شهرداران زن

+0 به یه ن

خبر می رسه که که در سراسر ایران  تعداد در خور توجه شهردارزن منتصب می شوند. خبر بسیار خوشی است. امیدوارم در راه حل مشکلات شهر موفق باشند. 

طبق معمول اظهار نظرهایی در مورد پوشش شان می شه. 
من برای همه شان آرزوی موفقیت می کنم.  چه چادری و چه مانتویی! امیدوارم اینها اون قدر خوب به وظایف خودشان عمل کنند که راه باز بشه که طیف وسیع تری از خانم ها و آقایان -به لحاظ انتخاب پوشش عقاید و سبک زندگی- وارد کارهای مدیریتی رده بالا بشوند.

هر چه طیف وسیع تری مجاز به ورود به کارهای مدیریتی بالاتر باشند امکان پیدا فردی به لحاظ عملکرد شایسته تر بیشتر خواهد شد. به این ترتیب به رویای انتخاب خوب و بهتر (به جای انتخاب بین بد و بدتر که تا حالا به ما تحمیل شده) نزدیک تر می شویم. وقتی  راه بر تنها زیر مجموعه خاصی از آقازاده ها که مطابق امر پدر لباس پوشیده اند و ازدواج کرده اند باز باشد مسلما روز به روز انتخاب ها بین بد و بدتر به سمت انتخاب بین افتضاح و افتضاح تر میل می کند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سئوال

+0 به یه ن

غیر از کوچه هایی به اسم پروین اعتصامی و یک کوچه به اسم پروانه وثوق (که خودش غنیمتی و نعمتی است) زن دیگری هم در ایران هست که خیابانی یا کوچه ای به اسم اش باشه؟ اسم رسمی منظورم هست والا تبریز یک کوچه داره که مردم از دیرباز حلیمه سازاندا (حلیمه ساززن) صدایش می کنند.


پی نوشت:
از قرار معلوم چندین کوچه به اسم شهدای زن در جنگ تحمیلی است.
در تبریز یک کوی هست (نزدیک همان آبرسان و چسبیده به گلباد -یعنی محله خودمان) اسمش ماندانا ست به اسم خانمی است که اولین خانه را آنجا ساخته

اونها خوبند ولی کافی نیستند.
از زمان شاه هم خیابان هایی مانده که به اسم زنان دربار بود و هنوز مردم همان نام ها را به کار می برند. مثل خیابان شهناز در تبریز یا خیابان ثریا در اصفهان. هرچند من از این که اسم خیابان به اسم یک درباری زن باشه خیلی خوشحال نیستم.

جا داره که هر شهری در ایران خیابانی به اسم پروین اعتصامی و مریم میرزاخانی و پروانه وثوق (پزشک فداکار کودکان) و سعیده قدس (بنیانگذار محک) و ..... داشته باشد. همین طور تعداد بیشتر کوچه به اسم شهدای زن جنگ تحمیلی باشه. جا داره کوچه ای نزدیک محل تولد افرادی مثل رخشان بنی اعتماد یا تهمینه میلانی به اسم آنها نامگذاری بشه.
همین طور خیابان هایی به اسم قهرمانان زن محلی باید اسم گذاری بشه. مثلا چند سال پیش یک زن جوان به نام گلین در زلزله اهر چندین نفر را از مرگ نجات داد . جا داره در اهر خیابانی به اسم نامگذاری بشه.
یا در تبریز به اسم زینب پاشا و زری خانیم و قهرمانانی از این دست.
در کردستان به اسم قدم خیر و...

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گلستان

+0 به یه ن

یک سخنرانی از خانم لیلی گلستان به تازگی منتشر شده که خیلی مشهور شده و دست به دست می چرخه.
ابتدا سخنرانی خانم لیلی گلستان به این اشاره می کنه که پدر سلطه جویش  (ابراهیم گلستان) باعث شده در نوجوانی و کودکی خیلی زجر بکشه. در فرهنگ ما-و در اغلب فرهنگ های دیگه- ناپسند شمرده می شه که دختری بیاید و در جمع از پدرش بد بگوید. قدیم ها بچه ها به خود اجازه نمی دادند که از پدرشان حتی در جمع خصوصی انتقاد بکنند. این روزها ما ها خیلی با پدرمان راحتیم و در خانه هر جور دوست داشته باشیم انتقاد می کنیم اما اغلب ما هرگز در جمع از پدر مان انتقاد نمی کنیم. به نظر من هم درستش هم همینه!

کار خانم گلستان را تایید نمی کنم. اما می بینم برخی ها آمده اند خانم گلستان را قضاوت می کنند. در خود همان صحبت ها خانم گلستان اشاره می کند که پدرش برایش خانه خریده. حرف این عزیزان تلویحا این هست که وقتی پدری برای فرزندش خانه می خرد دیگه پدری را تمام کرده و فرزند چیز بیشتری نباید بخواهد. شکایت از سلطه گری وقتی طرف خانه خریده لوس بازی است.

این که خانم گلستان نباید از پدر در جمع شکایت می کرد نکته دیگری است. اما در مجموع یک دختر کاملا حق دارد  از پدر انتظاراتی به جز انتظارات مادی داشته باشد.
من کتاب "نوشتن با دوربین" که مصاحبه ای است یا ابراهیم گلستان خوانده ام. اگر یک دهم توهین و تحقیری که با مصاحبه گر می کند با فرزندش کرده باشد واقعا جای تاسف دارد! تازه ما ایرانی ها اغلب با غریبه ها (مثلا یک روزنامه نگار) خیلی محترمانه تر رفتار می کنیم. بچه را چون مال خودمان می دانیم زیاد با او رودربایستی نداریم. این در میان همسن های گلستان که بیشتر پررنگ بود. در بین همنسلان من هست که یواش یواش گفته می شود احترام بچه از احترام مهمان هم واجب تر است.

حرف من این هست: اگر پدری برای بچه اش خانه بخرد باز هم حق ندارد توی سر فرزند بزند و او را تحقیر کند.
بگذارید در مورد خودم و پدر مرحومم بگویم. پدر من هم هدایای مادی زیادی برای من خریده بود که با توجه به این که سر گنج ننشسته بود چشمگیر حساب می شد. اما هیچ وقت منت سرم نذاشت.
الان هم که در میان ما نیست من وقتی به یاد او می افتم این هدایای مالی  آن قدر برایم مهم نیست و زیاد یادم نمی افتند. اگر اون هدایای مادی نبودند من خودم چند سال بعد تر می توانستم مشابه آنها را از در آمد خودم تهیه کنم. چیزی که من بیشتر به آن مدیون هستم بازی هایی بود که در کودکی با من کرده بود. با حوصله نشسته بود با لگو ها  برایم ساختمان ساخته بود . یادداده بود چه طور ستون بزنم و با پتو و... وسط اتاق پذیرایی برای خودم خانه بسازم. چه طور با بیست سئوالی به من فکر کردن آموخت. چه طور عشق به هندسه را در دلم کاشت و.....
این کارهایش بود که برایم برجسته بود و هست. و این که آن قدر مناعت داشت که به خاطر هدایای مادی منت سر کسی از جمله بچه اش نگذارد!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

درود بر زنان بلوچ

+0 به یه ن

اتفاقات جالبی داره در این مملکت می افته. در سیستان بلوچستان 415 زن به شوراهای شهروروستا راه پیدا کرده اند.


https://meidaan.com/archive/37752

حتما اون لینکی که در بالا دادم ببینید. زنها خودشان زنها را تشویق به کاندیدا شدن کرده اند. بدون توسل به ریش سفیدان قوم. حرف شان هم این بود که نماینده شوید تا هنر سوزن دوزی ما را معرفی کنید. خیییییللللللیییییی این نگرش پیشرو هست. دقت کنید چشم ندوخته اند که معجزه ای شود. دست آخر می دانند آن چه به دادشان خواهد رسید همان هنر و تلاش خودشان هست. اما این راه هم می دانند که از جنس خودشان در پله های قدرت باید نماینده ای برگزینند که موانع را از سر راهشان بردارند. آفرین به زنان سیستان بلوچستان!

چیزی که خیلی بیشتر از مردسالاری و زن سالاری در این قضیه برای من برجسته است اینه که زنان بلوچ می خواهند از بین خودشان کسی را انتخاب کنند که راه را باز کند که هنرشان را به فروش برسانند. این خییییللللللییییی قدم بزرگی است. اگر در کارهای خیریه باشید می بینید این ورها اونهایی که کمک دریافت می کنند می فرمایند میوه را بخر پوست بکن بذار توی دهنم والا نفرینت می کنم!!! اغراق نمی کنم! نگاه غالب در اغلب خیریه ها همین هست.

این همه اتکا به نفس زنان بلوچ ستودنی است!

در شهرهای نسبتا مرفه تر ایران خیریه های زیادی هستند که در آن خانم های طبقه متوسط سعی می کنند هنرهای دستی به زنان بی بضاعت یاد بدهند که روی پای خودشان بایستند. همان نوع کاردستی ها که همسران خانه دار مهندسان و پزشکان و بازاریان و دیگر اقشار پردرآمد در خانه درست می کنند و گاه به فروش هم می رسانند که مشغولیت برایشان باشد . اما این زنان حاشیه نشین اغلب خیلی به اکراه می آموزند. به ندرت حاضر می شوند تن به آن دهند. این یارانه ها هم بدعادت ترشان ساخته. وقتی مقایسه می کنم و می بینم زنان بلوچ این قدر با همت تر هستند نمی توانم تحسین نکنم!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

قاشق زنی: همین امسال همین اینجا (نه در اعماق تاریخ و نه در سرزمین های دور)

+0 به یه ن

در کالیفرنیا که بودیم در شب هالووین دسته دسته بچه ها با لباس های خاص می اومدند
ما هم شکلات آماده می کردیم که از شون پذیرایی کنیم.

مامان هاشون ازدور مراقب بچه ها می ایستادند.

خیلی اونجامرسوم بود.

روز بعدش هم استادان مسن استنفورد که سن شکلات خوردنشان گذشته بود بقیه شکلات هایی که برای اون شب تهیه کرده بودند می آوردند در دانشکده

یادمه یک بار برت ریچتر (برنده جایزه نوبل فیزیک به خاطر کشف ذره جی/اپسای) یک عالمه اسمارتیز آورد.


اینجا در مجتمع ما هر سال بیش از دو بچه برای قاشق زنی نمی آیند. احتمالا اونها هم از آمریکا اومده اند به عادت اونجا می خواهند این سنت ها را زنده نگاه دارند.
به سبک اونجا هم لباس های مخصوص می پوشند.
امسال نیمتاج و تور زده بودند.
پارسال از اون ماسک های ونیزی با پر و تشکیلا ت زده بودند.

سال دیگه می خواهم یک سربنده و پیراهن شبیه لباس سنتی آذربایجانی تهیه کنم.
وقتی بچه ها می آیند برای قاشق زنی اون طوری در باز کنم. با ساز و آواز و گل و تزئینات!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آیا جماعت ذکور از زن سبک مغز خوششان می آید؟

+0 به یه ن

از دیرباز متن ها و سخنان زیادی با این مضمون که "همه" مردها از زنی که کمی تا قسمتی سبک مغز هست خوششان می آید رد و بدل می شود. رد و بدل این نوع متن ها چند ایراد دارد. فکر می کنم بد نباشد یک مقدار در این مورد بنویسم. تجربه چهل سال زندگی من نشان می دهد که "همه" مردها چنین سلیقه ای ندارند! اتفاقا ازدوران کودکی در دور و بر شخص من اکثریت با مردهایی بوده که جذب زنان فهمیده می شدند و زنان سبک مغز- همانند مردان سبک مغز- حرصشان را در می آورد! اتفاقا در نگاه من مردی که جذب زن سبک مغز می شود (یا چنان که در زیر توضیح می دهم جذب نشده سراغ شان می رود) یک پدیده نادر و عجیب و غریب قابل مطالعه می نماید.

آقایان مهندس که من از بچگی ام با آنها به خاطر شغل والدینم ارتباط دارم عموما به سمت افراد با سطح فکر بالا جذب می شوند و از زنان (و مردان ) سبک مغز گریزان هستند. کسانی که در علوم پایه ( از روی علاقه و نه اجبار و قبول نشدن در رشته های دیگر) تحصیل نموده اند هم همین طور. این که گفتم مستقل از تیپ خانواده هایی بود که از آن می آمدند. خوشبختانه این دسته از مردان که اشاره کردم با خودشان از این جهت روراست بودند. می دانند زن سبک مغز حوصله شان را سر خواهد برد پس برای ازدواج هم سراغ چنین زنانی نمی روند.
اتفاقا مشکلی که من دیده ام بین مردهایی هست که دیپلم ریاضی گرفته اند اما پزشک یا وکیل شده اند. اینها هم مثل دوستان مدرسه شان جذب خانم هایی می شوند که قدرت تحلیل بالا دارند اما در محیطی قرار می گیرند که خرده فرهنگی در آن حکمفرماست که لاف زدن در مورد رابطه با زنان سبک مغز خیلی رایج هست. خیلی رایج هست که بنشینند و لاف بزنند که تا "دختره سبک مغز" عنوانشان را شنید و تصور کرد چه در آمدی خواهد داشت، چنین و چنان کرد که این "مرد" به او توجه کند. کم هم اتفاق نمی افتد که با دخترانی مواجه شوند که شیفته ژست ویا عنوان (یا توهم ثروت افسانه ای) اینان نمی شوند و خیلی هم اینها را تحویل نمی گیرند. این قبیل دخترها روی اعصاب مردان لاف زن هستند و متهم به آنرمال بودن می شوند. از این تیپ لاف ها بین مهندسان و فیزیکدانان و ریاضی دانان چندان رایج نیست.
واقعیت را بخواهید مهندسانی که شرکت های موفق دارند چند مرتبه بزرگی بیشتر از یک پزشک یا وکیل تازه کار-وحتی کهنه کار- در آمد دارند اما دنبال این قبیل لاف ها نیستند.
خلاصه دیده ام که برخی از اونهایی که شاگرد خوب ریاضی بودند اما رفته اند سراغ پزشکی یا وکالت خیال می کنند اگر اذعان کنند از زنان سبک مغز خوششان نمی آید و جذب زنی می شوند قوه ادراک و تحلیل بالا دارد "مردانگی" و "رجولیت" شان زیر سئوال می رود و مورد تمسخر همتایانشان قرار می گیرند. برای همین می روند سراغ زنانی که سبک مغز به شمار می آیند. اونها هم بعد دو سه روز دلشان را می زنند و اینها از همه زنان به یک باره شاکی می شوند و ناراضی.
می دانم یک عده به من خرده خواهند گرفت و خواهند گفت با مدرک تحصیلی نمی توان روی افراد قضاوت کرد. با مدرک تحصیلی نمی شه. اما من باور دارم اگر کسی دیپلم ریاضی گرفته باشد و در دبیرستان شاگرد خوب ریاضی بوده باشد شخصیت اش-دست کم از این جهات- کامل شکل گرفته. شاگرد خوب ریاضی که در دوران نوجوانی مسئله ریاضی پشت مسئله ریاضی حل کرده باشد و در دوران نوجوانی ساعت ها ذهنش درگیر فلان قضیه هندسه بوده باشد همان طوری فکر می کند و همان طوری هم با دیگران ارتباط برقرار می کند. "اصل" اش می شود همان. هر که دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش. زن سبک مغز هم شاید چند ساعتی جذبش کند اما زود دلش را می زند.

برخی خانم ها هم که این داستان ها را در مورد این که "همه " مرد ها جذب زن سبک مغز می شنوند از این که مردی عاشقشان شود قطع امید می کنند. هرکه هم (با نیت "خیر") سراغشان می آید پس می زنند چون باورشان نمی شود مردی جذب زنی با دغدغه ها و سطح فکر خودشان شود. تصور باطلی است! مردان زیادی هستند که جذب زنان فهمیده می شوند. شاید این مردان در جامعه کل در اقلیت باشند اما در میان برخی جمع ها-مثل جمع مهندسان یا فیزیکدانان و ریاضی دان ها و بیولوژیست ها و نوروساینتیست ها- در اکثریت قاطع هستند.

مردهای بازاری هم عموما خانمی را می پسندند که به لحاظ اجتماعی و روابط عمومی و نیز مدیریتی قابل و شایسته هست. این مهارت ها هم توانمندی فکری بالا می خواهد و با سبک مغزی نمی خواند.

حالا همه این ها را گفتم دو چیز هم اضافه می کنم. اولا مردها- تقریبا همه شان چه مهندس چه پزشک چه بازاری چه دانشمند چه بیکار چه ...- از زن سبک مغزی که زورکی ادای متفکر در می آورد خوششان نمی آید. این تیپ زنها به برکت جملات متفکرانه شیربرنجی که در اینترنت رد و بدل می شوند دارند روز به روز بیشتر می شوند.
اما نکته دوم: یک دسته دیگر از زنان هم هستند که "متفکر نما" هستند ولی پسرهای جوان از آنها دوری می گزینند: زنانی که دور و بر "استادان حیز کاریزماتیک کنترل فریک" زیاد می پلکند. اگر در تهران زندگی کنید و در تهران دانشگاه رفته باشید حتما با این پدیده خوب آشنایید. اما برای کسانی که در شهرستان هستند یا در خارجند شاید باید توضیح داده شود.
این پدیده خیلی "تهرانی" هست. در شهرستان ها (دست کم در تبریز) و یا کشورهای پیشرفته غرب چنین چیزی ندیده ام حتی در ترکیه هم ندیده ام.
شاید در هند یا چین پدیده مشابهی باشد. ببینید در شاخه های مختلف یک سری استاد پا به سن گذاشته هست که در زمان جوانی شان کارهای علمی نسبتا خوبی کرده اند و اسم و رسمی برای خودشان در شاخه علمی خودشان به هم زده اند. وقتی پا به سن می گذارند حال و حوصله ندارند که کار علمی بکنند. می افتند توی خط مرید جمع کردن. مرید ها از جنس لطیف باشند دیگه بهتر! به اندازه کافی هم کاریزما دارند که بتوانند این کار را بکنند. وقتی دختری از جمع مریدان با پسری آشنا می شود و می خواهند عروسی کنند این استاد بزرگ حسودی اش می شود و از کاریزمای خود بهره می گیرند تا رابطه را به هم بزنند.
معمولا پسرها دوست ندارند با دختری عروسی کنند که یک مرد غریب روی آنها چنان نفوذی داشته باشد.(کاملا هم حق دارند که نخواهند.) استاد بزرگ چنان جلوه می دهد که اولا خیرخواهانه مانند یک پدر صلاح دختر را می خواهد و برای همین نمی گذارد او با آن پسر عروسی کند. ثانیا چنین جلوه می دهد که لازمه متفکر بودن و امروزی بودن آن هست که به حرف های آن "استاد بزرگ" گوش فرا دهد و الا "امل" هست.
راستش حنای این قبیل "استادان بزرگ" از همون اول برای من رنگی نداشت! من خودم فکر می کنم و نیاز ی هم به تایید امثال آنها ندارم. دستاوردهای علمی خودم تا همین الانش از اغلب اون ها با اون همه کاریزما به مراتب بیشتر هست. هرگز نذاشته ام امثال آنها در زندگی زناشویی من دخالت کنند و آن را به هم بریزند. اما زیاد دیده ام که دختران جوانی-که دیگه دختر جوان محسوب نمی شوند- برای این که در جمع مقربان آن قبیل پیرمردها قرار بگیرند و توسط آنها به عنوان زن پیشرو و اندیشمند تایید شوند لگد به بخت خودشان زده اند. منظورم از لگد به بخت خود زدن را تشریح می کنم: یعنی هم فرصت زندگی زناشویی خوب را از دست داده اند و هم فرصت این که خود مستقلا در مسایل علمی و حرفه ای صاحب نظر شوند از خود گرفته اند. چون نخواسته اند یا نتوانسته اند از لوای آن پیرمرد بیرون بیایند و فکری آزاد ومستقل داشته باشند و خود صاحبنظر شوند. original thinker نتوانسته اند بشوند. این قبیل پیرمرد ها نه تنها برای زندگی زناشویی مریدان مضر هستند در بعد حرفه ای و علمی هم نمی ذارند مریدان از حدی بیشتر رشد کنند. من ترجیح می دهم توسط آن پیرمردها و مریدانشان "حاجی خانوم" خوانده شوم اما اختیار زندگی زناشویی و نیز حرفه ای ام دست خودم باشد.
(توضیح: در شهرستان ها و محلات سنتی تهران خطاب کردن حاجی خانوم نشان از احترام دارد اما در این جمع ها برای مسخره کردن این عبارت را به کار می برند)

پی نوشت: من حج عمره رفته ام. اطلاق حاجی خانوم به من خیلی هم بیراه نیست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شادی، نشاط، تفریح چند نسل کنار هم.

+0 به یه ن



اولین چیزی که وقتی این عکس را می بینید به نظرتون می رسه چیه؟
در یکی از کانال های جوک پیدایش کردم که مسخره اش کرده بود.
 اول چیزی که به نظرم می رسه: شادی، نشاط، تفریح چند نسل کنار هم.
دومین نظر: دم مادریزرگه گرم! به جای این که یر سر روزگار و نسل جدید غرولند کنه یا به عروس و دخترهایش پیله کنه اومده تفریح!
سومین نظر: تیپ شان به روستایی ها و  حاشیه نشین های ترکیه ای می خوره نه ایرانی. بد نیست همین تیپ ها را به عنوان توریست از کشورهای همسایه جذب کنیم.  برای جذبشان هتل های آن چنانی ساختن لازم نیست. بعد ش هم کلی سوغاتی برای نوه و عروس و داماد می خرند و می برند. کلی در آمدزایی می تونند داشته باشند. به علاوه می آیند با هم سن و سالان و هم تیپ های خودشان در ایران دوست می شوند. برای روحیه هم نسل ها و هم تیپ های خودشان در ایران هم خوبه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آبان

+0 به یه ن

خانم آزاده نامداری چندی است در آپارات سری مصاحبه هایی با خانم های موفق و مشهور پخش می کنند. قبلا مصاحبه هایی با خانم نیلوفر اردلان (فوتبالیست)، منیژه حکمت (کارگردان، تهیه کننده شهرموشها 2، و مامان پگاه آهنگرانی)، چیستا یثربی (نمایشنامه نویس) و خانم افسانه بایگان انجام داده اند.
افراد جالبی برای مصاحبه انتخاب می شوند. دکوراسیون صحنه هم چشم نواز هست. پرده های نقاشی قاجاری هستند.
مصاحبه اخیرشان با خانم مونا برزویی هست که شاعر و ترانه سُرا هستند. من قبلا ایشان را نمی شناختم. اما با دیدن این مصاحبه دید خیلی مثبتی نسبت به ایشان پیدا کردم. دورو نبود. برای این که کار خودش را درست بکنه حاضر نمی شد کسی را خراب کنه. از مصاحبه اش لذت بردم. ای کاش کسان چون او بیشتر باشند.
چندی پیش در همین آپارات مصاحبه ای پخش شد از یک هنر پیشه مرد ریش سفید که رفته بود در یک کانال در خارج از ایران بازی کرده بود و بعد برگشته بود. حرف اصلی اش این بود که:" من اشتباه کرده ام اما خطای مرا ببخشید. من که مرد هستم باید بخشیده بشوم. اگر خئاستید جلوی کار و فعالیت و پیشرفت همکاران زن که دقیقا همین کار را که من کرده ام انجام داده اند بگیرید. اما چون "من منم" و "من مردم"  به من نگویید بالای چشمت ابروست."کلی هم از کم بودن درآمدش نالید که خود را توجیه کند.
خانم مونا برزویی اصلا راضی نشد چنین چیزی بگوید! شخصیتش قابل تقدیر هست.

از خانم آزاده نامداری بابت ترتیب دادن این مصاحبه زیبا و شجاعانه سپاسگزارم.
 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نارنجی

+0 به یه ن

در مورد حرکت نارنجی  کردن پروفایل می خواستم چیزی بنویسم فرصت نشد. می بینم در شرق متنی در مورد آن هست که هر آن چه که من می خواستم بگم گفته. متن را از سایت میدان کپی می کنم:

%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1

خشونت صرفا خشونت خانگی نیست،خشونت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هم جزئی از خشونتی است که زنان در کشور ما متحمل می‌شوند. وقتی از حدود ٢٠‌ هزار شرکت‌کننده زن در انتخابات مجلس فقط صلاحیت هزارو ٢٠٠ نفر تأیید می‌شود، به این معناست که زنان جدی گرفته نمی‌شوند.

«خشونت علیه زنان و دختران، یک نقض حقوق‌‌بشری و مانع جدی برای توسعه پایدار است. هزینه‌های آن در مقیاس بزرگ، سبب تحمیل مضرات زیادی در جامعه و اقتصاد می‌شود. دنیا توان پرداخت این هزینه را ندارد». این جملات بخشی از گفته‌های بان کی‌مون، دبیر کل سازمان ملل، درباره کارزاری است که این روزها خیلی‌ها آن را با رنگ نارنجی‌اش می‌شناسند. کارزاری که براساس آن از ۲۵ نوامبر تا ۱۰ دسامبر، روز جهانی حقوق‌ بشر، یعنی ۱۶ روز علیه خشونت‌های جنسیتی به عموم آگاهی‌رسانی می‌شود. این کمپین با شعار «جهان نارنجی» مردم را دعوت به حمایت از ایستادن در برابر ظلم و خشونت علیه زنان می‌کند. این کارزار در خیابان‌ها، مدارس و مکان‌های عمومی اجرا می‌شود تا آگاهی‌رسانی عمومی انجام شود. حالا برای همین است که روسری‌ها و دستبندهای نارنجی را می‌شود در عکس‌های پروفایل‌های شبکه‌های اجتماعی یا کوچه و خیابان دید. ١۶روزی که قرار است درباره تبعیض‌ها و نقض قوانین عدالت‌آمیز حتی در زندگی شخصی آدم‌ها صحبت شود.

نسیبه، تندوتند روبان‌های نارنجی را به دست زنان رهگذر در پارک دانشجو می‌دهد. ٢٣ سال بیشتر ندارد و در دانشگاه تهران جامعه‌شناسی می‌خواند. می‌گوید: «این سؤال‌های تکراری و کلیشه‌ای که مثلا چرا خشونت را جنسیتی می‌کنیم، خیلی روی اعصابم است. تو فکرش را بکن، من در خانواده‌ای بزرگ شدم که سنگ روشنفکری به سینه می‌زد. خانواده‌ای که پدرم من را به عنوان دختر آخرش خیلی‌ خیلی دوست داشت، اما چیزهایی در زندگی‌ام اتفاق افتاد که اسمش را خشونت نامرئی می‌گذارم. مثل اینکه پدرم هرگز به من اجازه نداد کوه‌نوردی کنم، می‌گفت تو کلا دختر چغری هستی! می‌گفت روحیه‌ات دخترانه نیست. همیشه وقتی خرید می‌رفتیم، من باید لباس‌های صورتی و پف‌دار می‌خریدم. پدرم هیچ‌وقت نفهمید که مثلا من چقدر دلم می‌خواهد تفنگ اسباب‌بازی داشته باشم، چقدر دوست دارم رانندگی کنم. باورت می‌شود؟ من هنوز گواهی‌نامه رانندگی ندارم؛ چون پدرم می‌گوید دلش نمی‌خواهد من پشت فرمان بنشینم و متلک بشنوم…».

سمیه، هم‌کلاسی نسیبه است؛ روسری‌اش را دور صورتش شبیه لبنانی‌ها بسته. روسری نارنجی است و مانتوی بلند مشکی‌رنگی بر تن دارد. سمیه جزء دختران مذهبی است که برای این ١۶ روز نارنجی تبلیغ می‌کند. او روی صندلی‌های کنار سازه تئاتر شهر نشسته و در تلگرامش بحث‌هایش را با هم‌کلاسی‌هایش برایم می‌خواند. بعد می‌گوید: «می‌دانی خشونت همیشه قابل دیدن نیست. مثلا من نباید زیر چشمم کبود باشد تا تو بفهمی تحت خشونت قرار گرفته‌ام. وقتی برای اینکه عده‌ای بفهمند در وسایل نقلیه عمومی باید پایتان را جمع کنید و خودتان را هوار صندلی عقب تاکسی نکنید، زنان جهان مجبور می‌شوند کمپین تشکیل دهند، یعنی اوضاع خوب نیست. یعنی اینکه همه ما تحت خشونت قرار داریم. ما حتی از هم‌جنس‌های خودمان هم خشونت می‌بینیم. زنان ترجیح می‌دهند دکتر مرد آنها را معاینه کند، آنها فکر می‌کنند مردان متخصص‌های بهتریند، هیچ‌وقت هم فکر نمی‌کنند زنان هم همان درس‌ها را می‌خوانند. این مسئله حتی درباره معلم‌ها هم صدق می‌کند. شاید همه راست بگویند که مردها راننده‌های بهتریند، چون مردها وقتی رانندگی می‌کنند لازم نیست حواسشان به جناب موتوری باشد که برای اینکه به من بفهماند جای زن پشت فرمان نیست، ویراژ می‌دهد، مردان لازم نیست به متلک‌ها گوش بدهند و روزی هزار بار بشنوند که مثلا فرمان در داشبورد است. من راننده خوبیم، اما هر وقت کنار همسرم می‌نشینم، استرس دارد. بارها درباره دست‌اندازهای خیابان تذکر می‌دهد، رفتارش به قدری توی ذوق می‌زند که من هول می‌کنم. همسرم نمی‌خواهد این رفتار را بکند اما در وجودش نهادینه شده. او به صورت ناخودآگاه فکر می‌کند زن نباید رانندگی کند…».

خشونت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی هم جزئی از خشونت است

شهلا لاهیجی، نویسنده و فعال حوزه زنان، در گفت‌وگو با «شرق»، با اشاره به اینکه حساس‌سازی در حوزه زنان را ضروری می‌داند، می‌گوید: «من هرازگاهی در کشورهای اروپایی از کسانی که دستبند بنفش دستشان می‌کنند، یا کسانی که دستبند صورتی به دست می‌کنند تا با سرطان پستان مبارزه کنند، درباره هدفشان سؤال می‌کنم. برای جامعه‌ای که درک کافی از این مسائل دارد، شاید این حرکات مؤثر باشد، اما اینکه در جامعه ما چقدر خشونت عجین شده جای سؤال است. ما از خشونت صرفا به عنوان خشونت خانگی یاد نمی‌کنیم؛ خشونت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هم جزئی از خشونتی است که زنان در کشور ما متحمل می‌شوند. وقتی از حدود ٢٠‌ هزار شرکت‌کننده زن در انتخابات مجلس فقط صلاحیت هزارو ٢٠٠ نفر تأیید می‌شود، به این معناست که زنان جدی گرفته نمی‌شوند، منتها باید دید این خشونت کجا تعریف شده است. بنابراین اول باید این خشونت‌ها را تعریف کنیم».

او در ادامه می‌افزاید: «اتفاقا این خشونت فیزیکی است که در تمام دنیا شایع است؛ در بسیاری از کشورهای پیشرفته برای این نوع از خشونت مجازات‌های سختی در نظر گرفته شده است؛ یعنی اگر مردی در یک کشور اروپایی یا حتی برخی کشورهای آسیایی، به همسرش آسیب فیزیکی برساند، مجازات می‌شود و حتی باید نزد روان‌پزشک برود تا آن روان‌پزشک گواهی بدهد که او درمان شده است. این مسئله درباره آزار کودکان هم صدق می‌کند». این فعال حوزه زنان همچنین می‌گوید: «ما اول باید تکلیف خودمان را روشن کنیم که خشونت فقط فیزیکی نیست، در انواع رفتارهایی که زن را به انسداد می‌کشاند، زن دچار خشونت شده است. اینکه ما دختر ١٣ساله را شوهر می‌دهیم هم نوعی خشونت محسوب می‌شود. وقتی حق طلاق را از زن می‌گیریم، یعنی او را در معرض خشونت قرار داده‌ایم. می‌خواهم بگویم حل این مسائل قطعا نیاز به اطلاع‌رسانی دارد. اما صرف بستن دستبند‌های رنگی، کمکی به حل معضلی که زنان‌مان به‌خوبی از آن آگاه نیستند نمی‌کند».

زنان در مرکز خشونت

اما مسئله به همین‌جا ختم نمی‌شود. میکائیل، دانشجوی رشته جامعه‌شناسی دانشگاه آزاد است. او همان‌طور که در خیابان انقلاب راه می‌رود، به دوستانش می‌گوید: این لوس‌بازی‌ها به جایی ختم نمی‌شود. بعد بلندتر، به‌طوری‌که دخترانی که در وسط خیابان در حال پخش‌کردن دستبندهای نارنجی هستند بشنوند، می‌گوید: «اصلا مگر ما روزهای خشونت علیه مردان داریم که حالا بخواهیم برای خشونت علیه زنان کاری بکنیم. من هم می‌خواهم برای خشونت علیه مردان روبان‌های سورمه‌ای پخش کنم. مسئله من با شما این است که همه چیز را جنسیتی نگاه می‌کنید. حتی نگاه‌تان به خشونت، جنسیتی است، اما می‌خواهید برابری میان زنان و مردان ایجاد کنید».

نیره توکلی، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه، در گفتگو با «شرق» به سؤال میکائیل پاسخ داده و می‌گوید: «این سؤال که چرا ما روز خشونت علیه زنان داریم اما روز خشونت علیه مردان نداریم، پتکی است که عده‌ای بر سر فعالان حوزه زنان می‌کوبند. اول اینکه وقتی شما با پدیده‌ای مواجه‌اید که وخامت و فراوانی آن مطرح است؛ یعنی به نقطه جوش رسیده‌ایم. ما قشری آسیب‌پذیر به نام زنان داریم که در سراسر دنیا، مرکز خشونت قرار می‌گیرند، همچنین با قوانینی مواجه‌ایم که به اندازه کافی از آنها حمایت نمی‌کند؛ یعنی قوانینی داریم که در آن تبعیض جنسیتی وجود دارد. بنابراین شما باید در ابتدا به یک نقطه تعادل برسید؛ یعنی به اینجا برسید که همه در برابر حمایت‌های اجتماعی، قانون و امکانات زندگی، برابرند و آن‌وقت درباره برابری‌ها صحبت کنیم».

او در ادامه می‌افزاید: «ضمن اینکه لزوما مبارزه با خشونت علیه زنان، مانند بسیاری از آگاهی‌های جنسیتی که داده می‌شود، آگاهی‌دادن درباره تاریخی است که نادیده‌اش گرفته‌ایم. مثلا فرض کنید وقتی زبان را هم بررسی می‌کنیم، پر از واژه‌های تبعیض‌آمیز است؛ برای مثال، در جامعه‌ای که تبعیض نژادی دارد، واژه‌های بسیاری وجود دارد که این تبعیض نژادی را تبلیغ می‌کنند؛ واژه‌هایی مانند برده یا کاکاسیاه را می‌شود در مقابل ضعیفه یا اصطلاح «از زن کمتر» قرار داد. وقتی در جامعه‌ای هستیم که به تبعیض‌ها دامن می‌زند، باید حتما این مسائل را جدی بگیریم».

توکلی با اشاره به ١۶ روز نارنجی اضافه می‌کند: «این ١۶ روز، سلاحی است برای آگاهی‌دادن درباره تبعیضی که یک تاریخ با خودش همراه کرده است. این نابرابری‌ها، در طول تاریخ تشدید شده و زن‌ها را در معرض خشونت‌هایی قرار داده که قانون کشورهای مختلف به دلیل برابرنبودن قوانین بین زنان و مردان، نمی‌تواند از آنها دفاع کند؛ یعنی حمایت‌های مالی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی از زنان وجود ندارد. دومین مسئله، این است وقتی که در همه جا، از انسان سخن گفته می‌شود، درواقع انسان عام بیشتر منظور مرد است، وقتی می‌گویند انسان از مواهب طبیعی برخوردار شود و زن هم یکی از مواهبی است که در اختیار او قرار داده شده؛ یعنی انسان مرد است. بنابراین وقتی بحث از انواع خشونت را داریم، باید روی زنان دقت بیشتری بکنیم تا حداقل حقوق اولیه‌شان را به آنها بازگردانیم. من فکر می‌کنم در ابتدای امر، باید به زنان درباره حقوقشان آگاهی داد. حقوقی که وقتی می‌خواهند درباره به‌دست‌آوردنش تلاش کنند، باید به خاطرش مبارزه کنند و این مبارزه نارنجی هم بخشی از همین تلاش‌هاست».

نسیبه هنوز هم فکر می‌کند این قدم‌های هرچند کوچک، می‌تواند زندگی زنان جهان را تغییر دهد. او همان‌طور که از کنار میکائیل رد می‌شود و سعی می‌کند حرف‌هایش را ندیده بگیرد، چند روبان را روی زمین می‌ریزد تا توجه آدم‌ها را جلب کند. او می‌گوید: «حل‌شدن این مشکلات به ما قد نمی‌دهد. ما آدم‌هایی هستیم که برای آیندگان تلاش می‌کنیم؛ برای روزی که اگر دختر داشتم، پدرش نگران رانندگی‌کردنش نباشد و وقتی فوتبال بازی می‌کند، کسی او را به اختلال هورمونی متهم نکند».




اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بر اساس "همه می گن" برای آینده فرزند خود تصمیم بگیریم یا نگیریم؟

+0 به یه ن

هر چند عنوان نوشته ام را طوری تنظیم کرده ام که انگار می خواهم نتیجه بگیرم که جواب منفی است اما در واقع جوابم این هست که بسته به این دارد که این "همه" چی می گن!
 
اگر "همه می گن"  نباید گذاشت فرزند دنبال مواد مخدر یا کارخلاف بره، طبعا "همه" راست می گن!
اگر "همه می گن " اگر فرزندت اون قدر پرخوری کرد که وزنش بی تناسب زیاد شد باید جلویش را بگیری" حق با "همه" است! (هرچند که گاهی عاطفه مادری خلاف این را می گه!)
اگر همه می گن "اگر بچه ات به بازی های کامپیوتری معتاد شد باید فکری به حالش بکنی" باز مردم راست می گویند.

اما اگر " جناب همه" می گن" چون درس بچه ات خوبه حتما باید مجبورش کنی پزشکی یا دندانپزشکی بخواند" لزوما درست نمی گویند!  هر کاری سختی های خود را دارد و استعداد خود را می طلبد. اگر شور و شوق و استعداد لازم در نهاد فرد باشد سختی هایش هم گوارا می شود.  تشخیص این که شور و شوق و استعداد هست یا نیست اصلا کار ساده ای نیست. به خصوص که هم شور وشوق و هم استعداد تا حد زیادی اکتسابی است. اما نه صد در صد! استعداد ذاتی و علاقه و شور وشوق ذاتی هم داریم.
اون "همه" آن قدرها فرزند شما را نمی شناسند که بدانند استعداد پزشک شدنش بیشتر هست یا استعداد مهندس شدنش. استعداد مهندسی اش بیشتر است یا استعداد هنری اش. فرزند سیزده چهارده ساله شما احتمالا استعداد خودش را بهتر تشخیص می دهد تا آن "همه". چون بیشتر در خودش دقت کرده تا آن "همه".  آری! فرزند سیزده چهارده ساله شما خود را بهتر از آن همه می شناسد اما نه آن قدر که بشود اعتماد کرد می تواند برای شغلی و تحصیلی اش تصمیم گیرد. اینجاست که شما باید کمکش کنید.  همراهی اش کنید که شناخت او نسبت به استعداد هایش  بیشتر شود.  همین طور شناخت او نسبت به رشته های مختلف بیشتر شود. بداند رشته های مختلف چه می کنند. چه استعداد هایی لازم دارند. سختی هایشان چیست؟ مزایایشان چیست؟ بازار کارشان چگونه است و  در ظرف ده بیست آینده چه خواهد بود. این ها سئوالات سختی هستند  با جواب هایی غیربدیهی.
به خصوص سئوال آخر که مقداری هم آینده پژوهشی می طلبد.
جوابش را من نمی دانم. فرزند سیزده چهارده ساله شما هم نمی داند. اما آن "جناب همه" هم جواب این سئوالات را نمی داند!!
فرض کنید فرزند شما علاقه مند هست که رشته ریاضی در دبیرستان بخواند تا در یکی از رشته های مهندسی ادامه تحصیل دهد. "جناب همه" با قاطعیت خواهد گفت "بدبخت می شود باید برود پزشکی بخواند". حالا سئوال من: این "جناب همه" می داند آی-تی خوردنی است یا پوشیدنی؟ می داند مهندس معدن چه می کند؟ مهندس مواد چه می کند و چه آینده شغلی ای دارد با چه  متوسط درآمدی دارد؟! پس چه طور این همه با قاطعیت نظر می دهد؟!

خلاصه کلام:  اگر تصمیمی که فرزند نوجوان شما برای آینده تحصیلی و شغلی خود می گیرد چیزی است که با توصیه "جناب همه" در تضاد هست ساده ترین  کار این هست که برگردید  اصرار کنید که  توصیه جناب همه را به کار گیرد.
اما ساده ترین کار بهترین کار نیست. کمکش کنید که در مورد رشته مختلف اطلاع کسب کند و استعداد خود را هم بشناسد. خیلی کار سختی است اما راه درست این هست. به جای این که "به فتوای جناب همه" با او در بیافتید سعی کنید او را چنان تربیت کنید که بتواند حق خود را بگیرد. روابط عمومی بهتری داشته باشد. این طوری هر رشته ای هم که انتخاب کند می تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد.

نوشته مرتبط: شرط اول و آخر عشق ناشی از شناخت

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مزایای معلم فیزیک و ریاضی بودن

+0 به یه ن

خداییش معلم فیزیک یا ریاضی بودن خیلی شغل قشنگی هست. از یک طرف با یک عده کودک یا نوجوان سر و کار داری که دنیایی از سئوال و کنجکاوی هستند. از طرف دیگه داری حاصل نبوغ جمعی بزرگترین مغزهای دنیا را در عرض دو سه هزار سال قبل به اونها آموزش می دهی. چی جالب تر و باکلاس تر از این؟!
به خاطر درآمد, دندانپزشکی الان شغل محبوب و رویایی شده. با کمال احترامی که به همه دندانپزشکان عزیز قایلم اما خدایی اش این کجا و آن کجا؟! لذت این کار کجا اون کار کجا؟! فقط در آمد دندانپزشک را می بینند. دیگه اینو نمی بینند که در اثر خم شدن های مداوم چه بلایی به سر کمر و گردن دندانپزشکان می آد.
یه حرفی می خواهم بزنم که شاید به مذاق طیفی از فمینیست ها خوش نیاد. حالا در جامعه ما روی مردها فشار هست که در آمد بالا داشته باشند و درنتیجه دنبال مشاغل پردرآمد بروند. روی خانم ها که این فشار به طور سنتی نیست. چه اشکالی داره بذاریم بروند دنبال شغلی به زیبایی معلمی ریاضی یا فیزیک که سخت هست اما (اگر تدریس خصوصی نباشه) در آمد بالا نداره؟!
در جامعه سنتی ما دختران مستعد زیادی هستند که استعداد ریاضی و فیزیک بالا دارند. خانواده هایشان از نظر مالی تامین شان می کنند اما خیلی هم از این که در محیط مختلط کار کنند دل خوش نیستند. برای آموزش فیزیک و ریاضی اینها منبع عظیم هستند. نعمت هستند. چرا قدر این نعمت را نمی دانیم؟!
حتی وقتی علی رغم حقوق پایین هم جایی استخدام می شوند و حتی وقتی هم مدیر فهمیده ای نصیبشان می شه که جو خوبی برای مدرسه ایجاد می کنه باز خودشان هم قدر خودشان را خوب نمی دانند. اعتماد به نفس کافی ندارند. شاگردهایشان هم خیال می کنند اگر معلم شان مرد بود مثلا چه خبر می شد! بذارید بگم چه خبر می شد! هیچ چی! برای آن که مرد هزینه های زندگی را تامین کند مجبور بود که به شاگردها به چشم کالا و مشتری بنگرد. برای این که آنها را به کلاس های پردرآمد خصوصی خود سوق دهد سرکلاس بد درس می داد. کتاب را کنار می گذاشت یک جزوه پرغلط و غلوط از خود را تدریس می کرد که نصف آن را هم فقط در کلاس خصوصی رو می نمود!

حالا که مدارس دخترانه از نعمت خانم معلم هایی که هر آن چه بلدند سر همان کلاس مدرسه در طبق اخلاص می گذارند برخوردار هستند چرا قدر دان این نعمت نیستیم؟! چرا همان خانم معلم خیال می کند در مدارس پسرانه " نبوغ" ریخته اند و اعتماد به نفس پایین خود را به خورد دختران می دهد!؟
امید من این بود که بعد از جایزه فیلدز مریم میرزاخانی اوضاع تغییر کند اما نشد! هنوز هم لق لقه زبان خانواده ها این هست "دخترها در درس های حفظی خوبند پسر ها اما در ریاضی و فیزیک خوبند!"
غلط املایی داشتن یا ضعف در درس جغرافی در پسرها نشانه نبوغ ریاضی تلقی می شود!! اما هر چه دخترها استعداد ریاضی و فیزیک از خود نشان می دهند دیده نمی شوند!
در صورتی که اگر آن پسر واقعا مستعد و باهوش بود راهی می یافت که درس جغرافی را هم از حالت حفظی کنونی بیرون بیاورد. فکر کنم قصه حفظ کردن مساحت ایران را به شما گفته ام. من هنوز حفظم مانده که مساحت ایران برابر است با 1648195کیلومتر مربع. فکر می کنید "مثل پسرها ی نابغه مامان که به درس جغرافی می گویند پیف! این درس مال دخترهاست" این عدد را نشسته ام و بارها تکرار کرده ام تا یادم مانده!؟
خیر!‌
با معلم مان بحث کردم که دو سه رقم آخر نمی تواند معنادارباشد. چون دقت مساحی ما این قدر نیست. مرزهای آبی را مثال زدم و.... اون قدر سر این عدد بحث ریاضی و فیزیکی کرده ام که یادم مانده.

یک نتیجه این نگرش کشته شدن استعداد های دختران هست و دیگری رشد "توهم نبوغ" در پسرها. ما در محل کارمان با تعداد بسیار زیادی از پسرهایی که با توهم نبوغ بزرگ شده اند سر و کار داریم. می توانم ادعا کنم یکی از مشکلات رشد پژوهش فیزیک و ریاضی در ایران خیل عظیم پسرهایی است که توهم نبوغ در دوره نوجوانی در ذهنشان کاشته شده و هرچه قدر هم سعی می کنیم بیرون نمی رود که نمی رود!


معلمی مزایای خیلی زیاد دیگری هم داره. اگر کارمند رسمی دولت بشه به لحاظ حقوقی خیلی مزایا داره. یک مرد را فرض کنید که درآمد صد میلیونی از راه "شغل آزاد" داره و خانمش  معلم با قرار داد "رسمی قطعی" است. جالب هست که بدانید برای خیلی کارهای حقوقی (ضمانت و....) حکم خانم معلم کارمند رسمی بیشتر از حقوق صدمیلیونی اون آقا به درد می خوره. خوب! این برای خانم در خانه اعتبار می آره. این مزایا را هم ببینیم! من فکر می کنم باید در جهتی پیش برویم که منزلت اجتماعی خانم معلم بالا بره. تا دختران مستعد به سمت معلمی گرایش پیدا کنند.
وقتی از بچه کسی که باباش شغل آزاد داره و مامانش معلم فیزیک هست می پرسند والدین ات چه کاره اند برگرده و با صدای بلند اول بگه مامانم معلم فیزیک هست. هرچند در آمد بابا شاید چند مرتبه بزرگی بیشتر باشه.
این چیزی که من می گویم خیلی هم دور از دسترس نیست. معلم فیزیک معلومه که کار باکلاسی هست. اما شغل آزاد یعنی چه؟ معلوم نیست که!

یک مزیت دیگه خانم معلم شدن همین جو زنانه معلم هاست. از همدیگه خیلی چیزها در مورد زندگی یاد می گیرند و در خیلی موارد پشتیبان و کمک هم هستند.
این هم از نکاتی هست که در کیفیت زندگی نقش خیلی مهمی داره. شاید مهمتر ازدر آمد بیشتر برای زنی که توسط همسرش تامین مالی می شه.

پی نوشت:
در حال حاضر، علاوه بر حقوق پایین، معضل دیگری هم در مدارس وجود داره و آن محدود ساختن بی رویه آزادی های فردی و اجتماعی معلمان هست.
متاسفانه در مدارس دخترانه به طور سیستماتیک در زندگی شخصی و خصوصی معلمان دخالت می کنند.  شیوه زندگی (تاهل، تعداد فرزندان، مسافرت ها و....) آنها زیر ذره بین قرار می گیره. این معضل هست اما  کمتر کسی آن را مطرح می کنه. طرح آن نوعی تابو قلمداد می شه. ببینید! ما در مورد  زنی صحبت می کنیم که لیسانسیه فیزیک یا ریاضی است. این رشته را با علاقه انتخاب کرده و خوب یاد گرفته. اون قدر هم توانمندی فکری داشته که علاوه بر آن ، شیوه های ابتکاری برای علاقه مند ساختن دانش آموزان به این علوم (در این کوران  اطلاعات مفید و غیر مفید در فضای مجازی) ابداع کنه. ما در مورد کسی با این توانمندی فکری و شخصیتی داریم صحبت می کنیم. نه یک فرد عامی با فهم اندک! حالا فرض کنید او را وارد سیستمی بکنیم که به شخصی ترین مسایل زندگی اش هم کار داشته باشند!  چند نفر آدم با توانمندی ذهنی و شخصیتی بسیار پایین تر از او دایم کلاغ سیاهش را چوب بزنند و از این راه  ترفیع بگیرند. این خانم معلم فیزیک و ریاضی چه قدر می تونه این محیط را تحمل کنه!؟ مسلما نه زیاد. حتی اگر در آمد بالا بود  (که نیست) باز هم زیاد دوام نمی آورد.

پی نوشت دوم: "چای و گچ سرد شده" به قلم شیوای خانم آتوسا افشین نوید که نشر چشمه آن را به تازگی منتشر کرده مجموعه داستانی است که اتفاقات آن در مدرسه می گذرد. مسایل و چالش های معلمان هست. به طور خاص نشان می دهد که چگونه به طور سیستماتیک در مدارس به مسئله شخصی و خانوادگی ای چون فرزندآوری معلمان کار دارند. برای آشنایی با مسایل معلمان این مجموعه داستان  دلنشین را می توانید مطالعه کنید و لذت ببرید.
بعد از انتشار اثر معلمان زیادی از مدارس مختلف تهران با نویسنده تماس گرفته اند و گفته اند جانا! سخن از دل ما می گویی.

پی نوشت سوم:  در دو ماه آینده فرصت نخواهم کرد به وبلاگ سر بزنم. خداحافظ تا آبان ماه

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یکی از نتایج منفی فمینیزم سرمایه داری

+0 به یه ن

اول از همه یک نکته را روشن کنم. هدف از نگارش این متن حمله به فمینیزم و دستاوردهای درخشان آن در صد ساله گذشته برای زنان جهان نیست. سرتعظیم فرود می آورم در مقابل همه زنان تاریخ که خود را فمینیست دانسته اند و برای آموزش، بهداشت جسمی و روحی، حقوق برابر و... زنان تلاش کرده و می کنند. سرتعظیم فرود می آورم جلوی زنانی که جانشان را کف دستشان می گیرند و می روند در مناطق محروم و علیه سنت های زن ستیز نظیر ختنه دختران، ازدواج دختربچه ها، ازدواج اجباری دختران و..... مبارزه می نمایند. سر تعظیم فرود می آورم جلوی فمینیست های که برای حقوق برابر قانونی مبارزه می کنند و به خاطر همین آزارها می بینند. سرتعظیم فرو می آورم جلوی زنانی که نشتر ها را به جان می خرند و برای آزادی ورزش و تفریح بانوان و آزادی حق انتخاب های گوناگون زنان تلاش  می کنند. سرتعظیم فرو می آورم جلوی زنانی که مجلات مطالعات زنان را که بلافاصله به دلایل زن ستیزانه توقیف می شوند با چنگ و دندان دوباره منتشر می سازند. ..........
انتقاد من به نوعی از فمینیزم هست که در این متن  که به اشتباه به  خانم تهمینه میلانی  نسبت داده شده و این روزها دست به دست می شود تبلور می یابد.
چند جمله از آن را می آورم:
"داشتم به عکس هیلاری کلینتون نگاه میکردم .اولین زن کاندیدای نهایی ریاست جمهوری تاریخ آمریکا.
صورتش از غرور و اعتمادبه نفس میدرخشید.
گردن افراشته درمکانی ایستاده بودکه تابه حال هیچ زنی نایستاده.
به صورتش که نگاه میکردم کنارچشم هایش پراز چین و چروک بود و پیری پوست صورتش را از طراوت جوانی انداخته بود.
اما لبخند پیروزمندانه اش صورتش را روشن کرده بود.
من در مورد سیاست ها و نگرش های جهان بینانه او بحثی ندارم.اینکه بعداز رسیدن به ریاست جمهوری آمریکا چه چیز برای کشورش و دنیا تدارک دیده است.
مهم این بود که اودر آن مقام ایستاده ، انسانی در نهایت قدرت ازهمجنسان ما.
"
اتفاقا خیلی خیلی هم مهم هست که سیاست های و نگرش های جهان بینانه کسی که قرار است رئیس جمهور شود چیست. خیلی مهم تر از جنسیت و گردن افراشته و چین و چروک کنار چشم اش.
ادامه سخن خانم میلانی را بخوانید
"وماهنوز درگیر بوتاکس و عمل های زیبایی و پروتز و آرایش های بی قاعده هستیم.
این قدرت و عظمت را برای زنان کشورم آرزو کردم که با تمام مشقات و تضییع حقی که در قبالشان روا می دارند باز دلخوش النگو و گوشواره هایی هستند و صدای اعتراضشان را برق این فلزات زرد خاموش می کند.
من نگران زنان کشورم هستم وقتی هنوز در جامعه مجازی میچرخند و جوک ارسال می کنند ولی متن های بلند و تکان دهنده را نمی خوانند چرا که از حوصلشان خارج است و اصولا علاقه ایی برای دانستن ندارند.
"

عجیبه که نویسنده متن  از 150 میلیون زن آمریکایی فقط  هیلاری کلینتون را می بینه و از 40 میلیون  خانم های ایرانی فقط آنهایی را که  درگیر عمل های زیبایی وپروتز هستند. یا دست کم فقط این ها در خور و شایسته توجه در متن خود می بینه.
چه طور  هزاران هزار خانم معلم ایرانی را از قلم می اندازه  که درگیر تهیه کفش و نوشت افزار با حقوق ناچیزشان برای شاگردان بی بضاعتی هستند که به علت نداشتن کفش در طول زمستان مجبور به ترک تحصیل می شوند.؟ این خانم ها به اندازه گردن افراشته هیلاری کلینتون و خانم های   ایرانی درگیر عمل پروتز شایسته توجه نبودند؟!

امیدوارم جامعه ما به سمتی بره که این خانم معلم ها که با حقوق ناچیز دارند بار عظیم آموزش فرزندان این کشور را به دوش می کشند بیشتر دیده بشوند نه خانم هیلاری کلینتونی که به برکت دادن هندوانه زیر بغل شرکت های استثمارگری مثل والمارت اسپانسر می گیره. نه خانم های بوتاکس زده ی آن چنانی. یه مرد حیز بیاد اون خانم درگیر آرا پیرا را بیشتر شایسته توجه ببینه تا معلم های ساده پوشی که دارند بار آموزش کشور را به دوش می کشند قابل فهم هست. اما متنی که ادعای روشنفکری و فمینیزم داره دیگه چرا؟!
من هم نگرانم وقتی می بینم که راقم سطوری که در اینترنت  هزاران خواننده پیدا کرده به خودش زحمت نداده که انتقادات برحق نسل جوان فمینیست ها را در مورد هیلاری کلینتون بخوانه و او را به عنوان غرور و عزت زنانه به خورد کاربران فضای مجازی می ده. نگارنده متن می فرمایند:"من نگران زنان کشورم هستم وقتی هنوز در جامعه مجازی میچرخند و جوک ارسال می کنند ولی متن های بلند و تکان دهنده را نمی خوانند چرا که از حوصلشان خارج است و اصولا علاقه ایی برای دانستن ندارند." باز گلی به جمال اونها که حوصله می کنند و یک جوک را می خوانند و تامل می کنند که نکته اش را دریابند. نویسنده متن فوق  که فقط با دیدن یک عکس تبلیغاتی آمده اند این متن را نوشته اند. بدون هیچ مطالعه ای در سابق خانم کلینتون و انتقادات وارده به وی از دیدگاه فمینیزم.
اون خانم هایی که جوک می خوانند و لاک می زنند که ادعای فرهنگ سازی برای جامعه ندارند! کسی که چنین ادعایی دارد باید بیشتر مطالعه نماید.

حالا یک جوابی هم آقای حسین نگراوی اومده به متن داده که دیگه واقعا مایوس کننده هست. انگار زن هیچ اراده و شخصیتی از خود نداره و همان می شه که مردها از او انتظار دارند. که اصلا این طور نیست! در مورد زنان ایرانی که اصلا این خبرها نیست. حتی در مورد همون تیپ زنها که نویسنده آن متن گفت هم همچین خبری نیست. زنان ایرانی آرایش هم  بکنند بیشتر برای دل خودشان می کنند و برای دوستان همجنس خودشان. اتفاقا از این جهت زنان ایرانی و سوئدی خیلی اشتراک دارند. نشانه اش هم این که بیشتر آرایش ناخن و مانیکور می کنند.  ناخن هم عضوی است که دایم جلوی چشم خود شماست. اگر به آرایش ناخن تان می رسید برای دل خودتا ن این کار را می کنید. مردها هم خیلی بعید هست به ناخن زنی توجه کنند. اتفاقا در حوالی لس آنجلس هست که آمارعمل های جراحی خطرناکی که نتایجش توجه مردان را جلب می کند (مثل عمل سینه) بسیار بالاست. زنان ایرانی-درست مثل زنان سوئدی که کشور ایده آل فمینیست هاست - از این حماقت ها کمتر می کنند که سلامت خود را به خظر بیاندازند تا چهار تا مرد حیز به آنها توجه کند.


حاشیه رفتم . اصل مطلبی که می خواستم بگویم این بود:
فمینیزم در بستر فرهنگ و نگرشی که همه چیز  را با پول و بزرگی میز شخص می سنجد یک نتیجه شوم فاجعه آمیز دارد. دختران با هوش و با کفایت را از آموزش و پرورش به سمت بخش های دیگر می کشاند. همه چیز را با پول و قدرت ظاهری نسنجیم. ارزش مادی و معنوی قایل شویم به دختران با هوش و بااستعدادی که از روی علاقه حرفه و هنر معلمی را بر می گزینند. آنان کاری انجام می دهند بزرگتر از کار رئیس جمهور که حداکثر هشت سال مقام اجرایی را تصاحب می کند. مغز و روان نسل آینده این سرزمین به مدت دوازده سال در دستان آنان هست. این نقش بزرگ را دست کم نگیریم.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به دلخوشی های کوچک مردم حمله ور نشوید!

+0 به یه ن

این روزها بین جمع های خانم هایی که فرزند نوجوان دارند بحث لغو مجوز کنسرت های  پاپ بحثی داغ هست. مادران -همان مادرانی که صدا وسیما در روز مادر در حد فرشتگان بالایشان می برند و تاج سر می خوانند- نگرانند که این دلخوشی ساده هم از فرزندانشان هم گرفته شود.
من نه اهل کنسرت پاپ رفتن هستم. نه فرزندی دارم که اهلش باشد.
اما خواهشمندم  کاری به کار کنسرت ها نداشته باشند. بذارند مردم با دو سه کنسرت خوش باشند. این خوشی کوچک را از جوان هایی که آن قدر پول ندارند  برای کنسرت  به دبی بروند  نگیرند.
بعد می گویند چرا مردم این همه پولکی می شوند؟! برای این که برای شرکت در کنسرتی که اگر در ایران اجرا شود 50-60 هزار تومان خرج بلیطش هست و خرج تاکسی و شام بعدش حداکثر خواهد شد صد هزار تومان، باید چندین میلیون  تومان خرج کند  برود دبی تا همونجا یک گروه  ایرانی برایشان  همون کنسرت را اجرا کند. سودش را هم امارات به جیب بزندو در مرز هم طَبَق طَبَق افاده به ایرانی ها بفروشد! (این یک نمونه!)
این بگیر ببند ها یعنی که "ای مردم! پایتان را به اندازه گلیم تان دراز نکنید بلکه بیشتر دراز کنید. با همون صد هزار تومانی که برایتان مقدور هست حق ندارید خوش باشید. برای یک خوشی ساده دست کم  ده میلیون باید خرج کنید."
بعد می پرسند چرا مردم ایران روز به روز دارند مادی تر می شوند؟ چرا دخترها بیش از شخصیت خواستگاران به وضعیت جیب خواستگار توجه می کنند. برای این فردا که مادر شدند فرزندشان  برای یک دلخوشی ساده به پول کلان احتیاج خواهد داشت نه یک بودجه متوسط!
والله به خدا مردم ایران خیلی نجیبند که با این وضعیت به خاطر پول همدیگر را تکه تکه نمی کنند.  در همون ژاپن هم که  نزدیک چهل سال هست بر سر ما می کوبند اگر  این همه فشار برای پول بود برای پول همدیگر را می کشتند.
در ضمن یادآوری می کنم که بعد از نزدیک به دو سال از اسیدپاشی های زنجیره ای هنوز خبری از دستگیری عاملان آن نیست. کنسرت امنیت جامعه را از بین نمی برد. راست راست راه رفتن اسیدپاشان در خیابان های شهر هست که امنیت را از بین می برد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ما خانم های دهه پنجاهی

+0 به یه ن

ما خانم های دهه پنجاهی بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم!
سخت تر از اینهایش را هم دیدیم.
مملکت را هم از آن خودمان می دانیم! سهم و حق خودمان را از خیابان ها وو پارک ها و تفرجگاه ها و دشت ها و کوه ها و دریاهای کشور به رسمیت می شناسیم. سهم مشاع منظورم هست.
اگر قلدری آمد و خواست تفریح را از دماغمان بیرون بکشد در این که قرار خانوادگی بذاریم یا با دوستانمان مدرسه مان قرار دسته جمعی تفریحی بذاریم ثابت قدم تر خواهیم شد. از ترس قلدران نه به خانه خواهیم چپید و نه به دبی و مالدیو خواهیم رفت و نه بر شوهرمان فشار خواهیم آورد که ویلایی با دیوار های بلند و برج و بارو بخرد که به دور از مزاحمت آن قلدران تفریح کنیم. همینجا کشور ماست و حق داریم همینجا در مکان های عمومی تفریح کنیم.
همه جوره هم پشت نسل جوان تر از خودمان هستیم.
ما از اوناش نیستیم که در اتوبوس وقتی دختر جوانی می خندد لب بگزیم و تحقیرش کنیم و خنده را برلبش بخشکانیم. ما از اونهاش نیستیم که وقتی دختری از بلندی افتاد و پایش شکست برایش داستان هزار و یک شب بسازیم و آینده اش را خراب کنیم. ما از اونهاش نیستیم که برای جوان تر ها حرف درست کنیم. ما از اونهایش نیستیم که کار زندگی مان را ول کنیم و بپاییم ببینیم دختر همسایه چه می پوشد و با کی می رود و چه آرایشی می کند. ما از اونهایش نیستیم که اوشین را بر سر عروسمان بکوبیم! ما از اونهاش نیستیم که آرایش نداشتن کیت میدلتون (زن نوه ملکه انگلیس) را بر سر دختر فقیری که نه جواهرات کیت میدلتون را دارد و نه مثل او قرار است ماه عسلش را در جزایر اقیانوس آرام طی کند و تنها دلش به اندکی آرایش خوش هست بکوبیم!
ما از اونهایش نیستیم که بعد از این که قلدران پر و بال دختر جوانی را شکستند ما هم بیاییم یک سنگ به سرش بزنیم.
ما از اونهایش نیستیم که چون به چهل سالگی رسیدیم بگوییم دیگه از ما گذشته! ما ازاونهایش نیستیم که به همسالانمان تشر بزنیم که خجالت نمی کشی در این سن تازه داری اسکیت سواری یاد می گیری و در پارک اسکیت سواری می کنی؟! ما از اونهایش نیستیم که به دوستمان به خاطر انتخاب های فردی دخترش طعنه بزنیم!
ما از اونهایش نیستیم که نصف صحبتمان بدگویی از شوهر و مظلوم نمایی باشد و نصف دیگرش پشت سر دخترهای دوره زمانه گفتن! ما ازاونهایش نیستیم که پسرهایمان را از دخترها بترسانیم و ذهنیت منفی و تهاجمی علیه جنس مکمل در روان پاک آن مرد جوان ایجاد کنیم. ما از اونهایش نیستیم که ذهنیت پسرمان را نسبت به پدرش خراب کنیم و او را سربازی علیه پدر برای دفاع از مادر مظلومش بار بیاوریم (که فردا اون پسر معصوم هزار ویک خوددرگیری پیدا کند.)  لازم بود خودمان از خودمان دفاع می کنیم. پسرک هم به اندازه کافی خود موضوع برای مبارزه دارد!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گناه دگران بر تو نخواهند نبشت!

+0 به یه ن

دو روزی است در تهران بیلبورد هایی جدید زده اند که می خواهد بگوید وضعیت حقوق بشر در آمریکا بد هست.
گیریم بد باشد. به ما چه؟!
نوشته در امریکا در روز فلان قدر زن مورد خشونت خانگی قرار می گیرند.

گیریم وضع آمریکا خیلی بد! چی به ما می رسه؟! اگر زنهای آمریکایی کتک بخورند معنایش این هست که در ایران مسئله کودک آزاری و زن آزاری و خودسوزی زنان و...و...و...و.... حل شد رفت پی کارش؟!
همچین کم خرج هم نیست علم کردن این همه بیلبورد! من قیمت دستم نیست اما فکر کنم تعداد زیادی از زنانی که به خاطر فقر از همسر شکنجه گر زن و کودک جدا نمی شوند و با بدبختی و تحقیر و کتک می سازند می توانستند با هزینه این تبلیغات ضدآمریکایی بیلبوردی به سر  و سامانی برسند.

پی نوشت: فرصت را غنیمت می شمارم و باز هم می گویم اگر در همسایگی تان شاهد خشونت خانگی بودید با اورژانس اجتماعی به شماره 123 تماس بگیرید.
پی نوشت دوم: حمایت از بنیاد کودک هم باعث می شه که خشونت خانگی ناشی از فقر و جهل کم بشه. وقتی کودکان باعث می شوند ماهیانه ای به خانه بیاد ارج و قرب پیدا می کنند. در شعب مختلف بنیاد (از جمله در شعبه تبریز) روانشناسان برای والدین مددجویان برنامه های مشاوره و روش های کنترل خشم و ... می ذارند. اگر تمکن کافی دارید کفالت یک کودک را برعهده بگیرید. با حدود 50 هزار تومان در ماه. اگر تعداد مددجویان از حدی بیشتر بشه در بین اقشار آسیب پذیر احترام به کودک (چه دختر چه پسر) جا می افته
پی نوشت سوم: این که آدم  اون قدر ذهنش درگیر عیب و ایراد پیدا کردن  در رقیب یا دشمنش بشه که عیب و ایراد ومشکلات خودش یادش بره،  نشانه چیست؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ][ 3 ][ 4 ][ 5 ][ 6 ][ 7 ]