+0 به یه ن
گفته می شود این روزها بچه ها آن قدر فیلم ها و کارتون های جذاب می بینند که دیگر قصه شنفتن برایشان جذابیتی ندارند. من امتحان کرده ام و دیده ام که چنین نیست. برای بچه های امروزی کارتون جای خود را دارد، قصه گویی یک بزرگتر که به او و نیز به قصه ها عشق می ورزد جای خود. وقتی رودررو با او قرار می گیری وبا عشق برایش قصه می گویی و آهنگ صدایت را با حرکات چهره او تنظیم می کنی و به سئوال های او در مورد قصه با حوصله جواب می دهی و هر از گاهی قصه را چنان تغییر می دهی که علایق خاص این کودک در آن ظاهر شود، بچه را کاملا می توانی مجذوب کنی. حتی بچه های این دوران را! کارتون جای این قصه گویی را نمی گیرد. کارتون را قبلا یکی برایش تخیل کرده. جذابیت قصه گویی در آن هست که کودک در ذهن خود تصویر سازی می کند. البته که چنین قصه گویی ای حوصله می خواهد. چون اغلب چنین حوصله ای ندارند با گفتن این که بچه های امروزی آن قدر کارتون می بینند که به قصه علاقه ای ندارند راحت می کنند.----------------من وقتی کودکی زیر ده ساله بودم خیلی دوست داشتم در عید به دیدن بزرگان فامیل برویم. وقتی از فامیل صحبت می کنم منظور فقط مامان بزرگ و.... نیست. فامیل های درجه چندم منظورم هست. افرادی که حتی نسبت شان را هم با خود نمی دانم. عیددیدنی رفتن به خانه آن افراد مسن غریبه، برایم خیلی جذاب بود. از این جهت خیلی با همسالان خودم فرق نداشتم. همنسلان من در فامیل در کودکی نسبت به عید دیدنی رفتن به خانه خانم مسن غریبه -که گویا نسبت فامیلی دورادوری با ما داشتند- همین حس را داشتند. الان بچه ها عموما چنین احساسی نسبت به عید دیدنی رفتن به خانه سالمندان ندارند. تعبیری که معمولا می شود این هست که این روزها بچه ها در خانه آن قدر تفریح دارند و آن قدر در خانه آزادی دارند که حوصله رفتن به خانه سالمندان و تحمل انضباط آن نسل و «بکن-نکن» گفتن های آن نسل را ندارند.از این قبیل تعابیر در مورد بچه های امروزی زیاد شنیده بودم. مثل جریان قصه گویی که در فرسته قبلی عرض کردم. امروز در ذهنم، خاطرات کودکی از عید دیدنی را مرور کردم. عید دیدنی از سالمندان در چهل سال پیش واقعا جذاب تر از عید دیدنی از سالمندان متعارف امروزی بود! راستش، تفاوت بیشتر بین سالمندان امروزی و دیروزی است تا کودکان امروزی و دیروزی! امیدوارم وقتی من و همنسلانم سالمند شدیم بچه های آن دوران عیددیدنی از خانه ما را همان قدر دوست داشته باشند که ما عیددیدنی از سالمندان را در کودکی.
سالمندان دوران کودکی ما که عید به دیدنشان می رفتیم اغلب در خانه های قدیمی با حیاط بزرگ زندگی می کردند. در عید در حیاط گل های زیبا می کاشتند. در پذیرایی بزرگ خانه شان (به آن تَنَبی می گفتیم) انواع و اقسام شیرینی های خانگی خاص آن کد بانو -که در جای دیگر نمی شد پیدا کرد- چیده می شد. آن هم در ظروف عتیقه با نقش و نگاری که در هر خانه ای پیدا نمی شد. قدیم ها برعکس الان وسایل را نگاه می داشتند. در نتیجه وسایل خانه های قدیمی مانند وسایل موزه ها خاص بودند. من امتحان کرده ام و دیده ام که همین بچه امروزی را هم وقتی وارد چنین خانه ای با چنین حیاطی و پذیرایی ای و وسایلی می کنی جذب می شود. طبعا همین بچه وقتی وارد یک خانه آپارتمانی با وسایل بنجل که چند سال بعد دور ریخته خواهد وبا شیرینی خریداری شده از قنادی محل می شود، جذابیت خاص برایش ندارد.حالا برگردیم به سراغ به مسئله انضباط و «بکن-نکن». زنان متولد اواخر قاجار که ما درکودکی به عید دیدنی آنها می رفتیم قطعا خیلی خیلی منضبط تر و مقتدرتر از زنان متولد دهه بیست و سی بودند که امروزه بزرگتر حساب می شوند. آن نسل از زنان که من از آنها صحبت می کنم مادرسالارانی بودند که می توانستند یک ایل را جمع و جور و رهبری کنند. مادرسالاران کودکی من آن قدر ابهت داشتند که وقتی وارد خانه شان می شدی احتیاجی به «بکن-نکن» گفتن نداشته باشند. نظم خانه و ابهت صاحبخانه، بچه ها را می گرفت! دست کم برای یکی دو ساعت عید دیدنی این تاثر گرفتن از ابهت ادامه داشت و نیاز به «بکن-نکن» گفتن صاحبخانه نبود! اتفاق برعکس! صاحبخانه سعی می کرد با حرف هایش یخ بچه را بشکند. اصطلاحا به این کار «دیله توتماخ» می گفتند. ما خوشمان می آمد. از توجه آن مادرسالار پر ابهت به ما و حرف هایش خوشمان می آمد.مادرسالاران زمان کودکی من گنجینه ای از فرهنگ شفاهی در سینه داشتند که برای بچه جالب بود. انواع و اقسام قصه ها، متل ها، معماها (تاپماجا ها)، خاطره ها و..... با حوصله هم اینها را برای کودکان که به مهمانی به خانه آنها آمده بودند تعریف می کردند. در هر خانه می توانستی حرف جدیدی بشنوی که در جای دیگر نشنیده بودی و شاید امکان شنیدن آن هم هرگز فراهم نمی شد. ما با همه کوچکی، ارزش این را می فهمیدیم. آیا سالمندان امروزی هم چنین گنجینه شفاهی خاص خودشان در سینه دارند؟! اغلب آنها، خیر! اغلبشان صبح تا شب جلوی تلویزیون هستند و وقتی هم که مهمان می آید مثل طوطی همان حرف های تلویزیون را تکرار می کنند. بچه -و همچنین بزرگتر- با خود می گوید کاش در خانه می ماندم و تلویزیون نگاه می کردم. مجری تلویزیون که این حرف ها را بهتر بیان می کند. چرا به طور دست دوم و با بیانی نازلتر ازاین میزبان سالخورده بشنوم؟داشتم فکر می کردم ما چه کنیم که فردا که سالمند شدیم عیددیدنی از ما برای کودکان جذابیت داشته باشد؟. برای من این مسئله مهم هست. دوست دارم وقتی پیر شدم، بیشتر مانند سالمندان زمان کودکی ام شوم تا سالمندان کنونی!
اشتراک و ارسال مطلب به: