خدا حافظي

+0 به يه ن

اين وبلاگ از اين پس تعطيل هست.
خدانگهدار

آرشيو وبلاگ پيشين مينجق

سايت همايش چالش هاي آموزش فيزيك
 مقالات                       فايل هاي صوتي
وبلاگ قيل و قال هنوز داير هست و در آن برنامه هاي مختلف را اعلام خواهم كرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به مناسبت سال تحصيلي پيش روي

+0 به يه ن

مطلب زير را من مهر پيرارسال منتشر كرده بودم:

مهر از نيمه گذشت. فكر مي كنم ديگه كلاس هاي دانشگاه ها جدي شده اند و كلاس هاي حل تمرين و.... هم داير.  چند هفته ي اول كه دانشجو از محيط كوچك مدرسه وارد محيط بزرگ دانشگاه مي شه يك مقدار بهت زده مي شه. من كه اين جوري شدم. يك جوري واهمه برم داشت. خوشبختانه يكي از  دانشجويان كارشناسي ارشد  (شايد بشناسيد: خانم دكتر شاكري ) يك  مقدار دلداري ام داد و حرف هاي اميدبخش زد تا دلم قرص و محكم شد. بعضي ها خوب بلد هستند چه طوري اضطراب ديگران را تسكين دهند. من خوش شانس بودم كه خدا ايشان را در آن موقع سر راه من قرارداد.

الغرض! الان چند هفته از آغاز سال تحصيلي گذشته و فكر مي كنم آن هيجانات فرو كش كرده. با محيط جديد هم نسبتا آشنا شده ايد. الان ديگه وقتشه كه جدي تصميم بگيريد درس بخوانيد. اگر الان شروع نكنيد چند مدت بعد خيلي شرايط برايتان سخت مي شه و پشيمان مي شويد كه چرا زوذتر تصميم به جدي درس خواندن نگرفتيد. همين الان كه اوايل سال تحصيلي جديد هست شرايط را آماده كنيد كه درس خواندن دغدغه ي اصلي تان به عنوان دانشجو باشه.

چند توصيه كه شايد به دردتان بخوره:

۱) با استاد ها زياد كل كل نكنيد. اگر استادي احيانا خوب تدريس نمي كنه به رويش نياوريد. در دانشگاه هاي خوب ايران معمولا در اين موارد استاد حل تمرين هست كه جبران بكنه. در دانشگاه هاي درجه يك ايران خيلي به ندرت پيش مي آيد كه هم استاد اصلي و هم استاد حل تمرين از پس تدريس دروس ليسانس بر نيايند. به علاوه  اين روزها درس هاي آنلاين و... هست كه اگر كلاس هاي استاد را نپسنديد مي توانيد از آنها استفاده كنيد. به  علاوه خيلي درس ها تكرار مي شوند. واقعا توصيه مي كنم از كل كل كردن با استاد هايي كه توانايي تدريس ندارند بپرهيزيد.  دست آخر از آنها در جهت تدريس بخاري بلند نخواهد شد. اگر كل كل كنيد با شما ضد مي افتند و به شما ضربه مي زنند.

۲)  در فهميدن دروس جدي باشيد اما وسواسي عمل نكنيد. اگر نكته اي را نفهميديد فوري نتيجه نگيريد كه تمام شد و  شما هرگز نخواهيد توانست آن را بفهميد. ببينيد! اين مفاهيم در طول قرون و اعصار توسط دانشمندان درجه يك دنيا  ابداع يا كشف شده اند (نمي خواهم وارد بحث فلسفي بشوم كه مفاهيم فيزيك و ديگر علوم ابداع مي شوند يا كشف. بحثم سر نكته ي ديگري است.) انتظار بيجايي است كه گمان كنيد در يك زمان كوتاه مي توانيد همه ي اين مفاهيم را هضم و جذب كنيد. اگر نكته اي را نفهميديد در پس ذهنتان يادداشت كنيد. خيلي از مطالب در طول دوره ي ليسانس به تدريج جا خواهند افتاد.

۳) معناي درس خواندن اين نيست كه خودكارها و ماژيك هاي رنگي به دست بگيريد و كتاب ها را خط خطي كنيد. هر مطلبي را كه مي خوانيد بايد در آن تعمق كنيد. ببينيد رابطه ي آن مطالب قبلي كه خوانده بوديد چيست. با اين مطلب جديد كه آموختيد به چه سئوالات جديدي مي توانيد پاسخ دهيد.

۴) در كنار خواندن كتب درسي خوب است كه تاريخ تكوين اين تئوري ها را هم مطالعه كنيد. نه براي آن كه با يك سري اسم شخص و تاريخ آشنا شويد. بلكه به اين علت كه بدانيد علت معرفي مفاهيم گوناگون چه بود. توصيف كشف ها و.. را كه مي خوانيد سعي كنيد در قالب فرماليزم رياضي كه آموختيد بيان كنيد. اين طوري مطلب برايتان جا مي افتد.

۵) حل تمرين ها را جدي بگيريد.

۶) اگر دانشجوي رياضي يا فيزيك يا مهندسي هستيد ممكن است كه اين سئوال برايتان پيش آيد كه "اين مطالب كه مي خوانم به چه درد زندگي ام خواهد خورد." من در طول تحصيلم (قبل از دكتري) هيچ وقت اين سئوال برايم پيش نيامده بود. اما مي ديدم براي دوستانم (دخترها) كه از خانواده هايي بودند كه در آنها خانم ها ي نسل هاي قبل تر دانشگاه نرفته بودند اين سئوال زياد پيش مي آمد. اين دخترخانم ها مي ديدند  كه هيچ كدام از خانم هاي دور وبر شان اين دروس را نگذرانده اند اما زندگي شان هم مي چرخد. به علاوه در خيلي موارد مادر يا خاله و عمه و مادربزرگ و.... هم مي پرسيدند كه "به چه دردت خواهد خورد." خلاصه دلسرد شدند. چند سال بعد اما همه شان فهميدند كه قرار بود آن مطالب درسي به چه دردشان بخورد! خلاصه از سهل انگاري در مورد دروس پشيمان شدند.

۷) سمپادي ها اين مطلب را ببينند و نيز  اين مطلب را.

۸) برخي ديگر از مطالب مرتبط :

تجربه ي يك ترم سومي.

درست ترين اقدام و بزرگ ترين اشتباه در زندگي من به عنوان يك فيزيكپيشه

نوشته دكتر روزبه الله وردي


در نوشته ي قبلي ام چند نكته ي درسي گفتم كه به درد دانشجوهاي ليسانس و تا حدي هم دانشجوهاي فوق ليسانس مي خورد. در اين نوشته مطالب ديگري خواهم نوشت كه هرچند درسي نيست اما آگاهي از آنها مانع از اين مي شود كه دانشجو در چنبره ي حاشيه هاي آزار دهنده در محيط دانشگاهي گرفتارشود و وقت و انرژي او به هدر رود.

۱) همان طوري كه بارها گفته ام اگر در محيط كلاسي قرار گرفتيد كه همكلاسي ها اهل درس خواندن نيستند شما همرنگ جماعت نشويد. شما سعي كنيد جدي درس بخوانيد يكي دو نفر هم پيدا مي شوند كه بخواهند شما را همراهي كنند. بعدش يواش يواش درس خواندن در كلاس شما "مد" مي شود!

اين كار را بكنيد اما با ظرافت. طوري كه الكي براي خودتان دشمن نتراشيد. توجه كنيد كه شما مبصر كلاس نيستيد. دانشجو هم به اقتضاي سن و جوش و غرور جواني به راحتي نمي پذيرد يك نفر (آن هم همسن و سالش) بيايد و برايش نقش مبصر را بازي كند.

ببينيد! اگر ديديد همكلاسي ها دارند وقت تلف مي كنند نرويد مستقيم بگوييد چه قدر وقت تلف مي كنيد. اگر اين كار را بكنيد با شما دشمن مي شوند. اما اكثر دانشجو ها اگر ببينند وقتي آنها دارند وقت تلف مي كنند شما آرام و سر به زير داريد درس مي خوانيد نسبت به شما احساس احترام مي كنند و تشويق مي شوند كه خودشان هم همين كار را بكنند.. عرض كردم "اكثر دانشجو ها" نه همه ي آنها. برخي هم اين وسط توزرد هستند كه كرم مي ريزنند. سعي كنيد با كرمكي ها درگير نشويد. از آنها فاصله بگيريد.

در جمع هاي دانشجويي در مورد جنس مخالف زياد صحبت مي كنند. خاطره ي خود را در اين مورد قبلا نوشته ام. از حد كه اين صحبت بگذرد به شدت وقت-هدر-كن مي شود. من از جمع پسرها خبر ندارم. اما در جمع دخترها اگر دختري بيايد و به اين صحبت ها مستقيم اعتراض كند به بقيه ي دخترها شديد بر مي خورد. به اين معنا مي گيرند كه آن شخص متانت و نجابت آنها را زير سئوال برده. بعدش خيلي شديد واكنش نشان مي دهند. بيخودي براي خودتان دشمن نتراشيد! اگر مي خواهيد بحث را عوض كنيد با گفتن جملات و عبارات مرسومي نظير "آهان! كه اين طور!" يا "آهان! از اون لحاظ" و يك خنده ي مختصر سررشته ي بحث را در دست بگيريد و زود بحث جدي درسي يا.... را پيش بكشيد. اين طوري به كسي بر نمي خورد و بحث هم عوض مي شود. اگر هم نمي خواهيد بحث را عوض كنيد راهتان را بكشيد و برويد و كاري به صحبت هايشان نداشته باشيد.

۲) اگر از شهرستان به تهران آمده باشيد ممكن است برخي از رفتارها گفتارها و چراغ سبز هاي اساتيد به نظرتان خيلي ليبرال باشد. خيلي گول اين چراغ سبز ها را نخوريد! در شهرستان احتمال اين كه يك بزرگ تر برخي روابط يا گفتارها را كه از نظر عرف جامعه ليبرالي به نظر رسد تاييد كند خيلي كمتر از تهران است. اما در شهرستان اگر به خاطر اين جور مسايل براي دانشجو مشكلي پيش آيد احتمال اين كه همان استاد محافظه كار پشت دانشجو بايستد و نگذارد ضربه بخورد بيشتر است. در تهران يك سري اساتيد به دانشجو چراغ سبز نشان مي دهند (يا حتي تشويق مي كنند) كه رفتاري غير محافظه كارانه داشته باشد. اما وقتي براي آن دانشجو مشكلي پيش آمد همان استاد كه تريپ ليبرالي مي زد از محافظه كار ترين ها هم سخت گير تر مي شود. مي زند زير همه ي ادعاهايش. دانشجو را به راحتي قرباني مي كند كه خودش را حفظ كند. در بين همنسلي هاي من خيلي ها از اين جهت تا درجه ي شكستن ضربه خوردند.

۳) توصيه نمي كنم در فعاليت هاي دانشجويي فوق برنامه خيلي فعال باشيد. معمولا از توي اين برنامه ها مشكلاتي پيش مي آيد كه دانشجو را له مي كند. به جاي آن توصيه مي كنم يك كار مفيد درآمد زا خارج از دانشگاه پيدا كنيد. اين طوري با دنياي واقعي آشنا مي شويد. اگر هم مشكلي پيش بيايد درس و مشق تان قرباني نمي شود. يك پولي هم ته جيبتان مي ماند. چند نفر آشنا هم پيدا مي كنيد كه پس فردا برايتان شغل مناسب بيابند. البته كار بايد به گونه اي باشد كه به درس و مشقتان ضربه نزند. به ياد داشته باشيد كار اصلي دانشجو درس خواندن است.

۴) خوبه كه تفريحات شما ومعاشرت هاي شما خارج و دور از دانشگاه باشد تا اگر مشكلي پيش آمد گريبانگير درس و مشق تان نشود.

۵) ترم اول دانشگاه خيلي خيلي زود است كه "بگذاريم احساس هوايي بخورد." هوا خوري احساس بماند براي ترم هاي بعد كه يك مقدار شناخت و تجربه ي شما بالاتر رفته است. در جمع هاي دخترانه ي دانشگاهي در آن روزهاي اول دانشگاه كه كلاس ها جدي نيستند همكلاسي ها همديگر را دوره مي كنند و به قول خارجي ها matchmaking

مي كنند. از دم هم بي تجربه اند و معمولا در اين زمينه خيلي ناشيانه عمل مي كنند. اشتباهاتي مي كنند كه به همديگر بسيار ضربه مي زنند. ببينيد! دخترهاي جوان بسياري كه به مرحله ي افسردگي شديد دچار شده اند با من درد دل كرده اند. مشكل عمده ي آنها از همين بساط matchmakingهاي اوايل ترم اول شروع شده. جوي به وجود آورده اند كه چشم و گوش بسته افتاده به دام يك احساس غريب كه آن را عشق مي پنداشته اما بعدا فهميده آن احساس عشق نبوده! حتي هوس هم نبوده. يك شيطنت و كنجكاوي دخترانه ي ساده بوده كه به بهاي سنگيني تمام شده. به خاطر آن توهين شنيده. شخصيتش خرد شده. بعد هم افسرده شده و روحيه اش خراب شده. افت تحصيلي در پي آن آمده و به نوبه ي خودش روحيه را خراب كرده. يك سيكل بسته ي مخرب! جالب آن كه دخترهايي زياد قرباني مي شوند كه خود را در زمينه ي جنس مخالف خيلي "با تجربه " و "آدم شناس" مي دانند. برادر و چند تا دوستش را ديده اند و خيال مي كنند جنس مذكر را خيلي خوب مي شناسند. بعد كه وارد دانشگاه مي شوند و پسري را مي بينند كه شبيه آنها نيست خيال مي كنند خيلي موجود افسانه اي و بي همتايي را يافته اند. كنجكاوي در مورد اين موجود افسانه اي بي همتا به بهاي سنگيني برايشان تمام مي شود. من نمي گويم "كنجكاوي موقوف"! اگر هم بگويم كسي گوش نخواهد داد. اما مي گويم عجله نكنيد! به خاطر حرف هاي دوستانتان جو گير نشويد. يواش يواش سر فرصت بقيه را خواهيد شناخت و كنجكاوي تان هم ارضا مي شود. مواظب باشيد براي اين كنجكاوي بهاي سنگيني نپردازيد.

ببينيد! بدانيد كه اولويت شما به عنوان دانشجو درس و مشق تان است. اگر رابطه اي باعث مي شود به درس و مشق تان آسيب برسد آن رابطه رابطه ي مفيدي نيست و بهتر است قطع و يا كنترل شود. ياد بگيريد روابط را كنترل كنيد. كار سختي است. خود من هم هنوز درست ياد نگرفته ام. بايد تمرين كنم. شما چون جوان تريد از من زودتر ياد خواهيد گرفت.

ببينيد! پدر و مادر شما با هزار اميد و آرزو شما را به دانشگاه فرستاده اند. نگذاريد يكي بيايد و روحيه ي شما را خراب كند. اگر رابطه با كسي به نشاط روحيه ي شما ضربه مي زند آرام آرام رابطه ي خود را با او محدود تر كنيد و فاصله از او را در حدي نگاه داريد كه روحيه ي شما آسيب نبيند.

اين را به دختر خانم ها مي گويم. اگر با پسري آشنا شديد و آن پسر براي شما محدوديت هايي بيشتراز محدوديت هاي خانواده و جامعه ي ايران تحميل كرد زودتر عذرش را بخواهيد برود پي كارش. حالا كه هيچ نقشي در زندگي شما ندارد اين محدوديت ها را به شما تحميل كند فردا كه همسرتان شود بنا به قانون مدني اين مملكت مي تواند روزگارتان را سياه كند. اگر محدوديت هاي تحميلي اش برايتان (علاوه بر محدوديت ها ي دانشگاه جامعه ي ايراني و خانواده ) ازار دهنده دارد مي شود و هنوز در قطع رابطه با او شك داريد زودتر به مشاور دانشگاه مراجعه كنيد. هر چه زودتر اقدام كنيد همان قدر كمتر ضربه مي بينيد.

۶) اگر استادي به شما لطف خيلي خاص-وراي ساير همكلاسي ها - كرد بدانيد كاسه اي زير نيمكاسه است. در بهترين شرايط اين استاد آدم ناپخته اي است كه نمي داند اين كارش چه قدر ساير دانشجوها را عليه شما تحريك مي كند و چه قدر مي تواند به شما ضربه زند. يك جورهايي مودبانه و با سياست لطف هايش را پس بزنيد. مطمئن باشيد اگر اين كار را نكنيد صدها برابر آن لطف ضربه خواهيد ديد.

۷) اساتيد دانشگاه با همديگر كشاكش قدرت دارند. يك عده شان از دانشجو به عنوان سرباز پياده ي صفحه ي شطرنج در كشاكش هاي قدرت استفاده مي كنند. يك مشت شعار دانشجو-پسند هم بلغور مي كنند تا دانشجو ها را عليه رقيب تهييج كنند. (نظير "مبارزه با ديكتاتوري" يا....) مطمئن باشيد آن اساتيد كه اين چيزها را جلوي دانشجو ها بلغور مي كنند تا آنها را بياندازند به جان همكارانشان نوك سوزني به حرف هايشان اعتقاد ندارند. به تجربه دريافته اند دانشجوها با اين شعارها به هيجان مي آيند. مواظب باشيد به دام آنها نيافتيد. از دور نظاره كنيد و فكرتان پيش درس و مشق خودتان باشد.

 

۸) باز هم به دختر خانم ها: اگر دور از خانواده هستيد و مردي همسن پدرتان زياد دور و بر شما بپلكد و مرتب شما را "دخترم" بخواند خيلي زود نرم نشويد. ممكن است از اين قصه ها برايتان ببافد: "من هميشه آرزو داشتم دختري مثل تو داشته باشم." يا " يك دختر دارم شبيه تو اما رفته خارج و من از فراغش در فغانم." شما هم كه دلتان براي باباي خودتان به شدت تنگ شده ممكن است بياييد و دربست به او اعتماد كنيد با اين تصور كه مردي است جا افتاده و سرد و گرم چشيده و آردهايش را بيخته و الك هايش را آويخته و امكان ندارد به من ضربه اي بزند. اين طرز فكر مي تواند به شما ضربه بزند. به ياد داشته باشيد كه سعدي مي فرمايد: "جهان ديده بسيار گويد دروغ!"

ببينيد! اگر آن مرد جوان بود و شما مي خواستيد دكش كنيد يك اخم مي كرديد به غرورش بر مي خورد و مي ذاشت مي رفت. همه ي جامعه هم كمك تان مي كرد كه از شرش خلاص شويد. اما اگر روي  اين پيرمرد باز بشود نمي توانيد به اين راحتي ها جمع و جورش كنيد. به خصوص كه جامعه هم باور نمي كند كه او مزاحم هست. جامعه همواره حق را به پيرمرد مي دهند به خصوص اگر موقعيت اجتماعي اقتصادي بالايي داشته باشد. توصيه مي كنم از همان اول رفتاري با پيرمرد جماعت نكنيد كه رويش باز شود و بعد نتوانيد جمعش كنيد. اين پيرمردها بعد از ازدواج شما هم ممكن است دست از مزاحمت بر ندارند. برخي از آنها عامل جدايي و طلاق زوج هاي خوشبخت مي شوند. ماشاالله! اعتماد به نفسي در اين زمينه ها دارند كه نگو!

۹) در دانشگاه ها طومار و..... زياد مي چرخانند. در امضا كردن آنها جو گير نشويد. خوب فكرهايتان را بكنيد ببينيد واقعا با بند بند طومار موافقيد يا نه. اين طوري نيستيد كه وقتي امضا كرديد به راحتي بتوانيد بزنيد زيرش! خيلي هايشان مي تواند مدرك بشود عليه شما. اصلا نمي ارزد به خاطر جو گير شدن يا از روي تعارف و رودربايستي با كسي كه دارد امضا جمع مي كند طوماري امضا كنيد. خوب حواستان را جمع كنيد. ببينيد آيا مفاد آن ان قدر درست و متين هست كه ارزش آن را داشته باشد كه فردا روزي به خاطر امضاي آن هزينه اي بپردازيد.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اندر فضيلت قناعت

+0 به يه ن

آنا در وبلاگش متني منتشر كرده بود با عنوان "اهميت سكوت" . پس از آن بحث نسبتا مفصلي شد. ظاهرا همه خوانندگان آن وبلاگ كه نظر گذاشته بودند  از چيزهايي مانند مصرفگرايي مهماني هاي اجباري و پزدادن شكايت داشتند.  من هم نظر زير در وبلاگ آنا گذاشتم:

"من آنا را در فضاي واقعي هم مي شناسم و مي دونم واقعا اين موضوعاتي كه داره در باره شان مي نويسه دغدغه ي واقعي اش هم هست. شخصي نيست كه اينجا اين چهره را از خودش نشان بده در زندگي واقعي يك جور ديگه. اگر به واقع نظر و دغدغه ي او اين همه در فضاي مجازي به اين سرعت  همدرد پيدا مي كنه مي شه در دايره ي معاشرت هاي خودمون تحولي در راستايي كه براي ما مطلوب هست برداشت. تك تك نمي شه. هر كسي جزيره ي تنها باشه سيل از دور و بر مي آيد و مي بردتش. اما اگر اين افراد جمع بشوند و شيوه ي زندگي خودشان را داشته باشند و از اين كه همان طور كه هستند خود را بنمايانند نياز به تونل فرار نخواهد بود. در هر جمعي كانال تهويه اي خواهد بود كه آنا هوا براي نفس كشيدن كم نياره. حالا فكر كنيم ببينيم چي مي شه كرد.

وقتي اين همه آدم با هم همنظر هستند چرا براي ايجاد خرده-فرهنگ خودشان در دل فرهنگ غالب تلاشي نمي كنند!؟ خواست دوري از پز دادن و مصرفگرايي چيزي نيست كه خطري داشته باشد. موضوع جنجالي سياسي يا مذهبي يا جنسي نيست كه تبعات خطرناك داشته باشد. اين همه آدم وقتي مي گويند از فلان رسم و رسوم و بهمان ناراضي هستيم مي توانند در اينترنت صفحه اي تشكيل دهند و يا در فضاي واقعي جمعي و دوره اي. با شجاعت و جسارت خود را همان هستند و خوش دارند معرفي كنند و  تصريح كنند و ديگران هم ببينند كه اينان لزومي نمي بينند همرنگ جماعت شوند. در روند خيلي عيبي نمي بينند كه بخواهند مطابق ميل اكثريت عوض شوند. اگر اين جرئت و همت را بكنند پس از اندك زماني جمع بزرگ تر هم خواست ها وسليقه هاي آنها را به رسميت مي شناسد. لزوما قبولشان نمي كند و خود مانند آنها نمي شود. اما اين واقعيت را به رسميت مي شناسد كه اين جمع و اين گروه مجبور نيست به ساز آنها برقصد. دست كم هوا تهويه مي شود و نيازي به تونل براي فرار نخواهد بود. حالا نمي گم زحمت اين كار را هم آنا بايد بكشد و مسئوليت جمع كردن افراد را به گردن بگيرد.. ولي اونهايي كه خيلي ناراحت هستند مي توانند همت كنند. "

بعدش به طور پراكنده مطالب زير را نوشتم:

1) ظاهرا در اين سال ها فقرا گوي سبقت را از اغنيا در ولخرجي و مصرفگرايي ربوده اند. اين روزها يكي از طبقه ي متوسط قبل از خريد يك قلم جنس جديد بيشتر احتمال دارد از خود سئوال كند كه آيا به اين خريد نياز دارد؟ آيا در خانه و در كمدهايش جاي مناسب براي آن سراغ دارد؟ اما فقرا كمتر در خريد از اين گونه ترديد ها مي كنند. فشار اجتماعي از سوي اطرافيان بر فقرا براي خريد بيشتر هست تا بر اغنيا. به خصوص در مواردي نظير تهيه جهيزيه. باز اگر كسي به لحاظ مالي امكان خريد داشته باشد و اين كار را بكند يك چيزي. اما فقرا ندارند!آن پس انداز اندكشان را هم كه قرار بود در روز مبادا و در روز بيماري خرج كنند صرف خريد اجناسي مي كنند كه به درد شان نمي خورد و خانه كوچكشان را تنگ تر مي سازد. اين خريد بي رويه و نداشتن پس اندازي كه به آنها اطمينان خاطر بدهد فشار روحي كشنده اي بر آنها وارد مي سازد. اگر يادتان باشد من حدود سه سال پيش براي بنياد كودك اينجا زياد تبليغ مي كردم. سرگذشت اغلب مددجويان را كه بخوانيد مي بينيد والدينشان به خاطر ناراحتي اعصاب هست كه از كار افتاده شده اند. به طور بي رويه اي خرج مي كنند و بر هم فشار مي آورند تا جايي كه ديگه مي بُرند.

2) زماني رسم هديه دادن و هديه گرفتن محدود به زمان هاي خاص بود. از بيست سال پيش مرتب مناسبت براي كادو دادن "ابداع" و "اختراع" و "كشف" شده. مثلا من بچه بودم اصلا نام "رغييب" را نشنيده بودم. نمي دونم چه كسي اين مناسبت را از توي صندوقخانه مادربزرگش بيرون كشيد و دوباره احيا كرد. زمان يواش يواش گذشت حالا بايد به اين مناسبت هم كادو داد. مثال هايي از اين دست فراوانند. برخي مي گويند با اين كه از بهمان "گؤروش" خوششان نمي آيد اما "مجبورند" كه بروند چون بايد كادو ببرند. يك همچين فشار اجتماعي هست. اين رسوم به لحاظ مالي روي كساني كه تمكن كافي دارند زياد فشار نمي آورند. روي طبقات پايين اجتماع هم شايد باز زياد فشار نياورد چون از آنها انتظاري نيست. ولي فشار مخربي مي آورد روي قشرهايي كه جامعه به شغل آنها به چشم شغلي پرپرستيژ مي نگرد اما در آمد شان (اگر به ورطه تاجر مسلكي نيافتند) آن قدر ها بالا نيست. مثل معلم ها. معلم بر خود فشار مي بيند كه در اين مناسبت هايي-- كه هر سال هم بر تعدادشان افزوده مي شود-- كادوي آبرومند ببرد. از طرف ديگر تا دكان تدريس خصوصي باز نكند مخارج اين همه كادو را نمي تواند تامين كند. مجبور مي شود به بچه هاي معصوم سر كلاسش به صورت كالاي تجاري نگاه كند. انواع و اقسام تكنيك ها را به كار مي برد كه آنها را در فشار بگذارد تا بخواهند او معلم خصوصي شان شود. از جمله تكنيك ها گرفتن امتحاني هست كه به هيچ وجه سواد دانش آموز را نشان نمي دهد. نوعي زهر چشم هست كه اگر در كلاس خصوصي من شركت نكني نمره نخواهي آورد. اعتماد به نفس دانش آموز را مي كشد. از مادران حرف هاي زيادي نشنيده ام كه چگونه معلم هاي حريص استعداد بچه را كور مي كنند كه پول بيشتري استخراج كنند. اين مادرها دم بر نمي آورند چون مي ترسند معلم نمره بچه شان را كم دهد. اما من مادر نيستم و ترسي از اين جهت ندارم. اين فرهنگي كه خود به آن دامن مي زنيم آموزش كشور ما را به ورطه نابودي مي كشاند. دود آن هم دير يا زود به چشم همه مان خواهد رفت!

3)

ميترا نوشت: "و به همين دليل، بيمار كالاي تجاري پزشك مي شودو نظام سلامت نابود!
چون همون فشار اجتماعي القا كرده پزشك بايد فلان خانه و باغ و ماشين و مسافرت ها رو داشته باشه"

 

4) همين نوع فشار روي وكلاي دادگستري هم هست. شايد حتي به نوعي بيشتر. بسياري از مردم گمان مي كنند كه اگر وكيلي كمتر از بنز سوار شود و دفترش آن چناني نباشد و كفش و كت و شلوار تنش مارك دار نباشد لابد وكيل خبره اي نبوده و نتوانسته مراجع جذب كند يا از حقشان دفاع كند. به چنين وكيلي مراجعه نمي كنند. در صورتي كه اين تصور درست نيست. شايد آن وكيل دوست ندارد زندگي تجملي داشته باشد. و يا آن قدر با موكلينش صادق بوده كه به آنها بلف نزده. اگر ديده موردشان به لحاظ قانوني شانس برد ندارد به صداقت از اولش گفته. معمولا وكيل حريص اين را نمي گويد وعده بيهوده مي دهد كه حتما مورد تو راي خواهد آورد و تو فلان پول هنگفت را نصيب خواهي شد. حق وكالتش را هم همان اول مي گيردو مي برد صرف خريد زلم زيمبويي مي كند كه چشم افراد سطحي را مي گيرد!

5) همان طوري كه ميترا اشاره كرد پزشكان نيز از جمله اقشاري هستند كه جامعه از آنها انتظار راكفلر بودن دارد. شايد يك پزشك جا افتاده -حتي اگر عمري به سوگندنامه بقراط خود وفادار مانده باشد- بتواند اين انتظار را برآورده كند اما يك پزشك تازه كار نمي تواند. در ابتداي راه وضع مالي پزشكان تفاوت چنداني با ديگر تحصيلكردگان ندارد. اما جامعه بر آنها فشار مي آورد كه مثل اوناسيس ولخرجي كنند. برخي زير آبي مي زنند و بيماران را مانند كالاي تجاري مي بينند تا ره صد ساله را يك شبه بپيماند. برخي ديگر كه نمي توانند وجدان خود را راضي كنند تا به اين راه بروند عجيب تحت فشار هستند. تحت فشاري كشنده كه در كنار فشار كار پزشكي توام با وجدان پيري زودرس مي آورد. چند سال پيش شب عيد عزيزي بسيار ناراحت بود. پرسيدم چه شده گفت يكي از نزديكانش شب زنگ زده بود و كلي گريه و ناله مي كرد كه نمي توانم براي شب عيد نونوار شوم. گفتم او كه هم خود پزشك هست و هم همسرش. اگر او بخواهد بنالد پس واي بر حال ديگران! گفت براي پزشكان جوان سخت تر هست چون دور وبري ها انتظار دارند حتما مارك دار بپوشند و او امكانش را ندارد. دلم سوخت واقعا سوخت. حيف آن خانم دكتر جوان نبود كه سر اين چنين چيز پيش پا افتاده اي خود و عزيزانش را چنان بيازارد؟! يك خانم دكتري حاذقي هم هست كه خودم به تشخيصش ايمان آورده ام. از آن تيپ
دانشجويان پزشكي كه تنها از روي جزوه پر غلط و غلوط استادي چيزي حفظ مي كنندو نمره مي آورند نبود. دكتري بود كه به همراه پدرش- كه او نيز پزشك بود- دل و روده گوسفند تشريح كرده بود. پزشكي توي خونش بود. در طول ترم استاد كتاب هاي مرجع پزشكي را به زبان انگليسي با طمانينه و انديشه در هر جمله خوانده بود (چيزي كه اغلب دانشجويان پزشكي نمي كنند!). نسبت به مكانيزم بدن حس داشت. در پزشكي و تشخيص قدرت استنتاج داشت. چيزي كه باز اكثر پزشكان متاسفانه ندارند. اغلب پزشكان تنها چند واژه ي تخصصي مي آموزند و تنها بلد هستند آنها را با ژست تحويل بيمار دهند بي آن كه حسي نسبت به مكانيزم بدن داشته باشند يا قدرت استنتاج از روي مشاهدات داشته باشند. اين خانم دكتر جوان جزو اقليتي از پزشكان بود كه وراي ژست "خانم/آقاي دكتري" هم دكتر بود. شخصي دراين سطح داشت خود خوري مي كرد كه چرا نمي تواند همان گونه كه جامعه از او انتظار دارد لباس مارك دار براي شب عيد بخرد! حيف كه با او صميمي نبودم والا به او زنگ مي زدم و بر سرش داد مي كشيدم:"آخه دختر! خانم دكتر! تالي ابن سينا! شأن تو و امثال تو خيلي بالاتر از اينهاست كه بخواهي سر لباس مارك دار اين جوري خود خوري كني!" متاسفانه اين همه فشار عصبي و خودخوري هاي بيهوده او رابه پيري زودرس رساند. شايد بگوييد خود ابن سينا هم پيري زودرس داشت. پيري زودرس ابن سينا از خوش گذراني بود نه از خود خوري. عمري كيف دنيا را برد و گفت "عرض زندگي مهم تر از طول آن هست."پيري زودرس ابن سينا ي آن دوران كجا و پيري زودرس ابن سيناهاي اين روزگار كجا!

6)

 

 فراموش نكنيم در گذشته ي نه چندان دور اين كشور قحطي هاي كشنده اي را پشت سر گذاشت. نه از اون قحطي ها كه در آلمان و فرانسه آمد و اين همه در موردش فيلم مي سازند. قحطي آنها ازدوران فزوني صد سال پيش ايران اعياني تر بود. من هميشه در شگفت بودم چه طور يك ايتاليايي مي تواند قحطي زده باشد وقتي ماهي هاي دريا تا پيش پايش مي آيند. كجا ما در ايران از اين منابع عظيم غذايي داشته ايم ؟! حتي در شمال هم اين قدر فزوني نيست. ماهي در شمال پيش پايت نمي آيد! قحطي هايي كه در اين گوشه از كره زمين مي آمدند و كمتر كسي هم درباره اش فيلم مي سازد خيلي شديدتر بودند. ديگه با توصيفش شما را ناراحت نمي خواهم بكنم. در قحطي اواخر قاجار 8 ميليون نفر از گرسنگي و وبا جان سپردند. جمعيت ايران نصف شد. آخرين قحطي ها هم اواخر رضا خان و آغاز جنگ جهاني دوم بود. حدود 70 سال پيش. شاهدان آن زنده اند. (ان شاالله صد سال ديگه هم زنده باشند!) نسل جوان امروزي نوه هاي آنهاست. خيلي نگذشته. يكهو در تبريز لاله پارك باز مي كنند و برندهاي معروف شعبه مي زنند. طبيعي هست كه يك تب مصرفگرايي و پز دادن و..... فضاي شهر را بگيره. اين مرحله هم مي گذره. دير يا زود چشم و دلها سير مي شه. اما اگر خودمان تلاش كنيم مرحله گذار سريع ترمي تونه اتفاق بيافته و گذار مي تونه به حالت بهتري بيانجامه نه بدتر!

 

7)

 راستش من پيش بيني مي كنم اين فرهنگ مصرفگرايي و برندگرايي و پز دادن سر آن دير يا زود به يك حس پوچي همه گير برسه. اگر خواسته و انتظار متعالي تر جايگزين آن نشه مرحله ي حس پوچي بدتر از اين مرحله هيجان انگيز مصرفگرايي و پز دادن خواهد بود. بسيار بدتر!

 

8) در محل كارمان اگر موفق بشيم پست-داك ها و دانشجوياني را جذب كنيم كه از پژوهش و بحث علمي شادكام مي شوند محيط شاد خواهد بود. خوشبختانه در صد عمده دانشجويان و پست-داك ها ي جديد پژوهشكده فيزيك همين روحيه را دارند. از افسردگي و خمودي اينجا خبري نيست. بحث علمي كه مي كنيم همگي شاد مي شيم. تمام تلاشمان را بايد بگذاريم كه چنين افرادي را جذب نماييم. از زنجموره و ناله و غرولند هاي بازاري مسلك اينجا در گروه انرژي هاي بالاي پژوهشكده فيزيك خبري نيست.  در ايران, بازاري كه به هر كسي (از جمله بازاري ديگر) مي رسد از كسادي بازار مي نالد و از زياد بودن ماليات ها شكايت مي كند هرچند درآمدش نجومي باشد. خرافي تر ها اين كار را مي كنند تا چشمشان نزنند. واقع بين ها اين زنجموره را مي كنند تا جوجه كمونيست ها عليه آنها تحريك نشوند.
ادبيات يك ساينتيست شايد با مسئولي كه حقوق او را تعيين مي كند اين باشد و با او چانه بزند و بنالد كه حقوق كفاف نمي دهد اما با همكارش اين نيست! ساينتيست به ساينتيست كه مي رسد مي گويد:"اما خودمونيم ها! چه كاري در دنيا لذيذ تر از اين ريسرچ ما!؟ هيچ پول هم نمي دادند باز من مي نشستم و گوشه اي و همين كار را مي كردم. راستي چرا به ما پول مي دهند وقتي بدون پول هم همين كار را مي كرديم!؟" ساينتيست يه ساينتيست كه مي رسد مي گويد " چه لاكشري اي بالاتر از اين كه آزاد باشي در مورد چيزي كه دوست كار پژوهش كني؟!"
ادبيات ساينتيست با ساينتيست اين هست هرچند ممكن هست در مقابل كسي كه دارد بودجه تعيين مي كند درست مثل بازاري حرف بزند.
كسي با ادبيات بازاري بخواهد با همكارش حرف بزند جايش در يك پژوهشگاه نيست. بهتر هست برود بازار. آنجا به هدفش (پول) خيلي بيشتر مي رسد. جاي پژوهشگران را هم تنگ نمي كند. روحيه شان را هم با غرولندهايش كسل نمي كند

 

9)

چند سال پيش در مجله ي يكي از اين خطوط هواپيماهايي در هواپيما مطلبي در مورد "لاكشري" يا تجمل و تحول جلوه هاي آن در گذر زمان خواندم. نوشته بود كه اواخر قرون وسطي و در زمان رنسانس فلفل و ادويه و شكر اقلام تجملاتي بودند. بعدش راه هاي تجارتي باز شدند و اين قبيل اقلام اجناسي معمولي شدند كه در هر خانه اي يافت مي شوند. تا مدت ها پارچه هاي ابريشمي و كشمير لوكس حساب مي شد اما حالا ديگه نه به اون صورت. نوشته بود در حال حاضر فضا و زمان هستند كه لوكس حساب مي شوند. (البته منظور فضا-زماني كه ما در نسبيت در موردش سخن مي گوييم نبود!) منظورش اين بود كه در اين دوران ماشيني كه وقت را طلا مي انگارند اگر يكي براي عزيزي يا مشغوليتي وقت بگذارد در واقع كار لوكس درخور توجهي كرده. همين طور با توجه به اين كه خانه ها كوچك هستند و به بركت زندگي مصرفگرايانه پر و مملو از انواع و اقسام خنزر پنزر بي مصرف, اگر فضاي خالي در ساختماني باشد احساس لوكس و تجمل و حشمت به فرد دست مي دهد.
چيزي كه من در چارچوب فرهنگ امروزين خودمان به آن اضافه مي كنم "داشتن استقلال راي در خريد" هست. اين روز ها هرچه به لحاظ اقتصادي و اجتماعي ضعيف تر باشي بيشتر رويت فشار از طرف اطرافيان هست كه چيزهايي بخري كه به آنها نياز چنداني نداري. از يك حد كه وضعيت مالي و اجتماعي ات بالا رفت تازه تازه اين قدرت را در خود حس مي كني كه به خود بگويي لازم نيست فلان چيز را هم بخرم. قوي تر مي شوي و مي تواني به اين فشار شكننده اجتماعي اطرافيان "نه" بگويي.

 

10) اگر "قناعت" كلمه كهنه اي هست و "كلاس" نداره و نمي خواهيد استفاده كنيد بگوييد:

frugality

11) اگر اين تيپ حرف ها را به اطرافيانتان رو در رو بزنيد ممكن هست به آنها بربخورد. شايدمسئله را شخصي ببيند وخيال كنند به فلان رفتارشان طعنه مي زنيد. اما اگر در اينترنت ودر جايي كه آنها هم مي خوانند بنويسيد درنوشته شما تامل مي كنند. اگر هم از شما نپذيرند اين خواست شما را به رسميت مي شناسند. به خصوص اگر ببينند يك عده به نظر شما لايك زدند! از منظر آنها اين لايك ها به اين معنا خواهد بود كه نظر شما آن قدرها هم غريب نيست ودر نتيجه لازم نيست به زور شما را عوض كنند! به اين ترتيب راحت تر مي توانند شما را  همان طور كه هستيد قبول كنند.

 

 

 

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

انتظار يكي مثل من

+0 به يه ن

اين روزها نظرهايي از جانب همشهريانم به وبلاگم مي آيد كه  چنان محبت آميز هست كه برخي را  از سر شرمندگي منتشر نمي كنم. محتوايش آن هست كه مبادا من و امثال من از اين كه به ايران بازگشته ايم و در ايران مانده ايم احساس خسران كنيم و پشيمان باشيم. اول  از همه بگويم اين لطف شما براي من دنيايي مي ارزد! مي دانم كه هيچ شيله و پيله اي در آن وجود ندارد. توصيف خيلي مختصر و سربسته محيطي كه من در آن قرار دارم در بخش نظر هاي اين يادداشت مي توانيد  بخوانيد. طبيعي هست كه وقتي من ده سال هست در چنين محيطي هستم اين لطف و محبت شما برايم چون آب گوارايي است كه به تشنه ي از صحرا آمده داده مي شود.
علت اين كه دست به قلم شدم تا اين يادداشت را بگذارم آن بود كه به نظرم رسيد سو تفاهمي وجود دارد. سوتفاهمي كه اگر رفع نشود چه بسا اوضاع را بدتر مي كند.
اين حرف را من از جانب خودم مي زنم. با كسي در مورد نوشتن اين يادداشت مشورتي نكرده ام. روي صحبت هم بيشتر با همشهريانم هست. اما اين نظر و اين ديدگاه من خيلي منحصر به من نيست. اغلب افراد با تيپ من -كه تعدادشان هم كم نيست- كمابيش در اين موردي كه دارم عرض مي كنم اين گونه مي انديشند.

 من از  دولتمردان انتظار خاصي ندارم. يعني انتظار آن را ندارم كه به مناسبت فلان جايزه ي بين المللي كه گرفته ام كار خاصي بكنند. به عنوان يك پژوهشگر ساده كه گوشه اتاقش ضرب و تقسيم اش را مي كند انتظارم از دولتمردان با انتظارات همسايه مان يا بقال محله مان يا دندانپزشكم تفاوت چنداني ندارد. همگي انتظار داريم تورم -به واقع و نه در حرف- مهار شود. داروها و خدمات پزشكي ارزان تر و در دسترس تر باشند.پارازيت ها را بردارند كه سلامت  جنين خانم هاي باردار را به خطر نياندازد. وضعيت ايمني جاده ها بهتر شود. آلودگي هوا برطرف شود. به داد درياچه ها و رودخانه هاي در حال خشك شدن برسند و..... همان انتظارات كه بقيه شهروندان دارند من هم دارم. اما بيشتر نه. اگر روزي بخواهم موسسه اي تاسيس كنم يا چيزي در اين رديف از دولتمردان انتظار مساعدت خواهم داشت. اما گمان نمي كنم  هرگز چنين قصدي داشته باشم. به اندازه كافي در اين مملكت موسسه و ساختار هست. مشكل در اينجاست كه ساختارها درست كار نمي كنند. براي همين من تا آخر عمرم احتمالا هم  و غمم را بذارم براي اين كه در چارچوب  ساختارهاي موجود يك كار با كيفيت انجام دهم. براي اين كار هم نياز به لطف خاص و ويژه دولتمردان پيدا نخواهم كرد.

همان طوري كه گفتم برخي از نظرها ي محبت آميز كه آمد چنان بود كه مرا شرمنده و معذب كرد. اين كه مي گويم شرمنده شدم عين حقيقت هست. بگذاريد اين قضيه شرمندگي را  بهتر بشكافم تا مطمئن شويد به معناي واقعي كلمه هست نه يك واژه اي كه بي معني  به زبان رانده مي شود.  ببينيد! من  نه تنها انتظار ندارم كه به عنوان يك پژوهشگر اطرافيانم و دور و بري ها در جامعه (خارج از محيط كارم) لطف ويژه اي كنند بلكه به شدت از آن گريزان هستم . چرا؟! چون مي دانم اين لطف ويژه در مدت بسيار كوتاهي براي من دردسر مي شود. حالا شخصي اين لطف را مي كند اما باعث مي شود عده ي كثيري از اطرافيان آن شخص-  بدون هيچ دليل موجهي- با من دشمن شوند! احتمالا اولين شخصي هم كه اين دشمني را آغاز خواهد كرد-چنان كه افتد و داني- همسر آن شخص خواهد بود! به علاوه تكلف به وجود مي آورد و تكلف براي برگزاري برنامه هاي علمي دست و پاگير خواهد بود.

در محل كار از جانب به اصطلاح بزرگان فيزيك حملات ناجوانمردانه ي بسياري عليه من در اين ده سال شده كه البته همه را جاخالي داده ام. خود را درگير نكرده ام. هدف آنها اين بود كه من چنان درگير اين حملات بشوم و در باتلاقي فرو بروم كه از كار پژوهشي خود بازمانم و آتو دست آنها بيافتد تا به من ضربه بزنند. از هيچ سلاحي براي حمله به من فروگذار نكرده اند. اما هيچ كدام از اين ها باعث نمي شود از ماندن در ايران دلسرد باشم. اگر دانشجويان از فرصت هاي آموزشي و پژوهشي كه من به وجود مي آورم استفاده لازم را ببرند اين احساس دلسردي به وجود نخواهد آمد. اين هست انتظار اصلي من!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دلا كي به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد؟!

+0 به يه ن

قصد داشتم تا آبان ماه در اين وبلاگ چيزي ننويسم اما خبر فرخنده جايزه فيلدز  مريم ميرزاخاني آن قدر مهم بود كه حيفم آمد  مطلبي خاص وبلاگ آرزوبلاگ ننگارم. جايزه فيلدز مهمترين جايزه در رشته رياضيات هست. مي شود گفت چيزي همرديف جايزه ي نوبل در رشته رياضي. اين معتبرترين جايزه علمي هست كه تا كنون يك ايراني دريافت كرده است. همچنين اين نخستين بار هست يك خانم جايزه فيلدز را دريافت مي كند. خبر بسيار فرخنده اي هست. زندگي نامه مريم ميرزاخاني را مي توانيد اينجابخوانيد.
اين خبر فرخنده در كنار خوشحالي و هيجان يك سري بحث  هم برانگيخته كه ميل دارم اينجا به آنها بپردازم.
يك عده به خود و ديگران تشر مي زنند كه چرا بايد خوشحال باشيم؟! او كه در ايران نيست. در استنفورد آمريكاست.   مي گويند از خود متعجبيم كه چرا خوشحال مي شويم! بايد بگويم اگر خوشحال نمي شديد جاي نگراني داشت.  اصلا براي خوشحالي كه دليل و اثبات نمي خواهد. براي ناراحتي هست كه دليل مي خواهد. اگر كسي از شنيدن خبر به اين خوبي خوشحال نشود لابد يك مشكل عظيم دارد!  اين چه  طرز فكري هست كه بين ما ايراني ها رواج پيدا كرده كه حتي در خوشترين لحظات و با شنيدن بهترين خبرها گمان مي كنيم اگر بگرديم و اثبات كنيم دليل شادي پوچ هست خيلي  عميق و حكيمانه رفتار كرده ايم و از افراد سطحي فاصله جسته ايم!؟ همچين خبري نيست. آدم عاقل و فهميده هر چه قدر هم زير مشكلات زندگي باشه دنبال بهانه مي گرده تا خودش و دور و بري هايش را دلشاد كنه. خبر به اين مهمي و مباركي كه ديگه جاي خود داره. اگر حرف مينجيق بي مقدار را قبول نداريد ببينيد كنفوسيوس حكيم در اين باره چي مي گه:

  • “The superior man is satisfied and composed; the mean man is always full of distress.”
  • “The wise find pleasure in water; the virtuous find pleasure in hills. The wise are active; the virtuous are tranquil. The wise are joyful; the virtuous are long-lived”

خلاصه! هيچ جاي نگراني از خوشحال شدن نيست!!!!    سئوالي كه منطقي تر هست اين هست كه "حالا او جايزه اي برده! مباركش باشه! مبارك خودش باشه! مبارك خانواده اش باشه! مبارك استنفورد باشه! اين وسط چي به ما مي رسه كه بخواهيم شادي كنيم و خبر را جدي بگيريم؟!" اولا شادي اي كه مي كنيم بزرگترين هديه هست  براي ما. ثانيا, اين كه چه استفاده اي ما مي توانيم ببريم بسته به قابليت و لياقت خودمان داره.
 مطلب زير را در قيل و قال علم منتشر كرده بودم و اينجا هم تكرار مي كنم و بعد حرفم را ادامه مي دهم:

"
خبر فرخنده جايزه مريم ميرزاخاني عزيز فرصت مغتنمي هست براي اين كه دانش آموزان را به علوم پايه علاقه مند سازيم. شايد اين فرصت ديگه پيش نيايد. اميدوارم اين فرصت را نسوزانيم. حتما در مدارس-به خصوص مدارس فرزانگان- اين خبر دانش آموزان بسياري را به رياضي علاقه مند خواهد ساخت.

در اين جهت, كتاب "امي نوتر, مادر جبر نوين"  ترجمه آقاي حسن فتاحي را دوباره معرفي مي كنم.

براي اطلاع بيشتر به اينجا مراجعه كنيد. كتابي است كه خواندن آن را به تمام دانش آموزان مدارس و معلمين عزيز كشور توصيه مي كنم. مخاطب اصلي كتاب دانش آموزان هستند. اين كتاب از يك نظر شبيه گلستان سعدي است. ازاين نظر عرض مي كنم كه هر گروه سني به نوعي با كتاب و شخصيت رياضي دان بزرگ امي نوتر ارتباط برقرار مي كند و نكته اي مي بيند كه برايش جذاب هست. افراد بين 18 تا 40 سال از پشتكار امي نوتر درس ها خواهند آموخت. براي افراد بين 40 تا 60 سال  خواندن عقايد و گرايش هاي سياسي امي نوتر و جامعه ي رياضيدانان آن زمان آلمان جالب و در خور توجه خواهد بود (احتمالا دانش آموزان به اين نكته اصلا توجه هم نخواهند كرد و حسي نخواهند داشت). براي افراد بالاي  60 سال حال و هواي زندگي و كودكي امي نوتر يادآوري اي نوستالژيك از دوراني خواهد بود كه مصرفگرايي اين قدر دنيا را به اشغال خود در نياورده بود. خلاصه اين كتاب را به همه گروه هاي سني بالاي هفت سال توصيه مي كنم. اميدوارم  روزي بيايد كه شمارگان اين قبيل كتاب  ها در ايران به ميليون برسد همان طور كه تيراژ  برخي كتاب ها در اروپا و آمريكا به راحتي  به اين رقم مي رسند."

بله! كاركرد اصلي اين گونه جايزه ها براي جامعه همانا علاقه مند كردن شهروندان (به خصوص نوجوانان) به علم و پژوهش هست. در اروپا و آمريكا از اين گونه موقعيت ها نهايت استفاده را مي برند. متاسفانه در جامعه ايران اين نگرش وجود ندارد. اميدوارم كم كم اين نگرش را بتوانيم با كمك هم به وجود آوريم.

جايزه ي مريم فرصتي هم مي تواند باشد تا در رسانه داخلي و خارجي بخشي از  مردم ايران ظاهر شوند كه معمولا تريبون ندارند و تصويري از آنها منتشر نمي شود. صدايشان هم جايي منعكس نمي گردد. نه مثل امثال ب.ز. و ش.ج.  ثروت بي حد و اندازه به جيب زده اند كه به آن واسطه مطرح شوند و نه زندگي شان به لحاظ مادي يا فرهنگي و اجتماعي آن قدر داغون هست كه فيلمسازان موج روشنفكري ما زندگي شان را سوژه قرار دهند و در فستيوال هاي  فيلم جهاني مطرح سازند. اين بخش از مردم ايران كه از قضا در اكثريت مطلق هستند ديده نمي شوند!

الان در اينترنت بگرديد عكس هاي با نمك و خندان و دوان مريم  خردسال را مي بينيد كه در رسانه هاي خارجي منتشر گشته اند. اين براي چهره ايران خيلي مثبت هست. مي دانيد كه در رسانه هاي خارجي چه قدر عليه ايران سياه نمايي مي شود. اين سياه نمايي متاسفانه حتي عليه خانواده ي معمولي ايراني  هم هست. حالا عكس هاي كودكي مريم در رسانه هاي بين المللي منتشر شده. مريم دنيا مي بينند كه يك دختر بچه ايراني از طبقه متوسط مثل همتايانش در همه جاي  دنيا مي دود و مي خندد و بازي مي كند. و يا وقتي به نوجواني مي رسد با بابا و مامانش مي رود مسافرت و موقع عكس گرفتن همديگر را در آغوش مي كشند. اين دو سه عكس مريم به اندازه ي ميليون ها مقاله و فيلم تبليغاتي در مورد ايران گويا و  تاثير گذار خواهد بود. شايد بگوييد اينها كه خيلي چيزهاي معمولي و نرمالي هستند. دقيقا نكته همينجاست. من و شما مي دانيم اينها معمولي هستند. اما در غرب آن قدر سياه نمايي عليه اين منطقه شده كه در مخيله شان نمي گنجد كه زندگي خانواده ي متوسط ايراني همين جوري "معمولي" هست. بازي روزگار را ببين كه يك ايراني بايد كاري در حد گرفتن جايزه ي فيلدز بكند كه تازه مردم بفهمند زندگي روزمره خانواده هاي ايراني كاملا معمولي هست! به بهانه اين عكس هاي كودكي و نوجواني مريم, مردم دنيا همچنين زيبايي هاي توريستي ايران را هم مي بينند. تبليغ در حد وسيع ولي مفت و مجاني هست براي توريسم ايران.

يك كار خوبي هم فعالان حقوق زنان در اين روزها  دارند مي كنند و آن مطرح كردن  وضعيت پاسپورت فرزندان خانم هايي هست كه با يك خارجي ازدواج مي كنند. به فرزند خانم ايراني كه با يك خارجي ازدواج كرده پاسپورت و شناسنامه ايراني نمي دهند. هر موقع اين خانم بخواهد به وطن سفر كند بايد براي فرزندش ويزاي ايران بگيرد! عكس هاي مريم با دخترش كه منتشر شده فرصتي فراهم اورده كه اين نكته در رسانه ها جلب توجه كند و فعالان حقوق زن بتوانند اين معضل را بيان كنند و به گوش ها برسانند. قبلا هم  مي گفتند ولي كمتر شنيده مي شد.


همه ي اينها را كه گفتم به نكته ي اصلي برسم كه اتفاقا مخاطبش در درجه اول خودم هستم و بعد همسرم و بعد هم بقيه. من مريم را از نوجواني مي شناسم. مي توان گفت از نزديك هم مي شناسم. دوبار باهم همسفر بوديم. من سر كلاس هاي دانشكده  رياضي به صورت مستمع آزاد مي رفتم. هم همكلاس بوديم و هم همسفر.  چيزي كه در مريم خيلي شاخص بود و عامل اصلي موفقيت او شد (و اميدوارم بعد از اين هم بشود) آن بود كه دقيق مي دانست چه مي خواهد و مستقيم هم در جهت آن حركت مي كرد.  همين عامل موفقيت هست.  فرق عمده ي استنفورد با مراكز دانشگاهي ايران اين هست كه در استنفورد زمينه اي فراهم  مي سازند كه افراد با تمركز كامل به كار علمي و پژوهشي شان برسند. در ايران تمام هم و غم برخي افراد در مراكز دانشگاهي و پژوهشي آن هست كه حاشيه هايي بسازند كه افراد توانمند را به آن گرفتار كند تانتوانند به كار پژوهشي شان برسند. ببينيم ما چه مي خواهيم و هدفمان چيست. ما هم تا جايي امكان دارد به حملات حاشيه سازان جا خالي بدهيم و سعي كنيم كه در راه هدفمان مستقيم و با تمركز حركت كنيم. 

سال گذشته در تير ماه مطلبي نوشته بودم به عنوان زندگي نامه بزرگان اهل تميز. البته راجع مريم نبود. اما حال كه مريم عزيز اين جايزه مهم را برده، بازخواني آن   مفيد مي تواند باشد.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كنشگر باشيم نه واكنشگر!

+0 به يه ن

ناراحتي اصلي من از اين نيست كه چرا گاهي در فيلم ها و نمايش ها و .... به ما توهين مي شه. به هر حال وقتي  دو قوم پيش هم زندگي كنند  اين اتفاق ها اجتناب ناپذير هست. هر چه قدر  هم نصيحت كنيد و كمپين راه بياندازيد كه جلويش را بگيريد باز هم يك عده  براي جلب توجه كِرم مي ريزند. روش خيلي كارآمدي براي جلب توجه هم هست . كسي كه بخواهد نمايش يا فيلمش خوب فروش بره عنواني انتخاب مي كنه كه تهييج كننده باشه و توجه جلب كنه. برخي در اين ميان اين كار را  به قيمت توهين به عده اي ديگر پيش مي برند! كمپين هاي ضد جوك قومي كه چند سال پيش راه افتاده بود البته موثر بودند . خيلي هم شايان تقدير بودند اما از همان اول معلوم بود كه نمي توانند اين عادت زشت را به طور كامل ريشه كن سازند. اين جور كمپين ها فقط مي توانند آن را مهار كنند كه انصافا تا اندازه اي كرده اند.
همان طوري كه اولش گفتم ناراحتي اصلي من از اين نيست كه چرا گاهي در فيلم ها و نمايش ها و .... به ما توهين مي شه. ناراحتي اصلي من اين هست كه چرا در تهران نمايشي اجرا نمي شه كه نقش پزشك معلم  مهندس استاد دانشگاه يا هر شغل با كلاس ديگري توسط يك ترك با لهجه تركي ايفا بشه. در واقعيت كه در تهران درصد عمده اي از پزشكان و  معلمان و استادان و مهندسان لهجه تركي دارند. چرا به اندازه نياز اين شهر نمايش به زبان تركي به صحنه نمي ره؟!
از دست همزبانان خودم كه در پايتخت در كار هاي نمايشي و سينمايي هستند شاكي هستم كه چرا به اين كار همت نمي گمارند. تعدادشون هم اصلا كم نيست. اگر بخواهند مي توانند بكنند.
ناراحتي من از اين هست كه واكنشي عمل مي كنيم نه كنشي. يعني صبر مي كنيم يه جا كه به ما توهين شد به خشم مي آييم. بايد به جاي آن ده ها اثر فرهنگي داشته باشيم كه چهره ي واقعي خودمان را نشان بده. اون وقت هست كه نياز هاي فرهنگي مون پاسخ داده شده.
اگر اعتراضي به توهيني  صورت گيرد بايد  از محل قانوني و از طريق حقوقدان و آشنايان به فن كلام باشد. معطوف به اين باشد كه براي تكريم زبان تركي امتيازي بگيرند يا قانوني بگزرانند. مثلامجوز باز كردن آموزشگاه زبان تركي در تهران را تصويب نمايند. يا بخواهند كه كتابخانه عمومي براي كتاب هاي تركي در تهران داير شود. حالا بايد با يك وكيل حقوقي مشورت كرد و ديد چه قدر مي شه جلو رفت.
 اعتراض توسط جوانان خشمگين و احساساتي  و ناآشنا به قوانين حقوقي مربوطه نتيجه اي نخواهد داشت جز دادن آتوي بيشتر به دست مخالفان زبان تركي و نابود ساختن آينده جوانان برومند ما توسط كساني كه انگ مي بندند و منتظر قرباني هستند كه پا روي شانه اش بگذارند واز پله هاي ترقي بالا روند.
اگر به زبان و فرهنگ مادري مان علاقه مند هستيم (كه هستيم) بهتره آهسته و پيوسته در راه اعتلاي آن بكوشيم. تا جايي كه مي توانيم.
خيلي اتفاق مي افته كه يه عده به خاطر منافع خاص خودشان مي آيند و در مورد محتواي يك تمايش كاريكاتور يا نمايش كمدي اغراق مي كنند تا احساسات قومي يا پيروان مذهبي را تحريك و تهييج كنند.
خيلي مراقب باشيم كه مهره شطرنج رندان نشويم. خيلي مراقب باشيم.
گفتم اگر توهيني شده بهتره يك وكيل بگيريم كه از مجراي قانوني پي گيري كند و جريمه بگيرد. اين طوري خطري ندارد. تبعات منفي ندارد. خطر جو گرفتگي ندارد. خاطي هم مطابق قانون تنبيه مي شود.

به علت حساسيت موضوع كامنت هاي جنجالي منتشر نخواهد شد.  به همه احتياط را توصيه مي كنم و خودم نيز سعي مي كنم احتياط كنم و بيخودي خودم و وبلاگم را در معرض خطر نگذارم. ما با اين وبلاگ كارها داريم. آهسته و پيوسته قرار هست خانه اي امن براي خودمان اينجا بسازيم. حيف هست كه بذاريم زلزله ها  و طوفان ها اين آشيانه را ويران سازند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

احتياط، احتياط، احتياط

+0 به يه ن

در آمريكا صاحبخانه اي آزادانديش داشتيم. روزي برايمان  خاطره اي از يكي از راه پيمايي هاي ضد جنگ در زمان حمله آمريكا به ويتنام تعريف كرد. گويا راهپيمايي در همان خياباني بوده كه دفتر مركزي نيويورك تايمز آنجاست. راهپيمايي شان خيلي متمدنانه بوده. ساكت، بدون خشونت، بدون فحاشي ودور شدن از دايره ادب، بدون ايجاد مزاحمت براي شهروندان، بدون خرابكاري ، بدون ريختن زباله بر زمين و.....
راهپيمايان فرداي آن روز از ديدن گزارشي كه نيويورك تايمز منتشر كرده بود شاخ در آورده بودند. نيويورك تايمز حرفي از اين راهپيمايي باشكوه ميليوني طرفدار صلح به ميان نياورده بود! در مقابل در صفحه نخست گزارش داده بود كه دسته اي از اغتشاشگران خرابكاري كردند و شيشه اي شكستند. دسته مزبور سه چهار نفر بيشتر نبودند. چه بسا طرفداران جنگ آنها را اجير كرده بودند كه صلح طلبان را بدنام كنند. عوام هم باور كرده بودند و طرفداران صلح را سرزنش مي كردند كه"  شما عرق وطني نداريد عليه كشور خود عمل مي كنيد , شيشه هاي كشور خود را مي شكنيد. دم از صلح مي زنيد اما خودتان خشونت طلبي و خرابكاري مي كنيد." خلاصه از اين حرف ها. از اين چيزها معمولا مي شه.
اين كه يك عده را اجير كنند تا اعتراض متمدنانه و آرام را به اغتشاش بكشاند همه جا و در هر دوره اي مي شه. يك فرقي كه الان با اون موقع كرده اينه كه دست همه يه دونه موبايل هست. فوري فيلم مي گيرند و فوري در اينترنت منتشر مي كنند. 

هرچند قبلا نوشتم نبايد كسي را مجبور كنيم كه صداي اعتراضش را فرو بخورد اما اين را هم اضافه مي كنم كه خيلي مراقب باشيد. در جمع هاي اعتراضي خطرات فراوانند. ممكن هست شما و دوستانتان با هم  تنظيم و تمرين كرده باشيد و حرف هايي كه مي خواهيد بزنيد خيلي متين باشد و به لحاظ عرفي و قانوني  و منظقي هم كسي نتواند از آن ايرادي بگيرد. اما اگر اوضاع كمي "شير تو شير" و قاراشميش بشه ممكنه يك عده آدم ناباب هم اونجا قاطي جمع بشوند و اغتشاش كنند. اون وقت يك عده هم فيلم مي گيرند مي ذارند توي يوتيوب. ممكنه براتون دردسر بشه. تا بيگناهي خود را ثابت كنيد كلي به دردسر مي افتيد و فرصت هاي زندگي را از دست مي دهيد.

بهتره با يك حقوقدان مشورت كنيد. با حقوقداني كه قابليت هاي كلامي بالا داره. شايد اون بتونه راه قانوني اي براي اعتراضتون پيشنهاد بده كه كم خطر باشه و معطوف به نتيجه باشه. مثلا بتوانيد خسارت بگيريد يا چيزي شبيه آن.

نكته دوم اين كه از روي "جو زدگي" هيچ وقت هيچ طوماري را امضا نكنيد. اين كه "همه دوستانم امضا كردند من هم  از روي رودربايستي امضا كردم" شما را از دردسرهاي بعد از آن نمي تونه نجات بده. طومار امضا كردن تبعات داره. همين طومار هايي  را كه در دانشگاه ها اساتيد امضا ميكنند  ببينيد. اگر دقت كنيد در ميان امضا كننده ها از اسم كساني كه در سياست دستي دارند خبري نيست! آنها بقيه را تحريك مي كنند دم به دقيقه طومار هاي عريض و طويل امضا كنند. اما خودشان امضا نمي كنند. چون مي دانند تبعات داره. اين كه استادان جاافتاده  امضا ميكنند هم نبايد دليل براي امضا كردن شما باشد. اون استاد جاافتاده اگر امضا مي كنه راه دررفت از مشكلات و تبعات بعدي را هم مي دونه. اما شما ضربه خواهيد خورد. تنها در صورتي طوماري امضا كنيد كه حاضر باشيد پاي تك تك جملات، كلمات و حتي ويرگول و نقطه اش بايستيد. خيلي به ندرت پيش مي آيد كه طوماري چنان خوب نوشته  و تنظيم  شده باشد كه ارزش امضا كردن و پايش ايستادن را داشته باشد.

خلاصه مراقب باشيد. يك عده هم مخصوصا كارهايي مي كنند كه ما را عصبي كنند و صداي اعتراض ما را در بياورند تا هم خود مشهور شوند و هم آتويي از ما بگيرند تا عليه ما استفاده كنند. مراقب باشيد توي دام آنها نيافتيد.

 

 

نمونه طوماري كه  به نظر مينجيق  ارزش امضا كردن دارد مي توانيد اينجا ببينيد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

Peace, peace, peace

+0 به يه ن

حتما شما هم آهنگ هاي بسيار ي با ملودي دلنشين و ملايم شنيده ايد كه مضمونشان تقديس صلح هست و تقبيح جنگ ودعوا. زيبا هستند. درست مثل سخن عشق،  مضمونشان هرچه قدر هم تكراري باشد باز هم شنيدني هست. هرچه قدر هم در اين باره آهنگ ساخته شود باز هم كم هست.

همين طور در ساليان اخير در شبكه اجتماعي مجازي متن ها و نقل قول هاي بسيار زيبايي با محتواي ارزش صلح رد و بدل مي شوند. "لايك خورشان" هم خوبه. كمتر كسي از دريافت آنها بدش مي آيد. حتي اگر خيلي تكراري شوند بازهم كمتر كسي از اين كه چنين متني دريافت كرده شاكي مي شود.

اما زماني هست كه گفتن همين حرف ها بدترين عامل تشديد كدورت ها و تشديد دعوا و گرايش به تندروي مي شود. وقتي فرصتي پيش مي آيد تا گروهي  كه حس مي كنند در حق آنها اجحافي شده و از حقوق خود بازمانده اند  اعتراض و يا درددل خود را بيان كنند اگر "خروسي بي محل" بلند شود و حرفشان را قطع كند و نذارد حرفشان را بزنند وداد سخن از  بخشش و فراموش كردن  بدي ها و صلح و صفا بزند زمينه براي يك جنگ تمام عيار آماده شده است. اين دم از "بخشش و صلح و صفا" زدن در آن شرايط بيش از هر توهيني و بيش از هر فحشي  مي تواند به خشم گروهي كه-- به درستي يا در اثر سو تفاهم-- گمان مي كنند حقشان ضايع شده بيانجامد. حس مي كنند آن خروس بي محل مثل يك طوطي حرف هايي را تكرار مي كند كه معنايش را نمي فهمد و تنها براي خفه كردن صداي اعتراض آنها  چنين جملاتي در مورد ارزش صلح و بخشايش به زبان مي آورد.

معمولا آن خروس بي محل بعدش هم دوره مي افتد و همه جا جار مي زند:"ديديد چي شد؟! ديديد من داشتم از صلح و بخشش حرف مي زدم آنها تندروي كردند! ديديد چه  خشونت طلب هستند و ازتمدن بويي نبرده اند!؟"شايد هم دقيقا اين جملات را به زبان نياورد اما مظلوم نمايي اي مي كند  و جوسازي اي مي كند تا بقيه همين حرف ها را بزنند. اين قدم هم كه ديگه بدتر كدورت ها را تشديد مي كند. اگر اولش كاهي بود كوهي از آن ساخته مي شود.

خلاصه ي كلام: "هر سخن وقتي  و هر نكته مكاني دارد." حتي نداي زيباي صلح و بخشش. بذاريد حرفشان را بزنند. حالا يا راست مي گويند يا دچار سو تفاهم شده اند. اگر دچار سو تفاهم شده اند كه با گفت و گو و نشان دادن شواهد و مدارك مي شه سو تفاهم را از بين برد. اگر هم كه راست مي گويند و حقشان واقعا ضايع شده بايد نوعي جبران شود. وقتي اين مسايل حل شد آن گاه مي توان انتظار صلح واقعي داشت. آن گاه مي توان دم از بخشش واقعي زد. بعد از اين كه حرفش را بيان كرد و موضوع برايش روشن شد  تشويقش مي كنيم  بزرگواري و بخشش كند تا صلح عزيز برقرار شود. اون موقع از موضع قدرت مي بخشد. با احساس خوب!كسي كه حق خوري اي كرده طبيعي است كه نخواهد صداي اعتراضي بلند شود. اما كسي كه دست ودامنش پاك هست چرا بايد بترسد!؟ چرا بايد بخواهد با فرياد "صلح و بخشش" صداي اعتراض كسي را خاموش نمايد؟!


پي نوشت:

ببينيد! اين نوشته ي من مستقل از مصداق بود. مصداق آن مي تواند كسي باشد كه بين زن و شوهري كه دعوايشان شده ميانجي گري مي خواهد بكند.
مصداقش مي تواند پدر يا مادري  باشد كه شاهد دعوا و بگو مگوي فرزندانش هست.
مگه كم سراغ داريم دلچركيني هايي كه از همين دوران كودكي شروع شده چون به آنها فرصت داده نشده حرفشان را بزنند.
مثلا فرزند ارشد بوده اند و پيش فرض والدين آن بوده كه حتما آنها كه بزرگتر هستند  عامل دعوا و يا خرابكاري بوده اند. يا برعكس چون چند سال كوچك تر بوده اند و دايره ي لغات و مهارت كلامي شان محدود تر بوده  نتوانسته اند از منظر خود ماجرا را بگويند و هميشه سرزنش شده اند كه عامل دعوا و يا مشكل بوده اند.

حالا اين را بگيريد و تسري بدهيد به مسايل اجتماعي پيچيده و چند وجهي.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بزن بزن

+0 به يه ن

نمي دانم اخبار كشورهاي خارجي  حدود 20 سال پيش يادتون هست يا نه؟ در مجلس كشورهاي در حال توسعه كه در اين 20 سال رشد اقتصادي چشمگير داشتند (مثل تركيه يا كشورهاي آسياي شرقي) مرتب كتك كاري مي شد. در مقابل در مقابل شخصيت هاي  اول كشورهايي كه الان وضعشان درام هست با آراي بالاي 98 درصد دوباره و چند باره انتخاب مي شدند. يك صحنه از مجلس عراق در زمان صدام كه در تلويزيون نشان دادند يادم هست. اون قدر بچه هاي حرف شنو و ساكت و مودبي بودند! مثل وقت هايي كه مبصر سخت گيري سر كلاس بود همه شون "پاها جفت, دست ها پشت" نشسته بودند.

امروز آخر و عاقبت هر دو را مي بينيم. درسته كه تركيه يا كشورهاي شرق آسيا مشكلات اجتماعي جدي اي دارند (كجاست كه نداشته باشه؟!) اما وضع اون كشورها كجا وضع عراق و ليبي و.... كجا!؟ اين فرانسه و انگليس را هم كه مي بينيد در گذشته هاي دور درابعاد خيلي بزرگتري كتك كاري هايشان را كرده اند حالا نشسته اند سر جايشان. اونها چند صد ساله كه مجلس دارند. انگليس كه از قرون وسطي داشت.

نمي خواهم بگويم كتك كاري چيز خوبيه!!! قطعا نيست. اما از اون بدتر فروخوردن صداست.  از اون بدتر سكوت و اعلام رضايت مصنوعي است. ايده آلش اين هست كه روش هاي متمدمانه براي بيان خواسته ها و اعتراض ها را بياموزيم. روش هاي شنيدن حرف و آرام كردن جمعي خشمگين  و هدايت خشم آنها به سوي بيان روشن مطالبات مشخص را ياد بگيريم. اگر مي بينيد كشور ما نسبت به برخي كشورهاي منطقه (عراق و پاكستان و افغاستان) وضعش يك كم بهتره به خاطر اين هست كه ما اين كار را يك كم بهتر از آنها ياد گرفته ايم. اگر هم مي بينيد وضع كشورهاي غربي از ما خيلي بهتره باز هم به اين علت هست كه اونها اين تكنيك ها را خيلي بهتر از ما در گذر زمان آموخته اند. بايد از تجارب گذشته مان را خوب تحليل كنيم كه روش ها را به طور مدون بيابيم. براي همين هست كه تاريخ نگاري علمي به دور از جهت گيري ايدئولوژيك ضروري هست.

چند نوشته بعدي ام در همين مورد خواهد بود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

علم نزد روس ها هست و بس!

+0 به يه ن

فيزيكي گفت:
سلام
خانوم دكتر اين قضيه اي كه پولياكف يك سال قبل از هيگز مقاله اي مي نويسه و مكانيزم هيگز رو توضيح ميده چقدر صحت داره؟
مينجيق جواب داد:
من اطلاعي ندارم. ولي خود شخص هيگز به طرز وسواس گونه اي در دادن كرديت (credit) به همه كساني كه در فرمول بندي اين مكانيزم سهم داشتند دقت مي كنه. در همون جولاي 2012 يك سخنراني در دانشگاه swanseaداشت كه من در وبلاگم لينكش را دادم. در اين سخنراني با وسواس تمام سهم همه را مي گه. اين قدر در اين كرديت دادن به اين و آن دقت مي كرد كه من خودم حوصله ام سر رفت. اگر پولياكوف سهمي داشت حتما اونجا گفته. اگر علاقه منديد برويد و ببينيد.

اين جمله كه " پولياكف يك سال قبل از هيگز مقاله اي مي نويسه و مكانيزم هيگز رو توضيح ميده" خيلي به جمله هاي شعاري بلوك شرق و سرخورده هاي فروپاشي شوروي شباهت داره. "اين كه حق ما را خوردند و بردند و همه چيز را بهتر مي فهميم و نابغه بزرگمان پولياكوف هم همه چيز را بهتر از امپرياليست ها مي فهمه" ادبيات تيپيكال سرخورده هاي فروپاشي شوروي و كساني هست كه بر كاخ كرملين كاخ آرزوهاي پوشالي بنا كرده بودند. خود هيگز چنين ادعايي نداره. به همه كه سهم دارند كرديت مي ده و مي گه هم كه خودش تنها يك پيچ را سفت كرده.

شما از تندروان هندو بپرسيد مي گويند 2000 سال پيش دانشمندان هندو در بهارات نظريه ريسمان را هم فرمول بندي كرده بودند. دانشمندان امروزي غرب ايده هاي هندو هاي 2000 سال پيش را دزيدند. باور كنيد چنين ادعا هايي مي شه! ين ادبيات تندروان ملتي هست كه چند صد سال مستعمره بوده اند. ادبيات ملتي هم كه با غرب 70 سال پشت ديوار آهنين رقابت كردند و در رقابت فروپاشيدند هم آن  هست.

پيش روي علم اين طوري نيست. علم قدم به قدم جلو مي ره. هر دانشمندي هم مي آيد يكي دو پيچش را سفت مي كنه. يك كار گروهي هست در ابعاد جهاني. هيگز هم خودش ادعايي بيش از اين نداره

البته در اين كه پولياكوف دانشمند بزرگي هست شكي نيست. در اين هم كه در شوروي سابق يك مكتب آموزشي و پژوهشي بسيار پيش رو داشتند هم شكي نيست. هنوز هم روباكوف و قربانوف و ... كه در روسيه مانده اند در كارشان سرآمد هستند. من خودم كتابشان را كه دو سال پيش منتشر شده بود درس دادم. جا به جا از دقت و عمق كتاب  شگفت زده شدم و به آنها آفرين گفتم. اما ديگه اين طوري هم  نيست كه "علم نزد روس ها هست و بس!"

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بحثي درباب بحث براي بحث

+0 به يه ن

در ادامه نوشته قبلي ام، بحثي شد كه تكرار و تامل در آن را مفيد مي دانم:

زهرا گفت: به صبا ي عزيز:
حرف هاي شما كاملا درسته . من هم خيلي تغيير كردم ولي به اين نتيجه رسيدم كه بايد در رابطه با افراد مختلف به اين نكته توجه كرد"حرف هايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوييم حرف هايي هست براي نگفتن . حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند . سرمايه ي ماورايي هر كس حرف هايي ست كه براي نگفتن دارد . حرف هايي كه پاره هاي بودن آدميند و بيان نمي شوند مگر آنكه مخاطب خويش را بيابند ".
اين جمله از يك نويسنده ي فرانسوي هست كه البته اسمش رو يادم نيست

حسن گفت: به صباي عزيز،
من با شما هم موافقم ولي گاهي آدم انقدر از اين بحث ها خسته ميشه كه وقتي از فلكه دانشگاه درب اصلي و گنبد مسجد و دانشكده انساني رو ميبينه ياد اين بحث هاي خسته كننده ميفته و دلش يهو ميگيره... البته من چند ساليه فارغ التحصيل شدم ، شايد وقتي شمام ازونجا فارغ التحصيل بشين اين احساس بهتون دست بده... ما هم اونزمون وقتي به ايام تعطيلي برميخورديم ناراحت ميشديم كه نميتونيم بريم دانشگاه... درب اصلي يادش بخير... درب فني يادش بخير... درب دندانپزشكي يادش بخير... بوفه هاي دانشگاه يادش بخير...
مينجيق از حسن پرسيد:
شما چند سال پيش فارغ التحصيل شديد؟ سال چند بود؟
حسن پاسخ داد:
سال 88... البته قبل ورود به دانشگاه با آشناها هم ميومدم دانشگاه... سر كلاسهاي دانشكده... استادا ميخنديدن كه يه پسر بچه اومده دانشگاه و البته كلي هم لذت ميبردن.
مينجيق گفت:
 مي خواستم بدونم سال 85 دانشجو بوديد يا نه.
حال و هواي دانشجويي از سال 85 تا 89 در آن دانشگاه با آن چه كه الان هست متفاوت بود و هست.
حسن گفت: بله اونزمان دانشجو بودم، و حال و هواي اون زمان متفاوت هست با الان... الانم هفته اي 2 روز دانشگاهم..
صبا گفت:
نميدونم شايد اگر منم دوران كارشناسيم تموم بشه همين حالو پيدا كنم ولي اينقدر اين دوسال دانشگاه با وجود اينكه گاها استادامون خيلي غير منصفانه رفتار كردن واذيت شدم خوش گذشته كه باز وقتي يادم ميفته فقط چند ترم ديگه مونده تا دوره كارشناسيم رو تموم كنم خيلي دلم ميگيره يه جورايي هر وقت ميرم دانشگاه احساس ميكنم دارم ميرم خونه بابا بزرگم!بماند كه دوستام مسخرم ميكنن و ميگن خيلي فرد مزخرفي هستي كه دلت برا دانشگاه تنگ ميشه! خانم دكتر دانشگاه چه فرقي از 89 به بعد كرده؟
مينجيق جواب داد:
بعد از اون جريان كاريكاتور سوسك در ارديبهشت 85 جو دانشگاه تبريز خيلي قطبيده شد. بعدش در سال 89 به بعد يك سري جريان هاي ضد جوك تركي در بين فارس ها اتفاق افتاد دو سال پيش هم كه زلزله شد و از همه جاي ايران مردم كمك فرستادند . توريسم تبريز هم رشد كرد و از سراسر ايران توريست به تبريز رفت. شبكه هاي اجتماعي مجازي هم رشد كردند و يك مقدار آشنايي بيشتر شد. به اين ترتيب او ن تنش ها و قطبيدگي ها كمرنگ تر شد.
 صبا گفت:
زهرا جان كاملا حرفتون درسته.يه اشتباهي كه من خودم سال اول ميكردم اين بود كه خيلي سعي داشتم تو بحث ها بعضي مسائل كه واقعا توي خونواده ي ما مهم بود وروش ارزش گذاري كرده بودن وخب به نظرم هم توي جامعه هم مقبوليت زيادي داشت رو به بقيه بقبولونم و واقعا احساس ميكردم اگر بقيه قبول نكنن مشكل از منه كه نتونستم خوب ومنطقي صحبت كنم و اعصابم و وقتم رو كه ميتونستم به جاي اين بحث ها روي درس هايم متمركز كنم هدر ميدادم وخيلي تنش به من وارد ميشد.اما همونطوري كه خودتونم بهش اشاره كردين خيلي ها توي خونواده هاي متفاوت وبا افكار متفاوت بزرگ شده بودن و وخيلي باورا وارزش هاي جالبي دارن كه از نظر ما خنده داره !يه چيزي مثل اعتقاد به اينكه جن ميتونه آدمو اذيت كنه!!!!!!!!!!!نميخواستن باورهاي خونوادگيشون كه براشون با ارزشه رو دور بريزن ويا خيلي ساده تر از اون خيلي به اين بحث ها اهميت نميدادن وشايد چون ميخواستن به قول خودمون حرصم رو در بيارن ايراد هاي بني اسرائيلي ميگرفتن و من ساده هر روز دنبال يه كتاب و سايت ميگشتم تا به صورت علمي ومنطقي از گفتم دفاع كنم در صورتكه آن دوستان گرام ذره اي هم روي حرفام فكر نميكردنو عين بچه ايراد ميگرفتن.منظورم از اين همه روده درازي اين بود كه من الان به اين تنيجه رسيدم به استثناي 40 درصد بحث هاي دانشجوي بقيه همه ماهييتي آبدوغ خياري دارن ونبايد خودمون رو به خاطر اين بحث ها سرزنش كنيم وفكر كنيم كه ما در برقراري ارتباط با ديگران مشكل داريم.

عطيه گفت:

چه جالب من بعضي وقتها فكر ميكنم تو فضا ميرفتم دانشگاه
من وقتي ميرفتم دانشگاه فقط مسخره بازي و خنده و ... متر كردن همه رستوران هاي دور و بر دانشكده و ...
كلن بحث يادم نمياد
ظاهرا در دانشگاه هاي سراسري اين مساله خيلي پر رنگ است.
زهرا گفت: صبا جان ممنونم. ولي من الان در اين دوره از زندگيم كه بايد بگم چند تا پيراهن بيشتر از شما پاره كردم (در اين دانشگاه ها )به اين نتيجه رسيدم كه تا مخاطب خاص خودت رو پيدا نكردي با كسي سر هر چيزي بحث نكن. به قول خانم دكتر نه دشمن نه جون جوني .
صبا گفت:
زهرا جان حرف شما كاملا متين ودرسته.فكر ميكنم من تو كامنت قبليم نظرم رو واضح نگفتم.من در تاييد حرف قبلي شما كه گفتيد هر حرفي مخاطب خاص خودش رو داره ،كامنت گذاشتم.منظورم از بي كيفيت بودن بحث ها وجدل هاي دانشجويي تو دوره كارشناسي جز موارد استثنايي همين بود كه با هر كسي بحث نكنيم والكي انرژيمون رو هدر نديم.صد البته كه شما اين مسير رو قبل من رفتيد وتجربتون خيلي بيشتر از منه.من اينو از تفاوت فكري خودمو وخواهرم كه دانشجوي ارشد هستند درك ميكنم.

حسن گفت:
خطاب به صبا... دقيقا... اصلا بحث و اينا تو دوران دانشجويي فايده نداره... كلي انرژي دانشجورو تلف ميكنه، عمرشم تلف ميكنه... دانشجوها بچسبن به علم به كار به فرصتهاي درخشان زندگيشون... ما ديديم و تجربه هم كرديم... در دل دانشگاه تبريز هركدوم از دوستامون اهل اينجور بحثايي بودن الان از هر لحاظ حيران موندن آس و پاس ول ميگردن... از اونا تنبلترها، الان برا خودشون كاري شغلي زندگي چيزي دارن... من البته متاسفم ولي اين نه تنها حقيقته بلكه با جون و دل هم تجربه كرديم... يكي از دوستام اصلا وارد اينجور بحثايي نميشد، شاگرد متوسطي هم بود، برا خودش آروم آروم برنامه ميريخت، الان زبان كره اي ، انگليسي و فرانسوي رو خوب بلده، عربي رو هم فقط ميتونه بخونه و ترجمه كنه ولي نميتونه حرف بزنه... در نيوزيلند عضو يك موسسه تحقيقاتي هستش، تازگيا ميگن ژاپن بهش اقامت داده و سرپرست يكي از آزمايشگاههاي بزرگ اونجا شده... انقدر آروم و بي سر و صدا بود و هست كه حتي توي فيس بوك و اينا نيست كه ازش خبردار شيم... توي نيوزيلند يك موسسه بزرگ خيريه هم به راه انداخته بوده... كل دوران دانشجوييش فقط عشق به دختر مورد علاقش بود و كلاسهاي فوق برنامش... من با صباي عزيز يه جورايي كلا موافقم... با الكي بحث كردن به جايي نميشه رسيد... البته بحث بايد توي جامعه رونق پيدا كنه به شرطي كه سرانجامي داشته باشه... حالا شما قبول نكنين، ما كه اينجوري تجربه كرديم... اين تنها تجربه من نيست، حرفهاي شايد بيش از 80 تا از هم دوره اي هاي دانشگاهمه... بچه هاي فيزيك فلسفه حقوق عمران برق مكانيك حتي ادبيات فارسي ... اونا كه اونزمان هر روز دور هم جمع ميشدن الانم دور هم جمع ميشن منتها در پارك شاهگلي و اينبار به جاي اون بحثها ، از حسرت و بيكاري خودشون ميگن... خانم دكتر فرزان به دوستاي من ايراد نگيريد، جوان 30 ساله با مدرك كارشناسي ارشد با پول توجيبي باباي بازنشسته كارمند ساده زندگيشو ميگذرونه، نه ازدواجي نه كاري... بايد حق بدين كه بناله...

مينجيق گفت:
اگر يادتان باشد من چندي پيش نظرات دكتر گلشني رااينجا دوباره منتشر كردم. نظراتشان طولاني بود اما اين نكته كه فرموده بودند "
۳. ترويج روحيه نقادي و نقدپذيري: جامعه دانشگاهي همانند مقامات اكثرا نقد پذير نيستند و نقدي هم كه مي‌شود از ادب اسلامي دور است. تا وقتي نقد نباشد، علم به هيچ وجه پيشرفت نمي‌كند. من به شدت با ايجاد كرسي‌هاي آزادانديشي مخالف بودم زيرا تا محيط نقدپذير نشود و مردم ادب نقد را نياموزند اين جلسات سودي ندارند. "

در بخش نظرات وبلاگ بحث انگيز شد. من خودم نظر قطعي در اين مورد ندارد. درواقع نظر من همان هست كه به آن در اين وبلاگ عمل مي كنم. اين رويه را دوست مي دارم.
مي توانيد به آن نوشته و نظرات و نقدهاي دوستان در اين زمينه مراجعه كنيد:
http://yasamanfarzan.arzublog.com/post-44705.html

پاييز گفت:
اين چيزا علي الاصول كارهاي خوبي هستند ولي در صورتي كه مرز روابط دقيق رعايت بشه و پارامترهاي مساله همگي اندازه ي خودش را داشته باشند مثل اينجا نشه
http://www.mortezamotahari.com/fa/bookview.html?BookId=408&BookArticleID=130309
ولي اگر رعايت اصول بحث نشه اثرش بدتره، چون مثلا باعث ميشه ادم حالت دي فالت را روي اين بگذاره كه اين فرد جديد هم مثل همون قبلي ها هست و اگر چيزي هم به صلاح اون باشه سكوت كنه و هيچي نگه، و قبول هم كنيم كه يه سري از اخلاقيات لازم براي بحث درست در ما شكل نگرفته شعور بعضي چيزا را نداريم.
اين را يادم رفت، در بحث كردن و كلا حرف زدن اگر ادم مي خواد ضربه نخوره در داستان زير كارها را برداريد بجاش حرفها بگذاريد
تذكره ي دولتشاه سمرقندي چنين آمده است:
سلطان سنجر را در آن وقت كه به دست غزان گرفتار شده بود، پرسيدند: علت چه بود كه ملكي بدين وسعت و آراستگي كه تو را بود، چنين مختل شد؟
گفت:‌ كارهاي بزرگ به مردم خرد فرمودم و كارهاي خرد به مردم بزرگ؛ كه مردم خرد كارهاي بزرگ را نتوانستند كرد و مردم بزرگ از كارهاي خرد عار داشتند و در پي نرفتند. هر دو كار تباه شد و به نقصان ملك رسيد و كار لشكري و كشوري روي به فساد آورد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جايزه با پرستيژ كلِي به نازنين مريم تعلق گرفت.

+0 به يه ن

مريم ميرزاخاني پروفسور رياضي در استنفورد جايزه ي كلي را دريافت كرد. جايزه كلي كه مي دانيد خيلي پرپرستيژ هست.

 

اين موفقيت را به مريم عزيز تبريك مي گويم و برايش موفقيت هاي بزرگ تري آرزومندم.

خبرگزاري ايسنا به اين مناسبت متني را تهيه كرده كه مي توانيد اينجا بخوانيد. من مريم را از دوره المپياد مي شناختم. در محيط خشن المپياد آن سالها كه اغلب افراد نقاب بر چهره داشتند و خنجري زير رداي تزوير پنهان كرده بودند،  وجود نازنين مريم  و صداقت و پاكي اش نعمتي بود.

راز موفقيت مريم  پشت كار و جديت اش در كارش بود. با خودش روراست بود مي دانست دنبال چيست. وقتي بقيه صرف دودوزه بازي و زيرآب زني مي كردند او صرف كار علمي اش مي كرد. هر مسئله اي را آن زمان از چند روش حل مي كرد.


پي نوشت : مريم نازنين فيلدز هم گرفت. هورررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نه "دشمن"، نه "جون جوني"

+0 به يه ن

مينجيق گفت: به اين نتيجه رسيده ام ريشه اغلب مشكلات كشور ما آن هست كه آداب معاشرت با غريبه ها را بلد نيستيم. يا آن قدر تعارف و رودربايستي داريم كه نمي توانيم نظرمان را بگوييم. يا شروع مي كنيم به پرخاش.
در اغلب زمينه ها همين هست. مثلا مدير مدرسه سابق سيلويا بلد بود چه جوري با سيلويا صحبت كند و از او دعوت كند.
مشاهده من اين هست كه در كشورما اگر مدير مدرسه اي بخواهد دانش آموز سابق مدرسه اش را دعوت كند كه براي دانش آموزان جديد سخنراني اي ارائه دهد يا همين طوري صحبت كند اصلا نمي داند با چه ادبياتي با او سخن بگويد.
شايد مدير مايل باشد اما بلد نيست چه طور او را خطاب كند. خيلي تحويلش بگيرد!؟ كم تحويلش بگيرد؟!
يك كمي تحويلش بگيرد بعدش هم جلوي همه توي سرش بزند كه "ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت؟!"
مطمئن هستم در مدرسه سيلويا كسي توي سرش نزد كه فيزيكدان بزرگي در حد "كارلوس روبيا" برنده جايزه نوبل كه اتفاقا اون نيز از شهري در نزديكي هاي اودينه هست نيست. اما اگر در ايران (شايد به استثناي شيراز) يكي مثل سيلويا را به مدرسه اي دعوت كنند  يكي نيز پيدا خواهد كرد كه طعنه خواهد زد كه تو در حد كارلوس روبيا نيستي. اگر هم طعنه نزنند مورمور مي شوند كه بگويند. مهمان هم كه كم هوش نيست. اون طعنه ها و مورمورشدن ها را مي بيند و آزرده مي شود.
گفتم شيراز در ايران استثناست. علتش هم اين هست كه در شيراز افراد بهتر بلد هستند با غريبه ها معاشرت كنند. در مراكز تفريحي شان كه افراد  عصرها شيك مي كنندبروند بگردند كمتر اتفاق مي افتد ماموران بيايند خوشي را از دماغشان بيرون بكشند. در مراكز تفريحي شان مين گذاري نمي شود كه كسي نگردد!!! حافظيه 24 ساعته باز هست! در نتيجه به مرور به طور متوسط آداب معاشرت را بهتر از متوسط ساير ايرانيان ياد گرفته اند.
از دوستان شيرازي مي پرسم. راز شهر شما چيست كه وضعش از اين جهت يك كم از بقيه ايران بهتر هست!؟

اينترنت فضاي نسبتا خوبي مي توانست براي ارتباط و معاشرت باشد. ولي ما كه در دنياي واقعي ياد نگرفته ايم در فضاي مجازي هم بيشتر دور مي گيريم و جنگ هاي ذهني مان در فضاي اينترنت با آزادي بيشتري دوباره راه مي اندازيم.
زهرا گفت:
دليلش چيه كه آداب معاشرت بلد نيستيم ؟ من در دوران كارشناسي دوستان زيادي داشتم كه از شهرهاي مختلف ايران بودند با افكار متفاوت ، بايد بگم كه من در اون دوران در سخن گفتن كاملا بي پروا بودم، با دوستانمان كه گرم صحبت ميشديم حتي بحث علمي كه بحث هايمان بيشتر هم علمي بود دچار تنش مي شديم .. به كمتر از يك ساعت نمي كشيد كه دعوا مي شد و چون دختر بوديم و نكته بين، كم كم نسبت به كل روند زندگي همديگر حساس شديم و از هم فاصله گرفتيم به طوري كه من الان حاضر نيستم حتي يكبار ديگر به آن تنش هاي اون دوران برگردم . و از آن همه بي پروايي و دوستان زياد هم خبري نيست چون ديگر مي ترسم با كسي صميمي شوم . چون احساس مي كنم با صميمي شدن توقعات دو نفر خيلي از هم زياد مي شود و به همين نسبت ناراحتي ها هم خيلي افزايش پيدا مي كنه . به همين خاطر الان در اين دوران از زندگيم در محيط دانشگاه به تعداد انگشت شماري دوست دارم و با آنها هم خيلي صميمي نيستم. منظورم از كل اين حرف ها اين هست كه بخاطر پيچيده بودن آدم ها خيلي تمايل به ارتباط برقرار كردن با آنها نيستم . يا شايد به قول شما آداب معاشرتم خيلي بالا نيست. يك مثال ديگر اينكه حتي براي ارتباط برقرار كردن با استاد راهنمام هم دلهره دارم كه نكند حرفي بزنم كه ناراحت شود.
مينجيق گفت:
اغلب مان ياد نگرفته ايم. چون محيط عمومي نداشته ايم. من توجه كرده ام كساني كه در مجتمع هاي مسكوني بزرگ مي شوند عموما روابط عمومي بهتري دارند. در محوطه مجتمع و زمين بازي آن از بچگي ياد مي گيرند با افراد با پيش زمينه هاي متفاوت ارتباط برقرار كنند. محيط مجتمع نسبتا امن و دوستانه هست. افراد داخل محوطه "دشمن" حساب نمي شوند. لزوما فاميل و "خانه يكي" هم حساب نمي شوند.
مثل محله هاي سنتي هم بافت يك دست ندارند. افراد در مجتمع هاي مسكوني مثل آتي ساز يا اكباتان يا آپادانا در تهران يا نگين پارك و زيست خزر و ايرداك و آسمان در تبريز از پيش زمينه هاي مختلف هستند. بچه هايشان از سن كم ياد مي گيرند اگر كسي مثل خانواده ي تو نيست لزوما دشمن تو نيست. اگر هم مشتركاتي با تو دارد لزوما به اين معني نيست كه بي پروا هر چه در ذهنت گذشت مي تواني با آنها در ميان بذاري.
ياد مي گيرند كه ارتباط داشته باشند اما با رعايت حدودي كه بعدا دردسر نشود.
در كشوري مثل انگليس از مهد كودك به طور سيستماتيك اين را به بچه ياد مي دهند. در ايتاليا در دبيرستان و در دانشگاه طي فعاليت هاي فوق برنامه ياد مي گيرند.
من خودم به دانشجوها در ايران مي گويم درگير فعاليت هاي فوق برنامه نشوند. تجربه اجتماعي مي خواهند بروند بازار كار. چرا اين را مي گويم!؟ براي اين كه در ايران ديده ام به فعاليت هاي فوق برنامه يك عده گير مي دهند و براي دانشجوها مشكلات مي آفرينند. بزرگتر هايشان و استادانشان هم كه تشويق به اين كار مي كردند پشتشان را خالي مي كنند. دانشجو نابود مي شود. در ايتاليا به يك فعاليت هنري فرهنگي دانشجويي به چشم امنيتي نگاه نمي شود. در اين فعاليت ها تجربه اجتماعي به دست مي آورند.
همان روزها كه من اودينه رفته بودم در همان شهر فسقلي داشتند فستيوال فيلم هاي هنري شرق آسيا برگزار مي كردند.
خواهر كوچك سيلويا كار داوطلبانه براي اين فستيوال انجام مي داد. سيلويا مي گفت خيلي خوبه تجربه اجتماعي برخوردش با فرهنگ هاي متفاوت بالا خواهد رفت. خواهر سيلويا تمرين مي كرد ميزبان فيلمسازان ژاپني و چيني شود. در مورد فرهنگشان مطالعه مي كرد.
ببينيد! يك شهر كوچك بود. با جمعيتي حدود صد هزار نفر. اين شهر به اين كوچكي فستيوال فيلم بين المللي داشت كه توسط جوان هاي محلي اداره مي شد. تصور كنيد در شهرهاي صد هزار نفري در اين منطقه (خاور ميانه) چنين برنامه اي برگزار شود و از آن سوي دنيا بخواهند بيايند.
اصلا  نخواستيم از آن سوي دنيا بيايند. تصور كنيد از كلانشهر
بغلي همون فك و فاميل خودشان بخواهند بيايند و فستيوالي اجرا كنند. فكر مي كنيد مردم شهرهاي صدهزار نفري ايران تحمل چنين چيزي را خواهند داشت!؟ همكاري خواهند كرد؟! چشم ديدن فك و فاميل خودشان را كه در كلانشهر بغلي چند سالي زندگي كرده اند (حالا غريبه ها را ولش كن) و به اقتضاي زندگي در شهر بزرگ يه ذره فرق كرده اند خواهند داشت؟!
اين تغيير مي تواند درحد امتناع در حسابرسي به جهيزيه هاي نو عروس باشد!
بعيد مي دانم! هرچه قدر هم استدلال كني براي پرستيژ و اقتصاد شهرتان خوب هست قبول نمي كنند. مي گويند همه ي مشكلات ما از بدي كلانشهر بغلي هست. حقمان را خوردند و بردند براي همين ما مشكلات داريم. مي بيني پدر يارو مي خواهد باغش را بفروشد سر مادرش هوو بياورد و توليد مواليد كند ارث و ميراثش را كم كند بعد اينها هر ماشيني را كه شماره پلاكش مال كلانشهر بغلي هست پنچر مي كنند يا خط مي اندازند چون از منظر آنها مردم كلانشهر بغلي هستند كه پول مي ريزند باغ باباي اينها رامي خرند و بابايشان مي رود سر مادرشان هووو مي آورد. پس همه مشكلات زندگي و خانوادگي آنها و عامل بدبختي مادرشان زير سر مردم كلانشهر بغلي هست.
باور كنيد اين اتفاقات افتاده كه دارم مي گم. والا قوه تخيل من اين قدر بالا نيست چنين داستاني بسازم.

ما در مورد فرهنگ همسايه هايمان هم چيزي نمي خواهيم ياد بگيريم. از آنها براي خود ديو دو سر مي سازيم.

صبا گفت:
راجع به كامنتي كه زهراي عزيز گذاشتن ميخواستم بگم كه درسته تنش هايي بوجود مياد كه تا حالا آدم تجربش نكرده وآدم نميدونه چطوري توي اون موقعيت رفتار كنه ،اما انقدر مزيت داره كه به بدياش مي چربه!من خودم شخصا از وقتي دانشگاه رفتم توي همين بحث ها وگفت وگو ها عيب وايرادام رو فهميدم،اخلاقم خيلي عوض شده ،وجود دوستم كه اهل تسنن هست باعث شده براي اينكه تو بحث ها كم نيارم سراغ كتابهاي مذهبي اهل تشيع برم واطلاعاتم خيلي خيلي بيشتر بشه،كارگروهي رو ياد گرفتم،صبر وتحملم بيشتر شده وكلا به نظرم تو همين بحث وجدل ها شخصيت آدم جداي از تربيت خانوادگي، شكل مي گيره و خوبيه دانشگاه به همينه كه مثل دوران مدرسه فقط جنبه درسي نداره و واقعا مثل يه جامعه كوچيكه.اين حرفم اصلا شعاري نيست و واقعا هر كسي دانشگاه نرفته به نظرم خيلي ضرر كرده.البته من راجع به دانشگاه تبريز حرف ميزنم و از بقيه دانشگاه ها خبر ندارم.انقدر دانشگاهمونو و همين فضاي بحث وجدل هاشو دوست دارم كه به قول مامانم اگه در ب اصلي دانشگاه تبريز رو قفل كنند من باز يه راهي پيدا ميكنم برم توش

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دختري از خطه ي اودينه

+0 به يه ن

سيلويا  همكلاسي من در دوره دكتري در تريست بود. موضوع پژوهشي مان نزديك هست و با هم چند مقاله هم داريم.

روحيه  و علايق و سلايقمون هم به هم نزديك هست. به طرز عجيبي در برخي موضوعات همنظر هستيم. من و سيلويا دوستان صميمي هستيم. سيلويا از شهر زيبا و ثروتمند اما كوچك اودينه در شمال شرق ايتالياست.  البته الان در انگليس زندگي مي كنه ولي "بچه اودينه" هست. يك بار هم منو دعوت كرده بود به خانه مادرش در اودينه. خيلي هم محبت كردند.  فرداي روزي كه من در اودينه بودم سيلويا قرار بود بره به مدرسه شان و اونجا با دانش آموزان حرف بزنه. مدير مدرسه از او دعوت كرده بود. مي گفت اگر بيايي و با دانش آموزان صحبت كني برايشان انگيزه براي درس خواندن به وجود مي آيد. مي گفت مخصوصا براي روشن شدن ديد و ايجاد اعتماد به نفس  دانش آموزان دختر حضور تو  خوب خواهد بود.
سيلويا هم خيلي مشتاق بود اين كار را بكند.  

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

What went wrong?

+0 به يه ن

What Went Wrong?: The Clash Between Islam and Modernity in the Middle East
نام كتابي هست نوشته برنارد لويس كه در بحبوحه حوادث بعد از يازده سپتامبر به بازار آمد و بنا به موقعيت پرفروش شد و مورد توجه قرار گرفت. من كتاب را نخوانده ام اما آن گونه كه شنيده ام كتاب در خور توجهي هست كه عالمانه و محققانه نوشته شده. بعد از يازده سپتامبر خيلي از نويسنده ها خواستند از اين نمد كلاهي بدوزند. يكي اش هم اوريانا فالاچي كه يك فحش نامه عليه مسلمانان نوشت . كتاب برنارد لويس از اين جنس نيست. به تاييد صاحبنظران در اين زمينه محققانه نوشته شده. هرچند كتاب را نخوانده ام اما چندين سخنراني در نقد اين كتاب را كه توسط يكي از فيلسوفان نامدار ايراني ارائه  شده بود گوش دادم. در سخنراني بيشتر نظرات و ادعاهاي كتاب مورد تاييد واقع شدند. اما به بخش هايي هم به ديده ي تحقير و تخفيف نگريسته شد. از جمله اين كه در كتاب ادعا شده بود كه يكي از دلايل كه در كشورهاي غربي رشد علمي اتفاق افتاد و خاورميانه اي ها درجا زدند اين بود كه در غرب زنها اجازه رشد و تحصيل و بازكردن هاي افق هاي ديد داشتند اما در خاور ميانه زنها را "توركي-سي باسما گور" مي كردند و نمي ذاشتند افق هاي ديدشان رشدي بكند.
فيلسوف نامدار ايراني به تحقير گفت اگر چنين حرفي از دهان يك فرد عامي بيرون مي آمد به بيسوادي و عواميت او مي بخشيديم اما آدم تعجب مي كند كه چه طور متفكري چون برنارد لويس چنين چيزي مي گويد.
با اين كه همان زمان هم مي دانستم جين استنفورد چه نقشي در پايه نهادن استنفورد داشت، با اين كه مي دانستم اين اميلي بود كه كتاب اصلي نيوتن را از لاتين به فرانسه ترجمه كرد و براي عموم قابل فهم كرد. با اين كه از حشر و نشر او با ولتر و تاثيرش بر ولتر و در نتيجه پروسه روشنگري خبر داشتم, با اين كه از مصاحبت كساني مثل بنجامين فرانكلين يا لئوناردو داوينچي با زنان دربار و تاثير آنها بر شوهرانشان در سياست گذاري هاي علمي خوب خبر داشتم حكم آن فيلسوف معاصر با چنان قطعيتي صادر شده بود كه من فكر كردم لابد او كه چنان دم از بالاتر از عوام بودن مي زند و برنارد لويس را به اين علت در رديف عوام مي خواند چيزي مي داند و مي فهمد كه من نمي دانم و نمي فهمم.

مدت ها گذشت تا به موزه ي علم فلورانس رفتم. موزه اي به اسم گاليله. فلورانس شهر موزه هاست. موزه هاي معروفي مانند اوفيتزي يا موزه آكادميا كه مجسمه معروف دويد اثر ميكل آنژ در آن به نمايش گذاشته شده است. اما براي من موزه علم گاليله بسيار جالب تر بود.

در موزه چندين نكته توجهم را جلب كرد. به برخي از آنها اشاره مي كنم:
1) رشد پژوهش علم تجربي همگام و همزمان با پيشرفت هاي صنعتي بود. همان صنعتگراني كه مورانو ها و كريستال هاي تزئيني و كاربردي براي اشراف و تاجران ثروتمند ايتالياي آن روزگار مي ساختند وسايل آزمايشگاهي هم براي دانشمندان مي ساختند. اگر مكاتبات ابن سينا و ابوريحان را خوانده باشيد مي بينيد كه چه قدر در اين كه فرضيه هاي خود را آزمايش كنند كمبود دستگاه داشتند. اما براي كسي كه در فلورانس يا ونيز آن روزگار مي زيست كاري نداشت كه  به  همسايه صنعتگر ش سفارش دهد تا دستگاه مورد نظر را برايش بسازد!
انباشت ثروت و هنر در شهر هاي آن روز ايتاليا كه مركز رنسانس بود اين امكان را برايشان فراهم مي ساخت.

2) معادلات ماكسول به اين راحتي ها نوشته نشده اند. كل قرن 18 ذهن اروپايي هايي كه غم معيشت نداشتند با الكتريسته درگير بود. دانشمندان آن دوره مي رفتند در خانه ها ي اشراف وبرايشان نمايش هاي الكتريسته ترتيب مي دادند. اشراف به وجد مي آمدند و كنجكاو مي شدندو خرج آزمايشگاه هايشان رامي دادند.
با خود مي انديشيدم ما چرا چنين چيزي نداشتيم؟! چرا خان ها و شازده هاي كشورما از اين افراد در بساط نداشتند. يادم افتاد كه در قرن نوزده و در دربار ناصر الدين شاه هم ملكم خان از اين گونه نمايش ها راه مي انداخت. ظاهرا ناصر الدين شاه هم خوشش مي آمد و سرگرم مي شد. باخود گفتم پس چرا ناصر الدين شاه نمي آمد آزمايشگاه جدي پژوهشي ترتيب دهد. چه فرقي بود بين ناصرالدين شاه و اشراف اروپايي!؟ برويم سراغ نكته سوم تا فرق را ببينيم.
3) در موزه علم فلورانس گالري اي هم به وسايل آزمايشي و رصدي آماتوري اختصاص داشت. بيش از نيمي از آنها مخصوص بانوان اشراف بود. مثلا وسايل رصدي بود كه در كنارش جعبه آرايش خانم قرار داشت. چيزهايي از اين دست!
اينجا بود كه تفاوت را دريافتم. ناصرالدين شاه نمايش هاي فيزيك و شيمي ملكم خان را مي ديد. خوشش مي آمد. صله اي مي داد و مرحبايي مي گفت و شوخي اي مي كرد و سپس به حرمسرا مي رفت. به آغوش زناني كه دنيايشان وسيع تر از  آن حرمسراي تنگ  فتنه هايش و نقشه هاي حرمسرايي اش نبودند. به آغوش زناني كه يكي او را مي ديدند و ديگر چند كس كه فكرشان را با عقايد واپسگرا و خرافي پر مي كردند. نمايش علمي از ذهن ناصرالدين شاه پاك مي شد و خرافه ها جايش مي نشستند.
اما اشراف اروپا -كه در علاقه و تاثيرپذيري از جنس لطيف كم از ناصرالدين شاه خوش ذوق و خوش سليقه ما نداشتند- به نزد زنهايي مي رفتند كه به همراه خودشان شاهد نمايش هاي علمي بودند. ذهنشان درگير همين مسئله بود. با هم صحبت مي كردند و به اين نتيجه مي رسيدند كه بهتر هست از علم بيشتر حمايت كنند  و برايش كاربرد عملي بيابند و چيزهايي از اين دست.
تفاوت از زمين تا آسمان هست. بله! حق در اين مورد با برنارد لويس بود. تعصب مردسالارانه چنان چشم فيلسوف ايراني معاصر را بسته بود كه حاضر نبود كه در حرف و نشر برنارد لويس تاملي كند. از روي جهالت و ناداني نظر او را تحقير كرده بود.

از اروپا و دربار ها بياييم به تبريز خودمان. به حدود شصت سال پيش در شهر اولين ها. برگرديم به زمان هايي كه بابابزرگ ها ي ما جوان بودند. برويم سراغ خانواده هايي كه مردهايشان اين امكان را داشتند كه دنيا را ببينند و افق هاي ديدشان را باز كنند و ايده هاي نو داشته باشند. اين مردها را مجبور مي كردند با زناني ازدواج كنند كه "نجيب و سر به زير " بودند. گفتماني هم بين آنها و همسر آينده شان قبل از ازدواج شكل نگرفته بود. زبان هم را نمي فهميدند. مرد دنبال اين بود اختراع كند ابداع كند فلك را سقف بشكافد و طرحي نو در اندازد. زن دنبال اين بود كه فلان دستورالعمل خرافي را مو به مو اجرا كند. جامعه مردسالار بود و زن مي بايست از او تبعيت كند. اما زن مردش را نمي فهميد كه بخواهد تبعيت كند يا نكند. مرد مي ديد زنش رفته سراغ فالچي, بندچي و چي چي چي ! عصباني مي شد پرخاش مي كرد. مي گفت من كجا سير مي كنم اين كجا!
انتظار داشت همسرش مثل آن زنهاي تحصيلكرده اروپايي با او همگام و همراه باشد. اما زنش اصلا در اين باغ ها نبود!
فرزند كه هيچ كدام از اين دو را نمي فهميد مي ديد كه مادر مظلومش مورد پرخاش قرار مي گيرد. حق را كامل به مادر مي داد. ارزشي هم براي ابداعات و اختراعات و ايده پردازي هاي پدر قايل نبود. حاضر نبود اين راه را برود. آنها را عامل بدبختي خود مي دانست و مادر به ظاهر مظلوم هم زيرزيركي اين ذهنيت را ذهن بچه ها تقويت مي كرد.

دو سه نسل گذشت ! دختران همنسل من بودند كه حق را به پدربزرگ دادند و با خود گفتند طفلك پدربزرگم چه كشيده از دست اين افراد عامي دور وبر. خودش در قرن بيستم زندگي مي كرد زنش در قرون وسطي!
اگر زنان همان نسل بيشتر اجازه بال و پر گرفتن داشتند و افق هايشان آن قدر باز بود كه همراه و همگام همسر باشند (نه با مظلوم نمايي هاي عامه پسند سوهان روح شوهر)  وضع جامعه ما، صنعت ما،  علم ما جز اين بود كه الان هست. اگر والدين آنها اجازه داده بودند بين دختر و پسرهاي آن نسل گفتماني ايجاد شود و با دنياي يكديگر بهتر آشنا شوند هردو خوشبخت تر بودند و موفق تر.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل