فرهنگ بومی و رانندگی

+0 به یه ن


یک مدت هست که این مسئله بد رانندگی کردن ذهنم را در گیر کرده.
به نظرم این تاکید روی رعایت مقررات برای جلوگیری ازتصادف و...در ایران به چندین علت کار نخواهد کرد.
کما این که نکرده!
اما کاش بشه از دل همین فرهنگ بومی دیدگاه و نگرشی بیرون کشید که در دل مردم بنشینه و متقاعدشان کنه که بهتر رانندگی کنند.

اون سه چهار نفر در ایران هم که من می شناسم که خوب رانندگی می کنند با ذهنیت این که «من به مقررات احترام می ذارم » رانندگی نمی کنند.


در مقابل  صدها نفری که شعار مقررات می دهند وقتی به خود می رسند استثنا قایل می شوند!!


اما اون سه چهار نفر استدلال دیگری دارند.

مثلا میگن:
«این مدت رانندگی هم جزو عمر ماست می خواهیم آرامش داشته باشیم.»

«چه طور وقتی بقیه سر پیچ نگه می دارند ما اذیت می شیم! ما هم نباید بقیه را  با توقف در سر پیچ اذیت کنیم.»

منظورم از مراجعه به فرهنگ و ارزش های بومی اینه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

در برخی چیزها تبریز ما کم از زوریخ نداره اما...

+0 به یه ن

پارسال برای یک همایش چند روزی به زوریخ رفته بودم. زوریخ بهترین شهر برای زندگی در جهان معرفی شده. برخی از چیزهایی که به عنوان سر آمدی زوریخ می گفتند من می دیدم تبریز ما هم داره. تازه بهترش را هم داره. مثلا می گفتند می بیند خیابان چه تمیزه؟! این در حالی است که دیروز نظاهرات بود و ریخت و پاش شده بود اما زودی تمیز کردند. من در دلم گفتم بعد از تاسوعا عاشورا خود  مردم تبریز آستین بالا می زنند و شهر را تمیز می کنند.

از این موارد زیاد بود. اما موردی هم هست که مایه شرمساری است. اصلا به این تمیزی و نظم «جهان اولی» تبریز نمی خوره. بدجوری جهان سومی است. اون هم وضعیت رانندگی است. به خصوص در بزرگراه شهید کسایی!
هر هفته در کانال تبریز می خوانم که باز در این بزرگراه به علت سرعت غیر مجاز تصادف شده عده ای فوت کرده اند!
آخه اونهایی که این طور رانندگی می کنند می خواهند چه چیزی را ثابت کنند؟! کجای دنیا را فتح می کنند؟!
اصلا با دوراندیشی و عقلگرایی متدوال تبریزی ها این طرز رانندگی نمی خواند.
گیریم ده دقیقه زودتر به مقصد برسند. آیا می ارزه این خطر و ریسک را بپذیرند و هرگز نرسند؟!
 مردهای آذربایجانی عموما خیلی هوای مادرانشان را دارند و خیلی نگران آن هستند که مبادا در حق مادرشان ظلم شود. 
به خدا به پیر به پیغمبر! هیچ ظلمی  در حق مادر شما بالاتر از این نیست که دایم او را در نگرانی از تصادف نگاه دارید.
اگر با سرعت مجاز و مطمئنه رانندگی کنید و به لحاظ فنی به ماشین تان برسید نگرانی دایم مادر را برطرف می کنید. اگر نگرانی دایم مادرتان برطرف بشود چند سالی به عمر مادرتان اضافه می شود.
ای پسرهایی که در بستر بیماری مادر در لحظات آخر حاضرید همه دنیا را و هرچه دارید بدهید تا او چند ساعت بیشتر نفس بکشد! به جای این که همه دنیا را بدهید با رانندگی دیوانه وار روزهای خوشش را برایش جهنم نکنید! با بد رانندگی کردن  چند سال به دلیل استرس دایمی از عمرش نکاهید.

من هر چی فکر می کنم این رانندگی به این شکل با فرهنگ ما نمی خواند. در خیلی موضوعات چنان پیشرو هستیم که خیلی از کشورهای اروپایی حسرتش را باید بخورند. اما به رانندگی که می رسد این است وضعیت! 

باز هم در این باره خواهم نوشت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رویکرد مینجیق نسبت به تجملگرایی-قسمت اول

+0 به یه ن

من و همسرم وقتی دانشجو بودیم ازدواج کردیم. طبعا در آن زمان در آمد چندانی نداشتیم. به اصطلاح پا مون را به اندازه گلیم مان دراز کردیم. من انواع و اقسام راه ها برای زندگی فاخر داشتن علی رغم کم پولی و کم خرجی می یافتم. باور کنید با در آمد کم هم می شود فاخر زندگی کرد. مثلا از موزه ها و نمایشگاه های مجانی یا با بلیط ارزان دیدن می کردیم. دراین موزه ها میان اجناس فاخر با مردمانی با فرهنگ بالا می گشتیم بی آن که خرجی کنیم. این عادت در ما مانده.

مثلا هر بهار می رویم پارک که لاله ها را ببینیم. خرجی ندارد اما آن همه رنگ و زیبایی در پشت ذهن ثبت می شود و شب ها هم به خواب می آید.

همان زمان بود که به حفاظت از محیط زیست علاقه مند تر شدم. دیدم افرادی مثل من که کم خرج می کنند و کمتر مصرفگرا هستند می توانند سرشان را بالا بگیرند و بگویند ما کمتر زمین عزیز را تخریب می کنیم کمتر باعث گرم شدن زمین می شویم و....

اتفاقا در همه زندگی ام در محیط هایی بوده ام که اطرافیان از ما به مراتب پولدارتر بوده اند. این موضوع هرگز به من فشاری نیاورده. بسی خوشنودم که چنین بوده و نیازی نبوده من نگران وضع مالی آنها باشم. هیچ وقت هم احساس کمبود نکرده ام. اگر آنها لباس مارکدار می پوشیدند من سرم بالا نگاه می داشتم و  در دل به خود می گفتم من لباس ایرانی می پوشم که اولا به کارگر ایرانی کمکی کنم ثانیا با کم کردن مسافت حمل و نقل کالا کمتر  منجربه گرمتر شدن زمین  شوم.

من فکر می کنم تقبیح مصرفگرایی و تجملگرایی  در عمل نتیجه ای ندارد. اگر قرار بود داشته باشد نصیحت های چهل ساله ای صدا و سیما در مورد فضیلت ساده زیستی باید تا به حال منجر به ساده زیستی ملت ایران شده بود!
رویکرد دیگری باید برای تشویق به ساده زیستی باشد. من تجارب و دیدگاه های شخصی خودم را به تدریج در این باره می نویسم. شما هم نظرتان را بنویسید. اگر ساده زیست هستید در کمال افتخار در بخش «باخیش ها» بنویسید تا من منتشر کنم. به اشتراک گذاشتن این تجارب می تواند هم شیرین و هم آموزنده باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سرمایه انسانی برای شهر و کشور

+0 به یه ن

در نوشته قبلی ام ادعا کردم برو بچه های بنیاد کودک که از پوشش خارج می شوند می توانند پس از مدتی به سرمایه های انسانی شهر و کشور تبدیل بشوند.
این عزیزان با انگیزه درس می خوانند. انگیزه قوی دارند  که از راه درس خواندن خود و خانواده خود را از ورطه فقر بیرون بکشند. قدر شرایط درس خواندن یا کارآموزی را که برایشان فراهم آمده می دانند و می فهمند. برج عاج نشین و نازنازی نیستند که قدر نفهمند. سرکار و یا به هنگام کارآموزی لوس بازی در نمی آورند که هر چیزی به آنها بر بخوره یا قهر کنند و... توهم بیخود در مورد توانمندی ها یا جایگاه خود ندارند. (امان از این نوع توهم ها که بین طبقه متوسط  در ایران بیداد می کند: توهم نبوغ، توهم سری سوا داشتن، توهم EQ برتر داشتن،توهم فهم برتر داشتن، توهم منجی عالم بودن وووووو!) به علت فروتنی راحت تر در کار گروهی بر می خورند و کمتر دردسرساز می شوند. در نتیجه از شرایط فراهم شده به نیکی استفاده می کنند و قد می کشند.
زجر کشیده اند اما (به دلیل حمایت های بنیاد کودک) نه آن قدر که داغون و یا عقده ای شوند. سختی ها و مشقت ها آنها را مقاوم ترساخته. دردآشنایند و خود دوست دارند درد های بقیه را تسکین دهند.

من اگر صاحب شرکتی بودم و یکی از این عزیزان را به کارآموزی می پذیرفتم انگیزه ام برای تلاش برای موفقیت شرکتم دو چندان می شد. بیشتر تلاش می کردم که شرکتم در مناقصه ها برنده شود تا او را به استخدام در آورم. همه می دانیم سرپا نگاه داشتن یک شرکت درست و درمون سازنده (نه دلالی) در این مملکت چه قدر سخت هست و چه طور قوانین دست و پا گیر و انواع و اقسام تنگ نظری های هموطنان چوب لای چرخ می گذارند. در این میان  اگر کارمند های شرکت هم بهانه تراشی کنند و لوس بازی کنند انگیزه برای روشن نگاه داشتن چراغ شرکت از بین می رود. صاحب شرکت وسوسه می شود شرکت را ببندند و ملکش را اجاره بدهد یا بفروشد. با خود می گوید برای چی و برای کی این همه زحمت را به خودم بدهم؟! اما اگر یکی از مددجویان بنیاد-با توصیفی که عرض کردم- در استخدام شرکت باشد، پاسخ واضح خواهد بود:  دست کم، برای او باید شرکت را زنده نگه داشت! به این ترتیب و به این معنا، وجود او به شرکت برکت می آورد.


یکی از مددجوهای تحت کفالتم دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی است. در درس های تخصصی اش نمرات بسیار عالی دارد. با علاقه و عشق درس خوانده. در کارشناسی هم همین رشته را خوانده بود. در آن مقطع هم خوش درخشیده بود. این روزها رفتن به سراغ روانشناس خیلی مد هست. گرفتن مدرک روانشناسی هم روی بورس هست. اما خیلی وقت ها کارشناسی روانشناسی نخوانده می روند مدرک کارشناسی ارشد آن را می گیرند بی آن که اصول اولیه روانشناسی را بلد باشند. (این هم از مشکلات عمده آموزش عالی ماست. در بیانیه پارسال فرهنگستان نسبت به آن تذکر دادیم.) 
متاسفانه خیلی می شنوم که کسی ناراحتی روانی داشته به روانشناسی مراجعه کرده وبا روح و روانی به مراتب داغان تر برگشته. از بس که برخی از آنها توصیه های بیربط می کنند.
با توجه به پیش زمینه ای که دختر روانشناس من دارد مطمئن هستم روانشناس درجه یکی خواهد شد و مشکلات صدها نفر را برطرف خواهد کرد. هر کدام را به زندگی عادی و طبیعی باز خواهد گرداند. هر کدام از آنها هم در زندگی ده ها نفر تاثیرخواهند داشت.

به این معنی است که می گویم این عزیزان سرمایه های انسانی  برای شهر و کشور هستند.
اگر می توانید کفالت کودکی را برعهده بگیرید.
تا می توانید در مورد بنیاد کودک تبلیغ کنید تا افراد بیشتری کفیل شوند. به این ترتیب سرمایه های انسانی شهر و کشور مان بیشتر خواهند شد و به سوی پیشرفت گام برخواهیم داشت.
اگر خواستید همین مطلب را  به اشتراک بگذارید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بال و پر کشیدن

+0 به یه ن

از هفته پیش خیلی خوشحال و خوشنودم. یکشنبه هفته گذشته از بنیاد کودک خبر رسید که  یکی از مددجویان تحت کفالت من اکنون در آمد کافی دارد و به در خواست  و تمایل خودش از پوشش بنیاد کودک خارج می شود. بسیار به او افتخار می کنم.  او اکنون دانشجوی سال دوم کارشناسی ارشد یکی از رشته های مهندسی است. درس هایش را پاس کرده  و با نمرات عالی شاگرد اول شده است.
در آخر بهمن ماه سال 95 من او را به یکی از شرکت های دانش بنیان معرفی کردم تا در آنجا کارآموزی کند. دو ماه کارآموز بود. البته حدود یک ماه از دو ماه به علت تعطیلات نوروز تعطیل یا نیمه تعطیل بود. بعد از دو ماه شرکت پروژه ای گرفت. این آقای مهندس جوان ما هم در انجام دادن آن کمک می کرد و متناسب با کار نیمه وقتی که انجام می داد در آمدی کسب می کرد. اما الان آن قدر در کار پیشرفت حاصل شده که درآمد او هم بالا رفته است و خود او داوطلبانه از پوشش خارج شده. به او بسیار افتخار می کنم.
چند نفر دیگر از مددجویان تحت  کفالتم هم در رشته های مختلف دانشجو هستند. برخی از آنها هم در رشته خودشان نمرات عالی می گیرند و در ضمن کار آموزی  و یا کار نیمه وقت انجام می دهند. در سال های آینده به احتمال قریب به یقین در آمد آنها هم بالا خواهد رفت و خود داوطلبانه از پوشش بیرون خواهند آمد.
این عزیزان درس هایشان را با جدیت خوانده اند و در کارآموزی و کار هم همت به خرج می دهند. پیش بینی می کنم به زودی در رشته خود جزو بهترین ها ی شهر شوند. سرمایه انسانی برای شهر و کشور

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چگونه در فرزندانمان برای درس خواندن انگیزه ایجاد کنیم ؟

+0 به یه ن

مطلب زیر را در سال 89 نوشته بودم. حالا به جای 30000تومن 100هزار تومن قرار دهید:

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه


چگونه در فرزندانمان برای درس خواندن انگیزه ایجاد کنیم

می دانید که پیشرفت تحصیلی دانش آموزان در خانواده های طبقه ی متوسط از دغدغه های اصلی والدین است به گونه ای که حاضرند هر چه قدر که شد هزینه بدهند تا فرزندشان خوب درس بخواند. به نظر من هزینه ی آن چنانی لازم نیست. اگر با30هزار تومان در ماه کفیل یکی از مددجویان مستعد بنیاد کودک شوند در فرزندشان تاثیرگذاری لازم را خواهد داشت . از قدیم همین رسم بین اعیان و اشراف برای تشویق فرزندانشان به درس خواندن بوده. گویا امیر کبیر نیز در کودکی به همین منظور حمایت می شده! آن قدر فاصله گرفته ایم که این سنت ها هم-که حکمتی داشته و منفعتی- فراموشمان شده! نمی توانم صد درصد تضمین کنم که این روش برای ایجاد انگیزه نتیجه می دهد. در مورد برخی ممکن است نتیجه بدهد ودر مورد برخی دیگر، خیر. اما امتحان آن به خرجی که می شود می ارزد 30000تومان یعنی قیمت یک کیلو و نیم گوشت گوسفندی و یا هزینه ی شام یک خانواده ی سه نفره در رستورانی متوسط درشمال تهران. خانواده ها برای تشویق فرزندان خیلی بیشتر از اینها خرج می کنند! به علاوه این خرج اگر حتی باعث ایجاد انگیزه نشود، «جای دوری نمی رود.» کسی چه می داند! شاید امیرکبیری این وسط سر برآورد! درهرصورت دل کودکی یتیم ویا بی پناه شاد می شود

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بنیاد کودک

+0 به یه ن

همان طوری که قبلا گفتم یکی از ارزشمندترین دستاوردهای مینجیق در این دوازده  سال وبلاگ نویسی آشنایی با بنیاد کودک بوده است. من  مسئولیتی در بنیاد کودک ندارم. از آشنایان نزدیک من هم کسی در این بنیاد مسئول نیست. از طریق خواننده های وبلاگم با این بنیاد آشنا شدم و دیدم عملکرد آن به ایده آلی که در ذهن من بود بسیار نزدیک هست.  از آن پس به جمع کفیلان بنیاد کودک پیوستم و تا جایی هم که در توان داشتم آن را به دیگران معرفی کردم و می کنم. همان طوری که می دانید موسسه های خیریه بسیاری وجود دارند که اغلب آنها هم کارهای ارزشمند و درخور ستایشی انجام می دهند. اما چرا من در میان این همه موسسه خیریه به بنیاد کودک به طور خاص علاقه دارم و برای آن تبلیغ می کنم؟!  در زیر برخی دلایل آن را می نویسم.

1) بنیاد کودک  تاکید زیادی بر شفافیت دارد. بیلان کار ارائه می دهد و اجازه می دهد موسسات بین المللی نظارت بر نهاد ها بر عملکرد آن نظارت نمایند و گزارش تهیه کنند.

2) بنیادکودک از طریق سایت  ای-میل و تلفن ها پاسخ سئوالات کفیلان را سریع می دهد.

3) هرچند همه جور  کمک  خالصانه به نیازمندان پسندیده هست اما بنیاد کودک کمک های خود را  به گونه ای کانالیزه می کند که مددجو به جایی برسد که نه تنها از کمک بی نیاز شود بلکه خود را به جایی برساند که دستگیر دیگر نیازمندان شود. تاکید بر تحصیل و آموختن مهارت های زندگی از این جنس هست.

4) برخی از ارگان های خیریه مانند ارگان های خیریه تحت سرپرستی ماری ترزا  فقر را تقدیس می کنند. گویی هدف نه بهتر کردن اوضاع فقرا بلکه فقیر نگاه داشتن آنهاست. چنین طرز فکری در قاموس بنیاد کودک هیچ جایی ندارد! بنیاد کودک سعی نمی کند با نمایش فقر مددجویان حس ترحم و دلسوزی شما را برانگیزد تا بیشتر کمک کنید!  شما این حس را دارید که با این پولی که می دهید یکی از استعدادهای درخشان سرزمینتان را شکوفا می کنید. انگار این مددجو خواهر یا برادر کوچک شماست و شما می خواهید در حد توان خود برای او آن چه که برای شکوفایی استعدادهایش لازم هست فراهم کنید.

5) چندی پیش یکی از کفیلان سابق بنیاد کودک متنی در وبلاگ خودش  منتشر کرده بود که حاوی انتقادات تندی علیه بنیاد کودک بود.پاسخ بنیاد را در اینجا می توانید بخوانید. در جایی در آن وبلاگ ایراد گرفته شده بود که ورزش "لوکسی مثل ژیمناستیک" چرا باید برای یک کودک فقیر انتخاب شود؟! و بنیاد کودک چه نیکو پاسخ داده است که:"در جای دیگری از متن حتی به انتخاب ورزش ژیمناستیک توسط مددجو ایراد گرفته اید.

در ایران ورزش ژیمیناستیک آماتور برای کودکان یک ورزش لوکس و گران محسوب نمی شود و در اکثر باشگاه های ورزشی محلی قابل دسترس است. بنیاد کودک نیز همواره تلاش می کند با کمک همیاران خود شرایط یک زندگی با حداقل کیفیت را برای مددجویانش فراهم کند. از این رو چنین قضاوتی نیز از مسیر انصاف به دور است که نیاز کودکان ایران را با نیاز کودکان در مناطق کشورهای بسیار عقب افتاده مقایسه کنیم. مددکاران در گزارشها، نیازمندیها و تقاضاهای مددجویان را منعکس میکنند، چون بسیاری از همیاران علاقمندند در صورتیکه بخواهند کمک بیشتری بکنند، حداقل آگاه باشند نیاز و یا آرزوی مددجویشان چیست. از ما انتظار نداشته باشید که وقتی از مددجویی میپرسیم آرزویت چیست و او گفت مثلا کلاس ژیمناستیک، بگوئیم تو حقی برای چنین آرزوهائی نداری!"
من چند نکته دیگر اضافه می کنم. بله! وقتی کودکی (به خصوص یک دختربچه که از بازی گل کوچک در کوچه هم محروم هست) چند ماه از سال را باید در یک اتاق سه متر در چهار متر با مادربزرگ بیمارش محبوس باشد کلاس ژیمناستیک برای او از اوجب واجبات هست تا دچار فقر حرکتی و پوکی استخوان و .... نشود! بچه ی ایرانی  حاشیه نشین کلانشهر ها مثل بچه آفریقایی این امکان را ندارد که در دشت ها آزادانه بدود و بعد هم  قهرمان المپیک شود! از بنیادکودک متشکریم که به این نیاز واقعی توجه می کند.
واقعا من دوست ندارم که بعد از این که ماه ها از کودکی حمایت کرده ام بنیاد کودک به من گزارش بفرستد و بگوید هنوز این بچه در نیازهای اولیه مانده هست.نه! دوست دارم در گزارش از من بخواهند که اگر صلاح می دانم برای کلاس ژیمناستیک و هنر و زبان و ..... کمک مالی خود را واریز کنم. دوست ندارم مددجوی من در فقر بماند و افق های دیدش را باز تر نکند که من در ذهنش بشوم  "بابا لنگ دراز !!!!" می خواهم رشد کند و از من بگذرد و برای خودش آینده ای ترسیم کند.
6) بنیاد کودک در برخی شهرها از جمله در تبریز واورمیه و اردبیل از کانون های اصلاح و تربیت حمایت می کند. وقتی این نوجوانان آزاد شدند آنها را حمایت می کند تا دوباره به ورطه ی بزه نیافتند. این حرکت امنیت جامعه را نوید می دهد.
7) بنیاد کودک برای والدین کودکان کلاس های روانشناسی و کنترل خشم و....برگزار می کند.
8) حضور مددکاران زن در زندگی این نوجوانان دیدگاه های مردسالارانه را دربین آنها خنثی می کند و ما می توانیم به آینده ای بهتر از این جهت امیدوار باشیم.
9) دیدگاه غالب   در این بنیاد  بهبود آینده به دستان خود از طریق آموختن مهارت هاست. این بنیاد کمک می کند که نگرش قضاو قدری و انفعال در برابر سرنوشت ازبین ببرد.
10) این بنیاد کمک می کند تا بین طبقه ی فقیر و طبقه متوسط ارتباط و تعامل سازنده برقرار شود.
11) خود کفیلان  با هم یک خرده فرهنگ ساخته اند. یک فضای همدلی بین کفیلان به وجود آمده است. علی رغم همه اختلاف ها   دست کم یک موضوع  هست که برسر آن توافق داریم و می توانیم در موردش حرف بزنیم. من این خرده فرهنگ را دوست دارم.
 
 
دلایل بسیار زیاد دیگری هم هست که الان یادم نمی آید.
 
دفاتر بنیادکودک در داخل کشور را میتوانید اینجا ببینید. با کلیک روی هر استان آدرس شعب در آن استان می آیند. شعب آن را می توانید به آشنایان خود معرفی کنید. به خصوص شعبه مراغه را معرفی کنید که تازه تاسیس شده و کمتر شناخته شده است.
 
این هم جمله ی کلیدی است برای تبلیغ برای بنیاد کودک:" اگر ما به فکر این بچه هانباشیم خیال می کنید چه کسی -غیر از خدا- به فکر این بچه ها خواهد بود؟"
من ماه ها برای بنیاد کودک در بین آشنایانم تبلیغ می کردم. کسی توجه نمی کرد تا این جمله را نوشتم بلافاصله توجهشان جلب شد و به طور حماسه گونه ای بی دریغ کمک کردند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش پنجم

+0 به یه ن

روزهای اول این هفته من به ورزش و کم خوری وفا دار بودم. از دوشنبه تا دیشب به کرمان رفتیم. 

کرمان خیلی شهر زیبایی است. مردم کرمان هم بسیار مهربان و مهمان نواز هستند.
 اگر امکانش را دارید به کرمان سفر کنید. حتما به شما در کرمان  خوش می گذره.

متاسفانه سفر داخلی خیلی گران تمام می شه. مثلا با میزبان هامون در کرمان می گفتند ماهان ایر یک روز در میان به تبریز پرواز داره اما بلیط یک میلیون تومان تمام می شه. یعنی یک خانواده چهار نفری از تبریز به کرمان بخواد سفر کنه یا از کرمان به تبریز بخواد سفر کنه فقط ۴ میلیون باید پول بلیط بده. خوب خیلی زیاده.

ماه رمضان رسید و قراره این آخرین گزارش باشه.  به نظر می رسه در این مدت جمعی از همراهان مینجیق خوب انگیزه برای برنامه های زیبای خود یافته اند. امیدوارم ادامه پیدا کند و به نتیجه های شیرین برسد. همگی موفق باشید.
برخی از دوستان هم بودند که با افکار منفی  خود را آزار می دادند. امیدوارم این افکار را از ذهن بیرون کنید. همه می دانیم که اوضاع مملکت خوب نیست. به خصوص به جوان ها فشار زیادی می آد. شغل کمیابه. به موقع نمی توانند مستقل از خانواده بشوند و ازدواج کنند و..... همه این مشکلات هست. مقصر هم من و شما و پدرمادرهایمان نیستیم.  زندگی به قدر کافی سخت هست. شما دیگه به خودتان بیشتر سخت نگیرید. 
خود را با این فکر که هنوز  مستقل از خانواده نشده اید آزار ندهید. مطمئن باشید اون دو لقمه ای که شما سر سفره والدین تان می خورید فشاری به آنها وارد نمی کنه. اگر هم احیانا غری می زنند خیلی از ته دل نیست. اما اگر با این خود خوری ها افسرده بشوید یا بلایی سرتان بیاید اون موقع راستی راستی داغون می شوند. قدر خود را بدانید.
 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

امی نوتر

+0 به یه ن

متن زیر را برای روزنامه شرق نوشته بودم.

گاه نو

سهم «امی نوتر» در فیزیک مدرن

یاسمن فرزان*

سهم امی نوتر در پیشبرد جبر نوین بی‌بدیل است. در اینجا به مرور مفاهیمی به نام جریان و بار نوتر می‌پردازیم که در جای‌جای فیزیک مدرن به آن برمی‌خوریم. بار و جریان نوتر مفاهیمی هستند در ارتباط تنگاتنگ با مفهوم تقارن. بشر از دیرباز با مفهوم تقارن آشنا بوده و در هنر و معماری کلاسیک از آن بهره‌ها برده است. در تکوین مدل‌های فیزیکی، به‌خصوص در شکل‌گیری مدل‌هایی که توصیف‌گر اجزای سازنده جهان یعنی ذرات بنیادی هستند، نقش تقارن‌ها بسیار پررنگ‌تر  است. در واقع هر مدل فیزیکی توصیف‌گر طبیعت، با تقارن‌هایش در چارچوب فرمالیزم نظریه میدان مشخص می‌شود.

برای آشنا شدن با قضیه نوتر، بهتر است برخی تقارن‌های آشنا در پیرامون خود را مرور کنیم. دایره و مربعی را در نظر بگیرید و آنها را حول مرکز بچرخانید. اگر میزان چرخش مربع، ضریبی صحیح از ۹۰ درجه باشد مربع به حالت اول بازمی‌گردد. به عبارت دیگر شکل مربع نسبت به دوران‌های ۹۰، ۱۸۰و ۲۷۰ درجه متقارن است. این در حالی است که دایره تحت هر دورانی با هر زاویه دلخواه حول مرکز متقارن است. در مورد اول گفته می‌شود تقارن گسسته و در مورد دوم تقارن پیوسته است. مثال دیگر تقارن گسسته، تقارن آشنای آینه‌ای است. در حالت کلی در تقارن پیوسته میزان تبدیل با پارامتری پیوسته داده می‌شود. در مثال دوران دایره، زاویه دوران همان پارامتر پیوسته است که می‌تواند هر مقداری بین صفر تا ۳۶۰ درجه باشد.

امی نوتر نشان داد که به هر تقارن پیوسته‌ای می‌توان یک جریان و یک بار پایسته نسبت داد. هرچند این بار می‌تواند از محلی به محل دیگر جریان پیدا کند، اما مقدار کل بار در جهان در طول زمان تغییر نمی‌کند و بقا دارد. در مورد تقارن‌های پیمانه‌ای الکترومغناطیس، بار نوتر همان بار الکتریکی معروف است که مقدار آن پایسته است و به عبارت دیگر بقا دارد.

ازمنظر قضیه نوتر، تکانه (مومنتوم) و تکانه زاویه‌ای نیز نوعی بار نوتر محسوب می‌شوند که به ترتیب منتسب به تقارن انتقالی و دورانی هستند. ما انسان‌های پسا گالیله، بر اساس ملاحظات کلی انتظار داریم که هیچ نقطه از فضا و هیچ لحظه از زمان ارجحیت نداشته باشد. باور بر این است که قوانین فیزیکی حاکم بر طبیعت بر روی زمین و بر روی ماه و آن سوی کهکشان یکسان باشد. به عبارت دیگر، انتظار داریم که فرمالیزمی که تحولات دینامیکی را توصیف می‌کند، تحت انتقال دلخواه در فضا و زمان ناوردا باشد. ناوردایی تحت انتقال فضایی در سه بعد و تحت انتقال در زمان به معنای وجود چهار تقارن پیوسته است که بارهای نوتر متناظر با آنها همان بردار سه‌بعدی تکانه و انرژی هستند که هر چهار مورد بقا دارند. قضیه نوتر به ما می‌گوید با گذر زمان و در فرآیندها انرژی و تکانه کل تغییر نمی‌کند. تمام مشاهدات این نتیجه را تایید می‌کنند. اگر روزی در آزمایش‌ها مشاهده کنیم که بقای تکانه و انرژی نقض شده است، باید در فرض‌های زیربنایی‌مان-یعنی در تقارن انتقالی در فضا و زمان- تجدیدنظر کنیم. این رابطه مهم از دستاوردهای کم‌نظیر قضیه نوتر است.

همین‌طور انتظار داریم که در فضا جهت مرجحی وجود نداشته باشد و فرمالیزم‌های فیزیکی تحت دوران ناوردا بمانند. به عبارت دیگر، انتظار داریم اگر دستگاه‌های آزمایشی را حول هر محور دلخواه در فضا با هر زاویه دلخواه بچرخانیم به همان نتایج آزمایشگاهی دست یابیم. بار نوتر متناظر با تقارن‌های دورانی، تکانه زاویه‌ای است. همه مشاهدات تا به امروز حاکی از بقای تکانه زاویه‌ای است. بنابراین قضیه نوتر پایستگی و بقای تکانه زاویه‌ای را به تقارن دورانی مربوط می‌سازد.

تقارن‌های پیوسته در فیزیک بنیادی بسیارند. البته همه آنها تقارن‌های فضا و زمان که نسبت به آنها شهود داریم نیستند. برای فهم اغلب آنها ریاضیات نسبتا پیچیده‌ای نیاز هست. جالب آنکه مستقل از پیچیدگی تقارن، اثبات قضیه نوتر دشوار نیست. در واقع، این قضیه کلی است و بر هر تقارن پیوسته‌ای –مستقل از آن که چه قدر پیچیده باشد- صادق است. در قالب فرمالیزم نظریه میدان (کوانتمی یا غیرکوانتمی) در چند خط می‌توان این قضیه را به اثبات رساند. قضیه چنان زیبا و به ظاهر ساده است که در نگاه اول شاید به عمق آن پی نبریم. اما به هنگام پژوهش، جابه‌جا، از این قضیه بهره می‌بریم. اغلب اوقات وقتی شرایط مسئله غیربدیهی می‌شود ناگزیر می‌شویم که به اثبات قضیه رجوع کنیم و فرض‌های آن را بازبینی کنیم. به این ترتیب رفته‌رفته عمق و زیبایی قضیه نوتر بر ما آشکارتر می‌شود. بی‌اندازه شگفت‌انگیز هست که از دل قضیه‌ای کاملا ریاضی با پیش‌فرض‌هایی تجریدی بتوان به نتایجی نظیر بقای کمیت‌های فیزیکی رسید که در آزمایشگاه قابل راستی-آزمایی باشند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش چهارم

+0 به یه ن

دیروز آرزوبلاگ مشکل فنی داشت من نتونستم گزارش بدهم. الان می دهم. هفته قبل ورزشم مرتب بود. غذا هم زیاد نخوردم اما مهمان های ترکیه ای مون "لقوم" آورده بودند. خیلی خوشمزه بود جلوی خودم را نتونستم بگیرم.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

صفحه ویکی پدیا مدارس قدیمی تبریز

+0 به یه ن

ناگفته همه می دانیم که تبریز مدارس قدیمی و ریشه دار متعددی دارد. یکی از قدیمی ترین ها مدرسه مدرسه فردوسی است که در  این صفحه ویکی پدیا می توانید شرحش را بخوانید. از قرار معلوم فارغ التحصیلانش نسبت به مدرسه عرق و تعصب دارند و انصافا صفحه ویکی پدیای خوبی هم برایش ترتیب داده اند.
دیگری مدرسه منصور است که تا سال 92  با معماری زیبایش زینت بخش خیابان اصلی و تاریخی شهر یود . در سال 1391 مسئولین لطف فرمودند و با خاک آن را یکسان کردند! این مدرسه هم صفحه ویکی پدیا خوبی دارد. دست کم به مدد در فضای مجازی حیات این مدرسه ادامه دارد. در صفحه این مدرسه به این که  غلامحسین ساعدی در این مدرسه درس خوانده اشاره شده. پدر مرحومم (پروفسور یعقوب فرزان استاد دانشکده فنی تبریز) هم در این مدرسه درس خوانده بود. همین طور عموهایم. شادروان ساعدی با عموی بزرگم همکلاسی و دوست صمیمی بوده اند. در خانه کتاب عزاداران بیل را با یادگاری از دست خود استاد ساعدی داریم.
یکی از مهمترین مدارس تبریز مدرسه پروین در خیابان شهناز بوده است. این مدرسه هم ساختمانی تاریخی دارد.در واقع جایگزین مدرسه مموریال آمریکایی ها شده است. مدرسه پروین یک صفحه ویکی پدیا ی یک و نیم سطری  دارد که به هیچ وجه در شان این مدرسه نمی باشد.

دبستان نمونه پروین (شهید توانا) هم در نزدیکی همین مدرسه بود. قبلا در مورد این مدرسه به طور خیلی مختصر نوشته ام. چند سال پیش این مدرسه هم به مانند مدرسه منصور به لطف و همت مسئولان با خاک یکسان شد و تبدیل به خاطره شد.   این مدرسه  صفحه ویکی پدیا هم  ندارد فقط در دل ها ی فارغ التحصیلانش زنده است . ای کاش یک نفر همتی کند و صفحه ویکی پدیایی برایش تدارک ببیند.

این نوشته را در بخش (بؤلوم) هویت (کیملیک) قرار داده ام. مدرسه هرکسی به نظر من در شکل گیری هویت او بسیار موثر هست. مشاهده من آن هست که از روی میزان ثروت یا فقر افراد یا از روی لباس و آرایششان  نمی توان تشخیص داد چه جور آدمی هستند اما ازروی مدرسه ای که رفته اند تا حدود زیادی می توان تیپ شخصیتی آنها را حدس زد!
متاسفانه خانم ها اغلب چندان توجهی به این عنصر هویت ساز نمی کنند. نمونه اش هم همین که صفحات ویکی پدیای  مدارس پسرانه بسیار از صفحات ویکی پدیا مدارس دخترانه مفصل تر هستند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش سوم

+0 به یه ن

این هفته ورزشم مرتب بود. پرخوری نکردم اما خیلی هم کم نخوردم. وزنم یک کوچولو کم شده.



درروزهای گذشته خبرهایی بود که تکانم داد. اوضاع اصلا خوب نیست و به نظر می رسه روزهای سخت تری در پیش باشه. خیلی باید مراقب خودمان و دوروبری های خودمان و عزیزانمان باشیم. 
من با کسانی که می گویند «فرقی نمی کند چه کسی حاکم باشد تا وقتی من و تو تغییر نکنیم و در کوچه آشغال بریزیم» موافق نیستم. اصلا بزرگی مقیاس خرابکاری هایی که من و تو با هم می توانیم بکنیم با بزرگی مقیاس خرابکاری هایی که حاکمان کشور می کنند یکی نیست. به طور مثال یک محاسبه سر انگشتی ساده نشان می دهد من و تو به همراه همه شهروندان ایرانی به طور دسته جمعی هرچه در موقع مسواک زدن  و حمام رفتن اسراف کنیم باز کمتر  از یک دهم آبی خواهد بود که در اثر سیاست گذاری های غلط آبی کشور در بخش کشاورزی و در شبکه های فرسوده آبرسانی دولتی به هدر می رود. یا من و تو تمام تلاش خود را در فضای مجازی و حقیقی می کنیم  که چهره خوبی از ایران ارائه بدهیم و یکی دو نفر توریست جذب کنیم. یکی از این آقایان حاکم یک حرف نسنجیده می زند تیتر صفحه اول همه روزنامه های دنیا می شود و تا یک سال خارجی ها می ترسند بیایند ایران. وووووووو
ولی فعلا چاره ای نیست جز آن که خودمان را با «باید از خود شروع کرد» دلخوش کنیم! چون در حال حاضر این «خود» تنها کسی است که زور من و تو به او می رسد. اگر من و تو بخواهیم از «اینا» شروع کنیم می زنند دهنمان را سرویس می کنند. به علاوه آلترناتیو دندانگیری هم فعلا نیست.
فعلا سعی کنیم حرکت اجتماعی و فرهنگی مثبت اما بی خطر انجام دهیم ببینیم چی می شه.
من بعد از این حرف سیاسی نمی زنم  و از انتشار کامنت های سیاسی و انتقادی هم معذورم. تلگرام را که بستند دست کم این پنجره کوچک می خواهم باز بماند تا هوایی بچرخد. 

چه طوره در پاییز یک برنامه پاکسازی خبایان ها از زباله دسته جمعی شروع کنیم؟
تمرین کارگروهی و هماهنگی هم خواهد بود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ملی و راه های نرفته اش

+0 به یه ن

فیلم "ملی و راه های نرفته اش" تهمینه میلانی را دیده اید؟
نظرتون در موردش چیه؟

این قبیل فعالیت ها و فیلم های تهمینه میلانی بی تاثیر نیست. هرچند قوانین عوض نمی شه اما در تعبیر قوانین توسط قاضی ها اثر می ذاره.
در یکی دو سال اخیر همین نوع فعالیت های فمینیست ها باعث شده طلاق ها را آسان تر بگیرند و راحت تر حضانت کودکان را به مادر بسپارند. برای همین باید فیلم های تهمینه میلانی را جدی گرفت و با جدیت نقد کرد.

به نظر من فیلم خوبی بود اما دو سه جایش را نمی فهمم یا با آن مشکل دارم.

1) برخی رفتارهای مرد- مثل این که موبایل دوست دخترش را پنهانی چک می کرد یا با شوخی و صمیمیت دایی همسرش با او مشکل داشت- خیلی غیر عادی است و پذیرفتنی نیست. کتک کاری هایش هم که اصلا بخشودنی نبود. اما ناراحتی او از این که همسرش با آرایشی که توجه و متلک بر می انگیخت به محل کارش آمده بود چی؟ فیلم این رفتارها را در یک کاسه می ذاشت.
به نظرم یکی نیست.درجه شان خیلی فرق دارد.
مردی که از شوخی دایی خانمش هم برمی آشوبد یا موبایل را چک می کند بیمار روانی است اما نمی توان گفت اگر از متلک گویی مردان در محل کارش عصبانی می شود بیمار هست.
این دو را در یک ردیف گذاشتن به نظرم برای پیشبرد اهداف فمینیستی ضرر دارد چون با این تعریف بالای 90 درصد مردان ایرانی بیمار می شوند.
نظر شما چیست؟
2) آیا ملیحه که در همین مملکت بزرگ شده تشخیص نمی داد با اون آرایش برود به گاراژ تاکسی رانی سوت و متلک می شنود؟ خیلی تعجب آمیز بود که مردی که از شوخی دایی همسرش برآشفته شود از این موضوع عصبانی بشود؟ پس چرا راه افتاد با اون شرایط رفت اونجا ؟
او که آن قدر قدرت نداشت که بخواهد جامعه را عوض کند! خودش می گفت یک زندگی آرام برایش بس هست. کسی سودای عوض کردن جامعه در سر می پروراند که پشت اش محکم باشد و شرایط روحی اش پولادین. ملیحه که خیلی شکننده بود و هیچ حامی هم نداشت برای چی خودش را در معرض اون متلک ها و بعدش اون شماتت ها قرار داد؟
یادمه ما هم که نوجوان بودیم گاهی بلند می شدیم می رفتیم به محیط های کاملا مردانه که عادت به دیدن دختر در میان خود نداشتند. البته با آرایش و اینا نمی رفتیم. با همان مانتوهای بلند اپل دار و مقنعه چانه دار معروف دهه شصت و هفتاد می رفتیم. این کار را می کردیم که به حضور زنان عادت کنند. اما می دانستیم اتفاقی نمی افتد اگر هم بیافتد خانواده مان مثل کوه پشت مان خواهند بود. شرایط خانوادگی ما با ملیحه بی پناه فرق داشت.  به نسبت هم موفق شدیم فضا را برای حضور خانم ها باز تر کنیم.
3) مردی که از حرف مردم در مورد زنش این قدر وحشت دارد، چه طور شب عروسی ، عروس خانم را در حجله تنها می گذارد و می رود پیش مامان جونش (که با ازدواج هم مخالف بود) می خوابد؟ از این موضوع که بیشتر می شه حرف در آورد! یعنی اون قدر بچه بوده که نفهمیده این حرکت او چه معناهایی می تواند بدهد و چه حرف و حدیث هایی را برانگیزد؟ همان فرهنگ مردسالاری و ادعای مردانگی و تصاحب زن آفتاب مهتاب ندیده ایجاب می کرد که آن شب قهر نکند برودپیش مامان جونش!

پی نوشت: در ترکیه به دریای سیاه می گویند "کارا دنیز" به مردمی هم در جنوب آن زندگی می کنند می گویند "کارا دنیزلی لر". خیلی هم زیاد باهاشون شوخی می کنند و جوک براشون می سازند. در فیلم هایشان این طور نشان می ده که اینها رسمشان هست کوزه می ذارند روی سقف خانه عروس و داماد. روز بعد از عروسی داماد با تیر می زنه کوزه را می شکنه.


پی نوشت دوم: یک عده به خانم میلانی ایراد گرفته اند که قصه اش تکراری است. واقعا هم تکراری هست. اما این قصه ای است که متاسفانه هنوز داره در جهان واقع هم تکرار می شه. تا ریشه کن نشده خانم میلانی و امثال او این قصه را باز خواهند گفت.  قسمت جدید داستان به وجود آمدن "خانه امن" برای زنان خشونت دیده است که انقلابی است در تاریخ تمدن. در فیلم "دو زن" تهمینه میلانی یا "قرمز" فریدون جیرانی خانه امنی وجود نداشت. هنوز هم خیلی ها از وجود چنین خانه هایی بی اطلاع هستند پس تهمینه میلانی باید فیلم بسازد تا آنها را معرفی کند ولو به قیمت شعاری شدن یا آموزشی شدن فیلم اش.
نکته جدید دیگر داستان ملی وجود خواهر شوهری است که از او حمایت می کند. درست برعکس خواهر شوهر در فیلم قرمز فریدون جیرانی در 20 سال پیش. این واقعا پدیده  جدیدی هست و پدید آمدنش مدیون مجاهدت های امثال خانم میلانی.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فایل صوتی بحث درباره انتظارات علمی از رئیس جمهور و وزیر علوم

+0 به یه ن

من و شاهین در مورد دو نامه  با مضمون انتظارات علمی از رئیس جمهور و وزیر علوم که سال گذشته از طرف شاخه فیزیک و ریاضی فرهنگستان علوم در جراید منتشر شد بحثی نمودیم. در لینک زیر می توانید فایل صوتی این بحث را دانلود کنید. http://s8.picofile.com/file/8324284792/audio_2018_04_21_23_32_37.ogg.html

متن خود نامه ها در دو لینک زیر قابل دسترس هستند: http://yasaman-farzan.blogfa.com/post/340

http://yasaman-farzan.blogfa.com/1396/02

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش دوم همه با هم

+0 به یه ن

این هفته غیر از روز دوشنبه بقیه روزها مرتب ورزش کردم. پرخوری نکردم. اما جای شما خالی از این «باقلوا خشک های ای دو» خودم را بی نصیب نذاشتم. هفته بعد دیگه رژیمم را درست و حسابی تر می کنم.


یک گزارش نا مربوط هم می دم:

 دارم یادداشت های علم را می خوانم. به مسایل سیاسی قضیه کاری ندارم. اما عجیب این مرد در زندگی خانوادگی شاه دخالت می کرد و بدتر این که شاه هم جلویش را نمی گرفت. به او آن قدر رو می داد که در حضور شاه به ملکه هم جسارت می کرد! اون هم ملکه ای که نایب السلطنه هم بود! نمی بایست شاه جوی را به وجود آورد که «نوکرهایش» به نایب السلطنه زبان درازی نکنند؟!  علم تملق شاه را می گفت ولی فرح گاه وبیگاه انتقاد هایی می کرد. درنتیجه در کشمکش قدرت بین فرح و اسدالله جانب علم را می گرفت و ملکه را جلوی «نوکرهایش» سکه یک پول می کرد. من جای او می ترسیدم اگر ابهت فرح را جلوی این کاسه لیسان بشکنم فردا بعد از مرگ من سنگ روی سنگ بند نشود!  (من از واژه نوکر خوشم نمی آید. اما خود علم وبقیه تاکید می کردند که «نوکر» شاه هستند.
شاید بگویید فرح نیز نباید جلوی او انتقاد از شاه می کرد. علی الاصول درسته اما ماشاالله این علم همه جا بوده!!! 
کمتر پیش می آمده خانواده شاه بدون حضور علم و امثال او با او تنها باشند.
در این جلد که من می خوانم شاه با دختر بزرگش شهناز (دختر فوزیه) اختلاف شدید دارد و جناب علم هم ادعا می کند دارد وساطت می کند که پدر دختر را طرد نکند. مرتب در گزارش های روزانه اش می نویسد که امروز با شاه در مورد شهناز صحبت کردیم شاه عصبانی شد. خدا می داند که چی می گفته و چه نقل می کرده که هر بار آن پدر این طور عصبانی می شده. لابد برای این که نقش خود را پررنگ کند و برای خودش جهت فضولی دایم در زندگی خصوصی و خانوادگی شاه راهی بگشاید در عین حال که در ظاهر مزورانه  می گفته «شما پدرید بزرگواری بفرمایید» خطاهای دختر را هم برجسته می کرده وبا آب و تاب می گفته که شاه عصبانی تر شود و اختلاف ادامه یابد و نیاز به وساطت علم باقی ماند! 
یک دلسوز واقعی هرگز چنین نمی کند. می رود به دختر می گوید پدرت با این که عصبانی است اما دلش برایت تنگ شده. به پدر هم می گوید دخترتان از غم دوری شما شب و روز ندارد. بعد ترتیب می دهد که پدرو دختر همدیگر را ببند . بعد خودش از صحنه خارج می شود و به روی خودش هم نمی آورد که روزی اختلافی بوده.
قصه شاه و علم گفتن بهانه بود. می خواستم بگم چه طور باید دلسوز واقعی را باز شناخت. اگر با پدرتان اختلافی دارید بهتر است همین حالا بروید پیشش و سنگ هایتان را وا بکنید. نیاز هم به واسطه و میانجی ندارد. مگر این که آن پدر دیوانه روانی باشد بخواهد سر لجبازی بچه اش را سر ببرد. اما اگر در حد اخم و سرکوفت زدن یا حتی یک سیلی قضیه ختم شود دل به دریا بزنید و مشکل خود را با او هر چه زودتر حل کنید.
یک چیز هم بگم: برعکس اون چیزی هم که گفته اند پدر و مادر همیشه  حکیمانه تر از فرزند نمی اندیشند. خیلی وقت ها اشتباه می کنند و فرزند بهتر از آنها تشخیص می دهد. خیلی وقت ها هم اون قدر مشغول دغدغه های خود هستند که اصلا به صلاح فرزند اون قدرها که ادعا می شود فکر نمی کنند. اما با همه این نقص ها نباید با آنها دلچرکین بود و قطع رابطه کرد. مگر این که واقعا به لحاظ روانی دیوانه باشند و آسیب های جدی خارج از کنترل وارد سازند.
 همین طور به مردان جوان که داماد می شوند توصیه ای خواهرانه دارم. آشنایانی را که در گوشتان  علیه همسرتان 
ویز ویز می کنند با اردنگی بیرون کنید. خیلی مسخره است اما بیشتر این «دایه های مهربانتر از پدر» که در گوش تازه داماد ها آیین گربه کشان می خوانند خود عزب هستند!! یک ذره شک کنید که این آدم عزب این «تجارب ارزشمند» را در امر همسرداری از کجا کسب کرده؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل