سرمایه گذاری با بودجه کوچک

+0 به یه ن

در اسفند ۹۹، من یک سری نوشته در مورد امکان سرمایه گذاری خانوادگی در فیس بوک منتشر کردم. در ایام عید فرصتی شد که با افراد مختلف در این باره بیشتر صحبت و تبادل نظر کنم. بعد از بهره مند شدن از نظرات دوستان ایده چنین فعالیت هایی، عملی تر و ساده تر از تصور اولیه من به نظر می رسد. من فکر می کردم برای شروع هر کار سازنده (نه شغل کاذب!!) که علاوه بر خود سرمایه دار و ایده پرداز نیاز به سه چهار کارگر و کارمند هم دارد دست کم سرمایه ای از حدود یکی دو میلیارد تومان لازم هست. صحبت با کسانی که در بطن جامعه امروز ایران هستند مرا متقاعد ساخت که با ۱۰۰ تا ۳۰۰ میلیون تومان سرمایه و ایده هایی خوب هم می شه کارهای سازنده متعددی را شروع کرد. باز هم تاکید می کنم که منظور من کارهای سازنده هستند که گرهی از مشکلات موجود کشور باز می کنند. شغل کاذب مانند دلار بازی، بین کوین بازی یا حتی سرمایه گذاری در بازار بورس بیمار کشور و نظایر آن، مد نظر من نیست و من اصلا به آنها فکر هم نمی کنم.

آنهایی که در بطن جامعه امروز ایران و میانه میدانِ کار و تلاش اقتصادی یا مدنی هستند نیازهای بسیاری را مشاهده می کنند و به تدریج ایده هایی برای کار و کاسبی در ذهن می پرورانند که با پاسخ گویی به این نیازها می تواند رشد کند. مثلا می فهمند کدام نوع کالا و خدمات در شرایط کنونی خریدار دارد و تولید و یا ارائه آنها مقرون به صرفه و سودآور خواهد بود. همچنین از امکانات موجود آگاه هستند و برآورد می کنند که با حدود ۱۰۰ تا ۳۰۰ میلیون تومان می توان کار را شروع کرد و آرام آرام گسترش داد. کسی که این اندازه تجربه داشته باشد که به چنین ایده پخته عملی ای برسد و آن قدر توانمندی داشته باشد که از عهده انجام آن برآید، قطعا خود آن ۱۰۰ تا ۳۰۰ میلیون تومان را هم بدون کمک من و شما می تواند فراهم کند. پس نقش من و شما چه می تواند باشد؟!

در فضایی که ناامیدی و بی ثباتی تا این اندازه غالب هست و صحبت در محافل و مجالس اغلب یا حول و حوش مهاجرت (یا به عبارت درست تر فرار) به خارج می چرخد یا در مورد افسردگی و خودکشی و شکست، شروع چنین کار و کاسبی ای، دلِ شیر می خواهد. حتی اگر به لحاظ عقلی همه محاسبات و سنجش ها نشان دهد که مو لای درز این ایده نمی رود و حتی با همه تحریم ها و بی ثباتی هاو تورم هم باز این ایده چنان پخته هست که به سودآوری خواهد رسید، این جو ناامیدی عمومی در فضای حقیقی و مجازی ایران، فرد را سست می کند. مهمترین نقشی که ما می توانیم داشته باشیم دل و جرئت دادن هست.
کسی که چنین ایده ای با چنین بودجه ناچیزی دارد لازم دارد که دوستان و یستگانش در معرفی بیزنس او و تبلیغات سنگ تمام بگذارند. باید به او اطمینان دهیم که از این جهت حتما حمایت لازم را خواهیم کرد.
در اکثر مواقع شخص واهمه دارد که اگر دچار بیماری شود چه بر سر بیزنس نوپایش خواهد آمد؟! یک عده باید باشند که بتواند روی آنها در صورت وقوع چنین اتفاقی حساب کند.

این شخص می تواند خود سرمایه ۱۰۰ تا ۳۰۰ میلیونی لازم را برای شروع کار فراهم کند اما بعد از این سرمایه گذاری دستش تقریبا حالی می شود. پس از یکی دوماه، شاید دوباره به بودجه هایی از مرتبه ۲۰ میلیون -۳۰ میلیون برای موفقیت بیزنس نیاز پیدا کند که تهیه آن در زمان کم، برایش مقدور نخواهد بود. (مثلا ممکن هست شانس بیاورد و امکان خرید مواد اولیه به قیمت ارزان به صورت عمده برایش فراهم شود که نیاز عاجل به پول نقد دارد. موفقیت بیزنس در گرو استفاده سریع از این گونه فرصت هاست.از سوی دیگر ممکن است بدشانسی بیاورد و دستگاهی خراب باشد و نیاز به تعمیر یا خرید لوازم جانبی داشته باشد.)
اینجا می توانیم به او اطمینان دهیم که تا فلان تاریخ ما می توانیم این مبلغ را به صورت قرض در اختیار او قرار دهیم. این قبیل قرض دادن ها علی الاصول در سطح خانواده بدیهی هست.
کانون های فارغ التحصیلان دانشکده های مختلف که اعضای آن با هم صمیمیت و به هم اعتماد دارند می توانند به طور سیستماتیک یک صندوق قرض الحسنه یا نظیر آن برای این موارد تدارک ببینند.
در بین دوستان فیس بوکی من فراوانند کسانی که توانمندی و جربزه چنین کارها و یا چنان حمایت هایی را دارند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مستند در مورد کارآفرینی

+0 به یه ن

خانم رخشان بنی اعتماد، سینماگر پرآوازه کشورمان چند سال پیش با هدف تشویق به کار آفرینی  مجموعه ای به نام کارستان را  تهیه کرد.  این مجموعه در مورد کارآفرین هایی از تهران، کرمانشاه و شمال ایران هستند که هم اکنون و در این شرایط در حال فعالیت مفید اقتصادی هستند بی آن که به کله گنده ها وصل باشند یا رانتی نصیبشان باشد.

من از این مجموعه  تنها مادر زمین در مورد زندگی خانم هایده شیرزادی را دیده ام. تماشای آن را توصیه می کنم.

در استان های آذربایجان شرقی و اردبیل هم کارآفرین مستقل و غیروابسته به کله گنده ها زیاد داریم و هم مستند سازتوانمند و درجه یک. ای کاش مستند سازان این استان ها در مورد کارآفرین های منطقه خودشان چنین مجموعه ای بسازند. بسیار آموزنده و الهام بخش خواهد بود.

هرچند تک تک قسمت های مجموعه  کارستان، به تصدیق منتقدان جالب  و دیدنی هستند اما به نظرم نمی رسد در ایجاد یک موج علاقه به کارآفرینی موفق بوده باشد. در واقع کسانی  که سوژه این مستند ها هستند خود آن قدر جنبه های  شخصیتی جالبی (مثل شاعرانگی، طرفداری از محیط زیست، عشق، فداکاری، مرام و....) دارند که کارآفرینی آنها تحت الشعاع قرار گرفته است و بیننده چندان به آن جنبه توجهی ندارد. به علاوه لوکیشن های مستند ها چنان  زیبا ویا (برای من بیننده) بدیع هستند که توجه را از مسئله کارآفرینی به خود جلب می کنند. هرچند در راه هدف اصلی تهیه کننده فیلم ها راهی نگشوده اند،  با این حال هرکدام اثری ارزشمند هستند که می توانند از جنبه های دیگری (نه لزوما کارآفرینی) آموزنده و الهام بخش باشند.

برای  هدف اصلی که خانم بنی اعتماد در سر داشت به نظرم پلتفرم های  موثرتری از ساخت مستند  هست. مثلا انجمن فارغ التحصیلان مدارس (مدارسی مثل سمپاد) یا دانشکده ها می توانند برنامه هایی انگیزشی در جهت کارآفرینی ترتیب دهند. همچین برنامه های مردمی واقعا هست. تاثیرگذاری اش هم کم نیست.
یک برنامه ای هم هست به اسم شتابدهنده استارت آپی. اون که دیگه دقیقا به همین منظورم انگیزشی است و علی الاصول در این جهت بسیار  می تواند موثر باشد. اگر نظر یا تجربه ای در این موارد دارید بفرمایید. در نوشته بعدی من نظر خود را خواهم گفت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

خلق و خوی کارآفرینان

+0 به یه ن


چند سال پیش در دستشویی پژوهشکده وقتی داشتیم دستانمان را خشک می کردیم، یکی از پست داک ها نیمی از دستمال کاغذی را پاره کرد و با لبخند شیرینی گفت "دست های من کوچکه. نیازی ندارم که از همه دستمال استفاده کنم."
با دیدن صرفه جویی این خانم در مصرف دستمالی که پژوهشکده می خرد، 
در دل گفتم این دختر حتما از خانواده ای کارآفرین هست. حدسم درست از آب در آمد. برادر او یکی از موفق ترین و مدرن ترین شرکت های دانش بنیان ایران را پایه ریزی کرده است.

نکته ام اینجاست که تصویری که جامعه ایران از یک فرزند از خانواده کارآفرین موفق دارد با واقعیت نه تنها یکی نیست بلکه متضاد هست.


در سینمای ایران یا ادبیات  داستانی معاصر تصویر فرزند کارخانه دار یا فرزند صاحب شرکت بزرگ زیاد نمی بینیم. 
خانواده های بازاری سنتی زیاد می بینیم. معمولا هم با نگرش ایدئولوژیک به آنها نگاه می شود. روشنفکران چپگرا با نگاه منفی و تحقیرآمیز بازاریان و خانواده شان را به تصویر می کشند. در سریال هایی هم که صدا وسیما برای دهه فجر می ساخت بازاریان را در سایه ایدئولوژی اسلامی به تصویر می کشیدند.
در سال های اخیر هم که کلی فیلم و سریال در مورد آقازاده های  فاسد ساخته اند. 

اما فیلم وسریالی که شخصیت اش فرزند کارخانه دار باشد کمتر داریم. (منظورم کارخانه واقعی تولید کننده هست نه کارخانه رانتی که جای پولشویی و این جور جنگولک بازی هاست.)
در اون مواردی که چنین شخصیتی تصویر شده (مثل آتش بس تهمینه میلانی) با واقعیتی که من می شناسم تضاد دارد. به طور مشخص به سه مورد رفتاری زیر اشاره می کنم که در فیلم خانم میلانی، وارونه  به تصویر کشیده شده بود:


١- درسته این خانواده ها معمولا اجناس اعلا می خرند اما مصرفگرا نیستند. اتفاقا یکی از دلایلی که کالای اعلا می گیرند این است که می خواهند تا مدت زمان طولانی تری استفاده کنند. وسایل خانه و لباس ها و غذا را سر لجبازی تخریب نمی کنند. نه تنها ظروف بلور و چینی در دعوا نمی شکنند، ظرف پلاستیکی ماست و.... را هم دور نمی ریزند! نگه می دارند وبرایش مورد استفاده می یابند!

٢- سر دعوا ویا از روی سبکسری کارهای خطرناک انجام نمی دهند. اتفاقا یکی از شکایت های نسل جدیدتر و مدرن ترشان  این هست که کارگرها در کارخانه شوخی های خطرآفرین می کنند که سبب بروز آسیب می تواند بشود.
(در یکی از مصاحبه های دکتر هلاکویی به لحاظ روانشناسی توضیح داد که چرا در محیط های کارگری شوخی ها و دعواها شکل خشن به خود می گیرد. اثر محیط هست. ما هم در محیط کارگری باشیم دو سه روز بعد به همان شکل شوخی می کنیم. تاثیر کار سنگین بدنی است. به روانشناسان مراجعه کنید تا برایتان توضیح دقیق تر بدهند.)



٣- از بچگی یاد گرفته اند که اگر نکته ای را که عرف پذیرای آن هست به یکی گوشزد کنند با لحن قاطع و از موضع آتوریته چنان بیان کنند که طرف مقابل حتما بپذیرد.

🍀@minjigh


چند سال پیش در فضای مجازی موجی علیه صاحب کارخانه چسب هل به راه افتاد. من به همه موارد کاری ندارم اما یک مورد هجمه هم به خاطر دیوار نوشته ای بود که  شوخی کردن را ممنوع اعلام می کرد.
در فضای مجازی ملت از برج عاجشان زیاد به او سر این موضوع -در کنار موضوعات دیگر- توپیدند. اما دوستان مختلفی از شهرهای مختلف ایران که  در محیط های کارگری بودند از روی تجربه شخصی، یک کلام گفتند این مورد از عملکرد او اتفاقا درست بوده!



در همان استخری هم که ما (در دوران خوش قبل کرونا) می رفتیم، نوشته روی دیوار شوخی کردن را قدغن کرده بود.
ظاهرا هرجا کار بدنی سنگین انجام می گیرد شوخی ها شکل خشن می گیره و لازمه قدغن بشه.
چه کارگری، چه غیرکارگری!
🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شرایط سخت دوره و زمونه

+0 به یه ن

آیا والدینی که امکانات مادی لازم را دارند از فرزند مستعد و علاقه مند خود در عمل حمایت می کنند که بیزنسی راه بیاندازد؟


 خیلی هاشون با کمال میل این کار را می کنند اما در جامعه امروز کمتر درباره اش می شنویم. چون کسانی که (به خصوص مردانی که) چنین قدم های بزرگ و مهمی برای یک نفر بر می دارند کمتر اهل حرف هستند و بیشتر اهل عملند. اگر به جای چنین کمک و حمایت بزرگ و همه جانبه یک ماشین زیر پایش می انداختند چه بسا ده جا در موردش شو-آف می کردند و من و شما بیشتر درباره اش می شنیدیم. اما این قبیل افراد معمولا سخن نمی گویند. به علاوه کسی در آن سن و در آن موقعیت این را به تجربه دریافته که هر چه مردم در مورد این قبیل چیزها کمتر بدانند کار کردن آسان تر خواهد بدانند. خیلی از آشنایان و دوستان دورو اگر بدانند که خانواده ای برای فرزند بیست و دو ساله اش دو میلیارد دست و پا کرده که کاری شروع کند انواع و اقسام کارشکنی ها را انجام می دهند. انواع و اقسام بدگویی ها را شروع می کنند. هزار ویک نیش و طعنه می زنند ودر فضای مجازی به طور شناسا یا ناشناس مزاحمت ایجاد می کنند و اگر از دستشان برآید در عمل هم ضربه می زنند. 


 اما برخی از والدین که امکانش را دارند عقیده ای به این نوع حمایت ندارند. به صراحت می گویند خودش برود روی پای خود بایستد. معمولا هم با اشاره به خودساختگی خود یا پدرشان به فرزند نهیب می زنند که او هم باید خودساخته باشد. غافل این که شرایط فرق کرده. در دهه سی و چهل هجری (همان زمان شاه) که اقتصاد کشور رو به پیشرفت بود، تز خودساختگی معنایی دیگر از وضعیت دهه ٩٠ دارد که اقتصاد روز به روز پسرفت می کند و جای رشد را برای کسی که حامی ندارد بیش از پیش می بندد. احتمالا در سال های آتی وضع بدتر از این هم بشود. من جای این پدران باشم در تز خودساختگی ام با توجه به واقعیات اقتصادی جدید کشور تجدید نظر می کند. خطاب به پدری که می گوید "بذارید سرش به سنگ بخوره آدم شه". سنگ های سال ١٤٠٠ به بعد آدم نمی کنند! سنگ های این دوره زمانه، ضربه مغزی می آورند. دیگه خود دانید.

 یک عده از والدین هم هستند که شو-آف می کنند که خیلی حامی فرزندانشان هستند. وعده ووعید حمایت می دهند اما در عمل پشت فرزندان لایق خود را خالی می کنند. اتفاقا همان کسان هستند که از فرزند دیگر خود که هر امکان وفرصتی که در دستش باشد به هدر می دهد همه جانبه حمایت می کنند. اما وقتی به فرزندی می رسند که توانمندی لازم برای موفقیت دارد نه تنها از او حمایت را در عمل دریغ می کنند بلکه حتی زیرپوستی علیه او عمل می کنند و از پایش می کشند! 
سالها برایم سئوال بود که این چه رفتاری است؟! بالاخره پاسخم را یافتم! درد همان درد وابستگی در خانواده های ایرانی است. وقتی از توانمندی فرزند خود برای موفقیت مطمئن هستند می خواهند علیه موفقیت او عمل کنند چون می ترسند بعد از چند سال فرزند وابستگی خود را به آنها از دست بدهد. مستقل شدن فرزند آنها را می ترساند! خود را توجیه می کنند که این فرزندم اون قدر زرنگ هست که گلیم خود را از آب بیرون بکشد. من از او می کَنَم و به اون یکی فرزندم که بی جربزه هست و خود نمی تواند به جاییی برسد می رسانم. دوران چنان نیست که والدین هم بخواهند روی فرزندشان فشار مضاعف از این جنس بگذارند. 

جامعه و وضع اقتصادی به اندازه کافی فشار به جوانان وارد می کند. والدین هم اگر بخواهند این گونه تزها را روی فرزندان اجرا کنند فرزندان چنان له خواهند شد که دیگر نمی توانند راست بایستند! این تزها شاید برای نیمه اول دهه پنجاه و اواخر دهه چهل خوب بود که با یک مدرک دانشگاهی استخدام حتمی بود وبعد چند سال هم می شد صاحب خانه شد. اما نه حالا با این وضعیت اشتغال و گرانی مسکن و ......و با این شرایط بی عدالتی گزنده در سطح اجتماع. 🍀@minjigh

 در  نوشته بالا، با استدلال تاکید کردم که بهتر است والدینی که تزشان آن هست "فرزند باید روی پای خود بایستد" شرایط اقتصادی روز جامعه را در نظر بگیرند. بدون در نظر گرفتن واقعیات بازار کار امروز، انتظاراتی که زمان جوانی خود از خودداشتند از فرزندان خود نداشته باشند. نوشته قبلی ام بیشتر مربوط به برهه ای می شد که جوان می خواهد وارد بازار کار شود. در این نوشته می خواهم به دوران دانشجویی بپردازم.

 در زمان ما و قبل از ما(دهه هفتاد هجری و پیشتر) یک دانشجو می توانست با کار دانشجویی مخارج روزمره خود را به راحتی بپردازد. علت این بود که مخارجی به اون صورت نداشتیم. اولا تحصیل ما در دانشگاه های دولتی کاملا رایگان بود. من خودم پایین ٢٢ واحد در ترم برداشتن را دون شأن خود می دانستم اما یک ریال هم به دانشگاه پوداخت ننمودم. (البته بالای ٢٠ واحد، شرط معدل داشت.)

 برای دروس ما، داشتن یک خودکار و یک مقدار چرک نویس کافی بود. پرخرج ترین رشته معماری بود. دانشجوهای عمران هم وقتی واحد معماری بر می داشتند عزا می گرفتند چون مخارجشان می رفت بالا. می بایست راپید (قلم مخصوص) تهیه کنند که با معیارهای آن زمان، هزینه سرسام آور داشت. اما الان شرایط فرق کرده. داشتن لپ تاپ برای دانشجویان در همه رشته ها یک ضرورت شده. هزینه تهیه لپ تاپ کجا، هزینه تهیه راپید کجا؟!
 این روزها، همان دانشگاه های دولتی به عناوین مختلف دانشجوها را تیغ می زنند! دیگه چه برسد به دانشگاه های پولی! خلاصه این که دانشجویان امروزی با این شرایط باید درس بخوانند. هزینه ها -چه قبول کنیم چه نکنیم- خیلی بالاتراست. دانشجو حتی اگر بخواهد نمی تواند درویشی زندگی کند.

 بنابراین از انصاف و مروت به دور هست که با معیارهای دیروز دانشجویان امروز را بسنجیم و سرکوفتی بزنیم. اما عده ای این کار را می کنند. یادمه که چند سال پیش کفیلان بنیاد کودک که ساکن آمریکا بودند اصرار کرده بودند که حمایت از مددجویان بعد از ١٨ سالگی باید قطع شود تا مددجویان روی پای خود بایستند. این از عدم اطلاع از شرایط روز هست. با کار نیمه وقتی که مددجوی بنیاد کودک می تواند بیابد هرگز نمی تواند از عهده مخارج برآید. دانشجویان تحت کفالت من همگی کارنیمه وقت دارند اما من حمایت خود را قطع نکرده ام چون می دانم باز هم هزینه ها بیش از درآمد هست. (درباره این تجربه بیشتر خواهم نوشت) 

 تقریبا مطمئنم اون کفیلان ساکن آمریکا از روی خیرخواهی این تصمیم را گرفته بودند. احتمالا در مورد فرزندان دانشجوی فامیل هم نظرات مشابهی از آن سوی آبها صادر می فرمایند! اما به این گونه نظرات -هرچه قدر هم خیرخواهانه باشند- نباید وقعی نهاد. دانشجویان امروز با توجه به شرایط روز، به حمایت مالی و روحی بیش از اینها نیاز دارند. چه فرزندو قوم و خویش آدم باشند چه مددجوی تحت کفالت آدم. حواسمان به اونها باشد! اوضاع بدهست.  اگر ما هم بخواهیم از روی لجبازی و درجازدن در ایده آل های گذشته یا فک و فامیل ساکن آمریکا، به جوان ها فشار مضاعف بیاوریم ممکن هست در آینده پشیمان شویم. 

اگر هم اون قدر قوی باشند که معتاد و افسرده یا عاصی و گرگ نشوند از نظر عاطفی ضربه می خورند. بدجوری هم ضربه می خورند که شاید بعدها نتوان ترمیم کرد! ممکن هست از ما اون قدر دلچرکین شوند که بعدها مجبور شویم محبت شان و بخشایش شان را گدایی کنیم. در بین نسل های گذشته هم که اوضاع این قدر بد نبود، این دلچرکینی و به دنبال آن طلب بخشایش کم اتفاق نیافتاده. تازه اون بزرگترهایی که با خودشان روراست بودند و شهامت اخلاقی داشتند اومدند بخشایش طلب کردند. اینها در اقلیت بودند. اکثرشان فرزندان را متهم به ناسپاسی کردندو تلخی بر تلخی افزودند. 🍀@minjigh 

 روش درست با توجه با واقعیات امروز جامعه آن هست که دانشجویان را به داشتن کار نیمه وقت یا کارآموزی تشویق و ترغیب کنیم. این تجربه کاری، تا جایی که به درس خواندن آنها و سلامت جسمی و روحی آنها لطمه نزند- از چندین جهت برای رشد دانشجویان مفید خواهد بود: اعتماد به نفس پیدا می کنند. با محیط کار وفرهنگ کاری آشنا می شوند. در بین کسانی که صاحب کار هستند شناخته می شوند و این شناخت شانس آنها را برای یافتن کار دایم بعد از فارغ التحصیلی بالا می برد. اگر کار مربوط به رشته آنها باشد، حکمت خیلی از دروس را در می یابد و در دانشگاه آموختن آنها را جدی تر می گیرد. در محیط کار، ایده هایی برای سرمایه گذاری برای خدمات جانبی شرکت به ذهن او ممکن هست برسد.

 ارزش این تجربه چنان بالاست که می ارزد فرد در یک شرکت معتبر مرتبط به رشته تحصیلی اش، کارآموزی بدون حقوق نماید. اگر این کارآموزی یا کارنیمه وقت، درآمد هم داشته باشد، چه بهتر! بخشی از هزینه های دانشجو را پوشش می دهد. اما والدین دانشجو یا کفیل نباید حمایت مالی و روحی و فکری را از او بردارند.

 خطرات در جامعه و محیط کار بسیارند. اگر کارفرما، فرد خوب و خوش انصاف و درستکاری باشد حتما در جامعه امروز ما دشمنان زیادی دارد که می خواهند از طریق کارمند و کارگرانش به او از پشت خنجر بزنند. فرزند کم تجربه شما را ممکن هست آلت دست قرار دهند. بهتر است با فرزند خود آن قدر صمیمی باشید که در این مسایل با شما مشورت کند. اگر تشخیص دادید که می خواهند او را به صورت به دام بیاندازند به او هشدار دهید که قدر کارفرمایش را بداند. 


 از سوی دیگر اگر کارفرما یا سایر همکاران اهل سو استفاده از کارمند و کارآموز به هر شکلی باشند یا بخواهند او را به سمت تباهی و شر بکشانند و همدست تباهکاری خود کنند، حمایت مالی و فکری و روحی شما لازم خواهدبود که جوان کارآموز بتواند "نه" بگوید. 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رویاپردازی یا ....؟

+0 به یه ن

در نوشته پیشین ام، به تفصیل توضیح دادم که چگونه حمایت مالی و فکری والدین از فرزندی که ایده ای ناب برای یک بیزنس مدرن و سازنده (غیر کاذب) دارد می تواند به رشد اجتماعی طبقه متوسط و در نتیجه توسعه سیاسی کشور بیانجامد. در انتها سئوال کردم که با توجه به وضعیت نابسامان اداره کشور، آیا چنین بیزنس هایی که توسط خانواده های طبقه متوسط (نظیر خانواده مهندس، پزشک و وکیل و بازاری و ملاک و....) آغاز می شوند شانسی برای موفقیت دارند یا خیر. سئوال را دوباره مرور کنیم: 


جمعی سه چهار نفره از جوانان خوش فکر را در نظر بگیرید که ایده ای برای یک بیزنس دارند. در مورد این ایده و برخی قواعد بیزنس مطالعه زیادی داشته اند و شرایط جامعه را هم در ارتباط با ایده شان خوب می شناسند. سختکوش هستند و اهل از زیر کار در رفتن نیستند. با هم متحد هستندو آماده اند هماهنگ با هم در راه هدف شان با جدیت کار کنند. نازک نارنجی و اهل قهر نیستند و می دانند مشکلات در راه فراوانند. از حمایت فکری و روحی خانواده هایشان برخوردارند. مشاور حقوقی دلسوزی دارند که به آنها در عقد قرارداد ها راهنمایی می دهد.

(فرض کنید مثلا عمه یکیشان وکیل مجربی است و به طور رایگان حدود ٤-٥ ساعت برای راهنمایی آنها وقت خواهد گذاشت و توصیه هایی خواهد کرد که با رعایت آنها کلاهی سر این جوانان نخواهد رفت. فرض ناممکن وغیرمنطقی ای نیست!) بالاخره فرض کنید که والدین این چند جوان، در مجموع ١تا ٢میلیارد پول نقد به عنوان سرمایه در اختیارشان به عنوان قرض گذاشته اند. همین طور این جوانان می توانند در گوشه ای از شرکت والدین، میزی داشته باشند و هنگام جلسه با مشتریان و.... از اتاق شورای شرکت آنها استفاده کنند. در نتیجه وقتی کسی برای عقد قرارداد می آید این حس به او دست بدهد که هر چند اینان جوان هستند اما پشتوانه قوی از خانواده های طبقه متوسط نسبتا مرفه شان دارند. "دالی لاری قارلی داغا دایاخدی!” طبیعی است که یارو دلش قرص می شود که چک های جوانان بی محل از آب در نخواهد آمد. والدینی که چنین دفتری را برای عقد قرارداد -ولو برای چند ساعت- به فرزند قرض دهند، نخواهند گذاشت به خاطر چک بی محل کارش به زندان بکشد! به علاوه این جمع جوانان، از برخی دستگاه های شرکت والدین یکی ، و یا دستگاه های کارگاه پدر دیگری می توانند استفاده کنند. از زیرزمین خانه پدری هم می توانند به عنوان انباراستفاده کنند. 

 فرض کنید این جوانان از این امکانات برخوردارند. امکاناتی که در دست طبقه مرفه است. فراهم کردن چنین امکاناتی برای طبقه مرفه دور از انتظار نیست. اما این خانواده ها نه وزیری می شناسند ونه وکیلی. نه اهل رشوه اند نه اهل زد و بند و پارتی. دوباره سئوالم را تکرار می کنم آیا موفقیت اقتصادی بیزنس جمعی از جوانان با این شرایط رویاپردازی است یا می تواند به حقیقت بپیوندد؟ 🍀@minjigh 

 جواب این سئوال به معیار شما از موفقیت بستگی دارد. اگر منظور از موفقیت در بیزنس، موفقیتی در سطح بیل گیتس و استیو جابز و..... باشد، جواب منفی است. حتی اگر تحریم ها و فساد همه گیر و رانت آقازاده و خودی ها و..... نبود باز هم اقتصاد کوچک ایران و زیرساخت های محدود اقتصادی این کشور،اجازه رشد در آن حد را نمی داد. فساد اداری و بی عدالتی های موجود -که شما بهتر از من می دانید -سقف موفقیت را حتی پایین تر آورده است. اما این سقف هنوز به اندازه کافی بلند هست که خانواده ای در آن سربلند بایستد. این سقف در چه حد هست؟!. 

حتما اقتصاددانها با محاسبات خود جواب دقیق و علمی ای برایش دارند اما من از روی تجربه اطرافیانم در دهه های گذشته تخمین خود را عرض می کنم. اگر چند جوان از شرایط و امکاناتی از آن دست که در نوشته قبلی ام نام بردم برخوردار باشند ظرف ١٥-٢٠ سال آن قدر می توانند رشد کنند که: 

 ١- خانه و اتومبیلی مناسب برای یک خانواده چهارنفره خریداری نمایند و بتوانند رفاه این خانواده را تامین نمایند. 

 ٢- برای بیزنس شان دفتر وکارگاه و دستگاه های مناسب تهیه کنند.

 ٣- حدود ده بیست نفر را در بیزنس خود استخدام کنند. با بیمه و حقوق و مزایا. بعد از سی سال هم خواهند توانست خود مانند والدین خود برای شروع بیزنس سرمایه در اختیار فرزند بگذارند. 

 این ثروت و موفقیت اقتصادی در حد بیل گیتس نیست اما برای داشتن یک زندگی آرام و لذت بخش کافی است. حدود ١٠ درصد زوج هایی که به سنی می رسند که فرزند ٢٠ ساله دارند می توانند امکانات از آن دست که در نوشته بالا گفتم برای فرزندشان تهیه کنند اگر حدود یک سوم آنها هم به این معنی موفق شوند بخش قابل توجهی از مشکل اشتغال کشور حل می شود(با توجه به این که ١٠-٢٠ نفر را استخدام می کنند.) 

 پس چرا کسانی که راه در این قدم گذاشته اند راضی نیستند؟!حق دارند شاکی باشند چون که با آن قدر زحمتی که کشیده اند علی الاصول باید چندین بار بیشتر از این دستاورد اقتصادی داشتند. کارشکنی ها ونظر تنگی های بقیه و فساد در اقتصاد کشور مانع از آن می شود که آن قدر که لیاقت شان هست موفق شوند. 

اگر در اسفند ماه که باید کارها را تمام کنند وبا مامور مالیاتی سر وکله زنند از آنها بپرسی که آیا راضی هستی که این راه انتخاب کرده ای یا نه، در صورتی که خیلی مودب باشند فقط خود را نفرین خواهند کرد (نه پرسشگر و زمین و زمان را)🙂. اما اگر سیزدهم فروردین آنها را ببینید خواهید دید که برای بازگشت به سرکار دارند بال بال می زنند. اگر از آنها در آن حال، همان سئوال را بپرسید خواهند گفت ده بار هم دنیا می آمدم باز همین راه دشوار و پردست انداز اما شیرین را بر می گزیدم!❤️🙂🥰🌾🍀💐 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رشد طبقه متوسط در سایه سرمایه گذاری های فامیلی

+0 به یه ن

 بسیاری از صاحبنظران معتقدند که توسعه سیاسی-فرهنگی واجتماعی کشوردر گرو رشد طبقه متوسط هست. از سوی دیگر با توجه به ویژگی های جامعه ایران و بی اعتمادی روز افزون مردم نسبت به غرببه ها، تنها راه واقع بینانه رشد و فربه شدن طبقه متوسط اهتمام به همین سرمایه گذاری های فاملی به نظرم می رسد. اگر خانواده هایی که تمکن مالی دارند ازجوانان خانواده خود حمایت کنند تا سرمایه گذاری سازنده ای بکننددر عرض حدودده سال طبقه متوسط -علی رغم همه فشارها- رشد می کند و وزنش در موازنه های سیاسی بالاتر می رود.


 ناگفته پیداست که منظورم از سرمایه گذاری، سرمایه گذاری جدی دربخش تولیدیا خدمات وتوریزم یا .... هست. منظورم کمک به نسل جدید برای سکه باز شدن و دلار باز شدن وبیت کوین باز شدن نیست! منظورم کار اقتصادی راستین هست نه ورودبه اقتصاد کاذب! 🍀@minjigh 

 در زیر توضیح می دهم که چگونه حمایت خانواده ها ی طبقه متوسط از فرزندانشان جهت سرمایه گذاری برای شروع یک بیزنس به شکوفایی و رشد طبقه متوسط می انجامد: 

 ١- اولا فرزند جوان آنها -به همراه دو سه نفر از دوستان و همسالان وی که با کمک هم کار را آغاز می کنند- مشغول می شوند. چون مشغول می شوند طبعا از خطراتی نظیر افسردگی، اعتیاد، رانندگی با سرعت و رفتار پرخطر نظیر آن به دور می مانند. رفتار های پرریسک و پرخطر معمولا از جوانانی سر می زند که چشم انداز روشنی برای خود نمی بینند و به این شکل انرژی خود را تخلیه می کنند یا ابراز وجود می نمایند. جوانی که دارد بیزنس خود را راه اندازی می کند کمتر احتمال دارد که به آن سو رود. وقتی جوانان افسرده نباشند و با رفتارهای پرخطر والدین خود را به دردسر نیاندازند، خانواده در مجموع فراغ بال بیشتری دارد که به مسایلی فراتر از مسایل روزمره خانواده، نظیر رشد سیاسی و .... بیاندیشد. 

 ٢-حمایت والدین از فرزند به این شکل همدلی بین نسل ها به وجود می آورد و شکاف بین نسل ها را پر می کند. اتحاد بین نسل های مختلف طبقه متوسط، قدرت و توانمندی آنها را افزایش می دهد.

 ٣- برای شروع بیزنس جوان با دو سه نفر از همسن و سالان خود شروع خواهد کرد. یکی دو نفر از جمع شان از طبقات مرفه خواهند بودکه سرمایه از والدینشان به عاریت می گیرند. یکی دو نفر دیگر هم از طبقه متوسط کمتر برخوردار و لایه های متمکن تر طبقه کارگری خواهند بود.برای این که کاری به این صورت پا بگیرد، این چند نفر باید پای هم در مشکلات بایستند وبه صورت مرامی ، برای پیشرفت کار ونیز حمایت از یکدیگر بکوشند. به این ترتیب بین لایه های مختلف طبقه متوسط و لایه برخوردارتر طبقه کارگری پیوندی برقرار می شود که آنها را قدرتمند تر می کند. 


 ٤-وقتی خانواده درگیر یک بیزنس جدید می شود مشکلات واقعی جامعه در ذهن آنها مدون تر می شود. مطالبات خانواده از طبقه حاکمه و قانونگذار روشن تر و دقیق تر می شود. مطالبه از کلی گوی بی ثمری نظیر "مسئولان به وضع اقتصاد رسیدگی کنند" می رسد به مطالبات روشن تر و عملی تر و کارآمدتر. در نتیجه طبقه متوسط در حمایت یا عدم حمایت از گروه های سیاسی دید بازتری می یابد. اگر برنامه های گروه سیاسی ای به مطالبات دقیق و روشنش نزدیک باشد در جهت به قدرت رساندن آن می کوشد. اما اگر گروه سیاسی برنامه ای خلاف آن داشته باشد یا به کلی گویی و وعده های غیر واقع بینانه بسنده کند، توسط طبقه متوسطی که خود درگیر کار اقتصادی است و سره از ناسره تشخیص می دهد، حمایت نمی شود.

 ٥-این روند به رشد اقتصادی طبقه متوسط می انجامد. اگر حکومت به مالیات طبقه متوسط اتکا کند مجبور هست که به خواست و مطالبات این طبقه تن دردهد. اما اگر طبقه ای محتاج یارانه حکومت باشد برعکس اتفاق می افتد. آیا در واقعیت چنین تلاش اقتصادی در سطح خانواده های طبقه متوسط به موفقیت مالی می انجامد یا موفقیت در سایه چنین تلاشی در ایران تحریم زده غرق در فساد مالی، رویاپردازی ای بیش نیست ؟ در دو سه نوشته بعدی ام به این سئوال خواهم پرداخت. 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نظرسنجی در مورد دادن سرمایه به جوانان فامیل

+0 به یه ن

نهم بهمن ماه در کانالم این نظر سنجی را گذاشتم: 

"والدینی را در نظر بگیرید که کل دارایی شان حدود ١٠ میلیارد تومان هست و تصمیم دارند حدود یک یا دو میلیارد تومان برای فرزند ٢٠ ساله خود خرج کنند. کدام مورد را توصیه می کنید: 

١- خرید یک ماشین، 
٢- در اختیار گذاردن این مبلغ به صورت قرض برای سرمایه گذاری برای یک بیزنس مدرن با ایده ای نو 
٣-هیچ کدام." 
 در روز اول بیشتر پاسخگویان خوانندگان کانال خودم بودند که بین آنها متولدین دهه ٦٠ و ٧٠ بیشترین جمعیت را دارد و اغلب هم رشته های علوم پایه خوانده اند (بیشتر فیزیک). حدود ٧٠ درصد این گروه گزینه دوم را انتخاب کردند و حدود ٣٠ درصد گزینه سوم یعنی هیچ کدام را.
 سپس این نظر سنجی در گروه فارغ التحصیلان دانشکده عمران تبریز منتشر شد. متوسط سنی آن گروه بالای ٦٠ سال هست. کسانی هستند که پروژه های عمرانی مهم کشور را در دهه های گذشته به انجام رسانده. در واقع گروهی هستند که نه تنها شرایط فرض شده در موضوع نظر سنجی در مورد آنها صدق می کند (تمکن مالی و فرزند بالغ) بلکه آن مرحله را هم رد کرده اند. آردهایشان را بیخته اند و الک هایشان را آویخته اند. خیلی جالب بود که از میان این گروه هم حدود ٧٠ درصد گزینه دوم را انتخاب کردند و حدود ٣٠ درصد هیچ کدام را. قابل توجه کسانی که خیلی به تفاوت نسل ها اصرار دارند!

 تا اینجای کار،اندکی بیش از نیمی از کسانی که نظرسنجی را دیده بودند (یعنی حدود سیصد نفر) در آن شرکت کرده بودند. سپس خواهش کردم که نظر سنجی را در گروه های پزشکان به اشتراک بگذارند. انتخاب گزینه دوم از ٧٠ درصد به حدود ٦٣ درصد سقوط کرد. بعدش خواستم که نظرسنجی را در گروه وکلا بگذارند. طرفداران گزینه "خرید ماشین" اندکی بالاتر رفت. بیشتر این پزشکان ووکلا همسن و سال خودم یعنی متولد دهه ٥٠ هجری شمسی هستند. 
 تا اکنون (١٧ بهمن) در مجموع ١٧٠٠ نفر نظرسنجی را دیده و٦١٠ نفر در آن شرکت نموده اند. ای کاش در نظرسنجی دقیق تر و اصولی تری در این زمینه توسط اهل فن صورت بگیرد. حاوی نتایج جالبی خواهد بود که به درد تصمیم سازی های اقتصادی در سطح ملی خواهد خورد.

 این نوشته مرا لطفا به گروه های علوم انسانی (اقتصاد، جامعه شناسی، انسان شناسی و....) بفرستید. باشد که انگیزه ای شود برای یک نظرسنجی دقیق تر و اصولی تر توسط اهل فن. جالب خواهد بود رابطه جواب ها با گروه سنی، شغل، شهر و استان محل زندگی، سطح درآمد و..... پاسخگویان بررسی گردد. 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جنوب قره باغ، سرزمین فرصت ها

+0 به یه ن

در ماه های آینده حدود یک میلیون نفر آذربایجانی به منطقه جنوب قره باغ باز می گردند. حتما حکومت آذربایجان برای بازگشت اونها ، در منطقه سرمایه گذاری درخور توجهی می کند. این یک فرصت طلایی خواهد بود برای این که صاحبان شرکت در این سوی ارس (بو تای) بخواهند پروژه بگیرند. همین طور فرصت طلایی برای صادرات خواهد بود. ای کاش اون دسته از عزیزان که دستی در نوشتن دارند روی این موضوع تمرکز کنند. ما ها که دستی در نوشتن داریم اگر دست به دست هم دهیم می توانیم جوی در فضای مجازی به وجود آوریم که فکر جوانان را به سمت امکان مراوده اقتصادی در این فضا سوق دهد. اگر جوانان ما روی موضوع تمرکز کنند، حتما راه های بسیاری برای مراوده اقتصادی می یابند. متاسفانه وقت زیادی را با دهن به دهن گذاشتن با اونهایی که -به هر دلیل- از پیشرفت ما ناخشنود می شوند تلف می کنیم. الان زمان وقت تلف کردن نیست. چشم انداز این نوع مراوده اقتصادی با "او تای" برای حل مشکلات اقتصادی "بو تای" چنان درخشان هست که دریغ هست فرصت از دست برود.


 قطعا ماه هاست که ترکیه برای گرفتن پروژه ها خیز برداشته. در مواردی که ترکیه دست می گذارد شرکت های ما هیچ شانسی ندارند. اما جوانان ما می توانند راه های ابتکاری بیابند که ترکیه روی آن انگشت نذاشته و روی آن ادعایی ندارد در سال های اخیر کم نبودند صنعتگران و مهندسان تبریز که اختراع وابداعی داشتند و صنعت ترکیه آنها را جذب کرد. در بین نزدیکان خود من هم از این موارد هست. دید مدیریتی در ترکیه آن قدر فراخ هست که چنین افرادی را جذب کند. شرکت های مدیریتی فعال در قره باغ احتمالا بیشتر از این قبیل مهندسان را از شهرهای ما جذب می کنند. احتمالا مهندسان خود این شرکت ها از استانبول و آنکارا و ازمیر و بورسا بلند نمی شوند بروند به جنوب قره باغ . اما مهندسان زیادی از تبریز و اردبیل مایل می شوند بروند قره باغ و به منات و یا لیر حقوق بگیرند. 

همه چیز را همه کس داند! هر کسی در حرفه وصنعت خود هزار تا شگرد می تواند بیابد که راه را بر او بگشاید. کافی است در این جهت فکرو تمرکز کنیم تا راهی برای کسب درآمد درجریان بازسازی مناطق آزاد شده جنوب قره باغ بیابیم. 🍀@minjigh 

 بیشتر مردم جنوب قره باغ که در ماه های آینده به خانه هایشان باز می گردند کشاورز و دامدار و باغدارند. لابد بر می گردند که باغ هایشان را احیا کنند. به خصوص که این روزها که ارمنی ها روستاها را تخلیه می کنند درختان را پشت سر خود قطع می کنند. لابد نیاز به نهال و بذر و.... خواهند داشت. بخشی از این نیاز می تواند از طریق "بو تای" تامین شود. همه این فعالیت ها به محیط زیست مربوط هست. ای کاش آن دسته از طرفداران محیط زیست که اطلاعات و مهارت مربوط به کشاورزی و باغداری دارند از همین الان به مسئله ورود کنند تا از همین ابتدا سنگ بنا کج گذاشته نشود.  

چهار ماه دیگه وقت درختکاری است. اگر بخواهیم نهال به آنها بفروشیم از همین الان باید برایش برنامه ریزی کنیم. اندکی بعد از فروپاشی شوروی که از او تای می آمدند به بو تای، ایراد می گرفتند که چرا این همه کود و سموم شیمیایی استفاده می کنید. فکر کنم قره باغی ها که این مدت از کشاورزی محروم بودند فرهنگ ارگانیک خود را حفظ کردن باشند.اگر الان محیط زیستی ها وارد میدان بشوند قبل از این که این عادت ها عوض شود می توانند 
کمک شان کنند که همچنان ارگانیک تولید کنند. 🍀@minjigh

امروز آغدام رسما آزاد شد. در شوشا، آغدام و.... مساجد تاریخی بسیاری هستند که نیازمند مرمت می باشند. کاشیکاری هایشان نیاز به مرمت دارد. مونوپولی این گونه مرمت هم در دست استادان ایرانی است. فرصت بسیار مغتنمی است. در ازبکستان هم استادان ایرانی مرمت آثار تاریخی  را بر عهده داشتند. فرصت را دریابید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ایران رنگارنگ امروز

+0 به یه ن

اوضاع فعلی کشور مان خیلی پیچیده و غیر بدیهی است.  اوضاع خوب نیست اما نمی شه گفت که ناامید کننده  هست. چند روز پشت سر هم، با دوز و کلک و پشت هم اندازی رو به رو می شوی. همین که می خواهی نتیجه گیری کنی که این مملکت به لحاظ اخلاقی سقوط کرده، چند روز پشت سر هم ،با افراد درستکار و صادقی رو به رو می شوی که نظرت را عوض می کنند.

چند روز پشت سر هم، با عقاید و کارهای خرافی رو به رو می شوی. اون هم از جانب افرادی با تحصیلات بالا و اهل مطالعه. (دور و بر من خرافات از جنس عصر جدید (new age)بیشترند تا خرافات سنتی و یا مذهبی). تا می آیی نتیجه گیری کنی که بر ملتی که تحصیلکرده هایش این همه نادان هستند امیدی نیست، با افرادی رو به رو می شوی که شاید تحصیلات آن چنانی ندارند اما افکار و رفتارشان به روز و در ردیفی است که پیشروان فرهنگی درکشور های پیشرفته می خواهند ترویج نمایند.

خلاصه جامعه ایران امروز  هر روز شما را غافلگیر می کند. در نگاه اول این همه تضاد اضطراب آور هست اما نیک که بنگری می بینی اتفاقا بسیار هیجان انگیز و امید وار کننده هست. برای کسی که دوست دارد در زندگی  اش تاثیر گذار باشد ایران امروز بسیار جالب هست. اگر بروید به میانه میدان، می بینید چه قدر پتانسیل هست که بتوانید  در تغییرات رو به جلو و به سوی ایده آل هایتان سهمی داشته باشید.

در گزارش های رسمی،  تصویر رنگارنگ جامعه امروز ایران ساده سازی می شود و به صورت سیاه یا سفید در می آید. رسانه هایی که به وابسته به حکومت هستند همه چیز را سفید می خواهند نشان دهند. رسانه های اپوزیسیون تصویر را سیاه می خواهند نشان دهند.  بسیاری از گزارش های علمی تر هم  که سو گیری سیاسی ندارند و واقعیات را می خواهند باز نمایی و تحلیل کنند باز تکرنگ هستند. این گزارش ها متوسط را فقط منعکس می کنند.
در صورتی که ما انسان ها هیچ کدام متوسط نیستیم! شاید قد من متوسط باشد اما در جنبه های دیگر متوسط نیستم. شما هم همین طور. در نتیجه با دانستن متوسط های جامعه   تکلیف من روشن نمی شود! اگر به میانه میدان آیم می بینیم در جهاتی که استعداد یا ذوق و شوق  خاص دارم  فرصت های خیلی جالب و غیر منتظره ای برایم در ایران امروز پیدا  می شود.
هدف من از سری نوشته های اخیر، نشان دادن  گوشه ای از تصویر رنگارنگ ایران امروز هست که نه در گزارش های رسمی صدا وسیما دیده می شود، نه در تصویر رسانه های فارسی زبان خارج و نه حتی در گزارش های رسانه های بیطرف.


بذارید یک مثال بزنم تا منظورم از این که گزارش های بیطرف حق مطلب را ادا نمی کنند چیست. هر از گاهی گزارشی پر سوز و گداز منتشر می شود که فلان صنعت دیرینه و مولد در کشور مان که سابقه چند صد ساله دارد کم کم دارد از بین می رود. گزارش دقیق هم می دهند که از میان بهمان تعداد کارگاه فعال در دهه ۶۰- ۷۰ الان تنها فلان تعداد کارگاه مانده است. 
در مواردی که من یک مقدار از نزدیک ماجرا را دیدم، تصویر را با  تحلیل آن گزارش های پر سوز و گداز متفاوت یافتم. قضیه چه بوده؟! کارگاه ها را پیرمردانی اداره می کردند در سن باز نشستگی. فرزندانشان هم نمی خواستند همان راه را ادامه دهند. (مگر ما به عنوان شهروندان قرن ۲۱ ام به حق انتخاب شغل حساس نیستیم؟! حالا چی شد آه و ناله می کنیم که فرزندان صاحبان این کارگاه ها برعکس اجداد خود در نسل های گذشته راه پدر را ادامه نداده اند؟! مگه نمی خواهیم حق انتخاب آنها را به رسمیت بشناسیم.)
به علاوه کارگاه های سنتی عموما بر اساس نیروی کار ارزان -بدون بیمه و .....-کار می کردند. می دانیم که قدیم ها پسربچه های کوچک برای شاگردی به این کارگاه ها می سپردند. کتاب خاطرات استاد پاپلی یزدی، شازده حمام، را بخوانید تا ببینید آن دوره طلایی کارگاه ها  با این شاگردها چه رفتاری می شده!  هنجار و نرم و فرهنگشان آن بوده. نه آن که استادکار خاصی بدذات بوده باشد. (البته بدذات هم همه جا و همه زمان پیدا می شود.) 
کدام پدر و مادری امروز راضی می شوند فرزندشان به این صورت شاگردی کند؟! اگر کودکان بی سرپرست را آن گونه به کار گیرند صدای من و شما به عنوان مدافعان حقوق کودک در می آد.
خلاصه اغلب این کارگاه تعطیل شده اند چون کسانی که آنها را به شیوه اعصار گذشته می چرخاندند به سن بازنشستگی رسیده اند و روش ها و منش هایشان از دور افتاده. خوشبختانه اغلب  وضع شان هم خوب هست.کارگاه و حجره یا مغازه را اگر اجاره دهند یا بفروشند خیلی بیشتر سود می کنند. در واقعیت  جای دلسوزی از جانب ما ندارد اما آن گزارش های پر سوز و گداز روزنامه ها اشک ما را در می آورند.
از طرف دیگر گاهی فرزندان صاحبان آن کارگاه های قدیمی به شغل اجدادی علاقه مند می شوند و می خواهند با تغییر نحوه مدیریت و به کار گیری شیوه های مدرن تر تولید و بازاریابی نوین و طراحی های به روز، کارگاه پدری را زنده نگاه دارند. این قبیل فرزندان که پای در اعتبار چندین دهه ای پدر-و چه بسا اعتبار چند صد ساله اجداد- دارند اغلب آن چنان موفق می شوند که  نسل های قبلی کارگاه داران اصلا خوابش را هم نمی دیدند. این واقعیت که بقیه کارگاه های کوچک تعطیل شده اند برایشان-به طور طبیعی و بدون جنگ و دعوا با همکاران- مونوپولی ای به وجود می آورد که به سود افسانه ای می انجامد. کارگاه را تبدیل به کارخانه می کنند و کارگرانی با بیمه و..... مطابق به ضوابط   استخدام می کنند. 




اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گرفتاری های طبقه متوسط: مسئله اشتغال

+0 به یه ن

می دانیم که مسئله اشتغال و بیکاری این روزها گریبانگیر هم خانواده های طبقه متوسط هست و هم خانواده های طبقه کارگری. اما شکل بروز مشکل برای این دو طبقه اندکی متفاوت هست.

در طبقه کارگری اگر جوانی امروز نتواند کار مناسب بیابد، فردا هم به دنبال کار می گردد. هر طور هست می خواهدکاری بیابد که خرجش را در بیاورد. اگر کار قانونی و شرافتمندانه باشد، از سختی کار ابایی ندارد.  متاسفانه گاهی به قیمت سلامت جسمی او تمام می شود.
فرزند خانواده کارگری نخواهد گفت این کار در شأن من نیست. خانواده های کارگری از دیرباز ونسل اندر نسل با کار سخت ودرآمد کم عجین آشنایند و ازدشواری های زمانه چندان جا نمی خورند.  جوان طبقه کارگری اگر جایی کار کرد و بعد از شش ماه حقوقش را ندادند به اعتراض و اعتصاب و تحصن می پردازد. یا می شود موتور محرکه جامعه برای تولید یا می شود موتور محرکه جامعه برای احقاق حق.


اما در خانواده های طبقه متوسط رویکرد متفاوت هست. برعکس خانواده های طبقه کارگری اگر جوانی از خانواده متوسط نتواند کار بیابد خانواده می تواند خرج خوراک و پوشاکش را تامین کند (گیریم به قیمت زدن از برخی مخارج نظیر تفریح و مسافرت و پس انداز برای روز مبادا). در نتیجه، در نظر اول به آن صورت کار پیدا کردن برای جوان طبقه متوسط  حیاتی نیست. در نتیجه -برعکس فرزند خانواده کارگری- اگر امروز کار نیافت فردا لزوما دنبال کار نمی رود. برخی از آنها  کم کم از جست و جوی کار  ناامید می شوند.
 همان طوری که قبلا گفتم عموم خانواده ها  با دلسوزی های بی حد و حصر و نوستالژی دوران زمان شاه این ناامیدی و self-pity را در او تشدید می کنند. برخی دیگر  از والدین (مخصوصا پدرها) به زعم خود می خواهند از پسر خود مردی بسازند ودر نتیجه دلسوزی و همدردی نمی کنند. به جایش سرکوفت می زنند که من که سن تو بودم فلان قدر در روز کار می کردم. این سرکوفت زدن هم بیش از پیش اعتماد به نفس جوان را تخریب می کند و انرژی لازم برای جست وجوی کار را از او می گیرد. برخی خانواده ها هم صبح دلسوزی می کنند، ظهر سرکوفت می زنند، عصر عذاب وجدان پیدا می کنند ده برابر بیشتر قربان صدقه می روند. فردا هم روز از نو، روزی از نو. این قبیل رفتارها بیش از همه اعصاب خرد کن هست.
بعد از مدتی، جوان به افسردگی می رسد و افسردگی او در کنار مخارج تامین زندگی اش می شود گرفتاری خانواده متوسط. خرج روانکار هم می افتد بر دوش خانواده!
برعکس جوان جویای کار و درآمد طبقه کارگری، جوان  بیکار طبقه متوسط نه تنها تبدیل به موتور محرکه جامعه نمی شود بلکه کل خانواده اش را گرفتار خود می کند و توان توجه به مسایل جامعه را از کل خانواده اش می گیرد. نه خودش می تواند موتور محرکه باشد نه خانواده اش با آن همه گرفتاری در خانه.

قبلا چند بار گفتم: کسی که کار ندارد باید به یافتن شغل به صورت یک کار تمام وقت بسیار سنگین بنگرد. قبلا هم گفتم در همین شرایط کنونی هم بسیارند کارفرمایانی که دنبال کارمند شایسته می گردند اما نمی یابند. کسی که کار ندارد اگر به اندازه کافی جست و جو کند حتما این کارفرمایان را می یابد. به هم بیافتند تولید را بالا می برند و می شوند موتور محرکه اقتصاد کشور.
این حساب را اصلا نکنید که با ماهیانه کم مقدار (حدود یکی دو میلیون تومان) مگر چه می شه کرد؟! بله می دانم که با این ماهیانه نمی شه خانه خریدو تشکیل خانواده داد و...
اما همان حقوق یکی دو میلیونی اولا آن قدر روحیه شخص را خوب می کند که دیگه هزینه روانکاو و..... را از دوش خانواده  بر می دارد.
جوان عزیز جویای کار!
 وقتی سر سفره والدین نشسته اید و سقف خانه شان هم بالای سرتان هست و پوشاکتان را هم تامین می کنند،  همان حقوق مختصر هم معجزاتی می کند. می توانید از سر کار که بر می گردید میوه نوبرانه بخرید. همین یک پاکت میوه نوبرانه هم چشمشان را می گیرد. مادرتان با آب و تاب برای خاله هایتان تعریف خواهد کرد که  میوه نوبرانه امسال را شما خریدید! می توانید برای خواهرزاده خردسالتان با چهار پنج هزار تومن عکس-برگردان یا سقز بخرید و از نظر او حاتم طایی زمانه شوید. شاید باور نکنید اما تایید همان خواهر زاده خردسال به اندازه یک دنیا اعتماد به نفس می دهد. می توانید برای خودتان کفش کتانی بخرید و دوستانتان کوه بروید. می توانید ماهی یک بار با آنها کافی شاپ بروید. و.... خلاصه همین حقوق مختصر شما را از  کز کردن در پستوی غمزده خانه  به بطن جامعه می کشد و قهرمان کسان زیادی می کند.

به علاوه، وقتی جایی استخدام شدید درهای بسیاری به رویتان باز می شود. اگر خوب کار کنید شرکت پروژه های بیشتر می گیرد و شما هم می توانید ترفیع بگیرید یا از حقوق و مزایای بیشتر برخوردار شوید. اگر ابتکار عمل داشته باشید در محل کار می توانید به ایده های پولساز برسید. مثلا به کارفرمای خود یا سایر صاحبان شرکت که در محل کار با شما آشنا شده اند بگویید که به ازای فلان مبلغ می توانید فلان وسیله را درست کنید یا بهمان برنامه را بنویسید . اگر در این کارها ماهر باشید درآمدتان را جندین برابر می کنید. آن قدر درآمدتان بالا می رود که با پس انداز و سرمایه گذاری بتوانید بعد ۶-۷ سال خانه مناسب بخرید و زندگی تان را سر و سامان دهید.
خیلی ها در همین ده سال اخیر این راه را رفته اند و سروسامان گرفته اند. 

نوشته های مرتبط:

پی نوشت: یک دفاعی هم اینجا از باباها بکنم. معمولا باباها ی طبقه متوسط یک انباری وسایل به ظاهر به درد نخور دارند که هر سال در زمان خانه تکانی نوروز سرنگه داشتن یا دورریختن شان دعوا می شه. همان وسایل به دردنخور برای فرزند مبتکرشان که می خواهد وسیله ای برای کارفرمایش بسازد گنجینه ای می تونه بشه. اگر می خواست همان بشکه  های کهنه و آچارهای زنگ زده و ... را از بیرون بخره می بایست حقوق یکی دو ماهش را می داد. فرغون شده یک میلیون تومان!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ][ 3 ][ 4 ][ 5 ]