راهکار برای مبارزه با احتکار

+0 به یه ن

راهکار نظام الملک در سیاست نامه اش  برای جلوگیری از احتکار گندم و درنتیجه کمبود نان در شهر در زمان خشکسالی و قحطی چی بوده باشه خوبه؟ راهکار ساده و آشنا ست: یکی از محتکران را می گیری و با خشونت اعدام می کنی. بقیه محتکران حساب دستشان می آید و دست از احتکار برمی دارند و در نتیجه، مشکل کمبود نان حل می شود. نظام الملک این راهکار را هزار سال پیش داده. (رجوع کنید به پادکست آقای علی بندری در مورد سلجوقیان)


 در این هزار سال، از قرار معلوم راهکاری هوشمندانه تر به عقل جمعی ایرانیان نرسیده. من همین داستان نظام الملک را در مورد حکمرانان  متفاوتی شنیده ام: شاه عباس، رضا شاه، ظل السلطان در اصفهان، حتی پیشه وری در تبریز .

راهکار استاد ادبیاتمان در دانشگاه شریف هم همین بود که قبلا خدمت تان عارض شدم!

جالبه که در مورد معضل کمبود نان در تمدن های مختلف حتی قرن ها پیش از نظام الملک راهکار های هوشمندانه تری اندیشیده بوده اند. مثلا رومی ها  دنبال آن بودند که منبع عظیم گندم در سیسیل و آفریقا داشته باشند، راه های آبی و خاکی را هم ایمن و مناسب نگاه دارند تا در زمان قحطی در پایتخت به سرعت، گندم بتواند وارد شود. رومی هایی که گلادیاتور ها  را به جان هم  یا جلوی شیرها می انداختند دغدغه حقوق بشر نداشتند. ابایی نداشتند که  محتکر را به طرز فجیع شکنجه کنند و بکشند. اگر راه حل نظام الملک برای جلوگیری از قحطی کار می کرد نیازی به این همه تلاش برای راه سازی و داشتن منبع گندم نمی دیدند. این راه های هوشمندانه را تعبیه کردند تا رم دچار قحطی نشود و شورشی به این دلیل رخ ندهد.


در مورد حضرت یوسف هم خوانده ایم که سیلوی نگه داری گندم و غذای دام ساخت تا در طول شش سال خشکسالی، قحطی نیاورد. نمی دانم چه قدر این داستان پشتوانه تاریخی دارد یا چه قدر متافوریک است. به هر حال گواه بر این حقیقت دارد که هزاران سال حتی پیش از نظام الملک مردمانی در دیار دیگر برای حل معضل قحطی به راهکار هوشمندانه تر و کارساز تر از اعدام فجیع محتکر می اندیشیدند.


بذارید با واقعیت روبه رو شویم: ما ریاضیدانان و منجمان و  شیمی دانان و  پزشکان و ادیبان و شاعران و نقاشان وهنرمندان درجه یک داشتیم: ابن سینا، ابوریحان، رازی، سعدی، حافظ، خیام، مولانا، بهزاد، کمال ووووو  

در این سنت ها خوب بودیم. الان هم نسبتا خوبیم. امروزه هنرمندان درجه یک داریم. پژوهشگران علمی مطرح داریم. پزشکان حاذق داریم. آموزه های سعدی و حافظ و خیام و هزاران حکیم بی نام ونشان اما  اثرگذار محلی و.... هنوز به ما در بعد شخصی و در سطح جامعه های کوچک مثل خانواده و جمع دوستان،  کمک می کنند که رفتار متمدنانه داشته باشیم.

ولی وقتی به بعد سیاست در سطح کلان می رسد خیلی ضعیف بوده ایم و هستیم. کمتر راهکار هوشمندانه ای از تئوریسین های سیاسی عهد قدیم به ما می رسد (در مقابل هزاران آموزه نغز سعدی و حافظ و مولانا و خیام و .... در مسایل شخصی). کسی معادل بنجامین فرانکلین نداریم که در امور سیاسی بتوانیم به سخنان نغز او ارجاع دهیم .من از سون-تزو (سیاستمدار ۲۵۰۰ سال پیش چین) می توانم برای شما حرف حکیمانه در مورد سیاست نقل کنم اما یک دونه حرف درست حسابی از سیاستمداران تاریخ خودمان برای شما نمی توانم نقل کنم! لابد از بیسوادی من هست ولی قطعا دانش من  در مورد فرهنگ ایرانی بیش از دانش من درمورد فرهنگ چینی است. چه طور در اون مورد می توانم و دراین مورد نمی توانم؟

در این زمینه فرهنگ ما خیلی ضعیف هست. زود، تند سریع باید از فرهنگ های دیگر سیاست ورزی بیاموزیم و در سطح جامعه جا بیاندازیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تبریک عید و یک درخواست

+0 به یه ن

چند روز اول سال که روزهای دید و بازدید هست نمی خواهم مطلب جدیدی از خود در فضای مجازی منتشر کنم. در چند ماه گذشته، سعی ام بر این بوده که گفتمان جدیدی آغاز نمایم.  گفتمان سلبی زیاد داریم. کمابیش بر همه روشن هست که چه ها نمی خواهیم. اما گفتمان ایجابی که چنگی به دل بزند نداریم. من به سهم خودم سعی نمودم که چنین گفتمانی ایجاد کنم. سعی کردم برای سئوالاتی که به نظرم سئوالات مهم جامعه امروز ایران هستند جواب هایی بیابم. به طور مشخص این چند هفته اخیر در مورد ساز و کارهای مهار فساد مالی و فساد آکادمیک نوشتم. بازخوردی که از خوانندگان نوشته هایم دریافت کردم امیدوار کننده بود. نقد سازنده دریافت کردم. نقدهایی از روی تفکر و تجربه و آگاهی. قصد هیچ کدام کوبیدن من نبود. دست به نکات مهمی گذاشتند. هدف من هم همین بود. ادعا ندارم حرف آخر را در این زمینه ها می زنم. فقط می خواهم بحث ایجاد کنم تا گفتمانی شکل گیرد و در این روند نگرش همه مان تکمیل تر شود تا جایی که به راه حل جمعی برسیم. داریم خوب پیش می رویم.

من این راه حل ها را برای شرایط فعلی نمی گم. می دانم در شرایط فعلی نمی ذارند این راه حل ها اجرایی شوند. من این راه حل ها را برای فردای روزی که بهار آید  می گم. می خواهم راه حل هایی داشته باشیم که بهار ایرانی، مثل بهار مصری، زودبه خزان ننشیند.


 منتهی سئوالی که مطرح می شود این هست که مگر نوشته های مرا چند نفر می خوانند؟ تعداد خواننده های وبلاگم کم نیستند. حدود ۱۰۰۰ نفر در روز. اما در مقابل جمعیت کل ایران ناچیز هست. آیا با این روش می شه تغییری در عمل داد.

اولا که در دور و بر خودمان که می شه تغییر ایجاد کرد. در سطح ملی چی؟ در سطح ملی با این رقم نمی شه کاری کرد اما جامعه سیستمی پیچیده است. در شرایط عادی حرکت هایی که من و شما انجام می دهیم فقط اندکی دور وبر خودمان را به افت و خیز می اندازد. ولی از فیزیک آموخته ایم که وقتی به گذار فاز نزدیک می شویم به ناگه طول همبستگی به بی نهایت میل می کند. 

در نتیجه همین حرکت هایی که ما می کنیم در آینده ای نه چندان دور شاید  دامنه تاثیرات خیلی وسیع تر از دور و بر ما داشته باشد.

حالا من از شما یک خواهش دارم. دید و بازدید عید نزدیک هست. حتما در این دید و بازدید ها از گرانی ها صحبت خواهد شد  و البته صحبت به فساد مالی گسترده در کشور و شاید هم تغییرات بنیادی قریب الوقوع برسد. به جای باز تولید صحبت های رسانه هایی مانند ایران انترنشنال --که مخاطبان شما هم همه را از بر هستند—سعی کنید همین بحث مربوط به ساز و کار های مهار فساد را پیش بکشید. یعنی بگویید راه این نیست که منتظر فرد پاک و وارسته و در عین حال مقتدر باشیم که با الدرم بلدرم   فساد را ریشه کن کند بلکه راه این هست که ساز و کار های مهار فساد را -که کمابیش در دنیا مدون هستند- برگیریم. شاید شما را بِر وبِر نگاه کنند. بیشتر شاید دوست داشته باشند بشنوند از هر تیر چراغ برق ........... 

(..... به دلیل ترویج خشونت وادبیات خشن جنسی  توسط خود مینجیق سانسور شد)

حوصله فکر کردن در مورد ساز و کار و این چیزهای نسبتا پیچیده را شاید نداشته باشند. اشکال ندارد. شما بگویید و ببینید چه جوابی می دهند. از شما می شنوند و بِر و بِر نگاه می کنند. اما دفعه بعد که این نکته را از زبان جامعه شناسی یا وکیلی یا .... می شنوند  پنبه را از گوش بیرون می کنند وجدی گوش می کنند ببینند قضیه چیست که یکی دیگه هم دارد درباره اش صحبت می کند. سومین بار که از زبان کس دیگر می شنوند بهتر می فهمند. چهارمین بار این خود آنها هستند که به بقیه توضیح می دهند. گفتمان همین جوری ایجاد می شود.

من این همه وقت گذاشتم و برایتان این همه پست گذاشتم. شما هم لطف کنید و این خواهش مرا عملی کنید.

سال نو پیشاپیش بر همه مبارک! امید نزدیک به یقین دارم که با هم سال ۱۴۰۴ خورشیدی را سالی افتخار آمیز به سوی آینده ای روشن خواهیم ساخت.

بعد از چند روز با مبحثی جدید باز می گردم. بحث همسو کردن جنبش های گوناگونی که در ایران جاری است. منظورم جنبش هایی است که در این نوشته به آنها اشاره نموده بودم:


http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/111877

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

لزوم آموزش عمومی در مورد راهکارهای مبارزه با فساد

+0 به یه ن

در حوزه سلامت، اموزش خوبی از طرف پزشکان، پرستاران، کارشناسان تغذیه، روانشناسان و .... صورت می گیرد. آگاهی عمومی  ما ایرانیان در زمینه سلامت جسمی و حتی روانی تا حد قابل قبولی بالاست. 

در زمینه برخی موارد حقوقی (نظیر شروط ضمن عقد ازدواج، قوانین چک و حساب بانکی و....) هم در سال های اخیر وکلایی که دستی هم در آموزش عمومی دارند، آگاهی عمومی مردم را بالا برده اند.

در زمینه حفظ محیط زیست، هم کمابیش آموزش های عمومی صورت می گیرد و آگاهی مردم یواش یواش بالا می رود.


چرا در زمینه آموزش عمومی مردم در مورد سازوکارهای مهار فساد و ایجاد شفافیت مالی  فعالیتی صورت نمی گیرد؟

چه اشکالی دارد که وکلا، مدیران، حسابداران و کسان دیگر که در این زمینه آگاهی آکادمیک و یا آگاهی از روی تجربه دارند در فضای مجازی یا  حقیقی به آموزش عمومی مردم بپردازند.

منظورم سازوکارهایی از نوع آن چه در نوشته قبلی به آنها اشاره کردم بود.


از کسانی که به طور سیستماتیک به ترویج آگاهی و علم می پردازند دعوت و خواهش می کنم کارشناس دعوت کنند و با متدهای  موثر خودشان آگاهی عمومی را در این زمینه بالا ببرند.

همان طوری که برای بالا بردن سلامت جسمی و روانی، از پزشکان و روانکاوان دعوت می کنند تا آموزش عمومی دهند، در این زمینه هم از کارشناسان مربوطه دعوت کنند تا سلامت اقتصادی جامعه بالا برود.


یکی از مشکلات اصلی جامعه ما ناآگاهی عمومی در مورد مکانیزم های مهار فساد مالی است. نه تنها از این سازوکارها کم اطلاع هستند بلکه حتی نمی دانند راه مهار فساد همین گونه سازوکارها هستند. نه نفرین، نه نصیحت، نه الدرم بلدرم و هارت و پورت، بلکه این گونه ساز و کارها ی شفافیت سازی و نظارت بر عملکرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جو سازی علیه معماران و مهندسان عمران و سازنده های پاکدست

+0 به یه ن

یکی از فاسدترین نهادها در کشور ما نهاد شهرداری است. خوشبختانه اهل فن در دهه های گذشته محتوای قابل توجهی تهیه کرده اند که روش های مهار فساد  و ایجاد شفافیت در نهاد شهرداری را می آموزند. اگر مسئولیتی در این خصوص دارید حتما باید  این محتواها  را جست و جو و سپس مطالعه کنید. صدالبته فساد و حرص و طمع نمی گذارند این راهکارها چنان که باید و شاید اجرا شوند. اما در هر حال دانستن بهتر از ندانستن هست. با دانستن این راهکارها در محدوده ای می توانید برای مهار فساد موثر باشید. در آینده ای نه چندان دور تحولات عمیق در کشورما رخ خواهند نمود. اگر اهل فن، با این راهکارها آشنا باشند وقتی  در پی تحولات، خلا‌ٔ قدرت در شهرداری ها پدید می آید، می توانند راهکارهای شفاف سازی را جا بیاندازند.

 اما مسایلی در مورد همین شهرسازی و معماری و مهندسی عمران هست که همه ما غیرمتخصصان هم باید بدانیم تا فاسدان  نتوانند از نادانی و ناآگاهی  ما -به عنوان مردم غیر متخصص- علیه کسانی که به واقع کار خود را درست انجام می دهند  سواستفاده کنند. تجربه من نشان می دهد این حوزه بسیار پتانسیل آن را دارد که فاسدان  احساسات مردم ناآگاه را علیه کسانی که اتفاقا کارشان را درست انجام می دهند تحریک کنند و خود از آب گل آلود ماهی بگیرند.

در زیر به چند مورد اشاره می کنم:

۱) یک مجتمع یا مرکز خرید، باید متناسب با مُراجع خود، پارکینگ داشته باشد تا مراجعان بیش از اندازه ازدحام در کوچه و خیابان به وجود نیاورند.

۲) هتل ها و بیمارستان ها و مدارس .... در داخل خود راه فرعی ای باید داشته باشند تا برای تخلیه یا سوار کردن مسافر یا بیمار یا دانش آموزان در کوچه ازدحام ایجاد نشود.

۳)  ایجاد فضای خالی در بیرون فضا ی سالن ها و آمفی تئاتر ها لازم هست. هم برای استفاده روزمره (نظیر پذیرایی و جلسه پوستر و .....) و هم برای تخلیه سریع و به دور از ازدحام در مواقع اضطراری.

۴) ایجاد انباری و یا اتاق پشتیبانی در ادارات و نظایر آن لازم هست. والا بعدا مشکلات عدیده ای به وجود خواهد آمد.


تجربه من می گوید عده ای سودجو -به خصوص در بخش هایی از شهر که زمین گران هست- جو راه می اندازند که مواردی نظیر آن چه در بالا گفتم پول دور ریختن هست و اگر معماری یا ناظری به فکر فضاهایی نظیر بالا باشد یا احمق هست یا به عنوان ناظر، دنبال  سنگ اندازی و سپس رشوه گرفتن هست یا ......

در بسیاری از موارد هیچ کدام از این ها نیست. کسی که چنین اصراری می ورزد اتفاقا دارد کار اصولی و استاندارد می کند. اگر این اصول رعایت نشود در هنگام کاربری هزار و یک مسئله پیش خواهد آمد. این چهار مورد را به عنوان مثال آوردم . موارد بسیاری هست که معمار یا شهرساز فضایی تعبیه می کند که به ظاهر کاربری اقتصادی ندارد. علیه او جو می اندازند که حالیش نیست قیمت زمین فلان جا چند هست! چرا حالیش نیست!؟ اینان که جوزده  می شوند حالیشان نیست که اگر این فضاها تعبیه نشود کیفیت زندگی پایین می آید و قیمت زمین هم دیگر بالا نخواهد ماند. اگر قیمت زمین  در منطقه ای بالاست (علاوه بر بورس هایی که  فقط  از پس پولشویان کلان بر می آید)  به خاطر خوش آب و هوا بودن منطقه هست که آن هم مدیون فضای سبز آن هست. وقتی فضای سبزمنطقه را از بین بردند و با عدم رعایت مسایل بالا در کوچه ها ازدحام به وجود آوردند دیگر حالت اعیانی منطقه از بین می رود. مگر در طول صد سال گذشته، مناطق تهران که روزی اعیانی حساب می شدند اکنون به دلیل ازدحام و هوای بیش از اندازه آلوده جزو مناطق سطح پایین نشده اند!؟ آن معماران و شهرسازان که به این مسایل اصرار می ورزند  هم از قیمت زمین آگاهند و هم آگاه ترند که چرا این منطقه اعیانی شده و چه نوع معماری یا شهرسازی آن را اعیانی نگاه خواهد داشت. اندکی بیش از نوک بینی خود می بینند.

۵) ساختمان بلند مرتبه ای که در زلزله می لرزد بد ساخته نشده. اصول بلند مرتبه سازی نوین همین لرزش هاست. به جای فحش و نفرین به سازنده چنین بلند مرتبه ای، باید راه های ایمن دکوراسیون آن را بیاموزیم و رعایت کنیم تا به هنگام زلزله چیزی به سوی سر و کله ما پرت نشود. مهندس کارش را درست انجام داده که ساختمان فقط می لرزد و مثل ساختمان های کاهگلی روستاها فرو نمی ریزد. ماییم که باید کار دکور کردن را درست انجام دهیم و اصول دکوراسیون در بلند مرتبه امروزی  را بدانیم و رعایت کنیم.

۶) اعطای مجوز بلند مرتبه ساختن به پیرمردان و پیرزنان صاحب ملک ویلایی در کوچه های تنگ و باریک از خوبی و مامانی بودن مسئولان شهرداری نیست! وقتی در چنین کوچه تنگی که نه فاضلابش برای  بلند مرتبه طراحی شده نه کوچه اش ظرفیت این همه ماشین را دارد بلند مرتبه ساخته می شود مشکلات عدیده ای برای  همسایه ها به وجود می آید. ساده ترین آن که همسایه ها را از نور آفتاب محروم می کند. به هنگام زلزله و آتش سوزی هم که  فاجعه انسانی به بار می آورد. 

۷) همان طوری که گفتم بلند مرتبه های مدرن در زلزله می لرزند اما فرو نمی ریزند. این به آن معنا نیست که سقف کاذب طبقات و یا نمای آنها فرو نمی ریزد. نمای سنگین و یا شیشه ای برای آنها می تواند برای همسایه ها و نیز در امر امدادرسانی فاجعه بار باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

«ارزیابی صوری» در مرام ما نیست!

+0 به یه ن

در نوشته قبلی ام اشاره کردم که از همان اولین مسئولیت های اجرایی که گرفتم تاکید این بوده که هیچ ارزیابی ای که در حیطه مسئولیت من خواهد بود «صوری» نخواهد بود بلکه کاملا جدی  و بدون هیچ گونه ملاحظه فرا علمی  (مثل روابط و پرستیژ فرد ارزیابی شونده یا موقعیت فرد توصیه کننده و حامی او) انجام خواهد گرفت . ببینید! چه در فضای دانشگاهی وچه در فضای کارهای اجرایی  تا  افرادبه این سو روند که ارزیابی ها را به صورتی تعارفی و یا بدتر از آن «صوری» انجام دهند راه افول و سپس سقوط باز می شود.

اگر ارزیابی ها جدی گرفته می شدند تا حد زیادی  بساط های انواع و اقسام  فساد ها و حیف و میل ها و نیز مدارک دانشگاهی بی ارزش جمع می شدند.

فلان استاد پیشکسوت انتظار دارد چون خیلی آدم مهمی هست ارزیابی دانشجویش به طور صوری برگزار گردد چون که همین که دانشجو مورد تایید این استاد معظم هست کافی است. آن دانشجو فارغ التحصیل می شود و پروژه و بودجه می گیرد و حیف و میل می کند. زمان ارزیابی انجام پروژه که می رسد همان برنامه را پیاده می کند. پیشکسوتی از جنس قطب کیش شخصیت پیدا می کند برایش برنامه بزرگداشت می گیرد. در مقابل، پیشکسوت از او و پروژه اش تعریف می کند.  در این مملکت  که کیش شخصیت بیداد می کند کسی جرئت نمی کند ارزیابی جدی ای نماید که مبادا احترام حرف آن پیشکسوت پایمال شود و یا چنین جلوه داده شود  که به قطب کیش شخصیت بی احترامی شده. اگر چنین جلوه داده شود نوچه های آن قطب  می ریزند بر سر ارزیابی کننده و او را می کوبند و لت و پار می کنند.

آنهایی هم که به راستی -نه از روی ریا و یا سواستفاده- به آن پیشکسوت ارادت داشتند گمان می کنند استاد پیر شده و عده ای از زوال عقلش سو استفاده می کنند. گاهی هم این واقعیت هست ولی در بسیاری از موارد یک معامله آگاهانه هست بین قطب کیش شخصیت و فرد فاسد که بودجه پروژه را حیف و میل کرده. استاد پروژه شکست خورده را متبرک می سازد و مجری پروژه با بزرگداشت گرفتن به کیش شخصیت استاد، یاری می رساند و احیانا دست یکی دو تا از نوچه هایش را در شرکت یا پروژه های پر از فسادش بند می کند.

وقتی من یا معدودی دیگر از همکاران   گلو پاره می کنیم که هیچ ارزیابی نباید صوری باشد به خاطر همین چیزهاست. 

البته فقط معدودی از همکاران هستیم که به جدی تر کردن ارزیابی ها اصرار می ورزیم. بقیه همکاران عمدتا در جهت شل کردن و درنهایت صوری کردن ارزیابی ها حرکت می کنند. این روش شان اتفاقا خیلی هم برایشان محبوبیت زاست.  با صوری کردن ارزیابی ها اغلب اوقات همه  خوش و راضی می گردند و چالشی هم  در نمی گیرد و کسی هم از آدم دلخور نمی شود. زحمت ها هم کم می شود. 

اگر جامعه ای می خواهید که فساد در آن مهار شده باشد باید ارزیابی ها را جدی کنیم نه آن که صبح تا شب در مورد اخلاق صحبت کنیم  و پای نصایح اخلاقی همان قطب های کیش شخصیت بنشینیم. آن جلسات از جانب آن قبیل قطب ها، خودشان در واقع اخطاری هستند به بقیه که اگر به پر و پای من یا نوچگانم بپیچی به یاری نوچگانم به تو انگ بی اخلاقی می زنم و دمار از روزگارت در می آورم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اندر حکایت اظهارات کتره ای مسئولان کشور

+0 به یه ن

مسئولان در کشور ما، در مصاحبه هایشان حرف کتره ای زیاد می زنند. آماری که می دهند دقیق نیست. دقیق که چه عرض کنم! گاه حتی یک مرتبه بزرگی از آمار واقعی که دارند متفاوت هست. همین طوری عدد می پرانند. نه لزوما به این علت که آمار درست ندارند و یا در ذهن، عدد درست را به خاطر نمی آورند! به خاطر جواب سربالا دادن به مطبوعات و به هیچ گرفتن آنها.

همین آمارهای غلط دادن، باعث می شود بین مردم اختلاف ها بیافتد. با یک تیر چند نشان می زنند و به خصوص به هدف دیرینه «اختلاف بیانداز و حکومت کن» خوب می رسند. در دوره اول روحانی گاه من روزی چند بار اخبار تخصیص اعتبار به ستاد احیای دریاچه اورمیه را دنبال می کردم. شاهد بودم که چندین بار مسئولان به طور کتره ای پرانده بودند که تا الان، فلان مقدار پول داده شده است. من آمار دقیق را داشتم و می دانستم لافِ آنها، غلط هست. اما همان رقمی که پرانده بودند در استان های جنوبی کشور غوغا کرده بود. حس تبعیض نموده بودند که چرا به استان های شمالی می رسند ولی به استان های جنوبی نمی رسند. با خود در دل گفتم: «ای دل غافل! لابد بخشی از گلایه های استان های تورک نشین که چرا به استان های فارس نشین می رسید اما به ما نمی رسید از همین دست لاف های گزاف و بی اساس مسئولان  ناشی شده است!»


البته اظهارات کتره ای مسئولان در جراید به  ارائه آمار و ارقام ختم نمی شود. گاه هارت و پورت هایی هم به اسم شیوه نامه جدید در جراید راه می اندازند بی آن که آیین نامه یا شیوه نامه مزبور نهایی شده باشد و از طریق مراجع رسمی (از طریق سامانه های رسمی اداری)  ابلاغ گشته باشد. هدفشان به قول خودشان «استمزاج» هست. می خواهند ببینند واکنش جامعه چه خواهد بود و تا چه حد از زورگویی تحمل خواهد شد. معمولا در فضای دانشگاهی این دانشگاه تهران هست که همیشه هزینه می پردازد و جلوی زورگویی می ایستد. دانشگاه های شهرستان ها -به خصوص شهرستان های کوچک- تا همان هارت و پورت را در جراید می شنوند تسلیم می شوند.   اگر در هارت و پورت، کلاه مردم را بخواهند ایشان برای خوش-رقصی سرِمردم را می آورند! (همان مَثَل قدیمی که در تبریز متداول هست: «تهراندا دئسه لر باش قیرخین، تبریزده باش کسللر».)

اولین تجربه شخصی ام با این پدیده را در پست بعدی برایتان بازگو خواهم کرد. فعلا این بحث را جمع کنم.

اگر ما در کشور مطبوعات آزاد داشتیم خبرنگاران جدی  همانجا مسئول را به چالش می کشیدند که  فلان ادعایت در کدام مصوبه مکتوب شده و به چه تاریخی ابلاغ گشته است؟ اما در داخل کشور مطبوعات آزاد  نداریم که بتوانند خبرنگارانشان را  از تبعات سئوالات چالشی حفظ کنند. در نتیجه عموم خبرنگاران محافظه کاری پیش می گیرند و سئوال جدی و چالشی نمی پرسند. مسئولان هم با خیال راحت به اظهار نظرهای کتره ای خود ادامه می دهند.

از آن سو، رسانه های آن ور آبی داریم که اتفاقا از این سئوالات کتره ای بدشان نمی آید. بدشان نمی آد ده ها بار همان اظهارات را-که قابلیت  خوبی برای به هجو کشیدن دارد- تکرار کنند و جا بیاندازند بی آن که خیلی در بند این باشند که بدانند در کدام مصوبه مکتوب شده و چه قدر اعتبار دارد. این طوری با ایجاد ولوله ها، برای خودشان مخاطب می خرند و در خط خطی کردن روح و روان مردم،  نقش دوم و کمکی را بعد از مسئولان داخلی دارند.

به امید آن روزی که ما در ایران مطبوعات آزاد داشته باشیم و خبرنگاران  حرفه ای همانجا مسئولی را که کتره ای عدد و رقم می پراند یا هارت و پورت می کند به چالش بکشد و از او مصوبه رسمی یا منبع آمار بخواهند. داخل پارانتز عرض کنم:(اگر برای کسی سئوال هست که ما آزادی را برای چه می خواهیم جواب این هست: یک نمونه از دلایل این که ما خواستار آزادی هستیم همین هست).

اما فعلا چنین سیستم مطبوعات آزادی نداریم. البته، تک و توک خبرنگارانی مثل یاشار سلطانی، نیلوفر حامدی و الهه محمدی داریم که به هر قیمت که شده کار اصلی خود را بدون محافظه کاری انجام می دهند اما از همه خبرنگاران نمی توان انتظار داشت تا این اندازه شجاع  و فداکارباشند. به جای آن باید انتظار داشت که فضای  کشور برای خبرنگاری چالشی ایمن باشد.


فعلا چنین نیست! در فضای فعلی چه کنیم؟ بدانیم و آگاه باشیم که اظهارات مسئولان در مصاحبه ها سندیت لازم را ندارد.  شیوه ها و آیین نامه هایی که سندیت دارند از مراجع رسمی (سامانه های اداری ذیربط) ابلاغ می شوند. آنها هستند که ملاک هستند.


--------------------

چند ماه پیش از سوی یکی از واحدهای پژوهشگاه ، نامه ای اداری به سامانه پژوهشکده رسید. در آن نوشته بودند قبلا در چند مورد ابلاغ شده که .......

نامه را پس فرستادم و گفتم باید مشخص شود این «قبلا» که اشاره می کنند  کی هست؟ در کدام نامه یا نامه ها به چه شماره نامه و به چه تاریخ ارسالی؟

 نامه را اصلاح کردند و فرستادند.

 بوروکراسی اصول دارد. مثل محاوره خانگی نیست که همین طوری آدم دهنش را باز کند و بگوید «صد بار به تو گفتم ......» اگر ارجاعی به نامه های قبلی یا آیین نامه ها یا ابلاغیه ها  می شود باید شماره رسمی نامه و تاریخ آن مشخص باشد. شاید تفسیر ابلاغیه نیاز به بحث داشته باشد.

ما خودمان که بین واحدهای پژوهشگاه نامه نگاری می کنیم با دقت قید می نماییم اشاره مان به کدام نامه اداری با کدام شماره و به کدام تاریخ هست. اگر هم آیین نامه یا شیوه نامه ای مدنظر باشد علاوه بر شماره و تاریخ ، ماده و بندش را روشن می سازیم و احیانا نقل می کنیم.

اگر این دقت ها صورت نگیرد رفته رفته سنگ روی سنگ بند نمی شود. همین طور همه چی روی هوا و الکی می شود.

معمولا در پژوهشگاه ما همه این واحدها، این گونه اصول را به دقت رعایت می کنند. این مورد بی دقتی  در پژوهشگاه ما، استثنا بود. (در واقع منشی ای کِرمَکی می خواست حال رئیس تازه کارش را بگیرد که چنین نامه ای جلوی او گذاشته بود تا امضا کند. 

اون هم نامه ای که قرار بود به من فرستاده شود که می دانست واکنش نشان خواهم داد! گمان می کرد می تواند میانه من و رییسش را به هم بزند ولی زهی خیال باطل! منشی های کرمکی گاه از این کرم ها می ریزند! خدا چنین منشی هایی را نصیب گرگ بیابان هم نکند! یکی از شانس هایی که من آورده ام کادر اداری بسیار حرفه ای و کاربلد و باهوش پژوهشکده  فیزیک نظری از زمانی است که من رییس پژوهشکده فیزیک نظری شدم. در واقع همه زحمات کارهای اجرایی پژوهشکده باآنهاست. من ایده را مطرح می کنم و آنها به بهترین شکل اجرا می کنند.

 . به هرحال، در آن مورد، فکر کردم باید واکنش نشان دهم والا  این نوع نامه نگاری  کتره ای در پژوهشگاه باب می شود. به هر حال، این جور کرم ریختن ها توسط منشی ها دست آخر خود آنها را چوب دو سر طلا می کند!)

علی الاصول هرچه قدر به سطوح بالاتر مدیریتی می رسیم باید  این دقت عمل و نظر بیشتر  و اصولی تر هم باشد اما در کشور ما برعکس هست. 

بوروکراسی در مجلس شورای اسلامی  نسبت به آن چه که ما در پژوهشگاه یا در دانشگاه های کشور داریم بسی بیشتر هردنبیل هست و خیلی کمتر  اصولی از آن دست که در بالا گفتم در آن رعایت می شود. تازه من در مورد مجلس اصلاح طلب ششم حرف می زنم که آشناترم. احتمالا از آن زمان به بعد  وضعیت بوروکراسی مجلس هردنبیل تر هم شده. در همین «هردنبیلی» هاست که شفافیت از بین می رود و فساد، مهار ناشدنی می گردد.


(پی نوشت: هردنبیل درواقع «هر دَن بیر» تورکی است که وارد زبان محاوره ای تهران شده. معنایش هم تغییر کرده و به معنای بی نظم شده. من به معنایی که در تهران جا افتاده استفاده کردم. معنای اصلی «هر دن بیر» ،  «گاهگاهی»‌است ومعنای منفی ندارد.)


پی نوشت دوم: برای کارمند ها در طول سال، کلاس های آیین نگارش نامه های اداری و .... می ذارند. کارمندها این نکات را عموما بلدند. اعضای هیئت علمی که ریاست واحد ها را برعهده می گیرند شاید بلد نباشند.  اگر -خدای ناکرده- گیر منشی کرمکی بیافتند ممکنه از این اتفاقات (وخیلی بدتر ازاینها)بیافته. اما در رده های بالای مدیریت کشور، عدم دقت بروکراتیک عمدی است. یکی از نماینده های  اصلاح طلب مجلس ششم به ما در پژوهشگاه تشر می زد که شما با این جور دقت ورزیدن در بوروکراسی دارید دست و پای خودتان را می بندید و جلوی انعطاف را می گیرید. اصرار می کرد تا از مکتوب کردن  تا ممکن باید حذر کرد تا دست رئیس باز بماند.  اصرار می کرد که رویه مجلس که جای مهمتری است این هست.  سنش هم از ما بالاتر بود و خود را دریایی از  تجربه و پختگی می دانست و امثال من و شاهین را «ریز» می دید و فکر می کرد جز فیزیک هیچ نمی فهمیم. آخر و عاقبت آن «باز بودن ها» همین شده در مملکت که ملاحظه می کنید.

-------------------

اولین تجربه شخصی من در مواجهه با هارت و پورت کتره ای مسئولان در جراید


اون سالی که برای اولین بار آزمون ورودی دکتری سراسری شد من مسئولیت اجرایی جذب دانشجو در پژوهشکده مان را بر عهده گرفتم. جوان بودم و کم تجربه اما بسیار پر انرژی. بنا بود که از طریق آزمون، از وزارتخانه سه چهار برابر ظرفیت اعلام شده به ما کاندید معرفی کنند که ما از بین آنها لیستی مطابق ظرفیت پذیرش خود به وزارتخانه بدهیم. برنامه ای دقیق ریخته بودم که چه طور در زمان محدود بتوانیم به یاری سایر اعضای هیئت علمی پژوهشکده و چند استاد مدعو از دانشگاه های بنام تهران، از متقاضیانی که به ما معرفی خواهد شد امتحان کتبی بگیریم. ورقه هایشان را نمره دهی کنیم. نگاهی به پایان نامه کارشناسی ارشد آنها بیاندازیم و  تک تک آنها را مصاحبه کنیم و انتخاب خود را انجام دهیم. انجام دادن همه این کارها در آن زمان محدود به یک معجزه می مانست اما من برنامه ای دقیق ریخته بودم که آن را  به یاری همکاران امکان پذیر می کرد.  (برخی از خود دانشجوها، تعجب خود را از این که در یک روز این همه کار انجام می شود نمی توانستند پنهان کنند و می گفتند ما فکر کردیم اینجا به سلام و احوالپرسی خواهد گذشت و شما از قبل انتخاب خود را کرده اید و این امتحان تنها صوری است. من هم جواب دادم در جایی که من، مسئول باشم هیچ ارزیابی  علمی ای صوری نیست!کاملا جدی است و ما هم از قبل انتخاب نکرده ایم. واقعا هم معیارمان امتحانی بود که گرفتیم).

خلاصه خیلی کار سختی بود ولی برنامه ریزی ای که کرده بودیم آن را میسر می ساخت.

چند هفته قبل از موعد مقرر، برنامه  زمان بندی دقیق مصاحبه ها را در سایت گذاشته بودیم. اگر اندکی از برنامه دور می افتادیم همه چی به هم می خورد و نمی توانستیم که جمعش کنیم. اعلام هم کرده بودیم که دانشجوها در چه مباحثی باید خود را آماده کنند. قرار نبود در مورد آب و هوا گپ بزنیم! مفاد امتحانی از پیش تعیین شده بود و مطالبی بودند که قرار بود دانشجو در طی دوره دکترایشان از آنها استفاده کند.  دانشجوهای جدی هم که می خواستند دانشجوی پژوهشکده شوند داشتند خود را آماده می کردند که ناگهان مسئولی در مصاحبه تلویزیونی اش هارت و پورت کرد که هیچ دانشگاه یا پژوهشگاهی حق ندارد امتحان بگیرد  و تنها قرا ر هست انتخاب کند!!!

من هم ترسیدم و هم خیلی عصبانی شدم. گفتم یعنی چی!؟ بدون امتحان، چه طور می توان انتخاب کرد؟! قرار نیست که از روی چشم و ابروی افراد انتخاب کنیم. باید ببینیم چه قدر سواد دارند بر آن اساس انتخاب کنیم. اگر امتحان نگیریم چه طور بفهمیم؟! 

شاهین (همسرم) به من گفت: «خیلی جدی نگیر. مسئولان در جراید هارت و پورت زیادمی کنند تا استمزاج کنند. دست آخر ملاک ابلاغیه های رسمی است. در هیچ ابلاغیه رسمی هم نیامده که حق امتحان گرفتن نداریم.»از اون ور دانشجوها هم دچار تشویش شده بودند .البته حق هم داشتند. می گفتند مسئولان چنین گفته اند. ما هم گفتیم که چنین چیزی به ماابلاغ رسمی نشده است و ما به رویه اعلام شده در سایت خودمان، دانشجوها را انتخاب خواهیم کرد. همین کار را هم کردیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

برخی از سازوکارهای مهار فساد در ادارات

+0 به یه ن

علی الاصول وقتی شخصی در یک اداره یا موسسه دانشگاهی، پست اجرایی می گیرد باید با سازوکارهای شفافیت و مهار فساد آشنا شود. در ایران  راه ومکانیزمی برای این آشنایی نیست.  نه آموزش رسمی ای در این باره هست و نه آموزش غیر رسمی. به طور مثال وقتی استاد جوانی پست اجرایی می گیرد ، دوستان باتجربه ترش که اتفاقا خیرخواه او هستند چنین چیزهایی را به او یاد نمی دهند. به جایش، نتیجه تجربه خود را به گوشش می خوانند: « با رئیس مخالفت نکن چون که برایت گران تمام می شود.» یا «در شورا ها ساکت باش و اظهار نظر نکن که  بزرگترها نگویند بی ادب هستی. این طوری تو را در این پست، تمدید می کنند.» حالا اینها دوستان خیرخواه هستند که این توصیه ها را می کنند. خیلی وقت ها هم دشمنانی در لباس دوست ظاهر می شوند و در گوش مدیران تازه وارد می خوانند  که فلان جا با بهمان کس کله بگیرد. او را تحریک می کنند که سرباز پیاده صفحه شطرنج خودشان در بازی های پیش پا افتاده قدرت پوشالی در سطح دانشگاه یا اداره باشند.

چیزی که غایب هست آموزش راه و کار شفافیت و مکانیزم های مهار فساد هست که هر کسی که مسئولیت اجرایی می گیرد باید کمابیش از آنها با خبر باشد.


من مشکل ملت مان را این چیزها می دانم. اندیشمندانشان -به جای تاکید بر اهمیت این ساز و کارها- به آنها آدرس های غلط می دهند. در نوشته بعدی ام  به یکی دو مورد از این سازوکارها که از همسرم (دکتر محمد مهدی (شاهین) شیخ جباری) آموخته ام و خود سعی کرده ام به سایر کسانی که در پژوهشگاه ما سمت اجرایی دارند بیاموزم اشاره خواهم کرد.


دو مورد از سازوکارهای شفاف سازی و مهار فساد مالی در ادارات:

۱- هر قراردادی که با شرکتی بسته شود و مبلغ آن از مقداری بیشتر باشد باید به مناقصه گذاشته شود. به این ترتیب امکان این که مدیران رده بالای موسسه به اطرافیان خود «نون قرض دهند» کاهش می یابد. سازوکارهایی برای تضمین سلامت مناقصه هم هست که من خیلی در این باره نمی دانم.

فقط می دانم اگر در کشوری مطبوعات آزاد باشد خبرنگاران جدی کنکاش کننده  (  investigativeشبیه همین یاشار سلطانی خودمان) ته و توی مناقصه را درمی آورند و اگر فسادی باشد رو می کنند.

۲- در بستن قرارداد با یک موسسه، یک شرکت ناظر مستقل هم باید باشد.  ناظر باید هم  ازکارفرما و هم از شرکت مجری، مستقل باشد. از سوی موسسه کارفرما، یک کاربر رسمی معرفی می شود. کاربر درمراحل اجرای پروژه به مجری تفهیم می کند که  دقیقا چه سرویسی می خواهند.  دست آخر هم کاربر، طرح را تحویل گرفته امضا می کند که طرح به طرز مطلوب به اتمام رسیده است. بخشی از مبلغ قرارداد، در آخر پرداخت می شود و منوط به تایید کاربر هست. این طوری، مجری  نمی تواند سمبل کند و طرح را ناتمام یا معیوب تحویل دهد. از سوی دیگر، مجریان جدی که می خواهند کار را خوب درآورند، خود باید از ایده  معرفی کاربر استقبال کنند. چون این طوری طرف حسابشان معلوم هست. وقتی طرف حساب مجری معلوم نباشد و هر کسی از راه می رسد یک دستور صادر کند و دست آخر هم کارفرما بهانه بیاورد که طرح خوب نشد، اعصاب  مجری هم خراب می شود. اما اگر طرف حسابش کاربری مشخص باشد که از ابتدا معلوم می نماید چه سرویسی لازم دارند،  تکلیف مجری روشن هست و کمتر اعصابش خرد می شود و دلخوری پیش می آید.


دو مورد بالا، مواردی هستند که علی الاصول هر کسی با سواد دبیرستانی هم باید بداند. اما من مورد اول را حدود ده سال بعد از دکترایم یاد گرفتم. مورد دوم را هم دو سال پیش بعد از تصدی ریاست پژوهشکده به طور غیر رسمی از همسرم آموختم. کلی هم ذوق زده شدم که عجب مکانیزم هوشمندانه ای است. ( بعدش یادم افتاد که در تابلوهای زردرنگ کنار کارگاه های ساختمانی نام مهندس ناظر را می نویسم. و بعدتر یادم افتاد مادر خودم مهندس ناظر چند پروژه ساختمانی بود. گمان می کردم فقط برای پروژه های ساختمانی این سازوکار باید باشد. نمی دانستم که در پروژه های دیگر هم علی الاصول باید باشد.)  شاهین وقتی ذوق مرا دید  گفت:« این را که دیگه همه می دانند! چه طور تو نمی دانستی؟» 

ولی آیا «همه» این مکانیزم ها را می شناسند!؟  من در پژوهشگاه خودمان در موردش با همکاران صحبت کردم و هیچ کدام نمی دانستند! علی الاصول لازم بود بدانند ولی نمی دانستند.

این از عدم آگاهی عمومی  ماست که  نتیجه طرح ها و پروژه ها عمدتا کج و کوله هست و راه هم  برای سواستفاده های مالی چهار-بانده باز هست. گمان می کنیم با تقبیح زبانی یا نصیحت اخلاقی می توانیم جامعه را اصلاح کنیم و از این مکانیزم ها غافلیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اهمیت به کاربردن سازوکارها و فناوری در کاهش بی نظمی و حق کشی و فساد مالی

+0 به یه ن

در دهه هفتاد و هشتاد، (پیش از توسعه مترو و اسنپ و تپسی) تاکسی های خطی، بار بزرگی از ترافیک کلانشهرها را بر دوش می کشیدند. صحبت ها و بحث های درون تاکسی از عناصر مهم فرهنگ سازی  و ساختن جریان های اجتماعی  بود.

در مقالات تحلیل اجتماعی هم طبعا درمورد تاکسی های شهری  زیاد نوشته می شد. اگر یادتان باشد در دوره خاتمی، جریانی در روزنامه ها و نشریات دیگر راه افتاد که می گفت که اشکال کار اصلی  در مردم ایران هست که ما این طور عقب افتاده ایم. مصداق و روایت اقناعی ده ها مقاله برای اثبات مقصر بودن مردم  ایران که درنشریات گوناگون آن زمان منتشر می شد این روایت بود: «سوار تاکسی شدم. راننده از اختلاس های اعلام شده در رادیو نالید و به مسئولان لعنت فرستاد. اما من هوشمندانه و حکیمانه تنها گوش دادم چرا که من یک اندیشمند نویسنده هستم. هنگام پیاده شدن، راننده کرایه را با من دولا پهنا حساب کرد. نگاه  حکیمانه ای به او انداختم و گفتم چند دقیقه ای از این که داشتی اختلاسگران را نفرین می کردی نگذشته است. می دانی آن اختلاسگر خود تو هستی که در موقعیت فراخ تری نشسته ای. اشک در چشمان راننده تاکسی  جمع شد و.....» خلاصه آخرش هم با فیلم هندی تمام می شد! می گم راننده تاکسی های آن موقع خیلی «اعصاب» داشتند ها! امروز یک اندیشمندنویسنده، به راننده تاکسی ای چنین بگوید کمتر از فحش آبدار نصیبش نخواهد شد! او هم فحش ندهد بقیه مسافران فحشش می دهند!🤬

در اوایل دهه هشتاد، توریست خارجی نسبتا زیاد به ایران می آمد. یکی از علاقه مندی های من در آن سالها خواندن سفرنامه های توریست های سفر کرده به ایران در وبلاگ هایشان بود. آنها هم به دو لا پهنا حساب کردن راننده تاکسی ها اشاره می کردند اما این همه سفسطه درباره اش نمی نمودند. تنها تحلیلی که می کردند این جمله ساده اما مفید بود: «در ایران نیز مانند سایر کشورهای دیگر که «تاکسی متر» در تاکسی ها نصب نشده، بالا حساب کردن کرایه اتفاق می افتد. ....» دقت کنید که این مشاهده را به ویژگی های فرهنگی عجیب غریب ایرانیان نسبت نمی دادند بلکه به یک ضعف تکنیکی ساده یعنی عدم نصب تاکسی متر مرتبط می دانستند. در شهرهای بارسلون و مادرید و والنسیا که من به آنها سفر کرده ام از اجحاف راننده تاکسی در حساب کردن کرایه خبری نیست. دراین شهرها تاکسی ها تاکسی متر دارند. واقعا چه قدر فرهنگ اسپانیا با ایران فرق دارد؟! اونجا با یک سری تمهیدات نظیر نصب تاکسی متر جلوی این تخلف را گرفته اند. اگر اونجا بشه درایران هم می شه.

مثال دیگر، صف های طولانی بانک و دعواهای چرکین بین مراجعان بانک در دهه هفتاد هست. راجع این هم باز «اندیشمندان نویسنده» در جراید قلمفرسایی می کردند و آن را به جوهره معیوب ایرانی نسبت می دادند که به حقوق دیگران احترام نمی گذارد و بعد هم نتیجه می گرفتند که همین حکمرانی هم از سر ایرانیان زیاد هست و تا همه مردم درست نشوند و انسان کامل نگردند از بهبود حکمرانی خبری نخواهد بود.

بیش از ۱۰ سال هست که ما در بانک ها اون صف های طولانی و آن دعواهای چرکین را نداریم. در کمال تمدن و ادب می رویم بانک، کارمان را انجام می دهیم و برمی گردیم. چرا؟ آیا در همین چند دهه، جوهره چند هزار ساله ایرانی عوض شد و به ناگاه ما به همدیگر احترام گذاشتیم؟ نه بابا! دو تا اتفاق افتاد. اول این که «نوبت گیر الکترونیکی» در بانک نصب شد و ابهام ها در مورد این که «نوبت کیست» را حل کرد. دوم هم این که ارائه خدمات اینترنتی برای پرداخت قبوض و .... ازدحام در باجه های بانک را کاهش داد. به همین سادگی!


------------


When reward system changes, both the collective  and individual behavior   of people of a society change. They change really rapidly.  A good governance will  impose a reasonable reward system. After a short 

while, the  behavior of people changes.


------------


مثال های نوشته قبلی را آوردم تا نشان دهم که چه طور مکانیزم های روشن می تواند جلوی بلبشویی و تضییع حق دیگران را بگیرد. آن دو مثال های دم دستی بودند که شهروندان عادی روزانه با آنها مواجهند. در مسایل یک مقدار پیچیده تر اداری و دانشگاهی و..... هم مکانیزم هایی برای مهار فساد وجود دارد. اما مردم ایران، کمتر به اهمیت این مکانیزم ها و نیز سازوکار آنها آگاهند. آگاهی مردم ایران نسبت به اهمیت سازوکارهای مهار کننده فساد بسیار پایین هست. اگر ایرادی به مردم ایران بشود گرفت همین هست. همین عدم آگاهی هست که باعث شده به نسبت ملت های مشابه، سر مردم ایران کلاه های گشادتری برود و در زندگی جمعی و سیاسی سرخورده تر از سایر ملت هایی شوند که با آنها اشتراکات فراوان دارند. به طور مشخص، آگاهی مردم ایران را درمورد سازوکارهای مهار کننده فساد بسیار کمتر از مردم ترکیه، ایتالیا و اسپانیا یافته ام.

ببینید! مردم ایران و ترکیه خیلی خیلی به هم نزدیک هستند. «کیش شخصیت» جزو بیماری های هر دو ملت هست. در ایران  یکی از موانع اصلی حسابرسی و شفافیت  همین کیش شخصیت هست چرا که حسابرسان خجالت می کشند که  قطب کیش شخصیت را  حسابرسی نمایند. علاوه بر خود قطب، نوچه ها هم با چسباندن خود به قطب کیش شخصیت ، از حسابرسی در امان می مانند و به این ترتیب فساد رشد می کند.

در ترکیه کیش شخصیت به این اندازه مانع حسابرسی نمی شود. چرا؟! چون مردم – دست کم طیفی از مردم در سطح اساتید دانشگاه بغازایچی - به نیکی به اهمیت حسابرسی آگاهند. (در ایران استادان دانشگاه شریف و تهران  هم در این زمینه آگاهی لازم را ندارند چه برسد به مردم کوچه و بازار!) این آگاهی بخش فرهیخته تر ترکیه تا جایی است  که کسی بدون پا دادن به حسابرسی نمی تواند قطب کیش شخصیت شود. بنابراین، قطب کیش شخصیت برای این که منزلت خود را در نظر پیروان حفظ کند «تعارف» می کند که اول از همه مرا باید حسابرسی کنید. حسابرسی ای که اغلب  در مورد شخص قطب کیش شخصیت، صوری است. اما این ژست او بی اثر نیست. دیگه نوچه هایش در لوای او از حسابرسی جدی در امان نمی مانند. همین یک قدم باعث می شود میزان فساد در ترکیه نسبت به ایران کمتر باشد.

به عمد در بالا از کلمه «تعارف» استفاده کردم چون که می دانستم یک عده خواهند گفت چون ایرانیان در گیر «تعارف» هستند حسابرسی در آن جدی نمی شود. مخصوصا در مورد ترکیه هم از این واژه استفاده کردم تا  نشان دهم اتفاقا تعارف می تواند در جهت معکوس باشد و به کمک حسابرسی بشتابد.

من نقش عدم آگاهی را در اینجا بیش از نقش عنصر فرهنگی «تعارف» می بینم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استادی که فراتر از بینی خود می دید!

+0 به یه ن

در طول ۱۸ سال وبلاگ نویسی مستمرم، نوشته زیر را چند بار بازنشر کرده ام. اما باز هم نیاز می بینم که دوباره منتشر کنم:

 

سال 73 -74 در دانشگاه استادی داشتیم که قسمت عمده ی وقت کلاس را صرف انتقاد از فرهنگ جامعه می کرد. به خصوص به ما دانشجویان می تاخت که به چیزی فرای "پاس کردن" نمی اندیشیم و وقتی فارغ التحصیل شدیم فراتر از نوک بینی خود نخواهیم دید.

آن استاد راهکار هایی نیز برای حل معضلات اقتصادی واجتماعی ارائه می داد که قابل تامل اند!

از جمله آن که بارها گفته بود: « باید چند تا از این بازاری های شکم گنده را امروز بگیرند فردا در ملاء عام اعدام کنند تا درس عبرتی باشد برای بقیه. اگر این کار را بکنند همه ی مشکلات اقتصادی یک شبه حل می شه.» (چیزی به همین مضمون. ) امروز و فردا و همه و یک شبه را پررنگ کردم. دقت کنید آن استاد دانشگاه حتی از محاکمه هم سخنی به میان نمی آورد. من به این نکته دقت کردم.بیش ازپنج بار این مطلب را از زبان او شنیدم بی آن که از محاکمه نامی برده شود. آن چه از نظر آن استاد اهمیت داشت ایجاد ترس در دل بقیه بود نه آن که حکمی به عدالت صادر شود و یا حقوق انسانی متهم مراعات شودو ....

خوشمزه آن که آن خانم دکتر عزیز به چیزی کمتر از اعدام رضا نمی داد. صد رحمت به علا الدوله که به بهانه ی گران شدن قند بازاریان را تنها به فلک بسته بود!


دومین نکته ی قابل تامل در سخن آن استاد دانشگاه رفع «همه ی» مشکلات اقتصادی مملکت با ایجاد هراس در دل بازاریان بود. گویی «همه ی» مشکلات اقتصادی مملکت را بازاریان به وجود آورده اند که هراس در دل آنان افکندن از طریق چند اعدام، «همه ی» مشکلات را به یک باره حل کند. گیریم من یک بازاری ام. با مشاهده صحنه ی اعدام همکارم آن هم به این شکل چه می کنم؟! مشخص است : بار و بندیل می بندم و خانواده و سرمایه خود را به دیار دیگر می برم. هر جا که شد: آمریکا، سویس، امارات، ترکیه، ... هر جا که امنیت جانی داشته باشم و بتوانم با خیال آسوده سرمایه گذاری کنم.

یا فرض کنید من یک سرمایه دار خارجی هستم که دارم مطالعه می کنم ببینم در ایران سرمایه گذاری کنم یا خیر. با دیدن عکس اعدام این بازاریان به حکم خانم استادی که فراتر از نوک بینی اش را می بیند، چه فکری قرار است بکنم؟! آیا به سرمایه گذاری در این مملکت ترغیب می شوم یا تصمیم می گیرم دیگر پایم را در چنین مملکتی نگذارم؟! خودم هم تصمیم به آمدن بگیرم، همسر و فرزندم مانع می شوند!

یا فرض کنید دانشجویی هستم که در آینده وارد کار اقتصادی می شوم. آیا با این ذهنیت که استادان دانشگاهم دارند می آیم -چنان که در غرب مرسوم است- به دانشگاه کمک مالی کنم؟!

آیا آن چنان که آن خانم دکتر می گفت با اعدام چند نفر مشکلات اقتصادی مملکت حل می شود؟! آیا این قدر این امر بدیهی است؟! من گمان می کردم که مسایل اقتصادی در سطح کلان مملکتی خیلی پیچیده تر از این حرف هست که با اعدام چند نفر بازاری حل شود!

پی نوشت: این خانم دکتر که مد نظر من است از دانشکده ی فیزیک نبود.

پی نوشت جدید: 

 راه موثر در  جلوگیری از جرم, تنبیه شدید چند نفر به منظور رعب افکندن در قلب دیگران نیست!

مجازات بایدبا جرم متناسب باشد.  به جای شدید تر کردن مجازات  بایدتا حد امکان با همه ی خاطیان مقابله کرد (نه فقط بایکی  دونفر برای نمونه برای  ترساندن دیگران). روش تنبیه شدید دو سه نفر برای ارعاب  علاوه بر به دور بودن از عدالت چند ضرر دارد: اولا از او در اذهان عمومی یک قهرمان می سازد. ثانیا: هرچند اذهان عمومی را تحت تاثیر قرار می دهد اما مانع از جرم نمی شود. خاطیان بالقوه اگر احتمال دستگیری را زیاد ندانند  به کار خود ادامه خواهند داد. تنها اگر احتمال دستگیری را زیاد بدانند ممکن هست که از جرم دست بردارند. ثالثا: در دنیا برای وجهه ی جامعه ی ما تبلیغ منفی است.

پی نوشت دوم: یک وقت سو تفاهم نشه: این استاد که فراتر از نوک بینی خود می دید استاد دانشکده فیزیک نبود. استاد ادبیات فارسی بود. همان شخصی بود که پدرم در موردش آن جمله ناب را گفته بود. قصه اش را یک بار گفته ام. متاسفانه انگار پاک کرده ام. در نوشته بعدی ام می آورم.

-----------------------

در محیطی که من در تبریز بزرگ شده بودم در حضور خانم ها فحش آبدار نمی دادند. در نتیجه اطلاعات عمومی من   در مورد فحش های آبدار در ۱۷-۱۸ سالگی که به تهران آمدم خیلی ناچیز بود. راستش را بخواهید هنوز هم فحش های آبدار ترکی بلد نیستم! فحش های آبدار فارسی و انگلیسی را از رمان ها و فیلم ها یاد گرفته ام. اما معلومات فحش ترکی من از فحش هایی در ردیف «اششک» فراتر نمی رود.

بگذریم! سال اول  که دروس عمومی می گذراندیم استاد  ادبیات ما خانمی بود که کل ادبیاتی که به  ما یاد  داد، تعریف  او از شعر بود: «گره خوردگی خیال و اندیشه در قالبی آهنگین شعر خوانده می شود.» 

احتمالا این تعریف برای عالیجنابان سعدی و حافظ هم غریب خواهد نمود ولی کاری به آن ندارم.

جز این در مورد ادبیات فارسی هیچ به ما نیاموخت. من هر چی درس ادبیات فارسی خوانده ام در دوره راهنمایی و دبیرستان از معلمان درجه یک ادبیات خودمان در تبریز سرکارخانم ها شاهیده و نجمی بوده است. پس این استاد ادبیات که دو ترم  هفته ای  یکی دو ساعت در خدمتش بودیم چه می کرد؟! تا جایی که یادم هست مرتب همان جمله را تکرار می کرد. توی سر ما می زد که به عنوان دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف  فرا تر از نوک بینی مان نمی بینیم و تنها به فکر پاس کردن دروس هستیم و مانند او آفاق در نمی نوردیم. بعدش هم نظرات مشعشع خود را در مورد حل مسایل جامعه به خوردمان می داد.

از جمله مسایلی که وقت کلاس صرف آن می شد به فحش کشیدن شاهان قاجار توسط استاد معظم ما بود که- برعکس ما- فراتر از نوک بینی خود می دید و چنین تشخیص داده بود که با بیرون کشیدن شاهان قاجار هفتاد پوسانده از قبر و فحش باران کردن آنها مسایل و مشکلات مملکت حل می شود. یادمه یک روز ناصرالدین شاه را «پ-ف-ی-و-ز» خواند. من معنای این فحش را نمی دانستم و خیال کردم فحشی است در ردیف بی معرفت یا بی صفت که استاد سر کلاس می گوید. به عقلم هم نرسید که شاید فحش آبدار باشد.

الغرض! خانه که بر گشتم با بابام صحبت می کردم و در مورد یک نفر این فحش را با تصور این که فحش خفیفی است به کار بردم. پدرم گفت این فحش را به کار نبر که فحش زشتی است و معنایش هم فلان هست. (دست آخر معنا و درجه آبدار فحش را هم از پدرم آموختم نه آن استاد که فراتر از بینی خود می دید.)

آن موقع من و شاهین تازه دوست رمانتیک شده بودیم. پدرم هم اطلاع داشت. از ترس این که تصور کند مبادا من از شاهین- یا یکی از دوستان جدیدم در تهران- فحش را شنیده ام  فوری گفتم از استاد ادبیات مان شنیده ام.  خلاصه به دفاع از دوستان جدیدم منبع را لو دادم. پدرم سری تکان داد و گفت «به به! این استاد ادبیاته یا استاد بی ادبی؟»😆

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هزار و یک شب فساد

+0 به یه ن

ماجرای صندوق بازنشستگی معلمان و سریال شهرزاد یادتان هست؟ من اصل ماجرا را نمی دانم و فقط چیزی که در بین مردم شایع شد را بازگو می کنم. اگرشما اطلاعات موثق تری دارید بنویسید.   گفته می شد از صندوق بازنشستگی معلمان اختلاس شد. بعدش اختلاسگران برای پولشویی کارهای مختلفی کردند. از جمله آن که در سریال شهرزاد سرمایه گذاری نمودند. انصافا سریال شهرزاد یکی از زیباترین سریال های ایرانی هست که تاکنون ساخته شده. ترانه علیدوستی هم در آن واقعا درخشید و محبوبیت عجیبی کسب کرد. بعد این داستان در فضای عمومی پیچید و عده ای از ترانه علیدوستی خواستند دستمزد خود را به معلمان باز گرداند. ترانه علیدوستی هم یک مقداری بی تجربگی از خود نشان داد و سینه سپر کرد و از  اسپانسر سریال دفاع کرد. جالبه که بقیه هنرپیشه ها -که آنها هم دستمزد گرفته بودند -خودشان را کنار کشیدند و فقط ترانه اومد جلو برای دفاع.

البته من فکر می کنم انتظار بیجایی بود که هنرپیشه هایی که اون قدر زحمت کشیده بودند دستمزدشان را پس می دادند. اما از خامی ترانه علیدوستی بود که بیاید و از چیزی که ته و تویش را نمی دانست چنان دفاعی  بکند. متاسفانه سالها ترانه به خاطر این موضوع مورد بی مهری مردم قرار گرفت تا این که قضایای جنبش مهسا پیش آمد و ترانه دوباره محبوب شد.


در دهه های گذشته، عده ای اختلاس های آن چنانی کرده اند و سپس پولشویی نموده اند. این یک مسئله برای ایران فرداست!  محل پولشویی تنها سینما نیست. اغلب  شرکت  های مهندسی و ...  برای این که در این سالها-به خصوص ۲۰ سال اخیر- دوام بیاورند مجبور شدند از کارفرمایی پروژه بگیرند که مستقیم ویا غیر مستقیم با اختلاسگران و رانت خواران حشر و نشر دارند. خود این شرکت ها، عموما خالص و صادق و پاکدست بوده اند اما کارفرمای مستقیم یا با واسطه شان وصل می شد به رانت خواران و.....

این موضوع مهمی است  که برای فردای ایران باید برای  آن فکری کنیم. ماجرای ترانه علیدوستی آموزنده هست. هم برای کسی که همچون ترانه، مورد سئوال قرار می گیرد. هم برای بقیه ما که-خواهی نخواهی- قضاوت می کنیم. تجربه علیدوستی می گوید باید در اظهار نظر هایی از این دست جانب احتیاط را رعایت کرد. با جانبداری ساده اندیشانه از کسانی که معلوم نیست به کجاها وصل هستند بیخودی لعنت مردم را نباید به جان خرید! از سوی دیگه نمی شه سرمایه های انسانی مان را (افرادی مثل ترانه را)  طرد کنیم.  سیر حوادث  نشان داد که ما چه قدر به افراد برجسته جامعه نیازی داریم. اگر از ایران امروز امثال ترانه ها را دور بریزیم (منظور فقط سلبریتی ها نیستند- فلان مهندس صاحب شرکت  یا بهمان پزشک صاحب کلینیک  یا .... هم منظورم هست) دیگه چی باقی می ماند؟! اگر بنا به طرد کردن باشد خط را کجا باید کشید؟ صاحب شرکت را اگر طرد کنیم و غیرخودی بدانیم، با کارمندش چه کنیم؟! با آبدارچی شرکتش که برای او، چایی می برد چه باید کنیم؟!


----------


توضیحات تکمیلی در مورد صندوق  معلمان به قلم یکی از دوستان فیس بوکی: «ماجرا این گونه بود که تهیه‌کننده شهرزاد بدون وثیقه مناسب مبلغ هنگفتی از بانک سرمایه وام گرفته بود. سهامدار عمده بانک سرمایه صندوق ذخیره فرهنگیان است و این وام بدون وثیقه با سفارش مدیرعامل صندوق ذخیره فرهنگیان پرداخت شده بود.

این موضوع به عنوان اختلاس از جیب فرهنگیان در صدر اخبار آمد.

وام بدون وثیقه مناسب رانت است و نه اختلاس. تهیه‌کننده شهرزاد وام بزرگی گرفته که توان بازپرداختش را ندارد و به ابربدهکار بانکی بدل می‌شود و در اقتصادی با تورم بالا همین وام دادن و بازنگرداندن و بعد پیدا کردن راهی برای بازپرداخت وام با سود بسیار کمتر از تورم، رانت بسیار عظیمی است.

این اتفاق به دلیل فقدان حاکمیت شرکتی است. سهامدار عمده نمی‌تواند با دستور بگوید به فلانی وام بدهید و باید منافع اقلیت حفظ بشود. در این قضیه اتفاقن کسی که باید در داستان وام به تهیه‌کننده شهرزاد شاکی باشد، فرهنگیان نیستند چون نماینده حقوقی آنها تصمیم گرفته است. شاکی اصلی سایر سهام‌داران بانک سرمایه هستند که با تصمیم خارج از مقررات مدیرعامل صندوق ذخیره فرهنگیان، متضرر شده‌اند.

فرهنگیان اگر بخواهند شاکی باشند نه از بانک سرمایه و نه از تهیه‌کننده شهرزاد که باید از مدیرعامل صندوق ذخیره فرهنگیان باید شکایت کنند.»



---------


در نوشته قبلی ام، در مورد برخورد با افراد درستکاری صحبت کردم که برای کارفرماهای رانت خوار و اختلاسگر کار می کنند.  کسانی که خودشان و کارشان شرافتمندانه هستند اما کارفرمایشان از شرافت به دور هستند. در مقابل یک سری افراد بیشرف داریم که اختلاس می کنند،  بیشرمانه دزدی می کنند، مال یتیم بالا می کشند و..... در مورد این دسته که دیگه شکی نداریم که باید محاکمه و سپس مجازات درخور (متناسب با جرمشان  در حدی که قانون تعیین نموده) شوند. بین این دو طیف وسیعی از مردم هم هستند که آن قدر بیشرف نیستند که دزدی گلدرشت کنند یا مال یتیم بالا بکشند، اما این ور و اون ور اهل سواستفاده هستند. اتفاقا این دسته تعدادشان از دزدها و اختلاسگران بیشرف خیلی بیشتر هست. فکر کنم ۳۰-۴۰ در صد جامعه را تشکیل می دهند.  (۳۰-۴۰ درصد از مردم هم هستند که کاملا فسادناپذیرند. راجع به اونها اینجا صحبت نمی کنیم. دور وبری های خود را حتی الامکان از این دسته پر می کنیم اما نمی توانیم انکار کنیم که آن ۳۰-۴۰ درصد خاکستری و آن باقی مانده فاسد هم هستند.)

منظورم از سواستفاده گری، کارهایی از این دست هست:

۱) خود را به کله گنده ها نزدیک می کنند و برایشان پادویی می کنند که از انواع و اقسام رانت ها برخوردار شوند.

۲) به اسم کار تولیدی،  مواد اولیه سوبسید دار می گیرند اما می برند در بازار سیاه می فروشند. از کارخانه دار تا نانوا در ۴۵ سال اخیر از این کارها کرده اند.

۳) به اسم شرکت دانش بنیان تسهیلات دریافت می کنند اما کاری به دانش ندارند و تنها دلالی می کنند.

 از این گونه کارها  واز این گونه آدم ها زیاد هست. باهاشون که ارتباط برقرار می کنید می بینید خیلی هم آدم های بدی نیستند اما  با وسوسه این گونه سواستفاده ها  نمی توانند مبارزه کنند. بلکه توجیهش می کنند. مثلا نانوایی که آردش را در بازار سیاه می فروشد با خود می گوید: «این آرد حق من بود.  مال من بود. انتخاب کردم که این طور آن را بفروشم. مال دیگری را که نفروخته ام. مال خودم را فروخته ام.» 

حالا سئوال اینه که با این قبیل آدم ها چه باید کرد؟ آیا اینها را باید پای میز محاکمه کشاند؟ فکر نکنم عملی باشه که همه این آدم ها را محاکمه کنیم. تعدادشان خیلی زیاده. ما اون قدر قاضی و وکیل و دادگاه و دادسرا نداریم که ظرفیت رسیدگی به پرونده همه اینها را داشته باشه. به علاوه، اینها زرنگی های خاص خود را دارند و می توانند سیستم قضایی را (حتی سیستم قضایی پاک  و کارآمد را) بپیچانند و حتی آلوده سازند.

در مجموع سرمایه زیادی دست این طیف در ۳۰-۴۰ سال گذشته انباشته شده. اگر شروع کنند به محاکمه چند نفر از اینها بقیه فوری جمع می کنند، سرمایه هایشان را هم برمی دارند و از کشور می روند. این طوری بیشتر به اقتصاد کشور ضربه وارد می شه.

عده ای گمان می برند که همین طیف هستند که باعث شده اند فساد مالی در کشور باشه. قبلا هم گفتم که با این نظر موافق نیستم. اینها افرادی نیستند که بتوانند سیستمی طراحی کنند بلکه شگردشان این هست که می گردند و راه پولدار شدن در سیستم موجود را می یابند.

عقلای جامعه، روشنفکران و فرهیختگان و اندیشمندان جامعه باید سیستم را طوری طراحی کنند که راه سواستفاده این قبیل افراد بسته یا دست کم محدود شود. عقلای جامعه باید راهی بیاندیشند که این طیف برای ثروتمندتر شدن سرمایه ای را که اندوخته اند به مسیری سازنده سرازیر نمایند. راهش این هست نه مبارزه با این طیف.


--------


اگر شرکت دانش بنیانی دارید یا می خواهید تاسیس کنید بهتر است ته و توی این قوانین نسبتا جدید در جهت حمایت از شرکت دانش بنیان را در بیاورید. شاید مفید واقع  شود


لینک اول

لینک دوم 

لینک سوم

------------


سری نوشته های من در مورد مبارزه با فساد و نیز «تقابل چپگرایی و راستگرایی»، بیشتر جنبه اجتماعی و  

ساختاری  دارد تا جنبه فردی. اما بد نیست در نوشته حاضر، به این دو جمله که در نوشته قبلی ام آوردم بپردازم


«سی چهل درصد از مردم هم هستند که کاملا فسادناپذیرند. دور وبری های خود را حتی الامکان از این دسته پر می کنیم اما....»

درصد قابل توجهی از مردم ایران امروز فسادناپذیر هستند. در انواع و اقسام سیاه نمایی ها این درصد قابل توجه انکار می شود.  چند دسته  هستند که ترجیح می دهند وجود این قشر فسادناپذیر را در ایران امروز کاملا انکار کنند:

۱) کسانی که منفی بافند

۲) اونهایی که از سور عمومی و سور صفر خوششان می آید و دوست دارند همه را یک کاسه کنند. 

۳) اونهایی که ادعا می کنند، قدیم خیلی بهتر از امروز بود.

۴) آن دسته از  ایرانیان مهاجر که  برای توجیه مهاجرت خودشان می خواهند ایران را سراسر تباهی بدانند.

۵) و مهمتر و بدتر و سمج تر از همه، این دسته: آنان که می خواهند سواستفاده های خود را توجیه کنند پس اصرار دارند که همه یا فاسدند یا فساد پذیرند.

متاسفانه برخی  فیلم ها و سریال های ۵-۶ سال اخیر، به طور سیستماتیک یاد آور گروه پنجم هست. به خصوص سریال هیولا و سپس دراکولا، رحمان ۱۴۰۰ و......


حالا به این جمله ام می پردازم: «. دور وبری های خود را حتی الامکان از این دسته (دسته فسادناپذیر) پر می کنیم اما....»  

این خیلی مهم هست. اگر دور وبری های خودمان را از افراد فساد ناپذیر پر کنیم اصلا وسوسه نمی شویم که جز آن عمل کنیم. به علاوه، کسی که خودش درستکار هست و دور وبری هایش را از افراد درستکار پر کند، در دو دوتا چهار تای زندگی عقب نمی ماند. البته یک شبه میلیاردر نمی شود اما آرام آرام در زندگی مادی پیشرفت می کند. حتی در ایران امروز.

دسته چهارم وپنجم که در بالا به آنها اشاره کردم هر کدام به دلایل خود این گفته مرا انکار می کنند اما نظر آنها، مهم نیست. این گفته و ادعای مرا سفیدنمایی عملکرد مسئولان تلقی نکنید. اگر مملکت درست اداره می شد پیشرفت مادی افراد درستکار بسیار کم زحمت تر و سریع تر انجام می گرفت. 


 افراد درستکاری که دور وبر خود را از دوستان درستکار و دلسوز پر می کنند و تا حد خوبی هم سرشان توی حساب هست  در همین ایران امروز رشد می کنند. در مقابل از هر ده نفر که وسوسه زیرآبی رفتن دارند و دور و بر خود را با پدرسوخته ها پر می کنند فقط یکی به ثروت می رسد، نه تای بعد، در این زیر آبی رفتن ها غرق و خفه می شوند.



این نوشته من برای برحذر داشتن افرادی که وسوسه زیرآبی رفتن دارند نیست. می دانم که با این نوشته ها، وسوسه های آن چنانی از بین نمی رود. برای این که وسوسه ها بخوابد باید سیستم و ساختار اقتصادی و قضایی و... اصلاح شود. این نوشته من برای این بود که افراد فسادناپذیر  تشویق بشوند که دور وبر خود را با افراد فسادناپذیر دیگر پر کنند. این طوری فضای ذهنی شان خیلی راحت تر و مرتب تر می شود و  زندگی به مراتب بهتری برای خود می سازند تا زمانی که پدرسوخته ها را به دایره نزدیکان خود راه دهند.


باز خورد یکی از کارآفرینان و صاحبان شرکت دانش بنیان از اردبیل:

«شرکتهای دانش بنیان هیچ نوع معافیت مالیاتی ندارن. مگر اونهایی که در صنایع نظامی و اینطور مسائل باشن. در مورد تسهیلات بانکی هم به خریدار محصول دانش بنیان وام بانکی با بهره ۲۲ درصد میدن. که این مورد کمک خوبیه. ولی اونم معلوم نیست کی قطع بشه. یک کمک دیگه پرداخت قسمتی از هزینه های شرکت در بعضی نمایشگاه ها است. اونم داستانی داره. مثلا چند وقت پیش یک نمایشگاهی در اوزبکستان برگزار میشد. با ما هم تماس گرفتن. شک شرکتی که مربوط به خودشونه میاد از شما چند برابر قیمت پول هتل و هواپیما و غیره رو میگیره و به شما فاکتور میده اون فاکتور رو میدی به سازمان و یک سال بعد قسمتی از اون رو برمیگردونه. من حساب کردم اگر خودمون بدون این داستان دانش بنیان میرفتبم به همون نمایشگاه هزینه ما با همون امکانات و شاید بهتر یک سوم میشد. اینطوری داستان».


«در مورد اون وام برای خرید محصول دانش بنیان هم راهی برای اینکه خلافی صورت بگیره نیست. چون اون فروش باید ارزش افزوده اش پرداخت بشه و ۲۲ درصد هم سود. یعنی میشه ۳۲ درصد و کلی هم کارشناسی و بازدید و کنترل داره. حتی اگر کنترلی هم نداشت وام با بهره ۳۲ درصد فکر نمیکنم خواهان داشته باشه. البته بقول خودشون اون امضا طلایی ها هر سدی و هر قانونی رو میتونن رد بشن».


«الان عملا اداره دارایی اون پول اصلی که داره میگیره اسمش رو گذاشته مالیات ارزش افزوده. و از اون هیچ چی کم نمیشه. نه بعنوان اعتبار مالیاتی و یا نه به هر اسم دیگه. و اون اعتبار مالیاتی هم از قسمتی از هزینه های نمونه سازی کم میشه. یعنی نه برای کل فروش. یعنی ما الان فقط دو ماشین دانش بنیان داریم و صدها فروش. یعنی بخشی از هزینه تحقیق و توسعه برای ساخت نمونه اولیه اون دو ماشین رو به ما بعنوان مالیات عملکرد کم میکنه. که اصلا بعید میدونم به دردسرش بیارزه. این وسط فقط هارت و پورت خیلی دارن. بیان فیلم بگیرن و عکس بندازن و غیره ولی در عمل هیچ چی نیست».


بازخورد یکی از دوستان فیس بوکی: «در مورد آن طیف وسیعی که نام بردید دیگر قضیه اسمش مبارزه با فساد نیست و مبارزه با سبکی از زندگی است. کسی جنس سوبسیدی را در بازار آزاد می‌فروشد (که تا همین اواخر /قبل دوره ترامپ ۱ / خیلی مرسوم بود) و آن را حق خود می‌داند مساله‌ش جزایی یا سیاسی نیست، بلکه تربیتی و فرهنگی است. قضیه اینجاست که خیلی از این افراد اصلا به مورددار بودن کارهایشان خودآگاهیی ندارند و باورشان نمی‌شود خودشان بخشی از مشکل هستند، یا که دارند کار بدی می‌کنند، و کل قضیه را عادی می‌بینند.

یک معضل اساسی فرهنگ ما این است که شامل هیچ تربیت اجتماعی نیست و کودک ایرانی فرا نمی‌گیرد که بقیه‌ای هم هستند به نام اجتماع/هم‌شهری/هموطن/انسان/جانداران محیط زیست/… که آنها هم سهم و حقی دارند، فقط منافع خودش را می‌بیند و در نهایت خانواده خودش. دقت که بکنیم خیلی افراد اصلا هیچ درکی از وجود و حضور دیگران ندارند (مثلا آن کسی که داخل سالن سینما و کنسرت با تلفنش صحبت می‌کند). (من قبلا تصور می‌کردم چنان افرادی "بی‌شعور" و بی‌نزاکت" اند، بعد که چندین مورد به آشنایان تذکر دادم دیدم واقعا درکی از حضور دیگران نداشته اند و بعد که موقعیت را درک می‌کنند واقعا شرمنده می‌شوند).

خلاصه در پاسخ سوال شما که "با این قبیل آدم ها چه باید کرد؟" خیلی اوقات صرف رساندن آنها به خودآگاهی کافی است؛ کسی که مثلا دوبله پارک می‌کند اصلا خودآگاهی ندارد به کاری که دارد می‌کند، کار عادی‌ش را می‌کند. خیلی اوقات کافی است تصویری به او نشان بدهی که چطور موجب ترافیک می‌شود؛ نه آدم بدی است نه احمق و بی‌شعور و فاسد و …، صرفا (از کودکی) یاد نگرفته به نتبجه کاری که می‌کند فکر بکند.»


نقدی بر نوشته من: «

از قضا این تصور که مردمی هستند که فسادناپذیر اند خودش ناشی از ذهنیت سور عمومی و سور صفر است! به خودمان دروغ نگوییم، ‌ما که فرشته نیستیم،‌ بالاخره آدم ایم؛ مهم این است که خودآگاه باشیم به کاری که داریم می‌کنیم. مثلا: «من به خاطر شرایط بدم امروز دروغ می‌گویم؛ دروغ کار بدی است اما متاسفانه امروز مجبور ام»؛ به عوض اینکه به خودمان بگوییم «دروغ مصلحتی اشکالی ندارد»!

چنین رویکرد واقع‌گرایانه خیلی فاصله دارد با فضای دو ارزشی آدم‌ فسادناپذیر - آدم فساد پذیر. اینطوری دیگر کسی به صرف یک کار بد و دزدی کوچک خودش را نمی‌غلطاند به گروه دیگر چون که "آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب".

همین که افراد خودآگاه بشوند به عیار کاری که می‌کنند آهسته آهسته کمک می‌کند که ارزش درستکاری درونی بشود و به تدریج فرهنگ دزدی و کلاشی و "زرنگ‌بازی" جمع بشود»

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ]