می شد به آینده امیدوار بود اگر ....

+0 به یه ن

می شد به آینده امیدوار بود اگر اون دسته  از زنان و مردان ایرانی که صبح تا شب بیدار می مانند و در فضای مجازی در مورد نیچه و ابرمردش و تازیانه اش بحث می کنند یک دهم آن زمان را وقت می گذاشتند و در مورد تجارب تلخ و شیرینی که در 40 سال اخیر در همین ایران پشت سر گذاشته ایم بحث منطقی می کردند: انقلاب، جنگ، بازسازی، جنبش های گوناگون اجتماعی، زلزله های گوناگون و بسیج عمومی برای کمک رسانی، تشکیل نهادهای مردمی گوناگون و انجمن ها و سرانجام مافیایی  و سراشیبی اغلب  آنها و موفقیت برخی شان و ...... هر کدام دنیایی از تجریه اند. دریایی از قهرمانی ها و ندانم کاری ها. اگر در سطح وسیع این تجارب باز بینی شود می توان امید داشت که اشتباه های گذشته تکرار نشود. می توان امید داشت که در آینده از فرصت ها بهتر استفاده شود. می توان امید داشت که از دل این بحث ها ایده هایی نو برای آینده زاده شود.  ایده هایی پخته و کار آمد.


اما من این همت عمومی را نمی بینم. هر پیشنهادی هم که در این راستا کرده ام با کوه یخ برخورد کرده است.
یک پیشنهادم این بود که دسته جمعی ماهنامه هایی   بخوانیم که  تجاربی از آن دست  را که در بالا گفتم به طور مدون بررسی می کنند . سپس  با هم در مورد مقالات آنها و آن چه که می توانیم بکنیم همفکری کنیم.  استقبالی نشد.

یک عده در جامعه ما دنبال پول هستند و جز  به  پول  آوردن و خرج کردن آن  به چیزی نمی اندیشند. یک عده دیگر  آن قدر مشکلات دارند که از آنها انتظار فکر کردن به موضوعی دیگر نمی توان داشت. این دو با هم اکثریت قاطع جمعیت را تشکیل می دهند.  باقی مانده هم هر کدام نوعی خود را مشغول می کنند و باز حالی و حوصله ای برای این قبیل پیشنهادها ندارند. یک عده شان شبانه روز در مورد نیچه و شوپنهاور بحث می کنند. یک عده شان هم دنبال آرامش هستند  و همدیگر را دعوت به مثبت اندیشی و گل و بلبل دیدن دنیا می کنند. نتیجه آن می شود که دید تحلیلی و انتقادی  را که پیش نیاز آن قبیل همت هاست تعطیل می کنند.این دوستان بیش از هر چیز  دنبال آرامش هستند و دید تحلیلی و انتقادی مخل این آرامش هست.
خلاصه این نوع پیشنهاد ها که من می کنم  با استقبال چندانی مواجه نمی شود. نه آن که اصلا کسی نپذیرد! هستند کسانی که استقبال می کنند اما برای یک تحول اجتماعی این درصد کوچک از مردم کفاف نمی دهد. دست کم اگر آن عده که دنبال نیچه و ابرمردش و تازیانه اش که بر بدن زن فرود می آید به جای این فانتزی شلاقین به دنبال نگرش تحلیلی به تاریخ معاصر و اندیشیدن برای طرحی نو بودند باز امیدی بود.  دنبال آرامش بودن برای من قابل درک هست.  گوهری ناب به دست می آورند. حتی آنهایی را که به دنبال پول هستند درک می کنم. بالاخره پول حلال مشکلات هست.  اما آنان را که نیچه بلغور می کنند  نمی فهمم. چی به دست می آورند که شب تا صبح خواب را هم در فانتزی شلاق نیچه بر خود حرام می کنند؟!
دوستی با جمله بندی ای که مرا نیازارد مودبانه چیزی  گفت که بدون زرورقش این گونه می شود:" نمی فهمی که نمی فهمی! مردم در مورد هر چیزی که دوست دارند و جالب می پندارند بحث می کنند. اصلا به تو چه؟! سرت به کار خودت باشه." البته با جمله بندی فاخر و مودبانه این را گفت.  به هر حال نحوه جمله بندی اش مهم نیست. حرف درستی است. نمی فهمم که نمی فهمم. مردم برای این که من درکشان می کنم تره هم خرد نمی کنند. راه خودشان را خواهند رفت.
  من فقط می گویم  می شد به آینده امیدوار بود اگر......
و نمی توان به آینده امیدوار بود وقتی .....
تضمینی نیست اشتباهات گذشته تکرار نشود وقتی ......
اگر اشتباهات گذشته تکرار شود در فقدان صبوری و  از خود گذشتگی و فداکاری هایی که زمانی رایج بود، چه شود!؟
به نظر شما آیا می توان امیدوار بود وقتی ......

اسفند ماه  امسال انتخابات مجلس خواهد بود. اگر  قرار باشد چهره هایی جدید با فکری نو و ایده ای نو به میدان آیند از همین الان ما باید دست کم بحث هایی نظری در مورد ایده های نو بشنویم. من که چیزی نمی شنوم! شاید هم هست من خبر ندارم. به هر حال اگر همه گیر بود به گوش من هم باید می رسید. لابد باز سر و صدای  همون دعوای نخ نما و تکراری اصولگرا و اصلاح طلب را دم انتخابات یک مقدار  زیادتر می کنند. مردم را از جناح مخالف می ترسانند تا بروند به خودشان رای بدهند!  دیگه بازی شان خیلی تکراری شده و ما هم فهمیده ایم که اینها با هم قوم و خویشند و آخر هفته هم می روند سر یک سفره می نشینند و به ریش آنها که دعوایشان را باور کرده اند می خندند!
 فکری نو می خواهیم ایده ای نو، نگرشی نو. این فکر نو، ایده نو و نگرش نو نه  از تازیانه نیچه بیرون می آید نه از دعوای جناحین و نه از پول پرستی.
باز شاید این گروهی که دنبال آرامش هستند فکری نو در اندازند. به اون دسته یک کمی شاید بشه امید  بست به شرط آن که گفتمان "گل و بلبل دیدن" را به سوی "گل کاشتن و بلبل رها کردن" سوق دهند.  من زیاد از این چیزها سر در نمی آورم. اما تجربه ظهیرالدوله جالب و در خور تامل هست. 
به هر حال تصمیماتی که  سیاستمداران می گیرند تبعاتی دارد عینی.  این طور نیست که با گل و بلبل پنداشتن  تبعات آن را بتوان نادیده گرفت.

بذارید یک مثال بزنم. فرض کنید در اتاقی نشسته ایم و هوا بسیار سرد هست. داریم یخ می زنیم. یکی می گوید  همه چیز عالم ذهن هست. تصور کنید که هوا گرم و مطبوع هست تا دیگر زجر نکشید. دیگری می گوید بیایید در مورد شلاق نیچه بر بدن زن صحبت کنیم مشغول بشویم.  سومی می گوید بیخیال سردی هوا! عوضش من سکه های طلا دارم. چهارمی می گوید:" سردی هوا هم شد درد؟! شما درد های بدن مرا می دید چه می گفتید؟! وقتی من دردهایی بالاتر دارم شما بیجا می کنید از سردی هوا شکایت می کنید." بالاخره پنجمی  می گوید بلند شویم ببینیم می توانیم بخاری را روشن کنیم. من طرفدار پنجمی هستم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بحثی درباب بحث برای بحث

+0 به یه ن

در ادامه نوشته قبلی ام، بحثی شد كه تكرار و تامل در آن را مفید می دانم:

زهرا گفت: به صبا ی عزیز:
حرف های شما كاملا درسته . من هم خیلی تغییر كردم ولی به این نتیجه رسیدم كه باید در رابطه با افراد مختلف به این نكته توجه كرد"حرف هایی هست برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمی گوییم حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند . سرمایه ی ماورایی هر كس حرف هایی ست كه برای نگفتن دارد . حرف هایی كه پاره های بودن آدمیند و بیان نمی شوند مگر آنكه مخاطب خویش را بیابند ".
این جمله از یك نویسنده ی فرانسوی هست كه البته اسمش رو یادم نیست

حسن گفت: به صبای عزیز،
من با شما هم موافقم ولی گاهی آدم انقدر از این بحث ها خسته میشه كه وقتی از فلكه دانشگاه درب اصلی و گنبد مسجد و دانشكده انسانی رو میبینه یاد این بحث های خسته كننده میفته و دلش یهو میگیره... البته من چند سالیه فارغ التحصیل شدم ، شاید وقتی شمام ازونجا فارغ التحصیل بشین این احساس بهتون دست بده... ما هم اونزمون وقتی به ایام تعطیلی برمیخوردیم ناراحت میشدیم كه نمیتونیم بریم دانشگاه... درب اصلی یادش بخیر... درب فنی یادش بخیر... درب دندانپزشكی یادش بخیر... بوفه های دانشگاه یادش بخیر...
مینجیق از حسن پرسید:
شما چند سال پیش فارغ التحصیل شدید؟ سال چند بود؟
حسن پاسخ داد:
سال 88... البته قبل ورود به دانشگاه با آشناها هم میومدم دانشگاه... سر كلاسهای دانشكده... استادا میخندیدن كه یه پسر بچه اومده دانشگاه و البته كلی هم لذت میبردن.
مینجیق گفت:
 می خواستم بدونم سال 85 دانشجو بودید یا نه.
حال و هوای دانشجویی از سال 85 تا 89 در آن دانشگاه با آن چه كه الان هست متفاوت بود و هست.
حسن گفت: بله اونزمان دانشجو بودم، و حال و هوای اون زمان متفاوت هست با الان... الانم هفته ای 2 روز دانشگاهم..
صبا گفت:
نمیدونم شاید اگر منم دوران كارشناسیم تموم بشه همین حالو پیدا كنم ولی اینقدر این دوسال دانشگاه با وجود اینكه گاها استادامون خیلی غیر منصفانه رفتار كردن واذیت شدم خوش گذشته كه باز وقتی یادم میفته فقط چند ترم دیگه مونده تا دوره كارشناسیم رو تموم كنم خیلی دلم میگیره یه جورایی هر وقت میرم دانشگاه احساس میكنم دارم میرم خونه بابا بزرگم!بماند كه دوستام مسخرم میكنن و میگن خیلی فرد مزخرفی هستی كه دلت برا دانشگاه تنگ میشه! خانم دكتر دانشگاه چه فرقی از 89 به بعد كرده؟
مینجیق جواب داد:
بعد از اون جریان كاریكاتور سوسك در اردیبهشت 85 جو دانشگاه تبریز خیلی قطبیده شد. بعدش در سال 89 به بعد یك سری جریان های ضد جوك تركی در بین فارس ها اتفاق افتاد دو سال پیش هم كه زلزله شد و از همه جای ایران مردم كمك فرستادند . توریسم تبریز هم رشد كرد و از سراسر ایران توریست به تبریز رفت. شبكه های اجتماعی مجازی هم رشد كردند و یك مقدار آشنایی بیشتر شد. به این ترتیب او ن تنش ها و قطبیدگی ها كمرنگ تر شد.
 صبا گفت:
زهرا جان كاملا حرفتون درسته.یه اشتباهی كه من خودم سال اول میكردم این بود كه خیلی سعی داشتم تو بحث ها بعضی مسائل كه واقعا توی خونواده ی ما مهم بود وروش ارزش گذاری كرده بودن وخب به نظرم هم توی جامعه هم مقبولیت زیادی داشت رو به بقیه بقبولونم و واقعا احساس میكردم اگر بقیه قبول نكنن مشكل از منه كه نتونستم خوب ومنطقی صحبت كنم و اعصابم و وقتم رو كه میتونستم به جای این بحث ها روی درس هایم متمركز كنم هدر میدادم وخیلی تنش به من وارد میشد.اما همونطوری كه خودتونم بهش اشاره كردین خیلی ها توی خونواده های متفاوت وبا افكار متفاوت بزرگ شده بودن و وخیلی باورا وارزش های جالبی دارن كه از نظر ما خنده داره !یه چیزی مثل اعتقاد به اینكه جن میتونه آدمو اذیت كنه!!!!!!!!!!!نمیخواستن باورهای خونوادگیشون كه براشون با ارزشه رو دور بریزن ویا خیلی ساده تر از اون خیلی به این بحث ها اهمیت نمیدادن وشاید چون میخواستن به قول خودمون حرصم رو در بیارن ایراد های بنی اسرائیلی میگرفتن و من ساده هر روز دنبال یه كتاب و سایت میگشتم تا به صورت علمی ومنطقی از گفتم دفاع كنم در صورتكه آن دوستان گرام ذره ای هم روی حرفام فكر نمیكردنو عین بچه ایراد میگرفتن.منظورم از این همه روده درازی این بود كه من الان به این تنیجه رسیدم به استثنای 40 درصد بحث های دانشجوی بقیه همه ماهییتی آبدوغ خیاری دارن ونباید خودمون رو به خاطر این بحث ها سرزنش كنیم وفكر كنیم كه ما در برقراری ارتباط با دیگران مشكل داریم.

عطیه گفت:

چه جالب من بعضی وقتها فكر میكنم تو فضا میرفتم دانشگاه
من وقتی میرفتم دانشگاه فقط مسخره بازی و خنده و ... متر كردن همه رستوران های دور و بر دانشكده و ...
كلن بحث یادم نمیاد
ظاهرا در دانشگاه های سراسری این مساله خیلی پر رنگ است.
زهرا گفت: صبا جان ممنونم. ولی من الان در این دوره از زندگیم كه باید بگم چند تا پیراهن بیشتر از شما پاره كردم (در این دانشگاه ها )به این نتیجه رسیدم كه تا مخاطب خاص خودت رو پیدا نكردی با كسی سر هر چیزی بحث نكن. به قول خانم دكتر نه دشمن نه جون جونی .
صبا گفت:
زهرا جان حرف شما كاملا متین ودرسته.فكر میكنم من تو كامنت قبلیم نظرم رو واضح نگفتم.من در تایید حرف قبلی شما كه گفتید هر حرفی مخاطب خاص خودش رو داره ،كامنت گذاشتم.منظورم از بی كیفیت بودن بحث ها وجدل های دانشجویی تو دوره كارشناسی جز موارد استثنایی همین بود كه با هر كسی بحث نكنیم والكی انرژیمون رو هدر ندیم.صد البته كه شما این مسیر رو قبل من رفتید وتجربتون خیلی بیشتر از منه.من اینو از تفاوت فكری خودمو وخواهرم كه دانشجوی ارشد هستند درك میكنم.

حسن گفت:
خطاب به صبا... دقیقا... اصلا بحث و اینا تو دوران دانشجویی فایده نداره... كلی انرژی دانشجورو تلف میكنه، عمرشم تلف میكنه... دانشجوها بچسبن به علم به كار به فرصتهای درخشان زندگیشون... ما دیدیم و تجربه هم كردیم... در دل دانشگاه تبریز هركدوم از دوستامون اهل اینجور بحثایی بودن الان از هر لحاظ حیران موندن آس و پاس ول میگردن... از اونا تنبلترها، الان برا خودشون كاری شغلی زندگی چیزی دارن... من البته متاسفم ولی این نه تنها حقیقته بلكه با جون و دل هم تجربه كردیم... یكی از دوستام اصلا وارد اینجور بحثایی نمیشد، شاگرد متوسطی هم بود، برا خودش آروم آروم برنامه میریخت، الان زبان كره ای ، انگلیسی و فرانسوی رو خوب بلده، عربی رو هم فقط میتونه بخونه و ترجمه كنه ولی نمیتونه حرف بزنه... در نیوزیلند عضو یك موسسه تحقیقاتی هستش، تازگیا میگن ژاپن بهش اقامت داده و سرپرست یكی از آزمایشگاههای بزرگ اونجا شده... انقدر آروم و بی سر و صدا بود و هست كه حتی توی فیس بوك و اینا نیست كه ازش خبردار شیم... توی نیوزیلند یك موسسه بزرگ خیریه هم به راه انداخته بوده... كل دوران دانشجوییش فقط عشق به دختر مورد علاقش بود و كلاسهای فوق برنامش... من با صبای عزیز یه جورایی كلا موافقم... با الكی بحث كردن به جایی نمیشه رسید... البته بحث باید توی جامعه رونق پیدا كنه به شرطی كه سرانجامی داشته باشه... حالا شما قبول نكنین، ما كه اینجوری تجربه كردیم... این تنها تجربه من نیست، حرفهای شاید بیش از 80 تا از هم دوره ای های دانشگاهمه... بچه های فیزیك فلسفه حقوق عمران برق مكانیك حتی ادبیات فارسی ... اونا كه اونزمان هر روز دور هم جمع میشدن الانم دور هم جمع میشن منتها در پارك شاهگلی و اینبار به جای اون بحثها ، از حسرت و بیكاری خودشون میگن... خانم دكتر فرزان به دوستای من ایراد نگیرید، جوان 30 ساله با مدرك كارشناسی ارشد با پول توجیبی بابای بازنشسته كارمند ساده زندگیشو میگذرونه، نه ازدواجی نه كاری... باید حق بدین كه بناله...

مینجیق گفت:
اگر یادتان باشد من چندی پیش نظرات دكتر گلشنی رااینجا دوباره منتشر كردم. نظراتشان طولانی بود اما این نكته كه فرموده بودند "
۳. ترویج روحیه نقادی و نقدپذیری: جامعه دانشگاهی همانند مقامات اكثرا نقد پذیر نیستند و نقدی هم كه می‌شود از ادب اسلامی دور است. تا وقتی نقد نباشد، علم به هیچ وجه پیشرفت نمی‌كند. من به شدت با ایجاد كرسی‌های آزاداندیشی مخالف بودم زیرا تا محیط نقدپذیر نشود و مردم ادب نقد را نیاموزند این جلسات سودی ندارند. "

در بخش نظرات وبلاگ بحث انگیز شد. من خودم نظر قطعی در این مورد ندارد. درواقع نظر من همان هست كه به آن در این وبلاگ عمل می كنم. این رویه را دوست می دارم.
می توانید به آن نوشته و نظرات و نقدهای دوستان در این زمینه مراجعه كنید:
http://yasamanfarzan.arzublog.com/post-44705.html

پاییز گفت:
این چیزا علی الاصول كارهای خوبی هستند ولی در صورتی كه مرز روابط دقیق رعایت بشه و پارامترهای مساله همگی اندازه ی خودش را داشته باشند مثل اینجا نشه
http://www.mortezamotahari.com/fa/bookview.html?BookId=408&BookArticleID=130309
ولی اگر رعایت اصول بحث نشه اثرش بدتره، چون مثلا باعث میشه ادم حالت دی فالت را روی این بگذاره كه این فرد جدید هم مثل همون قبلی ها هست و اگر چیزی هم به صلاح اون باشه سكوت كنه و هیچی نگه، و قبول هم كنیم كه یه سری از اخلاقیات لازم برای بحث درست در ما شكل نگرفته شعور بعضی چیزا را نداریم.
این را یادم رفت، در بحث كردن و كلا حرف زدن اگر ادم می خواد ضربه نخوره در داستان زیر كارها را بردارید بجاش حرفها بگذارید
تذكره ی دولتشاه سمرقندی چنین آمده است:
سلطان سنجر را در آن وقت كه به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند: علت چه بود كه ملكی بدین وسعت و آراستگی كه تو را بود، چنین مختل شد؟
گفت:‌ كارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و كارهای خرد به مردم بزرگ؛ كه مردم خرد كارهای بزرگ را نتوانستند كرد و مردم بزرگ از كارهای خرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو كار تباه شد و به نقصان ملك رسید و كار لشكری و كشوری روی به فساد آورد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نه "دشمن"، نه "جون جونی"

+0 به یه ن

مینجیق گفت: به این نتیجه رسیده ام ریشه اغلب مشكلات كشور ما آن هست كه آداب معاشرت با غریبه ها را بلد نیستیم. یا آن قدر تعارف و رودربایستی داریم كه نمی توانیم نظرمان را بگوییم. یا شروع می كنیم به پرخاش.
در اغلب زمینه ها همین هست. مثلا مدیر مدرسه سابق سیلویا بلد بود چه جوری با سیلویا صحبت كند و از او دعوت كند.
مشاهده من این هست كه در كشورما اگر مدیر مدرسه ای بخواهد دانش آموز سابق مدرسه اش را دعوت كند كه برای دانش آموزان جدید سخنرانی ای ارائه دهد یا همین طوری صحبت كند اصلا نمی داند با چه ادبیاتی با او سخن بگوید.
شاید مدیر مایل باشد اما بلد نیست چه طور او را خطاب كند. خیلی تحویلش بگیرد!؟ كم تحویلش بگیرد؟!
یك كمی تحویلش بگیرد بعدش هم جلوی همه توی سرش بزند كه "ناز كم كن كه در این باغ بسی چون تو شكفت؟!"
مطمئن هستم در مدرسه سیلویا كسی توی سرش نزد كه فیزیكدان بزرگی در حد "كارلوس روبیا" برنده جایزه نوبل كه اتفاقا اون نیز از شهری در نزدیكی های اودینه هست نیست. اما اگر در ایران (شاید به استثنای شیراز) یكی مثل سیلویا را به مدرسه ای دعوت كنند  یكی نیز پیدا خواهد كرد كه طعنه خواهد زد كه تو در حد كارلوس روبیا نیستی. اگر هم طعنه نزنند مورمور می شوند كه بگویند. مهمان هم كه كم هوش نیست. اون طعنه ها و مورمورشدن ها را می بیند و آزرده می شود.
گفتم شیراز در ایران استثناست. علتش هم این هست كه در شیراز افراد بهتر بلد هستند با غریبه ها معاشرت كنند. در مراكز تفریحی شان كه افراد  عصرها شیك می كنندبروند بگردند كمتر اتفاق می افتد ماموران بیایند خوشی را از دماغشان بیرون بكشند. در مراكز تفریحی شان مین گذاری نمی شود كه كسی نگردد!!! حافظیه 24 ساعته باز هست! در نتیجه به مرور به طور متوسط آداب معاشرت را بهتر از متوسط سایر ایرانیان یاد گرفته اند.
از دوستان شیرازی می پرسم. راز شهر شما چیست كه وضعش از این جهت یك كم از بقیه ایران بهتر هست!؟

اینترنت فضای نسبتا خوبی می توانست برای ارتباط و معاشرت باشد. ولی ما كه در دنیای واقعی یاد نگرفته ایم در فضای مجازی هم بیشتر دور می گیریم و جنگ های ذهنی مان در فضای اینترنت با آزادی بیشتری دوباره راه می اندازیم.
زهرا گفت:
دلیلش چیه كه آداب معاشرت بلد نیستیم ؟ من در دوران كارشناسی دوستان زیادی داشتم كه از شهرهای مختلف ایران بودند با افكار متفاوت ، باید بگم كه من در اون دوران در سخن گفتن كاملا بی پروا بودم، با دوستانمان كه گرم صحبت میشدیم حتی بحث علمی كه بحث هایمان بیشتر هم علمی بود دچار تنش می شدیم .. به كمتر از یك ساعت نمی كشید كه دعوا می شد و چون دختر بودیم و نكته بین، كم كم نسبت به كل روند زندگی همدیگر حساس شدیم و از هم فاصله گرفتیم به طوری كه من الان حاضر نیستم حتی یكبار دیگر به آن تنش های اون دوران برگردم . و از آن همه بی پروایی و دوستان زیاد هم خبری نیست چون دیگر می ترسم با كسی صمیمی شوم . چون احساس می كنم با صمیمی شدن توقعات دو نفر خیلی از هم زیاد می شود و به همین نسبت ناراحتی ها هم خیلی افزایش پیدا می كنه . به همین خاطر الان در این دوران از زندگیم در محیط دانشگاه به تعداد انگشت شماری دوست دارم و با آنها هم خیلی صمیمی نیستم. منظورم از كل این حرف ها این هست كه بخاطر پیچیده بودن آدم ها خیلی تمایل به ارتباط برقرار كردن با آنها نیستم . یا شاید به قول شما آداب معاشرتم خیلی بالا نیست. یك مثال دیگر اینكه حتی برای ارتباط برقرار كردن با استاد راهنمام هم دلهره دارم كه نكند حرفی بزنم كه ناراحت شود.
مینجیق گفت:
اغلب مان یاد نگرفته ایم. چون محیط عمومی نداشته ایم. من توجه كرده ام كسانی كه در مجتمع های مسكونی بزرگ می شوند عموما روابط عمومی بهتری دارند. در محوطه مجتمع و زمین بازی آن از بچگی یاد می گیرند با افراد با پیش زمینه های متفاوت ارتباط برقرار كنند. محیط مجتمع نسبتا امن و دوستانه هست. افراد داخل محوطه "دشمن" حساب نمی شوند. لزوما فامیل و "خانه یكی" هم حساب نمی شوند.
مثل محله های سنتی هم بافت یك دست ندارند. افراد در مجتمع های مسكونی مثل آتی ساز یا اكباتان یا آپادانا در تهران یا نگین پارك و زیست خزر و ایرداك و آسمان در تبریز از پیش زمینه های مختلف هستند. بچه هایشان از سن كم یاد می گیرند اگر كسی مثل خانواده ی تو نیست لزوما دشمن تو نیست. اگر هم مشتركاتی با تو دارد لزوما به این معنی نیست كه بی پروا هر چه در ذهنت گذشت می توانی با آنها در میان بذاری.
یاد می گیرند كه ارتباط داشته باشند اما با رعایت حدودی كه بعدا دردسر نشود.
در كشوری مثل انگلیس از مهد كودك به طور سیستماتیك این را به بچه یاد می دهند. در ایتالیا در دبیرستان و در دانشگاه طی فعالیت های فوق برنامه یاد می گیرند.
من خودم به دانشجوها در ایران می گویم درگیر فعالیت های فوق برنامه نشوند. تجربه اجتماعی می خواهند بروند بازار كار. چرا این را می گویم!؟ برای این كه در ایران دیده ام به فعالیت های فوق برنامه یك عده گیر می دهند و برای دانشجوها مشكلات می آفرینند. بزرگتر هایشان و استادانشان هم كه تشویق به این كار می كردند پشتشان را خالی می كنند. دانشجو نابود می شود. در ایتالیا به یك فعالیت هنری فرهنگی دانشجویی به چشم امنیتی نگاه نمی شود. در این فعالیت ها تجربه اجتماعی به دست می آورند.
همان روزها كه من اودینه رفته بودم در همان شهر فسقلی داشتند فستیوال فیلم های هنری شرق آسیا برگزار می كردند.
خواهر كوچك سیلویا كار داوطلبانه برای این فستیوال انجام می داد. سیلویا می گفت خیلی خوبه تجربه اجتماعی برخوردش با فرهنگ های متفاوت بالا خواهد رفت. خواهر سیلویا تمرین می كرد میزبان فیلمسازان ژاپنی و چینی شود. در مورد فرهنگشان مطالعه می كرد.
ببینید! یك شهر كوچك بود. با جمعیتی حدود صد هزار نفر. این شهر به این كوچكی فستیوال فیلم بین المللی داشت كه توسط جوان های محلی اداره می شد. تصور كنید در شهرهای صد هزار نفری در این منطقه (خاور میانه) چنین برنامه ای برگزار شود و از آن سوی دنیا بخواهند بیایند.
اصلا  نخواستیم از آن سوی دنیا بیایند. تصور كنید از كلانشهر
بغلی همون فك و فامیل خودشان بخواهند بیایند و فستیوالی اجرا كنند. فكر می كنید مردم شهرهای صدهزار نفری ایران تحمل چنین چیزی را خواهند داشت!؟ همكاری خواهند كرد؟! چشم دیدن فك و فامیل خودشان را كه در كلانشهر بغلی چند سالی زندگی كرده اند (حالا غریبه ها را ولش كن) و به اقتضای زندگی در شهر بزرگ یه ذره فرق كرده اند خواهند داشت؟!
این تغییر می تواند درحد امتناع در حسابرسی به جهیزیه های نو عروس باشد!
بعید می دانم! هرچه قدر هم استدلال كنی برای پرستیژ و اقتصاد شهرتان خوب هست قبول نمی كنند. می گویند همه ی مشكلات ما از بدی كلانشهر بغلی هست. حقمان را خوردند و بردند برای همین ما مشكلات داریم. می بینی پدر یارو می خواهد باغش را بفروشد سر مادرش هوو بیاورد و تولید موالید كند ارث و میراثش را كم كند بعد اینها هر ماشینی را كه شماره پلاكش مال كلانشهر بغلی هست پنچر می كنند یا خط می اندازند چون از منظر آنها مردم كلانشهر بغلی هستند كه پول می ریزند باغ بابای اینها رامی خرند و بابایشان می رود سر مادرشان هووو می آورد. پس همه مشكلات زندگی و خانوادگی آنها و عامل بدبختی مادرشان زیر سر مردم كلانشهر بغلی هست.
باور كنید این اتفاقات افتاده كه دارم می گم. والا قوه تخیل من این قدر بالا نیست چنین داستانی بسازم.

ما در مورد فرهنگ همسایه هایمان هم چیزی نمی خواهیم یاد بگیریم. از آنها برای خود دیو دو سر می سازیم.

صبا گفت:
راجع به كامنتی كه زهرای عزیز گذاشتن میخواستم بگم كه درسته تنش هایی بوجود میاد كه تا حالا آدم تجربش نكرده وآدم نمیدونه چطوری توی اون موقعیت رفتار كنه ،اما انقدر مزیت داره كه به بدیاش می چربه!من خودم شخصا از وقتی دانشگاه رفتم توی همین بحث ها وگفت وگو ها عیب وایرادام رو فهمیدم،اخلاقم خیلی عوض شده ،وجود دوستم كه اهل تسنن هست باعث شده برای اینكه تو بحث ها كم نیارم سراغ كتابهای مذهبی اهل تشیع برم واطلاعاتم خیلی خیلی بیشتر بشه،كارگروهی رو یاد گرفتم،صبر وتحملم بیشتر شده وكلا به نظرم تو همین بحث وجدل ها شخصیت آدم جدای از تربیت خانوادگی، شكل می گیره و خوبیه دانشگاه به همینه كه مثل دوران مدرسه فقط جنبه درسی نداره و واقعا مثل یه جامعه كوچیكه.این حرفم اصلا شعاری نیست و واقعا هر كسی دانشگاه نرفته به نظرم خیلی ضرر كرده.البته من راجع به دانشگاه تبریز حرف میزنم و از بقیه دانشگاه ها خبر ندارم.انقدر دانشگاهمونو و همین فضای بحث وجدل هاشو دوست دارم كه به قول مامانم اگه در ب اصلی دانشگاه تبریز رو قفل كنند من باز یه راهی پیدا میكنم برم توش

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گفت و گویی در مورد واكنش خانواده ها به علاقه فرزندان به علم

+0 به یه ن

زهرا گفت:
خوشبختانه خانواده ی من همیشه محیط را برای كارهای پژوهشی فراهم می كنند ولی امان از فامیل و دوست و آشنا ، مرتب با حرفها یشان روحیه ی ما را خراب می كنند ، اصلا خانم دكتر اگه خانواده ای هم در ایران باشه كه این فرهنگ رو داشته باشه دیگران بهش اجازه نمیدن... به طور مثال می گویند تا كی میخواهی درس بخوانی ، دكتر ها همه بیكارند ، آخه من می خواهم به این افراد بگویم كه مگه من درس می خوانم كه مدرك بگیرم و پولدار شوم. مگر هدف من این است ؟؟؟ و یا نسبت به كسی كه خیلی درس می خواند با یك نگاه ترحم آمیز ،نگاه می كنند. و می گویند بیچاره اصلا تفریح ندارد یا حرف های دیگر .ولی اصلا به این فكر نمی كنند كه این فرد عاشق درس خواندن است عاشق كار علمی است . متاسفانه این موج ضد علمی و ضد پژوهش در ایران ما زیاد شده .
مینجیق گفت:
شاید زمان ابن سینا جز این بوده باشد اما در این چند صد سال اخیر كه به نظرم همین طور بوده. نسبت به 30-40 سال قبل بدتر نشده. شاید یك كوچولو بهتر هم شده باشد.
گفتم زمان ابن سینا یادم افتاد كه خواهر رازی و معشوق ابوریحان حامیان درجه یكی برای آنها در راه علم بودند.
ابوریحان یكی از كتب خود را برای معشوقش نوشته
مرجان گفت:
ولی خودمونیم زندگی با آدم های اهل علم یك كمی سخته مخصوصا كه طرف مقابل كاملا آدم معمولی ای باشه. علائقشون كاملا فرق می كنه دیگه
مینجیق گفت:
تفاوت علایق را به رسمیت شناختن خودش خیلی نكته مهمی هست. اگر فقط به همین نكته ای كه شما گفتید توجه بكنند نود درصد مسئله حل می شه.
ولی یك خانواده ی سنتی ایرانی این نكته را اصلا نمی خواد قبول كنه. در خانواده سنتی  گفته می شه همون كه "همه می كنند". همون كه "همه می گویند".
من با این "همه می كنند" "همه می گویند" مشكل دارم. در شهرستان ها خیلی بیشتر از تهران "همه می كنند" و "همه می گویند" سبك زندگی را تعیین می كنه. معلوم هم نیست این "همه"
كی هست كه من باید چشم و گوش بسته دنبالش راه بیافتیم!
چنان با اطمینان از حقانیت "همه می كنند" بر سر افراد كوبیده می شود كه انگار این "همه" --كه معلوم  هم نیست كیه(!!)-- مصون از خطا و اشتباهه.

نكته اینجاست كه معیار "همه" ابدا برای یك خانواده كه عضوی از آن یك پژوهشگر هست معیار خوبی نیست! دقیقا به همان علت كه شما گفتید علایق فرق دارند. اما خانواده ها نمی پذیرند. به نظر من اگر به علم هم علاقه نداشته باشند به احترام عضوی از اعضای خود باید تفاوت ها را بپذیرند.
اما خانواده ی سنتی ایرانی چندان با این مفهوم راحت نیست.
اصلا از علم و عالم بگذریم. اگر بدونند یكی از آب خوشش نمی آید می آیند رویش آب می ریزند. اگر بدانند از كدو خوشش نمی آید به زور بورانی كدو به خوردش می دهند. اگر همه خانواده از كرم های مدرن استفاده بكنند ویكی بخواهد بخور سنتی به صورت خود بدهد حتما از طرف خانواده با مخالفت شدید رو به رو می شود. مسخره اش می كنند. برعكس اگر اعضای خانواده اهل بخور و پمادهای سنتی باشند وای به روز كسی كه كرم استاندارد كارخانه ای از داروخانه می خرد. این واكنش ها  بخشی از آن ذهنیت فرهنگ سنتی شرقی هست كه می خواهد هویت فردی را له كند. نه این كه آزار داشته باشند. نه! در تفكر سنتی نمی خواهند كسی از اعضای خانواده علایق خود را داشته باشد و بر آن اصرار بورزد. می خواهند همه ی اعضا خانواده هویت و علایق مشابه داشته باشند. در همین راستاست كه از این كه یكی شان پژوهش علمی بكند و به جیزهایی بیاندیشد كه برای بقیه مفهوم نیست و سبكی از زندگی را برای خود داشته باشد كه با دیگران متفاوت هست برایشان وحشتناك هست.
این كه به زهرا گفتم اندكی بهتر شده به این جهت بود كه در سال های اخیر (10 سال اخیر) یك مقدار احترام به علایق و هویت فردی در خانواده ها بیشتر شده. احترام به علایق و سلایق یك پژوهشگر علمی هم در همین پكیج قرار می گیرد والا احترام به علم بیشتر نشده كه كمتر شده!

زهرا گفت:
تفاقا پیرو صحبت های خانم دكتر من یاد كتاب كیمیا گر افتادم كه در اونجا نوشته شده بود :" اگر كسی هر روز همان آدم های همیشگی را ببیند . آنها بخشی از زندگی خصوصی فرد می شوند و بعد از او می خواهند كه تغییر كند . اگر شخصیت كسی با آنچه دیگران می خواهند مغایر باشد آنها عصبانی می شوند. به نظر می آید هر كس در مورد اینكه دیگران چگونه باید زندگی كنند نظر خاصی دارد ولی هیچ یك از این نظریات شامل حال نظر دهنده نمی شود".


مینجیق گفت:

من یك چیزی می خواهم بگویم كه شاید شما از من نپذیرید. شاید حتی مرا متهم به بدبینی مفرط بكنید. مزاحمین وبلاگی هم دور برخواهند داشت كه چون من فرزند ندارم عقده ای می باشم و این تحلیل را می كنم. مادران هم بر من حمله ور خواهند شد كه "تو كه مادر نیستی چه می فهمی؟! ما مادرها صلاح بچه مان را بهتر می فهمیم هیچ كسی هم حق نداره این را زیر سئوال ببره! تو هم غلط می كنی در كار ما دخالت می كنی." اما دل به دریا می زنم و می گویم. به نظرم این مخالفت بزرگ خانواده ها با كار پژوهشی فرزندان به علت درآمد كم این نوع كارها نیست! درآمد كم فقط بهانه ی مخالفت آنهاست. بهانه ای است كه نسبتا محكمه پسند هست. اما وقتی رفتار والدینی را كه فرزندشان دل در گرو علمی گذاشته اند با دقت در برهه های مختلف زیر نظر می گیری می بینی در برهه هایی كه فرزند می توانست جهشی هم بكند كه نه فقط به لحاظ علمی بلكه به لحاظ مادی و مالی هم جلو بیافتد با "عزت تپان" و محبت های افراطی او را زمین گیر كرده اند.
محبت هایشان در این موارد به محبت های مادرشوهر بدجنس می ماند كه پسرش را با عطر غذا ی مورد علاقه اش از رفتن به سوی همسر باز می دارد هرچه می داند این جدایی در دراز مدت چه قدر به زندگی زناشویی و خوشبختی پسرش ضربه خواهد زد.
شاید هم رفتارش به مادری می ماند كه نگران خظر كردن فرزند هست و تمارض می كند تا او را در خانه نگاه دارد.

شاید هم چون مادری است كه از این پسرش پلیس آگاهی شود نگران هست توصیه نامه ای به مافوق او می نویسد و درنامه مهر و محبتی ابراز می كند كه مافوق آن را به جز بچه ننگی آن مرد جوان كه می خواهد در اداره ی آگاهی كار بیابد  تعبیر نمی تواند بكند. به این ترتیب آن مادر با ظاهری دلسوزانه آینده شغلی فرزندش را خراب می كند.

راستش من فكر می كنم خانواد ه های این منطقه از دنیا كه خاورمیانه اش می خوانند همین نوع وحشت را از علوم تجربی مدرن دارند. برایشان ناشناخته هست. برایشان وحشتناك هست كه فرزندشان غرق در آن شود و دنیایی بیابد كه برای آنها قابل درك نباشد. برای همین هم با ظاهری مهربانانه آینده اش را خراب می كنند.
این مختص خانواد ه های كم سواد نیست. اتفاقا خانواده های تحصیلكرده از این نوع وحشت ها بسیار بیشتر دارند.
شما گول این معلم خصوصی ها ی رنگارنگ و كلاس های تقویتی و كلاس ها ی مهارت های گوناگون را-كه والدین به فرزندشان تحمیل می كنند- نخورید. اونها برای چشم و همچشمی هست. خودشان بهتر از همه می دانند با شركت در آن كلاس های رنگارنگ فرزندشان به قله رفیعی كه دور از دسترس خودشان باشد نخواهند رسید! هروقت هم اگر رسید خود این والدین هستند كه شهریه این كلاس ها راپرداخت می كنند. اگر از كنترلشان خارج شد شهریه را قطع می كنند و فرزند نمی تواند بالاتر از دسترس آنها برود.
اما این كه فرزندشان روی پای خودش بایستد و جایگاهی در عالم علم برسد كه برای آنها دور از دسترس هست برای اغلب والدین تحمل ناشدنی هست. برای همین تا احساس خطر از این جهت می كنند به تكاپو می افتند كه "محبت كشان" و "عزت تپان" راه بیاندازند. "ای وای! قربونت برم چه قدر خودت را خسته می كنی! چشمات ضعیف می شه!"
اگر ده برابر آن را پای یك بازی كامپیوتری می نشست نگران چشمانش نمی شدند اما....

البته بگویم بابای من استثناست. من خیلی مدیون پدرم هستم.
اما چه در خود محیط های دانشگاهی ایران و چه در خانواده ها "متوسط الاحوال" بودن مرغوب تر هست تا تلاش برای استاندارد جهانی داشتن. چون این راحت تر هست همین را می پذیرند.
بازهم می گویم بین خانواده های ایرانی نسبتا خانواده اصفهانی هستند كه برای رشد بیشتر فرزندانشان در كارهای علمی و یا هنری به آنها بال و پر می دهند. البته به نسبت سایر شهرهای خاورمیانه. آنها هم نسبت به خانواده ها ایتالیایی خیلی كم اجازه رشد به فرزندان می دهند.

در امریكا در بخش تئوری آزمایشگاه اسلك بودم. این آزمایشگاه تور آموزشی تفریحی رایگان برای خانواده ها داشت. خانواده های آمریكایی با فرزندانشان می آمدند. اروپایی ها می آمدند. هندی ها می آمدند. چینی ها می آمدند.
خانواده های ایرانی هم زیاد آنجا بودند. اغلب هم تحصیلات عالیه داشتند. تیپ مهندس بین آنها زیاد بود. همه شان هم می گفتند به خاطر تحصیلات بچه هایشان فداكاری كرده اند و به آمریكا آمده اند والا در ایران می توانستند برای خودشان آدم مهم تری باشند و بروبیای بیشتری داشته باشند.
همه ی آنها را تشویق می كردم كه به استنفورد بیایند و در تورهای علمی خانوادگی تفریحی اسلك شركت كنند.
مادرها می گفتند:" خوبه! بعدش هم می رویم مركز خرید استنفور د كه خیلی باكلاسه!!!"
و اما پدرها! پدر ها آشكارا معذب بودند. نمی خواستند رك و صریح بگویند نمی خواهند در تورها شركت كنند ولی بهانه می آوردند. به نظرم می ترسیدند! از آزمایشگاه وحشت داشتند می ترسیدند تصویرشان در نزد همسر و فرزند به عنوان آقای دكتر-مهندس همه چیز دان خدشه دار شود. در آن سه سالی كه ما آنجا بودیم موفق نشدم خانواده ی ایرانی را مجاب كنم كه از این تورهای رایگان و در دسترس استفاده كنند. نه از تنبلی بود و نه از خست! از ترس بود. ترس از ناشناخته ها. ترس از ورود به دنیایی كه شاید دنیای مانوس ما نباشد. این ترس از ناشناخته ها در ما خاورمیانه ای ها بسیار ریشه دار هست.
علاقه بسیارمان به نوستالژی هم جنبه ی دیگر آن هست. می خواهیم در دنیای شناخته خود مان بخزیم .

عطیه گفت:
این كامنت قبلی شما در موردبال و پر دادن به فرزندان و ...فقط در یك كلمه خلاصه میشود: پدر سالاری
مینجیق گفت:
خانواده های هندی و چینی پدر سالارتر هستند اما رفتارشان متفاوت بود.
زهرا گفت:
حال خانم دكتر راهكار چیست ؟
مینجیق گفت:
"راهكار" نمی تونم اسمشو بذارم. یك پروسه درازمدت چند نسله لازمه كه ذهنیت ها عوض بشه. وقتی دانشجویان تحصیلات تكمیلی در پایان نامه ها و گزارش هاشون كه به زبان فارسی است می نویسند "دانشمندان نشان داده اند...." من از كوره در می روم. می گویم مگه برای رادیو و تلویزیون یا مجلات علمی عمومی داری می نویسی؟! اگر در برنامه های علمی صدا و سیما و یا در مجلاتی نظیر مجله دانشمند جملاتی از این دست بنویسید كاملا قابل قبول هست اما نه در پایان نامه یا در گزارش علمی و پروپوزال داخل دانشكده.
این "دانشمندان" كه می گویند افراد "از ما بهترون" نیستند. یكی مثل من و همكارانم وشاگردهایم هستند. یكی مثل خود همون فرد كه پایان نامه را دارد می نویسد. به او می گویم به جای این جمله ارجاع مشخص بده. همان گونه كه در متن های تخصصی علمی مرسوم هست.
حتی دانشجویان تحصیلات تكمیلی ما به این باور نرسیده اند. چند نسل طول می كشه این باور به وجود بیاید. البته باید در نظر داشته باشیم زمان چیزی را عوض نمی كنه. انسان ها هستند كه در طول زمان این گونه تغییرات را ایجاد می كنند.
روشش اینه كه امثال من در همین وبلاگ ها و رسانه هایی از این دست بنویسند و بگویند و توضیح دهند. من هم این كار را می كنم . البته انتظار تغییر در كوتاه مدت ندارم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تیزهوشان و قربانیان پیژامه

+0 به یه ن

ام-رضا گفت:
سلام
ببخشید یك سوال داشتم ملاك تیزهوش بودن جه جیزی هست؟
ایا امكانات فردی رو تیزهوش به بار میاره یا فرد ذاتا تیزهوش هست؟
اگر امكانات پس همه رو ببرند به مدارس تیزهوشان و اگر ذاتا فردی تیزهوش هست كه برداشتن یا بر نداشتن كنكور برای اون فرد نباید فرقی ایجاد كنه.
ویا اگر تلفیقی از هردوست چرا ما به دانش اموزان به نگاه برابر نگاه نمیكنیم و امكانات رو به طور مساوی بین انها تقسیم نمیكنیم تا هركسی به حق خودش برسه؟
ممنون

مینجیق گفت:
سلام
راستش من جواب این سئوالات را دقیق نمی دونم. اما از این كه مدرسه تیزهوشان رفتم راضی هستم. امكانات خاصی نداشتیم. كلاس های درس مان چنان در زمستان سرد می شد كه دستكش به دست می كردیم. از همون بخاری نفتی ها داشتیم كه هر از گاهی در مدارس مناطق دورافتاده منفجر می شود و قربانی می گیرد. در همون زمان در تبریز مدارس معمولی دولتی ساختمان های زیبا و مجهز با امكانات بسیار بالاتر از ما داشتند. چه در محلات اعیان نشین و چه در محله های حاشیه نشین. در واقع در دهه شصت در حاشیه شهرها مدارس خوبی ساخته بودند. (منظورم ساختمانشان بود). ساختمانی كه به مدرسه ما داده بودند جزو مستهلك ترین ساختمان ها بود. معلم های خوب هم داشتیم معلم های بد هم داشتیم. معلم فیزیكمان خیلی خوب بود. اما مختص ما نبود. چند مدرسه دولتی پسرانه هم می رفت.

راضی هستم كه مدرسه تیزهوشان رفته ام. نه به خاطر این كه امكانات زیاد داشت (كه نداشت!) علت رضایت من جو همكلاسی ها بود. وقتی من داشتم كتاب های پرویز شهریاری را می خواندم و تمرین های ریاضی آن را حل می كردم همكلاسی ها از پایم نمی كشیدند. تشویقم می كردند.
چنین چیزی در مدرسه های دخترانه معمولی آن زمان تبریز معنی نداشت. به گیست می خندیدند اگر می خواستی چنین كتابی بخوانی یا در مطالب درسی موشكافی ای بیش از آن كه به نمره منجر شود بكنی. بیشتر آنها توی خط آمادگی برای رفتن به خانه بخت بودند. از همان دوره راهنمایی!
جو مدرسه ما فرق داشت. این كه یك جا جمع شده بودیم فضا را مستعد كرده بود برای این كه به خود اجازه دهی سئوال كنی و تمرین ذهنی نمایی. همشاگردی همدیگر را در كارهای علمی دبیرستانی هل می دادندبه جلو.
قبلا خاطره ام را با پاندا تعریف كردم كه چه طور با هم رفتیم دانشگاه برای دیدن آزمایشگاه پلاریسكوپ.
فكر می كنید یك همچین از یك دانش آموز از یك مدرسه معمولی دخترانه دردهه هفتاد بر می آمد؟! اصلا توی این فازهای فكری نبودند. توی این خط بودند كه جهیزیه آماده كنند و ....
هرچه قدر هم توی خط فیزیك و ریاضی و... باشی اگر بیافتی در جمعی كه اصلا كسی توی این باغ ها نیست سست می شوی

ام-رضا گفت:
با تشكر از توضیحات شما
این نكته هم لازم به ذكر هست كه دوران ما با دوران شما بسیار فرق كرده تقریبا تمام مواردی كه ذكر كرده اید وارونه شده.و چند نفری هم هستند كه از رفتن به این مدارس بسیار پشیمان شدند و یا نمیدانم شاید خیلی ها هم باشند كه فقط برای كنكور و تضمین قبولی در دانشگاه دراین مدارس ادامه به تحصیل میدهند.كه البته حق هم دارند.
مینجیق گفت:
بله می دانم فرق كرده. خیلی فرق كرده.

و اما ربط حرف مینجیق به پیژامه:

جریان سست شدن در مورد دانشجوهایی كه دانشگاه نمی روند و ادعا می كنند در خانه بهتر درس می خوانند هم صادق هست. بعد از یك مدت مامان می بینه این جوان دایم در خانه پیژامه پوشیده لم داده می فرستدش پی ماست خریدن. دایی می بینه داره وسط ظهر ماست می خره می گه حالا كه بیكاری بیا دكان من پشت صندوق وایستا. خاله میگه حالا كه بیكاری من دارم می رم مهمون بیا بچه مو نگه دار. بعدش هم همه فامیل انتظار دارند این دانشجوی بیكار  كه نقش آچار فرانسه ی خانواده  را پیدا كرده همه مراسم تحریم و شب جمعه و چهلم و سال و .... را (كه در آذربایجان هم تمومی ندارند) شركت كنند.
این طوری می شه كه طرف derail می شه. علم و درس و مشق می ره پی كارش!  اگر  از اون پیژامه پوشیدنش دست می كشید و تنبلی نمی كرد بره دانشگاه به این حال و روز نمی افتاد!! حیف این جوون دانشجو نیست كه به این حال و روز بیافته؟!!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

معرفه النسا و معرفه الرجال

+0 به یه ن

طالب گفت: "فكر كنم این دانشجویان احساس دختری را دارند كه پدرشان بین دختر و پسر فرق می گذارد، "

نظر مینجیق:
این هم باز بسته به خرده-فرهنگ هست. در شهر ما اتفاقا برعكس هست. یعنی پسرها فكر می كنند باید خیلی سخت تلاش كنند كه توجه پدر را بخرند اما خواهرش بایك ناز و با یك جمله شیرین همه ی توجه پدر را به یك جا به خود جلب می كند.
درصد قابل توجهی از نوشته های وبلاگ های مادرانه مربوط به همین چالش هست. تازه! این مختص طبقه متوسط تحصیلكرده (تیپ وبلاگ نویس) نیست. همین ماجرا در خانواده ی كارگرها هم هست. دست كم در خانه كارگرهایی كه در خانه ی طبقه متوسط كار نظافت وباغبانی و.... می كنند هم وضع به همین منوال هست.
در فرهنگ تبریز هم ته دل پسربچه را شاید بیشتر دوست داشته باشند اما در ظاهر انكار می كنند. در عمل سخت گیری به مراتب بیشتری نسبت به پسرها نشان می دهند چون فكر می كنند اگر این سختگیری نباشد فردا از پس مشكلات زندگی بر نمی آید.

در شهر ما اگر دختری از فرق گذاشتن شاكی باشد معمولا به این علت هست كه چرا با او مثل برادرش جدی رفتار نمی شود و مسئولیت بر دوشش گذاشته نمی شود. اتفاقا این خوب هست. دخترها برای این كه ثابت كنند كه جدی باید گرفته شوند خیلی خیلی حرفه ای و جدی تلاش می كنند. آن دسته از دختران شهر ما كه سودای كار خارج از منزل دارند اغلب سوپر جدی هستند. لوس بازی در كارشان نیست.
Ultimate no nonsense!

این مطلب را مدتی پیش می خواستم بنویسم فرصت نشد. حالا می نویسم. اگر یادتان باشد در بحث ناز كردن گفتم جامعه ما "عدم توانمندی در تصمیم گیری" را در زنان نه تنها عیب نمی داند بلكه به آن رنگ رمانتیك و آرمانی می دهد. بعدش هم گفتم این یك ضعف اخلاقی نظیر ترسو بودن یا خسیسی است كه هم خود فرد را می آزارد و هم اطرافیانش را.
یكی دو سال پیش هم در بحث ازدواج نكته مرتبط دیگری مطرح كرده بودم: برخی از مردان عزب دور هم جمع می شوند ودر مورد روحیات جنس لطیف تئوری پردازی می كنند. مد شده می گویند زنها واله و شیفته مردی می شود كه به او زور بگوید و توی دهنش بزند و توی ذوقش بزند. شما دور و برتان را نگاه كنید و ببینید كدام مردی كه در زندگی خانوادگی موفق هست این رفتار را دارد؟! دقت كرده اید این تئوری ها همیشه از جانب مردان عزب یا مردانی كه در زندگی زناشویی ناموفق هستند صادر می شوند؟! به قول معروف "كل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی!" چرا این مردان عزب این تئوری را می پردازند وچرا این تئوری این همه در بین عزب-جماعت فراگیر شده. به نظرم دو علت دارد. یكی این كه با گفتن حرف های ضد زن در جمع دخترها معمولا به طور گذرا می شود جلب توجه كرد. اما معنای این توجه را مردان عزب درست تشخیص نمی دهند. علتش دلسوزی و ترحم هست نه واله شدن در قدرت مردانه ی طرف!!!! دخترها معمولا فكر می كنند پسری كه حرف های ضدزن می زنند مادر نامهربانی داشته اند و عقده ای شده اند. دلشان برایش می سوزد و می خواهند محبتی كنند. مطمئن باشید این حرف های ضدزن از نظر آنها نشانه قدرت و جذابیت مردانه نیست. كاملا برعكس! نشانه عجز و بدبختی قابل ترحم هست!
دومین چیزی كه مردان عزب اشتباه گرفته اند فرق بین قاطعیت و خشونت هست. این درسته كه خانم ها از مردی كه قاطع تصمیم می گیرد خوششان می آید. وقتی خود در تصمیم گیری در مانده اند دوست دارند مردشان برایشان تصمیم بگیرد و راحتشان كند. معمولا خانم ها در بین حس خدمت-به-خود و خدمت-به-خانواده دو دل هستند. مثلا در می مانند كفش گران قمیت را كه بیشتر می پسندند انتخاب كنند یا كفش ارزان تر را كه كمتر روی بودجه خانواده فشار آورد. دوست دارند شوهرشان در  ده مورد بگوید "گران تر را بخر, همون كه من گفتم" یك مورد هم بگوید" حالا عزیزم این بار ارزان تر را انتخاب كن، تو كه هر چه بپوشی قشنگه، تو كه زیورها بیارایی، دفعه بعد كه دست و بالمان باز تر بود بهترین را می خریم". اونی كه زنها خوششان می آید این هست نه آن چه كه عزب ها به غلط تصور كرده اند. به مردان موفق در زناشویی هم بنگرید می بینید این قاطعیت را نشان می دهند نه زورگویی كه مد نظر عزب هاست.
بهار گفت:
شخصیت احمد در فیلم آتش بس تهمیه میلانی دقیقا از همین تیپ مردای ناموفق بود كه با راهكاراش داشت زندگی دوستش رو هم خراب می كرد.
اما از حق نگذریم این مردها خیلی هم بیراه نمی گند! بله هستند زنهایی كه از این جور مردها خوششون میاد و علتش هم شخصیت ناسالم رشد نیافته شون هست. كه البته فكر نكنم حتی این دسته از زنها هم تا مدت طولانی شیفته ی مردان بددهن و خشن بمونند بالاخره اونها هم خیلی زود به اشتباهشون پی می برند و بهرحال اگه به هر دلیل خودشون رو از شر چنین رابطه ی ناسالمی نجات ندهند این رابطه، رابطه ی سازنده و آرامش بخشی برای هیچ یك از طرفین (چه زن با شخصیت ناسال خدا به داد بچه این زوج برسه! آخه اون چه گناهی داره! م و چه مرد خشن) نخواهد بود. بهرحال فكر نكنم هیچ مرد عاقل و سالمی دنبال یه زن با شخصیت رشد نیافته باشه و توصیه می كنم اگه دیدین زنی شیفته ی خصوصیات منفی شما شد بدونین كه یه جای كار می لنگه و اگه این رابطه رو قطع نكنین ، آرامش و خوشبختی خودتون رو با تهدید جدی روبرو كردین

مینجیق گفت:
خدا به داد بچه این زوج برسه! آخه اون چه گناهی داره!


بگذریم! حرف جدیدی كه می خواستم بگویم آن بود كه برخی آقایان- وحتی خانم ها- این كشمكش درونی در خانم ها را به این معنی می گیرند كه زنها در تصمیم گیری های مهم در می مانند. با خود می گویند زنی كه در بین انتخاب دو كفش در می ماند چه طور ممكن هست به عنوان یك جراح در اتاق جراحی وقتی تصمیم هایش نتیجه مرگ و زندگی دارند بتواند به موقع دست به انتخاب بزند؟! چه طور یك زن خلبان می تواند در شرایط اضطراری تصمیم بگیرد؟! لابد آن قدر دست دست می كند كه كار از كار بگذرد.
این تصور مردها ی ما بود تا 20 سال پیش. منظورم فقط مردها با ذهنیت واپسگرای مردسالارانه نیست. مردهای روشنفكر هم كه قبول داشتند كه زن می تواند مهندس درجه یك باشد، پزشك بالینی درجه یك باشد داروساز درجه یك باشد، مدیر درجه یك باشد, حتی قاضی درجه یك باشد (قاضی نیاز به تصمیم گیری سریع ندارد. می تواند تامل كند و بعد تصمیم بگیرد) یا رئیس جمهور درجه یك باشد وقتی بحث مشاغلی پیش می آمد كه در آن تصمیم گیری سریع و به موقع می تواند حیاتی باشد می گفتند كار زن نیست!
خانم های جراح همنسل من در تبریز در دهه پانزده سال گذشته با همان رویكرد "سوپر جدی خود" این استریوتایپ را از بین برده اند. نشان داده اند كه همان كسی كه در انتخاب دوكفش در می ماند در مواقع حیاتی تصمیم گیری هایی می كند نتایج معجزه آسا دارند.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یك گفت و گویی در مورد یادگیری چم و خم اداری از همدیگر برای ستاندن حق

+0 به یه ن

در جمع های زنانه تبریز  تا می بینند كه یكی كار هنری كرده همگی كشف می كنند در آن زمینه استعداد دارند و می ریزند كه حتما از او تقلید كنند!
همین طور هست فضای خوداشتغالی. تا یكی ابتكاری به كار می بندد بقیه هم از او تقلید می كنند. این رویه به ضرر همه هست چون بازار اشباع می شود!
در این دو محیط  برخورد ها این گونه هست اما در مقابل وقتی كسی راهی می یابد كه از دستگاه بوروكراتیك استفاده كند تا حق خود را بگیرد, نه تنها بقیه سعی نمی كنند از او راهكار را بیاموزند بلكه پشت سر او صفحه هم می گذارند. انگار بی دست و پایی در مسایل اداری یك نوع ارزش هست و دانستن چم و خم اداری یك ضد ارزش!

طبعا با این نگرش نمی توانند به خق خود برسند یا حق شهر و استان خود را بستانند. قبلا هم تاكید كرده بودم برعكس این كه در شهرما گمان می رود برای اصفهانی ها هم كسی در سینی طلا امتیازی را تقدیم نمی كند. برای گرفتن حقشان زحمت می كشند. باور كنید گفته نمی شود "چون اصفهانی ها فارس هستند پس برویم و حق و حقوقشان را دو دستی تقدیم كنیم."
نكته اینجاست كه اصفهانی ها سعی می كنند روال اداری ای كه آنها را به حقشان می رساند یاد بگیرند. اگر یكی یاد گرفت نه تنها كسی پشت سرش در اصفهان بدگویی نمی كند بلكه خیلی هم تحویلش می گیرند كه چه قدر زرنگ هست و سعی می كنند از او یاد بگیرند.
خیلی وقت ها هم در حقشان اجحاف می شود. اما قهر نمی كنند. یك جوری اعتماد به نفس دارند. اعتماد به قابلیت های كلامی و روابط عمومی خودشان دارند. باور دارند كه هرچه طرف سنگ بیاندازد اینها به اندازه ی كافی زرنگ و باهوش هستند كه از پسش بر بیایند.
برای همین هم هست كه رفته رفته به حقوق بیشتری می رسند.

برای این كه جریان و جنبش هویت طلبی آذربایجان به جایی برسد باید از تقدیس دست و پا چلفتی گری در مسایل اداری دست بردارد. وقتی از همان ابتدا پیش داوری می كنند كه حتما حق ما خورده خواهد شد معلوم هست كه به حقشان نمی رسند. باید اعتماد به نفس داشته باشند و بگویند هر چه طرف مقابل هم بخواهد سنگ اندازی كند باز من از پسش بر می آیم! اگر این تغییر نگرش صورت بگیرد من به آینده جنبش هویت طلبی آذربایجان خوش بین خواهم بود.

بذارید در جمع های دانشجویی مصداق آن چه را كه در زیر گفته ام بیان كنم.
فرض كنید دانشجویی در تهران هست كه گرایش هویت طلبی آذربایجانی دارد.
فرض كنید مسابقه ای علمی یا هنری هست. یا بورس تحصیلی می دهند .
 این دانشجو  دو نگرش می تواند داشته باشد. یكی هویت طلبی محدود كننده و دیگری هویت طلبی كارساز.
در هویت طلبی محدود كننده این دانشجو یك حصار ذهنی دور خود می بیند. گمان می كند چون گرایش هویت طلبی دارد این مسابقات و این بورس ها برای او نیست. در گرایش هویت طلبی كارساز دانشجو با خود می گوید من هم تلاش كنم و شانس خود را در این مسابقه یا گرفتن این بورس تحصیلی بیازمایم. یك كمی بیشتر تلاش كنم تا  حضور خطه ما  در این مسابقه پررنگ تر شود.
در یك مسابقه شخص ممكن هست ببرد یا ببازد. اشكالی ندارد. اما مهم حضور هست. مهم این تلاش و این تجربه هست. با این نگرش در دراز مدت حتما برنده خواهد شد.

چیزی كه من بین هویت طلبان دهه شصتی و پنجاهی می بینم متاسفانه بیشتر از نوع اول هست. یعنی دور خود حصار می كشند. به نظرم دهه هفتادی ها باز تر برخورد می كنند. البته مشاهده ام محدود هست و نمی توان از آن نتیجه گیری كلی كرد. اما اگر این نتیجه درست باشد پس فردا یك برخورد جدید نسل ها خواهیم داشت. دهه هفتادی ها جلو می روند و باز دهه شصتی ها و پنجاهی هاگلایه خواهند كرد كه سر ما بی كلاه ماند! ای وای! ما نسل سوخته ایم!


طالب گفت:
این كه فرمودید
«وقتی كسی راهی می یابد كه از دستگاه بوروكراتیك استفاده كند تا حق خود را بگیرد, نه تنها بقیه سعی نمی كنند از او راهكار را بیاموزند بلكه پشت سر او صفحه هم می گذارند. انگار بی دست و پایی در مسایل اداری یك نوع ارزش هست و دانستن شم و خم اداری یك ضد ارزش!»

البته به بحث اصلی بی ربطه ولی خواستم بگم این حرفها شاید در علم فیزیك معنا داشته باشد ولی در علوم دیگر خیر، شاید برخی فكر كنند كه الان همه چیز به سیاست مربوط شده و این بودجه ها فقط برای افراد مرتبط با خودشان است یعنی مثلاً مدیران خودشان عضو هیات امنای یك مؤسسه غیردولتی می شوند و بودجه را هم به خودشان (یعنی مؤسسه غیردولتی و خصوصی) می دهد. تا مطمئن شوند هیچ كس از جناح سیاسی مقابل بودجه ای را دریافت نكرده.

یا مؤسسه ای كار روان شناسی روی نوع روابط دختر و پسر انجام دهد و به این نتیجه برسد كه مثلاً سیاست های گذشته دولت در این زمینه غلط بوده است، این نتیجه چون منجر به انتقاد از دولت شده است باعث می شود ، هیچ یك از تحقیقات علمی دیگر این مؤسسه در آینده بودجه نگیرند مثلاً اگر درخواست تحقیق در مورد نقش ریزگردهای كشور عراق بر اعصاب تحقیق بكند (كه كاملاً بی ربط به دولت ایران است و غیرسیاسی) ولی برای انتقام از پژوهش قبلی این مؤسسه ، نه به مؤسسه نه به پژوهشگران اش بودجه ای نمی دهند.

یا اینكه در شهرستان ها اگر سالن دولتی را بتوانیم رایگان در اختیار بگیریم در قبال آن هیچ كس نباید با مانتو یا روسری وارد سالن شود یا اگر كنگره روان شناسی هم هست نباید استاد دانشگاهی بیاد كه فلان سال در فلانا انتخابات به فلانی رآی داده است، در غیر این صورت دیگر هرگز سالن را رایگان نخواهند داد.
در نتیجه تصور عمومی هم بر این است كه بودجه ها فقط برای خودشان است ( یعنی با هماهنگی خودشان یا نزدیكانشان عضو هیات مدیره مؤسسه مردم نهاد خصوصی و غیردولتی می شوند و بودجه ها را هم به خودشان می دهند)
لذا انگیزه ای برای پیگیری وجود ندارد. و اگر كسی بودجه ای بگیرد متهم خواهد شد مگر اینكه علمی مثل فیزیك باشد ولی غلوم انسانی غالباً مربوط به جامعه و مردم و درست و غلط بودن سیاست های دولتها می شود.

مینجیق گفت:
این هم هست. تا حدی هم ریشه در واقعیت دارد. اما خیلی مواقع هم در مورد آن غلو می شود. درسته كه پارتی بازی ها و جناحی بازی و خط كشی های ایدئولوژیك خیلی وقت ها تعیین كننده هستند اما همه اش هم این بازی ها نیستند.
در مقابل موارد بسیاری هستند كه از این فسادها بری می باشند اما برخورداری از امكانات مستلزم رعایت یك روال اداری هست. مثل پر كردن فرم یا داشتن توصیه نامه از استاد راهنما یا چیزهایی از این دست.
اما همشهری های ما در این كارها تن پرور هستند. اگر محل مربوطه در تهران باشد معمولا بهانه می آورند كه هوای تهران گرم بود ما حوصله ی رفتن نداشتیم. یا بلیط هواپیما گران بود. اونهایی كه از امكانات بهره مند می شوند از گرما و سرما نمی هراسند. اگر بلیط هواپیما گران هست به خود زحمت می دهند با اتوبوس بروند.
ببینید! ما برای سمینارهای هفتگی و كلاس های درس هفتگی از شیراز مهمان داریم. یعنی دانشجو شیراز شب با اتوبوس شبانه هر هفته بلند می شود می آید در جلسات شركت می كند.
فاصله شیراز از تهران دور تر از تبریز تا تهران هست. از تبریز حاضر نمی شوند سالی یك بار هم به خود زحمت بدهند كه در همایش های بین المللی پژوهشكده ی ما -كه واقعا در سطح جهانی هست- شركت كنند. اما از شیراز هر هفته برخی كلاس هایمان را می آمدند. طبیعی است اگر امكاناتی اینجا داشته باشد كسانی را در اولویت قرار دهد كه نشان داده اند حاضرند برای استفاده از امكانات به خود زحمت بدهند.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از پز دادن در فیس-بوك تا حرص دادن در وایبر!

+0 به یه ن

فرزانه در وبلاگش نوشته ای دارد در مورد فضای مجازی و "سرمایه اجتماعی لایك خوری".
آنا هم یك نوشته ی كوتاه به تازگی در وبلاگش منتشر كرده به عنوان بودن در عین نبودن

من هم جو گیر شدم گفتم من هم در این باره نظری بدهم!
:)
البته   نظری  كه من خواهم داد برعكس نظر آنا یا فرزانه تجریدی (abstract) و پیچیده نخواهد بود. مثل همیشه حرف هایم خیلی ساده و صریح و قابل فهم هست. خیلی ملموس! حسابی down to earth
یه قصه شاه پریون هم خواهم گفت.

اگر یاد تان باشد من قبلا نوشته بودم گاهی وبلاگ یك خانم باكویی را كه شهروند انگلیس شده و به انگلیسی وبلاگ نویسی می كند می خوانم. این خانم باكویی نوشته بود كه همشهری هایش "كشف" كرده اند كه بااستفاده از فیسبوك در سطح خیلی وسیع تر و بسیار سریع تر می توانند پز بدهند كه لباس هایشان مارك دار هست و در رستوران های گران قیمت غذا می خورند و.....
از آنجایی كه ما قرابت فرهنگی بسیار زیادی با برادران و خواهران باكویی مان داریم هرچه او گفت در مورد ما هم صادق هست. به بركت فیس-بوك --كه مدت هاست از آن خارج شده ام-- من اطلاع دارم كه فلان هم-مدرسه ای عزیز و قدیمی ام كه اكنون آمریكا ست هتگامی كه برای گردش به شیكاگو می رفت لیموزینی كرایه  كرد كه رنگ صندلی هایش با رنگ پالتو پوستش "سِت"  بود! البته این اطلاع نه به درد مقاله فیزیك نوشتن می خورد نه به درد شامی كه قراراست امشب بپزم. در واقع به هیچ دردم نمی خورد. چون دیدم با انبوهی از این گونه اطلاعات بمباران می شوم ترجیح دادم از فیس-بوك خارج شوم. هرچند باید بگویم  فیس-بوك مزایای خیلی زیادی هم داشت. مثلا در آن برای بنیاد كودك تبلیغ كردیم و خیلی خوب جواب گرفتیم.
اطلاع در مورد رنگ پالتو پوست یا مارك لباس بهمان همكلاسی قدیمی اطلاع به درد نخوری است كه بیخودی حافظه اشغال می كند. اما دست كم آزار دهنده نیست.

یك چیز دیگه هم می خواهم بگویم كه بسیار تلخ تر هست.  من به تازگی متوجه شدم برخی از این فضای مجازی -از فیس-بوك گرفته تا وایبر و وی-چت و..... استفاده می برند كه به دیگران ضربه عاطفی بزنند. ضربه عاطفی را  كه غریبه نمی تواند بزند! همكلاسی لیموزین سوار 20 سال پیش كه نمی تواند به همكلاسی اش ضربه عاطفی بزند. ضربه عاطفی را تنها نزدیكان آدم می توانند بزنند. آن هم در پوشش مهر و محبت و عاطفه!

چند وقت پیش رمانی در مورد زندگی "شاه جهان" پادشاه قدرقدرت هندوستان كه تاج محل را به عشق همسرش ساخته می خواندم. این پادشاه ثروتمند عاشق همسرش بود و به او وفادار بود. مادر همه ی فرزندانش همین زن بودند. با این حال بین فرزندانش حسد و.... زیاد بود. دست آخر پسر سوم كه "كله خری" شبیه همین شورشیان "داعش" در عراق یا طالبان افغانستان بود دو برادر بزرگتر را كشت و پدر را هم به حصر خانگی كشاند و خود بر تخت سلطنت نشست. گویا وقتی او و برادرش  كودك بودند دشمنان پدر آن دو را به گروگان گرفته بودند. اسم برادر بزرگتر "دارا" بود. وقتی پدر برای آزادی آن دو آمده بود در آن لحظه وصال فقط نام دارا را صدا كرده بود (دست كم بنا به نویسنده ی رمان, این برداشت برادر كوچك تر بود كه برایش عقده شده بود.) عقده ای كه او را به سوی كینه جویی كشاند و از او یك متعصب ساخت كه اختلاف فرقه ای بین مذاهب هند را تشدید كرد و درنتیجه هندوستان را تضعیف كرد. منظورم این هست كه  اگر تحلیل نویسنده رمان را بپذیریم یك همچین مسئله كوچك عاطفی بین برادرها چنین عواقبی داشت. اگر  برادر بزرگ به دست برادر كوچك گردن زده نمی شد و برتخت می نشست و چنان كه خلق و خویش بود با رواداری مذهبی و فرقه ای  حكومت می كرد چه بسا هندوستان پیشرفت می كرد و تاریخ منطقه چیز دیگری می شد!  چیزی بهتر و قابل افتخارتر!

این قبیل احساسات مختص خانواده های سلطنتی نیست. در خانواد ه های معمولی هم  این گونه تصورات كه والدین  به كودكی كمتر توجه می كنند یا مادربزرگ و پدربزرگ نوه ای را عزیز تر می دارد هستند و بعضا مثل خوره می افتند به جان كسی كه حس می كند به لحاظ عاطفی به او  توجه نمی شود.
اتفاقا بین پسرها این مسایل و كمبودهای عاطفی ریشه دار تر و عمیق تر هستند. جامعه از یك مرد انتظار دارد سر این چیزها غرولند نكند و به اصطلاح ضعف نشان ندهد. او هم خشم را فرو می خورد و در دل می زند. گاهی هم  خشم فروخورده زخم زبان باز می كند و فاجعه می آفریند. همان طوری كه در داستان پسرهای شاه جهان زخم زبان باز كرد و فاجعه به بار آورد.
وقتی دختری --در هر سن و سال-- حس میكند والدینش به او كم محلی می كنند ایرادی نمی بیند كه همانجا به آغوش پدر یا مادر بخزد و توجهشان را به زور--حتی به تكدی گری عاطفه-- به خود جلب كند. در فرهنگ ما به او ایرادی نمی گیرند اما از یك مرد به هیچ وجه نمی پذیرند. درنتیجه در بین مردها این مسایل اتفاقا بیشتر هست.

همیشه این تصور و این حس لزوما ذهنی نیست.  خیلی اوقات هم شواهد عینی بیرونی دارد.  ناصحان در گوش فرزند می خوانند امكان ندارد والدین خطایی كنند و فرقی بگذارند حتما هرچه هست در ذهن معیوب توست نه در جهان خارج. فرزندی كه حس میكند به او كم توجهی شده از یك طرف تحت فشار عاطفی هست و از طرف دیگر به خاطر القائات ناصحان احساس عذاب وجدان می كند یا ذهن خود را معیوب می یابد!

بعید نیست كه شاه جهان واقعا وقتی برای آزادی دو پسرش شتافته تنها یكی را در آن لحظه سخت و دشوار به خاطر آورده و نامش را صدا زده. اگر هم این اتفاق نیافتاده و این قصه بافته ی  ذهن نویسنده هست حتما سری اتفاقات مشابهی در كودكی این دو فرزند اتفاق افتاده كه پسر كوچك چنان كینه ای از نزدیك ترین كسانش به دل گرفته كه به جای آن كه در دامان خانواده اش آرام گیرد رفته به دامان یك فرقه مذهبی "داعش"-گونه. اگر دارا هم دستگیر نمی شد بازهم شاه جهان برای آزادی فرزند دیگرش می جنگید. اما در آن هیری-ویری نامی كه به ذهنش آمده نام پسر بزرگ بوده. آدمه دیگه. ذهنش بازی ها می كنه. پسر كوچك تر باید این واقعیت را قبول می كرد كه پدرش هم یك انسان هست و خطاپذیر. نباید كینه به دل می گرفت. باید گذشت می كرد و  ازمزایای شاهزاده بودن ---آن هم فرزند  شاهی و پدری چون شاه جهان بودن-- لذت می برد. با كینه  زندگی را هم بر خودش زهر كرد و هم برای برادران و پدرش. 

از دنیای شاه جهان برگردیم به دنیای امروز. به عصر اینترنت!چیزی كه من دیده ام  این است كه یك عده از همین فضای مجازی هم بهره می گیرند كه این چیزها را به رخ كسانی بكشند كه حس می كنند به اندازه كافی به آنها توجه عاطفی نشده.   مرتب عكس هایشان را  كه در آن  مادر و فرزند همدیگر را بغل كرده اند و می بوسند shareمی كنند. مرتب به شكل تصنعی قربون صدقه ی همدیگر می روند و آن خواهر یا برادر كه حس می كند به او كمتر توجه شده را در جمع و دایره قربون صدقه وارد نمی كنند ..
با لحنی مخصوص كه حتما اثرش را روی خواهر یا برادر آزرده خاطر بگذارد می گویند فرزند "اصلی" مادرشان یا پدرشان هستند و فرزند خودشان هم نوه "اصلی" هست. وقتی هم می بینند كه یك مقدار زیاده روی كرده اند مزورانه لبخند و عشوه ای می آیند كه یعنی دارم شوخی می كنم! اما "شوخی" ای در میان نیست. تیری است كه كاملا عامدانه به سمت قلب شكسته ای رها می شود. كاملا هدفمند!
....
این یكی از راه های شكنجه روحی بود كه به مدد فضای مجازی موثرتر از همیشه از چهار گوشه دنیا اعمال می تواند بشود. نوع دوم سركوفتن هست. گاهی در خانواده ی گسترده -به یك دلیل واهی و یا كاملا بی اساس-- به افراد انگ می زنند. به یكی می گویند درسش ضعیف  است در صورتی كه چه بسا از آنهایی كه در زمینه درسی به عرش اعلا می برند شاگرد بهتری باشد. به دیگری می گویند "این دختره ظرافت نداره! شبیه پسرهاست! هیچ مردی او را نخواهد پسندید." به پسری می گویند:" این كه  پَه پَه هست. از حقش نمی تونه دفاع كنه. كلاهش پس معركه هست. كی به این پسر بی دست و پا دختر می ده!" و.....  هیچ كدام ازاین انگ ها هم اساسی ندارند. اما آن قدر تكرار می شوند كه حقیقت مسلم پنداشته می شوند.  یكی از دلایلی كه من از كنكور خوشم می آید همین هست كه   مزخرف و بی اساس بودن این انگ ها را هویدا می كند. اغلب آن كسی كه در خانواده به  شاگرد تنبلی معروف بوده رتبه بهتری از  به اصطلاح نابغه فامیل می آورد!  این انگ ها اثر مخرب خود رامی گذارند و اعتماد به نفس ها را زایل می كنند. قبلا می شد با مهاجرت به شهر یا كشوری دیگر از این انگ ها فرار كرد. الان فضای مجازی این امكان را هم گرفته!

به نظر من این كارها خیلی بدتر از پز دادن سر مارك كفش و ژاكت هست! خیلی بدتر می تواند ضربه بزند. مگر این كه به ریش و گیس همگی بخندیم!



D:D:D:D:D:D:D:D:D;));));));));));));));));))@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-



پی نوشت:
البته پز دادن فقط در مورد مارك كفش و لباس و ماشین نیست. ما یك جور دیگه در فرهنگمان شیوه ی پز دادن داریم كه من به آن شیوه پز دادن "یئیریز بُش چوخ خوش گئشدی"
می گویم. این نوع پز دادن هم در فیس بوك بسیار موثر انجام می گیرد. می بینی طرف حوصله اش حسابی سر رفته افسرده هست دارد از غصه دق می كند یك عكس خندان و رقصانی در فیس-بوك می گذارد كه همه خیال كنند از این فرد شادتر و خرم تر در دنیا یافت نمی شود

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل
آردینی اوخو

لزوم جلب اعتماد

+0 به یه ن

عطیه گفت:
مشكل اصلی دریاچه ارومیه كشاورزی اطراف هست. متاسفانه نمی‌شود با كشاورزان هم از در صلح و سازش وارد شد كه نباید كشاورزی كنید و ... میانگذر هم باعث تشدید مشكلات شده است.
امیدوارم كه برنامه‌های نجات این دریاچه به سرعت اجرا بشود.
مینجیق گفت:
اگر مدیریت درست باشد و جامعه شناسی درستی صورت بگیرد تغییر الگوی كشاورزی هم عملی و شدنی است. درسته كه الگوهای كشاورزی مردم محل باید عوض بشه كه به نفع فوری آنها نیست. اما از طرف دیگه خود پروژه اشتغال ایجاد می كنه.
با این وضعیت اشتغال در جامعه خانواده ها سعی می كنند هر نهاد و شركتی كه اشتغال ایجاد می كنه "توی دست نگه دارند." من اگر یك روستایی بودم و چند پسر جویای كار داشتم قطعا می خواستم شركتی را كه بتواند دست یكی دو تا از پسرهامو به كاری بند كند راضی نگه دارم!
به علاوه اگر دریاچه نجات پیدا بكنه قیمت زمین های اطرافش سر به فلك می كشه.
زمین های هروی (ییلاق نزدیك تبریز) سر به فلك كشیده. زمینی با منظره دریاچه كه دیگه خدا می دونه چه قیمتی پیدا خواهد كرد.

همه اینها یعنی سود. اگر اعتماد مردم جلب بشه حساب سود دراز مدت شان را می كنند. اتفاقا مردم خیلی هم خوب می فهمند و حساب و كتاب می كنند. منتهی مسئولین باید ابتدا اعتمادشان را جلب بكنند. به اصطلاح اول باید برادری شان را ثابت كند. اگر با صداقت عمل كنند و مردم هم ببینند واقعا داره اقدامات مثبتی انجام می شه (ولو در كوتاه مدت به زیانشان باشه) همكاری می كنند. مهم اعتماد سازی هست.

یكی از این تجارب جامعه شناسی كه یكی از فعالین محیط زیست در گوشه ای از ایران (از نواحی مركزی ایران) به دست آورده بود می خواهم اشاره ای كنم.
این فعال محیط زیست كه كارشناس نجات دریاچه هم بود می گفت ابتدا با نمایندگان مجلس و مسئولان محلی جلسه می ذاشتیم و آنها هم به ظاهر خیلی استقبال می كردند و جوش و خروش نشان می دادند و وعده می دادند. بعد از مدتی دیدم اینها بیشتر دنبال مطرح كردن خودشان هستند تا نجات دریاچه. دنبال آن هستند كه خود را قهرمان عرصه نشان دهند. البته قهرمان نشان دادن خودشان خیلی بد نبود. اما وقتی كه احتیاج به این می شد كه با رقیبانشان همكاری ای صورت گیرد و درنتیجه رقیب هم قهرمان دیده شود اینها تحمل نمی كردند. شلوغش می كردند كارشكنی می كردند و.... تا یك وقت رقیب قهرمان دیده نشود و اینها یكه تاز میدان قهرمانی به نظر آیند!
این طوری كه كار پیش نمی ره.
این كارشناس و فعال محیط زیست می گفت داشتیم ناامید می شدیم كه دریافتیم راه را اشتباه می رفتیم.
فهمیدیم باید برویم سراغ مردم محل. سراغ كشاورزان. سراغ ریش سفیدان روستاها. سراغ افرادی مثل معلم و دكتر و.... كه در محل مورد اعتماد و احترام مردم هستند. می گفت به سراغ آنها كه رفتیم همكاری و همدلی عجیبی دیدیم.
با كمال تعجب بعد از تشریح مسئله كشاورزان حاضر می شدند كه شیوه های كشاورزی خود را تغییر دهند (ولو به قیمت زحمت بیشتر و درآمد كمتر باشد) تا دریاچه خشك نشود.
البته می بایست با زبان خود آنها سخن می گفتیم. اعتمادشان را جلب می كردیم.
طبعا كاندیدایی كه به دنبال رای مردم هست خیلی تمایل ندارد كه برود به مردم بگوید به روش های كم درآمدتر و پرزحمت تر رو آورید.
ترجیح می دهد برود بگوید: " ای جماعت! من قهرمان شما هستم كه دریاچه را نجات خواهم داد و رقیب من ضدقهرمانی هست كه نمی ذارد!" با این سرو صداها و شلوغكاری ها نمی شود كار كرد. اما دلسوزان محلی كه مورد اعتماد مردم هستند میروند مردم را متقاعد می كنند

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فضل یا فضولی

+0 به یه ن

مطالب زیر را در بهمن   86 نوشته بودم. به نقل از وبلاگ گروهی هموردا:

حدود دو سال پیش ما (محققان پژوهشكده) را جمع كردند تا درباره اخلاقیات استفاده از اینترنت در محل كار نصیحتمان كنند. جلسه ی
خوب و صمیمی ای بود. استاد پیشكسوت بدون این كه خیلی در كار خصوصی افراد سرك بكشد با لحن طنز اما كاملا حرفه ای توضیح داد كه امكانات اینترنت برای استفاده كاری است واز آن نباید برای كارهای شخصی استفاده كرد. بعد هم اضافه كرد البته اگر شما از این اینترنت برای خرید بلیط
و یا رزرو هتل ویا مواردی از این دست استفا ده كنید اشكالی ندارد چرا كه به این ترتیب در زمان خود صرفه جویی می كنید اما سرك كشیدن به سایت های غیراخلاقی و یا تجارت از طریق اینترنت مركز به هیچ وجه قابل توجیه نیست.به نظر من
همه این حرف ها به جا هستند. به خصوص از زبان شخصی در آن سن و آن موقعیت كاملا قابل قبولند.
so far so good!

اما در این هنگام یكی از همكاران جوان تر(حدود چهل ساله) كه از قضا خیلی هم دم از مدرن بودن و دموكراسی و چیزهای از این دست می زند و نظرات خودرا
در زرق ورق هایی شیك و جوان پسند می پیچد سررشته كلام را در دست گرفت و به بیان خاطرات خود از دوره پست-داكی اش در آلمان پرداخت. او تعریف می كرد كه یكی به عنوان تعریف از یك دانشجو در توصیه نامه او
(recommendation letter)
نوشته كه مانیتور كامپیوتر این دانشجو همواره رو به در و قابل مشاهده است! نمی دانم نظر شما درباره این "به اصطلاح تعریف" چیست. اما من اگر چنین توصیه نامه ای را بخوانم اولین چیزی كه به ذهنم می رسد این خواهد بود كه این دانشجوی بدبخت حسن دیگری ندارد كه چنین موضوعی از نظر استاد راهنمایش جزو محاسنش قلمداد می شود. در توصیه نامه درست و حسابی كه راجع به این چیزها نمی نویسند! (مهم نیست كه طرف آلمانی و خارجی بوده!به نظر منجوق طرف بلد نبوده توصیه نامه بنویسد.)
توصیه نامه فرمت استانداردی دارد: ابتدا ازقابلیت های علمی و سرعت پیشرفت دانشجو می نویسند و آنگاه به طور گذرا به قابلیت های او در همكاری به عنوان عضوی از گروه اشاره می كنند.


به هر حال باب شدن فرهنگ "مانیتور خود را به سمت در بگذار" می تواند خطرناك باشد. مهم نیست حضرات آلمانی چه می كنند و یا این نوع فضولی در چه زر ورق شیكی عرضه می شود. البته خوشبختانه این همكار ما به هیچ وجه اصرار نداشت كه این كار باید اجباری شود. اما تاریخ نشان می دهد كه بساط تفتیش عقاید و توتالیترینیزم از همین تئوری پردازی های معصومانه و خوشدلانه بر می خیزد. خوب! از جمله استفاده های شخصی اما مهم كه ما از این اینترنت می كنیم كسب اطلاعات بهداشتی است كه بعضا به شدت خصوصی هستند.

با چیده شدن بساط فضولی سلامت روانی و اخلاقی از محل كار رخت بر می بندد. برای این كه محیط حرفه ای تر و جدی تر شود باید سمینار ها را جدی تر گرفت.باید ارتباط خود را با پژوهشگران مطرح دنیا بیشتر كردو .... والا با ترویج فرهنگ فضولی هیچ گروهی به فضل علمی نمی رسد.

دومین چیزی هم كه از خواندن آن توصیه نامه به ذهن من می رسد این است كه نویسنده توصیه نامه آدمی بیكارو فضول بوده والا به این موضوع این همه توجه نمی كرد. هر عمل و كار استادان خارجی كه لزوما قابل تقلید نیست! اگر من از پسكین همواره به نیكی یاد می كنم به خاطر خارجی بودن و یا حتی شهرتش نیست. یكی از دلایل احترام من به او و یاد كردنم از وی به خاطر این است كه در طول سه سالی كه به طور مرتب او را می دیدم
وبا وجود صمیمیت وتوجه ویژه پدرانه ای كه او به من داشت حتی یك بار عملی ناشی از فضولی از او سر نزد



البته جهت گیری مانیتور مهم است و باید درباره آن صحبت كرد وتوضیح داد اما نه به دلیلی كه در آن توصیه نامه آمده بود. بلكه به آن دلیل كه موقعیت نامناسب مانیتور باعث درد گردن و كمر می شود.
و اگر نور پردازی مناسب نباشد باعث خستگی چشم

توضیح آخری برای این بود كه دانشجویانم یك وقت به من نگویند"رطب خورده نهی رطب می كند!"

 

یك نكته كوچك اما مهم هست كه من و ظیفه می دانم به نسل بعد از خودمان گوشزد كنم. دوستان عزیز! هر چند در كشور ما فرهنگ سرك كشیدن و فضولی هنوز باب است. هرچند هنوز محدودیت های زیادی در برابر آزادی های كوچك اما مهم اجتماعی شما ها هنوز وجود دارد اما وضعیت با ده-پانزده سال پیش قابل مقایسه نیست. در سال های اخیر فرزندان نسل
چهل ساله ها وارد دانشگاه می شوند. پدر و مادرها با دیدن آزادی های نسبی جوانان به وجد می آیند و بعد از این كه جوانی آنها آنقدر محدود بوده تاسف می خورند. می گویند دنیا عوض شده و حسرت می خورند. وقتی به آنها می گویم ""دنیا" خود به خود عوض نشده! ما(منظورم نسل ماست كه اكنون سی تا سی و پنج ساله اند)" "عوضش" كردیم" می خندند. گمان می كنند دارم شوخی می كنم!به هر حال مهمانی های خانوادگی جای سخنرانی درباره تلاش های ما برای بهتر شدن جو دانشگاه ها نیست. اما این تلاش ها باید در جایی ثبت شود. باید نسل جوانتر در این باره بدانند تا آگاه باشند و از این آزادی ها كه به خون دل به دست آمده پاسداری كنند. اگر این تصور را داشته باشند كه این آزادی ها خود به خود به دست آمده امكان دارد دوباره توتالیترینیزم را در یك زرورق زیبا ویا فضولی را در قالب تكنولوژی های مدرن بپذیرند. جای تاسف است كه درآن جلسه ای كه شرح آن را در نوشته قبلی ام دادم هیچ كس در برابر "دانشجوی خوب كسی است كه مانیتورش رو به در باشد" اعتراض نكرد. پیر تر ها كه چندین بار با مسرت گفتند "چه جالب!!" (من هم آن موقع آنقدر اعتماد به نفس نداشتم كه بگویم اینگونه "توصیه نامه" مایه آبروریزی است!) عدم اعتراض از سوی جوانان می تواند زنگ خطری باشد كه نشان می دهد آنچه كه مابا خون دل به دست آوردیم به سادگی می تواند پایمال شود. ای كاش صاحبنظران اجتماعی در این باره بنویسند و نسل جوانتر چنین مطالبی را مطالعه كنند.
والا این نوگل نوخاسته در زیر لگدها له می شود و از بین می رود



توضیح: خوشبختانه در پژوهشكاه ما -تا جایی كه من می دانم- كسی زاغ سیاه مانیتور دیگری را چوب نمی زند! اما باید به هوش بود! خطر از سر نگذشته... نمود این خطر هم در این است كه عده ای در این پژوهشگاه(به خصوص آن عده كه خود را -درست مثل "فروغ بابا" در سریال "باغ مظفر"- از اشراف و خیلی مهم می دانند) وقتی در اتاق كسی را می زنند قبل از آن كه جوابی بشنوند دستگیره در را فشار می دهند ومثل قاشق نشسته می پرند وسط اتاق! ... متاسفانه باید بگویم فضولی در لباس فضل فروشی درهر گوشه ای در كمین است و مترصد شكار همه آزادی هایمان... مبارزه با این دشمن سگ جان (منظورم مبارزه با شخص نیست بلكه منظورم مبارزه با طرز فكر است)هنوز باید ادامه داشته باشد...

حال كه آن جلسه را در ذهن خود مرور می كنم می بینم یكی دیگر از همكاران كه از قضا در آلمان بزرگ شده و بسیار بهتراز دیگر همكارمان فرهنگ آلمانی را می شناسد به صورت متین ومتقن به ترویج طرز فكر فضولی اعتراض كرد.

اما متاسفانه از دانشجویان صدای اعتراضی بر نخاست. شاید هم سكوت دانشجویان علامت رضا نبود بلكه علامت ترس بود.امیدوارم دانشجو ها با نسل ما از این گونه ترس ها نداشته باشند. (حساب بردن مساله دیگری است....)

 

یكی از بچه های پژوهشگاه" گفت:

فقط یك نكته در مورد ابراز تاسف و دریغ نسل قبل و بعد بگم، این نتیجه گفتگوی شخصی منه با افرادی از نسلهای مختلف:

60 به بالا: ما كه هیچی حالیمون نشد اون زمان كجا اینقدر رادیو و تلوزیون بود، اصلا كی درس میخوند!!
برا همینه كه به ما میگن نسل سوخته!!!

40-50 سال: ای بابا زمان جوانی ما كه با انقلاب و جنگ گذشت ، دانشگاهها هم كه تعطیل بود كه بریم یه دكتر یا مهندسی بشیم!!!!!!! (حالا طرف دیپلم هم نداره ها) ، رفتیم جنگ برای مملكت ، ما فدا شدیم تا آیندگان راحت باشن ، راسته كه میگن انقلاب بچه های خودشو میكشه!!! برا همینه كه به ما میگن نسل سوخته!!!

20- 40 : زمان ما كه اینقدر گرونی و بیكاری كه نگو، قبل ها میشد با 3-4 سال كار كردن یه خونه خرید ، تازه دانشگاه رفتن هم اینقدر كه سخت نبوده!!! اگه هم قبول نمی شدیم با دلار 7 تومنی میرفتیم خارج درس میخوندیم!!!! حال جون هم كه هیچ – روغن حیونی كه نخوردیم !!! آزادی هم كه نداریم !!! با یه دختر ببیننت......، برا همینه كه به ما میگن نسل سوخته!!!

زیر 20 سال: چه مملكت بی خودی داریم اصلا نمی شه توش نفس كشید، اگه میشد یه جوری میرفتیم انور آب!!! حتما یه چیزی میشدم، اما حیف كه با این اوضا ویزا نمی دن. برا همینه كه به ما میگن نسل سوخته!!!

 

مینجیق گفت:

آنچه كه شما می گویید گفتمان غالب نسل هاست در سطح اجتماع. شما روی یك وجه اشتراك كه همان ابراز تاسف است انگشت گذاشتید. اما به نظر من وجه اشتراك جالب تر بین گفتمان نسل ها كه شما از آن یاد كردید طرز فكر جبری همه نسل ها بود. حتی نسل زیر بیست سال كه از خیلی نظر ها خود را از قید و بند های نسل های پیشین رها ساخته (و یا می خواهد بسازد)هنوز به طور غالب به طرز فكر قدیمی دسته وپا بسته بودن چسبیده. خود را بیشتر موجودی "مجبور" و قربانی می بیند تا فردی صاحب اراده و قادر به تصرف در سرنوشت خویش. در سه سالی كه در آمریكا بودم دیدم این طرز فكر در بین آمریكایی ها جایی ندارد. اگر مشكل ویزا نبود و اینان به آمریكا مهاجرت می كردند پس از اندك زمانی سرخورده می شدند. نه به خاطر آن كه آمریكا جای بدی است. بلكه به این خاطر كه طرز فكری این گونه به درد جامعه فعال و پویایی چون آمریكا نمی خورد. از نظر امریكایی

self-pity
گناهی نابخشودنی است.

 

به هر حال من به گفتمان غالب اجتماع كاری ندارم. روی صحبتم با اقلیتی است كه خود را موجودی صاحب اراده وقادر به تغییرو تصرف در محیط پیرامون خویش می دانند.

ادعا می كنم بخش "غیر منفعل" نسل ما در طی دهه هفتاد تحولاتی عظیم فرهنگی-فكری-اجتماعی در سطح دانشگاه ها پدید آورده اند. تحولاتی در جهت مثبت. بازهم ادعا می كنم این دستاورد شكننده است ونیاز به پاسداری دارد و این پاسداری ممكن نیست مگر با شناخت آن چه كه به دست آمده و خطراتی كه هنوز آن را تهدید می كند


"یكی از بچه های عزیز پژوهشگاه !

شما "همان گونه كه نرم اجتماع است (اما نه آن گونه كه نرم همورداست)از ادبیات كاملا مردانه ای استفاده كرده اید. بر شما خرده ای نمی گیرم چرا كه به علت محدودیت هایی كه به آن اشاره كردید بیشتر افرادی كه با آنها صحبت كرده اید از جنس ذكور بوده اند. اما می خواهم خاطر نشان كنم قسمت عمده تحولاتی كه به آنها اشاره كردم از طریق خانم ها انجام گرفته. آری نقش خانم ها در این میان بیشتر فعالانه و ارادی بوده. در همان سال ها بود كه در صد دختران در دانشگاه ها از عددی ناچیز به بالای پنجاه در صد رسید.



وقتی این تحولات را مرور می كنم به توانمندی نسل خودمان ایمان می آورم. آری! ما در دهه بیست سالگی این همه تحول ایجاد كردیم. دهه طلایی سی سالگی هنوز در پیش است. اكنون هم با تجربه تر شده ایم هم معلومات و سوادمان بالا رفته هم امكانات مالی بیشتری داریم هم امكاناتی از قبیل اینترنت و ارتباط با دنیای خارج داریم. توانمندی جسمی مان هم ماشاءالله به همان اندازه ده سال پیش است. در مجموع من باور دارم در طول مدتی نزدیك به پنج سال ما آرام آرام مشكلات از آن دست را كه من در هموردا مطرح می كنم -به یاری خدا- حل خواهیم كرد

 

چپ‌كوك گفت...

منجوق جان خوشحالم كه باب این بحث رو باز كردی. نوشته یكی از بچه‌ها در مورد دیدگاه نسل‌ها جالبه . به نظر من ایران طی صد سال گذشته تغییرات زیادی كرده اما هیچ‌كس تلاش نكرده این تغییرات و كلاسه كنه یا حتی راجع بهش حرف بزنه. تا ما ندونیم چه مسیری رو اومدیم و چی كم داریم نه از داشته‌هامون خوشحال می‌شیم نه می‌دونیم كجا باید بریم. واسه همین بخشی از پست‌های من در مورد نگرش متفاوت نسل ما با نسل قبله. خوشحال می‌شم نظرت رو در مورد پست آخرم بدونم.

امیر گفت...

فكر می كنم وارد شدن به محیط كار كسی بلافاصله پس از در زدن خیلی هم كار بدی نباشد. در یك محیط خوب درها باید باز باشند و هر كس هر زمانی كه خواست بتواند سوال بپرسد. درهای همیشه بسته امضای دانشكده ی فیزیك شریف بود و همه ی ما آثار بدش را به یاد داریم

 

Monjoog گفت...

امیر عزیز

ترس من هم دقیقا از همین است! می ترسم از یك الگوی رفتاری غلط (در این مورد عدم دسترسی به استاد راهنما)چنان دل آزرده شویم كه رفتار غلط دیگر (مثل قاشق نشسته وسط اتاق پریدن) را بر گیریم.بدون اجازه وارد اتاق كسی شدن شرم آور است! چه بسا طرف دارد لباسش را عوض می كند یا لباسش را سبك تر كرده تا قدری نرمش كند(چیزی كه برای سلامت به شدت ضروری است).

به هر حال تا جایی كه من دیده ام عادت ناپسند مثل قاشق نشسته وسط اتاق پریدن مال همان ستاره های دور از دسترس ونوچه هایشان است نه دانشجوهایی كه سئوال علمی دارند


در ضمن در را هر كس بنا به اراده خویش می تواند باز یا بسته بگذارد. قانونی برای آن وجود ندارد. اگر فردی به سر و صدای محیط حساس باشد در اتاقش را می بندد.اگر بخواهد در هنگام كار موسیقی گوش كنددر را می بندد تا مزاحم دیگران نباشد. اگر با كسی دارد صحبت می كند بهتر است در را ببندد تا مزاحم دیگران نباشد.

حكم "درها باید باز باشند" هم از آن احكام خطر ناك است كه از قضا همان همكار از آلمان برگشته مان به نیت خوب همه جا صادر می كند اما من از آخر و عاقبت این حكم می ترسم كه به توتالیترینیزم بینجامد

قاسم گفت:

من حاضرم در یك اتاقك شیشه‌ای وسط یك چارراه كار كنم اما آزاد باشم آن چنان كه دوست دارم از هر ایسمی و هر شخصی انتقاد كنم و آنان را روی سندان نقد بگزارم.

كسی این پیش شرط من را قبول می‌كند؟

مینجیق گفت:

قاسم جان

شما هر كجا كه دلت می خواهد كار بكن. از هر ایسم و شخصی هم كه خواستی انتقاد بكن.


چرا ما باید برای حقوق مسلممان پیش شرط بگذاریم؟! حق انتقاد (البته با رعایت آداب مخصوص آن) یكی از حقوق ماست. حق داشتن
حریم خصوصی وخلوتی برای تفكر یكی دیگر از این حقوق است. استفاده از آفتاب ونظر به محیط در یك محیط شفاف حق دیگرمان. بسته به حال وهوا می توانم از هر كدام كه بخواهیم استفاده كنیم.

رسم و رسومات اجتماع
این حقوق را هم تحدید وهم تهدید می كند. خوب! زور ما به اجتماع بزرگ نمی رسد. اما اجتماع كوچك محیط پژوهشگاه تابع رفتارهای ماست باید به هوش باشیم تا افكار توتالیترین در لباس های شیك و تكنولوژی های نوین این محیط را نیز مثل بقیه جاها تسخیر نكنند



خیلی خطرناك است كه ما به علت حساسیت موضعی نسبت به یك حق حقوق دیگرمان را فراموش كنیم. حق را كه به عنوان پیش شرط دادی پس گرفتنش كار حضرت فیل است. نسل قبل از ما
چون به زعم خود افكار وآرمان های بزرگ داشت
از خیلی از آزادی های اجتماعی وحقوق اولیه خود گذشت. گمان كرد این حقوق ارزش پافشاری ندارند. برای همین است كه ما الان این همه محدودیم. اگر ما نیز برای این كه "قال بخوابد"از حقوقمان می گذشتیم اكنون دانشجویان همین آزادی ها را كه اكنون دارند نمی داشتند.

بیجا نیست كه می گویم این آزادی ها را ما كسب كرده ایم.

 

باز هم درباره فضل و فضولی...

سال گذشته مادرم می خواست برای رفتن به مسافرت چند روزی مرخصی بگیرد. مرخصی های كارمندان شهرستان ها باید به تایید اداره مركزی در تهران برسند! در گذشته ها این روال به طور طبیعی وبدون فضولی های نامتعارف صورت می گرفت امادفعه گذشته اوضاع جور دیگری بود. از مادرم خواسته بودند كه توضیح دهد مقصد سفرش كجاست. آیاسفر به قصد زیارت است یا به قصد دیدار از بستگان است. (گویی علت دیگری نمی تواند وجود داشته باشد!) مادرم از این سین جیم دلخور شد و صراحتادر جواب نوشت "سفر صرفا به قصد تفریح و استراحت".
( آنها كه می گویند منجوق زیادی قاطع و صریح است باید مادرش را ببینند!!)

هر كسی در اداره مامانم اینا تعبیری برای سین جیم كردن های جدید داشت. یكی مسئله را سیاسی می دید و یاد آور می شد مدیران دوره آقای خاتمی از این فضولی ها نمی كردند.دیگری مسئله را طبقاتی می دید و می گفت مدیر جدید از اهالی پایین شهر است و "پایین شهری ها"عادت دارند وقتی به هم می رسند سئوال كنند "كجا داری می ری؟!" اما من هیچكدام از این دسته بندی ها را قبول ندارم. فرهنگ فضولی در تار وپود این ملت ریشه دوانیده و در هر گوشه مترصد حمله است. جناح راستی و جناح چپی و تحصیلكردگی و غیر تحصیلكردگی و شمال شهری و جنوب شهری نمی شناسد.

وقتی رئیس اداره ای انتظار دارد كارمندش جزئیات روزها و سا عت های مرخصی اش را برای او توضیح دهد جو اداره رابه تدریج به گند می كشد.فكر می كنید چند درصد از كارمندان واقعیت را آن چنان كه هست می گویند. اخلاق شرم آور فضولی اخلاق شرم آور تر دروغگویی را در پی می آورد. مثلا طرف با آرایشگاه قرار دارد و برای همین مرخصی ساعتی می خواهد اما كلی گریه و زاری می كند و می گوید عمه ام در حال مرگ است باید بروم او را ببینم.این گونه است كه اوضاع سیاه تر از آنچه كه واقعا هست می نماید و روحیه ها خراب و خراب تر می شود. حرمت دروغگویی كه شكست دیگر كمتر می توان حرف راست شنید. پس از رواج دروغگویی بی اعتمادی رواج می یابدو رئیس می افتد دنبال مچ گیری از كارمندان.مچگیری راه را به سوی رویه كثافت دیگری به نام خفیه نویس گماری باز می كند. همان جناب رئیسی كه ادعا می كند آن قدر مهم است كه زمین بر مدار او می چرخد و ریاست و مسئولیت هر پروژه ای كه از حدی مهم تر است باید با او باشد چرا كه تنها "او" در این مملكت حالیش می شود علی رغم ده تاكارو مسئولیت كوچك وبزرگی كه هیچكدام را درست انجام نمی دهد فكر وذكرش می شود مچگیری از كارمندان و راپرت گرفتن از خفیه نویس ها و ... جناب رئیس كارمندان را تشویق می كند كه جاسوسی همدیگر را بكنند. مرخصی گرفتن برای تفریح و یا رفتن به آرایشگاه در حقیقت گناه نیست! اما تجسس بنا به نص صریح قرآن گناهی است بزرگ.آری فضولی محیط را به گند و كثافت می كشد. باید فضولی را در نطفه خفه كنیم. مبادا گمان كنیم چون مدرك دكتری داریم و یا چند سالی خارج زندگی كرده ایم فضولی ما در واقع "فضل" است و نوعی تحلیل جامعه شناختی روانشناسانه منحصر به فرد مخصوص به خودمان! فضولی در هر لباسی گند و كثافت می آفریند وبس

 

 

 

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یادآوری اعتراض شدید من به تجسس در محل سكونت

+0 به یه ن

متن زیر را  سال ها قبل نوشته بودم. اكنون اعضای هیئت مدیره مجتمع مان كسان دیگر هستند و من از آنها راضی می باشم. دلیل یادآوری این متن اقدام شایسته و احترام برانگیز دانشگاه آزاد در ممنوع كردن تجسس سیستماتیك  هست:

 

آپارتمانی كه مادر آن ساكنیم در یك مجتمع در منتهی الیه شمال شرق تهران واقع است . روز جمعه گذشته جلسه هیات مدیران با ساكنان بود. آن چه كه در آن جلسه گذشت، نمودار همان است كه در مقیاس های كوچك و بزرگ در جامعه ما می گذرد. افرادی كه به گونه ای دیگر می اندیشند (و از قضا در مجتمع ما فراوانند) خود را به كنار می كشند، در جلسات حضور نمی یابند، از حق رای خود برای انتخاب هیات مدیره استفاده نمی كنند و در نتیجه آن می شود كه شده. ( اكثریت متاسفانه اغلب خاموش!)
نامه اعتراض آمیزی خطاب به هیات مدیره نوشتم كه بخش هایی از آن را در زیر می خوانید. گمان نمی كنم اعضای محترم هیات مدیره كه در این توهم به سر می برند كه برج میلاد از بركت حكمت و كرامت آنان سر برافراشته و ماهواره امید با علم و درایت ایشان در مدار قرار گرفته، به انتقادات یك منجوق وقعی نهند. باور كنید شوخی نمی كنم! از جمله لاف هایی كه اعضای هیات مدیره روز جمعه بر زبان آوردند این دومورد بود. ظاهرا قصد داشتند از این دو پروژه برای انتخابات بعدی هیات مدیره بهره برداری تبلیغاتی كنند.
بخش هایی از نامه را اینجا می آورم چرا كه مشكلاتی كه ذهنیت این گونه افراد به وجود می آورند، بلای جان همه ماست:
1) بر عكس آن چه كه در جلسه مطرح شد سطل های زباله كه برای بازیافت از طرف شهرداری ارسال شده اند، تنها برای دستمال كاغذی نیستند! همان گونه كه در برنامه های آموزشی صدا وسیما میهن مان بارها تاكید می شود و در كشورهای پیشرفته سال هاست جا افتاده، این سطل ها برای بازیافت تمامی زباله های خشك منازل هستند. خواهشمندم دستور فرمایید تمامی سطل های ارسالی از طرف شهرداری را در طبقات همكف و زیر زمین نصب نمایند تا ساكنانی كه بنا به وظیفه شهروندی خود به جداسازی زباله، كه لازمه زندگی شهری امروزین است، مبادرت می ورزند، بتوانند همگام با سایر همشهریان در این حركت ملی شركت كنند. جهت ترویج فرهنگ جداسازی زباله در مجتمع شخصا حاضرم همكاری نمایم.
2) مقررات و قوانین برای رفاه حال شهروندان وضع می شوند. در جلسه روز جمعه، چندین مورد شنیدم كه سلایق شخصی اعضای هیات مدیره به عنوان مقررات مجتمع اعلام می شد. به عنوان مثال، از طبخ كبا ب در بالكن ها نام برده شد. من شخصا در بالكن پخت و پز نمی كنم. اما هنگامی كه بوی كباب خانه همسایه می پیچد خدای خود را شكر می گویم كه همسایه ام هم امكانات مالی و هم دل خوش برای این كار دارد. من نیز از خوشی آنها احساس خوشی می كنم .
همچنین وقتی كاغذ های تبلیغاتی همسایگان كه هنر آموزی را ترویج می كنند می بینم (با این كه خود آنان را نمی شناسم و متاسفانه، هرگز وقت شركت در جلسات آنان را نخواهم داشت) شاد می شوم از این كه همسایگانی خوش ذوق دارم كه روح زندگی در این مجتمع می دمند. من این گونه همسایه ها را هزاران مرتبه به كسانی كه هنری جز تجسس در احوال همسایگان و زیر نظر گرفتن جوانان مجتمع و بدگویی و غیبت درباره آنها ندارند ترجیح می دهم.
اگر همسایه ای با ذوق و سلیقه و ابتكار خود مورد استفاده ای برای بالكن یافته كه آزاری هم به من نمی رساند چرا باید ناخشنود باشم؟! ظاهرا برخی از حاضرین در جلسه به طور كامل واقف بودند كه در بالكن دیگر همسایه ها چه می گذرد . به علم خود به جزئیات زندگی همسایگان می بالیدند ومورد تشویق اعضای محترم هیات مدیره نیز قرار می گرفتند. از شما فرهیختگان و مسلمانان متعهد سئوال می كنم آیا رواست شخصی با چنین دقتی بالكن خانه ای كه خانواده ای در آن ساكن است زیر نظر بگیرد؟!
با اعمال مقررات غیر ضروری زندگی را بر خود و همسایگان تلخ نكنیم و مجتمع را به محیطی دل مرده بدل نكنیم. این مجتمع مشكلات مهمتری دارد كه از هیات مدیره محترم و دلسوز انتظار می رود در راه حل آنها كوشش نماید.
3) قسمت بزرگی از جلسه صرف گزارش های مشروح و مبسوط درباره مسایل خصوصی برخی ساكنان شد. منظورم گزارش هایی است كه با عباراتی نظیر "از حضور خواهرانی كه اینجا حضور دارند عذر می خواهم..." شروع می شد. به عنوان یكی از همان حاضرین در جلسه عرض می كنم كه متاسفانه "عذر شما" به هیچ وجه پذیرفته نیست.
ما برای شنیدن آن مسایل برنامه های صبح روز تعطیل مان را به هم نزده بودیم!

4)ما شارژ می پردازیم تا هزینه روشنایی راه پله ها و دیگر مشاعات، آب و ... فراهم شود. من به هیچ وجه راضی نیستم این پول صرف نصب دوربین برای تحت نظر گرفتن ساكنان و جوانان مجتمع شود. "تجسس" امری است نكوهیده كه نص صریح قرآن آن را منع كرده است. متاسفانه آن چه كه روز جمعه گذشت ترویج و "امر به منكر تجسس" بود. اگر شما در راهرو ها دوربین بگذارید و همسایگان تشویق را كنید كه دیگر همسایگان را زیر نظر بگیرند و به شما راپورت دهند، برخی پا را قدمی فراتر خواهند نهاد و در داخل خانه دیگران دوربین و دستگاه شنود كار خواهند گذاشت !


5) جلسه روز جمعه با بیش ازیك ربع ساعت تاخیر شروع شد! از طرف دیگر هر موضوع ساده ای چندین بار تكرار می شد . ظاهرا اعضای محترم قبلا با هم هماهنگی نكرده بودند تا سخن هایشان تكراری نباشد. به علاوه قسمت عمده ای از جلسه صرف موضوعات نامربوط به جلسه مانند موعظه درباره مضرات سیگار شد. شخصی مثل من كه سیگاری نیست چرا باید فرصت كوتاه استراحت و تفریح در روز جمعه خود را روی صندلی های ناراحت صرف شنیدن موعظه درباره مضرات سیگار نماید؟! در مجموع اگر از تاخیر، تكرارها، موعظه ها، تعریف و تمجید ها ، لعن و نفرین ها ، گزارش های آبدار درباره مسایل شخصی و خصوصی ساكنان و ...كاسته می شد در مدت زمان بیست تا سی دقیقه مطالب اساسی جلسه قابل بیان بود. امیدوارم در جلسات آتی، كه برای حل معضلات مجتمع قطعا لازم خواهند بود، اعضای محترم هیات ارزش بیشتری به وقت همسایگان قایل شوند.
فعلا نامه را به آنها نداده ام. می خواهم ابتدا در مورد مقررات آپارتمان ها از دوستی وكیل راهنمایی بخواهم تا حرف بی حساب نزده باشم. شما هم اگر نظر و یا راهنمایی برای متقن تر شدن نامه دارید حتما به من بگویید. چند روز صبر خواهم كرد تا هیجان كاذب ناشی از لاف هایی كه می زدند و "الدرم بلدرمی" كه راه انداخته بودند فرو نشیند آن گاه شاید حرف حساب بشنوند! سخن به درازا كشید.
سخنم را با دعا به پایان می برم:
بارخدایا! به دست اندركاران و زحمت كشان واقعی پروژه های برج میلاد و ماهواره امید، صبر و شكیب، و به ما رای دهندگان و انتخاب كنندگان‌ِ اعضای هیات مدیره مجتمع های مسكونی ، قوت تمیز و تشخیص لاف های بیجا عطا بفرما!

Infringement

Infringementو یا transgression یا breach of authority
همگی اصطلاحاتی هستند كه در جایی مثل آمریكا طنین دارند و مردم (حداقل مردم تحصیلكرده) نسبت به آن حساسیت نشان می دهند. اگر شخصی كه مسئولیتی در زمینه ای دارد اندكی از حدود اختیارات متعارف این مسئولیت پا فراترنهد حساسیت مردم را بر می انگیزد. مردم احساس می كنند كه باید جلوی چنین شخصی بایستند. نمونه این عمل، همان اظهارات هیات مدیره ما بود كه در پست قبلی توضیح آن رفت. نمونه های آن در محل كار ما هم فراوان بودند. من و شاهین به شدت در برابر چنین رفتاری ایستادیم و این گونه كارها در دور وبر ما دو نفر، از چهار سال پیش كمتر شده اند.

در ایران بیشتر افراد -به خصوص مسن تر ها- چنین ایستادگی را نشانه "ناپختگی" می دادند. در واقع استراتژی افراد ی كه خود را پخته می دانند، درست برعكس این است: به ظاهر در مقابل چنین كسی كوتاه بیا، یه مقدار مجیزش را بگو، اول با "هندونه زیر بغل دادن" "خرش" كن، اون وقت "زیرزیركی" هر كاری دوست داشتی بكن.


بر اساس نتیجه ای كه دو رویكرد در دراز مدت دارند، شما خود قضاوت كنید كدام بهتر است!
 
 
----------------------------
چند هفته پیش از طرف شهرداری تعدادی سطل مخصوص بازیافت زباله ارسال شده بود. مدتی بعد دیدم تنها یكی دو تا از آنها باقی مانده كه برای ساكنین برجی بیست طبقه به هیچ وجه كافی نیست.

"جناب آقای دكتر" رئیس هیات مدیره روز جمعه اظهار فضل نمود كه این سطل های زباله بازیافت تنها برای دستمال كاغذی هستند وكلی توپ و تشر به كسانی آمد كه زباله های خشك منزل را جدا می كنند و در این سطل ها می گذارند. ظاهرا سطل هایی كه از دید ایشان اضافی تلقی می شده به دستور ایشان برداشته شده.


كسی ظاهرا در آن جمع جز من برنامه های آموزشی صدا و سیما را در باره بازیافت نمی دید تا اعتراضی به جناب آقای دكتر بكند. آیا واقع متصور است چنین اتفاقی در ایتالیا یا آلمان بیافتد و صدایی از كسی شنیده نشود؟!
 
جان مادرتان نگویید مردم آن قدر گرفتاری دارند كه وقت و فرصتی برای فكر كردن درباره "بازیافت زباله" ندارند. گرفتاری شان چیست؟! پاییدن بالكن همسایه؟!! چه طور موقع توپ و تشر آمدن به كسانی كه به جداسازی زباله پایبندند هیچ كدامشان "گرفتار" نبودند!
 
ناشناس گفت:
مشروح قوانین آپارتمان نشینی را می توانید از كتاب "قانون روابط موجر و مستأجر؛ قانون تملك آپارتمانها" تألیف جهانگیر منصور، بیابید. كتابی است جیبی و كوچك به قیمت 1200 تومان چاپ 1387 از سری مجموعه قوانین، با آخرین اصلاحات، انتشارات نشر دوران. قابل تهیه از اكثر كتابفروشی های انقلاب كه كتب حقوق را می فروشند.
هر چند حق با شماست، ولی راستش اگر خودم بودم اعتراضی نمی كردمو "تحمل" می كردم. چرا؟ چون هزینه فكری و روانی اعتراض بیشتر است. شاید دلیل قابل قبولی نباشد. اما چرا برای شما نوشتم با اینكه بطور كلی باطرز فكر شما همدلی ندارم؟
به این دلیل كه نیت شما را حتی در نظراتی كه قبولشان ندارم، خیر می دانم. شاید این كار به شما كمك كند. و همین كم كم فرهنگ حاكم را تغییر دهد و روزی هر چند دور در جنوب شهر جایی كه من در یك آچارتمان 47 متری با خانواده ام زندگی می كنم تأثیر آن بدون دخالت مستقیم من برسد. و شما آسوده تر باشید تا بتوانید راحت تر مطالعه كنید و رشد علم با همین حركت بیشتر شود و همگی راحت تر زندگی كنیم
 
چپ كوك گفت:
در مورد فرهنگ آپارتمان نشینی خیلی كم كار شده. مثلا الان در مورد بهینه كردن مصرف سوخت رسانه‌ها فعالیت می‌كنند.اما در مورد مشكلات آپارتمان نشینی صحبتی نیست. فكر می‌كنم باید انقدر گفت تا قضیه درست بشه. مشكل اینجاست كه گروهی كه مخالف خاله زنك بازی ها هستند اعتراض رو نوعی خاله زنك بازی می‌دونن. باید توجیه كرد كه دفاع از حقوق خاله زنك بازی نیست. یكی از كارهای خوبی كه می‌تونی بكنی تهیه یك نسخه از قانون آپارتمان نشینیه. به من یه زمانی خیلی كمك كرد. زیاد هم نیست و می‌تونید برای اعضای مجتمع كپی كنید تا هر كسی محدوده وظایف و اختیاراتش رو بدونه. اگر از طرف اعضای ساختمان هم مشكلی در ارتباط با قوانین داخلی پیش بیاد می‌تونید به دادگاههای ویژه این امور مراجعه كنید.
مینجیق  گفت:
 
ناشناس عزیز، دیشب بیشتر در این باره فكر كردم و دیدم نامه را به شكل فعلی بهتر است نفرستم. دنیای من و آن آقایان واقعا متفاوت است و حرف های من به احتمال قوی سوء تعبیر خواهد شد. ازمطالبی كه با وقاحت تمام و با شرح و تفصیل در آن جلسه عمومی عنوان شد چنان بر می آید كه ذهن آن آقایان آكنده از مسایلی است كه باعث می شود تاكید مرا بر به رسمیت شناختن حریم خصوصی اشخاص به بدترین شكل تعبیر كنند. ممكن است برایم دردسر بسازند.

برای همین نامه را ویرایش می كنم و آن گاه می فرستم. به احتمال قوی نامه جدید را هم متوجه نخواهند شد اما تنها مطالبی را می گنجانم كه كج فهمی آن مسئله ساز نباشد!
 
چپ كوك جان،
آن چه كه پیشنهاد كرده البته خوب است اما فقط برای كسانی مانند خوانندگان این وبلاگ!

در آن مجتمع این روش كار نمی كند. هم زمان با ارسال سطل های بازیافت شهرداری به طور مجانی كتاب كوچكی در این باره به طور مجانی فرستاده بود كه دم در هر واحد گذاشته بودند. كتاب ساده و عامه فهم و به دور از پیچیدگی ها بود. طرح و شكل ها و رنگ آمیزی، اندازه و فونت های آن چنان بود كه به راحتی هر كس می توانست آن را بخواند. اما مسلما اعضای هیات مدیره و آن جمعی كه به بازیافت كنندگان توپ و تشر می آمدند آن كتاب كوچك و ساده و مجانی را ورق هم نزده بودند. آن گاه تو از آنان انتظار داری كه كپی از یك متن پیچیده حقوقی را بخوانند؟! البته در میان آن "اكثریت خاموش" حتما افراد علاقه مند به مطالعه فراوانند اما چه سود كه خاموشند و منفعل
 
دیشب با دوست وكیلمان در این باره صحبت كردیم. ظاهرا بیشتر این مسایل به عرف وابسته است. به طور مثال قانونی است كه از واحد های مسكونی نباید به عنوان واحد تجاری استفاده كرد. البته قانون معقولی هم هست. وضعیت حقوقی و مالیاتی یك واحد تجاری با واحد مسكونی باید فرق داشته باشد. به علاوه خود من هم به هیچ وجه نمی خواهم همسایه كناری ام به عنوان مثال تبدیل به یك دفتر وكالت شود و در آن انواع و اقسام آدم های عجیب و غریب رفت و آمد كنند و دعوا و سر و صدا راه بیاندازند.

اما واحد تجارتی یعنی چه؟ فرض كنید خانواده ای در یك واحد زندگی می كنند و خانم خانه برای این كه ازوقتش استفاده كند و كمك خرجی هم برای خانواده باشد به طور سفارشی ژاكت می بافد. هفته ای یكی دو بار یكی از اقوام او یا همسایه ها در خانه او را می زنند و می آیند تا سفارشی دهند یا سفارش خود را تحویل بگیرند. در واقع من اگر فضول نباشم هرگز نخواهم فهمید كه اینان برای احوال پرسی و گپ زدن به خانه همسایه ام آمده اند یا برای سفارش ژاكت! آیا این مصداق تجاری كردن واحد است؟!


اعضای هیات مدیره آن روز به همین جور خانواده ها حمله می آوردند. تعداد زیادی هم خانم در جمع بودند كه مترصد فرصت بودند تا به اعتبار حمایت و هارت و پورت چند مرد، به زنان همسایه بتازند. حال اگر این افراد قانون فوق را بشنوند بدون آن كه معنی قانون را بفهمند، در حمله به زن بینوای ژاكت باف جری تر خواهند شد.
 
در ضمن همان طوری كه من قبلا گفتم از اصطلاح "خاله زنك" خوشم نمی آد! برخی مردها به شدت به غیبت، فضولی، سرك كشیدن به خانه دیگران، دو به هم زنی و... علاقه دارند . برخی تحصیلكرده هادر این میدان گوی سبقت از غیر تحصیلكرده ها می ربایند. هم در محل كار من و هم در آن هیات مدیره كذا "آقایان دكتری" هستند كه نه تنها به این اعمال زشت مبادرت می كنند بلكه دیگران را به این كار ترغیب می نما یند. در واقع وسیله بزرگی شان كه بر اساس سیاست " تفرقه بیانداز و حكومت كن" استوار شده همین چیزهاست. با این حال چون مزین به "محاسن پروفسوری" هستند كمتر كسی به آنان ایراد می گیرد. باید ما خودمان با این پیش داوری كه آن قبیل كارها مختص بانوان است مبارزه كنیم.



یادآوری: محاسن=ریش
 
چپ كوك جان،

من فكر می كنم علت آن كه عده ای دفاع از حقوق و آزادی های اولیه را كاری پست می شمارند همان طرز تفكر درویشی است كه دنیارا سرای سپنج می خواند و لذت های آن را پست می شماردو تلاش در راه آن را به دیده تحقیر می نگرد.
 
بالاخره تصمیم گرفتم نامه را كوتاه تر كنم و جزئیات و مصداق ها را حذف كنم تا جای مناقشه و سوء تعبیر و به قول چپ كوك اتهام "خاله زنك" كمتر شود. اول بر بازیافت زباله تاكید كردم. بقیه نامه در واقع جوابی است به هارت و پورت و الدرم بلدرم آنان.


اگر هر كسی بیاید و سلایق شخصی خود را به نام مقررات تحمیل كند، مردم مقررات درست و منطقی و حكیمانه را نیز با دورویی و كلك زیر پا خواهند گذاشت.
صائب تبریزی می گوید "اظهار عجز در پیش ستم پیشگان خطاست/ اشك كباب باعث طغیان آتش است."

ظاهرا هیات مدیره مجتمع ما دارد یك سری كار های اجرایی را با سرعت نسبتا خوب به سامان می كند. این از یك نظر مایه خوشحالی و از طرف دیگر مایه نگرانی است. بیشتر توتالیتر های دنیا در ابتدای قدرت گرفتن مقداری كار عام المنفعه و چشمگیر انجام داده اند تا محبوبیت كسب كنند بعد از فرصت استفاده كرده، یوغ ستمگری خود را بر گردن مردم گذاشته اند.

نامه را دوباره ویرایش كرده و آن را اندكی نرم تر كردم: 
 
اعضای محترم هیات مدیره
با سلام،
ابتدا می خواهم از شما به خاطر آن كه بی چشمداشت در راه بهبود وضع رفاهی ساكنان مجتمع می كوشید، تشكر كنم. این جانب در جلسه روز جمعه 25/11/87 حضور داشتم و مایلم نكات زیررا به عرضتان برسانم:
1) دیروز برگه ای به دستمان رسید كه در آن از راه اندازی شوت زباله خبر داده شده بود. از این اقدام سریع شما سپاسگزارم. در این برگه نوشته شده بود كه كاغذ، چوب و ... را جدا نموده، و روزهای چهارشنبه پشت در منازل بگذاریم. امیدوارم همان گونه انتظار می رود این جداسازی برای همكاری با طرح بازیافت شهرداری باشد كه لازمه زندگی شهری امروزین است. در این برگه از پلاستیك ها اسمی برده نشده بود. در صورتی كه هدف اصلی طرح بازیافت، recyclingپلاستیك است. امیدوارم در این مورد نیز توضیحات لازم به ساكنان داده شود تا ساكنان این مجتمع همگام با سایر همشهریان بتوانند در حركت ملی بازیافت زباله كه ثمرات بی شمار كوتاه مدت و دراز مدت دارد شركت كنند. جهت ترویج فرهنگ جداسازی زباله در مجتمع شخصا حاضرم همكاری نمایم.
پس از سپاسگزاری دوباره، چندمورد عرض كوچك نیز دارم كه به احتمال زیاد ریشه در سوء تفاهم دارندو با حسن نیت و همدلی در بین همسایگان حل خواهند شد.
2) همان گونه كه می دانیدمقررات و قوانین برای رفاه حال شهروندان وضع می شوند. چند مورد از اظهارات اعضای هیات مدیره را در روز جمعه با دوستی كه وكیل و حقوقدان است بازگو كردم. لبخندی زد و گفت ظاهرا اعضای هیات مدیره در پی آنند كه سلایق شخصی خود را به عنوان مقررات مجتمع به ساكنان تحمیل نمایند. شایسته است اعضای محترم هیات مدیره حدود اختیارات قانونی و عرفی خویش را باز شناسند و در سخن و عمل از آن فراتر نروند.
3) همگی به یادآوریم كه "تجسس" در احوال همسایگان، امری است نكوهیده كه نص صریح قرآن آن را منع كرده است. وقتی اعضای محترم هیات مدیره در جلسه عمومی از همسایگان می خواهند كه احوال دیگر همسایگان را به آنان گزارش دهند، برخی پا را از حدی كه شما در نظر داشتید فراتر می گذارند و كار را به "تجسس" در زندگی خصوصی همسایگان می رسانند. متاسفانه برخی اظهارات در روز جمعه نشان می داد كه محیط این مجتمع بسیار مستعد برای این عمل زشت است.
4 ) جلسه روز جمعه با بیش ازیك ربع ساعت تاخیر شروع شد! از طرف دیگر هر موضوع ساده ای چندین بار تكرار می شد. ظاهرا اعضای محترم قبلا با هم هماهنگی نكرده بودند تا سخن هایشان تكراری نباشد. به علاوه قسمت عمده ای از جلسه صرف موضوعات نامربوط به جلسه شد. در مجموع اگر از تاخیر، تكرارها، تعریف و تمجید ها ، لعن و نفرین ها ، موعظه ها، گزارش ها و بحث های خارج از حیطه اختیارات و مسئولیت های هیات مدیره ...كاسته می شد در مدت زمان بیست تا سی دقیقه مطالب اساسی جلسه قابل بیان بود. امیدوارم در جلسات آتی، كه برای حل معضلات مجتمع قطعا لازم خواهند بود، اعضای محترم هیات مدیره ارزش بیشتری به وقت خود و همسایگان قایل شوند. با برنامه ریزی قبلی و از روی یادداشت آماده سخنرانی كردن، جلوی اطناب غیر ضروری و وقت كشی را می گیرد.

بازهم از زحماتی كه برای بهبود وضع رفاهی ساكنان از قبیل به سامان كردن وضع آسانسور ها، موتورخانه، روشنایی راهرو ها و راه پله ها و... می كشید متشكرم.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گفت و گویی در مورد نوشته ی قبلی ام

+0 به یه ن

حامد:
باسلام خدمت خانم دكتروهمه خوانندگان.
مورداول اینكه ضمن احترام به دوست وهمكارتركیه ایتون بایدبگم كه لزوما نبایددریك كشورنفت خیزووابسته به نفت مثل ایران بیشترین بودجه پژوهشی مربوط به مهندسی نفت باشه.چون صنعت نفت اگه نگم بیشترولی حداقل به اندازه رشته نفت نیازبه مهندسای برق ومكانیك ومعدن وموادوشیمی ومتخصصای زمین شناسی داره.همون طوركه توی صنعت هوافضاوهسته ای خیلی ازنفرات اصلیشون متخصصای برق ومكانیك ومواد وفیزیكند.ودرزمینه مهندسی بیشترین بودجه به نظرمن بایدتوزمینه های برق ومكانیك وموادهزینه بشه.چون این رشته هابه نظرمن مادررشته های مهندسه هستند.
درمورددوم كه متناسب بودن رشته های دانشگاهی بامنطقه ای كه دانشگاه تواون قرارداره شورای عالی انقلاب فرهنگی فكركنم طرح آمایش آموزش عالی روتموم نكرده.ولی متاسفانه شورای گسترش آموزش عالی توچندسال گذشته خیلی بدون حساب وكتاب مجوزرشته ودانشگاه داده.كه اون رشته هاهیچ سنخیتی با اون دانشگاهها ندارن.مثلادانشگاه سبزوارتومقطع كارشناسی ودانشگاههای سمنان وشاهرود وصنعتی سهندتومقطع ارشدرشته نفت دارن!آخه چه لزومی داره؟این رشته هابه جزیكی دوموردكه اونم براش دلیل دارم بایدتودانشگاههای جنوب كشورفعال باشند.
یامثلادردانشگاههای تبریزوصنعتی سهندباتوجه به پتانسیل صنایع اون استان تاجایی كه میدونم اگرتورشته های مربوط به صنایع غذایی وقطعات خودرووصنعتی سرمایه گذاری كنندخیلی اثرات مثبتی برای صنایع استانشون داره چون اون صنایع اونجاقوی هستن ومیان تواون رشته هابادانشگاه همكاری مالی میكنند.یاصنایع هوایی ایران بخش زیادیش تواستان اصفهانه ولی نه دانشگاه اصفهان ونه صنعتی اصفهان هیچكدوم درهیچ مقطعی رشته هوافضاندارندولی خب قطعاتورشته های برق ومكانیكشون تواین زمینه هاكارمیكنند.یه مثال دیگه اینكه شیرازازگذشته به قطب الكترونیك معروف بوده وچندین كارخونه مهم وبزرگ وصنایع الكترونیك ومخابرات وزارت دفاع اونجاست ولی رشته برق دانشگاه شیرازبه نسبت بقیه دانشگاههای مادروترازاول دیگه ی كشورضعیفتره!
یه مشكل عمده هم كه توی آمایش آموزش عالی توی ایران وجودداره تمركزبیش ازاندازه دانشگاههای صنعتی توی تهران هست.توی آمریكاهم اینقددانشگاه صنعتی نشنیدم باشه.من كه فقط ام.آی.تی وكالتك وویرجینیاروشنیدم.توی اروپاهم فقط پلی تكنیك زوریخ واون یكی دیگشوكه اسمش یادم رفته!روشنیدم.ولی اینجاتادلت بخواددانشگاه صنعتی بدون توجیه تاسیس.
فقط نكته آخری كه میخوام بگم اینه كه چندسال پیش وزارت نفت اومدحمایت كردوتودانشگاهای شریف وامیركبیروشیرازسرمایه گذاری خوبی كردودانشكده هاوبخش های مستقل نفت وگازتاسیس شدویه استدلالشون این بودكه نفرات نخبه رغبت چندانی به تحصیل توی دانشگاه صنعت نفت وتوی اهوازوآبادان ندارن وفارغ التحصیلای نفت تاپ نیستن واگه این رشته ها توی تهران یامثلاشیرازباشه تمایل نفرات برتربهشون بیشترمیشه.این استدلال درسته ولی نبایدتوی این رشته وبقیه رشته هاباعث تمركززیاداساتیدونخبگان توی مركزبشه.
باتشكركه وقتتون روبه من دادید.

الفی اتكینز:
مثلا دانشگاه تربت حیدریه در خراسان رضوی باید بشه دانشگاه كشاورزی ( و صنعت). البته الان پژوهشگاه زعفران و رشته های اقتصاد كشاورزی و مرتع و كشاورزی و گیاهان دارویی فعاله. در كنارش عمران و معماری برق هم داره اما باید تاكید روی مساله زعفران و ابریشم و صنایع تبدیلی شون باشه (حتی رشته مكانیك برق و صنایع این دانشگاه هم برند پی صنایع تبدیلی زعفران و ابریشم). تربت حیدریه بزرگ ترین تولید كننده زعفران و ابریشم ایرانه.

http://www.torbath.ac.ir/


دانشگاه صنعت نفت هم همیشه معروف بوده. هنوزم فكر كنم مثل قبل انقلاب حقوق و مزایای خوبی به دانشجو ها می دند و خیلی هاشونو به خارج بورس می كنند
 IWH:
علاوه بر ثروت های طبیعی منطقه و ویژگی های جغرافیایی كه در ایجاد هویت برای یك منطقه اهمیت دارد٬ بعضا دیده میشه كه افراد یك منطقه در یك رشته ای استعداد زیادی دارند كه طبیعتا به مرور آن رشته در آن منطقه رشد میكند و جزئی از هویت آن منطقه میشود

.
مینجیق:
نكته خیلی مهمی هست كه قصد داشتم مفصل سرفرصت به آن بپردازم.
بله! سرمایه ای كه باید به آن در دانشگاه پرداخت تنها ذخایر و معادن مادی نیستند. ذخایر انسانی ارزشمند ترند. دانشگاه باید جهت گیری خود را با آن تنظیم كند.

IWH:

لزومی ندارد كه دانشگاه صنعت نفت قویترین دانشگاه باشه و بهترین دانشجو ها به این رشته برن همینكه قوی باشه و به نیازهای كشور رو رفع كنه كافیه بنظرم!
در گوشه و كنار كشور رشته های دانشگاهی وپژوهشكده هایی هست كه برمبنای ثروت طبیعی و هویت آن منطقه ایجاد نشد ولی خیلی موفق هستند حتی می توانند هویت جدید هم بسازند.

ناشناس:
من یك كارشناس ارشد بسیار جوان نفتی را می‌شناسم كه پروژه‌ی كارشناسی‌ی ارشدش در مورد بهینه سازی بخشی از صنعت نفت در حیطه‌ی استخراج نفت خام بود. حدود یك سال است كه این كارشناس ارشد را وزارت نفت استخدام كرده است. حقوق ماهیانه‌ی او اكنون بیش از ۲۵ میلیون تومان است و او كماكان در مورد روشهای بهبود و بهتر سازی‌ی صنعت استخراج نفت به صورت عملی كار و پژوهش می‌كند.

فكر كنم اگر زمانی كه دانش‌آموز بودم چنین مهندس ارشدی را با چنین ایده‌هایی و چنین روش سخن گفتنی می‌دیدم٫ اعتبار رسمی این مهندس را هم می‌دیدم به موضوعاتی دیگر جذب شده بودم.

محمد:

به نظر من سوال این كه فلان دانشگاه ها چه كاری رو باید بكنن یه كمی سوال خطرناكیه. جواب این سال بسته به این كه از كی پرسیده بشه می تونه خیلی متفاوت باشه. به علاوه از این باید به معنی بهتر است كه ممكنه معنی الزامی است كه برداشت بشه. من شخصا فكر میكنم راه بهتر اینه كه دولت (یا بخش خصوصی. البته دانشگاه های خوب ایران بیشتر دولتی هستن) در زمینه هایی سرمایه گذاری كنه كه صرفه ی افتصادی (به معنای عام، در كوتاه یا بلند مدت) داشته باشه. اینطوری خود به خود خیلی از دغدغه های بومی شدن برطرف میشه. درحال حاضر چون این شاخص بهره وری اقتصادی وجود نداره همه ی كارها به صورت سلیقه ای انجام میشه و بعضا جنبه ی «فانتزی» داره.
مثلا در همین رشته ی فیزیك در اكثر دانشگاه های آمریكا روی بخش های كاربردی و تجربی سرمایه گذاری بیشتری میشه تا موضوعات نظری و مجرد. دلیلش هم خوبی یا بدی هیچ كدوم از اینا نیست؛ گروه اول در كوتاه مدت بهره وری اقتصادی بیشتری داره و گروه دوم در بلند مدت. اما در بعضی دانشگاه های ما (بنا به مشاهده ی عمومی و شاید نه چندان دقیق من) تعداد اعضای هیئت علمی كیهان شناسی، نظریه ریسمان،نسبیت عام و اخترفیزیك بیشترین تعداد رو به خودش اختصاص داده. چنین كاری توجیه اقتصادی نداره و شاید یكی از دلایل این باشه كه صنایع ما تحقیقات انجام شده توی دانشگاه ها رو «فانتزی» ارزیابی میكنن
مینجیق:
از دانشگاه تهران شروع كنیم. به نظر شما دانشگاه تهران به عنوان قدیمی تریم دانشگاه ایران كه به نوعی سمبل نهاد دانشگاهی است چه نقشی را باید ایفا كند.
به چه چیزی باید شناخته شود؟
وقتی اسم "دانشگاه تهران" را می شنوید یاد چه می افتید؟
چه قدر فضای كل جامعه از فضای دانشگاه تهران متاثر گشته است؟
چه سری است كه دانشگاه تهران این همه  از دهه 30 به این سو مورد ضربه قرار گرفته؟ این همه فشار بر دانشگاه تهران از برای چیست؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بی اعتمادی تا به كجا؟!

+0 به یه ن

سه نقطه:
مگه آدم چقدر توان داره كه همه رو مواظب باشه یعنی فرض محال اگه با كلی دقت و وسواس هم نذاره بقیه سرش كلاه بذارند آخرش صرف این همه انرژی آدم رو از پا درمیاره
مینجیق:
آره والله! همین چیز های معمولی زندگی شهری هم كلی از آدم دقت و توجه می بره. همین چیزهای معمولی كه عقل معاش Common sense) به آدم حكم می كنه. مثل این كه حواسش باشه شناسنامه اش را گم نكنه. حواسش باشه تا مهلت اعتبار گواهی نامه و گذرنامه و بیمه و .... اش سر می آید به موقع آنها را بده تمدید كنند. وقتی فارغ التحصیل می شه پی گیر این باشه كه مدركش را بگیره و اگر در خارج از كشور فارغ التحصیل شده مدركش را بده برای تایید وزارت علوم. فرم های ارتقای سالیانه را در محل كارش به موقع پر كنه. وقتی می ره بقالی شیر بخره حواسش باشه كه تازه ترین شیر را انتخاب كنه. وقتی می ره لباس بخره حواسش باشه خوب ببینه و حواسش باشه  بعد از این كه تگش را درآوردند جاش سوراخ نباشه. كفش كه می خره حواسش باشه پاشو زیاد نزنه. جایی می ره نشانی را خوب بپرسه و مسیر كمینه را انتخاب كنه . وسیله جدید می خره كاتولوگش را بخونه و دگمه هاشو یاد بگیره و......
همین چیزهای معمولی كلی از آدم وقت فكری می گیره. تازه همه ی اینها هم با فرض اینه كه نیمكاسه ای زیر كاسه نیست!

كسانی كه به عنوان ویژگی هویتی خودشان عدم اعتماد و بدبینی به عنوان غایت تیزهوشی تعریف می كنند معمولا در همین چیزهای معمولی عقل معاش می لگند. آن قدر حواسشان را به كار آگاه بازی می دهند كه فرصت نمی كنند همین چیزها را رعایت كنند بعدش بدتر ضرر می كنند!
به علاوه آدم كه نمی تونه به همه بدبین باشه. بالاخره  به لحا عاطفی و انسانی كم می آره و باید به یكی اعتماد كنه!  اگر در شرایط تك افتادن و خستگی مجبور بشه بالاخره اعتماد كنه معمولا اون شخص اتفاقا آدم غیرقابل اتكا و اعتمادی از آب در می آید.چون آدم های نرمال خیلی به او نزدیك نمی شن. در صورتی كه اگر بنا را از اول بر اعتماد بذاره و تنها وقتی اعتمادش را پس بگیره كه خلافی دیده باشه اون وقت شانس بهتری داره كه آدم های قابل اعتماد دورش جمع كنه

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بحثی در مورد انجمن های زادگاهی

+0 به یه ن

بحثی به دنبال نوشته در مورد انجمن های زادگاهی دریانی ها:

 

علیرضا:

یاد این نوشته در مورد دریانی ها افتادم:
http://www.tabnak.ir/fa/news/183956/امپراطوری-دریانی-ها-در-سه-نسل-قسمت-اول-و-دوم


كند اوشاغی:

سلام جالب بود ولی ببینید نویسنده به اصطلاح روشنفكر این مملكت نگاهش به این دریانی ها چیه؟ كافیه رمان من او رضا امیرخانی رو بخونین تا با تفكر نحس و نژادپرستانه ای كه نسبت به ما ترك ها دارن رو ببینین. از نمونه های موفق مثل دریانی ها اهالی روستای بیس هست كه مثل دریانی ها كار میكنن. اون رمان رو حتما بخونین.
 
مینجیق:
من رمان "من و او" را نخوانده ام اما چند وقت پیش یك نوشته ی طنز (البته بی مزه) در مجله چلچراغ خواندم كه محتوایش این بود كه پسرش را گذاشته چند ساعت پیش سوپر دریانی پسرش بی ادب شده فحش یاد گرفته. البته نویسنده خیلی به نظر خودش ظریف در آخر داستان رو می كند كه پسرك فحش ها را آقای دریانی یاد نگرفته بلكه چون تلویزیون كه در مغازه ی او روشن بوده یاد گرفته!
اما باید خیلی دقت می كردی كه متوجه این نكته ی به زعم نویسنده ظریف و نكته سنجانه می گشتی.
كمتر كسی نوشته چلچراغ را به این دقت می خواند. من چون به مسئله ی تصویر ترك ها در ادبیات و فیلم ها حساس هستم تا آخر داستان را تحمل كردم و خواندم. اغلب خواننده ها حوصله نمی كنند كه تا آخر آن داستان بی مزه را بخوانندو نصفه نیمه با این نتیجه كه سوپر دریانی ها بی ادبی می آموزند -به خصوص وقتی كه به تركی با مشتری ها ی ترك حرف می زنند- داستان را ول می كند.
دیگه این كه صدا و سیما 10 سالی است بددهنی و پرخاش یاد بیننده ها می دهد كه انتقاد خیلی پرریسكی نیست. اینو خیلی ها آشكارا می گویند. خیلی مادربزرگ ها وپدربزرگ های محافظه كار. دیگه نویسنده ی یك مجله ی جوان پسند دارای ادعای نیمه-روشنفكری لزومی نداشت این قدر در لفافه بگوید و به زعم خود ظرافت به خرج دهد. خرجش را هم از جیب دریانی ها بدهد!
در ادبیات ده بیست سال اخیر تولید شده در تهران دریانی ها تصویر شده اند اما تصویرشان خیلی وقت منفی نشان داده شده است. به نظر من بیشتر از آن كه این نكته در "ترك ستیزی" نویسندگان ریشه داشته باشد در نگرش چپگرایی آنها ریشه داشته. دریانی ها با نگرش و ارزش های سرمایه دارانه شان به مذاق آنها چندان خوش نمی آیند. این كه گاهی با هم یا با برخی از مشتری ها به زبانی صحبت می كنند كه اینها نمی فهمند مزید بر علت شده اما علت اصلی نیست. به زبان كردی یا گیلكی یا فرانسه یا ....هم حرف می زدند همین تاثیر را داشت.

در مورد این كه چرا چپگرایی در بین آن طیف زیاد هست اینجا را بخوانید:
http://mansurhashemi.com/index.php?newsid=89

الفی اتكینز:
اگر درست در خاطرم باشه تو فیلم مربای شیرین هم دریانی ها نقش پر رنگی داشتند. حتی شبكه فروش و توزیعشون هم نمایش داده شده بود.
 
فیزیكخوان:
سلام .خانم دكتر.
برای من كمی فهمیدن موضوع سخت شد.اگه اشتباه نكنم دریانی اسم روستایی است كه ساكنان قدیمی و اینك مقیم در تهران داره درسته؟
یه سوال دیگه خانم دكتر آیا این كمكها و لابی ها به كمك به همه روستاهای اون منطقه یا كشور كمك كرده یا فقط روستای خاص با لهجه ی خاص از یك گویش؟
اگه حوصله داشتید به اینم جواب بدید آیا الزاما نیاز به انگیزه های خاص قومی یا نژادی ست برای كمك به همنوع؟
ایناها رو پرسیدم تا منظور دقیق نوشته رو بفهمم بعد نظر بدم.

 
مینجیق:
سلام

شما سئوالاتتان را به گونه ای مطرح كرده اید كه با یك نگرش ایدئولوژیك به مسئله می نگرید.
دریانی ها بر اساس نیازهایشان فعالیت های اقتصادی فرهنگی اجتماعی ورزشی و.... خود را سامان می دهند وكاری به كار ایدئولوژی مورد نظر شما ندارند. برای همین هم هست كه به نتیجه ی مطلوب می رسند.
خیلی جالب هست! در نوشته ی بعدی ام می خواستم به این مطلب برسم كه تبریزی های تحصیلكرده ای كه در عرض 200 سال پیش به تهران آمدند و نو آوری ها و تخصص خود را در اختیار پیشرفت این شهر صرف كردند به اندازه ی دریانی ها در این كه طبقه ای با هویت كه خود را باز تولید كند موفق نبوده اند. رد پایشان را نمی بینیم. می شنویم و می خوانیم كه فلان شخص كه در مسایل فرهنگی و .... در زمان خود صاحبنظری بوده و فلان چیز را برای اولین بار در ایران آورده در بهمان تاریح به تهران می آیند و...
دیگر هیچ! دیگر نمی خوانیم از فرزندان یا دست پروردگان او شخص صاحب سبكی سر برآورده كه كار جدید در خور توجهی كرده. یارو آمده تهران نسخه بزرگتر آن چه در تبریز ساخته می سازد و تمام. تمام می شود!
همین! این رشدی كه دریانی ها در تهران داشته اند آن تحصیلكرده های تبریزی نداشته اند.
راستش علت اصلی را من چند چیز می دانم ویكی هم همین ایدئولوژی هست كه آنها را "تمام" می كرد. اگر آنها هم مثل دریانی ها شبكه خود را داشتند. دغدغه ی آن را داشتند كه بالاتر بروند و نسل بعدی خود را بازتولید كنند و در قالب انجمن های زادگاهی به زادگاهشان خدمتی كنند و هویتی جمعی بسازند , آن گونه "تمام" نمی شدند!

یك زمانی من و آنا با هم در فیس بوك برای بنیاد كودك تبلیغ می كردیم. بنیاد كودك در شهرهای مختلف ایران شعبه دارد. همین طور در كابل و اندونزی.
آنا نوشت خوبه از شهر خودتان مددجو انتخاب كنید تا اگر خواستید به او سر بزنید. بیشتر افراد جمع تبریزی بودند. چند نفر هم از تهران بودند و دو سه نفر هم از مشهد و دوسه نفر هم از اصفهان. هركسی برای پیداكردن كفیل برای مددجویان از شهر خودش تلاش می كرد. خیلی خوب هم جواب می داد. كفیلان با مددجویان احساس همزادپنداری می كردند. احساساتش را درك می كردند. خیلی راحت تر خود را جای او می ذاشتند و احساساتش را ارزیابی می كردند.
مدتی گذشت و جماعت سانتی مانتال سر از صفحه ما در آوردند. شروع كردند به حرف های سانتی مانتال نوشتن. "چرا برای سپیدها كمك می كنید و سیاهان را فراموش می كنید." به نظرم این حرف را از یك فیلم آمریكایی شنیده بودند و اینجا داشتند تكرارش می كردند. آخه واقعا مسئله ی ما در ایران امروز این هست؟
سانتی مانتال ها هجوم آوردند. از كمك این سانتی مانتال ها آبی گرم نمی شه. یارو توی گرمای تابستان استرالیا نشسته به مددجو در تبریز زنگ زده پرسیده از "بابالنگ درازت"چه شكلاتی می خواهی او هم در چله زمستون تبریز گفته سردم هست كاپشن می خواهم! به خانوم بر خورده كه چرا بچه همچین درخواستی كرده! آخر و عاقبت كمك سانتی مانتالی این هست. اما منی كه سرمای تبریز را درك كرده ام می فهمم آن بچه چی می خواست و چرا می خواست !
یا همون خانم استرالیا نشین ایراد می گیرد كه مددجو چه حقی چیز لوكسی مثل كلاس ژیمناستبك آرزو كند. اما منی كه در تبریز بوده ام و سرمای زمستانش را می شناسم و می دانم در خانه های كوچك آن طبقه ی اقتصادی و با محدودیت هایی كه بر دختر بچه ها هست دختر بچه به فقر حركتی دچار می شود و آخر و عاقبتش پوكی اسنخوان هست هرگز آرزوی كلاس ژیمناستیك او را سوسول بازی نمی دانم. نمی گویم فلان گرسنه آفریقایی وقتی مانده من چرا برای كلاس ژیمناستیك این پول خرج كنم. آخر و عاقبت آن سانتی مانتال بازی آن هست كه بر می گردد به بچه ی یتیمی كه به همراه مادربزرگ پیرش در یك اتاق 2 در 3 متر ی چند ماه سال از سرما محبوس هست ایراد می گیرد كه حق ندارد كلاس ژیمناستیك بخواهد!
همان بچه گرسنه ی آفریقایی بعد از این كه شكمش سیر شد آزادانه و راحت در دشت ها در هوای پاك و آزاد می دود و حتی قهرمان دو دنیا می شود (به واقع هم برخی از قهرمانان دو المپیك از قحطی زدگان بودند) اما كجا یك دختر بچه در محله ی فقیر تبریز می تواند چنین چیزی را تجربه كند!؟ اصلا خوابش را هم نمی تواند ببیند!
احتباج او همان كلاس ژیمناستیك هست تا قدری فقر حركتی اش كه در سن رشد وبلوغ برای سلامتی اش مانند همان غذا حیاتی
است درمان شود.
آن سانتی مانتالی كه وضعیت شهر تبریز و محله های فقیرش را نمی داند درك نمی تواند بكند! ایرادی هم نیست. من هم مشكلات بچه های شهر های دیگر را درك نمی كنم. برای همین به جای زدن حرف های سانتی مانتالی این كمك محدود و ناچیزی را كه می توانم بكنم در جهتی هدایت می كنم كه شناخت و درك بیشتری از آن دارم.

این هست كاركرد و اهمیت انجمن های زادگاهی. چون شناخت و تفاهم هست دوام می یابد و با زمان قوام می یابد. آن چه با حرف های سانتی مانتالی بنا نهاده شده با فوتی از بین می رود و حتی به حرف های سانتی مانتالی خصمانه یا مخرب بدل می شود.

یكی:
تو سانتی مانتال نیستی؟ تو كه در پر قو بزرگ شدی و ماشاله الله 100 كیلو وزن داری از فقر و بدبختی چه می دانی؟ دهن گاله ات رو ببند كثافت. تو چه درك و فهمی از سختی داری؟ آهان! یادم اومد. زیر بارون تو آمریكا دچرخه سواری می كردی. تو حتی سانتی مانتال هم نیستی آشغال.
مینجیق:
ساختار اجتماعی تبریز به گونه ای است كه افراد از طبقات مرفه هم از حال طبقات فقیر بی خبر نیستند. با طرق مختلف با هم در ارتباطند و از حال هم خبر دارند. خانم تبریزی اگر خدمتكار به خانه بیاورد پایش را روی پایش نمی اندازد. این كار را بی ادبی می داند. پا به پای او كار می كند. به درد دل هایش هم گوش می كند و به این ترتیب از تمام مشكلات محله ی آنها با خبر می شود و احساس مسئولیت می كند كه باری از دوش آنها بر دارد. این كه دوست آنا گفته بود "مگه خودمون نمی تونیم مستقیم كمك كنیم. چه نیازی به بنیاد كودك هست" ریشه در این پیش زمینه داشت.
در ضمن در محلات فقیر تبریز و دیگر شهرهای ایران زنان میانسال بسیاری اضافه وزن دارند. در كشور ما غذاهای پركالری نسبتا ارزان هستند. مواد غذایی پرویتامین و پروتئین دار هستند كه گران هستند. زنان میانسال هم در خانه های كوچك طبقات فقیر نشین اغلب فقر حركنی دارند. همه ی اینها در كنار هم باعث می شود اضافه وزن در بین زنان علی رغم فقر كم نباشد. یك خانمی بود می آمد در مراسم "ائلشمه" و مراسم گوناگون دیگر د رخانه ما و خانه بستگان چایی می ریخت. هیچ چی هم نمیخورد. غذایش خیلی كم بود اما خیلی چاق بود. خیلی! دلیل اضافه وزنش مشكلات هورمونی بود. اگر دیدید یكی در ایران و دیگر كشورهای در حال توسعه اضافه وزن دارد با پیش داوری نگویید كه لابد نیاز به حمایت ندارد. اتفاقا چاقی آن خانم مادر دردهایش بود. درد های بسیاری از این اضافه وزن می كشید.

داشتم سخت فكر می كردم ببینم به چه طریقی نظر خودم را در مورد این كه چرا تبریزی های تحصیلكرده ای كه در دویست سال اخیر به تهران آمده اند نتوانسته اند طبقه ی شاخصی را در این شهر به وجود آورند بیان كنم. خدا "یكی" را برایم رساند! حالا خیلی راحت می توانم منظورم را بیان كنم. همشهری های من كه به تهران آمده اند با عده ی قابل توجهی شبیه "یكی" رو به رو شدند. وجود این "یكی" ها برایشان مسئله شده. با خودشان اندیشیده اند مگه من به این "یكی" بدی ای كرده ام كه این قدر با تنفر و كینه با من رو به رو می شود. به اشتباه گمان كرده اند كه با محبت بیشتر به او می توانند كینه و نفرتش را به دوستی و محبت بدل كنند. هم و غمشان را برای این گذاشته اند. حرفشان هم این بود:"من ایستیرم بونی اوتاندیرام" یعنی می خواهم آن قدر به او محبت كنم كه شرمنده شود. اما هرچه كردند از شرمندگی خبری نبود! اتفاقا طرف وقیح تر و پرتوقع تر هم می شد. می دانید همشهری های من چه انرژی ای و وقتی سر این موضوع تلف كردند؟! من هم كه تازه به تهران آمدم و با كسانی مواجه شدم كه بی آن كه ذره ای در حقشان بدی كرده باشم از من كینه داشتند و نفرت می ورزیدند شوكه شدم. فامیل هایمان كه در تهران زندگی می كردند همان روش خودشان را پیشنهاد و توصیه كردند:"اون قدر به او خوبی كن كه شرمنده شود." خوشبختانه من به این دام نیافتادم. گفتم اگر من بخواهم خوبی كنم می روم به یتیمی بیماری چیزی خوبی می كنم تا ثواب برده باشم. ارضا روحی شده باشم. چرا باید محبت خود م را با كسی تلف كنم كه در جواب به من لگد می پراند؟!
آن دسته از همشهری های من در تهران دست به عصا راه رفته اند كه مبادا به تریج قبای امثال "یكی" بربخورد!
خوب! با این روش طبیعی هست كه سیر پیشرفت همشهری های من در تبریز متوقف شده باشد. از بس كه كمر خدمت بسته اند برای كسانی كه لیاقتش را نداشته اند.
این تز همشهری های من در تسل من تبدیل به آنتی-تز خود شده. یك عده هم در نسل من و نسل بعدی با فارس های تهران احساس عداوت می كنند. این هم خوب نیست. همین وبلاگ مرا ببینید. از مقابل یك دونه "یكی" چند نفر از هموطنان فارس عزیز داریم كه نظرات ارزشمند و محبت آمیز می گذارند. نادیده گرفتن این همه محبت و لطف و بزرگنمایی "یكی" جفا هست. جفاهست به خیلی ها و در درجه اول خودمان!

دریانی ها خیلی منطقی عمل كرده اند. اولا شبكه ای ساخته اند كه هویت خود را در قالب آن حفظ كنند. در این شبكه حمایت كرده اند و حمایت دیده اند. دیگه تهران برایشان غربت نبوده. با دیگر ساكنان راه مردمداری پیش گرفته اند. خوش برخورد بوده اند.دشمن تراشی نكرده اند. اكثریت مردم تهران هم آنها را دوست دارند. اما گاهی یكی مثل "یكی" هم پیدا می شد . دریانی های عزیز هیچ قیدی حس نمی كردند كه به امثال "یكی" مجانی بفروشند تا دلش مهربان شود و خجالت زده بشود و نفرت ورزی را كنار بگذارد. ابدا چنین نگرشی نداشته اند.
اگر همشهری های من كه در این دویست سال به تهران آمده اند همچین شبكه ها و انجمن های زادگاهی ایجاد می كردند خیلی تبریز ما الان پیشرفته تر می توانست باشد. دانشگاه هایش به مراتب فعال تر می بودند. می توانست سینما ی مستقل خود را داشته باشد. رویداد های هنری بسیار بیشتری می توانست داشته باشد. یك قطب فرهتگی و علمی در آسیا می توانست باشد. حیف! حیف كه همشهریانم انرژی و وقت خود را تلف "خجالت دادن" كسانی كردند كه بی حیا تر از آن هستند كه خجالت بكشند!

گاهی از دست تبریزی ها -و نیز زنجانی ها- عصبانی می شوم. می بینی ده ها بار از یكی نارو دیده. باز هم لابی می كند كه او را به مقام برساند! برای چی؟! هیچ چی! به خاطر یك فكر ابلهانه. برای این كه به خودش ثابت كند كه آن قدر بزرگوار هست كه كینه به بدل نمی گیرد و نارو های قبلی او را بخشیده است. گمان می كند این بار خجالت زده خواهد شد و نارو نخواهد زد. با به مقام رساندن افراد غیر قابل اعتماد هم به خود ضربه زده اند و هم به دیگران!

یك آیین مسخره ای تبریزی های مقیم تهران برای خودشان ساخته اند كه این گونه خودآزاری ها را نشان وارستگی می داند. با این به اصطلاح وارستگی شان وارفته اند! اگر راه و منش همین دریانی ها را پیش می گرفتند خیلی تحولات مثبت می توانستند به وجود آورند. حیف!
به هر حال آینده در پیش روی ماست. می توانیم در روش ها بازبینی كنیم. می توانیم از دریانی ها بیاموزیم. خیلی نكات دارند كه به ما بیاموزند. در نوشته های بعدی در مورد آن چه كه از دریانی ها می توانیم بیاموزیم بیشتر خواهم نوشت.

یكی:
سخت" فكر می كردی؟! جك می گویی؟ تو یك خرخوان هستی، فكر كردن كار تو نیست، مفت خور.
مینجیق:
همین امروز ظهر ای-میل زیر را به فهرست ای-میل همكاران در پژوهشگاه فرستادم:
Dear all,
It is a pleasure for me to invite you all to the meeting on Thursday (Bahman 10th) morning on the challenges of physics education. Young colleagues seeking a career in universities are specially encouraged to attend this meeting as they may learn more about subtlties of teaching physics which is a much-needed skill in career building in academia.
The meeting does not need registration and is free of charge.
For more information see the website at
http://physics.ipm.ir/conferences/chaphys/index.jsp
See you all at the meeting!
With kind regards,
Yasaman Farzan
چند دقیقه بیشتر طول نكشید كه شخصی به نام مستعار "old professor" به انگلیسی فحش های ناجور در همین وبلاگ برایم گذاشت!
ملاحظه می كنید همین دور وبر هستند. همین جنس افراد بوده اند كه رفته اند روی اعصاب همشهری های من كه از دویست سال پیش آمده اند تهران. به طور سیستماتیك و كاملا حساب شده رفته اند روی اعصابشان تا آنها را چنان به این مسایل مشغول كنند تا همشهری های من نتوانند به رشد خود ادامه دهند. به تهران كه رسیدند قصه شان تمام شد. الكی خود را گول زدند كه باید برای تحمل توهین ها ظرفیت داشته باشندو....
اگر مانند دریانی ها شبكه سازی می كردند همین شبكه موتور رشدشان می شد . امثال این "یكی" یا آن به قول خودش old professorمانع رشدشان نمی توانستند باشند.
امثال این "یكی" و آن به قول خودش old professorاز این رشد واهمه دارند و می خواهند جلویش را بگیرند. می ترسند در سایه این رشد كوتاه قامتی شان بیشتر عیان شود.
چند وقت پیش تركها ی ایران برای مقابله با جوك تركی ها بیوگرافی بزرگان خود را با استیل جوك تركی تعریف می كردند "بك روزی یك تُركه ..... این ترُك همان .....بود"
در اغلب این سرگذشت ها می خواندیم این ترك یك دستاورد مهم در زادگاه خود داشت در بهمان تاریخ به تهران آمد و بزرگترش را در تهران پایه نهاد وتمام. قصه همین جا تمام می شد.

قصه نباید تمام می شد. قصه باید ادامه می یافت. همان طوری كه داستان دریانی ها چند نسل هست دارد ادامه می یابد. می بایست می خواندیم كه بعد از این كه آمد در تهران و نمونه بزرگتر آن چه در زادگاهش بنیان نهاده بود در تهران بنیان نهاد می خواندیم در تهران هم نوآوری های درخور توجه دیگری داشت. بعدش شاگردانی چنین و چنان تربیت كرد كه راهشان را پی گرفتند. فرزندانش چنین و چنان شدند. شبكه ایجاد كردند و برای پیشرفت هرچه بیشتر زادگاهشان كوشیدند و قصه ادامه دارد.
اما چنین ادامه ای را نمی خواندیم.! قصه ی "یك تركه" زود تمام می شد. به تهران كه می رسید تمام می شد.
باید تمهیدی بیاندیشیم كه قصه به زودی تمام نشود. قصه ادامه یابد. باید دنبال موتور حركتی باشیم كه قصه ادامه پیدا كند
 
علیرضا:
الان من دقیقا نفهمیدم شما چه جور این دوتا نوشته از طرف "یكی" و "old professor" رو به ترك ستیزی ربط دادید. این كه شما ترك هستید پس هركه به شما توهین كرد یعنی ترك ستیز هست هم یه مقدار نادرسته به نظر من.

مینجیق:
ترك ستیزی نیست. ستیز با رشد هست. همین كه من اطلاعیه ای ای-میل كردم كه بستری فراهم می آورد تا استادان جوان رشد بیشتری كنند old professorبه تقلا می افتد با من ستیزه نماید.

جوك تركی هایی هم كه ساخته اند ابزاری بوده برای ستیزه با كسانی كه زمینه و همت رشد را داشته اند.

علیرضا:
نظر من: در مورد شبكه سازی هم معمولا اقلیت ها شبكه سازی می كنند. یعنی مثلا تبریزی ها در تهران نمی توانستد شبكه سازی كنند چرا كه اقلیت محسوب نمی شوند. ولی مثلا دریانی ها از یك روستای كوچك بودند برای همین حتی اگر در تبریز هم میرفتند شاید باز شبكه سازی می كردند. فكر می كنم كلا شبكه سازی برای اقلیت هاست. مثلا ایرانی های امریكا یا افغانی های ایران می تونند شبكه بسازند. توقع ساختن سبكه تبریزی ها مشهدی ها شیرازی ها و ... در تهران یه مقدار با تعدادشون هم خوانی نداره. تعداد این دوستان با ریشهایی از این شهرها بسیار زیاده در تهران و اصولا تهران تشكیل شده از همین ها دیگه.

مینجیق:
نظرتون كاملا درسته. برای همین شبكه سازی تبریزی ها در تهران نمی تونه دقیق مثل دریانی ها باشه. باید به شكل دیگری باشه. حالا بعدا در موردش می نویسم. باید در باره اش بیشتر فكر و مطالعه كنم.
 
البته از حق نباید گذشت. تبریزی های مقیم تهران یا خارج در فرستادن كمك های مادی در موقع زلزله یا در مواقع عادی برای كمك به ایتام و ساختن مدارس و ساختن بیمارستان و درمانگاه و.... چیزی كم نذاشته اند. یعنی همان كاری كه دریانی ها كرده اند اینها هم كرده اند. اما تبریز شهر بزرگی است و خیلی بیشتر از اینها انتظار می رفت.
می توانستند پس از رسیدن به تهران قصه شان را تمام نكنند. می توانستند برای رشد دانشگاه ها و سینما و گالری های هنری و... در تبریز كارهای زیادی بكنند اما كوتاهی كردند. دنبالش نرفتند. اگر دنبالش را می گرفتند برای خودشان موتور رشد و حركت می شد.
چراكوتاهی كردند؟! چرا دنبالش را نگرفتند؟!
به این سادگی ها هم نیست كه من عنوان می كنم. ظرایف زیادی دارد. برخی تلاش كرده اند اما پیش زمینه فراهم نبوده. چالش ها و مشكلاتی سر راه بوده. برخی تلاش كرده اند اما سرخورده شده اند چون از خود شهر استقبال نشده. شده كه پیش خارجی ها رو انداخته باشند كه بین دانشگاه تبریز و دانشگاه خارجی تفاهم نامه امضا شود طرف خارجی امضا كرده اما نامه مانده در كشوی میز رئیس دانشكده در تبریز خاك خورده. بعدش هم كه رئیس دانشكده او را دیده گله كرده پس چرا برای تبریز كاری نمی كنی!!!! خوب! این چیزها سرخورده می كنند.
خیلی راحت هست كه به حساب بنیاد كودك یا انجمن حمایت از مستمندان تبریز یا موسسه قلب های سبز پول بریزی. اما آن قدر ها ساده نیست كه بخواهی در تبریز خانه ی سینما به پا كنی و فیلم با هویت آْذربایجانی بسازی. همین طور تلاش برای حمایت از دانشگاه های تبریز به این سادگی نیست.
به هر حال باید از جایی شروع كرد. باید جایی طرح سئوال كرد تا زمینه آماده شود.
الان یواش یواش زمینه آماده می شود
 
اگر بخواهیم همچین انجمن های زادگاهی داشته باشیم باید خیلی صبور باشیم. یك شبه به وجود نمی آید. با زیاد كردن حرارت و جنب و جوش زیاد هم تسریع نمی شود. اگر بیش از كشش جمعی اصرار كنیم همه چیز از هم می پاشد و خراب می شود. مثل كوفته تبریزی با ید شعله را كم كرد تا آرام آرام بپزد. (وام اٌت ایستر!) . والا با مغز پخت نمی شه و یا وا میره!
من الان مسئله را مطرح می كنم. سعی می كنم برخی چالش ها را مطرح سازم و انگیزه ایجاد كنم كه به چنین انجمن هایی فكر كنیم. حالا چند سالی طول می كشد تا پیش زمینه آماده شود. بعدش كه پیش زمینه را آماده كردیم دیگه در باره اش حرف نمی زنیم. فقط عمل می كنیم. اگر موقع عمل زیاد حرف بزنیم آنهایی كه با رشد سر ستیزه دارند هجوم می آورند كه ویران سازند.
فعلا حرفش را می زنیم تا بدانیم دنبال چی هستیم. اگر برایمان روشن باشد چه می خواهیم و خواسته مان واقعگرایانه باشد در سایه صبر و تلاش بالاخره به آن می رسیم
 
انتظار داشتم یكی از من این سئوال را بپرسه. اما چون كسی نپرسید خودم می پرسم و خودم هم جواب می دم!
اگر مردمان مهاجر از هر شهری در تهران بخواهند برای شهر خودشان انجمن زادگاهی تشكیل بدهند چی میشه؟! جوابم هم اینه كه خیلی هم خوب می شه!
اگر انجمن زادگاهی تشكیل بدهند و مثل دریانی ها سعی كنند مشكلات زادگاهشان را حل كنند واشتغال در شهرشان ایجاد كنند مهاجرت بی رویه به شهر تهران كم می شه و در نتیجه مشكلات تهران افزایش پیدا نمی كنه. اگر مثل دریانی ها در تهران هوای همشهری ها وهمولایتی هایشان را داشته باشند و با هم شبكه تشكیل بدهند و هویت اصیل خود را حفظ كنند برای امنیت ابر شهر تهران خیلی هم خوب هست. دیگه فرزندان این افراد به خاطر حرف مردم هم كه شده رو به بزهكاری نمی آورند. اصلا نه احتیاجی به لحاظ اقتصادی یا فكری به بزه خواهند داشت و نه آن شبكه اجتماعی جایی برای بزه نوجوانان و جوانان می ذاره. خوب چرا من به عنوان شهروند ساكن تهران نباید از این موضوع خوشحال باشم؟! در شبكه هایشان خودشان هوای بیماران و پیران و یتیمان را دارند و بار آن به دوش شهر نخواهد بود. چی از این بهتر؟!

حالا باز سئوال: آیا من به عنوان یك تبریزی ساكن تهران خوشم می آید كه به فرض اصفهانی ها یا شیرازی ها یا مشهدی های ساكن تهران برای این كه در زادگاهشان دانشگاه ها و سینما و مراكز هنری پیشرفته تری داشته باشند شبكه و انجمن تشكیل بدهند؟! جوابم اینه كه چرا كه نه! بذارید شیرازی ها سینما داشته باشند فیلم بسازند. تنوع انتخاب من در انتخاب فیلم بالاتر می رود. بذارید بیشتر در شهرشان كنسرت داشته باشند. من وقتی مهمان خارجی دعوت می كنم پزش را می دهم. وبالاخره بذارید در زادگاهشان كنفرانس های بیشتری برگزار كنند. من و دانشجویانم مستقیم با غیرمستقیم نفع خواهیم برد.
 
حالا همین سئوال را در مورد تبریز تكرار می كنم و خودم هم جواب می دهم.
اگر مهاجرین از شهرها و روستاهای مختلف آذربایجان و نیز از كردستان و از جاهای دیگه در تبریز انجمن زادگاهی به سبك انجمن های زادگاهی دریانی ها در تهران تشكیل بدهند آیا من استقبال می كنم یا نه.
پاسخم باز هم بی برو برگرد همین هست. چرا كه نه؟! چنین انجمن هایی به غنای فرهنگی كلانشهر تبریز می انجامد

مینجیق:
پروفسور ثبوتی كه بعد از سالها خدمت در دانشگاه شیراز به زادگاهش برگشت و دانشگاه تحصیلات تكمیلی زنجان را بنا نهاد چگونه با چالش ها ی این بازگشت رو به رو شد؟!
ببینید! در آن سال ها كه پروفسور ثبوتی در شیراز بود دانشجویان بسیاری از سراسر ایران تربیت كرده بود. برخی هم زنجانی بودند و به زنجان بازگشتند. با این كه پروفسور ثبوتی در آن سالها از زنجان دور بود اما از طریق دانشجویانش در آنجا حضور معنوی داشت. آن هم پروفسور ثبوتی كه حرمتی ذاتی دارد كه غدترین دانشجویان سابقش بعد از سالها كه خود استاد شده اند به احترام او خبردار می ایستند. این كه می گویم خبردار می ایستند اغراق نمی كنم. واقعا می ایستند. نه به خاطر این كه چشمداشتی دارند یا می ترسند. ثبوتی یك منشی دارد كه بی اختیار احترام می آورد.
شاید به این علت كه با همه پدرانه رفتار كرده.

برعكس آن چیزی كه اغلب گفته می شود من معتقدم جوانان به بزرگترها ذاتا و طبیعتا احترام قایل هستند. حالا شاید در نسل های مختلف شكل ابراز این احترام متفاوت باشد. اما در ته دل خود احترام قایل هستند. ولی گاهی برخی بزرگتر ها شیوه ای پیش می گیرند كه احترام زایل می گردد. از پروفسور ثبوتی باید آموخت كه چه طور این احترام را حفظ كرده.
یولداش:
باسلام، به نظرم یكی از موانع اصلی عدم شكل گیری فعالیتهای تشكیلاتی مولد در بین تبریزی ها ورود به مباحث سیاسی و مسائل فرهنگی حساسیت زا بوده است، چرا كه ورود به چنین مباحثی باعث امنیتی شدن فضا می شود و در نتیجه اغلب افراد تمایلی به همكاری و مشاركت پیدا نمی كنند.
در خود تبریز هم در سالهای اخیر هرچه فضا از حالت سیاسی فاصله گرفته، زمینه آرامش و شادی مردم بیشتر فراهم شده است.
البته به هیچ وجه منظورم عدم آگاهی سیاسی نیست، بلكه آگاهی و تدبیر توامان مورد نیاز است
 
مینجیق:
برای این كه یك انجمن زادگاهی دوام و قوام داشته باشد باید فراسیاسی رفتار كند. انجمن زادگاهی تبریزی ها علاوه بر خط كشی های متعارف چپگرا و راستگرا خط كشی های دیگری هم با مبنا نحوه و اولویت بندی تعریف هویت را  باید حل كند. باید راهی بیابد كه این خط كشی گسل های زلزله خیز نشوند! خیلی ساده نیست. این هم از آن چیزهایی هست كه باید به آن فكر كرد. صبر و شكیبایی می طلبد. زیاد جنب و جوش در هر جهتی نشان دهی خط كشی ها می شكافند و به گسل زلزله خیز بدل می شوند

 
 علیپور:
خانم دكتر فرزان سلام
تبریز با توجه به شهر مادر در شمالغرب كشور ، باید به دنبال ایفای نقشی هموزن بزرگی و پتانسیلهای خود باشد.
1- تبریز و تبریزیهای مقیم خارج از این شهر( همچون افراد مقیم شهر) نباید صرفا به دنبال كمك به همشهریان باشند. چرا كه موقعیت تبریز با دریان بسیار متفاوت است. محدود شدن دریانیها به دریان كاملا موجه است اما محدود شدن نگاه تبریزیها به تبریز اصلا موجه نیست. باید به فكر كل اذربایجان و در مرحله بعد تركان ایران ( و در درجه بعدی به فكر تمامی منطقه ) باشد.
تبریز باید برای كردها هم برنامه داشته باشد. با توجه به همسایگی كردها با ما ( و البته اكنون این همسایگی ملموستر خواهد شد....بویژه اگر بدانیم در چند سال اخیر هزاران كرد در وهله اول به ضروت كاری ساكن حومه تبریز شده اند. درصد قابل توجهی از جمعیت شهرهای كوچكی نظیر ایلخچی و چندین روستای نزدیك شهر را اكنون كردها تشكیل میدهند... .( كاهش زاد و ولد در میان تركان و افزایش سطح زندگیشان و نیز تجمل گرایی موجب سرازیر شدن نیروی كار كردستان به تبریز خواهد شد و مسلما محدود به حومه شهر هم نخواهد شد. باید ظرفیت لازم برای این تداخل فرهنگی و قومی - زبانی ایجاد شود.)
2- روی بینش عوام تبریز - كه مثل هر جای دیگر دنیا در اكثریتند -باید كار شود. كار جدی فرهنگی.
میتوانید در صورت صلاحدید این كامنتم را منتشر نكنید و یا با دستكاری منتشرش كنید.

مینجیق:
چیزی كه من در نظر دارم تشكیل انجمن های زادگاهی حرفه ای در تهران به منظور تقویت نهادهای علمی و فرهنگی و اجتماعی در تبریز هست. مثلا سینماگران علاقه مند به این موضوع در تهران می توانند جمع شوند و انجمنی به وجود آورند كه به سینماگران مقیم و فعال در تبریز كمك كند. این گونه فعالیت كلی در هزینه ها صرفه جویی می كند.
یا مثلا دانشگاهیان فلان رشته می توانند در تهران جمع شوند و تصمیم بگیرند كه سمینارهای مربوطه در دانشگاه های تبریز را با دعوت از همكاران و دوستان خود به تبریز غنا ببخشند. یا همایش های مشترك برگزار كنند. این گونه فعالیت ها قومی نیستند. طبعا در دانشگاه های تبریز عده ی زیادی كرد و گیلك و فارس وشمالی و.... هم هستند. از ترك های سایر شهرها و روستاها و عشایر آذربایجان هم هستند از این امكان همه ی آنها بهره مند می توانند بشوند.
 
 دانشجوی دانشگاه اورمیه:
دكتر خیرالله حدیدی از پژوهشگران برتر در زمینه میكروالكترونیك در ایران هستند.ایشان هم بعد از اتمام تحصیلات به ارومیه برگشتند و برق الكترونیك -اگراشتباه نكنم تحصیلات تكمیلی- دانشگاه ارومیه تاسیس كردند.ضمنا شركت نیمه هادی اورمیه را هم تاسیس كردند. دانشجویانش از اخلاق و تواضع او تعریف میكنند.در امور خیریه شهرشان هم مشاركت دارند.
این هم مصاحبه ای از دكترحدیدی:
http://www.karafarini.sharif.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=963:1391-04-18-08-07-59&catid=927:si-karafa

 
 فیزیكخوان:
سلام.خانم دكتر.
همه نظرات شما رو خوندم نظرم به علیپور اندكی نزدیك است.
هدف و منظور شما برایم قابل درك است حتی با تشكیل این ان جی او ها هم مشكلی ندارم ولی به تمایزی كه شما بین هموطنان ترك با كرد یا لر و...قایلید اشكال میبینم.این نحوه ی تفكر قومگرایی ست و به تمركز هویت در یك منطقه و فاصله از بقیه اقوام كمك میكنه .اگر این انجمنها از افراد غیر بومی هم بتونه عضو بگیره و به منطقه ی غیر از محل تولد هم بتونه كمك كنه ایده ال میشه.
با بعضی از نظرات شما هم موافق نیستم ولی چون راجع به این متن مستقیما نیست سرتون رو درد نمیارم


 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ارتباط محترمانه

+0 به یه ن

یولداش:

در این پست مطلب خیلی جالبی نوشته اید، در روزهای قبل میخواستم ایده ای را در مورد رابطه ارتباطات اجتماعی با كاهش مزاحمت خیابانی مطرح كنم، ولی بنظرم رسید كه خیلی استقبال نشود، اما پس از دیدن مطالب پست اخیرتان امیدوار شدم كه پیشنهادم بگیرد:
اما مطلبی كه میخواهم مطرح كنم این است كه، ما در جامعه مان تا ارتباط نرمال و محترمانه بین دو جنس را تعریف و تبیین نكنیم از شر مسائلی مثل مزاحمت خلاص نخواهیم شد، فرض كنیم یك پسر متین و باشخصیت در خیابان از دختری آدرس سوال میكند، اما دختر مورد بحث بدلیل فقدان اعتماد بنفس كافی برای ارتباط از موضع قوی و در عین حال محترمانه، یا هر دلیل دیگر، فارغ از ادب و متانت پسر مورد نظر پیش فرض رفتاری اش خشك و گاهاً توام با بی احترامی است، چنین رفتاری انگیزه های همدلانه را در چنین پسرانی تشویق نمیكند. نتیجه ای كه میخواهم بگیرم این است كه در هر روش اصلاحی باید تشویق و تنبیه باهم باشد، همانگونه كه باید با فرد مزاحم و بی ادب برخورد كرد، باید به فرد محترم و مودب هم پاسخ شایسته داد، اگر نرم رفتاری دختران جامعه ما به این سمت حركت كند، نتیجه اش این خواهد بود كه پسران و مردانی كه در چنین جامعه ای رشد میكنند بیشتر در برخورد با فرد مزاحم با آنها همدلی و همراهی خواهند داشت داشت.

 

نازلی:

در مورد كامنت یولداش میخواستم بگم ما دخترا مخصوصا محافظه كارترا یاد گرفتیم كه برای اینكه متهم نشیم همیشه گارد بسته بگیریم خوش اخلاقی ممكنه به پای یونگوللوخ گذاشته بشه آغیر سنگین اولماخ ایجاب میكنه از جواب دادن به پسر غریبه با نیش باز!!! اجتناب كنیم بالاخره بقیه كه دارن مارو میبینن چی میگن!!!و بدبینی كه از بچگی بهمون تزریق كردن بهمون میگه شاید در پشت این ظاهر متین یك دیو دوسر نهفته! اصلا بهش رو نده! (اوزونه گولمه!)
كاملا با نظر شما موافقم. البته باید بگم كه این نگاه بین دخترا نسبت به سابق خیلی تعدیل شده.

ناشناس شیرازی:

نمی‌دانم چه كار می‌شود كرد.

اما برای زندگی در جوامع سنتی چند طبقه مانند جامعه‌ی ایران مستقل از این كه تهران است یا شیراز یا هر شهر دیگری٫ تا جایی كه من می‌دانم و به من توصیه شده است فرد در جوانی نباید سعی كند طبقات مختلف را درك كند یا با آنها ارتباط برقرار نماید. در غیر این صورت هم طبقه‌ی خانوادگی‌ای كه فرد از آن می‌آید فرد را می‌راند و هم طبقه‌ای كه فرد سعی می‌كند آنها را بفهمد یا درك كند یا بشناسد او را قبول نمی‌كند. در انتها فرد از اینجا رانده و از آنجا مانده می‌شود. بدترین اوضاع و احوال را در جامعه‌ی سنتی افرادی دارند كه وابسته به هیچ طبقه‌ای نیستند و در هیچ طبقه‌ای جا ندارند.

در جامعه‌ی ما تنها پیران و موسفیدان هر طبقه حق دارند سعی كنند طبقه‌ی دیگری را بفهمند یا آنها را درك كنند و با آنها ارتباط برقرار نمایند. هیچ فردی هم حق ندارد شان یك ریش سفید یا مو سفید را زیر سوال ببرد. شاید بعضی از كارها را باید به زمانی واگذار كرد كه موها كاملا سفید شده است و حرف ریش‌سفیدان خریدار دارد.

یولداش:

ایده ای كه مطرح كردم نیاز به بحث و چكش كاری دارد، تا به یك نقطه تعادل برسیم و بتوانیم بر اساس آن ارتباطات استاندارد و محترمانه دو جنس را تعریف كنیم.

مینجیق:

من نظری ندارم اما مایلم كه این بحث ادامه یابد و من نظر دوستان را بخوانم. فقط یك نكته ای را می خواهم عرض كنم كه دامنگیر برخی پسرها هست. به خصوص آنهایی كه رشته هایی مثل فیزیك یا مهندسی درس می خوانند. منظورم رشته هایی هست كه "مردانه" حساب می شوند.  هرچند ممكن است یك برخورد كاملا انسانی و مودبانه با جنس مكمل (عبارت جنس مخالف نخواستم به كار ببرم) داشته باشند اما .... چه طور بگم؟! این خطر برایشان هست كه سرنوشت  "شازده كوچولو" را پیدا كنند. منظورم اینه مثل شازده كوچولو وقتی با ناز و ادای گل سرخ در اخترك ایزوله خود مواجه می شوند فكر می كنند دیگه اون یكی توی دنیاست. همه جوری نازش را می خرند اما بعدش می آیند زمین و زمینی می شوند و می بینند ای داد بیداد! از این گل سرخ ها همین جوری در زمین ریخته! احساس خسران می كنند. خلاصه اش این نكته هم هست! 

پی نوشت:

یونگوللوخ=سبك بودن
آغیر سنگین اولماخ = سنگین و متین بودن

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ][ 3 ][ 4 ]