مجله فیزیک روز

+0 به يه ن

مجله فیزیک روز مجله ای است ترویجی که به زبان ساده و غیر تکنیکی نوشته می شه و برای عموم قابل فهم هست. به طور رایگان در این سایت موجود هست. انجمن فیزیک ایران آن را منتشر می کنه.  من هم چند تا در این مجله مقاله دارم:
ماده تاریک

واپاشی دوبتای بدون نوترینو

جایزه آی-سی-تی-پی

فیلم مراسم جایزه در آی-سی-تی-پی و سخنرانی من در مراسم پنچاهمین سالگرد تاسیس آی-سی-تی-پی هم اینجا و اینجا قابل دسترس  است.

باز می خواهم برای مدتی  این وبلاگ را ببندم تا وقتی که دغدغه دیگری به ذهنم برسد که بخواهم اینجا به آن بپردازم.  فعلا خداحافظ
پی نوشت: اگر خدای ناکرده یه وقت  احساس پوچی به شما دست داد به این سری یادداشت های من نگاهی بیاندازید شاید کمک تان کرد. به خصوص این نوشته.  اون موقع برخی آن نوشته را کج فهمیدند. برای روشن شدن منظورم می گویم نکته ای که در آن بود چیزی نبود جز توکل.
به خدا می سپارمتان

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آدی بودی در عصر وایبر

+0 به يه ن

اواخر دهه شصت دور دور اوشین بود. در نیمه دوم دهه هفتاد دور دور روزنامه ها و روز نامه نگاران بود. بعدش وبلاگ نویسی دور گرفت و تدریجا به نفع فیس بوک کنار رفت. الان هم دور دور جوک است. اون هم بیشتر از نوع وایبری. این هم یک دوره ای است که می گذره. بد دوره ای هم نیست. دست کم -الکی هم که شده- می خندیم! حالا خیلی ها ازش انتقاد می کنند اما شرط می بندم بعد این که این دوره  گذشت  حسرتش را می خورند. همین طور که حسرت دوره های قبلی را خوردند!
به هر حال چه خوشمان بیاید و چه نیاید این موج هست و با  خوش-آمد و -نیامد ما هم فروکش نمی کند! تنها زمانی که انرژی این موج تحلیل رفت فروکش خواهد کرد. کاری که از دست ما  علی الاصول بر می آید آن هست که این رسانه همه گیر را کمی خوشایند تر کنیم. در نوشته قبلی ام از تجربه موفق اصفهانی ها  در این زمینه نوشتم. حالا می خواهم  پیشنهادی بدهم. ببینید! جوک های ترکی و یا جوک های غضنفری را که شنیده اید.  همه شما می دانید چه صفتی را به ما ترک ها  نسبت می دهند.  دیگه نیاز به تکرار و توضیح و توصیف  ندارد. اما چیزی که می خواهم بگویم این هست که می توان جوک هایی ساخت که همین نسبت را تبدیل به یک خاصیت قهرمانانه می کند!
به طور دقیق تر این هست پیشنهاداین جانب: می شود شخصیت جوک ساخت که از بس خوش قلب و به قول امروزی ها مثبت اندیش هست بقیه می خواهند مرتب او را دست بیاندازند یا سرش کلاه بذارند. دانش و هوش ریاضی و توانمندی مدیریتی و ادبیات و... این شخص بالاست اما چون خود خیلی پاک هست باور نمی کند بقیه جز این باشند. در نتیجه بقیه می خواهند سو استفاده کنند. بعد ماجراها پیش می آید اما سادگی و در عین حال زرنگی این طرف باعث می شود همه چیز به خوبی و خوشی به سر آید. سادگی او به او تهور و شجاعت زیادی داده که او را قادر می سازد غیر ممکن ها را ممکن سازد!
داشتم فکر می کردم که چنین شخصیت خیالی ای بپرورانم که دیدم حاضر و آماده موجود است: آدی و بودی. پدر بزرگ و مادربزرگ ساده دل  و عاشق و معشوق قصه های آذربایجانی که از قدیم برای ما به ارث مانده. داستان های آدی و بودی بسیار زیاد هستند. در هر خانواده ای دو سه تا از آنها گفته می شود. یکی از این داستان ها را صمد بهرنگی مکتوب کرده. به همین دلیل در جاهای دیگر ایران هم ناشناخته نیستند. پس جا انداختن این دو به عنوان قهرمانان جوک ها چندان سخت نخواهد بود. می توان آدی و بودی را به زمان حاضر آورد. به عصر اینترنت و وایبر. می شه از زبان آنها انتقاد کرد. مثلا آدی و بودی هر نابسامانی را با مثبت اندیشی خود چنان تعبیر می کنند که خنده دار می شود. در عین حال به طور دو پهلو انتقادات  از زبان آدی و بودی بیان می شود. شخصیت های خیلی مناسبی برای سوژه جوک شدن هستند. این دو با همین سادگی می توانند غضنفر را از صحنه جوک ایران به در کنند. خیلی باریشه تر ازغضنفرند. خدا می دونه چند صد سال قدمت و ریشه  دارند.من شما را به ذوق آزمایی در ساختن جوک های آدی و بودی دعوت می کنم. حالا به طور نقد این را داشته باشید:
خبرنگار: خانم بودی! به شما تبریک می گویم! شما اورست را فتح کردید. این اولین بار هست که یک مادربزرگ با سن شما دست به چنین کاری می زند. انگیزه شما چه بود.
بودی: انگیزه منگیزه بیلمیرم. گئتدیم کهلیک اوتی بیچم! (= انگیزه منگیزه حالیم نیست. رفتم کاکوتی بچینم!)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شوخی اصفهانی ها با خود

+0 به يه ن

بی آن که خودم در بحث شرکتی کنم چندین بار شاهد گفت  وگویی  با این مضمون از زبان افراد گوناگون بوده ام:
اولی: پس چه طور اصفهانی ها از این که جوک اصفهانی بگوییم ناراحت نمی شوند اما شما ترک ها حساسیت نشان می دهید؟!
دومی: آخه انصاف بدهید جوک های اصفهانی با جوک هایی که در مورد ترک ها و لرها گفته می شه قابل مقایسه هست؟! جوک های اصفهانی در واقع دارند برایشان نوشابه باز می کنند که خیلی باهوش و زرنگ و کاردرست هستند...

این گفت و گو پس ذهنم بود تا برحسب اتفاق برخی فیلمفارسی های 40 -50 سال پیش را دیدم. در این فیلم ها اصفهانی را هجو کرده بودند. همین موضوع "حسابگری" مضمون هجوهایشان بود اما به بدترین شکل.  حتی به من- با این که اصفهانی نیستم- برخورد از بس توهین آمیز بود! بدتر از اغلب جوک های لری و ترکی که امروز ساخته می شوند.  به مرور زمان خود اصفهانی ها سکان جوک هایی که در موردشان ساخته می شود به دست گرفته اند و همان صفت حسابگری را که به آنها نسبت داده می شود با تعبیر خوشایند زرنگی، باهوشی و  کاردرستی سوژه شوخی ها قرار داده اند. بد هم نشده برایشان! این نوع شوخی ها به جاذبه های توریستی شهرشان افزوده. توریست که می خواهد برود اصفهان می داند مجاز هست از این شوخی ها بکند و بخندد و بخنداند! طبعا توریست از رفتن به جایی که واهمه آن هست که مردمش از شوخی سو برداشت کنند و برآشوبند حذر می کند. نفع دومی هم که این نوع جوک ها برای اصفهانی ها داشته این هست: جوان اصفهانی که به تهران می آید در اثر تلقین این جوک ها و شوخی ها وظیفه خود می داند حواسش را جمع کند و زرنگ باشد. فرصت های خوب را از دست ندهد و... در اثر این هوشیاری معمولا خوب پیشرفت می کنند.

انصافا زِبر و زرنگ هستند که با خرد جمعی شان به  این راه حل برای مقابله با جوک های توهین آمیز رسیده اند. هر کدام از راه حل های زیر منتهی به شکست می شد:

1) مقابله با جوک های هجو آمیز از طریق پرخاش: اگر فردی که جوک را گفته بود پررو و بدجنس می بود با شنیدن پرخاش جری تر می شد. اگر فرد ساده دلی بود که بدون توجه به توهین آمیز بودن حرف تنها برای شوخی جوک را بیان کرده بود (اغلب هم از این جنسند) از واکنش پرخاشگرانه بر آشفته می شد و سعی می کرد ارتباطش را کم کند. این طوری آدم خیلی از دوستانش را از دست می دهد و خود منزوی می شود.  آنهایی هم که سیاست باز هستند وقتی می بینند کسی به جوکی حساسیتی دارد سر جلسات مهم سرنوشت ساز یا مسابقات و.... با علم کردن جوک ها می خواهند تعادل فکری طرف را به هم بریزند تا نتواند از تمام پتانسیل فکری خود بهره بگیرد.
خلاصه این روش بیشتر به ضرر شنونده جوک هجو آمیز تمام می شود تا به ضرر گوینده آن.
2) همراهی  و تکرار جوک ها: برخی برای این که نشان دهند خیلی "لارج" هستند خود نُقل مجلس می شوند و علیه قوم خود جوک های هجوآمیز می گویند. این بدترین راه مقابله هست! اولا حمایت و همدلی کسان خود را از دست می دهد. ثانیا  اثرات تلقین را نمی توان نادیده گرفت! کسانی که دایم خود را هجو می کند پس از اندکی واقعا زبون و پست می شوند.
3) خجالت دادن از طریق بذل و بخشش: این هم استراتژی خیلی بدی هست. به نظرمن یکی از علل ناکامی ما ایرانی ها این هست که -نمی دانم از کجا- در ذهن همنسلان مادربزرگ های ما کاشته شد که باید فرد زورگو و هتاک و .... را با خوبی بسیار "خجالت داد!" من تا به حال یک مورد هم ندیده ام که این "تز خجالت دادن از راه خوبی" به نتیجه برسد. خجالت که نمی کشند هیچ! بدتر لگد می پرانند!  اصلا چرا باید خوبی و بذل و بخشش را نثار هتاک و زورگو و زیاده خواه کنیم. این همه آدم نجیب دور و بر خود آدم هستند که نیازمند محبت هستند. در این کشور این همه پرورشگاه این همه خانه سالمندان این همه بنیاد خیریه  هست. اونها را فراموش کنیم  و باج بدهیم به آدمها ی زورگو و هتاک که متنبه شوند!؟
با بذل و بخشش نمی توانستند جلوی آن نوع جوک ها بایستند! لطف مکرر، وظیفه مسلم. بذل و بخشش به آن گونه افراد فقط آنها را متوقع می ساخت! 
4) نصیحت اخلاقی فرد هتاک: نصیحت علی الاصول چیز خوبی هست! اما همان طوری که می دانید ملزوماتی دارد. هرکسی نصیحت را نمی پذیرد! از هرکسی هم نصیحت پذیرفته نمی شود.  نصیحت اخلاقی فقط تا یک حدی برد دارد. هرچند به نظر من از برد و سودمندی آن نباید غافل بود.


به نظرم  هموطنان اصفهانی بهترین راه را برای مقابله برگرفته اند که کارساز هم بوده. همان محتوا  ("حسابگری") را گرفته اند اما رنگی قهرمانانه به آن داده اند. چون جامعه از قبل با این استریو تایپ بیگانه نبوده فوری رنگ قهرمانانه آن را جایگزین رنگ سطح پایین آن کرده.
پی نوشت: یک تبلیغی هم برای توریسم اسکو بکنم. اسکو شهر و شهرستانی است بسیار خوش منظره در نزدیکی تبریز با دیدنی های فراوان: کندوان روستا ی مجار نشین و.... از هموطنان -به خصوص هموطنان اصفهانی دعوت می شود از این شهر دیدن کنند.
 دست بالای دست بسیار است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رشد جزیره ای

+0 به يه ن

در گوشه و کنار ایران هستند آدم های بی ادعایی که دارند خوب کار می کنند. در حوزه کاری خودشان دستاوردهای ارزشمند دارند. اما مانند جزیره ای  هستند که موج های اقیانوس مهیبی که آنها را در بر گرفته دایم ساخته هایشان را ویران می سازد. اما آنها از نو شروع می کنند.
در یکی دو سال آینده-که چهره خشن فقر از یک سو و ثروت های بادآورده  ناشی از فساد اقتصادی از سوی دیگر و نتایج قیمت پایین نفت  رو بیشتر رو می نماید- احتمالا موج ها مهیب تر خواهند شد. امیدوارم جزیره ها بتوانند خود را حفظ کنند. بعد که موج ها فرونشستند ما شاهد سر برآوردن قاره ای امن از این جزیره های پراکنده خواهیم بود.
پس محکم بایستیم که موج ها نتوانند ویران کنند.

چند نکته عملی:
با موج در افتادن موجب شکستن و ویرانی بیشتر می شود. با درایت به موج های مخرب جاخالی بدهیم. خیال شوالیه گری دون کیشوت وار را از سر بیرون کنیم

همراه موج شدن به امید مهارکردن آن هم امیدی ناحاصل هست. کسی که  همراه موج می  شود به قدرت تخریبی آن می افزاید.

شبکه سازی (ایجاد پل بین جزیره ها) راه بقاست.

هرگز امید را از دست ندهیم. از کسانی که بذر ناامیدی می پاشند فاصله بگیریم. شرایط (وضعیت کشورهای منطقه, قیمت نفت, بحران های اجتماعی و....)  به اندازه کافی در دل هراس می افکند ما نیازمند روحیه دادن به خود هستیم.

با مسایل پیش پا افتاده خود را درگیر نکنیم. با اندکی ابتکار عمل خود را از چنبر مسایل پیش پا افتاده بیرون بکشیم  و ارتفاع بگیریم.

در گذشته و حسرت ها  و عقده هایش  نمانیم و رو به آینده بیاوریم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

Crisis zone

+0 به يه ن

قبل از این که مطلب اصلی ام را بگویم تاکید می کنم که مراد از این نوشته توجیه و ماله کشی نیست. مقصودم از این نوشته تنها دعوت به توجه به جنبه های دیگر موضوع  و پرهیز از ساده سازی بیش از حد یک پدیده ی بسیار پیچیده چند وجهی است.

چند سالی است که نظیر این استدلال را بسیار می شنویم: "به نقشه دنیا نگاه کنید! کشورهای بحران زده کدام هستند؟ همگی اسلامی هستند پس...."  اولا مطمئن نیستم این تصویر  که کشورهای بحران زده همگی کشورهای اسلامی هستند درست باشد. البته  در رسانه های قدرتمند روی بحران هایی که در این کشورها اتفاق می افتد مانور تبلیغاتی قابل توجهی داده می شود. گیریم این تقارن و تناظر واقعا برقرار باشد باز هم نمی توان به آسانی  آن نتیجه ای که در "..." می آید گرفت.  می توان موضوع را از منظر دیگری نگریست و نتیجه ای کاملا متفاوت گرفت. از این منظر بنگرید: 500 سال پیش دو قاره وسیع آمریکا و استرالیا مردمانی ساکن بودند با فرهنگ خاص خودشان. استعمار که پدید آمد عملا آن مردمان به حاشیه رانده شدند و چیزی از آن فرهنگ و تمدن نماند که نایی برای اعتراض داشته باشد. همین کشور خودمان ایران و کشور کنگو را در نظر بگیرید. این دو کشور تقریبا همزمان  تحت تهاجم استعمارگران پرتغالی قرار گرفت. در ایران زمان صفوی سرداران مسلمان جلویشان را گرفتند. در کنگو نیرویی که بتواند جلویشان را بگیرد نبود. کنگو هم مانند ایران به لحاظ منابع بسیار غنی است. ایران نفت دارد و کنگو انواع و اقسام معادن. اما وضع ما الان خیلی بهتر است. اگر پرتغالی ها پیش می رفتند و همان بلاهایی که بر سر کنگو آوردند سر ما می آوردند ما هم امروز نایی نداشتیم که عرض اندامی بکنیم و احیانا رجزی بخوانیم که توجه رسانه های دنیا را به خود جلب کند.  قبلا هم در این باره نوشته بودم. البته رجز خوانی اغلب جز دردسر  و زحمت برایمان حاصلی ندارد. اما همین که قدرت رجز خوانی برایمان باقی مانده باز جای شکر دارد. فقط بهتر است بعد از این به جای رجز خوانی فکرمان را بدهیم که مشکلاتمان را حل کنیم و عیب هایمان را برطرف سازیم. قیمت نفت داره می ره پایین. چاره ای نداریم جز این که سعی کنیم  در اقتصاد غیر نفتی حرفی برای گفتن داشته باشیم. این هم "مرد و زن عمل" می خواهد نه "رجز خوان"!

این نظر شخصی من بود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

Big fish in a small pond

+0 به يه ن

در وبلاگی مادری در مورد دغدغه های تحصیلی و علمی پسرک نوجوانش نوشته. شخصی هم نظری به این صورت گذاشته:
"افق های پسرک شما از افق های انسان های به ظاهر بزرگی که تا کنون پیرامون خودم دیده ام بسیار وسیع تر است.نگران نباش با این ذهنی که او دارد خودش یک روز متوجه می شود که اصلآ بحث دانشگاه و شغل و ثروت نیست و تنها چیزی که مهم است زندگی است و او یک روز به این حقیقت تلخ پی می برد که در اینجا از تنها چیزی که خبری نیست زندگی است.زمانی که به این حقیقت پی برد دو راه دارد،یا می ماند و خودش را با دانشگاه و شغل و ازدواج و فرزند و کسب درآمد مشغول میکند و یا میرود تا با تمام وجود زندگی را تجربه کند.یادت باشد در آن روز احساسات مادری بر تو غلبه نکند. فیلم سینما پارادیزو را یادت می آید؟در سکانسی از فیلم وقتی آپاراتچی پیر سینما آن پسر را همراهی میکند تا از روستا برود، به او میگوید:برو و پشت سرت را هم نگاه نکن،اینجا از زندگی خبری نیست."

اونجا چیزی ننوشتم. اما صلاح دانستم اینجا نظری بگذارم. هر کسی با این دید (":برو و پشت سرت را هم نگاه نکن،اینجا از زندگی خبری نیست" )  جای دیگر هم که رفته هیچ چی نشده. چیزی نشده جز یک بازنده که مرتب برای خودش دل می سوزونه. در فرهنگ غربی به خصوص آمریکایی هم که می دوتید self-pityمذموم هست.
کسی در زندگی موفق می شه که هر جا که هست سعی کنه از جنبه های مثبتش استفاده ببره. بعدش که اونجا برایش کوچک شد و چیزی نداشت به او اضافه کنه یا سعی کنه اونجا را بزرگ تر کنه یا سعی کنه بره به یک جای بزرگتر.

در این داستان طنز منظورم را بیشتر شکافتم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نکاتی در مورد مصاحبه ام در روزنامه جام جم

+0 به يه ن

از دوستان خواستم نظرات خودشان را در مورد دغدغه آموزشی که اینجا مطرح کرده بودم بنویسند. برخی لطف کردند و نظر خود را منعکس کردند. ازشون اجازه خواستم که در وبلاگ بحث را ادامه دهیم. یکی از نظرات را که در واقع چالشی هست برای چکش کاری بحث در زیر می خوانید. سعی می کنم پاسخی بدهم که دست کم برای خودم قانع کنند هست:

-مصاحبه با ارائه‌ی یک مشاهده شروع می‌شه ولی پیداست که تو، اون «مشاهده» را یه «مشکل» می‌دونی. مصاحبه کننده هم ازت پرسیده: « شاید بخشی از مسائل و مشکلات ناشی از تغییر سیستم آموزشی باشد؟» یعنی قبول کرده که مشکلی هست. ولی خب، شاید کسی این «مشاهده» را نتیجه‌ی سیاست‌گزاری‌های درستی بدونه که باعث «رهایی» نظام آموزشی از «شر» علوم فانتزی و به دردنخور شده.
خوب!  ریاضی و فیزیک و ... علوم به درد بخور نیستند که "رهایی" از آنها را جشن بگیریم!! در این موارد من زیاد نوشته ام. جامعه به توان تحلیلی که با آموزش این علوم به دست می آید نیاز داره. در این مقاله و این فایل صوتی بیشتر به این نظر پرداخته ام.
البته وجود تکنیسین های ماهر به جای خود بسیار ارزشمند هست. لازم نیست همه جامعه در رشته ریاضی فیزیک دیپلم بگیرند. هنرستان های فنی حرفه ای مجهز مطابق با نیاز کشورباید دایر شوند تا به  تربیت نیروی کار ماهر بپردازند. اما از کسی که دیپلم ریاضی فیزیک می گیرد انتظار می رود این دروس را درست و حسابی بگیرد. آنها را "شِرره"(=شُل آتتماخ) نکند!

بخش پایانی مصاحبه ممکنه حاوی این پیام باشه که مشکل جامعه‌ی پزشکی و مسائل مشابه را به همین «ضعف» نظام آموزشی فروکاسته‌ای.
به نظر من بخش عمده مشکل از آموزش است. آموزش به معنای عام کلمه.
پزشکی را به عنوان یک مثال  مطرح کردم که برای تک تک خوانندگان روزنامه کثیرالانتشاری چون جام جم ملموس هست. مشکلاتی از آن دست را در سایر حوزه ها هم داریم. عمده مشکلات یا از کم سوادی است یا از حرص و آز مال دنیا. ربط اولی به آموزش که مبرهن هست. دومی هم به عقیده من ریشه در آموزش دارد. وقتی سیستم آموزشی در عمل می آموزد برای همه چیز-از جمله موفقیت تحصیلی پول هست که حرف آخر را می زند ، طبیعی است پول پرستی و حرص و آز ترویج شود. یکی از نکاتی که می خواستم بیان کنم آن هست که تکیه بر معلم خصوصی از طریق جیب والدین اعتماد به نفس نوجوان را خزد می کند. عملا به او می گوید بدون توسل به جیب بابا و مامان خود هیچ نیست. نمی تواند با تلاش خود سری بین سرها بلند کند. نمی تواند شخصیت خود را خود بسازد. اگر این نوجوان والدینی پول پرست و در عین حال دیکتاتور مآب داشته باشد که امید ساختن یک شخصیت محکم در دوره نوجوانی از او سلب می شود. فراموش نکنیم که نوجوانی دوره ساخته شدن شخصیت انسان هست. اگر در این سنین نوجوان به این حس نرسد که با تلاش از راه صحیح می تواند سر خود را بالا نگه دارد و پیشرفت کند در سنین بالاتر هم دنبال زیرآبی می رود یا به جیب دیگران اتکا می کند.
و ضمنا نمی‌دونم طرفدارای بازار آزاد آیا  این مشاهده که «خدمات آموزشی» چندان رایگان «توزیع» نمی‌شه را یه موفقیت می‌دونند یا یه گرفتاری
من اقتصاد دان نیستم که نظر منسجمی در مورد نظام اقتصادی داشته باشم. قبلا هم بارها نوشته ام که از بازاری ستیزی ای که روزگاری بر ادبیات و سینمای ما سایه افکنده بود بیزارم.در داستان سارا  طبقه ای را رمانتیک نشان دادم که در آن جریان چپگرای ادبیات ما همیشه خبیث نشان داده شده بود. یا در مواردی  از آن استاد دانشگاه که سر کلاس حرف هایی به ضد بازاری ها می زد به شدت انتقاد کرده ام.
مثل اغلب شهروندان من دغدغه کیفیت کالا و خدمات دارم و بس. برایم مهم نیست چگونه این هدف حاصل می شود. می خواهم آب لوله کشی  و مواد غذایی بهداشتی و سالم  باشند. می خواهم اتوموبیل های خیابان ها ایمن باشند ترمزشان درست کار کند،  زیاد بنزین مصرف نکنند و کمتر هوا را آلوده کنند. اگر منع واردات خودرو باعث آن می شود که کیفیت خودروی داخلی در غیاب رقابت  پایین بماند و هوا را آلوده کند و به اندازه کافی ایمن نباشد یا مردم خودروی فرسوده برانند من و کثیری دیگر از هموطنان خوشنودتر خواهیم بود وارادات خودرو آزاد شود. این نظر همین طوری من بود. بدون هیچ کارشناسی. در مورد آموزش هم -چه دولتی باشد چه خصوصی- مطلوب من کیفیت بالای آموزشی است. توجه کنید در مورد این مسئله دیگه  قضیه ، مسئله نظر شخصی من نیست ! قانون اساسی روشن و واضح تکلیف را معین کرده:

« دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سرحد خود کفایی کشور به صورت رایگان گسترش دهد. »
قانون اساسی ایران, اصل سی ام
برای اطلاعات بیشتر در مورد حکم قانون اساسی سایر کشورها در این زمینه مراجعه کنید به این سایت.

حرف من این بود که به حد نیاز واقعی کشور الان متخصص نداریم. درسته به عدد کارشناسان بسیارند. اما واقعا کیفیت آموزش آنها به حدی نبوده که نیاز کشور را برآورده کنند. وقتی معلم یا استاد مدرسه دولتی تامین نباشد علی العموم (از استثنائات فداکار بگذریم) دل به کار نمی دهد. در نتیجه دانش آموز یا دانشجویی که تربیت می کند انتظاری را که از او می رود برآورده نمی کند.

دوست دیگری مطرح ساخت:""درصد دانشجویی که رایگان تحصیل می کنند ما را به خودکفایی می رسانند؟" آیا فقط دانشجویانی که رایگان تحصیل می کنند قراره بعدها وارد چرخه های علمی و صنعتی بشوند؟ پس فلسفه ی وجودی بقیه دانشگاه ها میره زیر سوال."
من چنین ادعایی نکردم. اتفاقا برخی از متخصصان لایق کشور محصول دانشگاه آزاد هستند. اما اگر کمبودی در زمینه آموزش هست بنا به قانون اساسی  دولت موظف به رفع کمبود هست نه بخش خصوصی.


در زیر متن کامل مصاحبه را می آورم:

رشته اصلی فعالیت شما فیزیک ذرات است. این ذرات چه ویژگی داشتند که مورد توجه شما قرار گرفت؟

برای این که به این سوال پاسخ دهم ابتدا باید ذرات بنیادی را تعریف کنم. ذرات بنیادی اجزای تشکیل دهنده دنیا هستند یعنی کل مواد اطراف ما از یک سری ذراتی تشکیل شده اند که خودشان تجزیه ناپذیرند. یا دست کم  تا به امروز شواهد آزمایشگاهی  برای تجزیه پذیر بودن آنها به دست نیامده است. نوترینوها از  جمله ذرات بنیادی هستند. یکی دیگر از ذرات بنیادی که مردم با آن آشنایی بیشتری دارند الکترون است که از اجزای تشکیل دهنده ماده  اطراف ما می باشد. الکترون ها تا جایی که ما می دانیم ذراتی هستند که تجزیه ناپذیر هستند. همان گونه که می دانید در ماده علاوه بر الکترون هسته نیز وجود دارد که   از پروتون و نوترون تشکیل شده است. پروتون و نوترون خودشان از ذرات بنیادی نیستند چون هر کدام از آنها  به نوبه خود از ذراتی تشکیل شده اند که ذرات بنیادی محسوب می شوند. نوترینوها نیز  از جمله ذرات بنیادی هستند. این ذرات بار الکتریکی ندارند و در نتیجه آشکارسازی آنها بسیار دشوار است. با این وجود نوترینو ها ذرات بنیادی نادری نیستند و در اطراف ما فراوان یافت می شوند.  در هر ثانیه حدود یک میلیارد نوترینو از هر سانتی متر مربع از بدن ما عبور می کند. این نوترینوها در داخل خورشید تولید می شود.

چرا به تحقیق درباره ذرات  بنیادی علاقه مند شدید؟

یکی از ستون های اصلی که متدلوژی علم فیزیک بر آن استوار است  دیدگاه  تقلیلگرایانه یا فروکاست گرایانه (reductionism) می باشد. بنا به این دیدگاه  در حوزه فیزیک، پدیده های  پیچیده را می توان با روش علمی  تا جایی  ساده سازی  کرد   که بتوان  با قوانین ساده آنها را فهمید. تجربه بشری نشان می دهد این تحلیل فروکاست گرایانه جواب داده است!  همین نکته که روش  ساده سازی و تقلیلگرایی برای فهم پدیده های فیزیکی  کار کرده بسیار غیربدیهی است. اما تجربه دانش بشری نشان داده این کار شدنی است. مثال می زنم: برای این که من دینامیک افتادن یک مداد را متوجه شوم لازم نیست بفهمم در آن سوی کهکشان چه اتفاقی می افتد. این را ما در زندگی معمولی می بینیم و تجربه می کنیم اما اصلا بدیهی نیست. چرا می توان افتادن یک مداد را به سادگی فرمول بندی کرد؟ در حقیقت  جست و جو برای قوانین فیزیکی بر  اساس این دیدگاه ساده سازی استوار است. در رشته ذرات بنیادی این دیدگاه فروکاست گرایانه نمایان تر است یعنی می توان هر پدیده ای را بر اساس یک فرمول بندی ساده و با تعداد کمی از ذرات توصیف کرد و برای آزمایش ها و مشاهدات بعدی پیش بینی هایی را ارائه کرد. همه این پیچیدگی ها و تنوع که می بینیم از یک سری ذرات بنیادی ساخته شده اند که فرمول بندی نسبتا ساده و قابل فهمی دارد. این ویژگی برای من جذاب بود.

چرا به سراغ نوترینو ها رفتید؟

من این شانس و افتخار را داشتم که بتوانم  در مقطع دکتری دانشجوی  یکی از بزرگ ترین فیزیکدانان نوترینو دنیا  یعنی الکسی اسمیرنف  باشم .  این فرصتی نبود که بخواهم آن را از دست بدهم. خودم هم این شاخه را هم دوست دارم. چون ساده است و من به دنبال کشف رازهایی درباره رفتار این ذرات بودم.

چه زمانی به درس فیزیک و ادامه تحصیل در رشته فیزیک علاقه مند شدید؟

من در دوره دبیرستان علاقه زیادی به درس ریاضیات داشتم. آن زمان کتاب های ریاضی با امروز متفاوت بود. آن زمان دروس ریاضی و به خصوص هندسه بیشتر بر اساس اثبات تدریس می شد . هیچ رابطه ای را بدون اثبات نمی پذیرفتیم. اما این روزها آموزش بر اثبات فرمول ها استوار نیست. من به هندسه علاقه زیادی داشتم چون ساده بود یعنی با اصول موضوعه ساده می توانستیم قضایای پیچیده را اثبات کنیم.  در دوره دبیرستان معلم هندسه خوبی داشتم. آقای قابچی در دبیرستان فرزانگان تبریز تدریس درس هندسه را بر عهده داشتند. به فیزیک هم علاقه داشتم اما این علاقه مندی در مقایسه با ریاضیات در درجه دوم قرار داشت.آقای رفقی معلم فیزیک این دبیرستان در ترویج علاقه علمی دربین دانش آموزان نقش مهمی داشتند. یکی از نکاتی که ایشان بر رویش تاکید می کردند  یادگرفتن تاریخ کشف ها و فرمول بندی ها بود. یادم هست روزی یکی از همکلاسی ها به لحنی اعتراض آمیز پرسید: "چرا ما باید تاریخ کشف ها را حفظ کنیم؟ آیا در امتحان می پرسید." آقای رفقی جواب دادند در امتحان نمی پرسم اما شما باید بیاموزید تا "در کوران پیشرفت های علمی" قرار بگیریدو .... در این صحبت چندین نکته مستتر بود یکی این که دانش آموزانی که مقابل او در کلاس نشسته بودند  بالقوه افرادی  می توانند باشند که علاوه بر آموختن فیزیک خود  می توانند  در گسترش این علم تاثیرگذار باشند. این ادعا در آن زمان حرف بزرگی بود  اگرچه شاید امروز خیلی عجیب نباشد.  البته آن زمان به شعار کسانی زیادی بودند که سخن از فتح ماه و مریخ توسط ایرانی ها می زدند اما کسانی مثل آقای رفقی که با تاکید بر آموزش اصولی از سنین پایین در این راستا قدم بر می داشتند کم بودند و متاسفانه هنوز کم هستند. حقیقت این است که مطرح شدن چنین دیدگاه هایی از سوی معلم ها می توانست نقش مهمی در افزایش اعتماد به نفس دانش آموزان داشته باشد. مهم تر از همه این که تاکید می کردند تاریخ علم مهم است و این مفاهیم علمی یک شبه به وجود نیامده است. علم قدم به قدم پیشرفت کرده است. پس از آن من المپیاد فیزیک قبول شدم و برای شرکت در کلاس های آمادگی آزمون المپیاد از تبریز به تهران آمدم. آنجا علاقه بیشتری به فیزیک پیدا کردم و در نهایت مسیر فیزیک را برگزیدم.

خیلی ها ترجیح می دهند بیشتر در زمینه تحقیقات کاربردی کار کنند تا مردم بتوانند نتیجه آن را در زندگی روزمره شان ببینند. چطور شما به تحقیق در حوزه علوم پایه روی آوردید؟

این بیشتر علاقه شخصی من بوده است. برای این که تمدنی به طور متناسب و پایدار  پیشرفت کند سرمایه گذاری مادی و انسانی آن روی علوم کاربردی و پایه باید متناسب باشد. طبعا علوم کاربردی بیشترین بودجه را باید دریافت کنند. اما به علوم پایه  نیز نباید بی توجه بود. علوم پایه که انگیزه ی آن کنجکاوی بشری موتور محرکه یک تمدن هستند. تجربه نشان داده است در جریان سرمایه گذاری در  زمینه علوم بنیادی به محصولات ثانویه ای دست پیدا کرده ایم که در جامعه  کاربرد فراوان پیدا کرده است.

در سده های میانی تمدن ایرانی اسلامی دانشمندان بزرگی مانند ابن سینا، ابوریحان، این هیثم و رازی را داشتیم اما بعدها این روند افول کرد . چنینی پسرفتی می تواند علل مختلفی داشته باشد. یکی از علت ها این بود که از اواسط دوره صفوی به بعد بیشتر در زمینه علوم مهندسی و کاربردی و علوم دینی سرمایه گذاری شد و  علوم پایه به دست فراموشی سپرده شد.

راستش را بخواهید من  بر این باور هستم که باید برای کار در زمینه تحقیقات محض حد و حدودی در نظر گرفته شود و اساسا نباید بودجه زیادی به تحقیقات پایه اختصاص پیدا کند. اگر بودجه اختصاص داده شده به تحقیقات علوم پایه متناسب نباشد در کشوری مانند ما مانند بارانی است که به سیل تبدیل می شود چراکه در کشور ما قدرت جذب بالایی وجود ندارد و در نهایت می تواند به ایجاد مسیر شبه علم منجر شود. بنابراین معتقد نیستم که در این زمینه سرمایه گذاری زیادی انجام شود بلکه سرمایه گذاری متناسب قابل جذب در این حوزه کافی است.

فکر می کنید چرا تمدن ایرانی در چنین مسیری قرار گرفت؟

اگرچه این واقعیت تلخ است اما باید آن را به عنوان یک واقعیت بپذیریم. فکر می کنید موتور حرکت برای ابداعات و اختراعاتی که کاربرد زیادی پیدا می کند چیست؟ یکی از این موتورهای محرکه جنگ است که خیلی ویرانگر است اما متاسفانه از گذشته های دور پیشرفته ترین فناوری ها در زمان جنگ به وجود آمده است . موتور محرکه دیگر رقابت و چشم و همچشمی است.خیلی از پیشرفت های بدست آمده در دوره رنسانس نتیجه همین چشم  همچشمی ها بین خاندان های نوکیسه بوده است! یکی از دیگر موتورهای محرکه کنجکاوری بشر  است  که اخلاقی ترین و کم هزینه ترین گزینه می باشد.  کنجکاوی های کودکانه اگر در مسیر صحیحی هدایت شود در نهایت از علم و پژوهش سر در می آورد. اما متاسفانه این روز ها شرایط  مدارس ما به گونه ای پیش می رود که این کنجکاوی در بین کودکان کمرنگ تر شود.

تحقیقات بنیادی دیر به نتیجه می رسد. برای مثال فکر می کنید مردم در آینده کجا می توانند نتیجه کاربردی تحقیقاتی که در زمینه نوترینوها انجام شده ببینند؟

علی الاصول با پیشرفت فناوری می توان به کمک این ذرات پروفایل چگالی  زمین را تهیه کرد.  البته فعلا فن آوری لازم وجود ندارد. با بررسی نوترینوها ی گسیل شده از یک راکتور هسته ای می توان آن  را از راه دور مانیتور کرد. با فن آوری فعلی این کار امکان پذیر است.

ظاهرا نوترینوها ذرات عجیب و غریب هستند ویژگی مشترک شما با این ذرات که زندگی خود را به مطالعه آنها اختصاص داده اید چیست؟

مگرباید وجه اشتراکی وجود داشته باشد؟ ( باخنده می پرسد) همان ساده سازی در این نوترینوها شاید بیش از هر چیز دیگری برای من جذاب و جالب توجه بوده است. این ذرات بنیادی برهم کنش های ضعیفی دارند. سئوالی که مطرح می شود ومن به آن علاقه مندم  آن هست که شاید این برهمکنش های ضعیف به خوبی شناخته نشده است. اگر بیشتر داده جمع آوری کنیم شاید بتوانیم برهم کنش های جدیدی را پیدا کنیم که تاکنون کشف نشده است . این امکان برای من جالب است.

 همسر شما هم از محققان مطرح  در حوزه پژوهش های بنیادی است . زندگی مشترک دو محقق بیشتر فرصت است یا محدودیت؟

به نظر من بیشتر فرصت است. ما از کار همدیگر درک بهتری داریم. کار ما موجب می شود زیاد سفر کنیم وقتی دو نفر ویژگی کار مشترکی داشته باشند کمتر از هم دلگیر می شوند. در غیر این صورت مسافرت های مکرر موجب شکایت طرف مقابل می شود. ما معمولا همزمان سفر می کنیم و در نتیجه شکایتی از سفر هم نداریم . مسئله دیگر این است که می توانیم با هم بحث علمی کنیم.  شاخه پژوهشی ما یکی نیست و مقاله مشترک نداشته ایم اما اغلب در بخش سپاسگزاری از هم تشکر می کنیم. چون در انجام این پژوهش ها از مشورت هم استفاده می کنیم. در مجموع زندگی مشترک ما بیشتر فرصت است و تنها محدودیت موجود برای زوج پژوهشگر پیدا کردن شغل در یک محل است. در موسسات معمولا ترجیح می دهند زن و شوهرها با هم در یک سازمان یا اداره استخدام نشوند. این ویژگی فقط مختص ایران نیست. در همه جای دنیا همین است. چون فکر می کنند این دو نفر با هم متحد هستند و این به مذاق کارفرمایان معمولا خوش نمی آید! البته اکنون من و همسرم یک جا کار می کنیم.

شما بخشی از مسیر زندگی را دنباله رو همسرتان بوده اید و به خاطر ایشان مسیر زندگی خود را تغییر داده اید. آیا این موضوع موجب پشیمانی تان نشده است؟

همسرم من خیلی زرنگ است  و همیشه کاری می کند که تصمیم گیری نهایی از زبان من اعلام شود . در حقیقت ایشان زمینه را فراهم می کند و در نهایت با هم تصمیم گیری می کنیم  که به نظر می رسد ظاهرا  من چنین تصمیمی گرفته ام و هیچ جای اعتراضی باقی نمی ماند. من شخصا سنتی هستم . با این که پژوهش و تحقیق در زندگی من از اهمیت زیادی برخوردار است اما زندگی خانوادگی همیشه برای من در اولویت بوده است. جایی که من از این موضوع فشار زیادی را احساس کرده ام زمانی بود که همسرم دردانشگاه استنفورد دوره پسا دکتری می گذراند. من آن زمان دانشجوی رسمی دوره دکترا در ایتالیا بودم که همراه همسرم به استنفورد رفته بودم. با فرهنگ آکادمیک آمریکا این جور در نمی آید. اگرچه در ایران مقبول است خانمی به خاطر همسرش از کشوری به کشور دیگرنقل مکان کند.  البته استاد راهنمای من در استنفورد - که خیلی به ایشان مدیون هستم- اصلا به روی خودش نمی آورد اما بقیه نگاه سنگینی به من داشتند تا این که اولین سمینار را در آنجا ارائه کردم . سخنرانی  درمقایسه با دانشجویان دیگر همان دانشگاه بسیار بهتر بود و به این ترتیب نگاه ها عوض شد.

چرا به ایران بازگشتید؟

من و همسرم به ایران بازگشتیم تا درکنار هم باشیم. اگرچه هرکدام به تنهایی می توانستیم در مراکز خوبی مشغول کار و فعالیت شویم  اما ترجیح می دادیم در کنار هم کار کنیم. البته بعداز بازگشت به ایران این امکان فراهم شد که در دانشگاه مک گیل در کنار هم باشیم اما باز تصمیم گرفتیم  در ایران بمانیم . من پشیمان نیستم چون  به نظرم تصمیمی که گرفته ام ارزش داشته است.

ماجرای داستان ها و وبلاگ نویسی ها چه بود ؟ آیا هنوز هم در وبلاگتان مطالبی می نویسید؟

در دوره دبیرستان دبیر ادبیات فوق العاده ای به نام خانم نجمی داشتیم. آن زمان در مقایسه با دیگر همکلاسی هایم در زمینه ادبیات خیلی زرنگ نبودم دیگر دوستانم در مقایسه با من قلم بهتری داشتند. آن زمان هیچ وقت نویسندگی نکردم تا این که دکترایم را گرفتم و به ایران بازگشتم. بعد از باز گشت به ایران  من در محیط آکادمیک خیلی احساس تنهایی می کردم زمانی که به ایران بازگشتم وبلاگی راه اندازی کردم تا به بخشی از نیازم پاسخ دهم. به تدریج  این فعالیت گسترش پیدا کرد. احساس کردم باید حرف هایی را بزنم که در دلم بود . قالبی که برای گفتن حرف هایم پیدا کردم قالب داستان نویسی بود. اگر بخواهیم آنها را بر اساس معیارهای داستان نویسی بسنجیم می توانیم بگوییم کار قوی نیست. چون من وقت زیادی برای نحوه نوشتن نگذاشتم و بیشتر مفهوم این داستان ها برای من مهم بود . از  جهت  محتوا داستان های من می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد اما از لحاظ فرم و قالب نه چندان!.اگر کسی علاقه مند است می تواند به وبلاگ من مراجعه کند. ولی امروز دیگر فرصت این کار را ندارم و از طرفی نیاز من به نوشتن هم برطرف شده است و دیگر وبلاگ نویسی هم نمی کنم.

به عنوان یک محقق جوان چه دغدغه ای دارید؟

چیزی که امروزه دغدغه من شده این است که با کمال تعجب و حیرت برخلاف سابق  این روزها نه تنها  دانش آموزان مستعد   نه تنها به درس ریاضی  عشق نمی ورزند بلکه از آن گریزان می باشند. دانش آموزان امروز دانشجویان فردا هستند  و قرار است درآینده  کارهای پژوهشی انجام دهند. کسی که پایه ریاضی خوبی نداشته باشد نه تنها در رشته های  علوم پایه و مهندسی بلکه حتی در رشته های پزشکی هم نمی تواند به موفقیت دست پیدا کند.  چنین گریزانی همه گیر از درس ریاضی  دلیلی نمی تواند داشته باشد جز ضعف سیستم آموزشی. محتوای کتاب های درسی امروز نامتناسب است. بعضی بخش ها بسیار ساده و بعضی از دیگر بخش ها بسیار سخت است. به دانش آموز این حس القا نمی شود که درس ریاضی اش کاربرد دارد یا زیباست!در نتیجه انگیزه و علاقه ای به وجود نمی آید. کتاب های درسی باید جذابیت داشته باشند و کنجکاوی بچه ها را ارضا کنند.

شاید بخشی از مسائل و مشکلات ناشی از تغییر سیستم آموزشی باشد؟

تغییر نظام آموزشی پیامدهای جبران ناپذیری را به همراه داشته است. این تصمیمات بار مالی زیادی را هم به همراه دارد. از دهه هفتاد به این سو بارها کتاب های درسی را عوض کرده اند. تا معلم ها آموخته اند که چگونه کتاب های جدید را تدریس کنند کتاب ها دوباره عوض شده! شاید هر از گاهی لازم باشد کتاب های درسی قدری به روز شود اما این شیوه تغییر  کل مفاهیم کتاب  با این سرعت و شدت قابل هضم نیست.

 

مسئله جدی دیگر مبحث برچیده شدن تدریجی آموزش رایگان در کشور است. خوشبختانه  اصل سی قانون اساسی کشور که در این زمینه است پیچیدگی  متعارف یک متن حقوقی ندارد و به گونه ای بیان شده است که برای همه قابل فهم است.  در اصل سی ام قانون اساسی کشور آمده:" دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه مردم تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سرحد خودکفایی کشور گسترش دهد." ما مدارس دولتی داریم که در آنها به ظاهر امکانات آموزشی فراهم شده اما تا رسیدن به وضع مطلوب فاصله دارد . در این مدارس معلمان و دانش آموزان با محدودیت های مختلفی مواجه هستند. متکی شدن دانش آموزان به معلم خصوصی از دیگر مشکلاتی است که نه تنها از نظر مالی برای پدر و مادر ها مشکلاتی را ایجاد می کند بلکه به کاهش اعتماد به نفس دانش آموزان منجر می شود. در این دوره شخصیت اصلی بچه ها شکل می گیرد و این در حالی است که همه این اتفاقات به گونه ای پیش می رود که عملا به بچه ها گفته می شود در دنیای امروز پول حرف اول را می زند. البته هستند افراد دلسوزی در گوشه و کنار کشور که با از خودگذشتگی و ذوق و ابتکار خود کمبودهای سیستم آموزشی را جبران می کنند.

در این شرایط  به برکت  حضور پراکنده این عزیزان به طور جزیره ای می توانیم امید به پیشرفت داشته باشیم. هنوز می توانیم امیدوار باشیم در ایران آینده پزشکان و مهندسان و محققان موفقی داشته باشیم اما نه به اندازه ای که نیاز کشور را برطرف کند.

 

در ایران بیش از 4 میلیون و 600 هزار دانشجو داریم از این تعداد حدود 3 میلیون و 900 هزار دانشجو برای تحصیل شهریه پرداخت می کنند و فقط حدود 750 هزار دانشجو ظاهرا به طور رایگان تحصیل می کنند. در واقع 84 درصد دانشجویان کشور ما شهریه پرداخت می کنند. سوال این است که آیا 16 درصد دانشجویی که رایگان تحصیل می کنند ما را به خودکفایی می رسانند؟

 

پاسخ شما به این سئوال چیست؟

بگذارید از حوزه سلامت مثال بزنم که برای همه ملموس باشد.  در کشور ما در زمینه های مختلف از جمله پزشکی و سلامت امکانات نسبتا خوبی فراهم است. اگر مسئله جدی پزشکی در حوزه پزشکی و درمانی برای کسی به وجود آید  با پرس وجو می تواند سراغ طبیب حاذق و بیمارستان مجهز که به او امکانات درمانی می دهد بیابد.  اما  تعداد پزشکان خوب و قابل اعتماد بسیار کم است و گاهی بیماران مجبور هستند حدود سه ماه منتظر بمانند تا از پزشک موردنظرشان وقت ملاقات بگیرند. برای یک بیماری جدی می ارزد شخص پی گیری کند اما برای هر سرما خوردگی ساده یا مسمومیت غذایی که نمی توان به سراغ این عده معدود از طبیبان حاذق رفت! در نتیجه ما وقتی سرما می خوریم یا دچار مشکل گوارشی می شویم اغلب به پزشک مراجعه نمی کنیم. برای این که از پزشکان صاحب نام و شناخته شده وقت ملاقات بگیریم باید ماه ها منتظر باشیم این در حالی است که به پزشکانی که در درمانگاه ها و مراکز درمانی حضور دارند اعتماد چندانی نداریم! یکی به این علت که پیاپی خبرهای وحشتناکی از سرنوشت شوم آشنایانی می شنویم که به دنبال سرما خوردگی ساده به پزشک رفتند و دکتر اشتباه تشخیص داد و دوم به آن علت که وضعیت درس خواندن اغلب دانشجویان پزشکی را می دانیم. می دانیم که  اغلب  تنها شب امتحان درس می خوانند. آن هم نه کتب مرجع بلکه در بهترین وضعیت از جزوه ای که سئوالات امتحان از آن طراحی می شود. در برخی موارد شنیده ام که برای نمره گرفتن نیازبه خواندن جزوه در شب امتحان هم نیست! کافی است نمونه سئوالات سال های قبل همان استاد را ببینند! این چه سیستم آموزشی هست؟! چه طور می توان  به طبابت کسی که این گونه مدرک پزشکی گرفته باشد اعتماد کرد؟!  پزشکان تربیت شده از نظر کیفی نمی توانند تا سرحد خودکفایی نیاز کشور را برطرف کنند. در چنین شرایطی بدیهی است که باید شنونده خبرهایی مبنی بر مرگ و میر بیماران در نتیجه تجویز نادرست داروها باشیم.حوزه پزشکی تنها یک مثال بود. وضعیت مشابهی در مورد سایر رشته ها هم متاسفانه وجود دارد. این فقط دغدغه من نیست و خیلی ها با این مشکل مواجه هستند .


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هیس! مادرها فریاد نمی زنند!

+0 به يه ن

چندی پیش مصاحبه ای از این جانب در روزنامه جام جم به چاپ رسید. در این مصاحبه که در واقع خلاصه شده گفت و
گویی طولانی بود من دغدغه ام را در آموزش -به طور عام -و آموزش فیزیک و ریاضی -به طور خاص- بیان کردم. گفت و گو بسیار ابتدایی و تنها در سطح "فتح باب" بود. در ابتدای صحبت مان با خانم خبرنگار گفتم می خواهم راجع به این دغدغه سخن بگویم و تاکید هم کردم که اینجا من فقط بازگو کننده دغدغه های مادرانی هستم که خود شاید چنین تریبونی برای بیان دغدغه های آموزشی شان برای فرزندانشان نداشته باشند یا بنا به ملاحظاتی از بیان دغدغه ها حذر کنند. همچنین تاکید کردم که من کارشناس آموزشی نیستم. فقط نگرانی ام را بیان می کنم. برای بیان نگرانی نیازی به کارشناس بودن نیست! لازم نیست من پزشک باشم که بفهمم کسی که رو به موت هست نیاز به رفتن به بیمارستان دارد. اگر او را ببینم و در جهت ابراز نگرانی ام و زنگ زدن به آمبولانس  قدمی برندارم به من باید ایراد گرفت! این روزها جوان ها جوک هایی برای روشنفکران چهل سال پیش می سازند که مضمون آنها تمسخر اظهار نظرکردن آنها در مورد همه چیز هست. روشنفکران امروز هم از آن سوی پشت بام دارند می افتند. دیری نخواهد گذشت که در گوشی هایمان جوک هایی با این مضمون دریافت خواهیم کرد:

آقای دکتر! به دادم برسید بچه ام از دست رفت:
.
.
.
.
.
.
به طور آماری ثابت کنید که بچه تان از دست رفت. چون تعداد بچه های شما به حد آمار نرسیده این حرف شما قابل قبول نیست.
یک پزشک روشنفکر در دهه 90
------------------------------------------------------------------------------------

-الو آتش نشانی! خانه ام آتش گرفته! به دادم برسید
.
.
.
.
.
.
.
مستندات ارائه دهید که خانه شما دارد می سوزد. آیا شما کارشناس شیمی هستید که در مورد سوختن نظر می دهید.
یک آتش نشان روشنفکر در دهه 90
-------------------------------------------------------------
طبعا مسئولین هم از این اظهارات روشنفکرانه خوش خوشانشان می شود. خیلی زود این ژست ها را یاد گرفته اند. وقتی دلسوزان مسایل مملکت را به آنها گوشزد می کنند شانه تکان می دهند و می گویند "مستندات ارائه دهید" که این مشکلی  که می گویید وجود دارد! دلسوزان از کجا مستندات ارائه دهند. این مسئولان هستند که به آمار و مستندات دسترسی دارند. آنها باید به این مستندات رجوع کنند و ببینند این دغدغه تا چه اندازه نگران کننده است و چه باید کرد!

الغرض! من در آن مصاحبه و این سری نوشتار ها تنها بیان دغدغه کرده ام و می کنم. اتفاقا این نگرانی ها را افرادی مثل من باید بیان کنیم. مادرها سعی می کنند آرام مسئله را به طوری موضعی برای فرزند خود حل کنند. چون می ترسند انگی به فرزندشان بخورد و او ضربه ببیند. پس  مادرها این دغدغه ها را فریاد نمی زنند. اتفاقا امثال باید بازگو کننده های دغدغه های آنها باشیم. باشد که گوش شنوایی پیدا شود و یا تابو بیان این نوع  دغدغه ها ی آموزشی بشکند.
این نوع دغدغه های آموزشی را در مورد مادران از طیف های مختلف دیده ام. بین دوستان خودم. بین خانم هایی که در آرایشگاه صحبت می کنند (اغلب در مورد مدرسه و دروس بچه هایشان حرف می زنند). بین خانم هایی که به عنوان کارگر در خانه ها  کار می کنندو .... جالب هست که دغدغه و تحلیل این طیف وسیع از مادرها یکی است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

با تمرین اعتماد به نفس از دست رفته را ترمیم کنید.

+0 به يه ن

در نوشته پیشین ام آوردم که در سایه بزرگانی چون شادروان هشترودی  ریاضی در مدارس ما صدر نشین بوده است. اهمیت دادن به ریاضی در کشورهای منطقه برای ما خیلی اعتبار آورده. دوستان ترکیه ای و هندی ام همیشه به تحسین این نکته را در مورد ایران می گویند. چند سالی است که به نظرم می رسد این جایگاه بلند آموزش ریاضی در خانواده ها کم  کم پایین می آید.  مشاهده و تحلیل من  آن هست که این افول تدریجی جایگاه رفیع ریاضی به خاطر هجوم بی امان ثروت-پرستی از یک سو و عرفان های آبکی از سوی دیگر هست.
پروسه مخربی که مشاهده می کنم این هست:

ریاضی در خانواده ها در جایگاه بالا قرار دارد. این به آن معنی است که معلمین خصوصی ریاضی نانشان در روغن هست. برخی معلم ها برای جذب شاگرد خصوصی در مدارس تکنیک بی شرمانه ای به کار می برند. امتحان را طوری می گیرند که دانش آموز تمام اعتماد به نفس خود را ببازدو خود را از نظر ریاضی بی استعداد تلقی کند. معلم وارد می شود و اعلام می کند تنها راه نجات کلاس های خصوصی اوست. والدین که اعتماد به نفس شکسته فرزند را می بینند حاضرند هر جور که معلم می خواهد خرج کنند. کلاس های خصوصی به ترمیم اعتماد به نفس دانش آموز کمک زیادی نمی کند. خاله و عمه و ..... که ناراحتی دانش آموز را می بینند برای دلجویی از او درس ریاضی را تقبیح می کنند. این روزها اظهاراتی از این دست زیاد می شنویم:" اه! ریاضی چیه؟ مهم پول در آوردن هست. فلانی را می شناسی؟! دو را با سه نمی تونه جمع ببنده. اما در گاراژ خانه اش ترشی بنز و بی ام و انداخته....."

یا
" ریاضی رو ول کن! مهم انسانیت هست." درسته که انسانیت مهم تر از همه چیز هست اما اهمیت والای انسانیت دلیل بر "ول کردن ریاضی" نمی شود!!

این فرآیندی است که دارد رخ می دهد. البته همه معلم های ریاضی این گونه نیستند. معلم های ریاضی دلسوز و فداکار بسیارند  شخصا دست همه را از دور می بوسم. اما این گونه معلم های سود جو هم هستند. قربانیان سودجویی آنها تنها دانش آموزان و والدینشان نیستند. آموزش ریاضی در کشور هم دارد این وسط بی صدا قربانی می شود!
آرزو دارم (اما چندان امیدی ندارم) که مسئولین آموزشی کشور فکری به حال این معضل خاموش بکنند. 

به هر حال سخنم اینجا با والدین و دانش آموزان هست. اگر گرفتار معلم-نمایی چنین سودجو شدید که اعتماد به نفس دانش آموز را قربانی سودجویی خود خواست بکند ریاضی را قربانی نکنید. به عرفان های آبکی هم پناه نبرید. ریاضی مثل ژیمناستیک هست. با تمرین به تدریج شخص در آن پیشرفت می کند. کتاب های ریاضی که زیبا و اصولی نوشته شده اند (مانند کتاب های زنده یاد پرویز شهریاری) را تهیه کنید. دانش آموز باخواندن و حل کردن تمرین های آن به ریاضی علاقه مند می شود. با مشاهده پیشرفت تدریجی اش اعتماد به نفس از دست رفته اش را باز می یابد. ریاضی از آن غول ترسناک تبدیل به دوستی مهربان برایش خواهد شد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

صدرنشین هفتاد ساله

+0 به يه ن


حدود 70-80 سال هست که آموزش ریاضی در مدارس ما جایگاه -به حق- ویژه ای دارد. این نکته ریشه در تلاش های بسیاری از بزرگان نامور و گمنام در آموزش و ترویج ریاضی دارد. یکی از این بزرگان شادروان هشترودی بود. تصویر حاضر مجسمه هشترودی است که جلوی دانشگاه تبریز در بلوار 29 بهمن نصب شده است. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد! زندگی نامه  شادروان هشترودی را اینجا می توانید بخوانید.

متاسفانه به طور غیر مستقیم و مخالف خواست بزرگانی که ریاضی را بر صدر نشاندند صدرنشینی ریاضی منجر به بی مهری به دروسی نظیر ادبیات شده است. گاهی می بینم پدرها با افتخار  اعلام می کنند که پسرشان در ادبیات ضعیف است و مثل  دخترها به دروس ""حفظی"" نمی پردازد. این پسرها که بزرگ می شوند و جایی رئیس می شوند نامه های پر غلط را می دهند منشی هایشان تایپ کنند. منشی غلط ها را می بیند و در دلش او را بیسواد می داند. آقای رئیس بو می برد و شروع می کند به زهر چشم گرفتن از کارمند برای پوشاندن نقطه ضعفش! دایم هم گمان می بردکه دارند علیه او توطئه می کنند. درک نمی کند توطئه ای در کار نیست. کارمند ببیند رئیسش آن همه غلط املایی و انشایی دارد به سختی می تواند او را جدی بگیرد!

باید تاکید کنم شادروان هشترودی که خود جزو ستون های سترگ ترویج ریاضی در کشور بوده است از این طرز فکر مبرا بوده است. داستان نجات دادن رمان های تاریخی از کتاب سوزان و تبیین کارکرد و سودمندی آنها  برای جامعه توسط شادروان هشترودی معروف است. بیت زیر از اوست که در شعر بلند تری توسط  محمد حسین قائمی تضمین شده است:
منحنی قامتم تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ماهنامه ها و مصاحبه من

+0 به يه ن

از اوایل سال 93 مجلات و ماهنامه های پرمحتوایی در ایران منتشر می شوند. از جلوی دکه های روزنامه فروشی که می گذرید به مجلاتی که منتشر می شوند دقت کنید. در بین آنها مجلات فرهنگی و اجتماعی پرمحتوا کم نیستند. من سعی می کنم آنها را بخرم و به دوستانم هم معرفی کنم. معمولا سعی می کنم ترتیبی بدهم که هر مجله را بیش از یک نفر بخوانند. اگر همین مجلات و ماهنامه هایی که منتشر می شوند توسط ده درصد جامعه هم خوانده شوند شاهد شکوفایی فرهنگی قابل توجهی خواهیم بود. ای دریغ که مردم ما زیاد اهل مطالعه نیستند! بخش اعظم اقلیتی هم که اهل مطالعه بودند مشغول وایبر بازی و فیس-بوک بازی شده اند و ذائقه ی مطالعه شان تغییر کرده. عادت کرده اند به خواندن سریع مطالب متنوع بسیار با تامل کم. جای آن هست که به عادت مقاله خوانی بازگردیم. اتفاقا شرایط هم برای آن کمابیش فراهم هست. در دکه های هر روزنامه فروشی مجلات خواندنی بسیار هستند. گاهی مطالب انتقادی (به دور از هوچی گری و یا سیاه نمایی افراطی) در آنها منتشر می شود که تکان دهنده است. بسی جای خوشنودی است که اجازه انتشار این مطالب داده می شود و ای دریغ که به اندازه کافی خوانده نمی شوند. در یکی از این مجلات مطالب قابل تامل و در عین حال تکان دهنده ای در مورد پولی شدن نظام آموزشی ما بود. خواندن آن مطالب حسابی ذهنم را درگیر خود کرد. ای کاش عده بیشتری می خواندند و آگاهی عمومی نسبت به این گونه مسایل به وجود می آمد.
 بگذریم! ماهنامه زنان امروز چند ماه پیش مصاحبه ای با من منتشر کرده بود. اصل مصاحبه مفصل تر بود.  در زیر مشروح مصاحبه را منتشر می کنم:

من یاسمن فرزان، متولد سال 1355 در تبریز، هستم. سال 73در تیم المپیاد فیزیک بودم و همان سال  وارد دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف شدم. سال 76 با همسرم که آن زمان دانشجوی دکتری فیزیک بود ازدواج کردم. سال 78 بعد از اخذ مدرک کارشناسی ارشد  برای دوره دکتری به تریست ایتالیا رفتم و در موسسه تحصیلات تکمیلی سیسا در شاخه فیزیک ذرات بنیادی ادامه تحصیل دادم.سال 80 به همسرم از طرف دانشگاه استنفورد پیشنهاد موقعیت شغلی پسا دکتری شد. بعد از هماهنگی ها من هم همراه ایشان به آمریکا رفتم و در همانجا دوره دکتری ام را ادامه دادم. سال 83 به ایران بازگشتیم و از آن زمان من در ایران مشغول کار پژوهشی هستم.

زمانی که دبیرستانی بودید و امتحان المپیاد دادید به جز شما دختر دیگری هم بود که المپیادی باشد؟

نه. تا  سالی که من عضو تیم المپیاد شدم در هیچکدام از رشته ها  دختری نبود.

چی شد که فیزیک خواندید؟

من از اول به ریاضی علاقه داشتم ولی اتفاقی  سر از المپیاد فیزیک در آوردم. در دوره المپیاد  درس هایی که مدرسین می دادند اینقدر برایم جذاب بود که به این رشته بیشتر علاقه مند شدم و حس کردم که فیزیک و پدیده شناسی فیزیک چیزی است که نیازهای روحی مرا برآورده می کند و به من وجد و شوق می دهد.

سال 1373 که شما وارد دانشگاه شدید چند درصد از دانشجویان دانشگاه شریف دختر و چند درصد پسر بودند؟

قبل از سال 72 تعداد دختران در دانشگاه صنعتی شریف خیلی کم بود اما بعد از آن تعداد زیاد شد. سال ما ده نفر از چهل نفر دختر بودند .

ده  نفر از چهل نفر؟ یعنی در واقع یک چهارم از دانشجویان در رشته فیزیک دختر بودند.

در سال 72 حتی کمی بیشترا زیک چهارم بود ولی در سال های قبل از آن تعداد دخترها خیلی کم بود. به علاوه دختران دانشجو در حاشیه بودند. محیط کلاس به آنها اجازه نمی داد به راحتی سئوال بپرسند و نظراتشان را بیان کنند. سال 72 و 73 یک جورهایی سال گذار بود.  گذار طبیعتا یک سری چالش به همراه دارد.. مثلا آن زمان سئوال پرسیدن دختر سر کلاس درس یک جور تابو بود! دختران نسل ما خیلی شجاعانه تابو شکنی کردند. برای بعدی ها  یواش یواش مسئله جا افتاد که همان قدر که پسرها در کلاس حق دارند دخترها نیز حق دارند و فشارها خیلی کمتر شد.

این روحیه شجاعانه که از آن صحبت می کنید در واقع محصول چه چیز بود؟

من فکرمی کنم محصول اوضاع و شرایطی بود که ما در بچگی تجربه کردیم. ویژگی هایی که بچه گی هامان داشت و ، سختی هایی  که زمان جنگ کشیدیم ونوع آموزشی که به ما داده شد ما را کمی سر سخت بار آورد. شخصیت ما وقتی سریال های ماری کوری و ابن سینا را تماشا می کردیم شکل گرفت و اینها این سریال ها در ذهن همه همنسلان من یک  سری ارزش هایی را کاشت.  نتیجه اش این شد که حاضر بودیم  برای هدفمان به خصوص اگر هدف علمی باشد سختی را هم تحمل کنیم.

پدر و مادر در آن تاثیر داشتند؟

پدرمن استاد (بازنشسته)  دانشگاه تبریز و مادرم هم مهندس عمران هستند. مادرمن سال 55 از دانشکده فنی تبریز فارغ التحصیل شده.  دست کم در مسایل علمی  تبعیض جنسیتی در خانواده ی ما معنی نداشت.

برگردیم به دوره دانشگاه که شما به دانشگاه صنعتی شریف تشریف آوردید. دردانشگاه صنعتی شریف به عنوان دختری که فیزیک می خواند با چه مشکلاتی روبرو بودید؟

من همه مشکلات را به صورت خیلی فشرده در زمان المپیاد دیده بودم. بعد از آن دوره سخت دانشگاه صنعتی شریف به نظر من خیلی  راحت آمد. در دانشگاه روی درسم متمرکز شدم. در کلاس های درس و حل تمرین  خیلی مرتب شرکت  می کردم. از حضور سال بالایی ها برای رفع اشکال و بحث علمی خیلی استفاده بردم اما از"حاشیه ها"  دوری کردم.

برخی دوستانم که رشته های فیزیک و مهندسی را انتخاب کرده بودند در بحث ها ی تخصصی و فنی  این سئوال پیش می آمد که "این نکته به چه درد من می خورد؟!"  این نگرشی بود که از سوی خانواده های سنتی به دختران دانشجو، به طور مستقیم و یا تلویحی، القا می شد. این نگرش  آنها را در  آموختن  سست  می کرد. واقعیت این است که اگر دانشجویان بخواهند شغلی مرتبط با رشته دانشگاهی شان داشته باشند اتفاقا همان مباحث به دردشان خواهد خورد.

قطعا سیلابس درس های ما بی عیب نیستند ولی دیگه این طور هم نیست  که دانشجویان ترم دوم وسوم بی هیچ تجربه ای  بتوانند  بهتر سیلابس تعیین کنند! به نظرم  دانشجو باید به تشخیص  کسانی که این درس ها را چیده اند اعتماد کنند . آن زمان دانشجویان مهندسی پسر  می رفتند با چند نفر مهندس توی فامیل و دور و بر ارتباط داشتند و می دیدند که آن مباحث تخصصی به دردشان خواهد خورد. دخترها کمتر این امکان را داشتند. دور وبری هایشان با توصیه های به اصطلاح مشفقانه آنها را سست می کردند. در دوره کارشناسی فیزیک خیلی این سئوال به ذهن می آید که "فلان مبحث به چه درد کارم خواهد خورد؟!" شاید خود آن مبحث   خیلی  کاربردی  نباشد ولی در آینده ی کاری یک دانشحئ دیدگاه فروکاست گرایانه یا تقلیل گرایانه ای که در درس های فیزیک می آموزند برای حل مسائل راهگشا  خواهد بود.

جو کلی اساتید چگونه بود؟ مشوق جامعه کوچک دخترانی که فیزیک می خواندند بودند؟

چون من المپیادی بودم مانند سایر المپیادی زیادی نورچشمی شدم! اتفاقا دامی که جلوی من بود- و خوشبختانه در آن نیافتادم- مسئله حلوا حلوا کردن های بیخودی بود. خیلی ها را این حلوا حلوا کردن  دو هوایی کرد.  فکر می کردند  چون المپیادی هستند باید یک جور دیگر با آنها برخورد شود. یادم است مسئول آزمایش اپتیک، به من گفت که المپیادی ها این درس را  نمی گذرانند. تو هم می توانی فقط بیایی امتحانش را بدهی و سر جلسات نیایی. من گفتم خواهم آمد  واز شما می خواهم خیلی جدی مرا مثل بقیه ارزیابی کنید. خیلی از المپیادی ها فکر می کردند که دون شانشان است که در کلاس حل تمرین بنشینند. بعضی از المپیادی های سالهای بعدی درس هایی را که توسط استادان جوان تدریس می شد خیلی جدی نمی گرفتند وبا کمال وقاحت می گفتند فلان استاد جاافتاده به من گفته من فیزکدان و انیشتین قرن هستم و شما هم باید به من نمره بدهید. من اصلا وارد این بازی ها نشدم . هر درسی چه استاد جا افتاده می داد چه استاد جوان می داد ، با جدیت پیگری کردم.این رویکرد دو نفع برای من داشت؛ اولا از مزایای دانشگاه شریف که  همان وجود استادان جوانی است که بارواقعی آموزشی را وبه دوش می کشند  نهایت استفاده را بردم و دومی این بود که علی رغم همه حلوا حلواها بین جمع دانشجویی برای خودم دشمن نتراشیدم. چون می دانید که وقتی کسی را زیاد حلوا حلوا کنند برایش حرف در می آید به خصوص اگر دختر باشد. خوشبختانه من ازاین چیزها مصون ماندم.

کی ازدواج کردید؟

من خیلی زود ازدواج کردم یعنی سال سوم کارشناسی بودم.

چطور شد که تصمیم گرفتید ازدواج کنید در حالی که تصمیم داشتید فیزیک دان هم بشوید؟

عاشق شدم.

ازدواج در سال سوم دانشگاه شاید امروز برای خوانندگان  جوان زنان امروزعجیب باشد چون سن ازدواج بالا رفته و ادامه تحصیل عاملی برای ازدواج نکردن شده است.

همان زمان هم برای کسی مثل من و از خانواده ای شبیه خانواده ی من عجیب می نمود که در این سن ازدواج کند. ما ازدواج کردیم ولی از تشریفات دوری کردیم که  کار علمی مان ضربه نخور.د

خیلی ساده؟

علاوه بر ساده بودن همه چیز را خیلی ابتکاری انجام دادیم. از ازدواج در سن پایین راضی هستم. البته آدم چیزهایی را از دست می دهد و چیزهایی را به دست می آورد ولی در مجموع چیزهایی که به دست می آید بیشتر است. برای خرید و مراسم  بیشتراز یک هفته وقت نگذاشتیم و بعد بلافاصله هر دو سراغ درس و مشقمان برگشتیم.

در دانشگاه های ما دانشجویان دوره های تحصیلات تکمیلی فکر می کنند اگر ازدواج کنند به کارهای دیگرشان نمی رسند.

این بستگی به شخص دارد. بعضی ها وقتی ازدواج می کنند با تمرکز بیشتری به کارهای علمی و پژوهشی خودشان می رسند. برای  برخی دیگر ازدواج اثر عکس دارد. اگر  ازدواج با کسی باشد  که بتواند اهمیت کاری را که انجام می دهیم درک کند و کمک و یاور فکری باشد طبعا اثر سازنده دارد. من خوشبختانه این شانس را داشتم که چنین همسری داشتم و من هم خیلی سعی کردم این  نقش را برا ی همسرم ایفا کنم.

یعنی این یک مسئله دو طرفه بوده است؟

من خیلی این  مسئله را جدی گرفتم. شاید این حرف خیلی خوشایند برخی نباشد ولی یکی از چیزهایی که من به آن افتخار می کنم و جزو عناصر کلیدی هویت خودم می دانم همسر یک فیزیک دان بودن است. من در مورد خاطرات همسران فیزیکدان های بزرگ  با جدیت خوانده ام وقتی که همایش بین المللی می روم دقت می کنم ببینم خانم های فیزیکدان ها که به  عنوان همراه می آیند چه کارهایی انجام می دهند تال مشوق و همیار همسرشان باشند. در ایران چنین نگرشی نیست.

می شوددقیقا مثال بزنید که خانم های فیزیکدان چکار می  کنند که به شوهرانشان کمک بشود؟

این طور نیست که تفریحات یا نیازهایشان را فرو بخورند یا فداکاری  کنند ولی طوری برنامه ریزی می کنند که با ویژگی شغلی همسرشان هماهنگ باشد.

من توجه کردم که این روش ها  را یاد بگیرم و حضور من بار فکری برای شوهرم نباشد.

یعنی اگر ازدواج موفقی بین دو دانشمند باشد ثمره خوب هم خواهد داشت.

لازم نیست هر دو دانشمند باشند. کافی هست که  از اهمیت کاری که همسر انجام می دهد درک درستی داشته باشند. بعضی وقت ها دختران با من درباره ازدواج مشورت می کنند و اشاره می کننند نامزدم به من گفته که  "  تحصیل و کارتو از نظر من مانعی ندارد".جواب من آن هست که اگر نگرش آقای داماد در پشت این نظر "لطف  کردن" هست آگاه باشند که لطف هر لحظه پس گرفتنی است. نه آن که آقای داماد فرد بدی باشد. اتفاقا من فرض را بر خوبی او می گذارم. اما فرض کنیم عروس خانم ا برای تحصیل یا شغلت مسافرتی داردناگهان برف می آید و او د ربرف گیر می کند  وآقای داماد نگران می شود. فردای همان روز خواهد گفت " ما که به پولش نیاز نداریم! توا صلا نرو!" اگر   تصور داماد این باشد که این کار و این تحصیل برای پول است و درکی عمیق نداشته باشد که  چرا عروس  به کار کردن یا تحصیل اصرار دارد در اولین فرصت و ناملایمت به زعم خود از روی خیرخواهی  این لطف را پس می گیرد.

فکر می کنید ریشه این مسئله کجاست و چه راه حلی برایش وجود دارد؟

شاید برای یک سری از زندگی ها این سبک مناسب باشد. اصراری ندارم که همه سبک زندگی مرا قبول کنند. اتفاقا وقتی می بینم خیلی از دخترها از روی رو دربایستی در حال ادامه تحصیل هستند (به خاطر این که دیگران نگویند که نتوانست!) ودر واقع دلشان به این است که  زن خانه دار باشند من توصیه می کنم به حرف دلشان گوش کنند. شاید برای آن نوع سبک زندگی همین نوع همسر هم خوب باشد. من اصلا نمی خواهم بگویم آقایانی که این طرز فکر را دارند بد هستند یا حتی  مرد سالارند . هر زندگی مشترکی سبک خود را دارد.

خبر خوب آن که  نسل جدیدی به عرصه آمده است که با این مسائل خیلی بهتر کنار می آید. یعنی بین نسل شما تقریبا این مسئله نیست. من بین دانشجویان این را می بینم.  این روزها پسری با دیدگاه مردسالارانه بزرگ شده خود بیشتر ضربه می بیند تا این که بتواند به دخترها در جامعه ضربه بزند.

من  مادر نیستم. اگر بودم و فرزندم پسر بود به خاطر  آن که پسرم در آینده موفق و آسوده باشد ابدا  با دیدگاه های مرد سالارانه سنتی بزرگش نمی کردم. طوری بزرگش می کردم که بعد از اینکه از مدرسه وارد دانشگاه شد خیلی برایش قابل درک باشد که همکلاسی های  دختردرخیلی از موضوعات از او  با استعدادتر باشند. این واقعیت را بپذیرد و با آن کنار بیاید. در نسل شما پسرانی که این طور بزرگ شده اند عملا خیلی موفق تر هستند. هم به لحاظ کاری و علمی و هم به لحاظ ازدواج. با دیدن زنان موفق و تصمیم ساز که در مورد رزومه ی او تصمیم می گیرند خوددرگیری پیدا نمی کنند. این نوع خوددرگیری ها پسرهای نسل جدید را به لحاظ روحی ویران می سازد.

شما فکر نمی کنید این چیز ارثی نیست و محیط باید آن را یاد بدهد؟

قطعا مهم است.

فکر نمی کنید که مدارس و دانشگاه های ما به عنوان یکی از مهارت های زندگی باید این را یاد بدهند که بچه ها وارد اجتماع اکادمیک، صنعت و حوزه کار که می شوند آموخته باشند این را، علی الحساب جامعه چیزی کم نمی گذارد نظام آموزشی است ترجیحا.

چیزی که من می بینم این است که خانوادها- چه از طبقه متوسط و چه از طبقه کارگری- درحال حاضر پسرهایشان را متناسب با نیازهای روز بار می آورند. اما آموزش در مدارس پسرانه از این جهت اسفناک هست. در واقع از همان شعارهای سردر مدارس ابتدایی پسرانه به آنها گفته می شود که حق دارند در مورد لباس پوشیدن مادرانشان به مادر امر و نهی کنند. تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل!  از پسرهای نوجوان  حرف های شووینیستی می شنویم که تعجب برانگیز هست. این حرف ها را از پدر و عمو ودایی نیاموخته اند .از محیط مدرسه برگرفته اند.

وقتی هم وارد دانشگاه می شوند دچار شوک می شوند. در واقع چون نمی توانند نگاه بالا دستی را نسبت به همکلاسی دختر خود داشته باشند بچه های دختری هستند که باهوش تر هستند، دچار شوک می شوند.

دچار شوک می شوند. یک فیلم ایرانی بود به نام آناهیتا که موضوعش همین بود البته خیلی اغراق آمیز بود

و این آموزش بعدی هم دارد. روی ازدواج این بچه ها تاثیر می گذارد. وقتی وارد زندگی مشترک می شوند به مشکل بر می خورند.

اصلا توی انتخاب به مشکل بر می خورند.

ممکن است به مشکل حادی بر بخورند. حالا برگردیم به بخش دیگری از کار شما. چندین و چند جایزه بین المللی در فیزیک برده اید و تمام اینها زمانی بوده است که شما در واقع متاهل بودید.از آن جوایز بگویید که چه چیزهایی بوده است؟

بیشتر در مورد ارتباط پژوهشی با  همسرتان بگویید؟

شاخه پژوهشی من و همسرم یکی نیست. ایشان بیشتر در زمینه تئوری هستند من بیشتر در کار پدیده شناسی هستم. کار پدیده شناسی پل بین بین تئوری و آزمایش است. وقتی پدیده ای را در آزمایشگاه ببینند ما مدلی می سازیم در چارچوب تئوری که این پدیده را توضیح می دهد. من و همسرم مقاله مشترک نداشتیم اما خوب به عنوان همسر حمایت روحی بسیاری از من کردند. همسرم  روابط عمومی خیلی خوبی دارند و خیلی دیپلماتیک هم برخورد می کنند .  در ارتباطات حرفه ای من همیشه از ایشان نظر می خواهم. همسرم دکتر شیخ جباری  فیزیکدان بسیار سطح بالایی هستند که حضورشان در پژوهشکده غنیمت است.

برگردیم به خانم دکتر فرزان در خانه، ساعت چند ساعت کاری شما در اینجا تمام می شود؟

ساعت کاری که نداریم، هر وقت کارمان تمام بشود به خانه بر می گریدم.

عموما چه ساعتی کار شما تمام می شود؟

همیشه می گوییم ساعت شش برمی گردیم ولی معمولا تا هشت طول می کشد.

خوب شما می رسید خانه ، شاید سئوالی که به ذهن خوانندگان جوان خصوصا دبیرستانی ها برسد و از من هم زیاد می پرسند ،یک دکتر فیزیک  در خانه چکارمی کند؟ آیا مشغول آشپزی می شوید و به کارهای معمولی که شاید بشود طبق فرهنگ ایران کارهای زنانه اسمش را بگذاریم، آشپزی و شستن ظرف و غذا پختن؟

همسر  من اصلا انتظار ندارد غذا بپزم . من خودم دوست دارم  که غذا درست کنم هیچ عیبی و عاری هم نمی بینم و لذت هم می برم اگر قرار باشد برای کسانی که دوستشان دارم غذا درست کنم با عشق این کار را می کنم. بعضی وقت ها هم خسته هستم ولی کسی روی من فشار نمی آورد که پاشو غذا درست کن ولی اگر وقت و حوصله اش را داشته باشم خیلی هم با عشق این کار را انجام می دهم .

همسرتان در کارهای خانه کمک می کند؟

اگر من کار داشته باشم کمک می کند بعضی وقت ها هم مزاحم می شود . مثلا روزهای جمعه من چیزی برای دسر  روی اجاق می گذارم همسرم می آید می چشد ونمک اضافه می کند ومی گوید به غذایت نمک اضافه کردم. من می گویم غذا نبود دسر بود ! و می گویم خوب برو خودت درستش کن.

سئوال خیلی مهمی  وجود دارد، شما وورک شاپ و سمینا رهایی که در خارج از کشور می روید، از طرفی جامعه ایران دارد به سمت وسوی رشد علمی می رسد یا تلاش می کند رشد علمی داشته باشد و د راین سالها تا حدی محسوس بوده است که در واقع خیلی هم نبوده است ...

رشد کمی بیشتر از کیفی بوده است.

مشکلاتی که شما به عنوان یک پژوهشگر فیزیکدان زن ایرانی در ایران دارید کجاها شبیه و مشابه مشکلات پژهشگران آمریکایی و ارپایی هست؟

از لحاظ جنسیت؟

بله.

هیچ شباهتی ندارد.

چه تفاوتی دارد؟

بگذارید این جور بگویم که مشکل اصلی من در ایران مشکل جنسیت نیست. مشکل اصلی من ایزوله بودن است چون کاری که ما داریم این است که باید دائم در کوران اتفاقاتی که در جامعه فیزیک می افتد باشیم، هم باید با آزمایشگران  ارتباط داشته باشیم و آگاه باشیم که چه نتایج آزمایشی جدیدی آمده است، هم با تئوری در ارتباط باشیم. اینترنت خیلی کمک می کند و نعمت بزرگی است اما جای حضور فیزیکی را نمی گیرد. اگر من حضور فیزیکی داشته باشم می توانم با آزمایشگرها صحبت کنم وخیلی از حرف های پشت پرده ای را  که توی مقالات  نیامده  می توانم بشنوم. مثلا نتیجه ای آمده و می گوید این  نتیجه درست است اما آنها که رقیب این آزمایشگرها هستند ادعا می کنند فلان اثر را در نظر نگرفته است.  این را توی صحبت های معمولی می شود فهمید نه توی مقاله. یا فرض کنید من ایده ای دارم. ایده های ما مثل ریاضی نیست من باید با یک آزمایشگر صحبت کنم و متقاعدش کنم که برای آزمایش مورد نظر من سرمایه گذاری کند. از طرفی  رقیب من هم برای این گونه سرمایه گذاری ها در دنیا خیلی زیاد است. من مقاله ای می گذارم اما باید حضور فیزیکی داشته باشم و با طرف حرف بزنم. اینکه من توی ایران هستم و کمتر از بقیه توی همایش ها می توانم شرکت کنم برای من معضل است .  این است معضل اصلی و دغدغه اصلی ام که باید روشی برای حل آن بیابم .

درواقع این فقط مشکل شما نیست مشکل همه پژوهشگرهاست؟

برای همه پژوهشگرها به خصوص وقتی به آزمایش نزدیک می شوند.

خوب این مشکل مستقل از جنسیت است؟

کاملا مستقل از جنسیت است. مشکل دیگری که من در ایران دارم به خاطر نوع کار پژوهشی  است که ما انجام می دهیم. پدیده شناسی  در ایران  خیلی شناخته شده نیست و ارج و قرب  ندارد. بعد از جنگ  که خواستند در ایران کار پژوهشی از سر بگیرند سرمایه گذاری فکری را در جهتی کردند که در آن شرایط ایزوله عملی تر باشد. طبعا  استعدادهای آن زمان به سمت موضوعات تئوریک تر رفتند.

و کاملا هم انتخاب درستی بود. آن موقع میزان ارتباطات از الان هم کمتر بود. اینترنت اینقدر دامنه دار نبود و معقول ترین انتخاب همان بود. این افراد  فرهنگی هم برای خودشان داشتند و کارهای  خوبی هم انجام دادند . منتهی این جور جا افتاد که "مخ ها" سراغ این طور کارها می روند. در صورتی که در دنیا این طور نیست . البته جو جهانی در آن سال ها هم به سمت مسایل تئوریک تر گرایش داشت.

سال 1987 ، 1988؟

تا اواخر دهه نود این گونه بود. در صورتی که از سال دوهزار به این طرف در دنیا گرایش عمومی برگشت . سال 2001 در  اریچه که یکی ازشهرهای سیسیل ایتالیاست، همایشی برگزار شد. در آنجا عده زیادی ازفیزیک دان های برجسته سخنران بودند از جمله فیزیکدان برجسته پلچینسکی . پلچینسکی  که خود نظریه پرداز قهاری هست  از جمع بزرگ دانشجویان دکتری حاضر پرسید  چه کسانی می خواهند برای پژوهش موضوع نظریه ریسمان (یک موضوع کاملا نظری) را انتخاب کنند. ازمیان سالن پر تنها یکی دو نفر دست بلند کردند. سپس سئوال کرد چه کسانی می خواهند بروند پدیده شناسی و همه دست بالا بردیم. در آن  همایش  هر دو ایده  را به ما معرفی کرده بودند و ما با هر دو ایده آشنا شده بودیم. پلچینسکی تعجب کرد و  گفت  پنج سال پیش گرایش  برعکس بود. بعد البته تشویق هم کرد و گفت که با  این آزمایشگاه هایی که در حال راه اندازی است و نتایجش به زودی بیرون خواهد آمد شما انتخاب درستی می کنید.  این گذار در دنیا شد ولی در ایران از آن بی اطلاع می ماندند و این محیط بسته در همان حال و هوای دهه نود ماندند. درتهران کمی اوضاع بهتراز شهرستان هاست چون ارتباط در تهران با دنیا بیشتر است.

مشکل من از اینجا ناشی می شود که در این محیط قدر و منزلت کار پدیده شناسی را نمی دانند و کسی که قادر به ارزیابی مقالات من باشد در ایران وجود ندارد. درنتیجه حاشیه سازی ها شروع می شود. جنسیت یا قومیت من (تُرک هستم) دستاویز هست نه علت اصلی حاشیه سازی ها. راهی هم جز "جا خالی دادن" نیست.

 

و احیانا اگر موفقیتی هم کسب شود خیلی مطرح نمی کنند.

حالا دیگر وارد این بحث نمی شوم. به عنوان یک زن، اشتباهی که می توانم بکنم این است که خیلی زیاد روی زن بودنم تکیه کنم و خیلی داد و بیداد کنم که علیه من این رفتار شده است. اگر من این رفتار را کنم دارم در یک سینی طلا هدیه می دهم به کسانی که می خواهند از من آتو بگیرند. این افراد هم متاسفانه کم نیستند. هر چند من هر گز این کار را نکردم پشت سرم به کسانی  که مرا نمی شناختند گفته اند که فلانی زن بودنش را بهانه می کند که امتیاز بگیرد در صورتی که من هیچوقت این کار را نکردم.  در سوئد شاید به خاطر زن بودن تبعیض مثبت صورت گیرد اما در ایران کجا از این خبرها هست؟! من هم آن قدر ابله نیستم که جایی که پیش کشیدن جنسیت به ضررم تمام شود جنسیت ام را پیش بکشم.  کاری که باید بکنم این است که ارتباطاتم را با دنیا زیاد کنم، دربرابر  حاشیه ها جای خالی بدهم و در یک گوشه خیلی آرام کار خودم را بکنم. اینکه می گویم در یک گوشه به این معنی نیست که در را به روی خودم ببندم، باید ارتباطم را با دنیا زیاد کنم دانشجو بگیرم ولی باید جا خالی بدهم.

 چیزی که اینجا می خواهم بگویم این است که من سر تعظیم فرو می آورم در برابر فعالین  حوزه حقوق زنان که در حوزه کارهای حقوقی به نفع زنان فعالیت  کرده اتد. هرچند خودم هیچ فعالیتی در این زمینه نداشتم و یک گوشه داشتم کار خودم را انجام می دادم. کارحقوقی خیلی مهم است . فعلا در بقیه چیزها تبعیض هست اما در استخدام یک استاد دانشگاه تبعیضی نیست یعنی مقاله من به عنوان یک زن همان قدر امتیاز محسوب می شود که مقاله یک مرد به عنوان فیزیکدان. این چیزی است که الان بدیهی می دانیم، در دنیا همیشه چنین  نبوده است. من همیشه فکر می کنم اگر این قوانین خدای نکرده نبود چقدر سوء استفاده می کردند تا به من ضربه بزنند. ضربه واقعی نتوانستند بزنند چون قوانین از این جهت  درست بوده است.

فکر نمی کنید این هم جزو مواردی است که باید آموزش داده شود. اینکه حقوق هم خانم ها هم آقایان باید به آنها آموزش داده شود و بعد از اموزش این ها وارد...ناتمام

نه. من این طور فکر نمی کنم. من فکر می کنم قوانین تبعیض آمیز باید اصلاح شود.

فکر  می کنید چقدر طول بکشد که ایران به نقطه ای برسد که قوانین اصلاح بشود؟

فکر کنم در این مورد بقیه دست اندرکاران زنان امروز خیلی بیشتر از من وارد باشند و بهتر بتوانند نظر بدهند. من هیچ فعالیتی دراین زمینه نداشته ام . فقط دورادور تعقیب کرده ام و معتقدم خیلی کار ارزشمندی انجام می دهند . هر چند معتقدم قوانینی که شاید تصویب کنند به طور مستقیم در زندگی من هیچ نقشی نداشته باشد.

و راه حلش هم اصلاح قوانین است؟

بله اصلاح قوانین. اتفاقا من فکرمی کنم آموزش آقایان دراین زمینه به اندازه کافی خوب است که برای آن هم باز باید دست خانواده ها را بوسید نه آموزش پرورش را . من وقتی مقایسه می کنم دیدگاه مردهای ایرانی را با دیدگاه مردهای هندی -همکاران هندی خودم- یا حتی ترکیه ای ها می بینم می بینم مردان ایرانی خیلی جلوتر هستند تقریبا هم ردیف مردهای ایتالیایی و اسپانیا هستند . نمی گویم مثل مرد سوئدی هستند اما خوب همردیف مردان مدیترانه ای  هستند . فکر نمی کنم دیگر بیشتر از این باید روی آقایان فشار آورد.

در حال حاضر با توجه به اینکه درجامعه فیزیکدان ها  تعداد خانم ها رشد پیدا کرده، فکر می کنید  زنان در فیزیک ایران به عنوان یک پژوهشگر چه جایگاهی دارند، جامعه فیزیک زنان چه کمبودها و کاستی هایی دارد و چه کمک هایی باید به آن بشود؟

به نظر من مشکلات زنان همان مشکلات فیزیکدان هاست. مشکل زن فیزیکدان به طور مستقل نداریم . مشکل حاشیه سازی هایی است که منشا دیگری دارد و این درمورد کسی است که نظر مستقلی دارد. اگر نظر مستقلی نداشته باشد اتفاقا کارمند زن اعم از اینکه هیات علمی باشد یا نه، عزیز تر از کارمند مرد است ولی اگر زنی بخواهد در جامعۀ کار استقلال رای داشته باشد، اهل تملق نباشد، نظرش را بگوید و نظرش را آشکارا بدهد جنسیتش بهانه ای می شود برای ضربه زدن به او.

 در بین معلمانی  که داشتید کدامشان در شکل گیری آکادمیک شما مهم بودند ؟

معلم فیزیک ما در دبیرستان فرزانگان تبریز، آقای رفقی بودند  که بسیار خوب و با علاقه تدریس می کردند. ایشان  به ظاهر یک مرد خیلی سنتی تبریزی بودند ولی سرکلاس درس از رفتارش کاملا مشخص بودکه اصلا سر سوزنی جنسیت دانش آموز برایشان مهم. مثال می زنم . اصرار داشتند ما تاریخ کشف ها را بدانیم. یکی از بچه ها پرسید که این تاریخ ها را در امتحان می پرسید ؟ گفت در امتحان نمی پرسم اما شما باید در کوران این چیز ها قرار بگیرید و بدانید کدام کشف کی شده. چون شما هم در شکل دادن این مفاهیم نقش  خواهید داشت. من سالها بعد حکمت حرف ایشان را فهمیدم. چندین و چند مفهوم دراین جمله ساده ایشان وجود داشت. یکی اینکه تاریخ علم مهم است . دیگر آن که شما باید خودتان را جزو کسانی بدانید که در شکل دادن این مفاهیم نقش خواهید داشت. فیزیکدان های بزرگ دنیا "از ما بهتران" نبوده اند. یکی مثل خودمان بوده اند. ثالثا د رحرفش اصلا اشاره ای به جنسیت نبود اصراری نداشت ماری کوری را برای ما مثال بزند! بسته به موضوع مورد بحث از دانشمندان  فارغ از جنسیت مثال می آورد. من به ایشان خیلی خیلی مدیون هستم.

خیلی ممنون.

خواهش می کنم.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

خدا حافظي

+0 به يه ن

اين وبلاگ از اين پس تعطيل هست.
خدانگهدار

آرشيو وبلاگ پيشين مينجق

سايت همايش چالش هاي آموزش فيزيك
 مقالات                       فايل هاي صوتي
وبلاگ قيل و قال هنوز داير هست و در آن برنامه هاي مختلف را اعلام خواهم كرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به مناسبت سال تحصيلي پيش روي

+0 به يه ن

مطلب زير را من مهر پيرارسال منتشر كرده بودم:

مهر از نيمه گذشت. فكر مي كنم ديگه كلاس هاي دانشگاه ها جدي شده اند و كلاس هاي حل تمرين و.... هم داير.  چند هفته ي اول كه دانشجو از محيط كوچك مدرسه وارد محيط بزرگ دانشگاه مي شه يك مقدار بهت زده مي شه. من كه اين جوري شدم. يك جوري واهمه برم داشت. خوشبختانه يكي از  دانشجويان كارشناسي ارشد  (شايد بشناسيد: خانم دكتر شاكري ) يك  مقدار دلداري ام داد و حرف هاي اميدبخش زد تا دلم قرص و محكم شد. بعضي ها خوب بلد هستند چه طوري اضطراب ديگران را تسكين دهند. من خوش شانس بودم كه خدا ايشان را در آن موقع سر راه من قرارداد.

الغرض! الان چند هفته از آغاز سال تحصيلي گذشته و فكر مي كنم آن هيجانات فرو كش كرده. با محيط جديد هم نسبتا آشنا شده ايد. الان ديگه وقتشه كه جدي تصميم بگيريد درس بخوانيد. اگر الان شروع نكنيد چند مدت بعد خيلي شرايط برايتان سخت مي شه و پشيمان مي شويد كه چرا زوذتر تصميم به جدي درس خواندن نگرفتيد. همين الان كه اوايل سال تحصيلي جديد هست شرايط را آماده كنيد كه درس خواندن دغدغه ي اصلي تان به عنوان دانشجو باشه.

چند توصيه كه شايد به دردتان بخوره:

۱) با استاد ها زياد كل كل نكنيد. اگر استادي احيانا خوب تدريس نمي كنه به رويش نياوريد. در دانشگاه هاي خوب ايران معمولا در اين موارد استاد حل تمرين هست كه جبران بكنه. در دانشگاه هاي درجه يك ايران خيلي به ندرت پيش مي آيد كه هم استاد اصلي و هم استاد حل تمرين از پس تدريس دروس ليسانس بر نيايند. به علاوه  اين روزها درس هاي آنلاين و... هست كه اگر كلاس هاي استاد را نپسنديد مي توانيد از آنها استفاده كنيد. به  علاوه خيلي درس ها تكرار مي شوند. واقعا توصيه مي كنم از كل كل كردن با استاد هايي كه توانايي تدريس ندارند بپرهيزيد.  دست آخر از آنها در جهت تدريس بخاري بلند نخواهد شد. اگر كل كل كنيد با شما ضد مي افتند و به شما ضربه مي زنند.

۲)  در فهميدن دروس جدي باشيد اما وسواسي عمل نكنيد. اگر نكته اي را نفهميديد فوري نتيجه نگيريد كه تمام شد و  شما هرگز نخواهيد توانست آن را بفهميد. ببينيد! اين مفاهيم در طول قرون و اعصار توسط دانشمندان درجه يك دنيا  ابداع يا كشف شده اند (نمي خواهم وارد بحث فلسفي بشوم كه مفاهيم فيزيك و ديگر علوم ابداع مي شوند يا كشف. بحثم سر نكته ي ديگري است.) انتظار بيجايي است كه گمان كنيد در يك زمان كوتاه مي توانيد همه ي اين مفاهيم را هضم و جذب كنيد. اگر نكته اي را نفهميديد در پس ذهنتان يادداشت كنيد. خيلي از مطالب در طول دوره ي ليسانس به تدريج جا خواهند افتاد.

۳) معناي درس خواندن اين نيست كه خودكارها و ماژيك هاي رنگي به دست بگيريد و كتاب ها را خط خطي كنيد. هر مطلبي را كه مي خوانيد بايد در آن تعمق كنيد. ببينيد رابطه ي آن مطالب قبلي كه خوانده بوديد چيست. با اين مطلب جديد كه آموختيد به چه سئوالات جديدي مي توانيد پاسخ دهيد.

۴) در كنار خواندن كتب درسي خوب است كه تاريخ تكوين اين تئوري ها را هم مطالعه كنيد. نه براي آن كه با يك سري اسم شخص و تاريخ آشنا شويد. بلكه به اين علت كه بدانيد علت معرفي مفاهيم گوناگون چه بود. توصيف كشف ها و.. را كه مي خوانيد سعي كنيد در قالب فرماليزم رياضي كه آموختيد بيان كنيد. اين طوري مطلب برايتان جا مي افتد.

۵) حل تمرين ها را جدي بگيريد.

۶) اگر دانشجوي رياضي يا فيزيك يا مهندسي هستيد ممكن است كه اين سئوال برايتان پيش آيد كه "اين مطالب كه مي خوانم به چه درد زندگي ام خواهد خورد." من در طول تحصيلم (قبل از دكتري) هيچ وقت اين سئوال برايم پيش نيامده بود. اما مي ديدم براي دوستانم (دخترها) كه از خانواده هايي بودند كه در آنها خانم ها ي نسل هاي قبل تر دانشگاه نرفته بودند اين سئوال زياد پيش مي آمد. اين دخترخانم ها مي ديدند  كه هيچ كدام از خانم هاي دور وبر شان اين دروس را نگذرانده اند اما زندگي شان هم مي چرخد. به علاوه در خيلي موارد مادر يا خاله و عمه و مادربزرگ و.... هم مي پرسيدند كه "به چه دردت خواهد خورد." خلاصه دلسرد شدند. چند سال بعد اما همه شان فهميدند كه قرار بود آن مطالب درسي به چه دردشان بخورد! خلاصه از سهل انگاري در مورد دروس پشيمان شدند.

۷) سمپادي ها اين مطلب را ببينند و نيز  اين مطلب را.

۸) برخي ديگر از مطالب مرتبط :

تجربه ي يك ترم سومي.

درست ترين اقدام و بزرگ ترين اشتباه در زندگي من به عنوان يك فيزيكپيشه

نوشته دكتر روزبه الله وردي


در نوشته ي قبلي ام چند نكته ي درسي گفتم كه به درد دانشجوهاي ليسانس و تا حدي هم دانشجوهاي فوق ليسانس مي خورد. در اين نوشته مطالب ديگري خواهم نوشت كه هرچند درسي نيست اما آگاهي از آنها مانع از اين مي شود كه دانشجو در چنبره ي حاشيه هاي آزار دهنده در محيط دانشگاهي گرفتارشود و وقت و انرژي او به هدر رود.

۱) همان طوري كه بارها گفته ام اگر در محيط كلاسي قرار گرفتيد كه همكلاسي ها اهل درس خواندن نيستند شما همرنگ جماعت نشويد. شما سعي كنيد جدي درس بخوانيد يكي دو نفر هم پيدا مي شوند كه بخواهند شما را همراهي كنند. بعدش يواش يواش درس خواندن در كلاس شما "مد" مي شود!

اين كار را بكنيد اما با ظرافت. طوري كه الكي براي خودتان دشمن نتراشيد. توجه كنيد كه شما مبصر كلاس نيستيد. دانشجو هم به اقتضاي سن و جوش و غرور جواني به راحتي نمي پذيرد يك نفر (آن هم همسن و سالش) بيايد و برايش نقش مبصر را بازي كند.

ببينيد! اگر ديديد همكلاسي ها دارند وقت تلف مي كنند نرويد مستقيم بگوييد چه قدر وقت تلف مي كنيد. اگر اين كار را بكنيد با شما دشمن مي شوند. اما اكثر دانشجو ها اگر ببينند وقتي آنها دارند وقت تلف مي كنند شما آرام و سر به زير داريد درس مي خوانيد نسبت به شما احساس احترام مي كنند و تشويق مي شوند كه خودشان هم همين كار را بكنند.. عرض كردم "اكثر دانشجو ها" نه همه ي آنها. برخي هم اين وسط توزرد هستند كه كرم مي ريزنند. سعي كنيد با كرمكي ها درگير نشويد. از آنها فاصله بگيريد.

در جمع هاي دانشجويي در مورد جنس مخالف زياد صحبت مي كنند. خاطره ي خود را در اين مورد قبلا نوشته ام. از حد كه اين صحبت بگذرد به شدت وقت-هدر-كن مي شود. من از جمع پسرها خبر ندارم. اما در جمع دخترها اگر دختري بيايد و به اين صحبت ها مستقيم اعتراض كند به بقيه ي دخترها شديد بر مي خورد. به اين معنا مي گيرند كه آن شخص متانت و نجابت آنها را زير سئوال برده. بعدش خيلي شديد واكنش نشان مي دهند. بيخودي براي خودتان دشمن نتراشيد! اگر مي خواهيد بحث را عوض كنيد با گفتن جملات و عبارات مرسومي نظير "آهان! كه اين طور!" يا "آهان! از اون لحاظ" و يك خنده ي مختصر سررشته ي بحث را در دست بگيريد و زود بحث جدي درسي يا.... را پيش بكشيد. اين طوري به كسي بر نمي خورد و بحث هم عوض مي شود. اگر هم نمي خواهيد بحث را عوض كنيد راهتان را بكشيد و برويد و كاري به صحبت هايشان نداشته باشيد.

۲) اگر از شهرستان به تهران آمده باشيد ممكن است برخي از رفتارها گفتارها و چراغ سبز هاي اساتيد به نظرتان خيلي ليبرال باشد. خيلي گول اين چراغ سبز ها را نخوريد! در شهرستان احتمال اين كه يك بزرگ تر برخي روابط يا گفتارها را كه از نظر عرف جامعه ليبرالي به نظر رسد تاييد كند خيلي كمتر از تهران است. اما در شهرستان اگر به خاطر اين جور مسايل براي دانشجو مشكلي پيش آيد احتمال اين كه همان استاد محافظه كار پشت دانشجو بايستد و نگذارد ضربه بخورد بيشتر است. در تهران يك سري اساتيد به دانشجو چراغ سبز نشان مي دهند (يا حتي تشويق مي كنند) كه رفتاري غير محافظه كارانه داشته باشد. اما وقتي براي آن دانشجو مشكلي پيش آمد همان استاد كه تريپ ليبرالي مي زد از محافظه كار ترين ها هم سخت گير تر مي شود. مي زند زير همه ي ادعاهايش. دانشجو را به راحتي قرباني مي كند كه خودش را حفظ كند. در بين همنسلي هاي من خيلي ها از اين جهت تا درجه ي شكستن ضربه خوردند.

۳) توصيه نمي كنم در فعاليت هاي دانشجويي فوق برنامه خيلي فعال باشيد. معمولا از توي اين برنامه ها مشكلاتي پيش مي آيد كه دانشجو را له مي كند. به جاي آن توصيه مي كنم يك كار مفيد درآمد زا خارج از دانشگاه پيدا كنيد. اين طوري با دنياي واقعي آشنا مي شويد. اگر هم مشكلي پيش بيايد درس و مشق تان قرباني نمي شود. يك پولي هم ته جيبتان مي ماند. چند نفر آشنا هم پيدا مي كنيد كه پس فردا برايتان شغل مناسب بيابند. البته كار بايد به گونه اي باشد كه به درس و مشقتان ضربه نزند. به ياد داشته باشيد كار اصلي دانشجو درس خواندن است.

۴) خوبه كه تفريحات شما ومعاشرت هاي شما خارج و دور از دانشگاه باشد تا اگر مشكلي پيش آمد گريبانگير درس و مشق تان نشود.

۵) ترم اول دانشگاه خيلي خيلي زود است كه "بگذاريم احساس هوايي بخورد." هوا خوري احساس بماند براي ترم هاي بعد كه يك مقدار شناخت و تجربه ي شما بالاتر رفته است. در جمع هاي دخترانه ي دانشگاهي در آن روزهاي اول دانشگاه كه كلاس ها جدي نيستند همكلاسي ها همديگر را دوره مي كنند و به قول خارجي ها matchmaking

مي كنند. از دم هم بي تجربه اند و معمولا در اين زمينه خيلي ناشيانه عمل مي كنند. اشتباهاتي مي كنند كه به همديگر بسيار ضربه مي زنند. ببينيد! دخترهاي جوان بسياري كه به مرحله ي افسردگي شديد دچار شده اند با من درد دل كرده اند. مشكل عمده ي آنها از همين بساط matchmakingهاي اوايل ترم اول شروع شده. جوي به وجود آورده اند كه چشم و گوش بسته افتاده به دام يك احساس غريب كه آن را عشق مي پنداشته اما بعدا فهميده آن احساس عشق نبوده! حتي هوس هم نبوده. يك شيطنت و كنجكاوي دخترانه ي ساده بوده كه به بهاي سنگيني تمام شده. به خاطر آن توهين شنيده. شخصيتش خرد شده. بعد هم افسرده شده و روحيه اش خراب شده. افت تحصيلي در پي آن آمده و به نوبه ي خودش روحيه را خراب كرده. يك سيكل بسته ي مخرب! جالب آن كه دخترهايي زياد قرباني مي شوند كه خود را در زمينه ي جنس مخالف خيلي "با تجربه " و "آدم شناس" مي دانند. برادر و چند تا دوستش را ديده اند و خيال مي كنند جنس مذكر را خيلي خوب مي شناسند. بعد كه وارد دانشگاه مي شوند و پسري را مي بينند كه شبيه آنها نيست خيال مي كنند خيلي موجود افسانه اي و بي همتايي را يافته اند. كنجكاوي در مورد اين موجود افسانه اي بي همتا به بهاي سنگيني برايشان تمام مي شود. من نمي گويم "كنجكاوي موقوف"! اگر هم بگويم كسي گوش نخواهد داد. اما مي گويم عجله نكنيد! به خاطر حرف هاي دوستانتان جو گير نشويد. يواش يواش سر فرصت بقيه را خواهيد شناخت و كنجكاوي تان هم ارضا مي شود. مواظب باشيد براي اين كنجكاوي بهاي سنگيني نپردازيد.

ببينيد! بدانيد كه اولويت شما به عنوان دانشجو درس و مشق تان است. اگر رابطه اي باعث مي شود به درس و مشق تان آسيب برسد آن رابطه رابطه ي مفيدي نيست و بهتر است قطع و يا كنترل شود. ياد بگيريد روابط را كنترل كنيد. كار سختي است. خود من هم هنوز درست ياد نگرفته ام. بايد تمرين كنم. شما چون جوان تريد از من زودتر ياد خواهيد گرفت.

ببينيد! پدر و مادر شما با هزار اميد و آرزو شما را به دانشگاه فرستاده اند. نگذاريد يكي بيايد و روحيه ي شما را خراب كند. اگر رابطه با كسي به نشاط روحيه ي شما ضربه مي زند آرام آرام رابطه ي خود را با او محدود تر كنيد و فاصله از او را در حدي نگاه داريد كه روحيه ي شما آسيب نبيند.

اين را به دختر خانم ها مي گويم. اگر با پسري آشنا شديد و آن پسر براي شما محدوديت هايي بيشتراز محدوديت هاي خانواده و جامعه ي ايران تحميل كرد زودتر عذرش را بخواهيد برود پي كارش. حالا كه هيچ نقشي در زندگي شما ندارد اين محدوديت ها را به شما تحميل كند فردا كه همسرتان شود بنا به قانون مدني اين مملكت مي تواند روزگارتان را سياه كند. اگر محدوديت هاي تحميلي اش برايتان (علاوه بر محدوديت ها ي دانشگاه جامعه ي ايراني و خانواده ) ازار دهنده دارد مي شود و هنوز در قطع رابطه با او شك داريد زودتر به مشاور دانشگاه مراجعه كنيد. هر چه زودتر اقدام كنيد همان قدر كمتر ضربه مي بينيد.

۶) اگر استادي به شما لطف خيلي خاص-وراي ساير همكلاسي ها - كرد بدانيد كاسه اي زير نيمكاسه است. در بهترين شرايط اين استاد آدم ناپخته اي است كه نمي داند اين كارش چه قدر ساير دانشجوها را عليه شما تحريك مي كند و چه قدر مي تواند به شما ضربه زند. يك جورهايي مودبانه و با سياست لطف هايش را پس بزنيد. مطمئن باشيد اگر اين كار را نكنيد صدها برابر آن لطف ضربه خواهيد ديد.

۷) اساتيد دانشگاه با همديگر كشاكش قدرت دارند. يك عده شان از دانشجو به عنوان سرباز پياده ي صفحه ي شطرنج در كشاكش هاي قدرت استفاده مي كنند. يك مشت شعار دانشجو-پسند هم بلغور مي كنند تا دانشجو ها را عليه رقيب تهييج كنند. (نظير "مبارزه با ديكتاتوري" يا....) مطمئن باشيد آن اساتيد كه اين چيزها را جلوي دانشجو ها بلغور مي كنند تا آنها را بياندازند به جان همكارانشان نوك سوزني به حرف هايشان اعتقاد ندارند. به تجربه دريافته اند دانشجوها با اين شعارها به هيجان مي آيند. مواظب باشيد به دام آنها نيافتيد. از دور نظاره كنيد و فكرتان پيش درس و مشق خودتان باشد.

 

۸) باز هم به دختر خانم ها: اگر دور از خانواده هستيد و مردي همسن پدرتان زياد دور و بر شما بپلكد و مرتب شما را "دخترم" بخواند خيلي زود نرم نشويد. ممكن است از اين قصه ها برايتان ببافد: "من هميشه آرزو داشتم دختري مثل تو داشته باشم." يا " يك دختر دارم شبيه تو اما رفته خارج و من از فراغش در فغانم." شما هم كه دلتان براي باباي خودتان به شدت تنگ شده ممكن است بياييد و دربست به او اعتماد كنيد با اين تصور كه مردي است جا افتاده و سرد و گرم چشيده و آردهايش را بيخته و الك هايش را آويخته و امكان ندارد به من ضربه اي بزند. اين طرز فكر مي تواند به شما ضربه بزند. به ياد داشته باشيد كه سعدي مي فرمايد: "جهان ديده بسيار گويد دروغ!"

ببينيد! اگر آن مرد جوان بود و شما مي خواستيد دكش كنيد يك اخم مي كرديد به غرورش بر مي خورد و مي ذاشت مي رفت. همه ي جامعه هم كمك تان مي كرد كه از شرش خلاص شويد. اما اگر روي  اين پيرمرد باز بشود نمي توانيد به اين راحتي ها جمع و جورش كنيد. به خصوص كه جامعه هم باور نمي كند كه او مزاحم هست. جامعه همواره حق را به پيرمرد مي دهند به خصوص اگر موقعيت اجتماعي اقتصادي بالايي داشته باشد. توصيه مي كنم از همان اول رفتاري با پيرمرد جماعت نكنيد كه رويش باز شود و بعد نتوانيد جمعش كنيد. اين پيرمردها بعد از ازدواج شما هم ممكن است دست از مزاحمت بر ندارند. برخي از آنها عامل جدايي و طلاق زوج هاي خوشبخت مي شوند. ماشاالله! اعتماد به نفسي در اين زمينه ها دارند كه نگو!

۹) در دانشگاه ها طومار و..... زياد مي چرخانند. در امضا كردن آنها جو گير نشويد. خوب فكرهايتان را بكنيد ببينيد واقعا با بند بند طومار موافقيد يا نه. اين طوري نيستيد كه وقتي امضا كرديد به راحتي بتوانيد بزنيد زيرش! خيلي هايشان مي تواند مدرك بشود عليه شما. اصلا نمي ارزد به خاطر جو گير شدن يا از روي تعارف و رودربايستي با كسي كه دارد امضا جمع مي كند طوماري امضا كنيد. خوب حواستان را جمع كنيد. ببينيد آيا مفاد آن ان قدر درست و متين هست كه ارزش آن را داشته باشد كه فردا روزي به خاطر امضاي آن هزينه اي بپردازيد.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اندر فضيلت قناعت

+0 به يه ن

آنا در وبلاگش متني منتشر كرده بود با عنوان "اهميت سكوت" . پس از آن بحث نسبتا مفصلي شد. ظاهرا همه خوانندگان آن وبلاگ كه نظر گذاشته بودند  از چيزهايي مانند مصرفگرايي مهماني هاي اجباري و پزدادن شكايت داشتند.  من هم نظر زير در وبلاگ آنا گذاشتم:

"من آنا را در فضاي واقعي هم مي شناسم و مي دونم واقعا اين موضوعاتي كه داره در باره شان مي نويسه دغدغه ي واقعي اش هم هست. شخصي نيست كه اينجا اين چهره را از خودش نشان بده در زندگي واقعي يك جور ديگه. اگر به واقع نظر و دغدغه ي او اين همه در فضاي مجازي به اين سرعت  همدرد پيدا مي كنه مي شه در دايره ي معاشرت هاي خودمون تحولي در راستايي كه براي ما مطلوب هست برداشت. تك تك نمي شه. هر كسي جزيره ي تنها باشه سيل از دور و بر مي آيد و مي بردتش. اما اگر اين افراد جمع بشوند و شيوه ي زندگي خودشان را داشته باشند و از اين كه همان طور كه هستند خود را بنمايانند نياز به تونل فرار نخواهد بود. در هر جمعي كانال تهويه اي خواهد بود كه آنا هوا براي نفس كشيدن كم نياره. حالا فكر كنيم ببينيم چي مي شه كرد.

وقتي اين همه آدم با هم همنظر هستند چرا براي ايجاد خرده-فرهنگ خودشان در دل فرهنگ غالب تلاشي نمي كنند!؟ خواست دوري از پز دادن و مصرفگرايي چيزي نيست كه خطري داشته باشد. موضوع جنجالي سياسي يا مذهبي يا جنسي نيست كه تبعات خطرناك داشته باشد. اين همه آدم وقتي مي گويند از فلان رسم و رسوم و بهمان ناراضي هستيم مي توانند در اينترنت صفحه اي تشكيل دهند و يا در فضاي واقعي جمعي و دوره اي. با شجاعت و جسارت خود را همان هستند و خوش دارند معرفي كنند و  تصريح كنند و ديگران هم ببينند كه اينان لزومي نمي بينند همرنگ جماعت شوند. در روند خيلي عيبي نمي بينند كه بخواهند مطابق ميل اكثريت عوض شوند. اگر اين جرئت و همت را بكنند پس از اندك زماني جمع بزرگ تر هم خواست ها وسليقه هاي آنها را به رسميت مي شناسد. لزوما قبولشان نمي كند و خود مانند آنها نمي شود. اما اين واقعيت را به رسميت مي شناسد كه اين جمع و اين گروه مجبور نيست به ساز آنها برقصد. دست كم هوا تهويه مي شود و نيازي به تونل براي فرار نخواهد بود. حالا نمي گم زحمت اين كار را هم آنا بايد بكشد و مسئوليت جمع كردن افراد را به گردن بگيرد.. ولي اونهايي كه خيلي ناراحت هستند مي توانند همت كنند. "

بعدش به طور پراكنده مطالب زير را نوشتم:

1) ظاهرا در اين سال ها فقرا گوي سبقت را از اغنيا در ولخرجي و مصرفگرايي ربوده اند. اين روزها يكي از طبقه ي متوسط قبل از خريد يك قلم جنس جديد بيشتر احتمال دارد از خود سئوال كند كه آيا به اين خريد نياز دارد؟ آيا در خانه و در كمدهايش جاي مناسب براي آن سراغ دارد؟ اما فقرا كمتر در خريد از اين گونه ترديد ها مي كنند. فشار اجتماعي از سوي اطرافيان بر فقرا براي خريد بيشتر هست تا بر اغنيا. به خصوص در مواردي نظير تهيه جهيزيه. باز اگر كسي به لحاظ مالي امكان خريد داشته باشد و اين كار را بكند يك چيزي. اما فقرا ندارند!آن پس انداز اندكشان را هم كه قرار بود در روز مبادا و در روز بيماري خرج كنند صرف خريد اجناسي مي كنند كه به درد شان نمي خورد و خانه كوچكشان را تنگ تر مي سازد. اين خريد بي رويه و نداشتن پس اندازي كه به آنها اطمينان خاطر بدهد فشار روحي كشنده اي بر آنها وارد مي سازد. اگر يادتان باشد من حدود سه سال پيش براي بنياد كودك اينجا زياد تبليغ مي كردم. سرگذشت اغلب مددجويان را كه بخوانيد مي بينيد والدينشان به خاطر ناراحتي اعصاب هست كه از كار افتاده شده اند. به طور بي رويه اي خرج مي كنند و بر هم فشار مي آورند تا جايي كه ديگه مي بُرند.

2) زماني رسم هديه دادن و هديه گرفتن محدود به زمان هاي خاص بود. از بيست سال پيش مرتب مناسبت براي كادو دادن "ابداع" و "اختراع" و "كشف" شده. مثلا من بچه بودم اصلا نام "رغييب" را نشنيده بودم. نمي دونم چه كسي اين مناسبت را از توي صندوقخانه مادربزرگش بيرون كشيد و دوباره احيا كرد. زمان يواش يواش گذشت حالا بايد به اين مناسبت هم كادو داد. مثال هايي از اين دست فراوانند. برخي مي گويند با اين كه از بهمان "گؤروش" خوششان نمي آيد اما "مجبورند" كه بروند چون بايد كادو ببرند. يك همچين فشار اجتماعي هست. اين رسوم به لحاظ مالي روي كساني كه تمكن كافي دارند زياد فشار نمي آورند. روي طبقات پايين اجتماع هم شايد باز زياد فشار نياورد چون از آنها انتظاري نيست. ولي فشار مخربي مي آورد روي قشرهايي كه جامعه به شغل آنها به چشم شغلي پرپرستيژ مي نگرد اما در آمد شان (اگر به ورطه تاجر مسلكي نيافتند) آن قدر ها بالا نيست. مثل معلم ها. معلم بر خود فشار مي بيند كه در اين مناسبت هايي-- كه هر سال هم بر تعدادشان افزوده مي شود-- كادوي آبرومند ببرد. از طرف ديگر تا دكان تدريس خصوصي باز نكند مخارج اين همه كادو را نمي تواند تامين كند. مجبور مي شود به بچه هاي معصوم سر كلاسش به صورت كالاي تجاري نگاه كند. انواع و اقسام تكنيك ها را به كار مي برد كه آنها را در فشار بگذارد تا بخواهند او معلم خصوصي شان شود. از جمله تكنيك ها گرفتن امتحاني هست كه به هيچ وجه سواد دانش آموز را نشان نمي دهد. نوعي زهر چشم هست كه اگر در كلاس خصوصي من شركت نكني نمره نخواهي آورد. اعتماد به نفس دانش آموز را مي كشد. از مادران حرف هاي زيادي نشنيده ام كه چگونه معلم هاي حريص استعداد بچه را كور مي كنند كه پول بيشتري استخراج كنند. اين مادرها دم بر نمي آورند چون مي ترسند معلم نمره بچه شان را كم دهد. اما من مادر نيستم و ترسي از اين جهت ندارم. اين فرهنگي كه خود به آن دامن مي زنيم آموزش كشور ما را به ورطه نابودي مي كشاند. دود آن هم دير يا زود به چشم همه مان خواهد رفت!

3)

ميترا نوشت: "و به همين دليل، بيمار كالاي تجاري پزشك مي شودو نظام سلامت نابود!
چون همون فشار اجتماعي القا كرده پزشك بايد فلان خانه و باغ و ماشين و مسافرت ها رو داشته باشه"

 

4) همين نوع فشار روي وكلاي دادگستري هم هست. شايد حتي به نوعي بيشتر. بسياري از مردم گمان مي كنند كه اگر وكيلي كمتر از بنز سوار شود و دفترش آن چناني نباشد و كفش و كت و شلوار تنش مارك دار نباشد لابد وكيل خبره اي نبوده و نتوانسته مراجع جذب كند يا از حقشان دفاع كند. به چنين وكيلي مراجعه نمي كنند. در صورتي كه اين تصور درست نيست. شايد آن وكيل دوست ندارد زندگي تجملي داشته باشد. و يا آن قدر با موكلينش صادق بوده كه به آنها بلف نزده. اگر ديده موردشان به لحاظ قانوني شانس برد ندارد به صداقت از اولش گفته. معمولا وكيل حريص اين را نمي گويد وعده بيهوده مي دهد كه حتما مورد تو راي خواهد آورد و تو فلان پول هنگفت را نصيب خواهي شد. حق وكالتش را هم همان اول مي گيردو مي برد صرف خريد زلم زيمبويي مي كند كه چشم افراد سطحي را مي گيرد!

5) همان طوري كه ميترا اشاره كرد پزشكان نيز از جمله اقشاري هستند كه جامعه از آنها انتظار راكفلر بودن دارد. شايد يك پزشك جا افتاده -حتي اگر عمري به سوگندنامه بقراط خود وفادار مانده باشد- بتواند اين انتظار را برآورده كند اما يك پزشك تازه كار نمي تواند. در ابتداي راه وضع مالي پزشكان تفاوت چنداني با ديگر تحصيلكردگان ندارد. اما جامعه بر آنها فشار مي آورد كه مثل اوناسيس ولخرجي كنند. برخي زير آبي مي زنند و بيماران را مانند كالاي تجاري مي بينند تا ره صد ساله را يك شبه بپيماند. برخي ديگر كه نمي توانند وجدان خود را راضي كنند تا به اين راه بروند عجيب تحت فشار هستند. تحت فشاري كشنده كه در كنار فشار كار پزشكي توام با وجدان پيري زودرس مي آورد. چند سال پيش شب عيد عزيزي بسيار ناراحت بود. پرسيدم چه شده گفت يكي از نزديكانش شب زنگ زده بود و كلي گريه و ناله مي كرد كه نمي توانم براي شب عيد نونوار شوم. گفتم او كه هم خود پزشك هست و هم همسرش. اگر او بخواهد بنالد پس واي بر حال ديگران! گفت براي پزشكان جوان سخت تر هست چون دور وبري ها انتظار دارند حتما مارك دار بپوشند و او امكانش را ندارد. دلم سوخت واقعا سوخت. حيف آن خانم دكتر جوان نبود كه سر اين چنين چيز پيش پا افتاده اي خود و عزيزانش را چنان بيازارد؟! يك خانم دكتري حاذقي هم هست كه خودم به تشخيصش ايمان آورده ام. از آن تيپ
دانشجويان پزشكي كه تنها از روي جزوه پر غلط و غلوط استادي چيزي حفظ مي كنندو نمره مي آورند نبود. دكتري بود كه به همراه پدرش- كه او نيز پزشك بود- دل و روده گوسفند تشريح كرده بود. پزشكي توي خونش بود. در طول ترم استاد كتاب هاي مرجع پزشكي را به زبان انگليسي با طمانينه و انديشه در هر جمله خوانده بود (چيزي كه اغلب دانشجويان پزشكي نمي كنند!). نسبت به مكانيزم بدن حس داشت. در پزشكي و تشخيص قدرت استنتاج داشت. چيزي كه باز اكثر پزشكان متاسفانه ندارند. اغلب پزشكان تنها چند واژه ي تخصصي مي آموزند و تنها بلد هستند آنها را با ژست تحويل بيمار دهند بي آن كه حسي نسبت به مكانيزم بدن داشته باشند يا قدرت استنتاج از روي مشاهدات داشته باشند. اين خانم دكتر جوان جزو اقليتي از پزشكان بود كه وراي ژست "خانم/آقاي دكتري" هم دكتر بود. شخصي دراين سطح داشت خود خوري مي كرد كه چرا نمي تواند همان گونه كه جامعه از او انتظار دارد لباس مارك دار براي شب عيد بخرد! حيف كه با او صميمي نبودم والا به او زنگ مي زدم و بر سرش داد مي كشيدم:"آخه دختر! خانم دكتر! تالي ابن سينا! شأن تو و امثال تو خيلي بالاتر از اينهاست كه بخواهي سر لباس مارك دار اين جوري خود خوري كني!" متاسفانه اين همه فشار عصبي و خودخوري هاي بيهوده او رابه پيري زودرس رساند. شايد بگوييد خود ابن سينا هم پيري زودرس داشت. پيري زودرس ابن سينا از خوش گذراني بود نه از خود خوري. عمري كيف دنيا را برد و گفت "عرض زندگي مهم تر از طول آن هست."پيري زودرس ابن سينا ي آن دوران كجا و پيري زودرس ابن سيناهاي اين روزگار كجا!

6)

 

 فراموش نكنيم در گذشته ي نه چندان دور اين كشور قحطي هاي كشنده اي را پشت سر گذاشت. نه از اون قحطي ها كه در آلمان و فرانسه آمد و اين همه در موردش فيلم مي سازند. قحطي آنها ازدوران فزوني صد سال پيش ايران اعياني تر بود. من هميشه در شگفت بودم چه طور يك ايتاليايي مي تواند قحطي زده باشد وقتي ماهي هاي دريا تا پيش پايش مي آيند. كجا ما در ايران از اين منابع عظيم غذايي داشته ايم ؟! حتي در شمال هم اين قدر فزوني نيست. ماهي در شمال پيش پايت نمي آيد! قحطي هايي كه در اين گوشه از كره زمين مي آمدند و كمتر كسي هم درباره اش فيلم مي سازد خيلي شديدتر بودند. ديگه با توصيفش شما را ناراحت نمي خواهم بكنم. در قحطي اواخر قاجار 8 ميليون نفر از گرسنگي و وبا جان سپردند. جمعيت ايران نصف شد. آخرين قحطي ها هم اواخر رضا خان و آغاز جنگ جهاني دوم بود. حدود 70 سال پيش. شاهدان آن زنده اند. (ان شاالله صد سال ديگه هم زنده باشند!) نسل جوان امروزي نوه هاي آنهاست. خيلي نگذشته. يكهو در تبريز لاله پارك باز مي كنند و برندهاي معروف شعبه مي زنند. طبيعي هست كه يك تب مصرفگرايي و پز دادن و..... فضاي شهر را بگيره. اين مرحله هم مي گذره. دير يا زود چشم و دلها سير مي شه. اما اگر خودمان تلاش كنيم مرحله گذار سريع ترمي تونه اتفاق بيافته و گذار مي تونه به حالت بهتري بيانجامه نه بدتر!

 

7)

 راستش من پيش بيني مي كنم اين فرهنگ مصرفگرايي و برندگرايي و پز دادن سر آن دير يا زود به يك حس پوچي همه گير برسه. اگر خواسته و انتظار متعالي تر جايگزين آن نشه مرحله ي حس پوچي بدتر از اين مرحله هيجان انگيز مصرفگرايي و پز دادن خواهد بود. بسيار بدتر!

 

8) در محل كارمان اگر موفق بشيم پست-داك ها و دانشجوياني را جذب كنيم كه از پژوهش و بحث علمي شادكام مي شوند محيط شاد خواهد بود. خوشبختانه در صد عمده دانشجويان و پست-داك ها ي جديد پژوهشكده فيزيك همين روحيه را دارند. از افسردگي و خمودي اينجا خبري نيست. بحث علمي كه مي كنيم همگي شاد مي شيم. تمام تلاشمان را بايد بگذاريم كه چنين افرادي را جذب نماييم. از زنجموره و ناله و غرولند هاي بازاري مسلك اينجا در گروه انرژي هاي بالاي پژوهشكده فيزيك خبري نيست.  در ايران, بازاري كه به هر كسي (از جمله بازاري ديگر) مي رسد از كسادي بازار مي نالد و از زياد بودن ماليات ها شكايت مي كند هرچند درآمدش نجومي باشد. خرافي تر ها اين كار را مي كنند تا چشمشان نزنند. واقع بين ها اين زنجموره را مي كنند تا جوجه كمونيست ها عليه آنها تحريك نشوند.
ادبيات يك ساينتيست شايد با مسئولي كه حقوق او را تعيين مي كند اين باشد و با او چانه بزند و بنالد كه حقوق كفاف نمي دهد اما با همكارش اين نيست! ساينتيست به ساينتيست كه مي رسد مي گويد:"اما خودمونيم ها! چه كاري در دنيا لذيذ تر از اين ريسرچ ما!؟ هيچ پول هم نمي دادند باز من مي نشستم و گوشه اي و همين كار را مي كردم. راستي چرا به ما پول مي دهند وقتي بدون پول هم همين كار را مي كرديم!؟" ساينتيست يه ساينتيست كه مي رسد مي گويد " چه لاكشري اي بالاتر از اين كه آزاد باشي در مورد چيزي كه دوست كار پژوهش كني؟!"
ادبيات ساينتيست با ساينتيست اين هست هرچند ممكن هست در مقابل كسي كه دارد بودجه تعيين مي كند درست مثل بازاري حرف بزند.
كسي با ادبيات بازاري بخواهد با همكارش حرف بزند جايش در يك پژوهشگاه نيست. بهتر هست برود بازار. آنجا به هدفش (پول) خيلي بيشتر مي رسد. جاي پژوهشگران را هم تنگ نمي كند. روحيه شان را هم با غرولندهايش كسل نمي كند

 

9)

چند سال پيش در مجله ي يكي از اين خطوط هواپيماهايي در هواپيما مطلبي در مورد "لاكشري" يا تجمل و تحول جلوه هاي آن در گذر زمان خواندم. نوشته بود كه اواخر قرون وسطي و در زمان رنسانس فلفل و ادويه و شكر اقلام تجملاتي بودند. بعدش راه هاي تجارتي باز شدند و اين قبيل اقلام اجناسي معمولي شدند كه در هر خانه اي يافت مي شوند. تا مدت ها پارچه هاي ابريشمي و كشمير لوكس حساب مي شد اما حالا ديگه نه به اون صورت. نوشته بود در حال حاضر فضا و زمان هستند كه لوكس حساب مي شوند. (البته منظور فضا-زماني كه ما در نسبيت در موردش سخن مي گوييم نبود!) منظورش اين بود كه در اين دوران ماشيني كه وقت را طلا مي انگارند اگر يكي براي عزيزي يا مشغوليتي وقت بگذارد در واقع كار لوكس درخور توجهي كرده. همين طور با توجه به اين كه خانه ها كوچك هستند و به بركت زندگي مصرفگرايانه پر و مملو از انواع و اقسام خنزر پنزر بي مصرف, اگر فضاي خالي در ساختماني باشد احساس لوكس و تجمل و حشمت به فرد دست مي دهد.
چيزي كه من در چارچوب فرهنگ امروزين خودمان به آن اضافه مي كنم "داشتن استقلال راي در خريد" هست. اين روز ها هرچه به لحاظ اقتصادي و اجتماعي ضعيف تر باشي بيشتر رويت فشار از طرف اطرافيان هست كه چيزهايي بخري كه به آنها نياز چنداني نداري. از يك حد كه وضعيت مالي و اجتماعي ات بالا رفت تازه تازه اين قدرت را در خود حس مي كني كه به خود بگويي لازم نيست فلان چيز را هم بخرم. قوي تر مي شوي و مي تواني به اين فشار شكننده اجتماعي اطرافيان "نه" بگويي.

 

10) اگر "قناعت" كلمه كهنه اي هست و "كلاس" نداره و نمي خواهيد استفاده كنيد بگوييد:

frugality

11) اگر اين تيپ حرف ها را به اطرافيانتان رو در رو بزنيد ممكن هست به آنها بربخورد. شايدمسئله را شخصي ببيند وخيال كنند به فلان رفتارشان طعنه مي زنيد. اما اگر در اينترنت ودر جايي كه آنها هم مي خوانند بنويسيد درنوشته شما تامل مي كنند. اگر هم از شما نپذيرند اين خواست شما را به رسميت مي شناسند. به خصوص اگر ببينند يك عده به نظر شما لايك زدند! از منظر آنها اين لايك ها به اين معنا خواهد بود كه نظر شما آن قدرها هم غريب نيست ودر نتيجه لازم نيست به زور شما را عوض كنند! به اين ترتيب راحت تر مي توانند شما را  همان طور كه هستيد قبول كنند.

 

 

 

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

انتظار يكي مثل من

+0 به يه ن

اين روزها نظرهايي از جانب همشهريانم به وبلاگم مي آيد كه  چنان محبت آميز هست كه برخي را  از سر شرمندگي منتشر نمي كنم. محتوايش آن هست كه مبادا من و امثال من از اين كه به ايران بازگشته ايم و در ايران مانده ايم احساس خسران كنيم و پشيمان باشيم. اول  از همه بگويم اين لطف شما براي من دنيايي مي ارزد! مي دانم كه هيچ شيله و پيله اي در آن وجود ندارد. توصيف خيلي مختصر و سربسته محيطي كه من در آن قرار دارم در بخش نظر هاي اين يادداشت مي توانيد  بخوانيد. طبيعي هست كه وقتي من ده سال هست در چنين محيطي هستم اين لطف و محبت شما برايم چون آب گوارايي است كه به تشنه ي از صحرا آمده داده مي شود.
علت اين كه دست به قلم شدم تا اين يادداشت را بگذارم آن بود كه به نظرم رسيد سو تفاهمي وجود دارد. سوتفاهمي كه اگر رفع نشود چه بسا اوضاع را بدتر مي كند.
اين حرف را من از جانب خودم مي زنم. با كسي در مورد نوشتن اين يادداشت مشورتي نكرده ام. روي صحبت هم بيشتر با همشهريانم هست. اما اين نظر و اين ديدگاه من خيلي منحصر به من نيست. اغلب افراد با تيپ من -كه تعدادشان هم كم نيست- كمابيش در اين موردي كه دارم عرض مي كنم اين گونه مي انديشند.

 من از  دولتمردان انتظار خاصي ندارم. يعني انتظار آن را ندارم كه به مناسبت فلان جايزه ي بين المللي كه گرفته ام كار خاصي بكنند. به عنوان يك پژوهشگر ساده كه گوشه اتاقش ضرب و تقسيم اش را مي كند انتظارم از دولتمردان با انتظارات همسايه مان يا بقال محله مان يا دندانپزشكم تفاوت چنداني ندارد. همگي انتظار داريم تورم -به واقع و نه در حرف- مهار شود. داروها و خدمات پزشكي ارزان تر و در دسترس تر باشند.پارازيت ها را بردارند كه سلامت  جنين خانم هاي باردار را به خطر نياندازد. وضعيت ايمني جاده ها بهتر شود. آلودگي هوا برطرف شود. به داد درياچه ها و رودخانه هاي در حال خشك شدن برسند و..... همان انتظارات كه بقيه شهروندان دارند من هم دارم. اما بيشتر نه. اگر روزي بخواهم موسسه اي تاسيس كنم يا چيزي در اين رديف از دولتمردان انتظار مساعدت خواهم داشت. اما گمان نمي كنم  هرگز چنين قصدي داشته باشم. به اندازه كافي در اين مملكت موسسه و ساختار هست. مشكل در اينجاست كه ساختارها درست كار نمي كنند. براي همين من تا آخر عمرم احتمالا هم  و غمم را بذارم براي اين كه در چارچوب  ساختارهاي موجود يك كار با كيفيت انجام دهم. براي اين كار هم نياز به لطف خاص و ويژه دولتمردان پيدا نخواهم كرد.

همان طوري كه گفتم برخي از نظرها ي محبت آميز كه آمد چنان بود كه مرا شرمنده و معذب كرد. اين كه مي گويم شرمنده شدم عين حقيقت هست. بگذاريد اين قضيه شرمندگي را  بهتر بشكافم تا مطمئن شويد به معناي واقعي كلمه هست نه يك واژه اي كه بي معني  به زبان رانده مي شود.  ببينيد! من  نه تنها انتظار ندارم كه به عنوان يك پژوهشگر اطرافيانم و دور و بري ها در جامعه (خارج از محيط كارم) لطف ويژه اي كنند بلكه به شدت از آن گريزان هستم . چرا؟! چون مي دانم اين لطف ويژه در مدت بسيار كوتاهي براي من دردسر مي شود. حالا شخصي اين لطف را مي كند اما باعث مي شود عده ي كثيري از اطرافيان آن شخص-  بدون هيچ دليل موجهي- با من دشمن شوند! احتمالا اولين شخصي هم كه اين دشمني را آغاز خواهد كرد-چنان كه افتد و داني- همسر آن شخص خواهد بود! به علاوه تكلف به وجود مي آورد و تكلف براي برگزاري برنامه هاي علمي دست و پاگير خواهد بود.

در محل كار از جانب به اصطلاح بزرگان فيزيك حملات ناجوانمردانه ي بسياري عليه من در اين ده سال شده كه البته همه را جاخالي داده ام. خود را درگير نكرده ام. هدف آنها اين بود كه من چنان درگير اين حملات بشوم و در باتلاقي فرو بروم كه از كار پژوهشي خود بازمانم و آتو دست آنها بيافتد تا به من ضربه بزنند. از هيچ سلاحي براي حمله به من فروگذار نكرده اند. اما هيچ كدام از اين ها باعث نمي شود از ماندن در ايران دلسرد باشم. اگر دانشجويان از فرصت هاي آموزشي و پژوهشي كه من به وجود مي آورم استفاده لازم را ببرند اين احساس دلسردي به وجود نخواهد آمد. اين هست انتظار اصلي من!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل