شرایط سخت دوره و زمونه

+0 به یه ن

آیا والدینی که امکانات مادی لازم را دارند از فرزند مستعد و علاقه مند خود در عمل حمایت می کنند که بیزنسی راه بیاندازد؟


 خیلی هاشون با کمال میل این کار را می کنند اما در جامعه امروز کمتر درباره اش می شنویم. چون کسانی که (به خصوص مردانی که) چنین قدم های بزرگ و مهمی برای یک نفر بر می دارند کمتر اهل حرف هستند و بیشتر اهل عملند. اگر به جای چنین کمک و حمایت بزرگ و همه جانبه یک ماشین زیر پایش می انداختند چه بسا ده جا در موردش شو-آف می کردند و من و شما بیشتر درباره اش می شنیدیم. اما این قبیل افراد معمولا سخن نمی گویند. به علاوه کسی در آن سن و در آن موقعیت این را به تجربه دریافته که هر چه مردم در مورد این قبیل چیزها کمتر بدانند کار کردن آسان تر خواهد بدانند. خیلی از آشنایان و دوستان دورو اگر بدانند که خانواده ای برای فرزند بیست و دو ساله اش دو میلیارد دست و پا کرده که کاری شروع کند انواع و اقسام کارشکنی ها را انجام می دهند. انواع و اقسام بدگویی ها را شروع می کنند. هزار ویک نیش و طعنه می زنند ودر فضای مجازی به طور شناسا یا ناشناس مزاحمت ایجاد می کنند و اگر از دستشان برآید در عمل هم ضربه می زنند. 


 اما برخی از والدین که امکانش را دارند عقیده ای به این نوع حمایت ندارند. به صراحت می گویند خودش برود روی پای خود بایستد. معمولا هم با اشاره به خودساختگی خود یا پدرشان به فرزند نهیب می زنند که او هم باید خودساخته باشد. غافل این که شرایط فرق کرده. در دهه سی و چهل هجری (همان زمان شاه) که اقتصاد کشور رو به پیشرفت بود، تز خودساختگی معنایی دیگر از وضعیت دهه ٩٠ دارد که اقتصاد روز به روز پسرفت می کند و جای رشد را برای کسی که حامی ندارد بیش از پیش می بندد. احتمالا در سال های آتی وضع بدتر از این هم بشود. من جای این پدران باشم در تز خودساختگی ام با توجه به واقعیات اقتصادی جدید کشور تجدید نظر می کند. خطاب به پدری که می گوید "بذارید سرش به سنگ بخوره آدم شه". سنگ های سال ١٤٠٠ به بعد آدم نمی کنند! سنگ های این دوره زمانه، ضربه مغزی می آورند. دیگه خود دانید.

 یک عده از والدین هم هستند که شو-آف می کنند که خیلی حامی فرزندانشان هستند. وعده ووعید حمایت می دهند اما در عمل پشت فرزندان لایق خود را خالی می کنند. اتفاقا همان کسان هستند که از فرزند دیگر خود که هر امکان وفرصتی که در دستش باشد به هدر می دهد همه جانبه حمایت می کنند. اما وقتی به فرزندی می رسند که توانمندی لازم برای موفقیت دارد نه تنها از او حمایت را در عمل دریغ می کنند بلکه حتی زیرپوستی علیه او عمل می کنند و از پایش می کشند! 
سالها برایم سئوال بود که این چه رفتاری است؟! بالاخره پاسخم را یافتم! درد همان درد وابستگی در خانواده های ایرانی است. وقتی از توانمندی فرزند خود برای موفقیت مطمئن هستند می خواهند علیه موفقیت او عمل کنند چون می ترسند بعد از چند سال فرزند وابستگی خود را به آنها از دست بدهد. مستقل شدن فرزند آنها را می ترساند! خود را توجیه می کنند که این فرزندم اون قدر زرنگ هست که گلیم خود را از آب بیرون بکشد. من از او می کَنَم و به اون یکی فرزندم که بی جربزه هست و خود نمی تواند به جاییی برسد می رسانم. دوران چنان نیست که والدین هم بخواهند روی فرزندشان فشار مضاعف از این جنس بگذارند. 

جامعه و وضع اقتصادی به اندازه کافی فشار به جوانان وارد می کند. والدین هم اگر بخواهند این گونه تزها را روی فرزندان اجرا کنند فرزندان چنان له خواهند شد که دیگر نمی توانند راست بایستند! این تزها شاید برای نیمه اول دهه پنجاه و اواخر دهه چهل خوب بود که با یک مدرک دانشگاهی استخدام حتمی بود وبعد چند سال هم می شد صاحب خانه شد. اما نه حالا با این وضعیت اشتغال و گرانی مسکن و ......و با این شرایط بی عدالتی گزنده در سطح اجتماع. 🍀@minjigh

 در  نوشته بالا، با استدلال تاکید کردم که بهتر است والدینی که تزشان آن هست "فرزند باید روی پای خود بایستد" شرایط اقتصادی روز جامعه را در نظر بگیرند. بدون در نظر گرفتن واقعیات بازار کار امروز، انتظاراتی که زمان جوانی خود از خودداشتند از فرزندان خود نداشته باشند. نوشته قبلی ام بیشتر مربوط به برهه ای می شد که جوان می خواهد وارد بازار کار شود. در این نوشته می خواهم به دوران دانشجویی بپردازم.

 در زمان ما و قبل از ما(دهه هفتاد هجری و پیشتر) یک دانشجو می توانست با کار دانشجویی مخارج روزمره خود را به راحتی بپردازد. علت این بود که مخارجی به اون صورت نداشتیم. اولا تحصیل ما در دانشگاه های دولتی کاملا رایگان بود. من خودم پایین ٢٢ واحد در ترم برداشتن را دون شأن خود می دانستم اما یک ریال هم به دانشگاه پوداخت ننمودم. (البته بالای ٢٠ واحد، شرط معدل داشت.)

 برای دروس ما، داشتن یک خودکار و یک مقدار چرک نویس کافی بود. پرخرج ترین رشته معماری بود. دانشجوهای عمران هم وقتی واحد معماری بر می داشتند عزا می گرفتند چون مخارجشان می رفت بالا. می بایست راپید (قلم مخصوص) تهیه کنند که با معیارهای آن زمان، هزینه سرسام آور داشت. اما الان شرایط فرق کرده. داشتن لپ تاپ برای دانشجویان در همه رشته ها یک ضرورت شده. هزینه تهیه لپ تاپ کجا، هزینه تهیه راپید کجا؟!
 این روزها، همان دانشگاه های دولتی به عناوین مختلف دانشجوها را تیغ می زنند! دیگه چه برسد به دانشگاه های پولی! خلاصه این که دانشجویان امروزی با این شرایط باید درس بخوانند. هزینه ها -چه قبول کنیم چه نکنیم- خیلی بالاتراست. دانشجو حتی اگر بخواهد نمی تواند درویشی زندگی کند.

 بنابراین از انصاف و مروت به دور هست که با معیارهای دیروز دانشجویان امروز را بسنجیم و سرکوفتی بزنیم. اما عده ای این کار را می کنند. یادمه که چند سال پیش کفیلان بنیاد کودک که ساکن آمریکا بودند اصرار کرده بودند که حمایت از مددجویان بعد از ١٨ سالگی باید قطع شود تا مددجویان روی پای خود بایستند. این از عدم اطلاع از شرایط روز هست. با کار نیمه وقتی که مددجوی بنیاد کودک می تواند بیابد هرگز نمی تواند از عهده مخارج برآید. دانشجویان تحت کفالت من همگی کارنیمه وقت دارند اما من حمایت خود را قطع نکرده ام چون می دانم باز هم هزینه ها بیش از درآمد هست. (درباره این تجربه بیشتر خواهم نوشت) 

 تقریبا مطمئنم اون کفیلان ساکن آمریکا از روی خیرخواهی این تصمیم را گرفته بودند. احتمالا در مورد فرزندان دانشجوی فامیل هم نظرات مشابهی از آن سوی آبها صادر می فرمایند! اما به این گونه نظرات -هرچه قدر هم خیرخواهانه باشند- نباید وقعی نهاد. دانشجویان امروز با توجه به شرایط روز، به حمایت مالی و روحی بیش از اینها نیاز دارند. چه فرزندو قوم و خویش آدم باشند چه مددجوی تحت کفالت آدم. حواسمان به اونها باشد! اوضاع بدهست.  اگر ما هم بخواهیم از روی لجبازی و درجازدن در ایده آل های گذشته یا فک و فامیل ساکن آمریکا، به جوان ها فشار مضاعف بیاوریم ممکن هست در آینده پشیمان شویم. 

اگر هم اون قدر قوی باشند که معتاد و افسرده یا عاصی و گرگ نشوند از نظر عاطفی ضربه می خورند. بدجوری هم ضربه می خورند که شاید بعدها نتوان ترمیم کرد! ممکن هست از ما اون قدر دلچرکین شوند که بعدها مجبور شویم محبت شان و بخشایش شان را گدایی کنیم. در بین نسل های گذشته هم که اوضاع این قدر بد نبود، این دلچرکینی و به دنبال آن طلب بخشایش کم اتفاق نیافتاده. تازه اون بزرگترهایی که با خودشان روراست بودند و شهامت اخلاقی داشتند اومدند بخشایش طلب کردند. اینها در اقلیت بودند. اکثرشان فرزندان را متهم به ناسپاسی کردندو تلخی بر تلخی افزودند. 🍀@minjigh 

 روش درست با توجه با واقعیات امروز جامعه آن هست که دانشجویان را به داشتن کار نیمه وقت یا کارآموزی تشویق و ترغیب کنیم. این تجربه کاری، تا جایی که به درس خواندن آنها و سلامت جسمی و روحی آنها لطمه نزند- از چندین جهت برای رشد دانشجویان مفید خواهد بود: اعتماد به نفس پیدا می کنند. با محیط کار وفرهنگ کاری آشنا می شوند. در بین کسانی که صاحب کار هستند شناخته می شوند و این شناخت شانس آنها را برای یافتن کار دایم بعد از فارغ التحصیلی بالا می برد. اگر کار مربوط به رشته آنها باشد، حکمت خیلی از دروس را در می یابد و در دانشگاه آموختن آنها را جدی تر می گیرد. در محیط کار، ایده هایی برای سرمایه گذاری برای خدمات جانبی شرکت به ذهن او ممکن هست برسد.

 ارزش این تجربه چنان بالاست که می ارزد فرد در یک شرکت معتبر مرتبط به رشته تحصیلی اش، کارآموزی بدون حقوق نماید. اگر این کارآموزی یا کارنیمه وقت، درآمد هم داشته باشد، چه بهتر! بخشی از هزینه های دانشجو را پوشش می دهد. اما والدین دانشجو یا کفیل نباید حمایت مالی و روحی و فکری را از او بردارند.

 خطرات در جامعه و محیط کار بسیارند. اگر کارفرما، فرد خوب و خوش انصاف و درستکاری باشد حتما در جامعه امروز ما دشمنان زیادی دارد که می خواهند از طریق کارمند و کارگرانش به او از پشت خنجر بزنند. فرزند کم تجربه شما را ممکن هست آلت دست قرار دهند. بهتر است با فرزند خود آن قدر صمیمی باشید که در این مسایل با شما مشورت کند. اگر تشخیص دادید که می خواهند او را به صورت به دام بیاندازند به او هشدار دهید که قدر کارفرمایش را بداند. 


 از سوی دیگر اگر کارفرما یا سایر همکاران اهل سو استفاده از کارمند و کارآموز به هر شکلی باشند یا بخواهند او را به سمت تباهی و شر بکشانند و همدست تباهکاری خود کنند، حمایت مالی و فکری و روحی شما لازم خواهدبود که جوان کارآموز بتواند "نه" بگوید. 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رویاپردازی یا ....؟

+0 به یه ن

در نوشته پیشین ام، به تفصیل توضیح دادم که چگونه حمایت مالی و فکری والدین از فرزندی که ایده ای ناب برای یک بیزنس مدرن و سازنده (غیر کاذب) دارد می تواند به رشد اجتماعی طبقه متوسط و در نتیجه توسعه سیاسی کشور بیانجامد. در انتها سئوال کردم که با توجه به وضعیت نابسامان اداره کشور، آیا چنین بیزنس هایی که توسط خانواده های طبقه متوسط (نظیر خانواده مهندس، پزشک و وکیل و بازاری و ملاک و....) آغاز می شوند شانسی برای موفقیت دارند یا خیر. سئوال را دوباره مرور کنیم: 


جمعی سه چهار نفره از جوانان خوش فکر را در نظر بگیرید که ایده ای برای یک بیزنس دارند. در مورد این ایده و برخی قواعد بیزنس مطالعه زیادی داشته اند و شرایط جامعه را هم در ارتباط با ایده شان خوب می شناسند. سختکوش هستند و اهل از زیر کار در رفتن نیستند. با هم متحد هستندو آماده اند هماهنگ با هم در راه هدف شان با جدیت کار کنند. نازک نارنجی و اهل قهر نیستند و می دانند مشکلات در راه فراوانند. از حمایت فکری و روحی خانواده هایشان برخوردارند. مشاور حقوقی دلسوزی دارند که به آنها در عقد قرارداد ها راهنمایی می دهد.

(فرض کنید مثلا عمه یکیشان وکیل مجربی است و به طور رایگان حدود ٤-٥ ساعت برای راهنمایی آنها وقت خواهد گذاشت و توصیه هایی خواهد کرد که با رعایت آنها کلاهی سر این جوانان نخواهد رفت. فرض ناممکن وغیرمنطقی ای نیست!) بالاخره فرض کنید که والدین این چند جوان، در مجموع ١تا ٢میلیارد پول نقد به عنوان سرمایه در اختیارشان به عنوان قرض گذاشته اند. همین طور این جوانان می توانند در گوشه ای از شرکت والدین، میزی داشته باشند و هنگام جلسه با مشتریان و.... از اتاق شورای شرکت آنها استفاده کنند. در نتیجه وقتی کسی برای عقد قرارداد می آید این حس به او دست بدهد که هر چند اینان جوان هستند اما پشتوانه قوی از خانواده های طبقه متوسط نسبتا مرفه شان دارند. "دالی لاری قارلی داغا دایاخدی!” طبیعی است که یارو دلش قرص می شود که چک های جوانان بی محل از آب در نخواهد آمد. والدینی که چنین دفتری را برای عقد قرارداد -ولو برای چند ساعت- به فرزند قرض دهند، نخواهند گذاشت به خاطر چک بی محل کارش به زندان بکشد! به علاوه این جمع جوانان، از برخی دستگاه های شرکت والدین یکی ، و یا دستگاه های کارگاه پدر دیگری می توانند استفاده کنند. از زیرزمین خانه پدری هم می توانند به عنوان انباراستفاده کنند. 

 فرض کنید این جوانان از این امکانات برخوردارند. امکاناتی که در دست طبقه مرفه است. فراهم کردن چنین امکاناتی برای طبقه مرفه دور از انتظار نیست. اما این خانواده ها نه وزیری می شناسند ونه وکیلی. نه اهل رشوه اند نه اهل زد و بند و پارتی. دوباره سئوالم را تکرار می کنم آیا موفقیت اقتصادی بیزنس جمعی از جوانان با این شرایط رویاپردازی است یا می تواند به حقیقت بپیوندد؟ 🍀@minjigh 

 جواب این سئوال به معیار شما از موفقیت بستگی دارد. اگر منظور از موفقیت در بیزنس، موفقیتی در سطح بیل گیتس و استیو جابز و..... باشد، جواب منفی است. حتی اگر تحریم ها و فساد همه گیر و رانت آقازاده و خودی ها و..... نبود باز هم اقتصاد کوچک ایران و زیرساخت های محدود اقتصادی این کشور،اجازه رشد در آن حد را نمی داد. فساد اداری و بی عدالتی های موجود -که شما بهتر از من می دانید -سقف موفقیت را حتی پایین تر آورده است. اما این سقف هنوز به اندازه کافی بلند هست که خانواده ای در آن سربلند بایستد. این سقف در چه حد هست؟!. 

حتما اقتصاددانها با محاسبات خود جواب دقیق و علمی ای برایش دارند اما من از روی تجربه اطرافیانم در دهه های گذشته تخمین خود را عرض می کنم. اگر چند جوان از شرایط و امکاناتی از آن دست که در نوشته قبلی ام نام بردم برخوردار باشند ظرف ١٥-٢٠ سال آن قدر می توانند رشد کنند که: 

 ١- خانه و اتومبیلی مناسب برای یک خانواده چهارنفره خریداری نمایند و بتوانند رفاه این خانواده را تامین نمایند. 

 ٢- برای بیزنس شان دفتر وکارگاه و دستگاه های مناسب تهیه کنند.

 ٣- حدود ده بیست نفر را در بیزنس خود استخدام کنند. با بیمه و حقوق و مزایا. بعد از سی سال هم خواهند توانست خود مانند والدین خود برای شروع بیزنس سرمایه در اختیار فرزند بگذارند. 

 این ثروت و موفقیت اقتصادی در حد بیل گیتس نیست اما برای داشتن یک زندگی آرام و لذت بخش کافی است. حدود ١٠ درصد زوج هایی که به سنی می رسند که فرزند ٢٠ ساله دارند می توانند امکانات از آن دست که در نوشته بالا گفتم برای فرزندشان تهیه کنند اگر حدود یک سوم آنها هم به این معنی موفق شوند بخش قابل توجهی از مشکل اشتغال کشور حل می شود(با توجه به این که ١٠-٢٠ نفر را استخدام می کنند.) 

 پس چرا کسانی که راه در این قدم گذاشته اند راضی نیستند؟!حق دارند شاکی باشند چون که با آن قدر زحمتی که کشیده اند علی الاصول باید چندین بار بیشتر از این دستاورد اقتصادی داشتند. کارشکنی ها ونظر تنگی های بقیه و فساد در اقتصاد کشور مانع از آن می شود که آن قدر که لیاقت شان هست موفق شوند. 

اگر در اسفند ماه که باید کارها را تمام کنند وبا مامور مالیاتی سر وکله زنند از آنها بپرسی که آیا راضی هستی که این راه انتخاب کرده ای یا نه، در صورتی که خیلی مودب باشند فقط خود را نفرین خواهند کرد (نه پرسشگر و زمین و زمان را)🙂. اما اگر سیزدهم فروردین آنها را ببینید خواهید دید که برای بازگشت به سرکار دارند بال بال می زنند. اگر از آنها در آن حال، همان سئوال را بپرسید خواهند گفت ده بار هم دنیا می آمدم باز همین راه دشوار و پردست انداز اما شیرین را بر می گزیدم!❤️🙂🥰🌾🍀💐 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رشد طبقه متوسط در سایه سرمایه گذاری های فامیلی

+0 به یه ن

 بسیاری از صاحبنظران معتقدند که توسعه سیاسی-فرهنگی واجتماعی کشوردر گرو رشد طبقه متوسط هست. از سوی دیگر با توجه به ویژگی های جامعه ایران و بی اعتمادی روز افزون مردم نسبت به غرببه ها، تنها راه واقع بینانه رشد و فربه شدن طبقه متوسط اهتمام به همین سرمایه گذاری های فاملی به نظرم می رسد. اگر خانواده هایی که تمکن مالی دارند ازجوانان خانواده خود حمایت کنند تا سرمایه گذاری سازنده ای بکننددر عرض حدودده سال طبقه متوسط -علی رغم همه فشارها- رشد می کند و وزنش در موازنه های سیاسی بالاتر می رود.


 ناگفته پیداست که منظورم از سرمایه گذاری، سرمایه گذاری جدی دربخش تولیدیا خدمات وتوریزم یا .... هست. منظورم کمک به نسل جدید برای سکه باز شدن و دلار باز شدن وبیت کوین باز شدن نیست! منظورم کار اقتصادی راستین هست نه ورودبه اقتصاد کاذب! 🍀@minjigh 

 در زیر توضیح می دهم که چگونه حمایت خانواده ها ی طبقه متوسط از فرزندانشان جهت سرمایه گذاری برای شروع یک بیزنس به شکوفایی و رشد طبقه متوسط می انجامد: 

 ١- اولا فرزند جوان آنها -به همراه دو سه نفر از دوستان و همسالان وی که با کمک هم کار را آغاز می کنند- مشغول می شوند. چون مشغول می شوند طبعا از خطراتی نظیر افسردگی، اعتیاد، رانندگی با سرعت و رفتار پرخطر نظیر آن به دور می مانند. رفتار های پرریسک و پرخطر معمولا از جوانانی سر می زند که چشم انداز روشنی برای خود نمی بینند و به این شکل انرژی خود را تخلیه می کنند یا ابراز وجود می نمایند. جوانی که دارد بیزنس خود را راه اندازی می کند کمتر احتمال دارد که به آن سو رود. وقتی جوانان افسرده نباشند و با رفتارهای پرخطر والدین خود را به دردسر نیاندازند، خانواده در مجموع فراغ بال بیشتری دارد که به مسایلی فراتر از مسایل روزمره خانواده، نظیر رشد سیاسی و .... بیاندیشد. 

 ٢-حمایت والدین از فرزند به این شکل همدلی بین نسل ها به وجود می آورد و شکاف بین نسل ها را پر می کند. اتحاد بین نسل های مختلف طبقه متوسط، قدرت و توانمندی آنها را افزایش می دهد.

 ٣- برای شروع بیزنس جوان با دو سه نفر از همسن و سالان خود شروع خواهد کرد. یکی دو نفر از جمع شان از طبقات مرفه خواهند بودکه سرمایه از والدینشان به عاریت می گیرند. یکی دو نفر دیگر هم از طبقه متوسط کمتر برخوردار و لایه های متمکن تر طبقه کارگری خواهند بود.برای این که کاری به این صورت پا بگیرد، این چند نفر باید پای هم در مشکلات بایستند وبه صورت مرامی ، برای پیشرفت کار ونیز حمایت از یکدیگر بکوشند. به این ترتیب بین لایه های مختلف طبقه متوسط و لایه برخوردارتر طبقه کارگری پیوندی برقرار می شود که آنها را قدرتمند تر می کند. 


 ٤-وقتی خانواده درگیر یک بیزنس جدید می شود مشکلات واقعی جامعه در ذهن آنها مدون تر می شود. مطالبات خانواده از طبقه حاکمه و قانونگذار روشن تر و دقیق تر می شود. مطالبه از کلی گوی بی ثمری نظیر "مسئولان به وضع اقتصاد رسیدگی کنند" می رسد به مطالبات روشن تر و عملی تر و کارآمدتر. در نتیجه طبقه متوسط در حمایت یا عدم حمایت از گروه های سیاسی دید بازتری می یابد. اگر برنامه های گروه سیاسی ای به مطالبات دقیق و روشنش نزدیک باشد در جهت به قدرت رساندن آن می کوشد. اما اگر گروه سیاسی برنامه ای خلاف آن داشته باشد یا به کلی گویی و وعده های غیر واقع بینانه بسنده کند، توسط طبقه متوسطی که خود درگیر کار اقتصادی است و سره از ناسره تشخیص می دهد، حمایت نمی شود.

 ٥-این روند به رشد اقتصادی طبقه متوسط می انجامد. اگر حکومت به مالیات طبقه متوسط اتکا کند مجبور هست که به خواست و مطالبات این طبقه تن دردهد. اما اگر طبقه ای محتاج یارانه حکومت باشد برعکس اتفاق می افتد. آیا در واقعیت چنین تلاش اقتصادی در سطح خانواده های طبقه متوسط به موفقیت مالی می انجامد یا موفقیت در سایه چنین تلاشی در ایران تحریم زده غرق در فساد مالی، رویاپردازی ای بیش نیست ؟ در دو سه نوشته بعدی ام به این سئوال خواهم پرداخت. 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نظرسنجی در مورد دادن سرمایه به جوانان فامیل

+0 به یه ن

نهم بهمن ماه در کانالم این نظر سنجی را گذاشتم: 

"والدینی را در نظر بگیرید که کل دارایی شان حدود ١٠ میلیارد تومان هست و تصمیم دارند حدود یک یا دو میلیارد تومان برای فرزند ٢٠ ساله خود خرج کنند. کدام مورد را توصیه می کنید: 

١- خرید یک ماشین، 
٢- در اختیار گذاردن این مبلغ به صورت قرض برای سرمایه گذاری برای یک بیزنس مدرن با ایده ای نو 
٣-هیچ کدام." 
 در روز اول بیشتر پاسخگویان خوانندگان کانال خودم بودند که بین آنها متولدین دهه ٦٠ و ٧٠ بیشترین جمعیت را دارد و اغلب هم رشته های علوم پایه خوانده اند (بیشتر فیزیک). حدود ٧٠ درصد این گروه گزینه دوم را انتخاب کردند و حدود ٣٠ درصد گزینه سوم یعنی هیچ کدام را.
 سپس این نظر سنجی در گروه فارغ التحصیلان دانشکده عمران تبریز منتشر شد. متوسط سنی آن گروه بالای ٦٠ سال هست. کسانی هستند که پروژه های عمرانی مهم کشور را در دهه های گذشته به انجام رسانده. در واقع گروهی هستند که نه تنها شرایط فرض شده در موضوع نظر سنجی در مورد آنها صدق می کند (تمکن مالی و فرزند بالغ) بلکه آن مرحله را هم رد کرده اند. آردهایشان را بیخته اند و الک هایشان را آویخته اند. خیلی جالب بود که از میان این گروه هم حدود ٧٠ درصد گزینه دوم را انتخاب کردند و حدود ٣٠ درصد هیچ کدام را. قابل توجه کسانی که خیلی به تفاوت نسل ها اصرار دارند!

 تا اینجای کار،اندکی بیش از نیمی از کسانی که نظرسنجی را دیده بودند (یعنی حدود سیصد نفر) در آن شرکت کرده بودند. سپس خواهش کردم که نظر سنجی را در گروه های پزشکان به اشتراک بگذارند. انتخاب گزینه دوم از ٧٠ درصد به حدود ٦٣ درصد سقوط کرد. بعدش خواستم که نظرسنجی را در گروه وکلا بگذارند. طرفداران گزینه "خرید ماشین" اندکی بالاتر رفت. بیشتر این پزشکان ووکلا همسن و سال خودم یعنی متولد دهه ٥٠ هجری شمسی هستند. 
 تا اکنون (١٧ بهمن) در مجموع ١٧٠٠ نفر نظرسنجی را دیده و٦١٠ نفر در آن شرکت نموده اند. ای کاش در نظرسنجی دقیق تر و اصولی تری در این زمینه توسط اهل فن صورت بگیرد. حاوی نتایج جالبی خواهد بود که به درد تصمیم سازی های اقتصادی در سطح ملی خواهد خورد.

 این نوشته مرا لطفا به گروه های علوم انسانی (اقتصاد، جامعه شناسی، انسان شناسی و....) بفرستید. باشد که انگیزه ای شود برای یک نظرسنجی دقیق تر و اصولی تر توسط اهل فن. جالب خواهد بود رابطه جواب ها با گروه سنی، شغل، شهر و استان محل زندگی، سطح درآمد و..... پاسخگویان بررسی گردد. 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اگر امکانش هست، حتما شرکت کنید

+0 به یه ن

# برگزاری کارگاه های آموزشی مدیریت بحران در حوادث و بلایای طبیعی _ مقدماتی و پیشرفته 


 هدف ؛ تشکیل تیم های امدادی مردمی ( دوام ) 

 اجرا ؛ انجمن سبز اندیشان تبریز ( با رعایت اصول بهداشتی دوره کرونا ) 

 زمان برگزاری ؛ از دوشنبه ۲۷ ام بهمن ماه ۱۳۹۹ بصورت فشرده 

 محتوا ؛ موارد تئوری و عملی مدیریت بحران جامعه محور همسو با برنامه های امدادی هلال احمر و سازمان مدیریت بحران 

 جهت ثبت نام و کسب اطلاعات لازم 👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽 https://t.me/joinchat/Ajhvuxb8qZhUR7ioXvEYrQ



-------------
اگر زلزله ای رخ دهد، بعید می دانم خانه هیچ کدام از شما ویران بشود. خانه های فرسوده حاشیه شهری یا خانه های ساخته شده در حریم گسل ویران می شوند اما فکر نکنم هیچ کدام از شما در چنین خانه هایی زندگی کنید. اما این به آن معنا نیست که لزوما از زلزله در امان خواهید ماند. اضطراب و پانیک می تواند به اقداماتی بیانجامد که کشنده باشند. در این کارگاه آموزش های لازم داده می شود که این اتفاق نیافتد. شرکت در این کارگاه را قویا توصیه می نمایم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هیولا

+0 به یه ن

سریال هیولای مهران مدیری سریال سرگرم کننده و زیبایی هست. به دیدنش می ارزد.

موضوع آن به بحث های اخیر وبلاگم بی ربط نیست.
در بخش نظرات در مورد این سریال صحبت کنیم. هم به ادامه بحث مان کمک می کند و هم تفریح و سرگرمی است.


پی نوشت: در بخش نظرات این نوشته، صحبت مفصلی کردیم در مورد ارزش ها، قابلیت ها و توانمندی های طبقه متوسط که در  سریال  هیولا و  فیلم ها و سریال های مشابه که در سال های اخیر ساخته می شوند، به عمد یا به سهو نادیده گرفته می شوند و انکار می گردند.  مهمترین آنها که مورد بحث  واقع شد موارد زیر هستند:

۱) داشتن شبکه ای از دوستان و آشنایان که در هنگام سختی ها پشتیبان هم هستند.
۲) دیدن مشکلات مالی به صورت مسئله ای که باید حل گردد نه بهانه ای برای لغزیدن به سمت شر.
۳)  داشتن پس انداز موروثی و پس اندازی که در دوره های برخورداری جمع آوری می گردد به صورت  فرش دستباف، طلا، نقره و اشیا عتیقه.
۴)  داشتن مناعت طبع و پرهیز از غلتیدن به سمت لاکچری ای که منت طبقه برخوردارتر را به دنبال خواهد داشت.
۵) تمسک به راهکار «هوسه یه بار بکنی بسه» در برهه های برخورداری جهت ارضای کنجکاوی درباره محصولات جدید از یک سو و پرهیز از غرق شدن در لاکچری و درنتیجه  کسب توانمندی برای پس انداز برای روزگار نداری.
۶)  «قپی آمدن» و «پز دادن» به مثابه ابرازی برای حفظ اعتماد به نفس خود و عزیزان در برابر طبقه برخوردارتر، نه به عنوان سلاحی برای خرد کردن دوستان  و یا اقشار ضعیف تر.
۷) آشنا بودن به تکنولوژی روز بدون مالکیت آن.

این هایی که می گم توانمندی بالفعل  طبقه متوسط هست.
یعنی همین الان هم این گونه زندگی می کنند. 
توانمندی بالقوه طبقه متوسط خیلی بیشتر از اینهاست که در نوشته های بعدی به آنها خواهم پرداخت.

پی نوشت دوم: یک پیامی در بخش نظرات خطاب به مرجان عزیز دارم. :)

پی نوشت سوم: انتقاداتی را که از سریال کردم به معنای تقبیح سریال ندانید. سریال زیبا و سرگرم کننده هست. با هنرمندی فوق العاده عزیزانی چون گوهر خیراندیش و  شبنم مقدمی و مهران مدیری و شیلا خداداد و......
و هنرمندان خردسال درجه یک!
داستان سریال هم جذاب هست و هم سورپریزهای بانمکی دارد.
همین که  یک سریال کمدی -که علی الاصول رسالتی جز خنداندن ندارد-- این اندازه باعث بحث شده، یعنی فوق العاده هست. باز هم تماشای آن را توصیه می کنم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چی شرط هست؟

+0 به یه ن

در باره شاعر: قیصر امین پور (زادهٔ ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ - درگذشته ۸ آبان ۱۳۸۶)

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم



اگر شعر عاشقانه و عارفانه بود حرفی نداشتم. می توانست شعری بسیار زیبا باشد در کنار شعرهای زیبای شعرای کلاسیک ما که شعر های زیبا و جاودانه زیادی درمورد تسلیم و رضا در برابر جفای معشوق سروده اند. اما از قراین پیداست که منظور شاعر، مفاهیم اجتماعی و سیاسی بوده. وقتی به مسایل اجتماعی و سیاسی می رسد این طرز فکر-که اتفاقا به خوبی بیانگر دیدگاه همقطاران و همفکران شاعر هم هست- فاجعه می شود.
 در عرصه فعالیت سیاسی و اجتماعی، شرط دل نیست. شرط داغ نیست. شرط جلوی خنجردوست و دشمن، سینه سپر کردن نیست!
در این عرصه ها شرط آگاهی به مسایل روز هست. شرط مشاوره گرفتن از کارشناسان آگاه به ظریف کاری های امر مربوطه هست. شرط برآورد نیروهایی مختلف دخیل در مسئله و چیدن استراتژی معقول برای رسیدن به هدف هست. 
اینها نکاتی بود که در کوشش هایی که همقطاران شاعر انجام دادند غایب بودند. به همان علت نتیجه اش داغ ها بر دل خود آنها و خنجر ها بر تن میلیون ها ایرانی  شد که در ماجراجویی هایشان هم چندان نقشی نداشتنداما چوب ندانم کاری های آنها را خوردند.
تاکید بر شور حماسی و بدون درنظر گرفتن زمینه و نتایج آن، هزینه های سنگین بر ملت مظلوم ایران تحمیل کرده.
----------------
گذشته ها گذشته. اما در مورد آینده، امیدوارم با تعقل کارها را شروع کنیم.
۱) بقیه کشورها-هیچ کدام- عاشق چشم و ابروی ما نیستند. معلومه که  فقط برای منافع خودشان با ما سر میز مذاکره می نشینند. معلومه که برای تامین منافع خودشان می خواهند اطلاعات جمع کنند و جاسوس بفرستند. معلومه که حتی وقتی به ظاهر کمکی می کنند چشمداشت دارند. اصلا مگر احمقند که چنین نکنند!؟  کشف این که کشوری از این کارها می کند نباید چنان ما را آشفته سازد که شور برمان دارد و یک واکنش نامعقول و مخالف عرف بین المللی از ما سر بزند که بعدا دهه ها مردم ایران چوبش را بخورند. به جایش با علم به سازوکار های دیپلماتیک دنیا ما هم باید دودستی منافع ملی خود را بچسبیم تا باد نبره. دستگاه عریض و طویل دیپلماسی هر کشوری برای همینه دیگه.
۲) در خیلی از موارد می شود با دیپلماسی جلوی جنگ را گرفت. آدم عاقل و کشور عاقل، تا اطمینان نداشته باشد که در جنگی پیروز میدان هست باید تمام تلاش خود را به کار برد که از طریق دیپلماسی جلوی وقوع جنگ را بگیرد. نه آن که با این که در موضع ضعف هست برگردد ادبیات تحریک آمیز در جهت وقوع جنگ به کار برد.
۳) اگر خدای ناکرده جنگی شد، فنون و قواعد رزم را باید دانست و به کار بست. اگر این فنون را بلد نباشیم و تنها با شور و هیجانی که این گونه شعرها بر می انگیزند برویم جلو، می پیچیم توی دست وپای  آنهایی که کار بلدند و باعث کشته شدن نیروهای خودی می شویم. جنگ شوخی بردار نیست.
اگر با شور خالی و فداکاری می شد در جنگ پیروز شد در جنگ چالدران و جنگ ترکمانچای به آن شکل اسفناک نمی باختیم. فکر می کنید در آن زمان پدران ما در فداکاری و از خودگذشتگی چیزی کم گذاشتند؟! از سوی دیگر  در زمان جنگ تحمیلی ۸ ساله، اگر آن هواپیماهای پیشرفته اف-۵ و اف-۱۴ و خلبانان زبده آنها و نیز تانک های مجهز و سایر تجهیزات و مهمات را  نداشتیم با ده برابر آن فداکاریها هم که شد باز نمی توانستیم مقاومت کنیم. در این مقاله در روزنامه شرق نقش فن آوری دردفاع مقدس در طول جنگ تحمیلی بررسی شده است.
در مقابل اگر یک سری کارها با شور و هیجان (از جنس همین شعر)  نبود با هزینه و تلفات بسیار کمتری به موفقیت های بیشتر می رسیدیم. نمونه اش آن که ارتشیان دوره دیده و آگاه به مسایل نظامی اصرار داشتند که آر پی جی زن ها کلاه ایمنی به سر گذارند. اما از روی همین شور آنها از این توصیه و فرمان سرباز می زدند. در صدا و سیما هم همیشه آرپی جی زن را بدون کلاه نشان می دادند. متاسفانه به دلیل همین عدم رعایت این نکته ایمنی بسیاری از این عزیزان ضربه دیدند. این هست نتیجه طرز فکر 
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم.

شرط این بود که حرف کارشناس امر را گوش می دادید. حرف کارشناس نتیجه بررسی علمی و مهندسی و پزشکی متعدد بود!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مرز بین راستی و ناراستی

+0 به یه ن

کمتر کسی از همان آغاز می خواهد دروغگو و متقلب باشد. اکثر ما سعی می کنیم درستکار باشیم. اما در عمل مرزها ی بین درستی و نادرستی ناروشن می شود و کم کم افراد-به خصوص اونها که ضعیف النفس تر هستند- به سمت نادرستی پیش می روند. این کلی است و در مورد اکثر انسان ها و همه شرایط صادق هست اما دو نکته هست که باید در نظر داشت: 


 ١- یک شهروند عادی مثل من که اختیارات آن چنانی نداریم اگر هم بلغزیم میزان آسیبی که می زنیم محدود خواهد بود. به علاوه لغزشی که من نوعی می توانم داشته باشم در چه حدی است؟! اصلا چه قدر اختیار لغزش در طول سی سال خدمتم دارم؟ حداکثر در این حد که اگر در آغاز کارم یک دقیقه کلاس درسم را دیر شروع می کردم بعد از سی سال بشود ده دقیقه. اما اونی که در قدرت هست و اختیارات زیاد دارد اون قدر می تواند بلغزد که اصلا شخصیتش دگرگون شود. شاید او ابتدا از من آدم درستکارتری بود اما بعد از ٣٠ سال خیلی از من زشتکار تر می تواند بشود.

 ٢- در یک سیستم مثل سیستم ایران که دهها نهاد قدرتمند و ثروتمند غیرشفاف و غیرپاسخگو ست امکان لغزش -آن هم لغزش های خیلی بزرگ- خیلی بیشتر از سیستمی مثل سیستم سوئد هست که همه نهادهایش پاسخگو و شفاف هستند. وقتی در ایران به دلیل رویکرد سیاست خارجی بسیار خاص آن امکان معاملات شفاف متعارف نیست و برای دور زدن تحریم ها باید به واسطه و بازار سیاه متوسل شد، امکان لغزش خیلی خیلی بیشتر از سایر کشورهاست.  

در یک سیستم غیرشفاف و با قوانین ناهمگون با واقعیات روز جهان و خواست های واقعی جامعه، مرزهای بین درستی و نادرستی ناروشن تر هست و امکان رفتن از سوی درستی به سمت نادرستی بیشتر .

مردمان مومن ما به فرزند خود می آموزند که مراقب باشد هنگام انتخاب میوه در مغازه ، میوه هایی را که سهوا اندکی له کرده اند را هم بردارند تا مبادا به مغازه دار ضرری رسد. هنوز هم خیلی ها با همین استاندارد بچه بزرگ می کنند. اما اگر همه هم بچه شان را این طور بزرگ کنند باز هم کثافتکاری هایی که در کنار معاملات چند ده میلیارد دلاری در بازار سیاه می شود از بین نخواهد رفت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جنس ایرانی بخریم یا خارجی؟

+0 به یه ن

من وقتی از دوستانم در مورد خرید مشورت می گیرم بسته به مورد توضیح می دهند که جنس ایرانی و خارجی چه مزیت ها و معایبی دارند. بعدش هم بسته به بودجه و انتظار تصمیم می گیریم که بهتره ایرانی خریده شود یا خارجی. چند سال پیش هم یک سری در خانه تغییرات می خواستیم بدهیم, اون دکوراتور داخلی که برای ما کارها را انجام داد بسته به مورد همین طور تشریح کرد که خارجی باشد بهتر است یا ایرانی. قشنگ برامون سعی کرد اپتیموم کند. 


 اما در مقابل هر جا بحث شده که در ابعاد ملی کالایی ایرانی بخریم تا به تولید کننده داخلی کمک کنیم و..... همیشه بحث این سیر را داشته:
 اولش یک مقدار ابراز حسرت شده که فلان و بهمان خط تولید داخلی تعطیل شده. 
بعد یکی به طور کلی گویانه  فرموده آخه جنس ایرانی بده. 
بعدش هم بقیه از هم سبقت گرفته اند که اظهار دارند:"من هم دلم می خواهد جنس ایرانی بخرم اما چون به درد نمی خورند فقط جنس خارجی می خرم!😉"

 در صورتی که در همان جمع های زنانه -که مردان فکر می کنند کاری جز پز به هم یا غیبت ندارن-د زیاد می شنویم که:« اتفاقا من خودم فلان جنس ایرانی را به یک سوم قیمت جنس خارجی خریدم و خیلی هم راضی ام.»


پی نوشت: 
هرچی بیشتر فکر می کنم می بینم این مسئله تولید داخلی و مصرف تولید داخلی هم از جمله مسایلی هست که باید از بالا درست بشه. یعنی مجموعه حکومت باید دلسوز منافع ملی دراز مدت باشه، اقتصاددان جامع الاطراف  و جامعه شناسان و .... را استخدام کنه تا طرحی بریزند. با توجه به منابع کشور، نیازهای کشور، فرهنگ مصرف ملت و .... برنامه ریزی کنند که روی تولید چه محصولاتی باید برنامه ریزی بشه . چه تسهیلاتی به بخش خصوصی داده بشه که چه محصولاتی را تولید کنند. بعد متناسب با این برنامه ریزی ها در سطح ملی، تصمیم سازی بشه که روی واردات یا تولید کدام کالا سوبسید داده بشه و در مقابل روی واردات کدام کالاها تعرفه گمرکی بالا ببندند. بعدش هم به دور از فساد  این سیاست ها اعمال بشه  و با قاچاق هم  مبارزه بشه . (منظورم از مبارزه با قاچاق تار و مار چند کولبر در غرب کشور یا چند چتر باز در جنوب کشور نیست. اونها از روی ناچاری به این کار رو آورده اند. سران قاچاق را باید گرفت نه اونها را. برای مرزنشینان باید کار مناسب دایمی آفرید تا مجبور نشوند رو به قاچاق خرد بیاورند.)
این هم باز یک نمونه دیگه از این که برای بهبود اوضاع نیاز داریم که سیاست از بالا درست بشه.
به نظرم فعالان مدنی در این زمینه خیلی کاری نمی توانند بکنند. درواقع حتی در این زمینه وقتی دخالت می کنند ناخواسته و نادانسته ، از همان دورهمی های معمولی که در آن صحبت از خرید می شود ضد ملی تر  عمل می کنند. چون در این دورهمی ها گاهی گفته می شود که من از فلان جنس ایرانی  که خریدم راضی ام و آن را توصیه می کنم، اما بحث های فعالان مدنی در این زمینه معمولا سر از اینجا در می آورد که چون سیاستگذاری ها غلط هست جنس ایرانی خوب اصلا نمی تواند وجود داشته باشد!!!  برای خودشان هم نوشابه باز می کنند و اسم این کلی گویی بی پایه و اساس شان را هم می گذارند واقع بینی و علمی اندیشیدن.

به نظرم بهتره فعالان مدنی خیلی وارد این مبحث نشوند چون نه خیلی جامعه شناسی و روانشناسی مصرف کننده ایرانی را می شناسند نه آن قدر اهل خرید و گشت و گذار در مراکز خرید هستند که از کم و کیف تولیدات ایرانی یا خارجی موجود در بازار سررشته داشته باشند.
درسته که  فعالان مدنی در بحران ها مختلف نظیر سیل و زلزله و پاندمی و آتش سوزی،  در کنار طبقات مختلف اجتماع هستند. چه برای یاری رسانی و چه برای همکاری به منظور حل بحران.
اما همه زندگی که بحران نیست!   فرهنگ مصرف  و خرید آنها در شرایط غیر بحرانی شکل می گیرد. نیازهایی هم برای  اقشار مختلف به وجود می آید که شاید با دو دوتا چهارتای  معمولی قابل فهم نباشد اما نیاز واقعی هست. مثال می زنم: نو عروسی که به دلیل نداری مجبور می شود در خانه مادرشوهر و در کنار او زندگی کند، در اقلام مصرفی ساده (مثل دستکش آشپزخانه) بیش از همتایش که  برخوردارتر هست و خانه مستقل دارد تمایل به خرید های گرانتر خارجی نشان می دهد.
این قبیل ظرایف در بحث های فعالان مدنی ما درباره اقلام خارجی و ایرانی مغفول می ماند. چون تا خانه آن نوعروس در زلزله ویران نشده او و دغدغه هایش را نمی بینند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

امیر کبیر vs ....

+0 به یه ن

در ۲۰ سال اخیر بارها را شنیده ایم که امیرکبیر ایران را با امپراطور میجی ژاپن مقایسه می کنند و یادآوری می کنند امیرکبیر اصلاحات خود را اندکی قبل از امپراطور میجی شروع کرد. سپس سئوال می کنند که پس چرا ژاپن غول شد اما ایران ناکام ماند؟
من خودم دو سه تا پیش فرض تلویحی این مقایسه را  قبول ندارم.
یکی این که امیرکبیر سراسر خوبی، نیکی، پاکی، عقل و درایت و هوشیاری بود و مخالفانش سراپا پلیدی و کجی و فساد و بلاهت و بی لیاقتی.....
این دوگانه امیرکبیر پاک و اهورایی در مقابل قاجار و به خصوص  مهد علیای اهریمنی را در زمان پهلوی با سریال هایی مثل سلطان صاحب قران در ذهن مردم چپاندند و مثل بسیاری دیگر از آموزه های پان ایرانیستی- در بعد از انقلاب با یک مقدار رنگ و لعاب اسلامی و شیعی بازتولید نمودند.
امیرکبیر  خدمات چشمگیر و بی نظیر به ایران کرد اما برخی ناپختگی هایی عجیب و باورنکردنی و غیر قابل توجیه و غیر عقلانی هم از او سر زد که سرش را برباد داد. آن مرد میانسال باید می فهمید که وقتی ناصرالدین نوجوان تازه به تخت نشسته -که سلطنتی را که بی هیچ خونریزی و زحمتی به دست آورده بود صد در صد مدیون درایت و از خودگذشتگی سالیان دراز مادرش بود- وی را بر تخت صدراعظمی نشاند  یک انگیزه اصلی داشت: جفتک پرانی نوجوانانه به شکم مادرش  وبه رخ کشاندن این که مردی شده از جنس سلاطین و هر غلطی که بخواهد می کند و صدر اعظمی مخالف میل مادرش بر می گزیند و به او اختیارات تام می دهد.
از منظر شاه نوجوان- تا وقتی مخالف میل مادرش باشد- به جای امیر کبیر هر کسی می توانست باشد. 
دغدغه واقعی شاه نوجوان  در آن مقطع، جفتک پرانی به مادر قدرتمندش برای اظهار بزرگ شدن بود نه عمران و آبادانی کشور. 

امیرکبیر اما این اعتماد و انس نوجوانانه پسرک (ناصر الدین شاه ) را زیادی جدی گرفت و به قابلیت های کم نظیر خودش نسبت داد. به اعتبار همین اختیارات هم مدام به  درباریان و در راس آنها مادر شاه تاخت تا جایی که به او در جمع فحش های رکیک می داد. از جنس همان فحش های رکیک  که  بین مردان نظامی  بسیار معمول و مرسوم بوده و هست. اما این مرد نظامی (امیرکبیر) نفهمید که دربار جای دادن این فحش ها به مادر شاه نیست. اون هم در نظامی پادشاهی موروثی که کل مشروعیت شاه به این بر میگردد که پسر پدرش باشد!  مهد علیا هم که اون قدر سیاس بود که توانسته بود بین اون همه مدعی تخت پادشاهی پسرش را بدون خونریزی بر تخت نشاند خیلی راحت  از فحش های ناموسی که امیر کبیر به او در جمع می داد استفاده سیاسی می کرد که به شاه جوان بگوید با این فحش ها مشروعیت تو را  زیر سئوال می برد. 
 تصور کنید ! اون هم در فرهنگ ایرانی که از زبان مسن تر ها نمی افتد که قدر مادرت را بدان. معلومه که در جمع خیلی تاثیر منفی می ذاره و آنتن های خیلی ها را روشن می کنه.

چنان که اغلب اتفاق می افتد جفتک پرانی نوجوانانه شاه جوان به شکم مادرش اندکی بعد فروکش کرد و بازگشت به آغوش مادر!
امیرکبیر اما با این کارهای نسنجیده و ناپخته برای خودش دشمنان قدرقدرتی آفرید. طبیعی بود آخر و عاقبتش چنین باشد.
اگر تنها به مبارزه با فساد و محدود کردن اختیارات سیاسی درباریان می پرداخت باز هم دشمنانی می یافت که بخواهند او را به زیر بکشند و احتمالا  موفق هم می شدند. اما نه در حد کشتن. اگر تا فحش های رکیک به مادر شاه  پیش نمی رفت مهدعلیا باز هم او را زیر می کشید اما دیگه نقشه قتل او را نمی کشید -به خصوص که دامادش هم بود. چند سالی در کاشان می ماند و باز هم در فرصتی دیگر-به خصوص وقتی خزانه خالی می شد و نیاز به تدبیر مدبران پیش می آمد- دوباره محبوب دربار می شد و به قدرت باز می گشت. در آن صورت، مردم  مرده پرست و مظلوم پرست ایران  از امیرکبیر اسطوره ای که الان ساختند نمی ساختند. اما در مجموع نفعی که به کشور می رساند صدچندان می توانست باشد .(هرچند قهرمان دو سریال دراماتیک بعد از مرگش نمی شد و نامش را در هر خانه باز نمی شناختند.) به علاوه  اگر زنده می ماند در همان کاشان هم می توانست ده ها کار مفید انجام دهد، به کارهای مردم محل بپردازد (همان طوری که مصدق در تبعیدش در احمد آباد می کرد)، می توانست کتاب بنویسد و تجاربش را مدون نماید و به نسل بعد منتقل کند. به جای همه این کارها چهار تا فحش ناموسی به مادر شاه داد و او را کشتند و قهرمان دل های ملت ایران شد!

از اون ور هم من ژاپن را قبله آمال نمی دانم. ژاپن زمان امپراطور میجی را که دیگه اصلا مدینه فاضله نمی دانم.


به هر حال بر می گردیم به سئوال اول:
چرا امیرکبیر به اهدافش نرسید اما امپراطور میجی رسید؟

به نظرمن اصلی ترین و بدیهی ترین دلیل این بود که امیر کبیر صدراعظم بود (قدرت سوم بعد از شاه و مهدعلیا که به غلط خود را قدرت اول پنداشته بود.مهدعلیا را که به عنوان یک زن آدم حساب نمی کرد. شاه را هم بچه می دانست.) اما امپراطور میجی واقعا نفر  اول کشورش بود. کسی نبود که  بتواند با چرخش قلمی در حال مستی، امپراطور را اعدام کند.

نتیجه ای که می خواهم بگیرم این هست: اگر راس هرم قدرت ناکارآمد باشد اصلاحات در رده های پایین با  یک فوت بالادستی ها از بین  می رود.

به نظرم بحثی هم بکنیم در مورد جریان های قدرتمند در کشور.
این نکاتی که در مورد امیر کبیر گفتم سرآغاز خوبی است. اون لینکی هم که درباره مهد علیا گذاشتم، تاریخ را از منظر دیگری به ما می نماید.

از قرار معلوم از زمان ساسانیان به این سو (شاید هم حتی از زمان های قدیمی تر) یک سری خاندان های دیوانسالار در ایران بوده اند. سلسله ها می آمدند و می رفتند اما دیوانسالاران در یک قدمی قدرت می ماندند. این سری اتیکت هاو آداب را پدران به پسران می آموختند.
اسدالله علم  از یکی از این خاندان های دیوانسالار ریشه دار بود.
دیوانسالاران را سراپا بدی یا خوبی دانستن راه به خطا رفتن هست.
فسادهایی هم بیش و کم داشتند اما هنرهایی هم داشتند  و پروریدند.
خاطرات علم را که می خوانیم برای ما سئوال پیش می آید که چه طور مردی با هوش و درایت و سواد او قبول می کند عمری توسری خور بالادستش باشد. برای ما که از آن خاندان های دیوان سالار نیستیم غیر قابل فهم هست اما  امثال او نسل اندر نسل همین گونه پرورش یافته بودند. حمله مغول دیده بودند، حمله افغان ها دیده بودند، اما مانده بودند. با همین آداب.

دراین میان هر از گاهی یکی مثل امیرکبیر هم ظهور می کرد که از خانواده های معمولی بود اما به واسطه هوش و استعداد سرشارو اندکی شانس و اندکی هم حمایت یکی از اشراف بالا می آمدند . اینها رشد خود را مدیون توانمندی خود می دیدند. به علاوه به مناسبات قدرت داخل دربار آشنایی نداشتند و برعکس اسدالله علم نمی توانستند (یا دون شان خود می دانستند) که با قواعد بازی قدرت بازی کنند. دنبال این بودند مناسبات را بر هم بزنند. این طوری برای خودشان دشمن می ساختند و سر بر باد می دادند!

مثل ستاره ای می درخشیدند و بعد افول می کردند.

گذشت و گذشت تا به دوران مدرن رسیدیم.  از زمان عباس میرزا برخی از این دیوانسالاران فرزندان خود را برای تحصیل به فرنگ فرستادند. سپس  مدارس عالیه افتتاح شدو تحصیلات عالیه همه گیر شد. در  اواخر دهه چهل و دهه پنجاه دانشگاه ها انبوهی از امیر کبیران تولید کردند. انبوهی از مردان و زنان جوان که از خانواده های دیوانسالار نبودند ولی به واسطه لیاقت خودشان و گذر از سد کنکور و بهره مندی از آموزش رایگان به درجه ای رسیدند که می توانستند پست و مقام هایی را بگیرند که قبلا در انحصار خانواده های دیوانسالار و  به طور موقت و مقطعی تک و توک نوابغی چون امیرکبیر بود.
اینها هم مثل امیرکبیر رفتار می کردند نه مثل اسدالله علم.
خواستند نظم  موجود و  بالانس قدرت را به کل عوض کنند.



الان دیگه بعد از ۴ دهه پس از انقلاب اون خانواده دیوانسالار قدیمی در موازنه نیروهای قدرت در ایران رقمی نیستند. اگر خیلی زرنگ بوده باشند برخی از املاک خود را در جریان مصادرات اول انقلاب حفظ کرده اند . اگر زرنگ بوده باشند نذاشته اند عتیقه های شکستنی شان در بمباران ده شصت نابود شود. اگر این زرنگی ها را کرده باشند هنوز به لحاظ مالی جزو صدک بالای جامعه هستند اما به لحاظ سیاسی محلی ندارند.
الان نیروهای قدرت جدیدی در موازنه های قدرت سیاسی کشور وارد شده اند.

کسی که کار سیاسی می کند باید نیروها مطرح در موازنه قدرت را بشناسد و ارزیابی ای از نیروهای هر کدام داشته باشد. والا یا به قدرت نمی رسد یا اگر به قدرت برسد مثل امیر کبیر به سرعت به زیر کشیده می شود.

اونهایی که می خواهند قدم در راه کار سیاسی بذارند احتیاج دارند که نیروهای سیاسی موجود و میزان قدرت آنها را بشناسند.
همین طور لازم هست که در مورد پشتوانه اجتماعی این نیروها و توزیع جغرافیایی آنها و نیز  توزیع مشاغل پشتوانه اجتماعی و ..... برآوردی داشته باشند تا بتوانند برای کسب قدرت برنامه ریزی کنند.
قدرت پایدار منظورم هست.
کسانی که چنین ارزیابی هایی ندارند و از روی ایده آلیزم یا حس خودبزرگ بینی (که من به تنهایی تاریخ و جغرافیا و اجتماع را تغییر خواهیم داد) وارد عرصه شوند  دیر با زود سرشان به سنگ می خورند. شاید شانسی بیاورند و به طور موقت نورچشمی قدرتمندان قرار گیرند و در مقطعی بدرخشند اما افول خواهند کرد.
من به عنوان یک شهروند غیر سیاسی، دوست دارم افراد واقع بین که این گونه ارزیابی ها را می کنند وارد میدان سیاست شوند نه آن یک دوره بیایند سروصدا کنند امید ببخشند بعدش هم با یک فوت شکست بخورند و امیدها را ناامید سازند و ناخواسته باعث شوند تخم دلسردی در میان مردم کاشته بشه و به این نتیجه برسند که کار این مملکت درست شدنی نیست.

چرا درست شدنی نباشه؟! منتهی سیاست مدار واقع بین می خواد.

پی نوشت:
در این فیلم زنده یاد هدی صابر نشان می ده که مصدق در تبعیدش در احمدآباد چه ها کرد.
اگر فیلم را ندیدید حتما توصیه می کنم ببینید. در جایی از فیلم اشاره می کنه مصدق چگونه ریشه دزدی و کجی و قانون گریزی را در ده از بین می بره. 
بعدش یکی از روستایی ها می گه هنوز هم که هنوزه فرهنگ این ده با ده های دیگه فرق داره،  اینجا دزدی و خشونت خانوادگی پیدا نمی شه (نقل به مضمون).
من فکر کردم مرد روستایی داره یک پز الکی می ده و جدی نگرفتم. اما بعدها دیدم یکی از آشناها که میخواست باغی بخره می گفت در همان ده مصدق می خواد بخره چون که فهمیده اونجا دله دزد پیدا نمی شه و در نتیجه ملک هایش مرغوب تر از ملک های مشابه در ده های دیگه است. فهمیدم پیرمرد بیراه نمی گفته! تازه این ماجرا که من می گم مال دست کم ده سال بعد از صحبت های اون پیرمرد روستایی هست!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل