یك گفت و گو در مورد هویت تاریخی

+0 به یه ن

یك گفت و گویی بین من و تورك اوغلو بعد از نوشته "هویت تاریخی ایجابی نه سلبی" انجام گرفت. من بخش هایی از آن را در زیر منتشر می كنم. گفت و گوی كامل در بخش باخیش های همان یادداشت موجود است:

تورك اوغلی:

سلام.
خانم دكتر احساس نمی كنید این "لجن پراكنی" ها یه كم طبیعی باشد؟
بعدش هم فقط جنبه ی ایجابی بودن مطرح نیست.این هم كه این هویتی كه میسازیم چقدر مبتنی بر واقعیت است مهم است


مینجیق:

سلام
منظورتان از "طبیعی" چیست؟ اگر منظورتان این است كه  برخی  ابراز احساسات  واكنشی طبیعی به باستانگرایی و آریایی گرایی افراطی دسته ای دیگر هست با شما موافقم. یك عكسی در اینترنت  هست كه درآن جوانی در مقابل آرامگاه كوروش دارد سجده می كند. خیلی از این باستانگراها هم "به به چه چه" می كنند. خوب! این یك افراط شرم آور است. واكنش هم به آن خواهد بود. اما به هر حال یك عده مثل خود من و شما هم باید باشیم كه هشدار بدهیم كه افراط ، تفریط به دنبال نداشته باشد. از حد اعتدال مبتنی بر واقعیت خارج نشود. همان باستانگرایان افراطی هر دستاورد علمی و فرهنگی كه بعد از اسلام و به خصوص در طول حكومت سلاطین ترك در این سرزمین به دست آمده انكار می كنند. واقعیت این بوده كه خیلی سلاطین ترك  سلسله های قبل از صفوی حامی دانشمندان و ادیبان بودند. برای همین در دوره ی آنها دانش ها و فنون تا حدی پیشرفت كرد. البته من به آن سلاطین ترك انتقادها دارم. یكی این كه با شمشیر نمی توان ایمان را گسترد. آن "كافر ستیزی" كه در طول دوره ی آنها بود چیز مثبتی نبود. اگر می خواستند دین اسلام را تبلیغ كنند باید به روش دیگری عمل می كردند. با استدلال با نشان دادن اخلاق پسندیده. نه با شمشیر. دیگر انتقادم این هست كه ای كاش قدری هم به ادبیات تركی اهمیت می دادند. سومین انتقادم این است كه شاعران مدیحه سرا را زیادی پروبال دادند. مثلا آن سلطان سنجر سلجوقی مداحان و متملقان بسیاری دور خود جمع كرده بود. این گونه پر و بال دادن به ارتقای تكنیك شعر فارسی كمك كرده اما به محتوا خیر.
ای كاش از شعر و ادبیات -چه به زبان فارسی و چه به زبان تركی- با محتویات متنوع تر حمایت می كردند نه مدیحه سرایی. من فكر می كنم زبان تركی به عنوان زبان اموزش فنون زبان قوی ای می تواند باشد. به خاطر فعل های دقیق آن. می توانستنداین جنبه این زبان را بپرورانند. به زبان تركی دفترچه های راهنما در مورد فنون مختلف بنویسند تا در كارگاه های مختلف در امپراطوری شان شاگردان از روی آنها فنون را بیاموزند. می توانست انقلاب صنعتی را چند قرن جلوتر بیاندازد!

 

نكته ی دیگر آن كه هر چیز "طبیعی" نباید لزوما تحقق یابد . طبیعی است كه من آشغال میوه ای كه خوردم همانجا پرت كنم زمین. اما این كار را نمی كنم. نگه می دارم تا به سطل زباله برسم. انسان متمدن برخی رفتارهای طبیعی اش را به سمت و كانال دیگری سوق می دهد. شاید رفتار طبیعی  دهن به دهن گذاشتن و "لجن پراكنی درمقابل لجن پراكنی" باشد  ولی رفتار عقلانی و "معطوف به نتیجه" چیز دیگری است.
با این حال من كسی را محاكمه نمی كنم! نظر خودم را می گویم. اصلا هم نمی گویم دست از "هویت طلبی" بردارید چون ممكن است یك عده افراط كنند و به تریج قبای كسی بر بخورد. به هر حال هر جریانی افراد تند رو هم دارد.فقط باید دقت كنیم كه از ریل خارج نشود. افراد تندرو سكاندار نشوند. جریان غالب نشوند. خوشبختانه هم نیستند اما وجود دارند. البته بشر موجود پیچیده ای است باید دایم مواظب و هوشیار بود كه نتیجه چیزی نشود كه در ابتدای كار اصلا تصور آن نمی رفت!
 
یك نكته ی بدیهی و بسیار واضح هست كه ما خاورمیانه ای ها اعم بر ترك و فارس و عرب و كرد و لر و بلوچ و ارمنی و آسوری و یهودی و زرتشتی و... باید مرتب به خودمان یادآوری كنیم چون دایم فراموش می كنیم: "
گذشته را نمی شه تغییر داد اما آینده تا حدی زیادی با كارهای كنونی ما شكل می گیره."
آن قدر كه همه مان به گذشته دلبسته ایم و با افتخارات واقعی ویا تخیلی آن دوره زندگی می كنیم و با كسانی كه آن شكوه و جلال واقعی ویا خیالی را نابود كردند در ذهنمان درگیر هستیم، نه به فكر آینده هستیم نه به فكر حال.
دیگه بزرگتر از آن چه كه آمریكا به ژاپن در جنگ جهانی دوم كرد چه می توان كرد؟! ببینید آن زیرو رو كردن دوشهر به آن بزرگی با بمب هسته ای با پاره كردن فرش بهارستان توسط عرب ها قابل مقایسه است؟! با یكی از این باستانگراها ی افراطی حرف می زدم پرسیدم چرا با عرب ها این همه سر عداوت دارید؟ گفت 1400 سال پیش فرش جواهر نشان بهارستان ما را پاره كردند و به غارت بردند. بامزه این كه هیچ كدام ازاین تیپ ها سعی هم نكرده اند كه آن فرش را در این 1000 سال از زمان شعوبیه تا كنون بازسازی كنند.
اما هیروشیما و ناكازاكی را ژاپنی ها بلافاصله بازساختند. بهتر و مدرن تر از قبل. یك بنای یادبود هم برای بمب ساختند. تمام! دیگه به طور غالب كینه نپروراندند! یعنی گروه هایی كه كینه پیشه كردند در اقلیت بودند و جریان غالب نشدند. جریان غالب این بود كه بیاییم ویرانی ها را آباد كنیم. آن قدر به این فكر بودند كه فرصت كینه ورزی نیافتند.
این خیلی با نگرش در خاورمیانه متفاوت هست.
بازهم می گویم رویكرد جذب توریست می تواند به برقراری اعتدال بیانجامد. برای جلب توریست شاید عقلا تصمیم بگیرند كه فرش بهارستان را بازسازی كنند.
همان طوری كه عقلا در اردبیل به جای این كه انگلیسی ها را لعن و نفرین كنند فرش آرامگاه شیخ صفی را بازسازی كرده اند.

تورك اوغلو:
حرف من این است:خوب یا بد مردمی در اینجا زندگی می كنند كه خودشان را ترك می دانند.نمی گویند ما اهل تورانیم.خودشان را ایرانی به حساب می آورند. واقعیت وضع موجود است نه توهم تاریخی برخی صاحبان اندیشه.

وقتی این توهمات در كتابهای تاریخی ما موج میزند این یكی میخواهد به زور اثبات كند كه طغرلش خیلی خفنتر از داریوش طرف مقابل است وبر عكس


مینجیق:

در تركیه اسم طغرل زیاد هست. این بار كه تركیه بودیم به یكی از این طغرل ها كه رئیس دانشكده بود به شوخی جدی گفتم بیا عكس برجی كه به افتخار توست نشان دهم. عكس برج طغرل در نزدیكی تهران را نشان دادم گفت پس چرا این قدر كوتاه هست. گفتم باباجون! انصاف هم خوب چیزیه! مال 1000 سال پیش است. برای زمان خودش آسمان خراشی بوده. سلطان طغرل راضی شده بود حالا تو راضی نمی شوی؟!

تورك اوغلو:

این احساس "خفن بودن تاریخی "كه ما داریم چه ترك فارس و... فكر نكنم بیشتر از ناحیه جغرافیایی ای كه زندگی می كنیم دوام داشته باشد.
این احساس كه ما ایرانی ها از قدیم الایام خاص بودیم (یك جورایی هم خاص آفریده شده ایم) دیگر تاریخ مصرفش گدشته. این اندیشه كه تركها قوم خفنی بوده اند وسابقه تاریخی آن چنانی دارند بیشتر در میان خود ما خریدار دارد.
این "لجن پراكنی "های دو طرف یك واكنش طبیعی است. تا وقتی سیاستمداران كتاب تاریخ بنویسند همین می شود. در دور باطلی گیر میكنیم كه این به آن وبر عكس اهانت می كند.


مینجیق:

باز یك حرف بی ربط:
ظاهرا سیاستمداران چینی خیلی به تحریف تاریخ علاقه دارند. آن را هم با عبارت پرطمطراقی به خورد مردم  می دهند:"تاریخ مهم تر از آن است كه نگارش آن به تاریخ نگاران واداده شود." شاهین این را تكرار می كنه و می خنده!
"تاریخ نگاری" در كتاب 1984 جرج اورول هم  خیلی بامزه است. یك سری كارمنددارند كه تاریخ را مرتب ویرایش می كنند كه همیشه با حرف های پیشوا مطابقت داشته باشه. كتاب جرج اورول معركه هست!

مادرم تعریف می كنه تا شاه حزب رستاخیز را پیش كشید كتاب های نوشته ی خود او كه در آن گفته بود "من آن قدر دیكتاتور نیستم كه تك حزبی اعلام كنم" ممنوعه شد!

 

و اما در مورد خاص بودن ایرانی ها:

علت این كه ایرانی ها خودشان را یك جور دیگه می دانند این است كه تا حد زیادی از مردم دیگر جاهای دنیا ایزوله بوده اند. نه به طور مستقیم مستعمره شده ایم (خدا را شكر) نه توریست خارجی به اون صورت زیاد داشته ایم. ونه مثل هند یا تركیه یا فیلیپین كارگران مان به كشوردیگر برای كار رفته اند. (یك زمانی كارگران ایرانی برای كار به ژاپن می رفتند اما ظاهرا دیگه نمی روند. دوران اعزام كارگر به ژاپن خیلی كوتاه مدت تر از آن بود كه تاثیر فرهنگی درخور توجه در جامعه داشته باشد. مثل تركیه نبود كه مهاجران كارگر  نسل اندر نسل به آلمان رفته اند و خرده-فرهنگ خودشان را به وجود آورده اند و به بقیه جامعه تسری داده اند.) قبلا فقط قشر خیلی خاص از ایرانی ها خارج می رفتند. الان ولی مهاجرت خیلی زیاد شده. دیگه اختصاص به طبقه ی نسبتا بالا از نظر درآمد یا تحصیلات نداره. ارتباطات بین آن وری ها و این وری ها از طریق دنیای مجازی بسیار زیاد است. این موضوع تاثیر خودش را در دراز مدت خواهد داشت. فعلا هنوز در مرحله ی ساختن جوك هایی با مضمون "فقط یك ایرانی می تواند...." هستیم. هنوز هم بهت زده گمان می بریم خیلی خاص هستیم و با بقیه فرق داریم منتهی فرقش با 15 سال پیش اینه كه این بار سازندگان آن جوك ها خیال می كنند از بقیه "بی كلاس" تریم نه باهوش تر و زرنگ تر و باحال تر! محتوای این جوك ها را كه خیلی هم مد شده اند با دقت بخوانید می بینید عموم آنها علی رغم ادعای "فقط یك ایرانی..." از خارجی ها هم سر می زنه! این مرحله هم چند سال دیگه می گذره.


 

 


 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ایلگار دخترم

+0 به یه ن

چند وقت پیش رمان "ایلگار دخترم" از خانم فهیمه پوریا را خواندم. كتاب سرگرم كننده ای است. اگر چیزی ناراحتتان می كند و نیاز حس می كنید رمانی به دست بگیرید كه فكر شما را از آن موضوع آزار دهنده برهاند رمان "ایلگار دخترم" انتخاب خوبی است. موضوع داستان در مورد خانواده های ساكن در همین محله ی فرمانیه (شمال شهر تهران) است. بخشی از داستان در همین برج كوه نور (واقع در تقاطع كامرانیه و فرمانیه) بغل گوش محل كار من اتفاق می افتد و بخشی در خیابان مهمان دوست كه درست روبه روی محل كار من است. نویسنده تیپ خانواده های ساكن این محله ها را خوب می شناسد. فرهنگ آنها را خوب بلد هست. از آن تصویر كلیشه ای و غیرواقعی كه در فیلمفارسی ها از خانواده های ساكن شمال شهر تهران ارائه می شود در این رمان خبری نیست. از جمله این كه در آن قبیل فیلم ها اصرار بر آن هست كه نشان دهند ساكنین شمال شهر تهران همگی فارس زبان هستند و فقط در جنوب و مركز تهران اقوام دیگر ایرانی ساكن هستند. البته این تصویر درست نیست. واقعیت این است در این خیابان فرمانیه درصد ترك زبان ها كمابیش همان قدر هست كه در محله های جنوب تهران. در خیابان جردن حتی بیشتر است. (دلیل آن را نمی دانم اما اغلب تبریزی ها ی متمول كه به تهران مهاجرت كرده اند در خیابان جردن و میرداماد و طرف های میدان محسنی ساكن شده اند. قدمت سكونت شان در این محله ها هم تقریبا از 50 سال پیش و از زمانی است كه در این محله ها ساخت و سازهای مدرن شده. شاید علت این باشد كه پیمانكاران ساختمان های این محله ها هم تبریزی بودند.). بگذریم!

برای من - یك زن تبریزی ساكن تهران- كه تصویر زن آذربایجانی منطبق با واقعیت كمتر در داستان ها و فیلم های ایرانی دیده ام ازتصویرنزدیك به واقع كه از خانم های آذربایجانی ساكن تهران در این رمان ترسیم شده لذت بردم.

رمان "ایلگار دخترم"خالی از عیب نیست. فمینیست ها از آن خوششان نخواهد آمد. هویت طلب ها هم از تصویر منفی ای كه از مرد آذربایجانی در این رمان رسم می شود خوششان نخواهد آمد. با این حال به نظرم قدم خوبی است كه این كتاب به این صورت نوشته شده. همین كه یك خانم آذربایجانی كه در تهران به دنیا آمده با هویت آذربایجانی خود دست به رمان نویسی می زند و تصویری نسبتا نزدیك به واقع از دختران آذربایجانی ساكن تهران ترسیم می نماید به نظر من مثبت است. اما شخصیت خواستگاران به گونه ای بود كه بعید می دانم عاشق دختری با ویژگی های مانیا (شخصیت اول داستان) می شدند. پیشنهاد می كنم اگر خانم پوریا در آینده داستانی بنویسند و شخصیتی مانند مانیا وارد داستان كنند در شخصیت پردازی خواستگارانش و عاشقانش دقت بیشتری به خرج دهد. پیشنهاد می كنم عاشق سینه چاكش را دانشجویی از میان ایل شاهسون در دانشگاه صنعتی شریف یا تهران یا شهید بهشتی انتخاب كنند. این جوری خیلی رمانتیك تر و جذاب تر می شود.(از خودم داستان نساختم نمونه ی آن برای دختر یكی از فامیل های خودمان در تهران پیش آمده بود.) آن چیزی كه در فرهنگ ما آذری هادر شخصیت مانیا "آغیر سنگین لیخ" حساب می شود و نداشتن آن "سویی بُش لوخ" از نظر امثال آرمان معمولا نفرت انگیز است!

من چندی است كه به این نتیجه رسیده ام كه ما خانم های آذربایجانی احتیاج داریم كه شروع كنیم و برخی رفتارهای خودمان را نقد كنیم. خیلی از رفتارهایی كه ناخودآگاه نشان می دهیم به درد زندگی امروزین نمی خورد. باید هویت خود را متناسب با نیازها و واقعیت های روز بازتعریف كنیم. باید انتظارات و توقعات خود را بازبینی كنیم. برای این كار ابتدا باید آینه ای نیكو جلویمان گرفته شود. رمان هایی كه تصویر واقعی از ما ارائه می كنند نقش چنین آینه ای را می توانند ایفا كنند.

امروزه از یك طرف در فیلم ها و سریال های ایرانی تصویری هجو آمیز از ما ترسیم می شود و از طرف دیگر وقتی مردهای آذربایجانی می خواهند سیمای زن آذربایجانی را ترسیم نمایند چنان تصویر حماسی و اسطوره ای ترسیم می كنند كه من خجالت می كشم. بعد از این تصویر دیگه آدم خجالت می كشه بگه: " بابا! من یه زن معمولی هستم با خواست های معمولی! "

به نظر من ما خانم های آذربایجانی باید خودمان قلم و دوربین به دست بگیریم و خودمان را به تصویر كشیم. برای مصرف داخلی خودمان. برای طرح مسایل خودمان برای خودمان. برای گفتن حرف هایی كه خوب است گفته شوند. باور دارم ما به یك مكتب زنانه نگاری آذربایجان و مكتب سینمای آذربایجان نیاز داریم. سینما و ادبیاتی باید بنیان نهیم كه تصویری واقعی از ما ترسیم نماید تا جوابگوی نیازهای فرهنگی مان باشد. تصویری كه نه هجو باشد و نه حماسه سازی بلكه رگه هایی از نقد به طور ظریف وضمنی داشته باشد تا تلنگری بزند.

اگر بعد از این چنین داستانی نوشته شود راه نجات قهرمان مونث داستان ازدواج با یك خانواده ی پولدار سنتی معرفی نشود بهتر است! این راه نجات دیگه دمده شده . بهتر است راه نجات توانمندی های خود دختر باشد نه الطاف پدر شوهر و برادر شوهرش! این طوری به مذاق خواننده ی امروزی بیشتر خوش می آید.

در ضمن توصیفی كه از روستاهای اطراف تبریز در دهه 40 -50شده باورناپذیر می نماید. این مجموعه عكس ها را ببینید. عكس های شناسنامه ای زنان متولد 1321
هستند از جا به جای ایران. به عكس دختران متولد داریان مرند توجه كنید. دخترهای ملاكین ملك كندی یا ملكان احتمالا در وضعیتی مشابه این دختران به سر می بردند نه آن گونه كه در رمان تصویر شده.

رمان "ایلگار دخترم" و سایر رمان های خانم پوریا به گونه ای هستند كه بیشترین مخاطبانش دختران دبیرستانی خواهند بود-هم در تهران هم در شهرستان ها و بین اقوام گوناگون. من فكر می كنم اگر كسی داستانی برای این گروه سنی می نویسد باید ظرایفی را لحاظ كند كه برای گروه های سنی دیگر الزامی نیست. صد البته رمان مسئله ی جنسی غیرقابل طرحی نداشت .اگر هم داشت سانسور شده بود و خواننده با تخیل قوی خود باز می ساخت! اما فقط كه این موضوع نیست! به هر حال آن گونه موضوعات را دختر دبیرستانی خودش می داند اگر هم نداند چند سال دیگه می آموزد. چیزی كه خطرناك تر است آن است كه در ذهن یك سری فانتزی هایی نقش بندند كه منطبق بر واقع نباشد و بخواهد در واقعیت آنها را بجو ید و بیابد! از این جهت رمان خانم پوریا ضعف دارد. اصرار بی اندازه بر زیبایی صورت و اندام مانیا و خواهر و مادرش در دنیایی كه روز به روز image-oriented تر می شود به نظر من كار غیرمسئولانه ای بود. از آن بدتر تصویر مانیا به عنوان یك دلبر شهرآشوب بود كه پسرها در تقاطع كامرانیه شمالی و فرمانیه صف می بستند كه نظری به او وقتی از سرویس مدرسه پیاده  میشود بیاندازند. البته مانیای نجیب و متین توجهی نمی كرد.  . اصلا شرایط آنجا طوری نیست كه این فانتزی واقعی باشد. اولا آن قدر دود اگزوز هست كه جز پلیس و گلفروشان دست-فروش كه چاره ای ندارند كسی چند لحظه بیشتر آنجا نمی ایستد. به علاوه آن قدر انجا حوریان زمینی با بینی عملكرده و آرایش آنچنانی در رفت و آمد هستند كه آن تیپ پسرها اصلا متوجه آمد و شد یك دختر دبیرستانی توی یونیفورم مدرسه نمی شوند به خصوص كه این دختر سراپا متانت هست! چنین دختری  فردا كه دانشجو شد یا جایی استخدام شد بین همكلاسی ها و همكارانش یكی دو نفر عاشق خواهد داشت. اما نه در بین آن تیپ هایی كه سر چهارراه می ایستند!!!   به علاوه هیچ وقت popular girl دانشكده نمی شود! پاپیولار گرل شدن ویژگی هایی می خواهد كه شخصیت مانیا ندارد. این ویژگی ها اتفاقا لزوما شامل زیبایی نمی شود. حالا این فانتزی چه اشكالی دارد؟! برای من و خانم پوریا كه هر دو متولد سال 1355 هستیم هیچ! اما خودتان را بگذارید جای دختران دبیرستانی این دوره زمانه.  دخترند و دوست دارند زیبا باشند. اما می بینند از مدرسه بر می گردند كسی صف نكشیده كه به طور اختصاصی زیر چشمی آنها را دید بزند و بعد هم مثل بچه مثبت ها برود پی كارش!

البته مزاحمین خیابانی حی و حاضر در همه ی محله ها-به استثنای مجمتع های مسكونی- هستند اما نه به صورت آن فانتزی مانیا در این رمان. این قبیل پسرها هر دختری را كه می گذرد دید می زنند و بعد می روند سراغ بعدی!خوب! اگر در ذهنش ان فانتزی باشد چه فكر می كنند؟ آیا ناراحت نمی شوند كه ای داد بیداد من زشت هستم. زمان ما این نتیجه گیری آن قدر ها مسئله ساز نبود اما دخترهای این دوره و زمانه بدجوری به این مسایل حساس هستند و این نتیجه گیری ممكن است خیلی اثرات منفی درآینده شان بگذارد. بهتر است رمانی كه برای دختران نوجوان نوشته می شود در ذهن به جای فانتزی دختر شهر آشوب این واقعیت را جا بیاندازد كه "یك دسته گل دماغ پرور از خرمن صد گیاه بهتر". اگر گل دماغ پروری نصیب شان شدقدر او را بدانند و به فانتزی خرمن صد گیاه دل نبندند كه" آواز دهل زدور شنیدن خوش است." این طوری زندگی دانشجویی و نیز زناشویی سالم تری خواهند داشت. لزوم هم حس نخواهند كرد كه برای این كه فانتزی مانیا نزدیك شوند تن نازنینشان را بسپرند به تیغ جراحی پلاستیك!

در یكی دیگه از رمان های خانم پوریا باز همین شخصیت مانیا - به اسم نگین-تكرار شده بود. راوی داستان درمورد ایلگار "دانای كل" بود و وقتی از زیبایی مانیا یا حس عشاق او حرفی می زد باز قابل قبول بود. در آن یكی داستان راوی خود دختر جوان است. به نظرم یك مقدار زننده می آید كه دختر جوانی در مورد خودش بگویددكتر بیمارستان تا صورتم را دید میخكوب شد( تلویحا یعنی من آن قدر خوشگلم). به راستی اگر دختر جوانی بیاید و چنین حرفی بزند من و شما چه در موردش فكر می كنیم؟!

با این كه كتاب هایی از این دست كه مخاطب آنها نوجوانان هستند حساسیت ویژه ی خود را می طلبند اما نقادان حرفه ای معمولا این ژانر را مورد مداقه قرار نمی دهند. شاید فكر می كنند این گونه رمان ها آن قدر جدی نیستند كه بخواهند نقد شوند. مردم معمولی هم اغلب تا وقتی مسایل جنسی در این كتاب ها نباشد راضی هستند ولی من فكر می كنم اتفاقا همین قبیل كتاب ها كه در موقع شكل گیری شخصیت نوجوانان خوانده می شود بیشترین تاثیرگذاری ها را دارند و برای همین باید بیشتر در محافل مورد نقد جدی قرار گیرند. اگر در كتاب كودك روح و چیزهای ترسناك باشد و بچه شب نخوابد فردا مادر بچه یك جورهایی اعتراض خود را به گوش نویسنده و ناشر می رساند. اما كتاب نوجوانان چی؟! آیا والدین همین قدر حساسیت دارند. همه ی ما هم روزی كودك بودیم و هم روزی نوجوان. كدام یك به نظر شما حساس تر بود؟به نظر من كه دوران نوجوانی! دقت می كنید ما داریم در مورد گروه سنی ای حرف می زنیم كه  برخی در آن سن عاشق بهمان فوتبالیست یا خواننده در یك كشور دیگر می شوند و فانتزی  می بافند كه یارو ممكن است روزی بیاید به خواستگاری شان. در دوران راهنمایی من چند همكلاسی با این گونه فانتزی ها داشتم . حالا زمان ما فیس-بوك نبود. حالا كه درفیس-بوك می روند وصفحه اش را لایك می زنند ببینید چه خبر است!!

از دوستان خواهش می كنم اگر این داستان را خوانده اند نظر خود را در بخش باخیش ها بنویسند. همچنین لطفا نظر خود را در مورد نقد من بنویسید چه رمان را خوانده باشید و چه نخوانده باشید. لطفا اگر رمان دیگری سراغ دارید كه در مورد آذربایجانی ها ی مقیم تهران هست معرفی نمایید.

در انتها از خانم پوریا بابت قلم شیوا یشان و لحظات خوشی كه با خواندن رمان برای من به وجود آمد تشكر می كنم. قلمشان پایدار باد! اگر احیانا گذارشان به این مطلب افتاد ضمن عرض ادب و احترام , از ایشان به خاطر نقدم عذر می خواهم. خواننده های وبلاگم با اخلاق من آشنا هستند. من فقط چیزی و كسی را كه از آن خوشم بیاید شدید نقد می كنم. امیدوارم در آینده رمان بیشتری از ایشان بخوانیم.

پی نوشت:

به نظر من یكی از قشنگ ترین قسمت های داستان رابطه ی عاطفی ای است كه مانیا با خانواده ی همسرش برقرار می كند. شخصیت پردازی های خانواده ی همسر مانیا به خوبی صورت گرفته است. به خصوص پدر شوهر او خیلی خوب شخصیت پردازی شده است. من عشق پسر همسایه ی مانیا به او را هیچ جوری نتوانستم باور كنم اما محبت و علاقه پدرشوهرش به او -وبرعكس -خیلی برایم شفاف بود. به خصوص با توجه به گذشته ای كه هر دو داشتند.  (برای تبلیغ بین اصفهانی های عزیز اضافه میكنم: خانواده همسر مانیا اصفهانی هستند) از قشنگ ترین قسمت های رمان جایی بود كه پدرشوهرش میوه خریده بود تا مانیا برای صبحانه بی میوه نماند.  طبیعی است كه یك دختر كه محبت پدر ندیده عاشق آن مرد می شود و حاضر است به خاطر اعتقادات او از خیلی ازادی هایی كه به آن خو گرفته دست بكشد.
مانیا دغدغه ی فمینیستی استقلال به عنوان یك زن  ندارد. اما دختران امروزی اغلب چنین دغدغه ای دارند. حتی آنها یی كه خیلی از لحاظ درسی از مانیا عقب تر هستند و آینده ی شغلی آن چنانی هم برایشان متصور نیست حاضر نیستندمثل مانیا از آینده ی شغلی خود بگذرند. (برخی هم در این زمیه افراط می كنند و توجه هم نمی كنند كه واقعا از لحاظ آینده ی شغلی  به علت توانایی های محدود خودشان چندان چشم اندازی ندارند و وقتی با واقعیت رو به رو می شوند  به كلیشه ی "شوهر دیكتاتورم نذاشت" برای توضیح كم كاری های خود متوسل می شوند.)  این قسمت از داستان اندكی غیر قابل باور می نماید. به علاوه خانواده ی همسر او سنتی بودند ولی آن قدر واپسگرا نبودند كه نذارند كه او دانشگاه برود. . اما گویا مانیا علاقه ای نشان نمی دهد.
كاش به جای ماجراهایی كه  در انتهای داستان به شاخ و برگ اضافی می مانست  به این موضوع در رمان پرداخته می شد. در راه حال جالب بود.

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از زبان داریوش

+0 به یه ن

فكر كنم با كتاب "از زبان داریوش" بسیاری از شما آشنا باشید. این كتاب نوشته ی هاید ماری كخ است و پرویز رجبی آن را ترجمه كرده. من این كتاب را حدود 10 سال پیش خواندم. پاورگی های مترجم از خود متن جالب تر و قشنگ تر بود. مقدمه ی كتاب به قلم چه كسی باشد عجیب است؟ باور نمی كنید اما همین ناصر پورپیرار كه در نوشته ی قبلی ام به نامش اشاره كردم.ظاهرا نظراتش در مورد ایران باستان از این رو به آن رو شده.

بگذریم. این كتاب , كتاب بدی نیست. ارزش خواندن دارد. همان طوری كه احتمالا شنیده اید  در این كتاب نیز تاكید شده كه تخت جمشید را كارگران آزاد ساختند نه برده ها. البته این به آن معنی نیست كه آن زمان برده داری نبود. چون خود داریوش در كتیبه ی بیستون به اسارت در آوردن و برده ساختن مخالفانش اشاره كرده و خشونت هایی را كه علیه مخالفینش به خرج داده با آب و تاب تعریف كرده است.  (البته انصافا فقط سركردگان سپاه مخالف را آن گونه شكنجه كرده. چیزی از شكنجه مردم عادی نمی گوید. )

درهرصورت كارگرهایی كه تخت جمشید را ساخته اند كارگر آزاد بودند كه مزد می گرفتند. مدیریت تشكیلات و بوروكراسی انصافا در زمان داریوش حرف نداشته! كتیبه های گلی كه در كتاب "اززبان داریوش" بازخوانی می شود گواه این ادعا هستند. حقوق كارگران به تفصیل مكتوب شده. البته همین مكتوب ها نشان می دهند به واقع آن كارگران هرچند برده ی رسمی نبودند اما حسابی استثمار می شدند و نصف شكمشان اغلب اوقات گرسنه بوده.  احتمالا این جوری به صرفه تر بوده تا این كه بخواهند برده بخرند!بانوان كارگر مرخصی زایمان داشتند. البته مرخصی زایمان كه عرض می كنم با این دید مدرن حقوق بشری كه من و شما در قرن بیست  و یكم داریم نبوده. به پاس این كه به رعیت و خدمتگزاران شاهنشه یكی اضافه شده  جایزه می دادند. اگر نوزاد پسر بوده دوبل پاداش می دادند چون ارزش پسر  برای امپراطوری بیش از دختر  بوده. قسمت جالب قضیه آن است كه همه ی اینها دقیق ثبت شده. خیلی از این جهت پیشرفته بودند.

در دنیای مدرن وقتی ركود اقتصادی هست حكومت ها روی پروژه های عمرانی گنده گنده سرمایه گذاری می كنند. مثلا سد معروف هوور یا پل معلق گلدن گیت در آمریكا در حضیض  ركود اقتصادی آمریكا درنیمه ی اول قرن بیستم ساخته شده اند. حكومت ها با تزریق سرمایه به پروژه های عمرانی بزرگ در زمان ركود اقتصادی  برای قشر آسیب پذیر اشتغال ایجاد می كنند. در مورد رونق اقتصادی نمی شه این همه كارگر با مزد پایین  و شرایط كاری دشواراستخدام كرد. زمان ركود اقتصادی بهترین زمان است برای پیشبرد چنین پروژه هایی. به علاوه وقتی پروژه به پیش می رود تاثیر روانی روی مردم دارد. حس می كنند دارند از ركود اقتصادی سر بر می آورند. تاثیر روانی بر سرمایه گذاران دارد. سرمایه هایشان را بیرون نمی برند ومی گویند اینجا دارد رویشی صورت می گیرد پس من هم پولم را نگاه دارم و همینجا سرمایه گذاری كنم. (عطیه جان! كارشناس محترم اقتصادی! ما باز پا تو كفش شما كردیم.! اگر اشتباه می گم  تصحیح بفرما).

الغرض این كه گفتم مال جهان مدرن هست. مطمئن نیستم این فرضیه را بشود به دوران پیش از مدرن و به خصوص دوران برده داری هم تعمیم داد. به هر حال  چنان كه گفتیم تخت جمشید را هم كارگران آزاد ساختند. بعید نیست بشود این را به آنها هم تعمیم داد. بیشتر این كارگر ها از آناتولی امده بودند. نظیر  كنده كاری های تخت جمشید-كمابیش با همان تكنیك- در شهرهای هیتیت ها در نزدیكی آنكارای تركیه هم هست. حدود 1000 سال هم قدیمی تر از تخت جمشید هست. اگر رفتید به آنكارا توصیه می كنم حتما به این موزه هم سری بزنید. بعید نیست كه بعد از جنگ خونین داخلی كه در اوایل دوران داریوش بوده و خود داریوش آنها را به تفصیل در كتیبه ی بیستون شرح داده وضع اقتصادی امپراطوری وخیم شده باشد و تیم اقتصادی داریوش خواسته باشند با پروژه های بزرگ عمرانی  اقتصاد را رونق بخشند (كه البته ظاهرا این سیاست اثر بخش بوده).  باری! وقتی "از زبان داریوش" را می خوانیم می بینیم داریوش هم مانند اغلب انسان ها هم خاكستری بوده. قدرت مدیریت آن دوره واقعا قابل تحسین هست. قابل تحسین هست كه داریوش نخواسته سیاست "زمین سوخته" را در سرزمین های فتح شده اجرا كند و آنها را زمینگیر نماید. آمده و صنعتگرانشان را به كار گرفته. اما كم هم زور نگفته و استثمار نكرده. به هر حال مخلوطی بوده از خوبی و بدی.

من شخصا به  دوره ی قرن دو تا 9 هجری ایران بیشتر علاقه مند هستم. (پورپیرار گویا ادعا می كند آن دوره ایران خالی بوده. باید از او سئوال كرد  اصلا چه طور ممكن است در منطقه ای از كره ی زمین كه دایم سر منابع آب بین ده بالا و ده پایین جنگ و دعواست  حدود هزار سال فلات ایران با این همه چشمه و واحه ی سرسبز خالی از سكنه بماند و از اطراف نیایند اینجا سكونت كنند؟! بگذریم!)  این دوره دوره ای است كه علم و هنر در این سرزمین به اوج می رسد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هویت تاریخی ایجابی نه سلبی

+0 به یه ن

یك شخصی است به نام ناصر پورپیرار كه زندگی نامه اش را در ویكی پدیای فارسی می توانید ببیند. گویا نظرات نامتعارفی  دارد در مورد تاریخ ایران و زبان فارسی و فرهنگ ایرانی! نقدهای بسیاری در مورد نظرات وی نوشته شده است. من هیچ كدام از كتاب های او را نخوانده ام و علاقه ای هم ندارم كه روزی بخوانم. اینجا هم قصد نقد نظرات وی را ندارم كه كسان دیگری با معلومات بیشتر از من  حوصله كرده اند و نوشته های او را خوانده اند و نقد كرده اند.
چیزی كه می خواهم بگویم باز هم در مورد همان نكته ی اساسی است كه چندین بار گفته ام و باز هم خواهد گفت: "هویت خود را ایجابی تعریف كنیم نه سلبی. هر زمان دیدیم  هویت خود را در ضدیت با "دیگری" تعریف می نماییم بدانیم كه راه به خطا می رویم." حالا این چه ربطی به پورپیرار و نظرات  او داره؟! الان عرض می كنم. گویا آن اول اول ها كه پورپیرار نظرات ضد زبان فارسی و ضدهخامنشی وضد.... را بیان می كرده یك عده ای -البته عده ی كم- در آذربایجان خوششان آمده بود و پورپیرار را "استاد پورپیرار" خطاب می كردند.  دیری نپایید كه پورپیرار زبان تركی را هم به همان شیوه ی خود نواخت و در نتیجه از چشم آن عده ی قلیل هم  افتاد!  البته من نوشته ی آقای پورپیرار در مورد زبان تركی را هم نخوانده ام و علاقه ای  هم به خواندن آن ندارم اما برخی از پاسخ ها را به نوشته ی او چند سال پیش خواندم. مثلا آقای پورپیرار با این كه زبان تركی نمی دانست ادعا كرده بودكه درتركی لغتی برای "دانش" وجود ندارد و بر این اساس نتیجه گرفته بود این زبان به درد دنیای متمدن نمی خورد. (داخل پرانتز: دانش به تركی می شود بیلیم. در همین آرزوبلاگ  منظور از  "بیلیم بؤلومی"  بخش دانش است. ....)
چیزی كه می خواهم بگویم این است كه تاریخ یا زبانشناسی علم های تخصصی جدی  ای هستند. متدلوژی خود را دارند. مبنای قضاوت ما در مورد نظریه پردازان در این شاخه ها نیز باید براساس همین متدلوژی علمی باشد و بس. نباید براساس  حب و بغض به یكی لقب "استاد" بدهیم یا از او پس بگیریم. ایدئولوژی-از هر جنس- نباید سكاندار دانش یا علم یا بیلیم یا ساینس  باشد. دانش وبیلیم متدلوژی خود را دارد. با این متدلوژی دنبال پاسخ پرسش ها می گردد. نه آن كه پاسخ  از پیش -براساس یك ایدئولوژی- تعیین شود و بعد وظیفه ی دانش صحه گذاشتن بر آن باشد. نه خیر! چنین نیست. متدلوژی دانش وامدار هیچ ایدئولوژی نیست و راه خودش را می رود.
 
همه ی اینها را گفتم حالا چند چیز دیگر هم اضافه می كنم. من دوست دارم به تاریخم سرزمینم بیش از این توجه شود. دوست دارم آثار باستانی خطه ی آذربایجان بیشتر مورد توجه مسئولین قرار گیرد. حیف است كه مجسمه های چند هزاره ساله ی شهر یری زیر باد و باران تخریب شوند. حیف است قوچ های سنگی یادگار پیشینیان در گوشه و كنار آذربایجان محافظت نشوند. دریغ است كه تخت سلیمان این جور مهجور مانده و به اندازه ی كافی درموردش تبلیغ نمی شود. حیف است كه تپه های حسنلو به اندازه ی كافی شناسانده نمی شود. ای دریغ كه كمتر كسی در مورد تمدن اورارتو در ایران می داند! در كتاب درسی تاریخ زمان ما چند خط بیشتر در مورد سلسله های قاراقویونلو و آق قویونلو نوشته نشده بود. با خواندن آن چند خط این تصور به دست می داد كه مدت مركزیت تبریز سه چهار سال بیشتر نبوده. در صورتی كه چیزی حدود 200 سال  مركز سلسله های قدرتمند و ثروتمند مختلف بوده است. در آن 200 سال  آثار زیادی ساخته شده. انتظاری كه دارم آن است كه به آن دوره بیشتر پرداخته شود. درباره اش تحقیق كنند. كتاب ها در باره اش بنویسند.فیلم های مستند  تهیه كنند. موزه های تخصصی برپا كنند. به دنیا آن را بشناسانند. این است انتظارات من. همه ی این انتظارات "ایجابی" است. هیچ كدام سلبی نیست. اقدام به این گونه كارها برای پاسداشت تاریخ خطه ی آذربایجان منافی پاسداشت تاریخ سایر مناطق ایران نیست.

 

با اقداماتی از آن دست كه عرض كردم حق هویت تاریخی سرزمین آذربایجان ادا می شود نه با لجن پراكنی علیه تاریخ دیگر بخش های سرزمین ایران یا هورا كشیدن به كسانی كه چنان می كنند. در همان  تبریز خودمان  تاریخدانان جدی ای هستند كه به مطالعه و تحقیق جدی آكادمیك درباره ی ادوار گوناگون تاریخ آذربایجان می پردازند. با متدلوژی علمی  مخصوص دانش تاریخ و به طور تخصصی به دور از جنجال  تمركز می كنند روی تاریخ مناطق مختلف و  نتیجه ی تحقیقات شان را به صورت كتاب یا مقاله منتشر می كنند. اگر بناست كسی استاد خطاب شوند همین  قبیل افراد هستند. این تیپ كتاب ها هستند كه ارزش آن را دارند كه خوانده شوند و به دیگران معرفی شوند. اگر ما به هویت سرزمین خود علاقه مند یم  این قبیل كتاب ها را باید بخریم و بخوانیم.
قبلا هم نوشته بودم  و با استدلال نشان داده بودم كه اگر توریست شیراز و اصفهان بیشتر شود در دراز مدت به نفع توریسم سایر نقاط ایران -ازجمله آذربایجان نیز هست. از منظر دو دو تا چهار تا و حساب و كتاب بازاری هم نگاه كنیم این كه شخصی مثل پورپیرار میراث فرهنگی استان فارس را زیر سئوال می برد نمی تواند چیزی خوشحال كننده برای ما در شمال غرب كشور باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

توصیه ای به كنكوری هایی كه منتظر گشودن دانشگاه ها هستند.

+0 به یه ن

كنكوری هایی كه فیزیك را انتخاب كرده اند از من سئوال كردند تا بازشدن دانشگاه چی كار كنیم و چه بخوانیم. گفتم استراحت و ورزش و تفریح كنید و زبان انگلیسی خود را تقویت نمایید.
یك چیز دیگه هم حالا اضافه می كنیم. آشپزی تمرین كنید.
بذارید یك چیز بگم: اروپایی ها آشپزی شان خوب است. اگر كسی آشپزی بلد نباشد برایش امتیاز منفی به حساب می آید. طبقه ی متوسط هندی در خانه شان در هند آشپز دارند و آشپزی یاد نمی گیرند. می بینید زن 50 ساله ی هندی اصلا بلد نیست ساده ترین غذاها را بپزد. همین طور تایلندی ها -اگر تمكن مالی شان اجازه دهد-تن به كار آشپزی نمی دهند.
در اروپا و آمریكا -مثل خودمان در ایران یا در تركیه- آشپزی را مهارتی می دانند كه خوب است هركسی داشته باشد مستقل از این كه شخص متمول باشد یا نه. زن باشد یا مرد.
خوشبختانه نسل ما ایرانی ها -متولدین دهه ی 50 - ونسل بعد از ما-متولدین دهه ی 60- اغلب با آشپزی بیگانه نیستند. نسل جدید -متولدین دهه ی هفتاد- نمی دانم با اشپزی چه میانه ای دارند. امیدوارم آنها هم به آشپزی علاقه داشته باشند. كسی كه آشپزی بلد باشد هیچ كجای دنیا تنها نمی ماند! همیشه حرفی برای تعریف به غریبه ها دارد. معاشرت با او معمولا شیرین تر است!
Small talk ها چه در محافل بین المللی سیاسی چه در همایش های علمی خیلی وقت ها در مورد غذا و آشپزی است. چون علاقه به غذا چیزی است كه در بین همه ی انسان ها از فرهنگ های مختلف مشترك است و كمتر احتمال دارد در این باره اختلافی پیش آید. اختلاف هم اگر پیش آید معمولا در حد شوخی است.
وقتی روابط سرد تركیه و یونان بعد از چند دهه بهبود یافت به این روند "سیاست باقلوا" اطلاق كردند. چون چیزی بود كه بین آن دو ملت مشترك بود و می توانستنددر آن باره با هم صحبتی شیرین داشته باشند
من امشب حمص درست كردم خوردم.
خیلی خوشمزه بود. از این رسیپی استفاده كردم:
http://www.inspiredtaste.net/15938/easy-and-smooth-hummus-recipe/
البته به جای ارده (tahini) كنجد درسته ریختم. غذای ارزان و راحت.
ملاحظه می كنید! این زندگی فیزیكدانی است. برای این كه از زندگی حال كنیم نه خود را ملزم می بینیم زیاد خرج كنیم نه خیلی وقت بذاریم و یه غذای پرددردسر درست كنیم. با یك كمی ابتكار و نگاه كردن به راه های نوین می شه سبك زندگی متناسب با شغل مان داشته باشیم و در عین حال, حال كنیم. البته سبك خودمان

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

باز هم در مورد انتخاب رشته ی فیزیك

+0 به یه ن

چون از من مرتب سئوال می شه اینجا دوباره می نویسم. خیلی ساده و روراست بدون هیچ پیچیدگی ویا نقابی و یا حتی تظاهر به شكسته نفسی!

اگر رشته ی فیزیك را به عنوان رشته ی دانشگاهی خود و حرفه ی آ ینده ی خود برگزینید هیچ وقت ثروتمند نخواهید شد! خودتان بهتر می دانید كه آینده ی شما، جناب Richy rich نیست. اما این طوری هم نیست كه مسایل مالی به شما فشار بیاورد.

"خرده نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی"

اغلب فیزیك دان هایی كه با عشق - و نه از روی ناچاری و قبول نشدن در رشته های مهندسی- این رشته را انتخاب كرده اند آن قدر هم زبر و زرنگ بوده اند كه زندگی متوسط رو به خوبی از لحاظ مالی داشته باشند. ثروتمند نشده اند اما خود را به جایی رسانده اند كه غم معیشت نداشته اند.

بذارید در  چهارچوب خرده-فرهنگ خودمان (خرده فرهنگ طبقه ی متوسط تبریز ) حرف بزنیم. خوب! می دانیم - و معروف هست كه- خیلی تشریفات دارند. در عروسی بنا به رسومات باید آینه و شمعدان نقره بخرند. اما خبر خوب! اگر فیزیكدان باشید لازم نیست این رسم را رعایت كنید حتی اگر تبریزی باشید!  از یك فیزیكدان انتظار ندارند خود را اسیر این قبیل رسومات تشریفاتی كند! در تبریز هر از گاهی یك چیزی مد می شه و خانم های طبقه ی متوسط حتما و حتما می روند سراغش.  اگر نروند دمده و امل هستند! اما یك خبر خوب! از یك خانم فیزیكدان انتظار نمی ره دنبال این مد ها راه بیافته و به خاطر پیروی نكردن از این مدهای پرخرج و مخارج دمده و امل حساب نمی شه! اگر بیافته دنبال این مدها می گویند  این چه فیزیكدانی است كه این قدر  سطحی هست !  از یك خانم فیزیكدان انتظار نمی رود كه دغدغه ی این را داشته باشد كه یك لباس را در جمعی بیش از یك بار نپوشد. خودم بارها و بارها می پوشم و كسی هم ایرادی نمی گیرد. اصلا جز این انتظار ندارند. نه به خاظر این كه فكر می كنند فقیرم بلكه به این علت كه فكر می كنند وقت من بیش از آن ارزش دارد كه صرف این دغدغه ها شود.

هرچند وضع مالی فیزیكدان ها توپ نیست اما معمولا آن قدر زبر و زرنگ بوده اند كه چیزی را كه با آن حال می كنند تهیه كنند. مثلا اگر پیانو نوازی را دوست دارند پیانو می خرند. پولش را جور می كنند. دقت كنید پیانو نمی خرند كه كلاس داشته باشد و با آن به بقیه پز دهند. پیانو می خرند تا با آن حال كنند.  اگر اسكی دوست داشته باشند اسكی می روند. پول اسكی رفتن را جور می كنند اما فقط همان اسكی را. خود را مجبور نمی بینند مثل پولدارهایی كه در  این قبیل جاها رفت و آمد می كنند لباس هم بپوشند یا خرج كنند. جامعه هم از آنها می پذیرد. در همان دهكده های اسكی لوكس كوه های آلپ برخی از همایش های فیزیك برگزار می شود. سمینار شان می روند وبعد هم اسكی شان را می كنند. با همان لباس معمولی ای كه قیمتش یك صدم قیمت لباس های كسان دیگر در آن هتل هاست. اما پرسنل هتل كمتر از میلیاردر هایی كه آنجا هستند عزت و احترامشان نمی گذارند. فیزیك دان بودن بیش از آن رخت و لباس ها ی گران قیمت در آن محیط ها جذاب و جالب است. با اسكی حالشان را می كنند بعد هم علی رغم لباس فقیرانه ای كه برتن دارند سرشان را بالا می گیرند و جامعه هم آنها را همان گونه كه هست می پذیرد. تازه ثروتمندان حسرت فیزیكدانان را می خورند كه لباس  و كفش راحت می پوشند و نیازی نمی بینند خود را اسیر كفش و لباس تنگ رسمی نمایند.

 در اروپا و آمریكا  ژاپن و كره  و چین و تركیه و  روسیه و هندوستان   و سنگاپور و آذربایجان و ارمنستان و گرجستان  و البته ایران این جوری است. من یك نصف روز  در سال 1376در امارات بودم. یك مقدار به خاطر ایرانی بودنم و یك مقدار به خاطر ثروتمند نبودنم به من بی حرمتی شد. نه این كه حرف بدی  بزنند و یا كاری بكنند. اما نگاه هایشان یك مقدار سنگین بود كه اذیت می كرد. در كشورهایی كه نام بردم نگاه ها آن جور سنگین نیست. وقتی بدانند در كار پژوهش فیزیك هستید یك جوری با عزت و احترام نگاه می كنند - با وجود این كه نیك آگاهند كه ما ثروتمند نیستیم!  اگر آن نگاه سنگین در دوبی را ندیده بودم متوجه این احترام خاص  كه در دیگر جاهاست نمی شدم! فكر می كردم حتما باید همه جا این جوری باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نقدی بر افسانه های پهلوی اول

+0 به یه ن

ظاهرا در یكی از شبكه های ماهواره ای اخیرا یك فیلم مستند در مورد دوران پهلوی اول پخش شده كه در جامعه بسیار بازتاب داشته است. من این مستند را ندیده ام كه بخواهم در موردش حرف بزنم. در مورد آن دوره كتاب های مختلفی توسط تاریخ نگاران حرفه ای با استناد به مدارك نوشته شده است. مثلا رجوع كنید به این كتاب و نقدهایی كه بر آن شده.

من اینجا قصد نقد كسانی كه سال هاست در آغوش خاك خفته اند ندارم. نقد شخصی كه چندین دهه پیش مرده و طرفدارانش هم در قدرت نیستند فكر نمی كنم دردی از دردهای امروزین ما حل كند.

اما می خواهم افسانه هایی كه با هیجان و افتخار این روزها در مورد آن دوران تعریف می شوند به نقد بكشم. حتی كاری به درستی و نادرستی آن افسانه ها ندارم. این را باید تاریخ نگاران بگویند. حرف من سر این است كجای این افسانه ها افتخار كردنی است؟! اگر این افسانه ها درست باشند  مایه ی سرافكندگی است.

به طور مشخص به افسانه ی رفتار رضا شاه با مهندس آلمانی سازنده ی پلی در شمال كشور می خواهم بپردازم. مطابق افسانه ها رضا شاه مهندس آلمانی را وادار می كند با زن و بچه اش زیر پل بخوابند. در هنگام بازدید هم طوری به كارگرها و سر كارگرها نگاه می كرده كه ایشان از ابهت او -معذرت می خواهم- خودشان را خیس می كردند. از منظر برخی از هموطنان گویا این دو افسانه -حالا كاری به واقعی یا غیر واقعی بودن آن ندارم- نشان دهنده ی توانمندی و قدرت مدیریت فوق العاده ی آن سلطان بوده است.

به نظر من این طرز فكر چندین وچند عیب و ایراد دارد:

1) مگر شأن شخص اول مملكت "سرعملگی اعظم" است؟ دیگه در این مملكت سر عمله ی بهتری نبود كه از دانش پلسازی و ساختمان سازی بیشتر از رضا شاه سر دربیاورد؟ مگه رضا شاه چند تا پل ساخته بود یا چه مطالعه ای در این زمینه كرده بود كه خود را در این كار صاحبنظر می دانست؟ او شخص اول مملكتی بود كه قرار بود پادشاهی مشروطه باشد. بسیار خوب! می بایست می نشست و در مورد این سیستم مملكت داری ووظیفه ای كه بر عهده ی اوست مطالعه می كرد. شأن پادشاه مشروطه كه این نیست!

2) این همه پل در دنیا ساخته می شود. بسیاری بسی پیشرفته تر از پل هایی كه آن زمان در ایران ساخته شد. بفرمایید اینجا عكس برخی از آنها را بنگرید تا انگشت حیرت از مهارت تیم مهندسی آن به دندان بگیرید و به آنها احسنت بگویید. روش نظارت بر ساخت كدام یك از پل ها در كشورهای پیشرفته و متمدن یا نیمه پیشرفته و نیمه متمدن آن رفتاری بود كه شخص اول مملكت بنا به آن افسانه با آن مهندس كاردان كرد؟ ! نظارت بر پروژه های مهندسی خود پروسه ای است كه فن خود را دارد. روش نظارت هم روشی علمی است كه تلفیقی است از علم مدیریت و علم مهندسی از شاخه های گوناگون. باور كنید به وحشت انداختن كارگر و سركارگر تا حد خیس نمودن خشتك در این روش های نظارتی جایی ندارد!

3) گیریم مهندس مزبور كارش را درست انجام نداده بود و پل فرو می ریخت. زن و بچه اش چه گناهی داشتند؟! حقوق بشر یعنی كشك؟! كیلو یی چنده؟!

4) مهندس یا هر كارشناسی كه در كار خود وارد است "شخصیت " دارد. باید نازش را كشید. روش رفتار با او "الدرم بلدرم "نیست. اگر این رفتار ادامه پیدا كند در هر زمینه كسانی كه سرشان به تنشان می ارزد می ذارند و می روند. چنین كارشناسی بیكار نمی ماند. "هركجا كه رود قدر بیند و بر صدر نشیند". این الدرم بلدرم ها را فقط آدم های میان مایه و كم مایه تحمل می كنند. پس از مدتی افراد میان مایه و كم مایه و فرومایه می مانند و بس. كار دست اول  هم از دست آدم میان مایه و كم مایه بر نمی آید. حالا هرچه قدر می خواهید در دل او خوف بیافكنید. بر نمی آید كه نمی آید!

5) واقعا فكر میكنید این واقعیت كه آن مهندس آلمانی در شمال كارش را خوب انجام داده بود چه قدر به الدرم بلدرم رضا شاه بستگی داشت؟! با اطمینان می گویم هیچ! الدرم وبلدرم رضا شاه نبود هم او كارش را به همان خوبی انجام می داد. درست همین طور كه این زن و شوهر مهندس آلمانی در اهواز و به دور از الدرم وبلدرم های رضا شاه كارشان در ساخت پل سفید اهواز به طور خارق العاده ای درست انجام دادند. انگلیسی ها كارشكنی كردند و از شاهنشه قدرقدرت هم حمایتی در مقابل كارشكنی انگلیسی ها دیده نشد. (گویا فقط زورش به زن و بچه مهندس سر به راه آلمانی می رسیده!) حس مسئولیت شناسی درونی آن مهندسین  بود كه آنها را وامی داشت كارشان را درست انجام دهند نه ترس از رضا شاه! این را مطمئن هستم. خاصیت انسان این است مستقل از دین یا ملیت و قومیت اش.

6) اگر رضا شاه آن الدرم بلدرم را راه نمی انداخت بازهم  آن مهندس به همان خوبی كارشان را انجام می داد. اما احتمالا در آن صورت دل بیشتری هم به كار می داد. با دل و جان بیشتری سعی می كرد نیروهای بومی را آموزش دهد و كارهایی از این دست بكند كه نتیجه ی دراز مدت می توانست داشته باشد. من جای آن مهندس اگر بودم و بعد از آن همه زحمت و تلاش صادقانه با من و خانواده ام آن گونه رفتار می شد بسیار دل آزرده می شدم. با خودم می گفتم:" بابا اینها دیگه كی هستند. چه قدر بی شعورند كه قدر كارشناسی كه چنین پلی را برایشان ساخته نمی دادند. یك مهندس ناظر درست و حسابی نداشتند كه بیاید و نحوه ی ساخت را ارزیابی كند؟ این روش های قرون وسطایی دیگر چیست؟!"

7) آنها كه این افسانه را تعریف می كنند با هیجان اضافه می كنند:"فكرش را بكن! آن موقع كه همه نسبت به خارجی احساس خود كم بینی داشتند با مهندس آلمانی این جوری رفتار كرده" واقعا جای تاسف است این طرز فكر. البته كه احساس خود كم بینی در برابر غربی ها چیز مذمومی است اما درست است كه سر زن و بچه ای كه در كشور ما مهمان هستند خالی كنیم؟! آیا این كه سلطان قدر قدرت مملكت بیاید و به یك مهندس كه سلاحی جز قلم و خط كش مهندسی ندارد زور بگوید نشانه ی اقتدار ملی است یا عدم آشنایی با روابط بین الملل؟ آن مهندس و خانواده اش مهمان ما بودند! مهمان عزیزی هم بودند. اقتدار ملی مان وقتی به رسمیت شناخته می شد كه كسی در خارج از مرزها جسارت نمی كرد به ایرانی و اموال او تعرضی بكند. اگر می كرد كنسول كشور مزبور در ایران  می بایست مورد بازخواست قرار بگیرد. تا جایی كه من اطلاع دارم در همان زمان رضا شاه اموال خیلی از تجار ایرانی در قفقاز و تركیه و..... بی دلیل و از روی قلدری مصادره شد و كك دستگاه دیپلماسی  هم نگزید و برای دفاع از حقوق ایرانی در خارج از كشور قدمی برنداشت. زورشان  فقط به زن و بچه ی یك مهندس بدون سلاح در داخل كشور می رسیده! دل برخی ها هم بعد از 80 سال خوش است كه با این الدرم بلدرم به زن و بچه ی آلمانی در داخل مرزهای ایران خیلی اقتدار ملی نشان داده شده.

 باز هم می گویم شاید این افسانه ها  بی اساس باشند و شاید هم واقعیت شكل دیگری (امیدوارم بهتر و انسانی تر و متمدنانه تر از این ) داشته و افسانه سرایی های عوام آن را به این شكل تغییر داده. چیزی كه مرا متاثر و نگران می كند اتفاقاتی نیست كه 80 سال پیش آمده و تمام شده رفته پی كارش. چیزی كه نگران كننده است آن است كه عده ای  شكوه و جلال و قدرتمندی و عزت ملی در چه چیزی می بینند! چشم اندازشان برای  مدیریت ایده آل چیست! متاسفانه با این طرز فكر همان چشم انداز در ابعاد كوچك وبزرگ بازتولید خواهد شد.

در انتها می خواهم بگویم لیاقت ما خیلی بیشتر از این هاست. چرا توقعات خودمان را در حد استاندارد هایی از این دست پایین بیاوریم!؟ حداقل قدر خود را بدانیم ! قدر ما بسی بیشتر از این هاست! قدر ما این نیست كه مدیری كه بالای سرمان هست چنان به ما بنگرد كه خشتك مان را خیس كنیم!!! حق ما این نیست.  حق ما آن است كه مدیری بالادست ما باشد كه قدر و ارزش كار تخصصی ای كه ما می كنیم بداند و متناسب با آن برای مان امكانات و اختیارات تدارك ببیند و در نهایت متناسب با دستاوردمان پاداش دهد. لیاقت ما آن است كه در محیطی زندگی كنیم كه  مسئولیت   پروژه های مختلف عمرانی ,بهداشتی , آموزشی و..... بر كارشناسانی زبده  وبا شخصیت سپرده شده باشد. كارشناسان باشخصیتی كه شخصیت شان ایجاب می كند كه كارشان را درست انجام دهند نه ترس از یك قلدر! من به پروژه ای كه توسط عده ای اجرا شده باشد كه از ترس مافوق خشتكشان را خیس می كنند هرگز اطمینان نمی كنم! باورم نمی شود در چنین محیطی افراد كاردان باشخصیت دوام بیاورند كه بمانند و كاری درست به سرانجام برسانند. اگر هم 80 سال پیش  شد ه از درایت مدیرانی شبیه تیمورتاش و فیروز فرمانفرما و...... بوده كه البته رضا شاه اندكی بعد همه را تار و مار كرده. اگر بنا به راضی كردن یك  زیردست قلدر باشد زیردستان گنجشك رنگ می كنند و به اسم قناری قالب آن قلدر می كنند اما كارشان را درست و حسابی انجام نمی دهند. قلدر هم كه متخصص همه چیز نیست. هركسی می تواند در حرفه ی خود به كسی كه  سررشته ندارد كلك بزند. مدیر درست و حسابی به جای ترس انداختن در دل زیردستان كارشناسان زبده ی ناظر در رشته ها و فنون مختلف باید استخدام نماید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سرزمین حماسه

+0 به یه ن

پارسال اندكی پس از زلزله من متن زیر را منتشر كردم:

من در لهجه شناسی زیاد خوب نیستم. اما اگر اشتباه نكنم این سرود با لهجه ی مردم قاراداغ (همان منطقه ی زلزله زده) است. درست می گویم؟! سرود اوایل جنگ تحمیلی است. من از آن دوران خاطره ای ندارم اما گویا آنها كه یك مقدار سنشان از ما بیشتر است از این سرود خاطره ها دارند. به خصوص در جنوب و در مناطق جنگی.

من بیشتر از این سرود خلبانان خاطره دارم. لهجه ی این یكی مال تبریز است.

تا جایی كه اطلاع دارم اجداد ستارخان از قاراداغ به تبریز مهاجرت كرده بودند. این مردم همیشه حماسه ساز بوده اند. حماسه در خون آنهاست. این مصیبت را هم قهرمانانه پشت سر خواهند گذاشت!

این مصیبت و حضور قهرمانانه عاشقانه و حماسی نیروهای مردمی چهره ی قاراداغ را برای همیشه دگر گون خواهد كرد وبه دنبال آن آذربایجان هویتی مدرن تر خواهد یافت. قاراداغ به علت موقعیت جغرافیایی اش نسبتا ایزوله بوده است. این حضور گرم و گسترده تاثیر فرهنگی انكار ناپذیری خواهد داشت. روح حماسی كه با این ارتباطات سازنده و دوستانه در بیامیزد شاهد شكوفایی های بسیار خواهیم بود. یاشاسین!

بخشی از "سرود خلبانان":

حق یؤلوندان دین یؤلوندان دؤن مزلر! نه قدرقدرتلری وار جانلاردا!

حماسه سازان سال ۹۱ كه برای كمك راهی قراداغ شده اند برای شنیدن " آفرین! دمت گرم" نرفته اند كه با شنیدن "بكشید كنار" دست بردارند. كسانی كه خیال می كنند با چند غرولند این مردم را از راهی كه می خواهند بروند بازدارند این مردم را نشناخته اند كه

حق یؤلوندان دین یؤلوندان دؤن مزلر! نه قدرقدرتلری وار جانلاردا!

تا وقتی كه وجدانشان می گوید حضورشان لازم است حضور خواهند داشت. حالا بقیه می خواهند تشویق كنند یا نكوهش!

تبریز همیشه از قاراداغ مهاجر پذیر بوده. پس بدانیم كه تبریز مدرن بدون قاراداغ مدرن امكان پذیر نیست! یك چیزی می خواهم بگویم كه در جو خانواده های قدیمی تبریز از جمله ی خانواده ی خودم اصلا نمی شود گفت. اما به نظر م باید گفته شود. باید تحلیل شود. خوب! ما خانواده های قدیمی تبریز فرهنگ خودمان را داریم كه خیلی نكات مثبت دارد. بی اندازه به آن دلبسته ام. بخش بزرگی از هویتم را تشكیل می دهد. هركسی داستان سارا را بخواند عشق و علاقه ام را به این فرهنگ در می یابد. اما خودمانیم ها! این فرهنگ كاستی هایی هم دارد. بذارید یكی اش را بگویم. جوان ها ی سی -چهل ساله از خانواده های متمول و قدیمی تبریز با هوش استعداد و تحصیلات عالیه و البته "باشعور تبریزی" خود را بازنشسته می كنند و كارشان می شود "شجره نامه" تنظیم كردن و عتیقه های خانوادگی را نگه داشتن و به باغ های موروثی سر كشیدن و مهمانی دادن و اگر خیلی فعال باشند مسافرت رفتن. حیف این همه پتانسیل كه تنها به این كارها می گذرد. چرا؟! چون در این دنیای جدید نمی خواهند ریسك كنند. زندگی شهری چند صد ساله توام با رفاه جرئت ریسك كردن را از آنها گرفته. به قول خودشان زمانه بد شده و در شان خودشان نمی بینند كه با هر كس و ناكسی طرف حساب شوند! این كه نشد! در محیط كار همه جور آدم هست. برای ما كه قرار نیست قرق كنند!! شاید هم تاكید بیش از حد روی همان "شعور" باعث شده! نمی دانم! به هز حال چیز خوبی نیست. باز ما خانم ها بیشتر قدرت ریسك و ambition داریم . اغلب مردهای همسالمان كه روزشماری می كنند بازنشسته شوند و از قیل و قال محل كار كه با روحیه شان نمی سازد دور شوند. خوب! این خوب نیست. این جوری جامعه دچار ركود می شود. برعكس اغلب كسان كه در خانواده های قدیمی تبریز بزرگ شده اند من پدیده ی مهاجرت به تبریز را خیلی مبارك می دانم. مهاجران قاراداغ با این روح حماسی مانند خونی در رگ های تبریز می توانند باشند. اگر آموزش خوب داشته باشند اگر با قواعد زندگی شهری آشناتر بشوند واقعا حضورشان در تبریز خیلی سازنده خواهد بود. این واقعه ی شوم می تواند پیامد های مثبت دراز مدتی داشته باشد. كاش این حضور گرم مردمی ادامه پیدا كند! اگر ادامه پیدا كند آن چه كه گفتم حاصل می شود. البته برای ادامه ی حضور نهادینه شدن لازم است. ای كاش برخی از این نهاد های مردمی كه الان تشكیل شده اند هدف فاز دوم خود را چیزی قرار دهند كه به این نكته كه گفتم عنایت دارد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آهنگ كوچه لر

+0 به یه ن

آهنگ "كوچه لره سو سَپمیشم" از آهنگ های قدیمی آذری است كه رشید بهبودف آن را باز خوانی كرده. حتی اگر ترك زبان نباشید، این آهنگ را احتمالا شنیده اید. در فیلم مارمولك كمال تبریزی، این آهنگ را می خواندند. در تبلیغات فیلم "بانوی ار دیبهشت" ساخته خانم رخشان بنی اعتماد هم این آهنگ پیش زمینه بود. در سریال "سرزمین سبز" كه اندكی پیش از در گذشت زنده یاد خسرو شكیبایی پخش شد، او این آهنگ را برای مردم محلی جنوب می خواند و...
این آهنگ با جملاتی ساده و صمیمی ، حال و هوای عاشقی را به تصویر می كشد كه در انتظار معشوق است و با دقت و وسواس و عشق و علاقه، خانه و كوچه های اطراف را برای حضور دوباره "یار" آماده می كند. شعر این آهنگ و ترجمه آن را به فارسی در
اینجا می توانید بخوانید. آهنگ را هم می توانید از اینجا دانلود كنید. عنوان چند قسمت از داستان سارا را بندهایی از این تصنیف انتخاب كردم.

مجموعه كامل داستان تاریخی-خانوادگی سارا را می توانید در اینجا بیابید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

عشق یعنی پدر

+0 به یه ن

داشتم فكر می كردم چه عشقی دارند اغلب پدران نسبت به فرزندانشان. چیز عجیب و غریبی است این عشق. با چه حوصله ای وقتی كوچك هستند با آنها بازی می كنند. یادش به خیر من وقتی كوچولو بودم چه قدر برایم بابا ساختمان درست كرد. من شعر می گفتم (شعرهای چرت و پرت) این شعرهای چرت و پرت را هنوز هم بابا یادش هست. برای هیچ كس -حتی خودم- آن قدر مهم نبوده كه یادش بماند. وقتی نیلوفر -خواهرم- كوچك بود عاشق شخصیت كارتونی كسپر شده بود. چند روزی كه مسافرت رفته بودند بابا با چه عشقی نشست و برایش عروسك كسپر  (روح!) دوخت. باباها  با چه دقتی اگر قرارباشد فرزندشان را از مدرسه یا كلاسی بردارند درست سرموقع از هركجا كه شد خود را می رسانند. یادمه وقتی نیلوفر ابتدایی می رفت بابا مهندس محاسب و ناظر یكی از پروژه های پلسازی مهم شهر بود. در شهر معروف شده بود كه درست سروقت در هر شرایطی اعلام می كرد من الان باید بروم و دخترم را از مدرسه بردارم. با هیچ كس سر این موضوع تعارف و رودربایستی ای نداشت.  دستپخت بابام هم عالی است. هیچ وقت هم نذاشت كه ما گرسنه بمانیم یا junk food بخوریم.

 

وقتی بزرگتر شدیم از هر موفقیت مان شاد شد و از هر ناراحتی مان ناراحت. فقط وفقط برای خودمان. نه برای پزدادن به دیگران. نه برای كسب شهرت. نه حتی برای این كه بگوید "ببین این دختر منه!" فقط و فقط و فقط برای خودم.

وقتی عاشق شدم باز هم تنها مسئله ی مهمش من بودم وبس. نه حرف مردم برایش اهمیتی داشت و نه چیز دیگر. تنهایی چیزی كه برایش مهم بود خوشبختی من بود و بس.  حتی این هم برایش مهم نبود كه نشان دهد از من بیشتر می فهمد و آن چه من در آینه نمی بینم او در خشت خام می بیند. ترجیح می داد من خوشبخت شوم تا حق با او باشد! عشق یعنی همین.عشق یعنی همین حوصله. عشق یعنی همین توجه بی دریغ!  عشق یعنی پدر.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

عید فطر

+0 به یه ن

در ماه مبارك رمضان انگار تعداد بیشتری به جمع كفیلان بنیاد كودك پیوسته اند. از بین مددجویان شعبه تبریز تنها یك مدد جو هنوز كفیل ندارد. امیدوارم در عید فطر هم تعداد بیشتری كفیل شوند. دید و بازدیدعید فرصت خوبی است تا دوستان و بستگان را با عمل كرد این بنیاد آشنا كنیم. باشد كه خانواده ی بنیاد كودك بزرگ تر شود.
برای اطلاعات بیشتر مراجعه كنید به
www.childf.org

این عید را پیشاپیش به شما تبریك می گویم.

نشانی شعب بنیاد را  در زیر می آورم.

شعبه ی تبریز: تقاطع قطران جنوبی و صائب، كوی صوفیو پلاك 16

تلفن: 4776698

tabriz@childf.org

تلفن: 4787167

  دفتر مركزی ایران

تهران، خیابان خرمشهر، حد فاصل عربعلی و عشقیار، جنب بانك آینده، پلاك89 طبقه سوم
تلفن : 4-88502182
فاكس : 88764771 
Email : info@childf.org

·  شعبه آمل

آمل، خیابان شهید بهشتی، اندیشه 19 ،جنب آژانس شهروند ، كد پستی 4615854804
تلفن : 2151391-0121   
فاكس : 2259138-0121 
Email : amol@childf.org

·  شعبه اردبیل

اردبیل، میدان ارتش، روبروی اداره آب و فاضلاب، طبقه دوم نمایشگاه لوكس، پلاك 635
تلفن : 7718706-0451
فاكس : 7724959-0451
Email : ardebil@childf.org

·  شعبه ارومیه

ارومیه، شهرك فرهنگیان، جنب بیمارستان امید، كد پستی :35377-57168
تلفن :
3868999 - 3867798 - 3847272-0441

فاكس : 3824447-0441 
Email : urmia@childf.org

·  شعبه اصفهان

اصفهان، دروازه دولت، كوچه سرلت، نبش كوچه شهید امامی، پلاك 122
تلفن : 7-2353006-0311
فاكس : 2331008-0311 
Email : esfahan@childf.or
g

·  شعبه ایلام

ایلام، خیابان سمندری، مجتمع سوگند، طبقه تول ، واحد6
تلفكس : 3382162-0841
Email: ilam@childf.org 

·  شعبه بروجرد

بروجرد، خیابان شهدا، چهارراه حافظ، كوچه شهیدموسوی، پلاك 1، طبقه دوم شمالی
كد پستی :35445-69137       صندوق پستی : 579
تلفن : 4-2608003-0662
فاكس :2628979-0662 
Email : boroujerd@childf.org

·  شعبه بم

بم، میدان عدالت، ابتدای خیابان زید، كوچه شهدای 18
تلفن : 2310830-0344
فاكس : 2314349-0344 
Email : bam@childf.org

·  شعبه تبریز

تقاطع قطران جنوبی و صائب، كوی صوفیو پلاك 16

تلفن:  4787167

4776698

tabriz@childf.org

 

·  شعبه تهران

تهران.میدان را آهن،خیابان ولیعصر،بعدازچهارراه مختاری،جنب بیمارستان پارسا،پلاك190، ساختمان بهار، طبقه اول
تلفن : 4-55368373
فاكس : 55396131 
Email : tehran@childf.org

·  شعبه جیرفت

خیابان آزادی، پایین تر از میدان معلم، پلاك 315
تلفن :2415255-0348
Email : jiroft@childf.org

·  شعبه داراب
داراب -خیابان سلمان فارسی - كوچه جنب بانك توسعه و تعاون كانون فرهنگیان بازنشسته ( دفتر بنیاد كودك شعبه داراب
تلفكس : 6239395-0732

Email : darab@childf.org

 

·  شعبه رشت
بلوار شهید انصاری - روبروی گلباغ نماز، ساختمان مهرآئین، طیقه 3 واحد5
تلفكس : 7722750- 7757837-0131

Email : rasht@childf.org

 

·  شعبه زابل

زابل، ده متری – روبروی اداره آگاهی – ساختمان چهارم – طبقه اول سمت راست
تلفكس : 2221062-0542
Email : zabol@childf.org

·  شعبه شیراز

شیراز، بیست متری سینما سعدی (خیابان هفت تیر)، جنب بانك صادرات شعبه هفت تیر ، طبقه سوم ، واحد 12
تلفن : 2318738-0711 , 2319763-0711
فاكس : 2318040-0711
Email : shiraz@childf.org

·  شعبه كرج

كرج - خیابان مطهری - خیابان ابوذر - ابوذر شمالی - سمت راست پلاك 6
تلفكس : 34455873-026
 karaj@childf.org :
 Email
 

·  شعبه كاشان

كاشان، خیابان بهشتی، روبروی سپاه، پشت بیمارستان شبیح خانی، كوچه قدمگاه 12 (شهید رجایی سابق)، پلاك 74
تلفن : 4469898-0361
فاكس : 4469899-0361 
Email : kashan@childf.org

·  شعبه كرمانشاه

كرمانشاه، خیابان سنگر، ساختمان پزشكان اجلالیه، طبقه چهارم، واحد 9
تلفن : 7296215-0831 , 7296216-0831
فاكس : 7296217-0831
Email : kermanshah@childf.org

·  شعبه مشهد

مشهد، بلوار سجاد ، روبروی خیابان میلاد، ساختمان پزشكان66،طبقه چهارم ، واحد17
تلفن : 44-7664043-0511
فاكس : 7640778-0511 
Email : mashhad@childf.org

·  شعبه یاسوج

میدان معلم، پارك ولایت، جنب شورای شهر یاسوج
تلفن :
2281602-0741
Email : yasoj@childf.org

 

لطفا این مطلب را به اشتراك بگذارید و به آشنایان خود بفرستید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گاندی

+0 به یه ن

سه سال پیش این مطلب را در وبلاگ منجوق نوشته بودم:

وقتی اسم گاندی و جنبش او می آد بیشتر افراد به یاد پرهیز از خشونت می افتند. داشتم با خودم فكر می كردم چه طور شد كه مردم هند او را تا این اندازه در این شیوه از مبارزه همراهی كردند؟! آن هم نه تنها در دو سه شهر بزرگ هند بلكه حتی مردم اغلب دهكوره ها با او همراه شدند. مردمی كه اغلب آدم های بیسوادی بودند و به معنای واقعی كلمه محتاج نان شب بودند او را در راه اهدافش و با شیوه ای كه كاملا با غریزه ی آدم در تضاد می نماید، همراهی كردند. آیا به واقع هندی ها مردم آرام و بی خوشونتی هستند؟ آمار وحشتناك خشونت علیه زنان در هند چنین ادعایی را تایید نمی كند.
من فكر می كنم ویژگی های گاندی و اطرافیانش باعث شد كه چنین شود. گاندی در مقابل مردم تواضع می كرد. با آنها دست بالا صحبت نمی كرد. بیوگرافی او را بخوانید تا ببینید كه چه ها كرد تا مردم دهكوره های هند را با خود همراه كند! چه قدر در میان مردم بود و چه قدر به آنها خدمت كرد تا آنان همراهشان شدند!
دیگر آن كه گاندی برنامه ی اقتصادی داشت. تنها ابزار او در به چالش كشیدن استعمار پیر در معرض خشونت قرار دادن خود و همراهانش نبود! اگر چنین بود گمان نمی كنم جنبش او هرگز به پیروزی می رسید! حداقل دو مورد را من الان به خاطر دارم: استحصال نمك و صد البته نهضت خود كفایی در صنعت نساجی. این دو ، غول امپراطوری را به زانو درآوردند و از طرف دیگر اشتغال برای مردم بی بضاعت ایجاد كردند. صنعت نساجی هنوز هم درآمد زایی می كند. گمان نمی كنم هیچ جنبشی بدون یك برنامه ی اقتصادی درست و حسابی و با حس خود برتر بینی نسبت به آنان كه به هردلیلی نمی خواهند همراه شوند، به جایی برسد! اگر جمعی آن قدر اعتماد نمی كنند كه همراه شوند باید دید علت چیست! نه آن كه بلافاصله پیش داوری كرد و گفت شما شعورتان نمی رسد كه ما چه اهداف بلندی داریم تا بیایید جلو خود را برای اهداف بلند ما فدا كنید! نمی خواهم بگویم كه گاندی معصوم بود و هیچ لغزشی نداشت. اما می خواهم بگویم گاندی بودن سخت است. ژست گاندی بودن پیشه كردن اما با آنان كه قصدهمراهی ندارند تفاخر نمودن، راه به جایی نمی برد! گاندی هزار ویك كار اجتماعی كرد و مردم تاثیر مثبت آن را در زندگی به عینه دیدند، آن گاه همراهش شدند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فراز و نشیب

+0 به یه ن

تاریخ انگلیس را می خواندم. یك سری تجار بودند كه از قرون وسطی پارلمانی الكی داشتند. پارلمان شان در ابتدا قدرت و اختیار چندانی نداشت اما از هیچ چی بهتر بود. هر وقت شاه ضعیف بود و قدرت نداشت این تجار در پارلمان دور گرفتند و امتیاز و اختیار بیشتری كسب كردند كه بتوانند در كار تجارت خود آزادانه تر عمل كنند. رفته رفته در طی قرون به جایی رسید كه این پارلمان بود كه شاه و ملكه را كنترل می كرد نه برعكس.

اگر آن جلسه شورایی در دوران قدرتمندی شاهان نبود به هنگام ضعف پادشاه آن آقایان تجربه انسجام وجاهت عرفی و... لازم را نداشتند كه كاری از پیش ببرند. از طرف دیگر اگر در موقع قدرت پادشاه اختیار بیشتری طلب می كردند سرخود به باد می دادند! اعضای كلیدی اش تلف می شد و پارلمان در مواقع گشایش ناشی از ضعف پادشاه هم نمی توانست كار مهمی بكند!

یك كتاب هم در مورد جنبش حق رای زنان در انگلیس می خواندم جنبش مال اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست بود. زنان زیادی به خصوص از طبقه ی كارگری فعال بودند. خیلی هم زحمت كشیدند. اقتصاد انگلیس در آن زمان خیلی به صنعت نساجی وابسته بود. چرخ كارخانه ها را هم زنهای كارگر می چرخاندند. اما خود سهمی نمی بردند. به معنای واقعی كلمه استثمار می شدند. زنها برای حقوق خود مبارزه می كردند اما هر بار زورمندان آنها را در هم می شكستند. بعد از جنگ جهانی كه مناسبات اجتماعی در هم ریخت مخالفان حقوق زنان در موضع ضعف كامل قرار گرفتند. جنبش حقوق زنان انگلیس بدون آن كه با مانع جدی ای رو به رو شود به بخش بزرگی از مطالبات خود رسید.

اگر آن كوشش های زنان جنبش در روزهای قبل از جنگ نبود بعد از جنگ و در هم ریختن مناسبات نه مطالبات روشنی داشتند نه انسجام و اتحادی. درنتیجه امتیاز قابل توجهی هم نمی توانستند به دست آورند. اندكی بعد مناسبات قبلی دوباره شكل می گرفت و با همان شدت استثمار زنان را دنبال می كرد. از طرف دیگر اگر جنبش زنان قبل از جنگ جهانی وقتی اربابان در اوج قدرت بودند رادیكال تر عمل می كرد بیشتر به جنبش زنان سخت می گرفتند و بال هایش را چنان می شكستند كه بعد از جنگ هم نمی توانست عرض اندامی كند.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

قحطی محبت

+0 به یه ن

متنی در اینترنت به قلم شخصی كه او را نمی شناسم:

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم. سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود. صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد، خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن كفش آدیداس یك رویا بود. همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ... اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد! یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود. همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و گوشه كناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روكش طلا، رینگ اسپرت تا... و حال با تن های فربه، تكیه زده بر صندلی ها نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم. مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود! [..]!؟ اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراكز ادبی فرهنگی و هنری و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانیم! ... می شود كتابها نوشت... خلاصه اینكه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم. هركس تنها به فكر خویش است به فكر تن خویش! قحطی امروز قحطی انسانیت است قحطی همدلی قحطی عشق!

چند پرسش من از او:

آیا در دهه ی شصت -- همان زمان كه شامپوی ایوان و سدر صحت به بازار نیامده بود و شامپوی بچه ی كمتر قلیایی نبود و چشم بچه ها در حمام می سوخت مگر آن كه والدینش آن قدر ثروتمند بودند كه شامپو جانسون قاچاقی از بازار سیاه گیر می آوردند ومی خریدند---دو ماشین با هم تصادف می كردند رانندگانش با هم دست به یقه نمی شدند؟! آیا در دهه ی شصت كه سیگار را در مساجد می فروختند بین پسر عمو ها بر سر میراث به جنگ و دعوا نمی پرداختند؟! آیا آن روزها كه ادوكلن های مختلف نبود و رایحه ی "وان من شو" دیگه آخر كلاس به حساب می آمد، برادران مردی كه قبل از والدین خود فوت كرده بود فرش زیر پای شریك زندگی او را به زور نمی كشیدند؟ آیا تنبیه بدنی كودكان در مدرسه و خانه كمتر از این بود كه الان هست؟ آیا پدر ها با كشیدن پوست گوسفند بر سر از مرز عبور نمی كردند و زن جوانشان را با بچه ای و كوهی از مشكلات تنها نمی گذاشتند؟ آیا خیابان های تهران به خصوص نزدیك میدان انقلاب پر از متكدیان معلول نبود؟ آیا فریاد "مگه كوری" بر سر نابینایی كه از خیابان عبور می كرد كشیده نمی شد؟ در همان صف های روغن نباتی كم مردم دعوا می كردند و به جان هم می افتادند؟ آیا خشونت علیه زنان در خانه ها كمتر از آن بود كه الان هست؟ آیا در خانه متمولین با خدمتكار بهتر و مودبانه تر و انسانی تر از این رفتار می شد كه الان می شود؟

آیا از مهربانی پدر بود كه در گوش دختر نوعروسش می خواند "با لباس سفید عروسی می ری خانه ی بخت با كفن سفید می آیی بیرون"؟ این را دیگه مطمئنم كه پدرها این روزها كمتر این جمله ی ذاتا خشن را در گوش نوعروسان می خوانند. نه فقط در خانواده های متوسط شهری. حتی در خانواده های فقیر حاشیه شهر هم دیگه پدران انتظار ندارند كه دختر بسوزد و بسازد اما به والدین خود زحمت ندهد یا از ترس حرف مردم عمری بدبختی بكشد. به سرگذشت مدد جویان بنیاد كودك بنگرید می بینید كه حتی در آن تیپ خانواده ها هم كاملا جا افتاده كه زن دنیا نمی آید كه زجر بكشد. اگر ازدواجش نامناسب بود حق دارد از نو شروع كند و خانواده اش هم از او در حد توان خود پشتیبانی می كنند. منظورم از نو شروع كردن دنبال شوهر جدید گشتن نیست. دنبال یك شیوه ی جدید برای زندگی گشتن است!همین حرف مردم را در نظر بگیرید. آیا اتفاق نمی افتاد كه دختری كه در خانه تكانی عید پنجره های آپارتمانشان را پاك می كند بیافتد و جان خود را از دست بدهد و همسایه ها انواع و اقسام داستان های هزار و یك شبی به منظور بی آبرو كردن طفل معصوم سر دهند و دل مادر داغدارش را خون كنند؟! هم از این جهت كه چرا گذاشت دختر پنجره ها را پاك كند و هم از جهت یاوه های همسایه ها انصافا این قلم جنس هم كمتر شده! مردم گرفتار تر از آن هستند كه بخواهند این گونه داستان سرایی ها را بكنند. آن قدر هم تفریح هست كه دیگه فرصت برای داستان سرایی در باره دختر ناكام همسایه پیدا نمی شود!



برچه اساسی نویسنده ادعا می كند مهربانی كه در دهه ی شصت بود جایش را به خشم داده؟
معیارهای مهربانی اش چه بود؟ و بر اساس كدام آمار و شاخص به نتیجه ای كه با قاطعیت اعلام می كند رسیده است؟


متن آن قدر در اینترنت چرخیده كه من نمی دانم اولین بار در كدام سایت یا وبلاگ منتشر شده. از اون متن های ایرانی پسند است كه به سرعت پخش می شود. مملو است از نوستالژی و حسرت گذشته عاری از عدد و رقم و آمار و بدون ارائه ی هیچ پیشنهاد و راهكار به همراه یك حس تخدیر كننده ی منفعل بودن و تسلیم تقدیر شدن, بدون آن كه حس مسئولیتی به كسی و چیزی نسبت دهد درنتیجه خواننده با خیال راحت از این كه مسئولیتی بر گردن او گذاشته نمی شود در همدردی با نویسنده هم آوا می شود! من در تابناك آن را چندی پیش خوانده بودم. امروز یكی از خوانندگان آن را به من فرستاد. دیدم بد نیست نكته ای را در باره ی آن عرض كنم. نكته ای كه می خواهم عرض كنم این است:

برای یك تحلیل اجتماعی و مقایسه دو دوره ی زمانی با هم از لحاظ اجتماعی چند جمله ی احساسی نوستالژیك كاقی نیست. شاخص ها باید معلوم باشد بر اساس آماری كه به طریق علمی جمع آوری شده اند باید تحلیل نمود و نتیجه گرفت.

برای خودش علمی است! من عالم به این علم نیستم ادعایش را هم ندارم. اما می توانم تشخیص بدهم كدام تحلیل و مقاله اصول این علم را درست رعایت كرده و كدام نكرده.

حال بیاییم به زندگی شخصی خودمان برسیم. حسرت دوره ای را خوردن كه چندان هم حسرت برانگیز نبود به چه كار دنیا و آخرت ما می آید؟! همین لحظه و همین امروز هست كه تا حدی در دستان اراده ی ما ست. تا ببینیم با این لحظه و با این ساعت چه می كنیم! افراد دیگر را هم زیاد نمی توانیم عوض كنیم. اما مسئولیت و اختیار كارهای خودمان با خودمان است و بس!

پی نوشت:

من خودم آدم مصرف گرایی نیستم. تا كفش و لباسم كهنه نشده به سراغ خرید لباس نو نمی روم. تا قابلمه ی آشپزخانه ام واقعا از كار نیافتد قابلمه ی جدید نمی خرم. تازه در خرید قابلمه هم فقط می روم سراغ سایزی كه به دردم بخورد نه آن كه ست كامل بخواهم بخرم. مواظبم كه بیشتر از نیاز مایع ظرفشویی روی اسكاچ نریزم.
من خودم می خواهم مراسم "سون آی" را جایگزین والنتین تجاری و مصرفگرا بكنم تا عشق با صفرهای جلوی قیمت هدیه سنجیده نشود و جای چلمبه بازی و فضولی در مورد هدیه ی همسر دوست و همكار و چشم همچشمی بین باجناق ها نباشد.
درهمین امسال من این پیشنهاد را كردم. نویسنده می گه در دهه ی شصت تهیه ی پتو برای جهیزیه مشكل بود اما مردم پتو اهدا می كردند. من كه یادمه یك اپیزود سریال آینه در مورد زوج جوانی بود كه مانده بودند دست اطوها و پتوهایی كه فامیل از روی چشم همچشمی برایشان آورده بودند. یادم نیست كسی بگوید این اپیزود معرف زندگی آن زمان نبود. بیننده ها با آن سریال احساس همذات پنداری می كردند. حالا چند از آن پتوها را اهدا هم می كردند هنر چندانی نكرده بودند! نمی خواهم بگویم نویسنده در مورد مشكلات تهیه ی پتو دروغ می گه. در ده سال دهه ی شصت هر از گاهی یك قلم جنس نایاب می شد. گاهی كره گاهی پتو حتی یك سال در ماه رمضان زولبیا بامیه!! خاطرات محو دوره ی نوجوانی را از یك سال برداشته به كل آن ده سال تسری داده بعد هم نتیجه گرفته!


چیزی كه من با آن مشكل دارم حسرت گذشته را خوردن است. آن هم گذشته ی كه چیز جالبی هم نداشت.
الان هم اگر خدای ناكرده زلزله ای بیاید مردم هرچه در چنته دارند در طبق اخلاص می گذارند. مگر در زلزله ی بم چنین نكردند؟! نمی دانم آیا آماری هست كه بتوان میزان كمك های مردمی را بعد از زلزله ی رودبار در دهه ی شصت و زلزله ی بم در دهه ی هشتاد را مقایسه كند؟! نویسنده با چه معیاری مقایسه كرده؟!

مشكل من با آن نوشته ترویج نتیجه گیری های كلی و قطعی است بدون ارجاع به آمار و روش شناسی علمی تحلیل های اجتماعی

نوشته شده توسط مینجق در پنجم اسفندماه 1390

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

serenity prayer

+0 به یه ن

God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
Courage to change the things I can,
And wisdom to know the difference.

ترجمه: خداوندا! به من توان آن را بده تا بپذیرم آن چه را كه نمی توانم تغییر دهم و به من جسارت آن را بده تا تغییر دهم آن چه كه می توانم تغییر دهم و عقلانیت لازم را عطا فرما تا تفاوت این دو را دریابم.

این دعای معروف Serenity است. در ایران به اشتباه گمان می كنند (ترجمه ی ) این دعا از دكتر شریعتی است. در صورتی كه این دعا خیلی قدیمی تر است. یك استاد الهیات آمریكایی آن را به این صورت "فرمول بندی" (!!!) كرده.

این دعا در مراكز ترك اعتیاد و ..... زمزمه می شود. انتخاب بجایی است. معمولا شخص به علت مسایلی كه تغییر آن خارج از محدوده ی توانش هست به سوی اعتیاد می رود. اما واقعیت این است كه ترك اعتیاد از جمله چیزهایی است كه تغییر آن در محدوده ی توان هر شخصی است.

البته این دعا در خیلی موارد دیگر می تواند كاربرد داشته باشد. می تواند سرلوحه ی زندگی قرار گیرد. به خصوص اگر آدم بخواهد در ایران در علوم پایه كار پژوهشی بكند این "فرمول بندی اولویت ها و خواست ها" به دردش می خورد! یك مقدار به آن فكر كنید منظورم را متوجه می شوید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل