Peace, peace, peace

+0 به یه ن

حتما شما هم آهنگ های بسیار ی با ملودی دلنشین و ملایم شنیده اید كه مضمونشان تقدیس صلح هست و تقبیح جنگ ودعوا. زیبا هستند. درست مثل سخن عشق،  مضمونشان هرچه قدر هم تكراری باشد باز هم شنیدنی هست. هرچه قدر هم در این باره آهنگ ساخته شود باز هم كم هست.

همین طور در سالیان اخیر در شبكه اجتماعی مجازی متن ها و نقل قول های بسیار زیبایی با محتوای ارزش صلح رد و بدل می شوند. "لایك خورشان" هم خوبه. كمتر كسی از دریافت آنها بدش می آید. حتی اگر خیلی تكراری شوند بازهم كمتر كسی از این كه چنین متنی دریافت كرده شاكی می شود.

اما زمانی هست كه گفتن همین حرف ها بدترین عامل تشدید كدورت ها و تشدید دعوا و گرایش به تندروی می شود. وقتی فرصتی پیش می آید تا گروهی  كه حس می كنند در حق آنها اجحافی شده و از حقوق خود بازمانده اند  اعتراض و یا درددل خود را بیان كنند اگر "خروسی بی محل" بلند شود و حرفشان را قطع كند و نذارد حرفشان را بزنند وداد سخن از  بخشش و فراموش كردن  بدی ها و صلح و صفا بزند زمینه برای یك جنگ تمام عیار آماده شده است. این دم از "بخشش و صلح و صفا" زدن در آن شرایط بیش از هر توهینی و بیش از هر فحشی  می تواند به خشم گروهی كه-- به درستی یا در اثر سو تفاهم-- گمان می كنند حقشان ضایع شده بیانجامد. حس می كنند آن خروس بی محل مثل یك طوطی حرف هایی را تكرار می كند كه معنایش را نمی فهمد و تنها برای خفه كردن صدای اعتراض آنها  چنین جملاتی در مورد ارزش صلح و بخشایش به زبان می آورد.

معمولا آن خروس بی محل بعدش هم دوره می افتد و همه جا جار می زند:"دیدید چی شد؟! دیدید من داشتم از صلح و بخشش حرف می زدم آنها تندروی كردند! دیدید چه  خشونت طلب هستند و ازتمدن بویی نبرده اند!؟"شاید هم دقیقا این جملات را به زبان نیاورد اما مظلوم نمایی ای می كند  و جوسازی ای می كند تا بقیه همین حرف ها را بزنند. این قدم هم كه دیگه بدتر كدورت ها را تشدید می كند. اگر اولش كاهی بود كوهی از آن ساخته می شود.

خلاصه ی كلام: "هر سخن وقتی  و هر نكته مكانی دارد." حتی ندای زیبای صلح و بخشش. بذارید حرفشان را بزنند. حالا یا راست می گویند یا دچار سو تفاهم شده اند. اگر دچار سو تفاهم شده اند كه با گفت و گو و نشان دادن شواهد و مدارك می شه سو تفاهم را از بین برد. اگر هم كه راست می گویند و حقشان واقعا ضایع شده باید نوعی جبران شود. وقتی این مسایل حل شد آن گاه می توان انتظار صلح واقعی داشت. آن گاه می توان دم از بخشش واقعی زد. بعد از این كه حرفش را بیان كرد و موضوع برایش روشن شد  تشویقش می كنیم  بزرگواری و بخشش كند تا صلح عزیز برقرار شود. اون موقع از موضع قدرت می بخشد. با احساس خوب!كسی كه حق خوری ای كرده طبیعی است كه نخواهد صدای اعتراضی بلند شود. اما كسی كه دست ودامنش پاك هست چرا باید بترسد!؟ چرا باید بخواهد با فریاد "صلح و بخشش" صدای اعتراض كسی را خاموش نماید؟!


پی نوشت:

ببینید! این نوشته ی من مستقل از مصداق بود. مصداق آن می تواند كسی باشد كه بین زن و شوهری كه دعوایشان شده میانجی گری می خواهد بكند.
مصداقش می تواند پدر یا مادری  باشد كه شاهد دعوا و بگو مگوی فرزندانش هست.
مگه كم سراغ داریم دلچركینی هایی كه از همین دوران كودكی شروع شده چون به آنها فرصت داده نشده حرفشان را بزنند.
مثلا فرزند ارشد بوده اند و پیش فرض والدین آن بوده كه حتما آنها كه بزرگتر هستند  عامل دعوا و یا خرابكاری بوده اند. یا برعكس چون چند سال كوچك تر بوده اند و دایره ی لغات و مهارت كلامی شان محدود تر بوده  نتوانسته اند از منظر خود ماجرا را بگویند و همیشه سرزنش شده اند كه عامل دعوا و یا مشكل بوده اند.

حالا این را بگیرید و تسری بدهید به مسایل اجتماعی پیچیده و چند وجهی.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

طمع خام بین، كه قصه‌ی فاش از رقیبان نهفتنم هوس است

+0 به یه ن

راهی را می خواهم پیشنهاد كنم كه با استفاده از آن می شه مشخص كرد كه دختری كه می گوید در ازدواج مادیات برایش مهم نیست چه قدر-چه با خودش چه با شما- روراست هست. آیا از روی هوس یا از روی نادانی چیزی می گوید یا واقعا حرفی می زند كه پایش می ایستد.
برایش قصه هایی با مضمون مصرفگرایی و مارك گرایی صرفه جویی بگویید و بسازید و واكنش او را مطالعه كنید. ببینید وقتی از خرید لباس مارك دار و نوكردن گوشی موبایل حرف می زند چشمانش برق می زنند یا زمانی كه از فواید صرفه جویی می گویید.
ببینید آیا این كه چیز دور ریختنی را بتوان بهتر استفاده كرد او را به هیجان می آورد یا نه.
اگر گرایش به مصرفگرایی دارد و به نظرش لباس مارك دار ارزش و «شأن» فرد را بالا می برد آن حرفی هم كه زده بود از روی هوی و هوس بود و فردا می زند زیرش. نه آن كه دختر دروغگو یا بد ذاتی باشد. نه! اما خودش هم نمی داند چی می خواهد. این هم زندگی را برای شما تلخ می كند. بی ثبات می كند.
روحیه اش به این كه با كمبود مالی بسازد و زندگی را آرام آرام با صرفه جویی بسازد نمی خواند. اگر واقعا دوستش دارید بگذارید به دنبال سرنوشتی برود كه با روحیه اش سازگارتر هست.

اما اگر به صرفه جویی و مبارزه با مصرفگرایی و استفاده از روش هایی كه كمتر محیط زیست را آلوده می كند علاقه نشان دهد در حرفش صادق هست.

همون داستان نان پنیر سبزی حسین شمالی خودش تست خوبی هست.
پی نوشت:
حسن

به نظر من این راهكار شما جواب نمیده... به این آسونی كه شما فرمودین نیست... ممكنه طرف واقعا مصرف گرا نباشه ولی چشاش با گوشی نو برق بزنه... این برق زدن ممكنه هزارتا علت داشته باشه... نه نه فكر نكنم راهكارتون جواب بده... شایدم جواب بده. الله اعلم. ده ییش
پاسخ : پنجشنبه 26 تیر 1393
با یك بار نمی شه تشخیص داد. ولی ده بیست بار طی دو سه ماه این كار را بكنید روحیه اش دستتان می آد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ازدواج

+0 به یه ن

از من در مورد ازدواج و خارج رفتن  سئوال شد. نظر مرا فكر می كنم می دانید. به نظر من ازدواج خوب هست. البته ازدواج با شخص مناسب. نظر من این هست كه تا شخصی مناسبی را پیدا كردید و او هم به شما علاقه مند بود بهتره  زودتر ازدواج كنید. فرصت با هم بودن را از دست ندهید. اگر واقعا او كسی است  كه با او احساس خوشبختی می كنید و خواهید كرد می ارزد كه از برخی خواسته ها صرفنظر كنید تا با او باشید.
البته  این علاقه نباید یك هوس باشد. خودتان زن زندگی (مرد زندگی) باشید و به دنبال مرد زندگی (زن زندگی) بگردید. اتفاقا بین جوان های در سن ازدواج در همین دور و بر ما در ایران هم مرد زندگی زیاد هست و هم زن زندگی.  كسی كه دنبالش باشه پیدا می كنه.  البته نه زن زندگی و نه مرد زندگی خیلی توی چشم نیستند!  معمولا از آن popular girl یا popular boyكلاس یا مجالس یا فیس-بوك(!!) زن زندگی یا مرد زندگی از آب در نمی آید.  اما اگر دنبالش باشید تو  اون گوشه موشه ها  جوانی ساكت  و سر به زیر و مودب و سخت كوش را هم می بینید كه می تونید با هم یك زندگی سرشار از خوشبختی بسازید. چه بسا این جوان ساكت و سر به زیر هم به شما علاقه داره ولی جرئت نكرده پا پیش بذاره.
حالا چند مورد می گم كه می شه تشخیص داد یارو كسی هست كه به درد زندگی شما بخوره.
1) مهمتر از همه این كه باید به دل شما بشینه. شاید خیلی خوب باشه ولی به دل شما نشینه. اون موقع با هم خوشبخت نخواهید شد. البته در نگاه اول ممكنه به دل شما ننشینه ولی بعدها كه آشنایی تان بیشتر شد نظرتان تغییر پیدا كنه. (یابرعكس). پس با یك نگاه كسی را بی دلیل رد نكنید. حالا بذارید یك كمی زمان بگذره شاید نظرتان تغییر كرد.
2) خیلی به خواستگاران سنتی افاده ندهید. كسی كه خواستگار سنتی می رود لزوما هم در زندگی خیلی سنتی عمل نخواهد كرد. شاید در محیط دانشگاه یا محیط كار كس مناسب را نیافتید اما خواستگار سنتی شما شخصی مناسب برای شمااز آب در آمد. این را هم به عنوان یك گزینه مد نظر داشته باشید.
3) از كسی كه ثروتش یا ثروت خانواده اش را به رخ شما می كشد حذر كند.  اما كسی كه می خواهد نشان دهد بچه ننه نیست و حاضر هست برای زندگی اش با شما زحمت بكشد و اهل زحمت كشیدن هست شایسته احترام هست. این شخص یكی از اصلی ترین ویژگی های شریك زندگی مناسب را دارد.
4) از مردانی كه به شخصیت شما احترام نمی گذارند حذر كنید. هیچ توجیهی برای بی احترامی وجود ندارد. در برخی جمع "عزب" این طرز فكر غلط ترویج داده می شود كه زنها  به سوی مردانی كه توی ذوقشان می زنند و به آنها كم محلی و بی احترامی می كنند جذب می شوند. این جماعت "عزب" گمان می كنند در شناخت خانم ها نهایت ظرافت روانشناسانه را به كار برده اند. مرتب تكنیك هایشان را به هم آموزش می دهند و به هم آفرین می گویند. اما به عنوان یك پدیده شناس می گویم تئوری ای كه  از آزمایش سرفراز بیرون نیاید باید ریخت دور. تئوری این ها اگر درست بود كه اینها "عزب" باقی نمی ماندند. به هر حال این افراد را باید به حال خودشان گذاشت. شما یك وقت قربانی شان نشوید.
همسر و نامزد شما بنا به اخلاق وظیفه دارد كه به شخصیت انسانی شما احترام بگذارد. این نكته ای نیست كه بشود از روی آن گذشت. دلسپردگی به معنای سرسپردگی نیست. این نكته از ابتدا باید روشن باشد. تمام!
5) در مورد ازدواج  در ایران و یا در خارج هم سئوال شده بود. هركدام معایب و مزایایی دارند. اگر در كشورهای غربی ازدواج كنید یك سری حقوقی برای شما به رسمیت شناخته خواهد شد كه اینجا اصلا نمی شه خوابش را هم دید. اما ازدواج با یك مرد ایرانی نیمه-سنتی امروزی با طرز فكر ایرانی بزرگ شده در داخل كشور هم مزایایی دارد كه  معمولا از آن حرفی به میان نمی آید. بنا به سنت و عرف مردهای ایرانی خیلی "ناز" خانمی راكه دوست دارند می كشند.  اگر با مردی از خطه خودتان عروسی كنید بهتر "قلقش " را می دانید و او هم بیشتر متمایل خواهد بود كه نازتان را بكشد. این كم چیزی نیست! (البته ناز هم حدی دارد. حدناز كردن جایی هست كه طرف هم از كشیدن آن لذت ببردو حال كند. اگر از این حد گذشت زندگی را در هم می ریزد.)
مردان غربی به این شیوه كه ما می شناسیم اهل ناز كشیدن نیستند. شاید هم باشند ولی قلق خودشان را دارند كه ما زیاد نمی دانیم. این قلق یاد گرفتن خیلی به تربیت نانوشته فرد از كودكی بستگی دارد. از این جهت اگر با یكی كه پیش زمینه خانوادگی اش به شما نزدیك تر هست ازدواج كنید خیلی نمك و شكر در زندگی تان بیشتر خواهد بود.  راستش را بخواهید من ازدواج با مردهای ایرانی  راكه در خارج بزرگ شده اند و به  "خانواده دوست" بودن  و "تعصب  به فرهنگ اصیل ایرانی "خیلی شهره هستند توصیه نمی كنم. مشاهده من آن هست كه "خانواده دوست" بودن آنها در عمل  به معنای mommy's boy بودن از آب در می آید كه چندان برای نامزد جوانش چیز  دلپذیری نخواهد بود!!  "تعصب به فرهنگ اصیل ایرانی"  هم معمولا چیزی جز علاقه به مردسالاری از آب در نمی آید. "مردسالاری" نه از نوع "مردسالاری داخل " ایران كه در كنار برخی هارت و پورت ها و محدودیت ها هزار و یك ناز كشیدن و ظرافت هم دارد . مردسالاری مورد نظر  پسرهای خارج بزرگ شده كه به فرمان "مامی و ددی" زن ایرانی می گیرند مردسالاری است  خشك بدون هیچ ظرافتی. مشاهده من این هست كه این پسرهایی در خارج بزرگ می شوند اون "هارت و پورت مردسالارانه را می بینند و خوششان می آید و تقلید می كنند اما روی دیگر سكه كه همان ناز كشیدن و مسئولیت احساس كردن در قبال همسر و فرزند  و .... را نمی بینند و یا نمی خواهند ببینند. اندكی بعد از نامزدی  صدای شكایتشان بلند می شود كه دخترهای ایرانی چه قدر پرتوقع هستند! اتفاقا مردخارجی كه با دختر ایرانی ازدواج می كند انعطاف بیشتری نشان می دهد تا این پسرهای ایرانی made in Kharej!!! این مشاهده ی من هست.  شاید اشتباه كنم.  اما تا دیده ام این شاهزاده های سوار بر اسب سپید كه به توصیه مادرشان می آیند كه دختر ایرانی
به همسری انتخاب كنند با تصویری از زن ایرانی و فرهنگ ایرانی می آیند كه حقیقت ندارد. با تصوری غلط پا پیش می گذارند و هم خود سرخورده می شوند و هم همسر آینده شان را سرخورده می كنند. البته ایراد به نظر من به این پسرها نیست. ایراد به خانواده هایشان هست كه برای حفظ یك رویا یا یك سراب فكری تصویری غیر واقعی در ذهن او ساخته اند و پرداخته اند. برای این كه او را راضی كنند به شیوه ای كه آنها می پسندند ازدواج كنند تصویری نادرست از زندگی ایرانی و زن ایرانی برایش ساخته اند. تصویری كه به مذاقش خوش بیاید. از مسئولیت ها و ناز كشیدن هایش نگفته اند مبادا كه او را پس بزند. مرد جوان وقتی با واقعیت رو به رو می شود قاطی می كند! به علاوه مادرانی كه در خارج نگران از دست دادن گل پسرشان در فرهنگ بیگانه هستند او را بچه ننه و mommy's boyبار می آورند. چنین مردی هم  همسر ایده آل هیچ دختری در هیچ كجای دنیا نمی تواند باشد.


6) اگر پسری برای جلب توجه شما دوست هایتان را تحقیر كند تا به زعم خود حس "حسادت زنانه " شما را تحریك نماید و به این وسیله قاپتان را بدزد قابل اعتماد نیست. دختری هم كه این گونه جذب می شود قابل اعتماد نخواهد بود. فردا همین ضعف اخلاقی می شود بلای جانتان.
7) نامزد شما باید مرهم روحتان باشد نه سوهان روحتان. اگر سوهان روحتان هست زودتر عذرش را بخواهید برود و خود را خلاص كنید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جیره بندی آب؟! وای! خدا نكنه!

+0 به یه ن

حرفش هست كه باز آب لوله كشی تهران را جیره بندی كنند. خدا نكنه این كار را بكنند. علاوه بر این كه زندگی را سخت می كنه عملا تجربه های سال های پیش نشان داد كه  مصرف آب  را بالاتر می بره.
یكی به این علت كه مردم بیش از  نیاز در دبه ها و ... آب ذخیره می كنند. بعد هم كه آب اضافی را دور می ریزند.
دوم این كه وقتی آب قطع و وصل می شه احتمال تركیدگی لوله می ره بالا. گاهی هم لوله ی یك محله می تركه و ده ها برابر مصرف محله آب هدر می ره. آب هدر رفته و می ره توی پی ساختمان ها و یا زیر زمین های مردم و خرابی به بار می آره.
لوله را كه باز می كنی آب قهوه ای می آید. چند دقیقه باید صبر كنید آب قهوه ای بره. بعد باید دستشویی یا سینك یا وان را بشویی. برخی دستگاه ها هم كه با آب كار می كنند حساس هستند. مثل دستگاه های دندانپزشكی. آب كه بعد از مدتی وصل می شه رسوب ها و غیره وارد دستگاه ها می شوند ومنفذ ها می شوند. باید بازشان كرد و با آب پرفشار تمیزشان كرد تا منفذ ها دوباره باز شوند. خلاصه این مصیبت (قطعی آب) چندین برابر مصرف آب را افزایش می ده.



 چه كاریه آخه! آب همیشه در لوله باشه ما خودمون صرفه جویی می كنیم. من كه هیچ وقت آب هدر نمی دهم چرا باید تنبیه بشم!؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آیا خارجی ها تعارف نمی كنند؟

+0 به یه ن

یكی از باورهایی كه اغلب ایرانیان در مورد خارجی ها دارند آن است كه خارجی ها اهل تعارف نیستند و حرفشان را سرراست می زنند.
این باور از كجا آمده؟! احتمالا آن اول ها كه برخی از ایرانی ها انگلیسی یا فرانسه یاد گرفته بودند تعارفات متدوال ایرانی را تحت اللفظی به فرانسه یا انگلیسی ترجمه می كردند و چیز مسخره ای از آب در می آمد! مثلا "قربان شما" یا "چاكر شما" را همین طوری ترجمه می كردند و خارجی ها هم با چشمان گرد به آنها نگاه می كردند.
فیلم "بانوی اردیبهشت" خانم رخشان بنی اعتماد را دیده اید؟ جزو نادر فیلم های فارسی كه برخی از قهرمانان آن زنان ترك هستند. فیلمی بود كه در ایران بسیار پسندیده شد. اما نقدهای اروپایی ها و آمریكایی ها را كه میخواندید می دید آنها نپسندیده اند.  علتش هم زیرنویس های انگلیسی فیلم بود.
یك جا مادر به پسرش كه مدت ها از هم دور بودند می گوید "قربان قد وبالایت بشوم." در زیر نویس ترجمه كرده
"May I sacrifice myself for your physique"
باور كنید همین جوری ترجمه كرده بودند. این ترجمه در قالب فرهنگ متاخر غربی خیلی ناجور هست. نزدیك به 50 سال گفته اند یك مادر باید بین نیازهای مختلفش تعادل برقرار كند (خانم شهلا لاهیجی هم در فیلم همین را گفت) تا به نیازهای خودش و فرزندش برسد. آن جمله خیلی ناجور به نظر می رسد.

برعكس آن چه كه می گویند در غرب در پرده سخن گفتن و پیچاندن جملات خیلی بیشتر از ایران  متداول هست. خیلی بیشتر. اما به سبك خودشان. انگلیسی ها هم از همه بیشتر حرفشان را در لفافه می پیچانند.

جالبه كه حدود صد سالی هست از یك طرف به این باور دایی جان ناپلئونی رسیده ایم كه همیشه "كار كار انگلیسی هاست" و از طرف دیگر در نهایت ساده انگاری می پنداریم غربی ها اون قدر صادق هستند  كه همه حرفشان رو هست.

اگر ناگزیر باشیم یا آنها تعامل كنیم ظرافت های فرهنگی شان را هم باید بیاموزیم.
در سال های اخیر خیل دانشجویان ایرانی به خارج رفته اند و اكنون درصدی میل به بازگشت دارند. پیش می آید كه مجبور شویم توصیه نامه های خارجی ها را در مورد این جوانان كه قصد بازگشت دارند بخوانیم. در توصیه نامه منفی نخواهند نوشت. اما اگر دانشجوی مورد نظر ضعفی دارد در لفافه بیان خواهند داشت. راستش من این نتیجه رسیدم در برخی توصیه نامه ها نگرش نیمچه-استعماری خود را آشكار می كنند. لب حرفشان این هست:" این دانشجو كه آمد من آن قدر سرم گرم كارهای مهمتر بود كه به این طفلكی زیاد نرسیدم. او هم با این كه بااستعداد هست اما استعدادش هدر رفت. كلی هم درگیر كارهای ویزا و اینها شد و از كار علمی اش باز ماند. در اون حدی نیست كه ما ها بخواهیم استخدامش كنیم. اما بیخیال! درسته در حد ما نیست اما از سر شما جهان سومی ها هم بالاتر هست. پسر/دختر خوبیه. استخدامش كنید." البته این جوری نمی گویند در چنان جمله بندی های زیبایی بسته بندی اش می كنند كه فرد نا آشنا و ساده ای كه خیال می كند غربی ها همیشه راستش را می گویند و تعارف الكی كار ما شرقی هاست و بس خیال می كنه كه اون آدم فرشته هست كه این توصیه نامه را نگاشته.

نه فرشته اند نه دیو دو سر. با فحش دادن و شعار "مرگ بر" سردادن هم چیزی درست نمی شه. باید زبان و فرهنگشان را بهتر بشناسیم تا نتوانند سرمان كلاه بذارند و بتوانیم از تعامل با آنها سود ببریم. مثلا در بین همین دانشجویان ایرانی مقیم خارج  كه قصد بازگشت دارند درهای گرانبهایی هم هستند كه  عقل حكم می كند زودتر  تا در خارج استخدام نشده اند آنها را رو هوا بقاپیم. باید یاد بگیریم توصیه نامه ای كه چنین فردی را معرفی می كند از توصیه نامه ای كه افراد متوسط رو به پایین را معرفی می كن تمییز دهیم




اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آداب مطالبات

+0 به یه ن


فرض كنید فرصتی در اختیار شما گذاشته اند كه در آن مطالبات خود را بیان كنید. چه باید كنیم؟!
چند نكته را باید مد نظر داشته باشیم:
1) از این فرصت استفاده كنیم تا مطالباتمان برسیم نه آن كه حرف های تند و تیزی بزنیم كه دلمان خنك شود. این گونه تند و تیز حرف زدن, شكایت تند كردن و از ظلم نالیدن به درد جلب توجه یا خنك شدن دل می خورد اما به درد رفع مشكل نمی خورد. یك عده ممكن هست به به چه چه كنند اما مطمئن باشید این عده دلشان چندان به حال ما نمی سوزد. اونها در خوشبینانه ترین تعبیر تنها دنبال ماجرا برای سرگرمی می گردند.
2) باید اطلاعات كافی از منابع موثق جمع كنیم. بر اساس شایعات اگر برویم و آنجا ادعایی كنیم چه بسا كنف شویم.
خوبه صحبت مان را باید حرف تعارف آمیز- البته نه تملق گونه آغاز كنیم تا فضا تلطیف شود. مثل این كه "از این كه این فرصت را در اختیار من گذاشتید متشكرم." در تعارف زیاده روی نكنیم. اگر طرف آدم حسابی باشد از تعارف زیادی "خركیف" نخواهد شد اما اگر آدم "ناحسابی" باشد با تعارف های الكی پررو ووقیح ومتوقع می شود. "دا چوخ اوز ورمیین, سرتلار!"

در شرح مسئله و مشكل خیلی اغراق نكنیم. آن قسمت را سریع گزارش دهیم و به راهكار برسیم. راهكارمان را صریح و دقیق بگوییم. راهكارمان باید عملی باشد. باید بدانیم در دایره امكانات مخاطب ما یا كسانی كه او نماینده ی آنها ست می گنجد. اگر مبلغی لازم هست عدد بدهیم.
معمولا تصریح در بیان مبلغ كمك می كند.


اینها چیزهایی بود كه به ذهن من رسید. نكته دیگری اگر داریم من خوشحال می شوم بشنوم. گویا لحن كلام و ظواهری از این دست در رسیدن به مطالبات مهم تر از محتوای كلام هست.   برای یكی مثل من قبول این واقعیت مشكله. ولی چه كنیم كه مردم عقلشان به چشم شان هست. به هر حال باید سنجید و دید تا چه اندازه ارزش داره به این ظواهر توجه بشه.  نظری یا تجربه ای دارید بنویسید.

(یوخسوز لوغون اوزی قارا! 3 میلیارد دلارم اولسایدی اؤزوم اورمو گؤلون نجات ورردیم هچ كیمه ده آغیز آشمازدم! بو شی لری ده لازیم اولماز دی رعایت ائلییاخ!)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بیان مطالبات در تهران

+0 به یه ن

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان در تبریز زیاد گفته می شه كه امكانات ائله و بئله می ره اصفهان و..... خیلی وقت ها هم در این توصیف اغراق می شه. یعنی اون قدری هم كه می گویند امكانات نصیب اصفهان (بیشتر از سایر شهرها) نمی شه. نظر شخصی من این هست كه خیلی بیشتر از اینها حق اصفهان هست كه به اون رسیدگی بشه..
اما این شایعات و حرف و حدیث ها خیلی هم بی اساس نیست. معمولا یك كوچولو به اصفهان لطف بیشتری می شه. اما من خودم شاهدم كه این جوری نیست كه امكان
اتی به اصفهان و یا اصفهانی در یك سینی طلا تقدیم بشه!
علت این كه اصفهانی بهتر از مردم سایر شهرهای ایران آداب  نانوشته مطالبه را در شهری مثل تهران بلدند یا سریع یاد می گیرند. برای همین هم مطالباتشان به نتیجه می رسه.
ما آذربایجانی ها اغلب بر این باوریم اگر مطالباتمان بحق باشه می توانیم با حرارت و احساسات سخن بگوییم تا به نتیجه برسیم. تا وقتی كه در خانه یا شهر خودمان هستیم این روش عموما جواب می ده. دیگران هم همین طوری رفتار می كنند. پیچیدگی خیلی خاصی وجود نداره. همه همین جور رفتار می كنند و با كسی كه این جور رفتار می كنه عموما مهربون هستند. مترصد ننشسته اند كه از او آتویی بگیرند! فوقش حرفش را نمی پذیرند و می گن "برو بابا!"
به خاطر این كار دیگه نابودش نمی كنند. اما در تهران این جوری نیست! اگر درتهران هم بخواهیم هر وقت متقاعد شدیم كه حق ما فلان چیز هست برویم و بدون مقدمه چینی و سنجیدن شرایط حرف دلمان را بزنیم نه تنها به نتیجه نمی رسیم بلكه اغلب به دردسرهای متعدد می افتیم. (بارها تجربه كرده ام و می گویم!)
در اینجا خیلی افراد با كسی كه برای طلب چیزی كه حقش می پنداره جوش و خروش می كنه مهربون نیستند. اغلب نسبت به حق او بی تفاوت هستند. خیلی ها هم مترصد گرفتن آتو هستند. این چیزی هست كه اصفهانی ها می دانند و می بینند و با استراتژی و تكنیك مناسب بر می گردند اما اغلب ما نمی خواهیم قبول كنیم. زیر بار نمی رویم كه رویه مان را تغییر دهیم!


كسی كه آداب این گونه مطالبه را در این محیط كه نسبتا خشن هم هست رعایت نمی كند به نتیجه نمی رسد.
بعدش هم انواع و اقسام واكنشها ممكن هست نشان دهد كه كار را خراب تر نماید:
1) پرخاش می كند و بهانه به دست آتوگیران می دهد كه از او در اذهان عمومی دیو دو سر بسازند. و چه قدر هم این نوع غیبت ها در این سرزمین خواهان دارد و به سرعت پخش می شود! انگار با كوبیدن یك نفر كه برای احقاق حقش صدایی بلند كرده عقده های فروخفته ی خود را ارضا می كنند! بدبختی ها و زبونی های خود را فراموش می نمایند.
2) قهر می كند و از مطالبه اش دست می كشد اما فراموش نمی كند. به همه بدبین می شود و با این بدبینی خود رامی آزارد. بدبینی اش به حدی می شود كه حتی وقتی یك نفر خوش نیت هم پیدا می شود كه گره از مشكل او باز كند او را پس می زند و شانس خود را می سوزاند.
3) برخی می شوند دلقك مجلس و هر كلامشان را با این جمله آغاز می كنند : من خودم هم تركم هاااااااا! پس بذارید یك جوك تركی بگم. یك روز یك تركه ........."
4) برخی می گویند مگه ما از كسانی كه دروغ می گویند چی كم داریم ما هم دروغ می گوییم. غافل از این كه دروغ گویی هم تمرین می خواهد. كسی كه از بچگی دروغ گفتن نیاموخته اگر بخواهد در بزرگسالی دروغ گفتن آغاز كند بد جوری گند می زند و آبروی خودش را می برد. می شود سوژه مسخره كردن دیگران! همین طور هست نتیجه توسل به تملق وقتی تمرین نداشته باشی!

این چهار تا راه غلط و اشتباه بود كه متاسفانه خیلی ها رفته اند. برخی راه اول و دوم را باهم ادغام می كنند و برخی دیگر راه سوم و چهارم را. اما به ندرت كسی هر چهار راه را ادغام می كند.

 

راه های درستی هم هستند كه برخی یافته اند . اما به طور مدون روی راه های درست كار نشده. به طور سیستماتیك به نسل جوان آموزش داده نشده كه نروند سراغ آن چهار راه اشتباه.

اگر كسی آموخته یا خودش كشف كرده یا به منابع خارجی ها مراجعه نموده. در چارچوب فرهنگ خودمان كسی به ما در این زمینه چیز به درد بخوری نمی آموزد.

به من كه كسی نیاموخت (البته به استثنای همسرم)!
باید راهی متناسب با منش و فرهنگ و روحیه خودمان
بیابیم. آن را تمرین كنیم و به یكدیگر بیاموزیم. در نوشته ی بعدی این حقیر نتیجه تجربه ی خود را می گویم و آن را برای نقد و نظر باز می گذارم. چیزی است كه به درد زندگی مان می خورد و ارزش وقت گذاشتن دارد.

این مطلب من مرتبط با این موضوع ست:
http://yasamanfarzan.arzublog.com/post-36408.html

پی نوشت: نه آن كه فكر كنید خوشم بیاد كه قبول كنم تغییر رویه باید داد!  اما چاره ای نیست. به عنوان lesser of two evilsتغییر رویه  را انتخاب می كنیم تا به مطالباتمان برسیم. البته خیلی با احتیاط كه یك وقت از خط قرمز های خودمان عبور نكنیم. خیلی از هویت خودمان دور نشیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ارتباط صنعت و دانشگاه از دیدگاه مینجیق

+0 به یه ن

در جلسه ای با حضور برخی از صاحبنظران كشور در مورد رسالت دانشگاه، یكی از سخنرانان هدف دانشگاه را خدمت به صنعت كشور برای رفع مشكلات صنعتی كشور خواند. این سخن به یكی از همكاران عزیز ما كه در جمع حضور داشت گران آمد. همكار ما بر آشفت و گفت كه: " دانشگاه محل تفكر و تربیت متفكر هست. دانشگاه هویتی مستقل دارد. زمانی چون وضع اقتصادی خراب بود برای تامین مخارج دانشگاه تصمیم به ارتباط با صنعت و در آمد زایی از آن طریق گرفته شد. اما این هدف اصلی دانشگاه نباید باشد. حداكثر وسیله ای برای تامین مخارج دانشگاه هست و بس."
(بااین كه در گیومه گذاشتم ولی نقل به مضمون هست. در واقع برداشتم خودم هست از سخنان ایشان.)

اما نظر خودم در این باره: كاملا موافقم كه وظیفه دانشگاه پرورش تفكر  هست. شان دانشگاه را به خادم صنعت فروكاستن جفاست به این نهاد. البته دانشگاه در خلا و ایزوله از بقیه ی جامعه نمی تواند بقا داشته باشد. دانشگاه با صنعت هم چون بقیه ی بخش های جامعه ناگزیر هست كه تعامل كند. اما نباید وامدار هویتی آن باشد. شاید ناگزیر شود به لحاظ اقتصاد به آن وابسته شود اما هویت مستقل خود را باید پاس بدارد. جامعه ای كه دانشگاهش هویتی والاتر از خدمت به صنعت برای خود نبیند شاید در كوتاه مدت پیشرفت های سریعی داشته باشد اما در دراز مدت "كم می آورد."  این نظرشخصی من هست.


در پست قبلی نظر و نگاه عطیه كارشناس اقتصادی وبلاگ مینجیق را در مورد "ارتباط صنعت و دانشگاه" می خوانید. جمله ی آخر عطیه را دوباره اینجا نقل می كنم:
"اما در مورد ارتباط صنعت با دانشگاه تا زمانی كه ما یادمان نیاید كه ما در چه درجه و مرحله ای از رشد اقتصادی هستیم، معمولا حرف‌هایمان شعارگونه خواهد بود."

در تایید حرف عطیه و در ادامه آن به بیان  مشاهده شخصی ام می پردازم و نگرانی و دغدغه ای را مطرح می سازم. چندی پیش دولتمردان  به صرافت افتادند كه یكی از شاخه های پژوهشی فیزیك آینده ی خوبی در صنعت خواهد داشت. تصمیم گرفتند بر روی آن سرمایه گذاری كنند. به نظر این اقدام و تصمیم شان خیلی هوشمندانه و عاقلانه و آینده نگرانه و عالمانه و مدرن می آید. بسیار عالی! اما نتیجه چی شد؟! سرمایه ها هدر رفت! چند نفر از همكارانمان را می شناسم كه به كار پژوهشی خودشان كه ربطی به آن مقوله نداشت پسوندی بی مسمی چسباندند كه كارخود را به آن مقوله بچسبانند و  از بودجه چیزی نصیبشان شود. با این كه شاخه پژوهشی شان فرسنگ ها با موضوع مورد نظر فاصله داشت با آن پسوند كارشان را در آن شاخه جا زدند و بودجه های كلان دریافت كردند. حالا این همكاران ما این بودجه را صرف كار پژوهشی كردند. هدفشان هم در كنار گرفتن بودجه نشان دادن ناكارآمدی سیستم در  داوری پروژه ها و تخصیص بودجه ها بود. می خواستند نشان دهند چه قدر آنها كه برای تخصیص بودجه ها به داوری پروژه ها می پردازند و به زعم خود بودجه تخصیص می دهند كه این شاخه را رشد دهند
ناآگاهند!
 با این حساب می توانید تصور كنید كه چه بودجه هایی توسط آدم های ناشایست و كلاهبردار  به اسم پروژه های كاربردی "هپلی هپو" می شود!! این موضوع اختصاص به ایران ندارد. مشابه دقیق این اتفاق همزمان در تركیه, مالزی و سنگاپور اتفاق افتاده.
خلاصه می خواهم بگویم به این سادگی ها هم نیست. در كشورهایی مثل ایران و تركیه و مالزی كه بنیه علمی و پژوهشی شان ضعیف هست به این راحتی نمی شه شاخه پژوهشی راه انداخت. با همان بودجه در ایتالیامی شد  كارهای درخور توجهی كرد.

پس چی كار باید كرد؟! جواب من-به افرادی مثل خودم - اینه كه همین كاری را كه بلدیم درست انجام بدهیم. جوابم برای سیاست گذاران علمی كشور چیست؟ از من سئوال نكرده اند! اگر سئوال بكنند می گویم باید فرصت و اطلاعات بسیار بیشتری به همراه یك تیم متشكل از شاخه های مختلف داشته باشیم كه  بر اساس اطلاعات دقیق برنامه ریزی نماییم. جواب این سئوال خودش یك پروژه ی تمام عیار می طلبد. با این دیدگاه  "دنیای الكترونیك داره به آخر می رسه. دنیای آینده دنیا ی   "شلستونیك" هست پس پول بریزیم در این زمینه از دنیا عقب نمونیم" تنها به رشد بیشتر شارلاتانیزم علمی كمك كرده ایم و شارلاتان های علمی هم علاوه بر این كه پول ها را هپلی هپو می كنند آبروی نهاد دانشگاه را هم از بین می برند.
این كه" تركیه و سنگاپور دارند در این زمینه سرمایه گذاری می كنند پس ما هم سرمایه گذاری كنیم" راه منطقی برای سیاستگذاری علمی كشور نیست!  ابتدا باید ببینیم بنیه علمی لازم برای آموزش و داوری پروژه ها را داریم یا خیر. قبل از تخصیص بودجه باید این بنیه به وجود آید.


پی نوشت
: "شلستونیك" معنایی ندارد همین جوری پراندم. یك زمانی خیلی مد بود بگویند:"دنیای الكترونیك داره به آخر می رسه. دنیای آینده دنیا ی ....."

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ظرایف مدیریت محیط های آكادمیك و یك تجربه موفق بومی

+0 به یه ن

در بحث های گذشته به اجماع رسیدیم كه دانشگاه جایی است  برای پرورش متفكر. بنا به ذات این نهاد نمی توان انتظار داشت استادان و دانشجویان و مدیران اجرایی و كارمندان و حتی كارگران و باغبانان آن مثل روبات بیایند دستور یا فرمان اجرا كنند! هركدام از آنها برای خودشان صاحبنظر هستند و صاحب اندیشه. در نتیجه شیوه مدیریت ارباب رعیتی با آنها كار نخواهد كرد.
اگر این نكته را در مدیریت لحاظ نكنیم اوضاع به هم می ریزد.
یا دعوا و جنگ می شه یا دانشگاه از رسالت اصلی اش كه همان پرورش متفكر هست به دور می مانه.
از سوی دیگر دانشگاه یك نهاد تخصصی است. قرار نیست باغبان بیاید و نظر بدهداستاد چه درسی دهد. استاد هم حق ندارد برای باغبان تعیین تكلیفی بكند كه با اصول باغبانی در تضاد هست.
باغبان كه به جای خود! رئیس دانشكده و دانشگاه هم حق ندارد در شیوه ی تدریس یا تحقیق استاد اعمال قدرت كند. اگر استاد شخصیت و منش استادی داشته باشد و كرسی استادی برازنده اش باشد چنین اجازه ای نخواهد داد!
دانشگاه را نمی توان مثل یك پادگان اداره كرد. ذهنیت مدیریتی این دو نهاد متفاوت باید باشد.
اداره ی یك مجموعه آكادمیك ظرافت های خودش را دارد.

جا دارد اینجا به یك تجربه مدیریتی موفق بومی و كاملا به روز اشاره كنم.  این تجربه موفق شیوه مدیریتی جلسات بنیاد نخبگان هست. این شیوه كاملا بومی هست و با توجه به نیازهای روز ساخته و پرداخته پرورانده شده است. كسانی مثل شاهین و همقطارانش كه با بنیاد همكاری می كنند آن را پرورانده اند. این تجربه موفق حاصل كوشش و خردجمعی آنها بوده.
چیزی نیست كه در یك كتاب مدیریتی نوشته شده باشد و برای به كاربردن در جامعه ما نیاز به بومی سازی داشته باشد. به قول امروزی ها "یك تجربه زیسته شده" در همین جغرافیا و در همین زمان است.
مال زمان هخامنشی هم نیست!!! مال همین حالاست با همین مردمان!

در جلسات این بنیاد افرادی از نسل های مختلف  كه هر كدام تجارب مختلف را دارند و هر كدام در جای خود صاحبنظر هستند جمع می كنند . در جلسات اولیه می گذارند هر كدام مدت زمانی صحبت كنند و نظرشان را بگویند. جو جلسات آن قدر جدی هست كه كسی وسط حرف كسی نمی پرد. كوچك و بزرگ فرصت دارند نظرشان را بگویند.
فضا به گونه ای است كه در "آن بزمگه خلق و ادب" كسی نمی تواند نظم جلسه را به هم بزند. هرچه قدر هم باور داشته باشد كه خودش بیشتر از همه می فهمد مجبور هست بنشیند و گوش كند. شاید نوعی تمرین گوش كردن است!! چیزی كه اغلب بلد نیستیم.
بعد از چند دور حرف زدن این توهم كه "من می فهمم بقیه نمی فهمند" از بین رفته. این تصور در بزرگترها كه "كوچكتر ها با همه نادانی در پی ویران ساختن آن چه كه ما ساخته ایم هستند" از بین می رود. این تصور دركوچكترها كه "بزرگتر ها خودخواهان خودكامه ای بوده اند كه همه اش گند زده اند" هم از بین می رود! همه حرف دلشان را زده اند و این حس را ندارند كه اگر می ذاشتند حرفشان را بزنند حتما سقف فلك شكافته می شد و طرحی نو وبهتر در انداخته می شد.

در بنیاد به این چند جلسه ی اول جلسات "همدما شدن" می گویند. فكر كنم شاهین مبدع این اصطلاح باشد. (البته مطمئن نیستم. به هر حال این روش بدیع مدیریتی حاصل خرد جمعی همیاران بنیاد نخبگان بوده)
این روش كار می كند. بعد از این چند جلسه افراد با جان و دل و تفاهمم بیشتری همكاری می كنند.

روشی است كاملا بومی كه با مختصات فرهنگی ما می خواند.
اگر این روش در محیط های آكادمیك دیگر نیز به كار برده شود ثمرات و میوه های شیرین بسیار در دراز مدت خواهد داشت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به یه ن

روایت منجوق از استنفوردها

همان طوری كه ملاحظه كرده اید و من خود از ابتدا تاكید داشته ام در روایت منجوق از استنفوردها تنها به برخی از جنبه های شخصیت و زندگی این زوج انگشت گذاشته می شود. مخصوصا تا كید بر روی جنبه هایی است كه به مسایل حاد جامعه دانشگاهی امروز ایران باز می گردد.در اینجا می خواهم توضیح دهم چرا چنین روایتی را بر گزیده ام.


مسایلی كه من در قالب داستان استنفوردها مطرح كرده ام دغدغه های فیزیكپیشگان مقیم ایران در این دوره و زمانه است. دغدغه های فیزیكپیشگان ایران در ده تا سی سال گذشته از جنسی دیگر بودند. در آن روزگاران دغدغه ها بیشتر معیشتی بودند ویا از نوع ایدئولوژیكی (خط كشی های پررنگ بین ریشو و كراواتی و ...) مسلما این فاز هم چون فاز قبلی می گذرد و ده سال بعد فیزیكپیشگان ایرانی دغدغه های دیگری خواهند داشت. اما این به آن معنا نیست كه مرحله بعدی لزوما از فازی كه ما اكنون در آن به سر می بریم بهتر خواهدبود. ببینید نسل جوان امروز مدعی و معترض است كه دانشگاه ها و پژوهشگاه ها هنوز به روش كدخدایی اداره می شوند. من این ادعا را به گونه دیگری مطرح می كنم: مدیر علمی ایده آل از نظر گردانندگان بیشتر موسسات علمی شخصی است به نام دكتر مجتهدی. خود همین گردانندگان سی سال پیش خود بر این عقیده بودند كه اگر چه بی شك دكتر مجتهدی (مدیر مشهور دبیرستان البرز و موسس دانشگاه صنعتی شریف)مردی بزرگ و قابل احترام و با دستاورد های قابل تحسین بود اما شیوه های مدیریتی او به درد زمانه (حتی زمانه سی سال پیش)نمی خورد. بعد ماجراهای دهه شصت پیش آمد و فرصتی برای این عزیزان فراهم نشد تا روش های مدرن تری را برای مدیریت علمی بیاموزند و امتحان كنند. سپس فاز كنونی به وجود آمد."یكهو" همین افراد در مصدر كارهای بزرگ مدیریت علمی قرار گرفتند اما الگویی به جز الگوی دكتر مجتهدی در ذهن نداشتند پس با این كه خود زمانی از این روش انتقاد كرده بودند باز همان را به كار بستند. نتایج كار را همه می دانیم. من نمی خواهم دستاورد های این دوره و این گروه از گردانندگان را زیر سئوال ببرم. اما چشم بستن برروی كاستی های این روش مدیریتی هم دردی را درمان نمی كند.
با گذشت زمان كاستی های این متد بیشتر و بیشتر رو خواهند نمود.

نكته ای كه می خواهم بگویم این است كه انتقاد از وضع موجود كافی نیست. به تاریخ معاصر
ایران و تحولات اجتماعی-سیاسی در صد سال اخیر بنگرید. جا به جا همان هایی كه در بطن حوادث بودند پس از "افتادن آبها از آسیاب" یا به قول خارجی ها
in retrospect
گفته اند در آن سالها "ما دقیقا می دانستیم چه چیز را نمی خواهیم" اما جز چند كلی گویی بی سر وته, "نمی دانستیم دقیقا چه چیز می خواهیم." در نتیجه در رسیدن به آرزوهای خود نا كام ماندیم.

به نظر من این خطر هست كه نسل جوان دانشگاهی فعلی همین اشتباه را بكند. بله! نسل جوان می داند كه "كدخدا" نمی خواهد. اما باید منصف بود و دانست كه شیوه كدخدایی هم مزایای خود را دارد. اگر این شیوه از بین برود تضمینی نیست كه جایگزین بهتری برایش پیدا شود مگر آن كه ما خود بدانیم "كه چه می خواهیم"و در برای رسیدن به آن با تنظیم استراتژی مناسب بكوشیم.

من در قالب داستان واقعی استنفورد ها خواسته ام به سئوال "چه می خواهیم" پاسخی معرفی كنم. البته این فقط یك كوشش اولیه است. تلاشی بیشتر و عمیق تر برای جواب دادن به این سئوال لازم است.
از قضا من معتقدم بلاگ هایی چون هم وردا بستر مناسبی برای طرح این گونه سئوال ها و پاسخ گویی به آنها هستند. از خوانندگان دعوت می كنم نظرات خود را در این باره مطرح كنند.
پی نوشت:
با این كه از آن زمان كه این یادداشت را نوشتم هفت سال می گذرد اما دغدغه به قوت خود باقی است. متاسفانه زیاد تغییری حاصل نشده است! البته دغدغه دیگه دغدغه من نیست. نه به خاطر آن كه مسئله حل شده است (كه نشده) بلكه من به این نتیجه رسیده ام كه بهتره روی كار پژوهشی خودم تمركز كنم و كار زیادی به این كارها نداشته باشم.  با این همه بحث را اینجا آغاز می كنم چون شاید گوشه ای از جامعه ی دانشگاهی عریض و طویل این مملكت مستعد تغییرات مثبت باشد.

منتظر خواندن نظرات شما در این موضوع هستم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل