تيزهوشان و قربانيان پيژامه

+0 به يه ن

ام-رضا گفت:
سلام
ببخشيد يك سوال داشتم ملاك تيزهوش بودن جه جيزي هست؟
ايا امكانات فردي رو تيزهوش به بار مياره يا فرد ذاتا تيزهوش هست؟
اگر امكانات پس همه رو ببرند به مدارس تيزهوشان و اگر ذاتا فردي تيزهوش هست كه برداشتن يا بر نداشتن كنكور براي اون فرد نبايد فرقي ايجاد كنه.
ويا اگر تلفيقي از هردوست چرا ما به دانش اموزان به نگاه برابر نگاه نميكنيم و امكانات رو به طور مساوي بين انها تقسيم نميكنيم تا هركسي به حق خودش برسه؟
ممنون

مينجيق گفت:
سلام
راستش من جواب اين سئوالات را دقيق نمي دونم. اما از اين كه مدرسه تيزهوشان رفتم راضي هستم. امكانات خاصي نداشتيم. كلاس هاي درس مان چنان در زمستان سرد مي شد كه دستكش به دست مي كرديم. از همون بخاري نفتي ها داشتيم كه هر از گاهي در مدارس مناطق دورافتاده منفجر مي شود و قرباني مي گيرد. در همون زمان در تبريز مدارس معمولي دولتي ساختمان هاي زيبا و مجهز با امكانات بسيار بالاتر از ما داشتند. چه در محلات اعيان نشين و چه در محله هاي حاشيه نشين. در واقع در دهه شصت در حاشيه شهرها مدارس خوبي ساخته بودند. (منظورم ساختمانشان بود). ساختماني كه به مدرسه ما داده بودند جزو مستهلك ترين ساختمان ها بود. معلم هاي خوب هم داشتيم معلم هاي بد هم داشتيم. معلم فيزيكمان خيلي خوب بود. اما مختص ما نبود. چند مدرسه دولتي پسرانه هم مي رفت.

راضي هستم كه مدرسه تيزهوشان رفته ام. نه به خاطر اين كه امكانات زياد داشت (كه نداشت!) علت رضايت من جو همكلاسي ها بود. وقتي من داشتم كتاب هاي پرويز شهرياري را مي خواندم و تمرين هاي رياضي آن را حل مي كردم همكلاسي ها از پايم نمي كشيدند. تشويقم مي كردند.
چنين چيزي در مدرسه هاي دخترانه معمولي آن زمان تبريز معني نداشت. به گيست مي خنديدند اگر مي خواستي چنين كتابي بخواني يا در مطالب درسي موشكافي اي بيش از آن كه به نمره منجر شود بكني. بيشتر آنها توي خط آمادگي براي رفتن به خانه بخت بودند. از همان دوره راهنمايي!
جو مدرسه ما فرق داشت. اين كه يك جا جمع شده بوديم فضا را مستعد كرده بود براي اين كه به خود اجازه دهي سئوال كني و تمرين ذهني نمايي. همشاگردي همديگر را در كارهاي علمي دبيرستاني هل مي دادندبه جلو.
قبلا خاطره ام را با پاندا تعريف كردم كه چه طور با هم رفتيم دانشگاه براي ديدن آزمايشگاه پلاريسكوپ.
فكر مي كنيد يك همچين از يك دانش آموز از يك مدرسه معمولي دخترانه دردهه هفتاد بر مي آمد؟! اصلا توي اين فازهاي فكري نبودند. توي اين خط بودند كه جهيزيه آماده كنند و ....
هرچه قدر هم توي خط فيزيك و رياضي و... باشي اگر بيافتي در جمعي كه اصلا كسي توي اين باغ ها نيست سست مي شوي

ام-رضا گفت:
با تشكر از توضيحات شما
اين نكته هم لازم به ذكر هست كه دوران ما با دوران شما بسيار فرق كرده تقريبا تمام مواردي كه ذكر كرده ايد وارونه شده.و چند نفري هم هستند كه از رفتن به اين مدارس بسيار پشيمان شدند و يا نميدانم شايد خيلي ها هم باشند كه فقط براي كنكور و تضمين قبولي در دانشگاه دراين مدارس ادامه به تحصيل ميدهند.كه البته حق هم دارند.
مينجيق گفت:
بله مي دانم فرق كرده. خيلي فرق كرده.

و اما ربط حرف مينجيق به پيژامه:

جريان سست شدن در مورد دانشجوهايي كه دانشگاه نمي روند و ادعا مي كنند در خانه بهتر درس مي خوانند هم صادق هست. بعد از يك مدت مامان مي بينه اين جوان دايم در خانه پيژامه پوشيده لم داده مي فرستدش پي ماست خريدن. دايي مي بينه داره وسط ظهر ماست مي خره مي گه حالا كه بيكاري بيا دكان من پشت صندوق وايستا. خاله ميگه حالا كه بيكاري من دارم مي رم مهمون بيا بچه مو نگه دار. بعدش هم همه فاميل انتظار دارند اين دانشجوي بيكار  كه نقش آچار فرانسه ي خانواده  را پيدا كرده همه مراسم تحريم و شب جمعه و چهلم و سال و .... را (كه در آذربايجان هم تمومي ندارند) شركت كنند.
اين طوري مي شه كه طرف derail مي شه. علم و درس و مشق مي ره پي كارش!  اگر  از اون پيژامه پوشيدنش دست مي كشيد و تنبلي نمي كرد بره دانشگاه به اين حال و روز نمي افتاد!! حيف اين جوون دانشجو نيست كه به اين حال و روز بيافته؟!!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

امان از اين نابغه هاي قلابي

+0 به يه ن

امان از اين نابغه هاي قلابي!
از اونهايي كه مامي جون اصرار داره حتما نابغه هستند. كنكور خوب باد اينها را خالي مي كنه.
البته بعضي هاشون اون قدر سرتق و پررو هستند كه از رو نمي روند. مي گويند كنكور ايراد داشت مامي جونم راست گفته من نابغه ام!
برخي جرايد استاني و دوستانشان در مركز هم براي "نابغه هاي قلابي استاني همون نقش مامي جون را بازي مي كنند. مي گويند اين نابغه ما اينتشتن و نيوتن عصر نوست. هر كسي كه غير از اين بگه حسودي اش را مي كنه! كنكور هم ايراد داره!
خوشبختانه تبريز جاي اين جنگولك بازي ها نيست. يكي مي خوابانند پس گردنش و مي گويند خودت را جمع كن. چه نابغه بازي اي؟! نابغه قلابي در شهر ما فقط براي مامي جونش نابغه مي مونه و بس! مامي جون هم بعد از مدتي از رو مي ره واقعيت را مي پذيره. هرچند ممكن هست وقتي بچه ي بينوا هنوز وقت تاتي تاتي كردنش بود به زور يك چيزهايي در ذهنش زورچپون كرده بوده كه خودش را مادر نابغه بزرگ قرن به جهانيان زورچپون كنه!

براي بچه هاي تهران و ديگر شهرهاي بزرگ هم امكان اين جوري نابغه قلابي شدن نيست. نابغه قلابي پديده شهرهاي كوچكي هست كه مردمش خيلي داعيه فرهنگ برتر دارند.

حامد گفت:
خانم دكتر،
همشهري هستيم، ولي بايد عرض كنم متاسفانه اين "نابغه" پروري در تبريز بسيار رايج است... نگاهي به مخترعان گرامي بيندازيد كه هر روز با نام نابغه تو تلويزيون و يا بين مردم تبريز ازشون ياد ميشه.
تو كار ترويج علم بودم و هستم و اين موردي كه ميگم رو تو تبريز خيلي زياد ديدم.
با احترام


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

يك داستان كوتاه

+0 به يه ن

نظر شما در مورد اين داستان كوتاه چيست؟
مادربزرگ وقتي هنوز به خانه بخت نرفته بود از خاله اش گلدوزي آموخته بود. در دوران نوجواني اش بيشتر طول روز را گلدوزي مي كرد. انتخاب ديگري هم نداشت. پدرش اجازه تحصيلات عالي به او نمي داد. برادرش اجازه از خانه بيرون رفتن نمي داد و مادرش به او اجازه تحرك بدني در خانه را نمي داد. مادربزرگ با دست پري از گلدوزي ها به خانه بخت رفت. چند تا بچه زاييد و در سن سي سالگي به پوكي استخوان مبتلا شد. او كه علت پوكي استخوانش را مي دانست دخترهايش را به شدت توصيه مي كرد كه ژيمناستيك و بسكتبال كار كنند و همين طور به شدت تشويق مي كرد كه دانشگاه بروند. نه دخترها علاقه اي به گلدوزي داشتند و نه او اصراري به گلدوزي كردن دخترها داشت. نسل بعدي نسبت به گلدوزي هاي مادربزرگ حس نوستالژيك داشتند و حس كردند بهتر هست اين هنر خانوادگي را دوباره احيا كنند. اولدوز پيشقدم شد و از مادربزرگ فن آن را آموخت. مادربزرگ فوت كرد. نوه ها به ياد اواز اولدوز فن گلدوزي مادربزرگ را آموختند. آيدين آن قدر به اين هنر علاقه مند شد كه گلدوزي بلژيكي را هم علاوه آن آموخت و با تلفيق گلدوزي ايراني و گلدوزي بلژيكي فني نو در گلدوزي بنيان نهاد و نمايشگاه هاي گلدوزي در شهر هاي مختلف دنيا برگزار كردند. سفره هاي گلدوزي شده ي او در پاريس و لندن پرطرفدار شدند. دختر خاله ي آيدين , آيتك كه مددكار اجتماعي بود طرحي در انداخت كه گلدوزي ها را به زنان سرپرست خانواده بياموزد تا بتوانند خوداشتغالي بنمايند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كنكور با همه عيب هايش باز هم غنيمت هست

+0 به يه ن

كنكور را بردارند فساد بيشتري حاكم مي شود. دست كم الان دانش آموزان از همه جاي ايران اعم بر غني و فقير، بي سرپرست يا پارتي كلفت- دار در شرايط كمابيش برابر دانش خود را مي آزمايند. زياد هم اتفاق افتاده كه از خانواده هاي فقير يا از بين عشاير يا شهرهاي دورافتاده افراد به دانشگاه شريف راه يافته اند. شركت در كنكور حتي در دور افتاده مناطق هزينه چنداني ندارد. فرض كنيد كه يكي از شهري دورافتاده بخواهد در آزمون هاي ورودي تك تك دانشگاه هاي معروف شهرهاي بزرگ شركت كند. تصورش را بكنيد چه هزينه ي سرسام آوري خواهد داشت! چه قدر دردسر و زحمت خواهد داشت! احتمالا به دخترها از خانواده هاي سنتي اجازه ي اين كار داده نخواهد شد.
اگر كنكور برداشته شود و به جاي آن استادان دانشگاه هاي معروف خود امتحان ورودي بگيرند پارتي بازي و فساد بيداد خواهد كرد. مافيايي در بين استادان شكل خواهد گرفت كه از مافياي سيسيل مخوف تر خواهد بود. مگر ممكن هست يك عده از استادان نخواهند از چنين منبع قدرت و نفوذ بزرگي سو استفاده كنند؟!
كنكور با همه عيب هايش باز هم غنيمت هست! 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چلغوز شناسي

+0 به يه ن

در برخي محيط هاي اداري پيرمرداني هستند كه خيلي در بين كارمندان جوان زن برو بيا دارند. هراز گاهي هم اين پيرمردان هارت و پورت راه مي اندازند.
برخي مردهاي جوان هم اين بروبيا را مي بينند و  آن هارت و پورت را مشاهده مي كنند و به غلط گمان مي برند علت بروبياي آن پيرمرد در ميان كارمندان زن آن هارت و پورت هست. شروع مي كنند به تقليد هارت و پورت آن پيرمرد. اما كارمندان زن او را تحويل نمي گيرند و هارت و پورتش را هم به سخره مي گيرند. او هم گمان مي كند توطئه اي در كار هست كه هارت و پورت پيرمرد به  برو بيا منجر مي شود ولي هارت و پورت اين مرد جوان مسخره و پوزخند در پي دارد!
من اين قبيل مردان جوان را "چلغوز" مي نامم.
چلغوز نمي فهمد كه علت برو بيا ي آن پيرمرد نه آن هارت و پورت هست. پيرمرد در كنار هارت و پورتش هزار و يك قابليت هم دارد. هارت و پورتش را هم به خاطر محاسنش تحمل مي كنند نه آن كه آن هارت و پورت برايش جذابيت بين كارمندان زن به وجود آورده باشد! به قول معروف زر هم دارد زور هم دارد. اگر آن هارت و پورت را نمي كرد باور كنيد ده ها مرتبه ارزش و احترامش بيشتر مي شد.
اما پيرمرد هرگز علت اصلي برو بيايش را پيش چلغوز فاش نمي كند. پيرمرد حتي ممكن هست چلغوز را تشويق به هارت و پورت جلوي كارمندان زن كند و سپس كنف شدن و سنگ روي يخ شدن و تحقير شدن او را تماشا كند و لذت ببرد! از گيجي و منگي  چلغوز بعد از تحقير او هم بيشتر لذت مي برد. مرد كهن خوشش مي آيد  با نگاهي و با  حركت دست و صورتي به چلغوز تحقير شده يادآور شود "كار هر خر نيست خرمن كوفتن/ گاو نر مي خواهد و مرد كهن!"
اما من سر و راز  بروبيا را به شما مي گويم. اگر كارمندان زن به آقاي رئيسي احترام خاص قايل مي شوند چيزهايي از اين دست هست:
قاطعيت در تصميم گيري در مسايل مهم و قبول مسئوليت بعد از تصميم گيري و حمايت از كارمندش در صورت به گوش گرفتن حرف او ولو اين كه اين گوش كردن حرف منجر به تنش شود. رئيسي كه احترامش در دلهاي كارمندان هست و حرفش برو دارد در مسايل ريز و بي اهميت دخالت نمي كند. آنها را به عهده مرئوسين مي گذارد. سين و جيم هم در مسايل ريز و بي اهميت نمي كند. طوري نشان مي دهد كه اين مسايل كم اهميت تر از آن هستند كه بخواهد وقت خود را صرف اين چيزها كند!  البته به زبان اين گونه نمي گويد. مي گويد من به سليقه  و درايت تو آن قدر اطمينان دارم كه ديگه دخالت نمي كنم. كارمندان مرئوس هم از اين تعريف مشعوف مي شوند و هم آن را حمل بر اهميت زياد وقت رئيس خود مي كنند.
اما در مسايل مهمتر و پرمسئوليت تر و چالش انگيزتر رئيس هست كه تصميم مي گيرد و كارمندان تنها اجرا مي كنند. در نتايج تصميم گيري ها ي مهم به كارمندان تاكيد مي كند اگر كسي معترض شد او را به سراغ من بفرستيد. خودم جوابش را مي دهم. از كارمندان هم حمايت همه جانبه در چارچوب روال و عرف اداري مي كند. اين هست چيزي كه بين كارمندان احترام بر مي انگيزد نه هارت و پورت!
چلغوزي كه به زعم خود دارد از مرد كهن تقليد مي كند كاملا برعكس عمل مي كند. اولا در مسايل كوچك و بي اهميت به زعم خود مو از ماست بيرون مي كشد تا نشان دهد خيلي رئيس دقيق و نكته سنجي هست. كارمندان اين رفتار او را به دقت و نكته سنجي تعبير نمي كنند. به بيكاري و نظرتنگي تعبير مي كنند! اما  چلغوز در مسايل مهمتر و تصميم گيري هاي اساسي تر خود را مي بازد و تصميم گيري و مسئوليت را بر گردن مرئوس مي اندازد. بعد هم وقتي بالادستي معترض شد مي گويد:" شما حق داريد اما تقصير من نيست تقصير مرئوس من مي باشد." بعدش هم هارت و پورت راه مي اندازد و مرئوس را در جمع توبيخ مي كند.

چلغوز ابتكارات كارمندان كه نتيجه شايان تقدير دارد به اسم خود مي خواهد تمام كند. اما وقتي خودش دستور مي دهد و از اجراي دستورش نتيجه فضاحت بار حاصل مي شود مي زند زير حرف خودش و ادعا مي كند كارمندان سرخود اين كار را كردند.
رئيس مورد احترام كاملا بر عكس عمل مي كند. وقتي دستاورد قابل تحسيني هست آن را نتيجه عملكرد جمع و كار گروهي جلوه مي دهد. وقتي هم دستوري دادپاي عواقب آن مي ايستد. نمي زند زيرش!
چلغوز با اين همه بي لياقتي و بي عرضگي و ضعفي كه كاملا براي كارمندانش آشكار هست انتظار دارد كه مورد احترام قرار گيرد و برو بيا داشته باشد. معلومه كه همه به چشم چلغوزي كه هست به او خواهند نگريست.

توضيح: "چلغوز" يك نوع دانه ي گياهي هست كه به عنوان آجيل هم استفاده مي شود. در ايران زياد رسم نبود. اما در تركيه بود. خاله من رفته بود به آجيلي تواضع در تهران و گفته بود چرا شما از اينها نمي آوريد. آنها هم كه مشتري-مدار هستند چلغوز را به اقلام فروشي خود اضافه كردند. شايد هم چون نام ايراني نداشت براي تبليغ اسمش را گذاشتند چلغوز. آخه اسمي هست كه بين مردم جا مي افتد!
بهار گفت:
راستي مي گند اين چلغوز خيلي براي حافظه خوبه ولي خب چون گرونه من يكي كه تا حالا امتحانش نكردم. آشنايي من با چلغوز از سال 78 كه يكي از مشهد سوغاتي ، چلغوز هندي آورده بود شروع شد

توضيح ويكي پديا در مورد چلغوز را اينجا مي توانيد بخوانيد.

مينجيق گفت: حرفم را تصحيح مي كنم. گويا در مشهد و اراك و شمال و شيراز چلغوز خوراكي را از ديرباز مي شناختند. ما در آذربايجان زياد با جتاب چلغوزآشنايي نداشتم. از طريق تركيه شناختيم. براي اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به

چلغوز را بهتر بشناسيم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

معرفه النسا و معرفه الرجال

+0 به يه ن

طالب گفت: "فكر كنم اين دانشجويان احساس دختري را دارند كه پدرشان بين دختر و پسر فرق مي گذارد، "

نظر مينجيق:
اين هم باز بسته به خرده-فرهنگ هست. در شهر ما اتفاقا برعكس هست. يعني پسرها فكر مي كنند بايد خيلي سخت تلاش كنند كه توجه پدر را بخرند اما خواهرش بايك ناز و با يك جمله شيرين همه ي توجه پدر را به يك جا به خود جلب مي كند.
درصد قابل توجهي از نوشته هاي وبلاگ هاي مادرانه مربوط به همين چالش هست. تازه! اين مختص طبقه متوسط تحصيلكرده (تيپ وبلاگ نويس) نيست. همين ماجرا در خانواده ي كارگرها هم هست. دست كم در خانه كارگرهايي كه در خانه ي طبقه متوسط كار نظافت وباغباني و.... مي كنند هم وضع به همين منوال هست.
در فرهنگ تبريز هم ته دل پسربچه را شايد بيشتر دوست داشته باشند اما در ظاهر انكار مي كنند. در عمل سخت گيري به مراتب بيشتري نسبت به پسرها نشان مي دهند چون فكر مي كنند اگر اين سختگيري نباشد فردا از پس مشكلات زندگي بر نمي آيد.

در شهر ما اگر دختري از فرق گذاشتن شاكي باشد معمولا به اين علت هست كه چرا با او مثل برادرش جدي رفتار نمي شود و مسئوليت بر دوشش گذاشته نمي شود. اتفاقا اين خوب هست. دخترها براي اين كه ثابت كنند كه جدي بايد گرفته شوند خيلي خيلي حرفه اي و جدي تلاش مي كنند. آن دسته از دختران شهر ما كه سوداي كار خارج از منزل دارند اغلب سوپر جدي هستند. لوس بازي در كارشان نيست.
Ultimate no nonsense!

اين مطلب را مدتي پيش مي خواستم بنويسم فرصت نشد. حالا مي نويسم. اگر يادتان باشد در بحث ناز كردن گفتم جامعه ما "عدم توانمندي در تصميم گيري" را در زنان نه تنها عيب نمي داند بلكه به آن رنگ رمانتيك و آرماني مي دهد. بعدش هم گفتم اين يك ضعف اخلاقي نظير ترسو بودن يا خسيسي است كه هم خود فرد را مي آزارد و هم اطرافيانش را.
يكي دو سال پيش هم در بحث ازدواج نكته مرتبط ديگري مطرح كرده بودم: برخي از مردان عزب دور هم جمع مي شوند ودر مورد روحيات جنس لطيف تئوري پردازي مي كنند. مد شده مي گويند زنها واله و شيفته مردي مي شود كه به او زور بگويد و توي دهنش بزند و توي ذوقش بزند. شما دور و برتان را نگاه كنيد و ببينيد كدام مردي كه در زندگي خانوادگي موفق هست اين رفتار را دارد؟! دقت كرده ايد اين تئوري ها هميشه از جانب مردان عزب يا مرداني كه در زندگي زناشويي ناموفق هستند صادر مي شوند؟! به قول معروف "كل اگر طبيب بودي سرخود دوا نمودي!" چرا اين مردان عزب اين تئوري را مي پردازند وچرا اين تئوري اين همه در بين عزب-جماعت فراگير شده. به نظرم دو علت دارد. يكي اين كه با گفتن حرف هاي ضد زن در جمع دخترها معمولا به طور گذرا مي شود جلب توجه كرد. اما معناي اين توجه را مردان عزب درست تشخيص نمي دهند. علتش دلسوزي و ترحم هست نه واله شدن در قدرت مردانه ي طرف!!!! دخترها معمولا فكر مي كنند پسري كه حرف هاي ضدزن مي زنند مادر نامهرباني داشته اند و عقده اي شده اند. دلشان برايش مي سوزد و مي خواهند محبتي كنند. مطمئن باشيد اين حرف هاي ضدزن از نظر آنها نشانه قدرت و جذابيت مردانه نيست. كاملا برعكس! نشانه عجز و بدبختي قابل ترحم هست!
دومين چيزي كه مردان عزب اشتباه گرفته اند فرق بين قاطعيت و خشونت هست. اين درسته كه خانم ها از مردي كه قاطع تصميم مي گيرد خوششان مي آيد. وقتي خود در تصميم گيري در مانده اند دوست دارند مردشان برايشان تصميم بگيرد و راحتشان كند. معمولا خانم ها در بين حس خدمت-به-خود و خدمت-به-خانواده دو دل هستند. مثلا در مي مانند كفش گران قميت را كه بيشتر مي پسندند انتخاب كنند يا كفش ارزان تر را كه كمتر روي بودجه خانواده فشار آورد. دوست دارند شوهرشان در  ده مورد بگويد "گران تر را بخر, همون كه من گفتم" يك مورد هم بگويد" حالا عزيزم اين بار ارزان تر را انتخاب كن، تو كه هر چه بپوشي قشنگه، تو كه زيورها بيارايي، دفعه بعد كه دست و بالمان باز تر بود بهترين را مي خريم". اوني كه زنها خوششان مي آيد اين هست نه آن چه كه عزب ها به غلط تصور كرده اند. به مردان موفق در زناشويي هم بنگريد مي بينيد اين قاطعيت را نشان مي دهند نه زورگويي كه مد نظر عزب هاست.
بهار گفت:
شخصيت احمد در فيلم آتش بس تهميه ميلاني دقيقا از همين تيپ مرداي ناموفق بود كه با راهكاراش داشت زندگي دوستش رو هم خراب مي كرد.
اما از حق نگذريم اين مردها خيلي هم بيراه نمي گند! بله هستند زنهايي كه از اين جور مردها خوششون مياد و علتش هم شخصيت ناسالم رشد نيافته شون هست. كه البته فكر نكنم حتي اين دسته از زنها هم تا مدت طولاني شيفته ي مردان بددهن و خشن بمونند بالاخره اونها هم خيلي زود به اشتباهشون پي مي برند و بهرحال اگه به هر دليل خودشون رو از شر چنين رابطه ي ناسالمي نجات ندهند اين رابطه، رابطه ي سازنده و آرامش بخشي براي هيچ يك از طرفين (چه زن با شخصيت ناسال خدا به داد بچه اين زوج برسه! آخه اون چه گناهي داره! م و چه مرد خشن) نخواهد بود. بهرحال فكر نكنم هيچ مرد عاقل و سالمي دنبال يه زن با شخصيت رشد نيافته باشه و توصيه مي كنم اگه ديدين زني شيفته ي خصوصيات منفي شما شد بدونين كه يه جاي كار مي لنگه و اگه اين رابطه رو قطع نكنين ، آرامش و خوشبختي خودتون رو با تهديد جدي روبرو كردين

مينجيق گفت:
خدا به داد بچه اين زوج برسه! آخه اون چه گناهي داره!


بگذريم! حرف جديدي كه مي خواستم بگويم آن بود كه برخي آقايان- وحتي خانم ها- اين كشمكش دروني در خانم ها را به اين معني مي گيرند كه زنها در تصميم گيري هاي مهم در مي مانند. با خود مي گويند زني كه در بين انتخاب دو كفش در مي ماند چه طور ممكن هست به عنوان يك جراح در اتاق جراحي وقتي تصميم هايش نتيجه مرگ و زندگي دارند بتواند به موقع دست به انتخاب بزند؟! چه طور يك زن خلبان مي تواند در شرايط اضطراري تصميم بگيرد؟! لابد آن قدر دست دست مي كند كه كار از كار بگذرد.
اين تصور مردها ي ما بود تا 20 سال پيش. منظورم فقط مردها با ذهنيت واپسگراي مردسالارانه نيست. مردهاي روشنفكر هم كه قبول داشتند كه زن مي تواند مهندس درجه يك باشد، پزشك باليني درجه يك باشد داروساز درجه يك باشد، مدير درجه يك باشد, حتي قاضي درجه يك باشد (قاضي نياز به تصميم گيري سريع ندارد. مي تواند تامل كند و بعد تصميم بگيرد) يا رئيس جمهور درجه يك باشد وقتي بحث مشاغلي پيش مي آمد كه در آن تصميم گيري سريع و به موقع مي تواند حياتي باشد مي گفتند كار زن نيست!
خانم هاي جراح همنسل من در تبريز در دهه پانزده سال گذشته با همان رويكرد "سوپر جدي خود" اين استريوتايپ را از بين برده اند. نشان داده اند كه همان كسي كه در انتخاب دوكفش در مي ماند در مواقع حياتي تصميم گيري هايي مي كند نتايج معجزه آسا دارند.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

يك گفت و گويي در مورد يادگيري چم و خم اداري از همديگر براي ستاندن حق

+0 به يه ن

در جمع هاي زنانه تبريز  تا مي بينند كه يكي كار هنري كرده همگي كشف مي كنند در آن زمينه استعداد دارند و مي ريزند كه حتما از او تقليد كنند!
همين طور هست فضاي خوداشتغالي. تا يكي ابتكاري به كار مي بندد بقيه هم از او تقليد مي كنند. اين رويه به ضرر همه هست چون بازار اشباع مي شود!
در اين دو محيط  برخورد ها اين گونه هست اما در مقابل وقتي كسي راهي مي يابد كه از دستگاه بوروكراتيك استفاده كند تا حق خود را بگيرد, نه تنها بقيه سعي نمي كنند از او راهكار را بياموزند بلكه پشت سر او صفحه هم مي گذارند. انگار بي دست و پايي در مسايل اداري يك نوع ارزش هست و دانستن چم و خم اداري يك ضد ارزش!

طبعا با اين نگرش نمي توانند به خق خود برسند يا حق شهر و استان خود را بستانند. قبلا هم تاكيد كرده بودم برعكس اين كه در شهرما گمان مي رود براي اصفهاني ها هم كسي در سيني طلا امتيازي را تقديم نمي كند. براي گرفتن حقشان زحمت مي كشند. باور كنيد گفته نمي شود "چون اصفهاني ها فارس هستند پس برويم و حق و حقوقشان را دو دستي تقديم كنيم."
نكته اينجاست كه اصفهاني ها سعي مي كنند روال اداري اي كه آنها را به حقشان مي رساند ياد بگيرند. اگر يكي ياد گرفت نه تنها كسي پشت سرش در اصفهان بدگويي نمي كند بلكه خيلي هم تحويلش مي گيرند كه چه قدر زرنگ هست و سعي مي كنند از او ياد بگيرند.
خيلي وقت ها هم در حقشان اجحاف مي شود. اما قهر نمي كنند. يك جوري اعتماد به نفس دارند. اعتماد به قابليت هاي كلامي و روابط عمومي خودشان دارند. باور دارند كه هرچه طرف سنگ بياندازد اينها به اندازه ي كافي زرنگ و باهوش هستند كه از پسش بر بيايند.
براي همين هم هست كه رفته رفته به حقوق بيشتري مي رسند.

براي اين كه جريان و جنبش هويت طلبي آذربايجان به جايي برسد بايد از تقديس دست و پا چلفتي گري در مسايل اداري دست بردارد. وقتي از همان ابتدا پيش داوري مي كنند كه حتما حق ما خورده خواهد شد معلوم هست كه به حقشان نمي رسند. بايد اعتماد به نفس داشته باشند و بگويند هر چه طرف مقابل هم بخواهد سنگ اندازي كند باز من از پسش بر مي آيم! اگر اين تغيير نگرش صورت بگيرد من به آينده جنبش هويت طلبي آذربايجان خوش بين خواهم بود.

بذاريد در جمع هاي دانشجويي مصداق آن چه را كه در زير گفته ام بيان كنم.
فرض كنيد دانشجويي در تهران هست كه گرايش هويت طلبي آذربايجاني دارد.
فرض كنيد مسابقه اي علمي يا هنري هست. يا بورس تحصيلي مي دهند .
 اين دانشجو  دو نگرش مي تواند داشته باشد. يكي هويت طلبي محدود كننده و ديگري هويت طلبي كارساز.
در هويت طلبي محدود كننده اين دانشجو يك حصار ذهني دور خود مي بيند. گمان مي كند چون گرايش هويت طلبي دارد اين مسابقات و اين بورس ها براي او نيست. در گرايش هويت طلبي كارساز دانشجو با خود مي گويد من هم تلاش كنم و شانس خود را در اين مسابقه يا گرفتن اين بورس تحصيلي بيازمايم. يك كمي بيشتر تلاش كنم تا  حضور خطه ما  در اين مسابقه پررنگ تر شود.
در يك مسابقه شخص ممكن هست ببرد يا ببازد. اشكالي ندارد. اما مهم حضور هست. مهم اين تلاش و اين تجربه هست. با اين نگرش در دراز مدت حتما برنده خواهد شد.

چيزي كه من بين هويت طلبان دهه شصتي و پنجاهي مي بينم متاسفانه بيشتر از نوع اول هست. يعني دور خود حصار مي كشند. به نظرم دهه هفتادي ها باز تر برخورد مي كنند. البته مشاهده ام محدود هست و نمي توان از آن نتيجه گيري كلي كرد. اما اگر اين نتيجه درست باشد پس فردا يك برخورد جديد نسل ها خواهيم داشت. دهه هفتادي ها جلو مي روند و باز دهه شصتي ها و پنجاهي هاگلايه خواهند كرد كه سر ما بي كلاه ماند! اي واي! ما نسل سوخته ايم!


طالب گفت:
اين كه فرموديد
«وقتي كسي راهي مي يابد كه از دستگاه بوروكراتيك استفاده كند تا حق خود را بگيرد, نه تنها بقيه سعي نمي كنند از او راهكار را بياموزند بلكه پشت سر او صفحه هم مي گذارند. انگار بي دست و پايي در مسايل اداري يك نوع ارزش هست و دانستن شم و خم اداري يك ضد ارزش!»

البته به بحث اصلي بي ربطه ولي خواستم بگم اين حرفها شايد در علم فيزيك معنا داشته باشد ولي در علوم ديگر خير، شايد برخي فكر كنند كه الان همه چيز به سياست مربوط شده و اين بودجه ها فقط براي افراد مرتبط با خودشان است يعني مثلاً مديران خودشان عضو هيات امناي يك مؤسسه غيردولتي مي شوند و بودجه را هم به خودشان (يعني مؤسسه غيردولتي و خصوصي) مي دهد. تا مطمئن شوند هيچ كس از جناح سياسي مقابل بودجه اي را دريافت نكرده.

يا مؤسسه اي كار روان شناسي روي نوع روابط دختر و پسر انجام دهد و به اين نتيجه برسد كه مثلاً سياست هاي گذشته دولت در اين زمينه غلط بوده است، اين نتيجه چون منجر به انتقاد از دولت شده است باعث مي شود ، هيچ يك از تحقيقات علمي ديگر اين مؤسسه در آينده بودجه نگيرند مثلاً اگر درخواست تحقيق در مورد نقش ريزگردهاي كشور عراق بر اعصاب تحقيق بكند (كه كاملاً بي ربط به دولت ايران است و غيرسياسي) ولي براي انتقام از پژوهش قبلي اين مؤسسه ، نه به مؤسسه نه به پژوهشگران اش بودجه اي نمي دهند.

يا اينكه در شهرستان ها اگر سالن دولتي را بتوانيم رايگان در اختيار بگيريم در قبال آن هيچ كس نبايد با مانتو يا روسري وارد سالن شود يا اگر كنگره روان شناسي هم هست نبايد استاد دانشگاهي بياد كه فلان سال در فلانا انتخابات به فلاني رآي داده است، در غير اين صورت ديگر هرگز سالن را رايگان نخواهند داد.
در نتيجه تصور عمومي هم بر اين است كه بودجه ها فقط براي خودشان است ( يعني با هماهنگي خودشان يا نزديكانشان عضو هيات مديره مؤسسه مردم نهاد خصوصي و غيردولتي مي شوند و بودجه ها را هم به خودشان مي دهند)
لذا انگيزه اي براي پيگيري وجود ندارد. و اگر كسي بودجه اي بگيرد متهم خواهد شد مگر اينكه علمي مثل فيزيك باشد ولي غلوم انساني غالباً مربوط به جامعه و مردم و درست و غلط بودن سياست هاي دولتها مي شود.

مينجيق گفت:
اين هم هست. تا حدي هم ريشه در واقعيت دارد. اما خيلي مواقع هم در مورد آن غلو مي شود. درسته كه پارتي بازي ها و جناحي بازي و خط كشي هاي ايدئولوژيك خيلي وقت ها تعيين كننده هستند اما همه اش هم اين بازي ها نيستند.
در مقابل موارد بسياري هستند كه از اين فسادها بري مي باشند اما برخورداري از امكانات مستلزم رعايت يك روال اداري هست. مثل پر كردن فرم يا داشتن توصيه نامه از استاد راهنما يا چيزهايي از اين دست.
اما همشهري هاي ما در اين كارها تن پرور هستند. اگر محل مربوطه در تهران باشد معمولا بهانه مي آورند كه هواي تهران گرم بود ما حوصله ي رفتن نداشتيم. يا بليط هواپيما گران بود. اونهايي كه از امكانات بهره مند مي شوند از گرما و سرما نمي هراسند. اگر بليط هواپيما گران هست به خود زحمت مي دهند با اتوبوس بروند.
ببينيد! ما براي سمينارهاي هفتگي و كلاس هاي درس هفتگي از شيراز مهمان داريم. يعني دانشجو شيراز شب با اتوبوس شبانه هر هفته بلند مي شود مي آيد در جلسات شركت مي كند.
فاصله شيراز از تهران دور تر از تبريز تا تهران هست. از تبريز حاضر نمي شوند سالي يك بار هم به خود زحمت بدهند كه در همايش هاي بين المللي پژوهشكده ي ما -كه واقعا در سطح جهاني هست- شركت كنند. اما از شيراز هر هفته برخي كلاس هايمان را مي آمدند. طبيعي است اگر امكاناتي اينجا داشته باشد كساني را در اولويت قرار دهد كه نشان داده اند حاضرند براي استفاده از امكانات به خود زحمت بدهند.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آن دو پدر و فرزند

+0 به يه ن

پروازي چند ساعته داشتم و خسته بودم مي خواستم استراحت كنم. از بخت بد پشت سرم يك زوج ايراني هم بودند كه فرزندي كوچك داشتند. در طول سفر 4 ساعته دخترك يك بند جيغ كشيد و پدرش هم يك بند فحشش داد:"خفه شو! من مي خواهم استراحت كنم." دخترك دليلي نمي ديد كه استراحت پدر مهمتر از جيغ او باشد. وقتي خودخواهي هاي دختر و پدر در مقابل هم قرار مي گرفتند هر كدام بر خودخواهي خود تاكيد مي كردند و حاضر نبودند در اين جنگ از طرف مقابل ببازند.
حالا من چند ساعت خوابم اين ور و اون ور بشود مهم نيست. ولي در هواپيما افراد مسن هم بودند كه اگر خوب استراحت نكنند واقعا حالشان بد مي شود.

در رديف جلوي من هم يك خانواده سه نفره از مليت ديگري بودند كه من با  زبان و فرهنگشان آشنايم و درنتيجه حرف هاي آنها را هم مي فهميدم. اونها هم يك بچه ي كوچك داشتند. بچه ي آنها هم هر از گاهي كج خلقي هايي مي كرد و مي  خواست جيغ و دادي بزند. پرواز چند ساعته براي بچه كوچك چندان آسان نيست. هر دو بچه حق داشتند كج خلقي كنند. براي بچه سخت هست ساعت ها در يك صندلي نشستن و ورجه وورجه هم نكردن. برخورد پدر در رديف جلويي كاملا متفاوت از پدر رديف عقبي بود! هر بار كه بچه اش كج خلقي مي كرد آرام تاكيد مي كرد ما نبايد مزاحم ساير مسافرين شويم. نمي گفت "چون من كه دنيا برمحورم مي چرخد مي خواهم استراحت كنم تو بايد ساكت شوي." مي گفت ما نبايد مزاحم ساير مسافرين باشيم. بعدش هم برايش قصه مي گفت وبا او بازي مي كرد تا ساكت شود. روش او بهتر جواب مي داد. بچه وقتي مي ديد بابا و مامانش  واقعا مقيد هستند كه ديگر مسافران را نيازارند او هم روي خودش قيد حس مي كرد كه داد نزند.

تمدن دو هزار پانصد ساله -ويا چه بدونم هفت هزاره- به چه درد مي خورد وقتي زوجي كه در اين فرهنگ بزرگ شده از پس ساكت كردن يك بچه بر نيايد!؟  با فرهنگ بودن به ادعا كه نيست. در عمل خودش را نشان مي دهد.
اين همه عرفان و اشعار عارفانه و جنگ بر سر "مليت"  بهمان شاعر عارف چند صد سال پيش  به چه دردمي خورد وقتي در عمل اين همه خودخواهي در رفتار هست!؟ 

اين خاطره را براي توي سر ايراني زدن منتشر نكردم. اين را هم مي دانم كه همه زوج هاي ايراني چنين نيستند. خيلي هاشون هم رفتار با بچه را بلدند. اما مي خواستم تاكيد كنم به جاي آن كه با زور و كمك دوپينگ و افسانه سازي در گذشته هاي دور به دنبال افتخارات واهي بگرديم حال را در يابيم! براي امروزمان نياز به كار فرهنگي بسيار داريم. در همين چيزهاي به ظاهر  پيش پاافتاده كه اتفاقا كيفيت زندگي و نيز معنويت مان را مي سازد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هر زادا لياقت ايستر!

+0 به يه ن

ايراني هايي كه در خارج از ايران در دانشگاه ها موقعيت آكادميك دارند بر دو دسته هستند: (1) آنهايي كه مايل هستند آن چه را كه در چنته دارند در طبق اخلاص بگذارند و دست هموطنان را بگيرند. (2) آنهايي كه ايراني هاي مقيم ايران را وسيله اي براي ارضاي egoخود مي دانند هرچند در ظاهر فيلم فروتني نيز بازي كنند و برخي نمايش هاي پوپوليستي دانشجو پسند هم اجرا كنند كه نشان دهند دلشان براي وطن مي تپد. اما ته دلشان جان مريدان سپند رخ خود مي دانند. جاهايي هم كه بايد حمايت كنند كنار مي كشند.

آدم باشعور قدر دسته ي اول را مي داند و بي آن كه بخواهد از خوبي آنها سو استفاده كند (مثلا انتظار داشته باشد كه آنها موقعيتي فراتر از لياقتشان برايشان فراهم سازند يا آبرو و اعتبار ي كه به سختي و به تنهايي به دست آورده اند خرج بي مبالاتي و رفتار غير حرفه اي  او كنند) از حمايت هايي كه ايشان مي كند بهره مي گيرند. بهره گرفتن از اين نوع حمايت البته خود شعور و لياقت مي خواهد.  آدم باشعور هوشيارانه از دسته دوم دوري مي كند تا شرشان به او نرسد.
آدم بي شعور اصلا دسته اول را نمي بيند و نمي شناسد اما واله و شيداي دسته دوم مي شود  و گمان مي برد اگر دنبال دسته ي دوم راه بيافتد و منويات آنها را برآورده سازد خيلي مهم و باكلاس خواهد بود. آدم بي شعور به اين علت ضربه مي بيند.


.

عزيز همشهري اي كه سال ها يك موقعيت بسيار ممتاز آكادميك بين المللي داشت رفته بود مذاكره كرده بود و يك قرارداد بسيار عالي براي دانشگاه تبريز تنظيم كرده بود. قضيه مال سال ها پيش هست. نامه ي مربوطه ماه ها در كشوي ميز مسئولي كه در دانشگاه تبريز مي بايست مقدمات را فراهم كند خاك خورده بود. اصلا نمي دانستند چه طور واكنش نشان دهند! چه طور استفاده كنند! بعدش هم وقتي آن استاد را ديده بودند گلايه كرده بودند كه تو چنين موقعيتي داري و به فكر شهرت نيستي!!!! هيچ كي به فكر ما نيست!! همان گلايه هاي تكراري عاميانه ديگه! گلايه كردن آسان ترين كار دنياست! اما فراهم كردن مقدمات براي استفاده از امكانات همچين هم آسان نيست. همشهري هاي ما در اين زمينه چندان  زيرك نيستند. ترجيح مي دهند گلايه كنند كه به ما كسي نرسيد اما به خودشان زحمت ندهند كه مقدمات لازم را فراهم كنند!


حالا برخي ها مرتب ناله سر كنند كه در حق ما اجحاف شدو  به شهرما نرسيدند و...... وقتي قدر داشته هايمان را نمي دانيم چرا بايد انتظار داشته باشيم امكانات بيشتري به ما بدهند ؟! امكانات وقتي به درد مي خورد كه  بتوان از آن استفاده كرد. فرهنگ استفاده از آن بايد به وجود آيد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سخنراني دكتر كاظم عزيزي

+0 به يه ن

شنبه يازده مرداد ماه آقاي دكتر كاظم عزيزي در پژوهشكده ما سخنراني خواهند داشت. اگر به اين موضوعات علاقه مند هستيد سخنراني ايشان را از دست ندهيد. بگذاريد كمي درمورد آقاي دكتر كاظم عزيزي بگويم. ايشان متولد ميانه هستند. در دانشگاه شريف برخي درس ها را با هم گذرانديم. اگر حافظه ام درست ياري دهد درس نظريه ميدان هاي كوانتمي بود كه از روي واينبرگ مي خوانديم.  بعدش ايشون به تركيه رفتند. الان در دانشگاه دوقوس واقع در كاديكؤي استانبول  استاد هستند. (كاديكؤي يكي از محلات استانبول هست. البته قديم ها خودش شهر جداگانه اي بوده.)
تا كنون حدود 112 مقاله نوشته اند. چند تايي از آنها را هم با همكاري دانشجويان و اساتيد از دانشگاه شيراز نوشته اند.
  اطلاعيه سخنراني را در زير مي آورم.
Dear all,
It is a pleasure for me to announce that Prof. Kazem Azizi from Dogus Univ. pf Kadikoy, Istanbul will present two lectures on
Mordad 11th (August 2nd).
The first lecture will start at 10:30 and the second one will start at 2 pm.
The duration of lectures will be one and half hours. The title of lectures is

"QCD sum rule and its application to hadron physics in vacuum and medium with finite temperature and density"

The meeting will take place on first floor of  Farmineh new building.
Everybody is welcome to attend the talks.

With best regards,
Yasaman Farzan

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نگراني ابديت

+0 به يه ن

 آقاي بهرام شاكرين در وبلاگ ابديت نگراني هاي خود را از طرح ازدياد جمعيت بيان كرده اند. نگراني هايي مربوط به كمبود منابع آب و مسايل اقتصادي و آموزشي و....
من نگراني ديگري را مي خواهم بيان كنم. آن هم اين هست كه متاسفانه بسياري از زوج هاي ايراني كه فرزند دار مي شوند واقعا حال و حوصله فرزندداري ندارند. اصلا آداب بچه داري نمي دانند.
آن چه در زير مي آيد لحن غرولند دارد. از خوانندگان عزيز از اين بابت عذر مي خواهم. اما قصدم غرولند نيست. قصدم تشريح يك معضل در جامعه ماست كه بسيار مي بينيم. در اين باره باز هم خواهم نوشت چون فكر مي كنم نوشتن به حل مشكل مي تواند ياري رساند. اگر ننويسيم شانسي براي بهبود نيست.

  برخي مي گويند "زن  و شوهرهاي اين دوره و زمونه" بي حوصله هستند. من البته آمار ندارم ولي تا جايي كه يادم هست زمان ما هم والدين خيلي باحوصله تر نبودند. فيلم هاي خانوادگي هم كه تلويزيون نشان مي داد والدين "باي ديفالت" در حال داد زدن برسر فرزندانشان بودند.
در مهماني ها مادر مي رفت سراغ صحبت  با دوستانش و بچه مي ماند زير دست و پا و مرتب داد مي زد وگريه مي كرد. در مهماني هاي شب كودكان روي صندلي و مبل هاي ناراحت و البته نه چندان تميز استيل ولو مي شدند و درد مي كشيدند. يعني واقعا براي ميزبان كاري داشت اتاقي را براي آسايش كودكان و خواب آنها آماده سازد؟! البته كه نه! مي توانست يك نوع غذا كمتر درست كند اما به جاي آن به فكر آسايش مهمانان كودك كه از وقت خوابشان مي گذرد باشد.  چند دست ملافه و تشك تميز ترتيب دهند كه كودكان در آن بياسايند. اما ميزبان ها به فكر كودكان نبودند. آسايش كودكان در مهماني هاي شب هنگام نه اولويت ميزبان بود و نه اولويت والدين كودك. ببينيد! اين يك مسئله فرهنگي هست.
الان يك مقدار بهتر شده اما زماني كه  سي سال پيش اغلب بزرگسالان- اعم بر مرد و زن- كشيدن لپ كودكان را حق مسلم خود مي پنداشتند. فرق زيادي نيست بين اين كار و مزاحمت هاي خياباني. هر دو ريشه در به رسميت نشناختن حق يك انسان-چه كودك چه زن- بربدنش دارند. هر دو ريشه در خودخواهي محض دارند.

دست كم والدين نسل ما به تغذيه فرزندانشان خوب مي رسيدند. شايد به اين علت كه اين همه فست-فود نبود. الان مي بينم بسياري از نوجوانان اضافه وزن دارند. از بس كه غذاهاي چرب و چيلي رستوران هاي ارزان قيمت را مي خورند. پاساژ گردي و بوتيك گردي  و چانه زني و خريد بي رويه  علاوه بر اين كه براقتصاد خانواده فشار مي آورد علاوه بر اين كه مصرفگرايي را رواج مي دهد و محيط زيست را تخريب مي كند آرامش مادر و فرزند را مي گيرد. اين گردش ها و دنبال حراجي گشتن ها و چانه زدن ها روي كودكان معصوم هست كه فشار مي آورد. كودكان  خسته مي شوند, پايشان را كفش مي زند, گرسنه مي شوند اما مادر سرگرم خريد از حراجي هاست. وقت براي رسيدگي به كودك ندارد.
يكي از دوستان مادرم خيلي اهل محبت به ديگران هست. گاهي غذا مي پزد و مي برد خوابگاه دانشجويان, براي كارگرها و....  او مي گفت به اين نتيجه رسيدم كه كارگرها و دانشجويان و... آن قدر ها به اين محبت نياز ندارند! در سال هاي اخير خوراكي تهيه مي كند و مي رود مراكز خريدتبريز. وقتي مي بيند بچه اي دارد در كنار مادر گريه مي كند مي فهمد كه لابد بچه گرسنه هست. مي رود و كمي با او بازي مي كند و آرامش مي كند. بعد به او خوراكي مي دهد تا طفلك از گرسنگي زجر نكشد. فكر نكنيد بچه فرزند يك خانواده ي فقير هست يا  يتيم مي باشد! نه خير! مادر محترم در كنار فرزندش در حال چانه زني براي خريد البسه مارك دار مي باشند!!!
يك چيز خيلي بدي هم هست كه من تنها در بين خانواده هاي ايراني ديده ام. باور كنيد در هواپيما و فرودگاه و.... كه خانواده ها از مليت هاي گوناگون هستند تنها اين رفتار از خانواده هاي ايراني سر مي زند.  دست كم خانواده هاي ايراني هستند كه توجه مرا جلب كرده اند.بچه -به اقتضاي بچگي چيزي مي خواهد يا بداخلاقي اي مي كند- والدين اصلا بلد نيستند چه طور او را آرام كنند. شروع مي كنند به فحش دادن به بچه . زن و شوهر اولش در فحش دادن به بچه با هم مسابقه مي گذارند. بچه هم داد مي زند و زاري مي كند و مايه آزار و اذيت ساير حاضرين مي شود. اما والدين  اهميتي نمي دهند. شرمنده نيستند كه چرا فرزندشان مايه آزار حاضرين در جمع شده. اصلا به اين موضوع فكر هم نمي كنند. دغدغه شان آن هست كه بچه با چه حقي دارد آتوريته آنها را زير سئوال مي برد؟!
 وسط كار مادر بچه حس مي كند كه شوهرش در حق بچه بي انصافي مي كند. به غيرت مادرانه اش بر مي خورد و نوك حمله اش را از بچه به سمت پدر نشانه مي گيرد.
صداي بچه بين دعواهاي پدر و مادر گم مي شود!
روشش كه اين نيست! روشش اين هست كه وقتي بچه بداخلاقي مي كند يا حرف گوش نمي كند (مثلا كمربندايمني را در هواپيما نمي بندد) به زبان ساده كودكانه اما با منطق به او بگويي كه چرا اين كار براي ايمني او لازم هست. بعد قصه اي بسازي كه او را مشغول كند. اين طوري بچه حرف گوش مي كند. مشكل اينجاست كه در فرهنگ اين سرزمين قانون با حرف زور آتوريته هم معني است. قانون را بايد رعايت كرد چون آتوريته اين طوري فرموده و امر كرده. كسي هم كه قانون را زير پا مي گذارد ياغي اي ست كه  دارد دهن كجي مي كند به آتوريته.
در اين مورد آتوريته پدر و مادر هستند و بچه آن "ياغي" هست كه با حرف گوش نكردن آتوريته آنها را زير سئوال برده! پس بايد با فحش دادن  و داد زدن او را سرجايش نشاند. همسايه ها چه گناهي كرده اند اين سرو صداها 24 ساعت مزاحم آسايشان مي شود!؟ متاسفانه اين زوج ها اصلا برايشان مهم نيست كه دارند آسايش همسايه ها و همسفرها را به هم مي زنند.
اصلا اين تفكر از بيخ اشتباه هست. قانون براي آسايش و امنيت شهروندان بايد باشد. اگر قانوني به اين منظور تصويب شده باشد بايد آن را به كساني كه آن را به كار مي بندند توجيه كرد. از بچگي هم بايد شروع به اين كار نمود.
باور كنيد بچه از سن بسيار كم اين را مي فهمد. پدر من اين روش را از وقتي كه من خيلي كوچك بودم به كار مي برد. روشش جواب هم مي داد. يادمه آنا تعريف مي كرد كه دو سال پيش كه در آذربايجان زلزله آمده بود به مادري كه دختري تا كمر از پنجره ي ماشينش به بيرون خم شده بود تذكر داده بود كه اين كار خطرناك هست. مادره برگشته بود به بچه گفته بود: " ديدي! اين خانم هم همين حرف مرا مي زنه! اگر سرت را از پنجره بيرون بياوري زلزله مي آد تو رو مي خوره!" بعدش هم رو به آنا كرده بودو گفته بود "حرف گوش نمي كنه كه!" خوب! معلوم هست بچه به همچين حرف مزخرفي گوش نخواهد كرد! اگر گوش مي كرد مي بايست در عقل و شعور بچه شك مي كرديم. من خيلي خيلي كوچك بودم سرم را از پنجره ماشين بيرون آورده بودم. بابام توضيح داد كه چرا اين كار خطرناك هست. من هم ديگه اين كار را نكردم چون شعورم مي گفت اين كار خطرناك هست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

طمع خام بين، كه قصه‌ي فاش از رقيبان نهفتنم هوس است

+0 به يه ن

راهي را مي خواهم پيشنهاد كنم كه با استفاده از آن مي شه مشخص كرد كه دختري كه مي گويد در ازدواج ماديات برايش مهم نيست چه قدر-چه با خودش چه با شما- روراست هست. آيا از روي هوس يا از روي ناداني چيزي مي گويد يا واقعا حرفي مي زند كه پايش مي ايستد.
برايش قصه هايي با مضمون مصرفگرايي و مارك گرايي صرفه جويي بگوييد و بسازيد و واكنش او را مطالعه كنيد. ببينيد وقتي از خريد لباس مارك دار و نوكردن گوشي موبايل حرف مي زند چشمانش برق مي زنند يا زماني كه از فوايد صرفه جويي مي گوييد.
ببينيد آيا اين كه چيز دور ريختني را بتوان بهتر استفاده كرد او را به هيجان مي آورد يا نه.
اگر گرايش به مصرفگرايي دارد و به نظرش لباس مارك دار ارزش و «شأن» فرد را بالا مي برد آن حرفي هم كه زده بود از روي هوي و هوس بود و فردا مي زند زيرش. نه آن كه دختر دروغگو يا بد ذاتي باشد. نه! اما خودش هم نمي داند چي مي خواهد. اين هم زندگي را براي شما تلخ مي كند. بي ثبات مي كند.
روحيه اش به اين كه با كمبود مالي بسازد و زندگي را آرام آرام با صرفه جويي بسازد نمي خواند. اگر واقعا دوستش داريد بگذاريد به دنبال سرنوشتي برود كه با روحيه اش سازگارتر هست.

اما اگر به صرفه جويي و مبارزه با مصرفگرايي و استفاده از روش هايي كه كمتر محيط زيست را آلوده مي كند علاقه نشان دهد در حرفش صادق هست.

همون داستان نان پنير سبزي حسين شمالي خودش تست خوبي هست.
پي نوشت:
حسن

به نظر من اين راهكار شما جواب نميده... به اين آسوني كه شما فرمودين نيست... ممكنه طرف واقعا مصرف گرا نباشه ولي چشاش با گوشي نو برق بزنه... اين برق زدن ممكنه هزارتا علت داشته باشه... نه نه فكر نكنم راهكارتون جواب بده... شايدم جواب بده. الله اعلم. ده ييش
پاسخ : پنجشنبه 26 تير 1393
با يك بار نمي شه تشخيص داد. ولي ده بيست بار طي دو سه ماه اين كار را بكنيد روحيه اش دستتان مي آد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ناز كردن بله، مَچَل كردن خير!

+0 به يه ن

در بحث هميشه شيرين و هميشه پرطرفدار ازدواج نكته اي را در بخش نظرها (باخيش) گفتم كه فكر مي كنم مي ارزد يك يادداشت جداگانه در باره اش منتشر كرد.  چيزي هست كه چندان در باره اش نوشته نمي شود و صحبت نمي شود اما  در زندگي خيلي ها مصداقش و موردش پيش مي آيد. نظرهايي كه نوشته بودم در زير تكرار مي كنم. از خواننده هاي عزيز مي خواهم اگر تجربه اي و مشاهده اي در اين مورد دارند در بخش نظرها (باخيش) با نام هاي مستعاري كه قابل شناسايي نباشد تجربه  و مشاهده شان را بنويسند. فضا و مكان و زمان تجربه را هم با تخيل خود تغيير دهند كه شناسايي مورد  امكان پذير نشود.



ناز كردن بله, مچل كردن هرگز:

راستش من هميشه "مَچَل كردن پسر مردم" را كاري غير اخلاقي دانسته ام. اگر واقعا به پسري  متمايل نيستيد تكليفش را زودتر معين كنيد برود به دنبال زندگي اش. بيخودي فكرش و ذهنش مشغول نشود از كار و زندگي بيافتد.
منظورم از ناز كردن "مچل كردن پسر مردم" نبود.
دل و احساسات مردم كه بازيچه نيست.
ناز كردن مال زماني است  كه رابطه- با ازدواج يا با نامزدي- رسميت پيدا كرده. .

اگر واقعا قصد رابطه ي جدي با پسري نداريد يك بار "نه قطعي" بگوييد تكليفش روشن شود برود به دنبال زندگي اش. فوقش 5 دقيقه ناراحت مي شود اما بعدش مي رود دنبال يك عشق جديد.
اگر ذهنش را مشغول كنيد و تكليفش را روشن نكنيد داغونش مي كنيد.

به قول "حسين شمالي" به او هم بي احترامي نكنيد. فقط بگوييد دوستش داريد اما  نه به عنوان همسر احتمالي. بگوييد برايش آرزوي موفقيت و سربلندي و خوشبختي داريد. از ته دل اين حرف ها را بگوييد اثر بخش خواهد بود و او 5 دقيقه ديگه شما را فراموش مي كند و به دنبال سرنوشت خود مي رود.

شايد براي يك دختر جوان خيلي جاذبه داشته باشه كه پسري همه اش به فكر او باشه. واله او بشه. شيدايش بشه. مجنون وار سر به كوه و بيابان بذاره. اما اين لذت و جذبه واقعا شيطاني هست.
شب شراب نيارزد به بامداد خمار

پس فردا اين جناب "مجنون ليلي" به خودآزاري روي بياره مادر خواهرش با شما دشمن مي شوند. يك كمي تيپ "چال ميدوني" داشته باشند روزگارتان را سياه مي كنند.
 اگر تيپ چال ميدوني هم نداشته باشند  باز يك جاهايي به شما ضربه ممكنه بزنند. دست كمش اينه كه درخفا نفرينتان مي كنند.

شايد براي يك دختر جوان ناخوشايند باشه قبول كنه كه 5 دقيقه بعد فراموش بشه. اما باور كنيد بيست سي سال بعد اين حركت شما ميوه شيرين مي ده. مي بينيد به به! اونهايي كه زماني به شما ابراز علاقه كردند هر كدام براي خودشان شخصيتي اجتماعي شده اند.

اين كه گفتم 5 دقيقه اي فراموش مي كنند البته درست هست اما نه هر فراموش كردني. فراموش مي كنند به اين معني كه ديگه دغدغه وصال ندارند مي روند دنبال زندگي شان. اما مي بيني سي سال بعد, چهل سال بعد، به طور معجزه آسايي درهاي قفل شده به روي فرزندان خانمي كه زماني عشاقش را "مچل" نكرده و با قاطعيت تكليفشان را روشن كرده، باز شد.
از كجا باز شد؟! همان عاشق قديمي كه براي خودش كسي شده و صاحب نفوذ هست تا فهميده اين شخص فرزند محبوب قديمي اش هست در را يواشكي و بي منت و بي چشمداشت باز كرده.به ياد عشق قديمي اش.
مجنوني كه سر به بيابا ن مي نهد ازاين كارها نمي تواند بكند.
اگر لعن و نفرين پشت سر  خانمي باشد از اين لطف ها در حق فرزندانش خبري نخواهد بود. چه بسا گره بيشتري در كارشان بياندازند! فرزندان چوب "مچل كردن هاي شيطاني" مادرشان را در سي سال قبل مي خورند.

اين نظرها را كه مي نوشتم دوستي گفت: «نه منظور من آزار كسي نبود.
مثلا من شايد بعضي مواقع احساس كردم كه كسي شايد از من خوشش بياد اما بازم فكر كردم كه خوب آخه هر چي شده مردي گفتند و زني گفتند. اون بايد بياد جلو.
بعد فكر اينكه مثلا شايد من در مورد دوست داشته شدن از طرف اون فرد اشتباه ميكنم و هي همه چيز رو تو فكر خودم بزرگ ميكنم و طرف اصلا اخلاقش اينطوري هست كه زياد با همه گرم ميگيره. و من نخواستم مثلا چه ميدونم از نظر شرعي هم مشكلي براي اون فرد پيش نياد و........
از اين دست صحبت ها ديگه»

جواب دادم: « من هم منظورم شما نبوديد. شما واقعا به يك نفر علاقه داريد به او داريد جدي فكر مي كنيد و مي خواهيد سيگنالي بدهيد كه او بيايد جلو . اين فرق دارد. من منظورم شما نبوديد.»


بقيه بحث را مي توانيد در بخش نظرها (باخيش) يادداشت من با عنوان ازدواج ببينيد.


پي نوشت:
به نظر من اين كه شخصي نتونه تصميم قاطع براي زندگي اش بگيره  و مرتب خواستگر را با دست پس بزنه با پا پيش بكشته , از يك نوع ضعف شخصيتي رنج مي بره. ضعيفي در رديف ترسويي يا چيزي شبيه آن.
برخي آن را با ناز كردن عوضي مي گيرند. ناز كردن وقتي به نتيجه خوب مي رسه كه ارادي باشه ، از سر قدرت باشه نه از سر ضعف شخصيتي. عدم توان در تصميم گيري قاطع ضعفي است كه هم خود شخص از آت آسيب مي بينه و هم ديگران. فرهنگ سنتي هم اين ضعف شخصيتي را در مردها بد مي دونه ولي در زنها تقويت و تشويق مي كنه. حتي به آن نگاه رمانتيك و آرماني داره. اين هم از جمله جنبه هاي سنت ماست كه بايد اصلاح بشه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كتاب ها را اهدا كنيم

+0 به يه ن

تكرار از پيرار سال:

دانش آموزان سال آخر دبيرستان كنكورشان را دادند و تمام شد! حالا اتاق دانش آموزان از خانواده هاي طبقه ي متوسط پر شده از كتاب هاي كنكور و كتاب هاي تست رنگارنگ كه هر وقت نگاهشان به آنها مي افتد ياد سال --نه چندان خوشايند-- آمادگي براي كنكور مي افتند. بعيد مي دانم كسي كه وارد دانشگاه بشود برگردد و اين كتاب ها را بخواند. (زمان ما اين كتاب ها كه غلط هاي زيادي هم داشت. همين ديروز يادم افتاد چه طوري كشف نوترون را اشتباهي در يكي از كتاب هاي كنكور آن زمان شرح داده بود! الان شايد بهتر شده باشد! نمي دانم!)  اين كتاب  هاي كنكور فقط به درد كنكور مي خورند. بهتر است بگويم به اين درد مي خورند كه پشت كنكوري دلش قرص باشد كه اين كتاب ها را داشته و از رقيبان عقب نمانده! خيلي به درد علم آموزي و درد عميق مفاهيم نمي خورند.


خلاصه! اين كتاب ها جا مي گيرند و يادآور دوران سختي كنكور هستند. چي كارشان كنيم؟! چه طوره جشن كتاب سوزي راه بياندازيم و سوزاندن اين كتاب ها دلمان را خنك كنيم كه يك سال آتش به دلمان زدند؟! اما نه!!!  كتاب سوزي كار آدم هاي دور از تمدن هست. همين كتاب ها كه الان ور دل كساني كه كنكور را گذرانده اند  مايه ي دردسر است مي توانند قوت دلي باشند براي كنكوري هاي سال بعد كه بضاعت خريد اين كتاب ها را ندارند.

لطفا اين متن را به اشتراك بگذاريد و آن را به دوستان خود كه كنكوري دارند بفرستيد. مي توان با شعبه ي بنياد كودك نزديك محل زندگي تماس گرفت و آنها را به بنياد كودك اهدا نمود.

نشاني شعب بنياد را  در زير مي آورم.

شعبه ي تبريز: قطران جنوبي, بين پاستور و آزادي، كوي شهيد صمد حدادي, پلاك 1

تلفن: 4770071

tabriz@childf.org

  دفتر مركزي ايران

تهران، خيابان خرمشهر، حد فاصل عربعلي و عشقيار، جنب بانك آينده، پلاك89 طبقه سوم
تلفن : 4-88502182
فاكس : 88764771 
Email : info@childf.org

شعبه مراغه: 

خيابان خواجه نصير جنوبي, نبش بن بست فروردين, پلاك 121

تلفن: 2235515

·  شعبه آمل

آمل، خيابان شهيد بهشتي، انديشه 19 ،جنب آژانس شهروند ، كد پستي 4615854804
تلفن : 2151391-0121   
فاكس : 2259138-0121 
Email : amol@childf.org

·  شعبه اردبيل

اردبيل، ميدان ارتش، روبروي اداره آب و فاضلاب، طبقه دوم نمايشگاه لوكس، پلاك 635
تلفن : 7718706-0451
فاكس : 7724959-0451
Email : ardebil@childf.org

·  شعبه اورميه

اورميه، شهرك فرهنگيان، جنب بيمارستان اميد، كد پستي :35377-57168
تلفن : 3868999 - 3867798 - 3847272-0441
فاكس : 3824447-0441 
Email : urmia@childf.org

·  شعبه اصفهان

اصفهان،بلوار كشاورز, بين سه راه سيمين و پل مفتح مقابل مسجد انبيا, ساختمان دي, بلوك غربي, طبقه 5 واحد 42
تلفن : 37768925
فاكس : 2331008-0311 
Email : esfahan@childf.org

·  شعبه ايلام

ايلام، خيابان سمندري، مجتمع سوگند، طبقه تول ، واحد6
تلفكس : 3382162-0841
Email: ilam@childf.org 

·  شعبه بروجرد

بروجرد، خيابان شهدا، چهارراه حافظ، كوچه شهيدموسوي، پلاك 1، طبقه دوم شمالي
كد پستي :35445-69137       صندوق پستي : 579
تلفن : 4-2608003-0662
فاكس :2628979-0662 
Email : boroujerd@childf.org

·  شعبه بم

بم، ميدان عدالت، ابتداي خيابان زيد، كوچه شهداي 18
تلفن : 2310830-0344
فاكس : 2314349-0344 
Email : bam@childf.org

·


·  شعبه تهران

تهران.ميدان را آهن،خيابان وليعصر،بعدازچهارراه مختاري،جنب بيمارستان پارسا،پلاك190، ساختمان بهار، طبقه اول
تلفن : 4-55368373
فاكس : 55396131 
Email : tehran@childf.org

·  شعبه جيرفت

خيابان آزادي، پايين تر از ميدان معلم، پلاك 315
تلفن :2415255-0348
Email : jiroft@childf.org

·  شعبه داراب
داراب -خيابان سلمان فارسي - كوچه جنب بانك توسعه و تعاون كانون فرهنگيان بازنشسته ( دفتر بنياد كودك شعبه داراب
تلفكس : 6239395-0732

Email : darab@childf.org

 

·  شعبه رشت
بلوار شهيد انصاري - روبروي گلباغ نماز، ساختمان مهرآئين، طيقه 3 واحد5
تلفكس : 7722750- 7757837-0131

Email : rasht@childf.org

 

·  شعبه زابل

زابل، ده متري – روبروي اداره آگاهي – ساختمان چهارم – طبقه اول سمت راست
تلفكس : 2221062-0542
Email : zabol@childf.org

·  شعبه شيراز

شيراز، بيست متري سينما سعدي (خيابان هفت تير)، جنب بانك صادرات شعبه هفت تير ، طبقه سوم ، واحد 12
تلفن : 2318738-0711 , 2319763-0711
فاكس : 2318040-0711
Email : shiraz@childf.org

·  شعبه كرج

كرج - خيابان مطهري - خيابان ابوذر - ابوذر شمالي - سمت راست پلاك 6
تلفكس : 34455873-026
 karaj@childf.org :  Email
 

·  شعبه كاشان

كاشان، خيابان بهشتي، روبروي سپاه، پشت بيمارستان شبيح خاني، كوچه قدمگاه 12 (شهيد رجايي سابق)، پلاك 74
تلفن : 4469898-0361
فاكس : 4469899-0361 
Email : kashan@childf.org

·  شعبه كرمانشاه

كرمانشاه، خيابان سنگر، ساختمان پزشكان اجلاليه، طبقه چهارم، واحد 9
تلفن : 7296215-0831 , 7296216-0831
فاكس : 7296217-0831
Email : kermanshah@childf.org

·  شعبه مشهد

مشهد، بلوار فردوسي حد فاصل ميدان جانباز و اول ثمانه پلاك 137
تلفن : 7632706

 
Email : mashhad@childf.org

·  شعبه ياسوج

ميدان معلم، پارك ولايت، جنب شوراي شهر ياسوج
تلفن : 2281602-0741
Email : yasoj@childf.org

 

لطفا اين مطلب را به اشتراك بگذاريد و به آشنايان خود بفرستيد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پزشكي يا آي-تي؟

+0 به يه ن

هژموني "دوكتور لر دوره سي " و نظاير آن در تبريز آن قدر قوي هست كه خانواده ها خيال مي كنند حتما بايد بچه هايشان را تحت فشار بذارند تا بچه پزشكي يا دندانپزشكي يا داروسازي بخواند.
ببينيد! اين رشته ها سختند. درسته پولساز هستند اما اگر خود شخص عشقش را نداشته باشه هرچه قدر هم پول در بياره به زحمتش نمي ارزه. فرض كنيد دايم با بيماري سر و كار داشته باشيد! يا فرض كنيد دايم مجبور باشيد تا كمر خم شويد داخل دهان مردم را بكاويد.
برخي هستند كه واقعا به اين رشته ها  علاقه دارند. خوب! اونها بروند سراع اين رشته ها. اما فقط به خاطر پول بچه را وادار به انتخاب اين رشته ها كردن به نظر من جدا اشتباه هست. مگه با اون پول قراره چي كار كنه كه به اين همه زحمت و زجر و بيخوابي و كشيك و .... بيارزه؟!
با زحمت بسيار كمتر مي تواند آي-تي بخواند كه آتيه ي شغلي اش عالي است. درآمدش فوق العاده هست. به علاوه پزشك ها مجبورند فقط در ايران كار كنند. مهاجرتشان به اروپا و آمريكا و كار پيدا كردن در آنجا خيلي ساده نيست. اما  درها  در جاهايي مثل آمريكا همه روي كساني كه آي-تي خوانده اند باز هست.   خيلي راحت. خيلي كم دردسر.

حالا آي-تي را به عنوان مثال آوردم. چون دختر خاله ام آي-تي خوانده در ذهنم بود. رشته هاي ديگري هم هستند. فقط بايد شناخت را از رشته ها و آينده ي شغلي آنها بالا برد.
به قول شهريار " آممان حيف كور توتدوغون بوراخماز!" اصرار شكنجه گونه خيلي از والدين به انتخاب رشته هاي پزشكي و دندانپزشكي  دليلي ندارد جز تنبلي آنها در فكر كردن به راه هاي جديد. همون يه رشته پزشكي را مي شناسند اصرار دارند كه همون پزشكي و بس. مرغ يه پا داره!
تازه پزشك هاي پولساز هم كه دست آخر سر از برجسازي و بسازبفروشي و معاملات ملكي در مي آورند!!!

پي نوشت: البته اين كه رشته اي آسان هست يا نيست خيلي subjectiveهست. اگر كسي ذوق و شوق و استعداد رشته و حرفه اي را داشته باشد زحمات آن رشته و حرفه هم برايش آسان مي نمايد. من از ديد دخترخاله ام گفتم كه آي-تي آسان هست. چون دخترخاله ام استعداد و علاقه به آي--تي دارد زحمات آن هم برايش نوش مي آيد. والا اين حرفه هم مثل  هر فن ديگري مشكلات و سختي هاي  خود را دارد.  حرف من تبليغ براي رشته آي-تي و ضد تبليغ براي رشته پزشكي يا دندانپزشكي نيست. حرفم سر اين هست كه در اين دنياي مدرن امكانات و انتخاب ها فراوانند. روحيات افراد و استعدادهايشان هم متفاوت هست. يك بزرگتر دلسوز واقعي اين را درك مي كند. مطالعه مي كند. ديدش را نسبت به امكانات مختلف مي برد. خوب! الان نون پزشكان تبريز -به خصوص جراحان- توي روغنه. خيلي خوب! نوش جانشان! زحمت كشيده اند نتيجه اش را مي بينند. اما اگر بيمارستان هاي باكو بهتر شوند (كه دير يا زود حتما خواهند شد) باز هم پزشكان تبريز اين همه مي توانند پول در بياورند!؟ پزشكان فعلي كه  حسابي پول در آورده اند (اونهايي كه دنبال رفته اند) و سرمايه گذاري هايشان را هم كرده اند و بعد از اين هم "پول پول مي آره. پول زياد هم پول زياد مي آره." نوش جانشان! اما دانش آموزي ك امروز علي رغم علاقه اش مجبور مي شود برود پزشكي چي؟! از كجا معلوم پس فردا هم بازار پزشكي اين قدر داغ خواهد بود. بازار پزشكي زود اشباع مي شود. مال شهرهاي ديگه ايران هم همين طور. خارج هم كه نمي نوانند بروند. طفلك اين بچه اين همه زحمت بكشد اين همه از علاقه اش دست بردارد دست آخر هم ببيند گنج قارون سرابي بيش نبود!  اما در اين دهكده ي جهاني رشته ها و حرفه جديد مرتب مد مي شوند. 30 پيش از آي-تي ماي-تي اسمي نشنيده بوديم. اما مد شد و الان رو بورسه. دخترخاله من از كجا فهميد اين رشته هموني هست كه مي تواند او را خوشبخت كند؟! اتفاقي و شانسي نبود. پدر او از زمان مجردي مجلات علمي-فني مي خواند. مطلع بود. آن زمان هم تشخيص داد كه رشته آي-تي به درد دخترش مي خورد و آينده ي خوبي دارد.

پدري كه در ميان ديد زدن جمال خرم سلطان و مادري كه  در ميان تحليل  روانشناختي "بيهار" نقش اول "سريال عشق ممنوع" يادش بيافتد كه فرزندش هم قرار هست انتخاب رشته اي كند و داد بزند "من صلاحت را مي خواهم! پزشكي و ديگر هيچ!" صد البته جز صلاح فرزند چيزي نمي خواهد. در آن شكي نيست! اما واقعا با اين سطح معلومات و با اين نوع دغدغه ها مي تواند صلاح فرزند را به درستي تشخيص دهد!؟ راستش شك دارم. خوب! از هر پدر ومادري نمي شه انتظار داشت به همه رشته ها و حرفه ها احاطه داشته باشند و در ضمن بتوانند ديناميك محبوبيت و آينده شغلي آن را هم پيش بيني كنند. اما مي شه انتظار داشت كه اگر اين توانمندي را ندارند دست كم فرزند را آزاد بگذارند تا دنبال علاقه اش برود.

پي نوشت يكي از خوانندگان:
اگه كسي به رشتش علاقه مند باشه حتي اگه رشتش مال 100 سال قبل باشه باز هم ميتونه موفق باشه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل