اطلاعیه

+0 به یه ن

به این وسیله به اطلاع خوانندگان و علاقه مندان وبلاگ مینجق می رسانم كه مطالب مربوط به پست با عنوان متاسفم و نظرات ضمیمه به آن در خصوصی تشریح برخی رفتارهای غیرحرفه ای و نادرست علمی نوشته شده است. متاسفانه در فضای مجازی این مطالب به نحوی منعكس شده است كه گویا مصداق این سو رفتارها آقای دكتر مصفا بوده اند. در این جا به صراحت اعلام می كنم كه به هیچ وجه این تلقی صحیح نبوده است و اگر بی توجهی نویسنده زمینه را برای اسائه ی ادب به ایشان و زیر سئوال بردن شان و جایگاه علمی و حرفه ای ایشان فراهم كرده است از آقای دكتر مصفا عذرخواهی می كنم و تمام تلاش خود را به كار خواهم برد كه از ایجاد شرایط مشابه جلوگیری نمایم.

یاسمن فرزان

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم

+0 به یه ن

در برخی همایش ها ی ما رسم بر این است كه دست آخر یكی از فیزیكدان های برجسته و جا افتاده ی شركت كننده  موضوعات مطرح شده را مرور نماید. به آن summary talkمی گویند. خیلی هم دادن چنین سخنرانی ای سخت است. اولا یارو باید همه ی سمینارها را نشسته باشد و خوب فهمیده باشد.  ثانیا باید در همان هیری و ویری سخنرانی و اسلایدهایش را آماده كند. ثالثا باید مواظب باشد كه مطلبی را جا نیاندازد. به خصوص اگر سمینار جوان تر ها از قلم بیافتد ممكن است توی ذوقشان بخورد!

در همایشی در اسپانیا یك همكار آلمانی  ابتكار جالبی زد. اسلاید اولش عكس یك بستنی فروشی ایتالیایی بود. می گفت حتما در بستنی فروشی دیده اید كه چه قدر انتخاب از بین این همه طعم های خوشمزه و رنگارنگ سخت است. من هم حالا همین احساس ر ا دارم . وقتم تنگ هست و سمینارهای خیلی جذابی را شنیده ایم. انتخاب كردن خیلی سخت است. در اسلاید بعدی از سخنرانی هر سخنران همایش اندكی نشان داد و بعدش روی چند تا از آنها تمركز كرد.

امروز در گلفروشی در انتخاب گلها یاد آن اسلاید افتادم. در گلفروشی كه آن همه گل ها زیبا دلربایی می كنند هم انتخاب سخت است. 

شهری است پركرشمه و خوبان ز شش جهت

چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ای كاش حافظ یك زن بود!

+0 به یه ن

به یكی جرعه كه آزار كسش در پی نیست  زحمتی می كشم از مردم نادان كه مپرس

 

الهی نور به قبرت بباره ای خواجه ی شیراز! ای كاش تو زن بودی! آن گاه چه ها داشتی كه بگویی!!!

كسی می خواهم كه زنانه همین شعر را تضمین كند

"....." كه آزار كسش در پی نیست زحمتی می كشم از مردم نادان كه مپرس.

فكر می كنم از زبان یك زن حتی با محدودیت های وزن شعری ده ها نكته است كه می تواند به جای "....." بنشیند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

لینك ها به مناسبت روز مرد و روز پدر

+0 به یه ن

نوشته ی آنا به مناسبت روز مرد:

او رنگ نمی شناسد اما زندگی ام را رنگارنگ كرده است

 

نوشته ی باران به مناسبت روز پدر

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سربازان كوچك-قسمت پنجم و آخر

+0 به یه ن

پدر آیدا مهندس راه وساختمان است و یك شركت ساختمانی موفق دارد. آیدا برادری به نام آرش دارد كه وكیل دادگستری است. وقتی آرش فارغ التحصیل شد برای باز كردن دفتر وكالت احتیاج به پول داشت اما آرش مغرور تر از آن بود كه از كسی پول بخواهد- حتی از پدرش. مادر آرش مرتب از پدر او می خواست تا سرمایه ای در اختیار آرش بگذارد تا كار خود را شروع كند. اما پدر آرش می گفت:" حالا زوده !بذار بره یه مقدار خودش كار بكنه. سرش به سنگ بخورده. بادش كه خوابید و فهمید دنیا دست كیه پول كه سهله جونمم بهش می دم. كی نزدیك تر و مهمتر از اون؟ به هر حال ما كه می ریم و این پول رو برای اینا می ذاریم. به جای این كه فردا این پول رو گریان ببرن بذار الان خندان ببرن. ما هم خنده شونو ببینیم كیف كنیم."
آرش دست خالی كارش را شروع كرد. سختی هایی زیادی كشید اما "سرش به سنگ نخورد". بر خلاف انتظار پدر، توانست خودش برای خودش سرمایه فراهم بیاورد و هیچ وقت دستش را پیش پدرش دراز نكرد.به علاوه چون وكیل بود از نظر حقوقی به خیلی از كارها و سرمایه گذاری های پدرش ایراد می گرفت. می گفت فلان كار بی گدار به آب زدن است. پدر آرش عصبانی می شدو می گفت:" تو دنیا نیامده بودی من از این جور كارها می كردم." تقریبا همیشه هم پیش بینی های آرش درست از آب در می آمد! اما پدر آرش هنوز هم معتقد بودم آنچه كه او در خشت خام می بیند آرش كه آن همه كتاب حقوق ازبر كرده و هر روز در دادگاه صد مورد از این گونه اختلافات می بیند، در آیینه هم نمی تواند ببیند!
اماوقتی آیدا فارغ التحصیل شد، پدر آیدا با طیب خاطر سرمایه در اختیار او گذاشت تا شركت خود را افتتاح كند. یكی به این علت كه پیش بینی قبلی اش در مورد آرش درست از آب در نیامده بود. عملا از وقتی آرش بدون كمك او دفتر وكالت خود را باز كرده بود بیشتر داعیه استقلال و بی نیازی از پدر پیدا كرده بود.

 دوم به خاطر این كه نمی خواست آیدای عزیز دردانه او زیر دست كس دیگری كار كند .

 سومین و مهمترین علت آن بود كه پدر آیدا هرگز گمان نمی كرد آیدا هم مثل آرش داعیه استقلال داشته باشد. گمان نمی كرد آیدای جیگولی بیگولی او- كه هنوز خرسك تِدی كه در تولد سه سالگی اش از او هدیه گرفته روی پاتختی اش می گذارد - بخواهد و یا بتواند شركت را به تنهایی اداره كند. گمان می كرد این شركت فقط اسماً مال آیدا خواهد بود و تا سالها رسماً خود او امور شركت را به دست خواهد گرفت. اما پیش بینی پدر در این مورد هم اشتباه از آب درآمد! آیدا خیلی زود امور را در دست گرفت!
ابتدا پدر آیدا باور نمی كرد! گمان می كرد آیدا دارد "ناز" می كند. وقتی آیدا درپنج سالگی از دوچرخه اش زمین می خورد، دوان به سوی پدر می آمد تا در آغوش او آرام گیرد. پدر آیدا بر این امید بود كه درست مثل گذشته ها در شركت هم همین كه مشكلی پیش آمد آیدا به سوی او بیاید. اما با تمام ناباوری می دید كه آیدا در امور حقوقی شركت بیشتر با آرش مشورت می كند تا با او. این موضوع بیشتر به پدر آیدا بر می خورد. حتی پیش خودش تئوری توطئه می بافت و با خود می گفت:" آیدا كه خودش هنوز دختر كوچولوی باباست. حتما این پسره بهش خط می ده. خود كرده را تدبیر نیست!" قصه "خود كرده" از این قرار است:وقتی آیدا دنیا آمد آرش هفت ساله بود. پدر شان كه می ترسید آرش به او حسادت كند او را به كناری خواند و گفت كه او مثل پدر دوم آیدا ست و به عنوان برادر بزرگ تر باید مواظب او باشد. آرش این نقش را خیلی جدی گرفت! حتی یك بار جان آیدا را كه به سمت ماشینی در دو سالگی می دوید نجات داد و از همان موقع شد قهرمان مادر كه از مشاهده واقعه غش كرده بود. آیدا در شانزده و هفده سالگی از دست نقش حفاظتی آرش كه اغلب دست و پا گیر بود شاكی بود . اما از وقتی كه شركت خود را باز كرده روی كمك های آرش زیاد حساب می كند. البته تصمیم گیری نهایی همیشه با خود آیدا ست. برعكس تصور پدر آیدا از آرش "خط نمی گیرد" اما مشاوره حقوقی با آرش را مفید می یابد.
بعضی وقت ها پدر آیدا به خانمش شكایت بچه ها را می كند:
-من عمری شركت داری كردم الان این دختره منو می ذاره می ره از این پسره مشورت می خواد.
-هم اون "دختره" و هم اون "پسره" اسم دارن! هر دوشون هم بچه های تو هستن. تو باید شكر كنی كه می تونن روی پای خودشون بایستن. باید شكر كنی با هم متحدن. هیچ فكر كردی اگر با هم دعوا داشتن چه قدر كار من وتو سخت می شد؟ طرف كدوم یكی رو می خواستی بگیری؟ ببین این آرش من چه قدر آقاس! چه قدر دل گنده اس كه با این كه به او هیچ سرمایه ای ندادی و در عوض برای آیدا شركت باز كردی نه تنها هیچ كینه ای به دل نگرفته بلكه داره تمام سعی اش را هم می كنه كه به آیدا كمك كنه.
بعد مادر آیدا سراغ آیدا می ره و می گه:" باید قدر بابات رو بدونی. از دستت ناراحته. چرا با او مشورت نمی كنی. بزرگتره. بیشتر می فهمه. بیشتر از سن تو شركت داشته. نظراتش را بپرس. ضرر كه نمی كنی."

-آخه مامان! بابا كه فقط نظر نمی ده. نظرش رو تحمیل می كنه. من هر وقت از آرش نظر خواستم نظرش رو فقط به صورت پیشنهاد گفته. اما اگر به نظر بابا عمل نكنی بیشتر ناراحت می شه. نظراتش هم معمولا به درد نمی خورن. چند بار عمل كردم اما به ضررم تموم شده.
-یعنی چه؟ اون كه از تو خیلی با تجربه تره.
-بعله! اما تجارب اون در دوره و زمانه دیگه ای به دست اومده. دقیقا بخوام بگم نظرات اون بر پایه مشاهدات خامه نه بر اساس پردازش این مشاهدات كه بتوان اونا را تجربه حساب كرد. الان دوره و زمانه عوض شده. اون مشاهدات دیگه به درد من نمی خورن.
-حداقل وانمود كن به حرف هاش گوش می كنی.
-من نمی تونم فیلم بازی كنم.
-باید یاد بگیری. روزگار مجبورت می كنه كه یاد بگیری. اگر هم تا حالا نیاز نشده یاد بگیری علتش اینه كه همون پدری كه الان قبولش نداری مثل كوه پشتت وایستاده نذاشته زمین بخوری.
آیدا با شیطنت می گه:
"
خوب! همینو به بابا بگین. بگین آیدا به شما احتیاج داره تا مجبور نباشه فیلم بازی كنه!"
مادر آیدا با خشم ساختگی می گه: من نمی دونم باید یه جوری از دلش در بیاری.
آیدا می گه:" این كه كاری نداره. وقتی اومد از دلش در می آرم."
پدر آیدا نمی تونه با آیدا قهر باشه. وقتی لبخند او رو می بینه وقتی آیدا خودش را به آغوش پدر می افكنه  همه گله مندی ها از یادش می ره. اما با وجود این هیچ وقت زبونش نمی چرخه كه از موفقیت شركت آیدا یا ایده های مدیریتی او تمجیدی كنه ولی تا بخواهید مشكلات و اشتباه های كوچك اونو بزرگ می كنه و توی سر آیدا می زنه.
همان طوری كه پدر آیدا تشنه مشورت خواستن از طرف آیداست آیدا هم تشنه تایید از طرف پدرشه.
دكتر پرتوی این خلا رو در ذهن آیدا احساس می كنه و با گفتن آن دو جمله ساده نظر مثبت آیدا را جلب می كنه.

نظر آیدا هم برای دكتر پرتوی مهم هست. دكتر پرتوی كاملا حرفه ای به شغلش نگاه می كنه. آیدا یك "مشتریه" كه قراره پول به بیمارستان او نا بده. پس باید نازش رو خرید. به علاوه اگر راضی باشه و احساس كنه با او در بیمارستان خوب رفتار می شه در بین فامیل و آشنایان برای بیمارستان تبلیغ می كنه.  دكتر پرتوی تاجر زاده است. اصول موفقیت در تجارت از بچگی در ذهن او كاشته شده!

 

پی نوشت: داستان سربازان كوچك اینجا تموم می شه. اگر دوست داشته باشید شما قسمت آخر داستان را بنویسید و در كامنت ها بگذارید. بهترین پایان بندی را با هم انتخاب می كنیم. در مورد داستان در نوشته بعدی بحث می كنیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تبریك روز مرد به سبك مینجق

+0 به یه ن

فرداروز مرد و سالروز آزادی خرمشهر است. این روز فرخنده را پیشاپیش تبریك عرض می كنم.

این روز را به مردانی تبریك می گویند كه از رانت های جامعه ی مردسالاری به عنوان یك مرد  سوءاستفاده نمی كنند.

مردانی كه هرگز به ذهنشان خطور نمی كند كه از امضای اجازه نامه گرفتن گذرنامه برای همسر به عنوان حربه ای برای فشار آوردن به او استفاده نمایند.

مردانی كه وقتی همكارزنشان  ترفیع می گیرد از حربه رذیلانه ی حرف درست كردن برای او برای كوبیدن او استفاده نمی كنند.

مردانی كه توی صف از قدرت بدنی مردانه شان استفاده نمی كنند كه از زنها و بچه ها جلو بزنند.

مردانی كه در خیابان ها برای خانم ها مزاحمت ایجاد نمی كنند.

مردانی كه وقتی یك خانم راننده جلوی خط عابر می ایستد و اجازه می دهد عابری عبور كند با بوق و فحش آن خانم راننده را توبیخ نمی كنند.

مردانی كه وقتی می بینند خانمی در رانندگی ناشی است از موضوع برای خودشان سوژه نمی آفرینند.

مردانی كه وقتی خواهر یا مادر یا همسر یا دخترشان می خواهد از حق خودشان دفاع كند او را دعوت به سكوت نمی كنند.

مردانی كه وقتی می بینند به دروغ و از روی غرض و مرض و حسد و فقط به خاطر پیشرفت كاری یا حق طلبی خواهر مادر همسر و یا دخترشان  پشت سرآنها حرف های هزار و یك شبی بی اساس درست كرده اند آنها را دعوت به خانه نشینی نمی كنند و به جایش مردانه پشت آنها می ایستند و می گویند من در هر حال به شما اعتماد دارم.

مردانی كه صدای عدالتخواهی و حق طلبی زنان را با انگ "خاله زنكی" خفه نمی كنند.

مردانی كه زن ایده آلشان -به خصوص مادر بیوه ی ایده آل شان- یك زن افسردگی گریان و نالان نیست  و باور دارند كه زن به دنیا نیامده كه زجر بكشد بلكه حق شادی و نشاط و لذت از زندگی دارد.

مردانی كه در گردش خود وقتی زنی را می بینند كه بوم نقاشی خود را برپا كرده و دارد منظره را به تصویر می كشد با متلك هایشان حواس او را پرت نمی كنند.

مردهایی كه سر كلاس وقتی دختری سئوال می پرسد صدای زیر زنانه ی او را به تمسخر نمی كشند.

مردانی كه در وبلاگ خانم ها كامنت های هرزه و مستهجن نمی گذارند.

مردانی كه ..... 

مردانی چون بابا و همسر عزیز خودم.

به همه ی این آقایان باید بگویم خیلی"سالارید!"

پی نوشت: از همه ی خواننده های عزیز دعوت می كنم در بخش باخیش ها جمله ی "مردانی كه ...." را با سلیقه ی خود تكمیل نمایند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سربازان كوچك-قسمت چهارم

+0 به یه ن

یكی از سنت هایی كه دكتر پرتوی علیرغم مخالفت های بسیار همكارانش راه انداخته و مدتی است جا افتاده ناهار خوردن كاركنان كنار هم است. صحبت های كاركنان بیشتر حول و حوش مسایل كاری می چرخد. وقتی كاركنان می بینند رئیسشان به حرف آنها گوش می كند بیشتر به كار دل می بندند. همین كار باعث شده كه فرهنگ پچ پچ و غیبت در این بخش جایی نداشته باشد. دكتر پرتوی در استخدام كاركنان دقت فراوان می كند و اگر خطای غیر قابل قبولی از یكی از آنها سر بزند او را توبیخ و در صورت لزوم اخراج می كند . اما به تك تك كاركنان بخش -ازمستخدم و آبدارچی گرفته تا جراحان- به جای خود ارزش قایل است و عقیده دارد هر كدام ازآنها كه كارشان را خوب بلدند و برای كارشان دل می سوزانند گوهر گرانبهایی هستند كه باید قدرشان را دانست و نازشان را خرید.

 شعار دكتر پرتوی این است:" كاركنان بیمارستان

Asset

ما هستند."
بسیار اتفاق افتاده كه به هنگام صحبت های سر میز ناهار دكترها یادشان افتاده كه باید سفارشی حیاتی در مورد بیمارهابه پرستاران بكنند..
نازنین ازآیدا دعوت می كند تا ناهار را مهمان آنها باشد.

در غذاخوری به ظروف سالاد اشاره می كند و می گوید:" ازاین سالادها حتما میل كنید. برای

من درست كردن سالاد سخت تر از پختن غذا ست. شستن دونه به دونه برگ های كاهو خیلی وقت گیره. به سالاد بیرون هم كه نمی شه اطمینان كرد! خوشبختانه اینجا هم سالاد ها متنوعن و هم به دقت ضد عفونی می شن." آیدا می گه:" خوب دیگه! از غذاخوری پزشك ها غیر از این هم نمی شه انتظار داشت!"
دكتر پرتوی از آیدا می پرسه:"شما با خانواده علیپور كه محله ششگلان "می نشستند" نسبتی دارید؟" آیدا می گوید:" قبل از این كه من دنیا بیایم خانواده عموی پدرم در محله ششگلان زندگی می كردند. گویا خونه از پدرشان به آنها ارث رسیده بود." دكتر پرتوی می گوید:"من با عموزاده های شما دوست بودم. یادش به خیر! بچه كه بودم به حیاط آن خانه می رفتم وهر چه توت كال بود با هم می خوردیم." نازنین می پرسد:" خیلی شیطون بودید آقای دكتر؟!" دكتر پرتوی جواب می دهد:"اوووففف! از دیوار راست بالا می رفتم! دلم برای بچه های الان می سوزه. در آپارتمان های قوطی كبریتی تا بخوان یه كم بُدُوَن بهشون می گن:" یواش تر! همسایه پایینی ناراحت می شه." نه بچه های الان می تونن بچگی كنن نه جوون های الان جوونی. یادش به خیر! جوان كه بودیم این قنادی ركس، كافه-قنادی بود. باهم می رفتیم آنجا لیموناد می خوردیم. یادش به خیر! آن موقع همه چیز بیشتر مزه می داد." بعد رو به آیدا می كند و می پرسد:
"
راستی دكتر حسن زاده متخصص چشم كه دو سال پیش فوت كرد هم باید با شما نسبتی داشته باشد." آیدا با تعجب می پرسد:" از كجا دانستید؟ ایشان عموی بزرگ مادر من بودند."
آیدا، نازنین و دكتر پرتوی شروع می كنند به كشف پیوند های سببی و نسبی كه بین خاندان های آنها در دویست سال گذشته وجود داشته. در این حال خانم پرستار با حالت احساساتی و متاثر به آنها می پیوندد و می گوید:" الهی بمیرم! این بچه می گه باباش قول داده بود اونا رو به شهر بازی ببره. ناراحته كه نمی تونه با بقیه به شهربازی بره."
خانم دكتر می گه:" این قدر به خودت فشار نیار. بالاخره از پا می افتی ها!"
-چی كار كنم؟! دست خودم نیست. وقتی درسم را شروع كردم به من می گفتند چند سال دیگه اونقدر در بیمارستان مرگ و بدبختی می بینی كه دیگه دلت مثل سنگ می شه. اما هر چی سن می گذره دل آدم رقیق تر می شه.
خانم پرستار ادامه می ده:"واقعا عجب آدم هایی پیدا می شن! ما هم پدر ومادریم اینا هم پدر ومادرن! آخه!آدم بچه رو می بره كارگاه؟!"
دكتر پرتوی می گه:" اوستا مرد بدی نیست. اتفاقا پدر مهربونی هم هست. خیلی در این جریان شكسته شده. باهاش احساس همدردی می كنم. اشكال این جور آدم ها اینه كه می خوان همه چیز رو با "زرنگی" -اونم با زرنگی با تعریف خودشون- حل كنن. زرنگی شون هم اغلب مشكل آفرینه."
خانم پرستار می گه: " آره! همه شون همین جورن. یه اوستای دیگه هم بود پسرده ساله اش رو سوار ترك موتور می كرد. پسره از موتور افتاد و ضربه مغزی بهش وارد اومدو..."
خانم مهندس می گه:" البته همه صنعتگرها آدم های سر به هوا و بی مسئولیتی نیستن. من در كارم با این قشر زیاد سر وكار دارم. اتفاقا من در شركت با یك جوشكار همكاری می كنم كه می تونم بگم از مسئولیت پذیر ترین آدم هایی است كه تا حالا دیدم. اون هم پسرش رو با خودش سر كار می آره -البته پسرش بزرگتره- ولی راه و چاه رو براش خوب توضیح داده. اصلا این اوستا خیلی به مسایل ایمنی حساسه. خدا را شكر تا به حال نه برای خودش و نه برای شاگردهاش اتفاق بدی نیفتاده. از قضا كارشون هم خیلی خطرناكه. بعضی از مهندس ها ی شركت به من ایراد می گیرن و می گن "ما رفتیم و چهار سال درس خوندیم. چرا یك جوشكار باید به اندازه ما در آمد داشته باشه!" بهشون می گم كاری هم كه این اوستا می كنه-اونم با این كیفیت- یه كار تخصصیه! هر جوشكاری نمی تونه این كار رو انجام بده. برای این كه یه جوشكار كه اصول جوشكاری رو هم بلده چنین كاری رو بكنه بیشتر ازچهار سال باید تجربه داشته باشه. به علاوه این فرد جان خودش رو به خطر می اندازه و می ره در اون ارتفاع جوشكاری می كنه. در صورتی كه می تونست مثل خیلی از همكاراش وارد بازار سیاه آهن بشه و ده برابر یه مهندس یه شبه ثروت به هم بزنه. خوب! من باید قدر چنین صنعتگری رو بدونم. موفقیت شركت من مدیون همكاری با همین جور آدمهاست."

وقتی آیدا اینا رو می گه خانم پرستار با بی حوصلگی این ور و اون ور رو نگاه می كنه. اما دكتر پرتوی كه متوجه می شه مخاطب آیدا در واقع اونه نه خانم پرستار با دقت كامل گوش می كنه. همین حركت او كافیه كه رضایت آیدا رو جلب كنه. اما دكتر پرتوی می خواد حسابی قاب آیدا را بدزده. برای همین در حالی كه دستش رو زیر چانه اش گذاشته پس از اندكی تامل لبخندی می زنه ومی گه: " تنها كسی كه خودش كار خود شو با دل و جان و با جدیت انجام می ده می تونه ارزش كار یك نفر دیگه رو كه همین ذهنیت رو داره درك كنه. بقیه فقط مدرك تحصیلی و پست ومقام و آلاف واولوف رو می بینن!"

با این دو جمله ساده دكتر پرتوی حسابی زده تو خال! این دو جمله دقیقا همون چیزی است كه آیدا مدتهاست می خواد از یه بزرگتر بشنوه.

چرا نظر دكتر پرتوی برای آیدا مهمه؟

جواب این سئوال رو باید در پیش زمینه آیدا جست و جو كرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سربازان كوچك-قسمت سوم

+0 به یه ن

خانم مهندس و دكتر با هم كمی صحبت می كنند و خانم مهندس شرح ماجرا را بیان می كند. خانم دكتر می گوید:
-شما نباید از مادر این بچه به دل بگیرید. زن بیچاره خیلی تحت فشاره.
خانم دكتر هر ماه مقداری پول كنار می گذارد كه با آن به بیماران بی بضاعت كمك كند. دوستان و فامیل های نزدیك خانم دكتر هم نذورات خود را به او می دهند تا هر گونه كه صلاح می داند صرف كند. معمولا خانم دكتر از این گونه فعالیت های خود سخنی با غریبه ها نمی گوید. تنها نزدیك ترین افراد خانم دكتر هستند كه از این گونه فعالیت های او با خبرند. حتی برخی از همكاران خانم دكتر وقتی ambition كاری او را می بینند او را حریص و پول پرست می نامند. به او تشر می زنند كه چرا با این كه از خانواده متمولی است باز هم این گونه به خود زحمت كاركردن می دهد. در محل كار فعلی همه كاركنان از رئیس بخش گرفته تا آبدارچی خانم دكتر را دوست دارند. موفقیت او را موفقیت خود می دانند و با خوشی اش خوشحال می شوند و از دلخوری اش دلخور. در مسایل مختلف زندگی اعضای بخش یار و غمخوار همند.اما قبل از این كه خانم دكتر به این بیمارستان منتقل شود با همكار خود كه می بایست نامه ها ی اداری مربوط به بیمه را امضا كند مشكل داشت. همكار بخیل به او تشر می زد وبه كنایه می گفت:" ماشا الله به این همه حرص و جوش! این همه بابات برات گذاشته. این همه در مطب درآمد داری. بازهم نمی توانی از این چندرغازپول بگذری؟! اصلا من جای تو بودم كار نمی كردم توی خونه می نشستم و مثل "خانم ها" كیف می كردم." خانم دكتر عصبانی می شد می گفت:"آقای دكتر! به تشخیص من این عمل برای این بیمار لازم بوده. من هم این عمل را به خوبی انجام داده ام. هم من و هم بیمار راضی هستیم. این وظیفه شركت بیمه است كه "حق" مرا بپردازد. تمام مدارك آن هم درست است. شما چرا كاسه داغ تر از آش می شوید؟!
برای چه سنگ شركت بیمه را بر سینه می زنید؟! درضمن نحوه زندگی من به خودم مربوط است. من تناقضی بین كار كردن و "خانمی" نمی بینم." و به طعنه اضافه می كرد:" گمان می كردم حساب میزان دارایی و ارث و میراث افراد كار ماموران مالیات است نه جماعت اطبا!" هربار كه خانم دكتر مسافرت می رفت یا ماشین مدل بالاتری و یا ملكی جدید می خرید آتش توپخانه لیچاربافان هم شدید تر می شد. در آمد خانم دكتر چندان از دیگر همكارانش بیشتر نیست اما سبك زندگی او چنان است كه حسد حاسدان را تحریك می كند. خانم دكتر دایره ای از دوستان و خویشاوندان دارد كه به او راه سرمایه گذاری موفق را می آموزند و با او در مسافرت یا سرگرمی هایی از این دست همراهی می كنند. دوستان خانم دكتر هر گاه جنس عتیقه جالبی با قیمت مناسب به بازار آمد او را خبر می كنندو... . خواهر خانم دكتر آرشیتكت است و چند نفر از دوستان نزدیكش هم در كارهای هنری هستند. خانم دكتردر خرید لوازم و دكوراسیون خانه و مطب با آنها مشورت می كند. همچنین خانم دكتر از بیشتر نمایشگاه های آثار هنری در شهر خود بازدید می كند. هر وقت هم كه به تهران سفر می كند برنامه سفر را چنان می چیند كه از چند نمایشگاه هنری دیدن كند. در سفرهای دیگرهم بیشتر وقت او صرف بازدید از موزه ها و گالری ها می شود. خانه دوستان و خویشاوندان خانم دكتر خود از گالری های هنری دنیا چیزی كمتر ندارد! این گشت و گذارها و تماشا ها در سلیقه خانم دكتر تاثیر مستقیم گذاشته و آن را صیقل داده. خانم دكتر وقت زیادی برای زیبا سازی محیط اطرافش صرف می كند. سلیقه صیقل خورده او به او كمك می كند با بودجه كم محیطی فراهم كند كه جلوه فراوان داشته باشد.
این دسته ازهمكاران خانم دكتر چنین دایره ای از دوستان و خویشاوندان وهمراهان ندارند. سرگرمی هایشان هم از جنس دیگری است. گمان می كنند همه چیز تنها با پول فراهم می آید درنتیجه جلوه بیشتر زندگی خانم دكتر را حمل بر ثروت بیشتر او می كنند و حسد می ورزند و گره در كارش می افكنند. خانم دكتر در محیط كارش كمتر از خانم مهندس با همكارانش درگیر نشده. برای همین با او احساس همذات پنداری و نزدیكی می كند. به علاوه برای نرم تر كردن دل خانم مهندس این بار تصمیم می گیرد اشاره مختصری به كمكش به خانواده اوستا بكند. بنا براین اضافه می كند:" اوستا پول بیمارستان را هم نمی توانست بده. از طرف بیمارستان می خواستند جوابشان كنند اما من رفتم و صحبت كردم و راضی شان كردم فعلا بیمار را بستری كنند. اگر نتوانند پول را جور كنند مجبورم خودم یه كاریش بكنم."
خانم مهندس پاسخ می دهد:
- من از حرف های آن زن ناراحت نیستم. عصبی بودنش برایم قابل دركه. ناراحتی من بیشتر به خاطر خود این طفل معصومه. خانم دكتر! نمی شه كاری براش كرد؟
- چرا! عملی هست كه می توان امتحان كرد. البته شانس جواب دادن عمل زیاد نیست. اما ریسكی زیادی هم نداره. یا بیمار مداوا می شه یا همین طور باقی می مونه. اما متاسفانه این خانواده نمی توانند هزینه عمل را بپردازند.
- هزینه عمل چقدره؟
-فلان قدر...
-شما پدر احمد راضی كنید برگه اجازه را امضا كند. هزینه عمل را من تقبل می كنم.
خانم دكتر یكه می خورد وپس از چند لحظه لحنش عوض می شود و می گوید:
-اوه! عزیزم! تو مسئولیتی نداری! تقصیر تو نبوده دلیلی ندارد بخواهی چنین فداكاری كنی.
-می دونم! احساس عذاب وجدان نمی كنم. هنوز هم باور دارم كه كاری كه من كردم درست بود! اما نمی تونم دست رو دست بذارم و كاری نكنم. من اون دست كوچولو را قبل از این كه لای دستگاه بره هم دیده بودم. در عالم معصومانه كودكی كه آدم پدر و مادرش را حق كامل می دونه یك مشت كوچولو شده بود و با من كه از نظر او رفته بودم مامان و بابای او را اذیت كنم دشمنی می كرد. تا عمر دارم نمی تونم اون صحنه رو فراموش كنم.

-بسیار خوب! قبل از این كه تصمیم ات را به طور قطعی بگیری بیا بریم با رئیس بخش، آقای دكتر پرتوی، مشورت كنیم.من به ایشان خیلی ارادت دارم. هرگز از مشورت با او ضرر ندیده ام. ایشان عضو هیات علمی دانشگاه هم هستن. موقع دانشجویی استاد من بودن.

خانم دكتر ماجرا را برای دكتر پرتوی شرح می دهد. دكتر پرتوی به دقت گوش می كند و خطاب به خانم مهندس می گوید:-حس انساندوستی شما قابل تقدیره اما...

حوصله خانم مهندس سر می رود و حرف دكتر پرتوی را قطع می كند و می گوید:
-اما چی آقای دكتر؟! مطمئن باشید من از اون آدم هایی نیستم كه از روی احساسات تصمیم می گیرند و بعد هم پشیمان می شن و زیر تعهدشان می زنند. من فكرهایم را قبل از این كه اینجا بیایم كرده ام. برای جور كردن پول هم قبلا برنامه ریزی كرده ام. مطمئن باشید تا آخرش هم می ایستم !

-مطمئنم همان طور است كه می فرمایید! نگرانی من چیز دیگری است. همان طوری كه خانم دكتر شرح داده اند شانس موفقیت این عمل بالا نیست. متاسفانه خانواده این بیمار -به خصوص مادر او- شما را مقصر می دانند. این كمك شما ممكن است از نظر آنها به جای مهربانی تعبیر به احساس عذاب وجدان بشود. در این صورت این خانواده دست از سر شما بر نمی دارد . هر مشكلی در زندگی شان پیش بیاید از شما طلبكار خواهند شد. مشكلات این گونه افراد تمامی ندارد. منظورم افرادی هستند كه به جای انجام دادن كارها از طریق متعارف و اصولی به دنبال زرنگی ها و زیر آبی رفتن ها -از آن نوعی كه پدر احمد در مورد سفارش شما كرد- هستند. تا یكی از مشكلات آنها را رفع كنید یكی از اعضای این خانواده مشكلی جدید برای خودش و دیگران به وجود می آورد. اگر هم از كمك به آنها امتناع كنید ممكن است برایتان دردسربسازند. تاكید می كنم منظورم از" این گونه افراد" صاحبان حرفه و صنعت خاصی نیستند. منظورم میزان در آمد و سرمایه هم نیست. منظورم ذهنیت است. اتفاقا در بین ثروتمندان -به خصوص از نوع تازه به دوران رسیده اش كه این روزها زیاد شده اند- این گونه افراد زیادند. متاسفانه ما هر روز با" آقازاده" های شانزده هفده ساله ای سر و كار داریم كه ماشین آخرین سیستم بابا را برداشته اند و كار دست خودشان داده اند.

خانم دكتر می گوید: -فكر می كنم حق با دكتر پرتوی باشد. می ترسم مادر احمد او را با نفرت از شما بزرگ كند. وقتی این پسر پانزده شانزده ساله شد -یعنی آن سنی كه آدم فكر می كند همه چیز را می داند و می تواند دنیا را عوض كند- بیاید بلایی به سر شما یا خودش بیاورد.

-من در تصمیمم جدی هستم اما نحوه كمك را شما تعیین كنید. به نظر شما اگر من این كمك را ناشناسانه انجام دهم مشكل رفع می شود؟
-فكر خوبی است. به آنها می گوییم فرد خیری هزینه عمل را تقبل كرده. بهتر است شما دیگر با این خانواده تماس نگیرید. بهتر است آنها فكر كنند شما هنوز شكایت خود را پس نگرفته اید در این صورت كمتر احتمال دارد به سراغتان بیایند وموجب مزاحمتی شوند. می دانم آن چه كه می گویم به نظر شما ماكیاولیستی می آید اما ما در محیط كارمان آن قدر از این مسایل می بینیم كه مجبور می شویم این گونه فكر و عمل كنیم.
-ولی من می خوام ازحال احمد با خبر شم.
خانم دكتر می گوید:"من شما را در جریان می ذارم. می شه شماره تماس تون رو بدید؟"
خانم مهندس جواب می ده 0914......

اسمم آیداست. آیدا علیپور.

خانم دكتر می گوید:" اسم من نازنین است. شماره موبایل را یادداشت كنید:0914...... "
خانم مهندس رو به دكتر پرتوی می كند و می گوید:" آقای دكتر! واقعا ممنون از این كه وقت خودتونو در اختیارم گذاشتید. از راهنمایی هاتون متشكرم." سپس با لحن كودكانه و خجالت زده ای اضافه می كند:" در ضمن.... اوومممممم! از این كه پیش داوری كردم........اوووووووووممممم! عجله كردم و وسط حرفتون پریدم عذر می خوام."
دكتر پرتوی با تعجب ساختگی می گوید:" شما وسط حرف من پریدید!؟ من یادم نمی آد."
و لبخند مهربانی بر لب می راند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

درددل دردسرساز

+0 به یه ن

وقتی دلخوری ای از یكی از عزیزانمان داریم اگر برویم و با یكی از نزدیكانم درد دل كنیم و احیانا از او بخواهیم پا در میانی كند بعد از رفع شدن كدورت و.... معمولا مشكل جدیدی رخ می نماید. یارو مرتب می آید می پرسد:" راستی! مشكل شما حل شد؟! دیدی گفتم!دیدی من بیشتر می فهمیدم. دیدید خودتان نتوانستید مسایل را حل كنید."

اگر  از آن ریش سفید و گیس سفیدهای بیكار باشد كه بعد از بازنشستگی به جای جدول حل كردن یا نقاشی كردن یا.... وقتشان را به زعم خود به حل و فصل مسایل جوان ها سپری كنند ول-كن نخواهند بود. تازه سوژه دستشان افتاده! به این راحتی ها ول نمی كنند. ظاهرا پا در میانی می كنند تا اختلاف را از بین ببرند. اما در باطن همانجا كه به ظاهر می گویند صلواتی بفرستید و روی هم را ببوسید و شیرینی ای بخورید همانجا هم با زیركی موشی می دوانند و حرف و حدیثی وسط می اندازند كه دور تازه ای از اختلافات پیش بیاید تاباز هم برای ریش-سفیدی و گیس-سفیدی و پا در میانی به آنها نیاز افتد.

 

من تا به حال به مشاور خانوادگی و.... نرفته ام. نمی دانم طرز عملشان چه طور هست. اما با توجه به آن چه كه از كسانی كه به مشاور مراجعه كرده اند شنیده ام یك كوچولو مشكوكم به این كه نكند گاهی برخی از مشاوران راهنمایی هایی می كنند كه گمان دارند كسانی كه حق ویزیتشان را می پردازند دوست دارند  بشنوند نه آن كه واقعا به درد رفع مشكل می خورد. البته این شك من است. نمی توانم بگویم حتما درست است. همگی می دانیم بسیاری از پزشكان كه قسم بقراط هم خورده اند گاهی به بیمار داروی غیز ضروری می دهند تنها به این علت كه فكر می كنند اگر دارو ندهند بیمار خواهد گفت این جناب دكتر كه برای من كاری نكرد پس چرا حق ویزیت گرفت. هر چه بیمار از راه دورتری آمده باشد این تجویزهای غیر ضروری هم بیشتر می شود تنها به این دلیل كه بیمار حس نكند دكتر برایش چیزی نكرد. من بعضی وقت ها كه به دكتر مراجعه می كنم تلویحا حالیش می كنم كه بیخودی به من دارو ندهد. من اهل این كه بگویم "چون دكتر دوا نداد پس كاری نكرد" نیستم. وقتی برخی  دكترها این كار را می كنند برخی  مشاورها هم شاید همین روش را به كار گیرند. البته این فقط حدس من است. اگر كسی اطلاعات بیشتری دارد بنویسد. (بدون نام بردن از هیچ شخص مشخصی)

 روش تبریزی:"اؤز بولدوغون هچ كسه ورمز"

 شوخی كردم! به هر حال خوبه آدم مشورت بگیره. اما به نظرم وقتی به نزد مشاور می رویم بهتر هست یك نوع رفتار را نشان دهیم كه او احساس كند ما آمادگی شنیدن سخن تلخ و مخالف میل باطنی مان را داریم. اصلا خوبه كه این را صریح بگوییم و الا احتمالا دارد پولی كه صرف می كنیم به هدر می رود و طرف فقط حرف ما را تایید می كند و توصیه ای به درد بخور ندهد. اصلا خودتان را بگذارید جای مشاور. او هم یك انسان هست. ابر انسان كه نیست. اگر بنا باشد روزی با 3-4 نفر از مراجعینش چالشی رفتار كند و مخالف نظر آنهانظر دهد و احتمالا برخورد تندی از طرف ببیند اعصاب معصاب برایش نمی ماند! پس ترجیح می دهد كه یك جوری توصیه دهد كه به مذاق مراجعین خوش آید و قال قضیه كنده شود و بروند برایش تبلیغ هم بكنند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چسبیدن به فرضیه ای كه پیش بینی غلط می دهد.

+0 به یه ن

از وقتی یادم می آید دسته ای از خانم های تبریزی كه درصد شان هم كم نیست برای خود وظیفه می دانند كه هر زوجی كه تصمیم به ازدواج گرفته اند مورد تحلیل قرار دهند و پیش بینی نمایند كه آیا ازدواجشان درست بوده یا قرار است به شكست منجر شود.

 (شاید در شهرهای دیگر هم  این رویه مرسوم باشد اما من آن قدر ها آشنایی ندارم.)

اصرار خیلی زیادی دارند كه با هر درجه از شناخت از زوجین این پیش بینی ها راانجام دهند و به گوش كس و كار عروس و داماد هم برسانند. اگر تشخیص بر این باشد كه ازدواج نادرست هست برخود واجب می دانند تا دیر نشده بروند و كاری بكنند!!!!!! عجیب هم معتقد هستند كه خیلی بهتر از خود عروس و داماد روحیات آنها را می شناسند و بهتر تشخیص می دهند كه این ازدواج درست است یا غلط.

با شنیدن یكی دو گزاره ی خیلی معمولی هم  درمورد شخص هم ماشین پیش بینی شان شروع به كار می رود. آن هم چیزهای خیلی معمولی  مثل  اختلاف سن عروس و داماد نه چیزهای خیلی دراماتیك مثل خدای ناكرده اعتیاد و سابقه ی سرقت و خشونت یا اختلالات روانی . داریم راجع به چیزهای خیلی معمولی صحبت می كنیم.

از وقتی یاد دارم نتیجه ی این پیش بینی ها خیلی هم  درست از آب در نمی آید. مشاهدات من به حد آمار رسیده. با درجه ی اعتماد بالا می توانم بگویم  فرضیه شان برای پیش بینی میزان موفقیت ازدواج با داده ها رد شده. در فیزیك این چنین فرضیه هایی را ما كنار می گذاریم اما در محافل زنانه ی تبریز دست از این فرضیه ها برنداشته اند. هنوز برای اغلب آنها "هاممی دییر" (=همه می گویند) معیار آن است كه ازدواج زوجی موفقیت آمیز خواهد بود یانه.

راستش را بخواهید من در تصمیم گیری های شخصی ام چندان به آن چه كه "هاممی دییر" اهمیتی نداده ام. با شرایط خودم و با توجه به توانمندی ها و شناختی كه از روحیه ی خودم داشتم تصمیم گرفته ام. در یكی دو مورد هم كه به :هاممی دییر" بر خلاف نظر خودم عمل كرده ام  پشیمان شده ام.

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سربازان كوچك-قسمت دوم

+0 به یه ن

بعد از این كه خانم مهندس بیرون می رود بچه ها شروع می كنند به شادی كردن. به تقلید از فیلم ها و كارتون هایی كه دیده اند قهرمانانه فریاد می زنند: "موفق شدیم! پیروز شدیم!دشمن را بیرون كردیم!" اوستا از پنهانگاه خود بیرون می آید و همراه با بچه شادی می كند. اما زن اوستا برعكس بچه ها و اوستا به شدت عصبانی است و می گوید:" نگاش كن تو رو خدا! عقلش همون به اندازه بچه هاس. ذلّه شدم. این چه زندگیه تو برام درست كردی؟!" بعد به بچه هشت ماهه شان اشاره می كند و می گوید:" تا چشم ازش ور می دارم چهار دست و پا راه می افته میخی پیچی مهره ای پیدا می كنه می ذاره توی دهانش. اگه سفارش زنیكه رو به موقع تحویل می دادی من هم مثل كولی ها به این روز نمی افتادم!" اوستا بازی با بچه ها رو ادامه می ده و خودش رو به نشنیدن می زنه.اوستا به بچه ها می گه:" بچه ها درسته كه این دفعه پیروز شدیم اما جنگ هنوز تمام نشده. بابا هنوز به سربازاشو لازم داره. فردا هم لازم نیست برین مدرسه." بچه فریاد می كشن:"هورا!" زن اوستا سرش را تكان می ده و می دوه دنبال بچه هشت ماهه . فاطمه، دختر اوستا، می پره بغل اوستا و با عشوه گری كودكانه می گه:"بابایی! ما رو می بری شهربازی؟" اوستا می گه:" شما سربازهای شجاعی باشین یه روز می برمتون شهر بازی و می ذارم سوار هر چی كه دوست داشتین بشین." شادی بچه ها چند برابر می شه.
همه بچه ها از این كه با مدرسه نرفتن یك شبه قهرمان شدن و كاری بزرگ برای خانواده انجام دادن احساس غرور می كنن. اما احساس غرور احمد پسر بزرگ خانواده چیز دیگه ایه! یكی از دوستای احمد به سراغش می آد و می گه:" احمد! خانم معلم خیلی ناراحت شد امروز كلاس نیومدی. به من سپرد تا این تمرین های ریاضی را بهت بدم حل كنی." احمد جواب می ده:"تمرین حل كردن مال بچه هاست. من كارهای مهمتری دارم. بابام به من نیاز داره. خودش به من گفت رو من بیشتر از همه حساب می كنه." بعد شروع می كنه به لاف زدن:"باید می دیدی چطور خانم مهندس از من ترسید. بهش گفتم برو گمشو! برو ! مامان منو اذیت نكن...."
بعد از اندكی حوصله احمد در كارگاه به سر می ره. برای این هم خودش رو سرگرم كنه و هم بزرگیش رو به كمال برسونه یكی از دستگاه ها رو روشن می كنه و دستش لای دستگاه می مونه و....
خانم مهندس خبردار می شه ،  شكایتشو پس می گیره و برای عیادت احمد به بیمارستان می ره. مادر احمد با دیدن او شروع می كنه به داد و فریاد و هر چه فحش آبدار بلده نثارخانم مهندس می كنه. اوستا درگوشه ای نشسته و عكس العملی نشان نمی ده. چنان درمانده و شكسته شده كه تاب و توان نداره عكس العملی نشون بده اما در دل خودش رو سرزنش می كنه و مسئول می دونه . از نظر اوستا خانم مهندس گناهی نداره. با صدای زن اوستا پرستارها و خانم دكتر وارد اتاق می شن. پرستار ها زن اوستا را ساكت می كنن و خانم دكتر خانم مهندس رو به اتاقش می بره واشاره می كنه كه براش آب پرتقال بیارن.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چنبر تاریخ

+0 به یه ن

داشتم فكر می كردم اغلب ما ایرانی ها هر كدام به لحاظ ذهنی در یك مقطع تاریخی گیر افتاده ایم. برخی در دوران اساطیر زندگی می كنند. بسیاری در حال و هوای دوره ی هخامنشی هستند. من خودم به دوره ی بین قرن 4 تا آغاز سلسله ی صفوی خیلی علاقه مندم و بعید نیستم بعد از مدتی اگر هوشیار نباشم در این دوره گیر بیافتم. (علت علاقه مندی ام را به این دوره ها بعدا می نویسم.) بسیاری در تخیلات خود در دوره ی صفوی به سر می برند و سودای احیای آن در دوره ی حاضر را در سر می پرورانند و حتی در موردش كتاب  هم می نویسند.

 

برخی در حال و هوای ذهنی كشورگشایی های نادر افشار هستند و برخی به فانتزی  زند یه عادل و مردمدار می اندیشند (ظاهرا نویسنده ی سریال قهوه ی تلخ هم از آن دسته بود!). برخی در حال و هوای قاجار قبل از عباس میرزا هستند. برخی در برهه ی عباس میرزا تا انقلاب مشروطه زندگی می كنند. برخی هم در حال و هوا ی مشروطه دارند به سر می برند. همین را بگیر تا بیا تا دوران معاصر!

من بین دوستان ایتالیایی هم نسل خود چنین چیزی ندیدم. ندیده ام  تعصبی درمورد فلان سزار یا بهمان شهریار دوره ی رنسانس داشته باشند. اما به تیم های فوتبالشان (دود دود روودوود تراختور) و نیز ماشین فراری و لامبورگینی (بازهم  دود دود روودوود تراختور)  خیلی می نازند.

چیزی كه می خواهم بگویم این است كه این همه در گذشته ماندن چیز خوبی نیست. گذشته را كه نمی توان تغییر داد اما آینده تا حد قابل ملاحظه ای دست ماست. به قدر كافی هم مسئله ما داریم كه به آنها بپردازیم.

پی نوشت: لامبورگینی هم از یك كارخانه ی تراكتور سازی شروع شد!

پی نوشت: برخی خیال می كنند كه ما در تبریز خیلی به شاه اسماعیل صفوی می نازیم. من كه تا به حال هیچ تبریزی ای ندیده ام كه به شاه اسماعیل صفوی بنازد. (البته شاید دایره ی ارتباطات من محدود بوده.) تبریزی ها به  شهریار و ستارخان  و باقرخان ورشدیه و تربیت و .... می نازند .  به تیم تراختورشان  و....می نازند و به  فرش تبریز و آجیل تواضع و بازار تبریز و شاهگلی و به جوموش ایشلری (صنایع نقره) و.... می نازند. آدم مهم هاشون هم در درجه ی اول پزشكان و داروسازان شهر هستند و بعدش هم كارخانه دار ان و سرمایه داران و در درجه ی بعدی هم  مهندسین و استادان دانشگاه. اگر بگویند آدم مهم های شهرتان را نام ببرید از اینها نام می برند. شاه اسماعیل اصلا به ذهنشان نمی رسد.

به نظر من خیلی این برخورد منطقی است. فردا بخواهند یك بیمارستان خیریه باز كنند یا برای یك كار خیریه پول جمع كنند همین ها قرار است آستین بالا بزنند. شاه اسماعیل كه نخواهد آمد برای (به طور مثال ) بنیاد كودك شعبه ی تبریز  و یا موسسه ی قلب های سبز كمكی كند. همان سرمایه داران هستند كه در شهر اشتغال ایجاد می كنند. شاه اسماعیل چه گلی به سر ما زده كه بخواهیم به او بنازیم؟!

چند سال پیش یكی در وبلاگم با من بحث می كرد و تلویحا با فرض این كه من به شاه اسماعیل همان گونه نگاه می كنم كه برخی به طور مثال به كوروش، جنایات منسوب به شاه اسماعیل را برای من برمی شمارد. من نمی دانم تا چه حد از این جنایات افسانه است و تا چه حد آن واقعیت. اما در هر صورت من تعلق خاطری به شاه اسماعیل صفوی ندارم. در شكل گیری هویت من آن شاه در چند صد سال قبل نقش چندانی نداشته. اگر او هم نمی بود به احتمال زیاد من همینی بودم كه الان هستم.  به او گفتم شما طرز فكر مرا متوجه نمی شوی برای من  امثال "حاج كاظم" داستان سارا   از "شاه اسماعیل" به مراتب "آدم مهمه تر "بوده اند. به این معنی كه این اشخاص در دوران حیاتشان جریان های اقتصادی و فرهنگی و خانوادگی و خیریه ای راه انداخته اند كه زندگی خیلی ها را از زمان خودش تا به امروز در تبریز تحت تاثیر قرار داده  اند- من جمله خود من. آن قدر برایم این شخصیت ها مهم بوده اند كه برداشته ام و داستان سارا را با آن آب و تاب نوشته ام.

این نظر من بودو گمانم این است كه بازتاب دهنده ی نظر بخش قابل توجهی از همشهریانم هم هست. البته شاید دیدگاه من محدود است و اشتباه می كنم. نظر شما چیه؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سربازان كوچك

+0 به یه ن

می خواهم داستان سربازان كوچك را كه مدت ها پیش نوشته بودم اینجا دوباره منتشر كنم. آخر داستان ناقص هست. می خواهم اینجا یك بازی وبلاگی راه بیاندازم. بعد از این كه داستان تمام شد هركسی كه علاقه مند بود پایانی برای داستان بنویسد. بعد با همدیگر بهترین پایان بندی را انتخاب می كنیم. چه طوره؟!

حالا قسمت اول داستان:

 

خانم مهندس وارد كارگاهِ "اوستا" می شود و بعد از سلام و علیك و رد و بدل تعارفات و جملات مرسوم طرح های قطعه ای را كه اخیرا طراحی كرده و قصد دارد سفارش دهد روی میز پهن می كند و خصوصیات آن را توضیح می دهد. پس از اندكی،  بحث به قیمت و نحوه پرداخت می رسد. خانم مهندس می گوید:" اول نمونه آن را درست كن اگر راضی بودم قرار داد می بندیم". اوستا جواب می دهد:" اصل كار همان ساخت قطعه است. من همه پول را پیش می گیرم." بعد از كلی چانه زنی بالاخره خانم مهندس راضی می شود و می گوید: "باشه! همه پول را بهت پیش می دم. اما یادت باشه دو تا چیز برای من خیلی مهمه. اول كیفیت و دوم زمان. باید سر موقع سفارشم را تحویل بدی. "
موعد تحویل سر می رسد اما اوستا همه پول را خرج كرده و چیزی نساخته است. خانم مهندس خیلی عصبانی است. به اوستا می گوید من از تو به اتحادیه صنف تان شكایت خواهم كرد.
بعد از مدتی همین كار را هم می كند. به سراغ رئیس اتحادیه می رود و ماجرا را بازگو می كند. رئیس اتحادیه سری تكان می دهد و می گوید:"این آدم همیشه كارش همینه. قبل از شما هم چند نفر از او شاكی بودند. بهتر بود اول تحقیق می كردید بعد سفارش می دادید." پس از اندكی مكث ادامه می دهد:" آخه دخترم! آدم همه پول را كه پیش نمی ده به كسی كه نمی شناسه!" خانم مهندس در دلش می گه "من برای شنیدن نصیحت اینجا نیامده ام." بعد هم به رئیس اتحادیه می گه:" او عضو اتحادیه شماست. من به اعتبار اتحادیه شما به او اعتماد كردم. الان هم از او پیش شما شاكی هستم." رئیس اتحادیه می گه:" بسیار خوب ! شكایت خود را كتباً بدید رسیدگی می كنیم. اما دخترم! از من می شنوی از او بگذر. تو حریف این آدما نمی شی. غیر از اعصاب خوردی چیزی عایدت نمی شه." خانم مهندس با دلخوری می گه: "ببینید حاج آقا! من این شركت رو دست تنها راه انداختم و در این سه سالی كه رئیسش بودم كم با آدم های جورواجور سر وكله نزده ام. با ده تا لمپن تر از او هم طرف شده ام." رئیس اتحادیه می گه:"دخترم! من برای خودت می گم. حیف نیست این قدر حرص می خوری! حیف نیست چین بیافته رو صورت به این"خانم مهندس پاكت نامه ای از كیفش در می آره و با لحنی خشك و رسمی حرف رئیس اتحادیه را قطع می كنه ومی گه: "من می خوام رسماً از ایشان شكایت كنم. متن شكایت را قبلا تنظیم كرده ام. به من بگویید روال اداری شكایت چیه. فرم خاصی هست كه باید پر شه؟ "
القصه! شكایت تنظیم می شه. اخطاریه ای به اوستا فرستاده می شه مبنی بر این كه اگر تا فلان تاریخ سفارش رو تحویل نده خانم مهندس حق داره از اموال كارگاه با نظر كارشناس به اندازه خسارتش ضبط و مصادره كنه .
تاریخ مقرر فرا می رسه اما اوستا هیچ كاری نمی كنه ولی شب قبل از مهلت مقرر ترفندی به ذهنش می رسه. اوستا با خودش فكر می كنه:" به هارت و پورت این خانم مهندس نگاه نكن. بالاخره یه زنه! گریه بچه ببینه حالی به حالی می شه شكایتشو پس می گیره." فردای آن روز اوستا زن و بچه ها شو می بره كارگاه. به اونایی كه مدرسه می رن هم می گه: "نمی خواد برین مدرسه. حالا شما كار مهم تری دارین. شما سربازان منید. سربازان من حمله!" اوستا به زن و بچه اش سفارش می كنه كه وقتی خانم مهندس و كارشناس اومدن برن جلو و داد وبیداد كنن.
وقتی خانم مهندس سر می رسه اوستا می ره قایم می شه و زن و بچه اش را می فرسته جلو. زن بر سرش می كوبه و داد می زنه:" آی مسلمونا!آی همسایه ها! بیایین ببینید چه طور می خوان دار وندار یه زن بی پناه و بچه های معصومش را ازش بگیرن. بیایین ببینین چطور می خوان ما رو از نون خوردن بیاندازن."
بچه ها هم گریه می كنن. خانم مهندس به داد و بیداد زن توجهی نمی كنه. با توجه به این كه خودش هم زنه می دونه كه همسایه ها طرف زن اوستا را نخواهند گرفت. اما به شدت تحت تاثیر گریه بچه ها قرار می گیره و با صدای بلند می گه: " آهای اوستا! می دونم اینجایی و رفتی قایم شدی و زن وبچه ات را جلو فرستادی. به خاطر این طفل های معصوم كه گیر پدری مثل تو افتادن باز هم بهت مهلت می دم. اما بدون كه منو نمی تونی سیاه كنی. باز هم بر می گردم. به نفع خودته زودتر سفارش منو آماده كنی."
خانم مهندس در رو می كوبه و بیرون می ره.

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سعدی اینو نگفته بود!

+0 به یه ن

اگر متن اعلامیه ی حقوق بشر را كه در سال 1948از طرف سازمان ملل منتشر شده مطالعه بكنید، تایید خواهید كرد كه هرچند استوانه كوروش یا كتیبه ی حمورابی، در زمان خود گامی به جلو بوده اند, اما در مقابل دستاورد جامعه ی بشری در سال 1948كاملا بدوی می نمایند. بخوانید وخود قضاوت كنید. حرفی كه من می زنم عجیب و دور از ذهن نیست . عجیب آن است كه برخی كسان كه ادعای «روشنفكری» دارند - و اتفاقا قشری هم در داخل كشور پیرو فكری آنها شده اند-چنان داد سخن می دهند كه گویی استوانه ی كوروش قادر خواهد بود نیاز های قرن بیست و یكمی ما را برطرف سازد!
توضیح هم نمی دهند كه چگونه و از چه طریق! بدتر آن كه به پشتوانه ی آن استوانه خود را حتی از مطالعه ی منشور سال 1948 بی نیاز می بینند! باور كنید كافی نیست به جای مطالعه ی آن منشور زمزمه كنیم:«بنی آدم اعضای یكدیگرند كه در آفرینش ..» خوانندگان این وبلاگ می دانند من از صمیم قلب به سعدی ارادت دارم. با این حال شعر او را برای پاسخگویی به نیاز های جامعه ی فعلی كافی نمی دانم. اعلامیه ی حقوق بشر وارد خیلی ریزه كاری ها شده. به عنوان مثال, بند چهارم ماده ی 23 آن در مورد اتحادیه های صنفی است:
(4) Everyone has the right to form and to join trade unions for the protection of his interests.
كجا آن چند بیت شعر شیخ اجل به این ریزه كاری ها می پردازد؟! ریزه كاری هایی كه بسیار مهمند تا جایی كه كیفیت زندگی میلیون ها انسان در یك كشور وامنیت شغلی آنها بسته به توجه به همین ریزه كاری هاست.آیا واقعا سعدی آن شعر را گفته كه هفتصد سال بعد از او روشنفكران ما روی همان چند بیت درجا بزنند. مگر خود سعدی افتخار به استخوان های پوسیده را تقبیح نمی كرد؟! یعنی نیاز به هیچ كار فكری بیشتر در این هفتصد سال پیدا نشده؟!
آن جماعت ظاهرا گمان می كنند نیازی به فكر كردن بیشتر و ایده های جدید در این زمینه نیست. اما ذهنیت غالب در سازمان ملل این گونه نیست. با توجه به اتفاقات دنیا, سازمان ملل از1948 تا كنون اعلامیه های متعددی صادر كرده كه به نوعی مكمل اعلامیه ی سال 1948هستند.
یكی از آنها در مورد حقوق زبانی است كه من چندین بار به آن در این وبلاگ اشاره كرده ام. احتمالا اگر از اقلیت های دینی بودم به جای آن, به این اعلامیه ها ی سازمان ملل اشاره می كردم.
من نمی گویم باید دربست مفاد این اعلامیه ها را قبول كرد و به كاربست. من یك فیزیكپیشه ام و از
علوم انسانی سررشته ای ندارم.. اما می دانم آن قدر این اعلامیه های سازمان ملل ارزش دارند كه در مورد آنها (كارآیی آنها، نحوه ی به كار بستن آنها، سازگاری یا ناساگاری آنها با فرهنگ بومی ما، تفسیر و تاویل آنها، نحوه اجرای آنها) تامل كرد و بحث نمود. اگر هم ایراد دارند باید جایگزین بهتری متناسب با نیاز های روز و خواست های جامعه و شهروندان ایرانی در قرن بیست و یكم پیدا نمود. متاسفانه آن قدر كه باید و شاید در این مسایل مداقه نمی شود. تو گویی اگر گفتند من آریایی ام و وارث كوروش و داریوشم وشعر "بنی آدم اعضای یكدیگرند" را از برم، مسایل فكری در مورد حقوق متعدد و چند بعدی انسان ها در این جامعه ی پیچیده ی قرن بیست و یكمی حل می شود می رود پی كارش!

شنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كدامین زن مادراست؟

+0 به یه ن

حتما این قصه ی قدیمی را شنیده اید. دو زن كه بر سر طفلی با هم نزاع داشتند به نزد قاضی می روند تا داوری كند و بگوید مادر واقعی كودك، كدامین زن است. قاضی شمشیر خود را از نیام می كشد و می گوید: كودك را از وسط به دو نیم كنم تاهر كدام نصف آن را بردارید. مادر واقعی اشك ریزان می گوید:" من دروغ گفتم! مادر اصلی آن یكی زن است. من مادر این طفل نیستم. مبادا بر او شمشیر كشی." قاضی حكم را صادر می كند: مادر واقعی زنی است كه از هراس آن كه به كودك آسیبی رسد از حق خود می گذرد وحتی حاضر می شود مادر بودن خود را انكار كند. بر غرور خود پا گذارد و به خود تهمت دروغ گویی زند." مادرو كودك به هم می رسند.
حالا چرا این قصه قدیمی را كه به روایات های گوناگون شنیده ایم دوباره تكرار می كنم؟! ما در دنیایی داریم زندگی می كنیم كه مدعیان بسیاری برای مادری ما پیدا شده اند، در لباس ها ی گوناگون و با نماد های رنگارنگ. طبیعی است بخواهیم بدانیم بالاخره كدام یك راست می گویند. شاید بگویید تاریخ بخوانید تا بدانید كدام راست می گوید. ولی كدام تاریخ؟! در مورد هر واقعه ی تاریخی چندین روایت است. هر چه قدر واقعه دراماتیك تر باشد و افراد زیادی در آن جان و مال خود را ازدست داده باشند روایت ها پرتعداد تر-واغلب اغراق آمیز تر - خواهند بود! بیشتر ما كه آن قدر وقت نداریم مدام روایت تاریخی پس از روایت تاریخی بخوانیم و دنبال شواهد دیگر هم بگردیم تا دریابیم بالاخره حق با كدام است. به نظرم باید به روش همان قاضی مراجعه كنیم.
مادر های واقعی آنهایی هستند كه نمی خواهند به ما آسیبی برسد و لو این كه این به آن معنا باشد كه ما را از خود برانند. مادر واقعی را با شیرینی و شكلاتی كه می دهد و یا قربان صدقه ای كه می رود ویا هندوانه ای كه زیر بغل آدم می دهد، نمی توان شناخت. فرق مادر واقعی با دیگران در دلسوزی بی چشمداشت واز خود گذشتگی اوست تا جایی كه برای حفظ و كامیابی ما حاضر شود، حتی از حق مادری خود نیز بگذرد.

خیلی سخت است كه آدم دل به یكی ببندد و او را مادر خود بداند و یك وقت چشم باز كند و ببیند او مادر نبوده بلكه حرف های محبت آمیز زده تا سوء استفاده كندو از آدم در جنگ و كینه های دیرینه ی خود به عنوان سپر بلا استفاده كند . مادر فداكار برای آینده فرزندش كینه ها و ظلم های دیرین را فراموش می كند تا فرزندش در محیطی باصفا، فكرش را بدهد به درس و مشق و مهارت زندگی آموختن و شادی كردن! نه كینه ورزیدن! وقتی مصلحت فرزند در میان است مادر واقعی باید خواست ها و كینه های خود را كنار بگذارد و تنها به فرزندش بیاندیشد. این چه مادری است كه بخواهد فرزندش را وارد دعوایی كند كه به او مربوط نیست و روحش هم از آن خبر نداشته؟!

دوشنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۱۱

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل