نظرخواهي و ظرفيت نظرخواهي

+0 به يه ن

چند روز قبل از  بسياري از همايش هاي فيزيك كه در ايران برگزار مي شود تا برنامه ي همايش هنوز  مشخص نيست. پوستر و توضيحات سايت با هم نمي خواند و گنگ و مبهم هست. حتي وقتي سخنران مدعو ويژه چند روز قبل از همايش سئوال مي كند من چه قدر براي سخنراني ام وقت خواهم داشت و يا سخنراني چه روز و چه ساعتي هست يا جواب نمي دهند و يا جواب سربالا مي دهند! ديگه خودتان حساب كنيد جواب دانشجويان را چه طور مي دهند. به اين تيپ همايش ها چند بار دعوت شده ام و اين روال برگزاري كمابيش عادي مي نمود. گويا روال برگزاري همين هست و شركت كننده ها هم به همين روال راضي و خوشنود هستند و دعا گو. البته من هم اعتراضي نكرده ام. با خودم گفته ام:" بذار همرنگ جماعت شوم و برنامه تمام شود برود پي كارش. من كه مامور اصلاح جامعه دانشگاهي نيستم! براي چي اعتراض كنم و براي خودم دشمن بسازم. دلشان خوش هست دارند همايش برگزار مي كنند بذار خوش باشند و من عامل به هم ريختن خوشي آنها نشوم. والا اين تيپ آدم ها ده برابر اين وقت كه براي برگزاري همايش كرده اند صرف سمپاشي عليه من خواهند كرد! من هم حوصله اش را ندارم!"

بعد از اين هم همين طور عمل خواهم كرد. استراتژي عاقلانه اي هست. نكته ي ديگري مي خواهم عرض كنم. در همين سرزمين كه روال و هنجار اين هست و ظاهرا هم شركت كنندگان راضي و خوشنود و دعاگو هستند چند سال پيش مي خواستم همايشي بر گزار كنم. شش ماه قبل از آن پوستر و وبگاه همايش را آماده كرديم و اطلاعاتش را در سايت گذاشتيم. در وبلاگ منجوق نوشتم: "....فعلا از شما خواهشي دارم. لطفا وبگاه و پستر را ببينيد و اگر مورد گنگي هست به من خبر دهيد تا رفع ابهام كنم."

فكر مي كنيد چه برخوردي شد؟! يك دانشجويي برگشت هرچه مي توانست به من و سخنرانانم توپيد!

بي آن كه صلاحيت اظهار نظر داشته باشد توانمندي علمي سخنرانان همايش را زير سئوال برد. در صورتي كه بعد از اين كه همايش برگزار شد همه ديدند كه سخنرانان چه قدر باسواد بودند و چه استاندارد تدريس بالايي داشتند در هر صورت من هم جوابش را دادم. در واقع بيشتر از سخنراناني كه دعوت كرده بودم دفاع كردم و با استدلال گفتم كه چرا شركت در سخنراني آنها براي دانشجويان فرضتي است كه بايد قدر بدانند. دانشچو بادي به غبغب انداخت و نوشت:" دموكراسي بود نظرم را گفتم." بقيه جمله اش يادم نيست منظورش اين بود كه من ظرفيت شنيدن سخنان نقد آميز ايشان را نداشتم و چون ايشان نقد كرده اند خيلي آدم مهمي هستند و من بايد بگويم حتما درست مي گي قربان!
آن گاه من اين جواب را در پاسخش نوشتم:

دموكراسي يك اصطلاح سياسي است با معنا و مفهوم نسبتا مشخص:

Democracy is a form of political organization in which all people, through consensus (consensus democracy), direct referendum (direct democracy), or elected representatives (representative democracy) exercise equal control over the matters which affect their interests

عده اي بي آن كه به اين معنا توجه كنند هر جا كه خوششان مي آيد مي گويند "دموكراسي".كلمه اي با چنين بار معنايي، بايد درست به كار گرفته شود. به هر حال من اصلا نمي خواهم بحث سياسي بكنم. دايره ي بحث هايم در سپهر دانشگاهي مي چرخد. من در يادداشت قبلي ام نوشتم
"لطفا وبگاه و پستر را ببينيد و اگر مورد گنگي هست به من خبر دهيد تا رفع ابهام كنم". اين به هيچ وجه به آن معنا نيست كه اين همايش قرار است با شيوه ي دموكراسي وراي گيري برگزار شود. معناي جمله ي من كاملا روشن بود! خواستم اگر سئوالي در مورد نحوه ي ثبت نام و چيزهايي از اين دست هست بگوييد تا رفع ابهام شود. شيوه ي دموكراتيك-از طريق راي گيري يا رفراندم- براي برگزاري يك همايش علمي 50-60 نفره و آن هم تا اين اندازه تخصصي مسخره است. شيوه برگزاري همايش هايي از اين دست در همه جاي دنيااين گونه است كه بسته به ابعاد همايش مقداري امكانات در اختيار يك يا چند برگزار كننده گذاشته مي شود و برگزار كننده براساس آن و براساس تشخيص خود برنامه را مي چيند. شايد دست آخر براي بهتر شدن برنامه براي دفعات بعدي نظر خواهي هم بشود. اما نظر خواهي تنها به معناي بازخورد گرفتن است. به معناي راي گيري نيست.

بارها گفته ام و بار دگر مي گويم ارزيابي علمي افراد كار بسيار دشوار و تخصصي است. اين كه من دعوت سخنرانان را در وبلاگم به راي بگذارم مسخره تر از آن است كه در وبلاگم از شما سئوال كنم جواب محاسبه اي كه در حال حاضر براي مقاله ام انجام مي دهم چيست. بعد هم راي بگيرم ببينم چند نفر مي گويند 2 چند نفر مي گويند 5. به علاوه وقتي ارزيابي علمي مطرح مي شود حيثيت شغلي اشخاص حقيقي نيز مورد سئوال قرار مي گيرد. در يك جامعه ي پيشرفته، هركسي به خود اجازه نمي دهد در مورد توانمندي شغلي افراد نظر بدهد. اگر ببينم از تريبون نظر خواهي سوء استفاده مي شود تا در مورد حيثيت شغلي افراد بي محابا و بي هيچ مدرك سخن گفته شود (عادت بسيار زشتي كه متاسفانه دامن گير بيشتر جوامع دانشگاهي جهان سومي است تا جايي كه حتي قبح آن هم ريخته) و از روي بي اطلاعي حرف هايي زده شود كه من بعد در پيش ديگر همكارانم كه احترام بسياري براي آنها قايلم شرمنده شوم نظر را منتشر نخواهم نمود. من اين وبلاگ را براي اين راه نيانداخته ام كه تريبوني باشد براي اظهار نظر هاي آبكي و غير مستدل در مورد توانمندي علمي همكاران.

يكي از هدف هاي من آن است كه زشتي اين كار را گوشزد دهم. هرچند مي دانم آنان كه به حرفم گوش خواهند داد در اقليت مطلق خواهند بود چرا كه خيلي وسوسه انگيز است كه همين طوري دهان باز كني و بگويي فلان فيزيكپيشه خوبي نيست و بهماني فلان ايراد را دارد. آن قدر اين كار وسوسه انگيز است كه زمان بسياري از دانشگاهيان در كشورهاي جهان سومي به اين كار صرف مي شود. اما انصافا تا به حال نديده ام پسكين يا اسميرنف بنشينند و از اين حرف ها بزنند. تا مجبور نشوند كسي را ارزيابي نمي كنند. وقتي هم كه ارزيابي مي كنند عموما پشت درهاي بسته با بررسي مقالات پر تعداد است يا سر سمينار شخص. خيلي هم مواظب هستند كه اين بحث ها در حضور دانشجوها يا پست-داك ها انجام نگيرد. ! دانشجو يا پست-داك بايد فكرش را بدهد درسش را بخواند و مقاله اش را بنويسد تا فردا كار پيدا كند نه آن كه فكرش درگير اين مسايل شود.
آداب زندگي در يك جامعه ي پيشرفته ي دانشگاهي بسي بيشتر از بلغور كردن كلمه دموكراسي آن هم در معناي اشتباه و نا بجا است. اولين قدم اين آداب آن است كه وقتي صلاحيت ارزيابي در مورد توانمندي علمي كسي نداري سكوت كني.


 

نظرات دكتر گلشني

+0 به يه ن

مطلب زير را از تابناك برداشته ام:

تعداد زياد دكترا مملكت را نجات نمي‌دهد، بلكه وجود دكتراي با كيفيت است كه نجات دهنده ماست»؛ اين باور دكتر گلشني است؛ از جمله چهره‌هاي ماندگار كشورمان در فيزيك كه استاد دانشگاه صنعتي شريف و از جمله صاحب نظران و اساتيد سرشناس «فلسفه علم» در جهان به شمار مي‌آيد. حضور وي در «نشست توسعه علمي مطلوب در جامعه اسلامي» فرصتي دست داد تا با ديدگاه‌هاي وي در اين باره آشنا شويم.

به گزارش «تابناك»، دكتر گلشني، رئيس گروه «فلسفه علم» دانشگاه صنعتي شريف، نخست با طرح اين پرسش كه چه عواملي باعث پيشرفت علم در جوامع اسلامي و سپس افول آن شد، در پاسخ به شش عامل اشاره كرد:

نخست و مهم‌ترين عامل،
تشويق قرآن به مطالعه طبيعت است كه در آيات گوناگون، هم به بعد نظري و هم به بعد تجربي آن اشاره شده است و عالمان مسلمان با اين نگاه، مطالعه طبيعت را عبادت مي‌دانستند.

دوم،
تشويق قرآن و سنت به يادگيري علم از هر جاي ممكن است و مشخص است در حديث معروف «اطلب العلم ولو بالصين» يادگيري الهيات در چين نيست، بلكه منظور هر نوع علمي است.

سوم،
حاكميت روح تسامح بود و عالمان مسلمان براي يادگيري علم، با تواضع و خوش‌رفتاري حتي شاگرد مسيحيان و صابئيان مي‌شدند.

چهارم،
پرهيز از تقليد كوركورانه بود. همان گونه كه ابن سينا مي‌گويد كسي كه بدون دليل چيزي را بپذيرد، از فطرت انساني دور شده است. عالمان ما علاوه بر مطالعه آثار گذشتگان قدرت خلاقه و نقاده هم داشتند، آنچنان كه مي‌بينيم ابن هيثم كتاب الشكوك علي بطلميوس و رازي كتاب الشكوك علي جالينوس را مي‌نگارند. متأسفانه اكنون در محيط ما اين جو حاكم نيست و عينا ترجمه و تقليد و حاشيه‌نويسي بر كارهاي غربي صورت مي‌گيرد.

پنجم،
سختكوشي در كسب معرفت بود و عالمان مسلمان براي يافتن يك كتاب يا ديدار با يك عالم زحمات و مشقات زيادي را متحمل مي‌شدند.

ششم،
جامع‌نگري و كل‌نگري حاكم بر تمدن اسلامي، آخرين نكته‌ است؛ در آن زمان علوم ديني از علوم طبيعي جدا نبود و يك روح حاكم بود، كار علمي را به روش علمي انجام مي‌دادند و با يك ديد وسيع به كليت قضايا نگاه مي‌كردند.

عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي و فرهنگستان علوم با ذكر اينكه بيان اين عوامل به معناي آوردن طبيعيات آن زمان نيست ولي بايد آن روحيات را داشته باشيم، در پاسخ به اين پرسش كه چرا علم در جهان اسلام به انحطاط گراييد، گفت: دلايل بسياري همچون جنگ‌هاي صليبي، پيدايش تصوف و پاره‌پاره شدن جهان اسلام براي اين سؤال ذكر شده، اما به باور من، دليل اصلي اين ماجرا، حاكم شدن مكتب كلامي ضد عقل اشاعره بود كه حمايت شديد خلفاي عباسي را همراه داشت كه تداوم و حفظ حكومت خود را در آن مي‌ديدند. نحوه نگرش غزالي و ابن خلدون و امثال آن‌ها كه علوم طبيعي را آغشته به خطا و براي دين مضر مي‌دانستند، از عوامل اين كنار گذاشتن بود.

وي افزود: تا دوران مدرن همين وضعيت ادامه داشت و در اين مدت، امثال خواجه نصير كه به علم توجه داشتند از مفردات بودند؛ اما در قرن نوزدهم شكست ايران از روسيه، استعمار هند توسط انگلستان و اشغال مصر به دست فرانسويان، جهان اسلامي را واداشت تا به علم جديد روي بياورد، ولي متأسفانه قشر علم را گرفتند و تا دوران ما همين سنت سطحي‌نگري و مشق نويسي حاكم مانده و معناي پيشرفت علم به كلي مبهم است. در حالي كه در غرب، علم همواره دو خاصيت پيش‌روندگي در مرز‌ها و تأمين نيازهاي زندگي را داشته است. ملاك رشد علم در عصر ما پيمانه‌هاي ناقصي مانند تعداد مقالات است؛ اما اين مقالات چه نيازي از ما را رفع كرده است؟

برندهٔ دو جايزه كتاب سال جمهوري اسلامي ايران، گفت: چند سال پيش در همين كشور به كساني كه بيشترين مقاله را در يك رشته داشتند امتيازاتي ‌دادند؛ مقالاتي كه تنها ۲۰ درصد ارجاعات خارجي داشتند و تنها ۲۱ درصد آن‌ها در مجلات سطح بالاتر ISI بود؛ علم ما بايد به رفع نيازهاي ما بيايد، ولي متأسفانه مي بينيم در رشته‌هايي كه بيشترين مقالات را داريم بيشترين واردات را هم داريم. با اين پيمانه‌هاي رشد علمي نياز كشور برطرف نمي‌شود. استاد دانشگاهي كه بنا به تشخيص خود در حوزه اختراعات يا چاپ كتاب وارد شده است، چرا بايد به دليل نداشتن مقالات، در گرفتن ارتقا با مشكل روبه رو شود؟‌ اي كاش مسئولين اينجا حاضر و پاسخگو بودند.

وي افزود: بعد ديگر قضيه، مسأله نوآوري است. قوانين و چهارچوب‌هاي موجود اجازه خلاقيت را نمي‌دهند. مثلا دانشجوي دكترايي كه روي پروژه مهمي كار مي‌كند و نياز به زمان دارد، موظف است در مدتي محدود كار خود را تمام كند وگرنه جريمه مي‌شود. بايد اولويت‌هاي ما مشخص باشد و اينقدر تابع مد نباشيم. زماني بيوتكنولوژي و زماني نانوتكنولوژي باب مي‌شود. با اين شرايط حتي با چاپ صد هزار مقاله هم به جايي نمي‌رسيم. با علم نمي‌شود بازي كرد و بايد حساب و كتاب در كار باشد.

دكتر گلشني سپس به مسأله حس تعهد به كشور اشاره كردند و گفتند احساس حقارت در كشور ما به شدت رواج دارد. سايت دانشگاه ما در روزي كه يك برنده نوبل از دانشگاه بازديد كرد و چند كتاب را هم هديه داد تيتر مي‌زند: «بزرگ‌ترين روز دانشگاه» در حالي كه بزرگ‌ترين روز دانشگاه روزي است كه افراد دانشگاه كاري كنند كه شأن دانشگاه بالا‌تر برود.

با اين سخنان و يادآوري دوباره بازگشت به بينشي كه در زمان اعتلاي تمدن اسلامي حاكم بود، دكتر گلشني كارهاي مورد نياز براي پيشرفت و تغيير وضع كنوني را اين گونه برشمرد:

۱. مشاركت دادن نخبگان:
متأسفانه توجه به نخبگان هم بد فهميده مي‌شود. توجه به معناي تجملات نيست بلكه كافي است امكانات تحقيق در اختيار آن‌ها گذاشته شود و براي علم از هيچ خرجي دريغ نشود.

۲. اولويت دادن به رفع نياز‌هاي داخلي


۳. ترويج روحيه نقادي و نقدپذيري:
جامعه دانشگاهي همانند مقامات اكثرا نقد پذير نيستند و نقدي هم كه مي‌شود از ادب اسلامي دور است. تا وقتي نقد نباشد، علم به هيچ وجه پيشرفت نمي‌كند. من به شدت با ايجاد كرسي‌هاي آزادانديشي مخالف بودم زيرا تا محيط نقدپذير نشود و مردم ادب نقد را نياموزند اين جلسات سودي ندارند.

۴. توجه ويژه به كيفيت:
كيفيت مسأله‌اي است كه از اول انقلاب به كلي فراموش شده است. كفش ايراني كه توليد مي‌شود با مارك خارجي ارائه مي‌شود، چون كيفيت در مورد محصولات داخلي فراموش شده و هويت خود را از دست داده‌ايم. جامعه دانشگاهي نبايد نسبت به اين بي‌كيفيتي ساكت باشد. به مقامات و رهبري نامه اعتراض‌آميز بنويسيد، كاري كه من بار‌ها انجام داده‌ام؛ تعداد زياد دكترا مملكت را نجات نمي‌دهد بلكه وجود دكتراي باكيفيت است كه نجات دهنده ماست. حداقل دانشگاه‌هاي درجه يك از گرفتن دانشجوي پولي معاف باشند. واقعا نتيجه اين پرديس‌ها چه بوده است، جز اينكه وقت استاد برجسته صرف دانشجوهاي سطح پايين بشود؟ ‌

۵. توجه خاص به ديدگاه هاي كار‌شناسان و متخصصان:
به ندرت اهل علم مورد مشورت قرار مي‌گيرند و وزارت علوم به صورت بخشنامه‌اي و يكطرفه تصميم مي‌گيرد و بخشنامه مي‌كند و به همين دليل تصميمات ناقص و تك بعدي هستند. لازمه اين كار اين است كه ابتدا آدم‌شناسي صورت بگيرد و افراد بر‌تر هر حوزه مشخص شوند و از آن‌ها استفاده شود.

۶. حاكم كردن شايسته سالاري:
بايد رئيس دانشگاه از متوسط دانشگاه بالا‌تر باشد تا دانشگاهيان براي او شأن قائل باشند. يكي از دكتراهايي كه معاون وزير هم بود در مراسم معرفي يك كتاب تفاوت سليس به معناي روان را با سيليس ـ كه نوعي فلز است ـ تشخيص نمي‌داد! با اين افراد به جايي نمي‌رسيم.

۷. حاكم كردن كل‌نگري و وسعت ديد در علم و فناوري:
در كشور ما متخصصان باريك‌بين بار مي‌آيند و به قول هايزنبرگ، جهان را با عينك خودشان مي‌بينند. در دانشگاه MIT وقتي ديدند فارغ‌التحصيلان موفق نيستند، علوم انساني را وارد مهندسي كردند تا بينش دانشجويان را وسيع كنند، چرا كه علم براي خلأ نيست، بلكه براي جامعه انساني است.

اين استاد دانشگاه با عمومي ذكر كردن حنبه‌هاي نامبرده، نكات منحصر به فرد جامعه ايراني را اين گونه بيان كرد: در جامعه ما چند ويژگي براي علم ذكر شده كه بايد به آن‌ها توجه داشت. بر مبناي قرآن، بايد از علم براي بهره‌گيري از امكانات طبيعت در جهت مشروع و ابداع علم مفيد استفاده كنيم. علم مفيد هر علمي است كه كيان جامعه اسلامي براي اعتلاي خويش به آن وابسته است. نكته‌اي كه غرب به طور كلي از آن غفلت كرده، اين است كه علم بايد در پي سعادت بشر باشد. اما مي‌بينيم كه در غرب علم در دست قدرتمندان افتاده و به جاي رفع مشكلات هزاران نيازمند به اغنيا و مسائل نظامي توجه مي‌شود، به شكلي كه در انگليس ۳۰درصد و در آمريكا ۵۰ درصد بودجه تحقيقات صرف امور نظامي مي‌شود؛ اين روند در راستاي سعادت بشر نيست. دانشمندان و جامعه علمي ما بايد حساس باشند و علاوه بر تلاش براي رسيدن به سطح بالاي علم، دغدغه انسانيت را نيز داشته باشند، وگرنه ما نيز مثل آن‌ها آينده خوبي نخواهيم داشت.

عضو فرهنگستان علوم افزود: بزرگ‌ترين نقطه ضعف ما در زمان حال فرهنگ حاكم است كه نه غربي است و نه اسلامي، زيرا اگر اسلامي بود، بايد دغدغه اعتلاي يك جامعه اسلامي را مي‌داشتيم و اگر غربي بود، بايد نظم و كيفيت و اولويت سنجي و شايسته سالاري حكم‌فرما بود. رشد سياست و اقتصاد شرط لازم براي پيشرفت علم هستند اما پيش از اين‌ها ما نيازمند اصلاح فرهنگ و اخلاق خود هستيم و اين امر نيازمند حركتي جهادگونه از جامعه علمي كشور و عزمي قوي در مسئولان است.

دكتر گلشني در پاسخ به اينكه تحول فرهنگي از كجا مي‌شود، گفت: از دبيرستان و دانشگاه اما اين تحول تزريقي صورت نمي‌گيرد و بايد بسيار لطيف و دقيق با قضيه برخورد كرد. استدلال و جاذبه داشتن دو عامل مهم در اين امر براي تغيير فرهنگ ما و حاكميت بينش اسلامي هستند.

پي نوشت مينجيق:

سيليس همان SiO_2قسمت عمده ي ماسه هست.

منتظر خواندن نظرات شما در مورد بيانات استاد گلشني هستم. علت اين كه به دادن لينك اكتفا نمي كنم و متن را اينجا منتشر مي كنم آن هست كه  بحث شكل گيرد. ببينيد! اگر مي خواهيد نقد كنيد من استقبال مي كنم اما به شرط آن كه همين بيانات را نقد كرده باشيد. همه ي پيش فرض ها و پيش داوري ها را  كه در  مورددكتر  گلشني در ذهن داريد كنار بگذاريد و همين مطلب ايشان را نقد كنيد يا مطلبي در ادامه آن بيافزاييد. مي خواهم تمرين كنيم كه به دور از بت سازي ها و  ارادت ها و نيز به دور از اهريمن سازي هاو دشمن تراشي ها بتوانيم نظرات شخصي را كه عمري در جهتي تلاش كرده بخوانيم و تحليل نماييم. تمرين كنيم كه در فضايي به دور از تشنج و هيجانات كاذب بحث و نقد كنيم. تمرين كنيم كه نظرمان را با جمله بندي هاي واضح و صريح اما مودبانه و به دور از گوشه و كنايه و تخريب شخصيت بيان كنيم.

يك خاطره تلخ و يك نكته

+0 به يه ن

مي خواهم يك خاطره تلخ از زلزله بم بگويم. زلزله كه آمد يكي از روزنامه نگاران بنام و جاافتاده متني نوشت كه خيلي ها از جمله من و شاهين را عصباني كرد. اين روزنامه نگار مدت كمي بعد از زلزله،  يك متن احساسي نوشت و بدون كوچكترين اشاره اي به انسان هايي كه زير آوار مانده بودند و احتياج مبرم به كمك داشتند در مورد عظمت ارگ بم نوشت و تاكيد كرد ارگ بم كه با روح ايراني ساخته شده پابرجا مي ماند ولي "ارگ جديد" كه در زمان رفسنجاني ساخته شده با كوچكترين زلزله اي فرو مي ريزد.  خيلي ها به او اعتراض كردند كه در اين هيري ويري چه جاي شِرووِر گفتن هست. او هم جبران كرد و بلافاصله متني در سوگ قربانيان نوشت. خوب! اين قسمت احساسي قضيه.  ما ايراني ها در جمع و جور كردن مسايل احساسي نسبتا توانمنديم و خوب بلديم متن سوگواري جانگداز بنويسيم  و اشك بقيه را در بياوريم! عده اي از همكارانش بعد از چند ماه به بي دقتي حرفه اي  آن روزنامه نگار مجرب خرده گرفتند (و انتقادشان هم كاملا بجا بود) كه ابتدا مي بايست خبر را چك مي كردي بعد منتشر مي كردي. واقعيت اين بود  كه  همچنان كه مي دانيد متاسفانه ارگ 2500 ساله بم در زلزله ويران شد اما خوشبختانه ارگ جديد سالم ماند. درست برعكس آن چه كه در توهمات و خيالات آن روزنامه نگار بنام رخ داده بود و از روي احساسات پوچ،  عين حقيقت پنداشته بود و از آن هم پا فراتر گذاشته بود و  منتشر كرده بود!

حالا كه اين همه سال گذشته من يك ايراد ديگر به اين ديدگاه مي خواهم بگيرم. اولا كه خدا را صد هزار مرتبه شكر كه ارگ جديد ويران نشد! در امداد رساني ها از آن به عنوان پايگاه استفاده شد. پايگاهي كه اگر نبود و يا ويران مي شد چه بسا فاجعه انساني ابعادي بزرگ تر و فجيع تر مي يافت.  نكته ي مهمي كه مي خواهم بگويم اين چه "عرق ملي اي" است كه مي پسندد چنين وانمود شود كه مهندسان سازه، مديران شهري، آرشيتكت ها يي  كه در همين آب و خاك بزرگ شده اند از پدران 2500 ساله شان عقب تر باشند و  بر پسرفت  2500 ساله دست مي افشاند و با افتخار از آن ياد مي كند. اين دوستي است يا دشمني كه  از ته دل بخواهي كه فن آوري كشورت 2500 سال ناقابل درجا بزند و حتي پسرفت كند؟!

اگر درجا زدن و پسرفت 2500 ساله درست باشد بايد در دانشكده ها را گل گرفت. اگر ايده آل ما اين پسرفت و يا درجا زدن باشد با اين ذهنيت  طبيعي است نتوانيم دانشگاه هاي پيشرو داشته باشيم. براي پيشرفت دانشگاهي "چشم ها رابايد شست، جور ديگر بايد ديد!"

اگر يادتان باشد من بعد از اين كه زلزله آذربايجان شرقي رخ داد چندين پست در اين باره داشتم از جمله متني با عنوان "سرزمين حماسه" كه برخي از حماسه هاي آن روزهاي پر تب و تاب را در آن مكتوب كردم. چون معتقد بودم آن حماسه ها بهتر از هرچيزي نشانگر آن هست ما كيستيم و هويت مان چيست. دريغ مي دانستم آن حماسه ها فراموش شود.  بخشي كه با كمال افتخار نوشتم اين بود:

"

خبر خوش:
مهندس ناظر سد ستارخان از اين سد بازديد به عمل آورده اند. سد همچون بزرگمردي كه نام او بر آن است با استقامت و صلابت ايستاده است. هيچ تَرَك و كاستي اي در آن ايجاد نشده است.
ياشاسين! "

ساختمان دانشگاه و پژوهشگاه

+0 به يه ن

ساختمان دانشگاه و پژوهشگاه بايد استانداردهايي داشته باشد. لازم است اتاق همايش و كلاس هاي درس به لحاظ آكوستيك, ديد بر روي تخته و يا صفحه نمايش, تهويه و مواردي از اين دست به حد استانداردي رسيده باشند. اگر اين استانداردها را نداشته باشد صداي پچ پچه هاي حضار چنان مي پيچد كه تمركز بر روي سخنراني ها را دشوار مي كند. بوي عرق و... شركت كننده ها فضا را خفه مي كند و سردرد مي آورد و تمركز را دشوار مي كند. اگر هم به لحاظ ديد شيب و چيدمان صندلي ها درست طراحي نشده باشد آن كساني كه در رديف دوم و سوم مي نشينند محكوم مي شوند كه در كل سخنراني  پشت و سر مبارك  آنهايي را كه  رديف-جلو نشسته اند تماشا كنند. وقتي فضاي اتاق سمينار استانداردها را نداشته باشند هرچه قدر هم كه افراد جدي باشند بعد از مدتي "شل" مي شوند.  فضاي سمينار را به فضاي لودگي كشيده مي شود و همين فضا در دانشگاه يا پژوهشگاه غلبه مي يابد.
با تبديل حساب نشده يك انباري به يك اتاق سمينار اغلب اين استانداردها رعايت نخواهد شد. اين استانداردها اتفاقي به دست نمي آيند. طراحي هوشمندانه مي خواهند.  فخري نيست كه يك دسته فيزيكدان در يك محيط كه اتاق سمينارش آكوستيك و ديد نامناسب دارد گرد هم جمع آيند و به اسم سمينار تيكه هاي سياسي بپرانند و بعد هم به خودشان تبريك بگويند كه چه قدر درويش مسلك و خاكي  و در عين حال آگاه به مسايل سياسي روز هستند كه در چنين محيطي به كار علم مي پردازند. اگر دروس پايه شان را درست بلد بودند  و كمي هم همت داشتند و كمي هم عقلشان را به كار مي انداختند مي توانستند با راه هاي ساده و تغييرات كوچك استانداردها ي فضا را بهبود بخشند.

تازه فقط كه اتاق سمينار نيست. وضعيت سرويس هاي بهداشتي هم مهم هست و نياز به طراحي دقيق دارد. نبايد وضعشان به گونه اي باشد كه  هميشه كثيف باشند و كاربران آن دچار بيماري هاي عفوني شوند. كسي كه سرويس بهداشتي نامناسب رضا مي دهد جاي تشويق ندارد! سرويس هاي بهداشتي نبايد بوي تعفن بدهند و اتاق ها نبايد بوي كهنگي و عرق زير بغل و بوي جوراب بدهند. لازمه حيات و سرزندگي علمي يك مركز علمي آمد وشد سخنرانان از مراكز ديگر ايران و جهان هست. اگر فضا بوي تعفن بدهند آبرويمان جلوي مهمانان و ويزيتورها مي رود. به علاوه اگر احيانا ويزيتوري داشته باشيم كه بوي اؤدوپافَم بدهد كساني كه به بوي تعفن خو گرفته اند چون "دباغ در كوي عطاران" هوش و عقل از كف مي دهند و نديدبديد بازي اي جلوي او در مي آورند كه از وضعيت متعفن سرويس هاي بهداشتي هم آبروبَرتر هست. باز از مولانا وام بگيرم: مهمان بيچاره در چنين فضايي "حس آهو در طويله خران" را خواهد داشت نه حس حضوردر يك مركز علمي.

دانشگاه و طبيعت

+0 به يه ن

فردا 13 فروردين يا روز طبيعت هست. 13 به در محبوب ما!
به اين مناسبت مي خواهم در مورد "مسئوليت دانشگاه" در قبال حفاظت از محيط زيست بنويسم. شايد صد سال پيش دانشگاهيان چنين مسئوليتي حس نمي كردند اما اين روزها با توجه به تخريب گسترده محيط زيست, دانشگاهيان-- به خصوص در كشورهاي پيشرفته-- عموما  يكي از وظايف دانشگاه را مسئوليت در برابر طبيعت مي دانند. اهميت دادن به حفظ محيط زيست جزو اخلاقيات دانشگاهي شده است. اتفاق مباركي است!

در اين ميان مي خواهم دو نكته بگويم. ببنيد! حمايت از محيط زيست رفته رفته تبديل به يك نوع ژست شده. هرچيزي هم كه تبديل به ژست بشود از يك سري آفات رنج مي برد. از جمله اين كه رياكاري و تظاهر بلاي جانش مي شود. هستند كسان و گروه ها و حكومت هايي كه به تخريب وسيع محيط زيست مي پردازند (با سياست گذاري هاي غلط كشاورزي منابع آب را هدر مي دهند, با صنايع غيراستاندارد آب و هوا را آلوده مي كنند جنگل ها را از ميان مي برند و به اين ترتيب محيط سالم زندگي را براي انسان و ديگر ساكنان كره زمين   آلوده مي سازند) اما از آن طرف با كلي بوق و كرنا و تبليغات مي آيند يك پيشي را ناز مي كنند و به اين ترتيب خود را طرفدار محيط زيست -بلكه قهرمان آن- معرفي مي نمايند.

دوم اين كه يك عده اسم ترس بي اساس از فنآوري و مدرنيته  را گذاشته اند طرفداري از محيط زيست. اين عده براي جريان حفاظت از محيط زيست مخرب هستند. مثلا اين نوشته را از همشهري و همكارجوان ما  ببينيد. از قرار معلوم آن قدر از رفيق خارجي طرفدار محيط زيستش حرف غير علمي شنيده كه به طرفداران محيط زيست بدبين شده!

اگر دانشگاه هاي ما بخواهند به سمت طرفداري از محيط زيست بروند بايد به هوش باشند تا از اين دو آفت در امان بمانند.



پي نوشت:

13 به در به همه شما خوش بگذره. از بنياد كودك اس-ام-اس دريافت كردم كه" هميار  گرامي!در سيزده به در با طبيعت مهربان باشيم!" راستش يك كم به من بر خورد كه يعني من نمي فهمم نبايد آشغال بريزم و شاخه ها را بشكنم؟!
مي دانم كه خواننده هاي مينجيق بافرهنگ تر از آن هستند كه اين يادآوري هاي ابتدايي  به آنها لازم باشد. اما
چون همه سال يادآوري مي كنم
ترحم بر ماهي قرمز بي دندان
ستمكاري بود بر ديگر آبزيان

ماهي هفت سين خود را در آبگير ها و رودخانه هاي طبيعي رها نكنيد چون ممكن هست نر و ماده اي همديگر را پيدا كنند و سريع تكثير گردند. بعدش آب و غذا براي آبزيان بومي باقي نمي ماند.  اكوسيستم آن ضربه مي خورد. در كشورهاي پيشرفته  رها كردن ماهي قرمز در آب رودخانه ها جريمه دارد. جريمه ي رها كردن ماهي در رودخانه تايمز خيلي بالاست. اگر درست يادم مانده باشد 300 پوند!
پي نوشت دوم:
هفت سين ايراني اصيل ماهي ندارد. ماهي قرمز حدود 80 سال پيش از چين وارد شده.
(هميشه پاي چيني ها در ميان هست!)

نقاشي هفت سين معروف كمال الملك ماهي ندارد.
در باكو هم "بايرام سفره سي" دارند. اما ماهي ندارد.
من مخالف گذاشتن ماهي در سفره هفت سين هستم. طفلكي ماهي در تُنگ تَنگ.
حضور ماهي در استخرهاي شهري پارك ها خوب هست. هم جايش تنگ نيست و هم تخم پشه ها ومگس هارا مي خورد و محيط را سالم مي كند.
نه در تنگ ماهي در هفت سين و نه در آبگيرهاي طبيعي.
فقط در استخرها و حوض هاي دست ساز بشر در شهر و روستا

دانشگاه و سياست

+0 به يه ن

انتظار داشتم در ادامه اين نوشته ي من در مورد فيلم دربند بحثي داغ در بگيرد. اما انگار دوستان اغلب در تعطيلات هستند.

نظر خودم را در اين باره مي نويسم. به نظر من  دانشگاه بايد به يك معنا "سياسي" باشد و به معناي ديگر كاملا از سياست ورزي كناره گيرد. اجازه بدهيد نظرم را بشكافم.

 

محيط دانشگاه -و به خصوص كلاس هاي درس- بايد يه گونه اي باشند كه دانشجويان و استادان با هر گرايش سياسي در آن احساس "در خانه بودن" بكنند. فكر نكنند كه چون نگرش سياسي آنها با جريان غالب موجود در آن فضا زاويه دارد در آنجا در معرض تخطئه هستند. سمينار و كلاس درس رياضي و فيزيك و شيمي و زيست شناسي و.... جاي بحث سياسي يا شوخي و طعنه و كنايه سياسي نيست. استادي كه وقت گذاشته باشد و درسش را درست آماده كرده باشد از اين قبيل لوس بازي ها نبايد در بياورد. بايد بيايد و درسش را فارغ از مسايل سياسي بدهد و برود.

از سوي ديگر فكر و نظر و پارادايم هاي سياسي بايد در محيط هاي آكادميك توليد شوند و به جامعه تزريق گردند. دانشگاه محل توليد فكر و پرورش متفكر هست و مسايل سياسي از اين جهت مستثني نبايد باشد. اين فعاليت به طور مستمر و آهسته و پيوسته بايد شكل بگيرد.

من ازاين كه استادان يك هفته مانده به انتخابات در فضايي هيجان زده فوري به صرافت بيافتند كه بيانيه ي سياسي با ادبيات ژورناليستي --و با چاشني جملاتي به زعم خودشان باب مزه دهن عوام الناس-  صادر كنند مخالفم. اين نوع  ماجراجويي سياسي ضربات محكمي بر پيكر نه چندان تنومند دانشگاه هاي ما مي زند بي آن كه فايده اي داشته باشد.

در ضمن بيانيه اي كه عده اي دانشگاهي آن را تهيه و امضا مي كنند نبايد چنان سياست زده شود كه بر ورطه عوامفريبي بيافتد! اگر بنا بر عوامفريبي باشد مطمئن باشيد كه نهادهاي ديگري در جامعه هستند كه در اين فن بسياربسيار توانمند تر از استادان دانشگاه هستند. استادان دانشگاه هرچه قدر هم باهوش و به زعم خود مردمشناس باشند به گرد پاي آنها در عوامفريبي نمي رسند. گيريم كه در عوامفريبي توفيق يافتند! فايده آن چيست؟! دانشگاهي كه براي رسيدن به يك هدف سياسي متوسل به عوامفريبي شود  هويت دانشگاهيش را در پاي هدف سياسي قرباني كرده و اين يعني فاجعه!

كاري كه دانشگاه بايد بكند آن هست كه نحوه تفكر نقادانه ي علمي را آرام آرام به جامعه تزريق كنند تا جايي كه مردم كوچه و بازار شعار هاي پوپوليستي را به آساني نپذيرند. در اين ميان نقش دانشكده هاي علوم انساني برجسته تر هست. اما همان طوري كه در بخشي از صحبتم در اينجا اشاره كرده ام فارغ التحصيلان رشته اي مانند فيزيك هم نقش يگانه ي خود را در جامعه براي پرهيز از تفكر غير علمي بازي مي توانند بكنند.

خانه دوست كجاست؟

+0 به يه ن

امسال مي خواهم در اين وبلاگ به سئوالي كه در دكتر آرش مطرح ساخته بود بپردازيم:"دانشگاه كجاست؟"

هرچند من تا حدود زيادي با نظرات  دكتر آرش در اين مقاله موافق و همنظر هستم  اما از سوي ديگر معتقدم مفهوم دانشگاه خود مفهومي ديناميك هست و رسالت دانشگاه در طول زمان در جوامع مختلف دستخوش تغيير شده و خواهد شد. جريان هاي مختلف در سطح جامعه بر دانشگاه تاثير مي گذارد و فرهنگ دانشگاهي آن جامعه -بسته به قدرت و نفوذي كه دارد بر اين جريان ها تاثير مي گذارد. با پيشرفت هاي فن آوري هم رسالت دانشگاه تغيير مي كند.

مي خواهم به اين سئوال در اين وبلاگ بپردازيم. نظر خود را در اين زمينه به هيچ عنوان نظر غايي و خالي از اشكال و سستي نمي دانم. درنتيجه تعصبي بر صائب بودن نظرخود ندارم. سئوال را مطرح مي كنم  و پاسخ هايي جزئي و موردي خواهم داد تا نقد و نظر شما را بشنوم.

باشد كه به اين سان تمرين گفت و گو و شنيدن و تحمل نظر مخالف كنيم.  نظراتي كه به قصد متشنج كردن فضاي مباحثه گذاشته مي شود منتشر نخواهد شد. در فضايي آرام نظر همديگر را مي شنويم و بدون توهين به يكديگر نظر همديگر را تاييد و يا نقد مي كنيم.

در بند

+0 به يه ن

سلام

سال نو مبارك! سال خوبي داشته باشيد. دلم به من مي گه سال جديد سالي سرشار از اميد وخوشي و رنگ و شادي  و آرامش خواهد بود!

فيلم دربند را ديده ايد؟ اگر نديده ايد توصيه مي كنم از بقالي محل بخريد و ببينيد. فيلم بي ايرادي نيست اما به ديدنش مي ارزد.

من اينجا نمي خواهم در مورد فيلم نظر بدهم. فقط مي خواهم سئوالي مطرح كنم. در چند صحنه از فيلم دانشجويان را نشان مي دهد كه تجمع كرده اند و پسري با اشاره به مالزي مي گويد دانشجو بايد چنين و  چنان باشد. دوست قهرمان فيلم از او سئوال مي كند نظر تو چيه؟ البته قهرمان فيلم جواب نمي دهد. آن قدر خودش مشغله دارد كه به اين سئوال نمي رسد. اينجا من همين سئوال را از شما مي پرسم. اين سئوال را در كنار نگاه دكتر آرش در مورد دانشگاه و كاركرد آن كه در نوشته قبلي منتشر كردم پاسخ دهيد.

 

دانشگاه كجاست؟

+0 به يه ن

متن زير به قلم دكتر آرش هست كه در روزنامه ي شرق به چاپ رسيده است. خوشحال مي شوم نظرات شما را در مورد اين متن بخوانم.

روزنامه شرق ، شماره 1952 به تاريخ 24/11/92، صفحه 9 (علم)

لينك 1

لينك 2

دانشگاه يك كتابخانه بزرگ نيست
دانشگاه كجاست؟

نويسنده: فيروز آرش*

هرسال كه مي گذرد، دانشگاه ها از اندرونه و دانشجوهاي خوب و جست وجوگر تهي تر مي شوند. آموزش كه زماني جايگاه ارزشمندي در جامعه داشت، اينك به وظيفه اي بي روح و از سر ناگزيري فرو كاسته شده است. جوان هايي كه در چندسال گذشته بدون ارزيابي توانمندي شان به دانشگاه ها فرستاده شده اند تا در جايگاه «استادي» بايستند، هيچ ايده اي از جايگاهي كه به آنها پيشنهاد شده است ندارند. آنها تربيت شدگان مركزهايي هستند كه دانشگاهشان مي ناميم، بي آنكه بدانيم دانشگاه چيست. پژوهش دانشگاهي هم از افت چشمگيري رنج مي برد و كارش بيشتر در توليد مقاله هايي تعريف مي شود كه بود و نبودشان چندان تاثيري بر افزايش دانش و ايجاد دگرگوني در جامعه ندارند. گفتن اينكه دانشگاه هاي ما دستاوردي ندارند، ادعاي درشت و ناخوشايندي است. به پشتوانه كدام گواه و دست آويز مي توان چنين گفت؟
    پرسش را بايد از جاي ديگري آغاز كرد. دانشگاه چيست، چگونه جايي است و سبب وجودي اش كدام است؟ ويژگي هايي كه برخي مكان ها را شايسته اين نام مي كند چيستند و كاركرد آن كدام است؟ با كدام سنجه بايد دستاوردهاي آن را ارزيابي كرد و سرانجام، توانمندي و پيروزمندي آن را به داوري نشست؟
    پرداختن به اين همه، دشوار است. دانشي با ابعاد چندگانه لازم دارد و اندوخته من در همه اين زمينه ها بسنده نيست. اما دوسوم عمر من در دانشگاه گذشته است، در پژوهشگاه هاي بزرگ بوده ام و در دانشگاه هاي مختلف در كشورهاي متفاوت درس خوانده و تدريس كرده ام. از اين رهگذر آموخته هايي دارم كه به پشتيباني آنها گمان مي كنم مي توانم تصويري از دانشگاه نشان دهم.
    
    دانشگاه كجاست؟
     پاسخ اين پرسش، بنا به شناخت افراد و نقشي كه به آن نسبت داده مي شود، متفاوت است. مي توان آنها را در دو ديدگاه از دانشگاه دسته بندي كرد.
    
    ديدگاه آموزشگاهي
    در اين نگاه، دانشگاه مجموعه اي از ساختمان ها، ابزار و انسان هايي با عنوان استاد و دانشجو هستند. كار اين مجموعه بازخواني دانش و فناوري گردآوري شده از ديگران و آموختن آن به نوآمدگان است تا توانمندي هاي لازم را براي انجام كار معيني به دست آورند و روانه بازار كار و جامعه شوند. در اين نگاه، دانشگاه ابزاري است كه دانش آموزهاي باهوش و پركار دبيرستاني را از كم توان ها جدا مي كند تا بازار كار بتواند آنها را آسان تر شناسايي كند. بنابراين، دانشگاه را جايي مي بيند كه مهارت هاي كاري مي آموزد، گذرگاهي است به دوران بلوغ جوانان. همگان بايد اين دوره آموزشگاهي را بگذرانند تا از عهده انجام برخي كارهاي معين برآيند و براي بازار كار آمادگي پيدا كنند. شايد هم اندكي روابط اجتماعي مي آموزند كه لازمه كاركردن در محيط كاري است.
    در اين ديدگاه، دانشگاه تفاوتي با آموزشگاه ندارد، مكاني است كه جوان ها در آنجا دانش فني و مهارت هاي عملي مي آموزند. دانش فني نوعي آموزه است كه براي فهميدن حرفه خاصي به آن نياز داريد. براي نمونه، بايد آمار بدانيد تا بتوانيد عملكرد بازار سرمايه را بفهميد، يا بايد زيست شناسي بدانيد تا بفهميد كار يك پرستار چيست، ترموديناميك را بايد بياموزيد تا بنياد هاي كاركردن ماشين هاي گرمايي، مانند بخاري، يخچال و شوفاژ را بفهميد. دانش فني به كتاب آشپزي ماننده است، فرمولي است كه به شما مي گويد به تقريب بايد چه كاري انجام دهيد. مجموعه اي از قاعده ها و رويكردهاست كه مي توان در كلاس درس يا در يك سخنراني آموخت و به خاطر سپرد. اين نوع دانش در كتاب ها گردآوري شده است و فراگيري هم از كتاب آغاز مي شود. آيا دانشگاه كتابخانه بزرگي است؟ افزون بر اين، اينك آموزش هاي «برخط» و از راه دور وجود دارند كه دست كمي از كلاس هاي درس سنتي ندارند. گفتارهاي كلاسي استادان برجسته دانشگاه هاي بنام در فضاي مجازي در دسترس همگان است و در آينده بر گستردگي و كيفيت آنها افزوده خواهد شد. با رشد آموزش مجازي يا از راه دور، دانشگاه رسالت خود را به عنوان آموزشگاهي كه دانش گردآوري شده را منتقل مي كند، از دست مي دهد. با پيشرفت آموزش مجازي، چه دليلي دارد كه دانشگاهي مانند هاروارد يا ام. اي. تي سالانه 50هزاردلار شهريه بگيرد و دانشگاه هاي دولتي دارايي هاي عمومي را براي سرپا نگه داشتن اين آموزشگاه ها هزينه كنند؟ به بيان ديگر، عمر اين نوع دانشگاه به سر آمده است. ايرادي كه مي توان به اين گفتار گرفت اين است كه مي توان از روي دستور آشپزي، غذاي معيني را تهيه كرد، اما دستپختي نخواهد شد كه يك سرآشپز چيره دست فراهم مي كند. اگر كار دانشگاه را به آموزش چيره دستي كاهش دهيم، بايد انتظار داشته باشيم كه دانشگاه به دانشجو بگويد «فلان درس را در تابستان يا در زمان معيني «برخط» بياموز و هرگاه آماده بودي به دانشگاه بيا، كار ما از اينجا آغاز مي شود.» بنابراين، كار دانشگاه آموزش دانش فني نخواهد بود، بلكه آموزش دانش «عملي» خواهد شد. دانش عملي درباره انجام كار معين نيست بلكه درباره چگونگي انجام آن است. در اين نگاه، دانش «عملي» مانسته دانايي و تدبيري است كه سرآشپز دارد و نمي توان در كتاب آشپزي يافت. دانشي است كه نمي توان آن را تدريس كرد و به خاطر سپرد، بلكه بايد آن را آموخت و جذبش كرد، به تعدادي قاعده كاهش پذير نيست و تنها در عمل وجود دارد.
    اين ديدگاه آموزش عالي را به ابزاري براي كارپردازي كاهش مي دهد و بازتاب نارسايي هاي اقتصادي جهان و زماني است كه مشخصه دوران ماست. با اين نگاه، دانشگاه به چيزي كه هنرستان حرفه اي مي ناميم كاهش پيدا مي كند.
    روشن است كه بخشي از آموزش دانشگاهي، تربيت دانشجو براي حرفه اي در آينده است. موضوع هاي مختلف دانشگاهي و آزمون هايي كه به مدرك دانشگاهي مي انجامند، مجال هاي شغلي با حقوق هاي بهتر فراهم مي آورند. دانش و مدرك دانشگاهي در رشته اي معين در موفقيت شغلي آينده سودمند هستند. جامعه اين را موفقيت مي داند و بر اين باور پافشاري مي كند. اگر موفق بودن با پول داربودن و توان خريد بالاهم ارز باشد، مدرك دانشگاهي ممكن است چاره ساز باشد. اگر موفقيت با مقدار دانشي از اينگونه كه در يك رشته به دست مي آيد اندازه گيري شود، مدرك دانشگاهي مي تواند سنجه موفقيت باشد، اما آموزش دانشگاهي فراتر از اين است؛ فراتر از به خاطر سپردن نوشته هاي كتاب ها و قاعده ها و قانون هاست؛ فراتر از مدركي است كه قاب مي گيريم و به ديوار آويزان مي كنيم. همه ما هويتي فراي شغل خود داريم. پس اگر هدفِ آموزش دانشگاهي چيزي فراتر از اينهاست، آن چيست؟
    
    ديدگاه دانشگاهي
    دانش فني و عملي و مهارت هاي شغلي هدف هايي هستند كه آموزش دانشگاهي هيچ گاه چشم خود را بر آن نبسته است. اما دستاورد مهم تجربه دانشگاهي بسيار فراتر از آن است. همان گونه كه گفتم، دانش در كتاب ها گردآوري شده و فراگيري از كتاب آغاز مي شود اما دانشگاه كتابخانه بزرگ نيست. واقعيت ها و تجربه ها را مي توان با خواندن كتاب دريافت، اما كتاب نمي تواند بگويد چگونه مي توان انديشيد، چگونه بايد منطقي بود، چرا و چگونه ايده هاي پذيرفته شده را به چالش فراخواند بنابراين، انديشه نو آفريد و روش تازه زيستن را پي ريزي كرد. پرورش انسان انديشمند، بافرهنگ و خلاق، با بلوغ اجتماعي و حتي شور زندگي داشتن، آموزش كنشگري اجتماعي- از هر نوع- مجموعه اي است كه شايد بتوان آن را «دانش زندگي و شهروندي» ناميد، اينها چيزهايي است كه تجربه دانشگاهي اند. نقش دانشگاه، افزودن به اين نوع دانش، به خاطر خود آن است، بدون اينكه نسبتي با شغل و حرفه داشته باشد: پرورش شهروندان انديشمند و مهربان كه سرشار از انگيزه و مهارت براي بهزيستي و شكوفايي افراد و جامعه اند.
    دانشگاه مكاني براي آموزش همه جانبه است؛ جايي است كه به هر نوع پژوهش، دانش پژوهي، تدريس و يادگيري ارج مي گذارد و مسيرش را هموار مي كند. دانشگاه جايي است كه دانشجويان متنوع با پرسش هاي بسيار متفاوت، با فرهنگ، رفتار، زبان، آيين و پس زمينه هاي گوناگون را مي پذيرد؛ آنان را در محيط فراگيري به هم پيوند مي دهد و هركس از ديگري مي آموزد.
    گونه گوني اعضاي اين باشگاه به نوعي توانمندي مي انجامد كه نه تنها واقعيت هاي موجود را مي تواند ببيند بلكه مي تواند بگويد كه وضعيت چگونه بايد باشد. اين مكان يادگيري همه جانبه، هدف هاي زيادي را برآورده مي كند: در آنجا اكتشاف روي مي دهد، كاربردها شناسايي مي شوند، آموزش مي دهد، يادگيري را آسان و تشويق مي كند، با مساله هاي روز درگير مي شود. مكاني است كه در آنجا فرهنگ انساني توليد و از آن پاسداري مي شود. با آميزه اي از همه اينهاست كه دانشگاه موتور نوآوري و رشد اقتصادي و نهاد اصلي نگه دارنده جامعه آزاد، باز، برابر و مردم سالار مي شود. دانشگاه مكاني است كه در آنجا يادگيري گرامي داشته مي شود و يافته هاي نو و دانش، به خاطر خود آنها ارج گذاري مي شود. دانشگاه به دور از سودمندي هاي مادي آن، مكاني براي آموختن درباره مردم، ايده ها و فرهنگ است؛ زيرا در نهايت آنچه معني پيدا مي كند، زحمت و تلاشي است كه مي كشيم تا بفهميم، در نظم دنيا اثر بگذاريم، به بافه زيباي فرهنگ انساني بپردازيم و خودمان را به انساني بالاتر فرارويانيم. دانشگاه جايي است كه از ما انسان مي سازد و اين روح دانشگاه است: شعله اي كه فراموش مي كنيم از آن نام ببريم، اما سرچشمه همه انرژي و پويايي ماست.
    آموزش دانشگاهي زندگي ها را دگرگون مي كند، ماندگاري پيامدهاي آن فراتر از يك يا دو نسل است. مديريت هاي دانشگاه و استادهاي آن در برابر گذشتگان كه با تلاش خود، ما را به اينجا رسانده اند و در برابر آيندگان كه زندگي شان به كار، گزينه ها و داوري هاي ما وابسته است، مسوولند. رويكرد ما در اداره دانشگاه بايد با آميزه اي از علاقه مندي، انسانيت، دقت، احترام و فوريت همراه باشد. دوران ما دوران دگرگوني هاي شتاب دار اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي است. مردم از دانشگاه انتظار عمل، پاسخ، راه حل، حمايت و رهنمود و بازخواني شرايط را دارند. ما ناگزير هستيم اين وضعيت را تشخيص بدهيم، تلاش خود را دوچندان كنيم تا نيازمندي هاي جامعه خود را برآورده كنيم. احساس مسووليت در برابر اين پيشنهاد ها فراتر از نگراني وضعيت فردي است و وجدان كاري جامعه دانشگاهي را به چالش وامي دارد تا به پرسشي بنيادي و فوري پاسخ بدهد: هدف دانشگاه چيست و چگونه بايد دنبال بشود؟
    پيش از پرداختن به پرسش بالا، لازم است بگويم، امروز آموزش دانشگاهي بيش از هر زمان ديگر درگير «نوآوري»، كار و رشد اقتصادي است. دانشگاه وظيفه دارد با انرژي و با فوريت به اين نيازمندي پاسخ بدهد. اين پاسخ اما بايد با انديشه همراه باشد. چگونه مي توان جامعه نوآور ساخت؟ چه دانشي، چگونه افرادي و كدام شرايط اجتماعي براي نوآور و كارآفرين بودن لازم است؟ دانشگاه چه كاري را بايد انجام دهد يا از انجام آن دست بردارد تا چنين دانشي را فراهم آورد، افرادي را براي آن بپروراند يا شرايط اجتماعي لازم را آماده كند؟ پاسخ اين پرسش ها نه بديهي اند و نه آسان و نه تازه اند بلكه لازم مي دارد كه به ارزش هاي بنيادي و اصول اوليه آموزش عالي برگرديم.
    برداشت ما از واژه «نوآوري» معمولابرداشتي ساده انگارانه است. آن را در يافتن كاربردهايي براي دانش نو، ارايه راه حل هاي فني و حل مساله هاي مهندسي، به كار گيري روش هاي شناخته شده در مساله هاي تازه و شناسايي فرصت هاي جديد كارآفريني تعريف مي كنيم. نوآوري اما به همان اندازه كه فرآيندي تكنيكي است، يك فرآيند اجتماعي نيز است. بخش بزرگ عمر ما با تكرار عادت ها و واكنش هاي آموزه اي سپري مي شود و هنجارهاي اجتماعي بر ادامه آن پافشاري مي كند. خيلي چيزها را به روش معيني انجام مي دهيم، چون هميشه به اين روش انجام گرفته اند يا اين چيزي است كه آموخته ايم و همه همين كار را مي كنند. اين رويكرد تكراري دليل دارد: روشي آزموده براي مساله هاي شناخته شده است و در بسياري موارد نو هم پاسخ مي دهد. در نتيجه، عمل ما به نتيجه مورد انتظار مي انجامد و برهم كنش هاي اجتماعي را قابل پيش بيني و قابل مديريت مي كند.
    وقتي بخش بزرگي از زندگي و نظم اجتماعي ما اساسا محافظه كار و عادت گراست، نوآوري با مانع هاي جدي و مقاومت اجتماعي روبه رو مي شود. تصور كنيد چه پيش نيازهايي لازم است تا كسي يا گروهي از افراد بخواهند كارها را به گونه ديگري انجام دهند و نوآوري كنند. پيش از همه ويژگي هاي نوآوران را بايد برشمرد: داشتن دانشي ژرف از مساله، بهره مندي از مهارت هاي لازم براي پروراندن راه حل جديد و به كاربردن آنها. اما فراتر از همه، نوآوران از توان تحليل كردن برخوردارند، مي توانند انديشه نقدگرا داشته باشند و به دگرانديشي ارج مي گذارند؛ امكان هاي جديد را مي بينند و مي توانند آنها را بشناسانند. نه تنها مي توانند بينديشند و عمل كنند بلكه مي توانند ديگرگونه بينديشند و ديگرگونه عمل كنند. اين اما هنوز نيمي از داستان است. نوآوري در بستر فرهنگي - اجتماعي روي مي دهد و شرايط فرهنگي و اجتماعي بايد از نوآوران پشتيباني كنند. نوآوران بايد به دانش و مهارت دسترسي داشته باشند، بلندگويي براي اظهارنظر داشته باشند و بتوانند مخالفت كنند، آزادي و استقلال داشته باشند تا رفتار متفاوت داشته باشند. جامعه اي كه از نوآوري پشتيباني مي كند، آني است كه دسترسي آزاد به دانش دارد، توان سهيم شدن در توليد جهاني آن دارد، جامعه اي است كه بازنگر است و همواره خود را به نقد مي كشد، پرسيدن و مخالفت كردن را تشويق مي كند، تفاوت ها را ارج مي نهد، مخالف را مي پذيرد و در نتيجه، پويايي پيوسته دارد، تغيير مي كند، خود را پالايش مي كند و بهتر مي شود. به نيروهاي آزادانديش ميدان مي دهد و در مسير آينده اي پايدار حركت مي كند. در چنين جامعه نوآور نقش آموزش دانشگاهي چيست؟ كاركرد آن چگونه است و چه هدفي را بايد دنبال كند؟
    دانشگاه بايد به هر سه بعد نوآوري: بعد فني، بعد شخصي و بعد اجتماعي پاسخ بدهد. فرآيند پاسخگويي از چهار بخش تشكيل شده است:
    1. دانشگاه دانش نو توليد و از دانش كهنه پاسداري مي كند؛ پاسداري از دانش كهنه، بازگشت به آن و ارزيابي دوباره آن لازم است، چون بستري براي آفرينش دانش نو است.
    2. دانشگاه مكان يادگيري است. نه تنها به دانشجو، دانش و مهارت مي آموزد بلكه توان انديشيدن، تحليل كردن، استدلال كردن، پروراندن انديشه، اعتمادبه نفس، شهامت عمل كردن و چالش پذيربودن را هم به آنها مي آموزد.
    3. دانشگاه مكان تعامل با دنيا، با مسايل مردم واقعي و جوامع واقعي است. با به كار گيري دانش و همگاني كردن آن در فرآيند تعامل، به درك و فهم نو مي رسد.
    4. دانشگاه در فراهم سازي شرايط اجتماعي و فرهنگي كه به نوآوري و مردم سالاري بينجامد نقش محوري دارد. نمونه جامعه باز است. وظيفه دارد و مي تواند رسمِ پذيرفته شده را به پرسش بكشد و دارندگان قدرت را به چالش بخواند. بحث و گفتمان را تشويق مي كند و پذيراي دگرگونگي است؛ الگوي تعامل است و با تمرينشان اين هنجارها و رفتارها را در جامعه گسترش مي دهد. دانش، يادگيري، مردمسالاري و نوآوري در بنياد به هم تنيده اند. دانش، يادگيري و نوآوري فقط در جامعه آزاد مي تواند شكوفا شود و به نوبه خود، لازمه جامعه باز و آزادند.
    هر چهار كاركرد بالاآبشخور يك هدف است: ساختن جامعه اي كه مردمش بتوانند دنيا را آنگونه كه هست ببينند و بفهمند، افزون بر اين، توانايي آن را داشته باشند كه دريابند اين دنيا چگونه مي توانست و مي بايست باشد، آن را تغيير و به سوي بهترشدن سوق دهند. چهار ويژگي بالاتازه نيستند. دانش نو در بيرون دانشگاه هم توليد مي شود. براي نمونه، نظريه نسبيت خاص در بيرون از دانشگاه پرورانده شد و مي دانيم كه چه اثر ژرفي بر آگاهي، نوع نگرش و فناوري داشته است. موسسه هاي پژوهشي زيادي وجود دارند و همواره به دانش نو دست مي يابند، اما هيچ كدام دانشگاه نيست. مي توان در جايي به جز دانشگاه تدريس كرد، درگير مسايل جامعه بود و در جهت برقراري مردمسالاري و برابري، نهادي ساخت. اينها نيز مي توانند در بيرون از دانشگاه شكل بگيرند. دشواري در اين نيست، بلكه پرسش مهم اين است كه چگونه اين چهار كاركرد را بايد پيش برد تا دانش ما، دانشجويان ما و نهادهاي ما توانايي تغيير دنيا و پيرامون خود را به دست آورند؟
     *گروه فيزيك، دانشگاه تفرش

شرح دفاع «جان هنري نيومن» از ارزش بنيادي آموزش دانشگاهي:واكاوي ماموريت دانشگاه


نويسنده: فيروز آرش*

دانشگاه بايد به سه بُعد «نوآوري» پاسخ بدهد. اين بُعدها عبارتند از بعد فني، بعد شخصي و بعد اجتماعي. رويكرد دانشگاه از چهار بخش درهم تنيده تشكيل مي شود: 1-توليد دانش نو، 2- مكاني براي يادگيري، 3- تعامل با دنيا و مسايل مردم واقعي و 4- فراهم سازي شرايط اجتماعي و فرهنگي كه به نوآوري و مردمسالاري بينجامد. هر چهار كاركرد بالاآبشخور يك هدف است: ساختن جامعه اي كه مردمش بتوانند دنيا را آنگونه كه هست ببينند و بفهمند، افزون بر اين، توانايي آن را داشته باشند كه دريابند اين دنيا چگونه مي توانست و مي بايست باشد، آن را تغيير و به سوي بهترشدن سوق دهند. چگونه اين چهار كاركرد را بايد پيش برد تا دانش ما، دانشجويان ما و نهادهاي ما توانايي تغيير دنيا و پيرامون خود را به دست آورند؟
    هنگامي كه به جست وجوي پاسخ مي گشتم، بارها با نوشته هاي «جان هنري نيومن» روبه رو شدم. به باور من، پاسخ پرسش بالادر بازگشت به ارزش هاي بنيادي آموزش دانشگاهي و آزادي نامحدود در پرسشگري است. يك و نيم قرن پيش «جان هنري نيومن» در توصيف آموزش دانشگاهي نوشت:
    
    1- پرورش خرد
    «آموزش دانشگاهي به خودي خود، پرورش خِرد است... گشودن ذهن، تصحيح آن، پالايش اندرونه اش، توانمند ساختن ذهن براي دانستن، تحليل كردن، تحت كنترل درآوردن و استفاده از دانش است. توانمند ساختن ذهن براي چيرگي بر پيش فرض هاي خود است. آموختن انعطاف پذيري، روش ها، دقت در نقدگرايي، فرزانگي و حقيقت بيني و يافتن بيان شيواست.»
    
    2- نهاد يادگيري
    دانشگاه مكاني براي يادگيري است و نه جايي كه در آنجا تدريس مي شود. دانشگاه نهاد يادگيري است و نه يك نهاد آموزشي. ويژگي هاي اين جامعه با اعضاي متفاوت، به يادآوري اش مي ارزد: «دانشگاه محل همايش دانشجوياني است كه از هر بخش زندگي و با انواع دانش ها برهم مي آيند.» تنوع پديده ثانوي نيست، بلكه براي فرآيند يادگيري اساسي است. شاگردانِ با پس زمينه هاي متفاوت و فرهنگ هاي گوناگون، در رويارويي طبيعي با برداشت هاي فرهنگي، پيش فرض ها و پيش زمينه هاي سنتي مختلف، بدون دخالت استاد، به مقدار زيادي از هم مي آموزند. (يكي از آسيب هاي بومي گزيني و پافشاري بر آن در دانشگاه هاي ايران، بي بهره كردن دانشجويان از اين چشمه آموزشي مهم است. در اين مورد خاص سخن زياد است و جا دارد به آن انديشيده شود). «جان هنري نيومن» مي نويسد: «حتي در نبود استاد، دانشجوها حتما از يكديگر ياد مي گيرند. گفت وگوي بين آنها، براي هر يك، مجموعه از گفتارها و سخنراني هاست. آنها هر روز از يكديگر ايده هاي نو (خميرمايه انديشيدن)، اصول متمايز براي داوري و كنش مي آ موزند». پيش نيازهاي اجتماعي يادگيري و امكان هاي آموختن از برهم كنش بين فرهنگ هاي مختلف، مانسته هاي مستقيم پيش نيازهاي اجتماعي براي نوآوري و قدرت نهفته در تفاوت هاي فرهنگي عامل برانگيزش نوآوري است. جامعه يادگير همچنين جامعه كوچك نوآوري هاست.
    
    3- كنجكاوي فردي
    دانشگاه مكاني براي ارضاي كنجكاوي فردي است. پژوهش دانشگاهي نمونه روشن آن است. پژوهش دانشگاهي پاياني در خود است بي آنكه هدفي از پيش تعيين شده را پيش رو داشته باشد يا دنبال كند: پاسخ به كنجكاوي فردي پژوهشگر است و بخشي از فرآيند يادگيري است. پاداش پژوهش، خود پژوهش است، لذتي است كه پژوهشگر از پي بردن به رازي كه براي او (و شايد فقط براي او) مهم بوده است، مي برد. پيامدها و كاربردهاي احتمالي آن نقش چنداني در انگيزه انجام پژوهش ندارد. بخشي از فرآيند دراز يادگيري است. گفتم پژوهشگر به خاطر خود دانش به پژوهش مي پردازد. اين نيرويي است كه خردورزي و جست وجوي حقيقت از آن برمي خيزد، به ما اجازه مي دهد تا با روش ها و معيارهاي خود كاوش كنيم، كه در دنياي مدرن امتياز بزرگي است و مسووليت بزرگي را بر ما تحميل مي كند. روح اين آزادي آكادميك به هرچيز ديگري كه دانشگاه بايد انجام بدهد، جان مي بخشد. وقتي پژوهش در محيط آموزشي (يادگيري) انجام مي گيرد، بر سودمندي هر دو افزوده مي شود. بنياد دانشگاه هم بر همين نكته بنا شده است. پايبندي به اصول آكادميك، گسترش فهميدن را به همراه دارد و از محدود كردن آن جلوگيري مي كند (دانشگاه نه اتحاديه كارگري است و نه سازمان مذهبي كه همه چيز را در چارچوب هدف هاي خود مي بيند). اين به يك ديناميك ظريف دروني مي انجامد كه سرانجام بر ايستايي و خودخواهي چيره مي شود. آميزه اي از توانمندي نياز، خلاقيت و كنجكاوي خردورز به اندازه اي پوياست كه ايستايي و درجازدن دانشگاهي در برابرش زياد دوام نمي آورد.
    در اين نگاه، دانش چيزي نيست كه يك بار براي هميشه فرا گرفته مي شود، بلكه چيزي است كه با ذهن انتقادي زاييده مي شود. هنگامي معتبر است كه آن را همواره پي بگيريم، بر آن بيفزاييم و پالوده اش كنيم. آموزش عمومي دانشگاهي درباره جهان و هر چيزي است كه در آن است و به دانشجو ياد مي دهد تا آن را در دانشگاه و در بيرون از آن پي بگيرد. دانشي از اين دست ما را آماده مي كند تا در برابر خواسته هاي زندگي اثرگذار باشيم و در برابر شگفتي هاي آن آمادگي داشته باشيم. گفته مي شود كه اينگونه يافته هاي كمياب دانشگاهي در زمان بحران هاي اقتصادي ارزش عملي اندكي دارند. اين داوري ناشايست و به دور از انصاف است. بگذاريد از زبان «نيومن» به دفاع از ارزش بنيادي آموزش دانشگاهي برآيم. او نخست گفتار معترضان را بازگو مي كند: «گفته مي شود كه آموزش بايد به موضوع هاي محدود و معين بپردازد و به نتيجه معين بينجامد كه قابل اندازه گيري است. ادعا مي كنند كه هر چيزي و هر كسي بهايي دارد و اگر سرمايه گذاري بزرگي انجام گيرد، بازدهي بزرگي را هم بايد انتظار داشت. در اين صورت است كه سرمايه گذاري در آموزش را «سودمند» مي دانند و «بازدهي» كلام آخرشان مي شود. با چنين مبنايي، طبيعي است كه پرسش بعدي آنان اين خواهد بود كه نمود هزينه دانشگاه چيست؟ اگر كالايي به نام «آموزش دانشگاهي» به يقين نمي آموزد كه چگونه كارگاه هايمان را بهتر كنيم، زمين هاي كشاورزي مان را بارورتر كنيم، به اقتصاد سروسامان دهيم، يا اگر نمي تواند كسي را وكيل كند، ديگري را مهندس، آن يكي را جراح يا به كشف هايي در شيمي، نجوم، زمين شناسي و علوم ديگر نمي انجامد، پس ارزش بازاري اين كالاچيست؟»
    انگار كه «جان هنري نيومن» در زمان ما مي زيد. شگفت زده نشويد: نگارنده در رويارويي با جوانان بسياري با همين نوع پرخاش ها روبه رو شده است. دانشجويي به من گفت، «اگر مي توانم با كاركردن در جايي زندگي ام را تامين كنم، چه نيازي به دانشگاه رفتن دارم، اين هدردادن وقت من است، پس از پايان دانشگاه هنوز بايد به دنبال كار بگردم. همه چيز در خدمت پول درآوردن است.» گمان نكنيد كه اين فقط بازتاب سرآسيمگي جواني است كه آينده روشني در آموزش دانشگاهي نمي بيند. همكار من در دانشگاه هم اينگونه مي انديشد. يكي از اينها مي گويد: «اگر در كار آزاد باشم، بيشتر از دانشگاه پول درمي آورم، به زندگي راحت تر دسترسي پيدا مي كنم تا اينكه وضعيت ناخوشايند كنوني ام را تحمل كنم. افتخار و نام استاد دانشگاه داشتن حرف هايي هستند كه ديگر خريدار ندارند.» همكار ديگري در كلاس درسش مي گويد «اگر نتوانيد درس فيزيك تان را به پول تبديل كنيد، عمرتان را بر باد داده ايد.»
    دفاع پرقدرت «جان هنري نيومن» از ارزش بنيادي آموزش دانشگاهي در برابر اعتراض هاي از نوع بالااينگونه است: «و كسي كه انديشيدن را آموخته است، استدلال و تحليل كردن را مي داند، مي تواند مقايسه كند و تمايز بگذارد... يك شبه وكيل، دادرس يا دولتمرد، پزشك، بازرگان يا زمين دار موفق، افسر يا مهندس، شيميدان يا زمين شناس نخواهد شد، اما در جايگاهي از خردورزي قرار خواهد گرفت كه مي تواند به سادگي و شكوهمندي از عهده هر علمي و هريك از پيشه هاي برشمرده، يا هر پيشه ديگري برآيد كه دوست دارد يا استعداد خاصي نسبت به آن در خود سراغ دارد. در اين نگاه، فرهنگ خردورزي بسيار سودمند است.» آموزش دانشگاهي به دانشجو توانمندي، مهارت هاي خردورزي و عادت هاي ذهني پرسشگري مي دهد كه براي تمام عمر به همراه اوست و اين به راستي قلب نوآوري و كارآفريني است.
    هنوز هم همين دفاع جانانه «نيومن»، راهنماي كارآفرين ها در كشورهايي با فرهنگ دانشگاهي است. روشن تر و از تجربه شخصي خود نمونه بياورم: در آمريكا (و نيز در جاهاي ديگر) شركت هاي كارآفرين براي جذب نيروي كار سالي دو بار به دانشگاه ها مي روند و با فارغ التحصيل هاي بالقوه آن سال مصاحبه مي كنند. به تعدادي كار پيشنهاد مي كنند. رشته تحصيلي دانشجوها خيلي وقت ها با كار پيشنهادي به آنان ربطي ندارد. شركت اي. بي. ام يا اينتل ممكن است به دانشجوي سال آخر رشته زمين شناسي، تاريخ يا رياضي كار پيشنهاد كند. آنها مي خواهند مطمئن شوند كه مصاحبه شونده با ارزش هاي بنيادي آموزش مورد نظر «نيومن» سازگارند؛ توانسته اند خردورزي را در خود نهادينه كنند، از توان استدلال و تحليل برخوردار شده اند، اعتمادبه نفس لازم را به دست آورده اند. معمولااين شركت هاي كارآفرين، به پذيرفته شدگان مصاحبه بين شش ماه تا يك سال آموزش جداگانه مي دهند و آنان را براي كار مورد نظرشان آماده مي كنند.
    
    ماموريت دانشگاه
    نگاهي به وبگاه دانشگاه هاي دنيا نشان مي دهد كه همگي كمابيش يك هدف و ماموريت را دنبال مي كنند. بگذاريد نمونه هايي را برشمارم: در وبگاه دانشگاه جان هاپكينز مي خوانيم: «ماموريت دانشگاه جان هاپكينز آموزش دانشجويان و پرورش توانايي هاي آنها براي يادگيري تمام عمر، پروراندن و پروبال دادن به پژوهش نو و مستقل و واگذاري دستاوردهاي يافته ها به دنياست.»
    در گزاره ماموريت ام. اي.تي مي خوانيم: «اين موسسه به توليد، پخش و پاسداري از دانش و همكاري با ديگران در بهره گيري از اين دانش براي پاسخگويي به چالش هاي جهاني پايبند است...... هدف ما پروراندن توانايي، انگيزش شور براي كار خردمندانه، خلاق و موثر براي بهزيستي نوع بشر در تك تك افراد جامعه ام. اي.تي است.»
    دانشگاه آكسفورد: «هدف دانشگاه گردآوري بدنه دانشجويي چندمليتي از هر گوشه دنياست. اين هدف، تبادل فرهنگي و دانشگاه را ارتقا مي دهد... »
    در گزاره ماموريت دانشگاه هاروارد اين نكات حتي روشن تر بيان شده اند. با هم بخوانيم: «هاروارد مي كوشد دانش توليد كند، ذهن دانشجوها را به اين دانش باز كند. به دانشجوها بياموزد از مجال آموزشي خود به بهترين صورت بهره مند شوند. براي اين منظور، دانشگاه دانشجوها را تشويق مي كند تا به ايده ها و بيان آزاد آنها احترام بگذارند. از انديشه هاي انتقادي و كشف هاي نو لذت ببرند و با روحيه همكاري سازنده، به شايستگي برسند؛ مسووليت هاي پيامدهاي عمل خود را پذيرا شوند. هاروارد مي كوشد موانع پيش روي دانشجوها در يادگيري را شناسايي و آنها را از ميان بردارد تا هر فرد بتواند توانايي ها و علاقه هاي خود را بشناسد و بتواند همه پتانسيل هاي انساني و خردگرايي خود را بپروراند. آموزش در هاروارد بايد دانشجو را آزاد بپروراند تا تجربه كند، بيافريند، به چالش بخواند و رهبري كند. پشتيباني هاروارد از دانشجو، بنيادي است كه بر پايه هاي آن خودباوري و عادت يادگيري تمام عمر بنا شده است: هاروارد انتظار دارد كه تخم دانش پژوهي و اخلاق دانشگاهي كه در دانشجو مي كارد، راهنماي تمام عمر آنان براي پيشبرد دانش، افزودن فهم و خدمت به جامعه باشد.»
    دانشگاه كارنگي مِلون: «توليد و پخش دانش و هنر با پژوهش و خلاقيت هنري، تدريس و يادگيري و انتقال دستاوردهاي خردورزي و هنري براي تعالي معني دار و با دوام جامعه... آموزش روياروشدن با چالش، پيشتازبودن و مهارت هاي گروهي. فراگيري ارزش هاي پايبندي به كيفيت، رفتارهاي اخلاقي و احترام به ديگران.»
    براي اينكه گمان نكنيد من فقط دانشگاه هاي درجه يك را برگزيده ام تا از ديدگاه خودم پشتيباني كنم. گزاره ماموريت دانشگاه لويي ويل كنتاكي را هم بازگو مي كنم: «دانشگاه لويي ويل... دانشگاه پژوهشي خواهد بود كه با دنبال كردن پنج رويكرد به هم مربوط زير، به هنر، علم، خردورزي، فرهنگ و رشد اقتصادي شهروندان و اهالي متفاوت پايبند خواهد بود: 1- آموزش، 2- پژوهش، خلاقيت و فعاليت هاي دانش بنيان 3- تنوع پذيري، برابري، دسترس پذيري، 4- همكاري و 5- بازدهي نهادي برنامه ها و خدمات.»
    اگر به تحليل اين گزاره ماموريت بنشينيم، مي بينيم كه هسته مركزي آن «خردورزي، فرهنگ و رشد اقتصادي شهروندان و اهالي گوناگون» است. همين واژه ها را در گزاره هاي ديگر هم مي توان به روشني سراغ گرفت. همه آنها بر انسانيت، فرهنگ و خردورزي و آزادانديشي پاي مي فشارند. در هيچ جا سخن از تربيت كارگران و شهروندان ماهر در ميان نيست، بلكه تاكيد بر افراد مسوول در برابر فرهنگ انساني است. اگر وظيفه دانشگاه فقط آماده ساختن افراد براي برآورده كردن خواست هاي فرد باشد، چگونه مي توان اداره دانشگاه از بودجه عمومي را توجيه كرد؟ و اگر وظيفه دانشگاه آماده كردن عموم براي انجام وظيفه شهروندي باشد، چگونه مي توان از آموزش هنر و علم جانبداري كرد؟ پس، وظيفه دانشگاه بايد از هردوي اينها فراتر باشد.
    درواقع يكي از دستاوردهاي آموزش دانشگاهي، آموزش درباره خود زندگي و فراروياندن شخصيت انساني است. شايد گمان كنيد كه هر دوي اين فرآيندها مي بايست پيش از ورود به دانشگاه تكميل شده باشد. اما سازوكار آموزش دبستاني و دبيرستاني ما فضاي بيان آزاد نيست و پرورش شخصيت بدون دخالت انجام نمي گيرد. در نتيجه، جوان ها تنها پس از پايان دبيرستان شروع به شناختن خود مي كنند. براي نمونه، دانش آموزي كه در دوران دانش آموزي تصور مي كرد مثلادر شيمي تيزهوش است، شايد در دوران 20 سالگي دريابد كه اشتباه مي كرده است و بدجوري گمراه بوده است. دانشگاه جايي است كه جوان در حدود 20سالگي وارد آن مي شود، براي نخستين بار از خانه و خانواده دور مي شود و به مسووليت هايش جدي تر مي انديشد؛ براي نخستين بار با مفهوم آدم بالغ آشنا مي شود و خود را بالغ مي يابد. اين آغاز تحول شخصيت اجتماعي اوست.
    دانشگاه همچنين مي آموزد كه فراگيري فقط منتقدبودن و تحليلگرابودن نيست، بلكه، داشتن ذهني باز در برابر مردم، ايده ها، قصه ها و نظريه هايي است كه با آنها روبه رو مي شويم. داشتن ذهني باز به اين معني نيست كه با هر چيزي كه روبه رو مي شويم، آن را بپذيريم، بلكه دانش آموخته بودن لازم مي دارد كه درستي آنچه را كه گفته مي شود، بسنجيم. اگر ادعايي از دليل كافي برخوردار نيست، با گواه هاي مناسب و منطق پشتيباني نمي شود، از پذيرش آن خودداري كنيم. آموزش دانشگاهي در يك معني، آموزش انديشيدن است.
    آزادانديشي پايه آموزش دانشگاهي است. دليل وجود دانشگاه هم همين است: جامعه آزاد براي مديريت خود ناگزير است كه شهروندان خود را تربيت كند تا بتوانند در شكل گيري و توليد ايده هاي نو، گشودن دشواري ها و پاسخ يافتن به چالش هاي اجتماعي، سهم داشته باشند. پيش نياز آن تربيت جامعه اي با بدنه جوان و انديشمند است كه مي تواند دنيا را يكپارچه ببيند.
    ما معمولاخود را به صورت يك فرد مي شناسيم و نه فردي كه عضوي از جامعه جهاني هستيم. آموزش دانشگاهي فرض مي كند كه براي مديريت خويش، بايد خودمان را بخشي از جامعه جهاني بدانيم، چون زميني را كه روي آن زندگي مي كنيم با فرهنگ ها و جوامع ديگر شريك هستيم. فهميدن اينكه رويدادي در يك نقطه زمين چه اثر چشمگيري در رويدادهاي جاهاي ديگر دارد، البته مهم است. در زندگي روزانه خود مي بينيم كه تغييرات فيزيكي، زيستي، فرهنگي، اقتصادي و فناوري چگونه آغازگر دگرگوني در زمينه هاي ديگر مي شود. طبيعي است كه انسان ها گروهي زندگي كنند، زبان و فرهنگ خود را داشته باشند. همچنين، انديشيدن به اينكه انسان بودن به چه معني است و چگونه بايد زيست، طبيعي است. لازم نيست كه فرهنگ ها، زبان ها و روش هاي زيستي اين جوامع يكسان باشند. اما بايد بتوانيم بفهميم كه در چه جنبه هايي مانند بقيه هستيم و در چه نمودهايي با ديگر ساكنان زمين متفاوتيم. آموزش دانشگاهي از دانشجو مي خواهد كه درباره عضوي از جامعه بودن، داشتن فرهنگ و زبان بينديشد. با كاوش در جوامع ديگر، در فرهنگ هاي آنها، آموختن زبان هاي متفاوت اين چيزها را ياد مي گيريم. اميدواريم كه در اين فرآيند، ديگران را بفهميم، همانندي ها و تفاوت هايمان را بپذيريم و از وجودشان خشنود باشيم.
    دانشگاه با آموزش دادن روش انديشيدن، ما را آماده مي كند تا با خواندن تاريخ، ديدن آفرينش هاي هنري، يادگيري درباره تجربه هاي گوناگون انساني كه بازتاب دانسته ها، احساس ها و اميدهاي ديگران از زندگي اند، درباره آنها فكر كنيم و بر احساس آزادي و مسووليت پذيري خود بيفزاييم و به زندگي معني دار و شرافتمند بينديشيم. بناي دانشگاه بر اين پايه است. دستاورد آن اين است كه وقتي دانشجو دوره آموزش دانشگاهي اش را به پايان مي رساند، فردي منطقي، تيزبين و منتقد و نيز دلير و مهربان شده است. آزمون اينكه آيا توانسته ايم آموزش دانشگاهي به دست آوريم اين است كه نه تنها از آموخته هايمان خشنوديم، بلكه، كششي براي ايده هاي نو، گفت وگو و جستارهاي تازه در ما روييده باشد. اين كشش و علاقه است كه پس از به پايان رسيدن دوره آموزش دانشگاهي دوام مي آورد و كار پايه دستاوردهايي مي شود كه ماندگاري دراز دارد.
    واقعيت اين است كه دانشگاه هاي ما با مفهومي كه كوشيدم در اين گفتار بپرورانم فاصله زيادي دارند. اينكه چگونه مي توان دانشگاهي از اين دست ساخت، گستره ديگري است و مجال و مقال ديگري را مي طلبد.
    *گروه فيزيك، دانشگاه تفرش
    


 روزنامه شرق ، شماره 1956 به تاريخ 29/11/92، صفحه 7 (علم)

 

 

 

تيپ پدربزرگ پولدار، نوه ي خوشگل

+0 به يه ن

در يكي دو سال اخير  تحولي در سينماي ايران اتفاق افتاده. "يك تيپ" جديد به پرسوناژها اضافه شده. پدربزرگي با لهجه غليط تركي كه پولدار هست و يك نوه ي دختر خوشگل و خوش قلب و مهربان و تحصيلكرده و خوش تيپ و خوش پوش هم داره كه جوان با مرام اما فقيري عاشقش مي شه. پيرمرد مهربون هست و خيلي نوه اش را دوست داره. نوه هم او را دوست داره و مراقب و نگرانشه. پيرمرد با اين كه پولدار هست بي شيله پيله هست. از يك طرف محيط مدرني با وسايل مدرن ايجاد كرده اما از طرف ديگه نوستالژيك هست و مرتب ياد قديمها مي كنه كه اين وسايل نبودند.
نمونه ي اين تيپ ها را در انيميشين تهران 1500 مهران مديري مي بينيد. يكي دو فيلم ديگه هم بود كه اين تيپ ها را داشت.
ورود اين تيپ جديد را به سينماي ايران به فال نيك مي گيرم و از آن خشنود هستم.  از مهران مديري و ديگران كه اين تيپ را خلق مي كنند سپاسگزارم و برايشان سال خوبي آرزو مي كنم.
فقط يك مسئله! چرا فقط پدربزرگ لهجه ي تركي دارد و نوه لهجه ندارد. چرا هيچ جاي فيلم پدربزرگ ونوه يكي دو جمله با هم تركي حرف نمي زنند؟! اگر در فيلم هاي بعدي به اين نكته توجه شود فيلم جذاب تر و پرمخاطب تر خواهد بود. پيشاپيش از سينماگران عزيز به خاطر رعايت اين نكته در فيلم هايي كه در سال 93 ساخته خواهند شد ممنونم.

سايتي براي نقد فيلم و داستان هاي ايراني

+0 به يه ن

اگر به خاطر داشته باشيد من چند بار در اين وبلاگ اين ايده را مطرح كردم كه به جاي اين كه شكايت كنيم كه در فيلم هاي ايراني تصوير ناخوشايند و غير منطبق بر واقع از ترك ها ي ايران ارائه مي شود سعي كنيم سينماي مستقلي را به وجود آوريم كه در آن تصويري واقعگرايانه از ما ارائه بشه. تاكيد هم كردم منظورم اين نيست كه يك تصوير آرماني و يا شعاري ارائه بشه. نه! اتفاقا من ترجيح مي دهم گاهي تصويري كه ارائه مي شود با نقد طنزگونه همراه باشد. مي خواهم آيينه اي باشد كه در آن عيب هايمان را هم ببينيم تا بتوانيم آنها را اصلاح كنيم. اما مي خواهم عيب هايي كه واقعا داريم تصوير بشه  نه هجوهاي مبتذلي كه سنخيتي با آن حس نمي كنيم.
اين ايده را مطرح كردم اما همه مي دانيم كه اجرا كردن آن كاري سخت و تخصصي است. هرچند غير عملي نيست. اگر همت لازم باشد عملي مي شود. با پيشرفت هاي تكنولوژيكي هزينه هاي ساخت فيلم مستقل كم شده. مشكل  سينماي مستقل در كشوري مثل آمريكا آن هست كه با غول هاي سينماي هاليوود نمي تواند در گيشه رقابت كند. اين مشكل در كشور ما به نظرم كمتر خواهد بود. اگر چنين فيلم هايي ساخته شود و مردم تركزبان تصويري واقعي از خود بر صفحه سينما ببينند حتما استقبال مي كنند. چه طور كه بعد از اين همه سال باز مشدي عباد و آرشين مالالان حتي در بين نسل جوان بيننده دارد! چرا؟! چون خيلي راحت هست با گلچهره و عسگر همذات پنداري كردن و در و همسايه را در قامت مشدي عباد و پدر گلچهره و خاله عسگر ديدن! يك همچون فيلمي با مختصات قرن بيست و يكمي اگر ساخته شود بسيار بيشتر مخاطب خواهد داشت. پس  جذب مخاطب, مشكل نيست! مشكل سينماي مستقل در ايران مسايل سياسي و خط قرمزهاست. اگر سوژه ي فيلم يك ملودرام عشقي يا يك مسئله خانوادگي باشد كه ديگه خط قرمز چنداني برايش مطرح نخواهد بود. حالا تا ده ها سال همين سوژه هاي معمولي مي توانند براي مخاطبان جذاب باشند چه طور كه مشدي عباد و آرشين مالالان با وجودتكراري  بودن هنوز  جذاب و پرمخاطب هستند! بيست سال ديگه كه مخاطبان از اين سوژه ها خسته شدند مي شه رفت سراغ موضوعي پيچيده تر كه احتمالا جنجال برانگيزتر باشد! حالا كو تا بيست سال ديگه!
 به هر حال اميدوارم چنين سينماي مستقلي دير يا زود پا بگيرد. اما يك كار راحت تر هم مي شه كرد. مي شه وبلاگ يا وبسايتي براي نقد فيلم و داستان -با عنايت به مسايل هويت قومي و زباني - ساخت. منظورم نوعي سايت هست كه فضاي گفتمان ايجاد كنه طوري كه سو تفاهم ها حل و فصل بشوند نه آن كه به آنها دامن زده بشه! اگر چنين سايتي پا بگيره و مرجعيت پيدا كنه مي تونه در شكل دادن سلايق سينماگران و تماشاگران سينما نقش بازي كنه. منظورم از مرجعيت اين هست كه سينماگران حس كنند براي اين كه مزه ي دهن مخاطبان خود را بدانند به اين سايت مراجعه كنند و برايشان مهم باشه كه چه  نقدي در مورد آثارشان در اين سايت مي شه. براي اين كه سايتي چنين مرجعيتي پيدا بكنه بايد بتونه بين طيف وسيعي از مخاطبان با سلايق گوناگون جا باز كنه. اگر چنين سايتي باشه و به مسايل هويت قومي و هويت زباني هم عنايت داشته باشه ديگه از شوخي هاي سخيف قومي در سينما اثر چنداني باقي نمي مونه.
اگر به اين موضوع علاقه داريد پيشنهاد مي كنم در همين تعطيلات عيد در همين دامنه آرزوبلاگ چنين وبلاگي براي نقد فيلم بزنيد. امتحانش مجاني است:
http://www.arzublog.com
 بعد از مدتي كه تجربه تان بيشتر شد مي توانيد آن را تبديل به سايت كنيد.

در صورتي چنين وبلاگي مي تونه تاثيرگذاري بلند مدت و عميق داشته باشه كه آهسته و پيوسته حركت كنه نه آن كه بياد جنجالي به پا كنه و بعدش به محاق بره. براي موفقيتش استمرار لازمه و در صورتي مي تونه استمرار داشته باشه كه خيلي چالشي نباشه. نگرش مثبت انديشي داشته باشه, دشمن تراشي نكنه, خيلي اهل گلايه نباشه, نگرش بدبينانه نداشته باشه, توهم توطئه نداشته باشه و....

اگر چنين سايتي كه دغدغه ي هويت قومي و يا هويت زباني داره بخواهد مشكلي را حل كنه و مثبت و سازنده باشه بايد توجه كنه كه هويت ها لايه لايه هستند. همه ي مسايل هويتي را به هويت قومي فروكاستن صحيح نيست. اين راهم بايد مورد توجه قرار بده كه  حساسيت مخاطبينش نسبت به هويت قومي درجات مختلف داره. اگر بخواهد تاثيرگذاري لازم را داشته باشه بايد اين طيف وسيع از حساسيت ها را همزمان راضي نگه داره (كه كار سختي هست و نيازمند ظرافت و  تدبير و همچنين ميانه روي و اعتدال).

يك بحثي قبلا در مورد تصويرسوپر درياني ها در سينما و داستان هاي ايراني شد. دوباره خواني آن بحث در اين پيش زمينه مفيد مي تواند باشد.

بيانيه شاخه¬هاي فيزيك و رياضي فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي ايران (اسفند 1392)

+0 به يه ن

هشدار افت كيفيت آموزش و پژوهش در دانشگاه‌هاي كشور

 

     تعداد دانشجويان و مقالات علمي در سال­هاي اخير رشد كمّي چشم‌گيري داشته‌ است. اكنون اين سؤال در محافل علمي و دانشگاهي مطرح مي­شود كه اندازه‌گيري توسعه و پيشرفت علمي صرفاً با اين معيارهاي كمّي چه نسبتي دارد؟ يكي از وظايف اصلي فرهنگستان علوم تبيين جايگاه علم و  فناوري كشور و رصد و پايش روند حركت، تحول و پيشرفت آموزش و پژوهش كشور و هشدار در صورت مشاهدۀ كاستي ها در اين رابطه است.

علوم، به‌ويژه علوم پايه، مشتمل بر رياضي و فيزيك، نيروي پيشران بسياري از تحولات اجتماعي در سده‌هاي اخير بوده ‌اند. تاثير اجتماعي علوم پايه در دو وجه نمود بيشتري داشته است: تاثير بر ديدگاه و نحوۀ تحليل و استدلال افراد جامعه و توليد فناوري‌هاي نو. اين دو نقشي اساسي در حركت جوامع بشري به سوي جوامع مرفه و پيشرفته داشته ‌اند. از اين‌رو ملاك ارزيابي توسعه و پيشرفت علمي، توليد و استفاده از علم نافع است. علم نافع آن است كه سه هدف اصلي توسعه علمي را، يعني، رسيدن به مرزهاي دانش، به‌كارگيري در ارتقاي فناوري و تربيت نيروهاي ماهر، تامين كند. متاسفانه در سال‌هاي اخير ديدگاه‌هاي كمّي‌نگر به ارزيابي علمي- هم در آموزش و هم در پژوهش- غلبه و نمود چشم‌گيري داشته اند. اما نيل به  سه هدف توسعه بدون توجه به كيفيت آموزش و پژوهش و رعايت استانداردهاي جهاني محقق نخواهد شد. ديدگاه مبتني بر توسعۀ كمّي و ناديده انگاشتن كيفيت صرفاً به انباشت نيروهايي ناتوان مي‌انجامد كه طبعاً نمي‌توانند در توسعه و پيشرفت كشور نقش موثري داشته باشند.

     در ديدگاه كمّي‌نگر براي ارزيابي پژوهش، پيشرفت علمي صرفاً بر اساس تعداد مقالاتي كه در مجلات ISI يا ISC   به چاپ رسيده اند سنجيده مي‌شود.  مطابق بررسي‌هاي علمي و دقيق انجام شده از طرف سازمان‌هاي معتبر جهاني پايش علوم، كه بارها مورد استناد مسئولين كشور نيز قرار گرفته‌ اند، ايران از اين منظر و به لحاظ كمّي در منطقه اول است. علاوه بر شاخص تعداد مقالات، معيارهاي آماري سنجش كيفيت پژوهش نيز سال­ها است كه كمّي شده اند و در همان بررسي‌هاي سازمان‌هاي معتبر نيز اندازه‌گيري و در انتشارات آنها درج مي‌شوند، كه البته كمتر مورد اشاره مسئولين كشور قرار مي‌گيرند. يكي از اين معيارها ضريب استناد و ارجاع به مقالات است، كه متاسفانه براي مقالاتي كه از ايران به چاپ رسيده‌ اند بسيار پايين است. انتشار مقالات با كيفيت نازل در رسيدن به سه هدف توسعه علمي كمكي نمي كند و صرفاً منجر به اتلاف سرمايه و استعدادها خواهد شد.

     در بُعد آموزش دانشگاهي نيز نظام‌هاي متعددي از جمله دانشگاه‌هاي دولتي وابسته به وزرات علوم، دانشگاه‌هاي دولتي وابسته به ساير نهادها و وزارت‌خانه‌ها، مانند دانشگاه فرهنگيان، دانشگاه‌هاي آزاد اسلامي، پيام نور، فراگير و غير انتفاعي، در كشور وجود دارند، كه هر كدام بايد رسالت و جايگاه خود را داشته باشند و در مسير مناسب خود حركت كنند. خلط جايگاه و رسالت اين دانشگاه‌ها به كيفيت آموزش و پژوهش در نظام دانشگاهي صدمۀ جدي وارد كرده و مي‌كند. رسالت دانشگاه‌هاي برتر تربيت پژوهشگران نخبه براي رسيدن به سه هدف پيش گفته است. رسالت بعضي از دانشگاه‌ها صرفاً تربيت نيروهاي باسواد به معني عرفي است و دانشگاه‌هاي تخصصي تربيت كارشناسان مورد نياز سازمان‌هاي متبوع را بر عهده دارند. رسيدن به كيفيت مطلوب در آموزش، كه البته لازمۀ ارتقا در كيفيت پژوهش است، حمايت ويژۀ مالي از دانشگاه‌هاي برتر و خودداري آنها از پذيرش دانشجوي پولي را طلب مي­كند و در عين حال اعطاي استقلال داخلي به آنها ضروري است.

      در بحث كيفيت آموزش و پژوهش دانشگاهي دو نكته بايد مورد توجه ويژه قرار گيرد: (1) راه‌اندازي دوره‌هاي تحصيلات تكميلي دانشگاه‌ها بايد با اعمال جدي و دقيق ضوابط موجود انجام پذيرد؛ هرچند كه خود اين ضوابط نيز به نوبه خود بايد با مشورت با دانشگاهيان بازبيني و اصلاح شوند. (2) اعضاي هيات علمي و در مرحلۀ  بعد دانشجويان تحصيلات تكميلي، به ويژه دانشجويان دكتري، محور اصلي پيشبرد كارهاي پژوهشي  دانشگاه‌ها و پايش كيفيت آن هستند و لذا در جذب اعضاي هيات علمي و دانشجويان دكتري توجه به كيفيت و توانايي علمي افراد بايد در اولويت اول قرار گيرد.

در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه تزوير وريا بگشايند

+0 به يه ن

در هندوستان مي خواهند يك رصد خانه نوترينو بزرگ بسازند به نام

India-based Neutrino Observatory (INO)

قبلا محلي را برايش در نظر گرفته بودند اما طرفداران محيط زيست سر و صدا كردند كه كارهاي ساختمان سازي مربوط به اين پروژه  فيل ها و ببرها را اذيت مي كنه. بعد از مدت ها كش و قوس تصميم بر اين شد كه محل مورد نظر را عوض كنند. الان قراره در استان جنوبي تاميل نادو ساخته بشه. به ظاهر طرفداران محيط زيست دعوا را بُردند. دست كم از فيزيكدان ها بُردند. حالا چي مي شه؟! فيل ها و ببرها در آسايش زندگي مي كنند! نُچ! ديواري كوتاه تر از ديوار فيزيكدانان نيست. به طوري كه حتي در يك كشور جهان سومي هم مثل هندوستان گروه ضعيف و توسرخوري مثل طرفداران محيط زيست مي توانند حرف شان را در مقابل آنها به كرسي بنشانند. اما زميني كه از فيزيكدان ها گرفته شد داده شد به گردن كلفت ها كه در آنجا ساخت و ساز كنند و پول در بياورند.

اگر طبع شعري داريد اين بيت خواجه را در فضاي دنياي امروز به روز كنيد

در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه تزوير و ريا بگشايند

 

همان طور كه اخلاق سكولار مي شه داشت رياي سكولار هم داريم. اتفاقا رياي سكولار از رياي مذهبي خيلي رذيلانه تر هست. يارو بدون ترس از خدا و پيغمبر ريا مي كنه و هيچ توبه اي هم در كار نيست و رياكاري اش هيچ حد و مرزي هم نداره!

مصاحبه اي با پروفسور ثبوتي با روزنامه جام جم

+0 به يه ن

مطلب زير از اين منبع برگرفته شده است:

يوسف ثبوتي، اول شهريور 1311 در خانواده اي فرهنگي در شهر زنجان متولد شد. سال 1329 به علت علاقه اي كه به فيزيك داشت، رشته تحصيلي فيزيك را براي ادامه تحصيل انتخاب كرد. او تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد را در دانشگاه تورنتو ادامه داد و پس از آن وارد دانشگاه شيكاگو شد. سال 1342 در مقطع دكتري تخصصي در رشته اختر فيزيك فارغ التحصيل شد و به عنوان استاديار در دانشگاه نيوكاسل انگلستان مشغول تدريس شد، اما پس از مدتي تصميم گرفت به ايران بازگردد و در دانشگاه شيراز فعاليت خود را به عنوان دانشيار آغاز كرد. اين اتفاق آغازگر تحولات جديدي در سيستم آموزش عالي كشور بود كه ازجمله نتايج آن مي توان به سيستم كنوني آموزش عالي اشاره كرد. پيش از اين هر سال تعدادي درس براي دانشجويان ارائه مي شد كه آنها بايد پايان سال همه درس ها را قبول مي شدند. در غير اين صورت بايد سال بعد همه درس ها را دوباره مي خواندند. طرح تاسيس رصدخانه ابوريحان بيروني در شيراز كه بزرگ ترين رصدخانه فعال ايران است سال 1351 از سوي استاد ثبوتي ارائه شد. پنج سال بعد اين رصدخانه افتتاح شد. اين استاد صاحب نام پس از مدتي دوره دكتري نجوم را در دانشگاه بنيانگذاري كرد و به اين ترتيب زمينه اي براي ادامه تحصيل علاقه مندان به اختر فيزيك و نجوم فراهم شد. ثبوتي در نتيجه پيگيري هاي فراوان مركز تحصيلات تكميلي علوم پايه زنجان را سال 1370 تاسيس و راه اندازي كرد. اين محقق از پژوهشگران خستگي ناپذير در عرصه فيزيك و نجوم است و به سبب سابقه علمي پرباري كه دارد، افــــتخارات بسياري را از آن خود ساخته است. دكتر ثبوتي از بنيانگذاران انجمن فيزيك ايران، انجمن نجوم ايران و همچنين موسس انجمن اخلاق در علم و فناوري است و چند دوره نيز رياست انجمن هاي فيزيك و نجوم را بر عهده داشته است. او از اعضاي فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي ايران و همچنين آكادمي علوم جهان سوم است.

 

مصاحبه ايشان را مي توانيد اينجا بخوانيد.

پي نوشت مينجيق: پنجشنبه گذشته در جلسه اي در فرهنگستان علوم در مورد اهميت و چالش هاي آزمايشگاه پژوهشي و آموزشي در ايران شركت داشتم. جلسه به همت پروفسور  اخوان توسط گروه فيزيك فرهنگستان علوم پايه تشكيل شده بود. پروفسور ثبوتي هم حضور داشتند. نكات درخور توجه متعددي توسط اساتيد مجرب در اين زمينه مطرح شد. نكته اي هم پروفسور ثبوتي بيان كردند و بر آن تاكيد داشتند كه دريغم آمد اينجا بازگو نكنم چرا كه گريبانگير همه ي ما در مسايل گوناگون هست.

برخي اساتيد از  تب مقاله آي-اس-آي نويسي در دوره هاي تحصيلات تكميلي و نيز فشاري كه كنكور در دبيرستان ها وارد مي كند مي ناليدند و اين مسايل را از دلايل عدم توجه به آزمايشگاه ها بر مي شمردند. پرفسور ثبوتي به اين ديدگاه انتقادي بجا وارد آوردند و يادآوري كردند زماني هيچ كدام از اينها نبود. چند دانشگاه بودند كه در پذيرش دانشجو با مشكل و هرج و مرج روبه رو بودند. عقلاي قوم آن زمان راه حل كنكور را پيشنهاد دادند كه پا گرفت و آن معضل را رفع كرد و باليد. يا زماني مقاله اي پژوهشي در كشور نوشته نمي شد. اكنون يادگرفته ايم پژوهشي كنيم كه در مجلات معتبر بين المللي چاپ مي شود. حال كه مشكل ديگري را داريم نبايد راه حل را در تخريب و قطع درختي كه ريشه دوانده ببينيم!  البته اين رويكرد منحصر به مسايلي كه در جلسه مطرح شد نيست.  كمر بستن به تيشه زدن به ريشه درخت هايي كه با زحمات فراوان ريشه دوانده بي توجه به ثمرات اين درختان در فرهنگ ما  متاسفانه بسيار باب شده. نبايد براي رفع معضلات پيش رو هم و غم را صرف برانداختن درختان ريشه دار كرد. درخت ها را بايد حفظ كرد و چاره اي بديع براي رفع مشكلات موجود انديشيد.

(نقل به مضمون از پروفسور ثبوتي در جلسه پنجشنبه گذشته)

پژوهش بر روي نوترينوها

+0 به يه ن

مطلب زير را به منظور ترويج علم نگاشته بودم. اگر خواستيد مي توانيد آن را در وبسايت ها يا وبلاگ هاي خود با ذكر منبع دوباره منتشر سازيد.

با احترام

ياسمن فرزان

ذرات بنيادي به اجزاي سازنده ي جهان هستي  اطلاق مي شوند كه خود به ذرات كوچك تر تجزيه نمي شوند. شناخته شده ترين ذرات بنيادي همان الكترون ها مي باشند نوترينوها نيز جزو ذرات بنيادي هستند. موضوع پژوهشي من روي اين نوع ذرات بنيادي است. بار الكتريكي اين ذرات صفر است و تنها برهمكنشي كه دارند برهمكنش ضعيف است. به همين علت مشاهده ي آنها نياز به آشكارسازهاي بسيار بزرگ دارد. آشكارسازهاي متعددي در ژاپن، آمريكا، ايتاليا، چين، كره و قطب جنوب براي اين منظور ساخته شده اند. نوترينوها در اطراف ما به وفور يافت مي شوند. به طورمثال در فرآيندهاي هسته اي داخل خورشيد نوترينوها توليد مي گردند و بدون آن كه با ماده ي درون خورشيد برهمكنشي كنند به ما مي رسند. به اين نوترينوها نوترينوهاي خورشيدي گفته مي شود.بر روي زمين در هر ثانيه حدود يك ميليارد نوترينوي خورشيدي عبور مي كند اما برهمكنش اين ذرات به قدري اندك هست كه در طول عمر يك انسان حتي يك نوترينو نيز با بدن او برهمكنش نمي كند.

 جرم نوترينوها نيز بسيار اندك هست. مي دانيم جرم يك نوترينو  بيش ازيك ميليون مرتبه از جرم الكترون سبك تر است. تا حدود 15 سال پيش گمان مي شد نوترينوها اصلا جرمي ندارند. اما مشاهدات نشان داد كه اين ذرات جرمي غير صفر اما بسيار كوچك دارند. توضيح اين جرم كوچك به طور سازگار در چارچوب فرمول بندي رياضي از اهداف نظريه پردازان اين شاخه ي پژوهشي است. من به عنوان  يك نظريه پرداز مدل هايي مبتني بر فرمول بندي رياضي  براي  توضيح ويژگي هاي نوترينوها مي سازم و نتايج آن را براي آشكارساز ها بررسي مي نمايم.

نوترينوها مي توانند مسافت هايي بسيار طولاني را طي نمايند  بي آن كه جذب ماده شوند يا تحت تاثير محيط خود قرار گيرند. از اين رو اين ذرات مي توانند در مورد  ستارگان دوردست به ما اطلاعاتي يگانه دهند. همچنين از داخل زمين عبور مي كنند و از آنها مي توان در مورد ساختار كره ي زمين اطلاعاتي به دست آورد. البته اين نوع تكنولوژي ها هنوز در مرحله ي تحقيقاتي هستند و سال ها طول مي كشد تا از آنها استفاده ي كاربردي در زلزله نگاري نمود.

هدف از پژوهش بر روي ذرات بنيادي شناخت بيشتر طبيعت و جهان پيرامون ماست. اين گونه فعاليت ها معمولا هدف كاربردي ندارند. اما تجربه نشان داده است كه گاهي در اين نوع كوشش ها فن آوري هايي خلق مي شوند  كه كاربردهاي فراوان دارند و بسي بيشتر از سرمايه گذاري اوليه بر روي تحقيقات بنيادي ارزش اقتصادي پيدا مي كنند. از همين روست كه در كشورهاي پيشرفته روي اين علوم سرمايه گذاري مي شود. مي توان گفت موتور حركت در پيشرفت هاي تكنولوژيكي در طول تاريخ بشر سه چيز بوده است: جنگ، رقابت و چشم و همچشمي و ميل به تفاخر و دست آخر كنجكاوي ذاتي بشر براي كشف راز هاي طبيعت. ناگفته پيداست كه  در بين اين سه، مورد آخر از همه كم هزينه تر، انساني تر و اخلاقي تر است.

پي نوشت: در مورد پارامترهاي نوترينو در اين جزوه  توضيح داده ام.