دوره هویت ساز قاجار

+0 به يه ن

دوره قاجار به واقع دوران هویت ساز و جریان سازی بوده است. این ایل از زمان صفوی در تاریخ ایران مهم و تاثیرگذار بوده اند. آغاز سلطنت آقا محمد خان قاجار سال 1785میلادی بوده. به میلادی می گم تا مقایسه بکنیم با وقایع تاریخی اروپا. در واقع قاجارها وقتی به سلطنت رسیدند که دوره موسوم به روشنگری (enlightenment) در اروپا بوده. در فرانسه اواخر سلطنت لویی شانزده بوده. چهار سال قبل از انقلاب کبیر فرانسه. زمانی که متفکران فرانسوی یعنی ولتر و ژان ژاک روسو با هم اره می دادند تیشه می گرفتند. (خوشمزه این که قبر این دو متفکر در پانتئون پاریس که محل خاکسپاری بزرگان فرانسوی است رو به روی هم قرار دارد!) در روسیه کاترین کبیر سر کار بوده. زمان خودش زن خیلی لیبرالی محسوب می شده. می شه گفت با معیارهای الان هم زن خیلی لیبرالی بوده. با ولتر هم مکاتبه داشته.
خوب! در واقع جنگ های آقا محمد خان و سلطنت او مصادف می شه با قحطی و کشتارهای فراوان در کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و روسیه. احتمالا تعداد قربانیان قحطی و خشونت در آن برهه در فرانسه و روسیه بیشتر از قربانیان خشونت ها ی اوایل قاجار در ایران بوده. اما فرقش این بوده که در فرانسه با گیوتین می کشتند تا قربانی کمتر زجر بکشه. هرچند شکنجه هم در اروپای آن زمان کم اتفاق نمی افتاده. به لحاظ خشونت و قحطی خیلی تفاوت بین ایران آن زمان و اروپای زمان روشنگری نبود. آمار قربانیان انقلاب فرانسه هم تکان دهنده هست.
فرقش این بوده که آنجا کسانی مثل ولتر و روبسپیر در همان زمان اوایل قاجار داشتند ما در ایران نداشتیم. چیزی که در ایران تکان دهنده بود میزان رواج خرافات در بین شاهان و مردم عادی بود. همزمان در اروپا به سمت فاصله گرفتن از خرافات پیش می رفتند. به نظر من این بزرگترین انتقادی است که به برخی از شاهان قاجار می شود نسبت داد. به خصوص به محمد شاه (پدر ناصرالدین شاه) و مظفرالدین شاه. در مجموع من مظفر الدین شاه را دوست دارم. حکم مشروطه را امضا کرده، هنر پرور و مردمدار و مهربان و با نمک بوده. اما گرایش او به خرافه به نظرمن شرم آور هست.
کم کم جلو می رویم متفکران روشنگر ایرانی هم در دوره قاجار ظهور پیدا می کنند. شاید با یک تاخیر فاز حدود 50 ساله نسبت به ولتر و ژان ژاک روسو. ولی ظهور می کنند. اتفاقا در دامان خود قاجارها هم ظهور می کنند. قاجارها نه تنها جلوی ظهور آنها را نمی گیرند بلکه به آنها بال و پر می دهند برخی از این متفکران فرزندان خودشان هستند (مثل ایرج میرزا). نمی خواهم بگویم هر چه این متفکران گفته اند درست و مثبت بوده. قطعا چنین نبوده ولی در مجموع برآیند آن به سوی پیشرفت ایران بوده. بعدش هم که جنبش شکوهمند مشروطه اتفاق می افته.
برخی طرفداران مدرنیته همه ی دستاوردها ی مدرن ایران را به رضا شاه نسبت می دهند. از رضا شاه ده مرتبه مدرن تر و روشنفکر تر و باسوادتر امان الله خان افغانستان بوده! این واقعیت که وضع ما از افغانستان بهتر هست مدیون آن مشروطه و حرکت روشنگری ایرانی در دوره قاجار (تاسیس مدارس مدرن و روزنامه و ....) هست نه رضا شاه.
سلطنت قاجار در سال 1925 به پایان می رسه. یعنی کل قرن نوزده -که مدرنیته شکل می گیره- و یک چهارم قرن بیستم ایران تحت حکمروایی قاجاران بوده. چه طور می شه این دوره مهم را نادیده گرفت و همه آن را در لعنت به شاهان سوگلی پرور خلاصه کرد؟! خیلی دوران طولانی و مهمی بوده. در واقع  دوره قاجار در شکل گیری و تثبیت آن چه که امروز "فرهنگ اصیل ایرانی" می گوییم و به آن می بالیم و.... نقش کلیدی داشته. همه جا رد پای قاجارها هست. مثلا بروید به طاق بستان کرمانشاه و بیستون، کتیبه قاجاران را هم در کنار کتیبه های عهد باستان می بینید. انصافا برای ما ها که باستان شناس خیلی حرفه ای نیستیم و گردشگر معمولی اندکی علاقه مند به تاریخ و فرهنگ هستیم جذابیت کتیبه های قاجار اگر بیشتر نباشد کمتر نیست. همان قدر خیال انگیز و هزار و یک شبی است. شاید هم بیشتر چون خطشان را می توانیم بخوانیم.
یا مراسم نوروز را در نظر بگیرید. آیینی است کهن که از پیشتر از هخامنشی بوده. همیشه هم در طول تاریخ ایران عزیز و محترم بوده اما نوروز به شکلی که امروز ما اصیل ایرانی می دانیم در واقع نوروز قاجاری است. مراسمی که یا خود ابداع کردند یا از برخی نواحی ایران به جاهای دیگه بسط دادند . به هر حال این همه عروس که از ایالات و ولایات راهی حرمسرا می شد با خود آداب و فرهنگ محلی را به پایتخت می کشاندند. کم کم این مراسم رسمی استاندارد در دوره قاجار پخته شد و بعد در دوران پهلوی به مدد رادیو و تلویزیون بسط عمومی پیدا کرد. این روزها که به شوق مخابره به دوستان در وایبر و فیس بوک در اقصی نقاط دنیا "هفت سین اصیل ایرانی" می چینیم و به دوستان خارجی مون هم در مورد اصالت آن سخنرانی می کنیم در واقع سنت های شکل گرفته و تثبیت شده در دوران قاجار را تکرار می کنیم. توصیفی که هزار سال پیش ابوریحان از مراسم نوروز آن زمان در خطه خراسان داشت شباهت چندانی به مراسم نوروزی که ما می گیریم ندارد. اما هفت سین ناصرالدین شاه که کمال الملک آن را بر روی بوم حک کرده بسیار شبیه هفت سین امروز ماست. ماهی قرمز ندارد. من و دوستانم هم برای این که کاملا اصیل ایرانی باشد ماهی قرمز نمی ذاریم سر سفره هفت سین.
در کارت پستال های عید لابد دیده اید که یک دختر خوشگل ابروکمون با خال مشکی با لباس های ترمه می کشند پشت سرش هم چند نما از تخت جمشید. اگر بخواهیم این تصاویر را این گونه تعبیر کنیم که این سنت از زمان باستان به ما رسیده و در زمانی که آن دختر ابرو کمان-که تیپ و قیافه و مدل لباس قاجار دارد- تثبیت شده، تعبیر منطقی ای کرده ایم. اما اغلب دیده ام این برداشت را می کنند که این "دختر اصیل ایرانی" همان تیپ دختر هخامنشی است. تیپ دختر هخامنشی چیز دیگری بوده. در 2300 زمان بین دوران هخامنشی تا قاجاران مدل لباس و آرایش حتما تغییر کرده!
نکته ای که می خواهم بگویم آن هست که دوره قاجار دوره ی مهمی به لحاظ هویت سازی هست. شاهان قاجار هم مانند همه شاهان و حکمروایان دیگر نه سیاه هستند نه سفید بلکه خاکستری هستند. تبلیغات  پهلوی چنان بوده که انگار قاجارها همه سیاهی بودند و خود همه سپیدی. در دهه شصت هم طوری تبلیغ می کردند که انگار همه شاهان در چند هزار سال گذشته سراسر پلیدی بودند. به هر حال اکنون آن قدر از زمان شاهان و امیران فاصله گرفته ایم که بدون حب و بغض به مسئله بنگریم و ارزیابی کنیم. از اشتباهاتشان بیاموزیم و از هوشمندی شان یاد بگیریم. میراث فرهنگی دوره ها را پاس بداریم که بخشی از فرهنگ را می سازند. به علاوه ارزش مادی دارند و به درد جذب توریست می خورند. یا به درد دستمایه قرار دادن برای هنر و ادبیات.
پی نوشت:
The Qajar dynasty (About this sound listen (help·info); Persian: دودمان قاجار‎ Dudmân e Qâjâr; also romanised as Ghajar, Kadjar, Qachar etc.; Azerbaijani: Qacar) was a Persianized[5] native Iranian royal family of Turkic origin,[6][7][8][9][10] which ruled Persia (Iran) from 1785 to 1925

متنی که در بالا خواندید (و یک مقدار هم به هم ریخته بود) توصیف ویکی پدیای انگلیسی است. فکر می کنم توصیفش دقیق هست. قاجارها اصالتا ترک بودند اما بعد در تهران با اقوام دیگر امیختند. هم به لحاظ وصلت خانوادگی و  به لحاظ هم فرهنگی.
همین را در مورد صفویان هم می توان گفت از یک نظر صفویان با قاجارها فرق داشتند. صفوی ها در جهت تقویت ادبیات ترکی همت داشتند. شاه اسماعیل  خود شاعری توانا با تخلص ختایی بود. شاه عباس دوم برای تقویت ادبیات زیان ترکی کوشش هایی از طریق حمایت از ادبا داشت. اما قاجارها چنین همتی نورزیدند. این عدم کوشش  به نظر من یک نقطه منفی دیگر در کارنامه قاجارهاست.
صفوی ها مثل بقیه نه سیاه بودند نه سفید. در کارنامه شان نقاظ روشن هم هست نقاط تاریک هم هست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل
آرديني اوخو

حرمسراها و زنان قاجار

+0 به يه ن

در مورد حرمسرا  های قاجار داستان های زیادی در بین مردم هست. قبل از همه بگویم در مورد صحت و سقم این داستان ها شدیدا مشکوک هستم. به گمانم افسانه هایی هست که جماعت ذکور در مورد یک جمع زنانه ساخته اند. در یک جمع معمولی زنانه که همه اعضای آن هم زنان تحصیلکرده هستند و در مورد یک مسئله خیلی جدی و مهم علمی یا اجتماعی بحث می کنند مردان امروزی اغلب این استریوتایپ را به کار می برند:" جمعشان  مثل حموم زنانه می مونه ! داشتند غیبت می کردند!"
با این حساب ابدا من به افسانه هایشان در مورد جو حرمسرا نمی توانم اعتماد کنم.
همین حالا بدجنسان در مورد خانواده های اندکی پولدارتر از طبقه متوسط افسانه ها می سازند. هرچه قدر خانم خانواده زیباتر و باسلیقه تر و مرد خانواده بانزاکت تر و خانواده دوست تر باشد افسانه های ناشی از بدجنسی علیه آنها رنگین تر خواهد بود. تازه این برای یک خانواده معمولی دو سه چهار پنج نفره ایرانی است. همین را "برون یابی" کنید می شود افسانه های کثیفی که در مورد وضعیت حرمسراها ساخته شده و دهان به دهان می چرخد!
نه آن که بخواهم بگویم حرمسرا خوب بوده. نه! قطعا بد بوده. اما در مورد میزان فساد در آن حدس می زنم اغراق می شود. در هر صورت آن همه زنبارگی ناپسند هست به خصوص برای شاهی که سکان هدایت  مملکت را در دست دارد . دیگه هر چیزی حدی باید داشته باشه. اما باید توجه کنیم که این حد نگاه نداشتن مختص شاهان قاجار نبوده. در اروپا هم شاهان عیاش کم نبوده اند. مثلا لویی چهارده فرانسه یا هنری هشتم انگلیس در زنبارگی دست کمی از ناصرالدین شاه و فتحعلی شاه نداشتند. همین الان هم برخی مردان ایرانی- اعم بر آنان که جانماز آب می کشند و آنان که ادعای روشنفکری شان گوش فلک را کر کرده- اگر  آب باریکه ای برای شنا بیابند روی شاهان قاجار را سپید  می کنند.  تصور کنید  اگر همینها قدرت و ثروت شاهان را داشتند چه می کردند!؟ دست کم اینان حق ندارند به قاجاران از این لحاظ خرده بگیرند.
ایراد دیگر (و بزرگ تر) حرمسرا محدود کردن آزادی زنان حرم هست که در مشابه اروپایی یا در میان مردان زنباره امروزی سراغ نداریم.
اما دقت کنید که حرمسرا ابداع شاهان قاجار نبوده. از قبل هم بوده. زمان ساسانیان که بوده. قبلش هم احتمالا بوده. حتی به نظر من حرمسرای قاجاری اندکی انسانی تر از حرمسراهای نوع دیگه بوده. مثلا جاهای دیگه دختر های زیبا را از خانه و خانواده شان می دزیدند می آوردند می فروختند به حرمسراها. در عثمانی این کار را می کردند. در شاهنامه هم بیژن قهرمان و شازده بزرگ به اتفاق رفیقش گرگین خجالت نمی کشید می خواست از تورانیان دختر بدزده. نه تنها از چنین ننگی خجالت نمی کشیدند قرن هابا آب و تاب هم در قهوه خانه ها در مورد این اسطوره ملی داستان سرایی می کردند. خوب! این خیلی وحشتناک هست. مال قاجارها گویا این طور نبوده. در موارد اندکی- مثل مورد جیران خاتون- شاه عاشق شده بوده. در اغلب موارد هم ازدواج برای منظورهای سیاسی بوده. دختر هم دختر یک خانواده بسیار متنفذ بوده. برای همین کار تربیت شده بوده و به اتفاق خدم وحشم خود برای بسط نفوذ خانواده و عقد قراردادها راهی حرمسرا می شده. خیلی انسانی تر از آن هست که یک دختر معصوم را که آمادگی ذهنی نداره از خانه و کاشانه اش بدزدند و از مامان باباش جدا کنند و غریب وبیکس ببرند به سرزمین ناشناخته.
دومی وحشتناکه ولی تا جایی که من می دانم بین سلاطین قاجار رواج نداشته. باز حرمسراداری قاجارها از هنجاری که در این سرزمین قرن ها رواج داشته یک مقدار نجیبانه تر بوده. اتفاقا قاجارها اعمال غیر انسانی ضد زن را یک مقدار تخفیف داده بودند.  این گونه که در تاریخ آمده حرکت های سادیک  از برخی از سلاطین سلسله های قبلی در ایران (نظیر وادار کردن زنان حرم به رقص روی خرده شیشه یا سوزاندن آنها به جرم نیاشامیدن شراب) سرزده نه از شاهان قاجار. اما جامعه و ذهیت مردسالار به آنها آن قدر ایراد نگرفته که به شاهان قاجار که نسبتا با ملاطفت بیشتری با زنان حرم رفتار می کردند. گویا از منظر جامعه ما در 90 سال گذشته گناه اصلی شاهان قاجار در حرمسراداری نه زنبارگی مفرط بوده و نه تحدید آزادی های زنان حرم. بلکه مشکلشان اتفاقا روی زیادی دادن به برخی سوگلی ها بوده. در واقع همان ایرادی را به شاهان قاجار می گیرند که بر مردان با نزاکت و خانواده دوست امروزی می گیرند: "زن ذلیلی"!

در سال های اخیر که عکس های زنان حرم قجری در اینترنت دست به دست می چرخه سوژه جدیدی دست برخی ها افتاده: ایراد گرفتن در مورد چهره و اندام زنان قاجار. راستش هیچ وقت درک نکردم که چرا باید ما خودمان را به شکل زنان هالیوود درآوریم؟! چرا باربی باید معیار ما در آرایش و پیرایش باشد؟! این که ما در زمان قاجار معیارهای زیبایی شناسانه خود را داشتیم به نظرم نکته مثبتی است. احتمالا با طبیعت ما این معیارها سازگار تر بودند. شما زیبایی زنان قاجار را باید با آن معیارها بسنجید نه با معیارهای مد امروزی.
واقعیت را بخواهید شخصا وقتی به عکس های قدیمی زنان قاجار را می بینم حسی که در من زنده می شود قدرت و صلابت و اعتماد به نفس هست. همان قدرت و صلابتی  که جلوی شاه مستبد ایستاد و جنبش تنباکو را به پیروزی رساند. همان صلابتی که نطفه های آموزش مدرن زنان را پایه نهاد.
نگاهی به شخصیت سوگلی های حرم هم بد نیست. حالا شاید سوگلی ها باربی نبوده اند اما شخصیتشان را ببینید. مثل طاووس خانم همسر محبوب فتحعلی شاه. همان موقع یک شاعر و ادیب بوده. وقتی شاه خواسته زن رسمی اش را طلاق دهد تا او به عقد رسمی اش درآید به شاه گفته حاضر نیست باعث حس ناکامی در زنی شود و زندگی اش را بپاشد. خییییلیییی حرفه! من هم عاشق مرامش شدم و فتحعلی شاه را هم تحسین می کنم که زنی مثل او را پسندیده نه یک باربی بی مغز و بی مرام را!
یا سوگلی های ناصرالدین شاه. بین آن همه زن به کسی علاقه مند می شده که کاراکتر نشان می دادند. مثل مردان عیاش معمولی نبوده که زن بی کاراکتر توسری خور و کمی سبک مغز را می پسندند.

خاندان پهلوی با پول هایی که با خود از ایران بردند و از محل ارزهایی که در طول حکومت خود به بانک های سویس واریز کرده بودند دستگاه تبلیغاتی وسیعی راه انداختند
برخی هم در همین داخل کشور خریدار این تبلیغات هستند. در سطح شهرها سوار تاکسی هم که بشوید عباراتی نظیر "زمان آن خدابیامرز ...." زیاد می شنویم. البته بیشتر یک حرف احساسی و نوسالژیک است. فکر نمی کنم عمق زیادی داشته باشد.

اما خاندان قاحار چنین هزینه ای صرف کار تبلیغاتی نکردند. اصلا ذهنیتشان متفاوت بود. ذهنیت ملکه جهان مادر احمد شاه قاجار یا فرح دیبا پهلوی فرق داشت. ملکه جهان وقتی که از بازگشت فرزندش به تاج و تخت ناامید شد، هم و غم خود را گذاشت برای این که خاندان را جمع و جور کند. همان کاری که هر زن مقتدر و با جربزه از دیار ما بعد از این که خانواده اش دچار ورشکستگی می شوند می کند. خانه ای می خرد در داخل خانه به بچه ها و نوه ها آن قدر محبت می کند که احساس کمبود نکنند. مراسم و دورهمی های خانوادگی را با شکوه فراوان -ولو لازم شده با ضرب سیلی برای سرخ نگاه داشتن صورت - برگزار می شود تا وانمود کند اتفاقی نیافتاده. از تک و تا نیافتاده اند. از اسب هم افتاده باشند از اصل نیافتاده اند. دم به دقیقه مردان خانواده را به لحاظ روحی مونیتور می کند که مبادا دچار افسردگی شوند. دایم آبگوشت بار می ذارد و با دست خود لقمه می گیرد و در دهانشان می گذارد مبادا که در تنهایی و بیکسی فکرهای ناجور به سرشان بزند. به بچه ها گوشزد می کند که درس بخوانند تا برای خودشان کسی شوند. به دروس آنها نظارت می کند
همون نوه احمد شاه از مهربانی ها و توجهات مادربزرگش ملکه جهان خاطره ها تعریف می کرد. کاری که ملکه جهان برای خانواده اش کرده کاملا آشناست. نمونه کوچک تر آن را در فامیل به وفور سراغ داریم.
قطعا کار ملکه جهان خیلی خیلی سخت تر از مادران قدرتمند خانواده های معمولی بوده. کم چیزی نیست که خاندانی قرن ها جزو حکام سرزمینی بوده باشند (از زمان شاه عباس صفوی به بعد همیشه در قدرت سهم داشتند و دست کم حکام بخشی از ایران بوده اند) بعدش یک شبه در دیار غربت تبدیل شوند به آدم های معمولی غریب! ضربه روحی اش غیر قابل تحمل می تواند باشد مگر این که یکی دایم در کنارت باشد و تو را تقویت روحی کند. به علاوه آن خاندان کلی "اؤگی لیخ" داشتند. هر شاه قاجار چندین زن داشته و در نتیجه کلی چند تیرگی و ناتنی گری در خاندان بوده. ملکه جهان همجین خاندانی را جمع و جور کرده. بله! باربی نبوده! تصویری که هالییود از ملکه می سازد بسیار از تصویر ملکه جهان به دور است اما همین زن توانسته محیطی فراهم آورد که تنش های روحی خاندانش را از پا در نیاورد.
فرح پهلوی چنین نکرده. دخترش تک و تنها در انگلیس خودکشی کرد در حالی که خود در پاریس بود. بعدش پسرش در آمریکا خودکشی کرد در حالی که او باز در پاریس بود و سرگرم کار تبلیغاتی برای نشان دادن خدمات خاندان پهلوی و به خصوص نقش خود به عنوان ملکه بود!
فکر خودکشی که یک شبه به وجود نمی آید. کسی خودکشی می کند به طور متوسط دو سال با این فکر درگیر هست. در این دو سال اگر عزیزانشان او را مانیتور کنند و دردش را تشخیص دهند و محبت بارانش کنند می توانند او را به زندگی باز گردانند.
به هر حال هر کدام از این ها راهی متفاوت در پیش گرفتند . هر کدام معیارها و ارزش های خود را داشتند. با معیاریکی دیگری را نمی توان سنجید. من شخصا  نگرش ملکه جهان را بیشتر می پسندم و او را بیشتر تحسین می کنم.
خاندان قاجار در خارج هم که هست از نوع پهلوی کار تبلیغاتی نمی کند. کاری که کرده اند تاسیس این انجمن هست:
http://www.qajarpages.org/
پسر عموها و دخترعموها و .... همدیگر را می یابند. نوادگان قاجار "اؤگی لیلیخ" (ناتنی بازی)، دعواهای پیشینیان در مورد ارث و میرات و قدرت، اختلافات شدید و کشمکش های فراوان و حتی جنایات متفرقه علیه هم را پشت سر گذاشته اند و توانسته با هم یک انجمن خانوادگی تشکیل دهند و هر از گاهی با هم سر یک میز بنشینند و برای محافظت از میراث فرهنگی پدرانشان (هنرها و معماری و...) با هم همکاری کنند.
یکی از تبلیغات پهلوی این بوده که از زمان آنها زنان ایران قدرت گرفتند و نمودش کارهای خیریه و یا فرهنگی ثریا و فرح همسران محمدرضا شاه بوده اند! من اصلا این ادعا را درک نمی کنم. در همه جای ایران آثار تاریخی با کارکرد عام المنفعه هستند که ملکه ها و شاهزاده خانم ها از زمان سلجوقی به این سو بنا نهاده اند. مثل پل دختر میانه، مسجد گوهر شاد، مسجد کبود ؛ مدارس مختلف ووووو

پی نوشت: نوشته ام مطلب تاریخی دقیقی نیست. مورخان حرفه ای باید در مورد این موضوع تحقیق کنند ونظر دهند.  من دانش این کار را ندارم. نوشته من در واقع نقدی بود به تبلیغات و غیبت های رایج علیه دوره ای از تاریخ ایران که اتفاقا دوره بسیار مهم هویت ساز و جریانسازی بوده

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آقا محمد خان قاجار

+0 به يه ن

چند هفته پیش من متن کوتاهی درباره ذبیح الله منصوری نوشتم. بعدش هم بحث نسبتا مفصلی در پی آن شد. از آن زمان این سئوال برایم پیش آمده که نکنه تصویری که ما از آقا محمد خان قاجار داریم نتیجه همان کتاب پرفروش اما غیر مستند "خواجه تاجدار" باشه. شاید چهره واقعی موسس سلسله قاجار تا این اندازه هم کریه نبوده. به هر حال او کسی بوده جنگ های بسیار کرده و  فتوحات بسیار داشته. وسط جنگ هم که حلوا پخش نمی کنند!! در جنگ همیشه خونریزی هست. اما فرق هست بین سرداری که می کشه تا فتوحات بکنه و قلمرو خودش را گسترش بده با سرداری که تشنه خون هست و می کشه تا کشته باشه . اصطلاحا psychopathهست. تصویری که  این کتاب در ما از آقا محمد خان قاجار به وجود آورده این هست که آقا محمد خان قاجار به خاطر عقده هایش از خونریزی و جنایت لذت می برده. شک دارم این درست باشه.

در 90 سال گذشته فحش دادن به قاجارها و لعنت کردن اونها به هنجاری در بین تحصیلکرده ها ی ایرانی تبدیل شده. در این میان آغا محمد خان قاجار هم از فحش ها بی نصیب نمانده. باز خود رضا شاه یک ذره با انصاف تر بوده که قبول کرده بین قاجار ها دست کم یک "نصفه مرد" هم بوده که همون "آقا محمد خان قاجار" بوده. (بگذریم از این واقعیت که اغلب اصلاحات و مدرنیزاسیونی که به پهلوی اول نسبت می دهند در واقع به دست توانای برخی رجال فاضل و تحصیلکرده قاجار انجام گرفته. رضا شاه بعد از مدتی  که این رجال خدماتشان را کردند همه را قلع و قمع کرده! یکی مصدق باقی موند که بعدش نفت را ملی کرد.)  خیلی از "روشنفکرهای" نود سال اخیر همین یک ذره حرمت را هم برای آقامحمد خان قاجار قایل نشدند و از برج عاجشان مرتب برای او لعنت فرستادند. دست کم رضا شاه که خود مرد جنگی بوده و در جنگ ها شرکت داشته درک کرده که اون همه افزایش قلمرو چه قدر سخته. چه قدر مدیریت می خواد. چه قدر درایت می خواهد .  چه قدر انضباط می خواهد و چه قدر شجاعت می خواد.
من طرفدار صلح هستم و ضدجنگ. به نظر من بهتر بود آقامحمد خان قاجار این همه نمی جنگید. به جای این همه جنگ و خونریزی, در همون ایل خودشان و در قلمرو کوچک خودشان خان با درایتی می شد. سعی می کرد با عدالت با مردم رفتار کنه و کم کم  ایل خود را مدرن کنه. (همون کاری که به طور مثال صولت الدوله قشقایی در زمان پهلوی اول کرد. او هم یکی دیگه از کسانی بود که در ایجاد امنیت و مدرنیزاسیونی که به اسم رضا شاه نوشته می شه سهم بسزا داشت. رضا شاه بعد از این استفاده هاشو از او کرد به او هم نارو زد! رجوع کنید به خاطرات بهمن بیگی معلم بزرگ ایل قشقایی)  اگر آقا محمد خان قاجار این شیوه را در پیش  می گرفت هم خودش کمتر زحمت می کشید هم ایلش و هم بقیه.
اما جالب اینجاست که اونهایی که آقا محمد خان قاجار را نفرین می کنند همون هایی هستند که لاف می زنند قفقاز مال ایران بوده. نقشه دوره زندیه را بنگرید. کجا قفقاز مال ایران بود؟! این آقا محمد خان قاجار بود که با جنگ هایش قفقاز را به ایران ملحق کرد! اون هم در زمان اوج قدرت تزارها (زمان کاترین و اندکی بعد) و اوج بلندپروازی های ارضی آنها در قلمروهای جنوبی! البته جنگ تنها در کرمان نیست که خونریزی و جنایت دارد. در جنگ قفقاز هم آقا محمد خان قاجار حلوا پخش نکرد. جون آنها هم عزیز بود! چشمان آنها هم عزیز بود.
چیزی که می خواهم بگم این هست که وقتش رسیده  که اولا تاریخ افسانه ای غیر مستند را کنار بگذاریم و ببینیم واقعا چه اتفاق افتاده, ثانیا احساسی و با لعن و نفرین نگریستن به شخصیت های تاریخی را کنار بگذاریم و این واقعیت را بپذیریم که ما میراث دار آنها در منطقه هستیم. ثالثا انسان و کرامت انسانی را ملاک قرار دهیم. جان همه -از هر دین و مسلکی و از هر ملیتی- عزیز هست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دعوت جدید از شاهین

+0 به يه ن

دکتر شیخ جباری به عضویت کمیته راهبردی علمی موسسه ملی فیزیک نظری (NITheP) آفریقای جنوبی برگزیده شد

دیگر اعضای این کمیته عبارتند از:

Profs 
Neil Turok 
(Perimeter),
Jan Govaerts (University of Louvain), Jim Gates
Jnr   (University of Maryland) and
Sir  Peter Knight (Imperial College 
به عنوان همسرش افتخار می کنم حمایتش می کنم و برایش آرزوی موفقیت در این مسئولیت جدید دارم. تجربه و چالشی جدید و اموزنده خواهد بود.
همچنین خوشحال و مفتخرم در پژوهشکده مان چنین شخصی وجود دارد که به علت تلاش شبانه روزی و اعتباری که به واسطه این تلاش به دست آورده در سطح بین المللی شناخته می شود و نظراتش در تصمیم گیری ها -در آن سر دنیا- نیز پرسیده می شود.  وقتی با همکاران خارجی خود صحبت می کنم و از من در مورد موسسه مان سئوال می کنند حتما به این نکته -به منظور کسب اعتبار- اشاره خواهم کرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مصاحبه دکتر گلشنی با ایسنا

+0 به يه ن

امروز مصاحبه ای از آقای دکتر گلشنی در ایسنا به چاپ رسیده است.  مصاحبه را می توانید اینجا بخوانید. در زیر بخش هایی از مصاحبه ایشان که مربوط به تاریخ تاسیس آی-پی-ام (پژوهشگاهی که من در آن هستم) را باز نشر می دهم:

استاد مهدی گلشنی که تحصیلات دکتری فیزیک خود را در سال 1348 در دانشگاه برکلی آمریکا به پایان برده و از سال 1349 به عضویت هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف در آمده در بیان تاریخچه تاسیس پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (IPM) که از پیشروترین مراکز علمی کشور در حوزه تحقیقات بنیادی است به خبرنگار علمی ایسنا گفت: «ایده تاسیس چنین مرکزی به سال 1352 برمی‌گردد که یک دکتر ایرانی مقیم آمریکا طی نامه‌ای پیشنهاد کرد مرکزی مشابه مرکز تحقیقات فیزیک نظری پرفسور عبدالسلام که در سال 1343 به همت پرفسور عبدالسلام فیزیکدان پاکستانی برنده جایزه نوبل فیزیک در تریست ایتالیا راه‌اندازی شده بود در ایران تاسیس شود. من که در آن زمان رییس دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی آریامهر (صنعتی شریف فعلی) بودم این پیشنهاد را با جناب دکتر نصر – رییس وقت دانشگاه – مطرح کردم و متعاقب آن از پرفسور عبدالسلام دعوت شد که سفری به ایران داشته باشد. پرفسور عبدالسلام در سال 1974 (1353) که قیمت جهانی نفت و به تبع آن درآمدهای ایران به بالاترین رقم رسیده بود به ایران آمد و در گفت‌وگوها و نشست‌هایی که داشت از ایدۀ تاسیس مرکز تحقیقات فیزیک نظری در ایران که معتقد بود خیر آن به کشورهای همسایه از جمله پاکستان هم می‌رسد به گرمی استقبال کرد.

پس از آن به اتفاق ایشان، جناب دکتر فیروز پرتوی و جناب دکتر نصر نزد دکتر عبدالحسین سمیعی – وزیر علوم وقت – رفتیم که او هم از این ایده استقبال کرد. با این حال با مخالفت معاون وقت نخست وزیر - رییس سازمان انرژی اتمی آن زمان - این مساله منتفی شد. به دنبال آن بعضی همکاران دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف از جمله جناب دکتر اردلان به دانشگاه جدید التاسیس رضا شاه کبیر (دانشگاه مازندران فعلی در بابل) منتقل شدند. بعد از انقلاب فرهنگی و بازگشایی دانشگاه‌ها و بازگشت برخی اساتید از جمله جناب دکتر اردلان به دانشگاه صنعتی شریف، بار دیگر ایدۀ تاسیس مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات را با تعدادی از همکاران از جمله جناب دکتر سیاوش شهشهانی، عضو دانشکده ریاضی دانشگاه صنعتی شریف و جناب دکتر اردلان از همکاران دانشکده فیزیک دانشگاه دنبال کردیم و با موافقت جناب دکتر فرهادی – وزیر وقت فرهنگ و آموزش عالی – در اواخر فروردین سال 1368 «مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات» (IPM) که بعداً به «پژوهشگاه دانش‌های بنیادی» تغییر نام داد به ریاست جناب دکتر محمدجواد لاریجانی تاسیس شد و من، دکتر اردلان، دکترارفعی، دکتر شهشهانی، دکتر خسرو شاهی و دکتر رجبعلی پور، از طرف وزیر علوم به عنوان اعضای شورای علمی مرکزمنصوب شدیم.»



عکس : علامه استاد جعفری، پروفسور عبدالسلام (برنده جایزه نوبل فیزیک) و پروفسور گلشنی

من در وبلاگ هایم قبلا هم مصاحبه دکتر گلشنی را بازنشر داده ام. یک متنی هم نوشته بودم با عنوان دکتر گلشنی در تبریز که گزارش سخنرانی ایشان بود در همایشی در تبریز. متاسفانه دامنه بلاگفا دچار اشکال شده و نتوانستم به متن آن دسترسی پیدا کنم. الغرض! بعد از سخنرانی در همایش مزبور یکی از حضار سئوالی با مضمون  رابطه الهیات و فیزیک پرسید. سئوال و جواب را فراموش کرده ام. اما یادم هست دکتر گلشنی به سوره نحل و فواید عسل و کاربرد عسل  و موم زنبور در دندانپزشکی اشاره کردند. من هم که شکمو همین یادم مونده! هروقت هم که عسل می خورم می گم ببین! دکتر گلشنی هم آیه قرآن تفسیر کرد گفت عسل بخورید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بامداد خمار و شب سراب

+0 به يه ن

گرت سلام کند، دانه می‌نهد صیاد

ورت نماز برد، کیسه می‌برد طرار

به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن

که عن قریب تو بی‌زر شوی و او بیزار

به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی

شب شراب نیرزد به بامداد خمار

به اول همه کاری تأمل اولیتر

بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار

سعدی


گویا بامداد خمار نوشته خانم فتانه حاج سید جوادی با سیصد هزار جلد فروش  پر فروش ترین رمان  در ایران هست. (مرجع: آخرین شماره ماهنامه زنان امروز)  فکر کنم یکی دو بار در مورد این داستان باهم حرف زده ایم. داستان خوش خوانی هست اما به هیچ وجه با عقاید یک نفر با دیدگاه مدرن نمی خواند. نویسنده دیدگاه طبقاتی خیلی سفت و سختی دارد. قهرمان زن داستان که خانزاده هست عاشق شاگرد نجاری به نام رحیم می شود. رحیم از سوی پدری تبریزی است و از سوی مادری رشتی. نویسنده عملا همه کاری را برای پدر دختر که یک خان ثروتمند هست مجاز و قابل قبول می شمارد (از جمله صیغه داشتن، از جمله کشته مرده پسر دار بودن، زندانی کردن دختر خود به جرم عاشقی، با شلاق در کوچه بر سر خواستگار دختر زدن، ممنوع کردن همسرش از این که به دیدار دخترش برود ولو هنگامی که  دختر زایمان می کند یا نوه شان می میرد یا دخترشان در بستر بیماری و در آستانه مرگ است  و و و و و ) اما هر کاری را از سوی رحیم شاگرد نجار فقیر شرم آور می داند (از جمله لذت بردن از خوردن کله پاچه! دلتنگ شدن برای مادر، حوصله سر رفتن از  دست رسومات دست و پاگیر طبقه ای که خود را متعلق به آن هم  نمی داند و و و و و و و )!!

بعد از مدتی  کتابی به بازار  آمد به نام "شب سراب" به قلم یک خانم رشتی به نام ناهید ا پژواک که در واقع همان داستان را نقل می کند اما از دیدگاه رحیم. کتاب دوم را نویسنده داستان به خانم فتانه حاج سیدجوادی تقدیم کرده بود. گویا نویسنده بامداد خمار از او به اتهام سرقت ادبی شکایت کرده بود.  الغرض! کتاب دوم هم به خوبی فروش رفت. دویست هزار جلد از آن فروخته شده که با معیارهای ایران فروش خوبی محسوب می شود. به عنوان کسی که  هر دو کتاب را خوانده روایت "شب سراب" را بهتر دیدم و  کفه ترازوی رحیم را  سنگین تر یافتم.


حرفی که می خواهم بگویم بحث بر سر بامدادخمار و شب سراب نیست. در این باره قبلا نوشته ام و در بخش نظرها (باخیش) آن را تکرار خواهم کرد. حرفم برسر برخورد متمدنانه- و در ضمن زیرکانه- خانم پژواک بود. می توانست قهر کند و شاکی شود که چرا به طبقه کارگری توهین شد. چرا به رشتی زاده توهین شدو.... اما این کار را نکرد قلم به دست گرفت و از زبان خود رحیم از این طبقه اجتماعی دفاع کرد. با قلمی شیرین در قالبی داستانی گیرا که قابلیت جذب افراد متوسط جامعه را داشت. این کار او به نظرم الگو برداشتنی است. در مقولات هویتی وقتی حس می کنیم به ما توهین شده می توانیم از او الگو بگیریم. هم سود مادی در پی دارد و هم تاثیرگذار تر هست!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش پنجم

+0 به يه ن

تا سه شنبه برنامه ورزش و رژیمم رو به راه بود اما سه شنبه عصر آمدم تبریز. بقیه اش را هم می توانید حدس بزنید. دیروز دوستان دبستانم را دعوت کرده بودم. برخی را بعد از سی سال می دیدم. دوستی های زمان مدرسه حکایت عجیبی داره. بعد از سی سال که می بینی انگار هیچ عوض نشده. بلافاصله همان صمیمت برقرار می شه و حرف هایی به هم می زنید که در زندگی به کمتر کسی گفته اید و خواهید گفت! انگار نه انگار سی سال گذشته و سالهاست همدیگر را ندیده اید. ولی واقعیت آن هست که سال ها گذشته. سال های طولانی فراز و نشیب. اگر زمانی روی یک نیمکت می نشستید و هر شب یک مشق را می نوشتید حالا سبک زندگی تان، دغدغه هاتان  نگرش تان به زندگی و ....زمین تا آسمان با هم فرق دارد. با این حال این همه اختلاف مانع از آن نمی شود که صمیمیت حس کنید.
در ضمن اون "استریوتایپ" در مورد خانم های تبریز، به خصوص خانم های خانه دار تبریز، مثل اغلب استریوتایپ های دیگه دنیا هیچ درست نیست. دست کم بین دوستان دبستان من درست نیست! منظورم اون استریوتایپ هست که می گه خانم های تبریز اهل پز دادن و حرف درست کردن و لنگه ابرو بالا انداختن و  .... هستند. دوستان من که خیلی صاف و باصفا هستند. روز به یادماندنی ای برای من بود.
امروز هم تولد بابامه. هشتادمین سال تولد.
:)
خلاصه حسابی خوش می گذره. فردا هم یه برنامه جالب دیگه داریم. اگه خوب پیش بره مفصل گزارشش را می دهم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

معرفی کتاب

+0 به يه ن

اورمیه در جنگ جهانی اول: نگاهی به کتاب نامه های اورمیه

name haie urmie-scan.jpg

اینجا هم مقاله ای در مورد این کتاب و آن  دوره تاریخی آمده است. صحت و سقمش پای نویسنده!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هنر مصریان باستان یا هنر زنده یاد ذبیح الله منصوری؟

+0 به يه ن

حدود 20 سال پیش کتاب بی نظیر شیرین وخواندنی سینوهه به ترجمه ذبیح الله منصوری را خوانده ام و از آن موقع مشتاقم یک متخصص خط هیروگلیف بیایم و سئوال کنم سینوهه با خط هیروگلیف چگونه در خاطراتش نوشت که فلانی بعد از بهمان زمان چانه زنی توانست "حق انحصاری خرید و فروش  نمک در منطقه سوریه" را به دست آورد؟!

پی نوشت: احتمالا هنر نویسنده ی  فنلاندی سینوهه بوده که نمک برایشان کالای وارداتی مهمی در طول تاریخ بوده. والا در دو قدمی بحر المیت که نمک  نمی بایست کالای استراتژیکی محسوب می شده. حدس و گمان من هست! پایه تاریخی و جغرافیایی ندارد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش چهارم

+0 به يه ن

از این که گزارش چهارم را دیر می دهم خیلی عذر می خواهم. هفته پیش ورزشم به راه بود. اما دو روز آخر حسابی پر و پیمان خوردم. یه روزش که با دوستان قدیم قرار داشتیم. جمعه هم کوه رفته بودیم. دیگه این موارد آدم نمی تونه بگه رژیم لاغری دارم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یارشون نیستیم بارشون نباشیم

+0 به يه ن

درمورد رویکرد مطالبه محوری یک سری موانع فرهنگی هست که می خواهم در زیر به آنها اشاره کنم. اجازه بدهید مطالبه معلمین را برای افزایش حقوق مثال بزنم. این حرکت،   یک حرکت بسیار درست و بجای صنفی هست. اما یک عده دیگه به آن خرده می گیرند. مثلا می گویند "مگه فقط حقوق معلم ها کمه! حقوق بهمان قشر هم کمه. برای چی معلم ها شلوغش می کنند؟!" جواب من اینه که "خوب! اون قشر هم اگر فکر می کنند در حقشان اجحاف می شه بروند و فعالیت صنفی بکنند و مطالبات خود را به طور مدون و از راه های قانونی ابراز کنند. معلم ها این عرضه و  لیاقت را داشته اند که بتوانند با هم جمع شوند و همزبان و از راه های متمدنانه قانونی و حقوقی به دنبال مطالباتشان باشند. باید به آنها آفرین گفت و از تجربیاتشان استفاده کرد." برخی هم می گویند:" تقدس زدایی کنیم. یعنی چی که معلمی مقدس هست! کدوم تقدس؟! معلم های زیادی هستند که به شاگرد به چشم کالا نگاه می کنند. اگر هم  دانش آموز فقیر باشد او را  وسیله ای برای خالی کردن عقده هایشان می دانند. حالا چه کار شاقی این دسته می کنند که انتظار دارند حقوقشان بالاتر رود؟! خودشان را الکی پشت پرده تقدس پنهان کرده اند. جمع کنید این بساط رنگ تقدس زدن به همه چیز را" در جواب باید بگویم "اتفاقا چون می خواهیم تقدس زدایی بکنیم به این واقعیت واقفیم که معلم یک انسان هست و باید مشکلات معیشتی اش رفع شود تا بتواند به امر تدریس بپردازد. وجود معلم هایی از آن دست را نمی توان انکار کرد اما در مقابل معلم هایی که فداکارانه بار آموزشی را بر دوش می کشند هم بسیارند. اینها چرا باید به خاطر خطاهای آنها تنبیه شوند. حقوق معلم ها را افزایش دهند و سیستمی هم برای تنبیه معلمین خطاکار ترتیب دهند. بله! تقدسی در کار نیست. معلم ها انسان هستند و می توانند خطا هم داشته باشند. فرد خطاکار را باید مجازات کرد نه همه یک قشر را!"
قشر معلم را به عنوان مثال آوردم. منظورم این بود که برای این که رویکرد مطالبه محوری جا بیافتد باید با اقشاری که در این راه پیشقدم هستند همدلی کرد و از تجربیاتشان آموخت! یارشان نیستیم بارشان نباشیم! شلاق ملامت به رویشان نکشیم!

دومین نکته آن هست که باید فرق قانون و ضابطه و آیین نامه و ...را  دانست. تا مسئولی در مصاحبه با خبرگزاری ای گفت فلان کار را می خواهیم بکنیم (به خصوص فلان محدودیت را اعمال کنیم) آقایان روسا  با دستاویز قرار دادن عنوان پرطمطراق "قانونگرایی" بر ندارند محدودیت های سفت و سخت مضحک اعمال کنند روی  زیردستانشان یا ارباب رجوع!  این را قانون گرایی نمی گویند! خوش رقصی و خود شیرینی می گویند! تا وقتی از مراجع رسمی به طور کتبی مطابق روال  اعلام نشود  حرف بهمان مسئول (ولو بلند پایه) وجهه قانونی ندارد. معمولا مسئولین قبل از فرستادن آیین نامه ها و ... به طور رسمی با مصاحبه های این چنینی استمزاج می کنند! اگر خوش رقصان  میدان دار شوند محدودیت ها ی بیجهت اعمال خواهد شد. اما اگر عقلایی که با شخصیت هستند بازخورد دهند و بگویند این موضوع فلان ایراد را دارد با همفکری و هم اندیشی قانون یا ضابطه  مفیدی تصویب می شود و اعلام رسمی می گردد. آن گاه با کمال افتخار باید به آن قانون  یا ضابطه گردن نهاد و  اگر کسی تخطی کرد او را باید ملامت نمود.


در تبریز یک اصطلاح هست که می گوید"تهران دا دئسلر باش قیرخین، بوردا باش کسللر!" این نتیجه همان نکته هست که اشاره کردم. یا می گویند"واه واه! تهرانلی لار عزیز گرامی دی لار! فوری اعتراض ائللیلر!بیزه ائله هر نه دئسلر قبول ائلروخ" خوب! اگر در تهران اعتراضی در برابر اعمال برخی محدودیت ها می بینید به خاطر آگاهی بیشتر از حقوق و روندهای احقاق حق هست. فکر نکنید تهران نشین ها عزیز و گرامی هستند که معترض محدودیت های بی رویه می شوند. نه! اتفاقا هزینه اش را هم می دهند. نهادی که خیلی  ایستاده و می ایستد نهاد دانشگاه تهران بوده و خواهد بود. کم هم هزینه نداده. من دانشگاهی باید متشکر آنهاباشم که برای حقوق جمعی مان هزینه می دهند.
تازه وضع تبریز خوبه! باز مسئولان محلی اونجا نسبت به خیلی مسئولان محلی شهرستان هابیشتر کاراکتر نشان می دهند.
به هر حال برای رشد رویکرد مطالبه محوری باید به این نکات توجه داشت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش سوم

+0 به يه ن

ببخشید که دیر گزارش می دهم
هفته پیش فرصت زیادی برای آشپزی نداشتم و درنتیجه رژیم غذایی ام کمی تا قسمتی از دستم در رفت! اما در ورزش ثابت قدم بودم! جز روز چهارشنبه که فرصتی پیش نیامد! امیدوارم شما در پیشبرد طرح همه با هم منضبط تر از من بوده باشید

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گفتمانی برای آینده ای کم تنش، آرام، مرفه، سالم و باثبات

+0 به يه ن

 همان طور که از پست ها دیدید ذهنم حسابی درگیر این بحث های  پس از سریال "درحاشیه" بود. بحثی که در مورد پزشکان و وضعیت درمانی کشور راه افتاد. لُب نظرم هم این هست که نیاز هست که چهره های جدیدی از مسئولان سر برآرند که دغدغه شان تصویب و اجرایی کردن طرح هایی هست که اوضاع مسایل درمانی-و نیز دغدغه های شهروندی از این جنس را - به سامان کند. بیایید در نظرهای همین کامنت بنویسیم و بحث کنیم که انتظار داریم نمایندگان مجلس در صحن مجلس چه نوع مسایلی را مورد بررسی قرار دهند و از چه زاویه به مسایل بنگرند.  اگر چنین گفتمانی در سطح جامعه شکل بگیرد امید آن خواهد بود که در مجلس بعدی مباحث به انتظارات مردم رای دهنده و فعال در صحنه گفتمان سازی نزدیک تر باشد.  اگه یادتون باشه حدود یک ماه پیش مطلبی منتشر کردم با عنوان جدی تر گرفتن رویکرد مطالبه محوری در آستانه انتخابات مجلس.
اگر فرصت کردید این مطلب را دوباره بخوانید و درباره اش فکر کنید. بعد از این بحث فراگیر درمورد وضعیت درمانی کشور به نظرم دوباره خوانی آن مفید باشد. با توجه که به این نسلی جدید (دهه پنجاهی ها) به سن بالای چهل سالگی که مناسب مسئولیت های کلیدی هست می رسند و با توجه به رشد فضای مجازی به عنوان جایگزینی کم هزینه برای روش های سنتی تبلیغات انتخابی و نیز با توجه به  سربرآوردن نسل جدیدی از رای دهندگان با دیدگاه متفاوت از آن چه بیست سال پیش بود (بدون آرمانگرایی رمانتیک  اما کاملا هشیار نسبت به  حقوق فردی و اجتماعی خود و آگاه به جایگاه خود در دنیا و زمانه) اگر گفتمان مطالبه محوری در جامعه رشد کند، می توان  به تغییرات مثبت در جهت آینده ای  آرام، کم تنش، با ثبات، مرفه، سالم و ایمن در کشور  امیدوار بود.

پی نوشت:
به نظرم با توجه به روز معلم، اولین خواسته و مطالبه ام بالا بردن حقوق معلمین در مدارس دولتی هست و نجات سیستم آموزشی در مدرسه و دانشگاه از روند پولی و تجاری شدن


دومین مطالبه من کمتر شدن پذیرش در مقاطع تحصیلات تکمیلی به اندازه متناسب با ظرفیت انسانی و مالی دانشگاه هاست. تعداد دانشجویان تحصیلات تکمیلی نباید آن قدر زیاد باشد که استادان راهنما نتوانند به کیفیت پایان نامه  ها نظارت کنند. از سوی دیگر باید به دانشجویان تحصیلات تکمیلی بر حسب آخرین مدرکشان حقوق کارمند تمام وقت بدهند. چرا که پروژه تحصیلات تکمیلی یک کار تمام وقت هست.

سومین مطالبه ام حذف سهمیه بندی جنسیتی در ورود به دانشگاه هاست.

چهارمین مطالبه ام نصب سیستم هشدار دهنده زلزله در کلانشهرهای زلزله خیز هست. این سیستم قادر هست حدود 20 ثانیه پیش از رسیدن زلزله (زمانی که لازم هست تا موج زلزله از مرکز زلزله تا محله های مسکونی انتشار یابد) هشدار لازم را بدهد. 20 ثانیه زمان زیادی هست. کافی است لباس و دمپایی بپوشیم کوله ی مخصوص زلزله را برداریم و در جای امن تر و به دور از اجسام سنگین و شکننده که خطر سقوط دارند پناه بگیریم. در این 20 ثانیه می توان شیر مواد آتش زا را بست. این 20 ثانیه می تواند تلفات زلزله را چند مرتبه کاهش دهد. این سیستم در استانبول نصب شده. هزینه نصبش از یک پنت هاوس در فرمانیه کمتر هست. نصب این سیستم از خواسته ها و مطالبات اصلی من هست


قانونی علیه "فروش تراکم" در کلانشهرها وضع شود و اجرا گردد. وقتی در هر کوچه باریک چند برج ده طبقه سبز می شود خدا به داد ملت در زمان زلزله و آتش سوزی و.... برسد. محرومیت روزانه از نور خورشید و شلوغی و سر و صدا که به جای خود.


مطالبات محیط زیستی از جمله مطالبات بسیار مهم هست. به خصوص وقتی به آب و هوا مربوط می شود. حیات و ممات ما به این مسئله مربوط می شود.

در مورد مسایل هویت قومی خواهان صدور مجوز برای تاسیس آموزشگاه های زبان ترکی آذربایجانی و دیگر زبان ها هستم. همین طور خواهان رسیدگی و سامان دهی به آثار تاریخی در استان های مختلف. آثار تاریخی پیش از اسلام در آذربایجان  ناشناخته و در معرض تخریب مانده اند. لازم هست در جهت حفظ آنها اهتمام بیشتری صورت گیرد و در مورد آنها برای جذب گردشگر تبلیغ شود. حدس می زنم در سایر نقاط کشور هم وضعیت مشابهی حکمفرماست. باید رسیدگی شود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آنان که برای ما تب کردند

+0 به يه ن

یک ضرب المثل عامیانه اما پرمغز فارسی هست که می گه:"برای کسی بمیر که دست کم برایت تب کنه!" قشری  که به معنای واقعی کلمه برای ما تب کرده اند پزشکان و پرستاران و بهیاران هستند. برای درمان و مهار اپیدمی ها خود را در معرض بیماری ها قرار داده اند و در اثرآن گاهی بیماری های خطرناک هم گرفته اند. دوستان پزشک من اغلب در تن و جان خود آثار همین بیماری ها را که در دوره طرحشان گرفته اند به همراه دارند. اگر این قشر در صد سال گذشته برای ما تب نمی کردند من و شما معلوم نبود الان زنده بودیم یا نه! من تعصب این قشر را به کسانی نمی دهم که درسته مدرک پزشکی دارند اما وجهه سیاسی-جناحی شان به وجهه طبابت شان می چربد. وقتی همتایانش داشتند برای ما تب می کردند اینها به دنبال بازی های سیاسی-جناحی خود بودندو با لوایح و طرح های نسنجیده وضعیت درمانی را نابسامان تر کردند. بعد هم که نارضایتی مردم را دیدند کاسه و کوزه ها را بر سر طبیبان می شکنند که ای مردم بدانید که پزشک دزد هم داریم. انگارجنابان مسئول حوزه درمانی این نکته راکشف فرموده اند ! از کرامات شیخ ما چه عجب دست باز کرد و گفت وجب! کسی نیست به آنها بگوید:"تو که اختیارات لازم را داشتی برای مهار این پدیده چه کرده ای؟ برای کمتر شدن فشار روی پزشکانی که برای ما تب کرده اند چه کرده ای؟!"

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

طرح پزشک خانواده

+0 به يه ن

 مینجیق: نظرتون در مورد طرح پزشک خانواده چی هست؟ من خیلی در موردش نمی دونم اما همان قدر که در باره اش شنیده ام به نظرم به ضرر افرادی مثل ماست. گویا از مدل انگلیس و یا هلند برداشتند. (درسته؟!) مدل انگلیس و هلند هم ایراد داره. شنیده ام اونجا پزشکان خانواده با شرکت های بیمه تبانی می کنند و تا بیمار به پای مرگ نرسد نزد پزشک متخصص نمی فرستند. درنتیجه در هلند خیلی ها در اثر سرطان پستان و.... که اگر در مراحل اولیه مورد درمان قرار می گرفت مهار شدنی بود می میرند. (اینها را از روی شنیده ها می گم. اگر اشتباهه تصحیح کنید). حالا ما چرا باید برداریم از سیستمی تقلید کنیم که ایرادآن را از قبل می دانیم!؟
دست کم برای افرادی مثل من که این امکان را دارند که با پرس و جو بین آشنایان دکتر متخصص درجه یک پیدا کنند و معتقدند چیزی عزیز تر از سلامت برای خرج کردن وجود ندارد این طرح فاجعه بار خواهد بود. چه تضمینی هست که دکتر خانواده مرا ارجاع ندهد به یکی از همون پزشکان بیسوادی که شب امتحان جزوه استاد حفظ می کردند و از قدرت استدلال و استنتاج بی بهره هستند. به خصوص که این افراد معمولا حسابی فکرشان را داده اند به دنبال آموختن تکنیک های "نون به هم قرض دادن!" در صورتی که من نوعی با پرس و جو از پزشکان دور و برم و عقلای فامیل و اشنایان می توانم پزشکان حاذق و باوجدان شهر را بشناسم و به آنها مراجعه کنم. پزشک خانواده برای من می شه غوز بالا غوز.
آیا با این نظر موافقید یا من دارم اشتباه می کنم؟
م:
در کشورای دیگه نمی دونم چطور اجرا بشه ولی در ایران صد در صد این مساله ی نون بهم قرض دادن اتفاق می افته چون من خودم از نزدیک چند مورد رو می شناسم.برادر شوهرم روانپزشک هستش و می بینم چطور بهم می گن که برای هم مریض بفرستن. ولی در کشوری که قانون از مریض حمایت کنه (در صورت شکایت مریض)بعیده دکتر جرات این کارا رو داشته باشه زیاد
مینجیق:
پس فردا همون دولت مردان که این طرح را داده اند مصاحبه خواهند کرد و خواهند گفت:«ای مردم بدانید که هستند پزشکانی که نون به هم قرض می دهند.» مردم هم می گن :"به به! ببین چه سیاستمدار مردمداری است. با این که خود پزشک هست دارد طرف ما را می گیرد! فلانی مچکریم!" کمتر کسی می گوید این طرحی که جنابعالی ریختی به طور طبیعی به این نتیجه منجر می شد. آن قدر که نسنجیده بود.
آشنایانی که در برخی از این کشورهای اروپایی که طرح پزشک خانواده آنها دارد ساکن هستند هروقت می آیند ایران، بدو بدو بلند می شوند چکآپ بعد چکآپ می روند. می گویند در اون کشور به این راحتی نمی شه این کار را کرد.
رها:
نظام سلامتی در بریتانیا سالم تره یا در ایران؟
من فکر می کنم اون دوستانی که وقتی به ایران میایند "بدو بدو بلند می شوند چکآپ " هنوز عادات ایرانی دارند: دکتری که آمپول و قرص نده دکتر نیست! برای همین مصرف قرص در ایران بالاتر از اروپاست. البته برخی هم چون خدمات دندانپزشکی در اروپا گرونه ترجیح میدن وقتی ایران رفتند این کار را انجام دهند.

فکر می کنم یه نگاه ساده به سلامت عمومی در کشورهایی که پزشک خانواده دارند و اون هایی که ندارند نشون بده فایده اون رو. و یا حتی مقایسه سلامت یک جامعه در قبل و بعد از اجرای این طرح.
اصولا پزشک عمومی کارکردش همینه دیگه.
مثالی که می شه زد اینه که یه دانش آموز دبیرستانی که سوال فیزیک داره به جای این که بره از معلم دبیرستان بپرسه بره از پروفسور فیزیک دانشگاه بپرسه. پزشک عمومی و پزشک متخصص دو کار کرد جدا دارند در دنیا. این که چون من مستقیم به پزشک متخصص یا فوت تخصص دسترسی دارم پس یه ضرب میرم پیش اون ها ایده خوبی نیست به نظر من.

http://khabaronline.ir/detail/276313/society/health
در رابطه با کشورهای موفق در اجرای طرح پزشک خانواده می توان گفت که کشور آمریکا و آلمان دارای بهترین برنامه های پزشک خانواده هستند. بر اساس بررسی هایی که سازمان بهداشت جهانی در سﺎل 2004 در آﻣﺮﻳﻜﺎ انجام داد، 93 درصد ﺑﻴﻤﺎران از ﮔﻮش دادن ﭘﺰﺷﻜﺎن ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻳﻞ و ﻣﺸﻜﻼت آﻧﺎن، 68درصد آﻧﺎن از اﻣﻜﺎن ﻣﺴﺎﻋﺪت ﭘﺰﺷﻜﺎن ﺧﺎﻧﻮاده در ﻫﻤﻪ ﻣﺸﻜﻼت ﺑﻴﻤﺎران و 97درصد آﻧﺎن از ﺻﺪاﻗﺖ و ﻫﻤﺪﻟﻲ ﭘﺰﺷﻜﺎن ﺧﺎﻧﻮاده رﺿﺎﻳﺖ داﺷـﺘﻨﺪ.
رها:
فقط مساله ای که هست اینه که وقتی طرح پزشک خانواده اجرا می شه باید همه اجزاش هم اجرا بشه. در کشورهای اروپایی از بدو تولد تا فکر می کنم 10-12 سالگی کودکان هر ساله باید چکاپ شوند نامه ای به والدین ارسال می شه و به اون ها تاریخی می دهند که به پزشک مراجعه کنند. و از این قبیل چیزها.
یعنی به نظر من اگه قراره طرحی اجرا بشه از مدل غربی باید به صورت پکیج کامل بیاد و نه این که یه تیکه از طرح رو بگیریم و بقیه رو نبینیم اون وقت ممکنه شرایط بدتر هم بشه.
مینجیق:
ببینید! سیستم بریتانیایی هم خیلی ایده آل نیست. در بین آشنایانم مثال های زیادی سراغ دارم که سوتی های پزشکان بریتانیا موجب در گذشت یا عوارض جدی برای بیمار شده. اتفاقا در همه این موارد پزشکان وطنی تشخیص درست تری داده بودند. این "ایرونی بازی" در پرس و جو بین آشنایان برای یافتن متخصص حاذق جواب می ده. بر اساس همین نتیجه هست که به این جنبه از "ایرونی بازی" چسبیده ایم. چون جواب گرفته ایم. سلامت آدم هم شوخی بردار نیست که به خاطر فرنگی بازی آدم بیاید آن را در معرض ریسک قرار دهد. آشنایانی که من از آنها پرس و جو می کنم خود یا پزشک هستند یا وارد در این امر(داروساز پرستار یا بیماری آگاه و باسوادی که خود تحت درمان قرار گرفته و از طریق آشنایان پزشک و داروسازش پروسه درمان مورد مداقه قرارگرفته). مبنای قضاوتشان قطعا آن نیست که هر کی بیشتر دوا و آمپول می نویسه دکتر بهتری هست!! من به قضاوت آنها بیشتر اعتماد می کنم تا پزشک خانواده ای که چه بسا از آن دسته دکترهایی بوده باشد که شب امتحان جزوه حفظ می کردند، با شرکت بیمه تبانی می کند و اهل نون قرض دادن به فلان همکار هست.
سلامت من در این صورت آخرین اولویت خواهد بود. اما وقتی با دختر عموی پزشکم در مورد انتخاب پزشک متخصص مناسب مشورت می کنم و با خواهر داروساز دز داروهای تجویز شده و نحوه مصرف آنها را چک می کنم
چیزی مهم تر از سلامت من متصور نیست. بله! "ایرونی بازی" درمی آورم که نظر خواهر و دخترعمویم بر نظر کارشناسی که آمار می دهد که پزشک خانواده فلان مزایا را دارد ارجحیت می دهم. اما از این ایرونی بازی من ضرر نمی کنم.
البته برای کسی که دور و برش پر از پپزشک و داروساز هست این روش کار می کند. نه برای همه جامعه. برای همه جامعه به طور آماری شاید طرح پزشک خانواده مزایایی داشته باشد البته تا وقتی که اکثریت پزشکان کشور از آن دسته باشند که شب امتحان جزوه حفظ می کردند من حتی به این که این طرح به طو ر آماری هم مفید باشد بدبین هستم

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل