هنرپروری

+0 به یه ن


ایرانیان هویت خود را در قرن ۲۱ چگونه تعریف می کنند؟در ده سال اخیر این شروع این جنگ لعنتی بخشی از ایرانیان هویت خود را با شعار «مرگ بر چند تا کشور» تعریف می کردند. حدود ۲۰-۳۰ درصد هم گفتمان باستانگرایی ایرانی را -که صد سال پیش با تقلید از نازی های آلمان و فاشیست های ایتالیا پرورانده شده بود- به طرز نازل تر و عوامانه تری بازتولید کرده بودند و هویت خود را با «آریاییِ سرورِ عرب» تعریف می کردند. با همین خیالات به زعم خود خوش بودند ولی ناخوشی شان وقتی معلوم می شد که کسی آن تصویر را با استدلال یابا نشان دادن چند عکس از زرق و برق کشورهای عربی، به چالش می کشید! شروع می کردند به پرخاش! اگر بنیه هویتی شان محکم بود این طور بر نمی آشفتند. (مثلا خود من در تعریف هویت شخصی ام،پژوهشگر فیزیک بودن را خیلی مهم و برجسته می دانم. نوچه های پیشکسوتان رنگارنگ جامعه فیزیک ایران -که در هر چه با هم مخالف باشند و هر چه قدر هم به خون هم تشنه باشند در حمله به این جانب متحدند- تا توانستند خواستند این عنصر هویتی را زیر سئوال ببرند یا تحقیر کنند. اثری بر من نداشت، چون آن جنبه هویتی ام پایه قوی دارد.) از این دو اقلیت که بگذریم به اکثریت مردم ایران می رسیم که شعارشان «برای یک زندگی معمولی» است. هویت خود را مردمی «مثل همه مردم دنیا» که دنبال رفاه هستند تعریف می کنند.بعد از این جنگ همه این هویت ها نیاز به باز تعریف خواهند داشت. اولا گروه اول که خود را پیروز نبرد می دانند و جشن می گیرند. واقعا هم این جنگ نشان داد برعکس ادعاهایی که مثلا ایران اینترنشنال مطرح می سازند (و عمده مردم دنیا هم باور می کنند) آمریکا و اسرائیل چندان هم فعال ما یشا نیستند. شاخشان را این جنگ شکست (به قیمت ضربه ها به ملت ایران و اقتصاد و زیر ساخت های ما). گروه دوم که اغلب پادشاهی خواه هستند، اگر اندکی چشمانشان را باز کنند (که اغلب نمی کنند) می بینند که دل به سراب بسته بودند! و اما گروه سوم که پرجمعیت ترین و درنتیجه به لحاظ اجتماعی مهمترینند. بعد از این همه ویرانی و نتایج مخرب جنگ روی اقتصاد، داشتن رفاه و «یک زندگی معمولی»، سخت تروسخت تر خواهد شد. سخت ترشدن زندگی معمولی برای این بخش از جامعه سرخوردگی به بار خواهد آورد.در این برهه، نیاز بر آن هست که هویت ایران و ایرانی بازتعریف شود. به نظرم بهترین و خوش آینده ترین و پربازده ترین وکم هزینه ترین راه، بازگشت به مفهوم ایران به عنوان یکی از قطب های علم، فرهنگ هنرو ادب هست. همچنان که قرون متمادی پیش از مدرنیته، یعنی از زمان آل بویه و غزنویان(زمان ابن سینا) تا زمان صفوی (زمان شیخ بهایی)، چنین بوده. ما اکنون پتانسیل انسانی تبدیل به قطب علم و فرهنگ و ادب و هنر شدن داریم. با چنین هویت درخشان و زیبایی، دیگر نه جایی برای سرخوردگی باقی می ماند نه نیازی به خط و نشان کشیدن به دنیا برای مطرح شدن به قیمت زجر وفقر بیشتر و نه نیازی به غلطیدن در توهمات خود برتربینانه نژادی و نتایج ویرانگر ناشی از آن.در زمینه علم و ادبیات راه روشن هست. تمام کوشش خود را بدون خطر غلطیدن به سوی بیراهه ها به کار خواهیم برد. در زمینه هنر و آیین های فرهنگی، علی رغم استعداد های سرشار هنری و آیین های فرهنگی قوی در این سرزمین، من نگرانم. در راه مدیریت هنری، ایران اینترنشنال و نظایر آن می توانند دامی بگسترانند که ملت را به بیراهه کشاند. خوشبختانه خاندان پهلوی در زمینه علمی و یا در زمینه ادبیات مدعی نبودند. اما فرح پهلوی بدجوری ادعای هنرپروری دارد. می ترسم آن بیراهه را دوباره بخواهند بپیمایند برای همین چند مطلب در زمینه نقد مدیریت هنری وفرهنگی دوران فرح پهلوی منتشر می کنم.
---------
در مورد هنرپروری فرح در زمان ملکه بودنش زیاد گفته اند. اما تا جایی که من می بینم در این ۴۸ سال که در پاریس زیسته به اندازه یک زن پاریسی متوسط هم هنرپروری نکرده! شما زندگی نامه های هنرمندان و نویسندگان مختلف را که از قرن ۱۹ تا کنون در پاریس زندگی کرده اند بخوانید می بینید که جا به جا نوشته اند که به فلان مشکل برخورده اند اما فلان زن میانسال صاحبخانه یا همسایه ، خود را به آب و آتش زده که مشکل آن هنرمند یا ادیب خارجی اما مستعد را حل کند. فرح مشکل کدام هنرمند و ادیب را در این ۴۸ سال حل کرده؟! اگر حل می کرد ایران اینترنشنال و دیگر رسانه هایشان در بوق و کرنا می کردند. البته فرح همواره با هنرمندانی که مشکلات خود را حل کرده اند و دیگر مشکلی ندارند عکس می گیرد که نشان دهد چه قدر هنرپرور است! نگویید که او دیگرملکه نیست و درنتیجه امکاناتی ندارد که دست کسی را بگیرد. مگر رضا براهنی در خارج چه امکاناتی داشت؟! در خاطرات نویسندگان مختلف خوانده ایم که وقتی به سختی افتادند رضا براهنی و یارانش کمک کردند که از سختی بیرون آیند. زمانی که فرح، ملکه بود امکانات مالی بی حساب کتاب زیر دستش بود، چند مشاور خوب هنرشناس هم داشت که هرزحمتی می کشیدند به اسم فرح نوشته می شد. اگر او خود مایه ای داشت در این ۴۸ سال هم نشان می داد.
عباس میلانی مدام فرح را با زنان ج ا مقایسه می کند و نتیجه می گیرد که خیلی سطح بالاتر است. من دلیلی نمی بینم با آنان مقایسه کنم. من با زنان ومردانی که مدیریت گالری های هنری ایران را برعهده دارند مقایسه می کنم و می بینم فرح در امر هنرپروری از خیلی از آنها ضعیف تر هست.
در ترکیه گالری داری از شغل های استاندارد فرزندان دختر اشراف سابق زمان عثمانی است. از یک سو به اندازه کافی کلاس بالا محسوب می شود که در«شأن» چنین خانواده ای باشد و ازسوی دیگر فرصتی به آنها می دهد که شبکه ای از افراد مهم را از سیاستمداران گرفته تا نویسندگان تا سلبریتی ها تا دانشمندان گرد هم آورد و آن شکوه سابق را در دنیای جدید حفظ کند. من آشنایی داشتم که از نوادگان یکی از سرداران و خانواده های سرمایه دار زمان عثمانی بود. مادر او گالری داشت. از طریق آن گالری اکثر افراد مشهور ترکیه را می شناخت. همان طوری که می دانید شبکه داشتن-آن هم شبکه ای از چنین افراد متنفذ- یعنی پتانسیل قدرت. پتانسیل قدرتی که می توان هر لحظه آن را نقد کرد (منظورم از نقد اینجا انتقاد نیست. منظورم این هست که هر لحظه می توان قدرت بالقوه را به قدرت بالفعل تبدیل کرد.) فرح دوستان قدیمی خود را هم نتوانسته نگاه دارد. هر بانوی بالای ۴۰ سالی در فرهنگ ما بر خود می بالد فلان تعداد دوست دارد که دوستی شان قدمت بالای ۳۰ سال دارند. فرح حتی چنین شبکه ای را هم که اغلب بانوان معمولی هم دارند ندارد. سر دعواهای مالی به اکثر دوستان قدیمی اش تهمت زده و آنها را تارانده. چه برسد که توانسته باشد از این نوع شبکه ها برای خود بسازد..
-------------
ما پس از اتمام این جنگ لعنتی باید به سمت آن برویم که هویت ایران با علم و هنر و ادبش تعریف شود نه با «مرگ بر...». اما این هدف با روش فرح پهلوی محقق نمی شود. روش او یک بار آزموده شد و دیدیم که احساسات منفی بخش عمده ای از ملت -از جمله خود هنرمندان- را برانگیخت و در نهایت به واکنش های ویرانگر منجر شد. شیوه مدیریت هنری آن روزگار ایرادات جدی داشت از جمله این که:
1) برای شکوفایی هنری، بیش از هر چیز دیگر، آزادی فرهنگی و اجتماعی لازم هست. بسیاری خیلی از هنرمندان سرچشمه هنر خود را زبان مادری و آیینها و سنن آبا و اجدادی خود می دانند. انکار هویت های چندین گانه زبانی و قومی و..... بسیاری از این استعدادها را در زمان پهلوی می کشت. بسیاری از هنرمندان آن دوران چپگرا بودند و الهام هنری خود را از چشمه می گرفتند. خوشبختانه شخص فرح در زمان دانشجویی اش با چپگراها چرخیده بود و شخص او سختگیری ای در این زمینه نمی کرد اما کارهای ساواک باعث سرکوب این گونه استعداد های هنری می شد.2) در زمینه هنری و علمی و ادبی و...... ریختن پول بی حساب و کتاب نه تنها باعث شکوفایی نمی شود بلکه باعث رشد فساد می گردد وهمین فساد نهال های روییده را خشک می کند. حمایت مالی از هنرمندان خوب هست اما نه به صورت ملوکانه و به صورت دور زدن نهاد های حسابرسی مالی.3) مدیریت هنری (و سایر مدیریت ها) باید بر اساس شایسته سالاری باشد. نه بر اساس نزدیکی به مرکز قدرت. شایستگی افراد در مسئولیت های رده پایین تر و با طی کردن پله پله راه ترقی اداری روشن می شود نه یکباره با لطف نظر راس قدرت!4) در کارهای مختلف باید سهم هر کس در پبشبرد کار به رسمیت شناخته شود. در دوران پهلوی دوم هر کار هنری که انجام می گرفت به حساب فرح می نوشتند. چرا؟! چون برای شاه پسر زاییده بود!! معلومه که این رویکرد هنرمندان واقعی و مدیران هنری زحمت کش را ناراضی می کرد.5) هر چند فرح خود شخصی بسیار مبادی آداب بود وهست به گونه ای که کسانی که با شخص او در ارتباط بودند (البته تا جایی که او را به چالش نمی کشیدند) کوچکترین حس تبختر یا امر وفرمایش نمی کردند اما کارگزارانش لزوما چنین نبودند.کارگزاران وی با تحکم با هنرمندانی که قرار بود در برنامه هایی مثل جشن هنر شیراز شرکت کنند رفتار می کردند. بدرفتاری آنها و سپس خوشرفتاری شخص ملکه، یادآور سیستم «پلیس خوب، پلیس بد» بود که فرح نتوانست آن را مدیریت کند. سیستم «پلیس خوب، پلیس بد» برای بازجویی از مجرم هست نه حمایت از هنرمند. طبیعی بود که این سیستم دل هنرمندان را بیازارد.6) همین فرح که این قدر آداب-دان بود وهست در مستند «من و ملکه» تا می فهمد که کارگردان (ناهید سروستانی) تمایلات چپ داشته تبدیل به یک بازجو-خبرنگار تمام عیار می شود. در نتیجه آن شبهه «پلیس خوب، پلیس بد» چندان هم بی اساس نیست.7) در مورد آزادی باز هم تاکید می کنم. یکی از مهمترین آزادی ها، به خصوص وقتی که مسئله هنرپروری می رسیم آزادی مذهب هست. از یک سو، خود مذهب می تواند برای بسیاری از هنرمندان منشا الهام و انگیزه آفرینش هنری باشد. از سوی دیگر تعصب مذهبی و خشک اندیشی مذهبی می تواند برای هنر بسیار مضر باشد. انصافا به مدیریت هنری فرح از این جهت نمی توان ایراد زیادی گرفت. مدیریتی که با کنار زدن ومبارزه با آن جایگزین شد و تا به امروز هم ادامه دارد، از این جهت بسیار مورد نقد هست. منتهی این آشی که پادشاهی خواهان امروز با برداشتن علم ضدیت با دین به خصوص دین اسلام دارند می پزند اگر از این جهت مخرب تر از مدیریت فعلی نباشد بهتر نخواهد بود.چه خوشمان بیاید چه نیاید، بسیاری از هنرمندان مذهبی هستند و مذهب هنرهای بسیاری را در طول قرن ها پرورانده ومی پروراند. شما به حرم امام رضا بروید انواع واقسام هنرهای ایرانی در طی قرون را در حد اعلی به یکجا می بینید. این همه مذهب ستیزی و اسلام ستیزی با این گونه میراث های هنری عظیم چه می خواهد بکند؟ در گروه های عرفانی گوناگون هم پتانسیل هنری بالایی هست. آزادی مذهبی کلید شکوفایی هنری است.بدی های فرح را به عنوان مدیر هنری گفتم. اما باید از خوبی هایش هم بگویم. نه فقط برای رعایت انصاف بلکه برای این که بفهمیم علی رغم همه این کاستی ها باز چگونه می توانند این تصویر بانوی فرشته گونه هنرپرور را به خلایق بفروشند. فرح دو تا امتیاز داشت: یکی همین آداب دانی او ودیگر خوش پوشی و برازندگی و راست-قامتی (به قول خارج پاسچر بی نقص او) در زمان ملکگی اش. اگر دقت کرده باشید پادشاهی خواهان در دفاع از عملکرد پهلوی جز این موضوع چیز دیگری در چنته ندارند و خیلی هم روی آن مانور می دهند. کسی که مدیریت هنری در رده های بالا را برعهده می گیرد باید این دو ویژگی را دارا باشد. این دو ویژگی برای مدیریت هنری در رده های بالا، لازم هست ولی کافی نیست!
البته برای یافتن کسانی که این ویژگی را دارند لزومی به تشکیلات عریض و طویل و پرخرج و فسادخیزی مانند دربار نیست! حتما در فامیل دیده اید که برخی هر لباسی بپوشند طوری می ایستند که خیلی برازنده دیده می شود. اینها استعدادش را دارند. با اندکی آموزش (که برای کسانی که در صنعت مد و زیبایی هستند آموزش های استانداردی هستند) می توانند به آن دو ویژگی که گفتم آراسته شوند. برای داشتن مدیران هنری برازنده لازم نیست فرح و شازده اش را روی سر بذاریم یا حسرت گذشته ای را بخوریم که چندان هم حسرت برانگیز نبود!
------

در روستاها و شهرهای کوچک طبیعی هست که افراد همدیگر را بشناسند. اما با این که تبریز شهر کوچکی نیست، به نظر می رسه که در هر نسل آن «همه»، «همه» را می شناسند! گفته می شه همه با همه یا همدرسه بوده اند یا همدانشکده ای یا فامیل یا دست کم در یکی ازکلاس های فوق برنامه همدیگر را شناخته اند. البته که با توجه به انبوه جمعیت این امکان پذیر نیست. درست تر هست که بگوییم که طیف های مختلفی در آن هستند که علایق و سبک زندگی مشترک دارند. چون مراکزی که به این علایق و سبک زندگی مشترک خدمات می دهند در شهر محدود هستند این طیف همدیگر را در آنها می بینند و از این طریق همدیگر رت می شناسند. بقیه را لزوما نمی شناسند. ما فکر می کردیم این موضوع اختصاص به تبریز دارد اما گویا در ابرشهری مثل لندن هم منوال بر همین هست. من این را ازخواندن رمان های رولینگ (همان نویسنده هری پاتر)برای بزرگسالان فهمیدم.تبلیغات چی های فرح پهلوی چنان جلوه داده اند که هر کسی که در دوره او کار هنری و فرهنگی در خور توجه کرده به نوعی تربیت شده شهبانو بوده است. یک کم که دقت کردم متوجه شدم که این ارتباط با فرح خیلی فراتر از این نمی رود که این طیف «همه همدیگر» را می شناختند. چون فرح مدرسه ژاندارک رفته بود با واسطه و بی واسطه آنها را می شناخت و انها هم فرح را می شناختند. بعد از انقلاب، فرح نتوانست آنها را دور خود جمع نگه دارد. یا به دلایل مالی با آنها دعوایش شد یا آنها ترجیح دادند که فاصله را حفظ کنند. امروزه در دستگاه تبلیغات پهلوی، کامران دیبا و لیلی امیرارجمند و..... را نمی بینیم. رئیس ساواک (پرویز ثابتی) را از لپ لپ در آورده اند و در چشم ما می کنند. کسی برای انتساب خود به پهلوی نمی گوید من یک کانونی (عضو کانون پرورش فکری کودک) هستم بلکه می گویند من یک ساواکی ام. اگر چهره تبلیغاتی آنها، به جای پرویز ثابتی، امثال کامران دیبا و لیلی امیرارجمند و..... بودند که امثال من این قدر علیه آنها موضع منفی نداشتیم. اما واقعیت این هست که لیاقت نگاه داشتن آن طیف که ما می پسندیم نداشتند. نشان دادند که لیاقتشان همان پرویز ثابتی است. جالب آن که حلقه هنری که به فرح پهلوی منسوب می شد بعد از پاشیدن حکومت پهلوی و مهاجرت به خارج باز به دلیل استعداد و تلاش خود همان طور درخشیدند و در خارج هم منشا اثر شدند. اما از فرح بعد از انقلاب نه هنری دیدیم و نه هنرپروری ای! پس فرح به آنها نیاز داشت و از آنها بهره برد نه برعکس. این که در دوره پهلوی نام آنها ذیل نام فرح می آمد دلیل بر ضعف و ایراد مدیریت هنری فرح پهلوی بود نه دلیل برقوتش. آنها هنری در چنته داشتند که می خواستند برای وطن در طبق اخلاص بگذارند. چون سیستم مستقل از فرد نبود در ذیل یک سیستم فرد-محور با محوریت فرح جلوه می کرد. اگر سیستم پیشرفته تری که حول فرد نمی چرخید موجود بود مستقل از فرح چه بسا منشا خدمات بیشتر می شدند. اگر چنین می بود چه بسا بعد از انقلاب مجبور نمی شدند که به دلیل انتساب به آن نام از ایران بروند. در مجموع اگر مدیریت هنری در دوره شاه آن همه فرد-محور با محوریت درباریان نبود آن همه واکنش منفی و هنرستیزانه در پی نمی داشت و هنر ضربه نمی خورد.
جشن های هنر شیراز و جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی رویداد ها ی مهم فرهنگی دوره پهلوی دوم بودند که انتقادهای بسیاری را برانگیختند. پهلوی پرستان این روزها منتقدان را افراد خشک مغز چپ یا مذهبی معرفی می کنند که یا به خاطر خشک مغزی مذهبی با هنرو تاریخ قبل از اسلام ضدیت دارند یا آن قدر کمونیسم مغزشان را کوچک کرده که گمان می کنند راه محرومیت زدایی پخش پول بین فقرا ست. گوش خود را بر نقدها می بندند و دهان خود را باز می کنند و منتقدان را با این دو برداشت تحقیر می کنند. در انتها هم آهی می کشند و می گویند «اعلیحضرتین ما چه مردم نفهم وبیشعور و ضد فرهنگ و تاریخی را می خواستند «‌آدم کنند» اما آنها لیاقتش را نداشتند. بیچاره اعلیحضرتین ما از دست این مردم عامی وو زبان نفهم چه کشیدند!!!!»نقدهایی که من در مورد این جشن ها شنیده ام و قبول دارم متنوعند اما از جنس این دو نیستند. مثلا خانم ستاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری مدرن در ایران) در کتاب خاطرات خود با (عنوان دختری از ایران) می نویسد که از منظر او و امثال او هرچه قدر هم برای تاریخ ایران خرج کنند می ارزد اما به علت این جشن ها نمی گذاشتند که موسسه او آمار مربوط به محرومیت در روستاها و حاشیه شهرها را منتشر سازند چون که با آن تصویر شکوهمندی که می خواستند به دنیا مخابره کنند در تضاد بوده است. ملاحظه می کنید! مشکل از منظر این منتقد، در توهم شکوه رفتن و واقعیت را فراموش کردن بوده نه در پرداختن به تاریخ!من درک می کنم که برای محرومیت زدایی پول پاشی در مناطق محروم راه چاره نیست. راه چاره در ایجاد زمینه اشتغال در آنهاست و جذب توریست ، به دلایل متعدد، جزو راه حل های بسیار مناسب هست. این را هم درک می کنم که جذب توریست سرمایه گذاری روی تبلیغات می خواهد. اما جشن های دوهزار و پانصد به چه درد این کار می خورد؟! برای این کار باید جامعه هدفشان را طبقه متوسط در کشورهای مرفه که اهل سفر وتوریسم هستند می ذاشتند نه شاهان و ملکه ها. مگر چند تا در دنیا شاه و ملکه و یا افراد در آن سطح داریم که بشود با جذب آنها به عنوان توریست اقتصاد کشور را سامان دهیم؟ برای درآمد زایی از طریق توریسم باید غذاها ی محلی و ملی خودمان را به طبقه متوسط در دنیا معرفی کنیم تا آنها کنجکاو شوند بیایند در ایران از این غذاها بخورند. استاندارد رستوران های طبقه متوسط را در ایران باید بالا ببریم نه آن که مثل جشن های دوهزار وپانصد ساله از رستوران های طبقه بالا در پاریس غذا وارد کنیم. این را درک می کنم که کل ریخت و پاش های جشن های دوهزار و پانصد ساله نه به رقم اختلاس های چند سال اخیر در ایران می رسد و نه به رقم خسارات سه جنگی که در ۴۵ سال اخیر به ملت ایران تحمیل شد. اصلا آن بریزوبپاش چند مقیاس بزرگی کمتر از این رقم ها بود. با این حال این بریز و بپاش انجام شده بود که «توی چشم» باشد. همین طور هم شد! منتهی به شکوه و جلال پهلوی تعبیر نشد. مایه تمسخر و نیز مایه دلخوری شد. بر زخم هایی نمک پاشید. اگر به جای آن، مثل همین ترکیه به ساخت سریال های تاریخی می پرداختند انواع و اقسام صنایع مربوط به هنر و مد و طراحی رشد می کرد، قدرت نرم برای ایران در دنیا ایجاد می کرد، برای تاریخ و توریزم ایران تبلیغ می شد. این همه هم واکنش منفی در پی نمی داشت! نیت برگزارکنندگان شاید خوب بوده باشد اما نه دنیا را درست می شناختند نه مردم ایران را و نه آن تاریخی را که ادعا داشتند که دارند تبلیغ می کنند. نتیجه آن شد که دیدیم. حالا هم به جای قبول اشتباه مردم عادی و روشنفکران را تحقیر می کنند که نفهمیدند و نمی فهمند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

درخواست اتصال مجدد اینترنت برای همه مردم.

+0 به یه ن

برای من در حال حاضر اینترنت بیش از هر چیز یک ابزار کار هست و ابزار کم کردن هزینه ها از طریق جست وجوی مستقیم برای جواب سئوالات بهداشتی حقوقی، آشپزی، خانه داری، خرید و.... . ابزار کار و ابزار کم کردن هزینه ها هم باید برای همه فراهم باشد که بتوانند خود را از بن بست های اقتصادی بیرون بکشند.


کارزار زیر در راستای همین مطالبه هست:

من آن را امضا کردم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ ای / ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

+0 به یه ن

آتش بس شد و ما ماندیم و خرابی ها! حال نوبت خواجه نصیرها ست که در میان این همه ویرانی، چیزی بسازند که قرن ها مایه افتخار باشد



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از دانش آموزان و دانشجویان ۵۷ تا دانش آموزان و دانشجویان امروز

+0 به یه ن

آن طور که شنیده ام در سال ۵۷ دانش آموزان و دانشجویان به خاطر انقلاب درس نمی خواندند. پس از انقلاب برای سالها دانشگاه ها تعطیل شد و حتی پس از بازگشایی هم سالها طول کشید تا وضعیت یک دانشگاه واقعی را باز بیابد. در آن سالها در مدارس هم درصد قابل توجهی از دانش آموزان به بهانه فضای انقلابی، درس و تکلیف مدرسه را جدی نمی گرفتند. خیلی ها شون به جای درس خواندن، به لباس وموی معلم هایشان گیر می دادند. پای درددل معلم های آن نسل بنشینید می بینید دلشان از دانش آموزان آن دوره خون بود. حالا همون نسل برای ما و نسل بعد از ما، درس اخلاقی احترام به بزرگتر می دهد!!! وقتی ما دانشجو بودیم گاه همدوره ای هایی داشتیم که پانزده-شانزده سال از ما بزرگتر بودند. متعلق به همان دوره بودند که درس ومدرسه را پیچونده بودند! کم دانشی آنها در کلاس نسبت به همکلاسی هایی که چندین سال از آنها جوان تر بودند مشهود بود. اما ادعایشان را نمی شد جمع کرد! بین خودشان، سلسله مراتب و مراد و مریدی داشتند. یکی شان که از بقیه یک مقدار درسخوان تر بود در سلسله مراتب خیالی آنها تاج نبوغ بر سر می نهاد. در دنیای ذهنی کوچک شان کسی حق نداشت از او از لحاظ علمی بالاتر باشد. (یادتان هست خدا بیامرز ابراهیم نبوی تا آخر عمر با چه شیفتگی از محسن کدیور نام می برد چرا که در دانشگاه شیراز در دوره خودشان-دوره ای که هیچ کی درس نمی خواند- شاگرد ممتاز بود؟ طوری حرف می زد که انگار به این علت هرچه کدیور بگوید بقیه باید بگویند درست هست. از همچون رابطه مریدی و مرادی و سلسله مراتبی حرف می زنم.) حال تصورکنید دخترکی شهرستانی با لهجه ترکی که نمراتش از نابغه آنها بالاتر بود و در کلاس هم خیلی بهتر از «نابغه» آنها جواب سئوالات اساتید را می داد از دست آنها چه کشیده!از زمان کرونا به این سو هم مدارس و دانشگاه ها در ایران تق و لق شده. طبعا یک عده از دانش آموزان و دانشجوها هم راه همان نسل را رفته اند. اما تا جایی که من می بینم درصد قابل توجهی از دانش آموزان و دانشجویان هستند که اتفاقا خیلی هم جدی، درس خواندن را ادامه داده اند. نمونه عرض کنم: دوستم، یک جفت دوقلوی پای کنکور دارد. خانه شان در تهران هست و دور وبرشان را زیاد زده اند. با این حال ، این دو خواهر کنکوری، صبح از ساعت ۸ تا ناهار برای کنکور آماده می شوند. بعد از ناهار هم تا هشت عصر درس خواندن را ادامه می دهد. در سطوح بالاتر هم همین هست. داوری ها و نظارت های بنیاد علم بر اجرای طرح ها به جدیت قبل ادامه دارد. عده قابل توجهی سعی کرده اند که با روتین قبل از جنگ به کار خود ادامه دهند. این افراد معیارهای لازم برای ارتقا و یا برخورداری از امکانات برای دانش آموزان و دانشجویان و محققان را کسب خواهند کرد. یک عده هم با خیال این که «در این اوضاع جنگ و هیری وویری کی درس می خونه؟! کی کار علمی می کنه؟! کی ارزیابی می کنه؟! کی حواسش هست؟!» تنبلی کرده اند. دیگه دهه پنجاه و شصت نیست که «همه» یا اکثریت نزدیک به همه تنبلی کنند! بخشی که تنبلی می کنند با این معیارها عقب می مانند. با معیارهای دیگر و انواع و اقسام زیر آبی رفتن ها برخی شاید راهی دیگر برای کشیدن گلیم خود از آب بیابند اما اغلب راهی نخواهند یافت و غرق خواهند شد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مباحث سیاسی در این روزها

+0 به یه ن

از دی ماه امسال سطح گفت و گوهای سیاسی در جامعه،  از نظر کیفی بسیار بسیار پایین آمده. افرادی بالای منبر می روند و به زعم خود به آگاهی بخشی می پردازند که سطح مطالعه بسیار پایینی دارند و  سطح تفکر نقادانه حتی پایین تری. تا همین دی ماه، این قشر اصلا کاری به کار سیاست نداشتند. قبل از این دی ماه، دغدغه شان یا پول روی پول گذاشتن از راه دلالی و نظایر آن بود. یا «پز عالی با جیب خالی». یا هم دنبال این عرفان های عصر جدید (سنگ درمانی، انرژی درمانی، عرفان حلقه و نظایر آن) بودند. تا پیش از این دی ماه نه بحث سیاسی می کردند نه اصلا حوصله بحث سیاسی داشتند. اگر هم کسی  بحث سیاسی می کرد  او را با چند جمله کلیشه ای  مرسوم در همان عرفان های عصر جدید مبنی بر این که «اگر مثبت بیاندیشید دنیا گل و بلبل می شودو در نتیجه به سیاست نیازی نیست» دعوت به دوری از سیاست می کردند. حالا همه شان شده اند طرفداران پهلوی و البته مخالفان سرسخت اسلام و طرفداران متعصب جایگزینی اندیشه مبنی بر ناسیونالیزم پارسی با محوریت شاهنامه به جای اسلام. همان طوری که بخش اسلامگرای انقلابیون ۵۷، معتقد بودند برای حل مسایل روز باید در قرآن و سایر منابع اسلامی  راه حل جست، اینان هم راه حل را در شاهنامه می جویند.

به شاهنامه کمابیش همان تعصب را دارند که مسلمانان متعصب  به قرآن.
از این که کریستین امانپور دو تا سئوال چالشی از رهبرشان یعنی رضا پهلوی می پرسد برمی آشوبند.

خلاصه تا اطلاع ثانوی، دور بحث سیاسی در محافل کوچه و بازار و خانوادگی دست این افراد افتاده. ماشالله این افراد هم خیلی با قطعیت حکم صادر می کنند. چنان سروصدایشان بلند هست که صدای کسانی که اندیشه سیاسی جدی تری دارند خفه می شود. در واقع آنان که اندیشه سیاسی غنی تری دارند و عمری در این زمینه مطالعه کرده اند حال و حوصله درافتادن با انها را در بحث ها را ندارند. عموما در دل می گویند بذارید هرچه دوست دارند بگویند.

نکته اینجاست که علی رغم هیاهوی رسانه ای و به دنبال ان هیاهو در محافل کوچه و بازار و .....  در محافل سیاسی دنیا نه به حرف اینان گوش می کنند نه به حرف رهبرشان جناب شاهزاده رضا پهلوی. واقعیت این هست که دولتمردان و دولتزنان کشور های مهم دنیا خیلی اینها را تحویل نگرفتند.یک بار فقط نتانیاهو -خارج از هر گونه عرف و پروتکل دیپلماتیک و روی صندلی های پلاستیکی (!!!)- با شاهزاده و همسرش دیدار کرد !! تا الان که من حمایت جدی ای از جریان پهلوی از سوی کشورهای خارجی ندیده ام. شاید در آینده فرق کند ولی فعلا هرچه که هست سروصدای رسانه ای است و بس. همین پرچم اسرائیل را که بلند می کنند هم احزاب چپگرا و حتی میانه غربی را از خود می رانند و هم طبعا مردم و حکومت های کشورهای مسلمان منطقه را. واقعیت این هست که اهمیت  مجموع کشورهای  ثروتمند عربی در منطقه برای هر تحولی در ایران خیلی بیشتر از یک کشور کوچک و کم جمعیت و طفیلی مانند اسرائیل هست که خودشان را در خیلی از محافل سیاسی معتبر دنیا تحویل نمی گیرند. اما پهلوی پرستان، برای خریدن دل اسرائیل این کشورهای مهمتر را از خود می رانند.
حتی دولت راستگرای ترامپ، هم زیاد شاهزاده را تحویل نگرفته. اگر یادتان باشد طرفداران شاهزاده خیلی شدید برای ترامپ تبلیغ می کردند. گمان می بردندکه  تا پایش به کاخ سفید برسد شب و روز با شاهزاده قرار ملاقات دیپلماتیک خواهد گذاشت. فعلا که خبری نشده.
هم ترامپ و هم شاهزاده هر دو «بچه پولدار» هستند. منتهی ترامپ همه عمر سعی کرده نشان دهد که مستقل از پدر خود جربزه دارد. چه از ترامپ خوشمان بیاید و چه نیاد نمی توانیم انکار کنیم که این جربزه مستقل از پدرش را به بهترین شکل نشان داده. اما شازده چی؟ احتمالا کسی مثل ترامپ ته دلش از افرادی مثل شازده خوشش نمی آد که عمری راحت و بی مسئولیت می چرخند و باعث می شوند  مردم به «بچه پولدارها» بی عرضه بگویند. احتمالا فکر می کند همه پیش داوری های منفی که به علت بچه پولدار بودن کشیده به خاطر عملکرد بچه پولدار هایی نظیر شازده پهلوی است. من اگر جای او بودم اصلا خوشم نمی آمد.

خلاصه که یک همچین وضعیتی است. اگر ایرانیان مقیم خارج  حزبی از جمهوری خواهان با تشکیلات ساختاری روزآمد و با مرامنامه ای مطابق ادبیات روز جهان  در اروپا یا آمریکا تشکیل دهند احتمالا حکومت های غربی آن را خیلی جدی تر می گیرند تا یک مفهوم تاریخ مصرف گذشته نظیر شاهزادگی و یا نوستالژی دورانی که خود از منظر حقوق بشر دوره درخشانی نبوده.  چنین حزبی احتمالا پرچم سه رنگ ایران را بر می دارد (چه بسا با همان شیر و خورشید وسطش) اما دیگه پرچم اسرائیل را بر نمی دارد که  احزاب چپ و میانه غربی و نیز دول و ملل اسلامی را از خود براند. اگر حزبی با ساختار روشن و شفاف -با  منابع و گردش مالی شفاف و نیز سخنگو و مشاوران ووتصمیم گیران شناسنامه دار و پاسخگو به حزب- باشند احتمالا دول غربی آن قدر آن را جدی بگیرند که بشنوند که حرف حسابشان چیست. اما تشکیلات این شازده نه وضعیت مالی اش شفاف هست، نه معلوم هست که سخنگویش کیست، نه سخنانی که شازده در دومصاحبه اش که در یک هفته می دهد می خواند، نه مسئولیت حرف های خودش و طرفدارانش را می پذیرد. آخه چرا باید دول غربی به چنین تشکیلاتی رو دهند؟! فلان سیاستمدار غربی، دیگه بهمان دلال ماشین در کرج یا بهمان خانم خانه دار مرید عرفان حلقه  در تهران نیست که اهمیت ندهد که پاسخگویی و ساختار شفاف در تشکیلات شازده موجود نیست وبنابراین این تشکیلات به درد نمی خورد.

 البته در گذشته این غربی ها -دانسته- به خیلی از همین گونه تشکیلات معیوب رو داده اند و به قدرت رساندن آنها کمک کرده اند. اما فعلا که می گویند قصد «چَلَبی سازی» ندارند. شاید در آینده خط مشی شان  باز به سوی «چلبی سازی» برگردد. فعلا من نشانه ای نمی بینم. هر چه که هست سروصدای رسانه ای است که از طریق فلان دلال ماشین و بهمان ته-تغاری فامیل که تا ۴۰ سالگی سر سفره مامان و بابا می خورد و می خوابد در سطح جامعه بازتاب داده می شود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

کی برادری اش را ثابت کرده؟

+0 به یه ن

داشتم فکر می کردم از قدیم، در چارچوب همین فرهنگ و تمدن خودمان هر وقت تنگدستی و ظلم و بیداد بیشتر از پیش می شد و از حدی فراتر می رفت، یک عده از جوانان یافت می شدند که گروه های جوانمردی و فتوت تشکیل می دادند و از فقیر و مظلوم و..... به شیوه های گوناگون دفاع می کردند. بین مردم اعتبار کسب می کردند. عده ای از این گروه ها پس از مدتی دست در دست نیروهای اجتماعی دیگر -نظیر گروه ها و سلسله های دراویش یا گروه های ایلیاتی سلحشور با آرمان هایی نظیر ریشه کنی ظلم از طریق مبارزه با ظالم- می گذاشتند و نظم سیاسی و اجتماعی جدیدی را رقم می زدند.

این افراد در بین مردم زندگی می کردند.
الان هم اوضاع اقتصادی نابسامان هست و تبعیض و بی عدالتی فراوان هست. گروه های خیریه متعددی هم داریم که  به مردم خدمت می کنند.  هم رویکرد طبیعی  و هم رویکرد منطقی  و عقلانی این بود که مردم مستاصل و بینوا برای تغییر بنیادی اوضاع به این گروه ها دل و چشم امید بندند. گروه هایی که در عمل و طی سالها، برادری خود را ثابت کرده اند. هم برادری خود را ثابت کرده اند و هم ثابت کرده اند که دست کم در محدود ه ای از کارهای اجرایی کوچک-مقیاس  و میان-مقیاس، جربزه دارند. اما چنین نشده! به جایش گروه هایی از مردم به آن سوی مرزها چشم امید بسته اند. به کسانی دل بسته اند که نه برادری خود را ثابت کرده اند و نه جربزه خود را. در واقع اگر به پرونده شان نیک بنگری می بینی که برعکس هم بوده. هم نشانه های «نابرادری» در پرونده زندگی شان فراوان هست هم نشانه های بی جربزگی و هم نشانه های فرافکنی و شانه خالی کردن از مسئولیت.
به نظر می رسد که مردم قدیم روشن تر و بهتر از امروزی ها می اندیشیدند و صلاح کار خود و مملکت خود را نیکوتر تشخیص می دادند. 
 در سال ۱۴۰۴چه شده که مردم  این طور دل به گروه هایی می بندند که جز پوشیدن کت و شلوار شیک کاری از دستشان بر نمی آید!؟
فرق قدیم و جدید چیست؟ قدیم (منظورم بیش از ۱۰۰ پیش هست) این شبکه های تلویزیونی  ورادیویی نظیر بی بی سی فارسی و  ایران اینترنشنال و ..... نبودند که گنجشک را رنگ کنند و جای قناری قالب ملت کنند. ملت در سکوت خودشان بهتر می دیدند و طبعا روی کسانی حساب باز می کردند که دیده بودند برایشان آستینی بالا زده و کاری انجام داده اند. در دنیای پیشامدرن و قبل از ورود شبکه های تلویزیونی و رادیویی اگر قرار بود برای به قدرت رساندن کسی یا گروهی جان خود را در معرض خطر قرار دهند دست کم می دانستند آن شخص و گروه بد را تبدیل به بدتر نخواهد کرد. یعنی از آنها خوبی هایی دیده بودند که این اطمینان را به آنها می داد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

در هر خانه سه نفر نوستراداموس داریم

+0 به یه ن

چه در خیابان و چه در  بیابان قدم که می زنید همه اش صدای بحث سیاسی  است. مرتب می شنوید که دارند شرط می بندند سر این که چه اتفاقی خواهد افتاد. ماشالله «همه» یک پا کارشناس سیاسی و نظامی و.... هستند. این که پیش بینی هایشان تا اینجا هیچ کدام درست از أب در نیامده آنها را از این که با قاطعیت پیش بینی کنند باز نمی دارد. چه قدر هم این پیش بینی ها اعصاب خرد کن هست!. چه قدر هم آدم را از کار و زندگی باز می دارد!  ظاهرا غیر از من بقیه همه چیز را می دانند ویک پا نوستراداموس هستند.

من از این ادعا ها ندارم. به پیش بینی ها هم گوش نمی کنم.
فعلا  و تا اطلاع ثانوی معتقدم «قاچ زین را بچسبیم سواری پیشکش!» اگر با این وضعیت اینترنت بتوانیم به کار پژوهشی خودمان ادامه بدهیم هنر کرده ایم. بیش از این هم در حال حاضر و در این شرایط امثال من و شما تاثیرگذاری ای نداریم.  در آینده ببینیم چه پیش خواهد آمد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مسئله این است!

+0 به یه ن

ترامپ برای این که حمله کنه نه از ما اجازه می گیره و نه از ما نظر می پرسه. درنتیجه به قول تحلیلگران امروزی، جدل در این مورد (که به شدت بین طیف های گوناگون مردم و اپوزیسیون رواج

گرفته) یک «نامسئله» است. بیایید به حملاتی که آمریکا از زمان جنگ جهانی دوم به کشورهای مختلف کرده نگاهی بیاندازیم و ببینیم نتیجه اش چی بود. نتیجه حمله به عراق  فاجعه بوده. بد را بدتر کرده. در مورد افغانستان هم دست آخر برگشتند سر خانه اول. جنگ ویتنام هم که فاجعه بوده. اما جنگ های قبل تر از آن چه؟ منظورم حمله به آلمان و اشغال ایتالیا و جنگ در کره و البته حمله به ژاپن و اشغال آن هست. خود حملات که تلفات انسانی فاجعه بار داشتند و ویرانی های بسیار به جا گذاشتند. اما بعدش بد نشده! ایتالیایی ها که هرچه از موسیلینی خاطره بد دارند، از آن دوره اشغال آمریکا به نیکی یاد می کنند! مثلا در ژاپن حتی اندکی بعد از حمله ودر حضیض اقتصادی بعد از جنگ، باز وضع کشاورزان و زنان در آن بهبود یافته. اشغال آمریکا اون نظام طبقاتی سفت و سخت ژاپن قبل از جنگ  و تبعیضات آن را کمی شل کرده و به روستاییان و زنان فرصت نفس کشیدن داده. بعدش هم که سرمایه گذاری ها به شکوفایی اقتصادی معجزه آسای ژاپن کمک رسانده. به نظر می رسه که اثرات حمله آمریکا در دراز مدت خیلی به فرهنگ کاری کشور مورد حمله بستگی داره. منظورم تکرار این کلیشه ها که ما  و همسایه هایمان مردمانی تنبل هستیم و مردم اروپا و شرق دور سخت کوش هستند نیست! یعنی واقعا یک ایتالیایی یا فرانسوی متعارف از یک کارگر افغان سخت کوش تره!؟!!!  مزاح می فرمایید؟!

منظورم اینه که در ایتالیا و ژاپن و آلمان نیروی کار متخصص و میزان مهارت فنی حرفه ای  خیلی بالا بود.  دانشگاه های درجه یکی داشتند و دانشمندان نامداری. خیلی بالاتر از عراق و افغانستان. در آلمان و ژاپن مدیریت بزرگ مقیاس هم  استاندارد بالایی داشت.  فرهنگ کره هم از قدیم الایام بر اساس مهارت آموزی بوده. برای این که  در چین هضم نشوند هویت خود را با مهارت های بالای هنری و رزمی و فنی تعریف می کردند. از این جهت  وضع ایرانی ها بالاتر از  افغانستان و عراق هست. البته در حد اروپا و شرق دور نیستیم. بالا بردن انگیزه کاری و بالا بردن استاندارد کاری، برعکس بحث سر حمله ترامپ، مسئله ما باید باشد. این چیزی است که از دست ما-دست کم در حول و حوش خودمان- برمی آید.  مستقل از این که چه اتفاقاتی در آینده بخورد اگر فرهنگ کاری مان  بالاتر باشد  وضع مان بهتر خواهد بود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اهمیت سوگ

+0 به یه ن

سوگواری آیین مهمی هست. اتفاقا برای خود خود خود خود دل داغدیده هم هست. نه برای تصویر آن و یا حرف مردم! ممکنه یکی بخواد در هنگام سوگواری دور و برش شلوغ باشه یکی دیگه بخواد تنها بمونه. شکل سوگواری به روحیات فرد و شرایطی که در آن عزیزش را از دست داده بستگی داره. اما صرفنظر از آن که شکل سوگواری چی باشه  گذراندن مراحل آن مهم هست. اون چهل روز سوگواری که از قدما برای ما مونده (گویا سنتی است که ازقوم سکاها مونده) حکمتی داره. حدود همان چهل روز سوگواری برای روان داغدیده لازمه. لازمه که فرد داغدیده در این چهل روز از روتین همیشگی اش دور بشه و به سوگ بپردازه. تا جایی که من دیدم اونهایی که مثلا به زعم خود و اطرافیانشان «قوی» بودند و سوگواری نکردند بعدا دچار انواع و اقسام ناراحتی های بدنی-روانی شدند. درآن چهل روز، سوگ را به روی خودشان نیاوردند اما در عوض  هیچ وقت با آن مصیبت کنار نیامدند.

نمی دانم عزاداری زنان عشایر را برای فرزند از دست رفته دیده اید یا نه؟. به طور ممتد، روی قبر فرزند تازه از دست رفته ناله و زاری می کنند. در ترکی به آن «اوخشاماخ» می گویند. شکل شدید و ممتد گریه («آغلاماخ») هست. دیده ام که برخی از زنان شهری مدرن شده به این شیوه سوگواری زنان عشایر با دیده تحقیر می نگرند. اما به نظر من شکل طبیعی مواجهه با چنین مصیبتی همان هست که زنان عشایر انجام می دهند. در زندگی سخت عشایری مرگ فرزند زیاد اتفاق می افته. این آیین اوخشاماخ لابد برایشان کار کرده. مادر داغدیده یک دل سیر ناله و گریه می کنه ولی بعدش بلند می شه و به زندگی و وظایف مشقت بارش می رسه. زندگی سخت عشایری جز این را اجازه نمی ده.

طبقات مرفه شهری وقتی با داغ های بزرگ، نظیرداغ فرزند روبه رو می شوند پیش روانشناس می روند و قرص آرامبخش می گیرند. به کمک روانشناس و دارو و البته همراهی اطرافیان، پشت سر گذاشتن سوگ نیازی به اوخشاماخ به شیوه عشایر نداشت. اما اینها لاکچری هایی هستند که برای هر داغ دیده ای، فراهم نیست.

الان در بین عده محدودی -حتی خیلی محدود تر و باریک تر از آن طبقه مرفه شهری که عرض کردم- مد شده که به جای عزاداری به رقص و پایکوبی می پردازند. البته آیین رقص سنتی سوگواری در برخی از اقوام ایران از قدیم وجود داشته ولی حزین بودن آن رقص های سنتی سوگواری کم از ناله نداشت. منتهی این رقص وپایکوبی جدید که اخیرا در تهران مد شده از آن جنس نیست. من نمی دانم که آیا چنین روشی، روش سوگواری درستی است یا نه. باید زمان بگذرد و به طور علمی بررسی شود تا ببینیم که آیا این روش ها همان کارکرد مثبت برای تخلیه روانی داغدیده را داشته اند یا نه. تا چنین بررسی ای نشود برای قضاوت در مورد بهتر بودن این شیوه نسبت به شیوه های متداول تر باید صبر کرد.

مسئله سوگواری امری جدی است. پیرو«مد روز» شدن در امر سوگواری شدن شاید تبعات منفی جدی برای روان داغدیده در بلند مدت داشته باشد. شاید!  نیاز به بررسی علمی دارد. من موارد زیادی در ۴۰ سال گذشته دیدم که حرکتی «مد روز» شد و افراد شیک به دنبالش رفتند و روش های قدیمی تر را تحقیر کردند ولی بعدا معلوم شد که آن «مد روز» خیلی مخرب تر از روش های قدیمی تر بوده که افراد شیک بنا به مد روز آن را تحقیر نمودند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فایده ناامیدی از سراب

+0 به یه ن

آن چه که از ناامیدی بدتر هست، امید واهی بستن به سراب هست. وقتی برای یافتن چشمه گوارا مصمم خواهیم شد که از سراب پاک ناامید شده باشیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل