مناظره محدثی و صحافی

+0 به یه ن

در این ویدئو دکتر محدثی با شخصی به نام ابراهیم صحافی (من ایشان را نمی شناسم و نمی دانم تحصیلاتش چیست. صفحه ویکی پدیا هم از او ندیدم) درمورد دکتر سید جواد سید طباطبایی مناظره می کند. دکتر محدثی، به نقد صریح دکتر سید طباطبایی می پردازد. خیلی کم اتفاق می افتد که من با جمله جمله یک نفر در مناظره ای موافق باشم. اما در اینجا-تا جایی که به خاطر می آورم- با جمله جمله دکتر محدثی موافقم.  کامنت های زیر ویدئو را خواندم و دیدم که اغلب نظر دهنده ها این طور برداشت کرده اند که آقای صحافی خیلی فاضل تر از دکتر محدثی است. احتمالا درصد عمده ای از آن نظردهنده ها جزو مریدان سید طباطبایی بوده اند. اما با شناختی که از مردم ایران دارم عموما حتی اگر پیش داوری نداشته باشند با شنیدن این مناظره به همان نتیجه خواهند رسید که آن نظردهنده ها ابراز کرده اند!  به دو دلیل بسیار مهم:  ۱) لحن و آوای صحبت این دو نفر. آقای صحافی با طمانینه و شمرده  و رسا صحبت می کند. مردم ما این را نشانه فضل می دانند و تا چنین  لحنی را می شنوند  اغلب بدون توجه به محتوا گمان می کنند گوینده فردی بسیار فاضل و داناست. در مقابل آقای محدثی تودماغی صحبت می کند. مردم این را نمی پسندند. این راهم اضافه کنم که آقای صحافی، ته لهجه تورکی دارد. در واقع آهنگ کلامش تورکی است. من  به دانشجویانم می گویم که اگر شمرده  و با طمانینه  و رسا صحبت کنید به عنوان یک معلم یا یک سخنران، لهجه شما نه تنها نقطه ضعف شما نخواهد بود بلکه نقطه قوت شما خواهد بود. این را هم به دانشجویان تورکم- وقتی به فارسی صحبت می کنند- می گویم و هم زمانی که دانشجویان -اعم بر فارس و تورک به انگلیسی سخن می گویند. تاکید می کنم که  اگر جویده سخن بگویید لهجه شما مزید بر علت خواهد بود که شنونده را پس زند. برای یک معلم یا سخنران یا در مناظره این لحن و پرهیز از جویده جویده سخن گفتن خیلی مهم هست. بسته به میزان هوش و دقت مخاطب می تواند حتی از محتوا هم مهمتر باشد.البته هرچه مخاطب با هوش تر و بادقت تر باشد به محتوا بیشتر از لحن توجه می کند اما حتی برای باهوش ترین و بادقت ترین مخاطب ها، باز هم لحن و شمردگی و رسایی کلام  اهمیت خود را از دست نمی دهد. ۲) محتوای صحبت های دکتر محدثی، نقد علمی مبتنی بر متدلوژی علمی است. عموم مردم حوصله آن را ندارند. دوست دارند یکی برایشان بیاید بگوید که  درست، چنین هست و تو هم قبول کن و زیاد پاپیچ نشو. آقای صحافی این انتظار را به خوبی برآورده می کند.

در نوشته بعدی ام، به محتوای حرف آقای صحافی خواهیم پرداخت  و نقدی از منظر دیگر بر آن مطرح خواهیم ساخت. نقدی علاوه بر نقد های بجای فراوان که آقای محدثی مطرح نمود.

------------

تا جایی که من برداشت کردم در مناظره بین  آقای محدثی و آقای صحافی،  لب حرف آقای صحافی آن هست که  برخلاف برداشت جامعه، رکن و هدف پروژه طباطبایی  بسط ایرانشهری گری نبوده است! بلکه دغدغه او ورود ایران به مدرنیته بوده است. معتقد بوده که مدرنیته و اندیشه مدرن را نمی توان مثل یک کالا وارد کرد بلکه باید بومی سازی کرد (البته کلمه بومی سازی را به کار نمی برد و شاید اگر متن مرا بخواند بگوید منظورمن این نبود). برای بومی سازی (یا هرچه که برداشت آقای صحافی است) باید سنت را شناخت. برای همین طباطبایی رفته سراغ ایده ایرانشهری تا سنت را بشناسد و بعد مدرنش کند. وقتی آقای محدثی می پرسد «سنت»  از نظر شما و طباطبایی چیست. جوابی می دهد با این مضمون که همه آن چه که داریم. بسیار خوب حالا من دو تا نکته دارم:


۱) مگه نمی گید که سنت همه آن چه که داریم هست و باید ابتدا آن را خوب بشناسیم. مگه  زبان و ادبیات و تاریخ و فرهنگ و آیین های تورکی جزو همین سنت نیست؟ دست کم سه چهار نسل  گذشته هم سید طباطبایی و هم صحافی هم که تورک بوده اند. مادر و مادربزرگشان که برایشان به تورکی لالایی خوانده اند و قصه گفته اند. بچه که بوده اند نمی گفتند «بچه ها برویم «قایم موشک» (یا «قایم باشک») بازی کنیم»،  می گفتند «گداخ گیزلن پانج اوینییاخ». خودشان هم که اعتراف می کنند برای حدود ۹۰۰ سال فرمانروایان این سرزمین ترک تبار بوده اند. چه طور این  ۹۰۰ سال فرمانروایی تورکان به اضافه ۳۰۰-۴۰۰ سال فرمانروایی عرب ها تاثیری بر سنت نذاشته؟! سنت فقط مال پیش از ۱۴۰۰ سال قبل هست!؟ اگر می خواهند مدرنیته را بر فرهنگ و سنت این سرزمین سوار کنند و لازمه این کار را شناخت  دقیق تر سنت می دانند پس نباید این همه با فرهنگ و زبان تورکی عناد کنند و آن را انکار نمایند و از دایره شناخت بیرون گذارند. اگر این کار را بکنند  پروژه تجدد شان با سر به زمین خواهد خورد. کما این که با سر به زمین خورده! می دانید در  میان دهه هشتادی ها و هفتادی های تبریز اردبیل مراغه اورمیه  میانه  زنجان  چه قدر استعداد ریخته؟ این استعداد ها می توانند ورود  مدرنیته  را به ایران تسهیل کنند. چنان که روزی امثال حسن رشدیه یا معجز شبستری یا مستشارالدوله یا میرزا جلیل  چنین کردند. اما وقتی این همه به زبان مادری شان می تازید از شماها بیزار می شوند. اگر هم از نفوذ منفی خود برای سد کردن راه آنها سو استفاده کنید  کشور از پتانسیل آنها محروم می شود.  در گذشته های دور و از یاد رفته به زور دنبال هویت ایرانی می گردند  و می خواهند به زور به ایران امروز و دنیای امروز بچسپانند. اما این همه پتانسیل موجود در ایران امروز را تحقیر  می نمایند و می خواهند تخریب کنند.


 ۲) آن مسئله و دغدغه مدرنیته غربی  و ورود آن به ایران بحث ۱۵-۲۰ سال پیش بود. الان چین نوینی در دنیا ظهور کرده که همه معادلات را به هم ریخته.  ده پانزده سالی است که  دارند در خود آمریکا هم به بچه هاشون چینی یاد می دهند. فقط اقتصاد چین نیست که پیشرفت کرده. مقالات علمی شان هم در ۱۰ سال اخیر هم رشد سهمگین  کیفی و هم رشد سهمگین کمی داشته. آن قدر در علم سرمایه گذاری کرده اند که فرهنگ پژوهشی خودشان را دارند کم کم غالب می کنند. آزمایشگاه های مهم و تاثیرگذار می سازند.  پول می ریزند و آزمایشگر و تئوریست  جذب می کنند.  در پاپ کالچر هم دارند دنیا را می گیرند. فعلا کره جنوبی در پاپ کالچر دل های جوانان ما را ربوده. فردا پس فردا بند های چینی  چنین خواهند کرد. دنیای امروز با دنیای غرب-محوری که آقای سید طباطبایی و آقای صحافی می شناختند و برای مسایلش راه حل می دادند فرق کرده. راه حل هایشان به درد دنیای ۲۰ سال پیش هم نمی خورد چه برسد به درد دنیای امروز که شرق و فرهنگ شرقی دنیا را متحول کرده.


۳) جدال بین تجدد و سنت هم باز مال نسل های قبل هست. حتی ما دهه پنجاهی ها هم- تا وقتی که به خودمان واگذار می شد و بزرگترها به ما گیر نمی دادند (که اغلب گیر می دادند!!!)- خیلی درگیر این تضاد نبودیم.  مسئله برایمان حل شده بود. مشکلی نداشتیم. نسل های قبلی- به خصوص  دو گروه به ظاهر متضاد ایرانیان تیپ لس آنجلسی و گروه تندروان اسلامگرا- خیلی درگیر این تضاد بودند  و هستند اما برای ما کمابیش حل شده بود. نسل زِد که دیگه اصلا از این نوع تضاد ها ندارد که آقای سید طباطبایی و یا آقای صحافی را لازم داشته باشد  به صورت یک منجی  وارد عمل شوند و تضاد را برایشان حل کنند! از همان کودکی با فرهنگ جهانی هم آشنا می شوند با فرهنگ محلی شان هم آشنا می شوند، از طرف خانواده آزادی آن را  دارند که  سنت ها و فرهنگ های مورد پسند خود را برگیرند یا حتی خود برسازند. مشکلی از این جهت ندارند که در عقاید سید طباطبایی به دنبال راه حل باشند.


۴)  اگر این قدراندیشه های طباطبایی برای امروز ما نامربوط هست پس  چرا باز درباره اش  مناظره گوش می کنم و می نویسم؟ برای این که طرفدارانشان موی دماغ ما می شوند و سر راه این  که ما از پتانسیل های موجود در بخش هایی از  فرهنگ بومی خود (به خصوص بخش تورکی فرهنگ مان) بهره ببریم  سنگ می اندازند.می خواهم ببینم حرف حسابشان چیه؟


------------

ر مناظره بین آقای محدثی و آقای صحافی، آقای صحافی پروژه طباطبایی (و تلویحا) پروژه خود را تبیین مدرنیته برای ایران و ایرانیان می داند. با یک لحن معلم وار و از موضع بالا هم تاکید می کند منظورش «مدرنیزاسیون» نیست بلکه منظورش «مدرنیته» است. انصافا در بقیه بحث آقای صحافی می کوشد و موفق هم می شود که لحن خود را فروتنانه نگاه دارد. برای همین هم به دل مخاطبان می نشیند. اما وقتی تاکید بر تفاوت «مدرنیته» و «مدرنیزاسیون» می کند بدجوری لحن «ما از شما بهتران این تفاوت ها را می فهمیم اما شما نمی فهمید» می گیرد. بگذریم! اما از بقیه صحبت او پیداست که آقای صحافی جنس علم مدرن را نمی شناسد. نمی توان دم از مدرنیته زد اما علم مدرن را نشناخت. علم مدرن از ستون های اصلی مدرنیته است (اگر نگوییم  اصل مدرنیته هست). علم مدرن هم ستون مدرنیته هست و هم کالا های جلوه گر در مدرنیزاسیون بدون  علم مدرن که به تکنولوژی مدرن انجامید نمی تواند ساخته شود.

 چرا  عرض می کنم که  علم مدرن را نمی شناسد!؟ جا به جا از صحبت ها مشخص است. محدثی می پرسد طباطبایی بر اساس کدام شواهد علمی ومشاهداتی فلان ادعا را در مورد تمدن ایران نموده؟!.  صحافی با لحنی که انگار دیگر نمی توان چون و چرایی در آن وارد آورد می گوید همین  ادعا را هگل را هم مطرح کرده. چنان اسم هگل را می آورد که شنونده گمان می کند  به شیوه مسجد و منبر باید صلوات بفرستد! در علم مدرن نقل قول از بزرگان، جای شواهد علمی را نمی تواند بگیرد. در علم و حکمت پیشا مدرن بود که نقل قول از ارسطو یا افلاطون و یا متون دینی حجتیت داشت. در علم مدرن، چنین چیزی نداریم!

در جای دیگر صحافی دانشگاه های ایران را به کل زیر سئوال می برد و برای  تاکید هم دانشگاه صنعتی  شریف را بی ثمر معرفی می کند و سپس ادعا می کند که به جز دکتر صدیقی، ایران هیچ جامعه شناسی مطرحی نداشته که کاری ارزشمند انجام دهد!!!! درمورد دانشگاه صنعتی شریف و دیگر دانشگاه های معتبر کشور که اصلا صلاحیت اظهار نظر ندارد و کاملا مثل عوامی که آنها را به این دانشگاه ها راه نمی دهند اظهار نظر می کند. ارزیابی عملکرد این موسسه علمی مانند دانشگاه شریف خود معیارها و  سازوکارهای علمی  مخصوص خود را دارد. بحثش اینجا نیست. البته که دانشگاه صنعتی شریف می توانست بهتر عمل کند و حتی با شرایط موجود بهتر و پرثمرتر باشد. اما در مجموع نمره قبولی می گیرد. سایر دانشگاه های خوشنام ایران هم همین طور.  اگر می بینید علی رغم وجود چنین دانشگاه هایی در کشور، کشور ما صنعتی و پیشرفته نشده به خاطر دلایل دیگر هست که خارج از بحث کنونی ماست و بیشتر به مبحث مبارزه با فساد و دموکراسی توسعه گرا و ارتباط با دنیا مربوط هست.

اما در مورد ادعای او در مورد جامعه شناسی در ایران! اولا این آقای طباطبایی و به پیروی از او آقای صحافی- از قرار معلوم وقتی  اطلاع نداشته باشند - ادعا می کنند وجود ندارد. طباطبایی ادعا می کرد ادبیات تورکی جز منظومه حیدربابا هیچ ندارد!! خیلی ادعای گنده و در عین حال غلطی است که تنها از نادانی گوینده می تواند ناشی شود.  خیلی ها قبلا جواب این ادعای گزاف و مسخره را داده اند. مردم کوچه و بازار  هم می فهمند و قبول می کنند که اگر خود از مقاله ای یا کتابی اطلاع نداشته باشند به معنای نبود آن نیست. انتظار می رود دو نفر فیلسوف هم درک کنند و قبول داشته باشند که ندانستن به معنای عدم وجود چیزی نیست! اما گاه غرور کاذب و فرهنگ  کیش شخصیت   چشم عقل فیلسوفان ایرانی را چنان کور می کند که گمان می کنند که اگر آنها با آن همه فضل و دانش از مقاله ای یا کتابی یا شعری خبر نداشته باشند چنین مقاله ای یا کتابی یا شعری از بیخ وجود ندارد!!!!


به هر حال بر خلاف ادعای گزاف صحافی هم پیش از انقلاب و هم در چند دهه اخیر مقالات جامعه شناسی بسیار ارزشمندی در مباحث گوناگون در ایران چاپ شده و می شود. مباحث کلیدی و مهمی را با معیار های علمی کنکاش کرده اند و به نتایج جالب و گاه غیر بدیهی رسیده اند. این که صحافی آنها را انکار می کند یک مقدار به کم مطالعه بودن او بر می گردد. یک مقدار هم باز به این بر می گردد که علم مدرن را نمی شناسد. خیال می کند مقاله درخور توجه باید در مورد کل جهان-یا دست کم ایران- گنده گویی ای نماید! شبیه همان چه که طباطبایی می کرد! حال آن که علم مدرن فروکاست گرایانه است. ما -محققان دوران مدرن و پسا مدرن- چه پژوهشگر فیزیک باشیم چه پژوهشگر  علوم انسانی- مسئله مشخصی را می گیریم آن را هم به مسئله های کوچکتر تجزیه می کنیم (فرو می کاهیم) و بعد به هرکدام از این زیر مسئله ها با دقت زیاد و با جمع آوری داده و شواهد علمی می پردازیم.  مثلا خانم مهتا بذرافکن پژوهش هایی دارد در مورد اثر خشکسالی بر زندگی جنسی زنان روستایی  در استان فارس. آن را هم تجزیه کرده به چند مسئله کوچتر مثل سن ازدواج، طلاق و.... برای هرکدام داده جمع کرده. احتمالا یکی با تصورات پیشا مدرن مثل صحافی اصلا دون شان خود می داند چنین مقالاتی را که روی این مسایل ریز می شود بخواند. به گمان او علم آن هست که از هگل نقل قول کنیم و فاضل بنماییم! یک جامعه شناس نظیر جامعه شناسان ایرانی در دنیای امروز را «ریزتر» از آن می بیند که مقالات شان را ببیند به خصوص اگر بلد نباشد از هگل نقل قول کند!!


نکته اینجاست که حتی فلسفه هم به سمت فروکاست گرایی گرایش پیدا کرده. فلسفه مدرن دیگه اونی نیست که در مکتب جواد طباطبایی یا صحافی و یا امثال آنها که کیش شخصیت را فلسفیدن می دانند بیاموزیم. اگر به فلسفه علاقه مندید خود را گرفتار کیش شخصیت هیچ کدام از این مدعیان نکنید. پژوهشگاه دانش های بنیادی، یک پژوهشکده فلسفه تحلیلی هم دارد که لینکش را پایین می گذارم. بررسی هایی که یکی از همکاران در این پژوهشکده داشت نشان داده که  بیش از ۷۰ درصد  مقالات فلسفه از ایران   که در مجلات معتبر بین المللی چاپ می شوند از همین پژوهشکده فلسفه پژوهشگاه ما هستند.این نشان می دهد چه قدر فلسفه در ایران – علی رغم غرور و ادعاهای کیش های شخصیت آن-فقیر هست.  بنا به شهادت داده های چاپ مقاله، آن چه فقیر هست فلسفه در ایران هست نه دانشگاه صنعتی شریف و یا جامعه شناسی در ایران (برخلاف آن چه که صحافی می گفت!) خلاصه این که اگر به فلسفه علاقه مندید به همین پژوهشکده فلسفه سر بزنید و راهنمایی بگیرید. نروید ساغ کسانی که دنبال مرید برای جمع های کیش شخصیت هستند و مغز مریدان را می پوسانند و افق دیدشان را در حد نقل قول از فلاسفه قرون گذشته محدود نگاه می دارند!

 لینک پژوهشکده فلسفه:


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پژمان جمشیدی و خانواده فرهنگی اش!

+0 به یه ن

دوستان پژمان جمشیدی برای این که مخاطب را متقاعد کنند که پژمان بیگناه هست می گویند که او از خانواده فرهنگی بوده. منظور این که چون والدین او معلم بوده اند پس حتما او را خوب تربیت کرده اند و او دست به چنین کارهایی نمی زند. ابدا این دلیل متقاعد کننده نیست. من قبلا چند بار گفتم  باز هم تکرار می کنم: تربیت کلیشه ای والدین یا معلمان کنترلگر که فرزندانشان را محدود می سازد و مجبورشان می کند که  از کنجکاوی های متداول نوجوانان در سن بلوغ نسبت به جنس مکمل صرفنظر کند  لزوما شهروندانی با رفتار جنسی قابل قبول نمی سازد.اتفاقا کسی را که مادر و پدر یا معلم و مدیر مدرسه اش در نوجوانی خیلی از این جهت چشم و گوش بسته بار می آورند ممکن هست  وقتی به سن بالای چهل می رسد با ناشیگری و دست و پا چلفتی بازی با سواستفاده از قدرت و شهرت و ثروتمند که کسب نموده بخواهد  به خودش ثابت کند که «من هم از این کارها بلدم!» بعدش خیلی احتمال دارد که از نظر اخلاق جنسی کار نامربوطی انجام دهد. 

این تیپ ها در فضای آکادمیک فراوانند.

اگر در فضای آکادمیک  هستید خیلی احتمال دارد که با این قبیل تیپ ها مواجه شوید. اگر هم شکایتی در این باب شد حتما جدی بگیرید و پی گیری نمایید و گمان نکنید فلانی «بچه مثبت تر» یا «بچه ننه تر» از آن هست که برای خانمی مزاحمت ایجاد کند.  مزاحمت جنسی در محل کار اتفاقا بیشتر از این بچه ننه ها و بچه مثبت ها  سر می زند که حتی این را هم نمی دانند که  نه محل کار با مناسبات  روابط کاری، جای این کارها ست نه مجتمع مسکونی ای مانند آتی ساز که محل زندگی خانواده هاست!  حتی اگر اتهامات شاکی را باور نکنیم و روایت پژمان جمشیدی را بپذیریم باز هم نشان از آن دارد که این مرد میانسال،  با هنجارهای جامعه ای نظیر مجتمع مسکونی آتی ساز ناآشنا بوده! در این گونه مجتمع ها شاید ازدواج سفید  میانسالان یا دوستی دختر پسر جوان و نظایر آن حل شده باشد اما این روایتی که پژمان جمشیدی از خواندن صیغه محرمیت تعریف می کند به شدت مقبوح هست. همسایه ها نمی پسندند در مجتمع شان از این خبرها باشد!   احتمالا اگر پژمان جمشیدی تربیت شده خانواده فرهنگی نبود، تا این سن در کف خیابان آن قدر تجربه کسب کرده بود  که  به گونه ای دیگر عمل کند.  تربیت شدن در خانواده فرهنگی و قایم شدن پشت هویت «بچه معلم بودن» چنان چشمانش را بسته که حتی از او امکان آموختن در کف خیابان را هم گرفته!


دوم هم این که «پدر و مادر فرهنگی» (یعنی معلم های همنسل والدین ما)  هیچ جا آموزش جنسی درست و حسابی ندیده بودند که بتوانند فرزند یا دانش آموزی تربیت کنند که وقتی بر اسب  قدرت و ثروت تاختن آغازید از آسیب هایی از جنس آن که درمورد پژمان جمشیدی می بینیم مصون بماند. ما (نسل دهه پنجاهی) هم آموزش رسمی جنسی نداشته ایم. آموزش رسمی جنسی ما عبارت بود از لب گزیدن همان معلم ها در موقع مطرح شدن این گونه مسایل.  یعنی انکار کل ماجرا! تربیت و آموزش رسمی و علمی ای در کار نبود. اما در همان مدرسه های ما -در دهه شصت و هفتاد- تا بخواهید دانش آموزان  در گوش هم «جوک های بی تربیتی» می گفتند و از خنده ریسه می رفتند! از میان این جوک ها یک چیزهایی دستگیرمان می شد! اونها یی که بچه مثبت تر بودند همین جوک ها را هم نمی شنیدند که مثلا محبوب معلم و ناظم باشند. 

یک بچه معلم خوب و حرف گوش کن  با تربیت خوب می بایست آن جوک ها را  نشنود و گویندگان را با لب گزیدن به شیوه معلمان ساکت کند.

آیا همین کافی است که از او مردی یا زنی  بسازد که وقتی به قدرت و ثروت  رسید  از  آن موقعیت سواستفاده جنسی نکند!؟ گمان نمی کنم!


دهه شصت و هفتاد و به همراه  آن نوجوانی  نسل ما، گذشت. اینترنت آمد و امکان آموزش های متنوع را از همه نوع فراهم کرد. در زمینه جنسی امکان دو نوع آموزش فراهم شد:یک سری آموزش های علمی شامل آموزش های بهداشتی  (چه بهداشت جسمی چه بهداشت روانی)، آموزش های مربوط به مطالعات جامعه شناسی در این زمینه و...  یکی مثل من تا حدودی از این آموزش های علمی  بهره مند شدیم. یعنی لازمه آن را حس کردیم که باید آگاهی خود را در این زمینه بالا ببریم. درک کردیم این یک مسئله است که با شیوه انکار و  لب گزیدن نسل قبل نمی توان سر و ته آن را هم آورد. فکر کردیم که اگر آگاهی لازم را نیابیم نمی توانیم در دنیای پیچیده امروز، آسیب های  چالش های پیش آمده را خوب مهار کنیم. در نتیجه  خود من  مقالات متعددی در مورد خشونت جنسی، معنای آزار جنسی در محیط کار و نظایر آن خواندم تا وقتی  خانم پژوهشگر جوانی نگرانی ای از این جهت بیان می کند مثل گیتی معینی جواب  تحویلش ندهم!  شخصی با موقعیت پژمان جمشیدی - که به قول همان گیتی معینی صدها نفر دور وبرش «موس موس» می کنند- بیش از من نیاز داشت که این گونه مقالات را مطالعه کند اما شرط می بندم مطالعه نکرده! والا با این مسئله این گونه برخورد نمی کرد! 

اگر اهل مطالعه بود که همان دوره لیسانس دانشگاهش را تمام می کرد و آن را نیمه کاره رها نمی کرد! پدر و مادر معلم داشتن می تواند دو اثر متضاد داشته باشد: یک عده را علاقه مند به تحصیل و مطالعه می کند و عده دیگر را از هر چی درس و مطالعه هست دلزده می کند.

 واما نوع دوم آموزش ها که اینترنت آن را گستراند و فراگیر کرد:  در اینترنت همان طور که می دانید سایت های ممنوعه جنسی هم هستند که  همچون سایر کالاهای ممنوعه بسیار پرطرفدارند. اتفاقا کسانی که در نوجوانی گرفتار تربیتی خشک و بسیار پر دیسپلین بوده اند در میانسالی بیشتر کنجکاوند که به این سایت ها سر بزنند. در غیاب آموزش جنسی علمی، این گونه سایت ها آموزش کاذب مخرب می دهند. هر چه طرف چشم و گوش بسته تر باشد بیشتر هر مزخرفی را  که در آن سایت ها می بیند باور می کند. هرچه در نوجوانی بیشتر گرفتار دیسیپلین کور بوده باشد در میانسالگی  بیشتر خیال می کند برای اثبات مردانگی یا زنانگی خود باید، مزخرفات آن سایت را در عمل بازسازی کند. کسی که در میانسالگی حس می کند از این جهت آرد هایش را بیخته و الک هایش را آویخته اصلا دور از شان خود می داند که این گونه سایت ها را تماشا کند. می گوید «مگه من خودمم  چِمِه  که بنشینم  کارهای بقیه را از پشت مانیتور تماشا کنم؟!» اگر هم تماشا کرد می فهمد خیلی هاشون جلوه های ویژه هستند نه واقعی. اما مرد یا زن میانسال که  توسط والدینی که لب می گزیدند تربیت شده  کمتر متوجه می شود و بیشتر باور می کند. در مقالات علمی مربوط خشونت بر علیه زنان، می نویسند که باور کردن این سایت ها چه عواقبی دارد. در حالی که در جلوه های ویژه سینمایی برای تهیه آنها استفاده شده فرد ابله چشم و گوش بسته ای که می بیند گمان می کند باید چنین کند  و خلاصه کاردست خودش و پارتنرش می دهد.با نصیحت  یا لب گزیدن نمی توان جلوی تماشای این قبیل سایت ها را گرفت.  اما می توان گفت که هر چیزی را که در فضای مجازی می بینید باور نکنید. همین طور که در خردسالی والدین ما به ما گفتند که «وقتی در فیلمی هنرپیشه ای می میرد باور نکن و غصه نخور. فیلم سینمایی هست دیگه! واقعا که نمرده!» در مقطعی هم باید به آنها بیاموزند که «اولا از این سایت ها تماشا نکن. ثانیا اگر وسوسه خود را نتوانستی مهار کنی و تماشا کردی هرچه دیدی باور نکن! بیشترش جلوه های ویژه سینمایی است. حقه های سینمایی که قرار نیست واقعیت داشته باشد یا  در زندگی واقعی، تقلید شود.»

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

توضیحات دکتر بایبوردی در مورد شایعه « ابر دزدی » در مرزهای ایران

+0 به یه ن

این پست را از تلگرام برداشتم یک فیلمی هم داشت که نتوانستم منتقل کنم. در انتها توضیحاتی اضافه می کنم: «چرا ابرهای بارانی در ایران نمی‌بارند؟
احمد بایبوردی:
🔹️‏ابرها بعد از رسیدن به مرز ایران معمولاً به دلایل طبیعی از بین می‌روند، نه به خاطر «بردن یا دزدیدن باران».
🔹️مهم‌ترین دلایل:
۱. عبور از زاگرس و پدیدهٔ فون
۲. کمبود رطوبت ورودی از غرب
۳. گرمای سطح زمین و خشکی خاک
۴. تغییر الگوهای اقلیمی منطقه.
🔹️قطعا خشگیدگی دریاچه ارومیه در کاهش بارندگی تاثیر دارد.
@yekansasi98
»
توضیحات تکمیلی خودم: یکی این که دکتر بایبوردی از استادان دانشگاه تبریز هستند که در مورد محیط زیست و کشاورزی فعالیت دارند. در میان فعالان محیط زیست در آذربایجان بسیار سرشناس هستند و سخن ایشان مرجعیت دارد. دوم در مورد این که چرا خشک شدن دریاچه اورمیه بارندگی را کاهش می دهد: علل متفاوتی می تواندداشته باشد. اولا این که وقتی خشک شده دیگه نمی تواند هوا را مرطوب کند. اما مهم تر این که وقتی آب داشت گرمای خورشید را در طول روز جذب می کرد. حرارت خورشید به انرژی جنبشی جریان های درون آبی دریاچه تبدیل می شد که به نوبه خود املاح و زیرموجودات درون آبی را یکنواخت می کرد. حالا خشک شده و سطح نمکین دریاچه با تابش خورشید داغ می شود و باعث می شود که کوره ای از هوای داغ بالا رود. جریان این هوای داغ به سوی آسمان ابر ها را یا ازبین می برد و یا پس می فرستد. این گونه هست که ابرها جلوتر نمی آیند. من متخصص هواشناسی نیستم اما در دوره لیسانس درس هواشناسی پاس کرده ام. یادش به خیر! وقتی من آن درس را می گذراندم دریاچه اورمیه در اوج پرآبی بود! .
پی نوشت:
درس هواشناسی که برای دانشجویان فیزیک ارائه می شه درس خیلی شیرینی است. اگر در دانشکده تان ارائه شد حتما بگیرید

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رضایت به چی؟

+0 به یه ن

احتمالا در مورد اتهامی که علیه «پژمان جشمیدی» مطرح شده شنیده اید. من نظری ندارم جز  از این  اصل کلی قضاوت که تا اتهامی ثابت نشده است فرض باید  بر معصومیت متهم باشد.

Innocent until proven guilty

 گیتی معینی متولد دهه ۲۰ یکی از هنرپیشه ایران  است که در برخی سریال ها بازی کرده است. من او را تا چند روز پیش نمی شناختم. او در مورد این قضیه اظهار نظری نموده است که بسیار شبیه  نظرات صحبت ها و قضاوت های عموم زنان همنسل خود  تا ۲۰ -۳۰ سال پیش است. البته  اغلب همنسلان او در سالهای اخیر نگرش امروزی تر و مهربانانه-تر-نسبت-به همجنسان خود پیدا کرده اند. اما این فرد با این که هنرپیشه هست و در اجتماع هم با تیپ هنری -که علی الاصول جزو پیشروترین اقشار جامعه هستند- حشر و نشر دارد نگرشی شبیه مردم ۶۰ سال  پیش دارد.  لینک صحبتش را اینجا می ذارم. نه به خاطر این که حرف ارزشمندی می زند! بلکه به این علت که هنوز رسوبات این نگرش واپسگرا، زن ستیز و ویرانگر در کشور ما هست. باید آن را شناخت تا از آسیب های ناشی از آن در امان ماند:

https://www.youtube.com/shorts/gF8hrmJ2WSo

یک ویدئوی دیگر را هم می ذارم که در آن یک نفر  که گویا دوره های حقوقی مربوط به مسایل تجاوز جنسی را دیده منتشر کرده. عنوان ویدئو هست: «خشونت جنسی و مفهوم رضایت.» من این فرد را هم نمی شناسم و حدس می زنم با بسیاری از عقاید و نظرات وی  خارج از این موضوع هم همسو نباشم.  اما آن چه در این ویدئو در مورد خشونت و .... می گوید مطالب استاندارد هست که در مباحث مربوطه توسط کارشناسان امر به جامعه آموزش داده می شود. در ویدئو به شبهاتی که در این امر  در جامعه ما وجود دارد  با بیانی شیوا پاسخ  می دهد:

https://www.youtube.com/watch?v=P7A0bxxvwPw

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پادشاهی خواه مقیم خارج: من فحش می دهم پس هستم!

+0 به یه ن

در نوشته قبلی ام در پارانتز اشاره کردم که پادشاهی خواهان آن سوی آبها صبح تا شب فحش رکیک می دهند. این را هم اضافه کنم که بیشتر فحش هایشان  به سمت فعالان مدنی یا دادخواهانی روانه می شود که با آنها همسو نیستند: افرادی مثل نرگس محمدی فعال حقوق بشر، خاله نیکا شاکرمی، حامد اسماعیلیون، توماج صالحی و..... صبح تا شب  باران فحش های رکیک بر سر افرادی از این دست می بارند و بعد هم متوهم می شوند که خیلی در مبارزه جانفشانی می کنند. وقتی هم  از پست صفحه مانیتور قیافه هاج و واج فامیل های خودشان را از شنیدن این همه فحش رکیک و ابراز تنفر در مورد چند نفر فعال حقوق بشر و.... می بینند به تحقیر فامیل خودشان را هم «قشر خاکستری» می نامند و ابراز تاسف می کنند که چرا ایرانیان مقیم داخل این قدر ناآگاهند و مثل آنها در راه آرمان آنها مجاهدت نمی کنند. واقعا هم امثال ما نمی فهمیم که چه طور یک آدم می تواند از یکی مثل توماج صالحی یا حامد اسماعیلیون این همه متنفر باشد! آخه این جور آدم ها چه هیزم تری به ما فروخته اند که ما بخواهیم از آنها کوچکترین دلخوری ای داشته باشیم چه برسد که متنفر شویم و فحش بارانشان کنیم.

فعلا پادشاهی خواهان آن سوی آبها، سنگ خانم فاطمه سپهری را به سینه می زنند. از جمله شکایت های - به زعم خودشان -محکمه پسندشان این هست که چرا اسم نرگس محمدی بیش از خانم فاطمه سپهری شنیده می شود. من شخصا امیدوارم خانم فاطمه سپهری به همراه باقی زندانیانی که تنها به دلیل ابراز نظر دستگیر شده اند به زودی آزاد شوند. اما شرط می بندم تا این خانم آزاد شود و این گونه فحش باران کردن های پادشاهی خواهان را بشنود و بداند  عده ای از اسم و اعتبار او هم برای فحش دادن به برخی از فعالان حقوق بشر سواستفاده می کنند بلافاصله به حمایت از آن فعالان حقوق بشر موضع می گیرد و پادشاهی خواهان  آن سوی آبها این بار خانم فاطمه سپهری را فحش باران خواهند کرد. وقتی فاطمه سپهری دستگیر شد نه شاهزاده را خدا خوانده بودند نه جانشین کوروش نه  جلویش سجده کرده بودند نه.... مطمئن باشید اگر خانم فاطمه سپهری آزاد شود و این سیرک را ببیند علیه آن موضع می گیرد و بعد او هم می شود هدف فحش های پادشاهی خواهان!

روی «آن سوی آبها» تاکید می کنم چون من در داخل ایران به اون صورت «پادشاهی خواه» ندیده ام. خیلی ها (حدود سی درصد مردم) هستند که به روح رضا شاه یا محمد رضا شاه درود می فرستند اما عموم اونها باور ندارند که شاهزاده توانمندی اداره کشور ایران را داشته باشد. اونهایی که در داخل ایران زندگی می کنند با پیچیدگی های کار اجرایی در ایران آشنایند و به این قصه های شاه و پریان و افسانه ظهور منجی به صورت شاهزاده سوار بر اسب سفید باور ندارند. اون اقلیتی هم که فکر می کنند او می تواند نقشی مثبت بیافریند باز هم این قدر این نظر را جدی نمی گیرند که بخواهند کسی را به خاطر این ایده فحش باران کنند.

اصولا زندگی در داخل ایران، اجازه فحاشی به شکلی که در بین پادشاهی خواهان مقیم خارج رواج دارد نمی دهد. اگر در جمع کسی چنین فحاشی کند بقیه به او چپ چپ نگاه می کنند و او را طرد می کنند. پادشاهی خواهان مقیم خارج هستند که در محافل محدود خود فحش می دهند و آفرین می شنوند و خیال می کنند خیلی کار مهمی می کنند.

برخی از این فحاشان  گمان می برند که دانشجویان ایرانی نسل زد هم مانند خودشان اهل فحاشی هستند گمان می کنند وقتی  نسل زد، فحش های رکیک آنان را می شنوند خیلی حال می کنند و آن فحاشان را افراد با حال می پندارند. نه جانم! همچین خبری نیست. من هر روز از میان جمع های دانشجویی قدم می زنم. هیچ فحشی به کار نمی برند. خیلی هم مودب هستند.  در سال ۱۴۰۱ در اعتراضات فحش هایی به کار بردند اما ادبیات روزانه آنها  آلوده به فحش نیست! در ضمن دانشجویان  جزو قشرهایی هستند که پادشاهی خواهی بین آنها  بسیار نادر هست. این هم باز یک توهم  بین پادشاهی خواهان آن سوی آبها و دور از واقعیت های جامعه امروز هست که می پندارند نسل زد خیلی برای  پادشاهی خواهی سر و دست می شکند. بین کودکان و نوجوانانی که هنوز دید سیاسی ندارند قصه های شاه و پریان و کالسکه سیندرلا و...... جذابیت دارد اما نه بین دانشجویان. اون کودکان هم وقتی که به سن ۱۸ برسند و دید سیاسی بیابند از این رویاهای شاه پریان دست می کشند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بدسرپرست تنهاتر است

+0 به یه ن

چند سال پیش عده ای از سلبریتی های ایرانی یک کمپین زیبا راه انداخته بودند با عنوان «بد سرپرست تنهاتر هست.» درست هم می گفتند. بالاخره در جامعه امروز ما موسسات متعددی هستند که به کودک یتیم رسیدگی می کنند. جامعه ما آماده است که چتر حمایتی بر سرکودکان یتیم بگستراند. اما بدسرپرستی که گرفتار یک پدر خشمگین هست تنها می ماند. کمتر کسی جرئت می کند نزدیک شود و از کودک حمایتی نماید که پدر دیوانه و آزارگری دارد.

اما چنین کودکی تنها ترین نیست! تنها تر از او کودکی است که گرفتار مادری خودشیفته ونامهربان هست که اتفاقا ظاهری موجه هم دارد.  همسایه ها یواشکی به کودک تحت ظلم پدر دور از چشم او محبتی می  کنند اما اصلا باورشان نمی شود که کودک تحت ظلم یک مادر خودشیفته چه سختی هایی می کشد. به خصوص که مادران خودشیفته خود را «بهترین مادر دنیا» هم به دیگران معرفی می کنند! می دانید تنها پناه این بچه کیست؟! در اغلب موارد یا مادربزرگ مادری اش یا خاله و دایی اش. چنین مادری معمولا مادربزرگ پدری و عمه و عمو را هم که  پرانده. زنان خودشیفته روش های دلبری خود از شوهر هم دارند و او را هم علیه فرزند تحریک می کنند. فقط مادر و خواهر خودشان هستند که دستشان را می خوانند و درک می کنند طفل معصوم از دست او چه می کشد.

حالا چرا این مسئله را پیش می کشم؟ دعوای چرکینی  در خانواده گسترده یکی از نوجوانان  کشته شده در پاییز ۱۴۰۱ راه افتاده که به فضای مجازی کشیده. مادر از خاله (یعنی خواهرش) شکایت کرده و مجازات ۳۷ ضربه شلاق برای خواهرش تعیین کرده اند. اگر  در این مملکت یک زن  از خواهر کوچکش شکایت کند می گویند: «برو زن گنده! آدم حامی خواهر کوچکش می شه.  علیه اش  پیش غریبه ها شکایت نمی کنه! برو وقت ما را تلف نکن ما کارهای مهمتری داریم.» اما این دو خواهر چون هر دو گرایش سیاسی ضد حکومت داشتند (مادر پادشاهی خواه هست و خاله  تیپ هنری دارد و چپ امروزی است) ظاهرا  مسئولان بد ندیده اند که دعوا و دشمنی این دو خواهر نخوابد. خلاصه دو خواهر این دشمنی شان را مثل یک هدیه در سینی طلا تقدیم همان ها  کرده اند که ادعای مبارزه با آنها را دارند!.  پادشاهی خواهان از آن سوی آبها به دفاع از مادر علیه خاله فحاشی می کنند. (چه سورپرایزی! پادشاهی خواهان آن سوی آبها، صبح تا شب، کاری جز فحاشی نمی کنند!)

من کاری به دعواهای این دو ندارم. قضاوتی هم بین شان نمی کنم جز آن قضاوت سنتی و عامیانه که «خوبی باید از بزرگتر باشه. خواهر بزرگ باید ببخشه.»

اما این روزها در فضای مجازی در میان فحاشی های رکیک پادشاهی خواهان  عبارت نسبتا مودبانه ای هم زیاد به کار برده می شود که من آن را حتی مضرتر از  آن همه فحاشی می دانم:  به سیاق اصطلاح «دایه مهربان تر از مادر» برای تمسخر خاله «خاله مهربان تر از مادر» به کار می برند. من در مورد زندگی خانوادگی  این کیس خاص چیزی نمی دانم. اما در جامعه ما «خاله های مهربان تر از مادر» بسیارند و (بعد از خدا) تنها پناه نوجوانان  تنها تر از یتیم می باشند. ما باید این را بدانیم. چرا؟! چون خیلی وقت ها این خاله ها کارهای نوجوانان را انجام می دهند و حقوق آنها را پی گیری می کنند. اگر به عنوان خاله، جدی گرفته نشوند (وگفته شود تو که مادر نیستی پس برو پی کارت) نوجوانان دوبل ضربه خواهند دید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چالاکی حکمرانی، لازمه توسعه

+0 به یه ن

یکی از لازمه های توسعه -چه توسعه اقتصادی و چه توسعه علمی-این هست که سیاستگذاران دایم نتایج سیاست ها را بررسی کنند، شرایط بیرونی در حال تغییر را هم رصد کنند واگر دیدند سیاست گذاری هایشان نتیجه مطلوب را نمی ده یا با شرایط تغییر یافته نمی خونه با چابکی آن را عوض کنند. از پژوهشکده خودمان مثال می زنم. حدود ۲۰ سال پیش خود ما بر این نظر بودیم و اصرار هم می کردیم که پژوهشکده باید دانشجوی دکتری بگیرد. آن موقع سطح تدریس درس های دکتری در شاخه ما در دانشگاه های کشور پایین بود. ما فکر کردیم که باید دانشجو برداریم تا این دروس را به نحو بهتری آموزش دهیم این سیاست را چند سالی جلو بردیم. فایل صوتی کلاسها و.... را هم در اینترنت گذاشتیم. پس از چند سال سطح تدریس همان دروس در دانشگاه خیلی بالاتر رفت. از سوی دیگر دیدیم که دانشجوهای خودمان دوره پسا دکتری ما را اشباع می کنند. چون به نوعی این دوره را برای خود ضمانت شده می پنداشتند، به اندازه کافی (به اندازه ای که یک دانشجوی دکتری فیزیک برای موفقیت در گرفتن پست-داک باید تلاش می کند) تلاش نمی کردند. دیدیم اگر برنامه دکتری خودمان را قطع کنیم شانس آن را خواهیم داشت که فارغ التحصیلان دکتری دانشگاه های سراسر کشور را گلچین نماییم. سیاست دانشجو گرفتن را عوض کردیم. از آن پس به جای پذیرش دانشجوی دکتری ، انرژی و بودجه پژوهشکده را صرف دوره پسادکتری می کنیم. سیاست خیلی خوبی بوده است. شاید چند سال بعد باز شرایط تغییر کند و ما دوره دکتری با مختصاتی جدید راه بیاندازیم.

یک مثال دیگر: قبل از اختراع ترانزیستور و فرا گیر شدن آن، فناوری لامپ خلا حرف اول را می زد. برخی کشورها سرمایه گذاری کلان روی لامپ خلا کرده بودند. با فراگیر شدن ترانزیستور، آن سرمایه گذاری شکست خورد. برخی از کشورها فوری تغییر جهت دادند برخی بر سیاست منسوخ سرمایه گذاری روی لامپ خلا اصرار ورزیدند و از قافله عقب افتادند.

ازاین داستان ها در عالم سیاست گذاری علمی و صنعتی بسیار هست.

زمان جنگ سرد و قبل از فروپاشی شوروی یک سری سیاستگذاری ها در کشورهای غیر متعهد سودآور و منطقی بود. بعد از فروپاشی این سیاست ها کارکرد خود را از دست دادند. کشورهایی با حکمرانی چابک فوری فهمیدند و در زمان مناسب، تغییر مسیر مناسب دادند. اما کشورهایی هم بودند که به راه قبلی اصرار کردند و روز به روز فقیرتر و بیچاره تر شدند.

هرچه جلوتر می رویم در تغییرات در دنیا -چه در عالم فن آوری و چه (به تبع آن) در عالم سیاست و ژئوپلتیک- سریع تر می شوند. نیاز به حکمرانی چابک هست که تغییرات را رصد کند و در سیاستگذاری ها در زمان مناسب تجدید نظر نماید. سئوال این هست که کدام حکمرانی مستعد چنین شکل از چابکی است؟ دموکراسی یا دیکتاتوری دلسوز؟

=========

سئوال: با توجه به نیاز روزافزون به چابکی در حکمرانی، کدام سیستم مناسب تر هست: دیکتاتوری دلسوز یا دموکراسی؟

قبلا گفتیم که دموکراسی اینرسی فراوان دارد پس در نظر اول دیکتاتور دلسوز می تواند چابک تر باشد. اما چیزی که معمولا (البته نه همیشه- مثال نقض هم داریم) اتفاق می افتد این هست که دیکتاتور دلسوز-- که در فرهنگ ما خیلی زود هم دور خودش کیش شخصیت ترتیب می دهد و متملقان را می چیند-- چنان در خودش و عقاید بسته خودش غرق می شود که تحولات را نمی تواند ببیند. هر تحولی هم که در دنیا رخ دهد برای او مرغ کماکان یک پا دارد. اگر این دیکتاتور ایدئولوژیک باشد که دیگر واویلا! مثال استالین و مائو را داریم که با اصرار بر سیاست ورزی های غلط -به خصوص سیاست ورزی های غلط در امر کشاورزی- قحطی مرگبار را به میلیون ها نفر از شهروندان کشور خود تحمیل کردند. دیگه بدتر از آن نمی شد. در تاریخ معاصر و نزدیک تر هم مسئله واکسن کرونا را داشتیم که گویا به مرگ حدود ۳۰ هزار نفر انجامید. (۳۰ هزار فقط یک عدد نیست! وقتی مادر یا پدر میانسال (۴۰ تا ۵۵ ساله) خانواده ای در کرونا فوت کند زندگی کل خانواده با فوت او از هم می پاشد.)

ابزار اصلی دیکتاتور، کاریزما و افسانه اشتباه ناپذیری اوست. اگر این افسانه بشکند دیگه فرمان های دیکتاتور بُرِش نخواهد داشت. در نتیجه دیکتاتور به سختی اشتباه خود را قبول می کند. همین بزرگترین مانع برای چابکی سیستم دیکتاتوری است. در سیستم دموکراسی اینرسی تغییر، درست به همان اندازه هست که با تغییرات خود را هماهنگ کند. جوگیر شدن و فوری تغییر مسیر دادن هم خوب نیست.

اگر دیکتاتوری اهل هیجانزده شدن و جو گیر شدن با تغییرات باشد باز هم به کشور ضربه می زند.

در اواخر دهه ۶۰ میلادی و اوایل دهه ۷۰ میلادی بعد از جریانات فتح ماه و.... جامعه جهانی خیلی جوگیر شده بود و می خواست فضا را تسخیر در آورد. خیالبافی های زیادی در این جهت می شد که هیچ کدام به جایی نرسید. فرض کنید کشوری در آن زمان دیکتاتوری هیجانزده و دیوانه تغییرات تکنولوژیک داشت. اوچه می کرد؟ لابد از مدارس و سیستم درمانی و راهسازی و حفظ محیط زیست و ... می زد و به جایش روی پروژه فضایی سرمایه گذاری می کرد و کشور را به ورشکستگی می کشاند. دموکراسی امکان تصمیم سازی بر اساس چنین جو زدگی و هیجانات را هم می گیرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

همه چیز را همگان دانند

+0 به یه ن

قبلا نوشتم که در کشوری با مختصات ایران -با تکثری که داره و با فهم و سابقه ای که ما از دیکتاتور دلسوز یا صالح داریم- تصورکارآمد تربودن دیکتاتور دلسوز یا صالح نسبت به دموکراسی در ایجاد ثبات، امنیت و توسعه اقتصادی بیشتر یک توهم هست. چون دیکتاتور و طرفدارانش تاریخ را تحریف می کنند و منتقدان را سرکوب می نمایند این تصور را ایجاد می کنند که بسیار کارآمد بوده اند و در دوران  آنها توسعه و رشد چشمگیر بوده. اما در دموکراسی این نوع سرکوب هاو خفه کردن ها کمتر امکان پذیره. در نتیجه در دموکراسی اشکالات عیان می شه. همین عیان شدن اشکالات  مزیت دموکراسی است چون می شه برایش چاره اندیشی کرد. در دیکتاتوری مشکلات را زیر فرش قایم می کنند تا جایی که گندش دیگه در می آد.

در دیکتاتوری به شکل ایرانی اش که شخص اول مملکت راجع به همه چیز نظر می ده و کارشناسان را هم به هیچ می گیره امکان اشتباه خیلی زیاده. شاید در رفتن به سوی دموکراسی بهتر باشه این نکته شناخته شده  در فرهنگ خودمان را ملاک قرار بدهیم که «همه چیز را همگان دانند.» در واقع اگر یکی از کارکردهای دموکراسی را این بدانیم که صدای کارشناسان و صاحبنظران  در امور شنیده بشه  برنامه ها پخته تر می شه و توسعه پایدار میسرتر می شه.در این صورت دموکراسی با کارآمدی و توسعه گرایی تلفیق می شه و دوام می آره. باید دید چه سازوکارهایی می توان چید که این هدف عملی بشه و تنها در حرف باقی نمونه؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دالان باریک آزادی

+0 به یه ن

کتابی هست به عنوان« دالان باریک آزادی» نوشته دارون عجم اوغلو(برنده جایزه نوبل اقتصاد) و جیمز رابینسون که

به فارسی ترجمه هم شده. اولی -چنان که از نامش پیداست- شهروند ترکیه ای-آمریکایی است. بنابراین نظراتش به درد منطقه ما هم می خورد. خلاصه کتاب را در پادکست های متعدد به بحث گذاشته شده اند. می توانید در یوتیوب آنها راببینید.

اگر به مقوله دموکراسی زیاد فکر می کنید کتاب راهم بخوانید. به خصوص اگر به یک دموکراسی غیر مرکز گرا و تا حدی یا کاملا فدرال می اندیشید حتما این گونه آثار را مطالعه کنید. لازم است که با خواندن این کتاب ها نظراتمان را بیشتر پخته کنیم.فراموش نکنیم که کارآمدی لازمه مقبولیت عمومی هر نوع حکمرانی است. اگر مردم نخواهند که دموکراسی نمی شود! تضاد و تناقض هست که بگوییم مردم «نمی فهمند» که دموکراسی-- آن هم از نوع مثلا غیرمرکزگرا-- خیلی برای مردم خیلی مفید هست. تا مردم آن را خود نپذیرند که دموکراسی معنی ندارد. بعد از فرونشست احساسات و هیجانات، مردم حکمرانی ای را می پذیرند که رفاه و آسایش و امنیت و سیستم بهداشتی-درمانی مطلوب و رشد اقتصادی و علمی و ورزشی و هنری اش را تسهیل کند. دموکراسی را باید طوری ساخت که برای تسهیل این گونه پیشرفت ها، کارآمد باشد. به این منظور باید مطالعه کرد و مدل های مختلف دموکراسی و سازوکارهای دموکراتیک را بهتر آموخت .

---------------

رییس حسود انحصارطلب واعضای ناسازگار سابوتاژگر حتی در کشورهای دموکراتیک هم به وفور پیدا می شود. آدم ها در سراسر کشورها و فرهنگ کمابیش به یکسان، خصوصیات منفی اخلاقی و مرض ها و خودخواهی های رنگارنگ دارند! با این حال در کشورهای دموکراتیک، سیستم را به گونه ای چیده اند که خودخواهی های اعضا یا روسا، کارآمدی را کمتر مختل می کند. حتما راه حل های مدونی هستند که دموکراسی را کارآمد کند و آسیب های ناشی از خودخواهی های فردی را مهار نمایند. حتما درسگفتار ها و کتاب هایی هستند که این راهکارها را به طور مدون می آموزند. من از آنها بی خبرم. اگر درصدد ایجاد گروه های دموکراتیک خرد و کلان هستیم بهتر است آنها را مطالعه کنیم و یاد بگیریم

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ساز وکار دموکراتیک مدرن، با ریش سفیدی سنتی فرق دارد

+0 به یه ن

 چرا حتی  گروه های دموکراتیک که در آنها یکی دو نفر کاردان وقت و انرژی کافی می  گذارند از هم می پاشند؟

 

گفتم که  گروه های دموکراتیک در ایران  اغلب  دودسته اند: ۱) از همان روزهای ابتدایی، کسی از اعضای گروه وقت و انرژی  نمی ذارد و گروه بلااستفاده می شود. ۲) یک دو نفر- که اتفاقا از پرمشغله ترین افراد گروه هستند- وقت می گذارند،  مدتی گروه خوب پیش می رود و موثر واقع می افتد اما بعد از مدتی باز با دلخوری های فراوان می پاشد.

علت اولی که روشنه اما دومی به این علت از هم می پاشد  که تا گروه به برکت انرژی عده محدودی از آن مومنتومی می گیرد وبه حرکت می آید (وطبعا اکثریت اعضای گروه ممنون آن یکی دو نفر می شوند و مراتب تشکر خود را ابراز می کنند) دو سه نفر پیدا می شوند که با اون دو سه نفر فعال چپ می افتند. هر کاری که فعالان می کنند اینان  بر خود وظیفه می دانند که ایراد بگیرند یا سابوتاژ کنند. اتفاقا خیلی بهانه دهان پرکنی هم دارند: می فرمایند چون گروه دموکراتیک هست پس من هم به اندازه همان فرد فعال حق دارم!  دو حالت دارد:

 الف- فرد فعال بنیانگذار یا رئیس گروه خود  همان فرد فعال هست. بعد از مدتی به او بر می خورد و کنار می کشد و گروه هم یا از هم می پاشد یا عملا بلااستفاده می شود. اگر گروه دموکراتیک نبود رئیس خیلی راحت به آن عضو ناسازگار تشر می زد که بنشین سرجایت! اما دموکراسی -به صورتی که ما ایرانیان سانتی مانتالی که به دموکراسی علاقه مندیم می فهمیم- اجازه این کار را نمی دهد. ما ایرانیان سانتی مانتال گمان می کنیم دموکراسی یعنی این که همه باید راضی باشند. در نتیجه گروه هایمان این گونه می پاشد.

 ب-  عضو فعال فردی به جز رئیس گروه هست.  دراین صورت علی الاصول رئیس باید بتواند وضعیت را مدیریت کند. می تواند به راحتی نظر جمع را بپرسد که حتما طرف عضو فعال را خواهند گرفت نه طرف عضو ناسازگار. بعد از این نظر خواهی بهانه عضو ناسازگار بی اثر می شود . دیگر نمی تواند بگوید فرد فعال و من در یک رده ایم و به  اندازه هم حق داریم.  چون او یک رای دارد  که در برابر رای بقیه اعضا که همنظرند  اهمیت کمتری دارد.  رییس گروه اگر بخواهد ابزارهای دموکراتیک متعددی دارد که  فرد ناسازگار را که علیه عضو فعال سمپاشی می کند سر جایش بنشاند. می تواند به هر دو یک هدف و وظیفه دهد و هرکه بهتر عمل می کند برنده شود. صدها کار می تواند بکند که در چارچوب دموکراتیک گروه کارساز باشد.

در کشورهایی که دموکراسی جاافتاده، این گونه گروه های دموکراتیک را مدیریت می کنند. مطمئن باشید که همه جا افراد ناتو هستند که می خواهند با سابوتاژو اذیت، خود را در جمع مطرح سازند. اما در کشورهای پیشرفته تر راه های مدیریت آن شناخته است. جمع از رئیس می طلبد که این راه های مدیریتی را به کار گیرند.

اما در ایران جمع از رئیس چنین مطالبه ای ندارد. ندیدم که در گروه های ایرانی، چنین مطالبه ای صورت گیرد. تک و توک هم که شاهد این مطالبه بوده ام از جانب ایرانیان مقیم اروپا بود که سالها در گروه های اروپایی فعال بوده اند و فرهنگ گروه های دموکراتیک رامی شناسند. این افراد بودند که به رئیس گروه تشر زده اند که چرا از ابزار دموکراتیک برای مهار اعضای ناسازگار بهره نمی برد؟ در گروه های ایرانی، معمولا رییس به جای این که عضو ناسازگار را با سازوکارهای مخصوص خودش سرجایش بنشاند با تاکید بر دموکراتیک بودن گروه و لحاظ حق مساوی برای همه اعضا  نقش ریش سفیدی بازی می کند و این دو را مقابل هم می نشاند که به اصطلاح سنگ هایشان را با هم وا بکنند. فرد ناسازگار شروع به چرت و پرت گویی می کند. رییس هم به زعم خود خیلی دموکراتیک عمل می کند و می گذارد فرد ناسازگار تا میتواند لجن پراکنی کند و دل آن فرد فعال را بشکند. این رویکرد ریش سفیدانه، به فرد فعال که معمولا خارج از گروه هم هزار مشغله دارد و  نسبت به آن فرد سازگار بسیار وقتش ارزشمند تر و در اجتماع جایگاهش بالاتر هست بر می خورد. معمولا با آن فرد سازگار در این جلسه دهن به دهن نمی شود. در فضای مجازی،  عکسی گاه دست به دست می شود که در آن سگ های مسابقه می دوند اما یوزپلنگی که قرار است در مسابقه با آنها شرکت کند نشسته. عضو فعال در این مسابقه شکایت و زاری و گلایه  که رییس بین او  و عضو ناسازگار ترتیب داده حس همان یوزپلنگ را دارد. حوصله اش سر می رود و در دل می گوید « لیاقت این گروهتان همان عضو ناسازگار است. با هم خوش باشید.» یا از گروه خارج می شود و یا بعد از آن دیگر فعالیت خاصی نمی کند. فرد ناسازگار هم بعد از آن دیگه از جوش و خروش می افتد. گروه  سست می شود و عملا می پاشد یا بلااستفاده می شود.

چرا روسای گروه های دموکراتیک ایرانی چنین عمل می کنند؟  به سه علت: ۱) به راه کارهای دموکراتیک برای مهار افراد ناسازگار ناآشنایند. ۲) از حضور فرد فعال احساس خطر می کنند و فکر می کنند که محبوبیت او در گروه جای خودشان را  به عنوان رییس تحت الشعاع قرار می دهد. وقتی می بینند که عضو ناسازگار بنای تضعیف آن فرد فعال دارد خوش خوشانشان می شود! این برنامه مقابل هم قرار دادن این دو به صورت دو عضو هم-ارز در گروه -که تلویحا به معنای نادیده گرفتن نظر جمع که طرفدار فرد فعال هست- در واقع فیلم هست. خود آن رییس هم می داند که این دو هم-ارز نیستند اما این فیلم را بازی میکند که  تا دندان فرد فعال را  که محبوب تر ومطرح تر از خود او در جمع شده، بکشد.

۳) جمع های ایرانی از رییس نمی خواهند به گونه دیگری عمل کنند. مورد ۲ در همه جوامع هست. روسا در کشورهای دموکراتیک هم دوست ندارند کسی آنها را تحت الشعاع قرار دهد اما در کشورهای دمکراتیک جمع از رییس می طلبد که این شرایط را بهتر مدیریت کند. در جمع های ایرانی از این مطالبه جمعی خبری نیست. شاید اعصاب  تک تک اعضاپس از آن نمایش مسخره ریش سفیدانه رییس به هم بریزد و از ناراحتی شب  تا صبح خوابشان نبرد و در خفا از فرد فعال دلجویی کنند اما در جمع بلند نمی شوند از رییس بخواهند که گونه دیگری مدیریت کند.

 

دموکراسی در ایران با این گونه چالش ها روبه رو  خواهد بود. والا مردم ایران باسواد تر  ویا نجیب تر از مردم کشورهای دموکراتیک نباشند کم سوادتر یا درنده خوتر از آنها نیستند. آنان که برای دموکراسی در ایران تلاش می کنند به فکر راه حلی برای این گونه چالش ها باشند. والا دموکراسی برای پیشبرد کارها  کارآمدی نخواهد داشت و میدان دست آنان خواهد افتاد که معتقدند دیکتاتوری دلسوز راه حل اداره ایران هست نه دموکراسی.

گروه های دموکراتیک ما از هم می پاشند چون خیال می کنیم دموکراسی همان ریش سفیدی سنتی است که جایگاه افراد را ریش سفید تعیین می کند و اختلافات دو عضو را هم با ریش سفیدی می خواهد رتق وفتق کند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل