+0 به یه ن

کلاس ها از مهر شروع می شه. زمانش هم به احتمال زیاد سه شنبه سه و نیم تا پنج خواهد بود.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن

کلاس ها از مهر شروع می شه. زمانش هم به احتمال زیاد سه شنبه سه و نیم تا پنج خواهد بود.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
چرا آن دسته از خوانندگان وبلاگ که گرایش هویت طلبی آذربایجانی دارند در
مورد این دسته نوشته های من در مورد سینما و تصویر خودمان در آن نظری نمی
ذارند؟!
پاسخ simple rule:
شما به دغدغه های فعلی بقیه توجهی نمی کنین اونا هم به دغدغه های فعلی شما توجهی نمی کنن! 
قدرت:
سلام
حؤرمتلی اوستاد یاسمن فرزان خانیم
من اؤز نوبمده سیزین
چکدیگیز زحمتلردن چوخ-چوخ تشککور ائدیرم. هر کیمین اؤز یئرینده،
وارلیغیمیز اوغروندا چالیشماسینیدا دیرلی بیلیریم.
آنجاق نه قدر اؤز
دیلیمیزده یازیب یارادا بیلسک، بیر او قدر یاخشی اولار. فارسلارین
فیلیملرینده اؤزوموزه یئر آختارماغی ائله ده اولوملو قارشیلامیرام.
وار اولون
وبلاگ قدرت در مورد ضرب المثل های ترکی
مینجیق:
ببینید! مسئله تصویر ما آذربایجانی ها در سینمای ایران (که اغلب به زبان
فارسی هست. به زبان ترکی آذربایجانی سه چهار تا فیلم ایرانی بیشتر نداریم.
یکی اش خان چوبان بود که آن را هم در اینجا مورد نقد دادیم. در مورد آن هم
دوستان هویت طلب اظهارنظر چندانی نکردند!)-چه بخواهیم قبول کنیم و چه
نخواهیم قبول کنیم مسئله و دغدغده "فعلی" فقط من نیست. اگر برای دوستان
هویت طلب مهم نبود اگر برایشان مسئله نبود وقتی این تصویر توهین آمیز می شد اعتراض نمی
کردند.
در روسیه صد تا صد تا فیلم می سازند که ترک ها را اعم بر
آذربایجانی و ازبک و ترکمن و..... تحقیر می کند (خیلی خیلی بیشتر از آن که
توهین آمیزترین فیلمفارسی ها می کنند) اما ما ها عین خیالمان نیست. اگر هم
بشنویم که در فلان فیلم روسی خانواده ی آذربایجانی را تحقیر کرده اند یکی
می گوییم " ...یئیپلر" و تمامش می کنیم. نه عصبانی می شویم و نه فکرمان را
مشغول می کند. چه برسد به آن که بخواهیم اعتراضات عمومی شکل دهیم. این به
خاظر این نیست که دستمان به روس ها نمی رسد. اگر می رسید هم باز برایمان آن
قدر مهم نبود. چون "روس لار کیم بیز کیم!؟" آن قدر با روس ها یا مثلا
آلمانی ها احساس قرابت فرهنگی نمی کنیم که توهین هایشان برایمان مهم باشد.
ولی
وقتی فیلمی به زبان فارسی ساخته می شود که توهین آمیز تلقی می کنیم واقعا
عصبانی می شویم. چرا؟! چون -چه بخواهیم قبول کنیم چه نخواهیم- برایمان مهم
هستند. پس توهین شان یا سو تفاهم توهین از سوی آنها هم بر می خورد.
معروف
هست دیگه.!همه می دانید. زن و شوهری که به مرحله طلاق عاطفی رسیده اند
نسبت به روابط هم حسدی ندارند. آزمودن آن حسادت -چه از سوی مردها چه از سوی
زنها- محک عشق حساب می شود. ممکنه یکی به زبان به آن دیگری بگوید "اصلا
برام مهم نیستی برو بمیر!" ولی همون حرارتی که این جمله با آن ادا می شه و
حسادتی که نشان می ده خبر از حس درون می ده.
حالا در مورد احساس
نسبت به هموطنان دیگه تا این اندازه سطح آدرنالین بالا نیست. اما اگر احساس
تعلقی نبود خشمی هم در پس توهین نبود. ولی می بینیم که هست.
یک طرفه
هم نیست. دو طرفه هست. فکر می کنید چرا هموطنان فارس نسبت جریان هویت طلبی
این قدر حساسیت نشان می دهند. حالا اونهایی هم که با آموزش زبان ترکی صد در
صد موافق هستند و آن را حمایت می کنند وقتی یک ایرانی با خط لاتین (منظورم همون
خطی که جمهوری آذربایجان مورد استفاده قرار می گیرد) ترکی می
نویسد رگ گردنشان می زند بالا. (بگذریم که این خطی که من اکنون دارم
استفاده می کنم همان قدر ایرانی هست که آن خط. این خط تصحیح شده خط عربی
هست توسط ایرانیان. آن خط هم تصحیح شده خط لاتین هست توسط یک ایرانی به نام
آخوندزاده که در ادبیات ایران به عنوان پدر نمایشنامه نویسی و..... مورد
احترام و تکریم هست!) علت این که این قدر حساسیت نشان می دهند اهمیت آذربایجان و ترک های ایران برای آنها هست
برای آنهاست. نمی خواهند هویت طلبی یا هر چیز دیگر فاصله بیاندازد.
اگر برایشان مهم نبودیم این قدر حساسیت نشان نمی دادند.
حالا چیزی
که من می گم این هست که به جای این که هر از گاهی فیلم توهین آمیز می بینیم
جوش و خروش نشان دهیم آهسته و پیوسته با بازخورد دادن به سینماگران به
آنها بنمایانیم که خواهان چه نوع تصویری از خود هستیم.
همیشه گفتم و
باز هم می گویم در آذربایجان خودمان باید سینمای مستقل و مردمی داشته
باشیم. فیلم مشترک بین تبریز و اورمیه تبریز و اردبیل و تبریز مراغه و....
باید ساخته شود. اون به جای خود.
اما سینما ی پایتخت هم غافل نباید
بود. مخاطب بسیاردارد و پشتوانه تاریخی. نمی شه نادیده اش گرفت. خوشبختانه
در سال های اخیر به لحاظ تصویر آذربایجانی ها در فیلم ها روند مثبت بوده.
مثلا همین فیلم "روزگاری عشق خیانت" را ببینید. خیلی از جهت تصویر ترک در سینما به ایده آل
نزدیک هست. ترکی اش درست و حسابی هست. ماهنی ها و رقص هایش و لباس های محلی
اش درست و حسابی هست. مناظر دشت مغان را نشان می دهد. قهرمان داستان
-معلم دهکده-هم از خود آن مردم هست. جا به جا تاکید می شود که از خود آن
مردم هست. اگر فیلم بدی بود معلم را از خود آن مردم نشان نمی دادند. معلم
را از سیاره رویاها می آوردند تا قهرمان باشد. فیلم های هالیوودی که در
خارج از آمریکا می گذرند همه بلااستثنا این گونه اند. همیشه یک قهرمان غربی
هست که می رود بقیه را سر عقل می آورد. لورنتس عربستان عرب نیست. انگلیسی
هست. ولی در این فیلم قهرمان اصلی از خود مردم هست.
بقیه مردم محلی هم
نیکو تصویر شده اند. یک عده بچه معصوم و خوبرو هستند. یک عده روستاییان زحمت کش
و مهمان نواز. یک کدخدا که آدم محافظه کاری هست که سعی می کندبه قول
امروزی ها مثبت اندیشی کند و با مذاکره و همکاری با مهاجران به پیشرفت
آبادی کمک کند و بیمارستان و....ساخته شود. می توانستند او را مردی حریص و
طماع نشان دهند که برای نفع شخصی آدم فروشی می کند و حسادت محبوبیت آقای
معلم را می کند. اما اون طور نشان ندادند. او را تنها محافظه کار و علاقه
مند به پیشرفت های ظاهری نشان دادند. خیلی شخصیت آشنایی دارد. در دور وبر
خود بنگرید امثال او را خواهید دید.
یک عده سرباز هم هستند که فرشته نبستند اما دیو هم نیستند. مثل سربازهای معمولی هستند که با آنها در روستاها و.... مواجه می شویم.
شخصیت منفی ساواکی و...... هم از مردم محل نیستند.
البته شخصت های مثبت مهندس و دخترش هم فارس و تهرانی هستند. گروهبان هم جنوبی است.
اگر
فیلم را در تبریز هم می ساختیم هم بهتر از این نمی شد. ما هم می ساختیم
حتما یکی دو تا شخصیت مثبت فارس می ذاشتیم دیگه. نمی اومدیم که عقده گشایی
کنیم همه خوبها را ترک و همه بدها را از یک قوم دیگه نشان دهیم.
به نظر من این قبیل فیلم ها ارزش توجه جریان هویت طلبی را دارند
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
دی-وی-دی شهر موش های 2 هم به بازار آمده. فکر کنم اکثر شما این فیلم عروسکی زیبا را دیده اید. واقعا دست خانم برومند وحکمت درد نکنه که شاهکار کرده اند. اگر فیلم را ندیده اید حتما دی-وی-دی آن را تهیه کنید.
جالبه که این دو بانوی بزرگ سینمای ایران برای ساختن این فیلم عروسکی باجی به "اسمشو نبر شهر آدم ها" ندادند! یعنی برای این که موسیقی جاز و خانم موشه پیانیست با موهای فرفری ومحبت فیزیکی کپل به نارنجی... را نشان دهند نیامده اند شعارهایی بدهند که مورد پسند "اسمشو نبر شهر آدم ها" باشد. اما فیلمشان مجوز پخش گرفته! نتیجه ای که می گیرم این هست که (1) این دو خانم شجاع و یک رو هستند (2) "اسمشو نبر شهر آدم ها" هم آن قدر ها ترسناک نیست! آنهایی که از اون باج ها می دهند خودشان اهل خوش رقصی هستند اون وقت می گویند مجبور بودیم. کدام اجبار؟! پس چرا خانم مرضیه برومند احساس اجبار نکرد. تهیه کننده ها آن همه برای تهیه فیلم از هزینه شخصی خرج کرده بودند اگر اکران نمی شد واویلا می شد. اما باز آن قدر شخصیت داشتند که باج ندادند.
خلاصه بعد از مدت ها یک فیلم ایرانی دیدیم که حس کردیم تمام و کمال نشان دهنده نگرش سازندگان آن هست. برای مصلحت سنجی این قسمت و آن قسمت آن را در فیلم نگنجانده اند. اگر نارنجی اهل مد کمی منفی نشان داده می شود نظر خود سازندگان است نه مصلحت اندیشی.
برخورد نسل جدید موش ها با گربه ها جالب بود. در شجاعت و عرق وطن دست کمی از مادران و پدران خود نداشتند اما همه گربه ها را هم با یک چوب نراندند. اهل گفت وگو بودند. فکر می کنم این تصویری بود از آن چه که در شهرآدم ها رخ داده در آیینه شهر موش ها.
می خواهم در مورد شخصیت کورالموش بنویسم که لهجه ترکی داشت. بین موش های بزگسال کورالموش مثبت ترین شخصیت داستان بود. شاید یکی ایراد بگیرد و بگوید که چرا شخصیت رانده شده از شهر با لهجه ترکی حرف می زد. من از این جهت ایرادی نمی بینم. در واقعیت فیلم به آن سو می رفت که بگوید راندن از شهر چنین شخصیتی نادرست هست. شهرموشها هم در آخر فیلم این اشتباه خود را تصحیح کرد. به نظر من این که کورالموش با لهجه ترکی حرف می زد انتخاب خوبی بود. بهتر می شد یکی دو شخصیت داخل شهر هم لهجه ترکی داشتند. به خصوص تاج بانو. یکی دوعروسک از طبقه متوسط شهر موش ها هم لهجه ترکی داشتند خوب می شد. مثل فیلم "بچه های آسمان" مجید مجیدی یا برخی فیلم های خانم رخشان بنی اعتماد که در آنها هم در بین طبقه کارگری ترک می توان یافت و هم بین طبقه متوسط. واقعیت جامعه تهران هم همین هست.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
قراره در این وبلاگ فیلم های ایرانی که در آنها زبان ترکی آذربایجانی به کار رفته یا به نوعی فرهنگ منطقه ما در آن بازتاب داره مرور و یا معرفی کنیم. یکی از این فیلم ها که این روزها دی-وی-دی آن بیرون آمده فیلم "روزگاری عشق و خیانت" هست. موضوع فیلم در دشت مغان در سال 1356 می گذره. فیلم ادعا داره که برداشت آزادی هست از یک رویداد تاریخی. من نمی دانم چه قدر این رویدادها واقعیت دارند (هرچند خیلی هم بعید و غریب نیست که چنین برنامه هایی بوده باشه. فقط قسمت شکلات هایش را باور نکردم چون دیگه زیادی منفی بود.). به ماجرای اصلی فیلم کاری ندارم. اما فیلم در به تصویر کشیدن فرهنگ آذربایجانی نسبتا خوب عمل کرده است. زبان ترکی ای که مردم در فیلم حرف می زنند بی ایراد هست. برخی آهنگ های زیبای آذربایجانی را در آن می شنویم و رقص های محلی را می بینیم. مثل "آمان تللو". فیلم مناظر زیبای دشت مغان و لباس های محلی رنگارنگ و کودکان زیبا را نشان می دهد. به لحاظ بصری فیلم غنی است.
شاید عده ای بگویند فیلم شعاری هست یا قهرمان بازی دارد. البته هم که چنین است اما انصافا داستان فیلم گیرا و سرگرم کننده هست.به لحاظ سرگرم کنندگی کم از فیلم های هالیوود ندارد. در مجموع به دیدنش می ارزد. در مقایسه با فیلم ها و سریال هایی که در دهه شصت در مورد پروژه های دوران پهلوی و ساواک ساخته می شد خیلی فیلم پیشرفت کرده. عموم آنها طوری بود که آدم را دلزده می کرد. اگر این فیلم شعار هم می دهد و تبلیغات هم می کند آن قدر شورش را در نمی آورد که دل آدم را بزند.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
عزیزی پیشنهاد کرد که درمورد بنیاد نخبگان بحث بکنیم. من قبلا مطالبی در مورد بنیاد نخبگان نوشته بودم که در زیر دوباره منتشر می کنم. به تاریخ انتشار نیز دقت کنید.
نوشته من در آستانه شکل گیری بنیاد نخبگان
چنین نقشی را ایفا می کند. ان-اس-اف در سال 1950میلادی توسط کنگره آمریکا تشکیل شده است. حمایت ان-اس-اف از محققین بیشتر به صورت اعطای پژوهانه (grant) برای مدت محدود سه سال است. بودجه سالیانه ان-اس-اف شش میلیارد دلار است. ان-اس-اف سالیانه ده هزار مورد پژوهانه جدید اعطا می کند. عملکرد ان-اس-اف بسیار موفق بوده است. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به این وبسایت.
بعد از جنگ جهانی دوم
ایتالیا با مشکل فرار مغزها رو به رو بود. برای این که جلوی این روند تا حدی گرفته شود فیزیکپیشگان ذرات بنیادی شبکه ای به وجود آوردند به نام
INFN
که به طرق مختلف از محققین حمایت می کند. عملکرد این نهاد چنان موفق بوده که در رشته های دیگر فیزیک نیز با الگو برداری از آن نهادهای حمایتی به وجود آورده اند. در سال های اخیر با الهام از موفقیت INFN
اتحادیه اروپا می خواهد نهاد حمایتی در سطح اروپا به وجود آورد.
در این موارد تقلید و گرته برداری صرف کار نمی کند.
راهکار های کشوری ممکن است در کشور دیگر اصلا کار نکند. ژاپن هم نهاد حمایتی عریض و طویلی دارد که بودجه خود را از دولت ژاپن می گیرد و در چارچوب جامعه علمی این کشور بسیار موفق عمل کرده است. چند سال پیش دانشمندان کره همان سیستم را دقیقا در کره کپی کردند اما متاسفانه به شکست انجامید.
اگر این چنین نهادی باشد و درست عمل کند منجر به شکوفایی تحقیق در مملکت می شود. اما در تعیین راهکار های موفق باید امکانات و شرایط موجود هر کشور لحاظ شود.
در ایران بنیادی در حال شکل گیری است به نام بنیاد نخبگان که بناست چنین نقش حمایتی ایفا کند. تاسیس چنین بنیادی در ایران یک تجربه جدید است. تنها با روش سعی و خطا (البته از نوع هوشمندانه اش) این نهاد می تواند جایگاه خود را بیابد و مثمر ثمر شود. رویکرد این نهاد در یک کشور جهان سومی هم بدیع است: از کسانی که برچسب نخبگی به آنها می خورد سئوال می کنند چه نیازهایی دارند. این روش معمول نهاد های این چنینی در جهان سوم نیست! در جهان سوم از آنان که مشمول خدمات می شوند معمولا سئوال نمی شود که چه لازم دارید. در جهان سوم بیشتر از روی هوی و هوس چند نفر را انتخاب می کنند تا قدری از امکانات را بگیرد و "دعا گو" باشد! مسئولین بنیاد نخبگان راه سخت را انتخاب کرده اند !!با ارزش دادن به نظر آنان که قرار است از امکانات استفاده کنند توقعات و انتظارات را بالا برده اند.
راستش من قدری نگران هستم. ما تجربه این چنینی نداریم! ما عادت کرده ایم که توی سرمان بزنند. شاید این شرایط جدید را به راحتی قبول نکنیم و از این امتحان نتوانیم سربلند بیرون آییم. کتاب "جامعه شناسی نخبه کشی" را اگر باز مرور کنیم بد نیست.
به هر حال وقتی از ما نظر می پرسند بهتر است اول مطالعه کنیم و آن گاه نظر دهیم. به جای غرولندهای مالوف بهتر است مطالبات خود را به طور دقیق و به گونه ای که قابل فهم و قابل پاسخگویی و وصول باشد بنویسیم و ارائه دهیم.
(دقت کنید مطلب زیر را چند وقت قبل از انتخابات سال 88و در زمان مدیریت آقای دکتر واعظ زاده بر بنیاد نخبگان نوشتم. انصافا دکتر واعظ زاده خیلی مدیر خوبی برای بنیاد نخبگان بود. بعد از ایشان خانم دکتر سلطان خواه ریاست را برعهده گرفتند. الان هم ریاست بنیاد نخبگان بر عهده دکتر ستاری است)
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
تا به حال شده از یک دوست یا آشنا یا فامیل پزشک سراغ یک پزشک متخصص را بگیرید و از دکتری که معرفی کرده راضی باشید؟ برای من که پیش نیامده!
دکترهای خوب را یا اتفاقی-با سعی و خطا- پیدا کرده ام یا یک بیمار دیگر او را معرفی کرده و یا از دوستانم که پرستار یا ماما بودند تعریف او را شنیده ام.
تاجایی که یادم می آید هر دکتری که دکتری دیگر معرفی کرده حسابی توزرد از آب در آمده!
پرستارها و ماما ها خوب دکترها را می شناسند. اونها را بدون نقاب و به دور از ژست های متعارف سرکارو در عمل شناخته اند. کمتر هم در بازی های نون به هم قرض دادن صنفی بین پزشکان هستند و درنتیجه از گفتن حقیقت در مورد دکترها ابایی ندارند. اونها بهتر معرفی می کنند. بیمار ها هم دکترها را به معنای واقعی کلمه با پوست و خون خود می شناسند.
بهتر بودن "دکتر آشنا" هم از آن افسانه هاست! افسانه هست که اگر دکتر آشنا در بیمارستانی داشته باشی بهتر می رسند. فوقش چند تا تعارف صد من یه غاز به درد نخور موقع ورود تحویلت می دهند. نتیجه این می شود که معذور و مقید می شوی و خدماتی که حق تو و یا همراهت هست را نمی خواهی. اگر برحقت پافشاری کنی "دکتر آشنا" برایت چشم غره می رود که "من اینجا برای خود برو وبیا دارم. می میری بمیر اما پرستیژ من باید حفظ شود."
باز پرستار آشنا بیشتر به درد می خورد. درواقعیت بیمارستان ها را پرستارها می چرخانند. دکتر با ژست و با اسکورت می آید یک سر می زند و می رود. پرستارهست که شبانه روز آنجاست. پرستارها با هم دوست هستند و هوای آشنای دوستانشان را بهتر دارند.
تجربه من این هست که خیلی روی پزشک آشنا نباید حساب کرد. پزشک آشنا تاکید خواهد کرد که حرف همکارش را دربست و بی چون و چرا قبول کنیم چرا که آنها بهتر می فهمند. در صورتی که عموما مشورت با پزشک دیگر و با سر زدن به سایت پزشکی آمریکا نقص های زیادی در طبابت اطبا می توان پیدا کرد. می شه دید که چه طور بدون توجه به عوارض جانبی و بدون سئوال در مورد سایر داروهای مصرفی همین طوری هرتکی دارو تجویز کردند.
در مورد ویزیت و اینها هم باز پزشک آشنا کمک زیادی نمی کند. اگر مبلغ کم باشد از شما پول نمی گیرد مجبورمی شوید هدیه ای چند برابر حق ویزیتش بخرید ببرید مطب. تنها منتش می ماند.
اگر مبلغ قابل توجه باشد از یک ریالش نمی گذرد. به خاطر رودربایستی چانه هم نمی توانید بزنید. چه بسا به خاطر اعتماد به آشنا یودن او دولاپهنا هم حساب بکند. به هر حال قیمت را از دیگری هم بپرسید. این هم یک معامله هست مثل معامله های دیگر. حساب حساب کا کا برادر.
پی نوشت: و ابدا از دکتر آشنا-ولو فامیل درجه یک (فرزند پدر مادر خواهر برادر همسر) نخواهید در خانه شما را معاینه کنند. وقت بگیرید بروید به مطبشان. از پرداخت حق ویزیت نهراسید. سلامت شما بیشتر ارزش دارد. حق ویزیتش ان قدر ها زیاد نیست که بخواهید روی سلامتتان ریسک کنید. معمولا دکتر ها در خانه یا سر مهمانی که معاینه می کنند از همون (کم یا زیاد) سواد و هوشمندی شان درست و حسابی استفاده نمی کنند. سرسری می گیرند و عموما اشتباه تشخیص می دهند.
مورد داشتیم دکتر متخصص پوست از روی بدجنسی سر میز شام کرم خراب کننده پوست تجویز کرد. ماجرای "قیین قوودا" بود.
اشتراک و ارسال مطلب به:
آردینی اوخو
+0 به یه ن
صدف:
اگر امکان دارد در مورد این سوال توضیح بفرمایید.
چطور می توانیم کودکان را به ریاضیات علاقمند کنیم و یا آنها را نسبت به پدیده های فیزیک کنجکاو کنیم؟
مینجیق:
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
مینجیق:
مطالب زیر را مدتی قبل برای جلوگیری از اثرات مخرب جوک های ترکی و تهدید آنها به صلح و آرامش نوشته بودم:
شوخی اصفهانی ها با خود
آدی بودی در عصر وایبر
علی:
بحث جوک یا حرفهایی از این قبیل نیست مساله اینه که تازگیها فارسها ترکها
را مهاجر و زبان آنها را وارداتی میدونن و به شدت تبلیغ میکنن که گویا ما
ترک نیستیم و بلکه خودترک پنداریم و وقتی در مقابل این توهین بزرگ سوال می
کنید که پس که هستیم می گویند آذری هستین. منظور اینها از زبان آذری یک
زبان منقرض شده به نام پهلوی است که همان زبان باستان پارسهاست. یعنی وقتی
ما مطالبه می کنیم که اصل 15 اجرا بشه ترکی تو مدارس خونده بشه اینا میگن
ترکی به شما تحمیل شده و این زبان باید از بین بره حرفی که تقریبا کسروی
ملعون هم همان را زده بود. خوب این تفکر به شدت از طرف نژادپرستان و
واپسگرایان کوروش پرست مخصوصا در فضای مجازی به جوانان و مخصوصا فارسها در
حال تبلیغ است به گونه ای که صلیب شکسته هیتلر مقدس نشان داده میشه و
اعمالش مقبول میشه.تمام جنایات او و کوروش و داریوش رو توجیه می کنندچراکه
از نژاد آریا بوده اند. چنین تفکراتی این افراد را به شدت مریض و کوته فکر
کرده. بنده از افرادی هستم که بیشترین دوستانم از فارسهاست ولی با نهایت
تاسف تا به حال ندیدم یکی از آنها از لزوم حفظ زبانهای غیر فارس در ایران
سخن بگویند.در ترکیه نویسندگان ترک مشهوری میشناسیم که از حقوق کردها دفاع
می کنن آیا در ایران چنین فردی سراغ دارید؟ وقتی نویسنده اش چنین باشد از
مردم عادی چه انتظار است؟علت اینکه من آن گروه را ترک کردم فرار از گفتگو
نبود بلکه این بود که دیدم اینها تنها به خاطر چند کلمه ترکی نوشتن یا
گذاشتن یک شعر زیبا از استاد دارن به من و دوستانم برچسب می چسبونن که این
برا من قابل قبول نبود. شما میگید صلح و امنیت چیز بسیار خوبی است قبول
دارم اما این افکار نژاد پرستانه می تواند صلح و آرامش را به هم بزند. حالا
از بین ماها کسانی هم هستند که میگویند برای حفظ این همزیستی ما حاضریم
زبان خود را تغییر داده و فارس زبان بشویم. خوب اینکه راه حل نیست به جای
اینکه مریض را درمان کنیم خودمون هم مریض بشیم و هویت خود را تغییر بدهیم
کجای دنیا چنین اتفاقی افتاده و نتیجه مثبت داشته؟ چرا اختلاف و رنگارنگ
بودن اینقدر ترسناک است؟
مینجیق:
مسئله جالبی را مطرح کردید. سرفرصت مفصل تر آن را پاسخ خواهم گفت اما
عجالتا می خواهیم نکاتی را بگویم. اول این که در این موارد بحث منطقی و
گفتمان تاریخی اجتماعی حقوقی و .... راه به جایی نمی برد. انسان ها در این
موارد از راه دل تصمیم می گیرند و بعد برایش توجیهات سیاسی و اجتماعی و...
می تراشند. مثلا یارو در بچگی همسایه ترکی داشته که برایش شیرینی خوشمزه یا
لواشک می داده و به ترکی قربون صدقه اش می رفته به این علت به زبان ترکی
علاقه دارد. یا علاقه مختصری به دختر ترک داشته ولی دختر ترک به او افاده
داده و او از زبان ترکی زده شده. ریشه ها ی علایق و انزجارهت از این دست
هستند ولی یارو در بحث در فضای مجازی انواع بحث های تاریخی و ژنتیکی و...
پیش می کشد که آن چه که به خاطر احساساتش مقبول می داند به کرسی بنشاند.
در
بهترین حالت طرفین ساعت ها می نشینند و بحث می کنند بی آن که نتیجه ای
حاصل شود. در اغلب موارد هم وسط کار دعوا می شود. راهش این نیست. راهش آن
هست که با ابتکاز عمل و با ذوق خرج کردن افراد را جذب کنید.
تجربه من این هست که آهنگ جوجه لریم فارس ها را به زبان ترکی جذب می کند. چیزهایی از این دست.
مثلا
بچه کوچولو. را خواندن "بوردا شکر بوردا بال بوردا گیلان گیلان وار"
بخندانیذ والدینش جذب می شوند و می خواهند بدانند معنایش چیست.
ده روز
پیش "دوه گلدی خرطان گلدی یئدی یئدی یئدی" را روی بچه آلمانی (دختر نه ماهه
یکی از همکاران) امتحان کردم. غش غش خندید. با این چیزها باید ارتباط
برقرار کرد و برای زبان ترکی جذابیت ایجاد نمود
عطیه:
راستش خانم دکتر من به عنوان یک فارس زبان که یک کلمه هم ترکی بلد نیستم،
حتی نمیتوانم کلماتش را بخوانم با وجودی که حروفش به فارسی نزدیک است؛
میدانید چه زمانی تصمیم گرفتم زبان ترکی را یاد بگیرم و برایم دلنواز و
شیرین بود؟
یک نوحه ترکی بسیاااااااااااااااار دلنشین از حضرت ابالفضل
گوش کردم، حتی دانلودش کردم گاهی بعضی روزها میگذارم دقیقا 24 ساعت با
صدای بلند تو گوشم یا تو فضای خونه پخش شه. باور کنید معنی فارسیاش هم
نمیدانستم (بعدها سرچ کردم و پیدا کردم)، اصلا کلاً هم نمیفهمم چی میگه و
یا چه کلماتی رو بیان میکنه
(دقیقا برایم مثل زبان مثلاً اسپانیایی هست که هیچی ازش نمیفهمم) ولی
اینقدر این نوا زیبا است برای من که از آن به بعد هر ترک زبانی را میبینم
احساس میکنم یک فرشته دیدم 
این همه شما تو وبلاگاتان از لزوم زبان مادری و زبان ترکی و ... گفتید. من جذب نشدم. این نوا ولی من را جذب کرد.
کاش امثال این آقا علی به جای ترک گروه از این نواها و ویدیوها توی گروه میگذاشتند.
بهارک:
من هم تبریزی هستم ولی اصلا متوجه نمیشم چرا زبان باید موضوع دعوا باشه
آخه... کلا مذهب و زبان و دین و اعتقاد چرا باید سرش دعوا باشه مگه به طرف
مقابل آسیبی میرسونه؟ خیلی دنیا عجیبه واقعا ...
مینجیق:
مشکل از زبان و.... نیست. مشکل این هست که خیلی از آدم ها در خودشان چیز
قابل توجهی و رضایت بخشی نمی بینند و می خواهند با چسباندن خود به گروهی
(گروه زبانی یا قومی یا نژادی یا دینی یا...) و گنده کردن ذهنی آن گروه و
توبیخ بقیه این احساس نارضایتی را پنهان سازند.
اگر بقیه هم هنری مثل قالی بافی شما و عشق به آن را داشتند احتیاجی نبود به قوم و قبیله شان بنازند.
عکس قالی دستباف بهارک را می توانید اینجا ببینید.
پی نوشت مینجیق:
اما گاهی هم اتفاق می افته که آدم های خیلی با سواد هم نژادپرست از آب می
آیند. مثلا دیگه از هایدگر باسوادتر که نمی شه! اما او هم وردست هیتلر بود
در نژادپرستی.
در ایران هم در نیمه اول قرن بیستم بسیار بودند
کسانی که جزو نخبگان فرهنگی جامعه ما حساب می شدند اما عقاید نژادپرستانه
داشتند. علی هم به آنها اشاره می کرد.
این هم جزو واقعیت هایی هست
که باید قبول کرد و به رغم اونها سعی کرد روش صلح آمیزی پیدا کرد. فحش
دادن به نخبگانی که عقاید نژادپرستانه داشته اند راه حل نیست. به خاطر
عقاید نژادپرستانه ای که گاه و بیگاه ابراز کرده اند نمی شه نخبگان فرهنگی
گذشته را گذاشت کنار. اگر این کار بخواهیم بکنیم می بینیم یکی یکی نخبگان
فرهنگی را دور ریخته ایم و دیگر در فرهنگ خود چیزی باقی نگذاشته ایم!
حادتر از
مسئله نژادپرستی نگاه مردسالارانه نسل گذشته هست. بزرگان و متفکران قدیم
هم فرزند زمان خود بودند و اغلب شان اظهاراتی در مورد زنان داشته اند که با
نگاه امروزین زن ستیزانه محسوب می شود.
نه می شه این قبیل حرف هایشان را قبول کرد و نه می شه به علت این نوع اظهارات آنها را کاملا نفی نمود.
این
مسئله جهانی هست. فقط مربوط به ایران نیست. در لطیف ترین اپراهای موتسارت
و..... سیاه پوستی هم هست که یا شخصیت منفی دارد یا شخصیت ابله و سطح
پایین. نه می شه اپرا به آن قشنگی را دور ریخت و نه می شه آن را به آن صورت
توهین امیز نسبت به سیاهپوستان اجرا کرد. راه حلی که دنیا برگزیده آن هست
که اپرا را اجرا کنند اما شخصیت منفی را سیاهپوست نشان ندهند.
بهتر هست
از تجارب کشورهای دیگر بیاموزیم و ببینیم آنها چگونه با این مسئله برخورد
کرده اند. باید بیاموزیم که سیاه و سفید نبینیم. بپذیریم که بزرگان ادب و
هنر و فلسفه هم در زمان خویش ممکن هست خیلی چیزها را ندیده باشند با این
حال حرف هایی برای گفتن داشته باشند.
یک مسئله جنجال انگیز همیشه در
آمریکا برافراشتن پرچم کنفدراسیون (ایالت های جنوبی) هست. جنوبی
ها برافراشتن آن پرچم را حق فرهنگی خود می دانند. ولی برای سیاهپوستان آن
پرچم سمبل برده داری هست. همیشه سر آن بحث هست. جالبه که بحث سر آن نیست که
با افراشتن این پرچم ممکنه فیل ایالت های جنوبی یاد هندوستان کنه و
بخواهند از آمریکا جدا بشوند. (آمریکا از خودش مطمئن تر از اون هست که چنین ترسی داشته باشه. از
آمریکا جدا بشه که به مکزیک بپیونده؟!!!!!!) بحث سر حقوق جمعی دو گروه از
شهروندان آمریکایی هست و این که کدام محق تر هستند.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن
صلح و امنیت نعمت بزرگی هست. هر کدام از ما باید به سهم خود تلاش کنیم تا
قدر این نعمت را بدانیم و حفظش کنیم. هرگونه دامن زدن به اختلافات قومی و
مذهبی و.... می تواند این نعمت را از ما بگیرد.
همین طور بی عدالتی های
اقتصادی و اجتماعی باعث می شوند که امنیت جامعه شکننده تر شود. بیایید
ببینیم ما چه کار می توانیم بکنیم که تنش هایی را که می توانند منجر به زخم هایی شوند
که به از بین رفتن امنیت اجتماعی بیانجامد کم کنیم؟
یکی از آنها
پرهیز از جوک های قومیتی است. دیگری اعتراض به توهین به افغانستانی هاست.
سومی بهتر کردن روابط با غربی هاست. چهارمی گسترش توریسم فرهنگی است چه
توریسم داخلی و چه بین المللی. دعوت از آشنایان برای سفر به کشور و شهرمان.
بیایید در این باره همفکری کنیم. هر کدام از ما ده ها راه در مقابل
داریم. این کارهای کوچک هم مهم هستند. اگر همت عمومی باشد می تواند
دولتمردان را هم همسو کند.
در مورد مبارزه با فقر .و بی عدالتی اجتماعی
من خط مشی بنیاد کودک را می پسندم. برای همین از آن بنیاد به قد وقواره
خودم حمایت مالی و معنوی می کنم:
http://www.childf.org
شما هم نظرهای سازنده و زیبایتان را برای گسترش فرهنگ صلح در پیرامون بنویسید.
اشتراک و ارسال مطلب به:
+0 به یه ن

بررسی آثار فریبا وفی[۱] در تبریز
گزارش از اکرم خیرخواه
شصت و یکمین نشست دوستداران کتاب با موضوع بررسی آثار فریبا وفی عصر پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۴ در فرهنگسرای خاقانی تبریز برگزار شد. سخنران این نشست چهرهی شناخته شدهی ادبیات آذربایجان خانم فرانک فرید (ایپک) بود که متن سخنرانی ایشان به نقل از سایت مدرسه فمینیستی و با گزارش اکرم خیرخواه تقدیم خوانندگان ایشیق میشود:
متن سخنرانی فرانک فرید در شصت و یکمین نشست دوستداران کتاب
« … خوشحالم که امروز در خدمت شما هستم و
احتمالا شما هم خوشحالید که خَرق عادتی شده و امروز، یک زن، سخنران این
جلسه است! بد نیست از همین نکته شروع کنم که در این فرهنگسرا (در دل شهر
تبریز) که ۵ سال است هر ماه سخنرانی برگزار شده، همیشه مردان سخنور
بودهاند و از همینجا این سوال بزرگ مطرح میشود که چرا ما زنان حضور
نداریم. چرا همیشه تسهیلگر و فراهمآور، اما مستمع هستیم. این پرسش، پاسخی
دو سویه دارد: فراهم نبودن شرایط برای حضور زنان، مردمحور بودن جامعه فقط
یک سوی مسأله است. اما اگر با این پاسخ، مسئولیت خودمان را فرافکنی کنیم نه
تنها در حق خود که در حق جامعه کملطفی کردهایم. اعتمادبنفس کم، تلاش
اندک، کمالگرایی و … احتمالاَ جوابهایی مبنی بر علت انفعال ما هستند. چرا
ما از فعال بودن گریزانیم و دیر تن به قبول کاری میدهیم.
حال با همین زمینهچینی که زمینه انتقاد از خودمان را هم فراهم کرد برگردیم
به ۲۰ سال پیش این شهر! به زمان-مکان یا به گفتهای جای-گاهی که فریبا
وفی اولین کتابش را در آن نوشت. قبل از سال ۱۳۷۵. و حتی به اواخر دههی شصت
که او شروع به نوشتن کرده. حال با توجه به وضعیتی که ما اکنون داریم و به
گوشهای از آن بعنوان نمونه اشاره کردم، تصور کنید بیست و چند سال پیش این
شهر را… و از همینجاست که کار فریبا وفی ارزشمند میشود. یعنی اگر جامعه ما
در شرایط دیگری قرار میداشت مطمئنا الان نوشتههایی بسیار پختهتر
میداشتیم که میتوانستیم راجع به آنها صحبت کنیم…
خانم فرید بررسی آثار وفی را با موضوع ” زنانگی در آثار او” شروع کرده و می گوید:
«از چاپ همان اولین کتابش “در عمق صحنه” متوجه میشوی نویسنده ای متولد شده
که دغدغه زننگاری دارد. و بعد با خواندن آثار دیگر میبینی درست حدس
زدهای. فریبا وفی از نویسندگانی است که در این راه ممارست بخرج داده و در
آثار او مدام بخشهایی از زندگی، از دیدگاهی زنانه باز میشود. او به زندگی
از منظر زنان نگریسته و زنان و آنچه در اطرافشان میگذرد را برای ما از این
منظر موشکافی کرده. خانه، کوچه، خیابان و جهان از دیدگاه زنان است که دیده
و حلاجی میشود.
در “رازی در کوچهها” راوی دختر کوچکی است که کمکم کشف میکند در کوچهها و
خانهها چه خبر است. بعضی رازها که به کوچهها میریزند و همسایهها از
آنها باخبر میشوند و بعضی که در خانهها میمانند. دیدگاه زنانه از نگاه
یک دختر کوچک که بعضی چیزها را برای اولین بار متوجه میشود:
“با آذر باز هم جلوتر میرویم. بازار بیانتها بنظر میرسد، بیانتها و
اسرارآمیز. غار چهل دزد است با غنایم عجیب و غریب و بوهای ناآشنا. چشم
میگردانم.
«دنبال چه میگردی؟»
چرخی میزنم و به پشت سرم نگاه میکنم.
«زن. اینجا یک نفر هم زن نیست.»
دستپاچه میشوم.
«همهشان مَردند.»
اولین بار است که خودم را با جفت جفت چشمهای مردانه میبینم و جنس خودم را
از آنها تشخیص میدهم و همین گیجم میکند. نگاه مردها معنای دیگری پیدا
میکند. هر قدمی که برمیداریم چشمهای بیشتری به طرف ما برمیگردد.
و از همینهاست که فرو رفتن در نقش قراردادی برای زن رقم میخورد.
“صد جور بازی در آوردم که دیده نشوم. یواش یواش از چشم خودم هم پنهان شدم.
یک روز مجبور شدم از خودم بپرسم کی هستم. گمگشتگی عمیقی که پیدا شدنی در
کار نبود”
او این کلیشهها را در داستانهایش بازگو و به صورت غیر مستقیم نقد میکند
تا آن چیزهایی که همیشه بعنوان ویژگیهای خوب به ما میخکوب شده و عدم وجود
آن ـحتی برای لحظهایـ در ما احساس گناه برمیانگیزد را نشان دهد:
“آش میپزم. آش امیر را یاد مادرش میاندازد. مادری که در دو کلمه جا میگرفت: فداکار و زحمتکش.”
فرانک فرید برای هر بخش از سخنان خود جملاتی از کتابهای وفی را بعنوان فاکت
انتخاب کرده بود که توجه حضار را بسیار برمیانگیخت. و بدین ترتیب او در
مورد ویژگیهای بارز آثار وفی از جمله سکوت و توداری زن، تغییرات در
کارکترهای زن، و انتخاب زاویه دید و راوی در آثار وی، زبان، حضور نویسنده
در داستانها و در مورد اینکه او نویسنده واقعیتهاست سخن گفت.
برای نمونه در بخشهایی از سخنانش در مورد تغییر در کارکترهای زن یا زبان وفی میگوید:
تغییرِ رو به جلو و بسوی پیشرفت برای زن حقیقتا هم لاکپشتی است و ممکن است
ناکارآمد و ابتر بماند یا در داستان بیان نشود، اما وجود دارد. از آنجایی
که وفی نویسنده واقعیتهاست زنان در داستانهای او غالبا کنشگر نیستند و در
حد نهایی واکنش نشان میدهند.
“وفی به زبانی ساده و سرراست مینویسد”.
جملات او کوتاه و حتی نچسب به جملات بعدی هستند. شاید به فراخورِ سادگیِ
داستانهایش، زبان او نیز ساده است اما بیشتر بنظر میرسد که وفی دایره
واژگانی وسیعی در زبان فارسی ندارد و از لغات محدودی در نوشتن بهره
میگیرد. اما در عوض آن را مؤثر بکار میگیرد. نوشتههای او اغلب شبیه
جملاتی هستند که شما از یک فرد ساده میشنوید و گمان نمیکنید او حرف بزرگی
زده باشد ولی وقتی حرف او بار دیگر به ذهن شما میآید متوجه میشوید
فلسفهای در خود دارد. وفی در آثارش بازی ای را راه انداخته است که خواننده
را بدنبال شنیدن آن میکشد؛ هربار تشبیهی جدید، کنایه، طنزی جدید، تلخ و
شیرین!
“عزیز داستان خلقت را گفت. او که چند خیابان بالاتر از این دنیا را نمیشناخت از آن دنیا خبر داشت.” (رازی در کوچهها)
“بزرگترین ماجرای زندگیاش فقر بود و قهر. فقر از ماجرا در آمد و شد سرنوشتش.” (ماه کامل میشود)
“آنقدر از دندان درد و بوی فلز چرخ داندانپزشکی خاطره دارم…. گاهی فکر
میکنم دندانهایم را نه، خندهام را خراب کردهاند.” (رازی در کوچه ها)
“روزی که فرم پاسبانی را پر کردند از خودشان نپرسیدند پاسبان چه چیزی میخواهند بشوند.” (ترلان)
“ارتباط پاسبانی و بکارت را بعدها هم نفهمیدند.” (ترلان)
سخنران در مورد پدر- مادرهای داستانهای وفی هم حرفهای جالبی زد:
در داستانهای وفی معمولا هرجا سخن از پدر و مادر میرود یعنی وقتی او به
نسل پیش از خود برمیگردد اثری از همدلی و محبت نمیبینیم. وفی عدم
قدرتمندی نسل راویان را از پدر و مادرهای غیر مُدرک هم میداند:
در “ماه کامل میشود” صحبت از اهمیت سفر است:
«چطور انتظار داری چیزی از زندگی بفهمی؟»
“مادرم هم چیزی از زندگی نمیفهمید. پایش را از خانه بیرون نمیگذاشت.
یکبار رفته بود سوریه. رفتن داریم تا رفتن. او در حصار گوشتی زنهای فامیل
از مکانی که اسمش خانه بود سوار شد و … این وسط در همان بستهبندی گوشتی
متحرک زیارت هم کرد.”
“پدرم هم چیزی از زندگی نمیفهمید. میرفت کوه اما کوه رفتن با سفر کردن و ماجرا داشتن فرق دارد.”
بیعرضگی مادر در ترلان چنین بیان میشود:
“کارهای مادر غم به دل او میآورد. قدرتی نداشت، نمیدانست.”
و زندگیهای مشترکی که با زورگویی و بیعرضهگی و کجفهمی و ناکامی رقم
خورده در پایان میبینیم پیرانی ببار میآورد علیل و ذلیل. موجودات
ترحمانگیزی که محبت برنمیانگیزند، حتی محبت فرزندانشان را:
“مامان بیدار بود… آن روزها حرکت پاها به نظرم رقص شوق یک لذت ممنوع بود و
مرا به یاد اتفاقهای مبهم و نامفهوم خانه میانداخت… حالا پاها پیر بودند و
صدای مالیده شدن شان مثل ساییده شدن سمباده روی تختهای ناصاف بود. این
صدا عصبیام میکرد. در واقع میل شدید و حریصانهای او به زندگی بود که
عصبانیام میکرد.” (در راه ویلا)
“ملافههای تخت را عوض میکنند. بوی ادرار بلند میشود. ساق پاهایش را با
احتیاط بلند میکنند. دو استخوان شکننده و بدرنگاند. ملافههای تمیز را
پهن میکنند. استخوانها را میگذارند سر جای اولشان. ضعیفاند. نمیتوانند
حتی مورچهای را له کنندو هیچ ربطی به ساقهای آهنین معروف عبو ندارند که
حلقه میشدند دور گردنهای لاغر ما. یک جور گیوتین عضلانی بود.”(رازی در
کوچهها)
بخش پایانی صحبت های خانم فرید اینگونه بود:
در پایان برمیگردم به موضوعی که سخنانم را با آن شروع کرده بودم: زادگاه
وفی؛ جایی که فرهنگ و تاریخی پربار، ذخیره فولکلوریک غنی، قصهها،
افسانهها و اسطورههای پرباری در خود دارد. میخواهیم ببینیم وفی با این
بخش از هویت خود چه کرده و این بخش از وجود او تا چه حد در آثار او قابل
دیدن است.
در “ترلان” میبینیم آنها از تبریز عازم دانشکده پلیس میشوند. داستان در
دو نقطه روایت میشود: تبریز جایی که ترلان و رعنا در آنجا متولد شده، درس
خوانده و بزرگ شده اند و تهران که آموزشگاه نظامی در آن واقع شده.
در داستان کوتاه “همهی افق” برای مراسم عزاداری یکی از بستگان به تبریز
میآیند و نوستالژی تبریز برای کسانی که آن را ترک کردهاند، برایشان زنده
میشود.
در “رؤیای تبت” ، صحبت از رقص آذربایجانی میشود و در صحنهی پایانی یا
همان مهمانی اول کتاب راوی لباس محلی پوشیده که هنوز هم در ذهن من به تناش
زار میزند. چون هیچ منطق داستانی توجیهپذیری ندارد و کار کممایهای
بود.
از همهی اینها میتوان به دغدغه او در باره زادگاهش پی برد و میشد انتظار
داشت که وفی در صدد نگارش اثری برآید که برگردد به بخش دیگری از هویت او،
غیر از جنسیت. و این شده رمان “بعد از پایان” او! به زعمی که من در مورد
این رمان نوشتهام، وفی از تبت به تبریز میآید. و رؤیا نام راوی این رمان
میشود!
این رمان موضوع مهاجرت را با توانایی پیش میکشد و موضوع با سفر به تبریز قلم میخورد.
این کتاب نوعی بازگشت است و شاید هم بازگشت به خود.
در جایی میگوید:
اصلا یک تبریزی را نمیشود بدون شناختن تبریز فهمید.
اما وفی بشدت در این رمان از بابت پردازشش به تبریز در سطح میماند. حتی در
توصیف شهر میگوید خورشید در پشت کوه غروب میکرد، در حالی که خورشید در
تبریز پشت کوه غروب نمیکند!
اما در داستان کوتاه “گرگها” از مجموعه “در راه ویلا” هنرمندانه او روی
موضوعی دست میگذارد که همزمان جنسیت و ملیت را پابهپای هم پیش میبرد و
به هر دو ماهرانه میپردازد. که من در مورد آن نوشتهام.
بد نیست اینجا که باز به تبریز رسیدیم به این نیز اشاره کنم که زنان هم سنخ
و همنسل وفی، حداقل آنهایی را که من میشناسم، دو کار سخت را همزمان
انجام دادهاند. یعنی هم به زبان زنانه نوشتهاند و هم به زبان
مادریشان.اینها شانسی برای معروف شدن در کشور ندارند، آنها لذت و زحمت
نوشتن به زبان مادری و مسئولیت حفظ آن را به جان خریدهاند. زنانی مثل
نگار خیاوی، رقیه کبیری، سوسن نواده رضی و … زنان متعددی که از نسل بعدی
دست به قلم بردهاند.
او سخنان خود را با خواندن این شعر کوتاه ترکی پایان داد:
– آیاقلاریمی یئره دیرهدیم
– دیکدابانلاریم بلکه
– قادینلیغیمی جوجرتمگه
– بیر گؤز یئر آچسین
– بو چتین تورپاقدا
در پایان این سخنرانی خانم فرانک فرید به سؤالات حضار پاسخ داد. در این
نشست نسبت حضور زنان به مردان بسیار بیشتر بود در حالیکه معمولا زنان حضور
کمتری در اینگونه جلسات تخصصی دارند. در این نشست همچنین تعدادی از افراد
اهل قلم تبریز و فعالین حقوق زنان حضور داشتند.
نقل از: مدرسه فمینیستی
[۱] فریبا وفی در بهمن سال ۱۳۴۱ در تبریز به دنیا آمد. از نوجوانی به داستاننویسی علاقهمند بود و چند داستان کوتاهاش در گاهنامههای ادبی، آدینه، دنیای سخن، چیستا، مجله زنان منتشر شد. اولین داستان جدی خود را با نام «راحت شدی پدر» در سال ۱۳۶۷ در مجله آدینه چاپ کرد. به گفته خود وی، هنوز جرئت نکرده بود نام کامل خود را در پای داستانش بنویسد. وفی این داستان را «خودجوشترین» داستانش میداند. نخستین مجموعهٔ داستانهای کوتاه او به نام «در عمق صحنه» در سال ۱۳۷۵ منتشر شد و دومین مجموعه، با نام «حتی وقتی میخندیم» در سال ۱۳۷۸ چاپ شد. نخستین رمان او «پرنده من» در سال ۱۳۸۱ منتشر شد که مورد استقبال منتقدین قرار گرفت. این کتاب برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزه سومین دوره جایزه هوشنگ گلشیری و جایزه دومین دوره جایزه ادبی یلدا شدهاست و از سوی بنیاد جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان مورد تقدیر واقع گشتهاست. همچنین این کتاب به زبان های انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی و کردی سورانی ترجمه شده است. رمان سوم او «رویای تبت» که در سال ۱۳۸۴ منتشر شد و چندین جایزه از جمله جایزه بهترین رمان هوشنگ گلشیری و مهرگان ادب را دریافت کرد و تا سال ۱۳۸۶ به چاپ چهارم رسید. وفی هماکنون با همسر و دختر و پسرش در تهران زندگی میکند. از فریبا وفی همچنین رمان «ماه کامل میشود»، «رازی در کوچه ها»، «ترلان» در نشر مرکز منتشر شدهاست. و مجموعه داستان «همهٔ افق» و «در راه ویلا» عناوین دیگری از وفی است که در نشر چشمه منتشر شدهاست. همچنین رمان “رازی در کوچهها” به زبان نروژی و فرانسه ترجمه شده است. همچنین فریبا وفی دیوان اشعار پروین اعتصامی را به نثر برای نوجوانان بازنویسی کرده است. داستانهایی از او به زبان های روسی، سوئدی، عربی، ترکی، ژاپنی، انگلیسی ترجمه شده است. (http://fa.wikipedia.org)

لذت مقصد، یا لذت مسیر؟(نگاهی به رمان «بعد از پایان» فریبا وفی)
رقیه کبیری

رمانِ «بعد از پایانِ» فریبا وفی با جلد
سرخ و آشنایش قرابتی ندارد، آغازی است که پایانی آن را رقم زده است.
دهههای پر تنشی که تاریخ و جغرافیای این مُلک را در تونل زمان بههم
آمیخته، اغلب دستمایهای بوده برای بسیاری از رماننویسان دیروز و امروز
این سرزمین. «بعد از پایانِ» نویسندهی نامآشنای کشورمان، خانم وفی،
اثریست بی رمز و راز و در عین حال اندکی متفاوت از درونمایههای آثار
پیشین این نویسنده.
درک جهان متن فریبا وفی با آن کدها و نشانههای معهود و مأنوسی که از او
میشناسیم، چندان هم سخت و پیچیده نیست. وفی داستاننویسی است خوش فکر و
نکتهسنج که در واپسین رمان منتشر شدهاش با خودگوییهای روانشناسیک و گاه
طنزآلودِ راوی اول شخصاش، در کنار تعلیقی که در ذهن مخاطب میآفریند، هر
از گاه لبخندی نیز برگوشهی لب مخاطب مینشاند.
مناسبات فیمابین شخصیتهای رمان چندان آشناست که گاه مشابه آنها را میتوان در میان افراد فامیل و همسایه دید.
در یک اثر هنری هر نشانهی بخصوصی دلالتهای معنایی خاص خود را دارد.
مناسبات میان نشانههای دلالت شناسانهی رمان «بعد از پایان» با نشانههای
چند رمان دیگرِ این نویسنده از چنان قرابتی برخوردار است که برای مثال،
حیاط «بعد از پایان» گویی همان حیاط «رویای تبت» است که گویی فرق این با
آن، تفاوت در میزانسن و زاویهی دوربین نویسنده است. یا مثلا مادرِ «رویای
تبت» را میتوان با ویژگیهایی جدید در «بعد از پایان» هم دید. تشابهات
دیگری هم وجود دارند که به منظور پرهیز از اطالهی کلام از آنها
درمیگذرم.
«بعد از پایان» حاوی تصاویری است از لحظات زیسته که غالبا این نکته
فراموشمان میشود که با واژه میشود جهانی درون متن آفرید. واژه، میوهی
«درخت نان» نویسنده است. ساختن و پرداختن واژه، علیالاصول وسیلهی ارتزاق
یک نویسندهی حرفهای است. هر چند در جغرافیای ما رزق این حرفه هیچ برکت
ندارد. کم نبوده و نیستند نویسندهایی که رگ خواب خوانندگانشان را چنان خوب
بلدند که جوش شیرین را بهعوض مایهی خمیر جامیزنند تا واژههای پف کرده
به خورد مخاطب خود دهند، بی آنکه غمی داشته باشند از سوزش و ترشی معدهی
مخاطبانشان. تردیدی نیست که وفی در این جرگه قرار نمیگیرد. او با اتکا به
باورها و جهانبینی خاص خویش آهسته و پیوسته راهی را که در پیش گرفته،
ادامه میدهد.
رمان «بعد از پایان» با حضور شخصیتی به اسم منظر آغاز میشود و با نقش
متفاوت خواهر اسد که تنها در چند پاراگراف آخر حضور دارد، بهپایان میرسد.
خواهر اسد با ادای چند جمله شخصیتهایی که روزگاری قهرمان مردم بهحساب
میآمدند را، از جایگاهشان بهپایین میکشد. او در سالهای پر رنجی که پشت
سر گذاشته، مهاجرت را بهگونهای متفاوت برای خواننده معنا میکند. این
شالوده شکنی سبب میشود که رمان پایانبندی زیبا و غیرمنتظرهای داشته
باشد. در این رمان منظر شخصیتی است که نویسنده با واژههایش او را آفریده.
نویسنده با دادن نقش ویژهای به شخصیت او، مخاطب را غافلگیر میکند.. منظر
در تمام طول روایت و خواهر اسد در صفحات پایانی رمان، پیش فرضهای ذهنی
مخاطب را بههم میریزند و رمان را به لحاظ مضمون از تکرار و تکرر نجات
میبخشند. منظر هرچند از حیث کاراکتر ظاهریاش نشانههای آشنای زنان سیاسی
دهههای 50 و 60 در آثار این نویسنده را یدک میکشد، با این حال در کنار
این ویژگیهای ظاهری، خویشکاری خودویژهای دارد که او را از دیگر شخصیتهای
زن رمانهای فریبا وفی متمایز میسازد. «منظر را در فرودگاه امام دیدم. با
شال و بلوز صورتی. شلوار جین. کفشهای کتانی. چتر موها روی پیشانی. لبخند
پهن روی لبها. راه رفتن فرز و کوهنوردی.»
رفتار صمیمانهی منظر را میتوان بهزادگاه او، لرستان نیز پیوند داد.
دختری پاکدل، صمیمی، بیغلوغش، که فاقد نمادهای آشنای زنهای داستانی وفی
است. او برخلاف راوی اول شخصِ داستان شخصی تودار و پیچیدهای نیست.
خودگویی نمیکند. گاه در نقش یک تمامیتخواه خوشقلب و رکگو ظاهر میشود.
رابطهای متفاوت با دنیا دارد. از گَرد راه نرسیده چمدانهایش را باز
میکند. ادای کسی را درنمیآورد. صدای تیزی دارد. حتی زمانیکه در حضور
دیگران با صدای بلند فین میکند ، معذب نیست. کشک و آلو را جایگزین سیگار
کرده است. در هر مکانی که میخواهد باشد، حتی در گورستان، سر قبر پدر و
مادر اسد یا در تیمچههای تودر توی بازار تبریر لپهایش همیشه از آلو و کشک
باد کرده است. دفتری دارد که با انضباط خاص خود هر اتفاق یا هر کلامی که
توجهش را جلب کرده باشد، در آن ثبت میکند. عادت دارد تنها سخنانی را بشنود
که مستقیما خطاب به شخص او گفته میشود. او این جربزه را دارد که بیهیچ
مقدمهای سئوال کند، و هنوز از فرودگاه به خانه نرسیده بگوید: «با من
میآیی بریم تبریز؟»
نویسنده در این رمان گامی به پیش نهاده، راوی اول شخص را که بایگانی ذهنش
پر است از یک لشکر «داییاوغلی و عمواوغلی»، و تار و پود خواهریاش با
فاطمه به کش پوسیدهای میماند، را به همراه منظر، که «مرد خونش بالاست»،
از حصار تنگ آپارتمانش به جادهای دراز به مسافت تهران- تبریز میکشاند.
نخستین واژهی ترکی نیز در همین جاده درون روایت پرتاب میشود تا راوی به
بیست سال قبل پرت شود، هر چند راوی همانند استفاده از واژههای ترکی در
اولین پرتاب تاریخی، و یا به قول خودش، در «پرش زمانی» چندان موفق نیست و
همان لحظه به درون ماشینش برمیگردد اما مسیر تهران تا تبریز باید طی شود
بیآنکه مخاطب ردی از جاده ببیند و یا صدایی بشنود.. در جادهای به آن
درازی تنها باید یک ماشین عبور کند تا شاهد رفتار غیرمتعارف منظر شود که
پاهایش را روی داشبورد ماشین دراز کرده است، باضافهی تلّی از کمبزه و کدو
تنبل به همراه پسرکی موبور و ترازویش؛ و بهدنبالش باز رفتار نامتعارف منظر
و نشاط لجام گسیختهی او و دویدنش بهدرون جالیز.
در این رمان با نویسندهای مواجهیم که برای او مسیر اهمیت چندانی ندارد.
به هر دلیل موجه یا ناموجهی فراموشش میشود که مخاطب با شنیدن نام مکانی
مثل جالیز خیالش جوانه میزند و جالیر با تمام ویژگیهای سبز و پرطراوتش در
ذهن مخاطب جان میگیرد. تنها به نام بردن از کرتهایی اکتفا میشود که
منظر با اشتیاق به سمت آنها میدود. نویسنده با محروم ساختن مخاطب از لذت
دیدار منظر با جالیز در «زمان حال» روایت، از این فضا تنها در شناساندن
شخصیت «فاطمه» سود میجوید و بهتصویر کشیدن ویژگی دیگر منظر، که با تمام
شلختگی خودویژهاش، نسبت به پاکیزه بودن محیط زیست سخت حساس مینماید. برای
منظر فرق نمیکند که در گورستان «وادی رحمت» تبریز میان انبوه گورهایی
پرسه زند که مردگانش را نمیشناسد، یا در اتوبانی جالیزی سر راهشان سبز شده
باشد. در هر حال او کیسهای بهدست دارد و مشغول جمع کردن زبالههای
اطرافش است.
زمان و مکان از عناصری هستند که جایگاه ویژهای در روایت رمان دارند. اما
بهراستی در این رمان وجود مکانی به درازای جادهی تهران- تبریز از چه
جایگاهی برخوردار است؟ به باور من، نویسنده از امکانات تصویری مکان/
جادهای به مسافت 600 کیلومتر به راحتی چشم پوشیده است. هیچ تفاوتی نمیکند
اگر آپارتمان معهود دیگر رمانهای وفی جای به فضای تنگ ماشین پرایدی بدهد
که در جادهی تهران- تبریز در حال حرکت است. و از این طریق او بتواند
«پدر»، «لوت حسین» و سایر شخصیتهایش را برای مخاطب بشناساند.
عنصر توصیف در روایت داستان مهم و قابل توجه است. به تصویر کشیدن مکان در
رمان شاید بیهیچ دال و مدلولی صورت بگیرد، اما به نظر میرسد که برای
نویسندهی «بعد از پایان» مقصد همه چیز است و مسیر کم اهمیت.
در هشتمین بخش کتاب، در بهتصویر کشیدن کوه عینالی، هرچند نویسنده یکبار
دیگر لذت بردن از کوه پیمایی و مسیری که به قلهی کوه منتهی میشود را از
مخاطب خود دریغ میدارد و بعد از دو پاراگراف کوتاه هنگامی که «آفتاب هنوز
تند بود» تبریز را زیر پایش میبیند، با این حال در توصیف زیارتگاه واقع در
قلهی کوه موفق است. و در همان مکان از تفاوتهای فردی شخصیتهایش به خوبی
بهره جسته است.
توصیف مکان میتواند دلالتهای معنایی مدنیت و ویژگیهای خاص مکانیت را به
همراه داشته باشد. بخصوص که دو مقولهی هویت و مدنیّت مضامین لایههای
تحتانی روایت در رمانی باشد که راوی اول شخصاش چه آگاهانه، چه تحت تاثیر
ناخودآگاهش تأکید ویژهای بر آن دارد.
به این ترتیب میشود گفت که کاراکتر فردی اشخاص رمان میتواند در ارتباط
تنگاتنگ با مکان قرار گرفته باشند. از دید عوام، برخی خصایص ویژهی
شخصیتها میتواند ناشی از انتساب آنها به یک مکان خاص باشد. مثلا،
اسکاتلندیها در دنیا به خساست شهرهاند. در رمان «بعد از پایان» نیز
نویسنده با ظرافت خاصی از نشانههای مکانی در به تصویر کشیدن منش شخصیتی
پدر اسد سود جسته است.
«منظر دوربینش را درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن از درخت باشکوه و پیر و
پرشاخهی وسط میدانک. تا چند سال پیش پینه دوزی توی سوراخ بزرگ درخت کار
میکرد. بعد از مرگ پینهدوز، سوراخ را که مثل اتاقکی گرم بود، معتادی
اشغال میکند. اهالی محل بیرونش میکنند و درِ درخت را تخته میکنند»
در آذربایجان، این نشانههای مکانی به شهرستان مشخصی در حومهی تبریز
برمیگردند که بهباور اغلب اهالی این خطه، ویژگیهای مقتصدانهی مردمش با
رفتار اقتصادی پدر اسد همخوانی دارد. مکانی که نویسنده در رمان خود به
تصویر کشیده، نشان از زادگاه پدر اسد دارد. در متن رمان مکان و کاراکتر پدر
اسد برای مخاطبی که جغرافیای آذربایجان را میشناسد، از دلالتهای معنایی
آشنا و قابل قبولی برخوردار است. اما بهرغم این توفیق در بازنمون
نشانهها، نویسنده در جایی دیگر از مکانی مهم و باارزش چنان بهشتاب
میگذرد که انگار نه انگار راوی اول شخصاش کسی نیست که ایمان دارد،
تبریزی را باید با خود تبریز شناخت. بازار تبریز در جهان متن رمان همانقدر
بیجان و بیروح نمایانده میشود که اتوبان تهران- تبریز. بیرون از متن
بازار قلب تپندهی تبریز است. اما درون متن نیز بازار تبریز مکانی است که
نویسنده میتوانست با ریزهکاریهای تصویریاش رنگی تازه و متفاوت به متن
ببخشد. «بعد از پایان» ظرفیت و قابلیت این را داشت که با بکارگیری واژههای
درخشان در طول روایت نبض تپندهی تبریز را درون متن احساس کند. اما بهجای
آن شخصیت زندهی قابل انتظار، راوی پوسترِ بیجانی از بازار ارائه میدهد.
حتی راوییی که هر از گاهی بهجا و بیجا، تک واژهها و مَثَلهای ترکی را
چاشنی روایتش میکند، بهفکرش نرسیده وقتی در بازار فرشفروشها هستند، از
مرکز فرش تبریز یعنی «تیمچهی مظفریه» نامی ببرد و از زبان آجرهای طاق این
تیمچهی بازمانده از عهد قاجار سخن بگوید و رنگهای جاندار فرش تبریز را
به واژهها بپاشد و فرش تبریز را با گرههایی از کلمات رنگین و ابریشمین
ببافد.
«رسیده بودیم به بازار فرشفروشها. از چایخانهی سیاری در لیوانهای یکبار
مصرف چای خریدیم. فرش فروش پیری داشت دم حجرهاش قلیان میکشید، دعوتمان
کرد برویم داخل حجره و راحت چایمان را بخوریم. حجره جای تنگ و باریکی بود
که به زحمت سه نفر میتوانستند روی نیمکت باریک فرش شدهاش بنشینند.
رادیوی کهنه و زوار در رفته و چرتکهای روی میز بود و قاب عکس پیرمردی روی
دیوار. مرد آمد تو و در قندان روی میز را برداشت و تعارف کرد و دوباره
بیرون رفت منظر داشت عشق میکرد. «محال است در سوئد چنین رفتاری ببینی» چای
دیگری سفارش داد و…»
گویی نویسنده، راوی اول شخص و منظر را به بازار تبریز و تیمچهی مظفریه
کشانده تا خوانندهی رمان از زبان منظر تنها این سخن را بشنود: «محال است
در سوئد چنین رفتاری ببینی». دقیقا در جایی از متن که مخاطب انتظار دیدن
تیمچهها و سراهای رنگارنگ بازار تبریز را دارد، راوی اول شخص از کشک و
عناب خوردن منظر به ذهن دیر هضم خود میرسد.
«در بازار سر پوشیدهی تو در تو راه میرفتیم. و من فکر میکردم به این
زودیها نمیتوانیم از این جای پر از عطر و رنگ و صدا و سایه بیرون بیایم.
منظر ذوق زده از مغازهای به مغازهی دیگر میرفت. و به نوبت کشک و عناب
میگذاشت توی دهانش. دو مغازه داری که حوله و پتویشان مشتری نداشت بیرون
آمده بودند و با اشاره به زن چاقی که خرید میکرد حرفهایی به هم
میپراندند که فقط خودشان سر در میآوردند. از سر راه پیرمردی که گاری پر
از پارچهای را میبرد کنار رفتم. فکر میکردن که ذهن من از آن ذهنهای دیر
هضم است. کند ذهن نیستم فقط دیر هضمم»
از نویسندهی باتجربهای همچون فریبا وفی، که اینهمه بر کنش شخصیتهای
رمانش دقیق و باریک است، انتظار آن بود که از امکانات اسامی و اماکن محلی
بیشتر و بهتر بهره جوید. چنانکه این کار را تا حدودی در فضای گورستان «وادی
رحمت» کرده، که حتی تاثیر مکان را میتوانیم در رفتار شخصیتها نیز
ببینیم. اما در بخشی که به بازار تبریز مربوط میشود، این امکانات خیلی
راحت نادیده گرفته شده است. صرفنظر از نام و تصویر پردازی مکانها، حتی از
«حمال» نامیدن «پیرمردی که گاری پر از پارچهای را میبرد» پرهیز کرده است.
حال آنکه «حمال» تیپ جداییناپذیر بازار سنتی نه فقط تبریز، که ایران
است. با «هامبال» نامیدن این پیرمرد [به گویش مردم آذربایجان] تیپی مختص
بازار وارد جهان داستانی وفی میشد… که دریغ!
یکی از نقاط قوت جهان متن وفی در رمان «بعد از پایان» این است که نویسنده
ضمن شناساندن شخصیتها میکوشد آنچه در اعماق ذهن راوی اول شخص میگذرد را،
مثل سفرهای مقابل چشمان مخاطب بگشاید. گاهی ذهن راوی اول شخص چنان زیاده
از حد سیال میشود که «اکنونیت» رمان در سیّالیت ذهن راوی گم میشود. گاهی
آنچه در زمان حال میگذرد چنان اهمیت مییابد که مخاطب میخواهد شخصیتها
را در زمان «حال» همراهی کند. گاهی هم درونگویی زیاده از حد، چشم مخاطب را
زودتر از زمان لازم از خوان نعمت نویسنده سیر میکند و لذت خوانش متن برای
مخاطب نیمه تمام باقی میماند. در جهان متنِ «بعد از پایان» هر از گاهی
راوی تاویلهای شخصی خود از ایما و اشارات شخصیتهای دیگر را چنان بیپروا
بهزبان میآورد که فرصت تأویل را از مخاطب سلب کرده و مانع از آن میشود
که او به دلخواه خویش حرکات و سکنات شخصیتهای رمان را برای خود معنی کند.
به این ترتیب راوی، لذت کشف را از مخاطب میگیرد.
«…من به فاطمه نگاه کردم که یعنی اجازه دارد برود یا نه. فاطمه پشتش را به
من و آیلار کرد که ترجمهاش میشد آیلار حق ندارد برود و اگر برود مسئولیتش
با خودش است. به اتاق کار داریوش اشاره کرد که یعنی او میداند و داریوش.
آیلار هم اشاره کرد به موبایلش، یعنی او میداند و بابا و …»
مردان رمان وفی مانند مردان آثار دیگر این نویسنده اغلب روشنفکر یا
روشنفکرمآبهای سادهدلی هستند. بطور مشخص در این رمان روشنفکرانی از این
دست حقانیت روشنفکریشان را از مکانی به اسم تبریز و از نام شخصیتهایی چون
ستارخان و باقرخان و گردهمآییهای توام با شعر و موسیقی میگیرند. اما در
این متن مرد دیگری از این سنخ، اما متفاوت حضور دارد. اسد مردی است که
هرچند خود، در روایت راوی حضور ندارد اما اوتوریتهاش، چونان باوری پرنفوذ
فضای رمان را از خود متأثر میسازد. یادمانهای منظر در بیشتر مواقع به
اسد، به تاثیر او در زندگی منظر و دخترش، به جهانبینی اسد، به رفتار او با
پدرش و… برمیگردد. شخصیت کاریزماتیک اسد نمادی است از مردان دگراندیش
دهههای پنجاه و شصت، که با وجود فقدان فیزیکیشان هنوز نمیتوان آنان را
فراموش کرد و بیتفاوت از کنارشان گذشت. بههنگام خواندن رمان، اسد را در
ذهن خود بههیأت مردی متصور میشدم که چونان شیر پرصولتی در جایی از این
جنگل انسانی در متن رمان سر در لاک خود فرو برده و تسلیم شرایط حاکم بر
جنگل شده است. از دید من نویسندهای مثل وفی اگر هم بتواند بینگریستن به
جزئیات برخی مکانها از کنار آنها بگذرد، نمیتواند مردانی از تیپ اسد، با
آن کنشهای درونی خودویژهشان را نادیده بگیرد. چرا که وفی در اغلب آثار
پیشین خود نشان داده که بیش از هر چیز دغدغهی کنشهای درونی شخصیتهایش را
دارد.
در همین راستا زیباترین بخش رمان «بعد از پایان» کشمکشهای درونی دو شخصیت
با انگیزههای هویتطلبانه است. دو خواهر با ایدهها و اندیشههای سخت
متفاوت، به دنیاهایی بیگانه از هم میمانند که بهرغم زندگی در یک خانه،
هیچ نیرویی نمیتواند این دو دنیا به یکدیگر متصل سازد. نویسنده برای تصویر
ویژگیهای این دو دنیا در پاراگرافی نه چندان کوتاه با چینش واژههایی
بغایت زیبا در کنار هم گسست هویّتی «فاطمه» را برای خواننده تشریح میکند.
«ناگهان مثل دیوانهها بلند شد پتویی آورد و رفت زیرش قلنبه شد پشتش را کرد
به من. جوری خودش را پتو پیچ کرد که معلوم نبود سرش کدام طرف است. انگار
اینجوری بهتر شد. پتو باز بهتر از فاطمه یا سنگ بود. رفتم نزدیکتر. دستم را
گذاشتم روی پتو. دیدم اصلا حرفم نمیآید. دستم را برداشتم و یک قرن به
همان حال ماندم. بعد صدای خودم را شنیدم که به فارسی میگفتم مامان تو را
سپرده دست من. خجالت کشیدم از صدای فارسیام. چند لحظه بعد صدایی از پتو
آمد. پتو به فارسی گفت چی گفته. به ترکی گفتم گفته مشمول ذمهاید اگر
بگذارید فاطمهی من یک ذره غصه بخورد. پتو تکان نخورد. به فارسی گفتم بلند
شو دیگر. این جوری روحش را عذاب میدی. پتو لرزید. ذره ذره. پتو داشت گریه
میکرد. فکر کردم اگر این پتو نبود رویم نمیشد فاطمه را بغل کنم. پتو را
بغل کردم و بوسیدم. بعد من و پتو زار- زار گریه کردیم»
نمیخواهم در اینجا خارج از دلالتهای معنایی موجود در متن سخنی گفته
باشم. با وجود تصاویر گویایی که در قطعهی بالا شاهدش هستیم، سخن گفتن از
لایهی پنهانی رمان که از همان آغاز بر مسیر روایت سایه افکنده، شاید
پرگویی بهنظر رسد. فریبا وفی نویسندهی است ترک تبار، زادهی تبریز و مقیم
تهران، که شناسنامهی خانوادگیاش هویت مکانی خاصی به او میبخشد. اما در
کنار این هویت ارثی- مکانی، نوشتن به زبان پایتخت، او را در جایگاه متفاوتی
نشانده است. آثار وفی گویای آن است که دغدغهی او کنش انسانها بهماهُوَ
انسان است، از هر قوم و قبیلهای که باشد. او نویسندهای است که نفس انسان
با هر ریشهی قومیتی برایش مهم است. با اینهمه در این رمان شاید
ناخودآگاهِ نویسنده از غار درون او سر برون آورده تا مسیر روایت را از
تبریز به تهران بکشاند، و در این مسیر عندالاقتضا برخی تکواژهها و
مثَلهای ترکی را چاشنی روایت خود کند. او در بخشی از رمان دو خواهر را
چنان زیبا در مقابل هم قرار میدهد که شاید سخن گفتن از لایه پنهان هوّیت و
قومیت و تاثیر آن بر دیگر شخصیتهای رمان پر بیراه نباشد.
وفی نویسندهای است که جنس و جنسیت زن را نیک میشناسد. او در بهتصویر
کشیدن کنشهای زنانه چنان استادانه قلم میزند که مخاطب زن، خود را در میان
معرکه میبیند. با اینهمه دقت و وسواس در بازنمون کنشهای شخصیتها راقم
این سطور را عقیده بر آن است که در «بعد از پایان» برای نویسنده مقصد
مهمتر از مسیر بوده است.
اشتراک و ارسال مطلب به: