اهمیت و كاربرد جایزه ی علمی

+0 به یه ن

 

برخی جایزه ها نقدی هستند و كیست كه انكار كند پول  معمولا حلال مشكلات هست! پول به درد می خورد چون می توان با كمك آن برنامه ها و طرح ها را پیش برد. نمونه اش را هم درنوشته ی قبلی دیدیم. در اواخر قرن نوزدهم وقتی الكساندر گراهام بل آن جایزه را از دولت فرانسه گرفت آزمایشگاه بل را پایه نهاد كه تا كنون  پا برجاست و این همه دستاورد داشته است.  در دور و بر الكساندر گراهام بل  جریان هایی نبودند كه به خاطر گرفتن جایزه به او حمله كنند و بخواهند او رابكوبندو دندان هایش را خرد كنند. فكر الكساندر گراهام بل هم مشغول این نشد كه چگونه خود را درمقابل حملات آنها محافظت كند. جایزه اش را گرفت و ششدانگ حواسش را داد به بنیان نهادن آزمایشگاهش و موفقیت درخوری هم پیدا كرد. گراهام بل در اسكاتلند دنیا آمد و برخی از اختراعات خود را آنجا انجام داد بعد هم به آمریكا رفت. اما در آمریكا قصه ی او تمام نشد. جریان هایی آنجا وجود نداشت كه هم و غمشان را بذارند برای این كه قصه ی او را تمام كنند. نه! كاملا برعكس قصه ی او ادامه یافت و از طریق آزمایشگاهی كه با سرمایه جایزه اش بنیان نهاده بود هنوز ادامه دارد!  قصه او قصه ی  ادامه دار علی جوان ما را هم پایه ریزی كرد. همین طور قصه موفقیت ها  ی ادامه دار خیلی های دیگر را.....

مبلغ برخی جایزه ها زیاد نیست اما اعتبار آنهاست كه ارزش دارد.  جایزه های معتبر توسط هیئتی از  دانشمندان صاحبنظر در آن زمینه  اعطا می شوند. منظورم آن است كه این هیئت تعیین می كند چه كسی این جایزه را بگیرد. اگر جایزه معتبر باشد نظر آن هیئت حجت حساب می شود برای آژانس های تامین اعتبار كه به دانشگاه ها و موسسات علمی و شبكه های علمی یا پروژه بودجه تخصیص می دهند. آن كسی كه در آژانس نشسته و بودجه را تخصیص می دهد خود كارمند هست و متخصص آن امر نیست. اما ارزیابی هیئت داوران جوایز معتبر را به عنوان حجت قبول دارد و در تخصیص بودجه این نكته را لحاظ می كند. برای همین هم هست كه  دانشكده ها و ..... در اروپا و آمریكا وقتی یكی از اعضایشان جایزه می گیرد روی آن مانور می دهد. آنجا سعی نمی كنند بزنند توی سر جایزه! نه به خاطر این كه  همگی خیلی آدم های پاكی هستند كه   از حسادت و غرض ورزی در امان هستند.نه! اونها هم آدم هستند و دیو حسادت و غرض ورزی به سراغ آنها هم می رود. اما شعورشان به آنها می گویند توی سر جایزه ی همكار زدن تف سر بالاست!  اگر این كار نكنند به نفعشان هست چون اعتبار مجموعه بالا می رود و می توانند بیشتر بودجه و تسهیلات بگیرند.

جایزه یك كاركرد مهم دیگر هم دارد كه شاید ارزشش از موارد بالا كه گفتم كمتر نیست بلكه بیشتر هم هست! معمولا وقتی یكی جایزه ای می گیرد در بین كسانی كه به هر علت با او همذات پنداری می كنند (همشهری گری، همزبانی، هم-استانی،  هموطنی یا هر علت دیگر) شور وشوق  برای تلاش بیشتر می آفریند. یادم هست وقتی كیارستمی جایزه كن را گرفت  شاهین دانشجوی دكتری فیزیك بود. این جایزه در سینما بین او و همقطارانش یك شور و شوق و امید ایجاد كرده بود. هیچ كدام نگفتند:"من آنم كه كیا رستمی بود پهلوان!" نه!این بحث ها نبود. ارتباط ظریفی بود. با خود گفتند وقتی كیا رستمی با این امكانات كم و محدودیت های زیاد می تواند در سطح جهانی با سینمای هالیوود رقابت كند و سری بین سرها برآورد چرا ما نتوانیم؟! یك همچین حسی بود. چنین حال و هوایی  بودو خیلی هم  مفید بود.  این نكته پدیده شناخته شده ای است و ربطی به این كه كشور ما یك كشور خاورمیانه ای نسبتا ایزوله هست ندارد. همكلاسی های ایتالیایی من از زمانی كه كارلو روبیا جایزه ی نوبلش را گرفت  خاطره ها داشتند! می گفتند در استانی كه كارلو روبیا در آن دنیا آمده شور و هوایی بود كه خیلی ها را به فیزیك علاقه مند كرد. همان طوری كه می دانید ایتالیا  با فیزیك و فیزیكدان بیگانه نبود. این همان كشوری است كه مهد رنسانس هست.  گالیله ها  و فرمی ها از آن بیرون آمده كه كارلو روبیا در برابر آنها شاگردی كوچك حساب می شود. با این همه بر وبچه های آن منطقه با كارلو روبیا ی زنده كه در همان زمان زندگی می كرد (نه 400 سال قبل) بیشتر  همذات پنداری می كردند و موفقیت های او بود كه برایشان شور و شوق تلاش بیشتر می آفرید نه داستان های گالیله!  همان طوری كه گفتم این نكته ی شناخته شده ای است. هیگز كه جایزه ی نوبلش را برد برایش ترتیب می دادند كه برود و در مدارس دور و بر محل زندگی اش برای دانش آموزان سخنرانی كند. علتش هم همین بود. هیگز هم خود به این كار پا می داد. هیگز هشتاد و چند ساله نیازی به خودنمایی در برابر چند دانش آموز نداشت!  هیگز كسی است كه  هروقت سمیناری در مورد مكانیزمی كه اسم او را یدك می كشد می دهد با وسواس كامل به هر كسی نقشی در فرمول بندی این مكانیزم داشت اشاره می كند و تاكید می كند همه كارها را خود نكرده! این یعنی خیلی ادم وارسته ای است! اغلب كسانی كه ادا در می آورند خیلی متواضع و فروتن هستند كار های دیگران را به اسم خود می نویسند! هیگز هشتاد و چند ساله با وجود مشكلاتی كه ناشی از كبر سن هست به خود زحمت می داد و می رفت و برای دانش آموزان صحبت می كرد تا این قصه "تمام" نشود. تا قصه  توسط دانش آموزانی كه در این دیدارها انگیزه ی تلاش و شورو شوق آموختن می یابند ادامه یابد. در سن هشتاد و چند سالگی  هیگز  آردهایش را بیخته الك هایش را هم آویخته! نیازی نه به شهرت جایزه دارد نه به مبلغش نه به كف و هورا و نه به چیز دیگر. با این كه آدم گوشه گیری هم هست  اما این زحمت را به جان می خرد تا داستان ادامه یابد.  واین چنین هست كه این داستان ادامه می یابد. داستان مكتب روس ها چندان ادامه نیافت. در برهه ای درخشیدند و بعدش هم افول كردند. یك دلیل اش هم این بود كه ادای تواضع چنان در آنها شدید بود كه زحمتی كه امثال هیگز به جان خریدند آنها با نمایش تواضعی كه در واقع چیزی جز نخوت  مطلق نبود به خود راه ندادند. راه هیگز و امثال هیگز پر رهرو باد! كسی كه این كار را نمی كند در واقع از یك مسئولیت اجتماعی كه همان ایجاد انگیزه در نسل جوان تر هست شانه خالی می كند. این تنبلی و عدم مسئولیت را نباید با وارستگی و ....  اشتباه گرفت! وارستگی همان هست كه هیگز داشت. وقتی مكانیزمی را دنیا به اسم او می شناسد جایی توضیح می دهد  بی هیچ ادا و اطواری  می گوید كه چه كسان دیگری كه اسمشان معمولا ذكر نمی شود در فرمول بندی این مكانیزم سهم داشتند!

پی نوشت: به دلایلی كه قبلا توضیح داده ام بخش انتشار  نظرات را بسته ام. اما نظراتی را كه می آید خواهم خواند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

حمایت در عمل

+0 به یه ن

من فكر می كنم اگر شخصی كه مقام و موقعیت اجرایی ای داره  از كسی با گروهی بخواهد واقعا در عمل حمایت بكنه خیلی نمی ره جار بزنه كه "ای جماعت! ای مردم! بدانید كه من می خواهم از این گروه یا فرد حمایت ویژه كنم!" چرا؟! خوب! اگر این كار را بكند هنوز حمایت نكرده گروه های دیگر آن "شخص یا گروه ویژه" را تحت فشار می ذارند. بعد اعتراضات شروع می شود كه "چرا آن گروه "ویژه" شدند. ما هم حمایت می خواهیم." خلاصه اوضاع شلوغ پلوغ و قاراشمیش می شه و مدعی بسیار. در نتیجه كار حمایت سخت تر می شه.

كسی كه جار می زنه قراره از  فلان گروه حمایت كنم معمولا بدتر ضربه می زنه حتی اگر مقام اجرایی خیلی بالایی داشته باشه. هرچه حرف های مقام اجرایی  خوشگل تر  و به نظر پیشرو تر باشه ضربه ها بیشتر می شوند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پلاك مخصوص خودروی معلولان و حقوق ترافیكی معلولان

+0 به یه ن

به نظر من این كه در ایران برخی از مردم جای پارك معلولین را رعایت نمی كنند،  بیشتر از روی جهالت هست. عزیزی می گفت وقتی تذكر می دهی می گویند امان از دست جانبازها. من البته نظرم قبلا در این باره گفته ام. تك تك ما مدیون جانبازان قهرمان كشورمان هستیم.
اما اون یارو كه درجای معلولین پارك می كند و بعدش هم می گوید امان از..... به زعم خودش دارد جلوی زیادی خواهی و رانت خواری را می گیرد. به زعم خودش می گوید :"درسته زورم به گرفتن حقم در كنكور و كسانی كه سهمیه جانبازان را اعمال می كنند نمی رسه اما اینجا كه زورم می رسه. چرا باید بذارم اون جانباز برای خودش جای پارك مخصوص رزرو كنه؟! این حق منه اینجا پارك كنم. خیابان مال همه است ارث بابای جانبازها كه نیست."
با یك همچین تصوراتی داره جای پارك را اشغال می كنه به زعم خودش هم داره قهرمان بازی می كنه كه جلوی رانت خواری ایستاده. خوب! این آدم ها را باید توجیه كرد. باید گفت حقوق معلولین در جامعه چی هست. باید برای عموم این مسایل تشریح كرد. وقتی تشریح شد عده ی قابل توجهی همكاری می كنند. الان واقعا نمی دونند كه باید به این قبیل جقوق معلولین احترام بذارند.

درمورد پلاك مخصوص ماشین معلولان می توانید اینجا را مطالعه كنید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نواندیشی

+0 به یه ن

مطلب زیر از طریق ای-میل به دستم رسید. دیدم جالبه كه اینجا منتشر كنم:

استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفكری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است كه بسادگی برای هركسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یكی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت كه تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان كلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره كه باز شد همگی نفسی راحت كشیدند و احساس خشنودی كردند. شیوانا پرسید: «نسبت به این هوای مطبوع كه همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟»
شاگردان همگی آنرا یك جریان عالی و نجات بخش توصیف كردند. شیوانا گفت: «حالا كه اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.»
تعدادی از شاگردان گفتند فكر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از كمی فكر با اعتراض گفتند: «ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز كم كم كهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.»
شیوانا گفت: «خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! در جوامع وقتی یك اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می كنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند كه بهتر كردن و ارتقاء آنرا فراموش می كنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می كنند، مگر آنكه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فكر كنند.»
آیا شما در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذارید؟ آیا شما نوآوری را در سازمان خود مدیریت می كنید؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

توصیه ای به كنكوری هایی كه منتظر گشودن دانشگاه ها هستند.

+0 به یه ن

كنكوری هایی كه فیزیك را انتخاب كرده اند از من سئوال كردند تا بازشدن دانشگاه چی كار كنیم و چه بخوانیم. گفتم استراحت و ورزش و تفریح كنید و زبان انگلیسی خود را تقویت نمایید.
یك چیز دیگه هم حالا اضافه می كنیم. آشپزی تمرین كنید.
بذارید یك چیز بگم: اروپایی ها آشپزی شان خوب است. اگر كسی آشپزی بلد نباشد برایش امتیاز منفی به حساب می آید. طبقه ی متوسط هندی در خانه شان در هند آشپز دارند و آشپزی یاد نمی گیرند. می بینید زن 50 ساله ی هندی اصلا بلد نیست ساده ترین غذاها را بپزد. همین طور تایلندی ها -اگر تمكن مالی شان اجازه دهد-تن به كار آشپزی نمی دهند.
در اروپا و آمریكا -مثل خودمان در ایران یا در تركیه- آشپزی را مهارتی می دانند كه خوب است هركسی داشته باشد مستقل از این كه شخص متمول باشد یا نه. زن باشد یا مرد.
خوشبختانه نسل ما ایرانی ها -متولدین دهه ی 50 - ونسل بعد از ما-متولدین دهه ی 60- اغلب با آشپزی بیگانه نیستند. نسل جدید -متولدین دهه ی هفتاد- نمی دانم با اشپزی چه میانه ای دارند. امیدوارم آنها هم به آشپزی علاقه داشته باشند. كسی كه آشپزی بلد باشد هیچ كجای دنیا تنها نمی ماند! همیشه حرفی برای تعریف به غریبه ها دارد. معاشرت با او معمولا شیرین تر است!
Small talk ها چه در محافل بین المللی سیاسی چه در همایش های علمی خیلی وقت ها در مورد غذا و آشپزی است. چون علاقه به غذا چیزی است كه در بین همه ی انسان ها از فرهنگ های مختلف مشترك است و كمتر احتمال دارد در این باره اختلافی پیش آید. اختلاف هم اگر پیش آید معمولا در حد شوخی است.
وقتی روابط سرد تركیه و یونان بعد از چند دهه بهبود یافت به این روند "سیاست باقلوا" اطلاق كردند. چون چیزی بود كه بین آن دو ملت مشترك بود و می توانستنددر آن باره با هم صحبتی شیرین داشته باشند
من امشب حمص درست كردم خوردم.
خیلی خوشمزه بود. از این رسیپی استفاده كردم:
http://www.inspiredtaste.net/15938/easy-and-smooth-hummus-recipe/
البته به جای ارده (tahini) كنجد درسته ریختم. غذای ارزان و راحت.
ملاحظه می كنید! این زندگی فیزیكدانی است. برای این كه از زندگی حال كنیم نه خود را ملزم می بینیم زیاد خرج كنیم نه خیلی وقت بذاریم و یه غذای پرددردسر درست كنیم. با یك كمی ابتكار و نگاه كردن به راه های نوین می شه سبك زندگی متناسب با شغل مان داشته باشیم و در عین حال, حال كنیم. البته سبك خودمان

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

باز هم در مورد انتخاب رشته ی فیزیك

+0 به یه ن

چون از من مرتب سئوال می شه اینجا دوباره می نویسم. خیلی ساده و روراست بدون هیچ پیچیدگی ویا نقابی و یا حتی تظاهر به شكسته نفسی!

اگر رشته ی فیزیك را به عنوان رشته ی دانشگاهی خود و حرفه ی آ ینده ی خود برگزینید هیچ وقت ثروتمند نخواهید شد! خودتان بهتر می دانید كه آینده ی شما، جناب Richy rich نیست. اما این طوری هم نیست كه مسایل مالی به شما فشار بیاورد.

"خرده نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی"

اغلب فیزیك دان هایی كه با عشق - و نه از روی ناچاری و قبول نشدن در رشته های مهندسی- این رشته را انتخاب كرده اند آن قدر هم زبر و زرنگ بوده اند كه زندگی متوسط رو به خوبی از لحاظ مالی داشته باشند. ثروتمند نشده اند اما خود را به جایی رسانده اند كه غم معیشت نداشته اند.

بذارید در  چهارچوب خرده-فرهنگ خودمان (خرده فرهنگ طبقه ی متوسط تبریز ) حرف بزنیم. خوب! می دانیم - و معروف هست كه- خیلی تشریفات دارند. در عروسی بنا به رسومات باید آینه و شمعدان نقره بخرند. اما خبر خوب! اگر فیزیكدان باشید لازم نیست این رسم را رعایت كنید حتی اگر تبریزی باشید!  از یك فیزیكدان انتظار ندارند خود را اسیر این قبیل رسومات تشریفاتی كند! در تبریز هر از گاهی یك چیزی مد می شه و خانم های طبقه ی متوسط حتما و حتما می روند سراغش.  اگر نروند دمده و امل هستند! اما یك خبر خوب! از یك خانم فیزیكدان انتظار نمی ره دنبال این مد ها راه بیافته و به خاطر پیروی نكردن از این مدهای پرخرج و مخارج دمده و امل حساب نمی شه! اگر بیافته دنبال این مدها می گویند  این چه فیزیكدانی است كه این قدر  سطحی هست !  از یك خانم فیزیكدان انتظار نمی رود كه دغدغه ی این را داشته باشد كه یك لباس را در جمعی بیش از یك بار نپوشد. خودم بارها و بارها می پوشم و كسی هم ایرادی نمی گیرد. اصلا جز این انتظار ندارند. نه به خاظر این كه فكر می كنند فقیرم بلكه به این علت كه فكر می كنند وقت من بیش از آن ارزش دارد كه صرف این دغدغه ها شود.

هرچند وضع مالی فیزیكدان ها توپ نیست اما معمولا آن قدر زبر و زرنگ بوده اند كه چیزی را كه با آن حال می كنند تهیه كنند. مثلا اگر پیانو نوازی را دوست دارند پیانو می خرند. پولش را جور می كنند. دقت كنید پیانو نمی خرند كه كلاس داشته باشد و با آن به بقیه پز دهند. پیانو می خرند تا با آن حال كنند.  اگر اسكی دوست داشته باشند اسكی می روند. پول اسكی رفتن را جور می كنند اما فقط همان اسكی را. خود را مجبور نمی بینند مثل پولدارهایی كه در  این قبیل جاها رفت و آمد می كنند لباس هم بپوشند یا خرج كنند. جامعه هم از آنها می پذیرد. در همان دهكده های اسكی لوكس كوه های آلپ برخی از همایش های فیزیك برگزار می شود. سمینار شان می روند وبعد هم اسكی شان را می كنند. با همان لباس معمولی ای كه قیمتش یك صدم قیمت لباس های كسان دیگر در آن هتل هاست. اما پرسنل هتل كمتر از میلیاردر هایی كه آنجا هستند عزت و احترامشان نمی گذارند. فیزیك دان بودن بیش از آن رخت و لباس ها ی گران قیمت در آن محیط ها جذاب و جالب است. با اسكی حالشان را می كنند بعد هم علی رغم لباس فقیرانه ای كه برتن دارند سرشان را بالا می گیرند و جامعه هم آنها را همان گونه كه هست می پذیرد. تازه ثروتمندان حسرت فیزیكدانان را می خورند كه لباس  و كفش راحت می پوشند و نیازی نمی بینند خود را اسیر كفش و لباس تنگ رسمی نمایند.

 در اروپا و آمریكا  ژاپن و كره  و چین و تركیه و  روسیه و هندوستان   و سنگاپور و آذربایجان و ارمنستان و گرجستان  و البته ایران این جوری است. من یك نصف روز  در سال 1376در امارات بودم. یك مقدار به خاطر ایرانی بودنم و یك مقدار به خاطر ثروتمند نبودنم به من بی حرمتی شد. نه این كه حرف بدی  بزنند و یا كاری بكنند. اما نگاه هایشان یك مقدار سنگین بود كه اذیت می كرد. در كشورهایی كه نام بردم نگاه ها آن جور سنگین نیست. وقتی بدانند در كار پژوهش فیزیك هستید یك جوری با عزت و احترام نگاه می كنند - با وجود این كه نیك آگاهند كه ما ثروتمند نیستیم!  اگر آن نگاه سنگین در دوبی را ندیده بودم متوجه این احترام خاص  كه در دیگر جاهاست نمی شدم! فكر می كردم حتما باید همه جا این جوری باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نقدی بر افسانه های پهلوی اول

+0 به یه ن

ظاهرا در یكی از شبكه های ماهواره ای اخیرا یك فیلم مستند در مورد دوران پهلوی اول پخش شده كه در جامعه بسیار بازتاب داشته است. من این مستند را ندیده ام كه بخواهم در موردش حرف بزنم. در مورد آن دوره كتاب های مختلفی توسط تاریخ نگاران حرفه ای با استناد به مدارك نوشته شده است. مثلا رجوع كنید به این كتاب و نقدهایی كه بر آن شده.

من اینجا قصد نقد كسانی كه سال هاست در آغوش خاك خفته اند ندارم. نقد شخصی كه چندین دهه پیش مرده و طرفدارانش هم در قدرت نیستند فكر نمی كنم دردی از دردهای امروزین ما حل كند.

اما می خواهم افسانه هایی كه با هیجان و افتخار این روزها در مورد آن دوران تعریف می شوند به نقد بكشم. حتی كاری به درستی و نادرستی آن افسانه ها ندارم. این را باید تاریخ نگاران بگویند. حرف من سر این است كجای این افسانه ها افتخار كردنی است؟! اگر این افسانه ها درست باشند  مایه ی سرافكندگی است.

به طور مشخص به افسانه ی رفتار رضا شاه با مهندس آلمانی سازنده ی پلی در شمال كشور می خواهم بپردازم. مطابق افسانه ها رضا شاه مهندس آلمانی را وادار می كند با زن و بچه اش زیر پل بخوابند. در هنگام بازدید هم طوری به كارگرها و سر كارگرها نگاه می كرده كه ایشان از ابهت او -معذرت می خواهم- خودشان را خیس می كردند. از منظر برخی از هموطنان گویا این دو افسانه -حالا كاری به واقعی یا غیر واقعی بودن آن ندارم- نشان دهنده ی توانمندی و قدرت مدیریت فوق العاده ی آن سلطان بوده است.

به نظر من این طرز فكر چندین وچند عیب و ایراد دارد:

1) مگر شأن شخص اول مملكت "سرعملگی اعظم" است؟ دیگه در این مملكت سر عمله ی بهتری نبود كه از دانش پلسازی و ساختمان سازی بیشتر از رضا شاه سر دربیاورد؟ مگه رضا شاه چند تا پل ساخته بود یا چه مطالعه ای در این زمینه كرده بود كه خود را در این كار صاحبنظر می دانست؟ او شخص اول مملكتی بود كه قرار بود پادشاهی مشروطه باشد. بسیار خوب! می بایست می نشست و در مورد این سیستم مملكت داری ووظیفه ای كه بر عهده ی اوست مطالعه می كرد. شأن پادشاه مشروطه كه این نیست!

2) این همه پل در دنیا ساخته می شود. بسیاری بسی پیشرفته تر از پل هایی كه آن زمان در ایران ساخته شد. بفرمایید اینجا عكس برخی از آنها را بنگرید تا انگشت حیرت از مهارت تیم مهندسی آن به دندان بگیرید و به آنها احسنت بگویید. روش نظارت بر ساخت كدام یك از پل ها در كشورهای پیشرفته و متمدن یا نیمه پیشرفته و نیمه متمدن آن رفتاری بود كه شخص اول مملكت بنا به آن افسانه با آن مهندس كاردان كرد؟ ! نظارت بر پروژه های مهندسی خود پروسه ای است كه فن خود را دارد. روش نظارت هم روشی علمی است كه تلفیقی است از علم مدیریت و علم مهندسی از شاخه های گوناگون. باور كنید به وحشت انداختن كارگر و سركارگر تا حد خیس نمودن خشتك در این روش های نظارتی جایی ندارد!

3) گیریم مهندس مزبور كارش را درست انجام نداده بود و پل فرو می ریخت. زن و بچه اش چه گناهی داشتند؟! حقوق بشر یعنی كشك؟! كیلو یی چنده؟!

4) مهندس یا هر كارشناسی كه در كار خود وارد است "شخصیت " دارد. باید نازش را كشید. روش رفتار با او "الدرم بلدرم "نیست. اگر این رفتار ادامه پیدا كند در هر زمینه كسانی كه سرشان به تنشان می ارزد می ذارند و می روند. چنین كارشناسی بیكار نمی ماند. "هركجا كه رود قدر بیند و بر صدر نشیند". این الدرم بلدرم ها را فقط آدم های میان مایه و كم مایه تحمل می كنند. پس از مدتی افراد میان مایه و كم مایه و فرومایه می مانند و بس. كار دست اول  هم از دست آدم میان مایه و كم مایه بر نمی آید. حالا هرچه قدر می خواهید در دل او خوف بیافكنید. بر نمی آید كه نمی آید!

5) واقعا فكر میكنید این واقعیت كه آن مهندس آلمانی در شمال كارش را خوب انجام داده بود چه قدر به الدرم بلدرم رضا شاه بستگی داشت؟! با اطمینان می گویم هیچ! الدرم وبلدرم رضا شاه نبود هم او كارش را به همان خوبی انجام می داد. درست همین طور كه این زن و شوهر مهندس آلمانی در اهواز و به دور از الدرم وبلدرم های رضا شاه كارشان در ساخت پل سفید اهواز به طور خارق العاده ای درست انجام دادند. انگلیسی ها كارشكنی كردند و از شاهنشه قدرقدرت هم حمایتی در مقابل كارشكنی انگلیسی ها دیده نشد. (گویا فقط زورش به زن و بچه مهندس سر به راه آلمانی می رسیده!) حس مسئولیت شناسی درونی آن مهندسین  بود كه آنها را وامی داشت كارشان را درست انجام دهند نه ترس از رضا شاه! این را مطمئن هستم. خاصیت انسان این است مستقل از دین یا ملیت و قومیت اش.

6) اگر رضا شاه آن الدرم بلدرم را راه نمی انداخت بازهم  آن مهندس به همان خوبی كارشان را انجام می داد. اما احتمالا در آن صورت دل بیشتری هم به كار می داد. با دل و جان بیشتری سعی می كرد نیروهای بومی را آموزش دهد و كارهایی از این دست بكند كه نتیجه ی دراز مدت می توانست داشته باشد. من جای آن مهندس اگر بودم و بعد از آن همه زحمت و تلاش صادقانه با من و خانواده ام آن گونه رفتار می شد بسیار دل آزرده می شدم. با خودم می گفتم:" بابا اینها دیگه كی هستند. چه قدر بی شعورند كه قدر كارشناسی كه چنین پلی را برایشان ساخته نمی دادند. یك مهندس ناظر درست و حسابی نداشتند كه بیاید و نحوه ی ساخت را ارزیابی كند؟ این روش های قرون وسطایی دیگر چیست؟!"

7) آنها كه این افسانه را تعریف می كنند با هیجان اضافه می كنند:"فكرش را بكن! آن موقع كه همه نسبت به خارجی احساس خود كم بینی داشتند با مهندس آلمانی این جوری رفتار كرده" واقعا جای تاسف است این طرز فكر. البته كه احساس خود كم بینی در برابر غربی ها چیز مذمومی است اما درست است كه سر زن و بچه ای كه در كشور ما مهمان هستند خالی كنیم؟! آیا این كه سلطان قدر قدرت مملكت بیاید و به یك مهندس كه سلاحی جز قلم و خط كش مهندسی ندارد زور بگوید نشانه ی اقتدار ملی است یا عدم آشنایی با روابط بین الملل؟ آن مهندس و خانواده اش مهمان ما بودند! مهمان عزیزی هم بودند. اقتدار ملی مان وقتی به رسمیت شناخته می شد كه كسی در خارج از مرزها جسارت نمی كرد به ایرانی و اموال او تعرضی بكند. اگر می كرد كنسول كشور مزبور در ایران  می بایست مورد بازخواست قرار بگیرد. تا جایی كه من اطلاع دارم در همان زمان رضا شاه اموال خیلی از تجار ایرانی در قفقاز و تركیه و..... بی دلیل و از روی قلدری مصادره شد و كك دستگاه دیپلماسی  هم نگزید و برای دفاع از حقوق ایرانی در خارج از كشور قدمی برنداشت. زورشان  فقط به زن و بچه ی یك مهندس بدون سلاح در داخل كشور می رسیده! دل برخی ها هم بعد از 80 سال خوش است كه با این الدرم بلدرم به زن و بچه ی آلمانی در داخل مرزهای ایران خیلی اقتدار ملی نشان داده شده.

 باز هم می گویم شاید این افسانه ها  بی اساس باشند و شاید هم واقعیت شكل دیگری (امیدوارم بهتر و انسانی تر و متمدنانه تر از این ) داشته و افسانه سرایی های عوام آن را به این شكل تغییر داده. چیزی كه مرا متاثر و نگران می كند اتفاقاتی نیست كه 80 سال پیش آمده و تمام شده رفته پی كارش. چیزی كه نگران كننده است آن است كه عده ای  شكوه و جلال و قدرتمندی و عزت ملی در چه چیزی می بینند! چشم اندازشان برای  مدیریت ایده آل چیست! متاسفانه با این طرز فكر همان چشم انداز در ابعاد كوچك وبزرگ بازتولید خواهد شد.

در انتها می خواهم بگویم لیاقت ما خیلی بیشتر از این هاست. چرا توقعات خودمان را در حد استاندارد هایی از این دست پایین بیاوریم!؟ حداقل قدر خود را بدانیم ! قدر ما بسی بیشتر از این هاست! قدر ما این نیست كه مدیری كه بالای سرمان هست چنان به ما بنگرد كه خشتك مان را خیس كنیم!!! حق ما این نیست.  حق ما آن است كه مدیری بالادست ما باشد كه قدر و ارزش كار تخصصی ای كه ما می كنیم بداند و متناسب با آن برای مان امكانات و اختیارات تدارك ببیند و در نهایت متناسب با دستاوردمان پاداش دهد. لیاقت ما آن است كه در محیطی زندگی كنیم كه  مسئولیت   پروژه های مختلف عمرانی ,بهداشتی , آموزشی و..... بر كارشناسانی زبده  وبا شخصیت سپرده شده باشد. كارشناسان باشخصیتی كه شخصیت شان ایجاب می كند كه كارشان را درست انجام دهند نه ترس از یك قلدر! من به پروژه ای كه توسط عده ای اجرا شده باشد كه از ترس مافوق خشتكشان را خیس می كنند هرگز اطمینان نمی كنم! باورم نمی شود در چنین محیطی افراد كاردان باشخصیت دوام بیاورند كه بمانند و كاری درست به سرانجام برسانند. اگر هم 80 سال پیش  شد ه از درایت مدیرانی شبیه تیمورتاش و فیروز فرمانفرما و...... بوده كه البته رضا شاه اندكی بعد همه را تار و مار كرده. اگر بنا به راضی كردن یك  زیردست قلدر باشد زیردستان گنجشك رنگ می كنند و به اسم قناری قالب آن قلدر می كنند اما كارشان را درست و حسابی انجام نمی دهند. قلدر هم كه متخصص همه چیز نیست. هركسی می تواند در حرفه ی خود به كسی كه  سررشته ندارد كلك بزند. مدیر درست و حسابی به جای ترس انداختن در دل زیردستان كارشناسان زبده ی ناظر در رشته ها و فنون مختلف باید استخدام نماید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سرزمین حماسه

+0 به یه ن

پارسال اندكی پس از زلزله من متن زیر را منتشر كردم:

من در لهجه شناسی زیاد خوب نیستم. اما اگر اشتباه نكنم این سرود با لهجه ی مردم قاراداغ (همان منطقه ی زلزله زده) است. درست می گویم؟! سرود اوایل جنگ تحمیلی است. من از آن دوران خاطره ای ندارم اما گویا آنها كه یك مقدار سنشان از ما بیشتر است از این سرود خاطره ها دارند. به خصوص در جنوب و در مناطق جنگی.

من بیشتر از این سرود خلبانان خاطره دارم. لهجه ی این یكی مال تبریز است.

تا جایی كه اطلاع دارم اجداد ستارخان از قاراداغ به تبریز مهاجرت كرده بودند. این مردم همیشه حماسه ساز بوده اند. حماسه در خون آنهاست. این مصیبت را هم قهرمانانه پشت سر خواهند گذاشت!

این مصیبت و حضور قهرمانانه عاشقانه و حماسی نیروهای مردمی چهره ی قاراداغ را برای همیشه دگر گون خواهد كرد وبه دنبال آن آذربایجان هویتی مدرن تر خواهد یافت. قاراداغ به علت موقعیت جغرافیایی اش نسبتا ایزوله بوده است. این حضور گرم و گسترده تاثیر فرهنگی انكار ناپذیری خواهد داشت. روح حماسی كه با این ارتباطات سازنده و دوستانه در بیامیزد شاهد شكوفایی های بسیار خواهیم بود. یاشاسین!

بخشی از "سرود خلبانان":

حق یؤلوندان دین یؤلوندان دؤن مزلر! نه قدرقدرتلری وار جانلاردا!

حماسه سازان سال ۹۱ كه برای كمك راهی قراداغ شده اند برای شنیدن " آفرین! دمت گرم" نرفته اند كه با شنیدن "بكشید كنار" دست بردارند. كسانی كه خیال می كنند با چند غرولند این مردم را از راهی كه می خواهند بروند بازدارند این مردم را نشناخته اند كه

حق یؤلوندان دین یؤلوندان دؤن مزلر! نه قدرقدرتلری وار جانلاردا!

تا وقتی كه وجدانشان می گوید حضورشان لازم است حضور خواهند داشت. حالا بقیه می خواهند تشویق كنند یا نكوهش!

تبریز همیشه از قاراداغ مهاجر پذیر بوده. پس بدانیم كه تبریز مدرن بدون قاراداغ مدرن امكان پذیر نیست! یك چیزی می خواهم بگویم كه در جو خانواده های قدیمی تبریز از جمله ی خانواده ی خودم اصلا نمی شود گفت. اما به نظر م باید گفته شود. باید تحلیل شود. خوب! ما خانواده های قدیمی تبریز فرهنگ خودمان را داریم كه خیلی نكات مثبت دارد. بی اندازه به آن دلبسته ام. بخش بزرگی از هویتم را تشكیل می دهد. هركسی داستان سارا را بخواند عشق و علاقه ام را به این فرهنگ در می یابد. اما خودمانیم ها! این فرهنگ كاستی هایی هم دارد. بذارید یكی اش را بگویم. جوان ها ی سی -چهل ساله از خانواده های متمول و قدیمی تبریز با هوش استعداد و تحصیلات عالیه و البته "باشعور تبریزی" خود را بازنشسته می كنند و كارشان می شود "شجره نامه" تنظیم كردن و عتیقه های خانوادگی را نگه داشتن و به باغ های موروثی سر كشیدن و مهمانی دادن و اگر خیلی فعال باشند مسافرت رفتن. حیف این همه پتانسیل كه تنها به این كارها می گذرد. چرا؟! چون در این دنیای جدید نمی خواهند ریسك كنند. زندگی شهری چند صد ساله توام با رفاه جرئت ریسك كردن را از آنها گرفته. به قول خودشان زمانه بد شده و در شان خودشان نمی بینند كه با هر كس و ناكسی طرف حساب شوند! این كه نشد! در محیط كار همه جور آدم هست. برای ما كه قرار نیست قرق كنند!! شاید هم تاكید بیش از حد روی همان "شعور" باعث شده! نمی دانم! به هز حال چیز خوبی نیست. باز ما خانم ها بیشتر قدرت ریسك و ambition داریم . اغلب مردهای همسالمان كه روزشماری می كنند بازنشسته شوند و از قیل و قال محل كار كه با روحیه شان نمی سازد دور شوند. خوب! این خوب نیست. این جوری جامعه دچار ركود می شود. برعكس اغلب كسان كه در خانواده های قدیمی تبریز بزرگ شده اند من پدیده ی مهاجرت به تبریز را خیلی مبارك می دانم. مهاجران قاراداغ با این روح حماسی مانند خونی در رگ های تبریز می توانند باشند. اگر آموزش خوب داشته باشند اگر با قواعد زندگی شهری آشناتر بشوند واقعا حضورشان در تبریز خیلی سازنده خواهد بود. این واقعه ی شوم می تواند پیامد های مثبت دراز مدتی داشته باشد. كاش این حضور گرم مردمی ادامه پیدا كند! اگر ادامه پیدا كند آن چه كه گفتم حاصل می شود. البته برای ادامه ی حضور نهادینه شدن لازم است. ای كاش برخی از این نهاد های مردمی كه الان تشكیل شده اند هدف فاز دوم خود را چیزی قرار دهند كه به این نكته كه گفتم عنایت دارد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فراز و نشیب

+0 به یه ن

تاریخ انگلیس را می خواندم. یك سری تجار بودند كه از قرون وسطی پارلمانی الكی داشتند. پارلمان شان در ابتدا قدرت و اختیار چندانی نداشت اما از هیچ چی بهتر بود. هر وقت شاه ضعیف بود و قدرت نداشت این تجار در پارلمان دور گرفتند و امتیاز و اختیار بیشتری كسب كردند كه بتوانند در كار تجارت خود آزادانه تر عمل كنند. رفته رفته در طی قرون به جایی رسید كه این پارلمان بود كه شاه و ملكه را كنترل می كرد نه برعكس.

اگر آن جلسه شورایی در دوران قدرتمندی شاهان نبود به هنگام ضعف پادشاه آن آقایان تجربه انسجام وجاهت عرفی و... لازم را نداشتند كه كاری از پیش ببرند. از طرف دیگر اگر در موقع قدرت پادشاه اختیار بیشتری طلب می كردند سرخود به باد می دادند! اعضای كلیدی اش تلف می شد و پارلمان در مواقع گشایش ناشی از ضعف پادشاه هم نمی توانست كار مهمی بكند!

یك كتاب هم در مورد جنبش حق رای زنان در انگلیس می خواندم جنبش مال اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست بود. زنان زیادی به خصوص از طبقه ی كارگری فعال بودند. خیلی هم زحمت كشیدند. اقتصاد انگلیس در آن زمان خیلی به صنعت نساجی وابسته بود. چرخ كارخانه ها را هم زنهای كارگر می چرخاندند. اما خود سهمی نمی بردند. به معنای واقعی كلمه استثمار می شدند. زنها برای حقوق خود مبارزه می كردند اما هر بار زورمندان آنها را در هم می شكستند. بعد از جنگ جهانی كه مناسبات اجتماعی در هم ریخت مخالفان حقوق زنان در موضع ضعف كامل قرار گرفتند. جنبش حقوق زنان انگلیس بدون آن كه با مانع جدی ای رو به رو شود به بخش بزرگی از مطالبات خود رسید.

اگر آن كوشش های زنان جنبش در روزهای قبل از جنگ نبود بعد از جنگ و در هم ریختن مناسبات نه مطالبات روشنی داشتند نه انسجام و اتحادی. درنتیجه امتیاز قابل توجهی هم نمی توانستند به دست آورند. اندكی بعد مناسبات قبلی دوباره شكل می گرفت و با همان شدت استثمار زنان را دنبال می كرد. از طرف دیگر اگر جنبش زنان قبل از جنگ جهانی وقتی اربابان در اوج قدرت بودند رادیكال تر عمل می كرد بیشتر به جنبش زنان سخت می گرفتند و بال هایش را چنان می شكستند كه بعد از جنگ هم نمی توانست عرض اندامی كند.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

serenity prayer

+0 به یه ن

God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
Courage to change the things I can,
And wisdom to know the difference.

ترجمه: خداوندا! به من توان آن را بده تا بپذیرم آن چه را كه نمی توانم تغییر دهم و به من جسارت آن را بده تا تغییر دهم آن چه كه می توانم تغییر دهم و عقلانیت لازم را عطا فرما تا تفاوت این دو را دریابم.

این دعای معروف Serenity است. در ایران به اشتباه گمان می كنند (ترجمه ی ) این دعا از دكتر شریعتی است. در صورتی كه این دعا خیلی قدیمی تر است. یك استاد الهیات آمریكایی آن را به این صورت "فرمول بندی" (!!!) كرده.

این دعا در مراكز ترك اعتیاد و ..... زمزمه می شود. انتخاب بجایی است. معمولا شخص به علت مسایلی كه تغییر آن خارج از محدوده ی توانش هست به سوی اعتیاد می رود. اما واقعیت این است كه ترك اعتیاد از جمله چیزهایی است كه تغییر آن در محدوده ی توان هر شخصی است.

البته این دعا در خیلی موارد دیگر می تواند كاربرد داشته باشد. می تواند سرلوحه ی زندگی قرار گیرد. به خصوص اگر آدم بخواهد در ایران در علوم پایه كار پژوهشی بكند این "فرمول بندی اولویت ها و خواست ها" به دردش می خورد! یك مقدار به آن فكر كنید منظورم را متوجه می شوید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل