هنرپروری

+0 به یه ن


ایرانیان هویت خود را در قرن ۲۱ چگونه تعریف می کنند؟در ده سال اخیر این شروع این جنگ لعنتی بخشی از ایرانیان هویت خود را با شعار «مرگ بر چند تا کشور» تعریف می کردند. حدود ۲۰-۳۰ درصد هم گفتمان باستانگرایی ایرانی را -که صد سال پیش با تقلید از نازی های آلمان و فاشیست های ایتالیا پرورانده شده بود- به طرز نازل تر و عوامانه تری بازتولید کرده بودند و هویت خود را با «آریاییِ سرورِ عرب» تعریف می کردند. با همین خیالات به زعم خود خوش بودند ولی ناخوشی شان وقتی معلوم می شد که کسی آن تصویر را با استدلال یابا نشان دادن چند عکس از زرق و برق کشورهای عربی، به چالش می کشید! شروع می کردند به پرخاش! اگر بنیه هویتی شان محکم بود این طور بر نمی آشفتند. (مثلا خود من در تعریف هویت شخصی ام،پژوهشگر فیزیک بودن را خیلی مهم و برجسته می دانم. نوچه های پیشکسوتان رنگارنگ جامعه فیزیک ایران -که در هر چه با هم مخالف باشند و هر چه قدر هم به خون هم تشنه باشند در حمله به این جانب متحدند- تا توانستند خواستند این عنصر هویتی را زیر سئوال ببرند یا تحقیر کنند. اثری بر من نداشت، چون آن جنبه هویتی ام پایه قوی دارد.) از این دو اقلیت که بگذریم به اکثریت مردم ایران می رسیم که شعارشان «برای یک زندگی معمولی» است. هویت خود را مردمی «مثل همه مردم دنیا» که دنبال رفاه هستند تعریف می کنند.بعد از این جنگ همه این هویت ها نیاز به باز تعریف خواهند داشت. اولا گروه اول که خود را پیروز نبرد می دانند و جشن می گیرند. واقعا هم این جنگ نشان داد برعکس ادعاهایی که مثلا ایران اینترنشنال مطرح می سازند (و عمده مردم دنیا هم باور می کنند) آمریکا و اسرائیل چندان هم فعال ما یشا نیستند. شاخشان را این جنگ شکست (به قیمت ضربه ها به ملت ایران و اقتصاد و زیر ساخت های ما). گروه دوم که اغلب پادشاهی خواه هستند، اگر اندکی چشمانشان را باز کنند (که اغلب نمی کنند) می بینند که دل به سراب بسته بودند! و اما گروه سوم که پرجمعیت ترین و درنتیجه به لحاظ اجتماعی مهمترینند. بعد از این همه ویرانی و نتایج مخرب جنگ روی اقتصاد، داشتن رفاه و «یک زندگی معمولی»، سخت تروسخت تر خواهد شد. سخت ترشدن زندگی معمولی برای این بخش از جامعه سرخوردگی به بار خواهد آورد.در این برهه، نیاز بر آن هست که هویت ایران و ایرانی بازتعریف شود. به نظرم بهترین و خوش آینده ترین و پربازده ترین وکم هزینه ترین راه، بازگشت به مفهوم ایران به عنوان یکی از قطب های علم، فرهنگ هنرو ادب هست. همچنان که قرون متمادی پیش از مدرنیته، یعنی از زمان آل بویه و غزنویان(زمان ابن سینا) تا زمان صفوی (زمان شیخ بهایی)، چنین بوده. ما اکنون پتانسیل انسانی تبدیل به قطب علم و فرهنگ و ادب و هنر شدن داریم. با چنین هویت درخشان و زیبایی، دیگر نه جایی برای سرخوردگی باقی می ماند نه نیازی به خط و نشان کشیدن به دنیا برای مطرح شدن به قیمت زجر وفقر بیشتر و نه نیازی به غلطیدن در توهمات خود برتربینانه نژادی و نتایج ویرانگر ناشی از آن.در زمینه علم و ادبیات راه روشن هست. تمام کوشش خود را بدون خطر غلطیدن به سوی بیراهه ها به کار خواهیم برد. در زمینه هنر و آیین های فرهنگی، علی رغم استعداد های سرشار هنری و آیین های فرهنگی قوی در این سرزمین، من نگرانم. در راه مدیریت هنری، ایران اینترنشنال و نظایر آن می توانند دامی بگسترانند که ملت را به بیراهه کشاند. خوشبختانه خاندان پهلوی در زمینه علمی و یا در زمینه ادبیات مدعی نبودند. اما فرح پهلوی بدجوری ادعای هنرپروری دارد. می ترسم آن بیراهه را دوباره بخواهند بپیمایند برای همین چند مطلب در زمینه نقد مدیریت هنری وفرهنگی دوران فرح پهلوی منتشر می کنم.
---------
در مورد هنرپروری فرح در زمان ملکه بودنش زیاد گفته اند. اما تا جایی که من می بینم در این ۴۸ سال که در پاریس زیسته به اندازه یک زن پاریسی متوسط هم هنرپروری نکرده! شما زندگی نامه های هنرمندان و نویسندگان مختلف را که از قرن ۱۹ تا کنون در پاریس زندگی کرده اند بخوانید می بینید که جا به جا نوشته اند که به فلان مشکل برخورده اند اما فلان زن میانسال صاحبخانه یا همسایه ، خود را به آب و آتش زده که مشکل آن هنرمند یا ادیب خارجی اما مستعد را حل کند. فرح مشکل کدام هنرمند و ادیب را در این ۴۸ سال حل کرده؟! اگر حل می کرد ایران اینترنشنال و دیگر رسانه هایشان در بوق و کرنا می کردند. البته فرح همواره با هنرمندانی که مشکلات خود را حل کرده اند و دیگر مشکلی ندارند عکس می گیرد که نشان دهد چه قدر هنرپرور است! نگویید که او دیگرملکه نیست و درنتیجه امکاناتی ندارد که دست کسی را بگیرد. مگر رضا براهنی در خارج چه امکاناتی داشت؟! در خاطرات نویسندگان مختلف خوانده ایم که وقتی به سختی افتادند رضا براهنی و یارانش کمک کردند که از سختی بیرون آیند. زمانی که فرح، ملکه بود امکانات مالی بی حساب کتاب زیر دستش بود، چند مشاور خوب هنرشناس هم داشت که هرزحمتی می کشیدند به اسم فرح نوشته می شد. اگر او خود مایه ای داشت در این ۴۸ سال هم نشان می داد.
عباس میلانی مدام فرح را با زنان ج ا مقایسه می کند و نتیجه می گیرد که خیلی سطح بالاتر است. من دلیلی نمی بینم با آنان مقایسه کنم. من با زنان ومردانی که مدیریت گالری های هنری ایران را برعهده دارند مقایسه می کنم و می بینم فرح در امر هنرپروری از خیلی از آنها ضعیف تر هست.
در ترکیه گالری داری از شغل های استاندارد فرزندان دختر اشراف سابق زمان عثمانی است. از یک سو به اندازه کافی کلاس بالا محسوب می شود که در«شأن» چنین خانواده ای باشد و ازسوی دیگر فرصتی به آنها می دهد که شبکه ای از افراد مهم را از سیاستمداران گرفته تا نویسندگان تا سلبریتی ها تا دانشمندان گرد هم آورد و آن شکوه سابق را در دنیای جدید حفظ کند. من آشنایی داشتم که از نوادگان یکی از سرداران و خانواده های سرمایه دار زمان عثمانی بود. مادر او گالری داشت. از طریق آن گالری اکثر افراد مشهور ترکیه را می شناخت. همان طوری که می دانید شبکه داشتن-آن هم شبکه ای از چنین افراد متنفذ- یعنی پتانسیل قدرت. پتانسیل قدرتی که می توان هر لحظه آن را نقد کرد (منظورم از نقد اینجا انتقاد نیست. منظورم این هست که هر لحظه می توان قدرت بالقوه را به قدرت بالفعل تبدیل کرد.) فرح دوستان قدیمی خود را هم نتوانسته نگاه دارد. هر بانوی بالای ۴۰ سالی در فرهنگ ما بر خود می بالد فلان تعداد دوست دارد که دوستی شان قدمت بالای ۳۰ سال دارند. فرح حتی چنین شبکه ای را هم که اغلب بانوان معمولی هم دارند ندارد. سر دعواهای مالی به اکثر دوستان قدیمی اش تهمت زده و آنها را تارانده. چه برسد که توانسته باشد از این نوع شبکه ها برای خود بسازد..
-------------
ما پس از اتمام این جنگ لعنتی باید به سمت آن برویم که هویت ایران با علم و هنر و ادبش تعریف شود نه با «مرگ بر...». اما این هدف با روش فرح پهلوی محقق نمی شود. روش او یک بار آزموده شد و دیدیم که احساسات منفی بخش عمده ای از ملت -از جمله خود هنرمندان- را برانگیخت و در نهایت به واکنش های ویرانگر منجر شد. شیوه مدیریت هنری آن روزگار ایرادات جدی داشت از جمله این که:
1) برای شکوفایی هنری، بیش از هر چیز دیگر، آزادی فرهنگی و اجتماعی لازم هست. بسیاری خیلی از هنرمندان سرچشمه هنر خود را زبان مادری و آیینها و سنن آبا و اجدادی خود می دانند. انکار هویت های چندین گانه زبانی و قومی و..... بسیاری از این استعدادها را در زمان پهلوی می کشت. بسیاری از هنرمندان آن دوران چپگرا بودند و الهام هنری خود را از چشمه می گرفتند. خوشبختانه شخص فرح در زمان دانشجویی اش با چپگراها چرخیده بود و شخص او سختگیری ای در این زمینه نمی کرد اما کارهای ساواک باعث سرکوب این گونه استعداد های هنری می شد.2) در زمینه هنری و علمی و ادبی و...... ریختن پول بی حساب و کتاب نه تنها باعث شکوفایی نمی شود بلکه باعث رشد فساد می گردد وهمین فساد نهال های روییده را خشک می کند. حمایت مالی از هنرمندان خوب هست اما نه به صورت ملوکانه و به صورت دور زدن نهاد های حسابرسی مالی.3) مدیریت هنری (و سایر مدیریت ها) باید بر اساس شایسته سالاری باشد. نه بر اساس نزدیکی به مرکز قدرت. شایستگی افراد در مسئولیت های رده پایین تر و با طی کردن پله پله راه ترقی اداری روشن می شود نه یکباره با لطف نظر راس قدرت!4) در کارهای مختلف باید سهم هر کس در پبشبرد کار به رسمیت شناخته شود. در دوران پهلوی دوم هر کار هنری که انجام می گرفت به حساب فرح می نوشتند. چرا؟! چون برای شاه پسر زاییده بود!! معلومه که این رویکرد هنرمندان واقعی و مدیران هنری زحمت کش را ناراضی می کرد.5) هر چند فرح خود شخصی بسیار مبادی آداب بود وهست به گونه ای که کسانی که با شخص او در ارتباط بودند (البته تا جایی که او را به چالش نمی کشیدند) کوچکترین حس تبختر یا امر وفرمایش نمی کردند اما کارگزارانش لزوما چنین نبودند.کارگزاران وی با تحکم با هنرمندانی که قرار بود در برنامه هایی مثل جشن هنر شیراز شرکت کنند رفتار می کردند. بدرفتاری آنها و سپس خوشرفتاری شخص ملکه، یادآور سیستم «پلیس خوب، پلیس بد» بود که فرح نتوانست آن را مدیریت کند. سیستم «پلیس خوب، پلیس بد» برای بازجویی از مجرم هست نه حمایت از هنرمند. طبیعی بود که این سیستم دل هنرمندان را بیازارد.6) همین فرح که این قدر آداب-دان بود وهست در مستند «من و ملکه» تا می فهمد که کارگردان (ناهید سروستانی) تمایلات چپ داشته تبدیل به یک بازجو-خبرنگار تمام عیار می شود. در نتیجه آن شبهه «پلیس خوب، پلیس بد» چندان هم بی اساس نیست.7) در مورد آزادی باز هم تاکید می کنم. یکی از مهمترین آزادی ها، به خصوص وقتی که مسئله هنرپروری می رسیم آزادی مذهب هست. از یک سو، خود مذهب می تواند برای بسیاری از هنرمندان منشا الهام و انگیزه آفرینش هنری باشد. از سوی دیگر تعصب مذهبی و خشک اندیشی مذهبی می تواند برای هنر بسیار مضر باشد. انصافا به مدیریت هنری فرح از این جهت نمی توان ایراد زیادی گرفت. مدیریتی که با کنار زدن ومبارزه با آن جایگزین شد و تا به امروز هم ادامه دارد، از این جهت بسیار مورد نقد هست. منتهی این آشی که پادشاهی خواهان امروز با برداشتن علم ضدیت با دین به خصوص دین اسلام دارند می پزند اگر از این جهت مخرب تر از مدیریت فعلی نباشد بهتر نخواهد بود.چه خوشمان بیاید چه نیاید، بسیاری از هنرمندان مذهبی هستند و مذهب هنرهای بسیاری را در طول قرن ها پرورانده ومی پروراند. شما به حرم امام رضا بروید انواع واقسام هنرهای ایرانی در طی قرون را در حد اعلی به یکجا می بینید. این همه مذهب ستیزی و اسلام ستیزی با این گونه میراث های هنری عظیم چه می خواهد بکند؟ در گروه های عرفانی گوناگون هم پتانسیل هنری بالایی هست. آزادی مذهبی کلید شکوفایی هنری است.بدی های فرح را به عنوان مدیر هنری گفتم. اما باید از خوبی هایش هم بگویم. نه فقط برای رعایت انصاف بلکه برای این که بفهمیم علی رغم همه این کاستی ها باز چگونه می توانند این تصویر بانوی فرشته گونه هنرپرور را به خلایق بفروشند. فرح دو تا امتیاز داشت: یکی همین آداب دانی او ودیگر خوش پوشی و برازندگی و راست-قامتی (به قول خارج پاسچر بی نقص او) در زمان ملکگی اش. اگر دقت کرده باشید پادشاهی خواهان در دفاع از عملکرد پهلوی جز این موضوع چیز دیگری در چنته ندارند و خیلی هم روی آن مانور می دهند. کسی که مدیریت هنری در رده های بالا را برعهده می گیرد باید این دو ویژگی را دارا باشد. این دو ویژگی برای مدیریت هنری در رده های بالا، لازم هست ولی کافی نیست!
البته برای یافتن کسانی که این ویژگی را دارند لزومی به تشکیلات عریض و طویل و پرخرج و فسادخیزی مانند دربار نیست! حتما در فامیل دیده اید که برخی هر لباسی بپوشند طوری می ایستند که خیلی برازنده دیده می شود. اینها استعدادش را دارند. با اندکی آموزش (که برای کسانی که در صنعت مد و زیبایی هستند آموزش های استانداردی هستند) می توانند به آن دو ویژگی که گفتم آراسته شوند. برای داشتن مدیران هنری برازنده لازم نیست فرح و شازده اش را روی سر بذاریم یا حسرت گذشته ای را بخوریم که چندان هم حسرت برانگیز نبود!
------

در روستاها و شهرهای کوچک طبیعی هست که افراد همدیگر را بشناسند. اما با این که تبریز شهر کوچکی نیست، به نظر می رسه که در هر نسل آن «همه»، «همه» را می شناسند! گفته می شه همه با همه یا همدرسه بوده اند یا همدانشکده ای یا فامیل یا دست کم در یکی ازکلاس های فوق برنامه همدیگر را شناخته اند. البته که با توجه به انبوه جمعیت این امکان پذیر نیست. درست تر هست که بگوییم که طیف های مختلفی در آن هستند که علایق و سبک زندگی مشترک دارند. چون مراکزی که به این علایق و سبک زندگی مشترک خدمات می دهند در شهر محدود هستند این طیف همدیگر را در آنها می بینند و از این طریق همدیگر رت می شناسند. بقیه را لزوما نمی شناسند. ما فکر می کردیم این موضوع اختصاص به تبریز دارد اما گویا در ابرشهری مثل لندن هم منوال بر همین هست. من این را ازخواندن رمان های رولینگ (همان نویسنده هری پاتر)برای بزرگسالان فهمیدم.تبلیغات چی های فرح پهلوی چنان جلوه داده اند که هر کسی که در دوره او کار هنری و فرهنگی در خور توجه کرده به نوعی تربیت شده شهبانو بوده است. یک کم که دقت کردم متوجه شدم که این ارتباط با فرح خیلی فراتر از این نمی رود که این طیف «همه همدیگر» را می شناختند. چون فرح مدرسه ژاندارک رفته بود با واسطه و بی واسطه آنها را می شناخت و انها هم فرح را می شناختند. بعد از انقلاب، فرح نتوانست آنها را دور خود جمع نگه دارد. یا به دلایل مالی با آنها دعوایش شد یا آنها ترجیح دادند که فاصله را حفظ کنند. امروزه در دستگاه تبلیغات پهلوی، کامران دیبا و لیلی امیرارجمند و..... را نمی بینیم. رئیس ساواک (پرویز ثابتی) را از لپ لپ در آورده اند و در چشم ما می کنند. کسی برای انتساب خود به پهلوی نمی گوید من یک کانونی (عضو کانون پرورش فکری کودک) هستم بلکه می گویند من یک ساواکی ام. اگر چهره تبلیغاتی آنها، به جای پرویز ثابتی، امثال کامران دیبا و لیلی امیرارجمند و..... بودند که امثال من این قدر علیه آنها موضع منفی نداشتیم. اما واقعیت این هست که لیاقت نگاه داشتن آن طیف که ما می پسندیم نداشتند. نشان دادند که لیاقتشان همان پرویز ثابتی است. جالب آن که حلقه هنری که به فرح پهلوی منسوب می شد بعد از پاشیدن حکومت پهلوی و مهاجرت به خارج باز به دلیل استعداد و تلاش خود همان طور درخشیدند و در خارج هم منشا اثر شدند. اما از فرح بعد از انقلاب نه هنری دیدیم و نه هنرپروری ای! پس فرح به آنها نیاز داشت و از آنها بهره برد نه برعکس. این که در دوره پهلوی نام آنها ذیل نام فرح می آمد دلیل بر ضعف و ایراد مدیریت هنری فرح پهلوی بود نه دلیل برقوتش. آنها هنری در چنته داشتند که می خواستند برای وطن در طبق اخلاص بگذارند. چون سیستم مستقل از فرد نبود در ذیل یک سیستم فرد-محور با محوریت فرح جلوه می کرد. اگر سیستم پیشرفته تری که حول فرد نمی چرخید موجود بود مستقل از فرح چه بسا منشا خدمات بیشتر می شدند. اگر چنین می بود چه بسا بعد از انقلاب مجبور نمی شدند که به دلیل انتساب به آن نام از ایران بروند. در مجموع اگر مدیریت هنری در دوره شاه آن همه فرد-محور با محوریت درباریان نبود آن همه واکنش منفی و هنرستیزانه در پی نمی داشت و هنر ضربه نمی خورد.
جشن های هنر شیراز و جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی رویداد ها ی مهم فرهنگی دوره پهلوی دوم بودند که انتقادهای بسیاری را برانگیختند. پهلوی پرستان این روزها منتقدان را افراد خشک مغز چپ یا مذهبی معرفی می کنند که یا به خاطر خشک مغزی مذهبی با هنرو تاریخ قبل از اسلام ضدیت دارند یا آن قدر کمونیسم مغزشان را کوچک کرده که گمان می کنند راه محرومیت زدایی پخش پول بین فقرا ست. گوش خود را بر نقدها می بندند و دهان خود را باز می کنند و منتقدان را با این دو برداشت تحقیر می کنند. در انتها هم آهی می کشند و می گویند «اعلیحضرتین ما چه مردم نفهم وبیشعور و ضد فرهنگ و تاریخی را می خواستند «‌آدم کنند» اما آنها لیاقتش را نداشتند. بیچاره اعلیحضرتین ما از دست این مردم عامی وو زبان نفهم چه کشیدند!!!!»نقدهایی که من در مورد این جشن ها شنیده ام و قبول دارم متنوعند اما از جنس این دو نیستند. مثلا خانم ستاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری مدرن در ایران) در کتاب خاطرات خود با (عنوان دختری از ایران) می نویسد که از منظر او و امثال او هرچه قدر هم برای تاریخ ایران خرج کنند می ارزد اما به علت این جشن ها نمی گذاشتند که موسسه او آمار مربوط به محرومیت در روستاها و حاشیه شهرها را منتشر سازند چون که با آن تصویر شکوهمندی که می خواستند به دنیا مخابره کنند در تضاد بوده است. ملاحظه می کنید! مشکل از منظر این منتقد، در توهم شکوه رفتن و واقعیت را فراموش کردن بوده نه در پرداختن به تاریخ!من درک می کنم که برای محرومیت زدایی پول پاشی در مناطق محروم راه چاره نیست. راه چاره در ایجاد زمینه اشتغال در آنهاست و جذب توریست ، به دلایل متعدد، جزو راه حل های بسیار مناسب هست. این را هم درک می کنم که جذب توریست سرمایه گذاری روی تبلیغات می خواهد. اما جشن های دوهزار و پانصد به چه درد این کار می خورد؟! برای این کار باید جامعه هدفشان را طبقه متوسط در کشورهای مرفه که اهل سفر وتوریسم هستند می ذاشتند نه شاهان و ملکه ها. مگر چند تا در دنیا شاه و ملکه و یا افراد در آن سطح داریم که بشود با جذب آنها به عنوان توریست اقتصاد کشور را سامان دهیم؟ برای درآمد زایی از طریق توریسم باید غذاها ی محلی و ملی خودمان را به طبقه متوسط در دنیا معرفی کنیم تا آنها کنجکاو شوند بیایند در ایران از این غذاها بخورند. استاندارد رستوران های طبقه متوسط را در ایران باید بالا ببریم نه آن که مثل جشن های دوهزار وپانصد ساله از رستوران های طبقه بالا در پاریس غذا وارد کنیم. این را درک می کنم که کل ریخت و پاش های جشن های دوهزار و پانصد ساله نه به رقم اختلاس های چند سال اخیر در ایران می رسد و نه به رقم خسارات سه جنگی که در ۴۵ سال اخیر به ملت ایران تحمیل شد. اصلا آن بریزوبپاش چند مقیاس بزرگی کمتر از این رقم ها بود. با این حال این بریز و بپاش انجام شده بود که «توی چشم» باشد. همین طور هم شد! منتهی به شکوه و جلال پهلوی تعبیر نشد. مایه تمسخر و نیز مایه دلخوری شد. بر زخم هایی نمک پاشید. اگر به جای آن، مثل همین ترکیه به ساخت سریال های تاریخی می پرداختند انواع و اقسام صنایع مربوط به هنر و مد و طراحی رشد می کرد، قدرت نرم برای ایران در دنیا ایجاد می کرد، برای تاریخ و توریزم ایران تبلیغ می شد. این همه هم واکنش منفی در پی نمی داشت! نیت برگزارکنندگان شاید خوب بوده باشد اما نه دنیا را درست می شناختند نه مردم ایران را و نه آن تاریخی را که ادعا داشتند که دارند تبلیغ می کنند. نتیجه آن شد که دیدیم. حالا هم به جای قبول اشتباه مردم عادی و روشنفکران را تحقیر می کنند که نفهمیدند و نمی فهمند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ ]