حمایت مالی: باران رحمت یا سیلاب ویرانگر؟

+0 به یه ن

یک آشنای نسبتا متمول داریم که از ایده های نو خوشش می آید و از این که روی ایده های نسبتا نو سرمایه گذاری کند ابایی ندارد. شغل اصلی او «بساز و بفروشی» است. البته متاسفانه به دلیل سواستفاده های بسیاری که سازنده ها ی ساختمان از دهه چهل خورشیدی به این سو مرتکب شده اند این اصطلاح در ذهن تصویری منفی ایجاد می کند. اما این آقا که به او اشاره می کنم اهل از«توی سازه خوردن» نبود. اتفاقا خیلی هم دغدغه کیفیت داشت. تا جایی که در ساختمان سازی تکنیک ها ومتریال های جدیدی -که از منظر همتایانش سوسول بازی بود- به کار می گرفت. همان که می دانید سرمایه گذاری روی ایده های نو تیغ دولبه هست. گاه ایده می گیرد و فرد سود قابل ملاحظه می کند. اما گاه هم ایده اش به شکست میخورد و به ضرر و زیان منجر می شود.
در دهه هشتاد که برج سازی خوب سود می داد ایده های این آقا هم گرفت و پول خوبی توی دستش آمد. بعدش گفت من از این کار خسته شده ام و خواست ایده های نو ی دیگری را بیازماید. یک کاری هم کرد که از یک بساز و بفروش کمتر انتظار داریم: خواست اسپانسر یک گروه موسیقی پاپ شود. این گروه از چند جوان بی نام و نشان تشکیل شده بود. ظاهرا در کارشان مستعد و وارد بودند و با سختی و تنگدستی یک نیمچه آلبومی را هم بیرون داده بودند. این آشنای ما خواست روی این گروه سرمایه گذاری کند. پول خوبی در اختیارشان گذاشته بود تا با فراغ بال به کار هنری خود بپردازند. قرار بود وقتی آلبوم جدیدشان بیرون آمد به این آشنای ما مبلغی پرداخت کنند. جزییات و نوع قرار داد بین شان را من نمی دانم. شاید به نظر برسد از این بهتر دیگر نمی شود. از گروهی از جوانان مستعد که در سختی و تنگنا استعداد خود را شکوفا کرده و تولید هنری کرده اند حمایت مالی می کنی واستعداد آنها شکوفاتر می شوند. انتظار داشتیم که این گروه موسیقی نسبت به سایر گروه های هنری مشابه که بخت داشتن چنین اسپانسری را نداشتند سروگردنی بالاتر روند. اما این اتفاق نیافتاد. تا گروه پول را گرفتند در کارشان شل شدند. وقت تلف کردند. با همدیگر دعوا کردند. گروه از هم پاشید.در شکوفایی هنری و همچنین شکوفایی علمی، این گونه انتظارات خیلی وقت ها نتیجه معکوس می دهد. مثال هنری زدم که از دغدغه های روزمره من دور باشد. در زمینه های دانشگاهی و علمی که این مسئله به وفور اتفاق می افتد. چند مثال دیگر از فضای دانشگاهی خواهم زد و در انتها نتیجه گیری خواهم نمود.
------------
در نوشته قبلی ام ماجرای حمایت مالی آشنایمان از یک گروه موسیقی پاپ را نوشتم. تا حمایت مالی شروع شده بود اعضای گروه شروع کرده بودند به دعوا با هم و گروه پاشیده بود. البته که correlation هم ارز با causation نیست. از هم پاشیدن گروه می توانست عللی به جز حمایت مالی آشنای ما داشته باشد. اما نکته اینجاست که حمایت مالی از گروهی مستعد برای شکوفایی آن ابدا کافی نیست. در خیلی از موارد نتیجه عکس دارد. البته اگر در سطح وسیع در جامعه برای آموزش موسیقی از کودکی سرمایه گذاری شود منجر به شکوفایی موسیقیایی می شود. این در کشورهای اروپای شمالی آزموده شده. وقتی هم که آموزش را قطع کرده اند بعد از چند سال افول رخ داده. البته برای شکوفایی موسیقیایی آزادی فرهنگی هم به اندازه حمایت مالی مهم هست ولی این نکته دیگری است و بحثی دیگر می طلبد. نکته ام این هست که وقتی از بین گروه های مختلف، گروهی را به طور نورچشمی برمی گزینند و حمایت مالی خوبی از آنها می کنند معمولا به جای شکوفایی شاهد از هم پاشیدگی خواهیم بود! حتی اگر در انتخاب بهترین گروه اشتباه نکرده باشند وواقعا مستعدترین گروه را برای حمایت مالی برگزیده باشند باز هم نتیجه پشیمانی خواهد بود. اما اگر همان مبلغ را بین ۵ یا ۱۰ گروه مستعد پخش کنند-هرچند به هرکدام کمتر می رسد- نتیجه خیلی بهتری می گیرند! وقتی یک گروه به طور خاص برگزیده شده از موهبت ها برخوردار می شود دچار غروری می شود که آن را از درون از بین می برد. اما وقتی ده گروه حمایت مشابهی می گیرند در رقابت با هم پیشرفت می کنند. معمولا در این صورت اتحاد درون گروهی بالاتر هست چون فکر می کنند باید همبسته بمانند تا از دیگر گروه ها کم نیاورند. به علاوه احتمال این که بین ده تا گروه بالاخره یکی خوب از آب در آید بیشتر از خوب از آب درآمدن یک گروه خاص هست. نکته دیگر هم این که وقتی بودجه به ده قسمت می شود میزان دریافتی هر گروه آن قدر بالا نیست که دچار توهم شود که از گروههای دیگر که حمایت دریافت نمی کنندخیلی سرتر هست. گروه های دیگر هم خیلی سرخورده نمی شوند. تعامل بین گروه های دریافت کننده حمایت و گروه های دیگر سازنده باقی می ماند.
---------
از حدود سال ۲۰۱۰ اتحادیه اروپا برای حمایت ازپژوهش در زمینه های خاص در شاخه های علمی خاص، بودجه های چهار ساله اختصاص داده بود. مبلغ بودجه- تا قبل از همه گیری کرونا و نتایج شوم اقتصادی آن- قابل توجه بود. از محل بودجه قرار بود همایش برگزار شود، زمینه بازدیدهای علمی پژوهشگران فراهم شود، محقق پسادکتری استخدام شود والبته دانشجوی دکتری تربیت گردد. حمایت از طریق شبکه ای از دانشگاه ها و موسسات پژوهشی صورت می گیرد. ابتدا عده ای این شبکه را تشکیل می دهند بعد یک طرح می نویسند و ارسال می کنند در صورت تصویب طرح، بودجه به آنها اختصاص می یابد. شعبات اصلی شبکه در شهرهای اروپایی مختلف باید باشند.مبلغی که به هر دانشجوی شبکه می دادند مبلغ قابل توجه اما یکسان برای شهرهای مختلف بود. در برخی شهرها هزینه ها بالاتر هست در برخی پایین تر. با این حال ماهیانه دریافتی یکسان در نظر گرفته شده بود. در شهرهای اسپانیا، دانشجوی شبکه بسی بیشتر از دیگر دانشجوهای دکتری در آن شهر ماهیانه دریافت می کرد اما در شهرهای آلمان، دانشجوی شبکه تنها اندکی بالاتر دریافت می نمود. در نظر اول، دانشجوی شبکه در اسپانیا می بایست خیلی قدردان موقعیتش باشد، خیلی قدردان استادش باشد و در جهت قدردانی تلاش مضاعف برای پروژه انجام دهد. اما عملا چنین نشد. در اسپانیا دانشجوی شبکه خیلی از استاد متوقع می شد. از متوسط دانشجویان دیگر در دانشگاه که آن حمایت را دریافت نمی کردند کمتر کارعلمی می کرد. درصورتی که در آلمان، دانشجوهای شبکه «مثل بچه آدم» کارشان را انجام می دادند. اندکی بهتر از بقیه. توجه داشته باشید که دانشجویان چه در آلمان و چه در اسپانیا از ملیت های گوناگون بودند. این تفاوت رفتاری را نمی توان به تفاوت فرهنگی این دو کشور نسبت داد. همین طور نمی توان به تفاوت رفتاری استادان نسبت داد. فیزیکدان های کشورهای مختلف بیشتر به هم شبیهند تا به یک فرد متعارف کشور خود. تفاوت زیادی بین استاد اسپانیایی با استاد آلمانی نیست. تفاوت در همان اختلاف دریافت حمایت از متوسط حمایت در شهر هست.جالب تر آن که پسادکتری ها این رفتار را از خود نشان ندادند. حمایت مالی بیشتر از پسادکتری ها منجر به متوقع تر شدن آنها نشد بلکه به تلاش بیشتر آنها انجامید. ما هم در داخل کشور تجربه مشابهی با دانشجوی دکتری و پسادکتری داریم. گویا همین سه چهار سالی که شخص در دوره دکتری می گذراند در شخصیت او اثر می گذارد و ظرفیت شخصیتی او را بالا تر می برد. کمتر احتمال دارد که محقق پسادکتری با دریافتی بیشتر به حس غرور کاذب دچار شود یک. تا دانشجوی دکتری.
در مقاطع پایین تراز دکتری، چی؟! اوووووووفففففففف! ما این حمایت ویژه از دانش آموز و دانش جوی کارشناسی را در سال های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۷ و در زمان وفور درآمد های نفتی تجربه کرده ایم. نتیجه را هم دیده ایم. خودتان بهتر می دانید. خود قضاوت کنید. نوشته بعدی ام به این نکته می پردازد.
----------پدر ومادری را فرض کنید که سه فرزند دارند. این پدرومادر برای خود زندگی فوق لوکس ترتیب داده اند. گرانبهاترین لباس هاو غذا ها را برای خودشان (زن و شوهر) تهیه می کنند. از بین سه فرزند به یکی شان که نورچشمی شان هست هم خوب می رسند. برای او هم خوراک و پوشاک بالاتر از سطح متوسط-اما نه در حد مال خودشان لوکس- فراهم میکنند. ولی به دو فرزند دیگر نمی رسند. نان خشک بخور-نمیری به آنها می دهند و لباس دست دوم پاره پوره ای هم تنشان می کنند. آیا می توان این پدر و مادر را مهربان خواند چرا که به فرزند نورچشمی خود بیش از متوسط می رسند؟ به نظر من که مهربان خواندن این پدر و مادر مسخره هست. شاید برخی بگویند به نسبت پدرومادر هایی که همه سه فرزند را در فقر نگاه می دارند وهمه درامد را صرف خود می کنند این پدر ومادر مهربان ترند! یعنی در انتخاب بین بد و بدترباز اولی بهتر هست. برخی حتی می گویند فرزندان پدر و مادر دومی که بزرگ شده اندباید بر علیه والدین خود بشورند و کسی که الگویش همان پدر و مادر اولی است بیابند تا آنها به همان شیوه ، امور آنها را رتق و فتق کند.من البته با هر دو موضوع مخالفم. حتی موافق نیستم که پدر و مادر اولی از دومی مهربان تر هست. در مورد دومی باز می شود توجیه کرد که این دو نفر معتقدند که مشقت و تنگدستی کودک را قوی می کند. من این شیوه تربیتی قبول ندارم ولی یک عده هستند که چنین باورهایی دارند. اما در مورد اولی جز خودخواهی مطلق تعبیر دیگری نمی توان یافت. همین که یک فرزند را در بین سه فرزند نورچشمی می کنند از خودخواهی آنها ناشی می شود نه از مهربانی. این گونه شیوه تربیتی هم جز لوس بار آوردن یکی و عقده ای کردن دیگری و همچنین اختلاف و انزجار بین آنها نتیجه ای ندارد. در صورتی که در مورد مشقت یکسان سه فرزند موارد زیادی داریم که به شکوفایی منجر شده- هرچند به قیمت نابود شدن بهترین و مهمترین دوره زندگی یعنی کودکی.فرزندان بزرگ شده پدر و مادر دومی چرا باید دنبال یکی باشند که باز بیاید و با آنها قیم مآبانه رفتار کند؟ خودشان می توانند امور خود را در دست بگیرند. انتخاب بین بد و بدتر برای چی؟!
------------
حدود ۱۵ سال هست که برخی شبکه های ماهواره ای و سایت های اینترنتی، با مقاصد سیاسی، درمورد وفور نعمت در دوره محمد رضا شاه، داستان سرایی کرده اند. چند نکته اینجا لازم هست که مورد توجه قرار گیرد. اول این که تا سال ۱۳۴۸ که درآمد نفتی بالا رفت از این ریخت و پاش ها در مدارس و دانشگاه ها خبری نبود. همنسلان پدر من، متولدان پیش از ۱۳۲۰ در دوران مدرسه و دانشگاه از آن وفور نعمت چیزی ندیده بودند. از تغذیه رایگان خبری نبوده٬ در مناطق سردسیر مثل تبریز از سرمای زمستان در کلاس های درس از سرما لرزیده بودند. در مناطق گرمسیر مثل یزد هم به طریق دیگری از فقر و فاقه رنج برده بودند (مراجعه کنید به خاطرات پاپلی یزدی در جلد اول «شازده حمام».) اتفاقا همین نسل هم بودند که بار ساختن مملکت را در دهه سی و چهل بر دوش کشیده بودند. این روزها پادشاهی خواهان می گویند که اشکالی ندارد اگرهمه زیرساخت های کشور هم در این جنگ از بین برود چرا که خاندان ایرانساز -که کشورویرانی را تحویل گرفت و بهشتی ساخت- دوباره ایران را می سازد!!!! جا به جای این اظهارنظر، هم مغرضانه هست و هم جاهلانه! اولا که سنگ بنای خیلی از خوبی هایی که به پهلوی نسبت می دهند قبل از آن، و به خصوص در اواخر قاجار- نهاده شده. از جمله همین انستیتو پاستور که خبر بمباران آن در چند روز پیش دل همه ما را به درد آورد. ثانیا بار همه آبادانی های صورت گرفته در دهه چهل روی دوش امثال پدر من بوده! البته که بعد از جنگ هم ما باز ویرانی ها را خواهیم ساخت. اما این بار هم بار روی دوش امثال من و شما خواهد بود! پهلوی عصای جادویی ندارد که ویرانی ها را یکباره آباد کند!! چه قدر یک آدم بزرگسال باید ابله باشد که دل به چنین عصای جادویی ببندد؟!دوم: در سال ۱۳۴۸ قیمت نفت بالا رفت. من بی انصاف نیستم. انصافا مانورهای محمد رضا شاه در آن موقعیت در اُپک در بالا رفتن قیمت نفت سهم داشت. چند سال پیش که عبدالکریم سروش گفته بوده محمد رضا شاه (و تمام شاهان تاریخ ایران و جهان)بیسواد بودند من خودم در رد ادعای او نوشتم که یک بیسواد نمی تواند چنان مانوری در اپک دهد که محمدرضا شاه داد! منتهی باز اینجا چند نکته هست: اول این که اگر نهضت ملی کردن نفت در دهه سی نبود، محمد رضا شاه چه مانوری میخواست بدهد؟! آیا محمدرضا شاه، خود قدردان مصدق و یارانش بود که انتظار داشت بقیه قدردان او باشند؟! دوم هم این که محمدرضا شاه آدم باهوشی و با مطالعه ای بود. این را حتی منتقدانش- البته منتقدان باانصاف نظیر ستاره فرمانفرماییان که با او دیدار داشتند- هم اذعان کرده بودند. پسرش کدام تیزهوشی و درایت و موقعیت سنجی را در این ۶۵ سال از خود نشان داده که بشه امید داشت او هم ازاین جربزه ها نشان دهد؟ برعکس محمدرضا شاه، هرکه با پسرش کار کرده گفته« بابا!این که اصلا تو باغ نیست!»
سوم: بعد از بالا رفتن درآمد نفتی در مدارس و دانشگاه ها دانش آموزان و دانشجویانی را که به سیاست کاری نداشتند غرق در نعمت کردند. انتظار داشتند که آنها خوب درس بخوانند و کشور را بسازند و ایران را به دروازه های تمدن بزرگ برسانند. اما آنها به تنها دروازه ای که رسیدند دروازه دچار شدن به غرور کاذب بود. پادشاهی خواهان در مورد ناسپاسی آنها بسیار گفته اند. مسئله فقط ناسپاسی از جنسی که پادشاهی خواهان می گویند نیست. والدین آن نسل و نیز عمده مردم آن زمان، دور ریختن حتی یک دانه برنج یا زیر پا گذاشتن یک تکه کوچک (تقریبا ذره بینی) نان را هم معصیت می دانستند اما در سلف دانشگاه های آن زمان، زیاد اتفاق می افتاده که برای بهانه گیری غذاهایی که از بهترین مواد تهیه شده بود زمین بریزند و له کنند و سلف را روی سرشان بگذارند! یک روز ایراد بیخودی از غذا می گرفتند و چنین می کردند. فردایش غذا ها را زمین می ریختند که وقتی مردم گرسنه اند این اشرافی بازی ها برای چیست!؟ غرور کاذب آنها باعث شد که نسبت به معلم ها و استادان خود -که برعکس آنها در سختی درس خوانده بودند- حس تفرعن کنند و قدر زحمات استادی و معلمی شان را ندانند و برعلیه شان بشورند. بعدها همین نسل، نسل ما دهه پنجاهی ها را خیلی «ریز» می دیدند. نکته در اینجاست که حتی در اوج در آمدهای نفتی در سال ۱۳۵۲ هم عده ای که از موهبت ها برخوردار می شدند درصد کوچکی از جمعیت را تشکیل می دادند. خیلی جاها مدرسه نداشت. فرزندان بسیاری از خانواده های فقیر مجبور به ترک تحصیل می شدند و نمی توانستند از آن موهبت ها منتفع شوند. در واقع آن امکانات افسانه ای که درباره اش می گویند تنها به بخشی از جامعه تعلق می گرفت. چنان که قبلا گفتم توزیع امکانات به این شکل منجر به غرور کاذب می شود و مصیبت به بار می آورد. عقلای بسیاری بودند که آن زمان در مورد اشتباه بودن این روش توزیع امکانات هشدار داده بودند. اما وقتی تصمیم ها از بالا به صورت دیکتاتوری گرفته می شود این گونه هشدار ها شنیده نمی شوند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ ]