نخبگان جریانساز در آذربایجان

+0 به یه ن

در نوشته قبلی ام اشاره ای به نخبگان محلی آذربایجان کردم. نخبگان محلی آذربایجان در دینامیک تحولات آذربایجان- از جمله در تصمیم در شرکت در جنبش ها یا پرهیز از چنین شرکتی- بسیار موثرند. در مورد نخبگان جریانساز آذربایجان چند نکته را باید درک کرد:

1) آذربایجانی ها خود نخبگان خود را انتخاب می کنند. این  توهم که تهران نشینان یا خارج نشینان -از جمله  مهاجرانی که خود رگ و ریشه آذربایجانی دارند- از بیرون نخبگان محلی را انتخاب و معرفی کنند خیال باطلی است. این که در تهران یا خارج بنشینید و به یک تبریزی یا علمدارگرگری بگویید« که تو نمی فهمی که به طور مثال «ژاله آموزگار» یا «موسی  غنی نژاد» نخبه جامعه آذربایجانی است و تو باید تابع آنها باشی» تنها یک واکنش در پی خواهد داشت: پس زدن!

2) نخبگان آذربایجان محصول خود آذربایجان و اغلب ساکن در خود آذربایجان هستند. از راه دور نمی توان نخبه  جریانسازمحلی بود. به یکی مثل خود من شاید به تعارف بگویند که افتخار مان هستی اما این سخن، تعارفی بیش نیست. به حرف من  حرکتی نمی کنند اما به حرف یک پزشک محلی که در خود آذربایجان زندگی وکار می کند و با لحنی شمرده و سلیس با آنها به تورکی صحبت می کند  عمل می کنند. آن پزشک در آذربایجان می تواند جریانساز باشد اما من نوعی ساکن تهران نمی توانم.  من که در تهران زندگی می کنم هرچند قدر هم خوب ترکی صحبت کنم، هرچه قدر هم که دلم برای آذربایجان بتپد و برایش از دور تلاش کنم و  هر چه قدر هم با مردم آذربایجان با فروتنی رفتار کنم و هر چه قدر هم در کار تخصصی خودم سرآمد باشم باز هم نخبه محلی ای که بتواند جریانی در داخل آذربایجان ایجاد کند نخواهم شد.  تازه این که گفتم در مورد امثال خودم بود که مردم اذربایجان لطف دارند و میگویند که به ما افتخار می کنند. با این حساب تکلیف دلقک هایی که مجالس لودگی تهران یا تهرانجلس را با گفتن  جوک های تورکی با مَطلع «من خودم هم ترکم هاااااااااااااا»، به خنده می اندازند معلوم هست. اونها را به عنوان واسطه با اذربایجان یا نماینده برای جریانسازی در آذربایجان جلو نیاندازید. اونها روابط را خرابتر خواهند کرد. به جای جلو انداختن  آنها سعی کنید مستقیم با نخبگان محلی آذربایجان تعامل کنید.

3)  نخبگان محلی زمینه  های تخصصی متفاوتی دارند. برخی ادیبان زبان ترکی هستند، برخی روی تاریخ آذربایجان  و یا میراث فرهنگی آن کار می کنند، برخی روی موسیقی ویا نگارگری یا  سایر هنرها با طعم محلی (مکتب تبریز یا مکتب آذربایجان) کار می کنند. بسیاری پزشک هستند. پزشکان در آذربایجان ارج وقرب بسیار دارند.اگر به زبان تورکی سلیس و با طمانینه و با مهربانی و فروتنی و مردمداری با مردم سخن بگویند قطعا جزو نخبگان محلی خواهند بود.فعالان محیط زیست جزو نخبگان محلی هستند. فعالان حقوق زنان نیز هم. از نخبگان محلی می توان به کارآفرینان آذربایجان  اشاره کرد.نیکوکاران و مدرسه سازان هم از نخبگان محلی محسوب می شوند.

4)  برعکس انتظار استادان دانشگاه در آذربایجان عموما جزو نخبگان امروز آذربایجان حساب نمی شوند مگر آن که فعالیتی ورای فعالیت دانشگاهی -نظیر طرفداری از محیط زیست- داشته باشد. قبل از انقلاب استادان دانشگاه تبریز جزو نخبگان جامعه تبریز بودند اما بعد از آن چه که در انقلاب فرهنگی بر این دانشگاه رفت  و گزینش  های استخدامی سفت و سخت بعدی، این دانشگاه آن اعتباری که در میان جامعه داشت دیگر ندارد.

5) کسانی که  میل شدید  دارند که « پسر خوب مورد پسند ایرانشهری ها» شوند توانمندی جریانسازی در آذربایجان را نخواهند داشت!  اگر حتی یک بار  حاضر شوند  که برای خوشایند ایرانشهری ها،  غرور یک جوان تورک همشهری را  که در مورد حقوق زبان مادری  یا دریاچه اورمیه  و .... مطالبه ای می کند بشکنند، برای همیشه شانس این که جزو نخبگان محلی  شوند از دست می دهند! چنین افرادی که از ایرانشهری ها   مدال «آذری باغیرت عاشق ایران» می گیرند  در خود آذربایجان توانمندی ایجاد جریان ندارند. اشتباه اغلب فعالان در تهران و .... برای  تعامل با آذربایجان در آن هست که برای ارتباط با آذربایجان همین افرادی را که توسط جریان ایرانشهری  مدال افتخار «آذری باغیرت عاشق ایران» کسب کرده اند  واسطه قرار می دهند. اونها هم معمولا برای کسب اعتبار در نزد تهرانی ها یا خارج نشینان خود را از تک و تا نمی اندازند و چنین وانمود می کنند که خیلی در آذربایجان اعتبار دارند و به حرف آنها جریان ها ساخته خواهد شد. معمولا با دروغ و ظاهرسازی و فریب،  تصویر غلط به دوستان خود در تهران مخابره می کنند. تصویر غلطی که در آن نقش خودشان خیلی مهم تر از واقعیت نموده می شود. این تصویر غلط فریبکارانه معمولا باعث اشتباه در محاسبات تهران نشینان می شود. من یکی از عوامل شکست  جنبش سبز را همین تصویرهای غلط و محاسبات غلط ناشی از آن توسط برنامه ریزان اصلاح طلبان در تهران می دانم. مسئولان ستاد های انتخاباتی در تبریز و نیز استادان دانشگاه که به تبریز رفت و آمد می کردند در مورد میزان ارادت تبریز به موسوی -و نقش خودشان درایجاد این ارادت -بزرگنمایی  بسیار کرده بودند! استراتژیست های اصلاح طلبان هم روی آن بیهوده حساب باز کرده بودند. از عوامل شکست همین اشتباه محاسباتی بود. اگر تصویر درست تری داشتند شاید به گونه ای دیگر عمل می کردند و جنبش سبز آن گونه سریع و بی حاصل  وبی ثمر نمی خشکید.

 

6)  قبلا گفتم که  نخبگان آذربایجان ایران از سوی تهران منصوب نمی شوند و از طرف خود جامعه برای جریانسازی برگزیده می شوند. به طریق اولی این نخبگان از سوی استانبول یا شهری دیگر آن سوی مرزها منصوب نمی شوند. این انگ نچسبی است که از سوی تهران زده می شود. گویا تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان را ریز تر و حقیرتر از آن می بینند که خود نخبه بپرورند و آنها را هم در آغوش خود نگه دارند. برای همین از انگ ها می زنند. چنین انگ هایی دلچرکینی ها را بیشتر می کند.

 

7) نخبه محلی جریانساز در آذربایجان باید ترکی سلیس با گویش آذربایجانی صحبت کند. نه فارسی و نه فاذری (مخلوط فارسی و ترکی). در غیر این صورت مردم این روز ها حرف ها ی او را گوش نخواهند کرد. حرف نخبگان فارس را که در مسایل کلی کشور  صحبت می کنند گوش می کنند. مثلا مادران در تبریز صحبت های دکتر هلاکویی را در مورد تربیت کودک به دقت گوش می کنند و به کار می بندند. اما حرف «آذری باغیرت عاشق ایران» را که با فاذری و با لحن «من نمی فهمم تو نمی فهمی» در مورد مسایل خود آذربایجان دُرافشانی می کند و یا جوانان آذربایجان را مورد خطاب و عتاب قرار می دهد به پشیزی نمی خرند.

 

اگر بخواهید در دینامیک تحولات آذربایجان اثری از دور بگذارید باید فرهنگ جریانسازی و نخبگان محلی آن را بشناسید و با آنها وارد تعامل شوید. تا جایی که می دانم فعالان محیط زیست از سراسر کشور شبکه هایی دارید . این نوع تعامل بین آنها برقرار است. از آنها پیشرفته تر و پرنفوذتر، فعالان حقوق زنان هستند. شبکه های آنها در سطح کشوری سالهاست که  بین نخبگان محلی آذربایجان در عرصه حقوق زنان  با همتایانش در استان های دیگر همدلی و تعامل ایجاد کرده. بی جهت نبود که جنبش «زن زندگی آزادی» آذربایجان را همراه ساخت اما  جنبش های دیگر موفق به این کار نشد. اگر همراهی می خواهید راه این هست. نه خطاب و عتاب! نه  تکرار کلمات «غیرت» و «مرد» به منظور تحریک برای جانفشانی اما با نتیجه معکوس.

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ای وای غریبه ها - ۷۰۰ کیلومتر اون ور تر- به ما گفتند بی غیرت!

+0 به یه ن

خطاب به آن هموطن ساکن تهران یا مقیم خارج که با تاکید بر مفاهیمی مثل «غیرت داشتن یا نداشتن» یا «مرد بودن یا نبودن» سعی می کند که مردان تبریز را تحریک کند که به خیابان ها بیایند: هرچه دوست دارید بگید اما این را بدانید که اون «مردی» که شما خطاب قرار می دهید  و گمان می برید  از ترس این که مبادا شما مردانگی او را زیر سئوال ببرید دست از پا نخواهد شناخت و دوان به سمتی که شما نشان می دهید حرکت خواهد داد وجانفشانی خواهد کرد به یک حرکت کوچک ابروی همسرش یا دوست- دخترش بسیار بسیار حساس تر است تا بی غیرت یا با غیرت خوانده شدن توسط بیست میلیون نفر تهران یا کرج نشین! حتی  ۱۰ میلیون ایرانی خارج نشین یکصدا او را با تاکید بر مرد بودن یا نبودن به خیابان فراخوانند اما اگر همسرش با گوشه ابرویش بگوید نرو، نخواهد رفت.

این که آذربایجان در جنبشی شرکت کند یا نکند دینامیک و قواعد خود را دارد. این گونه تحریکات شما در این دینامیک نقشی ندارد و کاملا نامربوط است.  این توهین هایی که جهت تحریک می کنید دلچرکینی به بار می آورد وبس.

 در سال ۸۸ هم برای تحریک آذربایجان  به ادبیات فیلمفارسی (غیرت، مردی و.....)   توسل جستند. اون موقع این تکنیک کار نکرد. این بار هم کار نخواهد کرد. اما این بار دیدم که به یک تکنیک جدید هم متوسل می شوند. طبق معمول با جمله  «من خودم بچه آذربایجان و یا تبریزی هستم» آغاز می کنند و  می گویند این بار کار تموم  است و اگر شما وسط نیایید  در آینده از امتیازات محروم خواهید بود! تاکید می کنند برای دلسوزی برای آینده خود آذربایجان و محرومیت احتمالی از غنایم آینده این نکته را می گویند! از منظر گوینده مخاطب  این جمله کیست؟! چه کسی بناست با شنیدن این جمله چنان به فکر فرو رود و چنان این جمله در او اثر گذار شود که بلند شود برود جلوی باتوم و گاز اشک آور و گلوله و....؟ آنان که با احساس  یا آرمانگرایی تصمیم می گیرند!؟اونها که از این حسابگری ها نمی کنند و دنبال غنایم نیستند! در نتیجه این جمله اثری در آنها نخواهد داشت! نکند مخاطب مورد نظرشان متفکران و نخبگان جامعه آذربایجان هستند؟ اونها هم- چه آرمانگرا باشند و چه حسابگر- اون قدر تاریخ می دانند که با جمله «انقلاب فرزندان خود را می بلعد» با مصادیقش از خود ایران تا رومانی و روسیه و چین و ....آشنایند و این جمله را فریبی بیش نخواهند پنداشت!

خلاصه این که برخاستن یا نشسته ماندن هر جامعه ای -از جمله جامعه آذربایجان- تابع قواعد خودش هست.  در فرسته بعدی برداشت خود را از این دینامیک توصیف خواهم داد.

من برداشت خودم را از جامعه آذربایجان ایران  و کنش  و واکنش های اعتراضی آن می نویسم. برداشت و تحلیل شخصی من هست. اکثریت مردم اذربایجان-مثل مردم  عموم دیگر شهرهای ایران مثل تهران و شیراز و اصفهان و یزد و اهواز و ....- مردمی احساسی  و عاطفی هستند. برای این که  خیزشی بین آنها صورت گیرد  اتفاقی باید این احساسات را تحریک کند. چه نوع اتفاقاتی این احساسات را تحریک می کند؟ اتفاقات مختلف از جنس مختلف. به خصوص اگر حس کنند که فرد بیگناه و معصومی مورد ظلم واقع شده احساساتشان تحریک می شود. کلا حس دفاع از مظلوم معصوم در  آذربایجان قوی است. در سایر جاهای ایران هم این حس قوی هست اما در آذربایجان  قوی تر هست. بین زنان این حس از مردان هم قوی تر هست.

برای جنبش، برانگیخته شدن احساسات عمومی لازم هست اما کافی نیست. آذربایجان نخبگان محلی خود را دارد. این نخبگان روی یک سری از مسایل کار فرهنگی کرده اند و در جامعه تزریق نموده اند. جامعه به مسایلی حساسیت نشان می دهد و برایش حاضر می شود هزینه دهد که قبلا در باره آن چنین زمینه چینی فرهنگی ای توسط نخبگان محلی انجام شده باشد. در مورد نخبگان محلی آذربایجان در فرسته ای جداگانه خواهم نوشت. گویا این موضوع برای ایرانشهری ها غیر قابل فهم ترین نکته در موردآذربایجان هست. باور نمی کنند که این منطقه  نخبگان خود را داشته باشند که به نوعی از سوی تهران برایشان تعیین نشده  نباشد! (البته  این نگرش ایرانشهریان خیلی مسخره است به خصوص که اغلب متفکران جریان ایرانشهری خود از آذربایجان بوده اند!) ایرانشهریان به زعم خود نخبگانی برای آذربایجان می خواهندتحمیل کنند که خود آذربایجان آنها را پس می زند.

در جریان جنبش زن زندگی آزادی، بعد از قتل مظلومانه مهسا ژینا امینی، احساسات عمومی  به شدت   تحریک شد.  از سوی دیگ، بین نخبگان  مبارزه برای حقوق زنان  ریشه و سابقه طولانی داشت. در دهه های اخیر جنبش زنان در تبریز و سایر شهرهای آذربایجان بسیار فعال بوده است و نخبگان خود را داشته است. این عوامل دست به دست هم دادند که جنبش زن زندگی آزادی در تبریز و سایر شهرهای آذربایجان هوادار داشته باشد. دخترانی که از کشته شدن مهسا به شدت احساساتی شده بودند و با او حس همذات پنداری داشتند بیرون آمدند. دوست-پسرها و برادرانشان هم به دنبال آنها-و تا حدی به قصد محافظت از آنها- آمدند.

درجنبش سبز چنین دینامیکی شکل نگرفت و تبریز چندان درگیر جنبش سبز نشد. جنبش سبز  بعداز مدت اندکی خشکید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جامعه امروز ایران و مقایسه آن با سال ۸۸-۸۹

+0 به یه ن

فکر کنم  اکثریت جامعه ایران در این که وضعیت موجود خوب نیست وباید تحولی ایجاد شود همنظرند. همین طور فکر کنم باز اکثریت  بر این نظرند که در هر تحول مثبتی که قرار است اتفاق بیافتد خود مردم ایران باید عاملیت کلیدی داشته باشند.بعد از شکست جنبش سبز،  انواع و اقسام عرفان های عصر جدیددرکنار اعتیاد به  سریال های ماهواره ای مردم را از این که بخواهند در ایجاد تغییر، عاملیت داشته باشند بازداشت. چنین جوی را من در حال حاضر نمی بینم. همان مردمی که می خواهند «زندگی شان را بکنند»- برعکس سال ۱۳۸۹- سراغ تماشای سریال ها ی تلویزیونی در مورد روابط مثلثی زنان و مردان روی کاناپه خانه شان به صورت اتمیزه نمی روند. به جای آن دسته جمعی می روند به استادیوم های ورزشی، سالن های اپرا، کنسرت ها و..... همین دیدن خود در چنین جمع بزرگی به آنها حس قدرت و عاملیت می دهد. خیلی فرق می کند با این که در گوشه خانه ات بنشینی و مثل سال ۱۳۸۹ -ترسان و لرزان- جریان های خیانت های زن و شوهرهای آمریکای لاتین را به هم تماشا کنی! سه سال بعد از سال ۸۸، یعنی سال ۹۱ اگر مستندی در این باره ساخته می شد که فلان هنرپیشه در سال ۸۸ برای جنبش سبز  چه کرده، هیچ کس حوصله تماشای آن را نداشت. به جایش در مورد سالوادور (قهرمان یکی از آن سریال های آمریکای لاتین محبوب آن زمان در مورد خیانت زن وشوهرها) ترجیح می دادند صحبت می کردند. اما همین چهارشنبه شب گذشته مستندی درمورد ترانه علیدوستی به ساخته پگاه آهنگرانی درمورد نقش او در جنبش زن زندگی آزادی منتشر شده. بیایید ببینید امروز در فضای مجازی چه خبره!؟ همه دارند از او تعریف می کنند. این را نمی توان به محبوبیت شخصی ترانه علیدوستی نسبت داد بلکه نشان زنده و پویا بودن جنبش مهسا بعد از سه سال داردب! چند ماه قبل از شروع جنبش مهسا همین ترانه علیدوستی به جشنواره کن رفته بودو موج انتقادات شدید و بیرحمانه علیه او در فضای «مردسالارانه» شدت گرفته بود. به ترانه علیدوستی حمله کلامی می کردند که چرا «دامن گنده» ای پوشیده که باعث شده پیرمرد مظلومی مثل پورصمیمی در کنارش دیده نشود. البته من همان زمان هم در دفاع از ترانه علیدوستی نوشتم که جشنواره کن جای جلوه گری امثال ترانه با دامن های گنده است. جای خرامیدن طاووس وار امثال ترانه است.  نوشتم که اگر جایی را می خواهید که در آن «زن» سانسور می شود تا «مرد» جلوه کند به سراغ جاهایی مثل جشنواره کن نروید بلکه سراغ «زورخانه های سنتی» خودمان بروید که در آن قرن هاست پای زن بریده شده که مردان-به خصوص مردان پیشکسوت- بهتر جلوه کنند! شما که نمی توانید فرهنگ مردسالارانه زورخانه ای خود را به جشنواره کن در قلب فرانسه- کشور جلوه گری های زنانه- تحمیل کنید! حتی نوشتم شاید روزی بشود کاخ سفید و کاخ الیزه را حسینیه کرد اما هرگز نمی توان جشنواره کن را زورخانه سنتی ایران با سانسور زن کرد! فکر نکنید آنها یی که چند ماه مانده به جنبش مهسا به ترانه علیدوستی می پریدند لزوما مردان ویا زنان مذهبی بودند. نه خیر! اتفاقا خیلی هاشون از کسانی بودند دایم علیه مذهب می نوشتند. ازموقع تا الان ببینید چه قدر جامعه عوض شده. 

ادامه دارد.....


یکی از دلایلی که منجر می شود مردم از عاملیت خود در ایجاد تغییر ناامید شوند  باور به تئوری های توطئه است. وقتی گمان می کنند که قبلا همه سرنوشت ها در فلان اجلاس فراماسونری یا نظایر آن در آن سوی مرزها تعیین شده از فاعلیت خود ناامید می شوند. این طرز فکر در میان نسل های بالای ۷۰ سال زیاد هست. طبیعی است اونها چنین فکر کنند. نسل هایی بوده اند که خود در یک جامعه سنتی پرورش یافته بودند اما در تلویزیون می دیدند که غربی ها دارند فضانورد به ماه می فرستند. طبیعی است که در ذهن شان چنین القا شود که اونها از ما بهترانی هستند که سرنوشت ما ها را رقم می زنند. در نسل های جدید چنین تصوراتی نمی بینم. بچه های الان ایران  با همان آهنگ «بیبی شارک دودودو» بزرگ می شوند که همتایشان در آمریکا! مربی هایشان با همان اصول آموزشی تربیتی با آنها صحبت می کنند که همتایشان در فرانسه. بزرگتر می شود و می بیند همتاهایش رفته اند در همان غرب و در دانشگاه های غربی  همان کار را می کند که خودش در ایران. برایشان غربی ها «ابر انسان» محسوب نمی شوند. به علاوه اون مناظره های انتخاباتی  بین ترامپ بدون ظرافت  و بایدنی که اختیار چهار ستون بدن خود را هم نداشت به این گونه تئوری های توطئه خیلی ضربه زد. مردم این طور برداشت کردند که اینان در کار خودشان هم مانده اند کجا بتوانند همه آینده ما را رقم زنند؟! شاید چند بمب بریزند اما تاثیر گذاری شان اصلا در حدی نخواهد بود که سرنوشت ملل دنیا را مو به مو رقم بزنند و اختیار را از خود این ملت ها بگیرند. زمانی که نسل های گذشته، جان اف کندی و ژاکلین کندی باشکوه را در صحنه سیاست آمریکا می دیدند. ریگان باصلابت و همسر بادرایتش را بر صحنه سیاست آمریکا می دیدند. فرانسوا میتران فرهیخته وکاریزماتیک را می دیدند. مارگرت تاچر قدرتمند و مسلط را می دیدند. الان در صحنه سیاست غرب چه چهره هایی می بینیم؟! کاریکاتور قبلی ها هم نیستند! در نتیجه آن افسانه فعال مایشا بودن سیاستمداران غربی در عرصه زندگی در جهان سوم منسوخ شده است. به عاملیت خود بیشتر می توانیم اتکا کنیم.


ادامه دارد....


در نوشته قبلی ام دوام و زنده ماندن جنبش مهسا و جنبش سبز را با هم مقایسه کردم. جنبش سبز بیش از یک سال دوام نداشت اما جنبش مهسا زنده و پویاست.  هر چند در هفته های اول بعد از انتخابات ۸۸ طرفداران جنبش سبز میلیونی بود اما چند ماه بعدش اکثریت مطلق آنها دلسرد شدند. در مورد افول سریع جنبش سبز بسیار تحلیل کرده اند. من می خواهم  در این فرسته و فرسته بعدی انگشت روی دو علت بگذارم که کمتر در مورد آنها صحبت شده است. یکی این که برعکس جنبش مهسا که چهره های شاخص مدافع اش به شدت  جذابیت دارند (مثل همین ترانه علیدوستی) چهره های مبلغ جنبش سبز دل اقشار مختلف را یکی پس از دیگری منزجر کردند و از خود راندند! امروزه همه جا صحبت از فحاشی های رکیک پادشاهی خواهان هست. یادمان می رود که مدافعان میدانی  جنبش سبز(منظورم رهبران در حصر این جنبش نیست بلکه منظور مدافعان متعصب آن در جمع های دانشگاهی و نظایر آن هست) حتی از این پادشاهی خواهان هم بیشتر خط کشی خودی-ناخودی می کردند. پهلوی-دوستان فحش های رکیک با بار جنسیتی می دهند اما جالبه که فحش هایی که آنها می دهند نه تنها فعالان حقوق زن را از میدان به در نمی کنه بلکه صدای آنها را رساتر می کنه. هر بار که برای ساکت کردن زنی از فحش هایی مانند سلیطه یا پتیاره  استفاده می کنند ده ها زن در حمایت از آن یک زن با صدای بلند فریاد می زنند که دیگه زمان آن که زنان را با این القاب ساکت می کردید گذشته. هر زمان که به  مردی جهت توهین به قصد ساکت کردن، می گویند که به خواهر و مادرش تجاوز خواهند کرد (با جملات رکیک خودشان) ده ها مرد با گفتمان حمایت از حقوق زنان همصدا با آن مرد جوابشان را می دهند.  در سال ۸۸ دانشگاهیان طرفدار جنبش سبز که مدام برای آن جنبش تبلیغ می کردند فحش نمی دادند. خیلی هم برای خودشان نوشابه باز می کردند که بسیار مودبند و به جامعه درس ادب می دادند. اما به جای استفاده از فحش های شناخته شده از کلمات دیگر به عنوان فحش جهت خفه کردن دگراندیشان استفاده می کردند. مثلا از خود اسم «احمدی نژاد» به وفور مثل فحش استفاده می کردند. تا نظری می دادی که مخالف نظر آنها بود و بر نظرت پافشاری می کردی  فحش «احمدی نژاد»می خوردی. از دیگر فحش های اختراعی شان «ساندیس خور» بودکه باز به وفور از آن -به سبک همین پادشاهی خواهان کنونی- برای ساکت کردن مخالف استفاده می کردند. جالب آن که فحش های من-درآوردی آنان در ساکت کردن نظر مخالف موثر بود. آن دسته از سمپات های اولیه جنبش سبز که بیشتر با احساسشان زندگی می کنند تا با منطق شان، حس می کردند که با این آدم ها -با این رفتار و کردار-آینده سبزی نمی توان ساخت!  یک یک این سمپات های احساسی ترجیح دادند به جای همراهی با جنبش سبز بروند سریال های آمریکای لاتین در مورد خیانت زن و شوهرها را تماشا کنند یا دنبال عرفان حلقه و نظایر آن بروند. (از این راه هم ضربه دیدند اما فعلا بحث من چیز دیگری است.)

  آن دسته از سمپات های اولیه جنبش سبز هم که اهل مطالعه عمیق و منطق بودند  یک یک پس زده شدند. مدافعان سرسخت جنبش سبز در دانشگاه ها خود را فرهیخته و اهل مطالعه و البته معلم اخلاق جامعه می دانستند و با لحنی از بالا به پایین با مخاطب صحبت می کردند. اما یک آدم آگاه تر و باهوش تر و با مطالعه تر از آنها به سرعت در می یافت که سطح مطالعه وآگاهی آنها و سطح استدلال آنها از بازآفرینی فلان مقاله نوشته شده در بهمان مجله توسط امثال محمد قوچانی و جلایی پور و سعید حجاریان بالاتر نمی رود. وقتی لب می گشود و استدلالی بالاتر می آورد مغز مدافعان جنبش سبز هنگ می کرد و فوری برای ساکت کردن او را «احمدی نژاد» می خواندند. این طور می شد که افراد عمیق تر و منطقی تر  هم از این جنبش دلسرد شدند. خوشبختانه جنبش مهسا این نوع دافعه ها را ندارد. بخشی از آن به سوی پادشاهی خواهان رفته اند و عملا شعارهای جنبش را کنار گذاشته اند. در نتیجه اگر دافعه ای دارند برای همان سامانه پادشاهی خواهی است. والا کسانی که هنوز شعار «زن زندگی آزادی» می دهند این قبیل دافعه ها را  برای سمپات های این جنبش ایجاد نمی کنند.


البته ایجاد دافعه توسط مبلغان جنبش سبز به همین مورد ختم نمی شد. از همان ابتدا که طبقات کم-برخوردار را با افاده فراوان از خود راندند. صبح تا شب پز می دادند که ما طبقه متوسطیم و به همین علت بیشتر می فهمیم. (نظیر همان حرف های سریع القلم). درنتیجه از همان اول طبقات کم در آمدتر اصلا همراهی نکردند. یکی دو هفته از جنبش سبز نگذشته بود شروع کردند که چون ما تهرانی هستیم بهتر می فهمیم. این طوری شد که  همراهی ازشهرهای دیگر فروکش کرد. جنبش مهسا هرگز از این ادا و اطوارها نداشته و از همان اول  همه طبقات و عمده  شهرها و روستاها را همراه ساخته و همراه نگاه داشته. 

دیگر علت دافعه مبلغان جنبش سبز موقعیت نشناسی مبلغان آن بود. مثلا یک سال بعد از شروع جنبش و دراردیبهشت زیبای تهران در سال ۸۹ کنفرانسی علمی   برگزار بود. چهار پنج نفر از استادان دانشگاه تهران که مبلغ جنبش سبز بودند برای خود رسالت می دیدند که استادان (به زعم آنها) ناآگاه شهرستان را آگاه سازند که آنها هم سبز شوند. اولش که آمدند شاخه های درختان را که سبز بود کندند وبا آنها برای خود کمربند سبز ساختند. انزجار عمومی را برانگیخت که چرا به درخت ها و بوته ها آسیب می رسانند. بعدش هم سر سمینارها جا به جا طعنه و کنایه سیاسی می زدند ونمی ذاشتند تمرکز روی مطالب علمی باشد. اتفاقا همه استادان شهرستانی را بیش از پیش دلزده کردند. شاکی شده بودند که ما هزار کیلومتر کوبیدیم اومدیم که دو تا سمینار علمی بشنویم نه این دیدگاه های سیاسی شما را! ما از سال ۱۴۰۱، چندین همایش برگزاری کرده ایم.  اصلا و ابدا، طرفداران ومنادیان جنبش مهسا جلسات را این گونه بر هم نزده اند. در نتیجه انزجار ایجادنکرده اند.

علت دوم شکست جنبش سبز را که بسیار کم در موردش صحبت شده (یا اصلا نشده) در فرسته بعد می گویم.

ادامه دارد.....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آقا معلم خوب و شایسته

+0 به یه ن

در دبیرستان یک  معلم ریاضی داشتیم که اسمش یادم رفته. خیلی پرمدعا بود اما زیاد باسواد نبود. هر از گاهی که بچه ها در حل مسایل ریاضی گیرش می انداختند با لحن خطاب و عتاب می فرمود «دختر خوب و شایسته! اول ادب بعد درس!»

حالا که تراختور داره بازی ها را می بره کسانی هم که بدون فرستادن فحش مادر خواهر به این و آن یا بدون تحقیر قومی و حتی تحقیر ناتوانی های جسمی افراد روزشان شب نمی شد یادشان افتاده که به هواداران تراختور باید درس ادب بدهند و بگویند «دختر پسرهای خوب و شایسته! اول ادب بعد فوتبال!». شبیه همان آقا معلم ما. 

گویا وقتی من المپیاد قبول شده بودم آقا معلم خوب و شایسته به دروغ رفته بود و در شهر وبین شاگردان خصوصی اش قپی آمده بود که من شاگرد خصوصی اش بوده ام. حال آن که من هرگز معلم خصوصی نداشتم.

چند سال بعد او را  اتفاقی در تهران دیدم. با ژست مودبانه ساختگی اش  وبا لحنی که انگار منتی برسرم میگذارد که جواب سلامم را می دهد گفت که خود را معرفی کنم که به جا نیاورده! این هم از جمله ژست های این قبیل آقایان خوب و شایسته است: می خواهند وانمود کنند اون قدر مهم هستند و اون قدر ضعیفه های بی مقداری مثل من دور وبرشان هستند که به جا نمی آورند! در دلم گفتم «آقای معلم خوب و شایسته! من همانم که رفتی در شهر لاف زدی که ساعت ها با من کلاس خصوصی داشتی و از این طریق برای خودت تبلیغ کردی و سر والدین بچه ها را شیره مالیدی و کسب درآمد برای خودت کردی. چه طور مرا به یاد نمی آوری، ای آقای خوب و شایسته که ادب را بر درس مقدم می دانی!؟»


پی نوشت: یک وقت سوتفاهم نشه که منظورمن  از این معلم ریاضی -آقایان قابچی ویا فرشاد- بوده اند. همینجا مراتب ارادت خود را به این دو بزرگوار، آقای قابچی و آقای فرشاد، اعلام می کنم وبرایشان طول عمر دراز توام با عزت و سلامت آرزومندم. همان طوری که گفتم نام  اون آقا معلم «خوب و شایسته» را یاد ندارم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چالاکی حکمرانی، لازمه توسعه

+0 به یه ن

یکی از لازمه های توسعه -چه توسعه اقتصادی و چه توسعه علمی-این هست که سیاستگذاران دایم نتایج سیاست ها را بررسی کنند، شرایط بیرونی در حال تغییر را هم رصد کنند واگر دیدند سیاست گذاری هایشان نتیجه مطلوب را نمی ده یا با شرایط تغییر یافته نمی خونه با چابکی آن را عوض کنند. از پژوهشکده خودمان مثال می زنم. حدود ۲۰ سال پیش خود ما بر این نظر بودیم و اصرار هم می کردیم که پژوهشکده باید دانشجوی دکتری بگیرد. آن موقع سطح تدریس درس های دکتری در شاخه ما در دانشگاه های کشور پایین بود. ما فکر کردیم که باید دانشجو برداریم تا این دروس را به نحو بهتری آموزش دهیم این سیاست را چند سالی جلو بردیم. فایل صوتی کلاسها و.... را هم در اینترنت گذاشتیم. پس از چند سال سطح تدریس همان دروس در دانشگاه خیلی بالاتر رفت. از سوی دیگر دیدیم که دانشجوهای خودمان دوره پسا دکتری ما را اشباع می کنند. چون به نوعی این دوره را برای خود ضمانت شده می پنداشتند، به اندازه کافی (به اندازه ای که یک دانشجوی دکتری فیزیک برای موفقیت در گرفتن پست-داک باید تلاش می کند) تلاش نمی کردند. دیدیم اگر برنامه دکتری خودمان را قطع کنیم شانس آن را خواهیم داشت که فارغ التحصیلان دکتری دانشگاه های سراسر کشور را گلچین نماییم. سیاست دانشجو گرفتن را عوض کردیم. از آن پس به جای پذیرش دانشجوی دکتری ، انرژی و بودجه پژوهشکده را صرف دوره پسادکتری می کنیم. سیاست خیلی خوبی بوده است. شاید چند سال بعد باز شرایط تغییر کند و ما دوره دکتری با مختصاتی جدید راه بیاندازیم.

یک مثال دیگر: قبل از اختراع ترانزیستور و فرا گیر شدن آن، فناوری لامپ خلا حرف اول را می زد. برخی کشورها سرمایه گذاری کلان روی لامپ خلا کرده بودند. با فراگیر شدن ترانزیستور، آن سرمایه گذاری شکست خورد. برخی از کشورها فوری تغییر جهت دادند برخی بر سیاست منسوخ سرمایه گذاری روی لامپ خلا اصرار ورزیدند و از قافله عقب افتادند.

ازاین داستان ها در عالم سیاست گذاری علمی و صنعتی بسیار هست.

زمان جنگ سرد و قبل از فروپاشی شوروی یک سری سیاستگذاری ها در کشورهای غیر متعهد سودآور و منطقی بود. بعد از فروپاشی این سیاست ها کارکرد خود را از دست دادند. کشورهایی با حکمرانی چابک فوری فهمیدند و در زمان مناسب، تغییر مسیر مناسب دادند. اما کشورهایی هم بودند که به راه قبلی اصرار کردند و روز به روز فقیرتر و بیچاره تر شدند.

هرچه جلوتر می رویم در تغییرات در دنیا -چه در عالم فن آوری و چه (به تبع آن) در عالم سیاست و ژئوپلتیک- سریع تر می شوند. نیاز به حکمرانی چابک هست که تغییرات را رصد کند و در سیاستگذاری ها در زمان مناسب تجدید نظر نماید. سئوال این هست که کدام حکمرانی مستعد چنین شکل از چابکی است؟ دموکراسی یا دیکتاتوری دلسوز؟

=========

سئوال: با توجه به نیاز روزافزون به چابکی در حکمرانی، کدام سیستم مناسب تر هست: دیکتاتوری دلسوز یا دموکراسی؟

قبلا گفتیم که دموکراسی اینرسی فراوان دارد پس در نظر اول دیکتاتور دلسوز می تواند چابک تر باشد. اما چیزی که معمولا (البته نه همیشه- مثال نقض هم داریم) اتفاق می افتد این هست که دیکتاتور دلسوز-- که در فرهنگ ما خیلی زود هم دور خودش کیش شخصیت ترتیب می دهد و متملقان را می چیند-- چنان در خودش و عقاید بسته خودش غرق می شود که تحولات را نمی تواند ببیند. هر تحولی هم که در دنیا رخ دهد برای او مرغ کماکان یک پا دارد. اگر این دیکتاتور ایدئولوژیک باشد که دیگر واویلا! مثال استالین و مائو را داریم که با اصرار بر سیاست ورزی های غلط -به خصوص سیاست ورزی های غلط در امر کشاورزی- قحطی مرگبار را به میلیون ها نفر از شهروندان کشور خود تحمیل کردند. دیگه بدتر از آن نمی شد. در تاریخ معاصر و نزدیک تر هم مسئله واکسن کرونا را داشتیم که گویا به مرگ حدود ۳۰ هزار نفر انجامید. (۳۰ هزار فقط یک عدد نیست! وقتی مادر یا پدر میانسال (۴۰ تا ۵۵ ساله) خانواده ای در کرونا فوت کند زندگی کل خانواده با فوت او از هم می پاشد.)

ابزار اصلی دیکتاتور، کاریزما و افسانه اشتباه ناپذیری اوست. اگر این افسانه بشکند دیگه فرمان های دیکتاتور بُرِش نخواهد داشت. در نتیجه دیکتاتور به سختی اشتباه خود را قبول می کند. همین بزرگترین مانع برای چابکی سیستم دیکتاتوری است. در سیستم دموکراسی اینرسی تغییر، درست به همان اندازه هست که با تغییرات خود را هماهنگ کند. جوگیر شدن و فوری تغییر مسیر دادن هم خوب نیست.

اگر دیکتاتوری اهل هیجانزده شدن و جو گیر شدن با تغییرات باشد باز هم به کشور ضربه می زند.

در اواخر دهه ۶۰ میلادی و اوایل دهه ۷۰ میلادی بعد از جریانات فتح ماه و.... جامعه جهانی خیلی جوگیر شده بود و می خواست فضا را تسخیر در آورد. خیالبافی های زیادی در این جهت می شد که هیچ کدام به جایی نرسید. فرض کنید کشوری در آن زمان دیکتاتوری هیجانزده و دیوانه تغییرات تکنولوژیک داشت. اوچه می کرد؟ لابد از مدارس و سیستم درمانی و راهسازی و حفظ محیط زیست و ... می زد و به جایش روی پروژه فضایی سرمایه گذاری می کرد و کشور را به ورشکستگی می کشاند. دموکراسی امکان تصمیم سازی بر اساس چنین جو زدگی و هیجانات را هم می گیرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ساز وکار دموکراتیک مدرن، با ریش سفیدی سنتی فرق دارد

+0 به یه ن

 چرا حتی  گروه های دموکراتیک که در آنها یکی دو نفر کاردان وقت و انرژی کافی می  گذارند از هم می پاشند؟

 

گفتم که  گروه های دموکراتیک در ایران  اغلب  دودسته اند: ۱) از همان روزهای ابتدایی، کسی از اعضای گروه وقت و انرژی  نمی ذارد و گروه بلااستفاده می شود. ۲) یک دو نفر- که اتفاقا از پرمشغله ترین افراد گروه هستند- وقت می گذارند،  مدتی گروه خوب پیش می رود و موثر واقع می افتد اما بعد از مدتی باز با دلخوری های فراوان می پاشد.

علت اولی که روشنه اما دومی به این علت از هم می پاشد  که تا گروه به برکت انرژی عده محدودی از آن مومنتومی می گیرد وبه حرکت می آید (وطبعا اکثریت اعضای گروه ممنون آن یکی دو نفر می شوند و مراتب تشکر خود را ابراز می کنند) دو سه نفر پیدا می شوند که با اون دو سه نفر فعال چپ می افتند. هر کاری که فعالان می کنند اینان  بر خود وظیفه می دانند که ایراد بگیرند یا سابوتاژ کنند. اتفاقا خیلی بهانه دهان پرکنی هم دارند: می فرمایند چون گروه دموکراتیک هست پس من هم به اندازه همان فرد فعال حق دارم!  دو حالت دارد:

 الف- فرد فعال بنیانگذار یا رئیس گروه خود  همان فرد فعال هست. بعد از مدتی به او بر می خورد و کنار می کشد و گروه هم یا از هم می پاشد یا عملا بلااستفاده می شود. اگر گروه دموکراتیک نبود رئیس خیلی راحت به آن عضو ناسازگار تشر می زد که بنشین سرجایت! اما دموکراسی -به صورتی که ما ایرانیان سانتی مانتالی که به دموکراسی علاقه مندیم می فهمیم- اجازه این کار را نمی دهد. ما ایرانیان سانتی مانتال گمان می کنیم دموکراسی یعنی این که همه باید راضی باشند. در نتیجه گروه هایمان این گونه می پاشد.

 ب-  عضو فعال فردی به جز رئیس گروه هست.  دراین صورت علی الاصول رئیس باید بتواند وضعیت را مدیریت کند. می تواند به راحتی نظر جمع را بپرسد که حتما طرف عضو فعال را خواهند گرفت نه طرف عضو ناسازگار. بعد از این نظر خواهی بهانه عضو ناسازگار بی اثر می شود . دیگر نمی تواند بگوید فرد فعال و من در یک رده ایم و به  اندازه هم حق داریم.  چون او یک رای دارد  که در برابر رای بقیه اعضا که همنظرند  اهمیت کمتری دارد.  رییس گروه اگر بخواهد ابزارهای دموکراتیک متعددی دارد که  فرد ناسازگار را که علیه عضو فعال سمپاشی می کند سر جایش بنشاند. می تواند به هر دو یک هدف و وظیفه دهد و هرکه بهتر عمل می کند برنده شود. صدها کار می تواند بکند که در چارچوب دموکراتیک گروه کارساز باشد.

در کشورهایی که دموکراسی جاافتاده، این گونه گروه های دموکراتیک را مدیریت می کنند. مطمئن باشید که همه جا افراد ناتو هستند که می خواهند با سابوتاژو اذیت، خود را در جمع مطرح سازند. اما در کشورهای پیشرفته تر راه های مدیریت آن شناخته است. جمع از رئیس می طلبد که این راه های مدیریتی را به کار گیرند.

اما در ایران جمع از رئیس چنین مطالبه ای ندارد. ندیدم که در گروه های ایرانی، چنین مطالبه ای صورت گیرد. تک و توک هم که شاهد این مطالبه بوده ام از جانب ایرانیان مقیم اروپا بود که سالها در گروه های اروپایی فعال بوده اند و فرهنگ گروه های دموکراتیک رامی شناسند. این افراد بودند که به رئیس گروه تشر زده اند که چرا از ابزار دموکراتیک برای مهار اعضای ناسازگار بهره نمی برد؟ در گروه های ایرانی، معمولا رییس به جای این که عضو ناسازگار را با سازوکارهای مخصوص خودش سرجایش بنشاند با تاکید بر دموکراتیک بودن گروه و لحاظ حق مساوی برای همه اعضا  نقش ریش سفیدی بازی می کند و این دو را مقابل هم می نشاند که به اصطلاح سنگ هایشان را با هم وا بکنند. فرد ناسازگار شروع به چرت و پرت گویی می کند. رییس هم به زعم خود خیلی دموکراتیک عمل می کند و می گذارد فرد ناسازگار تا میتواند لجن پراکنی کند و دل آن فرد فعال را بشکند. این رویکرد ریش سفیدانه، به فرد فعال که معمولا خارج از گروه هم هزار مشغله دارد و  نسبت به آن فرد سازگار بسیار وقتش ارزشمند تر و در اجتماع جایگاهش بالاتر هست بر می خورد. معمولا با آن فرد سازگار در این جلسه دهن به دهن نمی شود. در فضای مجازی،  عکسی گاه دست به دست می شود که در آن سگ های مسابقه می دوند اما یوزپلنگی که قرار است در مسابقه با آنها شرکت کند نشسته. عضو فعال در این مسابقه شکایت و زاری و گلایه  که رییس بین او  و عضو ناسازگار ترتیب داده حس همان یوزپلنگ را دارد. حوصله اش سر می رود و در دل می گوید « لیاقت این گروهتان همان عضو ناسازگار است. با هم خوش باشید.» یا از گروه خارج می شود و یا بعد از آن دیگر فعالیت خاصی نمی کند. فرد ناسازگار هم بعد از آن دیگه از جوش و خروش می افتد. گروه  سست می شود و عملا می پاشد یا بلااستفاده می شود.

چرا روسای گروه های دموکراتیک ایرانی چنین عمل می کنند؟  به سه علت: ۱) به راه کارهای دموکراتیک برای مهار افراد ناسازگار ناآشنایند. ۲) از حضور فرد فعال احساس خطر می کنند و فکر می کنند که محبوبیت او در گروه جای خودشان را  به عنوان رییس تحت الشعاع قرار می دهد. وقتی می بینند که عضو ناسازگار بنای تضعیف آن فرد فعال دارد خوش خوشانشان می شود! این برنامه مقابل هم قرار دادن این دو به صورت دو عضو هم-ارز در گروه -که تلویحا به معنای نادیده گرفتن نظر جمع که طرفدار فرد فعال هست- در واقع فیلم هست. خود آن رییس هم می داند که این دو هم-ارز نیستند اما این فیلم را بازی میکند که  تا دندان فرد فعال را  که محبوب تر ومطرح تر از خود او در جمع شده، بکشد.

۳) جمع های ایرانی از رییس نمی خواهند به گونه دیگری عمل کنند. مورد ۲ در همه جوامع هست. روسا در کشورهای دموکراتیک هم دوست ندارند کسی آنها را تحت الشعاع قرار دهد اما در کشورهای دمکراتیک جمع از رییس می طلبد که این شرایط را بهتر مدیریت کند. در جمع های ایرانی از این مطالبه جمعی خبری نیست. شاید اعصاب  تک تک اعضاپس از آن نمایش مسخره ریش سفیدانه رییس به هم بریزد و از ناراحتی شب  تا صبح خوابشان نبرد و در خفا از فرد فعال دلجویی کنند اما در جمع بلند نمی شوند از رییس بخواهند که گونه دیگری مدیریت کند.

 

دموکراسی در ایران با این گونه چالش ها روبه رو  خواهد بود. والا مردم ایران باسواد تر  ویا نجیب تر از مردم کشورهای دموکراتیک نباشند کم سوادتر یا درنده خوتر از آنها نیستند. آنان که برای دموکراسی در ایران تلاش می کنند به فکر راه حلی برای این گونه چالش ها باشند. والا دموکراسی برای پیشبرد کارها  کارآمدی نخواهد داشت و میدان دست آنان خواهد افتاد که معتقدند دیکتاتوری دلسوز راه حل اداره ایران هست نه دموکراسی.

گروه های دموکراتیک ما از هم می پاشند چون خیال می کنیم دموکراسی همان ریش سفیدی سنتی است که جایگاه افراد را ریش سفید تعیین می کند و اختلافات دو عضو را هم با ریش سفیدی می خواهد رتق وفتق کند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چرا گروه های دموکراتیک در ایران زود از هم می پاشند؟

+0 به یه ن

ما در کشورمان-جز در دوره کوتاه نخست وزیری مصدق- هیچ گاه طعم دموکراسی در ابعاد فراگیر ملی را نچشیده ایم. اما در ابعاد کوچک گروه های کوچکی داشته ایم که می خواستند دموکراتیک باشند. اکثر ما در گروه های پنج تا ۱۰۰ نفره از این دست، عضو بوده ایم و تجربه کسب نموده ایم.  تک و توکی از بین این قبیل گروه ها موفق عمل می کنند. از تجربه انها برای دموکراسی در ابعاد کلان تر باید آموخت. شاید یک رهیافت برای دموکراسی در کشور بزرگی مثل ایران ایجاد و تشکیل مدول های ریز دموکراتیک در کنار هم باشد. به این موضوع می توان فکر کرد. البته بیشتر گروه های دموکراتیکی که در سال های اخیر-چه در فضای حقیقی و چه در فضای مجازی- شکل گرفته اند قبل از آن که کاری از پیش برند از هم پاشیده اند. از این تجارب می توان نکته ها برای ساختن ایرانی دموکراتیک آموخت.

بیشتر این گروه های دموکراتیک با ذوق و شوق بنا نهاده می شوند اما به ده روز نرسیده اغلب افراد سست می شوند و گروه از کارکرد می افتد؟ چرا؟ْ! شاید به این علت که بیشتر افراد از روی رودربایستی قبول کرده اند در گروه باشند. در برخی از این گروه ها یک یا دو سه نفر هستند که از جان و دل مایه می گذارند و برنامه های خوبی هم می چینند. اینان اتفاقا از جمله افراد گروه هستند که خارج از گروه هم سرشلوغند. هزار و یک کار و مشغله و مسئولیت دیگر هم دارند اما آن همه کار مانع از این نمی شود که برای گروه وقت بگذارند. در هر گروه چند نفری هم هستند که  خارج از گروه مشغله چندانی ندارند و حتی بیشتر اوقات از بیکاری دررنجند. سئوال: چرا این افراد برای گروه وقت و انرژی نمی گذارند؟!  یک جواب این می تواند باشد که ذاتا آدم های تنبلی هستند! اما  کل ماجرا تنبلی نیست. اینان که بیکارند دوست دارند فیلم بازی کنند که اتفاقا خیلی هم مشغله دارند. می ترسند اگر برای گروه وقت بگذارند دیگران چنین قضاوت کنند که این آدم بیکار بود که برای گروه وقت گذاشت. در شهرستان ها که مردم بیشتر نگران قضاوت دیگران در مورد خودشان هستند این موضوع بیشتر نمود دارد. باید جا انداخت که وقت گذاشتن برای کار گروهی  نه تنها نشانه بیکارگی نیست بلکه ارزشمند است. بدون این فرهنگ، دموکراسی  به کارآیی نمی انجامد و بعد از مدتی مضمحل می شود.

مقدمه طولانی شد به اصل مطلبم نرسیدم. اگر اینجا اصل مطلب را بگویم بین صحبت های دیگر گم می شود. اصل مطلبم این سئوال هست: چرا حتی  گروه های دموکراتیک در ایران که در آنها یکی دو نفر کاردان وقت و انرژی کافی می  گذارند بعد از مدتی اختلاف می افتد و از هم می پاشد؟ شما یک کم به این موضوع فکر کنید و جواب خود را از تجاربی که خود داشته اید استخراج کنید. من هم جواب خودم را که حاصل تجارب  ومشاهدات شخصی خودم هست در پست بعدی می نویسم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نچ نچ و نخستین دندان نوزاد

+0 به یه ن

وقتی نوزادی دندان در می آورد خیلی کلافه می شود. نوزادانی که قابلیت های کلامی و برقراری آنها ارتباطشان در زمان دندان درآوردن هنوز در مرحله ابتدایی است  بیشتر از بقیه کودکان کلافه می شوند. نوزادان این کلافگی را به شیوه های مختلف بروز می دهند.  روش برخی کودکان (درصد کمی از آنها) کوبیدن سرشان به زمین یا دیوار به صورت پی در پی است! چنین حرکتی گاه مادر را نگران می کند. اگر در دور وبر فرد بدجنس و عیب جویی باشد چه بسا به کودک معصوم انگی هم بزند و پشت سر صفحه بگذارد. سنتی ترها می گفتند «جن رفته توی جلدش». الانی ها که خودشان را خیلی مدرن می دانند شروع می کنند به بلغور کردن اصطلاحات روانشناسی و پزشکی. حال آن که متخصصان پزشکی و روانپزشکی برای این که چنین تشخیصی بگذارند باید صد جور آزمایش  و اسکرینینگ انجام دهند. با یک مشاهده یک نفر غیر متخصص که نمی توان روی بچه مردم تشخیص پزشکی گذاشت!

واما قضیه کوبیدن سر: گویا برخی نوزادان از کلافگی سر را به زمین می کوبند.  گویا اگر این حرکت  ریتمیک باشد به کودک آرامش می دهد. به جای نگرانی و اضطراب ، مادر یا پدر یا هر که بچه با او راحت هست باید او را از زمین بلند کند در آغوش بگیرد (دقیق تر بگویم «باسا باغرینا») و به آرامی و با ریتم به پشتش بزند و لالایی بخواند یا صدای «شششششش»  در گوشش بخواند (همان طوری که بچه را خواب می کنند). این طوری کلافگی بچه از بین می رود و به  سر حساس و نرم و لطیفش  هم با کوبیدن به زمین و دیوار آسیب وارد نمی کند. برایتان لینک این آهنگ زیبای سولماز نراقی را گذاشتم. می شه وقتی نوزاد کلافه  از دندان را در اغوش می گیریم این آهنگ را برایش پخش کنیم. آهنگ درمورد دندان در آوردن  نوزاد هست.

----------------

در نیمه اول دهه نود خورشیدی، بخشی از طبقه متوسط ایران با اشتیاق عکس و فیلم جشن ها و مراسم خانوادگی خود را در فضای مجازی پخش می کردند. برخی از افراد  منفی باف هم مرتب «نچ نچ» راه می انداختند و انتقاد می کردند که ببینید وقت و پول خود را صرف چه می کنند. البته کمتر کسی جرئت می کرد از خود آنها انتقاد کند که شما برای چی وقت خود را به جای انتقاد از اختلاس های میلیاردی صرف انتقاد از یک مهمونی خانوادگی می کنید؟! سر و ته اون جشن ها -که گاه لاکچری می نمودند- با دویست سیصد هزار تومن آن موقع جمع می شد! اما این منفی بافان چنان با حرارت انتقاد می کردند که انگار اگر آن خانواده طبقه متوسط آن جشن را نمی گرفتند مشکل فقر در ایران حل می شد!.


این گونه مراسم خانوادگی کارکرد اقتصادی هم دارد.  خیلی از طبقات فرودست جامعه با تدارک سوروسات همین گونه مراسم به درآمدی دست می یافتند. کرونا که آمد در این گونه مراسم بسته شد و آن منبع در آمد هم در سفره طبقات فرودست رخت بربست!


 نچ نچ کنندگان ادعا می کردند در خارج که مردم «عاقل ومنطقی» هستند از این مراسم الکی نمی گیرند. حال آن که در غرب نیز  مردم خود اون محل از این گونه مراسم دارند اما یک مهاجر تازه وارد را درجمع خانوادگی خود راه نمی دهند. مهاجران تازه-وارد را تنها اونهایی که کمابیش چپ می زنند و نسبت به یکی که از آن سوی آبها آمده کنجکاوی انتلکچوال دارند در جمع خود راه می دهند. یک اروپایی یا آمریکایی با زندگی متعارف طبقه متوسطی  -مانند خیلی از ما هادر ایران- ترجیح می دهد که با فامیل و دوستان مدرسه و دانشگاه خود معاشرت کند تا یک مهاجر تازه وارد. از قضا زندگی یک اروپایی یا آمریکایی متعارف (نه چپگرا) در دهه نود خورشید با زندگی یک ایرانی متعارف در داخل ایران خیلی مشابهت داشت. در اینستا می گشتید می دیدید که مشابه همان خانواده ها در غرب هم از همان گونه مجالس خانوادگی می گرفتند و همان طور برای دلخوشی کیک سفارش می دادند و اتاق را تزئین می کردند. اکثریت طبقه متوسط هم -چه در ایران چه در غرب- با همین تیپ هاست نه افراد چپگرایی که به جای مهمونی خانوادگی و سفارش کیک، با بحث انتلکچوال یا کنجکاوی در مورد یک مهاجر  از خاورمیانه، حال می کنند!

ببینید! دوستان ما (مرد ایرانی با همسر رومانیایی اش) بیش از ۳۰ سال در فنلاند زندگی کرده بودند. هر دو استاد دانشگاه بودند. ظاهرا هم با طیف خودشان در فنلاند معاشرت داشتند. آقا سالها رئیس دانشکده بود و  همسر  قبلی ا ش هم فنلاندی بود. پسرانش در فنلاند مدرسه رفته بودند و او عضو انجمن اولیا و مربیان بچه هایش بود و خیلی هم در این زمینه فعال بود.. زبان فنلاندی می دانستند. اما فرهنگ  واقعی خانواد های فنلاندی را نمی شناختند تا زمانی که آقا بازنشسته شد و در ویلای حومه هلسینکی ساکن گشت و با همسایه ها همچون یک فنلاندی -نه استاد دانشگاه خارجی شاغل در دانشگاه هلسینکی- معاشرت آغاز کرد.  بعدش چهره دیگری از فنلاندی ها را دیدند و دریافتند آن کلیشه فنلاندی «ساکت و سربه زیر و سرش-توی-کار-خودش» چه قدر با واقعیت زندگی خانواده های متعارف فنلاندی در ویلاهای اطراف هلسینکی فرق دارد. هرچه بیشتر مردم فنلاند را شناختند فهمیدند برخلاف استریوتایپ ها و کلیشه ها، مردم فنلاند هم مثل بقیه مردم دنیا هستند با همان فضولی ها و چشم-همچشمی ها و تنوع طلبی ها و تمایل به لاکچری و.... بیش از سی سال طول کشید تا آن قدر با فنلاندی ها آشنا شوند که این ها را دریابند. اون وقت برخی از  هموطنان ما -گاه حتی بدون خارج شدن از ایران- تصور خود از سبک زندگی خارجی ها را حقیقت مسلم فرض می کنند و بر همین اساس، بر هموطنان خرده می گیرند که چرا مطابق این سبک زندگی  خیالی آنها روزگار نمی گذرانند!

به بحث جشن های خانوادگی دهه نود بازگردیم.

من خودم زیاد در این گونه مراسم نمی روم و اغلب عذر می خواهم. چون وقتش را ندارم. اما پشت سرشان «نچ نچ» هم راه نمی اندازم!

از جمله مراسمی که فیلم آن پخش می شد و نچ نچ منفی بافان را درپی داشت مراسم دندونی بود.  خیال می کردند که این یک جشن من-درآوردی  نوظهور هست. حال آن که مراسم دندونی بسیار قدیمی و سنتی است. در نوشته بعدی ام در آن باره خواهم نوشت.مراسم خوبی است.  مراسم «جشن  طلاق» هم بود که باز در مورد آن خواهم نوشت. این آخری حتی نچ نچ مرا هم بر می انگیزد. البته برای نچ نچ خود دلیل دارم.

--------------------

دردهه نود خورشیدی، «جشن طلاق» هم مد شده بود. علیه این یکی من هم «نچ نچ» می کنم چون متظاهرانه است. طرف دلش خون هست ولی وانمود می کند که جشن گرفته! جشن طلاق،رسم بیخودیه! اما من با مشاهده دوستانم بعد از متارکه، به این نتیجه رسیده ام که به جای جشن طلاق، بهتر است دوستان خانمی که تازه طلاق گرفته،   مراسمی شبیه «پاتختی» یا «بانو به تخت» برای او بگیرند. موقع جدا شدن، اگر مرد نانجیب باشد کاسه و بشقابی را هم که خانم به آن دلبستگی دارد مصادره می کند. برای مردها معمولا این کاسه بشقاب ها ارزش خاصی ندارد. فقط از روی مردم آزاری چنین می کنند. در روحیه خانم طلاق گرفته تاثیر منفی می گذارد وقتی دستش را دراز می کند تا کفگیری را که  با ذوق تهیه کرده بردارد و غذا را بکشد و یادش می افتد آن کفگیر ناقابل هم توسط شوهر سابقش مصادره شده! می توانم تصور کنم چه موج سهمگینی از احساسات منفی  به این زن حمله می کند.

خوبه دوستان این خانم جمع شوند و به سبک پاتختی کادو بیاورند و آشپزخانه جدید او را نونوار کنند. این مراسم می تواند در روحیه آن خانم تاثیر مثبت بذارد. قانون که از زن ایرانی بعد از طلاق حمایتی نمی کند. دست کم دوستان این زن تا می توانند حمایت روانی و روحی کنند.  من چنین مراسم «پاتختی» را مناسب می دانم. دوست صمیمی این خانم می تواند لیستی از خرت و پرت های ریزی که  در خانه جدید نیاز دارد بگیرد. بعد دوستان جمع می شود خرت و پرت با مزه می خرند تا روحیه دوستشان را خوب کنند. یک خانه صورتی!

---------------------

در برخی از مناطق ایران از جمله در تبریز و در تهران از قدیم رسم بوده است که وقتی کودکی اولین دندان خود را در می آورد مهمونی خانوادگی بگیرند و آشی مخصوص بپزند. در تهران آن را «آش دندونی» و در تبریز «دیشلیق» می گویند. در اینترنت اگر این دو نام را بگردید انواع و اقسام دستور پخت آش دندونی یا دیشلیق می یابید. برخی در آن کشمش می ریزند برخی نمی ریزند. طبعا دو مادربزرگ نوزاد در مورد پخت خوشمزه ترین آش دندونی با هم چشم-همچشمی دارند.

این رسم از قدیم بوده. در سال های اخیر رنگ و لعابش بیشتر شده. چندین آهنگ برای این مراسم ساخته شده که می توانید در اینترنت بیابید.  قنادی ها برای این مراسم کیک با تزئینات فوندانت یا خامه به شکل دندان سفارش می گیرند. ریسه ها و بادکنک های تزئینی دندان در فروشگاه ها برای این مراسم فروخته می شود و.....

اگر سریال هیولا مهران مدیری را دیده باشید در آن سریال هم در مورد آش دندونی در قسمت اول سریال-که زمانش اواخر قاجار یا اوایل پهلوی اول هست-صحبتی می کنند.

من نمی دانم تاریخچه این مراسم چیست و گستردگی جغرافیایی آن چه قدر هست. لابد مردمشناسان و.... در موردش مطالعه کرده اند. تا جایی که من دیدم این مراسم صفحه ویکی پدیا ندارد. لازم هست که آنان که در ویرایش ویکی پدیا دستی دارند و به مراسم سنتی علاقه مندند صفحه ای درخورد اهمیت این مراسم در ویکی پدیا بسازند. هر آن چه که به کودکان مربوط می شود سرمایه گذاری برای آینده هست و اهمیت دوچندان دارد.


توضیح تکمیلی دوستی در فیس بوک: «در خوی هَدیک می‌گوییم، دیشلیک کمتر کاربرد دارد. مراسم پخت هَدیک در ترکیه هم وجود دارد»

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ضعف های ما

+0 به یه ن

مانند اغلب جنگ ها، این جنگ اخیر که به ملت ایران تحمیل شد جز ویرانی و کشتار حاصلی نداشت. اما مثل همه اتفاقات بد وناگوار می توان از آن درس آموخت. به خصوص  می توان در أنها تامل کرد تا نقاط ضعف خود را یافت.

در این چند روز بسیاری از هموطنان به این امر مهم (یعنی درس گرفتن از جنگ) می پردازند. نوشته های ارزشمند متعددی در فضای مجازی در این زمینه دارد منتشر می شود. پیشنهاد می کنم زمان بگذارید و آنها را بخوانید و در آنها تامل کنید. ارزش خواندن دارند.

من روی دو نکته انگشت می گذارم که کمتر به آن پرداخته شده:

1) ما در کلانشهرهایمان کمبود نیروهای امدادگر آموزش دیده داریم. باید این ضعف را با گذراندن دوره های امدادگری  جبران کنیم. این امر به خصوص در تهران وتبریز بیشتر باید مورد توجه قرار گیرد.  دیر یا زود در هر دو زلزله ای مهیب رخ خواهد داد و نیاز به امدادگر در آنها بسیار زیاد خواهد بود. تربیت هر امدادگر مساوی خواهد بود با نجات جان چند انسان.

2) بخش بزرگی  از ما ایرانیان، چه در داخل و چه در خارج، ضدجنگ هستیم. در مسایل مختلف مانند اهمیت حقوق زنان، اهمیت  حقوق کودکان، اهمیت حفظ محیط زیست، اهمیت حقوق زبانی و فرهنگ اقوام ایران، اهمیت تنش زدایی از روابط بین الملل و دوستی با ملل دیگر علی الاخصوص ملل همسایه  همنظریم اما خود را متعلق به جریان چپ سنتی که ضدسرمایه داری و ضد سرمایه دار بود هم نمی دانیم. دیدگاه های چپ سنتی را در مورد مسایل اقتصادی ناکارآمد می دانیم.   گروه های سیاسی مختلف که در درون حکومت یا در اپوزیسیون با نماد ها و پرچم های خود فعالند، کلیت خواست های مارا نمایندگی نمی کنند. هرچند در برخی موارد بخشی از خواست هایمان با  برخی از آنها همپوشانی دارد. در مواقع بحرانی نظیر جنگ وقتی می خواهیم نظر خود را به طور سریع و نمادین اعلام کنیم می ترسیم که مبادا یکی از این گروه های شناخته شده ، این حرکت ما را مصادره به مطلوب کنند  یا مخالفان آنها ما را به آنها منسوب کنند و بی جهت بر ما بتازند. 

این بخش از بزرگ ایرانیان که من آن را مسامحا «ما» می خوانم  اکثریت جامعه (حدود ۶۰ در صد) را تشکیل می دهند (تشکیل می دهیم). از سوی دیگر این «ما» شامل حدود ۷۰-۸۰ در صد در بین تحصیلکرده ها و اندیشمندان وهنرمندان .... کشور می شود. با این جمعیت عظیم و با این همه نیروی انسانی توانمند، نمادی برای خودمان نداریم که زیر آن جمع شویم و با برگرفتن آن نماد کمتر واهمه از آن داشته باشیم که سخنانمان یا موضع مان مصادره شود. این ضعف بزرگی است که امیدوارم برخی از «ما»، آن را حل کنند. این «ما» شامل عموم گرافیست ها و آهنگ سازها و ترانه سراهای برجسته کشور هم می شود. این همه هنرمندی می توانند نمادی برای این «ما» بسازند. چرا تا کنون نساخته اند؟ نمادی جدید برای مردمی با طرز فکر جدید  (که «ما» را تشکیل داده اند لازم است. اکثریت ما  طرز فکر و دغدغه های جدیدی دارد که شاید در سال ۵۷  موضوعیت نداشتند و اگر داشتند چندان مطرح نبودند.  نمادی برای جمع شدن در لوای آن اگر داشتیم صدایمان رساتر می شد. به این موضوع فکر کنید. نمی گم همین فردا، هرکدام نمادی از آستین بیرون آوریم و «ما» را دعوت به جمع شدن زیر آن کنیم. این روش کار نخواهد کرد و نمادسازی را به ابتذال خواهد کشاند. اما یک مقدار به این موضوع فکر کنیم. شاید توانستیم آن را به خوبی بپرورانیم و سر موقع  از آن استفاده کنیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نیاز بیش از پیش ما به کمک کردن و کمک گرفتن

+0 به یه ن

جنگ با خود سختی های بیشمار برای مردم عادی به همراه داره. ما  شهروندان ایران برای این که این سختی ها را پشت سر بگذاریم چاره ای نداریم جز این که به هم کمک کنیم و از هم کمک بخواهیم. ویژگی روانی خیلی از ما به این شکل هست که  کمک کردن برامون  خیلی راحت تر هست تا کمک خواستن. اگر در ذهن مان یک سد روانی خیلی بلند در برابر کمک خواستن باشه، در این شرایط جنگی،  شاید  آن قدر اذیت بشویم که خارج از توان جسمی و روانی مان باشه. از سوی دیگه، زندگی باید ادامه پیدا کنه. هم باید امور روزمره مان-(نظیر خورد و خوراک و بهداشت و....)  را رتق و فتق کنیم و هم باید از امور علمی و فرهنگی و هنری و ورزشی و..... غافل نشویم. اگر بخواهیم آینده ای روشن بسازیم نباید از دسته دوم فعالیت ها دست بشوییم و به امور حیاتی و روزمره بسنده کنیم. همه اینها مقدور نخواهد بود مگر این که همدل باشیم ودست هم را بگیریم و از هم کمک بخواهیم.

توجه کنید که همدلی به معنای همنظری نیست. ما شاید در امور مختلف با هم همنظر نباشیم. همین جنگ تحمیلی بر ملت ایران از جمله اموری است که دوقطبی و چند قطبی نظرات به وجود آورده. منتهی نکته اینجاست که آنان که این جنگ بر ما مردم تحمیل کردند و توان ادامه یا توقف آن را دارند،  اهمیتی به نظر ما نمی دهند. درنتیجه،  کار بسیار بیهوده ای است که ما مردم به خاطر اختلاف  نظراتمان در این برهه به جان هم بیافتیم. اگر با کسی از آشنایان در این امور این روزها جدل می کنید حواستان باشد که شاید دیری نکشد که به کمک او نیازمند  شوید. اگر از آن جنس افراد هستید که کمک خواستن برایتان-حتی از کسی که با شما میانه اش خوب است- مشکل هست  بیشتر مراقب جدل هایتان باشید چون اگر میانه تان با اوبه هم بخورد دیگه اصلا نخواهید توانست از او درخواست کمک کنید. این  درخواست کمک شاید برای خودتان نباشید. شاید برای آشنای سومی باشد. شاید برای آن باشد که در این شرایط سخت فعالیت های علمی فرهنگی و .... را ادامه دهید. ارزش این کمک ها و این نوع فعالیت ها برای آینده ایران بسی بیشتر از ارزش جدل های شماست.

الان وقت خوبی برای جدل نیست. یک علتش را بالا گفتم. دو علت دیگر آنند که اولا، این روزها، اعصاب ها خرد هستند و آستانه تحمل پایین. دلچرکینی سریع تر از روزهای عادی می تواند اتفاق بیافتد. ثانیا، وقتی چنین جنگی در جریان هست افراد در مواضع شان متعصب تر می شوند و هر نقدی، آن ها را متعصب ترهم می کند. ما در سیر حوادثی از این دست هیچ نقشی نداریم. فقط نظاره گریم. نتیجه نظاره هایمان همه ما را به طرز عمیقی تغییر خواهد داد و از ما انسان هایی جدیدخواهد ساخت. اما جدل هایمان در این برهه، تغییری در ما ایجاد نمی کند و فقط، زندگی سخت را سخت تر می نماید. جدل ها را بذاریم برای روزی که روزنه ای از امید گشوده شود. اون موقع برای ساختن آینده ای بهتر با هم جدل های جدی و سازنده می کنیم. اما فعلا باید جدل را بذاریم کنار.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل