+0 به یه ن
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
در سال های گذشته دو نفر از بهترین پست داک های ما-در شاخه انرژی های بالا- جذب دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان شده اند. در سایر شاخه های فیزیک (همین طور در شیمی و....) دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان استادان درجه یکی دارد. اگر به دنبال تحصیلات تکمیلی در رشته فیزیک در داخل کشور هستید توصیه من آن هست که دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان را-در شاخه هایی که در آن فعال هست- در اولویت قرار بدهید.
در دانشگاه تهران و دانشگاه شهید بهشتی هم استادان درجه یکی هستند اما تا جایی که من می دانم صف طولانی ای از دانشجویانی هست که می خواهند با آنها پروژه بردارند بنابراین شاید نوبت شما نرسد.
در مجموع بیراه نیست که بگوییم در رشته های علوم پایه اکنون دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان بهترین در کشور هست. این را کسانی که در زمینه بررسی پروپوزال های ارسالی از کل کشور نقش دارند می گویند. نه آن که از دانشگاه های دیگر پروپوزال بهتری ارسال نشود. اما سطح متوسط پروپوزال های ارسالی از دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان از دانشگاه های دیگر به طرز محسوسی بالاتر هست. کم نبودند کسانی که در زنجان می درخشیدند اما خیال کردند که در پایتخت چه خبره و خود را به دانشگاه های تهران منتقل کردند. انتقال به دانشگاه های تهران همان و افول علمی همان!
(محل کار من یک پژوهشگاه- نه دانشگاه- هست و قضیه اش فرق می کند. از جمله فرق هایش هم این هست که جای مناسبی برای دانشجو نیست. برای همین ما (من و شاهین) از سال ۲۰۱۵ در پژوهشکده فیزیک دانشجو نگرفتیم و قصد هم نداریم که دانشجو بگیریم. پژوهشکده ما- یعنی پژوهشکده فیزیک پژوهشگاه دانش های بنیادی- برای پست داک در شاخه انرژی های بالا، پدیده شناسی ذرات و کیهانشناسی جای خیلی خوبی است. در سال های اخیر گل های سرسبد دانش آموختگان این شاخه ها را از دانشگاه های مختلف کشور به عنوان پست داک جذب کرده ایم. محیط خیلی خوبی برای پژوهشگر پست داک به وجود آمده است.همین طور ویزیتورهای جوان زیادی داریم که درصد قابل توجهی از آنها به غنای علمی محیط می افزایند. معمولا پست داک ها را از میان آنها انتخاب می کنیم. یعنی بین آنها، آنان که خوش می درخشند و خارج نمی روند بعد از مدتی پست داک پژوهشکده می شوند. )
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
درطول دهه های گذشته درجمهوری اسلامی، تصمیم های بزرگ در حاشیه هیئت های مذهبی گرفته می شد. برای همین اونهایی که می خواستند از رانت ها برخوردار بشوند و یا بر تصمیم سازی های مهم کشوری اثرگذار باشند سعی می کردند در هیئت های مذهبی دولتمردان و رجال جمهوری اسلامی وارد بشوند. همسرانشان هم با همسران آنها در دوره ها و روضه ها و .... حشر و نشر می کردند.
فکر نکنید در کشورهای پیشرفته خیلی با این متفاوت هست. اونجا هم لابی کردن های پشت پرده در سیاست حرف اول را می زنه. منتهی جای لابی کردنشان هیئت های مذهبی نیست. معمولا سناتورها و سایر دولتمردان به باشگاه تنیس یا گلف می روند و هنگام گلف بازی برای منافع شخصی و گروهی خود لابی می کنند. یا هم که با هم به محل اسب دوانی وپرورش اسب همدیگر می روند و اونجا به همدیگر- پدرخوانده وار- پیشنهادهایی می دهند که نمی توان آنها را رد کرد!!
اگر این اپوزیسیون خارج نشین -به خصوص اپوزیسیون راست گرا- حرفی برای گفتن داشت در این چهل و چند سال در این کلوپ ها می بایست نفوذ می کرد. شاهزاده رضا پهلوی با کدام سناتور و یا دولتمرد آمریکایی در این چهل و چند سال گلف بازی کرده!؟ پادشاهی خواهان عکس های او را در حال اجرای موسیقی پاپ منتشر می کنند و قربان صدقه اش می روند. آخه این کار را که گروه اندی و شهرام شب پره بهتر از او می کنند! اگر این خاندان قرار باشه با این موقعیت خود حرفی در آینده سیاسی کشور داشته باشند همسر رضا پهلوی تا الان می بایست ده ها مهمانی داده بود که در هرکدام سه چهار تا سناتورآمریکایی یا دولتمرد اروپایی دعوت بوده باشد. کلاس یوگا رفتن های این خانم معروفند. آیا تا به حال در این گونه کلاس هایی که می رود با زنان خانواده کندی یا بوش یا دیگر سلسله های قدرتمند آمریکا همکلاس شده!؟
در فیس بوک دیدم که بانوان پادشاهی خواه رشت کلی از همسر رضا پهلوی تجلیل کرده بودند و او را به خاطر سر دادن شعار « مرگ بر سه فاسد.....» ارتش تکنفره شاهزاده خوانده بودند. شاهزاده سوار براسب آنها برای این که از آن سوی آب ها به داخل کشور نزول اجلال کند و به آرزویش برسد نیاز به چنین ارتش تکنفره ای که از او چهره فاشیست می سازد ندارد! نیاز به همسری دارد که با معاشرت با زنان خاندان های قدرتمند اروپا و آمریکا از یک سو و از سوی دیگر با مردمداری و لبخند بر مردم ایران از هر طیفی برای شازده قدرت نرم ایجاد کند.
اگر در این گونه جمع ها نمی چرخند با یک خانواده معمولی اندکی پولدار تر از معمول-جز در نام خانوادگی- چه فرقی دارند ؟! عرض کردم «اندکی». از من نوعی خیلی خیلی پولدارترند اما در مقابل الیگارش های فعلی ایران ثروت چندانی ندارند. الیگارش های فعلی ایران با ثروتشان می توانند عده و عُده ای را جمع کنند که شاهزاده رضا پهلوی با این هواداران پرسروصدایش حتی نمی تواند خوابش را ببیند. از سوی دیگر هم کسی مثل ترامپ و دیگر دولتمردان راستگرای سراسر دنیا (حتی اندک دولتمردان چپگرای باقی مانده در دنیا) ترجیح می دهند با الیگارش هایی که میلیاردها در جیب دارند پای میز مذاکره بنشینند نه با شازده ای که فیلم هایی از او بیرون می آید که نشان از آن دارد که در ۶۵ سالگی مثل یک تین-ایجر رویای ستاره راک شدن دارد!
نتیجه ای که می خواهم بگیرم آن است که برای آینده ایران نمی شه روی پادشاهی خواهان خارج از کشور حساب کرد. آن چه که راستگراها را قدرت می بخشد ندارند. فقط ادعا و هارت و پورتش را دارند.
اما بخش های منطقی تر اپوزیسیون خارج از کشور (که تا جایی که من می دانم هیچ کدام پادشاهی خواه نیستند) در یکی دو زمینه خوب کار کرده اند. از جمله در زمینه به قول خودشان عدالت انتقالی. مثلا کاری که بنیاد برومند در مستند سازی مدارک دادخواهان داشته ،می تواند کمک کند که پروسه دادخواهی آلوده به انحراف نشود. اگر این گونه مستند سازی ها نباشد و دادخواهی به انتقام شخصی فروکاسته شود سنگ روی سنگ بند نمی شود! در این صورت تر و خشک با هم می سوزند. اگر جامعه ببیند که مانند دادگاه های سوئد، پروسه دادخواهی یک پروسه طولانی اعصاب خرد کن-حتی برای شاکی است- هست (نه هارت و پورتی از نوع مورد پسند همسر رضا پهلوی یا علی کریمی) کسی بلند نمی شود برای هر که به او حسادت می ورزد یا با او تضاد منافع دارد پاپوش بدوزد! تنها کسانی وارد این پروسه می شوند که به واقع مورد ظلم جدی واقع شده اند و عمیقا دردمند هستند.بله! دادخواهی در یک دادگاه عادلانه خود درد دارد. شاکی باید مبارزه کند تا جرم متهم را اثبات نماید. با کشت و کشتار و تجاوز به قصد انتقام جویی خیلی فرق دارد. وقتی اصل بر برائت متهم قبل از اثبات جرم باشد شاکی و وکیلش لحظات چندان لذت بخشی در دادگاه قبل از اثبات جرم نخواهند داشت چرا که وکیل متهم آن ها را جهت اثبات بی گناهی موکلش به صلابه کلامی می کشد!
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
چند روز پیش دو سری فحاشی جنجال برانگیز اتفاق افتاد. یکی علیه کریم باقری در استادیوم فوتبال تبریز و دیگری توسط علی کریمی علیه ۳۲ نفر از چهره های سیاسی ویا حقوق بشری و یا دادخواه از طیف های مختلف که جزو پادشاهی خواهان نبودند. طبعا علیه هر دو فحاشی در فضای مجازی موج هایی راه افتاد. در تقبیح فحاشی علیه کریم باقری موج دو شاخه بود. یکی از سوی کسانی بود که کریم باقری را اسطوره می خواندند. شاخه دوم از سوی بخشی از طرفداران تراختور (بخش فرهیخته تر آن ) بود که هر چند علت دلخوری هواداران از کریم باقری را درک می کردند اما آن ادبیات فحاشانه را در شأن هواداران تراختور نمی دیدند و تقبیح نمودند. البته من خودم جزو تقبیح کننده ها نبودم. چرا!؟ چون که من فضای استادیوم و فوتبال-دوستان را به اندازه کافی نمی شناسم که بدانم یک فحش در اون فضا دقیقا چه بار معنایی دارد. به علاوه فکر کردم اگر من مثل معلم اخلاق با دیگر تقبیح کننده های مقیم تهران همصدا شوم نه تنها از من نمی پذیرند بلکه این اعتراض من باعث می شود در موقعیت دیگر که شاید از من نکوهشی یا توصیه ای پذیرفته شود پس زده شوم. نیمچه اعتباری که به عنوان یک فرد دانشگاهی علاقه مند به مسایل آذربایجان دارم را نگه می دارم برای جایی که فکر می کنم اثر گذار باشد.
برای همین تنها نوشته بودم که « من به تراختوری ها ایراد نمی گیرم که چرا خشم خود را به کریم باقری، به صورت کلامی ابراز کردند. اتفاقا یکی از خوبی های همشهری های ما این هست که همین طوری خشم خود را ابراز می کنند و کار را به خشونت های بالا نمی کشانند. بعد ازابراز خشم هم زیاد کشش نمی دهند و کینه به دل نمی گیرند. این طرز برخورد ایده آل نیست اما خیلی بهتر و کم خطر تر از رویکرد passive aggressiveهست که در برخی از شهرهای دیگر رواج دارد. ولی من به کسانی که بعدا در فضای مجازی از این اتفاق به عنوان محاکمه یاد کردند نقد جدی دارم. به دلیلی که عرض کردم به کار برد واژه «محاکمه» برای این اتفاق نقد جدی دارم.»
همان طوری که می بینید آن اعتبار را هم در صندوقخانه نگه نداشتم. در همان فرسته خرجش کردم و به کار بردن اصطلاح «محاکمه» توسط برخی از صاحبنظران تراختور را به نقد کشیدم. مخاطبم طبعا کسانی نبودند که در استادیوم فحش دادند . بلکه قشر فرهیخته تری از هواداران تراختور بودند که با همدلی این جریان اجتماعی را تحلیل می کنند. بین اونها علی الأصول حرف من شنیده می شه. گمان هم می کنم که همین نقدم هم شنیده شد.
علت دیگر برای این که من در تقبیح فحاشی علیه کریم باقری ننوشتم این بود که فکر کردم اتفاقا این اتفاق نه تنها به کریم باقری آسیب نمی رساند بلکه به او به عنوان سلبریتی ای که بیزنس هایی نظیر کافی شاپ در تهران دارد سود فراوان هم می رساند. اگر یادتان باشد در جریان جنبش مهسا، کافی شاپ کریم باقری را پلمب کردند و اتفاقا اونجا من در فیس بوک و وبلاگ علیه این ظلم غریدم! چرا!؟ چون اون واقعا ظلمی بود از سوی صاحبان قدرت. اما فحاشی های استادیوم در تبریز صدای فریادی بود برای شنیده شدن حس مظلوم واقع شدن و نادیده گرفته شدن. در هر صورت چنان که انتظار می رفت جریمه های سنگینی به خاطر این فحاشی برای تراختوری نوشته شد. تحلیل گران تراختور می گویند در پی رفتار مشابه با آنان در تهران چنین جریمه های سنگینی علیه پرسپولیس نوشته نمی شود.(من فوتبالی نیستم و در نتیجه قضاوتی ندارم.)
نوشته بالای من در داخل گیومه، بهانه ای به دست داد که یکی از خوانندگان کانال مینجیق، بالای منبر برود و برتری اخلاقی خود را نسبت به من به رخ من بکشد. همان طوری که هواداران تراختور که آن روز در استادیوم از من قبول نمی کردند که به آنها ادب بیاموزم من هم از آن فرد قبول نمی پذیرم که او برتری اخلاقی ای نسبت به من دارد که به او اجازه دهد که چنان از موضع بالا به پایین با من سخن گوید! خیلی هم سنگ کریم باقری و پاکی و خودساختگی او را بر سر من می کوبید. از خطاب و عتاب او من بیشتر از این که حس کنم او قصد حمایت از کریم باقری را داشت إحساس کردمقصد آن دارد که مرا بکوبد! حالا نمی دانم کدام نوشته قدیمی ترم به تریج قبایش برخورده بود که مترصد آن بود که حالم را بگیرد. در طول ۱۹ سال وبلاگ نویسی از این موارد زیاد دیده ام. (احتمالا حس تراختوری ها هم از بیشتر تقبیح های تهران نشینان و حمایت شان از کریم باقری همین هست.) این من بودم که وقتی کافی شاپ کریم باقری را پلمب کردند علیه آن ظلم غریدم. غرش ام چنان شدید بود که همکلاسی قدیمی ام نگران من شده بود و از انگلیس پیام داد که مبادا تو به خاطر کافی شاپ کریم باقری توی دردسر بیافتی! در صورتی که اون آقا اون موقع لام تا کام برای رفع ظلم از کریم باقری چیزی نگفت. در موارد ظلم های شدید تر که اتفاقا در حیطه وظایف او هم قرار می گیرد محافظه کارانه و حسابگرانه، چشم بر ظلم می بندد.
من در تهران نشسته ام. بیش از دو سال یک بار برای دو سه روز هم به تبریز نمی روم. پایم را هم نه در هیچ استادیومی گذاشته ام نه نخواهم گذاشت (به استنثای استادیوم بارسلون برای بازدید توریستی). برای من چه نفع شخصی دارد که بخواهم دل تراختوری ها را به دست آورم؟! اما کافی است لب تر کنم و تراختور را بنکوهم! از فردایش می شوم «آذری با غیرت فرهیخته» محبوب تهرانی ها و هزاران امکانات به پایم به این عنوان می ریزند. هزاران مرتبه از من پایین تر از نظر دستاورد علمی (بر اساس معیارهای ساینسومتری شناخته شده دنیا) با یک بار تقبیح تراختوری ها به این شکل در این شهر تهران به نان و نوا رسیده اند! من با این رزومه علمی و این همه جایزه بین المللی که از زمان ۱۷ سالگی ام در المپیاد تا کنون به دست آورده ام یک کوچولو خوش رقصی برای جریان ایرانشهری کنم می شم ملکه آنها! اما این کار را نمی کنم! چون این جور خوش رقصی ها را درست نمی دانم. کافی است من بر سر یک جوان معترض آذربایجانی فریاد بزنم و او را پانتورک بخوانم تا در این تهران، سیم و زر به پایم بریزند و شب وروز به من القاب فرهیخته و آذری غیرتمند و نظایر آن بدهند! اما من آلت سرکوب و خفه کننده صدا نمی خواهم بشوم.
طرفداران تراختور طیف وسیعی از ترکان و آذربایجانی های ایران را شامل می شود. یک سر این طیف افراد فرهیخته اند و یک سر دیگر هم آدم های جاهل و لمپن مسلک. توزیع آن هم از نظر فرهیختگی و جاهلیت درست مثل ترکان و آذربایجانی های ایران هست. خوب یا بد، آیینه تمام نمای آنهاست. درصد فرهیخته ها و جاهل ها بین این طرفداران همان اندازه هست که در سطح جامعه وسیع تر. در روزهای اخیر بخش متمایل تر به فرهیختگی این طیف -با این استدلال که تریبون سکوهای استادیوم در بازی های تراختور باید برای مطالباتی نظیر احیای دریاچه اورمیه یا آموزش زبان مادری پاکیزه بماند وبه فحش آلوده نشود- به طور دوستانه و مهربانانه آنان را که فحش داده بودند از این کار برحذر داشته اند.
اما در اردوی پادشاهی خواهان چه برخوردی با فحش های علی کریمی شده است؟ آیا بخش فرهیخته تر این جریان (اگر هنوز فرهیخته ای بین شان باقی مانده باشد) علیه فحاشی های علی کریمی موضعی گرفته اند؟ من که موردی سراغ ندارم. هر چه در فضای مجازی دیدم تایید تمجید از فحاشی علی کریمی از جانب پادشاهی خواهان بود. اگر هم موارد معدودی انتقاد باشد در مقابل این که همسر رضا پهلوی علی کریمی را «مرد هفته» لقب داد رنگ می بازد!
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
دقیقه ۱۶ تا ۱۹ کلاس درس نوزدهم دکتر انصاری فرد در مورد هوش مصنوعی در فیزیک انرژی های بالا را ملاحظه کنید:
https://www.aparat.com/v/pealrar?refererRef=channel_page
به مقاله ای و نکته ای اشاره می کنه به عنوان «درس تلخ». مفهومش اینه که اگر سیستم شما توان محاسباتی لازم را داشته باشه، بهتره بذارید خود هوش مصنوعی راه خودش را برای حل مسئله پیدا کنه تا این که الگوریتم های خودتان را به خوردش بدهید!
اساس هوش مصنوعی و یادگیری ماشین به لحاظ ریاضی آن قدر ها چیز پیچیده ای نیست. ضرب چند تا ماتریس با عناصر مجهول هست و یک تابع که باید مینیمم بشه تا این عناصر مجهول پیدا شوند. به لحاظ ریاضی خیلی ساده تر از اکثر کارهایی هست که ما پژوهشگران فیزیک با آنها روزانه سر وکار داریم. این سیستم نسبتا ساده را هم که به حال خود که می ذارید بهتر جواب پیدا می کنه!
------------
جریان «درس تلخ» در هوش مصنوعی را که شنیدم یاد والدینی افتادم که می خواهند الگوریتم های خودشان را به فرزندانشان اعمال کنند. به خاطر تکالیف مدرسه به اونها فشار می آورند و به اجبار آنها را از این کلاس فوق برنامه به اون کلاس فوق برنامه می کشانند. حال آن که فرزندان خانواده هایی که امکانات برایشان فراهم می شود اما آزاد باقی می مانند که خود بچرخند و خود استعدادهای خود را بیابند و شکوفا کنند عموما موفق ترند.
مغز انسان سیستمی بسیار پیچیده و حاصل میلیون ها سال فرگشت هستو لزوما هم خیلی اپتیمم نیست. دور از انتظار نیست که مغز بچه ها را به حال خودش بذارید بهتر جواب بگیرید. نکته ام این هست که بچه هایتان را با سخت گیری برای تکالیف مدرسه یا کلاس های آموزشی فوق برنامه متعدد خسته و دلزده نکنید.
توجه کنید که من اصلا نمی گم دروسی مانند ریاضی و علوم که در مدرسه آموخته می شود مهم نیستند. ده سال پیش یک جنبش پفکی در رسانه های اجتماعی مجازی راه افتاده بود که ریاضی-یا به طور عام تر علم - را مسخره می کردند و ادعا می کردند که به درد نمی خورد. چرت می گفتند! علم و دانش از بالاترین و باارزش ترین دستاورد های بشریت هست و همه لوازمی که مردم را قادر می سازد که گوشی دست بگیرند و در رسانه های اجتماعی فعال باشند (واحیانا آن چرت و پرت ها را بنویسند) مدیون همین علم بوده است!
حرف من چیز دیگری است. حرف من این هست که اگر بچه هایتان را با تحمیل «الگوریتم» های از پیش معین خودتان غرق نکنید خودشان بهتر درس می خوانند و بهتر علم می آموزند. حتی هوش مصنوعی هم بدون تحمیل الگوریتم برتر عمل می کند چه برسد به بچه!
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
این روزها تاک شو های فارسی متعددی در یوتیوب یافت می شوند. برخی از آنها خیلی گُل کرده اند و بالای ۱۰۰ هزار بیننده دارند. من سه مورد از این تاک شو ها را دیده ام که می خواهم درمورد شان صحبت کنم. به ترتیب علاقه ام به آنها : ۱) پامپ با اجرای امیر قیاسی. ۲) با ضیا. ۳) رک با اجرای واشقانی.
از اولی شروع کنیم که خیلی با مزه است. من مصاحبه با نرگس محمدی (هنرپیشه نه برنده جایزه نوبل صلح)، با فرهاد آئیش، با سیاوش طهمورث و مریم جلالی را دیده ام. اینها را به ترتیب جذابیتش از نظر خودم شمردم. مجری خیلی بی ادعا هست. نه ادعای درس اخلاق دادن دارد. نه ادعای باسواد بودن دارد. نه ادعا فرهیخته بودن. اتفاقا-به ظاهر- ادعای خلاف اینها را دارد. مثلا -به ظاهر- سعی می کند مصاحبه کننده ها را به سمت این میل دهد که پشت سر دوستا ن و همکارانشان حرف بزنند. وقتی بحث های جدی تر (علمی یا فلسفی) میشود قیافه ای می گیرد که یعنی مرا چه به این حرف ها!؟ البته همان طوری که تاکید کردم «به ظاهر» چنین است! دقیق تر که بنگرید اتفاقا با همه بی ادعایی اش کاری می کند که بیننده خود عمیقا حس می کند که «من منم کردن ها» و «زیر پوستی زیر آب زدن ها» و..... چه قدر بی ارزش و پوچ هست. بیننده عمیقا می خندند و اتفاقا برعکس آن چه که انتظار دارد بعد از دیدن برنامه خیلی چیزهای مهم هم می آموزد. به شدت توصیه می کنم اون چهار تا مصاحبه ای را که در بالا عرض کردم ببینید. اون طوری که نرگس محمدی از ته دل می خندد حال آدم را خوب می کند. ترکیب زیبایی از سادگی وصفای محض با اتفاقا زرنگی و عاقلی.
با وجود همه بی ادعایی، معلوم هست که اتفاقا مجری این برنامه آقای مهندس امیر قیاسی هم خیلی تیزهوش و نکته سنج هست و هم با معلومات و آگاهی بالا. هرچند به ظاهر مصاحبه ها سطحی هستند و ادعای عمق هم ندارند اما دقت کنید که اسپانسر برنامه یک نهاد آموزشی آنلاین (ماز) هست. شاید به نظر متناقض برسد که چنین برنامه ای چرا چنین اسپانسری دارد؟ یا چرا چنین نهادی برای تبلیغ برای بیزنس خود چنین برنامه ای را اسپانسر کرده؟ اتفاقا به نظرمن اسپانسر در این انتخاب خیلی هوشمندی به خرج داده. خیلی روانشناسی به خرج داده! نوع صحبت ها ا طوری هست که بعد از تماشای برنامه هرکسی به خود می گوید «خوب دیگه! چرت و پرت گوش کردیم و کلی خندیدیم. حالا دیگه چرت و پرت بس هست! بلند شویم برویم پی درس و مشق مان و به کاری علمی یا درسی مان برسیم!» درست برعکس بسیاری از برنامه ها یا صحبت که آدم را خسته می کنند و به فرد حس دانایی و حکمت کاذب می دهند به طوری که فرد بعد از آن حس می کند که «من که به اندازه کافی دانا و آگاه و عارف و حکیم شدم! برای چی بروم تمرین ریاضی حل کنم. دیگه من عارف و حکیم اعظم شدم «خردهکاریهای علم هندسه. یا نجوم و علم طب و فلسفه» دیگه در شان من نیست!» طبعا کسی که این حس را بکند دنبال آموزش آنلاین نمی رود. اتفاقا ماز برنامه خوبی را برای تبلیغ برای خود انتخاب کرده. من، یاسمن فرزان هیچ آشنایی با ماز ندارم. اما مفت و مجانی در اینجا شده ام مبلغ آن! این یعنی هوشمندی در انتخاب برای اسپانسر کردن!
حال برسیم به تاک شو با ضیا. قبلا هم نوشتم که من از علی ضیا زیاد خوشم نمی آید و فکر می کنم زیرپوستی افکار عمومی را می خواهد به جایی ببرد که نباید. حسم این هست که زیرپوستی ولی کاملا آگاهانه نگرش های غلطی را با اهداف سیاسی در بین مردم رواج می دهد طوری که مردم دست از مطالبه گری های به-حق خود بکشند. خیلی هم ماهرانه چنین می کند. همه اینها را گفتم اماانصافا افراد خیلی جالبی را برای مصاحبه دعوت می کند. من مصاحبه او را با یاشار سلطانی و شمس لنگرودی دیده ام. این دو مصاحبه شونده، هر کدام در زمینه متفاوتی افراد بسیار محترم و قابل تحسینی هستند. یاشار سلطانی در مورد چالش های افشاگری برای زندگی اش صحبت کرد. شمس لنگرودی هم در مورد شعر حافظ صحبت کرد. من از هر دو لذت بردم. اگر می خواهید -دست کم برای مدت کوتاهی- از زشتی های واقعیات موجود روز دور شوید مصاحبه شمس لنگرودی را بشنوید. این همه در مورد شعر حافظ گفته شده اما به زیبایی و در عین حال واقع بینی و عمق سخن های شمس لنگرودی در این باره نشنیدم.
سئوالی که برای من پیش آمد این هست که من چرا از این نوع «دوستان» ندارم؟! لابد این قبیل «دوستان» فقط سراغ امثال بهنوش بختیاری پاک و بی آلایش می روند و سراغ گناهکاران قضاوتگری از قبیل ما نمی آیند!
آخر مصاحبه هم خانم بختیاری از آقای واشقانی قول گرفت که حتما برنامه ای علیه وکلا بسازد و او هم با طیب خاطر قول داد چنین کند. به نظرم مجری از این پیشنهاد بسیار هوشمندانه خانم بختیاری چنان ذوق زده شد که نمی تواند صبر کند ومی خواهد زودتر برنامه ای علیه وکلا بسازد. نمی دانم صبر خواهد کرد تا روز چهلم درگذشت وکیل خانم سپهری بگذرد یا نه. نمی دانم در هنگام پخش برنامه اش علیه وکلا، چند نفر از وکیلان زندانی به جرم فعالیت مدنی، در حال اعتصاب غذا خواهند بود!.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
من فکر می کنم هوش مصنوعی به زودی، جایگزین پزشک های عمومی و متخصص داخلی و متخصص پوست و..... بشه. کاری را که اونها می کنند احتمالا هوش مصنوعی خیلی بهتر و دقیق تر انجام می ده. این خبر خوبی هست. هم خطای پزشکی کمتر می شه و هم نقاط محروم با هزینه بسیار کمتر می توانند از خدمات پزشکی هوش مصنوعی برخوردار شوند.
علی الاصول این خبر خوبی برای دانش آموزانی هست که تحت فشار هستند که حتما در پزشکی قبول شوند. شما را به خدا این فشار را از روی بچه ها بردارید. بعد از این همه فشار ممکنه رشته شان در آینده به درد نخوره.
اما فکر کنم حالا حالا ها پرستار لازم باشه. احتمالا حالا حالاها هزینه رباتی که جایگزین پرستار بشه از حقوق پرستار بالاتر خواهد بود. بنابراین پرستارها حالا حالا ها شغل خواهند داشت. پیشرفت های تکنولوژیک در ساخت وسایل پزشکی وپرستاری سختی کارشان را کم می کنه و کمتر به آنها از نظر بدنی فشار می آره. به نظرم به جای این که به دانش آموزان فشار بیاورید که حتما پزشکی قبول بشوند تشویقشان کنید که پرستاری بخوانند.
امروز پیامک آمد که یکی از مددجویان تحت کفالتم که دانشجوی پرستاری بود از کفالت خارج شده. اولین بار هست که یکی از مددجویانم از کفالت بیرون می آید و من زیاد نگران آینده شغلی او نیستم. کمبود پرستار در کشور به آن معنی است که این عزیز حتما شغل خواهد داشت.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
هر چند وقت یک بار متوجه یک پدیده جالب اجتماعی در ایران درحال تغییر و تحول امروز می شوم و با خود می گویم کاش یک جامعه شناس کاربلد پروژه ای شروع کنه و این موضوع را بررسی و تحلیل کنه. قبل از این که هرگونه راه حلی برای مشکلاتمان بیابیم و نسخه ای بپیچیم باید این پدیده ها ی جامعه پیچیده و متکثر امروز ایران را بشناسیم. هر بار ناخودآگاه با خودم می گویم لابد دکتر سعید مدنی هم همین پدیده را که من -به عنوان فردی معمولی که علوم انسانی نخوانده- می بینم، دیده و گروهی از دانشجویانش را گمارده تا روی این پدیده کار پژوهشی جامعه شناسانه انجام دهند. بعد یادم می افتد که دکتر سعید مدنی در زندان هست و از زندان نمی تواند این پدیده را ملاحظه کند. غصه می خورم. هر روز که او و امثال او به عنوان جامعه شناس در حبس می ماند جامعه ایران از یافتن درمانی برای دردهایش دورتر می افتد. به تازگی هم که چندین جامعه شناس دیگر را دستگیر کرده اند. امیدوارم زودتر آنان را آزاد کنند که جامعه در حال تحول امروز ایران سخت به پژوهش های آنان نیازمند است.
--------
در کشور ما یک عده اقتصاددان هستند که به اردوی «نئولیبرالیزم» نسبت داده می شوند. اینان طرفدار سرسخت خصوصی سازی هستند و به شدت به اقتصاد دولتی می تازند. طوری از این نوع سیاست ها دفاع می کنند که گویی جزو مقدسات هستند نه راهکاری برای بهبود اقتصاد در شرایط وزمینه ای که امکان رشد این نوع اقتصاد فراهم باشد. همان طور علیه منتقدان این نوع رهیافت اقتصادی می تازند که طرفداران دگم اندیش هر نوع ایدئولوژی ناسنجیده ای. مثلا اگر کسی بگوید که در شرایط جنگ تحمیلی برای جلوگیری از قحطی دولت ناگزیر بود که سیاست اقتصادی دولتی پیش گیرد تا گوشت و برنج و روغن از سبد خانواده های فقیر حذف نشود، به او حمله می کنند که تو نمی فهمی اقتصاد آزاد چه قدر ارزش دارد و خیریه ای می اندیشی!. اگر در دوران هشت ساله جنگ آن سیاست اعمال نمی شد چه بسا اغلب متولدان دهه شصت و پنجاه اکنون به دلیل سو تغذیه دوران کودکی ده ها برابر بیشتر مشکلات سلامت داشتند و کشور ما امروز به همین یک علت صدها برابر بیشتر مشکلات اقتصادی داشت. این چیزها را یا نمی فهمند یا اصلا برایشان مهم نیست.
در برهه هایی هم رئیس جمهورهای کشور نظرات نئولیبرالیستی آنها را اعمال کردند (البته نصفه و نیمه و تا جایی که به نفع خودشان و اعوان و انصارشان بوده)! شاید این نوع سیاست در شرایط و زمینه کشورهایی که تحریم نیستند و با کشورهای توسعه یافته روابط تجاری متعارف دارند، قوه قضاییه سالم و کارآمد دارند، سیستم حسابرسی شفاف دارند، بنگاه های بزرگ اقتصادی آنها زیر نظر قدرت ورای پاسخگویی نیست و...... سیاست های درست و مفیدی باشند. اما در کشور ما ، این نوع سیاست ها- با شرایطی که همه می دانیم -جز فساد بیشتر و الیگارش های گردن کلفت تر نتیجه ای نداشته.
علی الاصول آن اقتصاددان ها باید این نکته را می دانستند. دل و جرئت انتقاد از خود را ندارند که تاسف خورند که علی رغم شرایط موجود چرا چنین نسخه ای پیچیدند. به طریق اولی، دل و جرئت نقد محیط فسادپرور و قدرت های ورای پاسخگویی را که هیچ ندارند. برای همین دنبال رد گم کردن و فرافکنی هستند. هر بار یک موضوع جنجالی و حاشیه ای مطرح می کنند که کسی نپرسد این رهنمود های شما چرا این قدر به فساد دامن زد. مدتی پیش هم این بزرگان نئولیبرالیزم دور هم جمع شدند و مقصر مشکلات اقتصادی ایران را معرفی کردند. به گفته آنها، مقصر، کی باشه خوبه؟! احمد شاملو!!! آدم نمی دونه بخنده یا گریه کنه!! بله دیگه! الیگارش هایی که مملکت را درسته قورت می دهند را ول کرده اند به احمد شاملو گیر می دهند که هرگز در اقتصاد یا سیاست گذاری اقتصادی ایران نقشی نداشت. سالهاست هم که از دنیا رفته و به آن دنیا-همانند سایر رفتگان- چیزی با خود نبرده. جز این که بقیه رفتگان باز یک سنگ قبر دارند. دشمنان شاملو حتی به همان یک سنگ قبرشاملو هم رحم نمی کنند. حالا بزرگان اقتصاددان نئولیبرالیست مملکت -که گاه حتی مشاوران روسای جمهور هم بوده اند- شاملو را عامل عقب ماندگی اقتصاد ایران معرفی می کنند.
----------
همان طوری که در نوشته قبلی گفتم این اقتصاددان های راستگرای ایران عملا کاری نمی کنند جز این که نسخه ای بپیچند که عمل نصف و نیمه به آن الیگارش ها را پروارتر کند. بعد هم به جای نقد به شرایط فساد پرور، کاسه و کوزه ها را بر سر مردگان چند دهه پیش می شکنند! طبعا اگر آنها میدان دار باشند مبارزه با فساد مالی معنای زیادی ندارد.
در کنار آنها اقتصاددان های چپ گرا باید به میدان راه داشته باشند که این سیاست ها را نقد کنند. در این کش و واکش شاید نسخه ای کارآمد از تلفیق مناسب چپ وراست و نیز نقد شرایط فساد پرور پیچیده شود. وقتی اقتصاددان های چپ گرا مانند مالجو را دستگیر می کنند جامعه را از شانس اصلاح اقتصادی محروم می کنند.
----------
چند هفته پیش به کتاب خانم شیرین کریمی با عنوان «سووشون، پنجاه سال بعد» اشاره کردم که در آن با نقد تاریخی رمان سووشون، با برشمردن اسناد تاریخی به ظلم هایی که به قوم قشقایی در دوره پهلوی اول رفته و رشادت ها و نیکوکاری های خان های قشقایی (که در رمان وارونه نشان داده شده) اشاره می کند. وقتی شنیدم که خانم شیرین کریمی دستگیر شده بسیار متاسف شدم. آخه برای چی؟ اتهامش چیست؟!
-------
یک فیلم بسیار تاثیرگذار در مورد انقلاب فرهنگی چین هست که من متاسفانه آن را کامل ندیده ام و عنوانش را هم نمی دانم. فیلم زندگی یک خانواده معمولی چینی را به تصویر می کشد و نشان می دهد در طول دهه ها اتفاقات و تصمیمات سیاسی چه بلایی بر سر این خانواده معمولی- که سرشان توی کار خودشان بوده- آوردند. در قسمتی از فیلم، دختر خانواده می خواهد زایمان کند. او را به بیمارستان می برند اما از دکتر خبری نیست. بیمارستان در دست پرستاران انقلابی است که هیچ کدام دوره تخصصی پرستاری ندیده اند. وضع زائو وخیم می شود و به اصرار مادر بالاخره دکتر می آورند. برگردن دکتر بینوا پلاکارد ضدانقلاب زده اند. او را با کلی توهین و تحقیر می آورند. اما دکتر بیچاره از گرسنگی توان ندارد که به سر مریض رود. مادر زائو به دکتر غذا می دهد. اما انگار دکتر غذا را چنان با ولع می بلعد که پس می افتد. زائو هم تاجایی که یادم هست می میرد.
بعد از دستگیری جامعه شناسان و اقتصاددانان و نویسندگان چپگرا در چند روز اخیر یاد این فیلم افتادند. اونها -و امثال اونها همان دکترهایی بودند که می توانستند اقتصاد بیمار کشور ما را نجات دهند. اما به جای این که آنها را سر مریض آورند دستگیرشان کردند!
البته قبلا هم نوشته ام که من معتقدم هم انحصار در دست چپگراها فساد زاست و هم انحصار در دست راستگراها. هر دو باید باشند که تعادل ایجاد شود و سلامت نسبی اقتصادی برقرار گردد.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
در نوشته قبلی ام در پارانتز اشاره کردم که پادشاهی خواهان آن سوی آبها صبح تا شب فحش رکیک می دهند. این را هم اضافه کنم که بیشتر فحش هایشان به سمت فعالان مدنی یا دادخواهانی روانه می شود که با آنها همسو نیستند: افرادی مثل نرگس محمدی فعال حقوق بشر، خاله نیکا شاکرمی، حامد اسماعیلیون، توماج صالحی و..... صبح تا شب باران فحش های رکیک بر سر افرادی از این دست می بارند و بعد هم متوهم می شوند که خیلی در مبارزه جانفشانی می کنند. وقتی هم از پست صفحه مانیتور قیافه هاج و واج فامیل های خودشان را از شنیدن این همه فحش رکیک و ابراز تنفر در مورد چند نفر فعال حقوق بشر و.... می بینند به تحقیر فامیل خودشان را هم «قشر خاکستری» می نامند و ابراز تاسف می کنند که چرا ایرانیان مقیم داخل این قدر ناآگاهند و مثل آنها در راه آرمان آنها مجاهدت نمی کنند. واقعا هم امثال ما نمی فهمیم که چه طور یک آدم می تواند از یکی مثل توماج صالحی یا حامد اسماعیلیون این همه متنفر باشد! آخه این جور آدم ها چه هیزم تری به ما فروخته اند که ما بخواهیم از آنها کوچکترین دلخوری ای داشته باشیم چه برسد که متنفر شویم و فحش بارانشان کنیم.
فعلا پادشاهی خواهان آن سوی آبها، سنگ خانم فاطمه سپهری را به سینه می زنند. از جمله شکایت های - به زعم خودشان -محکمه پسندشان این هست که چرا اسم نرگس محمدی بیش از خانم فاطمه سپهری شنیده می شود. من شخصا امیدوارم خانم فاطمه سپهری به همراه باقی زندانیانی که تنها به دلیل ابراز نظر دستگیر شده اند به زودی آزاد شوند. اما شرط می بندم تا این خانم آزاد شود و این گونه فحش باران کردن های پادشاهی خواهان را بشنود و بداند عده ای از اسم و اعتبار او هم برای فحش دادن به برخی از فعالان حقوق بشر سواستفاده می کنند بلافاصله به حمایت از آن فعالان حقوق بشر موضع می گیرد و پادشاهی خواهان آن سوی آبها این بار خانم فاطمه سپهری را فحش باران خواهند کرد. وقتی فاطمه سپهری دستگیر شد نه شاهزاده را خدا خوانده بودند نه جانشین کوروش نه جلویش سجده کرده بودند نه.... مطمئن باشید اگر خانم فاطمه سپهری آزاد شود و این سیرک را ببیند علیه آن موضع می گیرد و بعد او هم می شود هدف فحش های پادشاهی خواهان!
روی «آن سوی آبها» تاکید می کنم چون من در داخل ایران به اون صورت «پادشاهی خواه» ندیده ام. خیلی ها (حدود سی درصد مردم) هستند که به روح رضا شاه یا محمد رضا شاه درود می فرستند اما عموم اونها باور ندارند که شاهزاده توانمندی اداره کشور ایران را داشته باشد. اونهایی که در داخل ایران زندگی می کنند با پیچیدگی های کار اجرایی در ایران آشنایند و به این قصه های شاه و پریان و افسانه ظهور منجی به صورت شاهزاده سوار بر اسب سفید باور ندارند. اون اقلیتی هم که فکر می کنند او می تواند نقشی مثبت بیافریند باز هم این قدر این نظر را جدی نمی گیرند که بخواهند کسی را به خاطر این ایده فحش باران کنند.
اصولا زندگی در داخل ایران، اجازه فحاشی به شکلی که در بین پادشاهی خواهان مقیم خارج رواج دارد نمی دهد. اگر در جمع کسی چنین فحاشی کند بقیه به او چپ چپ نگاه می کنند و او را طرد می کنند. پادشاهی خواهان مقیم خارج هستند که در محافل محدود خود فحش می دهند و آفرین می شنوند و خیال می کنند خیلی کار مهمی می کنند.
برخی از این فحاشان گمان می برند که دانشجویان ایرانی نسل زد هم مانند خودشان اهل فحاشی هستند گمان می کنند وقتی نسل زد، فحش های رکیک آنان را می شنوند خیلی حال می کنند و آن فحاشان را افراد با حال می پندارند. نه جانم! همچین خبری نیست. من هر روز از میان جمع های دانشجویی قدم می زنم. هیچ فحشی به کار نمی برند. خیلی هم مودب هستند. در سال ۱۴۰۱ در اعتراضات فحش هایی به کار بردند اما ادبیات روزانه آنها آلوده به فحش نیست! در ضمن دانشجویان جزو قشرهایی هستند که پادشاهی خواهی بین آنها بسیار نادر هست. این هم باز یک توهم بین پادشاهی خواهان آن سوی آبها و دور از واقعیت های جامعه امروز هست که می پندارند نسل زد خیلی برای پادشاهی خواهی سر و دست می شکند. بین کودکان و نوجوانانی که هنوز دید سیاسی ندارند قصه های شاه و پریان و کالسکه سیندرلا و...... جذابیت دارد اما نه بین دانشجویان. اون کودکان هم وقتی که به سن ۱۸ برسند و دید سیاسی بیابند از این رویاهای شاه پریان دست می کشند.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
نقشه خط آهن ایران به اصطلاح سراسری ایران در زمان رضاشاه را ببینید. این دیگه شاهکار «دیکتاتور دلسوز» است که صد سال هست برسر ملت منتش را می ذارند! «دیکتاتور دلسوزی» که از برکت حکمرانی ناکارآمد چهل و چند سال اخیر، آرمان و رویای حدود ۲۰-۳۰ درصد از مردم این سرزمین شده! شما را به خدا شاهکارش را بنگرید! خط راه آهن را کشیده اند اما از شیراز و اصفهان عزیزدردانه خودشان هم نگذرانده اند! حالا من نمی گم از تبریز می گذراندند. ما که ناتنی بودیم! حداقل از شیراز و اصفهانِ جان جانانشان می گذراندند! (البته تبریز از زمان قاجار خط آهن به سوی قفقاز داشت که از سال ۱۲۹۵ خورشیدی-یعنی حدود ده سال پیش از تاجگذاری رضا شاه و چهار سال پیش از نامبرده شدن از او به عنوان سپهسالار- به بهره برداری رسیده بود! در نقشه اگر دقت کنید این خط آهن به رنگ قرمز و با برچسب خط های قدیمی تر نشان داده شده است.)
توجه کنید: هرچند خط راه آهن رضا شاه از اصفهان و شیراز و یزد و کرمان و بندرعباس و بوشهر نمی گذرد اما از «قم» که می گذرد! خوب نگاه کنید! قشنگ از اراک به سوی قم خم می شود! از اراک به تهران روی خط مستقیم نمی رود! یادآوری می کنم که حوزه علمیه قم در زمان همین دیکتاتور دلسوز توسط حائری یزدی پا گرفت. دقت کنید: زمان رضا شاه را عرض می کنم نه زمان محمد رضا شاه. زمانی که هنوز ملکه مادر گرفتار دعوا با هوو های خویش بود و زیر سیطره شوی تاجدار خویش مجال نمی یافت سلیقه خود در کشورداری را اعمال نماید. از این جهت تاکید کردم که قدرت گرفتن اجتماعی روحانیت در دهه بیست خورشیدی را-که مورد نقد شدید کسروی بود- به مذهبی بودن خود محمد رضا شاه و ملکه مادر نسبت می دهند. قبل از سلسله پهلوی، عتبات در عراق مرکز تشیع بودند و حوزه علمیه قم نفوذ و قدرت چندانی نداشت. زمان رضا شاه بود که حوزه علمیه قم پاگرفت.
به خط آهن احداثی در زمان رضا شاه برگردیم.خط آهن حتی از قم به سوی تهران مستقیم نمی رود و یک قری می دهد تا به تهران برسد. علت چیست؟ علت مهندسی -نظیر شل بودن شن های صحرا یا کوه و...- داشته یا حضرات در اونجا زمین هایی داشتند که خواستند خط آهن از آن بگذرد و قیمتشان بالا رود؟ راستی زمین های مش قاسم دایی جان ناپلئون اونجا نبود؟!!!!
البته از حق نگذریم این مسیر کوتاه تر از مسیر بوشهر-شیراز-اصفهان-تهران و یا بندرعباس-کرمان-یزد-تهران بود. اما اگر راه آهن برای مردم کشیده می شد می بایست از شهرهای پرجمعیت آن دوران می گذشت. در آن دوران قم و اراک و.... جمعیت خیلی اندکی داشتند. به علاوه به لحاظ منابع آب، قم جای مناسبی برای کلانشهر شدن نبود ونیست! این را هم خودم می دانم که نمی توان همه را راضی کرد. ولی طبعا می شود طرح را طوری ریخت که اولا در همان فاز اول عده ی بیشتری خیر ببینند و ثانیا، زیر ساخت مدولار باشد و قابلیت توسعه تدریجی داشته باشد (یعنی بشود با خط های فرعی شهر های دیگر را هم به خط سراسری مربوط ساخت). ولی عملا چنین نشد. هنوز ساختار راه آهن کشور ما ضعیف است. اگر از اول سنگ بنا درست گذاشته می شد این همه مدعیان سازندگی که دنبال شو-آف بودند در طول دهه ها آن را تکمیل می کردند و اکنون شبکه راه آهن درست و درمونی داشتیم. من البته نمی خواهم منکر این واقعیت شوم که خط آهنی که زمان رضا شاه کشیده شد هم از خط آهنی که روس ها در زمان قاجار از تبریز کشیدند و هم از خط آهنی که جناب احمدی نژاد برای شیراز کشید خیلی روان تر و مستحکم تر بود . در مورد اولی می شه گفت که تجربه اول بود و تکنولوژی آن زمان عقب مانده تر بود. ولی این که خط راه آهن احمدی نژاد از خط آهن رضا شاه عقب تر بود باید خیلی مایه شرمساری مسئولان باشد. منتهی آستانه شرمساری مسئولان چهل سال اخیر در قبال ندانم کاری هایشان خیلی بالاست. در مورد این تئوری توطئه که خط آهن سراسری رضا شاه دستور انگلیس بود من هنوز قانع نشده ام. ظن من این هست بیشتر سر لجبازی دیکتاتور مآبانه خود و به هیچ گرفتن نظر مشاوران چنین تصمیمی گرفته شده. در مورد سید ضیا شکی ندارم که «آدم انگلیسیا» بود خیلی از مصیبت های ما از حرکت های زیر پوستی همین سیدضیا نشات گرفته: از حجاب اجباری گرفته، تا نا امیدشدن پیشه وری از مجلس تا دعواهای زن و شوهری بین شاه و فرح که بیگانگان وبدخواهان از آن سود جستند و به مملکت ضربه زدند. ولی در مورد رضا شاه فکر نمی کنم آدم بیگانگان باشد. رضا شاه، «آدمِ خودش» بود. رضا شاه محصول و فرزند زمانه خویش از بطن جامعه ایران بود. جامعه ما به حال خود نیز گذاشته شود باز پتانسیل پروراندن کیش شخصیت حول و حوش دیکتاتور هایی مثل رضا شاه را دارد. این نقطه ضعف فرهنگ ماست که ما را از داشتن حکمرانی بهتر و کارآمدتر و انسانی تر از فرمانروایی «دیکتاتور دلسوز» محروم می کند. تا جایی که حتی در رویاپردازی هایمان هم جسارت نمی کنیم به چیزی فراتر از «دیکتاتور دلسوز» بیاندیشیم!
اشتراک و ارسال مطلب به: