جذب گردشگر به اذربایجان

+0 به یه ن

نسکافه نوشت:

سلام خانم دکتر. مدتها بود اینجا نظری نگذاشته بودم و حالا خوشحالم که فرصتی پیش اومده. من نظری دارم. امیدوارم حمل بر نیت تخریب نکنید. همه ما ایرانیان کم و بیش میدونیم که تبریز شهر زیبا، تمیز، آرام و ثروتمندیه. اما یک مساله وجود داره و اون رفتار سرد شهروندان با غیر آذری زبانهاست. با حساسیتی که شما نسبت به وطنتون دارید مجبورم بسیار با احتیاط این رو بگم.می بخشید. البته اونقدر بی انصاف نیستم که تعمیم به همه بدم ولی رفتارهای غیر مهمان نوازانه در حدی هست که هر مثلا تهرانی در مدت مسافرت چند روزه یکی دو مورد رو تجربه کنه. باور بفرمایید حرف شخص من نیست، بسیاری معتقدند که در تبریز با نژاد غیر ترک بسیار غیر منصفانه برخورد میشه حتی برخی مغازه دارها وقتی فارسی حرف میزنید درست تحویلتون نمیگیرند!!!! گاهی حتی ترک های غیر تبریزی را مسخره میکنند. البته باز هم تاکید میکنم نه همه. اما برای شهری که نیت جذب توریست دارد کمش هم زیاد است. با یک مقایسه بین حجم مهمانان شیراز و اصفهان با تبریز کم و بیش میشود به یک جمع بندی رسید. پس پیشنهاد میکنم ابتدا روی آشتی دادن تبریزی ها با سایر مردم ایران خودمون قدری کار بشه و به موازات اون روی اطلاع رسانی های فنی جذب توریست برنامه ریزی کنید. بازهم عذر میخوام اما آدم اگه این حرفو به شما که انسان تراز اول اون جامعه هستید نگه پس به کی بگه؟ امثال شما که نمایندگان اون جامعه به لحاظ دانش و فرهنگ هستید توانایی حل این مشکلات را دارید. سپاس.


بحثی مفصل در ارتباط با کامنت این دوست عزیز کردم که در زیر می خوانید:

"ببینید! تلویحا دارم صحبت می کنم. یا مطلب را نخوانید و یا اگر می خوانید به دقت تمام بخوانید. اصلا این پیش فرض را نگیرید که هر چه که قرار است بگویم قبلا می دانید یا شنیده اید. مطمئنم از این زاویه نگاه نکرده اید. هرجمله ای که می خواهم بنویسم به اندازه ی یک کتاب حرف دارد.
پس لطفا یا نخوانید یا اگر می خوانید به دقت بخوانید
اول از همه این که احتمالا این دوست عزیز و دوستانش در سال های بین 85 و89 به تبریز سفر کرده اند. بعد از جریان آن کاریکاتور در روزنامه ی ایران چند سالی جو در تبریز به آن صورت بود. بعد از اتفاقات سال 88 گفتمان رایج قدری تعدیل شد. دیگه کمتر جوک قومیتی ساختند و.....
به تبع آن آن جو هم که این هموطن عزیز به آن اشاره کرد تعدیل شد.

درپی زلزله ی ورزقان و قره داغ و کمک های مردمی از اقصی نقاط ایران به آذربایجان و ابراز همدردی مردم گوشه و کنار ایران این مسئله تا حد زیادی رفع و رجوع شد.
چیزی که من به همشهری هایم می توانم بگویم ومی گویم و امید دارم که شنیده و تا حدی پذیرفته شود این است:

همین وبلاگ مینجق و برنامه ی تبلیغ برای توریسم تبریز را درنظر بگیرید. من گفتم یک قالب انگلیسی برای وبلاگ نیاز دارم تا در مورد توریسم تبلیغ کنم. کهربای عزیز با این که خیلی سرش شلوغ بود آن قالب زیبا را طراحی کرد. خودتان بهتر می دانید که چه قدر این طراحی کار دشوار و ظریفی است. بعدش بقیه حمایت فکری کردند. لینک دادند ایده های جالب دادند. رفته بودند فکر کرده بودند. همین طور تعارف الکی نبود. این خوب خیلی ارزش دارد.

حالا یکی مثل آن مزاحم پیزوری هم پیدا می شود که به ترک ها توهین می کند. درسته پر سر و صدا ست! از بس بیکار و بیعار و طبل توخالی است سر و صدایش بلند است. سطحی بنگریم فقط او را می بینیم. اما سطحی نگاه نکنیم. عمیق تر ببینیم. در مقابل یک نفر مثل او ببینید چند نفر حمابت کردند. آن هم حمایتی که زحمت داشت. کار می برد. ایده دادن کم کاری نیست. لقمان حکیم گفته که ساده ترین کار ایراد گرفتن است و سخت ترین کار فکر کردن. این موضوع برای هموطنانمان آن قدر اهمیت و ارزش داشت که سخت ترین کار را کردند و ایده ها و فکرهای بکر ارائه دادند.



این فقط یک مثال بود. در جریان حمایت های مردمی از زلزله زده ها دیدیم که در مقابل هر مزاحم پیزوری و طبل توخالی چند نفر ایرانی هستند که آستین بالا زدند و از آن چه از دستشان بر می آمد دریغ نکردند.این چیزی است که من به همشهری هایم می گویم. باشد که در آن تامل کنند.

رفتاری که شما مشاهده کرده اید ریشه هایی دارد. یک شبه به وجود نیامده. با یک نصیحت و دو تا حرف شعاری و سانتی مانتالی از بین نمی رود. برای رفع آن باید کار اساسی کرد. این مسئله ای است عام در همه ی دنیا. تمدن بشری که چند هزار سال سابقه ی مسایلی از این دست دارد تجربه ی خود در قالب منشور زبانی سازمان ملل بیان نموده است. اگر می خواهید این مسئله ریشه ای حل شود باید به این ماده های منشور زبانی سازمان ملل تاکید کنید. با چهار تا حرف شعاری و نصیحت وار حل نمی شود. با گفتن جملات سانتی مانتالی حل نمی شود
 
ماده ی چهارم منشور سازمان ملل در مورد زبان مادری:
 
Article 4



1. States shall take measures where required to ensure that persons belonging to minorities may exercise fully and effectively all their human rights and fundamental freedoms without any discrimination and in full equality before the law.



2. States shall take measures to create favourable conditions to enable persons belonging to minorities to express their characteristics and to develop their culture, language, religion, traditions and customs, except where specific practices are in violation of national law and contrary to international standards.



3. States should take appropriate measures so that, wherever possible, persons belonging to minorities may have adequate opportunities to learn their mother tongue or to have instruction in their mother tongue.



4. States should, where appropriate, take measures in the field of education, in order to encourage knowledge of the history, traditions, language and culture of the minorities existing within their territory. Persons belonging to minorities should have adequate opportunities to gain knowledge of the society as a whole.



5. States should consider appropriate measures so that persons belonging to minorities may participate fully in the economic progress and development in their country.
 
هر وقت ماده ی چهارم منشور زبانی سازمان ملل در ایران عملی شد آن وقت مسئله ریشه ای حل می شود. اگر کسی دغدغه ی این موضوع را دارد برای عملی شدن این ماده و این حق شناخته شده در تمدن جهانی کوشا باشد. باز هم می گویم با شعارهای سانتی مانتالی و نصیحت گونه حل نمی شود. تازه این شعارها بد تر و متشنج تر هم می کنند . خیلی زور دارد که حقی را از کسی و یا جمعی بگیرند و بعد هم با یک لحن "من می فهمم تو نمی فهمی" یا با لحن " ببین من چه قدر خوبم تو چرا این قدر بدی" برگردند او را نصیحت کنند که "خوب و نایس و مامانی" رفتار کند.

این لحن و آن نصیحت درست مثل ریختن نفت بر آتش می ماند!

از آن بدتر آن که برگردند و گروهی دیگر را که این حق از آنها گرفته نشده برسرشان بکویند که ببینید آنها چه قدر "نایس و مامانی" هستند و ما چه قدر باهم خوبیم.

طبیعی است که هرکه این جوری قدم پیش بگذارد برخورد تند ببیند.

به نظر خودش هست که با شعارهای سانتی مانتالی که می دهد دیگه آخر "نایس و مامانی" بودن است. در واقع از منظر آن که حقش گرفته شده بسیارغیر قابل تحمل می نماید.  به هر حال اینجا بحث ما حقوق زبانی نبود و نیست. نباید مسایل را با هم قاطی کنیم.

ما یه عنوان فیزیک دان می آموزیم. فروکاست گرا باشیم. یعنی مسایل را ساده کنیم از هم جدا کنیم تا بتوانیم حل کنیم. نه آن که مسایل نامربوط را به هم بیخودی وصل کنیم تا مشکلی لاینحل به وجود آوریم.

مسایل حقوق زبانی بسیار مهم هستند. آن قدر مهم که یونسکو برداشته یک روز به نامش کرده. برایش خرج می کند. منشور بیرون داده و....

اما بحث فعلی ما این نیست.

من فکر نمی کنم این موضوع مانعی برای توریسم تبریز باشد. ببینید! همین امسال نوروز تبریز 800 هزار مهمان نوروزی داشت. دیگه هتل ها و دیگر زیر ساخت های تبریز بیش از این کشش ندارد. معلومه که مشکلی از این جهت نبوده که این همه مهمان ایرانی آمده. در تابستان هم توریست ایرانی زیاد به تبریز آمده بود. مشکلی هم از این جهت نبود.

توریست خارجی هم بنا نیست که فارسی حرف بزند!!

این مسئله ای برای جذب توریست نیست.
 
 
بگذارید مثالی از کندوان بیاورم. کندوان یک روستای کوچک صخره ای نزدیک تبریز است. یک روستای کوچک توریستی. قدیم ها رفت و آمد به این روستاکم بود. مهمان که می رفت مثل بقیه ی روستاهای ایران خیلی تحویلش می گرفتند. بعدش حدود 20 سال پیش راه برایش کشیدند تا بشود روستای توریستی. گردشگر ها از جاهای مختلف از جمله خود تبریز ریختند به این روستا. آرامش روستا را از بین بردند. مردم روستا گیج شده بودند. از این همه مزاحم که به زندگی شان سرک می کشیدند ذله شدند. من14 سال پیش به این روستا رفته بودم. برخورد مردم روستا خوب نبود. طوری رفتار می کردند که معنایش این بود"بروید راحتمان بگذارید."

دو ماه پیش دوباره به این روستا رفتیم. این بار مردم روستا خیلی خوب با گردشگرها رفتار می کردند. دریافته بو دند برکت در این دنیای پست-مدرن در تعامل با توریست است. (پست-مدرن را به معنای با نگاه مدرن به سنت نگریستن به کار بردم.)
 
کندوان روستای کوچکی است. مینیاتور آن است که در شهر های بزرگ می تواند اتفاق بیافتد. چون کوچک است تغییرات فرهنگی سریع تر هستند. طبعا شهری دومیلیونی اینرسی بیشتری برای تغییر دارد.



ببینید! قبلا هم گفته ام فرهنگ تبریز بسیار تابع فرهنگ بازار عرض و طویل آن است. ارزش های بازار در تربیت کودکان آن (بٍشعور - شعورلی) نقش اساسی دارد.

اگر شم اقتصادی مردم تبریز به این نتیجه برسد که برکت در این دنیای پست-مدرن در جذب توریست است با هر زبانی که شده با آنها ارتباط برقرار می کند.

من از این جهت نگرانی ندارم.

در این دو سال اخیر که توریسم داخلی و توریست از کشورهای همسایه به تبریز رشد فزاینده داشته مردم تبریز کمابیش به این نتیجه رسیده اند
یک نکته ی دیگر هم در کندوان مشهود بود. بیشتر دخترهای جوان محلی بودند که با گردشگر ها ارتباط برقرار می کردند. خیلی زبر و زرنگ تر از همتایان مذکر خود هم محصولات گیاهی محلی را به مسافران می فروختند. رگ خواب گردشگر ها را پیدا کرده بودند. خیلی خوب توضیح می دادند که هر گیاهی به چه درد می خورد. خیلی خوب اصول بازاریابی را به تجربه آموخته بودند. راحت فارسی حرف می زدند راحت ترکی حرف می زدند با هر کسی به زبان خودش. با لحن مورد پسند خودش.
مردها این قدر زبر و زرنگ نبودند!

این اتفاق در کل ایران افتاده. کندوان مینیاتور کل ایران است. تحولات اجتماعی که رخ داده و یک کمی فشار فرهنگی از روی زنها برداشته شده یکهو استعداد های مدیریتی و... شان شکوفا شده.
رشداین فرهنگ زنانه تبعات دیگری هم دارد.
سال 85 که جریان آن کاریکاتور اتفاق افتاد هنوز جامعه ی ما خیلی بیشتر از الان "مردصدایی" بود. در این 6 سال نسلی از خانم های جوان بالا آمده اند که خود صاحبنظر هستند. سرباز پیاده ی دعوای بین مردها نیستند. خودشان متفکر و استراتژیست می توانند باشد. خودشان صاحب سبک هستند. به شیوه ی خود هویت خود را تعریف می کنند و به دنیا می شناسانند.

این بالا آمدن خانم ها در همه چیز نمود دارد. تا دو سه سال پیش مقوله هویت قومی و زبانی مقوله ای مردانه حساب می شد. یک مقدار متضاد و متناقض است. از یک طرف همه جا می گویند "زبان مادری" اما خانم ها از این که از اهمیت زبان مادری بگویند و بنویسند واهمه داشتند. می ترسیدند دعوا بشه برای همین سکوت می کردند. ترجیح می دادند فوری لهجه ای را تقلید کنند که جوک به همراه نداشته باشد.

دو سه سالی است که اوضاع فرهنگی تغییر کرده. مثل مسایل فرهنگی دیگر خانم ها در این عرصه نیز وارد می شوند. به شیوه و سبک خود وارد می شوند. آن قدر اعتماد به نفس پیدا کرده اند که از جوک و تمسخر نهراسند و بر روی چیزی که اطمینان دارند درست است و حق آنهاست پافشاری کنند.

همین دفاع از زبان مادری دیگه سیاق دیگری گرفته. در این سیاق تندی با کسی که به دیگر زبان صحبت می کنه جایی نداره. به جای آن سعی می کنند به شیوه ها ی جالب زیبایی ها و نقاط قوت زبان خودشان را به دیگران عرضه کنند. این فرهنگ زنانه در هویت قومی و زبانی داره رشد می کنه. با این ترتیب چیزی که آن دوست عزیز به آن اشاره داره از بین می ره. به تدریج از بین می ره. من که نگران این موضوع نیستم. مسایل عدیده ی دیگری است که جای نگرانی است. این موضوع جای نگرانی ندارد
 
نکته ی دیگری می خواهم اضافه کنم. ببینید! ممکنه میراث یک صغیر را بالا بکشند و به جایش یک شکلات بدهند او هم چون نمی فهمه چه کلاهی سرش رفته به همین شکلات دلخوش باشه و برگرده طرف را ماچ کنه و او را عمو یا خاله خطاب کنه! اما یک آدم عاقل و بالغ که حق و حقوق خودش را می شناسه دلش به اون شکلات خوش نمی شه.شخص ثالث بیاید و "نایس و مامانی" بودن آن صغیر را به رخ آن عاقل و بالغ بکشه طبعا از سوی آن عاقل و بالغ تحویل گرفته نمی شه.



این که بفهمیم حقوقمان چیست و با یک شکلات گول نخوریم و به جای آن میراثمان را به حراج نذاریم قدم اول پختگی و بلوغ هست. اما پله ی اول آن است. از پله اول خیلی باید بالاتر رفت تا به درجه ای رسید که بتوان از حقوق دفاع کرد.
پله ی دوم اینه که ارزش میراثمان را بدانیم. بدانیم چه قدر ارزش دارد و برایش چه میزان هزینه کنیم. گاهی در این دعواهای ارث و میراث طرف چنان می افتد روی دنده ی لج که بسی بیشتر از ارزش آن میراث خرجش می کند.
از آبرو و متانتش مایه می گذارد. دایم حرص و جوش می خورد و سلامت خود را به خطر می اندازد. میراث هر چه ارزشمند باشد سلامت از آن با ارزش تر است. آبرو و متانت و اعتبار و حیثیت از آن ارزشمند تر است. گاهی در دعوای ارث ومیراث آن قدر وقت و تلاش صرف می شود که معاملات پرسودتر که نفعی بسی بیشتر از کل آن میراث دارد فراموش می شود.
قدم دوم بلوغ آن است که قدر و قیمت میراث را بدانیم و برایش به همان اندازه هزینه کنیم. برآورد درستی داشته باشیم. روی دنده ی لج نیافتیم. قدم سوم آن است که استراتژی درست و معقولی برای رسیدن به حقمان و میراث به حقمان اتخاذ کنیم.

درسته آن شکلات به قصد گول زدن پیشکش می شود ولی گاهی استراتژی درست آن است که همان شکلات را به نشانه ی حسن نیت بگیری و با خوشرویی بخوری و با متانت یاد آوری کنی که هرچند فهمیدی این شکلات جای آن میراث را نمی گیرد اما شکلات را با خوشرویی پذیرفته تا نشان دهی که هدفت حل مسئله است. هدفت یافتن راهی منطقی برای حل مشکل است نه لجبازی.

می خواهی به او به این طریق بگویی که دشمنی و کینه ای از کسی نداری. بر اعصابت مسلطی. بخشاینده هستی و کینه جو نیستی. می خواهی راهی بیابی که مسئله حل شود.
صد البته میراث تنها میراث مالی نیست. میراث فقط میراث شخصی و خانوادگی نیست. می تواند میراث فرهنگی جمعی باشد. چیزی که من مشاهده می کنم این است که از سال 89 به این سو چند پله در پختگی جمعی بالاتر رفته ایم.
پررنگ تر شدن گفتمان زنانه بیشتر در این بالا تر رفتن کمک می کند.
تلاش برای یک کار نیمه اقتصادی نیمه فرهنگی مانند ترویج گردشگری هم در این بالاتر رفتن مفید تر واقع می شود. به آن بازوی اقتصادی هم می دهد

مینجیق-آذرماه 1391

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فارسی شکر است, ترکی هنر است

+0 به یه ن

چه خوشمان بیاید و چه نیاید- زبان مادری درصد قابل توجهی از شهروندان ایرانی زبان ترکی با گویش های متنوع آن هست. باز چه خوشمان بیاید چه نیاید، درصد عمده از اینان زبان مادری شان را دوست دارند و حاضر هم نیستند آن را واگذارند. من خودم هم جزوشان! باز چه خوشمان بیاید و چه نیاید- یک عده ای هم در کشور هستند که از این واقعیت ناخرسند هستند.  تعداد مخالفان سرسخت خوشبختانه خیلی زیاد نیست. اکثریت نسبت به این موضوع بی تفاوت هستند. حداکثر نگران آن هستند که مبادا این موضوع و اختلاف نظر منجر به دعوا شود و برای همین توصیه می کنند که فعلا به این موضوع نپردازیم چون مشکلات حادتری هست. من هم موافقم که به هیچ عنوان نباید بگذاریم اختلاف نظرها سر این موضوع منجربه تنش شود. اگر دعوایی سر این موضوع سر گیرد هیچ برنده ای نخواهد داشت. همگی بازنده خواهیم بود. دعوا می تواند هزینه بسیار سنگین به ما تحمیل کند.
خوب! پس چه کنیم؟! باید راه مسالمت آمیزی بیابیم تا افراد بیشتری را به موضوع علاقه مند کنیم و همراه سازیم. گاهی بحث و گفت و گوی جدی کارساز هست اما نه همیشه. راه های ابتکاری گوناگون را برای علاقه مند سازی باید امتحان کرد. من شما را دعوت به ذوق آزمایی در این زمینه می کنم. در زیر گوشه ای از تلاش من در این جهت را می خوانید. یکی قسمت از داستان ساراست که من در اردیبهشت سال 88 نوشته بودم. در این قسمتش از عبارات ترکی استفاده کرده بود. کمابیش در علاقه مند سازی خوانندگان فارس وبلاگ به زبان ترکی کارساز بود:

ساری گلین

هوشنگ جواب می دهد:"دختر دوست قدیمی تان, مینا احمد زاده." سارا هیجان زده می گوید:"وای! مینا ی خودمون رو می گی؟!" و شروع می کند به تعریف کردن از کودکی مینا:
" از بچگی شیرین و دوست داشتنی بود. رنگ زرد خیلی به او می آمد. معمولا هم زرد تنش می کردن. وقتی خیلی کوچک بود هر جا که می رفت "جوه! جوه! جوجه لریم!" را می زدند و او وسط نمایش اجرا می کرد. (توضیح: "جوه! جوه! جوجه لریم!" از آهنگ های  آذربایجانی مخصوص کودکان است.) همه خانم ها براش غش می کردن! از بس شیرین بود! یه کم که بزرگ تر شد با آهنگ "ساری گلین"، حرکات موزون می کرد. (توضیح: "ساری گلین"="عروس زرد" از آهنگ های فولکلریک آذربایجان است.) به او می گفتم:""ساری گلین" من می شی؟" هوشنگ با هیجان جواب می گه:" طبق معمول شما خیلی قبل از من به فکر بودید و اقدام کردید. اون چی جواب می داد؟" سارا می گه:"هیچی! مثل بقیه دختر کوچولوها می خندید ودر می رفت!" هوشنگ با شیطنت می گه:" مگه از چند تا "دختر کوچولو" اینو پرسیدین؟! " سارا چشم غره ای می ره و می گه:"خوب حالا! زود پررو نشو! بقیه شو گوش کن!" و دوباره با لذت ادامه می دهد:"در دوران نوجوانی دماغش پف کرده بود و دیگه اون جوری قشنگ نبود. اما تازگی ها دوباره قشنگ شده! "قیز لار بولاغین نان سو ایچیپ!" (ترجمه تحت اللفظی:" از چشمه دخترها آب خورده." معنی: "دوره بلوغ او گذشته و دوباره زیبا شده.") اما دیگه مهمونی های زنانه نمی آد. به مادرش می گه: "وقتی این مهمونی ها می آم ,خانم ها دست بر نمی آرن. یکی برای برادرش نقشه می کشه. دیگری برای پسرش!" مینا به مادرش گفته:" من نمی خوام ازدواج کنم. می خوام برم پاریس. از خواستگار خوشم نمی آد. اما خانم ها ول نمی کنند. خسته شدم از بس باهاشون بداخلاقی کردم. بازهم دست بردار نیستند. خیال می کنند دارم ناز می کنم. اما من واقعا نمی خوام شوهر کنم." برای همین مینا از وقتی بزرگ شده دیگه در مجالس زنانه شرکت نمی کنه."
سارا ادامه می دهد:" چند وقت پیش در خیابان با مادرش او را دیدم. حرف تو رو پیش کشیدم و گفتم که پسرم می خواد برای گرفتن تخصص به پاریس بره. بعد رو به مینا کردم و پرسیدم:"خوب! برنامه "ساری گلین" خودم برای ادامه تحصیل چیه؟" بعد از اشاره من به "ساری گلین خودم" یه کم ترش کرد!" بعدا از مادرش پرسیدم :"مینا جان که زیاد از دستم دلخور نشد؟" مادرش زن ساده ای است . جواب داد:"نه! من تعجب کردم. مینا شما رو خیلی دوست داره. کسی دیگه ای اگر این حرف رو می زد خیلی بیشتر کج خلقی می کرد." در دلم گفتم مینا منو دوست نداره "ادامه تحصیل در پاریس" را دوست داره. البته ماشا الله پدر ومادرش پولدارن. براشون کاری نداره مینا رو بفرستن پاریس. اما تک فرزنده و نمی تونن از او دل بکنن.برای همین "تنهایی غربت رفتن" را بهانه می کنند. به هر حال مینا از پدرش قول گرفته که بعد از این که لیسانسش را گرفت بفرستندش پاریس. ان شاء الله با هم می روید." هوشنگ می خندد و می گوید:" فعلا که در مرحله "پنجاه درصد" هستیم."
ادامه دارد...
توضیح: توی مهد کودک های تبریز هنوز هم "جوه!جوه! جوجه لریم" را می زنند و با آن "ژیمناستیک مدرن" می کنند.
دانلود ساری گلین

پی نوشت: از قرار معلوم من یک اشتباه کردم. آهنگ جوجه لریم در سال 49 میلادی ساخته شده یعنی زمانی که مینای داستان نوجوان بود نه یک دختر کوچولو. اما دیدم حیف است داستان را تغییر دهم. همین جوری قشنگ تر است.


شعر زیرین هم در همان جهتی است که در بالا نوشتم. شاعر شعر را نمی شناسم:

ما به گربه «پیشیک» می گوییم !
به «ننو » هم « بئشیک » می گوییم !
سیلی آبداررا «شاپالاق »!
به لگد هم « تپیک » می گوییم !
چونکه جیب تو می شود «سوراخ »!
همه با هم « دلیک » می گوییم !
بچه ها را « جوجوق »،«اوشاق »،«نارین »
«ریزه» را هم «کیچیک » می گوییم !
پشم ها را چو می زند حلاج
ما به آنها «دیدیک » می گوییم !
در عروسی به وقت رقصیدن
«کف زدن » را «چه پیک »می گوییم !
آب را «سو » ، به گاونر «جؤنگه »!
کوزه راهم «تیلیک » می گوییم !
چونکه در دشت سایبان دیدیم
شادمان «کولگه لیک » می گوییم !
قله های بلند را «زیروه »!
گرد نه را «گدیک » می گوییم !
هر کجا مغز «استخوان دیدی »
ما به آن هم « ایلیک » می گوییم !
قرص و محکم به اندرون «ایچره »
و به بیرون «ا
شیک » می گوییم !
چون بریدند گوشهایت را
به «بریده »،«کسیک » می گوییم!
میو ه ای را که هست «زرد آلو »
ما به ترکی «اریک » می گوییم
روزنامه اگر که می خوانی
مابه آن « گونده لیک » می گوییم !
آدم بی شعور را « ائششک »!
علم را هم «بیلیک »می گوییم !
صفحه فیسبوک مفاخر آزربایجان


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اطلاعیه مهم در مورد ثبت نام کودکان افغانستانی در ایران

+0 به یه ن

خبر زیر داره دست به دست می گرده. فکر کردم بهتر هست من هم آن را منعکس کنم. اگر حتی یک دانش آموز از این طریق خبر بشه  ارزش انعکاس خبر را داره. شما هم لطفا خبر را منعکس کنید. به گوش افغانستانی های دور و برتان برسانید:

اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی وزارت کشور ایران اعلام کرد که از صبح امروز دوشنبه ۱۲ مردادماه به مدت ۵ روز برای کودکان افغان فاقد مدرک، به منظور ثبت‌نام در مدارس معرفی‌نامه تحصیلی صادر می‌کند.

بر اساس اعلام دولت ایران، فقط خانواده‌های فاقد مدرک قانونی که دارای فرزند یا فرزندان ۷ تا ۱۸ ساله هستند می‌توانند در فرآیند ثبت نام شرکت کنند.

در توضیح شرایط ثبت نام آمده است که پدر یا مادر دانش آموز باید برای دریافت نوبت ثبت نام با سه قطعه عکس به مراکزی که توسط ادراه کل امور اتباع و مهاجرین خارجی اعلام شده مراجعه کنند. پس از ثبت نام دانش آموز و صدور برگه معرفی نامه، "دفتر وکالت فقط مجاز است مبلغ ۴۰ هزار ریال بابت امور اداری دریافت کند."

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بحثی در مورد کشور شیلی

+0 به یه ن

مینجیق:

الان می خواهم در مورد بانویی دیگر صحبت کنیم. رئیس جمهور سابق شیلی.
https://en.wikipedia.org/wiki/Michelle_Bachelet

فرصت کردید در موردش بخوانید و سخنرانی هایش را گوش دهید.
چه طور می شه یک کشور جهان سومی مثل به آن درجه از شعور برسند که چنین رئیس جمهوری انتخاب کنند؟
کشور آنها هم زلزله خیز هست. آمریکایی ها در کشور آنها هم کودتا کردند و دیکتاتوری را جانشین رهبر محبوبشان آییینده (عموی ایزابل آییینده نویسنده خانه ارواح) کردند. پس چی شد که این ملت کم جمعیت بعد از چند دهه به این درجه از شعور رسیدند که چنین رئیس جمهوری را برگزینند؟
بعدش هم با منطق با مسایل بحران ها ومشکلات اقتصادی یا بلای زلزله و.... برخورد کنند. نه با خرافات.

دی:
سالوادور آلنده پسرعموی پدر ایزابل آلنده بود عموش نبود.
شاید مردم آمریکای لاتین دیدگاه های بازتری نسبت به سایر مردم جهان دارند نسبت به زنان

مینجیق:
فقط مسئله زنان نیست. جنسیت او فرع ماجراست. در کشورهای ترکیه و هندوستان ( که بیشتر از ایران مردسالار هستند) و حتی در بنگلادش و در پاکستان ( که به لحاظ مردسالاری خیلی وضعیت افتضاحی دارند) رئیس جمهور و یا نخست وزیر زن داشته اند. رئیس جمهور زن داشتن برای یک کشور به نظر من لزوما معرف دیدگاه های باز نسبت به زنان نیست. در تایلند هم نخست وزیر زن داشتند اما دیدگاه های تایلند نسبت به زنان جزو واپسگراترین دیدگاه هاست. آن نخست وزیر زن هم در واقع عروسک خیمه شب بازی بود.

خانم میچل باچله فرق می کند. زن بودن او مرا شگفت زده نکرد. دیدگاه هایش در مسایل اقتصادی و برنامه ریزی های کلان و..... شگفت زده کرد. همین طور پرهیز و دوری او از آلودگی به فساد مالی. و در عین حال دوری او از برخورد احساسی. این خانم میچل باچله کم از کودتای آمریکایی علیه آیینده (دو تا ال در اسپانیایی "ی" خوانده می شه) ضربه ندید. خودش را دستگیر کردند. پدرش را (که از نزدیکان آیینده بود ) با این حال امروز چون منافع ملی کشورش را در داشتن روابط حسنه با آمریکا می بیند خصومت شخصی را کنار گذاشته و برای منافع کشورش روابط دیپلماتیک با آمریکا دارد.
چیزی که مرا بیشتر شگفت زده می کند آن هست که این خانم در مورد انتخابات صراحتا گفته بود که مسیحی کاتولیک نیست. اما مردم شیلی که کاتولیک هستند و اغلب هم مومن و متعصب هستند او را انتخاب کردند. این اتفاق در آمریکا نمی افتد. در آمریکا بعید هست که یک غیر پروتستان به ریاست جمهوری برسد. مردم به او رای نمی دهند.

دی:
معمولا مردمی که دیگاه بازتری نسبت به زنان دارند در سایر مسایل هم دید بازتری دارند و در انتخاب هاشون هم بهتر عمل می کنند مردم آمریکای لاتین با مردم سایر کشورها هم رفتار خیلی صمیمانه ای دارند طوری که حس می کنی تعصب مذهبی و نژادی در اونها کمتره

مینجیق:
ایزابل آیینده
(Allende) نویسنده معروف شیلیایی از طرفداران این خانم رئیس جمهور هست. چه طور می شه که در شیلی-بعد از آن همه بلا که سرش آمده- کسی انتخاب می شه که مورد تایید خانم ایزابل آیینده هم هست؟ چه طور مردم شیلی به این درجه از شعور سیاسی و اجتماعی رسیدند که چنین کسی را انتخاب کنند؟

چرا در مقابل در کشورهایی مثل مصر یا ... این چنین شعوری وجود نداره؟ چرا در این منطقه از زمین که خاورمیانه اش می خوانند بهار ها هم زود به خزان می رسند؟! (طوری جواب بدهید که مجبور نباشم برای حفظ وبلاگ نظرتان را سانسور کنم!)

عباسی:
سلام. نکته مهمی که در مورد شیلی باید در نظر گرفت، کودتای ژنرال پینوشه هست. بعد از کودتا، پینوشه گروهی از اقتصاددان دست راستی رو از دانشگاه شیکاگو (معروف به پسران شیکاگو) رو برای برنامه ریزی اقتصادی به شیلی آوورد. و چون حکومت دیکتاتوری بود این افراد تونستن راحت تر اصول اقتصاد سرمایه داری رو در شیلی پیدا کنن. متاسفانه اصول اقتصاد سرمایه داری ظاهری غیر انسانی دارن ولی نتیجه کار بسیار انسانی هست و اصول اقتصادی چپ (مثل همون چیزی که بهش میگن اقتصاد مارکسیستی و یا ما بهش می گیم اقتصاد مقاومتی و ...) ظاهری انسانی دارن ولی در مقام اجرا به فاجعه برای محرومان تبدیل میشن.
از بحث دور نشیم، با پیاده شدن اصول اقتصاد سرمایه داری که یکی از مهم ترین اصل هاش اینه که کار رو باید به کسی سپرد که به بهترین شکل میتونه اون رو انجام بده فارغ از اینکه دین، جنسیت و یا ملیت اون شخص چیه؟ با پیاده شدن چنین دیدگاهی در شیلی که مهم ترین ثمرش تخصص گرایی بود، امثال این خانم که شما گفتید تونستن چنین جایکاهی رو به دست بیارن. در واقع از دیدگاه بسیاری از افراد پینوشه یک نعمت برای شیلی بود چرا که پایه های فکری و اقتصادی شیلی رو درست کرد. پیشنهاد می کنم کتاب سرمایه داری و آزادی نوشته میلتون فریدمن رو بخونید.
مینجیق:
آقای عباسی در زیر به نکته بسیار مهمی در مورد شیلی اشاره کردند
"از بحث دور نشیم، با پیاده شدن اصول اقتصاد سرمایه داری که یکی از مهم ترین اصل هاش اینه که کار رو باید به کسی سپرد که به بهترین شکل میتونه اون رو انجام بده فارغ از اینکه دین، جنسیت و یا ملیت اون شخص چیه؟ با پیاده شدن چنین دیدگاهی در شیلی که مهم ترین ثمرش تخصص گرایی بود، امثال این خانم که شما گفتید تونستن چنین جایکاهی رو به دست بیارن."
اگر یادتان باشد من مدتی پیش مطلبی در مورد دانشگاه ربع رشیدی نوشتم که در زیر دوباره آن را نقل می کنم:

یکی از خوانندگاه وبلاگم در مورد معرفی دیدنی های تبریز و اطراف آن از من پرسید که چرا دانشگاه ربع رشیدی را معرفی نمی کنم. طبعا از شخصی مثل من انتظار می رفت که اولین سوژه ای که برا ی طرح در این وبلاگ انتخاب می کنم دانشگاه ربع رشیدی باشد. اما دست و دلم به این کار نرفت. نه این به این دانشگاه 700 ساله که اکنون به ویرانه ای بدل گشته دلبستگی نداشته باش! اتفاقا پیرار سال عید که برای بازدید باز بود در اولین فرصت به همراه پدرم به بازدید این مجموعه رفتیم.

علت عدم تمایلم این است که این دانشگاه دوام نداشت! آخه من چه طور به خارجی ها در این وبلاگ بگویم که این دانشگاه با آن عظمت افتتاح شد و اندکی پس از آن ویران گشت و موسس آن،خواجه فضل الله همدانی، هم کشته شد. پس خارجی ها نمی پرسند علت چه بود؟! آخه من چه طور برگردم و واقعیت را بگویم؟! شرم آور است آن چه که اتفاق افتاده! کاش از اول چنین دانشگاهی که چند سال بیشتر دوام نداشت ساخته نمی شد و به آن صورت فجیع ویران نمی گشت! دانشگاه های اروپایی نظیر آکسفوردو کمبریج یا دانشگاه پادوا در ایتالیا هم تقریبا همزمان با دانشگاه ربع رشیدی بنیان نهاده شدند. اما آنها تا به امروز دوام یافته اند. هر سال پویا تر از سال پیش. گریه دار است وقتی می بینیم آن دانشگاه ها چه قدر دستاورد داشتند و دانشگاه ربع رشیدی چه قدر!!



بیایید با یک واقعیت رو به رو شویم. آن دانشگاه بعد از حمله ی مغول افتتاح شد پس بسته شدنش را نمی شود به گردن حمله ی مغول انداخت! قرن ها قبل از استعمار بود. نه می شه گردن انگلیس انداخت نه به گردن روس ها. حتی نمی شه به گردن عثمانی انداخت. این یکی در زلزله هم ویران نشد.! با کمال تاسف و تاثر مقصر تنها جهالت و تعصبات کور و ویرانگر مردم منطقه بود. به طور مشخص یهودی ستیزی.

راهنمای مودب و مهربان و وظیفه شناس و باسواد مجموعه ی ربع رشیدی تاکید می کردبا این که رشیدالدین فضل‌الله همدانی موسس این دانشگاه مسلمان مومنی بود به او تهمت زدند که یهودی است و علیه او شوریدند. اصلا نکته این نیست. نکته آن است که دین و ایمان آن بزرگوار هرچه بوده به خودش مربوط بوده. آن چه که مهم بوده این است که آیا دانشگاه را خوب مدیریت می کرد یا نه. آیا وقفی که شده بود مطابق وقف نامه در جهت ارتقا دانش به کار می بست یا نه. آیا دانشمندان تراز اولی را استخدام می نمود و شرایط کاری مناسبی برایشان فراهم می کرد یا خیر. که ظاهرا جواب این سئوال ها مثبت بوده. اگر چنین مدیریتی ادامه می یافت ما هم در محله ی عباسی در تبریز خودمان الان یک دانشگاه در سطح کمبریج یا دانشگاه پادوا داشتیم نه ویرانه ای که سالی چهار پنج روز در عید برای بازدید باز می شود و در باقی سال بسته! 2+2 برابر 4 است خواه این جمع را مسلمان ببندد چه یهودی! در علم این صف کشی ها نباید باشد. در مدیریت علمی هم همین طور. مدیریت علمی نیز کاری به ایدئولوژی ندارد. اگر مدیر علمی ای -نظیر رئیس یک دانشگاه- ایدئولوژی خود را به استادان تحمیل نمود و یا در استخدام اساتید و سیاستگذاری ها آن لحاظ نمود آن گاه باید توبیخ و جایگزین شود. آن هم با طی روال اداری نه با خشم عوام و جنجال و خشونت کور عوامانه. اما مدیر علمی تنها معیار علمی در مدیریت خود اعمال کرد صرفنظر از این که چه عقایدی دارد باید حمایت شود تا کارش را ادامه بدهد. پیشرفت علمی تنها در سایه ثبات و آرامش و پرهیز از تعصبات کور امکان پذیر است.



داستان "دانشگاه ربع رشیدی" چیزی نیست که من بخواهم با افتخار به خارجی ها آن را تعریف کنم. اما داستان دانشگاه ربع رشیدی را باید بازخواند و از آن عبرت گرفت و به هوش بود تا آن اشتباهات در عصر حاضر تکرار نشود. هرکدام از ما به قدر خودمان.

روی این مسئله که آقای عباسی در زیر اشاره کرد تمرکز کنیم. مسئله تنها مسئله ی دانشکاه ربع رشیدی هفتصد سال پیش نیست. مسئله شیلی در آن سر دنیا هم نیست.
یک مسئله حاد جامغه ماست . می خواهم روی آن تمرکز کنیم.

ببینید کاری را که بنا به گفته آقای عباسی پینوشه بعد از کودتا در شیلی کرد ، کمابیش محمد رضا شاه هم در ایران بعد از کودتای 28 مرداد کرد. موافقید؟ او هم اصلاحات اقتصادی انجام داد. اصلاحات او هم به گونه ای بود که طبقه نخبگان اقتصادی فارغ از اعتقاد و مذهبشان در جامعه ما شکل گرفتند. برخی مسلمان مذهبی بودند و در ساختن مساجد و تکایا و.... هم فعال بودند. برخی هم جزو اقلیت های مذهبی بودند. در سال 57-58 بیشتر اینها یا از ایران گریختند و یا اعدام انقلابی شدند.
در زمان شاه مردم معمولی (چه کارمندان دولت و چه دانشجویان و چه مردم بازاری سنتی) از این طبقه نخبه اقتصادی دل خوشی نداشتند. به خصوص از اقلیت های مذهبی که ثروتمند شده بودند دل خوش نداشتند. مثال می زنم. گویا زمان شاه روغن نباتی تازه مرسوم شده بود و تبلیغات وسیعی هم برای استفاده از آن به جای روغن حیوانی می شد. در تلویزیون در مورد فواید روغن نباتی برای سلامت سخن ها می گفتند. ای آهنگ تبلیغات گلرنگ در اصل برای تبلیغ روغن نباتی ساخته شده بود:" غذا همیشه! خوشمزه می شه! با روغن نباتی غذا بپز مامان همیشه!" حتی شاه در مصاحبه های مطبوعاتی اش حرف روغن نباتی پیش می کشیده. وقتی خبرنگاران خارجی از قیمت بالای نفت شکایت می کردند شاه پاسخ می داد قیمت این کالا را باید با کالاهای دیگر باید سنجید. بعد شروع می کرد به برشمردن کالاهایی مثل گندم و برنج و اصرار هم داشت که "روغن نباتی" را هم در کنار کالاهای ضروری برشمارد!!!
این از تبلیغات دولتی و حکومتی! اما مردم نسبت به روغن نباتی دید خوبی نداشتند. حرفی که می زدند این بود که روغن نباتی را به خورد ما می خواهند بدهند اون وقت آن طبقه نخبه ثروتمند اقلیت مذهبی خودشان روغن حیوانی درجه یک می خورند.
"

این یک نمونه هست. اون سیاست در ایران یک جور دیگه جواب داد. حالا قصه روغن نباتی برای خنده و تفریح بود. ولی اعدام هایی که اول انقلاب شد چندان مفرح نبود.


من نمی دانم بیگناه بودند یا اعدام حقشان بود یا مجازات خفیف تر مثل زندان و مصادره اموال کفایت می کرد. به هر حال با آن محاکمه های شتابزده و با خشم و هیجان نمی شد تشخیص داد. عده زیادی بودند که بیگناه بودند آدم های خوبی هم بودند ولی دستگیر شده بودند.بعد برخی آیت الله های میانه رو مثل آیت الله طالقانی آیت الله مهدوی کنی و..... میانجی گری کرده بودند و این آدم های خوب آزاد شدند یا از تحت پیگرد بیرون آمدند. مثل محمد بهمن بیگی (پدر آموزش عشایر و دلاور مرد قشقایی)
خانم ستاره فرمانفرماییان (بنیانگزار مددکاری اجتماعی در ایران) .....
اینها مسلمان بودند. اگر یهودی بودند کی وساطتشان می کرد؟


2218:
با سلام
نمی تونیم تحلیل کاملا جامعی از از انتخاب باچله داشته باشم آما می تونم حدس بزنم که شاید انتخاب باچله به این دلیل باشه که در کشور شیلی مذهب و سیاست به هم آمیخته نشده و بین این دو مرز مشخصی وجود داره برای همین هم هست که باچله به صراحت اعلام می کنه که کاتولیکه ولی رای هم میاره.در مورد پینوشه هم مطالعه ای نکردم ولی برام چندان باعث تعجب نیست که علیرغم ظلم های زیادی که در حق مردم شیلی کرده هنوز عده ای سرسختانه ازش دفاع می کنند یادم میاد وقتی با یکی از دوستان مصری صحبت می کردم (چت)علیرغم اینکه فکر می کردم که از حسنی مبارک باید متنفر باشند،برعکس کاملا از عملکردش دفاع می کرد.مهم نیست که چه تعداد کشته شدند و یا شکنجه شدند مهم اینه که عملکرد یک دیکتاتور تا چه اندازه تونسته منافع عده ای رو تامین کنه!پس در این مورد فرق چندانی بین مصر،شیلی و ایران وجود نداره بخصوص اینکه همونطور که دوستمون آقا یا خانم عباسی گفتند یکی از مزیت های دیکتاتوری اینه که شما می تونید با قدرت برنامه های اصلاحی رو اجرا کنید و اگر این برنامه ها هوشمندانه طراحی شده باشند و یا کار کارشناسی دقیقی روش صورت گرفته باشه قطعا تاثیرش رو روی اقتصاد(در مورد فرهنگ مطمئن نیستم)خواهد گذاشت.در واقع اگر چه نمیشه از لفظ دیکتاروی خوب برای این افراد استفاده کرد اما شاید بشه از برخی از اعمالشون به عنوان اعمال مفید و سودمند بنا به اقتضای زمانی یاد کرد و واژه ی مثبت رو برای اونها بکار برد.برداشت شخصی دیگه ای که دارم اینه که درد و رنج منجر به تکامل روحی و فکری افراد خواهد شد(البته نه از دیدگاه ماسوخیستی).شاید مجبور بشیم به بسیاری از مسائل که در گذشته فکر نمی کردیم الان فکر کنیم و عمیق تر اونها رو تحلیل کنیم.نمونه بارز این رفتار رو در ژاپن و یا آلمان بعد از جنگ می بینیم.کشورهایی که از هیچ جنایتی دریغ نکردند امروز به مردمی کاملا صلح طلب و با خوی نرم تبدیل شدند کسانی که زنده زنده کودکان رو می سوزندند امروز رژیم گیاه خواری پیشه می کنند تا به محیط زیست کمتر آسیب برسه و بعلاوه حیوانات کمتری کشته بشه.شاید همین ویژگی ها و بلوغ فکری ناشی از گذشت زمان و حوادث تلخ باشه که مردم رو به سوی این انتخاب سوق داده.مجموع این حوادث تلخ کشورها و ملت ها رو با این واقعیت عریان تاریخ آشنا می کنه که برای پیشرفت باید به خودشون و عقلا و نخبگانشون احترام بذارند.اونها با پوست و خونشون درک کردند که دادن چاقوی زهر آلود به دست زنگی مست چه عواقبی داره(امیدوارم خودمون هم درس بگیریم!!)
و اما در پایان از مستندی یاد می کنم که از شبکه چهار سیما پخش شد ،مستند درباره افرادی بود که در زمان پینوشه کشته شده بودند و در همون زمان جسدهاشون در بیابون های گسترده ی شیلی دفن شده بود...بسیاری از خانواده ها بعد از سال ها همچنان به دنبال استخوان های عزیزانشون در این بیابان ها می گشتند و کار هر روزه ی اونها گشتن در این بیابان های بی انتها بود،کارگردان علاوه بر این موضوع داستان تلسکوپ های رادیویی عظیمی رو که در این بیابان ها مشغول ثبت عظمت بی انتهای هستی بودند رو هم روایت می کرد.شباهت این دو این بود که هر دو به دنبال گمشده های خودشون در یک عظمت بی انتها می گشتند(البته این برداشت من بود).

عباسی: پینوشه تقریبا در یک فرآیند آرام و گام به گام از قدرت کنار رفت. یعنی پینوشه ابتدا پست ریاست جمهوری رو از دست داد ولی همچنان فرماندهی ارتش رو بر عهده داشت. همین موضوع باعث شد که گروه های مخالف پینوشه که ریاست جمهوری رو در دست گرفته بودن نتونن بیش از حد تندروی کنن و نیروهای کارآمد زمان پینوشه رو به بهانه های واهی از کار عزل کنن (چون همچنان ارتش تحت فرمان پینوشه بود). بعد از اینکه چند سال از انتخابات آزاد ریاست جمهوری گذشت و کارها رو غلطک افتاد، پینوشه از ریاست ارتش هم کنار گذاشته شد. در واقع در تمامی انقلاب ها چنین تندروی هایی دیده میشه مثلا اگر تاریخ انقلای کبیر فرانسه رو بخونید می بینید که انقلابیون برای این که همه مظاهر حکومت سلطنتی رو حذف کرده باشن؛ تعداد روزهای هفته رو به جای 7 روز 10 روز تعیین کرده بودن و اسم ماه های میلادی رو هم عوض کرده بودن و اسم انقلابیون رو روی ماه های میلادی گذاشته بودن. یا امثال لاوازیه ها رو به راحتی اعدام کردن.مشابه همین اتفاق ها در انقلاب بولشویکی روسیه هم افتاده. یا مثلا در ایران وزیر اموزش و پروش خانم فرخ رو پارسا بی دلیل اعدام میشه و یا وزیر امور خارجه عباسعلی خلعتبری به جرم تلاش برای ساخت نیروگاه هسته ای اعدام میشه، استدلال دادگاه انقلاب این بوده که چون ایران نفت و گاز داره، ساخت نیروگاه هسته ای تضییع حقوق بیت المال است. و به همین دلیل خلعتبری به اعدام محکوم میشه. (البته علاوه بر این موضوع مسئله قرارداد الجزایر هم بوده)

میجیق:
انقلاب "کبیر" فرانسه که از نظر کشتار فاجعه بوده. همین طور مردم رو می فرستادند دم گیوتین. کشتار و سرکوب بعد از اتقلاب فرانسه و انقلاب اکتبر روسیه اصلا غیر قابل تصور هست برای ما.

انقلاب 57 در ایران به نسبت آنها خیلی ملایم و به دور از خشونت بود. وحشی گری هایی که فرانسوی ها بعد از انقلابشان کردند اصلا برای ما قابل تصور نیست.
2218:

یک نگاه به این لینک بندازید.به نظرم جالب اومد.میشه به همین راحتی از احساسات مردم استفاده کرد.در اول سپتامبر 1971 ، در "تقویم خشونت" روزنامه "مرکوریو" چنین آمده است:
"بزرگترین تظاهرات زنانه تاریخ این کشور، با خشونت جنایتکارانه افراد " اتحاد مردمی" پایان گرفت . پلیس گاز اشک آور به کار برد و بدین سان خشم زنان و تماشاگران را برانگیخت".
منظورم از جالب بودن نقش زنان تو سقوط آلنده نیست بیشتر منظورم سوءاستفاده از احساسات مردم و سوار شدن بر امواج حوادث اینچنینی هست.
http://ketabnak.com/book/45342/%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%B4
%DB%8C%D9%84%DB%8C
مینجیق:
در طول تاریخ قرون وسطی مسلمانها نسبت به همتایان مسیحی اروپایی شان به طور عام و اسپانیایی هایی که شیلایی های الان از نسل آنها هستند به طور خاص نسبت به دگر اندیشان و اقلیت های مذهبی انسانی تر رفتار کردند. انگیزاسیون اسپانیایی معروف هست دیگه.
چه قدر مسلمان در شبه جزیره اسپانیا کشتند! چه قدر یهودی کشتند. چه قدر یهودی از آنجا فرار کردند و در امپراظوری عثمانی نزد مسلمان ها پناه گرفتند.
بعدش هم که رفتند در همان شیلی مردم بومی را تار و مار کردند. به نسبت اونها ما گذشته تمیزتری داشته ایم. خیلی پاستوریزه تر بوده ایم!!
یک نوشابه به افتخار خودمان!! یکی دیگه به افتخار صلاح الدین ایوبی که بعد از فتح بیت المقدس برعکس ریچارد حمام خون راه نیانداخت و با مردم مسیحی و یهودی به مدارا رفتار کرد!!!!

همه ی اینها درست. اما ادبیات سیاسی همان گذشته پاستوریزه هم به لحاظ مدارا با اقلیت های مذهبی به درد این روزگار نمی خوره. برای دوران خودش خوب بود. اشکال کار ما این هست که این را درک نمی کنیم. اشکال هم از روشنفکران ماست که نتوانستند این را جا بیاندازند. روشنفکران ما کم کاری کرده اند. آن قدر با هم درگیر بودند که در گیری با مسایل جامعه را فراموش کرده اند. گاهی هم با کمال تاسف و تاثر برای این رقیب روشنفکر خود را منکوب کنند و از میدان به در کنند عوامفریبانه همان ادبیات منسوخ را باز تولید کرده اند. استفاده تاکتیکی از این عقب ماندگی تاریخی کرده اند تا در دعواهای پیش پا افتاده درون گروهی شان دست به تسویه حساب بزنند.

موضع اصولی در این مورد نگرفته اند. این اسفناک هست

مینجیق:
این را از لینکی که 2218 معرفی کرد کپی می کنم:

کودتای شیلی یا وقتی زنان بورژوازی به خیابان سرازیر می شوند

این کتاب مربوط به دوره ای مهم از تاریخ شیلی است. دوره کوتاه سالوادور آلنده و کودتای ۱۹۷۳ شیلی و نقش مهم زنان شیلی در آن زمان و دسیسه های آن دوره علیه آلنده.

بخشهایی از کتاب:
واژه هایی که در آخرین دعوت نامه تظاهرات دست راستی ها بکار گرفته شده است، نشان می دهد چگونه بورژوازی به کمک تصویر "زن" و " مادر" خود را نماینده طبقه زحمت کش جا میزند و چگونه با نیروی آن اکثریت "توده ای" که با هزار کلک جور کرد. به خشن ترین اعلامیه خود علیه آلنده ، رنگ دموکراتیک می دهد:
" ای زنان شیلی"
"آقای آلنده مدعی شده است که اگر مردم زحمتکش از او بخواهند، کناره گیری خواهد کرد.
"مردم یعنی ما! هر کودک این سرزمین از ما به دنیا آمده است. امروز چهارشنبه 5 سپتامبر، ساعت 5، روبروی دانشگاه کاتولیک و در همه شهرها، زنان از آقای آلنده خواهند خواست، که به گفته خود عمل کند".

...
در اول سپتامبر 1971 ، در "تقویم خشونت" روزنامه "مرکوریو" چنین آمده است:
"بزرگترین تظاهرات زنانه تاریخ این کشور، با خشونت جنایتکارانه افراد " اتحاد مردمی" پایان گرفت . پلیس گاز اشک آور به کار برد و بدین سان خشم زنان و تماشاگران را برانگیخت".

حق نشر: تهران : ۱۳۵۸.‬


نکته مهمی هست ها. این حرکت ها و سخنرانی های پوپولیستی که رهبران دموکراتیک این ور و اون ور می کنند دست آخر کمرشان را می شکند. صاحبنظران تاریخی معتقدند که علت سقوط مصدق هم همین نوع حرکت های پوپولیستی بود. مجلس را منحل کرد و رفراندوم برگزار کرد. اقدامش غیرقانونی بود. به لحاظ قانونی به شاه این بهانه را داد که عزلش کند.

مرز باریکی هست بین دولتمرد مردمی و دولتمرد پوپولیست. به نظر من دولتمرد یا دولتزن برای کسب محبوبیت نباید خیلی خود را در حد عوام پایین بیاورد. دموکراسی به معنای حکومت اکثریت عوام نیست.
یکی از ایرادهایی که در کشورهایی مثل ایران به دموکراسی می گیرند این هست که حالا گیریم در کشوری اکثریت بخواهند اقلیت را بکشند. دموکراسی مجازشان می کند. در صورتی که نمی کند. دموکراسی به معنای دیکتاتوری اکثریت به اقلیت هم نیست.
عباسی:



من با خیلی از مواردی که کاربر 2218 گفته هم موافقم و پینوشه کشتار زیادی هم کرد. اما بعضی ها کشتار می کنن و آخرش یک بیابان تحویل میدن (مثل صدام) ولی بعضی ها مثل پینوشه بعد از کشتار یک کشور پیشرفته تحویل مردمشون میدن. مطمئن نیستم ولی حدس میزنم تعداد ادم هایی که جونشون به خطر پیشرفت شیلی و در نتیجه افزایش سطح بهداشت و تغذیه نجات پیدا کرده خیلی بیشتر از کسانی هستن که توسط پینوشه کشته شدن ( هر چند که این رو می پذیرم که ظلم حتی به یک نفر هم به هیچ وجه قابل توجیه نیست).
در مورد مبارک هم، واقعا خیلی دیکتاتور نبود! رفتار مبارک با انقلابیون رو با رفتار قذافی در کشور همسایه اش که انقلابیون رو در خیابان با هواپیمای شکاری بمباران می کرد مقایسه کن تا متوجه بشی تعداد تلفات انقلاب در کشور 80 میلیونی مصر کمتر از 1000 نفر بود. یعنی مبارک سرکوب سختی رو در پیش نگرفته بود.
من هم در چس دات کام وقتی با یه مصری صحبت می کردم به شدت از مبارک راضی بود.

2218:
من هم با شما موافقم جناب اقای عباسی.البته از نگا ه من که در اون زمان تنها اخبار رو از طریق یک رسانه دنبال می کردم کاملا طبیعی بود که مبارک رو یک دیکتاتور در ردیف صدام بدونم ولی بعدتر و با دسترسی بیشتر به رسانه ها دیگه تونستم تحلیل جامع تری از شرایط داشته باشم بخصوص که شرایط سیاسی منطقه هم بطور کلی دچار دگرگونی شده بود.اوج ریزش باورهام در مورد حکومت مذهبی در مصر زمانی بود که صحنه های دلخراش قتل حسن محمد شحاته رو دیدم.....تازه اون زمان بود که به خودم و بعضی از رسانه های داخلی که ما رو مثل گوسپند بار اورده بودند لعنت فرستادم
و اما در مورد دیکتاتورهایی مثل پینوشه،مبارک و صدام و هیتلر و فرق اونها با هم به گمانم اگر تمام تلاش دیکتاتورهایی مثل صدام و هیتلر معطوف به کشور خودشون می شد و به دنبال این بودند تا از طریق استیلای فرهنگی و صنعتی،به آرمان هاشون برسند الان مثل بت می پرستیدنشون،در مقابل ما پینوشه و مبارک رو داریم(البته برداشت من اینه که میزان دیکتاوری مبارک کمتر از پینوشه بوده)که بیشتر توجهشون به کشور خودشون بود و به کشورهای همسایه دست درازی نکردند و امروز هم علیرغم ظلم های نه چندان کم ، همچنان محبوبیت خودشون رو در میان مردم حفظ کردند.پس چندان دور از انتظار هم نیست که احمق هایی مثل اردوغان بالاخره با حماقتش سر یک ملت رو به باد بده و اونها رو به خاک سیاه بنشونه
عباسی: حث در مورد شیلی یه مقدار شاید منحرف شده باشه. من بحثم رو به این شکل خلاصه می کنم و اونم اینه که وضع فعلی مردم شیلی تا حد زیادی نتیجه اقدامات نا خواسته یک دیکتاتور به نام پینوشه هست.
شبیه همین موضوع رو برخی از مورخین در مورد رنسانس در اروپا میگن و در واقع یکی از عوامل اصلی وقوع رنسانس رو پیروزی مغول ها می دونن. به این صورت که: مغول ها تونستن دولت بغداد (بنی عباس) رو که دشمن شماره مسیحیت محسوب میشد رو سرنگون کنن و این موضوع منجر به 2 اتفاق در اروپا شد:
1- با سقوط دولت بغداد، اختلاف بین مسلمانان و مسیحیان کاهش پیدا کرد و مسیحیان به علوم اسلامی دست رسی پیدا کردن (البته مسلمانان هم به دانش هایی که در کشورهای اروپایی بود دسترسی پیدا کردن)
2- با از بین رفتن دشمن شماره یک مسیحیان؛ تعصبات مذهبی بین مسیحیان کاهش پیدا کرد، در واقع وجود دشمن باعث میشد که مسیحیان حتی اگر حرف کلیسا درست هم نبود ازش تبعیت کنن چرا که نگران قدرت یافتن رقیبشون بودن و با از بین رفتن این رقیب تعصبات مذهبی اونها کاهش پیدا کرد.
بنابراین حمله مغول یکی از اصلی ترین نیرو محرکه های رنسانس در اروپا محسوب میشه.
به نظرم نقش پینوشه در شیلی هم به همین صورت بود. ناخواسته منجر به توسعه شیلی شد.
2218:
راستش در این مورد گمان نمی کنم که مثال شما یک مصداق صد در صدی رو برای شرایط فعلی جامعه ی شیلی ارائه بده به عبارت دیگه معتقدم که اقدامات خواسته و نه ناخواسته ی پینوشه عامل تحرک و رشد شیلی بوده در غیر اینصورت چرا پینوشه هنوز باید بین قشر قابل توجهی از مردم این کشور محبوب باشه.قطعا توده ی مردم درک مناسب و محسوسی از یک تغیر ناشی ازاقدامات ناخواسته ی یک دیکتاتور که منجر به رشد اون کشور شده نخواهند داشت .دیکتاتوری یک ابزار بسیار قوی رو برای بلندپروازی های امثال پینوشه فراهم می کنه(مسئله ای که خودتون هم بهش اذعان داشتید).و اما در بعد تاثیر غیر مستقیم مثلا وقتی تاریخ معاصر خودمون رو مرور می کنیم می بینیم تاسیس دانشگاه در دوره ی پهلوی و یا اعزام به خارج در دوره ی قاچار به مرور زمان قشر روشنگر و متجددی رو به وجود میاره که بالاخره تیشه به ریشه ی همین حکومت میزنه.نقش این افراد در هدایت مردم و پیشبرد نهضت های مردمی کاملا محسوسه.اما در مورد پینوشه این مورد به صورت صد در صدی صدق نمی کنه مثلا مرور زندگی باچله این مطلب رو تائید می کنه که شکل گیری تفکرات باچله ناشی از رفاه مادی در طی استقرار حکومت پینوشه نبوده (البته بین سرنگونی پینوشه و روی کار اومدن باچله فاصله نسبتا زیادیه).به عبارت دیگه برای پینوشه کاملا روشن بوده که روزی دوره اش به سر خواهد رسید برای همین قدرت رو به صورت نرم واگذار میکنه و در عوض قوانین رو جوری تغییر میده که پیگیری قضایی خودش در محاکم رو مشکل می کنه(که تو این مورد تا حد زیادی موفق عمل می کنه)اگر پینوشه هم همچنان می خواست بر سرقدرت موندنش تاکید کنه شاید حوادث دیگه ای رقم می خورد

عطیه:
@2218
من فقط یک توضیحی در مورد محبوبیتی که در مورد پینوشه دادید بگویم:
بخش زیادی از مردم کشور ما هنوز هم فکر می‌کنند، مدیریت یعنی مدیریت رضا خانی. لودر بنداز و برو جلو. اگر از این منظر ببینید، رضا خان هنوز هم در ایران محبوبیت دارد. اگر از اندازه‌اش کم شد به خاطر برداشتن اجباری حجاب زنان بود.
این مدل محبوبیت‌ها باید در بستر یک جامعه دیده بشود و تحلیل روانشناسی بشود. لزوماً اعتقاد یک بخشی از یک جامعه به درستی تصمیمات اقتصادی و سیاسی یک رهبر (leader) به معنی درست بودن تصمیماتش نیست. یک دیکتاتور معمولاً براساس ابزاری که در دستش دارد، بهینه‌ترین تصمیم را در جهت حداکثر کردن قدرت خودش می‌گیرد و در این گذار به هر حال شاید منافع کناری هم باشد که باید دید آن منافع را هم به چه دلیلی ایجاد کرده است؟ (به عنوان مثال حساب کرده که اگر کشاورزی فلان منطقه بهبود بخشیده بشود در اثر این طرح، رییس و کدخدا و ...ی قبیله یا قوم ساکن در آن منطقه از پشتیبانان من خواهد شد و .... بعد فی‌المثل شما 100 سال بعد می‌گویید که خدابیامرز پینوشه، فلان بخش مملکتش را هم رونق داد).

به هر حال دیکتاتوری‌ها هم طیف هستند و البته گاهی منعطف. شما وقتی یک انسان را در سیاهچال هم که بندازید و بخواهید شکنجه کنید، یک قانون نانوشته دارید که "اینقدر می‌زنم که نمیره ولی به حرف بیاد". طرف مقابل هم از این گزینه خبر دارد و از سمتی، آن هم یک قانون نانوشته ناخودآگاه دارد که "اینقدر میزنه که نمیرم پس من هم مقاومت می‌کنم تا وقتی که نمیرم و ..." (البته در مثل مناقشه نیست). یک دیکتاتور هم نمی‌تواند دیگر یک دوربین مخفی بگذارد توی خونه و مغز آدم‌ها و کنترلشون کنه. آن هم انسان است و می‌داند که چنین حکومتی، به سالی دوام نخواهد داشت. بنابراین شما عموماً هر دیکتاتوری را براساس ابزارهای متفاوتی که در دست دارد با عملکردهای متفاوت می‌بینید. در نتیجه از این رهگذر ماندگارهایی باقی می‌ماند که اگر حواسمان نباشد، می‌تواند به توجیهی برای دیکتاتوری تبدیل بشود.

عباسی:
جناب 2218 من هم همین رو می گم که شما گفتید:
"عتقدم که اقدامات خواسته و نه ناخواسته ی پینوشه عامل تحرک و رشد شیلی بوده در غیر اینصورت چرا پینوشه هنوز باید بین قشر قابل توجهی از مردم این کشور محبوب باشه.قطعا توده ی مردم درک مناسب و محسوسی از یک تغیر ناشی ازاقدامات ناخواسته ی یک دیکتاتور که منجر به رشد اون کشور شده نخواهند داشت .دیکتاتوری یک ابزار بسیار قوی رو برای بلندپروازی های امثال پینوشه فراهم می کنه"
اما اون قسمتی که در مورد توده مردم گفتید، به این شکل هست که توده مردم در زمان پینوشه احتمالا خیلی طرفدارش نبودن؛ بلکه الآن که سال ها از زمان پینوشه می گذره و می تونن اقدامات پینوشه رو با افراد قبل و بعد از پینوشه مقایسه کنن، متوجه مثبت بودن اقدامات پینوشه میشن. یه جورایی شبیه نگاه توده مردم به رضاخان در زمان فعلی و زمان خود رضاخان هست.
-------
در مورد خانم پاچله که از گفتید از خانواده ای ثروتمند نبوده، علت اصلی پیشرفتش سیتم مبتنی بر سرمایه داری شیلی بوده، در یک کشور مبتنی بر سرمایه داری شما کافیه عرضه یه کاری رو داشته باشید؛ طمع به دست آووردن سود؛ ابزار لازم رو در اختیار شما میزاره. مثلا اوباما هم از یک خانواده مهاجر بود ولی تونست رئیس جمهور امریکا بشه.
مینجیق:
یک نکته دیگه هم وجود داره. کودتای شیلی در سال 1973 میلادی رخ داده. یعنی حدود بیست سال بعد از کودتا در ایران و در اغلب کشورهای آمریکای لاتین. مردم شیلی بیشتر فرصت داشتند که در بستر قرن بیستمی بعد از جنگ جهانی دموکراسی را تمرین کنندو تجربه نمایند. ایزابل آیینده می گوید اصلا ما فکر نمی کردیم چنین اتفاقاتی (کودتا و دیکتاتوری پینوشه) در شیلی بیافتد. فکر می کردیم مال کشورها ی دیگر هست.

برادران امیدوار -جهانگردان ایرانی- در سفرنامه خودشان شیلی را کشور گل و بلبل خوانده اند. اونها بعد از کودتای 28 مرداد و قبل از کودتای شیلی سفر کرده بودند. همه جای دنیا را هم (جز بلوک شرق) دیده بودند. می گفتند مردم شیلی شادترین مردم دنیا هستند.
تغییرات اجتماعی غیرخطی هستند. پیش بینی خیلی سخته.

پرنیا: چند موضوع که با هم ارتباط تنگاتنگی دارند وجود دارد
نظام اقتصادی نظام اجتماعی ،سیاسی جغرافیایی و... هرکدام هم به بخش های کوچک تری تقسیم می شوند .درحقیقت پارامترهای زیادی وجود دارد که باید میزان همبستگی این پارامترها به هم را بررسی کرد .

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل
آردینی اوخو

بحثی در مورد سیستم آموزش در ترکیه

+0 به یه ن

 بحث زیر در ادامه یکی از نوشته های من در این وبلاگ شکل گرفت.


نظر خواننده وبلاگ:

سطح علمی مدارس و دانشگاههای ترکیه و نتایج آموزشی آن بسیار بهتر از ایران است یکی فرض کردن اینها چندان صحیح نیست.
  مینجیق:
در برخی رشته ها مثل مهندسی نساجی و.... خیلی بالاتر هستند. اما در کل مطمئن نیستم این ادعا درست باشد. در رشته فیزیک و همچنین پزشکی که من کمابیش اطلاع دارم کمابیش همسطح هستند.

در ترکیه به معماری و فضای سبز دانشگاه هایشان خیلی اهمیت می دهند. در معیار رنکینگ دانشگاه ها هم این چیزها از فاکتورهای مهم هستند.
در دانشگاه خاورمیانه آنکارا سالهاست دانشجوها درختکاری کرده اند. اکنون آنکارا به برکت همین فضای سبز دانشگاه خاورمیانه
( middle east technical university) یکی از شهرهای سرسبز منطقه محسوب می شود. چند سال پیش هم که می خواستند از وسط آن راهی بکشند دانشجوها اعتراض کرده بودند اما نتیجه نداد. راه کشیده شده. من در این دانشگاه یک کورس روی فیزیک نوترینو دادم.

برخی از دانشگاه های ما هم امکان ایجاد این چنین فضای سبزی را دارند. مثلا دانشگاه شهید مدنی آذریابجان فضای لازم را دارد. اما نه دانشجوها و نه استادان دل به این کارها نمی دهند. من همین طوری سرصحبت پیشنهادی دادم کسی تحویل نگرفت.
دانشگاه های استانبول هم که منظره بغاز را دارند. ما هر سال دانشگاه بغاز ایچی می رویم. برعکس ایران آنجا فضای سبز را با درست کردن ساختمان ها حراب نمی کنند. ساختمان های قدیمی را هم نگه می دارند.
این چیزها در رنکینگ دانشگاه ها مطرح می شوند. از این جهت امتیازات دانشگاه های ترکیه خیلی بالاتر از ایران می شود.
اما دانشجوهای ایرانی در مجموع یک مقدار درسخوان تر از دانشجوهای ترکیه هستند. دانشجوهای ایرانی اگر توی چاه غرزدن و برای خودشان دلسوزاندن نیافتند و توی خط عرفان هم نیافتند معمولا خوب درس می خوانند و در سطح بین المللی هم نتایج خوب می گیرند.
با هر معیاری جزو دانشجویان برجسته می شوند. یادمه در استنفورد خیلی راغب بودند که دانشجوی ایرانی بگیرند. دانشجوهای ترکیه ای اون قدر ندرخشیده بودند.
همکارهای خودمون هم در دانشگاه های ترکیه -چه ایرانی هایی که اونجا شاغل شده اند و چه ترکیه ای ها- مایلند دانشجوی ایرانی بگیرند. می گویند دانشجوهای ایرانی جدی هستند و خوب کار می کنند.



یکی از مزایای آموزش ترکیه نسبت به ایران آموزش فلسفه به دانش آموزان دبیرستان هست. من دو هفته پیش که در استانبول بودم با یک معلم فلسفه صحبت مفصلی در این باره داشتم. ناراضی بود که ساعت های آموزش فلسفه کم هست. فقط برای سال چهارم و تنها دو ساعت در هفته. موضوعاتی چون فلسفه سیاسی و فلسفه اخلاق و..... موضوع بحث آنهاست. نظرات متفکران غربی معاصر, یونان باستان، مولانا (یکی دو فیلسوف ترک قدیمی که من نمی شناختم و اسمشان را فراموش کردم)و کنفسیوس و لائوس را مورد بحث قرار می دهند.
در کلاسشان بحث می کنند. این طور نیست که فقط اسم فیلسوفان را حفظ کنند!!!
در کنکورشان هم پنج سئوال فلسفه  پرسیده می شود و برای همین دانش آموزان درس را جدی می گیرند.

چنین آموزشی در آستانه رسیدن به سن انتخابات خیلی در درست انتخاب کردن یک ملت و تثبیت فرهنگ دموکراسی تاثیر دارد. ای دریغ که ما نداریم.
سال 92 شمسی به ازمیر رفتیم. همان سال اعتراضات دانشجویی در شهرهای ترکیه بود. دانشجوها در آنجا آگاهی خیلی خوبی از حقوق سیاسی و معنای دموکراسی داشتند.
خیلی برایشان عادی بود که مثلا چیزی به این مضمون بگویند "دموکراسی دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت نیست. دموکراسی راه کار ی باید داشته باشد که حقوق اقلیت در آن به رسمیت شناخته شود."
البته باید بگویم ازمیر خیلی نسبت به دیگر شهرهای ترکیه پیشروتر بوده و هست. استانبول و آنکارا ثروتمند تر هستند اما به لحاظ فکری صد سالی از ازمیر عقب ترند.

عزیز نسین طنز پرداز شهیر ترک که نوشته هایش به فارسی هم ترجمه شده (به ویرایش احمد شاملو) یک داستان به همین مضمون دارد. داستان از زبان یک معلم مدرسه نقل می شود که سعی می کند خیلی وظیفه شناس باشد. هر ماه یک سیستم آموزشی از مرکز به آنها دیکته می شود. تا می آید آن را اجرا کند و نتیجه بگیرد آیین نامه عوض می شود. بعدش یک بازرس مدارس دخترش را می بیند و عاشقش می شود. ازدواج که می کنند پدر زن را می فرستد اروپا. او می رود اونجا خوش می گذراند. تا بر می گردد می گویند حالا که رفتی اروپا یک طرح جدید برای مدارس بنویس. او هم تنها چیز جدی که دیده بوده یک گاوداری بوده. می نویسد مدارس ما باید گاوداری داشته باشند. بخشنامه می آید که مدارس باید گاو نگه دارند. بعدش گندش در می آید و او را اخراج می کنند.....

دی:
ترکیه مدینه ی فاضله ی ترک زبانان ایران
به قول یکی از اساتید ادبیات ما که می خواستیم سعدی بشیم شدیم این ! وای به حال شمایی که می خواین ما بشین و مارو الگوی خودتون قرار دادین

مینجیق:
اتفاقا من به سخنرانان تصمیم سازان سیاستگذاری های آموزشی که جد اندر جد فارس و فارس زبان بوده اند زیاد گوش داده ام. دایم ترکیه را مثال می زنند. این نگرش بیست سالی هست که -چه شما خوشتان بیاید و چه نیاید- بعداز رشد اقتصادی ترکیه و بالا رفتن شاخص های مختلف ترکیه نسبت به ایران (به شاخص موندی مراجعه کنید: http://www.indexmundi.com/)
مرتب انجام می گیرد. چه از جانب ترک ها و چه از جانب فارس هاو فرق ترک های ایران آن هست که به خاطر زبان مشترک فرهنگ ترکیه را بهتر متوجه می شوند. در نتیجه وقتی راجع ترکیه --چه از روی تحسین و چه از روی حسد و چشم و همچشمی و چه از روی تلاش برای تفاخر ساختگی و بی اساس-- حرف می زنند دست کم بهتر می فهمند دارند راجع به چیز حرف می زنند.

حمید:
من با تدریس فلسفه موافقم اما این تدریس باید درست انجام شود! مثلا راجع دموکراسی، به نظرم یکی از بهترین و کاراترین منتقدان شخص شخیص افلاطون است و افکار سیاسی‌اش اگر یکطرفه در یک درس فلسفه تدریس شود بیشتر مخرب است تا مفید! یک راه برون‌رفت این است که کتابی مثل جامعه‌ی باز پوپر (قسمت‌هایی از آن چون خیلی طولانی است) هم در سیلابس گنجانده شود چون می‌تواند جلوی یکسری معضلاتی را بگیرد. یا مثلا نشان داده شود که این معلم اولی که ما می‌گوییم (منظورم حضرت ارسطوست) چقدر افکار زننده‌ای داشته که کمابیش می‌تواند پایه‌ی نظری برده‌داری و اجحاق به حقوق زنان باشد. شما امید دارید که یک تدریس بی‌طرفانه‌ی فلسفه ممکن باشد؟
مینجیق:
متاسفانه چنین امیدی ندارم.


کتاب دنیای سوفی را خوانده اید؟ این کتاب را یک صاحب نظر آموزش فلسفه به کودکان نوشته که نروژی بوده. با این که اغلب فیلسوفان مشهور تاریخ تا همین اواخر ضد زن بوده اند یک دختر بچه را (دختری به نام سوفی) برای مخاطب انتخاب کرده و در کلامش چیزی ضد زن وجود ندارد. (سوفی یا سوفیا یک اسم غربی هست. سوفیا الهه خرد در اطوره های غربی بوده. برعکس آن چه که در مغز ما در بچگی از طرف صدا و سیما زورچپان کرده بودند همه اسطوره های غربی زن را سمبل شهوت نمی دانستند. نمونه اش هم همین الهه خرد یا سوفیاست. برعکس آن که در ایران برخی به اشتباه فکر می کنند نام این کتاب "دنیای صوفی" نیست و ربطی به صوفیگری ندارد! صوف به معنای پشم هست. صوفی به لغت همان پشمینه پوش است.)
ثانیا در دنیای سوفی برای آموزش فلسفه نویسنده صاحبنظر خود را محدود به یک فیلسوف نکرده. مرید یک فیلسوف خاص نبوده. از هر چمن گلی چیده.
 اتفاقا من کتاب دنیای سوفی (ورژن انگلیسی) را از یکی از کتابفروشی های بی اوغلی استانبول گرفتم. کوچه پس کوچه های بی اوغلو کتابفروشی های خیلی جالبی داره.برخی هم کتاب های عتیقه و نسخه خطی می فروشند.
برای محققین زبان و ادبیات ترکی باید خیلی جالب باشه. همین طور برای مجموعه داران کتاب های خطی به زبان ترکی آذربایجانی


در واقع میزان لازم برای آموزش فلسفه در دبیرستان بسیار بیشتر از دو ساعت در هفته و فقط برای سال آخر هست. در برنامه درسی دبیرستان های اروپا ساعات بیشتری اختصاص می دهند و از سن کم شروع می کنند. همون طور که آن معلم ترکیه فلسفه گفت آموزش فلسفه در ترکیه خیلی کم هست. اما بینهایت بار بیشتراز ایران هست. (هر عدد-ولو کوچک- تقسیم بر صفر می شود بینهایت!!!)
زمان ما که با چند جمله تمامی فلاسفه غرب و شرق را از ابتدای خلقت ضربه فنی می کردند. موضع آموزش رسمی در ایران زمان دانش آموزی ما این بود که چند جمله (out of context)از آنها نقل کند تا دانش آموزان چنین گمان کنند که فلاسفه غرب هیچ نمی قهمیدند. هیچ نیازی نیست که برویم ببینیم چی می گفتند.
در ترکیه دست کم این خودبینی را پشت سر گذاشته اند و دست کم دو ساعت در هفته به درس فلسفه اختصاص می دهند. از مانع فکری بزرگی پرش کرده اند که فکر نمی کنم به این زودی ها جامعه ایران بتواند پرش کند.مقاومت ها بسیار زیاد هستند.

ما هر چیز را نفهمیم فحشش می دهیم و یا مسخره اش می کنیم. گمان نمی بریم شاید باید بیشتر مطالعه کنیم. این ایراد به خود من هم وارد هست. دارم کم کم روی خودم کار می کنم بلکه این ایراد را رفع کنم. با خواندن کتاب های فریبا وفی به این ایراد در خودم به تازگی پی برده ام.
نسیم:
ای کاش ماهم فلسفه داشتیم!واقعا به بحث های فلسفی علاقه داشتم.من خودم کتاب های فلسفی پیدا میکردم میخواندم.واقعا لذت می بردم.

دی: فلسفه در مدارس اگه بخواد تدریس بشه فقط فلسفه ی اسلامی خواهد بود و سایر فیلسوفان و عقاید رو به شدت خواهند کوبید و طوری در موردشون حرف زده خواهد شد که چقدر احمقانه و غیر انسانی هستند!
همین الانشم دارند در رشته های علوم انسانی دانشگاهی و سرفصلاشون بازنگری جدی می کنن و بعید نیست دوروز دیگه اونارو هم به کلی جمع کنن

مینجیق: خوشمزه این که همین چیزی که فلسفه اسلامی نام گرفته به شدت وامدار فلسفه یونان هست!







اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به مزاحمت ایجاد کردن برای کودکان پایان دهیم.

+0 به یه ن

نمی دونم اون بزرگسالانی که در مهمانی ها و.... وقتی بچه ای می بینند می پرند و بدون رضایت  کودک، او را ماچ مالی می کنند لپش را می کشند ته ریششان را به صورت لطیف کودک می کشند و.... با خود چه فکر می کنند؟! چه کسی این حق را به آنها داده که با یک انسان مستقل اما کم زور این گونه رفتار بکنند؟! این رفتار هم در بین مردان دیده می شود و هم بین زنان. (جز آن قسمت ته ریشش که مختص مردان هست!)  شرم آور هست. حتی شرم آور تر از مزاحمت  خیابانی برای خانم ها. باز توان بدنی خانم ها قابل مقایسه با مردهاست. باز می توانند از خود دفاع کنند. اما یک  کودک چی؟! هر کدام از ما-چه زن چه مرد- جلوی یک کودک پنج ساله مثل غول هستیم. چه طور به خود اجازه می دهیم بدون رضایت او با او چون عروسک رفتار کنیم؟
در سال های اخیر فعالان حقوق زن و دختران پیشرو نسل جدید در ایران جلوی معضل اجتماعی مزاحمت خیابانی خوب ایستاده اند و آن را تا حد زیادی مهار کرده اند. (خیلی کمتر از 20 سال پیش شده. بسیار کمتر) اما در عجبم که در مورد این پدیده همه گیر کودک  چرا کسی چیزی نمی گوید! منظورم مسایل حاد و پیچیده مانند آن چه که در فیلم ارزنده خانم  پوران درخشنده ("هیس! دخترها فریاد نمی زنند") نیست. خوشبختانه در سال های اخیر در این زمینه کارفرهنگی شروع شده. منظورم همین مزاحمت ها ی ساده برای کودک در ملا عام هست که ظاهرا پذیرفته شده. اگر مادری اعتراض کند فک و فامیل (به خصوص قیین قوودایش) به آن مادر انگ خودخواهی و تکبر می زنند. در صورتی که به نظر من نه تنها حق بلکه وظیفه مادر هست که از حقوق آن کودک دفاع کند و نگذارد کسی بدون رضایت او با او چون عروسک رفتار کند.
در گذشته ای نه چندان دور وقتی بچه ای با لحن بچگانه اش به این مزاحمت ها معترض می شد و پرخاش می کرد در مهمانی ها مورد بازخواست والدین و مادربزرگ و پدربزرگ واقع می شد. به او تشر می زدند که باید احترام بزرگ تر نگه دارد و...... خوشبختانه این نوع "تربیت" کم شده و دارد فراموش می شود.
اما هنوز فک و فامیل به بچه ای که از خود دفاع می کند انگ بداخلاقی می زند. "اسم روی بچه می گذارند". می دانید که در هر فامیلی یک عده بدجنس و بدخواه هم هستند که می خواهند این انگ ها را بچسبانند. می بینی بیست سال گذشت! بچه بزرگ شده و می خواهد ازدواج کند. هنوز انگ بداخلاقی را از او برنداشته اند!! دلیل بداخلاقی چیست؟ هیچ چی! وقتی پنج ساله بوده در مقابل مزاحمت ها مقاومت کرده. همین انگ شانس ازدواج او را پایین می آورد. ضرباتی که این نوع انگ ها به کودکان می زنند از تنبیه بدنی هم بیشتر هست. به یکی انگ می زنند که "خنگول" هست به دیگری انگ بداخلاق و.... تجربه ام نشان می دهد اغلب این انگ ها که فامیل می زنند بی اساس هست. عموما تشخیص شان مفت نمی ارزد.

مسئله وقتی حاد تر می شود که کودکی که در خارج بزرگ شده به ایران بیاید. او در خارج به این مزاحمت ها عادت ندارد. می آید در ایران وبا خیل مزاحمت ها رو به رو می شود. برای همین از ایران دلزده می شود. واقعا حیف! این بچه های ایرانی که در خارج بزرگ می شوند سرمایه ملی هستند و در آینده می توانند کلی از موقعیتشان برای ایران سود برسانند. اما نه وقتی آنها را این گونه از کودکی از ایران دلزده می کنیم!

من شخصا به کودکی نزدیک نمی شوم مگر آن که خود کودک رضایت خود را نشان دهد. برخی خودشان می آیند جلو و می خواهند ارتباط برقرار کنند. با این بچه ها من خیلی خوب جور می شوم. حوصله برایشان بی نهایت هست. اما به زور بچه مردم را ماچ مالی نمی کنم. حتی به زور با او حرف هم نمی زنم. اگر می خواهد در خلوت خود باشد مزاحمش نمی شوم. سراغ او اگر می روم آهسته می روم تا مبادا بشکند چینی نازک تنهایی اش.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل
آردینی اوخو

رخ ماه

+0 به یه ن

به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر         به یک شکر ز تو دلخسته‌ای بیاساید
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند         که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

از بچگی اینو که می خواندم دو چیز ذهنم را درگیر می کرد. یکی این که ببین قدیم ها چه قدر صورت ها  عموما کثیف می شده که  اعتراض به "شرتق پرتق" کردن ماچ اون قدر "ناز کردن" حساب می شده که در ردیف "بخشش بخارا و سمرقند به یک خال هندو" سزاوار امدن در شعر حافظ قلمداد می شده. حالا هر بچه ای می گه "اههههههههه! بوس نمی دهم صورتم کثیف می شه!" خیلی حرف پیش پا افتاده ای هست نه چیزی فانتزی آن چنانی در ردیف باده خوردن از دست ملائک که در شعر حافظ جا بگیره.

دوم هم این که روی ماه بیچاره پر از چاله چوله ناشی از برخورد شهابسنگ هاست. اصلا صاف نیست. ماه سالک داره!  
اما عکس های جدید  پلوتو نشان می ده صورتش صاف هست. شاید بهتر باشه صورت محبوب را از این پس به صورت پلوتو تشبیه کنیم نه رخ ماه!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آسیب های اجتماعی

+0 به یه ن

زهرا:
سلام خانم دکتر عزیزم،
لینکی که میذارم مربوط به ویدیوییست که از خانمهای کارتن خواب تهیه شده و گویا موسسه ای به نام طلوع بی نشانها برای رسیدگی به وضعیت کارتن خوابها ایجاد شده، خدا رو شکر... نمیدونم در رابطه با این معضل که بخصوص در مورد خانمها آسیبهاش خیلی زیاده چه کار میشه کرد.
خبر چندوقت پیش تجاوز چند کارتن خواب به یه دختربچه دست فروش هم خیلی آزاردهنده بود. نمیدونم چرا جامعه نسبت به این قبیل اخبار بی اعتنا شده. هرکس فقط تو خلوت خودش احساس آزردگی میکنه و به همین آزرده شدن بسنده میشه. ای کاش نمیشد... برام عجیبه و سخت که افکار عمومی به نهادهای مسئول فشار نمیارن که تدبیری بشه، حداقل قد کم شدن یه آسیب که کم شدن یه آسیب به یه آدم نجات زندگی یک آدمه و با منطق قرآن حتی در حد نجات کل آدمها ارزشمنده...
http://plus.ir/video/407/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%86%D8%A

جواب مینجیق:
در مورد اون دختر بچه کارتن خواب دو تن از نماینده های مجلس واکنش نشان دادند. یباید در انتخابات بعدی حواسمان را جمع کنیم و کسانی انتخاب کنیم که نسبت به این مسایل واکنش نشان می دهند. متاسفانه هیچ کدام از نماینده های تهران واکنش نشان نداده بودند. واکنش ها از نماینده های اورمیه و سردشت بود. آقایان جهانگیرزاده و خضری. نماینده های زن مجلس هم که .......

واقعا مهم هست کی می ره به مجلس.

در زیر  گزارش نظرنیوز را می خوانید:
پس از انتشار خبر تجاوز گروهی ۶ مرد به یک دختر ۱۱ ساله، تنها دو نفر از نمایندگان مجلس ایران به این موضوع واکنش نشان دادند.

انتشار خبر این حادثه هنوز از سوی منابع رسمی و مقامات انتظامی و قضایی ایران واکنشی درپی نداشته است اما کاربران شبکه‌های اجتماعی این اتفاق را به صورت گسترده‌ای بازتاب داده‌اند.

به گزارش تابناک، مسأله از آنجایی جالبتر می‌شود که در جامعه هیچ واکنشی به برخورد با این مورد نشد و جالب تر آنکه حتی نمایندگان مجلس ـ که خود را نماینده مردم می‌دانند ـ از وجود چنین ناهنجاری هایی در سطح جامعه خبر ندارند و هنگامی که مسأله را با آنها در میان گذاشتیم، گفتند اولین بار است چنین چیزی را می‌شنوند.

این در حالی است که انتشار اخباری نظیر این در دیگر نقاط جهان و کشورهایی که هیچ حکومت دینی در آنجا وجود ندارد، باعث ایجاد بحران های اجتماعی بزرگی می شود؛ نمونه آن را در ماه‌های گذشته در هند دیدیم که تجاوز گروهی عده‌ای به یک زن، این کشور را تا مدت ها دچار بحران و حتی پای مجامع بین المللی را نیز به قضیه باز کرد.

یکی از مهم ترین دغدغه مسئولان کشور، موضوع عفت در میان عموم مردم است؛ چیزی که به خاطر آن وزیر فرهنگ را بارها به مجلس کشانده‌اند؛ مسأله‌ای که به خاطر آن عده‌ای حاضر هستند ورزش کشور را فدای آن کنند، اما اکنون پس از وقوع چنین اتفاقی همه سکوت کرده‌اند.

رسول خضری، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی، با بیان اینکه تجاوز گروهی به یک کودک بحث بسیار مهمی است، گفت: این موضوع ساده ای نیست. در کشوری که ادعای اسلامی بودن آن را داریم و دارای یک فرهنگ اصیل اسلامی هستیم، نباید به این سادگی از کنار این موضوع گذشت. کسانی که مسئولیت دارند و حتی کسانی که مسئولیت دولتی ندارند، یعنی مردم باید در این مورد اقدام کنند؛ همه ما در این مورد مسئولیت داریم.

وی گفت: این موضوع بسیار مهمی است. در حالی که در کشورهایی مثل هندوستان ـ که از این اتفاقات در آن زیاد روی می دهد و حتی بسیاری از مردم آن نیز مسلمان نیستند ـ چنین اتفاقی رخ می دهد و با حساسیت بسیار در برابر آن واکنش های تندی از خود نشان می دهند، تجمعات برگزار می کنند، در سطح رسانه به آن پرداخته و همه فضای مجازی روی آن متمرکز می شوند، متأسفانه در ایران این مسائل نادیده گرفته می شود.

این نماینده مجلس با بیان اینکه گاهی دیده می شود عده ای به خاطر همین موضوع حاضرند تا ورزش کشور را فدا کنند، گفت: اینجا هم مردم و هم مسئولین باید احساس مسئولیت کنند، ولی مسئولین چون به لحاظ اجرایی دستشان بازتر است، باید بیشتر در این زمینه کار کنند. مردم عادی که نمی توانند هر کاری را خودشان انجام دهند؛ اما برای من هم مهم است که چطور در جامعه این اتفاق افتاده ولی کسی به آن نپرداخته است و واکنشی در این خصوص وجود ندارد؟

جواد جهانگیر زاده، نماینده ارومیه در مجلس شورای اسلامی و عضو کمیسیون امنیت ملی در این باره می گوید: این موضوع حتما قابل پیگیری است. فرقی نمی کند؛ او بچه ما هم هست و فرقی هم ندارد. این ماجرا رخداد اتفاق دهشتناکی است که در کشور رخ داده است.

وی گفت: باید با این اتفاق برخورد قاطعی شود، نمی خواهم واقعیت های اجتماعی را کتمان کنم؛ اما این عمل نه با دین ما سازگاری دارد و نه با فرهنگ ما. پلیس و سازمان بهزیستی باید در این مورد پاسخگو باشند. من به شما قول می دهم این موضوع را پیگیری کنم، زیرا به هیچ عنوان پذیرفته نیست.

وی گفت: ادامه این روند می‌تواند، یک سقوط اخلاقی بزرگ را در جامعه ما کلید بزند. کسانی که این کار را کرده‌اند مستوجب عواقب سختی از سوی قانون خواهند بود. دادستان تهران باید این موضوع را پیگیری کند، این کار چهره جامعه ما را خدشه دار خواهد کرد؛ باید این موضوع پیگیری شود.

مهم‌ترین پرونده تجاوز گروهی در ایران طی سال‌های اخیر،‌ مربوط به حمله تعدادی مرد به یک مهمانی در خمینی‌شهر اصفهان و تجاوز به برخی از زنان حاضر در آن مکان بوده است.

در این حادثه که در خردادماه سال ۹۰ اتفاق افتاد،‌ ۱۳ نفر که قمه، چوب و چاقو در دست داشتند با ورود به یکی از باغ‌های اطراف خمینی‌شهر اصفهان، هشت مرد شرکت‌کننده در یک مهمانی خصوصی را حبس و با ربودن شش زن حاضر در این مهمانی و انتقال آنها به محلی دیگر به آنها تجاوز کردند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

قانون مداری آلمانی ها- نوشته مینجیق در 10 تیر 88

+0 به یه ن


آلمانی هایی که من با آنها برخورد داشته ام، افراد خونگرم و بی شیله پیله ای بوده اند. دوست آلمانی زیاد داشته ام و زیاد پیش آمده که با هم جایی برویم و دوست آلمانی یکی از مقررات "نانوشته" دست و پا گیر را زیر پا بگذارد. بگذارید مثالی بزنم تا منظورم از "مقررات نا نوشته دست و پا گیر" و زیر پا گذاشتن آن معلوم شود: در غذا خوری آی-سی-تی-پی دو ردیف میله هست تا وقتی صف غذا طولانی می شود مردم آن جا بایستند. علی الاصول می توان بدون گذر از میان میله ها به داخل رفت اما جلوی ورودی، زنجیری کشیده اند. در روزهایی که صف نیست، دوستان آلمانی زنجیر را پس می زنند و مستقیم وارد می شوند. چند بار با چند نفر متفاوت شوخی کردم و گفتم "آلمانی ها که مقرراتی هستند. تو چرا مقررات را رعایت نمی کنی؟" این گونه حرف ها به آلمانی ها گران می آید! در جواب چنین شوخی هایی شروع می کنند به بحث جدی کردن. این حرف به آنها بر می خورد چون آن را به آن معنی می گیرند که "آلمانی مثل گوسفند هر حرف زور و تقید بی دلیلی را می پذیرند." این تصویری نیست که دوستان آلمانی من بپسندند. دوستان آلمانی من تاکید می کنند که تنها به قوانین که حکمتی قابل قبول دارند و منافع بلند مدت جمع را تامین می کنند احترام می گذارند.
در غیر صورت، محدودیت مزبور نامش "قانون" نیست! نامش "حرف زور" است!
اما انصافا همین دوستان آلمانی، در رعایت قوانینی که حکمتی دارد، مانند پارک نکردن در محل مخصوص پارک اتومبیل معلولین و... سنگ تمام می گذارند. در این موارد، هیچ گونه سستی نشان نمی دهند . اگر هم کسی سستی کند شدیدا برخورد می کنند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فیلم هندی (نوشته مینجیق در هفت 88)

+0 به یه ن

وقتی من بچه بودم، تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت. به علاوه، تعداد برنامه های سرگرم کننده ای که از هر کانال پخش می شد ناچیز بود. عصر روزهای جمعه ، فیلم سینمایی پخش می کردند. برنامه روزهای جمعه خانواده ها با همین فیلم روز جمعه تنظیم می شد! فیلم هایی که پخش می شدند عموما تکراری بودند. فیلم هایی که پخش می شد، اغلب موضوعاتی جگرخراش داشتند. با این حال "لنگه کفشی در بیابان نعمت است". مردم با همان فیلم های عصر جمعه کلی حال می کردند. هر از گاهی فیلم غیر تکراری پخش می شد که برای خودش پدیده ای بود که مردم تا یک هفته درباره آن صحبت می کردند.

یکی از این فیلم ها، یک فیلم هندی بود که بسیار مورد استقبال قرار گرفت. هفته بعد مجری آمد و گفت چون بینندگان عزیز در خواست تجدید پخش فیلم کرده اند، این هفته هم همان فیلم هفته پیش را نشان می دهیم.

چند ماه پیش دوباره همان فیلم را نشان دادند:

در ابتدای فیلم، پسر جوانی که می خواهد پلیس شود با پدربزرگش که پلیس بازنشسته است صحبت می کند. پدربزرگ می گوید قبل از آن که تصمیم قطعی بگیری اول داستان زندگی مرا بشنو. بعد فیلم فلاش بک می زد به روز دنیا آمدن پدر مرد جوان و سر از پا نشناختن پدر نوزاد (همان پدربزرگ) به خاطر صاحب فرزند پسر شدن.

شاهین فیلم را قبلا ندیده بود اما تا همین جای فیلم را که دید، تمام سناریو را تا آخر حدس زد. احتمالا شما هم درست حدس زده اید.
با این حال، فردا می خواهم این فیلم را برایتان با تاکید خاص روی نکاتی که از نظر من جای تامل دارد، بازگو کنم. شاید بگویید "فیلم است دیگه! صد تا فیلم و سریال نشون داده اند یکیش هم این!".
نکته در اینجا ست بیشتر آن صد تا سریال و فیلم که در آن سال ها نشان داده می شدند، تو همین مایه ها بودند. ادامه دارد....

آقا پلیس که از پسر بودن فرزندش غرق سرور است، دسته گل گنده ای برای همسرش می برد. همسرش تشکر می کند و می گوید چرا زحمت کشیده و او جواب می دهد:"تو یه پسر به من دادی پس من دنیا رو هم به تو بدهم باز هم کم است." بعد پسرک بزرگ می شود و می بینیم چه قدر این آقا پلیس پسرش را دوست دارد و چه پدر مهربانی است.
آقا پلیس، خیلی زرنگ و قوی است . با دزد ها و آدم بدها مبارزه می کند. آدم بدها پسر او را گرو گان می گیرند و می گویند اگر فلان باج را به او ندهد پسر او را می کشند. چند ساعت بعد دوباره زنگ می زنند و آقا پلیس در برابر چشمان ناباور اما مطیع و مطلقا تسلیم همسرش می گوید که حاضر نیست به آنها باج دهد. آنها می روند تا پسرک را بکشند، اما پسرک زبل از دست آنها فرار می کند. پسرک بزرگ می شود اما از آن پس در لاک خودش فرو می رود.
پسرک عاشق می شود. اما بینندگان عزیز جزییات آشنایی او را با دختر خانم جوان نمی بینند. بینندگان طبق معمول در این باره به تخیل خود متوسل می شوند و لابد تخیل بینندگان عزیز در مورد این فیلم هم از تخیل فیلمنامه نویس و کارگردان بسی فراتر رفته است!!

بینندگان عزیز فقط خبردار می شوند که مرد جوان با چند تا لات بی سر و پا، دست به یقه شده و پلیس خدمتگزار و وظیفه شناس هندوستان، او را دستگیر کرده. مادر دلواپس است اما پدر به او اطمینان می دهد که جای نگرانی نیست وهمکاران او فقط به وظیفه خود عمل کرده اند. بینندگان عزیز از علت دعوا خبر دار نمی شوند اما پس از آزادی ، پسر به آنها می گوید:"قطار محل مناسبی برای سفر خانم های جوان نیست." البته نه آقا پلیس وظیفه شناس ما و نه نهاد پلیس، برقرار کردن امنیت برای سفر خانم های جوان را جزو وظایف خود نمی دانند. اصلا این مسئله آن قدر پیش پا افتاده و بی اهمیت است که آقا پلیس وظیفه شناس عزیز به آن فکر هم نمی کند. ( بنا به مشاهدات مکرر دوستان ، مسافت پویش آزاد میانگین برای خانم ها در شهرهای هند از محله بازار شهر های ما هم کمتر است.)

بقیه فیلم را در بزرگسالی حوصله نکردم ببینم ولی از کودکی بخش هایی از آن را به خاطر دارم. آقا پسر رفته رفته از پدر خود فاصله می گیرد. در یکی از صحنه های آخر فیلم آقا پلیس پسرش را روی باند فرودگاه تعقیب می کند و داد می زند اگر نایستی شلیک می کنم. پسر به حرف پدر توجهی نمی کند و به فرار خود ادامه می دهد.
من در این باره بی اطلاعم اما آیا شلیک گلوله در باند فرودگاه خطر آتش سوزی ندارد؟ آیا یک پلیس را می گذارند که وارد باند فرودگاه شود و اسلحه بکشد؟ آیا این قانونی است؟ اگر اطلاعی در این باره دارید به من هم بگویید.در هر صورت، در فیلم هندی محبوب ما پدر با چشم های گریان درست به سمت قلب پسر نشانه می رود و چون پلیس بسیار زرنگی است، تیر او به خطا نمی رود و در قلب پسر می نشیند.آفرین به این نشانه گیری! انگلیسی ها دلشان پس از چند صد سال به رابین هودشان خوشه. بیایند یه کم فیلم هندی ببینند تا بفهمند تیر اندازی یعنی همان که پلیس های مستعمره سابقشان با چشم گریان و در حال دویدن می کنند!
در همان عالم بچگی از خود سئوال می کردم که آیا این آقا پلیس وظیفه شناس حتما مجبور بود به قلب فرزند دلبندش شلیک کند؟! نمی توانست به پاهای او شلیک کند تا بعد معالجه شود؟!بعدها فهمیدم نیروهای انتظامی کلی آموزش می بینند تا در تعقیب مجرمین به قسمت هایی از بدن شلیک کنند که مرگ یا معلولیت به دنبال نداشته باشد. بعد هم وظیفه دارند سریعا آن ها را به در مانگاه برسانند تا بلافاصله مداوا شوند. فرض بر این است که پس از مداوا در یک دادگاه صالحه با حضور یک وکیل مدافع در مورد آنها قضاوت می شود و سپس حکم عدالت اجرا می شود.
پسر کشته می شود و پدر رستم وار او را در آغوش می گیرد و عربده می کشد. پس از کشته شدن پسر، مادر دلسوز او که زنی وفادار و فداکارو نمونه(!!) است ، همسر خود را تنها نمی گذارد. چون و چرا کردن در کار او نیست.
از آن بانمک تر این که عروس او، یعنی همان همسر مقتول که دعوای قطار سر او اتفاق افتاده بود هم اعتراضی ندارد. عروس خانم بیوه شده، آقا پلیس را چنان شیرین "پدر" خطاب می کند که بیا و ببین. از این مسخره تر پسر مقتول که در ابتدای فیلم او را دیدیم در انتهای فیلم، خطاب به پدربزرگ می گوید که به او افتخار می کند و تصمیم خود را گرفته تا پلیس وظیفه شناسی چون او شود.

ومسخره تر از همه این که نام فیلم "قانون" بود!
ضرب المثل آذربایجانی: اسم کچل را می ذارن "زلفعلی"!
نمونه تاثیر گذاری این گونه فیلم ها: اندکی پس از پخش فیلم کتاب آن هم روانه بازار شد و با تیراژ نسبتا بالا به فروش رفت. کسانی کتاب را می خریدند و می خواندند که معمولا با کتابخوانی میانه ای ندارند. پس از این فیلم ، بر اساس داستان آن فیلمسازان ایرانی نسخه ایرانی شده آن را ساختند. تلویزیون آن را هم پخش کرد (احتمالا بیش از یک بار).



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل