آن چه که باید (نباید) از انجمن فیزیک انتظار داشت.

+0 به یه ن

گاهی اعضای انجمن فیزیک از این انجمن شکایت ها و انتقاد ها یی دارند که انصافا بیجا هست. چند مورد از شکایت های بی مورد مرسوم را در زیر می آورم.
1) انتظار دارند انجمن از حقوق صنفی افراد دفاع کند. تا جایی که من می دانم و برداشت نموده ام  انجمن فیزیک، مطابق اساس نامه  یک انجمن علمی  برای ترویج فیزیک  است نه یک انجمن صنفی که ضامن حقوق اعضایش باشد. اگر اشتباه می کنم لطفا مرا به طور مستند آگاه سازید.
شاید بگویید ما فیزیکدان های ایرانی احتیاج به یک انجمن صنفی  داریم که ضامن حقوق مان باشد. بعد هم از فن کلام بهره بگیرید و اضافه نمایید تا جمعی از حقوق اعضایش نتواند دفاع کند چه دلیل دارد برود به سراغ اهداف بزرگتری چون ترویج علم در بستر جامعه. البته همان طور که گفتم این قبیل استدلال ها فن کلامی هستند نه استدلال هایی اثباتی! در هر حال, چه این استدلال من و شما را قانع کند چه نکند، مطابق اساس نامه انجمن فیزیک هدف و رسالت دیگری دارد و از آن نباید انتظار دفاع از حقوق صنفی داشت!
اتفاقا  انجمن فیزیک چون انجمن علمی بوده و پول هم زیاد نداشته نسبتا سالم مانده است. اگر محل کسب قدرت و یا ثروت بتواند باشد آن گاه مقوله عوض می شود. یک انجمن صنفی قطعا محل کسب قدرت  خواهد بود و این کسب قدرت تبعات  خود را خواهد داشت که از حوصله این قلم خارج هست.
(اگر شما معتقدید به یک انجمن صنفی فیزیکدانان نیازمندیم این گوی و این میدان! بروید خود آن را ایجاد کنید. اما قبل از اقدام - اگر واقعا نیت شما خیر هست- بد نیست از تجارب "کانون وکلا" و انجمن های صنفی نظیر آن با خبر شوید!)


2)  برخی وقتی از یکی از همکاران خود به هر دلیلی دلخور می شوند یک تنه به سراغ انجمن فیزیک می روند و  ملودرام راه می اندازند و شکایت او را می کنند.  بیچاره انجمن فیزیک! لابد این شخصیت حقوقی در دل می گوید:" پس این شخصیت های حقیقی  کی بزرگ می شوند؟"

3) برخی  دانشجویان دکتری فیزیک و پسا دکتری از کنفرانس های انجمن انتظار دارند که سئوالات تخصصی شان را پاسخ دهند و به آنها در کار پژوهشی کمک نمایند.  وقتی این انتظار برآورد نشد به یک بار کل انجمن فیزیک را زیر سئوال می برند و می گویند به درد نمی خورد. این هم انتظار بیجایی هست. شما از کنفرانسی که برای جذب و علاقه مند ساختن دانشجوی لیسانس و فوق لیسانس برگزار می شود نباید انتظار داشته باشید دغدغه های تخصصی تان را در سطح دکتری و بالاتر پاسخ دهد. این انتظار در همایش های تخصصی تر، نظیر همین همایش های پژوهشکده فیزیک آی-پی-ام بر آورده باید شود.   قابل قبول هست که بگویید در این مقطع من نیاز و دغدغه تخصصی تر دارم و به همین علت  تا اطلاع ثانوی درگیر کنفرانس های انجمن فیزیک نمی شوم. اما درست نیست که کل فعالیت های این انجمن را به یک باره زیر سئوال ببرید.



از برخی از اعضای هیئت مدیره در ادوار مختلف شنیده ام که این انجمن "دموکراتیک" اداره می شود. انصافا ادعای گزافی نیست. کمابیش انتقاد ها را می شنوند و در آن به نیت اصلاح و بهبود تامل می کنند. سیستم اش نه فشار و نفوذ الیگارشی است و نه دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت. این دستاورد کمی  در یک کشور خاورمیانه ای نیست. انصافا مکانیزمی هم گذاشته اند (بخش های نظر سنجی در وبسایت) تا صدای اقلیت  هم  شنیده  شود به شرط آن که اقلیت خود آن قدر به موضوع اهمیت دهد که نظر بنویسد. من  خود تجربه نظر نویسی در سایت انجمن  دارم (آن هم در یک موضوع بسیار جنجال برانگیز) . نظر سنجی ها را به دقت می خوانند. (دست کم آن زمان خواندند.)
این ارزشمند هست و جای قدر دانی دارد.
 من دیدگاه ایده آل گرایانه به دموکراسی ندارم. به نظر من دموکراسی هم روشی برای اداره کردن و تصمیم
گیری  است  در کنار روش های دیگر. روشی مناسب و ایده آل هست که در عمل کارآیی بیشتر دارد. در جمعی که تعدادشان به حد آمار نرسیده دموکراسی معنا نمی تواند داشته باشد. در جمعی هم که افراد از سطح سواد و یا سطح رفاه زیادی برخوردار نباشد باز هم-به دلایلی که همگی می دانیم-  خیلی دموکراسی کار نمی کند. اما  هم تعداد اعضای انجمن فیزیک به حد آمار رسیده و هم -شکر خدا- همه اعضایش سطح سواد بسیار بالا و سطح معیشتی نسبتا خوب دارند. اینجا دموکراسی علی الاصول باید کار کند و تجربه نشان می دهد که کار کرده است. البته این روش اداره اینرسی را بالا می برد ولی در طی تاریخ انجمن فیزیک که به عملکرد آن  می نگرید می بینید، دستاوردهای قابل توجه در ترویج فیزیک در جامعه داشته است و مجلات ترویجی  آن استعداد های بسیاری به سمت دانشکده های فیزیک جذب نموده است. این دستاوردها کمابیش  مستقل بوده  از این که چه کسانی در رده های مدیریتی آن نشسته باشند. مهم تر آن که  مستقل بوده از کیش شخصیت افرادی که سعی کرده باشند در آن نفوذ پیدا کنند و قدرت در پس پرده باشند! این است دستاورد دموکراتیک بودن انجمن فیزیک ایران. بدون برگرفتن روش های دموکراتیک قطعا نمی شد! برای کشوری در خاورمیانه که عمر قدیمی ترین دانشگاهش که به طور مستمر فعالیت کرده به صد سال هم نمی رسد دستاورد شایان توجه و شایان تقدیری است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

انجمن فیزیک (جدید) و ارائه پستر (تکرار)

+0 به یه ن

( جواب یک سئوال: من و شاهین   (دکتر جباری) به علت شرکت در همایش دیگر در کنفرانس فیزیک ایران در شیراز نخواهیم بود. اما هر دو از حامیان جدی این برنامه  و سایر برنامه های انجمن فیزیک هستیم و این انجمن را برای ترویج فیزیک در ایران مفید و لازم می دانیم.)

برای اطلاع از فعالیت های انجمن فیزیک به سایت آن مراجعه کنید.در فضای مجازی اطلاعات غلط شبه علمی زیاد منتشر می شود. سایت انجمن فیزیک منبع موثقی است برای اطلاعات فیزیکی به زبان نسبتا ساده و غیر تخصصی. این سایت را به همه علاقه مندان فیزیک معرفی کنید.

انجمن فیزیک فعالیت های گوناگونی برای ترویج فیزیک انجام می دهد. برای این فعالیت ها نیاز به حمایت مالی دارد. اگر عضو انجمن هستید و به لحاظ مالی در مضیقه نیستید در پرداخت حق عضویت اهمال نکنید. اگر من به عنوان یک استاد دانشگاه که خدا را شکر پرداخت حق عضویت 165 هزار تومان در سال بار مالی سنگین بر دوشم نمی گذارد امروز خسیسی به خرج دهم و آن را از روی رندی و زرنگی پرداخت نکنم فردا  فعالیت های انجمن بسته می شود. پس فردا می دانید چه می شود؟! انواع و اقسام اشاعه دهندگان خرافات در خلا منبعی که پاسخگوی سئوالات علمی جامعه در سطح ملی باشد رشد می کنند و به تحمیق مردم می پردازند. پس پسین فردا همون ها می نشینند روی سرمان (تا حدود زیادی همین الان هم نشسته اند. اون وقت از این هم بدتر می شود. نگاهی به کشورها ی همسایه نشان می دهد از بد، بدترها می تواند باشد)!

به عنوان یک فیزیکدان دوست دارم در جامعه زندگی کنم که فروش کتاب زندگی امی نوتر از فروش رمان بامداد خمار پیشی بگیرد. چرا؟! چه اهمیتی برای من دارد؟! می خواهم فداکاری در راه دانش مقبول جامعه افتد نه شلاق زدن خواستگار توسط پدر پولدار دختر در خیابان (یکی از صحنه های بامداد خمار که خیلی از خوانندگان سیصد هزار نفری این رمان  به سادگی از کنارش گذشتند و به راحتی پذیرفتند و عادی دانستند). انجمن فیزیک وقتی نمایشگاه عکاسی فیزیکی در سطح ملی برگزار می کند، وقتی کنفرانس دانش آموزی فیزیک هر سال در یکی از شهرهای ایران برگزار می کند، وقتی مجلات ترویج علم منتشر می سازد در واقع  ذائقه فرهنگی جامعه را از پایین تغییر می دهد و راه را برای این تغییر تحول اجتماعی فرهنگی هموار می سازد.

در مورد پستر از من سئوال شد که نوشته قدیمی ام را در زیر می آورم:

توجه کنید که پوستر از کلمه ی پُست  است و همانند آن تلفظ می شود. به هیچ وجه  از کلمه ی فارسی "پوست" نیست که آن را بر وزن "دوست" تلفظ کنید. درواقع درست تر است که آن را به صورت "پُستر" بنویسیم نه "پوستر". ولی چون  نگارش به صورت "پوستر" جا افتاده من هم ناگزیر آن را به این شکل نوشتم. در انگلیسی اگر به صورت "پوستر" تلفظ کنید  حرف شما را متوجه نخواهند شد.

 

چند نکته عملی درباره ارائه پوستر

در اینجا می خواهم به چند نکته عملی اشاره کنم که رعایت آنها کمک می کند تا در ارائه پوستر موفق تر باشیم.
برخی از آنها را خود به تجربه دریافته ام و برخی را از و یا دیگر فیزیکپیشگان پیشکسوت شنیده ام.

1) در تنظیم پوستر (برعکس نوشتن مقاله و یا نوشتن ای-میل علمی)بهتر است شرط ایجاز را رعایت کنیم. باید فقط لب مطلب را در پوستر بگنجانیم . از پرداختن به جزئیات حتی الامکان باید بپرهیزیم. اگر پوستری حاوی مقدار زیادی از جزئیات باشد حوصله بازدید کنندگان را به سر خواهد برد. علاقمندان می توانند برای خواندن جزئیات بیشتر به مقاله رجوع کنند.

2( طبیعی است حسن انتخاب رنگها و جلوه های بصری در موفقیت هر پوستری می توانند نقش کلیدی ایفا کنند. توجه به این جزئیات را "سطح پایین" و یا وقت تلف کردن تلقی نکنید. در کار حرفه ای همه این جزئیات مهمند.

3) تهیه پوستر و آویختن آن تنها قسمت کوچکی از کار ارائه پوستر است. قسمت اصلی کار حضور در کنار پوستر و توضیح درباره پوستر و پاسخ گویی به سئوالات بازدیدکنندگان است. در عرف جامعه فیزیک بین المللی کسی که به هنگام
Poster session
در کنار پوستر خود حاضر نیست شخصی بی مبالات و حتی به دور از ادب تلقی می شود. من در حدی نیستم که خودم در این باره نظری داشته باشم اما از آنان که عمری به برگزاری همایش های بین المللی پرداخته اند و در آداب و
etiquette
این گونه گرد همایی ها صاحبنظرند این گونه شنیده ام.

4(در جلسه پوستر باید خجالت را کنار گذاشت. اگر کسی را دیدیم که به پوستر ما توجه می کند بهتر است جلو برویم و شروع کنیم به توضیح دادن درباره پوستر. معمولا طرف از این کار ما استقبال می کند.

5( در بالای پوستر نام ارائه دهنده و همچنین نام دانشگاه یا موسسه وی حتما باید گنجانده شود.

6( این آخرین توصیه ابتکار خود من است: بهتر است چند نسخه از مقاله مربوطه را با خود داشته باشید و آن را به دست بازدیدکنندگان علاقمند بدهید. تجربه من نشان می دهد که معمولا در اولین فرصت

!یعنی در طی سمینار خسته کننده بعدی مقاله شما خوانده می شود

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از کرامات شیخ ما چه عجب!

+0 به یه ن

این روزها می شنویم که "بخور بخور" در ادارات دولتی زیاد هست.  فاجعه  بزرگتر از خود بخور بخور می دونید چیه؟ اینه که  اونهایی که در ادارات مشغول بخوربخور هستند  بخور بخور را چه در خود همون اداره و چه در بین فامیل و همسایه ها و آشنایان می خواهند خیلی بیشتر از آن چه که  واقعا هست نشان دهند.
مثلا اگر ده میلیون می خورند این طور جلوه می دهند که دست کم صد میلیون خورده اند!
یک جنبه این فاجعه آن هست که قبح عمل ریخته. جنبه دیگر آن هست که لابد هیچ از حسابرسی دنیوی نمی ترسند.
اما جنبه سوم این هست که ما چرا به جایی رسیده ایم که بزرگتر جلوه دادن بخور بخور  این قدر جذاب شده؟!
واقعا چرا چنین می کنند؟ یه عده از اینها دنبال نوچه و.... هستند. در واقع جذابیت اصلی بخور بخور برایشان سفره گسترانیدن جلوی نوچه هاست. یه خرده به همین نوچه ها هم می خورانند. می خواهند  سفره بخور بخور را گسترده تر از آن چه که هست جلوه دهند تا نوچه های بیشتری به طمع خوان گسترده جمع شوند ولو این  که دست آخر خرده ریزه ای هم به اکثر این نوچه ها نمی رسند. به کسانی چیزی می رسد که روح خودشان را در برابر اون خرده ریز می فروشند. عقلشان همین قدر هست که می شوند نوچه دیگه! عقل و شعور درست و حسابی داشتند برای خودشان شخصیتی می شدند نه یک نوچه.
هرچند چندش آور هست اما می فهمم که چرا یک نوچه پرور می خواهند سفره بخور بخورش را گسترده تر جلوه دهد.
اما عده بیشتری از اینها که  مال حرام می خورند، آن قدر خسیس و تنگ نظرند که عرضه همون نوچه پروری را هم ندارند. نوچه پروری برایشان جذابیت دارد اما بلد نیستند. اینها دیگه چرا سفره را می خواهند گسترده تر نشان دهند؟ برای اینها بزرگ تر جلوه دادن سفره هیچ نفعی ندارد جز آن که دشمن بیشتری پیدا کنند.
اینها عموما اون قدر فهم و شعور ندارند که درک کنند این کارشان جز  ضرر برایشان ندارد. دارند کورکورانه از نوچه پروران تقلید می کنند بی آن که بفهمند نوچه پروری مستلزم آن هست که هر از گاهی خرده ریزی (یا دور ریزی) از بخور بخور را هم بذاری جلوی نوچگان. کسی نیست به آنها بگوید شما که جون به عزرائیل به زور می دهید سودای نوچه پروری تان دیگه چه صیغه ای است؟! چیزی که برایشان جذاب هست وسوسه آن هست که مردم در مورد ابعاد بخور بخور شان صحبت کنند و اینها را مهمتر از آن چه که هستند بدانند! بدبخت ها خیال می کنند این طوری سطح شان می رود بالا!

حالا ما چی کار کنیم؟ اگر در موقعیتی قرار گرفتیم که بتوانیم جلوی این بخور بخور ها را بگیریم قطعا نباید مماشات کنیم. اما اکثر ما (از جمله خود من) در چنین موقعیتی نیستیم. پس ما چه کنیم؟! هیچ چی! زندگی مان را بکنیم. حق خودمان را سعی کنیم بگیریم ولی به همون حق قانع باشیم. حرص بیش از آن را نخوریم. اگر چنین حرصی بخوریم از همان چه که داریم هم نمی توانیم لذت ببریم.
این روزها زیاد می بینم که بخوربخور ها را که می شنوند  در ذهنشان رقم را ضربدر پنج هم می کنند. مثلا فرض کنید بخوربخوری که بوده در واقع ده میلیون بوده. یارو آن را صد میلیون در افواه عمومی جلوه داده. این رفیق ما هم پیش خودش فکر کرده که لابد پانصد میلیون لمبانده اند! بعد می آید توی سرش می زند که "ای داد! من بدبخت شدم. جا موندم از همه سفره بخور بخور!" بعد دستش هم به جایی نمی رسد  و شروع می کند به خود خوری, تلخ زبانی, حرکت های  ایذایی، لجبازی و خرابکاری و.....
هم به بیماری روحی دچار می شود و هم با لجبازی ها و خرابکاری ها به موقعیت شغلی اش ضربه می زند.

با یک درآمد متوسط (در حد در آمد یک استاد دانشگاه) هم می شود خوش بود. یعنی باید بشود. نگران اجاره خانه نیستیم. غذای خوب می خوریم. عینک مان وقتی خش خشی شد می توانیم  بدون نگرانی هزینه عوض کنیم و به عینک فروشی بگوییم لنز و فریم با رنج قیمت متوسط بیانداز. سالی یک بار بدون نگرانی از هزینه های احتمالی برای چک آپ به دندانپزشک و پزشک می رویم. کتاب می خریم. بلیط کنسرت کلاسیک و سنتی به راحتی می خریم. ... همین بس هست دیگه برای خوشی! برای خوشبختی! برای خوشی و خوشبختی همین مقدار لازم و کافی است. بیش از این اگر بود چه بهتر! کمتر بود تلاش می کنیم به دست آوریم. اما حرص بیشتر از این داشتن زندگی را سیاه می کند.
خودتان در همین وبلاگ شاهدید من اگر موقعیت فعلی  اظهار نارضایتی می کنم از این جنس هست : 1) چرا همگان از این سطح امکانات برخوردار نیستند؟ همان طور که -خدا را شکر- استادان دانشگاه  و پزشکان و مهندسان جا افتاده الان از این سطح امکانات برخوردار هستند باید معلمان مدارس دولتی هم-بدون نیاز به تدریس خصوصی - باشند. کارگران هم همین طور. منظورم این نیست که حقوق همه یکسان باشد. احتمالا رستورانی که یک پزشک می رود کمی کلاس بالاتر از غذاخوری ای خواهد بود که کارگر می رود. خانه اش هم بزرگ تر و شیک تر خواهد بود. اما کارگر هم نباید نگران اجاره خانه باشد. باید تامین باشد. باید بتواند بدون نگرانی از هزینه های احتمالی  مرتب چک آپ برود.
2)  شرایط نباید طوری باشد که افراد برای تفریح یا ..... بیش از آن که لازم هست بدهند. برای شرکت در کنسرتی با بلیط بهای 70 هزار تومان بلند شوند بروند دبی  و هزینه های چندین میلیونی بپردازند.
برای این که از طبیعت لذت ببرند مجبور نشوند ملک چندین هکتاری بخرند و دورش برج و بارو بکشند! امنیت آن قدر باشد که با کمترین تخریب طبیعت بیشترین افراد از پارک های عمومی شهری و جنگلی و کوهستانی و..... بهره مند شوند.
خدا را شاکرم که درد من این نیست که چرا از بخور بخور ها جا مانده ام. اگر این درد را داشتم خودم زجر می کشیدم و بس! دعا می کنم خدا  دل های آنهایی را که ازچنین دردی رنج می کشند شفا دهاد.

پی نوشت: خوشبختانه من می بینم همه همکلاسی های مدرسه من که هنوز با هم دوست هستیم  وضع مالی خوبی دارند. ثروتمند نیستند اما در رفاه هستند. همه شان هم آدم های فوق العاده شریفی هستند و تا حد وسواس دغدغه حلال و حرام در در آمد داشته اند. از این جهت خیلی به آموزه های حضرت علی پایبند بوده اند. تیپ شان را ببینید اصلا اهل جانماز آب کشیدن نیستند. شاید منتقد مسلمانی رایج هم باشند. قطعا منتقد آن گونه سخنرانی ها هستند که زلزله را به پوشش بانوان ربط می دهد و این گونه حرف ها را خرافات می دانند. اما وقتی به در آمد و و خرج کردن و انفاق می رسد شیعه کامل علی می شوند.
یادمه یکی شان رفته بود طالبی بخرد. برای امتحان طالبی را کمی فشار داده بود اندکی طالبی ترک برداشته بود. طالبی دیگری خریده بود. بعد فکرش مانده بود که به مغازه دار زیان رسانده. بعد رفت دوباره همان طالبی را پیدا کرد و خرید تا زیان را جبران کرده باشد.
این تیپی هستند دوستانم. با این وجود همین دوستانم خوشبختانه در همین جامعه زندگی نسبتا مرفه دارند. این نعمتی است ک وضع دوستان آدم به لحاظ مالی خوش تر باشد. بخواهیم با هم برویم به رستورانی و قرار داشته باشیم دُنگی حساب کنیم، فکر من نمی ماند پیش آن که نکند هزینه رستوران برای یک کدومشان سنگین باشد و به فشار بیافتد.خیالم راحت است اگر هزینه رستوران برای من سنگین نیست برای آن ها که وضعشان از من بهتر است هم سنگین نخواهد بود.

نکته ام اینجاست که کسی که از صفر شروع کند وتلاش نماید می تواند در چهل سالگی در همین کشور خودمان از راه درست به رفاه قابل قبولی برسد. به شرط آن که در محیطی قرار گیرد که راه  و چاه را نشان دهد. دست کم به سمت چاه هایی نظیر مواد مخدر، چاقوکشی، کلاهبرداری های ناشیانه، رانندگی مرگ آور، دنبال خرافات و جادو جنبل رفتن و مرید شارلاتانان شدن، خود آزاری و آسیب رسانی به خود و.... هدایت نکند. علت این که خیلی ها نمی توانند (از فجایعی مثل بیماری یا سیل و زلزله که بگذریم) رانده شدن به سوی این چاه هاست. از مادرانی که خانه شان در محلات حاشیه نشین هست می شنوم که حاضر نمی شوند پسر 20 ساله شان از خانه خارج شود. وقتی می گویی:" او باید برود بیرون از خانه تا شغلی بیاید در خانه بنشیند که سربار تو و پدرش می شود و افسردگی می گیرد"
پاسخ می دهند " دلت خوشه؟! کار کجا بود؟ سر کوچه مون ده تا معتاد ایستاده. این هم می ره با اونها دمخور می شه بیچاره می شیم!"
وضع پسر 20 ساله این باشد وضع دختر 20 ساله را خودتان تصور کنید!
بنیاد کودک دقیقا بنیادی است که کودکان و نوجوانانی را که پتانسیل آن را دارند که خود را از ورطه فقر بیرون بکشند شناسایی می کند و راه را به آنها نشان می دهد. خیلی از مددجویان سابق بنیاد کودک به این ترتیب راه را یافته اند و الان خود را به جایی رسانده اند که خود جزو کفیلان شده اند.
خود من یک مددجو دارم که الان ترم شش مهندسی برق می خواند. با معدل 18. علاوه بر آن دوره داروشناسی گیاهی گذرانده. در اوقات فراغت خود به دانش آموزان مددجو درس می دهد. خیلی به او افتخار می کنم
طبعا این آقای مهندس جوان بعد از بیست سال می تواند برای خودش برو بیایی داشته. در سطح همان متوسطی که گفتم. در حد برو بیای یک صاحب شرکت مهندسی.
حال به پیشینه او بنگریم. سال 81 پدرش به علت فقر شدید خودکشی کرده.. چند سال بعد مادرش در اثر کار طاقت فرسا فوت شده است. این جوان مانده و یک پدربزرگ مسن. از سال 88 مددجوی بنیادکودک هست. روحیه قوی و اخلاق خوبش زبانزد هست.
بنباد کودک ا زاین موارد زیاد دارد. با مراجعه به سایت بنیاد کودک می توانید کفیل هر کدام از آنها شوید.
http://www.childf.com

چند وقت پیش یکی از کفیلان سابق بنیاد کودک که ساکن استرالیا ست و فانتزی خود-بابالنگ دراز-پنداری داشت در اینترنت علیه بنیاد کودک الم شنگه راه انداخته بود که "از ما خواسته اند که مخارج استخر رفتن مددجوی دختری را بدهیم. این همه تجمل برای چه؟!" کدام تجمل؟! ورزش از نیاز های اساسی آن دختر هست که به علت وضعیت نابسامان اخلاقی محله شان در یک چهار دیواری محبوس می شود. دایم در یک اتاق کوچک بنشیند تا از یک طرف دلش بپوسد و از سوی دیگر پوکی استخوان بگیرد؟! تا پس فردا مادری به لحاظ جسمی و روحی ناسالم باشد و ناسالم تر از خود را به جامعه عرضه کند؟!
من نمی خواهم به موسسه ای مثل موسسات مادر ترزا در هند کمک کنم که هر چه پول می دهی باز هم مددجویان را در فقر و فلاکت نگاه می دارند تا دل اهدا کنندگان را به درد آورند و بیشترتیغشان بزنند. (پول را هم صرف گسترش کمی موسسات مشابه و افتتاح شعب جدید نمایند). من می خواهم به موسسه ای کمک کنم واقعا به مددجویان برسد . طوری که نیازهایشان در هرم مازلو با لا و بالاتر رود و کمکشان کند تا با توامندی و تلاش خود  خود و اطرافیانشان را از ورطه فقر بیرون بکشند. یعنی مثل بنیاد کودک

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به دلخوشی های کوچک مردم حمله ور نشوید!

+0 به یه ن

این روزها بین جمع های خانم هایی که فرزند نوجوان دارند بحث لغو مجوز کنسرت های  پاپ بحثی داغ هست. مادران -همان مادرانی که صدا وسیما در روز مادر در حد فرشتگان بالایشان می برند و تاج سر می خوانند- نگرانند که این دلخوشی ساده هم از فرزندانشان هم گرفته شود.
من نه اهل کنسرت پاپ رفتن هستم. نه فرزندی دارم که اهلش باشد.
اما خواهشمندم  کاری به کار کنسرت ها نداشته باشند. بذارند مردم با دو سه کنسرت خوش باشند. این خوشی کوچک را از جوان هایی که آن قدر پول ندارند  برای کنسرت  به دبی بروند  نگیرند.
بعد می گویند چرا مردم این همه پولکی می شوند؟! برای این که برای شرکت در کنسرتی که اگر در ایران اجرا شود 50-60 هزار تومان خرج بلیطش هست و خرج تاکسی و شام بعدش حداکثر خواهد شد صد هزار تومان، باید چندین میلیون  تومان خرج کند  برود دبی تا همونجا یک گروه  ایرانی برایشان  همون کنسرت را اجرا کند. سودش را هم امارات به جیب بزندو در مرز هم طَبَق طَبَق افاده به ایرانی ها بفروشد! (این یک نمونه!)
این بگیر ببند ها یعنی که "ای مردم! پایتان را به اندازه گلیم تان دراز نکنید بلکه بیشتر دراز کنید. با همون صد هزار تومانی که برایتان مقدور هست حق ندارید خوش باشید. برای یک خوشی ساده دست کم  ده میلیون باید خرج کنید."
بعد می پرسند چرا مردم ایران روز به روز دارند مادی تر می شوند؟ چرا دخترها بیش از شخصیت خواستگاران به وضعیت جیب خواستگار توجه می کنند. برای این فردا که مادر شدند فرزندشان  برای یک دلخوشی ساده به پول کلان احتیاج خواهد داشت نه یک بودجه متوسط!
والله به خدا مردم ایران خیلی نجیبند که با این وضعیت به خاطر پول همدیگر را تکه تکه نمی کنند.  در همون ژاپن هم که  نزدیک چهل سال هست بر سر ما می کوبند اگر  این همه فشار برای پول بود برای پول همدیگر را می کشتند.
در ضمن یادآوری می کنم که بعد از نزدیک به دو سال از اسیدپاشی های زنجیره ای هنوز خبری از دستگیری عاملان آن نیست. کنسرت امنیت جامعه را از بین نمی برد. راست راست راه رفتن اسیدپاشان در خیابان های شهر هست که امنیت را از بین می برد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

کیا وبیا

+0 به یه ن

یه چیزی بگم؟ در جریان فوت کیارستمی من به جای جامعه پزشکی وضعیت تفریح کشور را مقصر می دونم. یه فضایی به وجود آورده اند که تا تعطیل می شه هر کسی که امکانش را داره می خواهد از کشور فرار کنه و تا می تونه خارج بمونه! پزشک ها هم از این قاعده مستثنی نیستند امکاناتش را دارند که این کار را بکنند. به علاوه این اتحاد صنفی شون باعث شده که کمتر ازاقشار مرفه دیگه نسبت به هم تنگ نظر باشند. احساس نیاز نمی کنند مثل اقشار ثروتمند دیگه  پیش هم خود را فقیر تر از آن چه که هستند نشان دهند. در نتیجه با هم تور می گیرند و به مدت طویل مسافرت می روند.
 دو بازاری یا دو وکیل هرچه قدر هم پولدار باشند(حتی ده مرتبه بیشتر از اون دو پزشک) پیش هم باید بگویند "بازار کساده و ما هم هشت مان گرو نه مان هست". با این وضعیت طبعا با هم نمی توانند سفر کنند چون دستشان پیش هم رو می شه که چه قدر پول دارند! اما پزشک ها راحت با هم مسافرت خارج می روند. کم کم مسافرت دسته جمعی پزشکان به طور طویل المدت در ایام عید جزو فرهنگ پزشکان ایرانی شده. در کشورهای دیگه ابدا این جور نیست! من از ترکیه اطلاع دارم. پزشکان در ایام تعطیل دو سه روز بیشتر مسافرت نمی روند. زود بر می گردند سرکارشان. اگر هم به تفریح نیاز داشتند در همون شهر خودشان تفریح می کنند.
آزادی سیاسی ندارند. (بعد از این اتفاقات آزادی های سیاسی شان محدود تر هم خواهد شد.)
اگر فعالیت سیاسی کنند ممکنه مجازات بشوند اما دیگه مثل کشور ما برای آب بازی در پارک شهر کسی مجازاتشان نخواهد کرد. تفریح آزاده. نیاز ندارند برای آب بازی تا مالدیو و برزیل بروند که خود پروازش دو سه روز طول می کشه!

 نتیجه این شده که در کشور ما در ایام نوروز حدود دو ماه مملکت بی پزشک می مونه! بیچاره کسی که در این دو ماه مریض شود! اگر این قدر تفریح را برای مردم زهرمار نمی کردند ملت از جمله پزشکان هم مرخصی طولانی مدت در ایام عید نمی رفتند که وضعیت درمانی کشور فلج شود!

پی نوشت: 
اتحاد صنفی پزشکان باعث شده نسبت به هم کمتر تنگ نظر باشند. تنگ نظری شان نسبت به اقشار دیگه پا برجاست. شاید بتوانند هضم کنند یک تاجر فرش بیشتر از اونها در می آره ولی از این که یک مهندس صاحب شرکت موفق بیشتر پول در بیاره یا یک وکیل بیشتر پول در بیاره اغلبشان جلز و لز می کنند! "مگه قرار نبود بین تحصیل کرده ها پزشک ها از همه بیشتر پول در آورند؟!  اصلا چه معنی داره که  یک وکیل برای یک ساعت دادگاه بیشتر از یک ساعت عمل جراح پول بگیره؟! مگه در دهکوره ها طرح  گذرانده ؟! مگه سال ها بی خوابی و کشیک کشیده؟! اصلا چه معنی داره؟! نظم دنیا به هم خورد!"
پی نوشت دوم: خواستم بگم ماشالله رکورد نظر تنگی با جامعه فیزیکدانان ایران هست.  هیچ کدام از اقشار و صنف ها در تنگ نظری نسبت به هم  به ما نمی رسند. بعد یادم افتاد ما در نظر تنگی هم مقام اول نداریم. جلوی ادیبان مملکت باید لنگ بیاندازیم!  وقتی یکی از ما  می میره به سبک مرده پرستی الکی بزرگش می کنیم و تا حد اینیشتن بالایش می بریم. اما ادیبان مملکت مان وقتی یکی شان مرد هم دست از زیر آب زنی و بدگویی از او حتی در مراسم تدفینش هم  بر نمی دارند.
 پی نوشت سوم: فکر نکنیم رکورد تنگ نظری در بین ملل  دست ما ایرانی هاست. نه خیر! در اون هم اول نیستیم. انگلیسی ها  از ما جلوترند. هرگز چارلی چاپلین را نبخشیدند که چرا توانست پولدار شود!  بدتر و شرم آورتر از آن , بعد از چند شکست عشقی با خانمی ازدواج کرد و با او خوشبخت شد. چه حقی داشت که موفق و کامروا گردد؟! اصلا چه معنی داره ؟!
پی نوشت چهارم: انصافا ما ایرانی ها نسبت به درآمد هنرمندانمان که در سطح ملی آبرو برای کشورمان می خرند تنگ نظری نمی کنیم.البته هستند کسانی که تنگ نظری می کنند.
مثلا یکی از وبلاگ نویسان گیر داده بود چرا تابلو های استاد فرشچیان گران تر از دار و ندار من هستند. ولی خودش گفت خودش هم برای خودش کف زد!
کسی دیگری حرفش را تحویل نگرفت!
پی نوشت پنجم: من در این عمر ی که  کرده ام و به این سن که  رسیده ام   چیزی که فهمیده ام این است: با نصیحت اخلاقی  نمی شه جامعه را اداره کرد.
اگر ماندن در تعطیلات برای دکترها معنایش این باشه که باید پا شوند بروند عید دیدنی بزرگان فامیل که هر کدام ششصد تا درد واقعی به اضافه هفتصد درد غیر واقعی (برای لوس کردن خودشان جلوی خانم یا آقای دکتر خوش تیپی که شیک کرده آمده برای عید دیدنی) دارند و اصرار هم می کنند همونجا این دکتر باید درمانش کند فرار می کنند دسته جمعی می روند مالدیو. عید در ایران نمی ماند.  حالا هی بیا نصیحت اخلاقی کن که تو باید در مقابل بیمارانی که در عید بیمار می شوند احساس مسئولیت کنی و سفر طولانی مدت نروی.
واقعا در ترکیه که دکتر به این سفر های طولانی مدت به طور دسته جمعی نمی روند ملت به طور اعم- و پزشکان به طور خاص- به سجایای اخلاقی نظیر مسئولیت پذیری مزین ترند؟ مگه ترکیه چه قدر با ما اختلاف فرهنگی دارد که این تفاوت بزرگ باشد؟!
تفاوت در اینجاست که پزشکی که در ایام تعطیل در استانبول بماند همه جور می تواند خوش بگذراند. در تهران  یا تبریز مجبور هست برود عید دیدنی بزرگان و عزاداران و هر کدامشان هزار درد و بدبختی تعریف کنند و عید کسی را که می آید برای عید دیدنی  زهرمارش کنند. حالا من پزشک نیستم ولی روزهای عید اون قدر شرح بدبختی و بیماری می کشم که می خواهم داد بزنم! ببین پیش دکتر ها چه قدر ناله می کنند.
یه وضعیتی آقایان مسئولین ساخته اند که هر کس درد و غم ندارد فرار می کند می رود مسافرت. عموم اونها که در عید می مانند و خانواده گسترده مجبورمان می کنند برویم به بازدیدشان، منبع بی پایان درد و غم و رنجند! اون پزشک جوان و فعال نمی خواهد روز اول عید با کسی در بیافتد و کج خلقی کند بگوید نمی خواهم بروم بازدید فلان بزرگ فامیل یا عزادار. برای این که اختلاف پیش نیاد می ره و عید چنان به او بد می گذره که تصمیم می گیره سال بعد حتما با همکارانش تمام مدت عید را از ایران فرار کنند.
پزشک هم آدمه. احتیاج به تفریح داره.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نمره معنا دار و بی معنی

+0 به یه ن

من خودم معلمم. می دونم که نمی شه سئوال ها را چنان بادقت طرح کرد که با دقت بیش از دو نمره سواد دانش آموز یا دانشجو را محک بزنه.
چیزی حدود ١٦ تا درس مختلف داشته باشند در معدل می شه حدود عدم دقت حدود نیم نمره.
به لحاظ آماری با جذر تعداد دروس دقیق تر می شه.

حالا این بساط چیه که به عنوان لاف می گویند در فلان مدرسه سر صدم نمره شاگرد ها با هم رقابت می کنند؟
خوب دارند سر هیچ و پوچ رقابت می کنند!
معدل ١٥ با معدل ١٩ تفاوت معنا دار داره اما معدل نوزده و بیست پنج صدم با معدل نوزدهم سی وشش صدم تفاوت معنا دار نداره.

کسی که این لاف را می زنه اصلا معنای اندازه گیری و معنای آمار را نمی دونه.
وای دریغ که با همین نادانی نوجوانی بچه ها را از بین می برند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ما خانم های دهه پنجاهی

+0 به یه ن

ما خانم های دهه پنجاهی بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم!
سخت تر از اینهایش را هم دیدیم.
مملکت را هم از آن خودمان می دانیم! سهم و حق خودمان را از خیابان ها وو پارک ها و تفرجگاه ها و دشت ها و کوه ها و دریاهای کشور به رسمیت می شناسیم. سهم مشاع منظورم هست.
اگر قلدری آمد و خواست تفریح را از دماغمان بیرون بکشد در این که قرار خانوادگی بذاریم یا با دوستانمان مدرسه مان قرار دسته جمعی تفریحی بذاریم ثابت قدم تر خواهیم شد. از ترس قلدران نه به خانه خواهیم چپید و نه به دبی و مالدیو خواهیم رفت و نه بر شوهرمان فشار خواهیم آورد که ویلایی با دیوار های بلند و برج و بارو بخرد که به دور از مزاحمت آن قلدران تفریح کنیم. همینجا کشور ماست و حق داریم همینجا در مکان های عمومی تفریح کنیم.
همه جوره هم پشت نسل جوان تر از خودمان هستیم.
ما از اوناش نیستیم که در اتوبوس وقتی دختر جوانی می خندد لب بگزیم و تحقیرش کنیم و خنده را برلبش بخشکانیم. ما از اونهاش نیستیم که وقتی دختری از بلندی افتاد و پایش شکست برایش داستان هزار و یک شب بسازیم و آینده اش را خراب کنیم. ما از اونهاش نیستیم که برای جوان تر ها حرف درست کنیم. ما از اونهایش نیستیم که کار زندگی مان را ول کنیم و بپاییم ببینیم دختر همسایه چه می پوشد و با کی می رود و چه آرایشی می کند. ما از اونهایش نیستیم که اوشین را بر سر عروسمان بکوبیم! ما از اونهاش نیستیم که آرایش نداشتن کیت میدلتون (زن نوه ملکه انگلیس) را بر سر دختر فقیری که نه جواهرات کیت میدلتون را دارد و نه مثل او قرار است ماه عسلش را در جزایر اقیانوس آرام طی کند و تنها دلش به اندکی آرایش خوش هست بکوبیم!
ما از اونهایش نیستیم که بعد از این که قلدران پر و بال دختر جوانی را شکستند ما هم بیاییم یک سنگ به سرش بزنیم.
ما از اونهایش نیستیم که چون به چهل سالگی رسیدیم بگوییم دیگه از ما گذشته! ما ازاونهایش نیستیم که به همسالانمان تشر بزنیم که خجالت نمی کشی در این سن تازه داری اسکیت سواری یاد می گیری و در پارک اسکیت سواری می کنی؟! ما از اونهایش نیستیم که به دوستمان به خاطر انتخاب های فردی دخترش طعنه بزنیم!
ما از اونهایش نیستیم که نصف صحبتمان بدگویی از شوهر و مظلوم نمایی باشد و نصف دیگرش پشت سر دخترهای دوره زمانه گفتن! ما ازاونهایش نیستیم که پسرهایمان را از دخترها بترسانیم و ذهنیت منفی و تهاجمی علیه جنس مکمل در روان پاک آن مرد جوان ایجاد کنیم. ما از اونهایش نیستیم که ذهنیت پسرمان را نسبت به پدرش خراب کنیم و او را سربازی علیه پدر برای دفاع از مادر مظلومش بار بیاوریم (که فردا اون پسر معصوم هزار ویک خوددرگیری پیدا کند.)  لازم بود خودمان از خودمان دفاع می کنیم. پسرک هم به اندازه کافی خود موضوع برای مبارزه دارد!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

امیدی که بر باد رفت!

+0 به یه ن

در زمستان 94 من مطالبی در مورد انتخابات نوشتم. نظرم این بود که اصلاح طلب ها چندان چنگی به دل نمی زنند. اگر رفتم به لیست شان رای دادم از سر ناچاری بود. چون طرف مقابل را از آنها هم بدتر دیدم.
چشم بسته هم به لیست امید رای ندادم. اتفاقا افراد معروف تر لیست شان اغلب آن قدر گند زده بودند که من تصمیم گرفتم به جای آنها به برخی مستقل ها و خانم وحید دستجردی از لیست اصولگرایان رای بدهم که چهره هایی موجه تر و مردمی تر بودند.
خیلی هم عصبانی می شدم وقتی می دیدم طرفداران دو آتشه اصلاح طلبان با به کار بردن عبارات فاشیستی کسانی را که نمی خواهند چشم بسته به لیست شان رای دهند مورد تاخت و تاز قرار می دهند و انگ نفهمی به آنها می زنند. لب حرفشان این بود که مردم باید بیایند   چشم بسته  از روی لیستی که ما جلویشان می ذاریم مشق بنویسند بیاندازند توی صندوق تا ما نگوییم که اینها آن قدر نفهم هستند که نمی فهمند حزب مهم هست.

اون موقع وقتی این طور می گفتند واکنش نشان می دادم. حال تصمیم گرفته ام از این طرفداران فاشیستی اصلاح طلبان که در دور و بر من هم کم نیستند تا حد ممکن فاصله بگیرم و میزان اندرکنش با آنها را به حد مینیمم برسانم. در عالم دوستی هم جز ضرر و زیان از آنها به آدم چیزی نمی رسد. گلویشان را برای اصلاح طلبان پاره می کنند انتظار دارند نازشان و جور کم مسئولیتی شان را ما بکشیم! وقتی هم در استدلال کم می آورند شروع می کنند به کولی بازی و می گویند تو به من توهین کردی ووووو.

چیزی از شروع نشدن نگذشته مجلس می بینیم  برخی از چهره های جدید لیست امید هم دارند "توزرد" از آب در می آیند.  یک مصداق  "تو زردی" از نظر من این است که وقت مجلس را صرف دفاع از  خود و خانواده ات و تاخت و تاز به رسانه ها بکنی نه رفع یکی از صدها مشکل مملکت.

بخش هایی از آن چه را که قبلا در زمستان 94 نوشته ام تکرار می کنم:

" اما شما رو به خدا بیایید تا انتخابات بعدی مجلس (چهار سال دیگه) فکرهامونو وعقل هامونو روی هم بریزیم به یک پارادایم و راهکار درست و حسابی برسیم که پاسخگوی نیازهایمان باشه. دفعه بعد کاندیداهایی با شعار های مطلوب تر و سنجیده تر داشته باشیم. کاندیداهایی با فکر و عمل قوی تر"

"
سعی کنیم کسانی بروند به مجلس که دست کم یک مشکل از مشکلات ما را بکاهند.
مشکلی از آموزش پرورش
آلودگی هوا
معضل ترافیک
معضل تخریب های ساختمانی غیراصولی و قربانیان پرشمار ناشی از آن
معضل بیکاری جوانان
مشکلات خانواده های بدسرپرست
معضل کارتن خوابی
وووووووو
هزار و یک مشکل در این مملکت هست. کسانی را انتخاب کنیم که به این معضلات بپردازند. اگر هم موفق نشوند دست کم جا تنگ می شود برای کسانی که شعار ستیزه با دنیا می دهند و با تندروی ها مشکلات برای تنش زدایی روابط توسط وزارت خارجه می آفرینند. جا تنگ می شود برای کسانی که سر ستیزه با زنان مملکت دارند و هر روز یک محدودیت تازه ایجاد می کنند.
نسبت به مجلس بی تفاوت نباشیم. برپایی هر دقیقه مجلس شورا کلی هزینه مالی از بیت المال (از جیب من و شما) دارد. می دانید این به وجد آمدن نماینده ها از دیدن دختران ساپورت پوش چند تومان برای من وشما از محل مالیات هایمان آب خورد؟؟؟؟!!! بی تفاوت نباشیم این پول و حق من و شماست که این جور تلف می شود! دست کم یکی برود مجلس که در این زمان خطرات پیش روی زنان کارتن خواب را پی گیری کند. اسید پاشی ها را پی گیری کند. حقوق کم معلمان در مدارس دولتی را مطرح کند. پولی شدن تدریجی و بی سر و صدای آموزش عالی را مطرح کند. معضل تصادفات جاده ای را مطرح کند. اثرات پارازیت ها بر جنین ها را مطرح کند. تخریب های غیر اصولی را که مردم را خانه خراب می کند و سالیانه صدها نفر را به زیر آوار می گیرد مطرح کند."

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رانندگی و عرفان

+0 به یه ن

خیلی خوبه با آرامش رانندگی کردن

این روزها انواع و اقسام عرفان های آبکی باب شده
اما دریغ از یک مدیتیشن به درد بخور!
منظورم از به دردبخوری این هست که باعث بشه آدم -علی رغم همه مسایل و دیوانگی های بقیه- با آرامش رانندگی کنه.
طوری که هم برای خودش هم برای بغل دستی تجربه توی ماشین بودن تجربه دلنشینی باشه!
جزو ساعات خوششان باشه!
حرف بزنند و گل بگن گل بشنوند!
موسیقی گوش کنند!
به مناظر بنگرند به گلکاری ها و....

اغلب (نه همه) اونهایی که مخ ما را می خورند که من به درجات بالای عرفانی رسیدم و ائله مدیتشن می کنم و بئله وردهای آرامش بخش می خوانم و این طور همه چیز را به خدا حواله کردم، تا سوار ماشین می شوند طوری رانندگی می کنند که انگار از جاده و مردم و زندگی طلبکارند و طلبشان را هم قراره با رقابت در رانندگی وصول کنند!
ای کاش یکی از این هزاران نفری که به اسم عرفان دکان باز کرده به مریدانش یاد می داد با آرامش رانندگی کنند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

قلب های سبز

+0 به یه ن



مشکلات جامعه ما تا حد زیادی قابل حل هست به شرط آن که همت کنیم.
در زمینه مشکل خشونت خانگی من دو راه حل نوشتم. یکی جا انداختن تماس با اورژانس  (شماره 123)و دوم حمایت از موسساتی چون بنیاد کودک.

البته در ابعاد وسیع
مثلا در تبریز بنیاد کودک 200 مددجو داره. یک موسسه دیگه هم هست به اسم قلب های سبز که مال خود تبریز هست و خط مشی آن مثل بنیادکودک هست. موسسه خیریه البته خیلی زیاد هست اما خط مشی همه را قبول ندارم. خیلی هاشون بچه های یتیم را چیزی در ردیف ضریح امامزاده می دونند که با خدمت به اونها حاجت بگیرند.
اما بنیاد کودک و قلب های سبز بچه ها و خانواده شون را آموزش می ده که با مسایل واقعی زندگی در دنیای مدرن دست و پنجه نرم کنند. اون هم  با روش های مدرن و کارآمد.
اگر به جای 200 یا 400 مددجو این موسسات در تبریز 2000 کودک را پوشش می دادند با توجه به این که هر شخص موفق و خودساخته حدود 1000 نفر را می تونه تحت تاثیر قرار بده کل شهر به یک فرهنگ پویای امروزی می تونه برسه.
انجام دادن این کار هم سخت نیست. چیزی حدود چهار هزار نیکوکار پیدا کردن سخت نیست. فقط باید همت کنیم وبرای این موسسات تبلیغ کنیم.
مشابه همین حرف را می شه در مورد کلانشهرهای دیگه مثل شیراز و اهواز و اصفهان اورمیه و اردبیل هم زد. در مورد تهران به علت جمعیت بیشتر قضیه کمی پیچیده تر هست. اولا ارقام بالا را باید یک فاکتور ده ضرب کرد. اما پیچیده تر هست.
در شهر های کوچک تر مثل مراغه و آمل کارکرد بنیاد کودک حتی بیشتر و آسان تر می تونه باشه.

در زیر توصیفی از موسسه قلب های سبز می اورم. منبع
برخی از دست اندرکاران این موسسه از دوستان قدیمی من هستند. به این موسسه هم مثل موسسه بنیاد کودک اطمینان کامل دارم. با خواندن توصیف اهداف و خط مشی موسسه قلب های سبز خواهید دید چرا من ادعا می کنم که اگر این قبیل موسسات افراد بیشتری را تحت پوشش دهند می توانند به طور ریشه ای فرهنگ منطقه را پویاتر و امروزی تر کنند. در زمان زلزله ورزقان هم این موسسه در کمک رسانی بسیار فعال بود. یکی از دکترهای روانشناس این موسسه در حین خدمت به زلزله زدگان جان به جان افرین تسلیم کرد.

"جمعیت خیریه قلبهای سبز بعنوان نخستین موسسه خیریه با اهداف آموزش – تحصیلی در تبریز، به عنوان یک تشکل غیر انتفاعی، غیر دولتی و غیر سیاسی است که مجوز اولیه خود را از سازمان ملی جوانان در اردیبهشت سال 1380 اخذ کرده و حیطه فعالیت ها و اهداف خود را در اساسنامه مشخص نموده است. اعضای تشکیل دهنده این جمعیت شامل نیروهای جوان و تحصیل کرده، اساتید دانشگاهها، پزشکان، متخصصان، تجار و خیرین بنام شهر بدون هیچگونه چشم داشت مادی و فقط با نیت خیر و نوعدوستی قدم در این راه نهاده اند و تاکنون برای پیشبرد اهداف جمعیت تمام تلاش خود را نموده اند. جمعیت در سال 1386 بعنوان یک تشکل غیر دولتی به ثبت رسمی رسیده و فعالیت خود را بصورت تخصصی در امر حمایت تحصیلی از دانش آموزان و دانشجویان مستعد کم بضاعت متمرکز نمود. هیئت امنای جمعیت متشکل از 58 نفر عالیترین مرجع تصمیم گیری جمعیت می باشد. هیئت مدیره نماینده قانونی جمعیت بوده و کلیه مصوبات توسط اعضای هیات مدیره به مدیر عامل جهت اجرا ابلاغ می شود و امور اجرایی به عهده مدیر عامل میباشد.

 

اهداف کلی جمعیت خیریه قلبهای سبز

جمعیت قلبهای سبز یک تشکل صرفا خیر و بشر دوست با کارکرد های فرهنگی، آموزشی و اجتماعی است.

جمعیت با برابر دانستن تمام انسانها از هر رنگ و دین و نژاد و ملیت و زبان و جنسیت، خواستار اعتلای نوع بشر و طرفدار صلح و آسایش و عدالت جهانی برای همه انسانها می باشد.

این جمعیت ضمن تمرکز ویژه روی موضوع مورد هدفش یعنی انسان، معتقد و ملتزم به بهسازی زیستی، رفاهی، آموزشی و شکوفایی بهینه انسان و تامین سلامتی جسمانی و روانی او می باشد.

 

روشهای اجرای اهداف

کمکهای مادی، علمی، آموزشی، برای افراد مستمند، محروم و نیازمند با اولویت کمکهای فرهنگی و تحصیلی و مقدم دانستن کودکان با ایجاد زمینه ها و فضاهای لازم فرهنگی و آموزشی

حمایت روحی و معنوی افراد نیازمند به کمک، حمایت و بازدید از مرکز درمانی، بازپرور ، توانبخشی و سایر موسسات مشابه و اجرای طرحها و برگزاری مراسمات متناسب

ترویج فرهنگ نوعدوستی و خیر خواهی در سطح جامعه با برپایی نمایشگاه همایش ، سمینار ، تحقیق و پروهش ، مسابقه و تهیه و چاپ نشریه ، کتاب و محصولات سمعی و بصری

آدرس:
تبریز - آخر خیابان شهناز, رو به روی خوابگاه کوثر, کوی سعدی

ایمیل: info@greenhearts.ir
تلفن: 35541483 0411



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گناه دگران بر تو نخواهند نبشت!

+0 به یه ن

دو روزی است در تهران بیلبورد هایی جدید زده اند که می خواهد بگوید وضعیت حقوق بشر در آمریکا بد هست.
گیریم بد باشد. به ما چه؟!
نوشته در امریکا در روز فلان قدر زن مورد خشونت خانگی قرار می گیرند.

گیریم وضع آمریکا خیلی بد! چی به ما می رسه؟! اگر زنهای آمریکایی کتک بخورند معنایش این هست که در ایران مسئله کودک آزاری و زن آزاری و خودسوزی زنان و...و...و...و.... حل شد رفت پی کارش؟!
همچین کم خرج هم نیست علم کردن این همه بیلبورد! من قیمت دستم نیست اما فکر کنم تعداد زیادی از زنانی که به خاطر فقر از همسر شکنجه گر زن و کودک جدا نمی شوند و با بدبختی و تحقیر و کتک می سازند می توانستند با هزینه این تبلیغات ضدآمریکایی بیلبوردی به سر  و سامانی برسند.

پی نوشت: فرصت را غنیمت می شمارم و باز هم می گویم اگر در همسایگی تان شاهد خشونت خانگی بودید با اورژانس اجتماعی به شماره 123 تماس بگیرید.
پی نوشت دوم: حمایت از بنیاد کودک هم باعث می شه که خشونت خانگی ناشی از فقر و جهل کم بشه. وقتی کودکان باعث می شوند ماهیانه ای به خانه بیاد ارج و قرب پیدا می کنند. در شعب مختلف بنیاد (از جمله در شعبه تبریز) روانشناسان برای والدین مددجویان برنامه های مشاوره و روش های کنترل خشم و ... می ذارند. اگر تمکن کافی دارید کفالت یک کودک را برعهده بگیرید. با حدود 50 هزار تومان در ماه. اگر تعداد مددجویان از حدی بیشتر بشه در بین اقشار آسیب پذیر احترام به کودک (چه دختر چه پسر) جا می افته
پی نوشت سوم: این که آدم  اون قدر ذهنش درگیر عیب و ایراد پیدا کردن  در رقیب یا دشمنش بشه که عیب و ایراد ومشکلات خودش یادش بره،  نشانه چیست؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آیا اعتراض ها بی نتیجه بود؟

+0 به یه ن

اعتبار نامه آقای نادر قاضی پور نماینده اورمیه که سخنان توهین آمیزی علیه زنان ایراد کرده بود بی هیچ اعتراضی و بدون هیچ "اما و اگری" تصویب شد رفت پی کارش! اتفاقا این طوری بهتر هست. اگر تصویب نمی شد طرفدارانش از او یک قدیس مظلوم می ساختند. درصد قابل توجهی از مردم ما هم که همواره برای مظلوم و مظلومیت سینه می زنند باور می کردند و بیخودی او را مهم جلوه می دادند و چه بسا الگوی خود می کردند!
با این که به ظاهر اعتراضات ما به ادبیات آقای قاضی پور تاثیری نداشت خوشحال و مفتخرم که خودسانسوری نکردیم و اعتراض خود را به ادبیات ایشان  به طور رسا و در فضای عمومی مطرح ساختیم. صاحبنظران می گویند بدترین نوع خودسانسوری ترس از بیان نظر به دلیل واکنش لمپن ها و چماق به دستان هست و عبور از این نوع خودسانسوری بزرگترین شجاعت ها را می طلبد. برعکس ظاهر اعتراض های ما بی نتیجه نبود. بعد از آقای قاضی پور نمایندگان دیگری به تقلید از وی با ادبیاتی مشابه نسبت به مسئولین "الدرم بلدرم" راه انداختند. صد البته حرف بود و باد هوا. اما نکته اینجاست که بعد از اعتراضات صریح و پرهیز از خودسانسوری ما، دیگرانی که آقای قاضی پور را از جهاتی الگوی خود قرار دادند به زنان توهین نکردند. الدرم بلدرمشان (البته فقط در حد کلامی) متوجه مسئولان بود و بس. این نتیجه مستقیم اعتراض های ما بود.

پی نوشت: خوشبختانه خانم ها در اعتراض به ادبیات ضدزن تنها نبودند. محکمترین اعتراض ها از جانب آقایان فرهیخته ای شد که در جهت اعتلای فرهنگ ترکی آذربایجانی سالهاست تلاش می کنند. خوشبختانه آنها سکوت نکردند و تاکید نمودند این گونه هویت سازی  (هویت سرکوبگر زن در اجتماع) برای مرد آذربایجانی مایه شرم است. این حرکت این آقایان جای تقدیر بسیار دارد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

خطاب به فرزندانی که ندارم!

+0 به یه ن

 چند وقت پیش دو کلیپ از کنسرت خواننده ای آذری مقیم تهران  در تبریز و مشکین شهر منتشر شد که در آنها خواننده کنسرتش را قطع می کند و با ادبیاتی بسیار سخیف به دو شنونده پرخاش می نماید و می گوید گوشت را می گیرم و از سالن می اندازمت بیرون. در تبریز با یک دختر چنین صحبت می کند و می گوید "سرتق" شده ای و در مشکین شهر با یک پسر.
او چنین حقی را ندارد! نقطه سر خط! حق ندارد با کسانی که به کنسرتش آمده اند بدرفتاری کند. سالن مامور انتظامات دارد که نظم سالن را برقرار می کند. خواننده کنسرت بنا نیست چنین برخوردی کند. هم توهین او به جوانان قابل پذیرش نیست و هم این که کنسرتش را قطع کند و اعصاب عده کثیری را که برای تفریح بلیط نه چندان ارزان کنسرتش را خریده اند.
مسئله ویژگی های اخلاقی یک خواننده نیست. هر کدام از ما ضعف های شخصیتی گوناگونی می توانیم داشته باشیم. مسئله آن هست که درفرهنگ ما جا نیافتاده که دخترها حق نشاط و شادی دارند. آنها هم به اندازه مردها از فضای عمومی سهم دارند. کسی هم حق ندارد این سهم را از آنها بگیرد.

از گوبلز (مسئول تبلیغات نازی ها در دوران هیتلر) نقل می کنند که دروغ هرچه بزرگ تر باشه ملت راحت تر باور می کنند (نقل به مضمون). کمابیش حکایت ماست! خواننده ای سر کنسرت یا استادی سر کلاس شروع می کنه با یکی پرخاش و بداخلاقی کردن! مردم می گویند عجب بد اخلاق و بی نزاکت! طرف به جای این که عذرخواهی کنه بر می گرده و می گه آخه خبر ندارید او چه دیو دو سری بود! لولوخورخوره بود قرار بود همه را بخوره اما هیچ کس جز من که چشم بصیرت دارم نفهمید! این بار مردم می گن بارک الله! دستت درد نکنه اون طور رفتار کردی!


دلیلی ندارد با خرید سی دی ها و بلیط کنسرت یک خواننده به لحاظ هنری متوسط رو به پایین یکی را چنان قدرتمند کنیم که به خود اجازه دهد به جوان هایمان توهین کند.
با اون رفتاری که او با جوانان دارد جوانان از کشور رویگردان می شوند.
به جای او من آقای مسعود فلاح را معرفی می کنم که متانت و ادبش به هنگام دادن کنسرت زبانزد است. لطفا این هنرمند مردمی و با نزاکت را به دوستداران موسیقی آذری معرفی نمایید.

در دانشگاه شریف هم ما یک استاد داشتیم که وسط کلاس درسش را قطع می کرد و به دانشجویانی که دیر می آمدند پرخاش می کرد و اعصاب ما را خرد می کرد. الان که خودم درس می دهم وقتی کسی دیر می آید نوک سوزنی نه حواسم پرت می شود و نه عصبانی. دیگه کاملا مطمئن شده ام که دلیل آن همه هارت و پورت او چیزی نبود جز آن درسش را آماده نکرده بود و می خواست به بهانه ای وقت کلاس را تلف کند.


در سایت زیر برخی دیگر از خوانند ه های زنده موسیقی آذری را می توانید بشناسید:

http://tamu.blogfa.com/

خوشبختانه الان در همین تبریز خودمان در انواع و اقسام سبک ها خواننده داریم. با درجه هنری بسیار بالا.
نمونه اش گروه موکابند. جوانان خوش ذوق هنرمند و خوش تیپ تبریزی.

نوزده سال پیش ازدواج کردم اما فرزندی ندارم. اگر همان موقع باردار می شدم اکنون دخترم 18 ساله می شد. سنی داشت که دوست داشت کنسرت برود و قطعا من او را به این کار تشویق می کردم. به خصوص اگر کنسرت آذری بود. حال فرض کنید در وسط آن کنسرت خواننده آهنگش را قطع می کرد و بر سر دختر من فریاد می کشید و او را سرتق می خواند و می گفت که گوشش را می گیرد و بیرون می کند. واقعا چه بر من می گذشت؟! شاید بگویید بعد از این همه سال و این همه بگیر و ببند ها و توهین ها و اسیدپاشی ها و... بر علیه دختران این سرزمین چه طور واکنش یک خواننده این همه روی تو تاثیر گذاشته؟! خوب در موقع اسیدپاشی ها هم من زیاد نوشتم. اما می توانستم خود را قانع کنم که اسیدپاشان افراد گمنام هستند. اگر دستگیر شوند (که متاسفانه نشدند) به مجازات خواهند رسید. اما وقتی خواننده ای که نانش از فروش بلیط های کنسرتش به امثال همان دختر تامین می شود هم به خود اجازه می دهد با او چنین رفتار کند غیرقابل تحمل است.

احتمالا دختر و پسری که به ترتیب در تبریز و مشکین شهر سر کنسرت رحیم شهریاری مورد پرخاش بسیار تند وی قرار گرفتند همسن و سال دختر و پسر نداشته من می بودند. هیچ کدام از این دو جوان را نمی شناسم و حتی نمی دانم دقیقا چه کرده اند که خواننده کنسرتش را قطع کرده و به آنها پرخاش نموده. هر چه کرده باشند آن خواننده این حق را نداشت. هر سالن و اداره ای در این مملکت دفتر حراست دارد و ماموران حراست بسیار بیشتر از یک خواننده به حساسیت های امنیتی منطقه آگاه هستند و اتفاقا کارشان را هم خوب بلدند. فرهنگ محل را هم خوب می شناسند و می دانند چگونه برخورد کنند. لازم نیست خواننده سر کنسرتش برگردد به یکی در سالن هارت و پورت کند و اعصاب اون همه آدم را که پول داده اند و بلیط خریده اند که ساعتی خواننده مزبور برایشان "آی بری باخ بری باخ" بخواند به هم بریزد. هر چند آن دو جوان را نمی شناسم می خواهم با هر دو سخنی بگویم. در فضای مجازی پیام ها زود می چرخد و به شخص منتقل می شوند.
اول خطابم به دختر تبریزی است که مورد پرخاش قرار گرفت:" دخترم! این رفتار او متاسفانه در جامعه بسته ای چون جامعه ما که افراد در سن نوجوانی از جنس مخالف دور می شوند و نزاکت رفتار با جنس مخالف را نمی آموزند بسیار هست. نگذار امثال او جرئت شادی و نشاط را از تو بگیرند. راهی ابتکاری بیاب که همواره شاد وبا نشاط بمانی. به یاد داشته باش تا اگر روزی خدا پسری به تو داد او را با نزاکت رفتار با دختران آشنا کنی. به او بیاموز که اگر در مجلس -آن هم درمجلس بزمی- به دختری هارت و پورت کند رشادت و رادمردی خاصی از خود نشان نداده! به او بیاموز که همان قدر که مردها در فضای عمومی سهم دارند زنها هم سهم دارند. رادمردی در آن هست این حق را هم برای خودش و هم برای دیگر شهروندان (از جمله دختران) به رسمیت بشناسد. بیاموز که اثرات مخرب تستسترون را با مدنیت و نزاکت مهار سازد!"
و اما خطاب به آن پسر در مشکین شهر:" پسرم! برای چه نمادی را بلند می کنی که به تو انگی ببندند که آینده ات را خراب کنند؟! حیف تو نیست که آینده ات فدای یک نماد شود؟! ببین در چی استعداد داری: علم هنر اقتصاد تکنولوژی و....؟ همان استعدادت را بپروران. بذار هویت تو با همان استعداد تعریف شود. چند قرن پیش دنیا دنیای کشورگشایی از طریق خشونت بود. قبایل مختلف ترک در همان دنیا کشورگشایی کردند و از خیلی هم در این زمینه موفق بودند. بعد که دروازه شهری را می گشودند عالمان و معماران و هنرمندان وشاعران از شهرها و زبان ها و تیره و تبارهای مختلف را به خدمت می گرفتند که برایشان شکوه بیافرینند. اون زمان آن گونه نگرش و فعالیتی را می طلبید. آن افراد هم در همان دنیا می درخشیدند. فرزند زمان خویش بودند. الان زمانه عوض شده. تو هم سعی کن با فرهنگ همین زمان بدرخشی. با شکوفا کردن همین استعداد هایت و استفاده از اینترنت برای عرضه آن به دنیا. این طور هست که هویتی از جنس زمان می توانی خودت به اراده خودت برای خودت به وجود آوری. آن قدر رشد کن که نام قوم و شهر و استان و کشورت را هم بالا ببری. نماد بوزقورد به چه درد تو در این زمانه می خورد!؟ هیچ چی! به این بهانه انگی هم به تو می بندند و آینده ات را از بین می برند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

کجا طلا تولید می شه؟

+0 به یه ن

در حدود یک ثانیه بعد از مهبانگ هسته های سبک مثل هلیم لیتیوم و .... تولید می شوند در واقع پیش بینی صحیح فراوانی نسبی این هسته ها در جهان از موفقیت های چشمگیر فرضیه مهبانگ هست. هسته های سنگین تر نظیر کربن و نیتروژن و ... در مرکز ستارگان تولید شده اند. ستاره ها در آخر عمر خود منفجر می شوند و در اثر انفجار مواد درون آنها به بیرون می رود.. از مواد بیرون ریخته دوباره ستاره ها و سیارات تشکیل می شوند. خورشید ما ستاره نسل سوم هست.
 همان طوری که گفتم عناصر سنگین تر از برلیوم در مرکز ستارگان تولید شده اند. در فاز معمولی ستارگان هسته سنگین تر از آهن نمی تواند تولید شود. هسته آهن پایدار است. در شرایط معمولی اگر نوترون یا پرتونی به آن افزوده شود بلافاصله به آهن واپاشی می کند.  فرضیه رایج آن هست که هسته های سنگین تر نظیر طلا در شرایط ابرنواختر (مرحله نهایی عمر ستارگان سنگین که ستاره می رُمبد) به وجود آمده اند. در آن هنگام چگالی چنان بالاست که تا هسته سنگین تر بخواهد به هسته آهن واپاشی کند نوترونی دیگر به هسته می خورد و هسته پایدار دیگری که سنگین تر از آهن هست به وجود می آید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ساخت و ساز در محوطه ارگ تبریز

+0 به یه ن

دیروز کتاب "فرار از لایپزیگ" را معرفی کردم. داستان اعتراض یک فیزیکدان جوان به تخریب یک اثر تاریخی در لایپزیگ توسط حکومت.
یاد دردهای "ارگ علیشاه تبریز" در سی و چند سال اخیر افتادم. ارگ تبریز ما را یک باره تخریب نکرده اند اما در این سی و چند سال بلا نمانده که بر سرش نیاورده باشند.  الان هم که دارند در محوطه اش ساخت و ساز می کنند. آن خاکبرداری ها پی های این بنای تاریخی را سست می کند.
سی و چند سال پیش هم که سالن اپرای نزدیک آن را با خاک یکسان کردند.
ای دریغ که اعتراضی نمی کنیم و کنج عافیت برگزیده ایم تا میراث مان را یکی پس از دیگری با خاک یکسان کنند.
نه کمپینی، نه طوماری، نه تجمع اعتراضی ای....
سکوت کامل!

تا ارگ علیشاه -این سمبل استوار هفتصد ساله تبریز که زلزله ها به خود دیده اما سرفراز ایستاده- به دلیل ندانم کاری و نادانی مسئولین با خاک یکسان نشده از آن دیدن کنید.


پی نوشت: جامعه مهندسان تبریز چرا سکوت کرده اند؟! دست کم یک نامه سرگشاده  در اعتراض منتشر کنند. جلوی آیندگان مایه شرمساری خواهد بود که چنین بنای تاریخی به دلیل ساخت و ساز در محوطه ارگ تخریب شود و از هیچ کس صدایی برنخیزد!
پی نوشت دوم:
قبلا نوشته ام که دم به دقیقه پتیشن و طومار امضا کردن را نمی پسندم. تنها پتیشنی را امضا می کنم که کلمه به کلمه اش را قبول داشته باشم. حتی محل علامت های گیومه و نقطه و.... اش هم باید مورد تایید من باشد که بخواهم امضایم را پایش بگذارم. در عمرم هم بیشتر از سه پتیشن امضا نکرده ام. اولی در دوره دانشجویی در دانشگاه شریف بود و من هنوز به این آگاهی نرسیده بودم و سر رودربایستی امضا کردم و به دلیل اخلاقی پشیمانم (از آن نوع طومار ها بود که برای به هیجان آوردن دانشجویان بی تجربه تهیه می کنندو از دانشجوی ناآگاهی که خود را بسیار آگاه می داند به عنوان سرباز صفر در لشکر کشی ها استادان علیه یکدیگر سو استفاده می کنند!) دومی برای ساخت شتابگر ILCبود. و سومی نامه سرگشاده انجمن فیزیک بود در دفاع از دکتر ثبوتی. پای این دو امضا و طومار تمام قد هستم و خواهم بود.
اگر جامعه مهندسان تبریز طوماری درمورد لزوم توجه به ارگ علیشاه و عدم ساخت و ساز در محوطه آن بنویسد و بخواهد امضا جمع کند، من با کمال میل آن را امضا می کنم.
پی نوشت سوم
: شاید بگویید چرا خود چنین طوماری نمی نویسی؟ جواب این هست که من مهندس نیستم و اطلاعات فنی لازم را ندارم.
طوماری که به نظرمن امضا کردنی است چنین مفادی باید داشته باشد: ابتدا روی اهمیت تاریخی و معماری ارگ علیشاه در یک پاراگراف کوتاه تاکید می کند. سپس به لحاظ فنی آسیب های ساخت و ساز در محوطه را بازگو می کند. در نهایت درخواستی مشخص  و عملی با توجه به واقعیات موجود از مسئولین برای حفظ بنا می نماید و نامه را با جمله ای تشکر آمیز از حسن توجه به پایان می برد.
نامه باید عاری از مسایل سیاسی باشد و  به هیچ وجه نباید مسایل نامربوط  در آن بیاید.
(سبک مرحوم پدرم. نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد.) با توجه به شناختی که از جامعه مهندسان تبریز دارم اگر طوماری بنویسند این ویژگی ها را خواهد داشت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل