصادی و اجتماعی ضعیف تر باشی بیشتر رویت فشار از طرف اطرافیان هست كه چیزهایی بخری كه به آنها نیاز چندانی نداری. از یك حد كه وضعیت مالی و اجتماعی ات بالا رفت تازه تازه این قدرت را در خود حس می كنی كه به خود بگویی لازم نیست فلان چیز را هم بخرم. قوی تر می شوی و می توانی به این فشار شكننده اجتماعی اطرافیان "نه" بگویی.

 

10) اگر "قناعت" كلمه كهنه ای هست و "كلاس" نداره و نمی خواهید استفاده كنید بگویید:

frugality

11) اگر این تیپ حرف ها را به اطرافیانتان رو در رو بزنید ممكن هست به آنها بربخورد. شایدمسئله را شخصی ببیند وخیال كنند به فلان رفتارشان طعنه می زنید. اما اگر در اینترنت ودر جایی كه آنها هم می خوانند بنویسید درنوشته شما تامل می كنند. اگر هم از شما نپذیرند این خواست شما را به رسمیت می شناسند. به خصوص اگر ببینند یك عده به نظر شما لایك زدند! از منظر آنها این لایك ها به این معنا خواهد بود كه نظر شما آن قدرها هم غریب نیست ودر نتیجه لازم نیست به زور شما را عوض كنند! به این ترتیب راحت تر می توانند شما را  همان طور كه هستید قبول كنند.

 

 

 

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل