لشکر میانمایگان و کم-مایگان

+0 به یه ن

لشکر میانمایگان و کم-مایگان در فضای دانشگاه-قسمت اول


چند وقت پیش نوشتم که در ده دوازده سال اخیر نسلی از محققان در ایران بر آمده اند که کار پژوهشی در خور توجه می کنند. البته همان طوری که خود می دانید در کنار این افراد لشکری از میانمایگان و کم مایگان و گاه متقلبان هم هستند که اتفاقا خیلی بیشتر جولان می دهند. هم تعدادشان زیاد هست و هم چنان ادعاها و ژست هایی برای خود می سازند که خود اینشتن هم نداشت!

مثلا به هنگام سخنرانی های علمی، امثال ما می نشینیم و با دقت گوش می دهیم. من که سهله استادم هم که سرآمد این شاخه پژوهشی در دنیاست هم می نشیند و به دقت سخنرانی ها را گوش می کند. قطعا اینشتن هم چنین می کرد. ویتن هم چنین می کند. (سخنرانی خود مرا در جشن ۵۰ سالگی آی-سی-تی-پی به دقت گوش کرد و بعد از سخنرانی کامنت داد.)


اما این میانمایگان در دانشگاه های ایران،  هنوز مهرمدرک دکتری شان خشک نشده، دور از شان خود می دانند سمینار گوش دهند و چنین وانمود می کنند که سطح شان بالاتر از این حرف هاهست. در کنفرانس ها ثبت نام می کنند اما فقط زمان زنگ تفریح و ناهار سر وکله شان ظاهر می شود و با لحن بالا به پایین به دانشجویانی که در سخنرانی ها با جدیت می نشینند خاطره تعریف می کنند که اون وقت ها که من دانشجو بودم  من هم مثل شما سخنرانی ها را گوش می کردم اما الان دیگه از من گذشته! (یک سال از دکترایشان نگذشته اما چنین بابابزرگی برای جمع می شوند!) همچنین پدیده ای را در خارج از ایران شاهد نبوده ام.

سمینار گوش کردن را دون شان خود می دانند اما در طومار امضا کردن به نفع پیشکسوتان و پاچه خواری هایی نظیر آن و البته سمپاشی علیه هر کسی که پیشکسوت متبوع شان می فرماید بسیار فعالند.


لشکر میان مایگان در دانشگاه های خارج و  ایران-قسمت دوم


در خارج از ایران هم طبعا لشکر میان مایگان هست اما اغلب آنها جامعه دانشگاهی را ترک می کنند. چون اقتصاد در کشورهای پیشرفته  قوی است در خارج محیط دانشگاهی شغلی پردرآمد می یابند و عاقبت به خیر می شوند. دست کم با حضورشان جای بقیه را در محیط دانشگاهی تنگ نمی کنند. 

در ایران هم این افراد هر از گاهی با ژست آرتیستی ادعا می کنند که می خواهند محیط دانشگاه را ترک کنند. اما خیلی به ندرت این ادعا را عملی می نمایند. در ایران، راه  استخدام خارج از دانشگاه ناهموار هست. صدها بار بیشتر از ماندن در دانشگاه جربزه می خواهد. اگر اینها از این جربزه ها داشتند که از ابتدا جزو میان مایگان نمی شدند! بنابراین جایی نمی روند. در همین محیط دانشگاهی می مانند. برای ماندگار کردن خود در محیط های  دانشگاهی بنام ایران، به یکی از پیشکسوتان  که کیش شخصیت راه انداخته اند، دخیل می بندند. برایش لشکرکشی می کنند، طومار امضا می نمایند و..... این طوری خود را بند می کنند و جای دیگران را تنگ. در محیط های دانشگاه های درجه دو، این قدر پیشکسوت سالاری نیست.  پیشکسوتی به اون قد و قواره که بتواند کیش شخصیت راه بیاندازد ندارند. در اون جور دانشگاه ها، با ریش گذاشتن و  عکس پروفایل ایدئولوژیک گذاشتن و..... خود را بند می کنند.

در نوشته بعدی ام توضیح می دهم معنای تنگ کردن جای دیگران چیست.


چگونه لشکر میان مایگان جا را برای بقیه تنگ می کنند؟- قسمت سوم

با توجه به این که امکانات دانشگاهی محدود هست حضور لشکر میان مایگان طبعا جا را بر دیگران تنگ می کند اما این تنها قسمت کوچکی از مشکل هست. 

کیفیت و کمیت پایین کار ایشان اعتبار دانشگاهی را از بین می برد. چون وقت آزاد زیادی دارند فتنه های بسیاری می کنند. چه آن دسته که به پیشکسوتان دخیل بسته اند، چه آن دسته که با  تظاهر به ایدئولوژی حاکم خود را بند کرده اند بلای جان بقیه اند برای نشان دادن وفاداری به حامی شان به جان بقیه می افتند. سخن چینی می کنند یا اگر مطلبی برای سخن چینی نیافتند داستانی از خود می سازند.

و اما مهتر از همه این که وقتی یک درخواست استخدام از سوی کسی که سرش به تنش می ارزد دریافت می شود  تمام قوای خود را به کار می گیرند که از استخدام او جلوگیری کنند. اگر یک آدم حسابی استخدام شود عرصه بر آنها تنگ می گردد. بنابراین با همه قوا می جنگند. ترجیح می دهند امثال خودشان استخدام شوند تا دورهمی خوش باشند.


در قسمت بعدی خواهم گفت که  وقتی یک استاد سختکوش و معتبر گرفتار یک دانشجوی دکتری  میان مایه می شود، دانشجو چه بلاهایی سر او می آورد و دست آخر هم چگونه بر اعتبار استاد چوب حراج می زند و دو قورت و نیمش هم باقی می ماند!


وقتی یک استاد معتبر گرفتار دانشجوی دکتری میان مایه می شود-قسمت چهارم


دانشجوی دکتری- به خصوص از سال دوم به بعد- نه معصومیت کودکان را دارد نه آرمانگرایی توام با شور و شر دانشجوهای لیسانس و فوق لیسانس. کمابیش راهش را انتخاب می کند. یا می خواهد آدم کاری جدی شود یا می خواهد زیرآبی بزند و به سیل میان مایگان بپیوندد.  انتخاب پست-داک از این جهت راحت تر هست. پست داک دیگه یا میان مایه از آب در آمده یا درست و حسابی و اهل کار. اما دانشجوی دکتری که اولش با شور و شر آرمانگرایی جوانانه وارد می شود در میانه راه با دیدن خیل میان مایگان که دورهمی خوشند ممکن هست  بخواهد تغییر رویه بدهد و شیوه آنان را پیش گیرد. شعار های آرمانگرایانه اش را تا آخر دوره دکتری ادامه می دهد اما در عمل به سمت میان مایگان می غلطد. اگر استادش هم جزو میان مایگان باشد   با هم می سازند (و بقیه هم به پایشان می سوزند!). اما فاجعه زمانی است که استاد راهنما خود یک آدم حسابی باشد. مصیبت اینجا شروع می شه! 


وقتی دانشجویی با چنین استادی کار می کند امکانات و شرایط بسیار بالاتر از دانشجوی معمولی ایرانی نصیبش می شود. یعنی کمابیش در حد وحدود دانشجوهای اروپایی.

(یک نمونه این که وقتی استادان میان مایه گرنت پژوهشی شان را در جیب مبارک شان می گذارند استاد دلسوز تا ریال آخر را خرج اعضای گروهش می کند. به علاوه برای استادی که رزومه قوی دارد انواع و اقسام گرنت های دیگر هم هست که باز خرج اعضای گروهش می کند. واین تنها یکی از تفاوت هست!)

اگردانشجو لیاقتش را داشته باشد خیلی هم عالی است. با این امکانات پیشرفت علمی می کند. اما اگر از آن میان مایه ها باشد حتی نمی فهمد که این امکانات از برکت  استاد هست! یا  نمی فهمد و یا خود را به نفهمی می زند. وقتی استاد از اعتبار خودش خرج کرده واو را به کنفرانس بین المللی فرستاده انتظار داردکه دانشجو سخنرانی درخور تحسینی دهد نه آن که مسخره بازی دربیاورد. وقتی امکانات اروپایی هست، استاندارد اروپایی هم انتظار می رود. دانشجو امکانات اروپایی می گیرد اما مانند همتایان میان مایه خود در داخل عمل می کند.


به اعتبار استاد موقعیت شغلی دانشجو بعد از فارغ التحصیلی تضمین می شود. استاد انتظار دارد دانشجو خوب پژوهش کند تا اعتبارش در  موسسه ای که دانشجو را استخدام خواهند کرد  از دست نرود. اما دانشجو میان-مایه حال این کارها را ندارد. بهانه پشت بهانه می آورد. یک روز بیماری، فردا شکست عشقی، پس فردا عشق جدید بعد از شکست عشقی و"!!!!!!…..


صبر استاد تمام می شود. دعوایشان می شود. دانشجو مظلوم نمایی می کند. به سراغ  استادان میان مایه دیگر که مترصدند که علیه استاد او فتنه کنند می رود و اشک تمساح می ریزد. استادان میان مایه دلشان به حالش نمی سوزد. خودشان  با فتنه هایشان عده ای زیادی را خانه خراب کرده اند و خام چند قطره اشک تمساح نمی شوند. اما فرصتی خوبی می یابند که از او به عنوان ابزاری علیه استادش سو استفاده کنند. خلاصه پس از  رنج های بسیار استاد راهنما، دانشجو فارغ التحصیل می شود و می رود در همان جایی که  به اعتبار استاد برایش پذیرش داده اند استخدام می شود.

استاد ساده اندیشانه گمان می کند رفت و راحت شدم. درسته که اعتبارم را در آن دانشگاه به خاطر این فرد از دست خواهم داد اما دست کم آزاد شدم و دیگر او نیست که روی اعصابم راه رود.

اما تمام نمی شود. مصیب تا دهه ها ادامه دارد. همگان متوجه می شوند که این موقعیت شغلی خیلی از سر اون فرد بالاست و از برکت استاد اوست.  برای این که این تصویر را از بین ببرد شروع می کند  در انواع و اقسام فتنه ها و سم پاشی ها علیه استاد شرکت کردن تا به خود و دیگران ثابت کند «شخصیتی مستقل از استاد »  دارد.

اگر دانشجو کسی بود که سرش به تنش می ارزید هیچ کدام از این مصیبت ها پیش نمی آد. کسی هم نمی گفت موقعیت خود را از برکت استادت داری. دانشجو هم هرجا می رفت و هر موفقیتی کسب می کرد برای استاد اعتبار کسب می کرد.



از دیگر شیرین کاری های میان مایگان-قسمت پنجم


یکی دیگر از شیرین کاری های دانشجویان میان مایه که در جمع های کیش شخصیت هم می پلکند این هست که —فکر نکرده اما با اعتماد به نفس کامل —کامنت های نادرست می پرانند. از بس در اون جمع های کیش شخصیت معلومات کم هست و کسی متوجه بی محتوایی کامنت ها نمی شود خیال می کنند در هر جمعی هم چنین هست. در جمع هایی که استاد آبرویی دارد این رفتارشان هم خیلی روی مخ استاد هست.



از اون بدتر این که تا مهر دکتری شان نخشکیده به سبک همان قطب شخصیت نظرات شبه-فلسفی می پرانند. قطب های این نوع کیش های شخصیت ٥٠-٦٠ سال پیش در آمریکا از زبان استادان در آستانه بازنشستگی خود چیزهایی شنیده اند و خیال کرده اند دیگه این حرف ها را تکرار کردن نهایت عمق هست. خیال می کنند دنیای علم هنوز همانند قرون وسطی هست که برای هزار سال عقاید ارسطو را بلغور می کردند. نمی فهمند که علم امروز بر اساس مشاهده هست نه عقاید شبه فلسفی استاد در آستانه بازنشستگی آنها در ٥٠-٦٠ سال پیش. همین را هم به مریدان خود یاد داده اند.


دانشجو ی جوانی دارد سمینار می دهد. طفلکی خیلی هم زحمت کشیده و برای آماده کردن سمینارش کلی وقت گذاشته. ناگهان همان میان مایه ای که یک سال از دکتری اش نگذشته، صدایش را اندکی بم می کند که خیلی مهم به نظر آید و با لحن عاقل اندر سفیه می فرماید از کجا معلوم که فلان ذره وجود دارد که شما دارید روی آن کار می کنید. 

از افاضات همان مرادش هست! دانشجو میخکوب می شود و نمی تواند جواب دهد.

هنوز اون قدر پخته نشده و اعتماد به نفس ندارد که جواب دهد متدلوژی کار پژوهشی در شاخه پژوهشی ما در دنیا در همین هست. مدل و فرضیه می سازند که فلان ذره هست و اثرات مشاهداتی اش را بررسی می کنند . این گونه هست که یواش یواش دانش ما از فیزیک ذرات بنیادی افزایش می یابد. دانشجو انتظار چنین پرسشی را ندارد و لحن فیلسوف مآبانه و با صدای بم آن میان مایه هم اعتماد به نفس او را کشته . در نتیجه به تته پته می افتد. میان مایه سرمست قدرت و پیروزی می شود. بسیار خرسند می شود که با راهنمایی های قطب کیش شخصیت از این که روی ذره ای که معلوم نیست وجود  دارد یا نه کار نمی کند. به جای آن به کارهای نان و آب دار خود می رسد.


ز دید رویایی در مورد تربیت دانشجو تا دید واقعگرایانه-قسمت ششم


وقتی استاد دانشگاه تازه کار هست انواع و اقسام دید های رویایی در مورد تربیت دانشجو دارد.  سخنان حکیمانه بزرگان-

از کنفوسیوس تا لئوناردو داوینچی – را در دل مرور می کنه که همگی در مورد اهمیت تربیت دانشجو و هنر جو و .... نوشته اند. وقت گذاشتن برای دانشجوی لیسانس و فوق لیسانس عموما ثمره شیرین داره. در این مقاطع  دانشجویان اغلب  هنوز معصومند و آرمانگرا. دو رو نشده اند، دنبال خر کردن و سواری گرفتن از استاد نیستند. هنوز رند نشده اند. هنوز گرگ نشده اند.  هنوز معصوم و پاکند.


استاد جوان تا چشمش را باز می کند می بیند گرفتار دانشجویانی شده که از یک طرف به او برای پیشرفت آویزانند و از سوی دیگر لگد توی شکمش می پرانند که به دنیا اعلام نمایند که «شخصیت مستقل از استاد» دارند و به او وابسته نیستند. استاد مجبور می شود تحمل کند مبادا که آینده این جوان خراب شود اما غافل از این که دارد یک مار در آستین می پرورد و پروار می کند و به جان جامعه می اندازد. بعدش هم از برکت استاد اینها به جایی می رسند اما راه پیشرفت  افراد بهتر از خودشان را  در نسل های بعدی سد می کنند. 


چه کسانی اینها را گرگ می کنند؟ در همان احوالات که استاد سرش تا کمر روی پروژه خم هست و  دارد مشکلات پروژه را حل و فصل می نماید دانشجو با فراغ بال دارد در بین میان مایگان می پلکد و از آنها می آموزد. یاد می گیرد  که اگر ریش بذارد کمتر کسی جرئت پاپیچ او شدن می یابد. یاد می گیرد که بین اساتید شکاف هایی هست و کسانی هستند که اگر در لشکرکشی ها به نفع آنها موضع بگیری و طومار امضا نمایی نانت در روغن هست و کسی جرئت ارزیابی واقعی رزومه ات را نمی یابد..... همه اینها را در غفلت استاد یاد می گیرد. از آن سو اگر دانشجو خانواده ای داشته باشد  که چنان رفتار کنند که انگار وظیفه استاد راهنما تر و خشک کردن شازده آنهاست متوقع تر  و در دورویی و زیاده خواهی اش حق-به-جانب تر می گردد. بعدش همان گرگی می شود که عرض کردم.


امتحان گرفتن معلم و یا استاد میان مایه- قسمت هفتم

یک معلم و استاد درست و درمون برای همه ساعت کلاس مطلب درسی تهیه می کند و درسش را می دهد و رفع اشکال می کندو به سئوالات پاسخ می دهد. وقت دانشجویان و دانش آموزان را تلف نمی کند. دانشجویان یا دانش آموزانی هم که جدی هستند مطالب را می آموزند. دست آخر امتحانی معقول از مطالب مربوط به درسش می گیرد و معقول نمره می دهد. کسانی که درس را آموخته اند دست کم حدود ۱۶-۱۷ می گیرند. اگر تیزهوش باشند و قدرت حل مسئله و تحلیل بالا داشته باشند تا ۲۰ هم نمره می گیرند. دانش آموز یا دانشجوی درسخوان در کلاس چنین شخصی استرس امتحان ندارد. می داند سئوالات معقول خواهند بود.

اما استادان میان مایه قسمت غیرقابل صرفنظری از کلاس را صرف الدروم بلدروم امتحانی که قرار هست بگیرند می کنند.  در سئوالاتشان هم چندین ایراد هست . عملا هیچ کس نمی تواند نمره کامل بگیرد چون صورت یکی دو تا از سئوالات نادرست هست! بعدش هم از خارج مطالب درس داده شده سئوال می دهند تا زهر چشم بگیرند. خوششان می آید استرس و عجز دانشجویان بهتر از خود را ببینند.

یکی دو شاگرد میان مایه اما پرمدعا مثل خودشان هم پیدا می شود که مجیز شان را می گویند. اونها هم بدشان نمی آید که همکلاسی های بهتر از خودشان نمره کامل نگیرند.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جمعی که حس تعلق می دهد

+0 به یه ن

در یکی از نوشته های قبلی ام اشاره نمودم که نیاز به جمع هایی هست که فرد درآن احساس تعلق کند. در جامعه امروز شهری ایران فقدان این جمع ها حس می شود. در قدیم شاید جمع هایی بوده اما الان کارکرد خود را از دست داده. 


در زیر چند تجربه شکست خورده از تلاش برای ایجاد چنین جمع هایی بازگو می کنم و در انتها هم یک تجربه موفق را بیان می کنم که قابل تکثیر هست.


1- از حدود ٦-٧ سال پیش من با ولع وارد گروه های تلگرامی می شدم و وقت زیادی در آنها می گذراندم. گروه های تلگرامی فارغ التحصیلان فلان دوره مدرسه، گروه های ادبیات، گروه های تاریخ، گروه های محیط زیست و…..

بعد از اندکی ، جمع علیه من موضع می گرفت. دو سه نفری در هر جمع پیدا می شدند که انگار وظیفه خود می دانستند که هر چه من بگویم کنایه ای نیشدار تحویل دهند . من توهین شخصی ای به هیچ کدام نکرده بودم فقط نظراتم را بیان کرده بودم. اما در هر گروهی دشمن برای خودم ساخته بودم. خروج از این گروه ها لذت زیادی داشت!!! در هر لحظه ای که دکمه خروج را می زنی و حس می کنی آن افراد را که دایم با نیش هایشان تو را می آزارند دیگر نخواهی یافت حس رها شدگی می یابی. از قرار معلوم این گروه ها جای خوبی برای حس تعلق پیدا کردن نیستند. دست کم، برای من نبودند.


٢- من خودم در فضای محازی لیست بالا بلندی از افراد بلوکه شده دارم. اگر کسی در فضای محازی یا حقیقی بخواهد روی اعصابم راه برود سعی می گیرم با او فاصله بگیرم. اما کسانی هستند که گمان می کنند که باید در برابر این گونه افراد اون قدر مهربانی کنند و کوتاه بیایند تا او "خجالت زده " شود. من ندیدم یکی که روی اعصاب راه می رود با دریافت این همه محبت دچار تالمات روحی شود و خجلت زده گوید من هم از این به بعد مهربان خواهم شد! کاملا برعکس! روز به روز متوقع تر می شوند. اما بسیار دیده ام کسانی که قصد خجالت زده کردن این افراد از طریق محبت داشته اند خسته شده اند و حرصشان را سر بقیه ریخته اند. مخصوصا سر بچه هایشان! کسی هم نیست به آنها بگوید تو که این همه ادعای مهربانی داری ، این چه رفتاری است که با بچه خودت می کنی؟!

اگر همسرشان نجیب باشد سر او هم حرص را خالی می کنند.




٣-در حدود ١٥-٢٠ سال پیش یک عده از پیشکسوتان در جامعه فیزیک تاکید می کردند که ما در جامعه فیزیک مثل یک خانواده ایم. هر از گاهی یکی را انتخاب می کردند و در جمع اعلام می نمودند که این شخص "دختر من " یا "پسر من" هست. بعد از چندی هم این دختر یا پسر دل پدر را می زد! این روش هم به جایی نرسید. منحر به صمیمیت و همدلی ای نشد. 


٤- و بالاخره نمونه موفق: در سال های قبل کرونا، جلسات هفتگی بحث در مورد مقالات فیزیک روز داشتیم. شرکت برای همه آزاد بود. فقط هم در مورد فیزیک صحبت می کردیم. ادعای "یک خانواده بودن" هم نداشتیم. اما ظاهرا این جلسات تاثیرات خوبی روی روحیه افراد گذاشت. یعنی علاوه بر بحث فیزیک، منجر شد برخی از شرکت کننده ها که از احساس پوچی رنج می بردند انگیزه تلاش بیابند. یکی شان رفت سراغ کار هنری و خوشبختانه الان از زندگی اش خیلی راضی است.


در این جلسات کسی به عقاید دیگری کاری نداشت. کسی به میزان دارایی ، اصل و نسب، سبک زندگی با تیپ و هیکل و قیافه دیگری کاری نداشت. جمع می شدبم نبم ساعت در مورد مقالات روز فیزیک در شاخه پژوهشی خودمان بحث می کردیم تا هفته بعد. همین! اما ظاهرا ذوق و شوقی که من برای بحث داشتم ذوق و شوقی در دل عزیزان شرکت کننده آفرید. هدف من بحث فیزیک بود و بس! این اثر، محصول جانبی بود.

ادعای محبت و…. هم نداشتم و ندارم. اما جلساتمان چنین اثری گذاشت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تقبیح قربانی

+0 به یه ن

تا گذشته ای نه چندان دور جامعه، قربانی تجاوز و تعرض جنسی  را تقبیح می کرد. چندی است که بخش های پیشرو جامعه این تقبیح را نکوهش می کنند و به همگان گوشزد می نمایند که این متجاوز هست که باید تقبیح شود نه قربانی . علی الاصول این آگاهی بخشی از قرن ها پیش می بایست توسط رهبران دینی انجام می گرفت. اما نه تنها رهبران دینی در این راه قدم درخور توجهی برنداشته اند بلکه اغلب آنها به فراخور فرهنگ جمعیت به صراحت یا به طور ضمنی بر آزار و اذیت قربانی جنسی صحه گذاشته اند. همین امروز، اگر به مجلس ختمی در محلات حاشیه کلانشهرها بروید بعید نیست که بشنوید که روحانی مسجد پدران و برادران را ترغیب می کند که برای حفظ "آبرو" ، فلان خشونت را علیه زنان خانواده اعمال نمایند.

بگذریم! فعلا که بخش های پیشرو جامعه این آگاهی بخشی را انجام می دهند. 



با این حال برای اکثریت جامعه اعم بر مرد وزن قابل باور نیست که قربانی تجاوز خود بیگناه هست. هرچند همچون گذشته صراحتا قربانی را تقبیح نمی کنند اما ته دل باور هم نمی کنند که او کاملا بیگناه هست. گمان می کنند که او هم حرکتی کرده تا چراغ سبزی برای متجاوز باشد. این نظر دربسیاری از موارد تجاوز از بیخ نادرست هست. در نوشته بعدی ام استدلال می نمایم که چرا نادرست هست.


چرا قربانی تجاوز خود شریک جرم نیست؟!


همان طوری که قبلا گفتم در بیشتر موارد تجاوز جنسی و نیز آزار و اذیت خیابانی نه به انگیزه جنسی بلکه به دلیل تثبیت مناسبات قدرت انجام می گیرد. در نتیجه رفتار و پوشش قربانی در این موارد اهمیتی ندارد. شاید طرف در کمال متانت باشد ولی متجاوز این گونه تشخیص دهد که با تعرض به او قدرت خود را تثبیت می نماید. 



گاهی اوقات هم متجاوز یک بیمار جنسی است که باز مستقل از رفتار و پوشش قربانی کار خودش را می کند.

بنابراین باز هم نمی توان قربانی را مقصر دانست.

برخی اوقات هم دخترکان شیطنتی می کنند که توجهی برانگیزند اما کنترل شرایط از دست شان در می رود. در این مورد می توان دخترک را نیمه مقصر دانست اما میزان عذاب با میزان تقصیر (یک شیطنت نوجوانانه) ابدا تناسب ندارد.دست آخر مواردی هستند که قربانی ای وجود ندارد! هر دو مقصر ند اما زن خود را قربانی جلوه می دهد تا باج گیری کند.


من نمی دانم درصد هر کدام از موارد بالا چه قدر هست اما می دانم که قضاوت مشکل هست و بهتر هست قضاوت نکنیم. 

در میان این موارد موردی که به ما به عنوان اعضای جامعه ربط دارد همین مورد اول هست. اگر می خواهیم جامعه مان از این تجاوز بری باشد باید سعی کنیم مناسبات قدرت چنان نباشد که افراد حاشیه جامعه و یا سرمست قدرت را به این کار جسور کند. نباید بذاریم مردان جوان به حاشیه رانده شوند. باید سعی کنیم جوی به وجود آوریم که حس کنند عضو این جامعه اند نه طرد شده از آن.

وقتی به پیشکسوت سالاری و زیاده خواهی پیشکسوتان و خواسته های بیجایشان پا  می دهیم راه  را برای سلسله مراتب بیمار قدرت که زمینه تجاوز را هم به وجود می آورد باز می گذاریم.


طرد شدن از خانواده یا اؤزون بیلَسَن



صبح ، بعد از این که نوشتم که به عنوان اعضای جامعه نباید افراد را طرد بکنیم بلکه باید سعی کنیم افراد را به آغوش جامعه بکشانیم ذهنم با این مسئله درگیر شد. از جنبه های گوناگون به آن فکر کردم. دیدم در جامعه ما خانواده ها هم خیلی زود بچه شان را طرد می کنند.


نسل های قبلی ایرانی ، غربیان را به تحقیر گربه صفت می نامیدند چرا که به زعم آنها غربیان مانند گربه فرزندان بزرگسال خود را از خانه می رانند. این قضاوت در مورد خانواده های غربی البته از عدم فهم اونها در مورد فرهنگ کشورهای غربی نشأت می گیرد. مستقل بار آوردن را با گربه صفتانه مادری کردن یکی می گرفتند. درک نمی کردند که برخی از والدین نمی خواهند بچه هایشان تا آخر عمر به آنها وابسته بماند.


درواقعیت خانواده های غربی خیلی بیشتر تحمل متفاوت بودن فرزندانشان از خود و از انتظارات خود دارند. در خانواده های ایرانی تا فرزند اندکی با انتظارات والدین تفاوت داشته باشد جامعه به والدین صد در صد حق می دهد که فرزند را طرد کنند. 


با این اندیشه بودم که یکی از همکاران را دیدم که در یکی از مراکز دانشگاهی مهم آمریکا استاد هست. سمت مهمی هم دارد. از او پرسیدم که آیا دو هفته بعد به فلان همایش خواهد رفت؟ آهی کشید و گفت "نه! باید عروسی ای برود که ای کاش نمی رفت! " درددلش باز شد که دخترش می خواهد با مردی که سابقه اعتیاد دارد و تحصیلات عالیه ندارد و شغلی سطح پایین دارد عروسی کند. گفت هرچند مخالفم اما وظیفه پدری ام حکم می کند در کنار دخترم باشم و به انتخاب او احترام بگذارم.


با خودم فکر کردم اگر دختر یک استاد دانشگاه در ایران چنین مردی را انتخاب کند خانواده چه واکنشی نشان می دهند؟ اگر زبانم لال، دختر یکی از این خانواده های مدعی اصالت چنین کسی را انتخاب کند چه می شود؟!

شاید بگویید در آمریکا اگر دختری شوهر ناجوری انتخاب کند اون قدرها ضربه نمی بیند که در ایران می بیند. دقیقا درسته. اتفاقات چون جامعه و قوانین با دختران و زنان نامهربان هست نیاز بیشتری به حمایت خانواده هست. اما خانواده تا بچه شان یک کمی (خیلی خیلی کمتر از این حد) متفاوت از انتظارات عمل کند فوری طردش می کنند . 

خیلی خیلی کمتر از این حد، کافی است که والدین ایرانی خود را محق بدانند که فرزند خود را طرد کنند. مثلا کافی است که زوج جوان بخواهند به جای گرفتن عروسی به سبک دلخواه والدین با آن هزینه سفر دور دنیا بکنند. همین کافی است برای طرد فرزند.

دوستان و آشنایان هم به جای گستردن چتر حمایتی بر سر فرزند (برای جلوگیری از ضربه خوردن او) تصمیم والدین را حلوا حلوا می کنند و هندونه  زیربغلشان می دهند



پی نوشت: بچه های ما وقتی خیلی کوچکند خیال می کنند " اؤزون بیلَسَن"(=خودت می دونی) فحش هست. از بس که این جمله را از زبان بزرگترها خطاب به جوانان و نوجوانان با لحن خشن و با بی مهری شنیده اند. در فرهنگ ما بزرگتر نوجوان را قدم قدم می خواهد کنترل کند و تا اندکی قدم ها متفاوت می شود طرد کردن آغاز می شود. جواز استقلال (اؤزون بیلَسَن) و رهایی از وابستگی فقط با پرخاش انجام می گیرد نه با روی خوش و آرزوی موفقیت!

نه تنها آرزوی موفقیتی به زبان ویا در عمل صورت نمی گیرد بلکه مترصدند که "سرجوان به سنگ بخورد تا آدم شود و بفهمد که حق با والدین بوده"! خیلی وقت ها هم زمینه را فراهم می کنند که سرش به سنگ بخورد. 


نه این که همه والدین ایرانی این جور باشند! اما جامعه این گونه بودن را اصلا عیب نمی داند. همه خرده ها به جوانی گرفته می شود که مطابق انتظار والدین عمل نکرده و دل برای والدین سوزانده می شود.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فساد مالی در انواع حکومت

+0 به یه ن


در کشورهای دموکراتیک انواع و اقسام مکانیزم ها برای مهار فساد و یا جلوگیری از فساد بزرگان سیاست و قدرتمندان هست. احزاب سیاسی فسادهای رقیب را رو می کنند بنابراین، احزاب در فساد نمی توانند زیاده روی کنند. مطبوعات آزاد هست. مکانیزم های حسابرسی هست. قوه قضاییه مستقل هست و…. افرادی که در دموکراسی ها به قدرت می رسند در چهار دیواری کشور خود کمتر خطا انجام می دهند. لزوما آدم های خوبی نیستند اما سیستم شان زیاد اجازه کثافتکاری در داخل مرزها نمی دهد. اگر تمایل به فساد داشته باشند، کثافتکاری هایشان را می برند خارج از کشور دموکراتیک خود انجام می دهند.  


در کشور های گرفتار استبداد فردی یا الیگارشی از این سیستم ها ی مهار فساد نیست و  کسانی که در بالای هرم قدرت قرار می گیرند می لمبانند. اما اشتهایشان با ٢٠-٣٠ میلیارد دلار سیر می شود و تمام می شود. اتفاقا همان استبداد و تکروی شان اجازه نمی دهد که بذارند بقیه هم به این فساد  در چنین ابعاد بزرگ مبتلا شوند. خلاصه فسادشان با ٢٠-٣٠ میلیارد دلار جمع می شود و بقیه برای ملت می ماند.


اما امان از حکومت های ایدئولوژیک! اشتهای دولتمردان حکومت های ایدئولوژیک برای فساد مالی سیری ناپذیر هست. هر جای دنیا که چهار تا جوانک از والده محترمه قهر می کنند و در خانه را می کوبند، پتانسیل آن را دارند که به دامان این ایدئولوژی بغلتند. حکومت هم نمی خواهد هیچ کدام از آنها را از دست دهد. با پلو چلو می خواهد از آنها پذیرایی کند تا بیشتر به سمت ایدئولوژی بغلتند و به سر قطب این ایدئولوژی قسم بخورند. این حمایت  ها را که به طور قانونی نمی توان به دست این جوانان یاغی رساند. حتما باید زیرآبی و غیر شفاف باشد و اینجاست که ده ها مورد فساد چند میلیاردی روی می دهد. فساد این نوع حکومت ها با ٢٠-٣٠ میلیارد جمع نمی شود. هر مورد از این فساد ها که مربوط به جوانان از ننه قهر کرده یکی از مناطق دنیاست برای مردم مفلوک کشور ایدئولوژیک،  ٢٠-٣٠ میلیارد دلار آب می خورد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نگرش کارکرد گرایانه نسبت به مردان و زنان سیاست

+0 به یه ن


اگر کسی باشه که به هر دلیلی (از نظر ما موجه یا ناموجه) تریبونی برای بیان نظراتش داشته باشه که کمتر کسی داره و از این تریبون حرف مردم را بزنه، چرا باید کمر به تحقیر و مسخره اش بزنیم؟! فردا اگر پایش را از حدش گذاشت بیرون و زیاده خواهی کرد می نشانیم سر جاش. اما تا جایی که حرف مردم را از تریبون یگانه ای که یه جوری بهش رسیده بیان می کنه بذارید حرف دل مردم را بزنه.


وقتی مردان و زنان سیاست ما مردم را ابزاری برای رسیدن به قدرت می بینند ما چرا اونها را به صورت ابزار نگاه نکنیم؟!

قبولش نداریم که نداریم. فعلا در این مقطع اگر کاری می کنه که در راستای هدف ماست و تنها کسی است که می تونه این کار را بکنه برای چی باید مسخره اش کنیم؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

عرصه ای برای اظهار نظر مفتی قسطنطیه در قلب جهان مسیحیت

+0 به یه ن


در کشوری که حاکمیت دموکراتیک دارد، لازم نیست همگان خود را با رویکرد حزبی که در برهه در مجلس یا هیئت دولت غالب می شود وفق دهد. صدای اقلیت و نیز صدای قشری که در سپهر سیاسی غالب نشده شنیده می شود. می توانند سبک زندگی خود را بدون مزاحمت نهاد های حکومتی داشته باشند. مثلا اگر مرکزگرا ها و باستانگراها در برهه ای در حاکمیت دست بالا داشته باشند، کسانی که به هویت قومی و زبان مادری غیر زبان مرکز گرا ها گرایش دارد می تواند برنامه های خود را پیش ببرند. کسی مزاحمشان نمی شود. دولت به بناهای باستانی مثل تخت جمشید بیشتر می رسد اما نمی تواند بناهای دوره سلجوقی وقاجار را تخریب کند چون دسته ای دیگر از مردم هستند که هرچند حزبشان اکثریت به دست نیاورده اما به دوره های تاریخی میانه و یادگارهای آن دوران اهمیت بیشتری می دهند تا دوران باستان.


اگر سکولار ها دست بالا را بگیرند، مذهبیون باز می توانند سبک زندگی خود را به دلخواه خود ادامه دهند و اگر احزاب مذهبیون قدرت بگیرند کاری به کار سبک زندگی سکولار ها ونهاد ها و رستوران هایشان ندارند.


این طوری لازم نیست گروهی گروه دیگر، را حذف کند یا کینه و یا خشمی بینشان به وجود آید که نتوانند همدیگر را تحمل کنند.


من زندگی نامه بنجامین فرانکلین را خوانده ام. سال ها پیش از استقلال آمریکا و نوشتن قانون اساسی آمریکا، در حلقه فیلادلفیا همین ایده را می پختند. اون موقع اسمش را دموکراسی نمی ذاشتند (در اون زمان بنجامین فرانکلین صراحتا مخالف دموکراسی بود . بعدها نظرش عوض شد) اما می گفتند باید فضایی را به وجود آوریم که اگر مفتی قسطنطیه هم خواست بیاد نظراتش را بگوید. عظمت این حرف وقتی معلوم می شود که زیاد از زمان جنگ های عثمانی با جهان مسیحیت نگذشته بود. در خود اروپا دعواهای فرقه ای  هنوز باب  بود و جان های عزیزی را می گرفت. در این فضا نبوغ فرانکلین و دوستانش باعث شد به چنین آرمانی بیاندیشند. بیخود نیست از همه جای دنیا مردمان زیادی سر ودست می شکنند که بروند به آمریکا. اگر به ثروت باشد چین یا کشور های جنوب خلیج فارس هم ثروتمندند. اما کمتر کسی رویای مهاجرت به این کشورها را دارد. فیلم "ممل آمریکایی" داریم نه فیلم "ممل چینی".


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آیا در کشور ما قحط الرجال یا قحط النسا هست؟

+0 به یه ن



در ماه های اخیر در یک سری فعالیت های علمی-اجرایی در کشور مشغول بودم که فرصتی فراهم آورد که رزومه برخی از قسر نخبه پژوهشگران نسل جدید را بررسی کنم. خوشحالم عرض کنم که نسل نویی از پژوهشگران بسیار زبده در کشور به میدان آمده که در سطح جهانی کار می کند.  اگر شرایط فراهم باشد این قشر از پژوهشگران کاملا پتانسیل آن را دارند که رنسانسی پدید آورند.  امسال  انتخاب برنده جایزه ابوریحان بسیار سخت هست. از بس که رزومه های قوی آمده اند. خوشحالم که در صد بزرگی از رزومه های قوی متعلق به خانم های پژوهشگر هست. 


 در هنگام تصمیم گیری برای دعوت سخنران های مدعو برای کنفرانس انجمن فیزیک فهرست بلند بالایی از سخنرانان از گوشه کنار کشور که در سال گذشته مقالات در خور توجهی منتشر کرده بودند تهیه کردیم. لیست بسیار بلند تر از ظرفیت کنفرانس امسال برای دعوت بود. خوشحالم که بگویم حدود یک چهارم این پژوهشگران زبده در داخل همین کشور خودمان مشغول فعالیت هستند. آن هم نه فقط در تهران. در استان های مختلف هستند.  حدود سه چهارم پژوهشگران زبده در خارج هستند اما با این شرایط ارتباطات و اینترنت مرزهای داخل و خارج تا حد زیادی -دست کم در همکاری علمی-شکسته شده است. همین  بیست و پنج درصد ساکن ایران هم  باز پتانسیل رنسانس دارند.

به عنوان رئیس پژوهشکده فیزیک یکی از دغدغه هایم این شده که بتوانم بودجه ای فراهم کنم (از طریق گرنت های مختلف) که بتوانیم عده بیشتری از پژوهشگران زبده را استخدام نماییم.  تعداد متقاضیان زبده بسی بیشتر از ظرفیت بودجه فعلی پژوهشکده هست. چند ماه پیش که مسئولیت را بر عهده گرفتم گمان نمی کردم این همه متقاضی زبده باشند. این کلیشه که همه نخبگان مهاجرت می کنند، آن تصور را در من ایجاد کرده بود که مشکل بتوانیم فرد مناسبی برای استخدام بیابیم. درسته که درصد بزرگی از نخبگان (بیش از نصف) مهاجرت می نمایند اما همان درصدی هم که مایل به ماندن در ایران یا بازگشت به ایران هستند بسی بیشتر از ظرفیت جذب ما در پژوهشکده هست. 


اخیرا برخی از قطب های کیش شخصیت در ایران دوره افتاده اند که «واویلا! سطح پژوهش دارد افت می کند. محققان جوان  در ایران نوآوری نمی کنند. عمیق نیستند. بسیط هستند.» معنی و مفهوم این جملات گهربار آن هست که دیگه نسل جدید محققان مرا  به عنوان قطب و مراد خود نمی پذیرند و به افق های دوردست می نگرند. کسی نیست به آنها بگه چندین دهه، جناب عالی و مریدانتان  در عمق خود غور کردید و نوآوری  فرمودید برای  هفت پشت ایرانیان بسه! ماشالله در هر موضوعی هم نظرات صادر کردید و بر اساس نظرات حضرات، ضربه ای به مملکت زده شده است. بدون داشتن هیچ گونه معلومات زیست شناسی و یا ژنتیک در مورد فرگشت نظر  دادید و سخنرانی کردید بی آن که در جمع خود یک متخصص امر را هم راه دهید که نظرات مشعشع تان را به نقد بکشد. بدون داشتن کوچکترین دانش فنی در مورد اینترنت یا علوم ارتباطات اجتماعی در مورد فیلترینگ نظر دادید و.....  دهه ها، نظرهایتان را هم گذاشتند روی چشم شان. بسه دیگه! به اندازه کافی گل کاشتید. بذارید مردم ایران به طور اعم و پژوهشگران ایرانی به طور اخص، از دست شما وگلکاری هایتان نفسی بکشند و بال و پری بگشایند. 


آیا در کشور ما قحط الرجال یا قحط النسا هست؟


همان طوری که وقتی رزومه های پژوهشگران نسل نو ایرانی  را در رشته فیزیک بررسی می کنیم خیل عظیمی از رزومه های درخشان می بینیم در سایر  رشته ها و فعالیت ها هم رزومه های درخشان فراوانند. نمی دانم چرا این پیشرفت و این سرمایه انسانی، در رسانه های پرمخاطب منعکس نمی گردند؟! رسانه ها ی فارسی زبان -چه در داخل و چه در خارج – خودشان را محدود به پوشش دادن آرای کسانی می شوند که سی سال هست همان حرف ها را تکرار می کنند.  این تصویر را در ذهن مخاطب به وجود می آورند که کسی نیست حرف تازه ای بزند. ایده نویی در میان نیست. در قدم بعدی، ناخودآگاه این نتیجه را می گیریم که در این برهوت ایده و  فقدان نگرش نو و به روز ، هر تحول اساسی که در کشور صورت بگیرد  سقوط در یک قهقرا خواهد بود چرا که نه کسی هست که جربزه ای داشته باشد و نه فکر نوی قابل عرضی.  به غلط القا می کنند که اگر به وضع موجود راضی نشویم آلترناتیو یا استبداد فردی با طعم ایدئولوژی ایرانشهری  است یا هرج و مرج و خط کشی ها و دعواها ی قومی. یکی بد تر از دیگری.

 پارسال سایت بی بی سی فارسی ماه ها یک مقاله از محمد قائد را در صفحه اول خود گذاشته بود و در کوران حوادث و اتفاقات در این روزگار با تغییرات سریع   آن را بر نمی داشت. تو گویی که دیگه متفکرتر از محمد قائد در این مملکت پیدا نمی شود. اگر از زبان یک زن همان حرف ها بیان شود اسم خاله زنک بر او می گذارند اما همان ردیف حرف ها از زبان قائد ماه ها  به عنوان عالمانه ترین تحلیل از وضعیت کشور به خورد خوانندگان داده می شود.


این در حالی است که کشور ما متفکر در زمینه های گوناگون بسیار دارد. به خصوص در میان نسل نو. جناب قائد و دیگر افراد مانند او که رسانه های پرمخاطب آرا و نظراتشان را نشر می دهند دو سه مشاهده از دور و بر خود دارند و آن را تعمیم می دهند. برای یک اظهار نظر سر میز شام یا یک نوشته وبلاگی غیرتخصصی -نظیر نوشته های خود من در وبلاگم -این میزان مشاهده شاید کافی باشد اما برای یک تحلیل  جامعه شناسی درست و درمون، باید با شیوه های علمی داده جمع آوری کرد. در رشته های علوم انسانی نسل نویی از پژوهشگران همین کار را می کنند . برعکس سلبریتی های علوم انسانی که رسانه ها آنها را حلواحلوا می کنند! این سلبریتی های علوم انسانی فقط می خواهند به کمک مریدان و کاریزما مخاطب را مقهور خویش سازند. تحلیل قوی ای ندارند. از اونها آبی برای اصلاح مملکت گرم نمی شه. اما این خیل عظیم پژوهشگران بی نام و نشان اما فعال و جدی کشور اگر  به میدان بیابند می توانند برای مشکلات عدیده کشور راه حل دهند.

پتانسیل انسانی برای تحول اساسی رو به رشد و پیشرفت و تعالی در کشور ما بسیار زیاد هست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مریلا زارعی

+0 به یه ن

مریلا  زارعی هم مثل  پرویز پرستویی هنر پیشه قابلی هست. بازی اش در فیلم  های اصغر فرهادی با این که نقش مکمل بود اما شاهکار بود. نمی دانم چرا به اندازه کافی بازی های او در فیلم های فرهادی  مورد تحسین قرار نگرفت. اما مریلا زارعی همبازی پرویز پرستویی در فیلم  بادیگارد هم بود. همان که در مورد پرستویی نوشتم برای مریلا زارعی هم کاربرد دارد:


  مشکلی که من با امثال پرویز پرستویی دارم اینه که در اون دسته از فیلم هاشون که ته-مایه ایدئولوژیک داره فرهنگی را ترویج می کنند که  از فرهنگ موجود ایران به مراتب "غیر انسانی تر" هست.

در فیلم بادیگارد پرویز پرستویی طبق معمول پرخاشگرانه داد می زنه که این جوانک که من قراره بادیگاردش بشم کیه که به خاطر نجات جانش ، جانم را به خطر بیاندازم؟ من فقط برای نجات چهره های مهم نظام خودم را به خطر می اندازم. (نقل به مضمون). که البته بعدش مجاب می شه که اون جوانک هم چهره نظام هست.


در این سال های کرونایی هزاران دکتر و پرستار و بهیار در کشور ما و کشورهای دیگه، برای نجات جان انسان ها جان خود را به خطر انداختند اما نپرسیدند که آیا بیماری که نجات می دهند "چهره " هست یا نیست. مطمئنم به ذهن شان هم خطور نکرد. به ذهن والدین و همسرشان هم خطور نکرد ! همین نرم و هنجار جامعه خیلی خیلی از اونی که در این فیلم ها ترویج می شه "انسانی تر" هست

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از خودکشی دختران نوجوان تا خودکشی کارگران

+0 به یه ن


از وقتی یادم می آد دختران نوجوان در سرزمین ما زیاد به مرحله خودکشی می رسیدند. در ماه های اخیر انگار خودکشی و خودسوزی کارگران آن  قدر زیاد شده که دیگه خودکشی دختران نوجوان را تحت الشعاع قرار داده. وقتی مردها خودکشی می کنند اغلب بلایی سر خود می آورند که قابل نجات دادن نیست.

علت اصلی سوق دادن کارگران به سوی خودکشی فقر و بی عدالتی است. علت مسایل اقتصادی است.

در مورد دختران نوجوان خودکشی ها اغلب به علت فشارهای خانواده هست. به خصوص  خشونت های کلامی و بی مهری های مادرانی که بنا به کلیشه می بایست فرشته مهربان روی زمین بوده باشند.

از هرکدام از این مادران آزارگر که بپرسید ادعا می کنند بهترین مادر روی زمین هستند و هر چه کرده اند به خاطر خود دخترشان بوده است. 

روشن و واضح هست که 

فشارهای اقتصادی کشنده ای که به کارگران وارد می شوند نتیجه بد اداره شدن کشور هست. اما نکته اینجاست بی مهری مادران به دختران نوجوان خود در جامعه ما هم نتیجه بد اداره شدن کشور و سیاست های چندین دهه ای ضد زن هست. 

در آمریکا که سیاهپوستان در فشار بوده اند والدین بدترین تنبیه های بدنی و روحی را بر فرزندان خود روا می دارند به این تصور واهی که این تنبیه ها و خشونت به نفع خود فرزند هست. ما در ایران به اون صورت اختلاف نژادی نداریم و کمابیش به لحاظ ژنتیکی یک دست هستیم.  در کشور ما زنان موقعیت سیاهپوستان را  داشته اند. در زمان های قدیم، به صورت فرهنگ بومی اما در چهل سال اخیر به صورت تحمیلی از سوی حکومت. همان الگوی رفتاری والدین سیاهپوست با فرزندان خود در آمریکا، اینجا توسط مادران علیه دختر نوجوان خود اجرا می شوند. تا کودک (دختر یا پسر) خردسال و شیرین بیان و باقیافه خوش نمک هست و از خود نظر مستقل ندارد عزیز دل خانواده هست. چه دختر چه پسر سالار خانواده می شود. اما همین که دختر در جامعه ما به سن نوجوانی و بلوغ می رسد و جوش های صورت و دماغ پف کرده زیبایی کودکی را از او می ستانند و خود نیز عقاید مستقل می یابد و ابراز می کند و احیانا کنجکاوی های جنسی می یابد، از منظر مادرش به یک دشمن تبدیل می شود که باید او را کوفت و سرجایش نشاند. جامعه هم حق را به مادر می دهد. 



به خصوص در طبقات متوسط که مادر تحت فشار اقتصادی نیست و در رفاه هست همه زور و فشارش را می ریزد سر دختر نوجوانش. مادر از طبقه مرفه در جامعه ما چندان امکان بالا بردن افق های دید خود را ندارد. در جوامع آزاد برای مادران در آن موقعیت هزار و یک راه برای بالا بردن افق های دیدی هست که باعث می شد دست از سر کچل دخترخود بردارند. مادر طبقه متوسط ایرانی ، کاری ندارد و دغدغه ای ندارد جز آن که به دختر خود گیر دهد و از همه حرکات و سکناتش ایراد بگیرد و روح و روان او را تا حد سیر شدن از زندگی خراش دهد. خیلی هم افتخار می کنند که این همه به دختران خود گیر می دهند. اگر خدای ناکرده خودکشی فرزندشان به فوت منجر شود برای خودشان معرکه هم می گیرند که من این قدر مادر خوبی بودم دایم به فرزندم گیر می دادم! دورش را هم زنانی هم تیپ خودش می گیرند واورا در حد یک قدیسه بالا می برند. هیچ گونه انتقادی نمی شه به این زنان کرد. یک عده کم فهم تر از خودشان ،از آنها بت ورای انتقادمی سازند. گاهی مادران به پسران خود هم همین طور گیر می دهند. پسرها وقتی خودکشی می کنند معمولا بی بازگشت هست. 😔

در خارج از محیط خانه هم کمتر جای امن برای نوجوانان هست. آن را هم گشت ارشاد از یک سو و ساقیان مواد مخدر (که باز نتیجه سیاست های غلط اقتصادی و فرهنگی است) خراب کرده. 

ترکیه هم در مسیر ترانزیت مواد مخدر هست اما جامعه خود ترکیه این قدر گرایش به مواد مخدر ندارد. چرا؟! برای این که جامعه ترکیه اون قدر تفریحات کم هزینه دارد که نیازی به مواد مخدر نمی بیند. ایتالیا هم همین طور. من یک کتاب تحقیقی در مورد مافیای ایتالیا خواندم. در آن هم نوشته بود که عجیب هست که ایتالیا خود بازار مصرف نیست و خود جواب داده بود که ایتالیایی ها برای خوش بودن نیاز به مواد مخدر ندارند. والله ما (مردم ایران) را هم به خودمان بگذارند و این همه به همه کارمان گیرندهند نیازی به مواد مخدر و امثال آن برای خوش بودن نخواهیم داشت!



https://www.ilna.news/بخش-کارگری-9/1235109-چرا-خودسوزی

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

کنفرانس نوترینو

+0 به یه ن


 

هر دو سال یک بارکنفرانس بزرگی به نام کنفرانس نوترینو به میزبانی یک شهر متفاوت برگزار می شود. در سال ۲۰۱۸ کنفرانس در هایدلبرگ برگزار شد. در سال های  ۲۰۱۶و ۲۰۱۸ و ۲۰۲۰من جزو کمیته  مشاوران علمی برگزاری بودم. امسال کنفرانس را همکاران کره ای به صورت آنلاین برگزار می کنند. امروز روز آخر کنفرانس هست. در این گونه همایش های بزرگ بیشتر سخنرانی ها توسط همکاران آزمایشگر ارائه می شود که در آن آخرین نتایج خود را که هنوز منتشر هم نشده ارائه می دهند. در واقع نتایج  مهم خود را نگه می دارند تا در یکی از این همایش های بزرگ  ارائه دهند. تعداد سخنرانی های تئوری در این همایش ها خیلی محدود هست. امسال این افتخار را داشتم که یکی از سخنرانان مدعو باشم. 

 

(البته افتخاری مشابه قبلا دو بار هم  نصیبم شده بود. دوبار دعوت شدم تا سخنران پلنری کنفرانس ICHEPباشم اما چون هر دو بار در آمریکا برگزار می شد نتوانستم بروم. همایش مختلف در کشورهای مختلف  سالی چند بار دعوت می شوم اما دعوت شدن برای کنفرانس های بزرگ نظیر ICHEP، نوترینو و استرینگ افتخار محسوب می شود. آنلاین برگزار شدن به ما-پژوهشگران مقیم ایران- ساخته! می توانیم در همایش هایی شرکت کنیم که به طور حضوری برایمان امکان پذیر نبود. مثلا آزمایشگاه فرمی، ایرانی ها را راه نمی دهد! یعنی از بالا دستور دارند که هیچ ایرانی را راه ندهند. تا جایی که می دانم (البته مطمئن نیستم) حتی ایرانی هایی را که پاسپورت آمریکایی یا اروپایی هم گرفته اند  را راه نمی دهند.

طبعا فیزیکدان های آزمایشگاه فرمی از این دستور اصلا دلخوش نیستند و مدام هم شکایت خود را ابراز می دارند اما چاره ای جز اطاعت نمی بینند. بعد از کرونا سمینارهای هفتگی شان را آنلاین کردند و اولین کسی که دعوت به سخنرانی کردند من بودم!)

 

دیروز (جمعه) نوبت سخنرانی من بود. من اسلاید هایم را یکشنبه گذشته- قبل از همایش -آماده کرده بودم. اما در طول هفته اسلاید ها را با  توجه به سخنرانی های ارائه شده به روزتر کردم. قرار بود پی-دی-اف  ارائه را ۲۴ ساعت قبل از موعد سخنرانی آپلود نماییم. یک ساعت بعد از آپلود سخنرانی باز آزمایش سوپرکامیونده نتایجی ارائه کرد که من صلاح دیدم دو اسلاید به اسلایدهایم اضافه کنم. این دو اسلاید در فایل سخنرانی ام که با زوم ارائه کردم هست اما در فایل آپلود شده نیست.

آهنگ تغییرات در پژوهش این گونه سریع هست. به روز بودن در این وضعیت تلاش بسیاری می طلبد.

 

سخنران عمومی همایش پروفسور کاجیتا بود. همان برنده جایزه نوبل که ما هم برای ارایه سخنرانی عمومی در همایش فیزیک ذرات و میدان ها که چند هفته پیش  به همت انجمن فیزیک و دانشگاه شاهرود برگزار شد دعوت کرده بودیم. درواقع دکتر عزیزی (از دانشگاه تهران که دبیر همایش بودند) دعوت کرده بودند.

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد این همایش مراجعه کنید به

https://neutrino2022.org/

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل