فرزند آوری، معیار قضاوت؟

+0 به یه ن

خبرگزاری ها (نه فقط خبرگزاری های جمهوری اسلامی  بلکه خبرگزاری های متنوع دنیا) برای تاکید بر ابعاد فاجعه انسانی در غزه اشاره می کنند که خانواده هایی هستند که ده عضو خود را از دست داده اند. عده ای از ایرانیان (عمدتا آنان که گرایش پادشاهی خواهی دارند) بُل می گیرند که اینها چه خانواده ای بوده اند که این همه فرزند داشتند؟!

من خودم بچه ای ندارم، مادرم دو فرزند دارد. مادربزرگم ۴ فرزند داشت. مادرمادربزرگم ۵ فرزند و مادرمادرمادر بزرگم ۱۰ فرزند. (این آخری و همسرش نوه های حاج خویی بنیانگذار کبریت سازی ممتاز بودند که این روزها عکس او در کنار پاول هوگوی آلمانی در اینترنت دست به دست می شود.) در نسل مادربزرگ مادربزرگم داشتن ده فرزند، هنجار حساب می شد. شاید نکته جالب توجه در مورد این جد مادری ما ،نه فرزندآوری فراوان، بلکه زنده ماندن هر ده فرزند او تا سنین بزرگسالی -بالای۸۰ سالگی- بوده باشد. در نسل های گذشته در همین ایران خودمان، هم مرگ و میر کودکان زیاد بود و هم فرزندآوری. اتفاقا فرزندآوری بین یهودیان هم زیاد هست. حتی خانواده های دانشمند پرور یهودی در اروپای قرن نوزده و بیستم نسبتا پرفرزند بودند. مثلا امی نوتر سه برادر داشت. 

در مجموع در جوامعی که شانس زنده ماندن کودک کم هست والدین تعداد بیشتری فرزند به دنیا می آورند.  شاید اقتضای طبیعت برای بقا چنین هست. در ایران خودمان از وقتی که مرگ و میر کودکان کاهش یافت سایز خانواده ها کوچکتر شدند. ابتدا طبقه متوسط تعداد فرزندانشان را کاهش دادند و سپس  فقرا. متاسفانه شانس زنده ماندن کودکان در مناطق جنگ زده در خاورمیانه زیاد نیست. طبیعی است که خانواده ها در این مناطق-مثل اجداد خودمان در ایران- تمایل داشته باشند که تعداد بیشتری فرزند بیاورند. آنها هم از جنس خودمان هستند. دست کم از جنس اجداد خودمان هستند.  از جنس طبیعت با انتخابات «طبیعی» که لزوما منطبق با «منطق» مبتنی بر اپتیمم سازی هزینه و فایده نیست. شما که بسی بیش از من در مورد بیولوژی می دانید به من بگویید ببینم: کجای این پروسه طبیعی تولید مثل و بقای نسل، با منطق مبتنی بر اپتیمم سازی پیش می رود؟!!! جوامع انسانی هم علی العموم با همین طبیعتشان پیش می روند و آن قدر ها که انتظار داریم به منطق مبتنی بر اپتیمم سازی کاری ندارند. صد سال بعد مرا که فرزندی ندارم کسی به یاد نخواهد آورد (احتمالا همه مقاله هایم هم فراموش خواهد شد) اما آن مادر حوثی را که در این شرایط ده فرزند آورده  به یاد خواهند آورد. منطق حیات طبیعی و بقا این هست نه آن منطقی که شما مد نظر دارید و بر اساس آن قضاوت هم می کنید.

البته اینی که گفتم به معنای حسرت نیست. بعد از این که مُردم مهم نیست که فراموش شوم. اولویت من این هست که زندگی ام را چنان کنم که می خواهم. فقط خواستم بگم در مورد جامعه  تحت فشارهای شدید، بر اساس فرزندآوری فراوان قضاوت نکنید. زندگی پیچیده تر از این ساده سازی های به ظاهر منطقی است. در بازه زمانی چند صد ساله اگر بنگرید همین پیچیدگی های «غیرمنطقی» (!!!!) ست که آن را جذاب کرده. مگر تمدن بشری کم قحطی پشت سر گذاشته؟ اگر همه می خواستند سبک زندگی شان را مثل من  بنا نهند نسل انسان خیلی وقت ها پیش ور افتاده بود و من و شما امروز اینجا نبودیم.


------------


در نوشته پیشین ام در میانه کلام گفتم که صد سال بعد احتمالا همه مقاله های من فراموش خواهد شد. در آن نوشته بحث ام سر موضوعی دیگر بود. امیدوارم این جمله ام  سوتفاهم ایجاد نکند که کارهای علمی و پژوهشی که من و یا امثال من انجام می دهیم بی اهمیت هستند و ارزشی ندارند. من (و امثال من) و مقاله های من (مقاله های امثال من) فراموش می شویم اما اثر خود را در پیشبرد علم می گذاریم. کارهای پژوهشی و آموزشی و داوری  علمی و ترویج علمی و.... که می کنیم در کارهای علمی   دیگران و روند دانش-پژوهی اثر می گذارد و این طوری علم پیش می تازد.امثال ما که کار علمی می کنیم عمر خود را تلف نمی نماییم. دانشی هم که به ما رسیده تنها کار چند دانشمند نامدار همچون نیوتن و گالیله و اینشتن نیست. البته که آن بزرگان قله های زمان خویش بودند اما اگر ده ها و صدها دانشمند و پژوهشگر دیگر که اکنون فراموش شده اند نبودند و کار پژوهشی نمی کردند این بزرگان به تنهایی نمی توانستند تا این حد علم را پیشرفت دهند. در واقع کار زیادی نمی توانستند بکنند.

برای امثال من مهم هست که تا وقتی  زنده و از نظر علمی فعال هستیم اعتبار لازم را برای کارهای پژوهشی و آموزشی مان بگیریم تا وقتی برای گرنت پژوهشی ونظایر آن اقدام می کنیم مورد تایید قرار بگیریم. اما بعد از این که فعالیت علمی مان باز ایستاد و نیازی به گرفتن گرنت و نظایر آن نبود مهم نیست که نام مان فراموش شود و یا بماند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فراز و فرود مذهب و مسئله فساد

+0 به یه ن

در سال های اخیر، مردم ایران دایم مذهب  ونقش آن را در رتق و فتق امور کشور  و همچنین در زندگی نقد می کنند. عده ای ادعا می کنند لازمه کامروایی از بین رفتن گرایش به مذهب است. بعدش هم به درستی می گویند در کشوری مثل ایران  مذهب هرگز از بین نخواهد رفت (هرچند می تواند تضعیف شود) بنابراین امیدی به این کشور نیست.

من نمی خواهم وارد نقد این نظر شوم اما توجه شما را به واقعیتی تاریخی جلب می کنم. در دوره هایی از تاریخ معاصر همین ایران و سایر کشورهای منطقه مذهب در بین نخبگان سیاسی ونخبگان فرهنگی و علمی کمابیش از بین رفته بود. مثلا شما ۵۳ نفر بزرگ علوی را بخوانید تقریبا هیچ اشاره ای به نمادهای مذهبی در اواخر دوره رضا شاه نمی بینید. سریال دایی جان ناپلئون را که ببینید می بینید خود آن خاندان هیچ گونه گرایش مذهبی ندارند و فقط گاه برای تحریک مردم کوچه بازار علیه همدیگر، مراسم مذهبی راه می اندازند. از آن جالب تر این که شما مصاحبه رامین جهانبگلو با سید حسین نصر را بخوانید اشاره می شود که در کودکی آنها کسی در خانه نماز نمی خواند جز خدمه منزل. چرا این نکته جالب هست؟ برای این که اینان نوادگان شیخ فضل الله نوری بوده اند! همان که به جای مشروطه، مشروعه می خواست.

چنین شرایطی در کشورهای منطقه نظیر سوریه و مصر و ترکیه هم در آن سالها برقرار بود. اما بعد از چند دهه گرایش به مذهب در بین نخبگان این کشورها رشد کرد. از قرار معلوم از ناامیدی آنها از سیستم سکولار به دلیل فساد وناکارآمدی نشات می گرفت. آخرین مورد را هم در همین افغانستان داشتیم.

دربین دو حکومت طالبانی، بخش قابل توجهی از  مردم افغانستان از فساد در کشورشان ناراضی بودند و آرزوی باز گشت طالبان می کردند. البته حکومت دینی هم می تواند بسیار فاسد باشد اما به دلایل مختلف مردم این منطقه فساد حکومت دینی را تاب می آورند ولی نسبت به فساد حکومت سکولار حساسند و وقتی فساد آن را می بینند آرزوی حکومت دینی می کنند.

نکته ام این هست که اگر حکومت سکولار سازوکار مبارزه با فساد و مهار آن را نداشته باشد  در این منطقه، پایدار نمی ماند.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سراشیبی فساد

+0 به یه ن

یکی از اشتباه هایی که مردم ما می کنند این هست که خیال می کنند با نصایح اخلاقی ، می توان جلوی فساد را گرفت. وقتی هم که می بینند این روش کار نکرد عصبانی می شوند و فرهنگ مردم ایران را مقصر می دانند. خیال می کنند «همه» باید پاک و منزه شوند تا فساد مهار شود. واقعیت این هست که ساختار بد، افراد سالم و درستکار را هم به تدریج فاسد می کنه.

اگر در امور مالی، شفافیت و نظارت نباشه حتی بهترین آدم ها هم یواش یواش وسوسه می شوند که از سیستم سواستفاده کنند. اتفاقا کجروی، ابتدا، از روی خیرخواهی شروع می شه. مثال می زنم:

 فرض کنید که یک نهاد داریم که وظیفه اش آموزش کودکان در مناطق بی بضاعت هست. نظارتی هم قرار نیست به هزینه کرد موسسه بشه. معلم و حسابدار هم یک نفرند . اسمش را بذاریم ناهید.  ناهید می بینه که یکی از دانش آموزان  در روزهای سرد و برفی نمی آد و از درس عقب می افته. یک مقدار پرس و جو می کنه و می بینه علت اینه که اون دانش آموز، چکمه ندارد. ناهید از جیب خودش برای دانش آموز چکمه می خره. دانش آموز مرتب سر کلاس می آد و خودش وخانواده اش خیلی احساس دین نسبت به ناهید می کنند. بعد ناهید می بینه که تعداد بیشتری دانش آموز  همان قبیل نیازها را دارند. حساب کتاب می کنه می بینه که اگر بخواهد نیازهای همه آنها را برآورده کنه از حقوق خودش مقدار زیادی باقی نمی مونه. فکری به سر ناهید می زنه. می گه یک کوچولو از سوخت مدرسه می زنم و به جایش برای دانش آموزان نیازمند، کفش و کلاه و پالتو می خرم. ناهید این کار رامی کنه وکلی بین بچه ها و والدینشان محبوب می شه.  کم کم والدین وقتی نیازی داشتند به او مراجعه می کنند. ناهید از محل بودجه موسسه، نیازهای آنها را رفع می کنه واز سرویسی که موسسه می ده می کاهه. در مقابل اهل محل روز به روز بیشتر جلوی ناهید خم می شوند و از او تعریف می کنند. ناهید خوشش می آد و حس می کنه منجی کل محل شده. این وسط خواهر ناهید مریض می شه. ناهید باخودش می گه برای غریبه ها همه چی را فراهم می آرم. اون وقت برای خواهرم کاری نکنم؟! هزینه عمل خواهر ناهید هم از موسسه تامین می شه.  بعد از عمل ناهید حس می کنه که روحیه خواهرش خوب نیست و نیاز داره که مسافرتی بره که از افسردگی نجات پیدا کنه. بنابراین ناهید مهربان و نیکوکار، مسافرتی رویایی برای خواهرش ترتیب می ده. خواهر نیمه بیمارش که تنها نمی تونه  مسافرت بره . ناهید هم بایدهمراهش باشه. به این ترتیب دو خواهر مسافرت رویایی می روند. با کدام پول؟ معلومه دیگه با پول موسسه. این طوری می شه که کم کم، خرج بودجه موسسه برای اموزش بچه ها به خاطره ها می پیونده. از موسسه و خدماتش فقط اسمی می مونه. بودجه موسسه تبدیل می شه به ملک طلق ناهید برای خوشگذرانی ها و از آن بدتر نوچه پروری هایش. احترامی که مردم محل از روی نیاز وچشمداشت به ناهید می ذاشتند زیر زبان ناهید مزه می ده. دیگه بعد از مدتی اگر کسی جلوی ناهید خم وراست نشه توسط مریدهای ناهید نواخته می شه. خلاصه ناهید نیکوکار و مهربان، به خاطر یک ساختار معیوب تبدیل به یک هیولا می شه. بارها و بارها ما شاهد این دگر دیسی بوده ایم. اما معمولا خیال می کنیم اگر فرد خوبی را انتخاب می کردیم چنین نمی شد. واقعیت هست که ساختار وقتی معیوب باشد بهترین آدم ها هم کم کم یا هیولا می شوند یا از سیستم طرد می گردند.

اگر این موسسه فرضی ما، سیستم نظارتی درست و درمونی داشت کار به اینجا نمی کشید.  ناهید یک جفت چکمه را از جیب خودش می خرید اما در مرحله بعدی به جای این که بودجه موسسه بزنه و بعد برای خودش بارگاه  ترتیب بده به فکر  کمک گرفتن از نهاد دیگری برای حل مشکلات دیگر می افتاد. یا موسسه را بزرگتر می کردند و دادن خدمات رفاهی را هم به طور نهادی و با 

نظارت و شفافیت انجام می دادند. دیگه وضعیت زیر میزی نمی شد که کار به اونجا بکشه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

کاوه مدنی

+0 به یه ن

اخیرا عیسی کلانتری گفته که " ناترازی های  امروز به دلیل عدم وجود نخبگانی چون کاوه مدنی است."

من خیلی متاسفم که به کاوه مدنی اون قدر گیر دادند که از ایران رفت. اما این همه او راباد کردن  هم جایی ندارد. اولا نخبه تر ازکاوه مدنی در همین ایران بسیار هست. کاوه مدنی با این که بچه تهران بود در دانشگاه تبریز  درس خواند. البته دانشگاه تبریز دانشجویان نخبه زیادی از خود استان و استان های مجاور دارد. اما بچه تهران ، اگر رتبه خوب بیاورد در همین تهران دانشگاه می رود. نخبگی کاوه مدنی که این همه خودش و کلانتری بر آن مانور می دادند از کجا اومده؟! یک دانشجو با رتبه چند هزار کنکور بوده که چند هزارنفر از او در رقابت کنکور بهتر بوده اند

آن زمانی که به ایران اومده بود چه گلی به سر محیط زیست ایران زد؟! فقط سخنرانی هایی می کرد که به درد جلب توجه به خودش و راه انداختن کیش شخصیت دنبال خودش می خورد! من سخنرانی هایش را گوش می کردم تا از او بیاموزم. اما دریغ از یک حرف حساب. فقط بازی با کلمات بود: بحران آب بگیم یا کمبود آب؟ انگار مشکل آب ایران بازی با این کلمات بود. یک کمدین تبریزی هست که به نام مستعار "خلیل بحران"  طنز در مورد بحران ها می سازه. باور کنید محتوای سخنرانی های کاوه مدنی بیش از طنز اونبود اما خلیل بحران به طنز مسخرگی این نوع بازی با کلمات را در مواجهه با بحران آشکار می کنه اما کاوه مدنی به اسم سخنان یک نخبه به خورد مخاطب می داد!این در حالی بود که آن زمان فعالان محیط زیست واقعی ایران روز و شب کار می کردند اما کلانتری و امثال او آنها را به هیچ می گرفتند و می گیرند! خود کاوه مدنی می گفت نتوانسته در همان اداره محیط زیستی خودشان کارمندان را مجاب کنه که برق زیاد مصرف نکنند. البته این را هم در جهت این می گفت که "حیف من نخبه که افتادم دست شماها!" اما من با خود می گویم پس تو به چه دردی می خوری که این همه هم خود را نخبه می خوانی! لابد خواهید گفت بعد از اینجا رفته در سازمان ملل فلان کاره شده.، دست کم من که آی سی تی پی ( وابسته به یونسکو) را می شناسم می دونم پست مدیریتی در اون سازمان بیشتر بندبازی سیاسی می خواد تا کاردانی و مهارت. قصدم این هست که بگویم به جای مدحنامه برای کاوه مدنی، ببینند فعالان محیط زیست در میدان اقلیم ها ایران چه مطالبه ای دارند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اهمیت فعالان کلانشهر تبریز برای حفظ محیط زیست آذربایجان

+0 به یه ن

قبلا  به برخی از دلایل  اهمیت ویژه فعالان محیط زیست آذربایجان و نقش تسهیلگری آنها جهت احیای دریاچه اورمیه اشاره کردم. البته دلایل اهمیت به همین چند مورد ختم نمی شود. اینجا می خواهم به دلیل اهمیت ویژه فعالان محیط زیست تبریز جهت احیای دریاچه اورمیه و سرو سامان دادن به سایر مسایل محیط زیستی آذربایجان بپردازم. دلیل این اهمیت بزرگی و پرجمعیت  تر بودن تبریز نسبت به شهرهای دیگر آذربایجان هست. فرض کنید شهری دویست هزار نفری در آذربایجان داریم که ۱۰ نفر فعال محیط زیستی دارد. سودجویانی که از جیب سلامت مردم و محیط زیست اذربایجان به ثروت می رسند هشت نفر از این ۱۰ نفر را تطمیع می کنند. یک نفر از این ده نفر را هم تحمیق می کنند. می ماند تنها یک نفر. یک نفر کاری از پیش نمی تواند ببرد و پس از اندکی منزوی می شود و وا می دهد.

اما در تبریز(به اضافه حومه) حدود  دو میلیون نفر جمعیت داریم.،  به همان نسبت، فرض کنید  ۱۰۰ نفر طرفدار محیط زیست پاکار  در تبریز داریم (درواقع خیلی بیشتر هست). از این بین ۸۰ نفر تطمیع می شوند و ده نفر تحمیق. اما دست آخر ده نفر هم می مانند که هنوز پی گیر هستند. نه قابل تحمیق هستند نه قابل تطمیع. این ده نفر، همدیگر را می یابند و هم-آوایی می کنند و همدیگر را تقویت می کنند و تبدیل به نیرویی جدی می شوند. اندکی بعد آن یک نفر فعال از شهر ۲۰۰ هزار نفری را هم که نه تحمیق شده بود و نه تطمیع هم جذب گروه خودشان می کنند. کم کم تبدیل به نیرویی موثرمی شوند. از این روست که تبریز اهمیت ویژه دارد. به دلیل جمعیتش.

«ائل قوجی، سئل قوجی.» هرچه جمعیت بیشتر قدرت هم بیشتر.  

من اینجا فیزیکدان-تنبل-وارانه تقریب خطی زدم. در واقع اثر جمعیت، خطی نیست. در واقعیت- به دلایل متعدد- تعداد فعالان محیط زیست در شهر ۲میلیون نفری  بیش از ده برابر تعداد فعالان محیط زیست در شهر دویست هزار نفری است. همین طور تطمیع هشتاد نفر خیلی سخت تر از تطمیع ۸ نفر هست. چه بسا زور وپول فاسدان به تطمیع ۸۰ نفر نرسد و حداکثر ۵۰ نفر را تطمیع کنند. به این گونه  است که نقش کلانشهری همچون تبریز خیلی بزرگ می تواند باشد. 

آنان که به پروژه احیای دریاچه اورمیه و سایر پروژه های محیط زیستی به چشم یک «نون دونی» نگاه می کنند به طور زیر پوستی می خواهند اعتبار  فعالان محیط زیست تبریز را زیر سئوال برند تا مبادا، فردا روزی، موی دماغشان شوند و جلوی ساخت و پاخت شان با آلایندگان وویران کننده های محیط زیست بایستند. مخصوصا که این فعالان، در خود محیط هستند و لاف های گزاف مبنی بر نجات یافتن دریاچه را که در شهر های دورتر خریدار دارد نمی خرند. به علاوه  برای مردم ساکن حوضه دریاچه (از جمله تبریز) احیای دریاچه یک بحث تفننی نیست. صحبت از کیفیت زندگی و معاش و سلامت آنهاست.

چند سال پیش  در تبریز  و اورمیه فعالان شکایت کردند که پس این احیای دریاچه به کجا رسید؟! همزمان،  برخی از دست اندرکاران پروژه احیای دریاچه در تهران  برای رد گم کردن برای یکی از این پیشکسوتان جامعه فیزیک -- که طرح  های شکست خورده  را با حضور خود متبرک می سازد و مسئولان آن را  از پاسخگویی در برابر سئوال ها محافظت می نماید- بزرگداشت گرفتند. او هم، در معامله ای پایاپای(!!) در مراسم بزرگداشت خود هندوانه زیر بغل مسئولان احیای دریاچه اورمیه داد. من تبریزی  درهمین تهران هم نتوانستم سکوت کنم و به آن پیشکسوت  نوشتم که این مسخره بازی ها چیست!؟ وقتی من در تهران نمی توانم سکوت کنم ببینید  همشهری هایم در تبریز  در برابر این نمایش ها و نون به هم قرض دادن ها چه می کنند؟! برای همین هست که می خواهند تبریز را از معادلات حذف کنند که به خیال راحت دورهمی خوش باشند. از منظر آنها، هر بلایی هم سر دریاچه  اورمیه و مردم اطرافش آمد بی خیال!

البته این  نکته ای که عرض می کنم  مختص تبریز نیست.  در هر اقلیم (منظور اقلیم محیط زیستی) نمی توان پرجمعیت ترین شهر اقلیم را کنار گذاشت: در خوزستان هم نباید اهواز را کنار گذاشت. در شمال هم نباید رشت را کنار گذاشت و....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یک مادر خوب، یک دختر فداکار

+0 به یه ن

لابد خبر شوم تایید حکم اعدام خانم شریفه محمدی را شنیده اید. این خانم متولد یکی از روستاهای میانه هست. فیلم مادر او که به زبان ترکی از دلتنگی اش درباره فرزند می گوید در اینترنت موجود است. شریفه مادر یک پسر ۱۳ ساله به نام آیدین هست. آشنایان می گویند در سال های اخیر بیشتر زندگی اش وقف همین پسر بوده.  سالها پیش یک مقدار هم فعالیت کارگری داشته. گویا بیمه پدر کارگر زحمتکشش را درست و حسابی منظور نکرده بودند. شریفه به هر دری زده که بیمه پدرش را درست کند. همین جریان بیمه پدر انگیزه ای شده تا  برای مسایل کارگران فعالیت کند.  شریفه در روستایی در میانه دنیا آمده. پدر کارگرش مجبور شده مثل خیلی های دیگه به کرج مهاجرت کنه. شریفه درس می خونه در دانشگاه تهران در رشته طراحی صنعتی قبول می شه. لابد درسخوان هم بوده که دانشگاه تهران قبول شده. بعدهم ازدواج می کنه و مادر می شه.  از تهران و کرج مهاجرت می کنند به رشت. دغدغه اصلی اش همین خانواده اش بوده  وبعد هم کمک به کارگران و.... 

من این اطلاعات را از اینترنت گرفتم. این خانم و خانواده اش را ازنزدیک نمی شناسم.

حالا چرا باید یک همچین خانم بی حاشیه، درسخوان و خانواده دوستی حکم اعدام بگیره؟! اتهامش بغی است چون می گن اون تشکل کارگری با کومله در ارتباط بوده که البته اون نهاد کارگری قویا رد کرده. من نفهمیدم یک دختر تورک ساکن کرج یا رشت را چه به کومله؟!

رسانه ها هم وقتی اسم او را می آورند در کنار دو فعال کورد محکوم به اعدام  به نام های وریشه مرادی و پخشان عزیزی می آورند. در صورتی که فعالیت های آن دو نفر در حوزه و ناحیه دیگری بوده و ربطی به خانم شریفه محمدی نداشته. من از چت-جی پی تی پرسیدم ربط این خانم به آن دو نفر چیه و ربط مستقیمی را نیافتم.

وکیل خانم شریفه محمدی شخصی است به اسم امیر رئیسیان. این وکیل هم از اون وکیل هایی هست که وکالت  پرونده های مشهور را برعهده می گیره و اسمش در جراید زیاد می آد. از اون وکلاست که پرونده هایش مشهور می شوند و در رسانه ها بازتاب می یابند. وکیل پرونده محمد قبادلو هم  که اعدام شد بود. 

ای کاش خانواده شریفه محمدی وکیل دیگری را انتخاب می کردند. وکیلی انتخاب می کردند که اول از همه سعی می کرد این هیاهوی رسانه ای اپوزیسیون پسند را از دور و بر شریفه محمدی پاک کنه و مسئله را به جای این که یک مسئله جذاب برای اپوزیسیون ورسانه هایش  تبدیل بکنه تبدیل به یک مسئله حقوقی و انسانی بکنه. بعدش مسئله ساده می شد و چنین حکم سنگینی نمی گرفت.

ببینید! وضعیت کارگری در کشور ما جای اعتراض زیاد داره. وضعیت محیط زیست در کشور ما جای اعتراض زیاد داره. وضعیت ..... همه اینها فعالان مخصوص به خودشان را دارند. فعالان مربوطه را دایم در کشور ما «برای پاره ای توضیحات» فرا می خوانند. به خصوص فعالان محیط زیستی و مدنی آذربایجان دایم در حال دادن «پاره ای از توضیحات» هستند! منتهی اغلب فعالان، توضیحاتشان را می دهند و بر می گردند سر زندگی شان. چون مراقب هستند که اپوزیسیون و رسانه هایشان آنها را سوژه قرار ندهند کار به جاهای باریک کمتر می رسد. اگر هم بازجویی از پاره ای از توضیحات فراتر رود پای وکلایی وسط کشیده می شود که دغدغه آنها حفاظت از موکل هست نه مشهور شدن و  در رسانه ها مورد مصاحبه قرار گرفتن. این قبیل وکلا در تبریز هستند. دربین تورک های  کرج هم  هستند. ای کاش! شریفه محمدی یکی از آنها را انتخاب می کرد. اگر چنین می کرد ای بسا من و شما امروز او را نمی شناختیم اما به جای آن اکنون پیش پسر عزیزش، آیدین، بود. چه بسا فرصت هم یافته بود که در راستای حقوق کارگران قدم های بیشتری بردارد.   ماهی یکی دو بار می رفت «پاره ای ازتوضیحاتش» را می داد و بعد بر می گشت سرکارش!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دریاچه اورمیه- قسمت چهارم

+0 به یه ن

در نوشته قبلی به برخی از چالش های ارتباط برقرار کردن با روستاییان حوضه دریاچه اورمیه اشاره کردم و تاکید نمودم که باید از نیروهای خود آذربایجان کمک گرفت. تاکید نمودم که با نشستن در تهران و راهکار و بخشنامه صادر کردن کاری نمی توان پیش برد.

اکنون به  چالشی دیگر اشاره می کنم:  چالش زبان برقراری ارتباط با روستاییان منطقه. شاید تهران نشین ها گمان کنند که چون همکاری -به قول خودشان- «آذری زبان» در تهران دارند مسئله حل شده است!  اول از همه این که همین اصطلاح «آذری زبان» بخش بزرگی از فعالان مدنی آذربایجان را که عمری برای مطرح نمودن دردهای دریاچه اورمیه گذاشته اند و هزینه ها کرده اند خشمگین خواهد کرد و اعتماد آنها را از بین خواهد برد و شانس جلب حمایت از آنها را زایل خواهد کرد. 

البته خود روستاییان با این اصطلاح چندان مشکلی ندارند. خیلی برایشان مهم نیست. اما نکته اینجاست که آن زبان ترکی یا به قول دوستان در تهران «آذری» که همکار «آذری زبان» در تهران بلد هست  به درد ارتباط برقرار کردن با روستاییان  حوضه دریاچه اورمیه نخواهد خورد. 

جمله بندی «آذری زبان» متعارف  مقیم تهران  همان جمله بندی فارسی است فقط در آخر جمله فعلی نظیر «کردم یا شدم» را به معادل ترکی اش بر می گردانند. اغلب برای یک تورک مقیم آذربایجان جذب و هضم جملات کامل  فارسی آسان تر هست تا «اذری» آن همکار «آذری زبان.»

از آن همکار «آذری زبان» این سئوالات را بپرسید؟

1) فرق چوبان با «ناخیر چی» چیست؟

2) فرق «دَرمَک» یا «بیچمَک» چیست؟

3) به کندو به ترکی چی می گویند؟

4)  به «چشمه»، به «سرچشمه»، به «منبع» و.... به ترکی چی می گویند؟

5) به «جو» به ترکی چی می گویند؟

6) به شخم زدن به ترکی چی می گویند؟

7) به قنات در آذربایجان چه می گویند؟

اشراف به این جور کلمات  (و هزاران کلمه نظیرآن) برای ارتباط با روستاییان در جهت مجاب کردن انها برای تغییر شیوه های کشاورزی واجب و ضروری است. قرار نیست که  فقط دو ساعت مهمان  چایی یا ناهار یک خانواده  روستایی باشند که با هر وضعیت کلامی ارتباط به خوبی و خوشی برقرار شود و خاطره خوش بماند. قرار هست که آن قدر این ارتباط موثر باشد که یک خانواده سبک زندگی و معاش خود را عوض کند. برای متقاعد کردن یک خانواده برای چنین تغییر بزرگی باید دست کم زبانشان را آموخت. نه تنها «همکار آذری زبان» مقیم تهران این زبان را نمی داند بلکه بسیاری از شهرنشینان در تبریز و .... هم نمی دانند. ولی فعالان محیط زیست جدی، در شهرهای آذربایجان این اصطلاحات را در جریان فعالیت هایشان آموخته اند و می توانند با روستاییان ارتباط برقرار سازند. کسی که در تهران نشسته و حس بی نیازی نسبت به نقش تسهیلگری فعالان محیط زیست منطقه می نماید با خودش چه فکری می کند؟! یا خیلی ساده اندیش  هست و گمان می کند نیازی به چنین تسهیلگرانی ندارد یا واقعا دریاچه اورمیه و پروژه احیای آن برایش فقط حکم یک «نون دونی» دارد و در نظر ندارد که کاری برای دریاچه بکند.

---

شخم زدن=شوملامک=  şumlamaq=to plow


--------

یکی از خواننده های کانال:

« 

شما فکر می‌کنید کشاورزی که یک چاه در زمینش حفر کرده و چندین سال است که سطح زیر کشت محصول خود را بالا برده و درآمد بیشتر در دهانش مزه کرده حرف و نصیحت محیط زیستی  چند نفر را که برای فریب دادنش مثلا به زبان مادری با او سخن می‌گویند را گوش می‌کند!!؟؟ 

خواهر من !! آن کشاورز فریب چندتا بچه شهری را نمی‌خورد که هیچ حتی مسوولین دزد شورای شهر یا روستا هم نمی‌توانند مجبورش کنند سطح زیر کشت را پایین بیاورد !! اگر هم قول بدهد که آب کمتری مصرف کند باز هم نصف شب  که نماینده های محیط زیست در خوابند موتور پمپ چاه را استارت می‌کند  شما میخواهید دریا را احیا بکنید !  شوخی نیست!! با خواهش و تمنا و زبان مادری و بحث های اقناعی و مکُش مرگ من !!  آن هم با یک مشت کشاورز بیسواد که  زندگی شان به زمین وابسته است دریا احیا نمیشه !»

!!»

پاسخ من: « بالا بردن سطح کشت شوخی که نیست! کمرکشاورز با کار زیاد می شکنه. اگر دولت سیاستی به کار گیره که همه ساله محصولشان بفروشه و هدر نره با سطح زیر کشت کمتر متوسط عایداتشان همان می مونه.  نیازی حس نمی کنند که  سطح زیر کشت زیاد داشته باشند. الان سطح زیر کشت را با زحمت زیاد که به سلامتشان ضرر می رسونه بالا می برند که اگر یک سال هم محصولشان را مجبور بشوند دور بریزند باز هم  پس انداز از سال قبل داشته باشند.

شهری ها هم چند شغله هستند. آیا دوست دارند؟ نه! نیاز دارند.  سلامتشان آسیب می بینه که صبح در اداره کار می کنند عصر در اسنپ. اگر درآمد اداره  مکفی بود به طمع درآمد بیشتر عصرها کار نمی کردند که از دست و پا بیافتند. روستایی ها هم همین طور.

فعالان محیط زیستی هم قرار نیست که  کشاورزان را  «با خواهش و تمنا و زبان مادری و بحث های اقناعی و مکُش مرگ من» مجاب کنند که سطح زیر کشت را پایین بیاورند. قرار هست که دولت سیاستی اتخاذ کند که  تضمین کننده فروش  مقدار مشخصی از محصولات کم آب بر از منطقه باشد . تسهیلگران هم  قرار است بروند و کشاورزان را مجاب کنند که وقتی این سیاست ها  به کار گرفته میشود دیگه برای خود کشاورزان بهتر هست که سطح زیر کشت را پایین بیاورند و راه های کم مصرف تر آب را پیش بگیرند.    اگر مثلا طرحی دولت به کار ببرد که فلان مقدار کود را با سوبسید می دهد اما بیش از آن را باید آزاد و به قیمت گزاف بگیرد کشاورز خود به خود مجبور می شود سطح زیر کشت را محدود تر کند. تسهیلگر به کشاورز می آموزد چگونه با شرایط جدید  باید خود را وفق بدهد تا خانوارش کمتر ضربه ببیند.  اگر به زبان خودشان این ها را شرح دهد کشاورز می پذیرد.


از سوی دیگر  تسهیلگران محلی  نگرانی های کشاورزان را به سیاستگذاران انتقال می دهند. چون به فرهنگ محلی اشنا هستند می فهمند کی کشاورز واقعا نگرانی دارد و کی دارد الکی شلوغش می کند تا  بیخودی امکانات بگیرد.

تسهیلگر محلی از عهده این کارها بر می آید اما چه بسا یک فعال محیط زیستی  از تهران با روستاییان منطقه صحبت کند و آنها برای دریافت تسهیلات کلی   فیلم بازی کنند و او را گول بزنند . او هم احساساتی بشود و برود برایشان مبارزه هم بکند. اما فردا که می فهمد کشاورزان پیاز داغش را زیاد گذاشته اند از آنها دلخور و عصبانی شود و این بار حتی حرف حق شان را هم نشود و مدعی شود که باید زد توی سرشان!! اما یک تسهیلگر محلی می  فهمد کجا کشاورز دارد اغراق  می کند و کجا حق بااوست.  احساسی برخورد نمی کند. وقتی پیاز داغش را زیاد می گذارند از این گوش می شنود و از گوش دیگر در می کند. شاید هم حتی سر به سرشان بگذارد. شاید هم  محکم با آنها صحبت کند. اما وقتی نیاز واقعی دارند می فهمد و پی گیری میکند.

ین طور نیست که تسهیلگران محلی همیشه قربان صدقه روستاییان بروند. یادم هست که سیلی در یک روستا در آذربایجان آمده بود و راه  جلوی خانه پیرزنی بسته شده بود. همین فعالان محیط زیست تبریز رفتند  برای کمک. راه او را هم با کمک جوانان روستا باز کردند . اما کلی جوانان روستا را دعوا کرده بودند که حتما ما می بایست از تبریز بیاییم و راه این پیرزن را باز کنیم؟! شما چرا قبل از ما اقدام نکرده بودید. اما چون با فرهنگ محل آشنا بودند می دانستند چگونه باید دعوا کنند که شنوندگان کینه به دل نگیرند بلکه به گوش بگیرند. از سوی دیگر نیازها را نوشته بودند که تهیه کنند. دفعه بعد دیده بودند یکی از دختران روستا افسرده شده. پرسیده بودند و فهمیده بودند که این دخترک به تازگی دوچرخه ای خریده بوده که سیل آن را با خود برده.  وقتی نیاز ها را می نوشتند روستایی ها خجالت کشیده بودند دوچرخه را گزارش دهند چون خیال کرده بودند که لوکس هست و ضروری نیست. اما برای آن دخترک لوکس نبود. آن قدر مهم بود که به خاطرش افسرده شده بود. خلاصه برای  دوچرخه هم پول گذاشتیم و تهیه کردیم.

--------



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دریاچه اورمیه- قسمت سوم

+0 به یه ن

در جوش و خروش و کوشش برای احیای دریاچه اورمیه و نظارت بر پروسه احیا، فعالان و دوستداران محیط زیست در تبریز باید نقش مهمی داشته باشند. نباید کنار گذاشته شوند.ادعا می کنم که  بدون  رسمیت شناختن نقش آنها،  پروژه احیای دریاچه اورمیه  به سرانجامی نخواهد رسید کمااین که یکی از دلایل عمده این که ستاد احیای دریاچه اورمیه راه به جایی نبرد همین بود. برخورد مسئولان ستاد احیا در تهران البته خیلی مودبانه بود اما گاه زیادی مودب بود. 

از نوع ادب و تعارف گزافی که بیشتر به نیت معذب نمودن طرف مقابل است.

برخورد ستاد احیا که در تهران مستقر بود با فعالان  محیط زیست در تبریز چنان نبود که انگار آنها صاحبخانه اند و در پیشبرد پروژه باید سهیم باشند.  فعالان محیط زیست تبریز در آن زمان که از بودجه ستاد احیا که سهم خواهی نمی کردند! اصلا مناعت طبع و غرورشان اجازه نمی داد چنین کنند. می خواستند در پیشبرد پروژه ها از راه تسهیلگری نقش ایفا کنند. اما ستاد احیا عملا به آنها به صورت مزاحم سمجی که باید با ادبیات تعارف آمیز دک شوند می نگریست. در آینده هر برنامه ای برای احیای دریاچه ریخته شود نباید فعالان محیط زیست آذربایجان-به خصوص فعالان محیط زیست در تبریز- کنار گذاشته شوند.

من اینجا ادعای بزرگی کردم درمورد این که بدون بازی دادن  فعالان محیط زیست تبریز احیا نمی تواند انجام بگیرد. برای این ادعای بزرگم باید استدلال بیاورم. این کار را در نوشته بعدی ام انجام خواهم داد.

اما قبلش بذارید توضیح دهم که چرا تاکیدم روی تبریز هست. اولش تاکید کنم که من نمی گم «فقط تبریز». طبعا فعالان محیط زیست شهرهای دیگه آذربایجان مثل اورمیه و مراغه و خوی و سولدوز وعجب شیر....  و اردبیل و مشکین هم خیلی اهمیت دارند و اونها هم باید در این فرآیند شرکت کنند.  همین طور علاقه مندان دریاچه اورمیه در تهران و کرج و شهریار و.... نقش مهمی می توانند بازی کنند. نمی توان انکار کرد که با توجه به ساختار اداری مرکزگرای کشور ما، در تهران می توان برنامه هایی را پیش برد که در هیچ کدام از شهرهای دیگر نمی توان. در شهرهای دیگر هم علاقه مندان دریاچه اورمیه هستند. من خودم چندین بار اسم دکتر پاپلی یزدی در مشهد را آورده ام و گفته ام حیف هست از علم ایشان استفاده نشود. از کارشناسان خارجی و یا مقیم خارج هم نباید غافل شد.

------

این که می گویم تبریز را نباید کنار گذاشت به معنای آن نیست که بقیه را می توان کنار گذاشت.   اما تاکیدم از این روست که عملا برای حذف فعالان تبریز از پروسه احیا جریان هایی فعالیت کردند. دلیلش هم این بود که فکر کردند آنها را همراه نمودن سخت تر از بقیه هست. بیراه هم فکر نکردند. همین طور هم هست.مثال عرض می کنم: در اوایل دهه نود بسیاری در آذربایجان با از جان گذشتگی و تحمل هزینه های بسیار توجه ها را به سوی دریاچه اورمیه جلب کردند تا جایی که در اولین جلسه هیئت دولت روحانی اولین مطلبی که طرح شده بود نجات دریاچه اورمیه بود. نفس این امر، دستاورد کم نظیری برای یک جنبش مدنی در کشوری مثل ایران بود. بعد از همه اینها جناب  رضا کیانیان پا شده بود رفته بود اورمیه. با لحنی که انگار اوست که دریاچه اورمیه ومطالبه را یاد مردم می دهد گفته بود برای جلب توجه  به دریاچه در ساحل آن کنسرت بذارید. این درحالی بود که  قبلا همه اینها -نه در شرایط امنی که پس از دوران روحانی برای مطالبه احیا به وجود آمده بود بلکه در دورانی که حتی اشاره به خطرات خشک شدن دریاچه اتهام سیاه نمایی و تشویش اذهان عمومی در پی داشت-  انجام شده بود. هم توسط هنرمندان تبریز و هم توسط هنرمندان اورمیه. من از این کار رضا کیانیان خیلی بدم اومد. طوری رفتار می کرد که انگار می خواست جلب توجه ها به دریاچه اورمیه را به اسم خود بنویسد. این درحالی بود که دهها نفر برای آن حبس ها کشیده بودند. با خودم فکر کردم اگر این کاررا در تبریز  در ان مقطع انجام می داد احتمالا او را هووو می کردند! اما مردم اورمیه  خیلی هم تحویلش گرفتند.  ابتدا گمان کردم شاید من زیادی حساس و پرتوقع هستم. چند ماهی بعد از آن بود که همین جناب رضا کیانیان  رفت خوزستان و آنجا آن برخورد تاریخی خشن و  واقعا شرم آور را با فعالان محیط زیست کرد. دیدم که غریزه تبریزی من به من دروغ نگفته. همان روز که رفته بود اورمیه و آن بساط را راه انداخته بود «گرک چالایدیلار پئیسریندن» تا بعدش نره در خوزستان سر فعالان محیط زیست خوزستان داد بزنه.

خیلی دوست ندارند فعالان محیط زیست تبریز را جدی بگیرند و وارد کار کنند چون که می دانندبرخی از آنها (البته نه همه آنها) در برابر ژست های آبدوغ خیاری و منحرف کردن پروسه احیای دریاچه اورمیه به سوی  حرکت نمادین اما بی ثمر به طورمحکم خواهند ایستاد. برخی از آنها، جلوی گنجشک رنگ کردن و جای قناری قالب کردن سکوت نخواهند کرد! البته در مورد این ادعا هم توضیحاتی خواهم داد که در این زمینه فرق تبریز با سایر شهرها چی هست که از این جهت آن را ویژه می دانم.

-------

راه نجات دریاچه اورمیه دادن حقابه دریاچه و بستن چاه های غیر مجاز هست. برای این کار باید کارشناسان و آگاهان از نزدیک با کشاورزان ارتباط بگیرند، به دردهایشان برسند، اعتمادشان را جلب کنند، آنها را در رودربایستی بگذارند و خلاصه کاری کنند که آنها متقاعد شوند که  جلوی حقابه دریاچه را نگیرند. طبعا این کار با نشستن در تهران و بخشنامه صادر کردن عملی نخواهد شد. فعالان منطقه باید سوار جیپ و.... شوند و پیه راه های روستایی پر از چاله و چوله به تن بمالند و به تک تک روستاها چند بار در سال سر بزنند و با عده ای از روستاییان مستقیم حرف بزنند  یا با معلم و بهیار و دهخدای ده صحبت کنند تا آنها با روستاییان صحبت کنند تا همکاری نمایند . هزینه چنین سرکشی ای  ورای بودجه فعالان محیط زیستی است! هزینه بنزین یک طرف، هزینه لوازم یدکی برای درنوردیدن آن راه های روستایی طرف دیگر. به علاوه راننده آشنا به جاده های روستایی لازم است. راننده نا آشنا جان خود و مسافرانش را برباد خواهد داد. از تهران نمی توان این گونه برنامه ها را ترتیب داد. باید  روی تسهیلگری فعالان محیط زیست در خود آذربایجان تکیه کنند (کاری که ستاد احیا دریاچه اورمیه  از آن ابا داشت!) فعالان محیط زیست در تبریز و ارومیه و.... در  شعبات استانی جهاد کشاورزی  دوست و آشنا دارند. این شعبات هم کارشناس کشاورزی جهت راهنمایی کشاورزان دارند و هم ماشین شاسی بلند و بودجه حمل و نقل.  از تهران بخشنامه به این کارشناسان صادر کردن راه حل نیست. بخشنامه درست و حسابی می ماند لای صدها بخشنامه و نامه بی مصرف و اغلب تعارف آمیز و تملق آمیز. حتی  خوانده نمی شود چه برسد به عملی شدن. من خودم  رییس پژوهشکده هستم و می دانم رییس یک بخش در روز چند تا  نامه ی اغلب پوچ از بالادست دریافت می کند.  هرکدام از آنها هم با نصف صفحه روده درازی شعار آلود  و تملق آمیز نسبت  به بالا دستان خود آغاز می شوند. کمتر رییس اداره ای می نشیند آنها را می خواند تا از بین صدها نامه اداری بی مصرف که از روسا در تهران می رسد نامه معنی دار بیابد- به خصوص اگر خودش مستقیم ذینفع نباشد. 

(حالا شما مرا نگاه نکنید که احمقم و نامه ها را می خوانم (البته از روی قسمت های تعارف آمیزش می پرم) تا نامه ای که شاید اندکی به نفع یکی از پست داک های پژوهشکده باشد بیابم. کمتر کسی چنین می کند. یک رییس متعارف در ایران امروز چنین نمی کند. نامه ها یا توی کارتابل باد می کنند یا در حساب ای-میل تلنبار می شوند! یک رییس متعارف منصوب شده در ایران امروز، فقط هراز گاهی از همان نامه های بی معنی و تملق آمیز در جواب می نویسد که از همتایانش عقب نماند!)

فعالان محیط زیست  در منطقه هستند که  سراغ این  گونه نامه های  کارساز را در میان صدها نامه  بی محتوا می گیرند و روی آن عمل می کند. ادامه دارد....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اصفهان زیبا و ردپای سازنده آغ قویونلو در آن

+0 به یه ن

اصفهان شهر بسیار زیبایی است  و دیدنی های فراوان دارد. البته همه این را می دانند و نیازی به تاکید نیست. میدان نقش جهان با دو مسجد زیبای شیخ لطف الله و مسجد شاه  از یادگارهای دوره صفوی در این شهرند. اما من می خواهم از مسجدی دیگر در اصفهان یعنی مسجد جامع بنویسم. این مسجد در میدان نقش جهان نیست بلکه در بخش قدیمی تر شهر (قدیمی تر از  صفوی) است. جذابیت خاص مسجد جامع اصفهان از منظر من معماری در حال تکوین آن  در طول قرن ها بوده است. این مسجد از سال های اول ورود اسلام به اصفهان یاد گار دارد تا همین اواخر. جالب آن که یادگارهای اوزون حسن، پادشاه آغ قویونلو هم در آن کم نیست. برعکس آن چه که جریان هایی  می خواهند توی سر دوره ای که تبریز پایتخت بوده بزنند و سلسله های آغ قویونلو و قره قویونلو را سلسله هایی بی اهمیت و کوچک و محلی جلوه دهند کتیبه های مسجد جامع اصفهان بر خلاف آن گواهی می دهد. دایره قدرت سلسله آغ قویونلو تا اصفهان بوده. تا جایی که به یاد دارم در کتیبه اوزون حسن به اقدامات او جهت بهسازی تجارت (تجارت ابریشم) هم اشاره می شود. از حافظه ام عرض می کنم. اگر اشتباه به یادم مانده مرا تصحیح کنید. به هر حال چنین شاهی بوده. حالا درسته که تحت تاثیر زن مسیحی اش (شاهدخت بیزانسی) با اتحادی با ونیز باعث تحریک سلطان محمد فاتح شده و جنگی را به او باخته، اما اون قدر عقلش می رسیده و آن قدر حس مسئولیت داشته که فهمیده که نقطه قوت این سرزمین تجارت هست و برای بهسازی آن همت کرده. از من بپرسید می گم این عقلانیت را زنان تورکش یادش دادند. چرا این را می گم؟! چون بخش هایی از مسجد جامع تبریز (این بار تبریز را می گم نه اصفهان) یادگار زنان تورک و مسلمان اوزون حسن هست.


حالا چرا همه این ها را می نویسم؟ ما برای جذب توریست باید از همه داشته هایمان کمک گیریم. در زمان پهلوی و باستانگرایی افراطی تاکید زیاد ی روی آثار محدود به جا مانده از هخامنشی شد. این تاکید چنان غلیظ بود که حرص جریان های اسلامگرا را در آورد و اسلامگراها با بناهای آن دوره عداوت ورزیدند. دست آخر، آن همه تاکید گلی به سر تخت جمشید و.... نزد بلکه آنها را در معرض خطر هم قرار داد. از سوی دیگر، دوره های طولانی شکوفایی معماری ایرانی نظیر دوره سلجوقیان به خاطر ترک تبار بودن آنها انکار شد. الان هم این یارو سلطنت طلب سیبیلوی یغور دارد به نفع صفوی آن دوره ها را انکار می کند. هر دوره ای از تاریخ ایران اهمیت خود را دارد و یادگارهای خود را. اگر می خواهیم اقتصاد خود را از طریق جذب توریست بهبود ببخشیم مگه مغز خر خورده ایم که به دست خود دوران شکوفای سلجوقی و ایلخانی و آغ قویونلو ها و قره قویونلو ها را انکار کنیم و خود را از آثار آنها محروم نماییم؟! به علاوه با همه انکار باز هم معماری دوره پهلوی دوم، وامدار دوره سلجوقی است. مهندس کامران دیبا در طراحی هایش اتفاقا از بناهای آن دوره الهام می گرفت نه از معماری دوره هخامنشی. از منظر من برای همین طرح هایش شیک از آب در می آمد.  خود تخت جمشید را من بسیار ارج می نهم (بگذریم که معماری آن هم به شدت از معماری میانرودان وام دارد) اما بناهایی که در قرن بیستم و بیست و یکم با الهام از تخت جمشید ساخته شده اند به نظر من، زننده اند.  آن جنس جلوه گری و فخر فروشی را نمایان می کنند که تازه-به-دوران-رسیده وقتی می خواهند خود را اصیل جا بزنند! اما بناهایی که  کامران دیبا و سایرین با الهام از دوره های سلجوقی و تیموری و..... طراحی کرده اند اصالت را  مجسم می کنند. دست کم من این طور می فهمم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

صفویه و آن مرد یغور سیبیلو

+0 به یه ن

در همایش همکاری ملی سلطنت طلبان، یک مرد یغور با سیبیل دوچرخه ای و کلاه پوستینی (پاپاخ) به عنوان نماینده قوم آذری (!!!!) در افشانی می کرد و با افتخار می گفت که کلاه طلاییان (با دست اشاره به کلاهش کرد) در زمان صفوی با مبارزه با عثمانی چه قدر خدمت کرده اند!

وقتی نام صفوی می آید امثال ما یاد خرافات مذهبی و تعصبات مذهبی و زورگویی می افتیم و پشتمان تیر می کشد.در افشانی یارو ، کنجکاوم کرد یک مقدار بیشتر به جنگ های عثمانی  با اوزون حسن و سپس شاه إسماعیل فکر کنم.

اولی که به تحریک همسر بیزانسی اش و به پشتوانه اتحاد با جمهوری ونیز  اجداد بینوای ما را  به جنگی محتوم به شکت با عثمانی کشاند. آدم با طناب ونیزی ها توی نعلبکیً هم نباید بره چه برسه به ته چاه جنگ با قدرقدرتی چون سلطان محمد فاتح! کاش اوزون حسن گوش به زنان همتبارش سپرده بود و تحت تاثیر زن مسیحی ( دختر پادشاه شکست خورده بیزانس) نمی سپارند و با ونیز علیه عثمانی پیمان نمی بست. اجداد احمق همان ملکه احمق یک بار هم از ونیزی ها علیه مسلمانان در جنگ های صلیبی استمداد کرده بودند. اونها هم اومده بودند و قسطنطینیة را به خاک و خون کشیده بودند و غارت کرده بودند. این ملکه احمق از آن چه که بر اجدادش رفته بود درس نگرفته بود و دوباره همان برنامه را در تبریز پیاده کرد. از اون احمق تر اوزون حسن بود که عقلش را داد به او. آخه ونیز اون سر دنیا چه غلطی قراربود به خاطر تو و پادشاهی فسقلی تو بکنه که تو به خاطرش سلطان محمد فاتح را علیه خود تحریک می کنی؟! 

تبریز هرچه آثار تاریخی داره از برکت ملکه های ترک قره قویونلو و آق قویونلو داره. کاش اون اوزون حسن به جای این که عقلش را بده به دسپینا (دختر امپراطور بیزانس)، عقلش را می داد به دو زن ترک خودش. از همان تبار که او را به تاج و تخت رسانده بودند. آن شکست قرا قویونلوها را ضعیف کرد و صفوی روی کار آمد. سرکار آمدن صفوی برای تبریز و بیشتر آذربایجان فاجعه بود. قرن ها آذربایجان را به جنگ های بی ثمر و ویرانگر  کشاند. شاه اسماعیل در نبرد با عثمانی در زمین آذربایجان سیاست زمینه سوخته را اجرا می کرد. بیچاره مردم بی پناه آذربایجان که باید با گرسنگی هزینه حماقت های توام با توهم او را می دادند. اگر قدرت در دست خانم ها و خاتون ها و بیگم های  قره قویونلو ها و آق قویونلو ها می ماند با درایت خود با عثمانی مراوده تجاری می کردند. حالا خیلی جلوتر بودیم!

--------

در هر دوره از تاریخ پانصد ششصد سال اخیر که راه مراودات مردم آذربایجان این سوی ارس با قفقاز و آناتولی باز بوده ، اقتصاد منطقه رشد کرده و مردم منطقه هم به نان و نوایی رسیده اند. آخرین نمونه اش هم حدود بیست سال پیش بود که اقتصاد تبریز از برکت توریست های درمانی از باکو رشد کرد.

اما هر زمان، حاکمان بی مسئولیت سر کار آمدند و منجر شدند که روابط و مراودات مردم آذربایجان با آنها مختل بشه اوضاع خراب شده.

علی الظاهر، الان مسعود پزشکیان سعی داره این روابط را بهبود بده. البته من از پشت پرده خبر ندارم اما اگر واقعا در این جهت تلاشی می کنه دمش گرم! جا داره به همین دلیل هم که شده مردم آذربایجان پشتش بایستند.اگر  یکی به جای او بیاد و به همسایه ثروتمند و نفت خیز شمالی یا همسایه قدرتمند غربی شاخ و شونه بکشه اقتصاد تبریز و اردبیل و… هزینه اش را می ده!

اپوزیسیون خارج از کشور هم غلط بکنه که بخواهد هویت آذربایجانی ها را مردم یغور و سیبیلویی که حکمت وجودی شان هارت وپورت جلوی ترکیه ای ها و سپس گوشت لب تیغ شدن هست،  جا بزنه! واقعیت با نمایش های آنها زمین تا آسمان فرق داره. هویت امروز تبریز بیش از آن که یک سیسبیلوی یغور را به یاد بیاندازه دختران جوان و زیبا و آراسته و امروزی را به یاد می اندازه که اتفاقا با سرفراز وسربلندی با ترکیه مراودات نزدیک علمی دانشگاهی صنعتی و تجاری دارند. من دو روز پیش از استانبول برگشتم. در استانبول این نوع دختران تبریز را دیدم که  یک تنه در فضای صنعتی و تجاری استانبول سری میان سرها بلند کرده بودند و شرکتی با فرآورده های صنعتی سازگار با محیط زیست جهت قبضه کردن بازار اروپا راه انداخته بودند. در این دنیا، شازده یک سیبیلوی یغور برای ما نمایش می ده که وعده او شمشیرزنی جهت منویات شازده توسط جوانان آذربایجان هست. به خودم اجازه می دهم که از سوی زنان تبریز که مراودات علمی و دانشگاهی و صنعتی با ترکیه دارند به او و امثال او بگویم "برو بینیم بذار باد بیار" یا به زبان خودمان "اوش گوراخ!"

---------

چند بار من رویکرد سبزها را در سال ۸۸  درجهت تلاش برای همراه کردن مردم تبریز نقد کردم و گفتم خیال می کردند با ترجمه ادبیات مردسالارانه فیلمفارسی ها- به خصوص با تاکید بر کلید واژه «غیرت»- می توانند مردم تبریز را چنان به هیجان آورند که برایشان از جان مایه بگذارند. سیر تحولات تاریخی نشان داد این رویکرد، بر اساس خیالی عبث بوده است.

الان هم سلطنت طلبان یک مرد یغور سیبیلو پیدا کرده اند  که برای چنین همراه سازی ای، از قدرت  مردانه قزلباشان و صفویه  بگوید. (سلطنت طلبان خواستند جنبش مهسا را مصادره کنند اما دیری نپایید که نمادهایشان  مردانه و از جنس سیبیل کلفت شدند یا در موارد نادر، نمادهایشان شدند زنان و  دخترانی تر گل ورگل که همه هویتشان را  از برکت انتساب به پدر یا همسر دارند!)  واقعیت این هست که در تبریز کمتر کسی خود را به صفویه منسوب می کند. چه بسا در اصفهان  چنین کسانی بیشتر باشند چرا که یک اصفهانی در دور و بر خود آثار به جا مانده از صفوی بسیار می بیند. اما در تبریز خبری از آثار صفوی نیست. هر چه اثر تاریخی درخور توجه   در تبریز هست یا مال قبل از صفوی است یا مال بعد از صفوی. زمان احمدی نژاد هم تبریز را به خاطر صفوی پایتخت شیعه یا چیزی شبیه آن اعلام کردند. به زعم خودشان خیلی داشتند برای تبریز نوشابه باز می کردند اما مردم تبریز،  چندان، صفویه را  گردن نگرفتند. یادم هست از اردبیل عده ای شکایت کردند که چرا تبریز و نه اردبیل؟ جالب این بود که در تبریز خیلی ها بُل گرفتند که اردبیلی ها راست می گویند و صفوی از اردبیل بیرون  آمده، نه از تبریز!

به هر حال، برای همراه ساختن مردم تبریز با جنبشی، لازم به این گونه نمایش ها نیست. هرگاه مردم تبریز- به درست یا به غلط- گمان کنند جنبشی مترقی و عدالت خواهانه درجهت  ارتقای کرامت انسانی  شکل می گیرد همراهی می کنند و اغلب هم از سردمداران آن می شوند. اما با تاکید بر ادبیات مردسالارانه صفوی یا فیلمفارسی یا نظایر آن تهییج نمی گردند. 

در نوشته بعدی ام تشریح می کنم که در تبریز امروز چه جریان های هویتی هست. نشان هم می دهم که در  هیچ کدام  از آنها صفویه جایگاه  برجسته ندارد.

--------------

در تبریز هم مثل بقیه ایران، حدود نیمی از مردم آن قدر گرفتاری دارند که گذران زندگی تمام توان فکری آنها را می گیرد و به ورای آن، چندان فکری نمی کنند. به طور یقین یاد صفویه  نمی افتند که بخواهند هویت خود را با انتساب به قزلباشان یا صفوی تعریف نمایند. البته همه این بخش از جامعه لزوما زیر خط فقر نیستند. اتفاقا درصدی از آنها خیلی دنبال لاکچری بازی و نمایش داشته هایشان هستند.  این به معنای عدم گرفتاری نیست. اتفاقا گرفتاری های پیچیده ای که دارند باعث می شود که توی این خط ها بیافتند. به هر حال بحث مان اینجا چیز دیگری است. چه از روی فقر و چه از روی گرفتاری های دیگر، حدود نیمی از مردم تبریز چنان گرفتار روزمرگی ها هستند  که یاد هیچ بخش از تاریخ، از جمله دوران صفوی، نمی افتند.

اقلیتی حدود ۱۰ درصد از مردم تبریز به ایدئولوژی های فارسگرایانه و باستانگرایانه حس تعلق می کنند. این دسته هم به یاد صفوی نمی افتند. مثل همتایانشان در تهران و شیراز و کرمان ومشهد، بیشتر با کوروش و داریوش حال می کنند تا با شاه عباس و شاه اسماعیل.

حدود ۴۰ درصد مردم تبریز هم گرایش هویت گرایی تورکی دارند. از این میان حدود ۳۰ درصد با تماشای تلویزیون ترکیه و سریال های محتشم یوز-ایل و نظایر آن توی این خط افتاده اند. طبعا با دیدن این سریال کسی صفوی-چی نمی شود!

می ماند حدود ۱۰ درصد باقی مانده. هویت گرایی این دسته- نه از تماشای تلویزیون ترکیه- بلکه از مطالعه و .... حاصل شده. بیشتر در ذیل نگاه چپگرایانه جا می گیرند. البته منظورم از چپ، دیدگاه ضد سرمایه دار دهه های پیشین نیست. در دنیا آن نوع چپگرایی منسوخ شده. تبریز هم فرزند زمان خودش هست و در ایدئولوژی های شکست خورده درجا نمی زند. چپگرایی قرن بیست و یکمی   منظورم هست. این دسته به زبان مادری جهت آگاه سازی و تکریم توده های مردم و نیز استفاده و غنی سازی عناصر  فرهنگی آن نظیر شعر و ضرب المثل و حکایت و.... اهمیت می دهند. این دسته، تاریخ را خوب می دادند و نیک آگاهند که اتفاقا در دوره قبل از صفوی (از زمان سلجوقی تا زمان شاه اسماعیل) بود که فرهنگ آذربایجان  شکوفا  شد.در دوره پیش از صفوی  در مراغه و تبریز دانشگاه و رصد خانه و کتابخانه.... ساخته می شد. مکتب نقاشی آذربایجان شکل می گرفت و....  جنگ های ویرانگری که صفوی با خود به همراه آورد جلوی این رشدها را گرفت. از این جهت، این دسته هم علاقه خاصی به دوره صفوی ندارد. به علاوه همچون قشر فرهیخته از سایر مناطق ایران از صفوی به خاطر گسترش بی امان خرافات مذهبی و تعصب دینی و سرکوب دگر اندیشان دل خوشی ندارد. جالبه که درافشانی های آن مرد یغور سیبیلو در حضور شازده، از دو سه قرن  پیش از صفوی (همان دوران شکوفایی تبریز و مراغه)  چنان صحبت می شد که انگار دوران تباهی بوده است.


-------------

من در چند نوشته اخیرم، روی ظاهر آن یارو که در همایش  موسوم به همکاری ملی پهلوی، به زعم خودش به نمایندگی از مردم آذربایجان سخن گفته بود انگشت گذاشتم و او را «یغور سیبیلو» خواندم. هرچند کسی هم به من به خاطر نحوه اشاره به او، اعتراضی نکرد اما خودم را ملزم می دانم که توضیحاتی دهم.

1) این که من درباره او نوشتم و درباره بقیه شان ننوشتم به این معنا نیست که تنها نمایش او در آن همایش عیبناک بود و بقیه عیبی نداشتند. عیب های بقیه را دیگران حلاجی کرده بودند.  سخنرانی و نمایش این یارو یغور سیبیلو به شرم آوری آن  سجده نمادین جلوی شاهزاده رضا پهلوی نبود. اما درباره آن سجده شرم آور دیگران بسیار نوشتند. پس نیازی ندیدم که من هم تکرار کنم. دست روی نکاتی گذاشتم که دیگران نذاشته بودند.

2) علی الاصول باید به من اعتراض می کردید که تو چه فمینیستی هستی که از روی ظاهر کسی درباره اش قضاوت می کنی؟ وقتی ما فمینیست ها می گوییم که پوشش یک زن و نحوه آرایش و پیرایش او به خودش مربوط هست و از روی سایزاو نباید درباره او قضاوت کرد خودمان هم نباید همین کار را درباره مردان بکنیم.  به خود یک مرد (و یا حداکثر همسر یا پارتنرش ) مربوط هست که سیبیلش را بتراشد و نتراشد. هیکل درشت داشتن  یک مرد و یک زن هم باز نباید معیار قضاوت درباره وی باشد. پس چرا  این شخص خاص را ،با ظاهر «یغور سیبیلو» ی او توصیف کردم؟!  برای این که هیکل یغور و سیبیل های او در داخل پکیجی بود که می خواست القا کند که تغییر در اوضاع ایران در گرو اعمال «قدرت مردانه» است.  کلمه «قدرت» را خود با تاکید بسیار در سخنرانی اش می آورد. از سوی دیگر، اشاره اش به سیبیل پسوند «مردانه» را به ذهن می آورد. تاکیدش بر قدرت قزلباشان این ظن را تقویت می کرد. واقعیت این هست که  چوب همین «قدرت مردانه» و  این گونه رجزخوانی های مردانه را تبریز عزیز ما در همان  ۵۰۰ سال پیش و در زمان قزلباش بد جوری خورد. آنها هم به سیبیل و قدرت مردانه و رجزهای مردانه شان چنان غره شدند که گمان کردند که با همان سیبیل و رجز خوانی بر آتش توپخانه عثمانی غالب خواهند آمد. اما در جنگ چالدران سیبیل  و رجز در برابر توپ و باروت کم آورد و کاخ هشت بهشت تبریز- که روزی رشک ونیز بود- غارت گردید و چیزی از آن نماند. نه تنها از آن درس نیاموختیم بلکه بارها و بارها این اشتباه را تکرار کردیم و تکرار کردیم تا رسیدیم به دوران حاضر. دوران هکرها و پهبادها و موشک های نقطه زن. مهمتر از آن به دوران نیکاها و مهساها و آیلارها و ساریناها و اسرا پناهی ها و ...... اما باز اینها از  مجسم کردن قدرت پوشالی در سیبیل، دست برنداشته اند. پانصد سال پیش قزلباش ها به خاطر آن توهم، جنگی را باختند و تبریز را  به یغما سپردند. در دنیای امروز، خسران ناشی این کج فهمی ضربات بسیار بسیار بیشتر می تواند به آینده ما وارد کند.

جالبه که کاراکتر «دختر هکر» که نظم مستقر را با هک کردن اکانت های مهم دولتی و اقتصادی  به هم می ریزد  سالهاست وارد سینما --و به دنبال آن فرهنگ عمومی-- شده است. در بازی های دختران متولد دهه نود، دختر هکر-همانند خانم دکتر و خانم معلم- حضور دارد.  دختر بچه های هفت هشت ساله امروز ایران، یک عینک اسباب بازی می زنند ومی نشینند جلوی لپ تاپ یا چیزی شبیه آن و نقش هکری که قرار هست اوضاع را تغییر دهد بازی  می کنند.  اون وقت  چشم اندازی   که در همایش همکاری ملی به  شازده ارائه  می شود متعلق به ایران قبل از جنگ چالدران هست! با دختران دهه نود چه خواهید کرد؟! با قدرت سیبیل جلویشان خواهید ایستاد!؟

۳- در آن سخنرانی اون یارو یغور سیبیلو،  به فارسی صحبت می کرد. لهجه ترکی هم زیاد نداشت. اغلب مردان ترک همنسل او بسی بیشتر لهجه ترکی دارند. البته  لهجه اهمیت زیادی ندارد. بابای خودم هم وقتی فارسی حرف می زد اصلا لهجه ترکی نداشت (برعکس خودم). منتهی نکته لوس قضیه این بود که وسط حرف هایش دو سه نفر از جمعیت به زبان ترکی تشویقش می کردند. من دست کم ۲۵ سال در تهران بوده ام و در انواع و اقسام همایش ها که در آن سخنران ترک بود شرکت کرده ام. یک مورد هم سراغ ندارم که وسط سخنرانی کسی از بین جمعیت به ترکی او را تشویق کند! مثلا با این کار نمایش آن را می دادند که ترک ها پشت هم هستند و وقتی این یارو چیزی می گوید بقیه هم پشت او خواهند آمد. این تصوری بود که در سال ۸۸ هم اصلاح طلبان داشتند! البته این که ترک ها پشت هم هستند درست هست! منتهی پشت هم هستند در مشکلات. نمونه اخیرش را هم در کمک رسانی به زلزله زدگان خوی دیدید. اما اصلا این جوری نیست که گله وار پشت یکی راه بیافتند که یارو همتبار و همزبان ماست. اتفاقا شدیدترین نقد ها را به هم می کنند. خیلی وقت ها هم در این نقد راه افراط پیش می گیرند.نمایشی که «یغور سیبیلو» داد از این جهت هم گمراه کننده هست و می تواند باز به اشتباه محاسباتی در برآورد نیروهای اجتماعی کشور بیانجامد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل