حمایت مالی: باران رحمت یا سیلاب ویرانگر؟

+0 به یه ن

یک آشنای نسبتا متمول داریم که از ایده های نو خوشش می آید و از این که روی ایده های نسبتا نو سرمایه گذاری کند ابایی ندارد. شغل اصلی او «بساز و بفروشی» است. البته متاسفانه به دلیل سواستفاده های بسیاری که سازنده ها ی ساختمان از دهه چهل خورشیدی به این سو مرتکب شده اند این اصطلاح در ذهن تصویری منفی ایجاد می کند. اما این آقا که به او اشاره می کنم اهل از«توی سازه خوردن» نبود. اتفاقا خیلی هم دغدغه کیفیت داشت. تا جایی که در ساختمان سازی تکنیک ها ومتریال های جدیدی -که از منظر همتایانش سوسول بازی بود- به کار می گرفت. همان که می دانید سرمایه گذاری روی ایده های نو تیغ دولبه هست. گاه ایده می گیرد و فرد سود قابل ملاحظه می کند. اما گاه هم ایده اش به شکست میخورد و به ضرر و زیان منجر می شود.
در دهه هشتاد که برج سازی خوب سود می داد ایده های این آقا هم گرفت و پول خوبی توی دستش آمد. بعدش گفت من از این کار خسته شده ام و خواست ایده های نو ی دیگری را بیازماید. یک کاری هم کرد که از یک بساز و بفروش کمتر انتظار داریم: خواست اسپانسر یک گروه موسیقی پاپ شود. این گروه از چند جوان بی نام و نشان تشکیل شده بود. ظاهرا در کارشان مستعد و وارد بودند و با سختی و تنگدستی یک نیمچه آلبومی را هم بیرون داده بودند. این آشنای ما خواست روی این گروه سرمایه گذاری کند. پول خوبی در اختیارشان گذاشته بود تا با فراغ بال به کار هنری خود بپردازند. قرار بود وقتی آلبوم جدیدشان بیرون آمد به این آشنای ما مبلغی پرداخت کنند. جزییات و نوع قرار داد بین شان را من نمی دانم. شاید به نظر برسد از این بهتر دیگر نمی شود. از گروهی از جوانان مستعد که در سختی و تنگنا استعداد خود را شکوفا کرده و تولید هنری کرده اند حمایت مالی می کنی واستعداد آنها شکوفاتر می شوند. انتظار داشتیم که این گروه موسیقی نسبت به سایر گروه های هنری مشابه که بخت داشتن چنین اسپانسری را نداشتند سروگردنی بالاتر روند. اما این اتفاق نیافتاد. تا گروه پول را گرفتند در کارشان شل شدند. وقت تلف کردند. با همدیگر دعوا کردند. گروه از هم پاشید.در شکوفایی هنری و همچنین شکوفایی علمی، این گونه انتظارات خیلی وقت ها نتیجه معکوس می دهد. مثال هنری زدم که از دغدغه های روزمره من دور باشد. در زمینه های دانشگاهی و علمی که این مسئله به وفور اتفاق می افتد. چند مثال دیگر از فضای دانشگاهی خواهم زد و در انتها نتیجه گیری خواهم نمود.
------------
در نوشته قبلی ام ماجرای حمایت مالی آشنایمان از یک گروه موسیقی پاپ را نوشتم. تا حمایت مالی شروع شده بود اعضای گروه شروع کرده بودند به دعوا با هم و گروه پاشیده بود. البته که correlation هم ارز با causation نیست. از هم پاشیدن گروه می توانست عللی به جز حمایت مالی آشنای ما داشته باشد. اما نکته اینجاست که حمایت مالی از گروهی مستعد برای شکوفایی آن ابدا کافی نیست. در خیلی از موارد نتیجه عکس دارد. البته اگر در سطح وسیع در جامعه برای آموزش موسیقی از کودکی سرمایه گذاری شود منجر به شکوفایی موسیقیایی می شود. این در کشورهای اروپای شمالی آزموده شده. وقتی هم که آموزش را قطع کرده اند بعد از چند سال افول رخ داده. البته برای شکوفایی موسیقیایی آزادی فرهنگی هم به اندازه حمایت مالی مهم هست ولی این نکته دیگری است و بحثی دیگر می طلبد. نکته ام این هست که وقتی از بین گروه های مختلف، گروهی را به طور نورچشمی برمی گزینند و حمایت مالی خوبی از آنها می کنند معمولا به جای شکوفایی شاهد از هم پاشیدگی خواهیم بود! حتی اگر در انتخاب بهترین گروه اشتباه نکرده باشند وواقعا مستعدترین گروه را برای حمایت مالی برگزیده باشند باز هم نتیجه پشیمانی خواهد بود. اما اگر همان مبلغ را بین ۵ یا ۱۰ گروه مستعد پخش کنند-هرچند به هرکدام کمتر می رسد- نتیجه خیلی بهتری می گیرند! وقتی یک گروه به طور خاص برگزیده شده از موهبت ها برخوردار می شود دچار غروری می شود که آن را از درون از بین می برد. اما وقتی ده گروه حمایت مشابهی می گیرند در رقابت با هم پیشرفت می کنند. معمولا در این صورت اتحاد درون گروهی بالاتر هست چون فکر می کنند باید همبسته بمانند تا از دیگر گروه ها کم نیاورند. به علاوه احتمال این که بین ده تا گروه بالاخره یکی خوب از آب در آید بیشتر از خوب از آب درآمدن یک گروه خاص هست. نکته دیگر هم این که وقتی بودجه به ده قسمت می شود میزان دریافتی هر گروه آن قدر بالا نیست که دچار توهم شود که از گروههای دیگر که حمایت دریافت نمی کنندخیلی سرتر هست. گروه های دیگر هم خیلی سرخورده نمی شوند. تعامل بین گروه های دریافت کننده حمایت و گروه های دیگر سازنده باقی می ماند.
---------
از حدود سال ۲۰۱۰ اتحادیه اروپا برای حمایت ازپژوهش در زمینه های خاص در شاخه های علمی خاص، بودجه های چهار ساله اختصاص داده بود. مبلغ بودجه- تا قبل از همه گیری کرونا و نتایج شوم اقتصادی آن- قابل توجه بود. از محل بودجه قرار بود همایش برگزار شود، زمینه بازدیدهای علمی پژوهشگران فراهم شود، محقق پسادکتری استخدام شود والبته دانشجوی دکتری تربیت گردد. حمایت از طریق شبکه ای از دانشگاه ها و موسسات پژوهشی صورت می گیرد. ابتدا عده ای این شبکه را تشکیل می دهند بعد یک طرح می نویسند و ارسال می کنند در صورت تصویب طرح، بودجه به آنها اختصاص می یابد. شعبات اصلی شبکه در شهرهای اروپایی مختلف باید باشند.مبلغی که به هر دانشجوی شبکه می دادند مبلغ قابل توجه اما یکسان برای شهرهای مختلف بود. در برخی شهرها هزینه ها بالاتر هست در برخی پایین تر. با این حال ماهیانه دریافتی یکسان در نظر گرفته شده بود. در شهرهای اسپانیا، دانشجوی شبکه بسی بیشتر از دیگر دانشجوهای دکتری در آن شهر ماهیانه دریافت می کرد اما در شهرهای آلمان، دانشجوی شبکه تنها اندکی بالاتر دریافت می نمود. در نظر اول، دانشجوی شبکه در اسپانیا می بایست خیلی قدردان موقعیتش باشد، خیلی قدردان استادش باشد و در جهت قدردانی تلاش مضاعف برای پروژه انجام دهد. اما عملا چنین نشد. در اسپانیا دانشجوی شبکه خیلی از استاد متوقع می شد. از متوسط دانشجویان دیگر در دانشگاه که آن حمایت را دریافت نمی کردند کمتر کارعلمی می کرد. درصورتی که در آلمان، دانشجوهای شبکه «مثل بچه آدم» کارشان را انجام می دادند. اندکی بهتر از بقیه. توجه داشته باشید که دانشجویان چه در آلمان و چه در اسپانیا از ملیت های گوناگون بودند. این تفاوت رفتاری را نمی توان به تفاوت فرهنگی این دو کشور نسبت داد. همین طور نمی توان به تفاوت رفتاری استادان نسبت داد. فیزیکدان های کشورهای مختلف بیشتر به هم شبیهند تا به یک فرد متعارف کشور خود. تفاوت زیادی بین استاد اسپانیایی با استاد آلمانی نیست. تفاوت در همان اختلاف دریافت حمایت از متوسط حمایت در شهر هست.جالب تر آن که پسادکتری ها این رفتار را از خود نشان ندادند. حمایت مالی بیشتر از پسادکتری ها منجر به متوقع تر شدن آنها نشد بلکه به تلاش بیشتر آنها انجامید. ما هم در داخل کشور تجربه مشابهی با دانشجوی دکتری و پسادکتری داریم. گویا همین سه چهار سالی که شخص در دوره دکتری می گذراند در شخصیت او اثر می گذارد و ظرفیت شخصیتی او را بالا تر می برد. کمتر احتمال دارد که محقق پسادکتری با دریافتی بیشتر به حس غرور کاذب دچار شود یک. تا دانشجوی دکتری.
در مقاطع پایین تراز دکتری، چی؟! اوووووووفففففففف! ما این حمایت ویژه از دانش آموز و دانش جوی کارشناسی را در سال های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۷ و در زمان وفور درآمد های نفتی تجربه کرده ایم. نتیجه را هم دیده ایم. خودتان بهتر می دانید. خود قضاوت کنید. نوشته بعدی ام به این نکته می پردازد.
----------پدر ومادری را فرض کنید که سه فرزند دارند. این پدرومادر برای خود زندگی فوق لوکس ترتیب داده اند. گرانبهاترین لباس هاو غذا ها را برای خودشان (زن و شوهر) تهیه می کنند. از بین سه فرزند به یکی شان که نورچشمی شان هست هم خوب می رسند. برای او هم خوراک و پوشاک بالاتر از سطح متوسط-اما نه در حد مال خودشان لوکس- فراهم میکنند. ولی به دو فرزند دیگر نمی رسند. نان خشک بخور-نمیری به آنها می دهند و لباس دست دوم پاره پوره ای هم تنشان می کنند. آیا می توان این پدر و مادر را مهربان خواند چرا که به فرزند نورچشمی خود بیش از متوسط می رسند؟ به نظر من که مهربان خواندن این پدر و مادر مسخره هست. شاید برخی بگویند به نسبت پدرومادر هایی که همه سه فرزند را در فقر نگاه می دارند وهمه درامد را صرف خود می کنند این پدر ومادر مهربان ترند! یعنی در انتخاب بین بد و بدترباز اولی بهتر هست. برخی حتی می گویند فرزندان پدر و مادر دومی که بزرگ شده اندباید بر علیه والدین خود بشورند و کسی که الگویش همان پدر و مادر اولی است بیابند تا آنها به همان شیوه ، امور آنها را رتق و فتق کند.من البته با هر دو موضوع مخالفم. حتی موافق نیستم که پدر و مادر اولی از دومی مهربان تر هست. در مورد دومی باز می شود توجیه کرد که این دو نفر معتقدند که مشقت و تنگدستی کودک را قوی می کند. من این شیوه تربیتی قبول ندارم ولی یک عده هستند که چنین باورهایی دارند. اما در مورد اولی جز خودخواهی مطلق تعبیر دیگری نمی توان یافت. همین که یک فرزند را در بین سه فرزند نورچشمی می کنند از خودخواهی آنها ناشی می شود نه از مهربانی. این گونه شیوه تربیتی هم جز لوس بار آوردن یکی و عقده ای کردن دیگری و همچنین اختلاف و انزجار بین آنها نتیجه ای ندارد. در صورتی که در مورد مشقت یکسان سه فرزند موارد زیادی داریم که به شکوفایی منجر شده- هرچند به قیمت نابود شدن بهترین و مهمترین دوره زندگی یعنی کودکی.فرزندان بزرگ شده پدر و مادر دومی چرا باید دنبال یکی باشند که باز بیاید و با آنها قیم مآبانه رفتار کند؟ خودشان می توانند امور خود را در دست بگیرند. انتخاب بین بد و بدتر برای چی؟!
------------
حدود ۱۵ سال هست که برخی شبکه های ماهواره ای و سایت های اینترنتی، با مقاصد سیاسی، درمورد وفور نعمت در دوره محمد رضا شاه، داستان سرایی کرده اند. چند نکته اینجا لازم هست که مورد توجه قرار گیرد. اول این که تا سال ۱۳۴۸ که درآمد نفتی بالا رفت از این ریخت و پاش ها در مدارس و دانشگاه ها خبری نبود. همنسلان پدر من، متولدان پیش از ۱۳۲۰ در دوران مدرسه و دانشگاه از آن وفور نعمت چیزی ندیده بودند. از تغذیه رایگان خبری نبوده٬ در مناطق سردسیر مثل تبریز از سرمای زمستان در کلاس های درس از سرما لرزیده بودند. در مناطق گرمسیر مثل یزد هم به طریق دیگری از فقر و فاقه رنج برده بودند (مراجعه کنید به خاطرات پاپلی یزدی در جلد اول «شازده حمام».) اتفاقا همین نسل هم بودند که بار ساختن مملکت را در دهه سی و چهل بر دوش کشیده بودند. این روزها پادشاهی خواهان می گویند که اشکالی ندارد اگرهمه زیرساخت های کشور هم در این جنگ از بین برود چرا که خاندان ایرانساز -که کشورویرانی را تحویل گرفت و بهشتی ساخت- دوباره ایران را می سازد!!!! جا به جای این اظهارنظر، هم مغرضانه هست و هم جاهلانه! اولا که سنگ بنای خیلی از خوبی هایی که به پهلوی نسبت می دهند قبل از آن، و به خصوص در اواخر قاجار- نهاده شده. از جمله همین انستیتو پاستور که خبر بمباران آن در چند روز پیش دل همه ما را به درد آورد. ثانیا بار همه آبادانی های صورت گرفته در دهه چهل روی دوش امثال پدر من بوده! البته که بعد از جنگ هم ما باز ویرانی ها را خواهیم ساخت. اما این بار هم بار روی دوش امثال من و شما خواهد بود! پهلوی عصای جادویی ندارد که ویرانی ها را یکباره آباد کند!! چه قدر یک آدم بزرگسال باید ابله باشد که دل به چنین عصای جادویی ببندد؟!دوم: در سال ۱۳۴۸ قیمت نفت بالا رفت. من بی انصاف نیستم. انصافا مانورهای محمد رضا شاه در آن موقعیت در اُپک در بالا رفتن قیمت نفت سهم داشت. چند سال پیش که عبدالکریم سروش گفته بوده محمد رضا شاه (و تمام شاهان تاریخ ایران و جهان)بیسواد بودند من خودم در رد ادعای او نوشتم که یک بیسواد نمی تواند چنان مانوری در اپک دهد که محمدرضا شاه داد! منتهی باز اینجا چند نکته هست: اول این که اگر نهضت ملی کردن نفت در دهه سی نبود، محمد رضا شاه چه مانوری میخواست بدهد؟! آیا محمدرضا شاه، خود قدردان مصدق و یارانش بود که انتظار داشت بقیه قدردان او باشند؟! دوم هم این که محمدرضا شاه آدم باهوشی و با مطالعه ای بود. این را حتی منتقدانش- البته منتقدان باانصاف نظیر ستاره فرمانفرماییان که با او دیدار داشتند- هم اذعان کرده بودند. پسرش کدام تیزهوشی و درایت و موقعیت سنجی را در این ۶۵ سال از خود نشان داده که بشه امید داشت او هم ازاین جربزه ها نشان دهد؟ برعکس محمدرضا شاه، هرکه با پسرش کار کرده گفته« بابا!این که اصلا تو باغ نیست!»
سوم: بعد از بالا رفتن درآمد نفتی در مدارس و دانشگاه ها دانش آموزان و دانشجویانی را که به سیاست کاری نداشتند غرق در نعمت کردند. انتظار داشتند که آنها خوب درس بخوانند و کشور را بسازند و ایران را به دروازه های تمدن بزرگ برسانند. اما آنها به تنها دروازه ای که رسیدند دروازه دچار شدن به غرور کاذب بود. پادشاهی خواهان در مورد ناسپاسی آنها بسیار گفته اند. مسئله فقط ناسپاسی از جنسی که پادشاهی خواهان می گویند نیست. والدین آن نسل و نیز عمده مردم آن زمان، دور ریختن حتی یک دانه برنج یا زیر پا گذاشتن یک تکه کوچک (تقریبا ذره بینی) نان را هم معصیت می دانستند اما در سلف دانشگاه های آن زمان، زیاد اتفاق می افتاده که برای بهانه گیری غذاهایی که از بهترین مواد تهیه شده بود زمین بریزند و له کنند و سلف را روی سرشان بگذارند! یک روز ایراد بیخودی از غذا می گرفتند و چنین می کردند. فردایش غذا ها را زمین می ریختند که وقتی مردم گرسنه اند این اشرافی بازی ها برای چیست!؟ غرور کاذب آنها باعث شد که نسبت به معلم ها و استادان خود -که برعکس آنها در سختی درس خوانده بودند- حس تفرعن کنند و قدر زحمات استادی و معلمی شان را ندانند و برعلیه شان بشورند. بعدها همین نسل، نسل ما دهه پنجاهی ها را خیلی «ریز» می دیدند. نکته در اینجاست که حتی در اوج در آمدهای نفتی در سال ۱۳۵۲ هم عده ای که از موهبت ها برخوردار می شدند درصد کوچکی از جمعیت را تشکیل می دادند. خیلی جاها مدرسه نداشت. فرزندان بسیاری از خانواده های فقیر مجبور به ترک تحصیل می شدند و نمی توانستند از آن موهبت ها منتفع شوند. در واقع آن امکانات افسانه ای که درباره اش می گویند تنها به بخشی از جامعه تعلق می گرفت. چنان که قبلا گفتم توزیع امکانات به این شکل منجر به غرور کاذب می شود و مصیبت به بار می آورد. عقلای بسیاری بودند که آن زمان در مورد اشتباه بودن این روش توزیع امکانات هشدار داده بودند. اما وقتی تصمیم ها از بالا به صورت دیکتاتوری گرفته می شود این گونه هشدار ها شنیده نمی شوند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از دنیای رسانه تا دنیای واقعیت

+0 به یه ن

در دنیای آرمانی رسانه ای، خبرنگاران متعهد به یافتن و بیان حقیقت و تیزهوش، ته و توی ماجرا را در می آورند و بیان می کنند. مردم هم کم کم فرق خبرهای درست آنها را با شایعات بی اساس درک می کنند (چون چندین بار آزموده اند که شایعات غلط از آب در آمده، ولی خبرهای آنها درست از آب در آمده.) در دنیای واقعی بودجه رسانه های بزرگ را یا دولت ها تامین می کنند ویا تبلیغات. در صورت اول خبرنگاران ناگزیر هستند که خود را با ایدئولوژی و خط مشی آن دولت سازگار کنند. در صورت دوم، باید جنجالی گزارش دهند تا با ایجاد هیجان کاذب، مخاطب و در پی آن تبلیغات جلب کنند. با این حال اگررسانه ها آزاد باشند و خبرگزاری بزرگ دنیا از کشورهای مختلف در سرزمینی خبرنگار مستقر داشته باشند انحصار خبری شکسته می شود وبا مقایسه خبرها از خبرگزاری های مختلف می توان کمابیش تصویری درست از واقعیت به دست آورد. به علاوه اگر آزادی -ولو آزادی نصفه نیمه باشد- باز خبرنگارانی پیدا می شود که فارغ از غم نان و غم جان، باز در پی حقیقت می شتابند. در شرایط بحرانی نظیر شرایط جنگی، بازار شایعات داغ هست. آزادی رسانه ای در این شرایط هم به لطیفه ای بی مزه می ماند. اگر از تهران و شهرهای دیگر تحت بمباران دور هستید با گوش فرادادن به شایعات، بیخودی اعصاب خود را خراب نکنید. اولا نگرانی شما در خارج از کشور یا در شهرهای ایمن تر ایران هیچ به درد ساکنانی که در شهرهای تحت بمباران زندگی می کنند نمی خورد! اتفاقا نگرانی شما برای آنها-به خصوص اگر در خارج از کشور باشید- نوعی «غوز بالای غوز» هست. یک فشار روانی مضاعف که باید به شما از خود دایم خبر برسانند که با این وضع اینترنت هم بسیار دشوار هست. چند بار شده که آشنایان سراسیمه و با نگرانی زنگ زده اند و گفته اند در زیر نویس ایران اینترنشنال خوانده اند که طرف ما بمب انداخته اند. حال آن که خبری نبوده. چند بار شده که از دور وبری ها شنیدیم فلان جا را با خاک یکسان کرده اند. اتفاقی از کنارش گذشته ایم و دیدیم خبری نبوده. فکر خود را درگیر این شایعات نکنید. با خواندن زیرنویس های ایران اینترنشنال چشمان خود و اعصاب خود را نابود نکنید. این رسانه ها که خبرنگار مستقر ندارند. پس همان شایعات مردم عادی را باز نشر می دهند (آن هم جهت دار و در راستای منافع خود!) باز همان بی-بی-سی که از آن بیزاریم، تیم راستی آزمایی اخبار دارد. این ایران اینترنشنال که ابدا دغدغه راستی و راستی آزمایی ندارد. ده مرتبه از همان بی-بی-سی منفور هم بدتر هست اما متاسفانه درصد قابل توجهی از مردم هر چه می گوید باور می کنند. در عجبم که با این که ده ها بار دیده اند که اخبار ایران اینترنشنال غلط از آب در آمده باز از این باور ساده اندیشانه به این شبکه رسانه ای مخرب برنگشته اند!

تا خبر بمباران جایی می آید به ساعت نمی کشد که شبکه های مختلف «کارشناس» می آورند و کارشناس علمی (!!!) برنامه، با قطعیت تمام (!!!!) از راه دور وبدون جمع آوری نمونه و مستندات و...... نظر کاملا قاطع خود (!!!)را در مورد حادثه وعوامل آن و آن که جای بمباران شده در این روزها چه کاربری ای داشته (آن هم در قطعی اینترنت و بازار داغ شایعات) اعلام می دارد! همان طوری که انتظار می رود نظرات بسیار علمی و کارشناسی فوق العاده دقیق و علمی (!!!!)و البته به طرز سرسام آوری سریع این کارشناس علمی (!!!!) صددرصد مؤید حقانیت اسپانسرهای این برنامه و توحش مخالفان اسپانسر هست! صد البته اگر کانال را عوض کنید و به سخنان بسیار کارشناسانه رسانه دیگر که اسپانسر آن مخالف اسپانسر کانال اول است گوش کنید باز هم نظرات علمی(!!!) صددر صد دقیق اما ۱۸۰ درجه مخالف نظرات کانال اول می شنوید!به عنوان یک فیزیک دان -که دورادور دستی هم در ترویج علم داشته است- برای من جای بسیار تاسف است که می بینم کانال های رنگارنگ این گونه اظهارات را به طرفداران ایدئولوژی سیاسی مورد نظر خود به راحتی به عنوان کارشناسی علمی می فروشند. این همسویی ایدئولوژی، جای تحلیل علمی و راست آزمایی نقادانه را می گیرد. آنان که طرفدار پهلوی هستند هرچه ایران اینترنشنال می گوید دربست به عنوان «علم مجسم» می خرند و در مقابل هرچه را که صدا و سیما می گوید دربست دروغ می پندارند. حزب اللهی های دو آتشه هم برعکس. باز خوشبختانه در اثر زحمات مروجان علم با دست خالی در ۲۰ سال گذشته، وضع تحلیل علمی در جامعه بهتر شده است. دست کم حدود ۲۰-۳۰ درصد از مردم ایران اکنون قادر به تحلیل علمی شنیده ها ورای ایدئولوژی حاکم بر ذهن خود هستند. (تا ۲۰-۳۰ سال پیش این درصد خیلی کمتر بود.)ببینید! در بررسی علمی یکی تحلیل آماری داریم و دیگر تحلیل مورد به مورد. اگر آمار رویدادهای اندازه گیری شده بسی بیشتر یا کمتر از پیش بینی تئوری شما باشد نشان از آن دارد یک جای تئوری شما می لنگد و باید تئوری ای یافت که با این آمار سازگار باشد. این کار را از روی آمار از راه دور هم در مدت زمان کم پس از جمع آوری آمار می توان انجام داد. اما این که هر مورد از این رویدادها، ناشی از عوامل تئوری شماست یا عوامل تئوری رقیب نیاز به بررسی جزئیات و جمع آوری اطلاعات بیشتر دارد. در خیلی از موارد، این کار به صورت مورد به مورد امکان پذیر نیست چون یا تعداد شواهد و مشاهده پذیرها کم و غیرقابل دسترسند ویا هر دو تئوری مشاهده پذیرهای یکسانی را برای هر مورد پیش بینی می کنند. کار کسی که از راه دور و بدون دسترسی به شواهد و مشاهده پذیر تمییز قایل شونده نظر قاطع و فوری مورد به مورد می دهد، کارشناسی علمی نیست بلکه شیاد ی است و برای مقاصدی، از نادانی و ناآگاهی مردم سواستفاده می نماید. کسی که به او تریبون می دهد هم همین طور.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بچه های امروز و دیروز، قصه گویی و عید دیدنی

+0 به یه ن

گفته می شود این روزها بچه ها آن قدر فیلم ها و کارتون های جذاب می بینند که دیگر قصه شنفتن برایشان جذابیتی ندارند. من امتحان کرده ام و دیده ام که چنین نیست. برای بچه های امروزی کارتون جای خود را دارد، قصه گویی یک بزرگتر که به او و نیز به قصه ها عشق می ورزد جای خود. وقتی رودررو با او قرار می گیری وبا عشق برایش قصه می گویی و آهنگ صدایت را با حرکات چهره او تنظیم می کنی و به سئوال های او در مورد قصه با حوصله جواب می دهی و هر از گاهی قصه را چنان تغییر می دهی که علایق خاص این کودک در آن ظاهر شود، بچه را کاملا می توانی مجذوب کنی. حتی بچه های این دوران را! کارتون جای این قصه گویی را نمی گیرد. کارتون را قبلا یکی برایش تخیل کرده. جذابیت قصه گویی در آن هست که کودک در ذهن خود تصویر سازی می کند. البته که چنین قصه گویی ای حوصله می خواهد. چون اغلب چنین حوصله ای ندارند با گفتن این که بچه های امروزی آن قدر کارتون می بینند که به قصه علاقه ای ندارند راحت می کنند.----------------من وقتی کودکی زیر ده ساله بودم خیلی دوست داشتم در عید به دیدن بزرگان فامیل برویم. وقتی از فامیل صحبت می کنم منظور فقط مامان بزرگ و.... نیست. فامیل های درجه چندم منظورم هست. افرادی که حتی نسبت شان را هم با خود نمی دانم. عیددیدنی رفتن به خانه آن افراد مسن غریبه، برایم خیلی جذاب بود. از این جهت خیلی با همسالان خودم فرق نداشتم. همنسلان من در فامیل در کودکی نسبت به عید دیدنی رفتن به خانه خانم مسن غریبه -که گویا نسبت فامیلی دورادوری با ما داشتند- همین حس را داشتند. الان بچه ها عموما چنین احساسی نسبت به عید دیدنی رفتن به خانه سالمندان ندارند. تعبیری که معمولا می شود این هست که این روزها بچه ها در خانه آن قدر تفریح دارند و آن قدر در خانه آزادی دارند که حوصله رفتن به خانه سالمندان و تحمل انضباط آن نسل و «بکن-نکن» گفتن های آن نسل را ندارند.از این قبیل تعابیر در مورد بچه های امروزی زیاد شنیده بودم. مثل جریان قصه گویی که در فرسته قبلی عرض کردم. امروز در ذهنم، خاطرات کودکی از عید دیدنی را مرور کردم. عید دیدنی از سالمندان در چهل سال پیش واقعا جذاب تر از عید دیدنی از سالمندان متعارف امروزی بود! راستش، تفاوت بیشتر بین سالمندان امروزی و دیروزی است تا کودکان امروزی و دیروزی! امیدوارم وقتی من و همنسلانم سالمند شدیم بچه های آن دوران عیددیدنی از خانه ما را همان قدر دوست داشته باشند که ما عیددیدنی از سالمندان را در کودکی.
سالمندان دوران کودکی ما که عید به دیدنشان می رفتیم اغلب در خانه های قدیمی با حیاط بزرگ زندگی می کردند. در عید در حیاط گل های زیبا می کاشتند. در پذیرایی بزرگ خانه شان (به آن تَنَبی می گفتیم) انواع و اقسام شیرینی های خانگی خاص آن کد بانو -که در جای دیگر نمی شد پیدا کرد- چیده می شد. آن هم در ظروف عتیقه با نقش و نگاری که در هر خانه ای پیدا نمی شد. قدیم ها برعکس الان وسایل را نگاه می داشتند. در نتیجه وسایل خانه های قدیمی مانند وسایل موزه ها خاص بودند. من امتحان کرده ام و دیده ام که همین بچه امروزی را هم وقتی وارد چنین خانه ای با چنین حیاطی و پذیرایی ای و وسایلی می کنی جذب می شود. طبعا همین بچه وقتی وارد یک خانه آپارتمانی با وسایل بنجل که چند سال بعد دور ریخته خواهد وبا شیرینی خریداری شده از قنادی محل می شود، جذابیت خاص برایش ندارد.حالا برگردیم به سراغ به مسئله انضباط و «بکن-نکن». زنان متولد اواخر قاجار که ما درکودکی به عید دیدنی آنها می رفتیم قطعا خیلی خیلی منضبط تر و مقتدرتر از زنان متولد دهه بیست و سی بودند که امروزه بزرگتر حساب می شوند. آن نسل از زنان که من از آنها صحبت می کنم مادرسالارانی بودند که می توانستند یک ایل را جمع و جور و رهبری کنند. مادرسالاران کودکی من آن قدر ابهت داشتند که وقتی وارد خانه شان می شدی احتیاجی به «بکن-نکن» گفتن نداشته باشند. نظم خانه و ابهت صاحبخانه، بچه ها را می گرفت! دست کم برای یکی دو ساعت عید دیدنی این تاثر گرفتن از ابهت ادامه داشت و نیاز به «بکن-نکن» گفتن صاحبخانه نبود! اتفاق برعکس! صاحبخانه سعی می کرد با حرف هایش یخ بچه را بشکند. اصطلاحا به این کار «دیله توتماخ» می گفتند. ما خوشمان می آمد. از توجه آن مادرسالار پر ابهت به ما و حرف هایش خوشمان می آمد.مادرسالاران زمان کودکی من گنجینه ای از فرهنگ شفاهی در سینه داشتند که برای بچه جالب بود. انواع و اقسام قصه ها، متل ها، معماها (تاپماجا ها)، خاطره ها و..... با حوصله هم اینها را برای کودکان که به مهمانی به خانه آنها آمده بودند تعریف می کردند. در هر خانه می توانستی حرف جدیدی بشنوی که در جای دیگر نشنیده بودی و شاید امکان شنیدن آن هم هرگز فراهم نمی شد. ما با همه کوچکی، ارزش این را می فهمیدیم. آیا سالمندان امروزی هم چنین گنجینه شفاهی خاص خودشان در سینه دارند؟! اغلب آنها، خیر! اغلبشان صبح تا شب جلوی تلویزیون هستند و وقتی هم که مهمان می آید مثل طوطی همان حرف های تلویزیون را تکرار می کنند. بچه -و همچنین بزرگتر- با خود می گوید کاش در خانه می ماندم و تلویزیون نگاه می کردم. مجری تلویزیون که این حرف ها را بهتر بیان می کند. چرا به طور دست دوم و با بیانی نازلتر ازاین میزبان سالخورده بشنوم؟داشتم فکر می کردم ما چه کنیم که فردا که سالمند شدیم عیددیدنی از ما برای کودکان جذابیت داشته باشد؟. برای من این مسئله مهم هست. دوست دارم وقتی پیر شدم، بیشتر مانند سالمندان زمان کودکی ام شوم تا سالمندان کنونی!



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نقش روشنفکری در جنبش های ایران

+0 به یه ن

تاثیر روشنفکران زمان در جنبش مشروطه کاملا انکار ناشدنی است. همین طور در جنبش مهسا. تا حدود قابل توجهی در نهضت مصدق نیز هم.

منظورم این هست که در این رویدادها، روشنفکران جامعه سالها بر روی یک سری مفاهیم کار کرده بودند. آن مفاهیم را پرورانده یا بومی سازی کرده بودند. سعی کرده بودند در جامعه تزریق نمایند. در مقطعی، اتفاقاتی در جامعه رخ داد که خشم عمومی را برانگیخت. عموم جامعه خشمگین راه حل را در آموزه های روشنفکران یافت و پشتشان راه افتاد.
به این معنا جنبش هایی روشنفکرانه بودند.

برعکس آن چه که طرفداران پهلوی این روزها بسیار می گویند من انقلاب ۵۷ را یک انقلاب روشنفکری نمی دانم. اتفاقا در آن مورد، کسانی که خود را روشنفکر می دانستند پشت جامعه راه افتاده بودند. جامعه در تقابل با عملکردهای پهلوی، راه حل خود را  در چسبیدن به سنت های اسلامی جست و جو می کرد. کاری که امثال شریعتی کردند این بود که با فن کلام به این خواسته مردم رنگ و بوی امروزین تری دادند که به مذاق قشر دانشجو هم خوشتر آمد.

آن چه که دی ماه امسال، اتفاق افتاد که آشکارا یک جنبش ضد روشنفکری بود. تحقیر روشنفکران در آن سکه رایج بود. وقتی از طرفداران پهلوی که جانشان را کف دست شان می گرفتند (و گاه حتی جان کودکانشان را هم برای بازگشت پهلوی در معرض خطر قرار می دادند!) می پرسیدم آیا دفترچه اضطرار پادشاهی خواهان را خوانده اید  که دارید می روید خود را در راهش جلوی گلوله بگذارید؟ پاسخ می دادند ما کتاب های روشنفکران را نمی خوانیم. وقتی می گفتیم این دفترچه را روشنفکران ننوشته اند بلکه طرفداران دوآتشه رضا پهلوی نگاشته اند. می گویند هرچی کشیدیم از شما کتاب خوانده ها می کشیم که در ۵۷ انقلاب کردید. وقتی پاسخ می دادم که بنده در ۵۷ دوسال بیشتر نداشتم و حداکثر می توانستیم در پوشک خود خرابکاری کنم حوصله شان از «این همه بحث روشنفکری !!!!» سر می رفت!! 

تکیه کلام این طیف این بود : «از این بدتر نمی شه، هرکی به جای اینها بیاد حتما بهتره». می گفتم خبردارید که آن پنجاه و هفتی ها در سال ۵۷ ، در جواب روشنفکران واقعی که آسیب های احتمالی را مطرح می ساختند دقیقا همین را می گفتند که از این بدتر نمی شه!؟ البته این عزیزان جملات مرا نمی شنیدند. تا بحث را به جمله کلیدی «از این بدتر نمی شه» رسانده بودند تصمیم خود را گرفته بودند که دیگر هیچ نشنوند که احیانا در راه قربانی ساختن  جان خود و فرزندان خود برای گل روی پهلوی، تردیدی نداشته باشند.

آیا واقعا بدتر از این نمی شه؟ همین الان در بهمن ماه ۱۴۰۴ وضع ایران و ایرانی خیلی خیلی بدتر از قبل از ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴وزمانی است که  این هموطنان ادعا می کردند بدتر نمی شه. در همین یک ماه هم قیمت اجناس بسیار بالاتر رفته و هم خاک غم و مرگ روی کشور پاشیده. آشکارا گریه وپرخاش بیشتر و خنده  و گذشت ومهربانی کمتر هست. اونی که مهمونی و عروسی می گیره با عذاب وجدان می گیره و دعوت شدگان یا نمی روند یا اگر بروند با غم وغصه می روند. قبل از ۱۸ دی امسال دست کم ملت دو ساعت جشن می رفتند و در آن غم دنیا را فراموش می کردند.
یعنی چه که از این بدتر نمی شه! لازم نیست به خودشان زحمت بدهند و اوضاع ایران را در زمان های قحطی بخوانند. لازم نیست در مورد کشورهای دور دست بخوانند. کافی است  به اوضاع و احوال همسایه ها در ۲۰ سال اخیر بنگرند که ببینند که جنگ داخلی می تونه چه بر سر کشور بیاره و چه قدر اوضاع را بدتر از آن کنه که اکنون ما در آن هستیم. البته در جواب این هم می گویند که همه اش تقصیر اسلامه. ادعا می کنند به یاری رضا پهلوی اسلام را از بین می برند. من نمی فهمم چه طور با یاری کسی که دردوره وزمانه ای که در دهات همین ایران اسم دختران را مونا و رومینا و آتنا و هلیا می گذاشتند،َ اسم دخترش را نورالزهرا گذاشته به جنگ اسلام رفت؟! اما گیریم نظرشان درست هست. آیا اینان در محله خودشان کسانی که عمیقا اسلامی هستند و مراسم اسلامی را به جا می آورند نمی بینند. آیا اینان ساکت خواهند نشست که این پهلوی-پرستان دین شان را از بین ببرند!؟ مسلما نه! چه جنگ داخلی ای راه بیافتد! زبانم لال بدتر از رواندا! اگر خدای ناکرده چنین اتفاقاتی بیافتد می بینید بدتر از اوضاع فعلی یعنی چه.
راستش من همین الان به عکس های تولدم در ۱۵ دی همین امسال نگاه می کنم وبا خود حسرت می کنم که کجا رفتند آن روزهای خوب! بله! در ظرف تنها دو سه روز بسیار بسیار بدتر شد.

همان طوری که گفتم من انقلاب ۵۷ را یک انقلاب روشنفکری نمی دانم اما باز شریعتی و همین طور چپ یکی دو کتاب -ولو سطحی- خوانده بودند. با این وجود، آینده آرمانی که ساختند، شد این! اینان که از اصل با مطالعه مشکل دارند و افتخارشان این هست که جز توئیت هایی که نصفش فحش هست چیزی نمی خوانند قرار هست چه آینده ای بسازند؟!
جنبش های روشنفکری، جنبش مشروطه و نهضت ملی شدن نفت و جنبش مهسا بودند که هرکدام اوضاع را اندکی بهتر کردند نه بدتر! این که خیلی نتوانستند موثر باشند ایراد از ضعف در روشنفکری بود. به اندازه کافی روشنفکر نداشتیم و روشنفکران به اندازه کافی برای تغییرات بزرگ تر در جامعه قدرت نداشتند.
برای ساختن آینده ای بهتر باید جنبش های روشنفکری را تقویت کرد نه آن که بر آن تاخت!
حال که خشم مردم از وضع اقتصادی است جنبش رهبرانی می خواهد که از اقتصاد سر در می آورند. نه رهبرانی که با شعار سبزی پلو با ماهی می خواهند فقرا را تهییج کنند که فرد مورد نظرشان را به قدرت رسانند!

پی نوشت: از چیزهایی که امروز  از زبان طرفداران پهلوی می شنوم دود از کله ام بلند می شود. مثلا از بچه ۸ ساله شنیدم که مادربزرگش گفته زال، پر سوم سیمرغ را به رضا پهلوی داده که با آن ایران را نجات دهد. اینها دیگه چند پله از عکس در ماه دیدن فراتر رفته اند! خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سوگ

+0 به یه ن

ده توصیه واقع‌بینانه
برای کمک به بازماندگان سوگ ایران
✍️ دکتر مرتضی کریمی، انسان‌شناس و تسهیلگر سوگ و سوگواری
فیلم‌هایی که در فضای مجازی وایرال شده می‌توانند گمراه‌کننده باشند. فیلم‌هایی از مراسم خاص و عمدتا همراه با رقص که
بسیار عمیق و البته دردناک‌اند.
اما مهم است که بدانیم احتمالا و طبق مشاهدات محدود من این مراسم نه قاعده که متاسفانه استثنا هستند. در بسیاری از موارد مردم از گرفتن مراسم منع شده و حتی جنازه به آنها تحویل داده نشده یا بعد
از چند روز داده شده است. بازماندگان هنوز تحت فشار بسیار برای برقراری ارتباط، روایت و اشتراک سوگِ خود هستند و متاسفانه رخدادهای فضای مجازی برای آنها که چنین رنجِ سهمگینی را به تنهایی
به دوش می‌کشند کمتر التیام‌بخش است.
۱- با گفتنِ «حالا وقتِ سوگواری نیست» امکان سوگواری را از افراد نگیریم.
سوگواری مساوی انفعال نیست. اجازه بدهیم افراد خودشان راه و رسم ِ سوگواری‌شان را انتخاب کنند.
۲- از قهرمانانه‌کردن داستان خودداری کنیم. سوگواری به معنای نشان‌دادنِ ضعف نیست. آدم‌ها حق دارند برای از دست‌دادن پاره‌ تنشان، درد بکشند و از این درد فریاد بزنند.
۳- برای کمک نیاز نیست عملی قهرمانانه انجام دهیم. اگر می‌ترسیم (که‌طبیعی است)، کافی‌ست کنار آنها باشیم و با فرستادن دسته گل، غذا، انجام کارهای اداری... به آنها این حس را بدهیم که کنارشان هستیم و تنهایشان نگذاشته‌ایم. نزدیکی کم‌خطر بهتر از فاصله‌گیری است. آنها نباید حس کنند که سوگ و دردشان هم خطرناک است!
۴- شروع‌کننده بحث‌های سیاسی نباشیم و کاسه داغ‌تر از آش نشویم.بازماندگان هنوز از طرف نهادهای امنیتی تحت فشارند و ممکن است با صحبت‌های ما بیشتر احساس خطر و نا آرامی کنند.
5- نه غم و اندوه ما (که همه داغدار و محق برای سوگواری هستیم) که رنج عظیم آنها باید اولویت داشته باشد و آنها انتخاب کنند
که چه چیزی، کی، کجا و به چه کسی بگویند یا نگویند.
۷- اگر نمی‌دانیم چه بگوییم بهتر است سکوت کنیم یا همین موضوع (نداشتن کلمات کافی) را صادقانه در میان بگذاریم تا اینکه حرف‌های شعاری یا کلیشه‌ای بزنیم.
پیام‌های کوتاه، بدون انتظار و بدون ادعا کمک‌کننده‌ترند.

۸- شنیدن امن به افراد کمک می‌کند روایت خود از سوگشان را بازنگری، ترمیم و تنظیم کنند. شنیدن بدون قضاوت و غیرکنجکاوانه بهترین هدیه‌ای است که می‌توانیم با خود ببریم. جزییاتِ حساس و دردناک را نپرسیم مگر آنکه خودشان بخواهند در باره‌اش حرف بزنند.
۹- این موضوع را درک کنیم که بازماندگان با بزرگترین غم خود مواجه شده و بخش مهمی از توان بدنی و روانی خود را از دست داده‌اند.
آنها دنبال شنیدن سوگ عمومی یا تحلیل سیاسی یا قهرمانانه ما نیستند.
۱۰- به آنها حق بدهیم که بی‌حس و فریز شده باشند، سوگواری‌شان تکه‌تکه باشد، بخواهند برقصند یا گریه کنند، بخواهند سکوت کنند یا در رسانه‌ها از سوگشان حرف بزنند. درست است که این یک سوگ عمومی
است، اما آنها صاحب عزا و در اولویت هستند.
۱۱- قبل از نزدیک‌شدن، کمی مکث کنیم، از خودمان بپرسیم آیا به دنبالِ‌التیام بازمانده هستیم یا التیام یا کنجکاوی خودمان! اگر لازم است قبلا در فضایی دیگر گریه کنیم تا کمی آرام‌تر شویم، جلوی رفتار هیجانی خود
را بگیریم، به مرزهای بازماندگان احترام بگذاریم تا بتوانیم بخشی از حلِ مشکل باشیم نه بخشی از خود مشکل.
شاید آنها دو ماه دیگر بخواهند عملی بسیار رادیکال انجام دهند اما درحال حاضر، در معرض رفتاری بسیار غیر انسانی بوده‌اند و روحشان خسته و مجروح است.
چیزی که فعلا نیاز دارند ببینند کمی آرامش، پایداری، همدلی و رفتاری
«بسیار بسیار انسانی» است.
در عین حال قانونی کلی و برای همه در مورد سوگ وجود ندارد و موارد گفته شده بسته به نزدیک بودن شما به بازماندگان، نیاز و شرایط آنها در لحظه، شرایط اجتماعی و... ممکن است تغییر کند.
@mortezakarimi77

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نخبگان جریانساز در آذربایجان

+0 به یه ن

در نوشته قبلی ام اشاره ای به نخبگان محلی آذربایجان کردم. نخبگان محلی آذربایجان در دینامیک تحولات آذربایجان- از جمله در تصمیم در شرکت در جنبش ها یا پرهیز از چنین شرکتی- بسیار موثرند. در مورد نخبگان جریانساز آذربایجان چند نکته را باید درک کرد:

1) آذربایجانی ها خود نخبگان خود را انتخاب می کنند. این  توهم که تهران نشینان یا خارج نشینان -از جمله  مهاجرانی که خود رگ و ریشه آذربایجانی دارند- از بیرون نخبگان محلی را انتخاب و معرفی کنند خیال باطلی است. این که در تهران یا خارج بنشینید و به یک تبریزی یا علمدارگرگری بگویید« که تو نمی فهمی که به طور مثال «ژاله آموزگار» یا «موسی  غنی نژاد» نخبه جامعه آذربایجانی است و تو باید تابع آنها باشی» تنها یک واکنش در پی خواهد داشت: پس زدن!

2) نخبگان آذربایجان محصول خود آذربایجان و اغلب ساکن در خود آذربایجان هستند. از راه دور نمی توان نخبه  جریانسازمحلی بود. به یکی مثل خود من شاید به تعارف بگویند که افتخار مان هستی اما این سخن، تعارفی بیش نیست. به حرف من  حرکتی نمی کنند اما به حرف یک پزشک محلی که در خود آذربایجان زندگی وکار می کند و با لحنی شمرده و سلیس با آنها به تورکی صحبت می کند  عمل می کنند. آن پزشک در آذربایجان می تواند جریانساز باشد اما من نوعی ساکن تهران نمی توانم.  من که در تهران زندگی می کنم هرچند قدر هم خوب ترکی صحبت کنم، هرچه قدر هم که دلم برای آذربایجان بتپد و برایش از دور تلاش کنم و  هر چه قدر هم با مردم آذربایجان با فروتنی رفتار کنم و هر چه قدر هم در کار تخصصی خودم سرآمد باشم باز هم نخبه محلی ای که بتواند جریانی در داخل آذربایجان ایجاد کند نخواهم شد.  تازه این که گفتم در مورد امثال خودم بود که مردم اذربایجان لطف دارند و میگویند که به ما افتخار می کنند. با این حساب تکلیف دلقک هایی که مجالس لودگی تهران یا تهرانجلس را با گفتن  جوک های تورکی با مَطلع «من خودم هم ترکم هاااااااااااااا»، به خنده می اندازند معلوم هست. اونها را به عنوان واسطه با اذربایجان یا نماینده برای جریانسازی در آذربایجان جلو نیاندازید. اونها روابط را خرابتر خواهند کرد. به جای جلو انداختن  آنها سعی کنید مستقیم با نخبگان محلی آذربایجان تعامل کنید.

3)  نخبگان محلی زمینه  های تخصصی متفاوتی دارند. برخی ادیبان زبان ترکی هستند، برخی روی تاریخ آذربایجان  و یا میراث فرهنگی آن کار می کنند، برخی روی موسیقی ویا نگارگری یا  سایر هنرها با طعم محلی (مکتب تبریز یا مکتب آذربایجان) کار می کنند. بسیاری پزشک هستند. پزشکان در آذربایجان ارج وقرب بسیار دارند.اگر به زبان تورکی سلیس و با طمانینه و با مهربانی و فروتنی و مردمداری با مردم سخن بگویند قطعا جزو نخبگان محلی خواهند بود.فعالان محیط زیست جزو نخبگان محلی هستند. فعالان حقوق زنان نیز هم. از نخبگان محلی می توان به کارآفرینان آذربایجان  اشاره کرد.نیکوکاران و مدرسه سازان هم از نخبگان محلی محسوب می شوند.

4)  برعکس انتظار استادان دانشگاه در آذربایجان عموما جزو نخبگان امروز آذربایجان حساب نمی شوند مگر آن که فعالیتی ورای فعالیت دانشگاهی -نظیر طرفداری از محیط زیست- داشته باشد. قبل از انقلاب استادان دانشگاه تبریز جزو نخبگان جامعه تبریز بودند اما بعد از آن چه که در انقلاب فرهنگی بر این دانشگاه رفت  و گزینش  های استخدامی سفت و سخت بعدی، این دانشگاه آن اعتباری که در میان جامعه داشت دیگر ندارد.

5) کسانی که  میل شدید  دارند که « پسر خوب مورد پسند ایرانشهری ها» شوند توانمندی جریانسازی در آذربایجان را نخواهند داشت!  اگر حتی یک بار  حاضر شوند  که برای خوشایند ایرانشهری ها،  غرور یک جوان تورک همشهری را  که در مورد حقوق زبان مادری  یا دریاچه اورمیه  و .... مطالبه ای می کند بشکنند، برای همیشه شانس این که جزو نخبگان محلی  شوند از دست می دهند! چنین افرادی که از ایرانشهری ها   مدال «آذری باغیرت عاشق ایران» می گیرند  در خود آذربایجان توانمندی ایجاد جریان ندارند. اشتباه اغلب فعالان در تهران و .... برای  تعامل با آذربایجان در آن هست که برای ارتباط با آذربایجان همین افرادی را که توسط جریان ایرانشهری  مدال افتخار «آذری باغیرت عاشق ایران» کسب کرده اند  واسطه قرار می دهند. اونها هم معمولا برای کسب اعتبار در نزد تهرانی ها یا خارج نشینان خود را از تک و تا نمی اندازند و چنین وانمود می کنند که خیلی در آذربایجان اعتبار دارند و به حرف آنها جریان ها ساخته خواهد شد. معمولا با دروغ و ظاهرسازی و فریب،  تصویر غلط به دوستان خود در تهران مخابره می کنند. تصویر غلطی که در آن نقش خودشان خیلی مهم تر از واقعیت نموده می شود. این تصویر غلط فریبکارانه معمولا باعث اشتباه در محاسبات تهران نشینان می شود. من یکی از عوامل شکست  جنبش سبز را همین تصویرهای غلط و محاسبات غلط ناشی از آن توسط برنامه ریزان اصلاح طلبان در تهران می دانم. مسئولان ستاد های انتخاباتی در تبریز و نیز استادان دانشگاه که به تبریز رفت و آمد می کردند در مورد میزان ارادت تبریز به موسوی -و نقش خودشان درایجاد این ارادت -بزرگنمایی  بسیار کرده بودند! استراتژیست های اصلاح طلبان هم روی آن بیهوده حساب باز کرده بودند. از عوامل شکست همین اشتباه محاسباتی بود. اگر تصویر درست تری داشتند شاید به گونه ای دیگر عمل می کردند و جنبش سبز آن گونه سریع و بی حاصل  وبی ثمر نمی خشکید.

 

6)  قبلا گفتم که  نخبگان آذربایجان ایران از سوی تهران منصوب نمی شوند و از طرف خود جامعه برای جریانسازی برگزیده می شوند. به طریق اولی این نخبگان از سوی استانبول یا شهری دیگر آن سوی مرزها منصوب نمی شوند. این انگ نچسبی است که از سوی تهران زده می شود. گویا تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان را ریز تر و حقیرتر از آن می بینند که خود نخبه بپرورند و آنها را هم در آغوش خود نگه دارند. برای همین از انگ ها می زنند. چنین انگ هایی دلچرکینی ها را بیشتر می کند.

 

7) نخبه محلی جریانساز در آذربایجان باید ترکی سلیس با گویش آذربایجانی صحبت کند. نه فارسی و نه فاذری (مخلوط فارسی و ترکی). در غیر این صورت مردم این روز ها حرف ها ی او را گوش نخواهند کرد. حرف نخبگان فارس را که در مسایل کلی کشور  صحبت می کنند گوش می کنند. مثلا مادران در تبریز صحبت های دکتر هلاکویی را در مورد تربیت کودک به دقت گوش می کنند و به کار می بندند. اما حرف «آذری باغیرت عاشق ایران» را که با فاذری و با لحن «من نمی فهمم تو نمی فهمی» در مورد مسایل خود آذربایجان دُرافشانی می کند و یا جوانان آذربایجان را مورد خطاب و عتاب قرار می دهد به پشیزی نمی خرند.

 

اگر بخواهید در دینامیک تحولات آذربایجان اثری از دور بگذارید باید فرهنگ جریانسازی و نخبگان محلی آن را بشناسید و با آنها وارد تعامل شوید. تا جایی که می دانم فعالان محیط زیست از سراسر کشور شبکه هایی دارید . این نوع تعامل بین آنها برقرار است. از آنها پیشرفته تر و پرنفوذتر، فعالان حقوق زنان هستند. شبکه های آنها در سطح کشوری سالهاست که  بین نخبگان محلی آذربایجان در عرصه حقوق زنان  با همتایانش در استان های دیگر همدلی و تعامل ایجاد کرده. بی جهت نبود که جنبش «زن زندگی آزادی» آذربایجان را همراه ساخت اما  جنبش های دیگر موفق به این کار نشد. اگر همراهی می خواهید راه این هست. نه خطاب و عتاب! نه  تکرار کلمات «غیرت» و «مرد» به منظور تحریک برای جانفشانی اما با نتیجه معکوس.

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ای وای غریبه ها - ۷۰۰ کیلومتر اون ور تر- به ما گفتند بی غیرت!

+0 به یه ن

خطاب به آن هموطن ساکن تهران یا مقیم خارج که با تاکید بر مفاهیمی مثل «غیرت داشتن یا نداشتن» یا «مرد بودن یا نبودن» سعی می کند که مردان تبریز را تحریک کند که به خیابان ها بیایند: هرچه دوست دارید بگید اما این را بدانید که اون «مردی» که شما خطاب قرار می دهید  و گمان می برید  از ترس این که مبادا شما مردانگی او را زیر سئوال ببرید دست از پا نخواهد شناخت و دوان به سمتی که شما نشان می دهید حرکت خواهد داد وجانفشانی خواهد کرد به یک حرکت کوچک ابروی همسرش یا دوست- دخترش بسیار بسیار حساس تر است تا بی غیرت یا با غیرت خوانده شدن توسط بیست میلیون نفر تهران یا کرج نشین! حتی  ۱۰ میلیون ایرانی خارج نشین یکصدا او را با تاکید بر مرد بودن یا نبودن به خیابان فراخوانند اما اگر همسرش با گوشه ابرویش بگوید نرو، نخواهد رفت.

این که آذربایجان در جنبشی شرکت کند یا نکند دینامیک و قواعد خود را دارد. این گونه تحریکات شما در این دینامیک نقشی ندارد و کاملا نامربوط است.  این توهین هایی که جهت تحریک می کنید دلچرکینی به بار می آورد وبس.

 در سال ۸۸ هم برای تحریک آذربایجان  به ادبیات فیلمفارسی (غیرت، مردی و.....)   توسل جستند. اون موقع این تکنیک کار نکرد. این بار هم کار نخواهد کرد. اما این بار دیدم که به یک تکنیک جدید هم متوسل می شوند. طبق معمول با جمله  «من خودم بچه آذربایجان و یا تبریزی هستم» آغاز می کنند و  می گویند این بار کار تموم  است و اگر شما وسط نیایید  در آینده از امتیازات محروم خواهید بود! تاکید می کنند برای دلسوزی برای آینده خود آذربایجان و محرومیت احتمالی از غنایم آینده این نکته را می گویند! از منظر گوینده مخاطب  این جمله کیست؟! چه کسی بناست با شنیدن این جمله چنان به فکر فرو رود و چنان این جمله در او اثر گذار شود که بلند شود برود جلوی باتوم و گاز اشک آور و گلوله و....؟ آنان که با احساس  یا آرمانگرایی تصمیم می گیرند!؟اونها که از این حسابگری ها نمی کنند و دنبال غنایم نیستند! در نتیجه این جمله اثری در آنها نخواهد داشت! نکند مخاطب مورد نظرشان متفکران و نخبگان جامعه آذربایجان هستند؟ اونها هم- چه آرمانگرا باشند و چه حسابگر- اون قدر تاریخ می دانند که با جمله «انقلاب فرزندان خود را می بلعد» با مصادیقش از خود ایران تا رومانی و روسیه و چین و ....آشنایند و این جمله را فریبی بیش نخواهند پنداشت!

خلاصه این که برخاستن یا نشسته ماندن هر جامعه ای -از جمله جامعه آذربایجان- تابع قواعد خودش هست.  در فرسته بعدی برداشت خود را از این دینامیک توصیف خواهم داد.

من برداشت خودم را از جامعه آذربایجان ایران  و کنش  و واکنش های اعتراضی آن می نویسم. برداشت و تحلیل شخصی من هست. اکثریت مردم اذربایجان-مثل مردم  عموم دیگر شهرهای ایران مثل تهران و شیراز و اصفهان و یزد و اهواز و ....- مردمی احساسی  و عاطفی هستند. برای این که  خیزشی بین آنها صورت گیرد  اتفاقی باید این احساسات را تحریک کند. چه نوع اتفاقاتی این احساسات را تحریک می کند؟ اتفاقات مختلف از جنس مختلف. به خصوص اگر حس کنند که فرد بیگناه و معصومی مورد ظلم واقع شده احساساتشان تحریک می شود. کلا حس دفاع از مظلوم معصوم در  آذربایجان قوی است. در سایر جاهای ایران هم این حس قوی هست اما در آذربایجان  قوی تر هست. بین زنان این حس از مردان هم قوی تر هست.

برای جنبش، برانگیخته شدن احساسات عمومی لازم هست اما کافی نیست. آذربایجان نخبگان محلی خود را دارد. این نخبگان روی یک سری از مسایل کار فرهنگی کرده اند و در جامعه تزریق نموده اند. جامعه به مسایلی حساسیت نشان می دهد و برایش حاضر می شود هزینه دهد که قبلا در باره آن چنین زمینه چینی فرهنگی ای توسط نخبگان محلی انجام شده باشد. در مورد نخبگان محلی آذربایجان در فرسته ای جداگانه خواهم نوشت. گویا این موضوع برای ایرانشهری ها غیر قابل فهم ترین نکته در موردآذربایجان هست. باور نمی کنند که این منطقه  نخبگان خود را داشته باشند که به نوعی از سوی تهران برایشان تعیین نشده  نباشد! (البته  این نگرش ایرانشهریان خیلی مسخره است به خصوص که اغلب متفکران جریان ایرانشهری خود از آذربایجان بوده اند!) ایرانشهریان به زعم خود نخبگانی برای آذربایجان می خواهندتحمیل کنند که خود آذربایجان آنها را پس می زند.

در جریان جنبش زن زندگی آزادی، بعد از قتل مظلومانه مهسا ژینا امینی، احساسات عمومی  به شدت   تحریک شد.  از سوی دیگ، بین نخبگان  مبارزه برای حقوق زنان  ریشه و سابقه طولانی داشت. در دهه های اخیر جنبش زنان در تبریز و سایر شهرهای آذربایجان بسیار فعال بوده است و نخبگان خود را داشته است. این عوامل دست به دست هم دادند که جنبش زن زندگی آزادی در تبریز و سایر شهرهای آذربایجان هوادار داشته باشد. دخترانی که از کشته شدن مهسا به شدت احساساتی شده بودند و با او حس همذات پنداری داشتند بیرون آمدند. دوست-پسرها و برادرانشان هم به دنبال آنها-و تا حدی به قصد محافظت از آنها- آمدند.

درجنبش سبز چنین دینامیکی شکل نگرفت و تبریز چندان درگیر جنبش سبز نشد. جنبش سبز  بعداز مدت اندکی خشکید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جامعه امروز ایران و مقایسه آن با سال ۸۸-۸۹

+0 به یه ن

فکر کنم  اکثریت جامعه ایران در این که وضعیت موجود خوب نیست وباید تحولی ایجاد شود همنظرند. همین طور فکر کنم باز اکثریت  بر این نظرند که در هر تحول مثبتی که قرار است اتفاق بیافتد خود مردم ایران باید عاملیت کلیدی داشته باشند.بعد از شکست جنبش سبز،  انواع و اقسام عرفان های عصر جدیددرکنار اعتیاد به  سریال های ماهواره ای مردم را از این که بخواهند در ایجاد تغییر، عاملیت داشته باشند بازداشت. چنین جوی را من در حال حاضر نمی بینم. همان مردمی که می خواهند «زندگی شان را بکنند»- برعکس سال ۱۳۸۹- سراغ تماشای سریال ها ی تلویزیونی در مورد روابط مثلثی زنان و مردان روی کاناپه خانه شان به صورت اتمیزه نمی روند. به جای آن دسته جمعی می روند به استادیوم های ورزشی، سالن های اپرا، کنسرت ها و..... همین دیدن خود در چنین جمع بزرگی به آنها حس قدرت و عاملیت می دهد. خیلی فرق می کند با این که در گوشه خانه ات بنشینی و مثل سال ۱۳۸۹ -ترسان و لرزان- جریان های خیانت های زن و شوهرهای آمریکای لاتین را به هم تماشا کنی! سه سال بعد از سال ۸۸، یعنی سال ۹۱ اگر مستندی در این باره ساخته می شد که فلان هنرپیشه در سال ۸۸ برای جنبش سبز  چه کرده، هیچ کس حوصله تماشای آن را نداشت. به جایش در مورد سالوادور (قهرمان یکی از آن سریال های آمریکای لاتین محبوب آن زمان در مورد خیانت زن وشوهرها) ترجیح می دادند صحبت می کردند. اما همین چهارشنبه شب گذشته مستندی درمورد ترانه علیدوستی به ساخته پگاه آهنگرانی درمورد نقش او در جنبش زن زندگی آزادی منتشر شده. بیایید ببینید امروز در فضای مجازی چه خبره!؟ همه دارند از او تعریف می کنند. این را نمی توان به محبوبیت شخصی ترانه علیدوستی نسبت داد بلکه نشان زنده و پویا بودن جنبش مهسا بعد از سه سال داردب! چند ماه قبل از شروع جنبش مهسا همین ترانه علیدوستی به جشنواره کن رفته بودو موج انتقادات شدید و بیرحمانه علیه او در فضای «مردسالارانه» شدت گرفته بود. به ترانه علیدوستی حمله کلامی می کردند که چرا «دامن گنده» ای پوشیده که باعث شده پیرمرد مظلومی مثل پورصمیمی در کنارش دیده نشود. البته من همان زمان هم در دفاع از ترانه علیدوستی نوشتم که جشنواره کن جای جلوه گری امثال ترانه با دامن های گنده است. جای خرامیدن طاووس وار امثال ترانه است.  نوشتم که اگر جایی را می خواهید که در آن «زن» سانسور می شود تا «مرد» جلوه کند به سراغ جاهایی مثل جشنواره کن نروید بلکه سراغ «زورخانه های سنتی» خودمان بروید که در آن قرن هاست پای زن بریده شده که مردان-به خصوص مردان پیشکسوت- بهتر جلوه کنند! شما که نمی توانید فرهنگ مردسالارانه زورخانه ای خود را به جشنواره کن در قلب فرانسه- کشور جلوه گری های زنانه- تحمیل کنید! حتی نوشتم شاید روزی بشود کاخ سفید و کاخ الیزه را حسینیه کرد اما هرگز نمی توان جشنواره کن را زورخانه سنتی ایران با سانسور زن کرد! فکر نکنید آنها یی که چند ماه مانده به جنبش مهسا به ترانه علیدوستی می پریدند لزوما مردان ویا زنان مذهبی بودند. نه خیر! اتفاقا خیلی هاشون از کسانی بودند دایم علیه مذهب می نوشتند. ازموقع تا الان ببینید چه قدر جامعه عوض شده. 

ادامه دارد.....


یکی از دلایلی که منجر می شود مردم از عاملیت خود در ایجاد تغییر ناامید شوند  باور به تئوری های توطئه است. وقتی گمان می کنند که قبلا همه سرنوشت ها در فلان اجلاس فراماسونری یا نظایر آن در آن سوی مرزها تعیین شده از فاعلیت خود ناامید می شوند. این طرز فکر در میان نسل های بالای ۷۰ سال زیاد هست. طبیعی است اونها چنین فکر کنند. نسل هایی بوده اند که خود در یک جامعه سنتی پرورش یافته بودند اما در تلویزیون می دیدند که غربی ها دارند فضانورد به ماه می فرستند. طبیعی است که در ذهن شان چنین القا شود که اونها از ما بهترانی هستند که سرنوشت ما ها را رقم می زنند. در نسل های جدید چنین تصوراتی نمی بینم. بچه های الان ایران  با همان آهنگ «بیبی شارک دودودو» بزرگ می شوند که همتایشان در آمریکا! مربی هایشان با همان اصول آموزشی تربیتی با آنها صحبت می کنند که همتایشان در فرانسه. بزرگتر می شود و می بیند همتاهایش رفته اند در همان غرب و در دانشگاه های غربی  همان کار را می کند که خودش در ایران. برایشان غربی ها «ابر انسان» محسوب نمی شوند. به علاوه اون مناظره های انتخاباتی  بین ترامپ بدون ظرافت  و بایدنی که اختیار چهار ستون بدن خود را هم نداشت به این گونه تئوری های توطئه خیلی ضربه زد. مردم این طور برداشت کردند که اینان در کار خودشان هم مانده اند کجا بتوانند همه آینده ما را رقم زنند؟! شاید چند بمب بریزند اما تاثیر گذاری شان اصلا در حدی نخواهد بود که سرنوشت ملل دنیا را مو به مو رقم بزنند و اختیار را از خود این ملت ها بگیرند. زمانی که نسل های گذشته، جان اف کندی و ژاکلین کندی باشکوه را در صحنه سیاست آمریکا می دیدند. ریگان باصلابت و همسر بادرایتش را بر صحنه سیاست آمریکا می دیدند. فرانسوا میتران فرهیخته وکاریزماتیک را می دیدند. مارگرت تاچر قدرتمند و مسلط را می دیدند. الان در صحنه سیاست غرب چه چهره هایی می بینیم؟! کاریکاتور قبلی ها هم نیستند! در نتیجه آن افسانه فعال مایشا بودن سیاستمداران غربی در عرصه زندگی در جهان سوم منسوخ شده است. به عاملیت خود بیشتر می توانیم اتکا کنیم.


ادامه دارد....


در نوشته قبلی ام دوام و زنده ماندن جنبش مهسا و جنبش سبز را با هم مقایسه کردم. جنبش سبز بیش از یک سال دوام نداشت اما جنبش مهسا زنده و پویاست.  هر چند در هفته های اول بعد از انتخابات ۸۸ طرفداران جنبش سبز میلیونی بود اما چند ماه بعدش اکثریت مطلق آنها دلسرد شدند. در مورد افول سریع جنبش سبز بسیار تحلیل کرده اند. من می خواهم  در این فرسته و فرسته بعدی انگشت روی دو علت بگذارم که کمتر در مورد آنها صحبت شده است. یکی این که برعکس جنبش مهسا که چهره های شاخص مدافع اش به شدت  جذابیت دارند (مثل همین ترانه علیدوستی) چهره های مبلغ جنبش سبز دل اقشار مختلف را یکی پس از دیگری منزجر کردند و از خود راندند! امروزه همه جا صحبت از فحاشی های رکیک پادشاهی خواهان هست. یادمان می رود که مدافعان میدانی  جنبش سبز(منظورم رهبران در حصر این جنبش نیست بلکه منظور مدافعان متعصب آن در جمع های دانشگاهی و نظایر آن هست) حتی از این پادشاهی خواهان هم بیشتر خط کشی خودی-ناخودی می کردند. پهلوی-دوستان فحش های رکیک با بار جنسیتی می دهند اما جالبه که فحش هایی که آنها می دهند نه تنها فعالان حقوق زن را از میدان به در نمی کنه بلکه صدای آنها را رساتر می کنه. هر بار که برای ساکت کردن زنی از فحش هایی مانند سلیطه یا پتیاره  استفاده می کنند ده ها زن در حمایت از آن یک زن با صدای بلند فریاد می زنند که دیگه زمان آن که زنان را با این القاب ساکت می کردید گذشته. هر زمان که به  مردی جهت توهین به قصد ساکت کردن، می گویند که به خواهر و مادرش تجاوز خواهند کرد (با جملات رکیک خودشان) ده ها مرد با گفتمان حمایت از حقوق زنان همصدا با آن مرد جوابشان را می دهند.  در سال ۸۸ دانشگاهیان طرفدار جنبش سبز که مدام برای آن جنبش تبلیغ می کردند فحش نمی دادند. خیلی هم برای خودشان نوشابه باز می کردند که بسیار مودبند و به جامعه درس ادب می دادند. اما به جای استفاده از فحش های شناخته شده از کلمات دیگر به عنوان فحش جهت خفه کردن دگراندیشان استفاده می کردند. مثلا از خود اسم «احمدی نژاد» به وفور مثل فحش استفاده می کردند. تا نظری می دادی که مخالف نظر آنها بود و بر نظرت پافشاری می کردی  فحش «احمدی نژاد»می خوردی. از دیگر فحش های اختراعی شان «ساندیس خور» بودکه باز به وفور از آن -به سبک همین پادشاهی خواهان کنونی- برای ساکت کردن مخالف استفاده می کردند. جالب آن که فحش های من-درآوردی آنان در ساکت کردن نظر مخالف موثر بود. آن دسته از سمپات های اولیه جنبش سبز که بیشتر با احساسشان زندگی می کنند تا با منطق شان، حس می کردند که با این آدم ها -با این رفتار و کردار-آینده سبزی نمی توان ساخت!  یک یک این سمپات های احساسی ترجیح دادند به جای همراهی با جنبش سبز بروند سریال های آمریکای لاتین در مورد خیانت زن و شوهرها را تماشا کنند یا دنبال عرفان حلقه و نظایر آن بروند. (از این راه هم ضربه دیدند اما فعلا بحث من چیز دیگری است.)

  آن دسته از سمپات های اولیه جنبش سبز هم که اهل مطالعه عمیق و منطق بودند  یک یک پس زده شدند. مدافعان سرسخت جنبش سبز در دانشگاه ها خود را فرهیخته و اهل مطالعه و البته معلم اخلاق جامعه می دانستند و با لحنی از بالا به پایین با مخاطب صحبت می کردند. اما یک آدم آگاه تر و باهوش تر و با مطالعه تر از آنها به سرعت در می یافت که سطح مطالعه وآگاهی آنها و سطح استدلال آنها از بازآفرینی فلان مقاله نوشته شده در بهمان مجله توسط امثال محمد قوچانی و جلایی پور و سعید حجاریان بالاتر نمی رود. وقتی لب می گشود و استدلالی بالاتر می آورد مغز مدافعان جنبش سبز هنگ می کرد و فوری برای ساکت کردن او را «احمدی نژاد» می خواندند. این طور می شد که افراد عمیق تر و منطقی تر  هم از این جنبش دلسرد شدند. خوشبختانه جنبش مهسا این نوع دافعه ها را ندارد. بخشی از آن به سوی پادشاهی خواهان رفته اند و عملا شعارهای جنبش را کنار گذاشته اند. در نتیجه اگر دافعه ای دارند برای همان سامانه پادشاهی خواهی است. والا کسانی که هنوز شعار «زن زندگی آزادی» می دهند این قبیل دافعه ها را  برای سمپات های این جنبش ایجاد نمی کنند.


البته ایجاد دافعه توسط مبلغان جنبش سبز به همین مورد ختم نمی شد. از همان ابتدا که طبقات کم-برخوردار را با افاده فراوان از خود راندند. صبح تا شب پز می دادند که ما طبقه متوسطیم و به همین علت بیشتر می فهمیم. (نظیر همان حرف های سریع القلم). درنتیجه از همان اول طبقات کم در آمدتر اصلا همراهی نکردند. یکی دو هفته از جنبش سبز نگذشته بود شروع کردند که چون ما تهرانی هستیم بهتر می فهمیم. این طوری شد که  همراهی ازشهرهای دیگر فروکش کرد. جنبش مهسا هرگز از این ادا و اطوارها نداشته و از همان اول  همه طبقات و عمده  شهرها و روستاها را همراه ساخته و همراه نگاه داشته. 

دیگر علت دافعه مبلغان جنبش سبز موقعیت نشناسی مبلغان آن بود. مثلا یک سال بعد از شروع جنبش و دراردیبهشت زیبای تهران در سال ۸۹ کنفرانسی علمی   برگزار بود. چهار پنج نفر از استادان دانشگاه تهران که مبلغ جنبش سبز بودند برای خود رسالت می دیدند که استادان (به زعم آنها) ناآگاه شهرستان را آگاه سازند که آنها هم سبز شوند. اولش که آمدند شاخه های درختان را که سبز بود کندند وبا آنها برای خود کمربند سبز ساختند. انزجار عمومی را برانگیخت که چرا به درخت ها و بوته ها آسیب می رسانند. بعدش هم سر سمینارها جا به جا طعنه و کنایه سیاسی می زدند ونمی ذاشتند تمرکز روی مطالب علمی باشد. اتفاقا همه استادان شهرستانی را بیش از پیش دلزده کردند. شاکی شده بودند که ما هزار کیلومتر کوبیدیم اومدیم که دو تا سمینار علمی بشنویم نه این دیدگاه های سیاسی شما را! ما از سال ۱۴۰۱، چندین همایش برگزاری کرده ایم.  اصلا و ابدا، طرفداران ومنادیان جنبش مهسا جلسات را این گونه بر هم نزده اند. در نتیجه انزجار ایجادنکرده اند.

علت دوم شکست جنبش سبز را که بسیار کم در موردش صحبت شده (یا اصلا نشده) در فرسته بعد می گویم.

ادامه دارد.....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آقا معلم خوب و شایسته

+0 به یه ن

در دبیرستان یک  معلم ریاضی داشتیم که اسمش یادم رفته. خیلی پرمدعا بود اما زیاد باسواد نبود. هر از گاهی که بچه ها در حل مسایل ریاضی گیرش می انداختند با لحن خطاب و عتاب می فرمود «دختر خوب و شایسته! اول ادب بعد درس!»

حالا که تراختور داره بازی ها را می بره کسانی هم که بدون فرستادن فحش مادر خواهر به این و آن یا بدون تحقیر قومی و حتی تحقیر ناتوانی های جسمی افراد روزشان شب نمی شد یادشان افتاده که به هواداران تراختور باید درس ادب بدهند و بگویند «دختر پسرهای خوب و شایسته! اول ادب بعد فوتبال!». شبیه همان آقا معلم ما. 

گویا وقتی من المپیاد قبول شده بودم آقا معلم خوب و شایسته به دروغ رفته بود و در شهر وبین شاگردان خصوصی اش قپی آمده بود که من شاگرد خصوصی اش بوده ام. حال آن که من هرگز معلم خصوصی نداشتم.

چند سال بعد او را  اتفاقی در تهران دیدم. با ژست مودبانه ساختگی اش  وبا لحنی که انگار منتی برسرم میگذارد که جواب سلامم را می دهد گفت که خود را معرفی کنم که به جا نیاورده! این هم از جمله ژست های این قبیل آقایان خوب و شایسته است: می خواهند وانمود کنند اون قدر مهم هستند و اون قدر ضعیفه های بی مقداری مثل من دور وبرشان هستند که به جا نمی آورند! در دلم گفتم «آقای معلم خوب و شایسته! من همانم که رفتی در شهر لاف زدی که ساعت ها با من کلاس خصوصی داشتی و از این طریق برای خودت تبلیغ کردی و سر والدین بچه ها را شیره مالیدی و کسب درآمد برای خودت کردی. چه طور مرا به یاد نمی آوری، ای آقای خوب و شایسته که ادب را بر درس مقدم می دانی!؟»


پی نوشت: یک وقت سوتفاهم نشه که منظورمن  از این معلم ریاضی -آقایان قابچی ویا فرشاد- بوده اند. همینجا مراتب ارادت خود را به این دو بزرگوار، آقای قابچی و آقای فرشاد، اعلام می کنم وبرایشان طول عمر دراز توام با عزت و سلامت آرزومندم. همان طوری که گفتم نام  اون آقا معلم «خوب و شایسته» را یاد ندارم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چالاکی حکمرانی، لازمه توسعه

+0 به یه ن

یکی از لازمه های توسعه -چه توسعه اقتصادی و چه توسعه علمی-این هست که سیاستگذاران دایم نتایج سیاست ها را بررسی کنند، شرایط بیرونی در حال تغییر را هم رصد کنند واگر دیدند سیاست گذاری هایشان نتیجه مطلوب را نمی ده یا با شرایط تغییر یافته نمی خونه با چابکی آن را عوض کنند. از پژوهشکده خودمان مثال می زنم. حدود ۲۰ سال پیش خود ما بر این نظر بودیم و اصرار هم می کردیم که پژوهشکده باید دانشجوی دکتری بگیرد. آن موقع سطح تدریس درس های دکتری در شاخه ما در دانشگاه های کشور پایین بود. ما فکر کردیم که باید دانشجو برداریم تا این دروس را به نحو بهتری آموزش دهیم این سیاست را چند سالی جلو بردیم. فایل صوتی کلاسها و.... را هم در اینترنت گذاشتیم. پس از چند سال سطح تدریس همان دروس در دانشگاه خیلی بالاتر رفت. از سوی دیگر دیدیم که دانشجوهای خودمان دوره پسا دکتری ما را اشباع می کنند. چون به نوعی این دوره را برای خود ضمانت شده می پنداشتند، به اندازه کافی (به اندازه ای که یک دانشجوی دکتری فیزیک برای موفقیت در گرفتن پست-داک باید تلاش می کند) تلاش نمی کردند. دیدیم اگر برنامه دکتری خودمان را قطع کنیم شانس آن را خواهیم داشت که فارغ التحصیلان دکتری دانشگاه های سراسر کشور را گلچین نماییم. سیاست دانشجو گرفتن را عوض کردیم. از آن پس به جای پذیرش دانشجوی دکتری ، انرژی و بودجه پژوهشکده را صرف دوره پسادکتری می کنیم. سیاست خیلی خوبی بوده است. شاید چند سال بعد باز شرایط تغییر کند و ما دوره دکتری با مختصاتی جدید راه بیاندازیم.

یک مثال دیگر: قبل از اختراع ترانزیستور و فرا گیر شدن آن، فناوری لامپ خلا حرف اول را می زد. برخی کشورها سرمایه گذاری کلان روی لامپ خلا کرده بودند. با فراگیر شدن ترانزیستور، آن سرمایه گذاری شکست خورد. برخی از کشورها فوری تغییر جهت دادند برخی بر سیاست منسوخ سرمایه گذاری روی لامپ خلا اصرار ورزیدند و از قافله عقب افتادند.

ازاین داستان ها در عالم سیاست گذاری علمی و صنعتی بسیار هست.

زمان جنگ سرد و قبل از فروپاشی شوروی یک سری سیاستگذاری ها در کشورهای غیر متعهد سودآور و منطقی بود. بعد از فروپاشی این سیاست ها کارکرد خود را از دست دادند. کشورهایی با حکمرانی چابک فوری فهمیدند و در زمان مناسب، تغییر مسیر مناسب دادند. اما کشورهایی هم بودند که به راه قبلی اصرار کردند و روز به روز فقیرتر و بیچاره تر شدند.

هرچه جلوتر می رویم در تغییرات در دنیا -چه در عالم فن آوری و چه (به تبع آن) در عالم سیاست و ژئوپلتیک- سریع تر می شوند. نیاز به حکمرانی چابک هست که تغییرات را رصد کند و در سیاستگذاری ها در زمان مناسب تجدید نظر نماید. سئوال این هست که کدام حکمرانی مستعد چنین شکل از چابکی است؟ دموکراسی یا دیکتاتوری دلسوز؟

=========

سئوال: با توجه به نیاز روزافزون به چابکی در حکمرانی، کدام سیستم مناسب تر هست: دیکتاتوری دلسوز یا دموکراسی؟

قبلا گفتیم که دموکراسی اینرسی فراوان دارد پس در نظر اول دیکتاتور دلسوز می تواند چابک تر باشد. اما چیزی که معمولا (البته نه همیشه- مثال نقض هم داریم) اتفاق می افتد این هست که دیکتاتور دلسوز-- که در فرهنگ ما خیلی زود هم دور خودش کیش شخصیت ترتیب می دهد و متملقان را می چیند-- چنان در خودش و عقاید بسته خودش غرق می شود که تحولات را نمی تواند ببیند. هر تحولی هم که در دنیا رخ دهد برای او مرغ کماکان یک پا دارد. اگر این دیکتاتور ایدئولوژیک باشد که دیگر واویلا! مثال استالین و مائو را داریم که با اصرار بر سیاست ورزی های غلط -به خصوص سیاست ورزی های غلط در امر کشاورزی- قحطی مرگبار را به میلیون ها نفر از شهروندان کشور خود تحمیل کردند. دیگه بدتر از آن نمی شد. در تاریخ معاصر و نزدیک تر هم مسئله واکسن کرونا را داشتیم که گویا به مرگ حدود ۳۰ هزار نفر انجامید. (۳۰ هزار فقط یک عدد نیست! وقتی مادر یا پدر میانسال (۴۰ تا ۵۵ ساله) خانواده ای در کرونا فوت کند زندگی کل خانواده با فوت او از هم می پاشد.)

ابزار اصلی دیکتاتور، کاریزما و افسانه اشتباه ناپذیری اوست. اگر این افسانه بشکند دیگه فرمان های دیکتاتور بُرِش نخواهد داشت. در نتیجه دیکتاتور به سختی اشتباه خود را قبول می کند. همین بزرگترین مانع برای چابکی سیستم دیکتاتوری است. در سیستم دموکراسی اینرسی تغییر، درست به همان اندازه هست که با تغییرات خود را هماهنگ کند. جوگیر شدن و فوری تغییر مسیر دادن هم خوب نیست.

اگر دیکتاتوری اهل هیجانزده شدن و جو گیر شدن با تغییرات باشد باز هم به کشور ضربه می زند.

در اواخر دهه ۶۰ میلادی و اوایل دهه ۷۰ میلادی بعد از جریانات فتح ماه و.... جامعه جهانی خیلی جوگیر شده بود و می خواست فضا را تسخیر در آورد. خیالبافی های زیادی در این جهت می شد که هیچ کدام به جایی نرسید. فرض کنید کشوری در آن زمان دیکتاتوری هیجانزده و دیوانه تغییرات تکنولوژیک داشت. اوچه می کرد؟ لابد از مدارس و سیستم درمانی و راهسازی و حفظ محیط زیست و ... می زد و به جایش روی پروژه فضایی سرمایه گذاری می کرد و کشور را به ورشکستگی می کشاند. دموکراسی امکان تصمیم سازی بر اساس چنین جو زدگی و هیجانات را هم می گیرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل