دانشگاه ضامن هويت يك ديار

+0 به يه ن


همان طوري كه مي بينيد سري نوشته هايم در مورد استنفوردها را كه براي اولين حدود شش سال و نيم قبل منتشر ساخته بودم  دارم دوباره در اينجا انتشار مي دهم. هدفم  از بازانتشار اين نوشته ها تا حد زيادي ايجاد پيش زمينه براي ورود به  بحث "دانشگاه ضامن هويت يك ديار" هست. در قسمت هاي بعدي داستان استنفوردها خواهيم ديد كه چگونه راه افتادن دانشگاهي مانند استنفورد و نيز بركلي به آن منطقه كه در زمان تاسيس آن دانشگاه ها دور از تمدن بود هويتي داد كه بعد ها مركز علم و هنر و جنبش هاي اجتماعي شد.

من قبلا نظر كلي ام را در مورد گفتمان هويت طلبي در اين يادداشت خلاصه كرده ام. همان طوري كه قبلا گفته ام اين حركت اجتماعي نظير هر حركت ديگري مي تواند سازنده بشود يا ويرانگر. تا اينجاي كار كه خوشبختانه بيشتر سازنده بود. در مجموع نمره ي خوبي مي گيرد. اما كاستي هايي هم دارد. به نظر من از جمله كاستي هاي اصلي آن كم توجهي به جايگاه دانشگاه و فرهنگ دانشگاهي در بحث هاي هويتي است. در اين گفتمان آن قدر كه بايد  به نقش دانشگاه اشاره نمي شود.
وجود يك دانشگاه پويا و سرزنده و در سطح بالا مي تواند براي هر ديار خود هويت ساز باشد. از طرف ديگر دانشگاه مي تواند پاسدار  هويت محلي باشد. به خصوص در شاخه هايي نظير ادبيات تاريخ معماري هنر مرمت آثار باستاني و نظير آن. در اين موارد مفصل بايد سرفرصت صحبت كنيم.  قبل از اين كه وارد بحث جدي بشويم من مطالب قديمي ام را كه به نظرم براي ورود به بحث زمينه سازي مي كند باز منتشر مي كنم تا منظورم روشن تر باشد. بحث دانشگاه  به عنوان عاملي هويت ساز و پاسدار هويت مي تواند به كج فهمي هايي منجر شود. لازم مي دانم كه چند نكته را صراحتا تاكيد كنم تا خداي ناكرده سو تفاهي پيش نيايد.

1) منظور من از دانشگاه هويت ساز يا پاسدار هويت دانشگاهي به لحاظ قومي يا نژادي يك دست نيست! بارها گفته ام و بار دگر هم مي گويم نژادپرستي را در محيط دانشگاهي جايي نيست. دانشگاهي بايد بكوشد بهترين استعداد ها را كشف كند و شكوفا نمايد صرف نظر از مليت, قوميت، زبان، جنسيت, وضعيت مالي، گرايش سياسي و يا عقايد آن دانشجو.
اگر دانشگاهي دانشجويان از اقوام و مليت هاي گوناگون داشته باشد بايد افتخار كند. چنين تنوعي از جمله فاكتورهايي هست كه در كشورهاي پيشرفته در گزارش هايشان به عنوان تعريف از دستاوردها مي آورند.
ببينيد! ابدا نبايد به دنبال يك دست سازي  قومي در محيط دانشگاهي رفت.
خوشبختانه اين مسئله به راحتي مورد قبول قرار مي گيرد. مگر تيم تيراختور بازيكن غير بومي ندارد؟! خيلي هم راحت پذيرفته شده است. پذيرفته شده كه براي اين كه اين آيكون  ونماد هويتي پيشرفت كند و صدرنشين شود بايد نسبت به اين مسئله با ديد باز برخورد شود. در مورد دانشگاه به طريق اولي چنين بايد باشد.
2) منظورم از توجه به نقش هويتي دانشگاه اين نيست كه شكايت كنيم كه چرا به طور مثال دانشگاه تبريز در فلان رنكينگ جزو 500 دانشگاه اول دنيا نيست و براي اين كه آن را به زور در اين رنكينگ جزو 500 اول بچپانيم بياييم مثلا دو سه تا دانشگاه ديگر شهر را هم با آن ادغام كنيم كه بهمان شاخص آن صعود كند!  بااين تدابير باسمه اي و جهان سومي نمي شه دانشگاهي داشت كه هويت ساز باشد. دغدغه  رنكينگ دانشگاه هم بيشتر مال ايران و تركيه و سنگاپور هست! من در كشورهايي كه در توليد علم سرآمد هستند اصلا نديده ام كه اين همه نگران جايگاهشان در رنكينگ باشند و به زور بخواهند فلان شاخص را بالا ببرند تا رنكينگ دانشگاهشان دو پله برود بالا!
نمي دانم چرا مسئولان سياست سازي هاي علمي كشور ما هركاري سنگاپوري ها مي كنند مي خواهند تقليد كنند. حالا سنگاپور خودش چيه كه بخواهيم از آن تقليد كنيم؟!!! اين «سنگاپوري بازي ها» را ول كنيم! ببينيم نيازمان چيست. ببينيم توانمندي ها و نقاط ضعف مان چيست متناسب با همان براي دانشگاه هايمان برنامه ريزي كنيم.
 در اين باره هم بايد مفصل صحبت كنيم چرا كه خودش ظرافت هاي بسيار دارد.

پي نوشت: با اين كه سنگاپور به لحاظ رفاه و در آمد سرانه وضع مطلوبي دارد اما مردم خوش و خرمي ندارد. اين ادعا را هم براساس مشاهدات شخصي مي كنم و هم در موردش مقالات زيادي نوشته شده كه مي توانيددر اينترنت بيابيد. از بس كه اين مردم با هم چشم و همچشمي دارند و تمام سعي شان بر اين هست كه فلان رنكينگشان بالا برود و از بهمان ساختمان سازي از ديگر كشورهاي آسياي جنوب شرقي عقب نمانند. يك همچين ديدگاهي زندگي را تلخ مي كنه. ما ببينيم خودمان چي نياز داريم همون را بخواهيم. چه در زندگي شخصي و چه در فرهنگ دانشگاهي.

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به يه ن

ريسك

در نوشته قبلي ام آوردم كه للاند با كار سخت و صرفه جويي شديد توانست در مدت سه سال سرمايه اي به هم بزند. اما اگر للاند مي خواست به همين روش ادامه دهد از حدي بيشتر پولدار نمي شد. للاندپس از پولدار شدن هم به كار سخت ادامه داد. طبعا نوع كاري كه در اين مرحله انجام مي داد بيشتر فكري و مديريتي بود تا بدني. اما آن چه او را قادر ساخت تا به آن اندازه ثروت بيندوزد قابليت او براي پذيرش ريسك هاي معقول بود.يكي از اين ريسك ها كه ثروت و قدرت للاند رابه طرز افسانه اي بالا برد سرمايه گذاري وسيع در كشيدن راه آهن شرقي-غربي آمريكا بود. در آن هنگام بيشتر پولدار ها از سرمايه گذاري در اين پروژه عظيم ابا داشتند. پروژه بي اندازه بلند پروازانه مي نمود. اما للاند نترسيد ودل به دريا زد.

 من معتقدم اگر اين خط آهن ساخته نمي شد آن"ايالات" "ايالات متحده" نمي شدند. و اگر هم اتحاد خود را حفظ مي كردند تبديل به ابر قدرتي كه ما اكنون مي شناسيم نمي شدند! آري! براي رسيدن به موفقيت هاي بزرگ بايد توان و جرات امتحان راه هاي و ايده هاي جديد را داشت. البته با يد به اندازه كافي مطالعه كرد تا ريسك كار معقول باشد.


در كار فيزيك هم همچنين است. بايد به ايده ها ي جديد فكر كرد. اما نبايد هر ايده عجيب و غريبي را منتشر كرد. از كشور هاي جهان سومي و مخصوصا از جماهير شوروي سابق مدام مقاله هايي بيرون مي آيند كه تجسم ريسك نامعقولند. به ظاهر ايده هاي بلند پروازانه اي را مطرح مي كنند كه قرار است فيزيك را متحول كند اما اشكالات اساسي دارند. من هر وقت ايده نويي دارم كه اندكي با آنچه به طور معمول مطرح مي شود متفاوت است ابتدا ايده را مي نويسم و به يكي از فيزيك پيشگاني كه در اين زمينه تبحر دارد و من اورا در همايشي ديده ام مي فرستم و از او نظر مي خواهم. به اين ترتيب ريسك اشتباه فاحش كردن پايين مي آيد.در كشور هاي جهان سوم چون ارتباطات كمترند احتمال اشتباه فاحش بيشتر است. در نوشته "طوطيان هند" كه واكنش منفي از طرف برخي خوانندگان ايجاد كرد كوشيده ام شرح دهم چگونه مي توان نظر فيزيكپيشگان ديگر را به اندازه كافي جلب كرد تا به هنگام لزوم به ايميل هاي علمي آدم جواب دهند. جواب دادن به چنين ايميلي با جواب دادن به ايميل تبريك سال نو فرق دارد! اين كار يكي دو روز از جواب دهنده وقت مي گيرد. طبيعي است كه اول آدم بايد نظر طرف را جلب كند تا انتظار داشته باشد كه او برايش اين قدر وقت بگذارد.

در ضمن نظر خواستن از همكاران در مورد ايده ها كار عجيبي نيست خود من هم به طور مرتب از همكارانم در اروپا و آمريكا چنين ايميل هايي دريافت مي كنم. در مواردي كه محاسبات به موضوعات كاري من مربوط باشد از من مي خواهند ايده شان را بررسي كنم تا ببينم "آيا ايده كار مي كند." رسم بر اين است كه اگر شخص از مقداري بيشتر به غنا و پروراندن ايده كمك كرد جزو نويسندگان مقاله خواهد شد

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به يه ن

استنفورد وجويندگان طلا

هنگامي كه للاند جوان بود در يك آتش سوزي تمام دارايي خود را از دست داد. اين اتفاق مصادف با زماني بود كه معادن طلا در كاليفرنياي شمالي كشف شده بود و گروه گروه از جاهاي مختلف قاره آمريكا به كاليفرنيا سرازير مي شدند تا ثروتي به چنگ آورند.جالب اين است كه كساني كه به دنبال جستجوي طلا رفتند اگر چه به طلا دست يافتند اما ثروتمند نشدند! ثروت نصيب كساني شد كه به ا ين معدنچيان كالا و يا "خدمات" مي فروختند. هر موقع كه معدنچي اي طلا پيدا مي كرد براي اين كه كار سخت و محيط خشن و وحشي آن زمان كاليفرنيا و غم دوري از خانواده را بر خود قدري آسان كند شروع مي كرد به ولخرجي. قيمت اجناس و "خدماتي" كه ارائه مي شد دركاليفرنياي آن زمان كه در واقع آخر دنيا حساب مي شد به طرز سرسام آوري بالا بود. در نتيجه طلاي به دست آمده به آساني از دست مي رفت. طبيعي است كه در چنين محيطي ميزان فساد خشونت و بهره كشي خارج از حد تصور براي يك نفر آدم معمولي باشد.

للاند پس از آتش سوزي از همسر خود خداحافظي كرد و راهي چنين محيطي شد. او در كاليفرنيا به كار بقالي مشغول شد. زندگي او در طول سه سالي كه در آنجا بود به حد وحشتناكي ساده و به دور از هر نوع وسايل آسايش بود. او حتي يك بالش هم نداشت و موقع خواب پوتين هايش را زير سرش مي گذاشت. اما پس از سه سال سرمايه قابل توجهي به هم زد و به پيش همسرش جين بازگشت. البته او هنوز با استنفورد ميليونري كه بتواند دانشگاهي با چنين عظمت برپا كند فاصله زيادي داشت. او ثروت خودرا به تدريج در طول عمر خود با استفاده از مغز قوي اقتصاديش به دست آورد. آنچه كه در آن سه سال كسب كرد تنها سرمايه اوليه براي كارهاي بعديش بود.

اما اينجا مي خواهم به
نكته ديگري تاكيد كنم. لحظه اي خود را به جاي للاند بگذاريد. فرض كنيد ثروت خود را در جواني با چنين سختي اي و در چنين محيط خشني به دست آورده ايد. به هنگام پيري چه ديدي نسبت به يك نفر جوان آكادميك مانند جردن خواهيد داشت؟
آيا حاضر خواهيد شد به توانايي هاي اين آدم اعتماد كنيدو پول زبان بسته تان را ( قسمت عمده دارايي تان را) كه با اين همه زحمت به دست آورده ايد در اختيار او بگذاريد تا ايده هاي نوگرايانه خود را كه هرگز تاآن زمان در جايي امتحان نشده امتحان كند؟

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به يه ن

پيري با ايده هاي جوان و دلي جوانتر

للاند و جين پس از پركشيدن شاهزاده به آمريكا بازگشتند اما قبل ازبازگشت به خانه ابتدا در شرق آمريكا به سراغ دانشگاه هاي معتبري چون هاروارد رفتند و با روساي آنها درباره طرحي كه در ذهن داشتند به گفتگو نشستند. ابتدا استنفوردها در انتخاب بين يك موزه يا يك دانشگاه مردد بودند. اما پس از مشورت با اين بزرگان مصمم شدند كه يك دانشگاه در محل املاكشان در كاليفرنيا بسازند.
در آن روزگاران دانشگاه هاي معتبر چون هاروارد تنها از دانشجويان مرد ثبت نام مي كردند. به علاوه دروسي كه تدريس مي شد از فارغ التحصيلان بيشتر يك "اديب" مي ساخت تا يك فرد با قابليت هاي عملي براي پيشرفت و كار در زندگي. جين و للاند دانشگاهي مي خواستند كه به اين نوع محدوديت ها خط بطلان بكشد.آنها اصرار داشتند دانشگاه از دانشجويان شهرونداني "مفيد" بسازد. به علاوه مي خواستند از زنان هم به عنوان دانشجو ثبت نام كنند. اگر اشتباه نكنم اين موضوع از نظر زماني بايد اندكي قبل تر از حركتي باشد كه در ايران خانم دولت آبادي و ديگران براي تاسيس مدارس ابتدايي دخترانه عمومي به راه انداختند. (البته مدارس خصوصي دخترانه كه در آن دختران متمولين و به ندرت دختران خدمتكاران آنها تحصيل مي كردند از قديم وجود داشتند و اعتراضي هم به آنها از طرف جامعه نبود.) بگذريم! از موضوع اصلي بحث منحرف شدم.


للاند ايده هاي خود رابا بزرگان هاروارد و ديگر دانشگاه ها در ميان گذاشت. همه اين ايده ها در حد تئوري از سوي آنها تاييد شد. اما هنگامي كه استنفورد به آنها پيشنهاد رياست چنين دانشگاهي مي داد (صد البته با حقوق و مزاياي چرب ونرم)آنها در عمل مي گفتند كه توان انجام چنين كاري را ندارند. دل كندن از محيط جا افتاده دانشگاه هاي شرق و سفر به غرب وحشي و ساختن دانشگاهي در ميان يك روستاي به دور از هر گونه مظاهر تمدن نوين چيزي نبود كه از عهده آنها بر آيد. به علاوه آنها به روش هاي قديم خو گرفته بودند. آنها را ياراي آن نبود كه با اين همه ايده جديد به يكجا روبه رو شوند.
بالاخره يكي از اين بزرگان يكي
ازدانشجويان سابق خود به نام جردن را كه آن موقع حدود چهل سال داشت به آنها معرفي كرد. بايد تا كيد كنم چهل سالگي براي رياست دانشگاه سن بسيار كمي است. در آمريكا از "غوره نشده مويز گشتن" خبري نيست.

اين پير فرزانه مي دانست كه بر پايي چنين دانشگاهي با چنين ايده هاي نويني در چنين مكان دور افتاده انرژي يك جوان را مي طلبد. آري چنين دانشگاهي رئيسي مي خواست كه به همراه دانشگاه "تاتي تاتي" كند. زمين بخوردو بلند شود. قدم به قدم بردارد و راه رفتن بياموزد. امتحان ايده هاي نو كار كسي نيست كه از اشتباه بهراسد.كار كسي نيست كه در لايه هاي عميق ذهنش باور داشته باشد همه چيز را از قبل مي داند. كار كسي نيست كه گمان كند تا ديگري بگويد "ف" او در خواهد يافت "فرنگيس". كاري كسي نيست كه مي پندارد آنچه كه بقيه در آيينه نمي بينند او در خشت خام مي بيند. كار كسي نيست كه اشتباهاتش را به دليل اين كه به شهرت و اعتبارچهل -پنجاه ساله اش لطمه مي زند زير فرش قايم كند. كسي مي خواهد كه پيوسته به دايره تجربياتش بيفزايد و اگر اشتباهي كرد زود آنها را تحليل و جبران كند


استنفورد ها به سراغ جردن رفتند و او را به عنوان رئيس و رهبر دانشگاه استخدام كردند. از آن هنگام ورد زبانشان اين بود رئيسي انتخاب كرده ايم كه به همراه خود دانشگاه رشد كند و بزرگ شود.

از نظر يك نفر مقيم سرزمين گل و بلبل روساي سي و چهل
ساله دانشگاه ها امري عاديند! اولين چيزي كه به نظر مي رسد اين است: استنفوردها رئيس جواني انتخاب كردند كه بتوانند او را روي انگشت بچرخانند و نظرات خود را به او تحميل كنند. اگر هم او روزي "شاخ در آورد" با هارت و پورت او را بترسانندو رويش را كم كنند. لابد يك نفر چهل و پنج ساله هم در بساطشان استخدام مي كردند تا هر از گاهي اين دو را به جان هم بيندازند و از اين جنگ گلادياتوري لذت ببرند و به سياست ديرينه اما همواره موفق تفرقه بينداز و حكومت كن عمل كنند. نه خير! استنفورد ها از اين جنس افراد نبودند. خانه اي كه اين گونه بنا شود به زودي از هم مي پاشد.دانشگاه استنفورد از بدو پيدايش زلزله هاي زيادي به خود ديده اما بيش از صد سال است كه ماندگار است. طبعا راز ماندگاري "راست گذاشتن" "خشت اول" توسط "معمار" است.

استنفوردها به اين رئيس جوان و ايده هاي نوش در عمل ارزش قايل بودند. اور ا نه به صورت يك لعبتك و يا يك عروسك خيمه شب بازي ويا حيف نان كه هر از گاهي بايد "رويش را كم كرد" بلكه به صورت ناخداي تواناي كشتي آمال و آرزو هايشان و محافظ و باغبان ثمره جاويدان زندگي شان مي نگريستند. شعور آن را داشتند كه او را در برابر طوفان هاي آينده تقويت كنند تا اين كشتي در مواقع خطر غرق نشود. نه آن كه با راه انداختن جنگ هاي گلادياتوري او را تضعيف كنند.

آري استنفوردها به جردن جوان اعتماد كردند (اعتماد به معناي غني آمريكايي اش كه ما در فرهنگ خود با آن بيگانه ايم). پول زبان بسته شان را بيدريغ به پاي ايده هاي نوين او ريختند. اگر للاند نيز همچون پسرش يك شاهزاده بود اين عمل تنها تحسين بر انگيز بود!اما او شاهزاده نبود! براي به دست آوردن هر دلار از داراييش جان كنده بود. اين اعتماد او به يك دانشگاهي جوان با ايده هاي نو از نظر من نه تنها تحسين بر انگيز بلكه اعجاب آور است! براي اين كه ارزش و عظمت اين اعتماد را به تصوير بكشم در نوشته بعدي يك فلاش-بك مي زنم به دوران جواني استنفورد پير

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به يه ن

تراژدي يك شاهزاده

خانم و آقاي استنفورد در همه دنيا تنها يك فرزند داشتند. يگانه وارث اين همه ثروت و حشمت جواني بود با استعداد منضبط و جدي كه تحت نظر بهترين استادان و راهنمايي هاي دلسوزانه پدر آيين ملكداري مي آموخت. آري! آيين اداره ملكي با هزاران كارمند كه تك تك آنها شخصيت هايي احترام بر انگيز بودند نه يك "مشت حيف نان" كه هر طور "خان مظفر" عشقش بكشد بر سرشان بزند! همگان منتظر بودند ببينند اين جوان باهوش و پركار با چنين ادب و تربيتي با امكانات بي حد وحصر پدر و كارمندان متبحر گوناگونش چه قله هاي جديدي از افتخار
را فتح خواهد كرد.

استنفورد جوان به معماري تمدن هاي كهن و جمع آوري اشيا عتيقه علاقه اي وافر داشت. مي گويند برخي از اشيا موزه استنفورد كه پيشتر از آن سخن رفت يادگار اين جوان است. او همچنين به پرورش اسب و سواركاري علاقه داشت. اصطبل دانشگاه استنفورد و اسب هايش نيز (كه باز درنوع خود ثروتي عظيم است) از يادگار هاي اين دردانه رعناو خوش ذوق خانم و آقاي استنفورد است. اما متاسفانه سال ها پيش از آن كه به رسم قصه هاي پرستار كودكي هاي من اين شاهزاده سوار بر اسب سفيد شاهزاده خانم زيباي شهر روياها را ملاقات كند در سفري كه به همراه والدينش به ايتاليا داشت به بيماري تيفوئيد گرفتار آمد و در سن شانزده سالگي از دنيا رفت.

قبلا هم گفته ام در فرهنگ آمريكايي
self-pity
به شدت تقبيح مي شود.
در آمريكا رسم بر اين است كه وقتي مادري داغدار فرزند مي شود به جاي دل سوزاندن براي خودش سعي مي كند سرش را با سازندگي گرم كند. معمولا مادران داغدار تلاش مي كنند موسسه اي عام المنفعه به نام فرزند از دست رفته شان راه بيندازند.
با توجه به اين كه بيشتر كودكان آمريكايي به بيسبال علاقه دارند در سراسر آمريكا زمين هاي بيسبالي مي توان يافت كه مادران آمريكايي به ياد فرزند از دست رفته شان در افتتاح آن كوشيده اند وبه نوعي در را ه اندازي آن سهيم بوده اند. جين هم چنين شير زني بود. او هم بر آن بود با "عشق حقيقي" خويش
زيباي خفته" دلبندش را در قالب يك دانشگاه و يا موزه به حيات باز گرداند.

مي گويند در شب هاي آخر زندگي شاهزاده خانم و آقاي استنفورد هر دو بر سر بستر فرزند دلبندشان تا صبح ايستاده بودند. تنها يك لحظه اي جين به خواب رفت و در همين لحظه شاهزاده پركشيدورفت. هنگامي كه جين چشم باز كرد للاند آرام صبورو متين اما قاطع به او گفت:"از اين پس فرزندان كاليفرنيا فرزندان ما خواهند بود." و اين سخن نطفه آغازين دانشگاه استنفورد بود.

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به يه ن

باغچه كاكتوس استنفورد

يك روز كه در باغ استنفورد مي گشتم يك باغچه نسبتا كوچك كاكتوس پيدا كردم. اين باغچه كوچك كه باسليقه تمام كاشته شده بود از آن به بعد جزو محل هاي محبوب من در استنفورد شد. هفته اي نبود كه من به اين باغچه سر نزنم. مدتي بعد يك نوشته مفصل در روزنامه استنفورد درباره تاريخچه اين باغچه خواندم كه علاقه مرا به اين باغچه دوچندان كرد. باغچه از دانشگاه استنفورد قديمي تر است. سالها قبل از اين كه استنفورد ها به فكر ساختن دانشگاه بيفتند جين دستور ساخت اين باغچه را داده بود وبراي اين كار باغباني كه متخصص كاكتوس بود استخدام كرده بود. خود جين مرتب به اين باغچه سر مي زد و از احوال تك تك بوته هاي آن جويا مي شد. نگهداري چنين باغچه اي كار ساده اي نيست. هر يك از اين بوته ها در محل طبيعي خود مقدار مشخصي آب مصرف مي كردند. ميزان تابش آفتاب بر آنها در محل طبيعي متفاوت بود. به علاوه در طبيعت فاصله اين گياهان كه به درجات مختلف از مواد معدني خاك استفاده مي كنند زياد است. در چنين باغچه كوچكي كه گياهان به دلايل زيباشناسانه در كنار هم كاشته شده اند همواره اين خطر هست كه يكي از بوته ها مواد معدني خاك را به قيمت خشكاندن بوته هاي كناري مصرف كند. باغباني كه جين استخدام كرده بود به همه نكات توجه داشت و با تحقيق و تدبر باغچه را زنده نگاه مي داشت. وقتي مي گويم كار عالي تنها از كارمند عالي بر مي آيد منظورم همين است. آري! باغبان جين در كار خود درجه يك بود. اگر باغبان متوسطي به اين كار گمارده مي شد او به هيچكدام از اين نكات توجه نمي كرد و پس از مدتي باغچه خراب مي شد. باغبان هم خشكيدن باغچه را يا به "كمبود امكانات" نسبت مي داد و يا به "قضا و قدر." به جين
هم نصيحت مي كرد و مي
گفت حالا چند تا بوته چه ارزشي دارد كه تو خودت را براي خشكيدن آنها ناراحت مي كني!؟


آري باغباني كه جين استخدام كرده بود درجه يك بود وشايسته تقدير در عمل. مي خواهم روي "در عمل"تاكيد كنم. براي اين كه معناي حرفم را بشكافم يك داستان خيالي مي آورم تا نشان دهم "قدر ندانستن در عمل" يعني چه. فرض كنيد روزي جين هوس مي كرد كه در وسط باغچه كاكتوس يك نهال چنار بكاردو بدون هماهنگي با باغبان مسئول كاكتوس ها به يكي ديگر از باغبان هايش دستور مي داد كه در وسط باغچه كاكتوس درخت چنار را بنشاند. فرض كنيد باغبان اولي در حين كاشتن درخت از سر مي رسد و اعتراض مي كند ودر جواب مي شنود "خانم چنين دستور داده اند."خوب اگر باغبان اول يك كارمند متوسط بود ساكت مي شد و با خود مي گفت گور پدر همه كاكتوس هاي عالم! اگر "خانم" از من راضي نباشد ما را از نان خوردن مي اندازد!
به قول عبيد "من نديم توام نه نديم بادمجان! " بخوانيد من "كارمند خانمم نه كارمند كاكتوس ها!"

اما باغبان مورد نظر ما كارمند متوسطي نيست. با تك تك بوته ها زندگي كرده است. به علاوه نان خوردن خود را نتيجه لطف خانم نمي داند بلكه حق خود به پاس زحماتش مي داند و اطمينان دارد اگر خانم هم او را بيرون كند باغدار هاي زيادي هستند كه در به در به دنبال باغباني هستند كه به اندازه او در كارش وارد وحرفه اي باشد. انتظار " رسم خوش اخلاقي نوچگانه" از چنين باغباني به منزله انتظار" رسم وفا" از "خوبرويان" به تعبير حافظ است. باغبان درخت چناررا از وسط باغچه كاكتوس محبوبش مي كند و به كناري مي اندازد و مي گويد "خانم دستور داده كه داده! مسئول اين بخش منم و به تشخيص من در اينجا چنار نبايد كاشته شود".

باغبان دوم فوري به سوي خانم مي رود و چغلي باغبان اول را مي كند . خانم از اين گستاخي باغبان بر مي آشوبد و از چند نفر ديگر پرس وجو مي كندو آنها هم واقعه را تاييد مي كنند.كم ظرفيت هايشان هم با دمشان گردو مي شكنند كه حال كه باغبان محبوب خانم از نظرها افتاده آنها پس از اين مي شوند همه كاره باغ!خانم به سراغ باغبان مسئول باغچه مي رود و مي گويد سه نفر به من گزارش داده اند كه تو با بي احترامي مانع اجراي دستور من شدي. باغبان حرف را تاييد مي كند و در دل مي گويد" نيازي به گماردن خفيه نويس و راپرت چي نبود. من از اين كارم پشيمان نيستم چون كه براي اين كارم دليل داشتم" اما خانم اجازه نمي دهد باغبان دليلش را توضيح دهد داد مي زند اينجا ملك من است ودر هر جايش كه بخواهم درخت چنار مي كارم و هر كدام از كارمندانم را كه ميلم بكشد مامور اين كار مي كنم.تو بايد از من معذرت بخواهي چون كه با مخالفت با فرستاده من به من توهين كرده اي." باغبان مي پرسد "آيا من مسئول اين باغچه هستم يا نه؟" خانم جوا ب مي دهد" با اين كارت نشان دادي كه صلاحيت چنين مسئوليتي را نداري." باغبان جوابي نمي دهد. خانم مي فهمد كه قدري تند رفته و براي توجيه خودش اضافه مي كند " درست است كه در اين سال ها خيلي زحمت باغچه را كشيده اي و من از نتايج كارت راضي بوده ام اما با اين كارت همه چيز را خراب كردي و نشان دادي كه صلاحيت نداري."
باغبان مي گويد در وسط باغچه كاكتوس درخت نمي كارند اين كاكتوس ها نياز به آفتاب دارند.
اين بار خانم واقعا عصباني مي شود و مي گويد "به من ياد نده. تو دنيا نيامده بودي كه من صد تا باغبان در استخدام خود داشتم و در باغ صدها اعيان و اشراف ديگر ميگشتم."باغبان مي خواهد بگويد كه باغچه كا كتوس يك باغچه تخصصي است و با باغهايي كه شما ديده ايد فرق دارد اما خانم به او امان نمي دهد و او را بيرون مي كند. بعد هم براي اين كه به زعم خود "پدر حكمت و تجربه را در بياورد" تصميم مي گيرد دم اين باغبان گستاخ را قيچي كند و رويش را كم كند. براي اين كار مي گويد از اين پس آن دو باغبان ديگر روساي توهستند.مبادا بدون اجازه آنها آب بخوري!

اين داستان زاييده ذهن من است.خانم استنفورد هرگز چنين برخوردي با كارمندانش نداشت. هر كدام از كارمندانش در حيطه مسئوليت خود اختيار تام داشتند. البته سلسله مراتب رعايت مي شد. من هرگز نمي گويم خانم استنفورد با باغبانهايش از يك قابلمه آبگوشت مي خوردند. اما او با دخالت هاي بيجا با راپرتچي گماردن با تصميم گيري هاي دفعي بدون هماهنگي با مسئول بخش كارمندانش را نمي آزرد. در نتيجه كارمندانش با روحيه باز با عشق و علاقه كار مي كردند و استنفورد را آباد تر مي كردند. او
كاري نمي كرد كه كارمندانش
چون گلادياتور ها به جان هم بيفتند
و در موردهم
.راپرت دهند

از قديم گفته اند خوبي از بزرگتره و بنا شهادت نتايج خانم و آقاي استنفورد چنين خوبي هايي داشتند!

استنفوردها-تكرار نوشته از مهر 1386

+0 به يه ن

كار عالي بدون كارمند عالي ممكن نيست

وقتي خانم و آقاي استنفورد تصميم به تاسيس استنفورد گرفتند منطقه استنفورد كاملا روستايي بود و هزاران كيلو متر از مراكز علمي و دانشگاهي آن روزگار دور بود. در آن سا لها دانشگاه بركلي هنوز افتتاح نشده بود.تاسيس دانشگاهي در اين سطح و ابعاد در آن "ده كوره" به يك شوخي مي مانست و بس!روزنامه ها در مراكز علم و فرهنگ كه عمدتا در شرق آمريكا واقع بودند اين اقدام استنفورد ها را به ديوانگي تشبيه كردندو...

اما جين و للاند موفق شدند عده اي از بهترين هاي هر علم و صنعت و حرفه را از شرق امريكا و يا از اروپا كه در آن زمان مركز تمدن و فرهنگ بود به اين "ده كوره" بكشانند ودر آنجا نگه دارندو محيطي فراهم كنند كه اين افراد در آن رشد كنند و به تدريج دانشگاه را به رشد و شكوفايي برسانند.

آري بنيانگذاران استنفورد به دنبال بهترين دانشگاهيان و بهترين صنعتگران وبهترين هنرمندان بودند. به دنبال جوانان بااستعدادي بودند كه از ايده هاي نو نهراسندو مشتاق باشند كه به همراه افق هاي جديد جغرافيايي افق هاي جديد در حرفه خود را بپمايند و تجربه كنند.

به نظر من كشاندن چنين افرادي به استنفورد در آن روزگاران براي استنفوردها كار چندان سختي نبود! طبعا پيشنهاد حقوق بالا و مزاياي مختلف مي كردند. به علاوه به آنها وعده مي دادند كه اين امكان را خواهندداشت كه به دور از كليشه ها و محدوديت هاي رايج در حرفه آنها در مراكز جاافتاده تر ايده هاي خود را عملي كنند. اين وعده دوم براي يك نفر جوان با استعداد از حقوق بالا و گنج قارون هم اغوا كننده تر است. آنچه مشكل تر بود و به نظر من جاي تحسين فراوان دارد نگه داشتن اين افراد در استنفورد بود. اين نكته دوم با پول و وعده و وعيد و حرف و شعار و تعارف و باد كردن و غيره به دست نمي آيد.براي اين كه كارفرمايي يك كارمند با قابليت هاي بالا را در جايي ماندگار كند بايد در عمل به كار كارمندش ارزش قايل شود.از طرفي در عمل بايد نشان دهد ارزش و قدر كار اورا مي فهمدو از طرف ديگر نبايد با دخالت هاي نابجا و تصميم گيري هاي دفعي در حيطه مسئوليت او بدون مشاوره و هماهنگي با وي او را برنجاند. با تطميع و تهديد و زهر چشم گرفتن و "رو كم كردن"مي توان كارمندان متوسط و عده اي نوچه بادمجان دورقابچين را دور خود جمع كرد. اما از افراد متوسط تنها كار متوسط بر مي آيد و بس!با سياست هويج و تركه نمي توان كارمندان درجه يك (چه ايراني چه خارجي -چه در داخل ايران و چه خارج آن -چه فيزيكپيشه و چه باغبان)را در جايي ماندگار مي كند.

بيشتر افراد باقابليت اگربا سياست چماق وهويج از طرف كارفرمايشان روبه رو شوند يا استعفا مي دهند و مي روند و يا مي مانند و از در دشمني لجبازانه وارد مي شوند و بيشتر تخريب مي كنند تا سازندگي! هم خود را نابود مي كنند و سيستم را! براي اعمال سياست هويج و تركه داشتن پول و قدرت كافيست. اما يك كارفرما براي اعمال سياستي كه اين همه دانش پژوه صنعتگر هنر مند مدير اجرايي ومتفكر درجه يك را در جايي جمع و ماندگار مي كند بيش از پول و قدرت به فهم وشعور نياز دارد. استنفوردها درعمل نشان دادند كه داراي چنين فهم و شعوري هستند. علت علاقه نزديك به شيفتگي من به اين خانواده هم همين فهم و شعور بالاي آنهاست نه ثروت و قدرت بي حد وحصرشان!

استنفوردها-تكرار نوشته از مهر 1386

+0 به يه ن

استنفورد: مجموعه اي از زيبايي ها

در ايران بيشتر تحصيلكرده ها استنفورد را به خاطر دانشكده هاي علوم و مهندسي آن مي شناسند. اما بايد دانست كه استنفورد به اين دانشكده ها خلاصه نمي شود. دانشكده هاي هنر علوم انساني و ادبيات استنفورد هم در نوع خود زبانزد هستند. بسياري از نويسندگان بنام دنيا در اين دانشگاه درس خوانده اند. از آن جمله مي توان به سيمين دانشور خودمان اشاره كرد. استنفورد به دانشكده هايش ختم نمي شود. استنفورد مجموعه اي شگرف است از هنر معماري ابتكار و زندگي.من هر روز با دوچرخه ام در باغ استنفورد مي گشتم. به تدريج نسبت به تك تك مجسمه ها و درخت هايش احساس دلبستگي پيدا كرده بودم. محيط استنفورد به گونه اي است كه در ذهن همه دانشجويان اين گونه القا مي شود كه در اين مجموعه غني زيبايي ها سهيم هستند. درنتيجه وقتي لازم مي شود خودشان آستين بالا مي زنند و براي خانه خودشان يعني استنفورد كار مي كنند. تمام درخت ها و عمده بوته هاي باغ چند هزار هكتاري استنفورد براي خودشان شناسنامه و تاريخچه مكتوب دارند كه در آرشيو استنفورد مثبوت است. خيلي از اين نوع كارها هم توسط خود دانشجويان به طور رايگان انجام مي گيرد!

استنفوردها-تكرار نوشته از مهر 1386

+0 به يه ن

ثروت افسانه اي استنفوردها

وقتي از خانواده استنفورد سخني به ميان مي آيد اولين چيزي كه به ذهن مي رسد ثروت افسانه اي آنهاست. مخارج ساخت دانشگاه استنفورد در همان صد سال پيش (بدون در نظر گرفتن بيش ازسه هزار هكتار زمينش) 5 ميليون دلار بر آورد شده بود (البته به صورت
endowment
نه به صورت نقد).موزه دانشگاه استنفورد خود ثروتي عظيم است. در اين موزه از همه تمدن ها از جمله تمدن ايراني بابلي و غيره مي توان آثاري يافت.در آن حتي يك موميايي مصري هم وجود دارد. استنفوردها يكي از چهار سهامدار عمده خط آهني بودند كه شرق و غرب آمريكا را به هم وصل مي كردو...(درس تاريختان را به ياد آوريد كه چگونه دول مختلف خارجي سر حق امتياز راه آهن در ايران با هم دعوا مي كردند و باز به خاطر آوريد كه عرض آمريكا چند برابر عرض ايران است. آنگاه ملاحظه خواهيد كرد كه چنين سهامي چه قدرت و ثروتي به يك شخص مي تواند بدهد.)

جالب آن كه للاند استنفورد كه روستازاده اي بيش نبوده همه اين ثروت را خود به دست آورده و جالب تر آن كه پس از رسيدن به قله ثروت (به جاي "گم كردن" خودش)اين ثروت عظيم را به مدد همسرش جين در راه غناي فرهنگ منطقه پالو آلتو در نزديكي سانفرانسيسكو (منطقه اي كه استنفورد در آن واقع است) به كاربرده است.

داستان ثروتمند شدن تدريجي استنفورد داستاني شيرين و معروف است كه شما با جستجوگر گوكل مي توانيد مطالب زيادي درباره آن بيابيد. من در اينجا قصد ندارم اين داستان ها را بازگو كنم.در عوض مي خواهم بر روي نكاتي در شخصيت و منش خانم و آقاي استنفورد كه به عقيده من باعث تاسيس و ماندگاري و شكوفايي دانشگاه استنفورد شده انگشت بگذارم و تحليل ها و برداشت خودم را از اين دستاورد عظيم در هموردا در معرض نقد خوانندگان قرار دهم. به اميد آن كه اين بحث ها افق هاي ديد ما را وسيعتر كند تا در آينده وقتي مسئوليت اجرايي مهمي به ما محول شد بتوانيم از عهده مسئوليت بر آييم.

استنفوردها-تكرار نوشته از مهر 1386

+0 به يه ن

.

The Stanfords

گمان مي كنم بيشتر شما با دانشگاه استنفورد واقع در شمال كاليفرنيا آشنا باشيد. دانشگاه استنفورد دانشگاهي خصوصي است كه در سال
1891
.افتتاح شده است
اين دانشگاه صد وپانزده ساله كه چند دهه قبل از دانشگاه تهران افتتاح شده در مقابل دانشگاه هاي معروف دنيا مانند دانشگاه پادوا در ايتاليا (همان جايي كه گاليله زماني در آن استاد بود) يا دانشگاه آكسفورد و كمبريج در انگليس و يا حتي دانشگاه هاروارد در ساحل شرقي آمريكا دانشگاهي "تازه" به حساب مي آيد! اين سئوال هميشه ذهن ايرانيان علاقمندبه پيشرفت علمي اين كشور را (چه در داخل ايران و چه مقيم خارج) به خود مشغول مي دارد :چرا چنين دانشگاه هايي با گذشت زمان "كهنه" نمي شوند و پويايي خود را از دست نمي دهند. در اين باره بايد سر فرصت بحث كنيم. اتفاقا اين سئوال
از آن مواردي است كه ايرانيان مقيم داخل و خارج با همفكري مي توانند
جوابي
برايش بيابند. فعلا نمي خواهم در اين باره بنويسم. به جاي آن فعلا در نظر
دارم
چند يادداشت درباره بنيانگذاران اين دانشگاه بنويسم. من و ديگر دوستان درباره پژوهشگران موفق
دنيا
در هموردا مطالب متعددي نوشتيم. بد نيست براي تنوع هم كه شده كمي هم درباره حاميان چنين پژوهشگراني حرف بزنيم. نبايد از ياد برد كه بدون چنين حامياني پژوهشگران امكان پژوهش نمي يافتند.


دانشگاه استنفورد به همت آقاي للاند استنفورد و همسرش جين استنفورد افتتاح شده است. شخصيت اين زوج براي من به عنوان يك ايراني خيلي جالب است. من اين دو
را
در قالب هيچ كليشه
ايراني
كه بزرگترهايمان به ما معرفي كرده اند
نمي توانم بفهمم. اين
دو
نه شباهتي به حاتم طائي داشته اند
و نه مشابهتي به تاجر محتكر حريص گرانفروش كه كاريكاتورش را در مجلات طنز ايراني بارها ديده ايم.
اين دو نه
پولدار "اصيلزاده" از خودراضي و افاده اي بوده اند و نه تازه به دوران رسيده جلوه فروش و بي جنبه! در طبقه اول دانشكده زمين شناسي استنفورد قسمتي از سخنراني جين استنفورد به مناسبت افتتاح دانشكده
ارائه داده بود
بر ديوار حك كرده اند. اگر گذارتان به
استنفورد افتاد حتما اين نوشته را بخوانيد. سخنان درباره لزوم توجه به پژوهش است. كمي براي من مشكل بود باور كنم اين سخنان با اين سطح نظر
يك پيرزن در
صد سال قبل باشد! حتي شك كردم شايد متن سخنراني را فرد ديگري برايش آماده كرده بوده!اما بعد كه درباره زندگي اين بانوي بزرگ خواندم فهميدم از او انتظاري غير از آن هم نمي توان داشت.
دريادداشت هاي بعدي مي خواهم بيشتر درباره اين خانواده بنويسم. البته من نه تاريخ نگار هستم و نه زندگي نامه نويس. خوب هم مي دانم زندگي نامه نويسي يك كار تخصصي جدي است كه از عهده من بر نمي آيد. من اينجا تنها به برخي جنبه هاي زندگي و شخصيت آنها كه از نظر من جذاب است
مي پردازم. منبع اطلاعاتم هم نوشته ها ي پراكنده اي است كه چند سال پيش وقتي در استنفورد بودم خوانده ام بنابراين
نمي توانم
ادعا كنم كه دقت علمي
اين يادداشت ها بالا
خواهد بود.اما يك سري نكته ها در زندگي اين خانواده مي بينم كه به نظر من قابل تامل هستند.

نظرخواهي و ظرفيت نظرخواهي

+0 به يه ن

چند روز قبل از  بسياري از همايش هاي فيزيك كه در ايران برگزار مي شود تا برنامه ي همايش هنوز  مشخص نيست. پوستر و توضيحات سايت با هم نمي خواند و گنگ و مبهم هست. حتي وقتي سخنران مدعو ويژه چند روز قبل از همايش سئوال مي كند من چه قدر براي سخنراني ام وقت خواهم داشت و يا سخنراني چه روز و چه ساعتي هست يا جواب نمي دهند و يا جواب سربالا مي دهند! ديگه خودتان حساب كنيد جواب دانشجويان را چه طور مي دهند. به اين تيپ همايش ها چند بار دعوت شده ام و اين روال برگزاري كمابيش عادي مي نمود. گويا روال برگزاري همين هست و شركت كننده ها هم به همين روال راضي و خوشنود هستند و دعا گو. البته من هم اعتراضي نكرده ام. با خودم گفته ام:" بذار همرنگ جماعت شوم و برنامه تمام شود برود پي كارش. من كه مامور اصلاح جامعه دانشگاهي نيستم! براي چي اعتراض كنم و براي خودم دشمن بسازم. دلشان خوش هست دارند همايش برگزار مي كنند بذار خوش باشند و من عامل به هم ريختن خوشي آنها نشوم. والا اين تيپ آدم ها ده برابر اين وقت كه براي برگزاري همايش كرده اند صرف سمپاشي عليه من خواهند كرد! من هم حوصله اش را ندارم!"

بعد از اين هم همين طور عمل خواهم كرد. استراتژي عاقلانه اي هست. نكته ي ديگري مي خواهم عرض كنم. در همين سرزمين كه روال و هنجار اين هست و ظاهرا هم شركت كنندگان راضي و خوشنود و دعاگو هستند چند سال پيش مي خواستم همايشي بر گزار كنم. شش ماه قبل از آن پوستر و وبگاه همايش را آماده كرديم و اطلاعاتش را در سايت گذاشتيم. در وبلاگ منجوق نوشتم: "....فعلا از شما خواهشي دارم. لطفا وبگاه و پستر را ببينيد و اگر مورد گنگي هست به من خبر دهيد تا رفع ابهام كنم."

فكر مي كنيد چه برخوردي شد؟! يك دانشجويي برگشت هرچه مي توانست به من و سخنرانانم توپيد!

بي آن كه صلاحيت اظهار نظر داشته باشد توانمندي علمي سخنرانان همايش را زير سئوال برد. در صورتي كه بعد از اين كه همايش برگزار شد همه ديدند كه سخنرانان چه قدر باسواد بودند و چه استاندارد تدريس بالايي داشتند در هر صورت من هم جوابش را دادم. در واقع بيشتر از سخنراناني كه دعوت كرده بودم دفاع كردم و با استدلال گفتم كه چرا شركت در سخنراني آنها براي دانشجويان فرضتي است كه بايد قدر بدانند. دانشچو بادي به غبغب انداخت و نوشت:" دموكراسي بود نظرم را گفتم." بقيه جمله اش يادم نيست منظورش اين بود كه من ظرفيت شنيدن سخنان نقد آميز ايشان را نداشتم و چون ايشان نقد كرده اند خيلي آدم مهمي هستند و من بايد بگويم حتما درست مي گي قربان!
آن گاه من اين جواب را در پاسخش نوشتم:

دموكراسي يك اصطلاح سياسي است با معنا و مفهوم نسبتا مشخص:

Democracy is a form of political organization in which all people, through consensus (consensus democracy), direct referendum (direct democracy), or elected representatives (representative democracy) exercise equal control over the matters which affect their interests

عده اي بي آن كه به اين معنا توجه كنند هر جا كه خوششان مي آيد مي گويند "دموكراسي".كلمه اي با چنين بار معنايي، بايد درست به كار گرفته شود. به هر حال من اصلا نمي خواهم بحث سياسي بكنم. دايره ي بحث هايم در سپهر دانشگاهي مي چرخد. من در يادداشت قبلي ام نوشتم
"لطفا وبگاه و پستر را ببينيد و اگر مورد گنگي هست به من خبر دهيد تا رفع ابهام كنم". اين به هيچ وجه به آن معنا نيست كه اين همايش قرار است با شيوه ي دموكراسي وراي گيري برگزار شود. معناي جمله ي من كاملا روشن بود! خواستم اگر سئوالي در مورد نحوه ي ثبت نام و چيزهايي از اين دست هست بگوييد تا رفع ابهام شود. شيوه ي دموكراتيك-از طريق راي گيري يا رفراندم- براي برگزاري يك همايش علمي 50-60 نفره و آن هم تا اين اندازه تخصصي مسخره است. شيوه برگزاري همايش هايي از اين دست در همه جاي دنيااين گونه است كه بسته به ابعاد همايش مقداري امكانات در اختيار يك يا چند برگزار كننده گذاشته مي شود و برگزار كننده براساس آن و براساس تشخيص خود برنامه را مي چيند. شايد دست آخر براي بهتر شدن برنامه براي دفعات بعدي نظر خواهي هم بشود. اما نظر خواهي تنها به معناي بازخورد گرفتن است. به معناي راي گيري نيست.

بارها گفته ام و بار دگر مي گويم ارزيابي علمي افراد كار بسيار دشوار و تخصصي است. اين كه من دعوت سخنرانان را در وبلاگم به راي بگذارم مسخره تر از آن است كه در وبلاگم از شما سئوال كنم جواب محاسبه اي كه در حال حاضر براي مقاله ام انجام مي دهم چيست. بعد هم راي بگيرم ببينم چند نفر مي گويند 2 چند نفر مي گويند 5. به علاوه وقتي ارزيابي علمي مطرح مي شود حيثيت شغلي اشخاص حقيقي نيز مورد سئوال قرار مي گيرد. در يك جامعه ي پيشرفته، هركسي به خود اجازه نمي دهد در مورد توانمندي شغلي افراد نظر بدهد. اگر ببينم از تريبون نظر خواهي سوء استفاده مي شود تا در مورد حيثيت شغلي افراد بي محابا و بي هيچ مدرك سخن گفته شود (عادت بسيار زشتي كه متاسفانه دامن گير بيشتر جوامع دانشگاهي جهان سومي است تا جايي كه حتي قبح آن هم ريخته) و از روي بي اطلاعي حرف هايي زده شود كه من بعد در پيش ديگر همكارانم كه احترام بسياري براي آنها قايلم شرمنده شوم نظر را منتشر نخواهم نمود. من اين وبلاگ را براي اين راه نيانداخته ام كه تريبوني باشد براي اظهار نظر هاي آبكي و غير مستدل در مورد توانمندي علمي همكاران.

يكي از هدف هاي من آن است كه زشتي اين كار را گوشزد دهم. هرچند مي دانم آنان كه به حرفم گوش خواهند داد در اقليت مطلق خواهند بود چرا كه خيلي وسوسه انگيز است كه همين طوري دهان باز كني و بگويي فلان فيزيكپيشه خوبي نيست و بهماني فلان ايراد را دارد. آن قدر اين كار وسوسه انگيز است كه زمان بسياري از دانشگاهيان در كشورهاي جهان سومي به اين كار صرف مي شود. اما انصافا تا به حال نديده ام پسكين يا اسميرنف بنشينند و از اين حرف ها بزنند. تا مجبور نشوند كسي را ارزيابي نمي كنند. وقتي هم كه ارزيابي مي كنند عموما پشت درهاي بسته با بررسي مقالات پر تعداد است يا سر سمينار شخص. خيلي هم مواظب هستند كه اين بحث ها در حضور دانشجوها يا پست-داك ها انجام نگيرد. ! دانشجو يا پست-داك بايد فكرش را بدهد درسش را بخواند و مقاله اش را بنويسد تا فردا كار پيدا كند نه آن كه فكرش درگير اين مسايل شود.
آداب زندگي در يك جامعه ي پيشرفته ي دانشگاهي بسي بيشتر از بلغور كردن كلمه دموكراسي آن هم در معناي اشتباه و نا بجا است. اولين قدم اين آداب آن است كه وقتي صلاحيت ارزيابي در مورد توانمندي علمي كسي نداري سكوت كني.


 

نظرات دكتر گلشني

+0 به يه ن

مطلب زير را از تابناك برداشته ام:

تعداد زياد دكترا مملكت را نجات نمي‌دهد، بلكه وجود دكتراي با كيفيت است كه نجات دهنده ماست»؛ اين باور دكتر گلشني است؛ از جمله چهره‌هاي ماندگار كشورمان در فيزيك كه استاد دانشگاه صنعتي شريف و از جمله صاحب نظران و اساتيد سرشناس «فلسفه علم» در جهان به شمار مي‌آيد. حضور وي در «نشست توسعه علمي مطلوب در جامعه اسلامي» فرصتي دست داد تا با ديدگاه‌هاي وي در اين باره آشنا شويم.

به گزارش «تابناك»، دكتر گلشني، رئيس گروه «فلسفه علم» دانشگاه صنعتي شريف، نخست با طرح اين پرسش كه چه عواملي باعث پيشرفت علم در جوامع اسلامي و سپس افول آن شد، در پاسخ به شش عامل اشاره كرد:

نخست و مهم‌ترين عامل،
تشويق قرآن به مطالعه طبيعت است كه در آيات گوناگون، هم به بعد نظري و هم به بعد تجربي آن اشاره شده است و عالمان مسلمان با اين نگاه، مطالعه طبيعت را عبادت مي‌دانستند.

دوم،
تشويق قرآن و سنت به يادگيري علم از هر جاي ممكن است و مشخص است در حديث معروف «اطلب العلم ولو بالصين» يادگيري الهيات در چين نيست، بلكه منظور هر نوع علمي است.

سوم،
حاكميت روح تسامح بود و عالمان مسلمان براي يادگيري علم، با تواضع و خوش‌رفتاري حتي شاگرد مسيحيان و صابئيان مي‌شدند.

چهارم،
پرهيز از تقليد كوركورانه بود. همان گونه كه ابن سينا مي‌گويد كسي كه بدون دليل چيزي را بپذيرد، از فطرت انساني دور شده است. عالمان ما علاوه بر مطالعه آثار گذشتگان قدرت خلاقه و نقاده هم داشتند، آنچنان كه مي‌بينيم ابن هيثم كتاب الشكوك علي بطلميوس و رازي كتاب الشكوك علي جالينوس را مي‌نگارند. متأسفانه اكنون در محيط ما اين جو حاكم نيست و عينا ترجمه و تقليد و حاشيه‌نويسي بر كارهاي غربي صورت مي‌گيرد.

پنجم،
سختكوشي در كسب معرفت بود و عالمان مسلمان براي يافتن يك كتاب يا ديدار با يك عالم زحمات و مشقات زيادي را متحمل مي‌شدند.

ششم،
جامع‌نگري و كل‌نگري حاكم بر تمدن اسلامي، آخرين نكته‌ است؛ در آن زمان علوم ديني از علوم طبيعي جدا نبود و يك روح حاكم بود، كار علمي را به روش علمي انجام مي‌دادند و با يك ديد وسيع به كليت قضايا نگاه مي‌كردند.

عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي و فرهنگستان علوم با ذكر اينكه بيان اين عوامل به معناي آوردن طبيعيات آن زمان نيست ولي بايد آن روحيات را داشته باشيم، در پاسخ به اين پرسش كه چرا علم در جهان اسلام به انحطاط گراييد، گفت: دلايل بسياري همچون جنگ‌هاي صليبي، پيدايش تصوف و پاره‌پاره شدن جهان اسلام براي اين سؤال ذكر شده، اما به باور من، دليل اصلي اين ماجرا، حاكم شدن مكتب كلامي ضد عقل اشاعره بود كه حمايت شديد خلفاي عباسي را همراه داشت كه تداوم و حفظ حكومت خود را در آن مي‌ديدند. نحوه نگرش غزالي و ابن خلدون و امثال آن‌ها كه علوم طبيعي را آغشته به خطا و براي دين مضر مي‌دانستند، از عوامل اين كنار گذاشتن بود.

وي افزود: تا دوران مدرن همين وضعيت ادامه داشت و در اين مدت، امثال خواجه نصير كه به علم توجه داشتند از مفردات بودند؛ اما در قرن نوزدهم شكست ايران از روسيه، استعمار هند توسط انگلستان و اشغال مصر به دست فرانسويان، جهان اسلامي را واداشت تا به علم جديد روي بياورد، ولي متأسفانه قشر علم را گرفتند و تا دوران ما همين سنت سطحي‌نگري و مشق نويسي حاكم مانده و معناي پيشرفت علم به كلي مبهم است. در حالي كه در غرب، علم همواره دو خاصيت پيش‌روندگي در مرز‌ها و تأمين نيازهاي زندگي را داشته است. ملاك رشد علم در عصر ما پيمانه‌هاي ناقصي مانند تعداد مقالات است؛ اما اين مقالات چه نيازي از ما را رفع كرده است؟

برندهٔ دو جايزه كتاب سال جمهوري اسلامي ايران، گفت: چند سال پيش در همين كشور به كساني كه بيشترين مقاله را در يك رشته داشتند امتيازاتي ‌دادند؛ مقالاتي كه تنها ۲۰ درصد ارجاعات خارجي داشتند و تنها ۲۱ درصد آن‌ها در مجلات سطح بالاتر ISI بود؛ علم ما بايد به رفع نيازهاي ما بيايد، ولي متأسفانه مي بينيم در رشته‌هايي كه بيشترين مقالات را داريم بيشترين واردات را هم داريم. با اين پيمانه‌هاي رشد علمي نياز كشور برطرف نمي‌شود. استاد دانشگاهي كه بنا به تشخيص خود در حوزه اختراعات يا چاپ كتاب وارد شده است، چرا بايد به دليل نداشتن مقالات، در گرفتن ارتقا با مشكل روبه رو شود؟‌ اي كاش مسئولين اينجا حاضر و پاسخگو بودند.

وي افزود: بعد ديگر قضيه، مسأله نوآوري است. قوانين و چهارچوب‌هاي موجود اجازه خلاقيت را نمي‌دهند. مثلا دانشجوي دكترايي كه روي پروژه مهمي كار مي‌كند و نياز به زمان دارد، موظف است در مدتي محدود كار خود را تمام كند وگرنه جريمه مي‌شود. بايد اولويت‌هاي ما مشخص باشد و اينقدر تابع مد نباشيم. زماني بيوتكنولوژي و زماني نانوتكنولوژي باب مي‌شود. با اين شرايط حتي با چاپ صد هزار مقاله هم به جايي نمي‌رسيم. با علم نمي‌شود بازي كرد و بايد حساب و كتاب در كار باشد.

دكتر گلشني سپس به مسأله حس تعهد به كشور اشاره كردند و گفتند احساس حقارت در كشور ما به شدت رواج دارد. سايت دانشگاه ما در روزي كه يك برنده نوبل از دانشگاه بازديد كرد و چند كتاب را هم هديه داد تيتر مي‌زند: «بزرگ‌ترين روز دانشگاه» در حالي كه بزرگ‌ترين روز دانشگاه روزي است كه افراد دانشگاه كاري كنند كه شأن دانشگاه بالا‌تر برود.

با اين سخنان و يادآوري دوباره بازگشت به بينشي كه در زمان اعتلاي تمدن اسلامي حاكم بود، دكتر گلشني كارهاي مورد نياز براي پيشرفت و تغيير وضع كنوني را اين گونه برشمرد:

۱. مشاركت دادن نخبگان:
متأسفانه توجه به نخبگان هم بد فهميده مي‌شود. توجه به معناي تجملات نيست بلكه كافي است امكانات تحقيق در اختيار آن‌ها گذاشته شود و براي علم از هيچ خرجي دريغ نشود.

۲. اولويت دادن به رفع نياز‌هاي داخلي


۳. ترويج روحيه نقادي و نقدپذيري:
جامعه دانشگاهي همانند مقامات اكثرا نقد پذير نيستند و نقدي هم كه مي‌شود از ادب اسلامي دور است. تا وقتي نقد نباشد، علم به هيچ وجه پيشرفت نمي‌كند. من به شدت با ايجاد كرسي‌هاي آزادانديشي مخالف بودم زيرا تا محيط نقدپذير نشود و مردم ادب نقد را نياموزند اين جلسات سودي ندارند.

۴. توجه ويژه به كيفيت:
كيفيت مسأله‌اي است كه از اول انقلاب به كلي فراموش شده است. كفش ايراني كه توليد مي‌شود با مارك خارجي ارائه مي‌شود، چون كيفيت در مورد محصولات داخلي فراموش شده و هويت خود را از دست داده‌ايم. جامعه دانشگاهي نبايد نسبت به اين بي‌كيفيتي ساكت باشد. به مقامات و رهبري نامه اعتراض‌آميز بنويسيد، كاري كه من بار‌ها انجام داده‌ام؛ تعداد زياد دكترا مملكت را نجات نمي‌دهد بلكه وجود دكتراي باكيفيت است كه نجات دهنده ماست. حداقل دانشگاه‌هاي درجه يك از گرفتن دانشجوي پولي معاف باشند. واقعا نتيجه اين پرديس‌ها چه بوده است، جز اينكه وقت استاد برجسته صرف دانشجوهاي سطح پايين بشود؟ ‌

۵. توجه خاص به ديدگاه هاي كار‌شناسان و متخصصان:
به ندرت اهل علم مورد مشورت قرار مي‌گيرند و وزارت علوم به صورت بخشنامه‌اي و يكطرفه تصميم مي‌گيرد و بخشنامه مي‌كند و به همين دليل تصميمات ناقص و تك بعدي هستند. لازمه اين كار اين است كه ابتدا آدم‌شناسي صورت بگيرد و افراد بر‌تر هر حوزه مشخص شوند و از آن‌ها استفاده شود.

۶. حاكم كردن شايسته سالاري:
بايد رئيس دانشگاه از متوسط دانشگاه بالا‌تر باشد تا دانشگاهيان براي او شأن قائل باشند. يكي از دكتراهايي كه معاون وزير هم بود در مراسم معرفي يك كتاب تفاوت سليس به معناي روان را با سيليس ـ كه نوعي فلز است ـ تشخيص نمي‌داد! با اين افراد به جايي نمي‌رسيم.

۷. حاكم كردن كل‌نگري و وسعت ديد در علم و فناوري:
در كشور ما متخصصان باريك‌بين بار مي‌آيند و به قول هايزنبرگ، جهان را با عينك خودشان مي‌بينند. در دانشگاه MIT وقتي ديدند فارغ‌التحصيلان موفق نيستند، علوم انساني را وارد مهندسي كردند تا بينش دانشجويان را وسيع كنند، چرا كه علم براي خلأ نيست، بلكه براي جامعه انساني است.

اين استاد دانشگاه با عمومي ذكر كردن حنبه‌هاي نامبرده، نكات منحصر به فرد جامعه ايراني را اين گونه بيان كرد: در جامعه ما چند ويژگي براي علم ذكر شده كه بايد به آن‌ها توجه داشت. بر مبناي قرآن، بايد از علم براي بهره‌گيري از امكانات طبيعت در جهت مشروع و ابداع علم مفيد استفاده كنيم. علم مفيد هر علمي است كه كيان جامعه اسلامي براي اعتلاي خويش به آن وابسته است. نكته‌اي كه غرب به طور كلي از آن غفلت كرده، اين است كه علم بايد در پي سعادت بشر باشد. اما مي‌بينيم كه در غرب علم در دست قدرتمندان افتاده و به جاي رفع مشكلات هزاران نيازمند به اغنيا و مسائل نظامي توجه مي‌شود، به شكلي كه در انگليس ۳۰درصد و در آمريكا ۵۰ درصد بودجه تحقيقات صرف امور نظامي مي‌شود؛ اين روند در راستاي سعادت بشر نيست. دانشمندان و جامعه علمي ما بايد حساس باشند و علاوه بر تلاش براي رسيدن به سطح بالاي علم، دغدغه انسانيت را نيز داشته باشند، وگرنه ما نيز مثل آن‌ها آينده خوبي نخواهيم داشت.

عضو فرهنگستان علوم افزود: بزرگ‌ترين نقطه ضعف ما در زمان حال فرهنگ حاكم است كه نه غربي است و نه اسلامي، زيرا اگر اسلامي بود، بايد دغدغه اعتلاي يك جامعه اسلامي را مي‌داشتيم و اگر غربي بود، بايد نظم و كيفيت و اولويت سنجي و شايسته سالاري حكم‌فرما بود. رشد سياست و اقتصاد شرط لازم براي پيشرفت علم هستند اما پيش از اين‌ها ما نيازمند اصلاح فرهنگ و اخلاق خود هستيم و اين امر نيازمند حركتي جهادگونه از جامعه علمي كشور و عزمي قوي در مسئولان است.

دكتر گلشني در پاسخ به اينكه تحول فرهنگي از كجا مي‌شود، گفت: از دبيرستان و دانشگاه اما اين تحول تزريقي صورت نمي‌گيرد و بايد بسيار لطيف و دقيق با قضيه برخورد كرد. استدلال و جاذبه داشتن دو عامل مهم در اين امر براي تغيير فرهنگ ما و حاكميت بينش اسلامي هستند.

پي نوشت مينجيق:

سيليس همان SiO_2قسمت عمده ي ماسه هست.

منتظر خواندن نظرات شما در مورد بيانات استاد گلشني هستم. علت اين كه به دادن لينك اكتفا نمي كنم و متن را اينجا منتشر مي كنم آن هست كه  بحث شكل گيرد. ببينيد! اگر مي خواهيد نقد كنيد من استقبال مي كنم اما به شرط آن كه همين بيانات را نقد كرده باشيد. همه ي پيش فرض ها و پيش داوري ها را  كه در  مورددكتر  گلشني در ذهن داريد كنار بگذاريد و همين مطلب ايشان را نقد كنيد يا مطلبي در ادامه آن بيافزاييد. مي خواهم تمرين كنيم كه به دور از بت سازي ها و  ارادت ها و نيز به دور از اهريمن سازي هاو دشمن تراشي ها بتوانيم نظرات شخصي را كه عمري در جهتي تلاش كرده بخوانيم و تحليل نماييم. تمرين كنيم كه در فضايي به دور از تشنج و هيجانات كاذب بحث و نقد كنيم. تمرين كنيم كه نظرمان را با جمله بندي هاي واضح و صريح اما مودبانه و به دور از گوشه و كنايه و تخريب شخصيت بيان كنيم.

يك خاطره تلخ و يك نكته

+0 به يه ن

مي خواهم يك خاطره تلخ از زلزله بم بگويم. زلزله كه آمد يكي از روزنامه نگاران بنام و جاافتاده متني نوشت كه خيلي ها از جمله من و شاهين را عصباني كرد. اين روزنامه نگار مدت كمي بعد از زلزله،  يك متن احساسي نوشت و بدون كوچكترين اشاره اي به انسان هايي كه زير آوار مانده بودند و احتياج مبرم به كمك داشتند در مورد عظمت ارگ بم نوشت و تاكيد كرد ارگ بم كه با روح ايراني ساخته شده پابرجا مي ماند ولي "ارگ جديد" كه در زمان رفسنجاني ساخته شده با كوچكترين زلزله اي فرو مي ريزد.  خيلي ها به او اعتراض كردند كه در اين هيري ويري چه جاي شِرووِر گفتن هست. او هم جبران كرد و بلافاصله متني در سوگ قربانيان نوشت. خوب! اين قسمت احساسي قضيه.  ما ايراني ها در جمع و جور كردن مسايل احساسي نسبتا توانمنديم و خوب بلديم متن سوگواري جانگداز بنويسيم  و اشك بقيه را در بياوريم! عده اي از همكارانش بعد از چند ماه به بي دقتي حرفه اي  آن روزنامه نگار مجرب خرده گرفتند (و انتقادشان هم كاملا بجا بود) كه ابتدا مي بايست خبر را چك مي كردي بعد منتشر مي كردي. واقعيت اين بود  كه  همچنان كه مي دانيد متاسفانه ارگ 2500 ساله بم در زلزله ويران شد اما خوشبختانه ارگ جديد سالم ماند. درست برعكس آن چه كه در توهمات و خيالات آن روزنامه نگار بنام رخ داده بود و از روي احساسات پوچ،  عين حقيقت پنداشته بود و از آن هم پا فراتر گذاشته بود و  منتشر كرده بود!

حالا كه اين همه سال گذشته من يك ايراد ديگر به اين ديدگاه مي خواهم بگيرم. اولا كه خدا را صد هزار مرتبه شكر كه ارگ جديد ويران نشد! در امداد رساني ها از آن به عنوان پايگاه استفاده شد. پايگاهي كه اگر نبود و يا ويران مي شد چه بسا فاجعه انساني ابعادي بزرگ تر و فجيع تر مي يافت.  نكته ي مهمي كه مي خواهم بگويم اين چه "عرق ملي اي" است كه مي پسندد چنين وانمود شود كه مهندسان سازه، مديران شهري، آرشيتكت ها يي  كه در همين آب و خاك بزرگ شده اند از پدران 2500 ساله شان عقب تر باشند و  بر پسرفت  2500 ساله دست مي افشاند و با افتخار از آن ياد مي كند. اين دوستي است يا دشمني كه  از ته دل بخواهي كه فن آوري كشورت 2500 سال ناقابل درجا بزند و حتي پسرفت كند؟!

اگر درجا زدن و پسرفت 2500 ساله درست باشد بايد در دانشكده ها را گل گرفت. اگر ايده آل ما اين پسرفت و يا درجا زدن باشد با اين ذهنيت  طبيعي است نتوانيم دانشگاه هاي پيشرو داشته باشيم. براي پيشرفت دانشگاهي "چشم ها رابايد شست، جور ديگر بايد ديد!"

اگر يادتان باشد من بعد از اين كه زلزله آذربايجان شرقي رخ داد چندين پست در اين باره داشتم از جمله متني با عنوان "سرزمين حماسه" كه برخي از حماسه هاي آن روزهاي پر تب و تاب را در آن مكتوب كردم. چون معتقد بودم آن حماسه ها بهتر از هرچيزي نشانگر آن هست ما كيستيم و هويت مان چيست. دريغ مي دانستم آن حماسه ها فراموش شود.  بخشي كه با كمال افتخار نوشتم اين بود:

"

خبر خوش:
مهندس ناظر سد ستارخان از اين سد بازديد به عمل آورده اند. سد همچون بزرگمردي كه نام او بر آن است با استقامت و صلابت ايستاده است. هيچ تَرَك و كاستي اي در آن ايجاد نشده است.
ياشاسين! "

ساختمان دانشگاه و پژوهشگاه

+0 به يه ن

ساختمان دانشگاه و پژوهشگاه بايد استانداردهايي داشته باشد. لازم است اتاق همايش و كلاس هاي درس به لحاظ آكوستيك, ديد بر روي تخته و يا صفحه نمايش, تهويه و مواردي از اين دست به حد استانداردي رسيده باشند. اگر اين استانداردها را نداشته باشد صداي پچ پچه هاي حضار چنان مي پيچد كه تمركز بر روي سخنراني ها را دشوار مي كند. بوي عرق و... شركت كننده ها فضا را خفه مي كند و سردرد مي آورد و تمركز را دشوار مي كند. اگر هم به لحاظ ديد شيب و چيدمان صندلي ها درست طراحي نشده باشد آن كساني كه در رديف دوم و سوم مي نشينند محكوم مي شوند كه در كل سخنراني  پشت و سر مبارك  آنهايي را كه  رديف-جلو نشسته اند تماشا كنند. وقتي فضاي اتاق سمينار استانداردها را نداشته باشند هرچه قدر هم كه افراد جدي باشند بعد از مدتي "شل" مي شوند.  فضاي سمينار را به فضاي لودگي كشيده مي شود و همين فضا در دانشگاه يا پژوهشگاه غلبه مي يابد.
با تبديل حساب نشده يك انباري به يك اتاق سمينار اغلب اين استانداردها رعايت نخواهد شد. اين استانداردها اتفاقي به دست نمي آيند. طراحي هوشمندانه مي خواهند.  فخري نيست كه يك دسته فيزيكدان در يك محيط كه اتاق سمينارش آكوستيك و ديد نامناسب دارد گرد هم جمع آيند و به اسم سمينار تيكه هاي سياسي بپرانند و بعد هم به خودشان تبريك بگويند كه چه قدر درويش مسلك و خاكي  و در عين حال آگاه به مسايل سياسي روز هستند كه در چنين محيطي به كار علم مي پردازند. اگر دروس پايه شان را درست بلد بودند  و كمي هم همت داشتند و كمي هم عقلشان را به كار مي انداختند مي توانستند با راه هاي ساده و تغييرات كوچك استانداردها ي فضا را بهبود بخشند.

تازه فقط كه اتاق سمينار نيست. وضعيت سرويس هاي بهداشتي هم مهم هست و نياز به طراحي دقيق دارد. نبايد وضعشان به گونه اي باشد كه  هميشه كثيف باشند و كاربران آن دچار بيماري هاي عفوني شوند. كسي كه سرويس بهداشتي نامناسب رضا مي دهد جاي تشويق ندارد! سرويس هاي بهداشتي نبايد بوي تعفن بدهند و اتاق ها نبايد بوي كهنگي و عرق زير بغل و بوي جوراب بدهند. لازمه حيات و سرزندگي علمي يك مركز علمي آمد وشد سخنرانان از مراكز ديگر ايران و جهان هست. اگر فضا بوي تعفن بدهند آبرويمان جلوي مهمانان و ويزيتورها مي رود. به علاوه اگر احيانا ويزيتوري داشته باشيم كه بوي اؤدوپافَم بدهد كساني كه به بوي تعفن خو گرفته اند چون "دباغ در كوي عطاران" هوش و عقل از كف مي دهند و نديدبديد بازي اي جلوي او در مي آورند كه از وضعيت متعفن سرويس هاي بهداشتي هم آبروبَرتر هست. باز از مولانا وام بگيرم: مهمان بيچاره در چنين فضايي "حس آهو در طويله خران" را خواهد داشت نه حس حضوردر يك مركز علمي.

دانشگاه و طبيعت

+0 به يه ن

فردا 13 فروردين يا روز طبيعت هست. 13 به در محبوب ما!
به اين مناسبت مي خواهم در مورد "مسئوليت دانشگاه" در قبال حفاظت از محيط زيست بنويسم. شايد صد سال پيش دانشگاهيان چنين مسئوليتي حس نمي كردند اما اين روزها با توجه به تخريب گسترده محيط زيست, دانشگاهيان-- به خصوص در كشورهاي پيشرفته-- عموما  يكي از وظايف دانشگاه را مسئوليت در برابر طبيعت مي دانند. اهميت دادن به حفظ محيط زيست جزو اخلاقيات دانشگاهي شده است. اتفاق مباركي است!

در اين ميان مي خواهم دو نكته بگويم. ببنيد! حمايت از محيط زيست رفته رفته تبديل به يك نوع ژست شده. هرچيزي هم كه تبديل به ژست بشود از يك سري آفات رنج مي برد. از جمله اين كه رياكاري و تظاهر بلاي جانش مي شود. هستند كسان و گروه ها و حكومت هايي كه به تخريب وسيع محيط زيست مي پردازند (با سياست گذاري هاي غلط كشاورزي منابع آب را هدر مي دهند, با صنايع غيراستاندارد آب و هوا را آلوده مي كنند جنگل ها را از ميان مي برند و به اين ترتيب محيط سالم زندگي را براي انسان و ديگر ساكنان كره زمين   آلوده مي سازند) اما از آن طرف با كلي بوق و كرنا و تبليغات مي آيند يك پيشي را ناز مي كنند و به اين ترتيب خود را طرفدار محيط زيست -بلكه قهرمان آن- معرفي مي نمايند.

دوم اين كه يك عده اسم ترس بي اساس از فنآوري و مدرنيته  را گذاشته اند طرفداري از محيط زيست. اين عده براي جريان حفاظت از محيط زيست مخرب هستند. مثلا اين نوشته را از همشهري و همكارجوان ما  ببينيد. از قرار معلوم آن قدر از رفيق خارجي طرفدار محيط زيستش حرف غير علمي شنيده كه به طرفداران محيط زيست بدبين شده!

اگر دانشگاه هاي ما بخواهند به سمت طرفداري از محيط زيست بروند بايد به هوش باشند تا از اين دو آفت در امان بمانند.



پي نوشت:

13 به در به همه شما خوش بگذره. از بنياد كودك اس-ام-اس دريافت كردم كه" هميار  گرامي!در سيزده به در با طبيعت مهربان باشيم!" راستش يك كم به من بر خورد كه يعني من نمي فهمم نبايد آشغال بريزم و شاخه ها را بشكنم؟!
مي دانم كه خواننده هاي مينجيق بافرهنگ تر از آن هستند كه اين يادآوري هاي ابتدايي  به آنها لازم باشد. اما
چون همه سال يادآوري مي كنم
ترحم بر ماهي قرمز بي دندان
ستمكاري بود بر ديگر آبزيان

ماهي هفت سين خود را در آبگير ها و رودخانه هاي طبيعي رها نكنيد چون ممكن هست نر و ماده اي همديگر را پيدا كنند و سريع تكثير گردند. بعدش آب و غذا براي آبزيان بومي باقي نمي ماند.  اكوسيستم آن ضربه مي خورد. در كشورهاي پيشرفته  رها كردن ماهي قرمز در آب رودخانه ها جريمه دارد. جريمه ي رها كردن ماهي در رودخانه تايمز خيلي بالاست. اگر درست يادم مانده باشد 300 پوند!
پي نوشت دوم:
هفت سين ايراني اصيل ماهي ندارد. ماهي قرمز حدود 80 سال پيش از چين وارد شده.
(هميشه پاي چيني ها در ميان هست!)

نقاشي هفت سين معروف كمال الملك ماهي ندارد.
در باكو هم "بايرام سفره سي" دارند. اما ماهي ندارد.
من مخالف گذاشتن ماهي در سفره هفت سين هستم. طفلكي ماهي در تُنگ تَنگ.
حضور ماهي در استخرهاي شهري پارك ها خوب هست. هم جايش تنگ نيست و هم تخم پشه ها ومگس هارا مي خورد و محيط را سالم مي كند.
نه در تنگ ماهي در هفت سين و نه در آبگيرهاي طبيعي.
فقط در استخرها و حوض هاي دست ساز بشر در شهر و روستا