انجمن های زادگاهی-یاشاسین دریاننی لار

+0 به یه ن

اینجا می توانید مقاله ای را كه چند نفر از استادان دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در مورد انجمن های زادگاهی دریانی های مقیم تهران نوشته اند دانلود كنید و بخوانید. با این كه مقاله تخصصی هست اما خواندن آن برای من كه متخصص این موضوع نبودم ساده و روان بود.
خیییییلیییی مقاله ی جالبی بود. خواندن آن را به همه توصیه می كنم و بر همه ی آذربایجانی های مقیم تهران واجب می دانم! واقعاً تشكیلات اقتصادی, اجتماعی , خیریه و فرهنگی دریانی ها ستودنی هست. حس مشاركت جمعی و نهادسازی و اداره ی آن به صورت دموكراتیك و انتخاباتی سرمشق قرار دادنی هست. در همین ایران خودمان هم این نهاد ها را ساخته اند و اداره كرده اند و به نتیجه رسیده اند و ادامه می دهند. از سرزمین های دوردست و زمان های گذشته دور یا آینده دست نیافتنی نیستند! همینجا هستند. همین سركوچه خودمان یك مغازه دارند!  بر عكس خیلی ها دست روی دست نگذاشته اند  كه این "دوران گذار" سپری شود كه زمینه آماده شود كه اینها فلك را سقف بشكافند و طرحی نو در اندازند. همین الان در همین مكان دارند آهسته و پیوسته برای پیشرفت روستایشان تلاش می كنند. اینجا در تهران هم حسابی هوای هم را دارند. همین اكنون و در همین شهر!
ساغ ائللری چوخ آداملارین باشینا!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رشد متوازن به طور آهسته و پیوسته

+0 به یه ن

زمان آقای خاتمی خدمات كنسولی سفارتخانه ها و كنسولگری های ایران در خارج خیلی خوب شده بودند. هم با ایرانی های مقیم خارج خیلی برخورد خوبی داشتند و هم وقتی خارجی ها برای ویزا مراجعه می كردند خیلی خوب برخورد می كردند. تمدید پاسپورت و.... را غیرحضوری و در اسرع وقت انجام می دادند.

وقتی سخنران دعوت می كردیم به راحتی به آنها ویزا می دادند. همكاران خارجی این را به معنای احترام به علم و احترام به دانشمندان داخلی معنی می كردند و حتی گاهی حسرتش را می خوردند. به هیچ وجه به معنای خود كم بینی جلوی خارجی ها تعبیر نمی كردند. اصلا از ذهنشان هم این نمی گذشت. می گفتند به استاد دانشگاه خودشان آن قدر ارزش قایل شده اند كه به مهمانش راحت ویزا می دهند.

در مجموع سر ویزا كمتر اذیت می كردند. اگر به همان شكل پیش می رفت ایران در جذب توریست خارجی پیشرفت می كرد. این قبیل خدمات بی سرو صدا كه در سایه ی مدیران رده میانی با كفایت به آن درجه از استاندارد رسیده بود بارها و بارها بیشتر از سخنرانی های حساسیت برانگیز آقای خاتمی یا طرح "گفت و گوی تمدن ها" در دراز مدت می توانست به بهتر شدن وجهه ی ایران در دنیا منجر شود. آهسته و پیوسته بی آن كه جنجالی برانگیزد و یا تندروان را تحریك كند. حتی تندروترین ها هم در ایران به مهمان نوازی می بالند و این خدمات كنسولی چیزی بود از جنس مهمان نوازی شرقی-ایرانی.واقعا هم به همان سبك بود. وقتی در خارج اگر به كنسولگری های ایران می رفتید كارمندان آن دقیق مثل این كه به یك خانه اصیل ایرانی مهمان رفته باشید با شما برخورد می كردند نه مثل كارمند یك اداره ی دولتی با ارباب رجوع!

همین نوع اصلاحات بی سرو صدا مطلوب من هست. مثلا وقتی آقای روحانی سر كار آمد و خانه ی سینما دوباره باز شد و برخی فیلم ها مجوز گرفتند خیلی خوشحال شدم. گفتم ای كاش همین روند بی سرو صدا و جنجال و غوغا ادامه یابد. اگر ادامه بیابد به تدریج گروه صنفی گوناگون آن قدر قدرت می یابند كه خود از حق اعضایشان دفاع كنند و اعضایشان جرئت زدن حرف هایشان را خواهند داشت.

 در ادامه نوشته ی قبلی ام علیرضا گفت:". وقتی خاتمی بگه دین در برابر آزادی اون وقت من هم تو خیابون و دانشگاه این حرف رو بزنم من رو دستگیر نمی كنند چون می گم رییس جمهور هم از این تیپ حرف ها می زنه. یعنی یه جورایی باعث می شه خط شكنی بشه. ولی اگر بالاترین مقام اجرایی محافظه كارتر حرف بزنه جامعه هم محافظه كارتر می شه چون قدرت نیروهای محافظه كارتر زیاد میشه."

لازم نیست رئیس جمهور مملكت حرفی بزند كه هنرمند یا ادیب یا روزنامه نگار در سایه ی آن جرئت پیدا كنند تا حرف بزنند.  محیط باید چنان باشد كه روزنامه نگار  آن قدر جرئت كند كه خود رئیس جمهور را هم به چالش بكشد! نه آن كه برای زدن حرف هایش بخواهد او راه را برایش باز كند. (زمان خاتمی انصافا خودش خیلی با روی باز انتقاد می شنید اما روزی روزنامه نگاری به او انتقاد كرد كه  چرا برای جایزه صلح نوبل پیام تبریك نفرستاده همكاران خودش تا می توانستند او را سرزنش كردند كه چرا به خاتمی گفته بالای چشمش ابروست! )

 

فیلم "روزگار ما" ساخته ی خانم بنی اعتماد در انتخابات سال 80 را دوباره ببینیم. خاتمی با حرف هایش محبوب قشر خاصی بود كه خانم بنی اعتماد و دخترش و دوستانش هم به آن قشر تعلق داشتند. اما خانم بنی اعتماد دوربین را به اقشار دیگر می برد كه از چهار سال قبلی خیری ندیده بودند. رئیس جمهور باید رئیس جمهور همه اقشار باشد. منظورم یك سیاستمدار پوپولیستی كه فقط حرف هایی كه مورد پسند اقشار فقیر بزند نیست. منظورم آن هست كه رئیس جمهور باید بكوشد كه بستر لازم برای رشد اقشار گوناگون را فراهم كند. نه آن كه حرف دل قش رخاصی را بزند تا آن قشر جرئت پیدا كند همان حرفی كه بنا به شغلش باید بزند بیان دارد! اگر هم و غمش را بذارد برای جلوداری یك قشر خاص بقیه ی اقشار شاكی می شوند كه این كه دغدغه و خواست من نیست. نتیجه یك رشد نامتوازن برای قشر خاصی هست. همه چیز هم كه در كنترل رئیس جمهور نیست. این رشد نامتوازن خودش باعث شكنندگی می شود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مقام اجرایی یا صاحب كرسی استادی

+0 به یه ن

چند روز پیش نوشته ای به مناسبت دیدار رئیس جمهور با هنرمندان نوشتم و از اظهارات انجام شده ابراز نگرانی كردم. در انتشار یاد عدم انتشار آن تردید داشتم. امروز آن را منتشر كردم. اگر خواستید می توانید آن را اینجا بخوانید.

اگر یادتان باشد آقای خاتمی در دوم خرداد سال 1377(در اولین سالگرد دوم خرداد معروف) با اشاره به تجربه ی قرون وسطی گفت كه اگر دین هم در برابر آزادی قرار بگیرد این دین هست كه كنار می رود. این حرف به مذاق برخی خوش آمد و در مقابل عده ای را خشمگین ساخت. فارغ از این كه چه كسی خوشش می آید و چه كسی بدش می آید می خواهم به این سئوال بپردازم كه آیا درست هست كه یك مقام اجرایی برگردد و از تریبونی كه به واسطه ی مقام اجرایی اش در اختیار او قرار داده شده است به طرح مسایلی بپردازد كه علی الاصول در دایره مباحثات آكادمیك قرار می گیرد. كاری به این ندارم كه آیا رئیس جمهور فرانسه یا آمریكا یا  صدر اعظم آلمان از این گونه اظهار نظر ها می كنند یا نمی كنند. شاید هم آنها از این اظهار نظر ها بكنند. اما وضعیت كشور آنها با ما فرق دارد. مقام اجرایی در كشور ما باید با واقعیت های موجود سخنش را تنظیم كند. واقعیت كشور ما این هست كه چند روز پس از سخنرانی رئیس جمهور در مورد هنر و هنرمند، برنامه شب چله چلچراغ كه در آن دوهزار نفر شركت كننده و حدود 100 نفر شخصیت هنری و ادبی بنا بود حضور داشته باشند چند دقیقه قبل از برنامه به دستور مقامات امنیتی لغو شده.  واقعیت كشور ما این هست. رئیس جمهور هم كه حرف می زند باید این فضا را در نظر داشته باشد. همه چیز كه تحت كنترل رئیس جمهور نیست (نباید هم باشد).

 

اما فعلا حرف من سر این نیست. همان اظهار نظر خاتمی را در مورد دین و آزادی و قرون وسطی در نظر بگیرید. آیا قضیه به آن سادگی كه او از پشت تریبون ریاست جمهوری گفت بود؟! خیر! به هیچ وجه! اولا كه سیطره ی كلیسا و تحدید آزادی ها در قرون وسطی 1000 سال طول كشید. یعنی به اندازه 50 نسل! در طول زندگی آن 50 نسل هیچ جز آن متصور نبود. ثانیا جریان رنسانس هم كلی جریان های مخالف داشت. اصلا به آن سادگی نبود كه در چند جمله خلاصه شود.  در این موارد باید ساعت ها بحث آكادمیك صورت گیرد. خاتمی به عنوان یك فرد آكادمیك داشت اونجا حرف می زد یا به عنوان یك رئیس جمهور؟! گیریم یك نظر آكادمیك داشت. چه حقی داشت كه از تریبون ریاست جمهوری نظرش را بیان كند؟! نظر آكادمیك را در جمع دانشگاهیان باید گفت و نقد شنید. نه از تریبون بالاترین مقام اجرایی.  به عنوان رئیس جمهور هم نباید این حرف را می زد. كار سیاست  یافتن و بیان "حقیقت ها" نیست. كارش در نظر گرفتن "مصلحت ها"ست. آیا به مصلحت بود چیزی بگوید كه اقشاری كه جز آن می اندیشند را علیه مقوله آزادی بشوراند؟! به نظرم خیر!

راستش من خیلی فرقی بین این حرف جنجالی خاتمی و  حرف جنجالی معروف احمدی نژاد نمی بینم.  احمدی نژاد هم داشت از تریبون ریاست جمهوری حرف نویسنده ای را تكرار می كرد كه اتفاقا خاتمی او را در ایران به حضور پذیرفته بود و خیلی هم تحویلش گرفته بود.

من فكر می كنم اشتباه هست كه از مقامات سیاسی این انتظار را داشته باشیم كه بروند و از تریبونی كه مقام سیاسی شان برایشان فراهم آورده حرف دل ما را بزنند! انتظاری كه باید داشته باشیم آن هست كه فضایی را فراهم كنند كه اگر خواستیم خودمان حرف دلمان را بزنیم . مقامات سیاسی از تریبون خودشان چیزهایی بگویند كه به مصلحت منافع ملی ماست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ما و جهان سیاست

+0 به یه ن

از حدود سی سال پیش به این سو كه من یادم می آید جو جامعه به طور ادواری "سیاست زده" و "سیاست گریز" بوده است. یعنی در ادواری مردم با هیجان خبرهای سیاسی را دنبال می كردند و هر بحثی و هر جنبشی را در سایه و سیطره ی سیاست می دیدند. بعدش در دوره بعد اصلا اخبار سیاسی را دنبال نمی كردند و هر حرفی از سیاست آنها را دلزده می كرد. به نظرم یواش یواش این وضعیت داره عوض می شه. حداقل برای بخشی از جامعه سیاست هم امری می شه كنار بقیه امور   كه از یك طرف نباید كامل به آن پشت كرد  چو ن -چه بخواهیم چه نخواهیم --نتایج جهان سیاست در زندگی ما نقش بازی می كنه. از طرف دیگه همه ی مسایل را در سیاست  و یا در سایه آن نباید دید. به نظرم رو آمدن این نگرش اتفاق مباركی است. در این نگرش نه جایی برای ارادت كاریزما وار نسبت به شخصیت سیاسی هست نه جای نفرت بی حد و حصر. سیاستمدار هم یك آدم هست كه مثل همه ما اشتباه ممكنه بكنه و مثل همه آدم ها خوبی هایی هم داره. برای مدتی در منصبی قرار می گیره و كاری را انجام می ده. حالا بعضی ها یك مقدار بهتر از بقیه این كار را انجام می دهند.  در این دیدگاه جدید به سیاست قرار نیست با دید آرمانی نگاه كنیم. وقتی هم از دنیای سیاست حرف می زنیم قصد خطر كردن  و قهرمان شدن نداریم! گیریم چند نفری قهرمانانه برای سیاست جانفشانی كردند چه تضمینی هست كه نتیجه با آرمان آن افراد مطابقت داشته باشد؟!در این دیدگاه به همان اندازه برای امر سیاست وقت می ذاریم و هزینه می دهیم كه فكر می كنیم به نتیجه اش می ارزد!

حالا بذاریدیك كم بحث كنیم ببینیم در این چارچوب چه كارها می شه كرد؟  من چند نظر خود را می نویسم. شما  هم نظر خود را بنویسید.

اول این كه باید  مطالعه كرد و دید از نهادها ی مختلف چه انتظاری می توان داشت. به طور مثال بذارید در مورد خواست های هویتی در شهرها بگویم.  مثلا در تبریز محله ای هست به نام رشدیه و محله ای دیگر به نام زعفرانیه. نامگذاری محله ی رشدیه بین مردم محبوب هست چرا كه یادآور یكی از شخصیت های تاریخی شهر هست. اما نام زعفرانیه بی مسمی است. اونجا زعفران نمی كاشتند. تاجر زعفرانی هم آنجا ساكن نبوده. چه دلیلی داشت اسمش را بگذارند زعفرانیه؟! خیلی ها در  تبریز از این كه اسم محله ها و پاساژها را از روی اسامی تهرانی تقلید می كنند شاكی هستند. معتقدند نام های محلات تبریز ویژگی های هویتی خود شهر را داشته باشد. حالا ببینیم چه نهادی چنین مسئولیتی دارد؟! جواب در حال حاضر شورای شهرهست.(البته نامگذاری زعفرانیه زمانی كه شورا ها هنوز تشكیل نشده بودند اتفاق افتاد. انصافا اقدام آقای خاتمی در راه اندازی شوراها كه مدت ها مغفول مانده بود جای تحسین و تشكر دارد.
) خوب! اگر مردم شهر فعالیت ها ی شورا ها را از طریق رسانه های محلی یا وبلاگ هایی نظیر وبلاگ آذرقلم تعقیب كنند می توانند تشخیص دهند چه تركیبی از نمایندگان در شورا این قبیل انتظارات آنها را برآورده می كند. كافی است در هر جمع خانوادگی یك نفر باشد كه به این موضوعات علاقه داشته باشد و این گونه اخبار را دنبال كند. وقتی كه انتخابات شوراها سر می رسد می تواند به بقیه ی در انتخاب اصلح مشورت دهد. خیلی از درخواست های هویتی كه در شهرها داریم از طریق همین شوراها به طرز كاملا قانونی و بی هیچ جنجالی قابل پیگیری و برآورده شدن هستند.

حالا برسیم به مجلس.  بنا به قانون اساسی نمایندگان مجلس در برابر تمامی آحاد ملت باید پاسخگو باشند نه فقط در برابر مردم حوزه انتخابیه خود. از نماینده های مجلس نمی توان ونباید انتظار داشت كه تنها به مسایل حوزه انتخابیه خود بپردازند. (این انتظار بحق چیزی است كه از مسئولان محلی و اعضای شوراهای شهر وروستا باید داشته باشیم)  وقتی نماینده ی مجلسی این چنین انتظاری را می خواهد برآورده صورت خیلی خوشی ندارد. گاهی نماینده های مجلس اظهار نظری در مجلس می كنند كه  به نظر من می آید تنها دلیل آن اظهار نظر این بود كه به شهر خود كه برگشتند بگویند "دیدید من ساكت نبودم و حرف زدم!" برخی نماینده ها ی شهرهای كوچك به گونه ای صحبت می كنند كه این حس به شخص دست می دهد كه هدفشان از  صحبت كردن پیشی جستن در گرفتن وقت مجلس از نمایندگان كلانشهرها --علی الخصوص كلانشهر نزدیك به شهر كوچك آنها--ست!  برخی حتی این را به زبان می آورند غافل از این  كه خارج از محدوده شهرشان این حرف كه "دیدید  من از نماینده های فلان كلانشهر بیشتر حرف زدم" بازتاب جالبی نخواهد داشت.حتی گاهی به نظر من می رسد این كه محتوای این حرف چیست و آیا به منفعت آن شهر هست یا نیست فرع ماجراست.

 مردم كلانشهرها معمولا این انتظار را ندارند اما انتظار دارند نماینده ی مجلس یا دیگر مقامات سیاسی همان دیدگاه خودشان را در مجلس بازگو كنند به خصوص اگر این دیدگاه از جنس انتقاد باشد. وقتی نمایندگان این كار را می كنند خوشحال و هیجان زده می شوند. نظر من این هست كه این  انتظار و این خوشحالی  با دیدگاه عملگرایانه نسبت به سیاست كه در بالا به آن اشاره كردم در تضاد هست. در این دیدگاه ما نمایندگان را به مجلس نمی فرستیم كه آنجا  نام شهر كوچك مان  به زبان آید و مطرح شود. به این دلیل هم نماینده به محلس نمی فرستیم كه برود آنجا حرف دل ما را بزند تا دلمان خنك شود.

انتظاری كه ازمردان و زنان سیاست در این چارچوب باید داشته باشیم آن هست كه  طوری حرف بزنند و عمل كنند كه مشكلات در سطح ملی رفع شود. كارها و سخنانشان باید معطوف به نتیجه باشد. گاهی سكوت بهتر از سخن گفتن هست. 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هنرمندان و آقای رئیس جمهور

+0 به یه ن

 

 اخیرا رئیس جمهور با جمعی از هنرمندان و ادیبان سرشناس كشور دیداری داشته . هنوز اتفاقی نیافتاده از یك طرف اپوزیسیون خارج نشین به این هنرمندان و ادیبان لجن پراكتی می كنند و از یك طرف متعصبان تندروی داخلی.

از پایگاه خبری آفتاب دارم نقل می كنم:

"

رییس‌جمهور با اعلام مخالفت از تقسیم هنرمندان به هنرمندان ارزشی و غیر ارزشی گفت: این تقسیم‌بندی بی‌معنا است چرا كه هنر یعنی ارزش و هنرمند ارزشمند است كه با كار خلاقانه به تعالی می‌رسد.

روحانی كه خود را مهمان اصحاب فرهنگ و هنر دانست، یادآور شد: هنرمند باید در مسیر كار هنری، خود را به مردم نزدیك كند چراكه مردمی بودن و صداقت همه هنر است.

رییس دولت یازدهم با بیان اینكه در بخش هنری نمی‌توانیم با دستور به خلق هنر بپردازیم اضافه كرد: هرگونه فضای امنیتی می‌تواند جوانه‌ی هنر را بخوشكاند."

 

آیا واقعا ایران امروز كشش  عملی كردن چنین نظری را دارد؟! گمان نمی كنم! چند وقت پیش داشتم فیلمی مستنددر مورد وین قبل از جنگ جهانی می دیدم. وین اوایل قرن بیستم. همان وین معروف كه ویتگنشتاین و اینشتن و دهها فرد شهیر دیگر همزمان در كافه هایش به بحث می پرداختند. وین اشتراوس! وین دانوب آبی و والتس تا دمدمه های صبح! "آن وین" كشش قبول "هنر خود ارزش هست" را نداشت. بنا به آن فیلم مستند یكی از دلایل نفرت عوام از یهودیان آن شد كه هنرمندان یهودی هنر و معماری آوانگارد را ترویج میكردند و مردم بر نمی تافتند. جایی كه "آن وین" كشش لازم را نداشته باشد آیا "این تهران" خواهد داشت؟! بعید می دانم.

حالا این حرف در جمع های روشنفكری گفته شود طبیعی است. اما وقتی از  دهان رئیس جمهور  بیرون می آید من نگرانم كه واكنش های منفی بسیار به دنبال بیاورد. ای كاش آقای رئیس جمهور به جای گفتن این حرف ها در عمل از هنر و هنرمندان و ادیبان حمایت می كرد و امنیت  آنها را تضمین می كرد. ای كاش در آن جلسه خود كمتر صحبت می كرد و می ذاشت هنرمندان و ادیبان نظرات  و مشكلات خود را بگویند. این طوری در عمل می شد بیشتر امید داشت!

 

رئیس جمهور یك مقام اجرایی دارد. نباید كه در مورد هنر نظریه پردازی كند!  آن همه هنرمندان تراز اول جلویش نشسته بودند و این چیزها را بهتر از او می دانستند. نیازی نبود او آنجا به آنها اینها را یادآوری كند. به جای این حرف ها ای كاش بی جنجال و بی سر و صدا امكان فعالیت آزادترهنرمندان و ادیبان را فراهم بسازد. خاتمی هم از این حرف ها می زد و واكنش ها بر می انگیخت. ولی انتظار داشتیم روحانی به مقام اجرایی اش بسنده كند و از تریبون ریاست جمهوری نخواهد یك مكتب فكری در مورد آزادی یا هنر یا.... را تبیین كند. می دانید نتیجه ی این كار چیست!؟ پس فردا كه متعصبین فشار آوردند مقامات اجرایی  مجبور می شود چیزی در این ردیف بگوید "آن چیزی كه  گفته شد معنایش این نبود كه! معنایش آن بود كه نقاشان آزاد هستند در ترویج ارزش های والا ی مورد نظر شما  با سیاه قلم طرح بكشند یا با مداد رنگی. شاعران آزاد هستند در مدح ارزش ها ی مورد نظرقالب قصیده را انتخاب كنند یا شعر نو  ...."  چه آش شله قلم كاری شود!!!  بگذارید نظریه پردازان حرفه ای هنر ، آزادی و... در محیط های آكادمیك نظریات خود را بسط بدهند. مقامات اجرایی هم محیطی فراهم كنند كه این نظریه پردازان مجبور نباشند تحت فشار، حرف های خود را پس بگیرند یا ماست مالی كنند. كار مقام اجرایی بازگویی نظرات نظریه پردازانی در این مقولات نیست!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مدارس خاص تهران

+0 به یه ن

چندی پیش در بخش كامنت ها من چند نظر در مورد مدارس خاص تهران مثل مدرسه نیكان نوشتم. حرفم دو چیز بود. یكی این كه این مدارس "تیپ" تربیت می كنند نه "فرد" (individual)

البته بعدش یكی از خواننده های دقیق و عزیز وبلاگ به نام سروش به من انتقاد خیلی جدی كرد كه مشاهداتم برای این نتیجه گیری كافی نیست.

دومین نكته ام این بود كه تربیت شدگان این قبیل  مدارس نقش خیلی مهمی در جهت گیری های اجتماعی سیاسی پایتخت و به دنبال آن كل كشور دارند.  معمولا مردم كه می خواهند تهران و جهت گیری های آن را در مسایل اجتماعی و سیاسی تحلیل كنند دو تیپ در نظر دارند: یكی تیپ هایی كه خانم هایشان لاك قرمز می زنند و لباس مارك دار می پوشند  و غرق در ناز و نعمت هستند  و دغدغه های خاص خود را دارند  و دیگری  كسانی كه غم نان دارند و  نگرانی شان تهیه ملزومات اولیه زندگی است .

اما به نظر من در تحلیل جامعه ی پایتخت ایران،  ابر شهر تهران، آن چه باید حتی بیش از دو قشر بالا مورد توجه گیرد همین تیپ فارغ التحصیل این قبیل مدارس خاص هست.  شاید بر عكس آن دسته اول و تا حدی دسته دوم اینها را زیاد نمی بینیم. اتفاقا چون  این قشر  معمولا متنفذ هستند  زیاد نمی خواهند تو چشم باشند! وقتی نام تهران می آید معمولا این قشر و این تیپ در نظر افراد نقش نمی بندد. اما هستند و بسیار هم اتفاقا متنفذ می باشند.

حالا این نوشته را بخوانید. به قلم كسی است كه این طبقه را بسی بهتر از من می شناسد. ای سروش عزیز  كه به  من انتقاد كردی! انصافا كسی كه در چنین شرایطی بزرگ شده باشد همان تیپ را پیدا نمی كند؟! نوشته پیتزا فروشی كنار مدرسه ورشكست شد!

:))

فارغ التحصیلان این مدارس خط فكری مشخص دارند، با هم شبكه های اجتماعی خودشان راساخته اند، پول و حامی دارند و...... طبیعی است كه در جامعه و در عرصه سیاست هم خیلی تاثیرگذار بشوند.

به نظر من وجود این قشر از اصلی ترین ویژگی پایتخت ایران هست. مشابه آن را در استانبول و آنكارای تركیه می بینیم اما در ازمیر  تركیه هرگز!  نظیر این مدارس در شهر های كوچك تر نمی تواند باشد. حالا شاید در اصفهان و مشهد در سطح كوچك تر مشابه داشته باشند اما در تبریز و شیراز و رشت و اورمیه چنین مدارسی با این فرهنگ خاص گمان نمی كنم پا بگیرند. در شهرهای كوچك تر كه اصلا گمان نمی كنم. اگر شهری مثل تبریز بخواهد حرف بیشتری در صحنه ی سیاست كشور داشته باشد باید فكر آلترناتیوی برای این قبیل مدارس برای تربیت نسل بعدی باشد. (با توجه به شناختی كه من از تبریز دارم این مدارس به این شكل در تبریز زیاد مقبولیت نخواهند داشت!)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

روشنفكران دینی

+0 به یه ن

در دهه هفتاد هجری روشنفكران دینی روی فضای فرهنگی كشور نوعی هژمونی داشتند. اما در 6-7 سال گذشته از قدرت و نفوذشان كم شده است. از یك طرف مذهبیون متعصب به آنها حمله كرده اند و از طرف دیگر برخی  روشنفكران سكولار با طعنه و نیش زبان آنها را تخطئه ای هجو گونه نموده اند. به نظرم می آید جوانان كتابخوان هم دیگه كمتر از دهه هفتاد به آنهاعلاقه و احترام قایلند. این آخری به نظرم تقصیر  برخی از چهره های شاخص روشنفكران دینی است! منظورم اینه كه اگر كمتر مخالفانش را كه شامل چهره های محبوب و موقر هم می شد به باد هجو می گرفتند بین مردم كتابخوان مقبولیت بیشتری داشتند. اون جور رفتارها احترام و منزلت شان را  در بین قشر اهل مطالعه بدجوری پایین آورد. صد تا دشمن بدخواه نمی توانست اون طوری احترامشان را زایل كند كه خودشان به قلم خودشان كردند. این هم درسی برای نسل ما و بعد از ما می تواند باشد.

البته به روشنفكران دینی انتقادات بسیار وارد هست. چه به لحاظ نظری و چه به لحاظ عملكرد. من وارد این انتقادات نمی خواهم بشوم كه بسیاری از من باسواد تر و آگاه تر به مقوله به این كار پرداخته اند و خواهند پرداخت. اما نكته ی دیگری را می خواهم عرض كنم. از حذف و كمرنگ تر شدن نفوذ كلام روشنفكران دینی در جامعه خوشنود نیستم. خوشحال تر می شوم  اگر نسل جدیدی از روشنفكران دینی یا نواندیشان دینی سربرآورند كه از خطاهای نسل آینده آموخته باشند و از لحاظ فكری انسجام بیشتری داشته باشند و در جامعه تاثیرگذاری داشته باشند.

چیزی كه روشنفكران سكولار متوجه نیستند قدرت فوق العاده مذهب در جامعه ی ما ست. روشنفكران سكولار از نفوذ و قدرت مذهب در جامعه غافلند. از این كه برخی جوانان از خانواده های خیلی مذهبی به سوی نظرات آنها گرایش پیداكرده اند نتیجه می گیرند كه نفوذ مذهب كم شده. در صورتی كه آن چه كه آنها می بینند معرف كل جامعه نیست. دیروز صبح جایی بودم كه جلوی یك امامزاده واقع شده. خانم ها صحبت می كردند. درمورد  محمود كریمی مداح كه خبرساز شده حرف می زدند. می گفتند در امامزاده وقتی مداحی می كرد غلغله بود. خانواده های بچه ی كوچك را زیر برف و سرما آورده بودند و در سرما وایستاده بودند.
در سخنرانی كدام روشنفكر (اعم بر دینی یا غیر دینی) چنین اتفاقی می افتد؟!
این نفوذ و قدرت چیزی نیست كه بشه ازش صرفنظر كرد. روشنفكران سكولار صرفنظر می كنند. نگاهشان سال 57 هم همین بود. این قدرت و نفوذ فوق العاده را در جامعه درك نمی كردند. حالا هم روشنفكران سكولار همان ساده انگاری سال 57 را تكرار می كنند

نكته ای كه می خواهم عرض كنم آن هست كه مذهب برخلاف نظر برخی از روشنفكران سكولار در جامعه ایران بسیار متنفذ هست و به معنایی هم دارد متنفذ تر می شود. راستش من در بین خانواده های مذهبی كه اهل زیارت رفتن و... هستند نگاه مادربزرگ ها  را بسیار بیشتر از نوه ها سكولار می بینم. به بخشی از بحث نوه و مادربزرگ را كه همین چند روز پیش شنیدم توجه كنید تا منظورم با یك مصداق روشن شود. مادربزرگ اول:" اگر برنامه  ریزی و مدیریت درست باشد با این همه زائر كه به عراق می رود  می توان آنجا را آباد كرد. حساب كنید! هرایرانی كه اونجا می ره دو سه میلیون خرج می كنه با این همه پول می شه منطقه را آباد كرد." مادربزرگ دیگر: "همچین هم آسان نیست. ما یك جنگ پشت سر گذاشتیم هنوز اثرات مخرب آن از بین نرفته. این عراقی های بیچاره سه تا از این جنگ ها  از سر گذرانده اند." نوه ی جوان شیك پوش و زیبا روی  با اطمینان كامل با لحنی تقریبا سرزنشگر و تاحدی دست بالا خطاب به دو پیرزن: "اونجا هرگز آباد نمی شه. خون ریخته شده." شرط می بندم اگر برخی روشنفكران سكولار این خانم جوان را  در یك مجلس عروسی ببینند از ظاهر ش نتیجه می گیرند كه حالا كه یك خانواده ی مذهبی چنین دختری را پرورده  پس حتما نفوذ مذهب كمرنگ شده. (من فقط دارم بیان مشاهده و نقل قول می كنم. اصلا هم در حد و حدودی خود را نمی دانم كه در مسایل مذهبی و اعتقادی صاحب نظر باشم.)

 

 چیزی كه می خواهم بگویم این هست كه ای كاش به روشنفكران دینی نسل جدید كه آگاه به علوم جدید هستند و به مناسبات سیاسی دنیای جدید وارد هستند بیشتر میدان داده شود. والا گرایش مذهبی مردم به سمت خرافه گرایی گرایش می یابد. روشنفكران دینی هستند كه می توانند از گرایش های تفرقه آمیز بین فرقه ها و مذاهب اسلامی جلوگیری كنند. اگر هدایت نگاه دینی به دست یك عده نا آگاه از واقعیات روز دنیا بیافتد می تواند پشیمانی به بار آورد.
منظورم نواندیشان نسل جدید هست. چهره های شاخص نسل قبل كه به خاطر تندروی هایی كه خود كرده اند دیگه زیاد مقبولیت ندارند. نسلی نو لازم هست با اندیشه و منشی نو و بهتر.

در پایین نظر عطیه را باز می نویسم:

عطیه:

من فكر می‌كنم كه روشنفكرهای سكولار باید اول مشكل‌اشان را به طور شخصی با دین حل كنند و به عنوان یك نهاد اجتماعی/سیاسی/اقتصادی علی‌الخصوص در خاورمیانه بپذیرند. بعد اصولا به فكر تساهل و تسامح باشند تا وقتی از دین گذر نكنند و مساله برایشان حل نشده باشد، مرتب یكی به دو و جنگ است نه بحث و گفتگو و تسامح و تساهل.
بعدش هم منابع روشنفكری سكولارها عمدتا كتاب‌های فلسفی و اجتماعی و جامعه‌شناسی و ... از اروپا و آمریكا است، به ندرت كسی را در بین‌اشان پیدا می‌كنید كه دستی هم بر مطالعات خاورمیانه داشته باشد. اما برعكس خب روشنفكرهای دینی عموما از منابعی استفاده میكنند كه براساس جوامع مذهبی خاورمیانه نوشته شده است.
یك بخش دیگر هم در روشنفكران سكولار این است كه خیلی ذهن نامرتب و نامنظمی دارند، در مورد هر مساله‌ای نظر می‌دهند علی‌رغم تخصص و رشته دانشگاهی، با خواندن یكی دو تا كتاب در یك زمینه‌ای به پیشنهاد ملت، كلا همه دنیا را از آن دریچه می‌بینند و .... اصلا در برخورد باهاشون خود آدم هم قاطی میكنه كه بالاخره چی؟ خیلی آشفته هستند و خب گروه‌های اجتماعی‌اشان هم از این مساله رنج می‌برند برخلاف روشنفكران دینی كه منسجم‌تر هستند و آشفتگی روحی و گفتاری و ... خیلی كم‌تر دارند

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

روح پراگ

+0 به یه ن

در ادامه ی نوشته قبل بحث مفصل و مفیدی داشتیم. من نظرم این بود كه برای جلوگیری از دامنه دار شدن اختلافات فرقه ای باید به روشنفكران دینی بیشتر میدان داده شود. پیچك معتقد است  كه روشنفكران دینی آن قدر دچار تناقضات فكری هستند و آن قدر با خود رودربایستی دارند كه خیلی نمی توانند راهگشا باشند. در همین زمینه  علیرضا از كتاب "روح پراگ" چنین نقل كرد:

نظر من اینه:
"ما تحت تاثیر میل به نتیجه گیری از تجربه های تلخ مان، به راه ارتكاب اشتباهات مرگبار كشانده می شدیم كه به جای آن كه ما را به آن آزادی و عدالتی كه كه آرزومندش
بودیم رهنمون كنند، درست در جهت معكوس به حركت در می آوردند... خردمندی فقط زمانی به دست می آید كه بتوانیم از تجربه های مان فاصله بگیریم و با فاصله به
داوری آن بپردازیم ... هیچ اندیشه ای در دنیا آنقدر خوب و خیر نیست كه بتواند تلاشی تعصب آمیز برای به كرسی نشاندن آن اندیشه را توجیه كند. تنها امید نجات در
جهان این دوران، تساهل و تسامح است.

ایوان كلیما / روح پراگ"

ضمن  تشكر از علیرضا برای این نقل قول بجا در ادامه ی بحث یادآوری می كنم من شهریور سال 1389 نقد زیر را در مورد كتاب "روح پراگ" نوشته بودم:

فكر می كنم برخی از شما كتاب «روح پراگ» نوشته ی ایوان كلیما را خوانده باشید. كتاب قطعا به قیمتش (3500تومان) می ارزد. همین طور به زمانی كه خواندنش می خواهد. خریدن و خواندن این كتاب را توصیه می كنم.
خوب است این كتاب را كه در مورد تحولات جامعه ی چك در قرن بیست است بخوانیم اما در كنار ده ها كتاب دیگر در مورد تحولات در جوامع دیگر كه رو به پیشرفت داشته اند. به عنوان مثال بد نیست در مورد نقش دانشجویان كره ی جنوبی در تحولات از دهه 60 به این سو بخوانیم. منابع در این مورد فراوانند و برخی هم ترجمه شده اند. عجالتا بد نیست به این وبلاگ نگاهی بیافكنید.
كتاب «روح پراگ» جالب است اما اكنون كه نسل جدید به این كتاب چنین جایگاه ویژه ای قایل است باید مورد نقد جدی قرار گیرد. در زیر نظر خام خودم را می گویم. كتاب نقدی جدی تر و تخصصی تر می طلبد.
1) در كتاب تاكید بسیار در مورد نقش روشنفكران در تحولات اجتماعی و سیاسی شده تا جایی كه به خواننده این تصور دست می دهد كه همه ی تحولات به نوعی به دست آنان انجام گرفته. من جامعه ی چك را نمی شناسم با وجود این تصویر ساده سازی شده به نظرم درست نمی آید. در آخر دهه ی 80 و اوایل دهه ی 90 تحولات مشابه در بیشتر كشورهای بلوك شرق به یك باره اتفاق افتاد. موازنه ی قدرت های خارجی و تحولات جهانی نمی توانستند در تحولات كشور چك بی تاثیر باشند. به این مورد چنان كه باید پرداخته نشده. می دانم كه در لهستان كلیسا نقش خیلی مهمی در تحولات داشته. در جمهوری چك شاید این نقش كم رنگ تر بوده باشد اما باز هم من باور نمی كنم نقش آن قابل اغماض بوده باشد. در مورد نقش كلیسا- و مذهب به معنای اعم آن- در كتاب صحبت زیادی به میان نیامده. اقتصاد و نقش آن در تحولات هم چنان كه باید مورد تحلیل قرار نگرفته. صحبتی را كه در مورد اقتصاد در این كتاب می شود خیلی فراتر از غرولندهای متعارف در تاكسی های خطی شهر تهران نیافتم!
2) معلوم نیست هر مقاله ی كتاب در چه تاریخی نگاشته شده. با توجه به تحولات سریع در بلوك شرق در آن دوران نداشتن تاریخ نگارش، تحلیل و نقد را دشوار می كند.
3) ما وقتی بچه بودیم كشوری به نام جمهوری چك نبود. به جای آن كشوری بود به نام چكسلاواكی. در آغاز سال 93 میلادی این كشور بدون خشونت، به جمهوری چك و اسلاواكی تجزیه شد. سخنی از تجزیه در كتاب نیامده. نمی دانم كتاب پیش از تجزیه نگاشته شده یا قبل از آن. به هر حال چنین اتفاقی كه یك شبه رخ نمی دهد! لابد پیش زمینه ی آن از قبل هم بوده اما در كتاب روح پراگ حتی حرفی از چنین پیش زمینه ای به میان نمی آید. فصلی از كتاب به خرید فلفل و نمك اختصاص دارد. آیا تجزیه ی یك كشور به اندازه ی خرید فلفل و نمك اهمیت ندارد كه بخشی از كتاب به آن اختصاص یابد؟!

مردم پراگ-برعكس آن كه در كتاب تصویر می شود- در روشنفكرانش خلاصه نمی شود. تحولات چكسلاواكی پیچیده تر از آن كه كتاب تصویر می كند می بایست بوده باشد. كشور ما به مراتب از كشور جناب ایوان كلیما پیچیده تر است: قدیمی تر است. جمعیت آن هفت برابر بیشتر است. نقش مذهب در آن پیچیده ترو تعیین كننده تر است. وضعیت اقتصادش پیچیده است. تنوع قومی اش بیشتر است . بیست برابر پهناور تر است و تنوع اقلیمی خیلی بیشتری دارد. تنوع اقلیمی شیوه هایی از زندگی در گوشه وكنار كشور ایجاد كرده كه برای یك شهر نشین ممكن است اصلا قابل تصور نباشد. دو همسایه ی جمهوری چك اطریش و آلمان هستند. در دو دهه ی اخیر آلمانی ها با سرمایه گذاری و همچنین توریسم اقتصاد جمهوری چك را رو آوردند. همسایه های ما چه كشورهایی هستند!؟ چند هزار كیلومتر مرز داریم با عراق و افغانستان جنگ زده و پاكستان سیل زده و كودتا زده ! در صد باسوادی در جمهوری چك 99 درصد است و در ایران تنها 82 درصد. جمعیت پراگ از جمعیت تبریزو اصفهان و مشهد كمتر است و تقریبا یك دهم جمعیت تهران می باشد.


كتاب «روح پراگ» را باید خواند اما با دید نقادانه و در كنار ده ها كتاب دیگر. هرگز نباید فكر كرد كه «روح پراگ» دیگه آخرشه!

راستش را بخواهید به نظرمن ترویج ذهنیت تكنوكراتیك بومی شده بیش از ترویج روشنفكری با طعم چك می تواند برای آینده ی ما (تحصیلكرده های شهری ساكن ایران) مفید باشد. ادله كافی برای اثبات نظرم ندارم اما می توانم یك سری ادله اقناعی بیاورم.اگر شما نقدی متقن تر بر نظر من و یا كتاب روح پراگ دارید لطفا بیان دارید.


نظراتی همان زمان  ابراز شده بود كه من در بخش باخیش ها دوباره می آورم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استعفای نمایندگان مجلس

+0 به یه ن

در جراید خواندیم كه هفته پیش نمایندگان چهار استان مازندران, لرستان, خوزستان و كردستان در اعتراض به این كه در بودجه سال 93 استان آنها آن چنان كه آنها انتظار داشتند مورد توجه قرار نگرفته است زمزمه ی استعفا سردادند. من در مورد آن چهار استان آن قدر اطلاع ندارم كه در مورد این اقدام نمایندگانشان نظری داشته باشم اما راستش خیلی نگران بودم كه نكند نماینده های آذربایجان هم به این موج بپیوندند كه خوشبختانه چنین نشد. البته ترسی از استعفایشان نداشتم ولی از این نگران بودم كه ممكن است استمزاج آنها در حوزه انتخابیه شان نشان داده باشد كه با چنین استعفایی به محبوبیت آنها در حوزه انتخابیه در آستانه ی انتخابات مجلس بعدی افزوده می شود. نگران این بودم كه نكند بعد از چند دهه سعی و خطا هنوز بر پارادایم ویرانگر 20 سال پیش پای فشرده شود.

یاد خاطرات اوایل دهه هفتاد افتادم. روزی كه در جلسه ای با حضور مسئولان محلی و وزیر كشور با افتخار اعلام شد كه بناست "14 سد به یاد 14 معصوم" بر روی رودخانه های استان بسته شود. چه عوامانه خوشحالی كردیم! مجلس شبیه مجلس شیرین خوران عروسانی بود كه نجابت در سكوتشان تعریف شده و حق ندارند وقتی در مورد سرنوشتشان تصمیم گرفته می شود از نیاز ها و خواست ها ی خود بگویند. آری! توافق حاصل شده بود. عروس خانم (همان دریاچه اورمیه) باید با لباس سفید به حجله می رفت و با كفن سفید بیرون می آمد. البته عروس خانم ما   با لباس آبی به حجله رفت و فعلا با روپوش سفید در حال نزار افتاده.
ذهنیت آن موقع آن نبود كه باید كار كارشناسی شود . توسعه باید پایدار باشد. باید به مسایل محیط زیستی اهمیت داد. چنین چیزهایی در ذهن هیچ كدام از ما نبود. فقط پدرم زیر لب زمزمه كرد این "چشم و همچشمی با اصفهان در گرفتن بودجه بالاخره كار دستمان می دهد!" آن موقع حكمت سخن پدر را نفهمیدم اما امروز به خوبی در می یابم.
این روزها در تبریز ذهنیت مردم از پیشرفت تغییر كرده. دیگه پیشرفت را در كندن سهمی بیشتر از ثروت حاصل از فروش نفت نمی دانند. خوشبختانه از خمودی هم خبری نیست. آماده اند تا با ایده های و نو ابتكار های نو كار اقتصادی بیافرینند. فن آوری های نو و پیشرفت ارتباطات افق های وسیع تری را می گشایند. می توان "بازار هزار ساله تبریز" را در قرن بیست و یكم در فضای مجازی  به طور بین المللی و در سطح جهانی از نو آفرید و چه نیكوست وقتی می بینم جوانان شهرم  پای در چنین راهی گذاشته اند. اگر این حركات ادامه یابند به لحاظ اقتصادی روی پای خود می ایستیم و به آرزوی دیرینه ی خودكفایی كه از ارزش های اصیل  و مردمی انقلاب 57 بود دست می یابیم.
انتظاراتی كه اكنون از مسئولان باید داشت آن است كه موانع حقوقی و دیگر موانع راه این گونه پیشرفت را بردارند. سیستم بانكی را برای تسهیل این گونه فعالیت های اقتصادی- فرهنگی  اصلاح كنند.
فراموش نكنیم كه بنا به قانون اساسی نمایندگان مجلس در برابر آحاد ملت ایران مسئول هستند نه فقط در برابر مردم حوزه انتخابیه خود. ما نباید از آنها انتظارداشته باشیم كه هم و غمشان چانه زنی برای گرفتن بیشتر بودجه برای استان باشد. به خصوص كه خاطره تلخ بلایی كه سر عروس خانم آمد را داریم! اما می توانیم انتظار داشته باشیم در جهت تسهیل كار آفرینی با رفع موانع برای مردم كل كشور بكوشند. در این صورت "با شعورها"  از سراسر كشور از فن آوری نوین برای پیشرفت اقتصادی خودشان, خانواده شهر استان و كشور بهره خواهند برد. ("بیشعور ها" هم كه تكلیفشان معلوم است! كماكان از این فن آوری ها برای ایجاد مزاحمت  اینترنتی برای دیگران (از مینجیق گرفته تا فرناندا لیما و مسی) استفاده خواهند كرد و در سطح جهانی موجب آبروریزی مملكت خواهند شد.) خوشبختانه ما فرهنگی داریم كه "باشعوری" را تشویق و "بیشعوری" را تقبیح می كند. در نتیجه بیشترین سود را از این روند خواهیم برد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

قانون مداری به سبك آلمانی

+0 به یه ن

معمولا در مورد آلمانی ها گفته می شود كه خیلی مقرراتی هستند. در مورد تابع ضوابط و قوانین بودن آلمانی ها جوك ها و افسانه های بسیار ساخته شده كه ما ایرانی ها هم با آنها بیگانه نیستیم.
در ایران هم رئیس رؤسا زیاد مقرراتی بودن آلمانی ها را توی سر ایرانی ها می زنند و ادعا می كنند اگر ایرانی ها هم به اندازه ی آلمانی ها مقرراتی بودند اینها هم مدیران موفقی مثل مدیران كارخانجات بنز و بی-ام-و و پورشه می شدند. این رئیس رؤسای ایرانی یك چیزی در مورد مقرراتی بودن آلمانی ها شنیده اند برداشتی هم كه از قانون و مقررات دارند همان منویات خان فلان ده هست. به زعم آنها اگر ایرانی جماعت با پیروی از روش آلمانی-جماعت، منویات رئیس را كه همانا عین قانون هست رعایت كنند پراید تبدیل به بی-ام-و می گردد و سمند پورشه از آب در می آید!
فقط كافی است ایرانی هم آلمانی وار از دستورهای آنها مو به مو پیروی كنند.
نكته آن است كه برداشتی كه آلمانی در قرن بیست و یكم از قانون دارد آن چیزی نیست كه در ذهن این حضرات هست!
قانون و مقررات و ضوابط از منظر آلمانی نه منویات رئیس هست كه به منظور به رخ كشیدن ریاستش ابلاغ می كند و نه كلامی مقدس در آسمان نوشته! از منظر یك آلمانی قانون و مقررات و ضوابط مجموعه قرارداد های اجتماعی است كه با دقت بسیار زیاد و با مطالعه ی بسیار جدی و با لحاظ كردن مصلحت عمومی از طریق انواع و اقسام نظر سنجی و با لحاظ سلایق گوناگون در جامعه برای زیست بهتر افراد آن جامعه وضع می شوند.
به عنوان مثال اگر در آلمان بخواهند كوچه ای را ورود ممنوع اعلام كنند مدت ها در موردش مطالعه می كنند. وضعیت ترافیك را بررسی می كنند از افراد محل نظر سنجی می كنند. بعدش اعلام می كنند كه از فلان تاریخ این تصمیم اجرا خواهد شد. این طوری نیست كه امشب بخوابند فردا صبح عشقشان بكشد كه خیابان را یك طرفه بكنند پس فردا هم عشقشان بكشد از سوی دیگر بردارند یك طرفه بكنند. ببینید! والدین من 34 سال هست در خیابان گلباد تبریز دارند زندگی می كنند. می دانید در این مدت چند بار این خیابان یك طرفه بعد دوطرفه شده. برچه اساسی؟! هیچ وقت ما را به عنوان ساكنان آن خیابان توجیه نكردند. یك روز پا می شدیم می دیدیم ماشین ها از آن ور می آیند می فهمیدیم كه لابد مسیر یك طرفه كردن را عوض كرده اند. یك شبه بدون هیچ بحثی! در آلمان این طوری نیست! ضوابط روی حساب و كتاب هست. علت قوانین هم برای مردمی كه با آن سر و كار دارند قشنگ توجیه می شود. مثلا وقتی قرارداد می ذارند پله ی مهد كودك باید فلان قدر ارتفاع داشته باشد افراد را توجیه می كنند كه چرا چنین ضابطه ای وضع شده. چون مردم حكمت ضوابط را می فهمند آنها را اجرا می كنند. این طوری نیست كه آلمانی از تیره ای است كه همین طوری قوانین را می پذیرد. اصلا چنین چیزی به آلمانی ها بگویید به آنها بر می خورد! می گویند مگه ما گوسفندیم كه همین طوری قانونی را كه حكمتش را نمی فهمیم اجرا كنیم.

از این جهت فرقی بین ایرانی و آلمانی نمی بینم. یادمه اولین سونا ی عمومی كه در تبریز افتتاح شد یك سری ضوابط بهداشتی برایش گذاشتند. ابتدا استفاده كننده ها به آنها اهمیت نمی دادند. بعدش كه مسئولین سونا توضیح دادند و توجیه كردند مردم با وسواس بسیار رعایت كردند.  هم برای مراعات حال خودشان و  هم به خاطر دیگران كه از سونا استفاده می كردند. چون حكمتش را درك كردند به همان خوبی آلمانی ها مراعات كردند.

الغرض! همه ی اینها را گفتم تا به بحث مراعات جای پارك كردن معلولین برسم. دوستان آلمانی من -با این كه تاكید می كنند هیچ وقعی به قوانین من در آورده ای كه حكمتی ندارند نمی گذارند- بسیار روی این مسئله حساس هستند.
در آمریكا دوست آلمانی داشتیم كه خانمش چینی بود. خانمش در مراكز خرید می خواست در محل پارك مخصوص معلولین پارك كند. همسر آلمانی شدیدا مخالفت می كرد. سر این موضوع دعوا داشتند. اگر هم كسی را می دید در آن محل پارك كرده به او تذكر می داد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آیا واقعا وضعیت خانه مان جلوی در و همسایه پز دادنی هست؟

+0 به یه ن

مطلب زیر را چند روزپیش در بخش باخیش  نوشته بودم:

این مسئله ی پز دادن ظاهرا در همه ی ما شرقی ها هست.  در بین ما ایرانی ها كم نیست.
در غربی ها هم هست اما نه دیگه به این شدت.
من گاهی وبلاگ یك خانم باكویی را می خوانمكه در انگلیس زندگی می كند و به انگلیسی هم می نویسد. به طنز هم می نویسد.
فرهنگ مردم باكو را زیاد نقد می كند. ظاهرا از باكو یی های  متعصب به او زیاد تشر می زنند كه تو آبروی "ملت بزرگ ما" را می بری . اما اشتباه می كنند. با نوشتن این گونه طنز های اجتماعی آبروی ملتی نمی رود. كاملا برعكس جنبه ی انسانی آن مطرح می شود و دیگران خوششان می آید.
الغرض! این خانم به طنز نوشته بود باكویی ها خیلی خوب قدرت فیس بوك را كشف كرده اند. بعدش محاوره ی چند دوست را در فیس بوك نوشته بود:
اولی: عزیزم! چه قدر زیبا و شیك شده ای. چه قدر باسلیقه ای.
دومی: ممنونم عزیزم! سلیقه كه نه! ولی خوب ورساچه كه اشتباه نمی كنه!!!

محاوره ی دوم: دو دوست از باكو می خواهند بروند در نیویورك همدیگر را ببینند. تمام برنامه ی سفرشان و رستوران هایی كه قرار است در آن شام بخورند را در فیس-بوك می نویسندتا همه بدانند در چه رستوران های گران قیمتی بناست شام بخورند.
بعدش این خانم به طنز نوشته بود اگر فیس بوك نبود اینها فوقش می توانستند پیش در و همسایه پز بدهند حالا توانستند به مدد فیس بوك به چند صد نفر دوست فیس بوكی پز بدهند.

حالا دارم به  باكویی ها ایراد می گیرم خودمان هم كمابیش همین طوری هستیم. حالا شاید یك مقدار سطح چیزهایی كه پز ش را می دهیم بالاتر باشد.

مثلا همین خانم باكویی در وبلاگش نوشته بود كه در باكو برعكس لندن اصلا برای كسانی كه معلولیت دارند امكاناتی فراهم نمی كنند و مردم هم دنبال حمایت از آنها نیستند. من جلوی خودم را نتوانستم بگیرم و فوری كامنت گذاشتم و نوشتم در تبریز ما پارك مخصوص اوتیسم باز كرده اند.
حالا پز دادم ولی واقعیت این است كه پیاده روها در اغلب خیابان ها ی ایران مناسب كسانی كه معلولیت دارند نیست. پیاده رو هم اگر خوب باشد موتوری ها در آن جولان می دهند. دیگه اینها را پیش خانم باكویی مقیم انگلیس ننوشتم. فقط پز دادم! اما آیا واقعا  وضعیت خانه مان  در این مورد جلوی در و همسایه پز دادنی هست؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نوشته ی خانم افشین نوید

+0 به یه ن

اغلب شما با نوشته های دوست عزیزم آتوسا (با نام وبلاگی چپ كوك) آشنایید. خانم آتوسا افشین نوید نویسنده ی "سرهنگ تمام" هست كه قبلا در وبلاگ معرفی كرده بودم. نوشته ی زیر آتوسا در وبلاگش در دامنه بلاگسپات منتشر كرده. من از طرف او اجازه دارم كه نوشته های وبلاگش را اینجا دوباره انتشار دهم. خوشحال می شوم نظر شما را در مورد این نوشته بخوانم. 

نوشته ی خانم آتوسا افشین نوید:

این اعترافات دردناك

تازه برگشته بودم كه مدیر یكی از مدارس منطقه یك تماس گرفت و پرسید برنامه ام برای سال بعد چیست. دلم نمی خواست پای تلفن جواب بدهم. فكر می كردم، بروم، بنشینم روبه رویشان و بعد ببینم جرات می كنم حرفم را بزنم یا نه. همین اتفاق هم افتاد.یك روز نرم بهاری راه افتادم سمت كوههای دركه. خیابان ولنجك زمین تا آسمان تغییر كرده بود. شده بود خیابانی دلنشین با پیاده روهایی فراخ و نیمكت هایی كه میان آن هم گل و گیاه رنگارنگ تو را به نشستن در دامنه توچال دعوت می كرد. مدرسه اما هیچ تغییری نكرده بود. بنگاه های اقتصادی هیچوقت شكل و شمایلشان تغییر نمی كند. قرارنیست بفهمی اوضاعشان چقدر بهتر شده، چقدر رشد كرده اند و چشم انداز پیش رویشان چیست. شاید همین تفاوت - یا نمی دانم تقابل- هم تیر خلاصی شد و این جرات را به من داد به مدیر مدرسه كه اتفاقا خودش را خیلی دوست دارم بی رودربایستی بگویم: "ترجیح می دم وقتم رو واسه بچه پولدارها نذارم."
من و میم هم سن و سالیم و و علیرغم هزار و یك اختلافمان، اتفاقات نه چندان دور اجتماعی آرام آرام نزدیكمان كرد. میم كم و بیش از حرفم جا خورده بود.
- خب پس رفتی انگلیس چپ شدی
اصلا بحث چپ شدن نبود. گفتم هنوز همان آدمم كه اعتقادی به تقسیم بندی چپ و راست ندارد، فقط دلم می خواهد انرژی ام را جایی بگذارم كه بیشتر جواب بدهد. خدا خدا می كردم میم از من توضیح بیشتری نخواهد. راستش اگر می پرسید دقیقا می خواهی چه اتفاقی بیفتد جواب درست و حسابی برایش نداشتم. شانس آوردم كه میم با همان ضربه اول ذهنش درگیر دفاع از آموزش پولدارها شد تا اینكه بفهمد ظرف سالهای اخیر چه بر من رفته. در چشمانش می خواندم كه دلش می خواهد نظرم را عوض كند درست مثل ده سال قبل كه من دلم می خواست او نگاهش به آموزش عوض شود.
- ببین من احساسات انسان دوستی ت رو می فهمم ولی تو فكر كن كه پول این مملكت بعدا دست این بچه هاست. اگه اینا یه چیزی از فرهنگ بفهمن با ابزاری كه دستشونه خیلی بیشتر از اون بچه هایی كه تو می خوای بهشون درس بدی، تاثیر گذارن.
درد داشت. شنیدن این حرف بیشتر از آنكه میم فكرش را بكند برای من دردناك بود. دست به سینه ایستادن جلوی لباس های ماركه و ماشین های چند صد میلیونی یك درد بود و توجیه كارآمد بودن این جماعت درد بزرگ تر. سر حرفم ایستادم و چشمم را روی پیشنهادهای كاری خوب منطقه یك بستم. می دانستم وسط شهر هم جایی برای من نیست اما سالهای قبل طیفی را می شناختم كه دستشان خوب به دهنشان می رسید و این رفاه نسبی ناشی از تخصص بازاردار اعضای طیف بود. چند منطقه پایین تر از دامنه البرز دنبال جماعتی رفتم كه كارهای من می توانست برایشان جذاب باشد اما انگار آدم های آشنای ذهن من دود شده بودند رفته بودند هوا. پولدارها از ارتفاعات پایین آمده بودند و آرام آرام شهر را تسخیر می كردند.
چاره ای نبود. تسلیم شدم و خودم را دلداری دادم كه هر چه هستند اینها را كمی بهتر می توانم بفهممشان. سعی كردم با مخاطبین جدیدم دوست شوم. با خودم كلنجار می رفتم تا پیش قضاوت هایم را كنار بگذارم. به خودم می گفتم: "پولدار و غیرپولدار یعنی چی؟ آدم آدمه دیگه. همه آدم ها چیزهایی برای دوست داشته شدن دارن. همه به یك اندازه حق حیات دارن. همه سهمی از دردمندی دارن كه خیلی به پول داشتن و نداشتن مربوط نیست." خودم را زیر فشار نفرتی احساس می كردم كه -صادقانه بگویم- برایم نشانه ضعف من بود. از خودی كه داشت پشت این طبقه بندی خوب-بد رشد می كرد می ترسیدم.
هفته پیش كلاس های زنگ سوم به بهانه جشن غدیر تعطیل شد. دفتر معلم ها خلوت بود. لم داده بودم روی یكی از صندلی ها و به جوانه های نفرتم فكر می كردم. كتاب زمین سوخته احمد محمود هنوز تمام نشده بود. ذهنم سخت چسبیده بود به صحنه های تصفیه حساب های شخصی و طبقاتی در بلبشوی جنگ و انقلاب. به صحنه ای فكر می كردم كه ننه باران پنجاه ساله و عادل پانزده ساله با قلبی پر از مهر اراذل محل را گذاشتند پای دیوار و بی محاكمه بستند به رگبار. به صحنه ای كه مردم گشنه ریختند مغازه كل شعبان دزد را غارت كردند. احمد محمود خوب اعصابت را به هم می ریزد. می گذارد لحظه به لحظه در حس مردمی درگیر شوی كه چون پارتی و پول ندارند زیر بمباران عراقی ها گوشت جلوی توپ می شوند و در آن اوج درماندگی، پدرسوخته ای هم می آید و خونشان را ذره ذره می مكد و توی خواننده باید در خلوت خودت ، مقابل وجدانت تصمیم بگیری كه با حكم تیرباران پدرسوخته ها هم صدا بشوی یا نه، با حكم غارت انبارهای پر آذوقه گران فروش ها همراه بشوی یا نه.
نمی دانم خانم كاف كی پیدایش شد. معلم ورزش دبیرستان است؛ هم سن و سال من، قد بلند، با چشمان قهوه ای براق و بینی عمل كرده سربالا. دلش پر بود. یك راست سراغ سماور رفت و همانطور كه چای می ریخت گفت:
- پدر من و اینا درآوردن. نه ورزش می كنن، نه حرف گوش می دن. نمی شه هم بهشون گفت بالای چشمت ابروه. یعنی بگی، كی گوش می ده. اینا حتی از مدیر مدرسه نمی ترسن چه برسه به من.
گفتم: پول دادن دیگه. پول دادن همه چیز رو خریدن
- مدرسه غیرانتفاعی همینه. كاریش نمی شه كرد.
انگار منتظر فرصت بودم:
- پول بعضی جاها فساد میاره. یكی ش نظام آموزشیه، یكی ش هم نظام درمانی. تو هر چی بین آدما فرق می ذاری تو این دو تا جاش نیست. فقط هم مسئله این نیست كه یه گروهی محروم می شن. قضیه اینه كه اون طرفی هم كه زیادی امكانات داره فاسد می شه. این بچه ها خیلی چیزا یاد نمی گیرن. شدن عروسكای خیمه شب بازی. تو باید خوب بازیشون بدی تا مامان و بابا واسشون دست بزنن. فقط همین. مهم نیست اینا واقعا الان به چی احتیاج دارن. مهم فقط اینه كه چی مامان و بابا رو راضی نگه می داره كه خوب پول بدن. خب دو روز دیگه اینا با مخ می خورن زمین. فهم این قضیه خیلی هم سخت نیست. واقعا چه برتریی مدرسه غیرانتفاعی به مدرسه دولتی داره كه مردم واسه ش سر و دست می شكونن؟
كاف تند و تند سرش را به تایید تكان می داد.
- حداقل اونجا بچه ها لوس نمی شن.
- دقیقا. حداقل اونجا ناظم اتوریته داره. من نمی گم بچه ها مثل زمان ما تو سری خور بار بیان ولی بدون هیچ چارچوبی هم تربیت معنی نمی ده. اصلا تعریف مدرسه رفته زیر سوال. من واقعا نمی دونم تو مدرسه دنبال چی می گردیم. خودمم گم شدم. هیچكس به هـیچ چی پایبند نیستن. اصول تربیت رو داره بیزنس آموزش تعریف می كنه. نتیجه چیه؟ این بچه ها یاد گرفتن باج بگیرن و باج بدن. خب اینا به چه درد این مملكت می خوره. به چه درد خودشون می خوره؟
سكوت برای لحظه ای فضای صحبتمان را برید
كاف لیوان چایش را میان انگشتان بلندش چرخاند. انگار در دوردست ها گم شده بود. صدایش از ته چاه در می آمد.
- البته نمی دونم. آدم وقتی بچه داره می خواد بهترین كار رو براش بكنه. من خودم تو مدرسه غیرانتفاعی ام ولی باز می گم نكنه اینجا یه كاری می شه كه جای دولتی نمی شه.
پرسیدم: شما بچه دارین؟
- آره. امسال همین جا گذاشتمش پیش دبستانی. هر كی اومد گفت آدم پنج میلیون تومن می ده واسه پیش دبستانی؟ نمی دونم. البته خب اینجا واسه من راحته. بچه م زیر گوشمه. ولی واقعا هر روزم كه می برمش خونه می بینم یه شعر جدید یاد گرفته. انگلیسی یاد گرفته. خب مدرسه دولتی كجا از اینكارها می كنن.
- به اینم فكر كردین كه چه چیزایی یاد نگرفته؟ چیزایی كه مهم تر از هلو هاواریو گفتنه؟
كاف زل زده بود توی چشمانم.
- چی مثلا؟
سوال خوبی بود. سعی می كردم برای لحظه ای از ننه باران و عادل و حكم تیرباران خلاص شوم. كاف چانه اش را گذاشته بود روی لیوان و نگاهم می كرد. گفتم: "مثلا معاشرینش. ببین فرق هست بین" خواستم ادامه بدهم كه كاف حرفم را برید.
- آره خب. این كه درسته. وقتی مادر بچه ها میان دم در می بینم هیچ شباهتی به من ندارن. همه خانومای سانتی مانتال مانیكور كرده، پشت ماشینای شاسی بلند. معلومه همهشون خانه دارن. اینا كجا و من فرهنگی كجا. معلومه تربیت ماها با هم فرق می كنه. ولی به قول یكی از دوستام حساب بد و بدتره. داشتم بهش همینا رو می گفتم. گفت بالاخره چاره نداریم. فكر كن بچه تو كنار دست یه پولدار بشینه بدتره یا كنار دست یه بچه افغانی. دیدم راست می گه.
خفه شده بودم. افغانی ها چرا؟ كدام حق و حقوقمان را خورده اند؟ كدام حقی برایشان قائل شدیم كه حالا بیشترش را خورده باشن؟ سرم تیر می كشید. حس غریبی از انزجار سراغم امده بود. از خودم كه بال و پر داده بودم به نفرت از پولدارها. از كاف كه وقیحانه از افغانی ها می گفت. از خودمان كه این سالها نه تنها از جایگاه اقتصادیمان سقوط كرده ایم كه اخلاقیاتمان هم نم كشیده.
ننه باران و عادل و صحنه تیرباران توی مغزم رژه می رفت. به اسلحه عادل فكر می كردم و تشویش مثل تب تمام تنم را می گرفت. وای اگر اسلحه عادل دست هر كداممان بیفتد.
باید ما طبقه متوسطی ها مسابقه ای ترتیب بدهیم و مراتب نفرتمان را مرتب كنیم. ببینیم بچه های نازنینمان بعد از پولدارهای دزد، و افغانی های مادرمرده با چه گروه دیگری نباید هم كاسه شوند. ببینیم اگر اسلحه ای دستمان بیفتد به سوی چه كسانی نشانه خواهیم رفت و اگر آشوویتسی علم كنیم ستاره های كاغذی را روی بازوی چه گروهی نصب خواهیم كرد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بیلبوردها یی برای این كه به ما انسانیت بیاموزند!

+0 به یه ن

سر چهار راه پسركی ریزه میزه از ماشین ها تكدی می كرد. اندامش ریز بود و هر آن ممكن بود برود زیر ماشین. این ور و آن ور پر بود از بیلبوردهای گنده ی شهرداری تهران كه به شهروندان تهرانی نصایح اخلاقی می نمایند. با خود اندیشیدم و حساب و كتاب كردم و دیدم  هزینه ی این بیلبورد ها كافی است كه كودكان سرچهارراه را به نیكویی سرپرستی نمایند.

پی نوشت:
حدود دو سال پیش شهرداری تهران شروع كرد به نصب بیلبوردهای گنده ی نصایح اخلاقی با لوگوی شهرداری تهران. من از این كار ناخشنود بودم و انتظار داشتم روشنفكران جامعه اعتراض كنند اما نكردند!  علت ناخشنودی من از محتوای بیلبوردهای نبود. علت این بود كه به نظرم شهرداری نهادی نیست كه در مورد هنجارهای اخلاقی صاحبنظر باشد! ترسم از این بود كه وسط نصایح اخلاقی خوب چند تا هم تبلیغ سیاسی چاشنی كنند و مردم بی دقت هم آنها را در ردیف نصایح اخلاقی بپذیرند. هنوز نگرانی من برطرف نشده. اما متاسفانه واكنشی هم از جانب روشنفكران نمی بینم.

این روزها زیاد از مردم دور و برم - آن هم از طیف های از فرنگ-برگشته -  می شنوم كه از بیلبوردهای  ناصحانه ی شهرداری تهران نقل قول می كنند. كمابیش جای گلستان سعدی را گرفته! ظاهرا در برنامه ریزی شان در خط دهی جامعه نا موفق نبوده اند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از زبان داریوش

+0 به یه ن

فكر كنم با كتاب "از زبان داریوش" بسیاری از شما آشنا باشید. این كتاب نوشته ی هاید ماری كخ است و پرویز رجبی آن را ترجمه كرده. من این كتاب را حدود 10 سال پیش خواندم. پاورگی های مترجم از خود متن جالب تر و قشنگ تر بود. مقدمه ی كتاب به قلم چه كسی باشد عجیب است؟ باور نمی كنید اما همین ناصر پورپیرار كه در نوشته ی قبلی ام به نامش اشاره كردم.ظاهرا نظراتش در مورد ایران باستان از این رو به آن رو شده.

بگذریم. این كتاب , كتاب بدی نیست. ارزش خواندن دارد. همان طوری كه احتمالا شنیده اید  در این كتاب نیز تاكید شده كه تخت جمشید را كارگران آزاد ساختند نه برده ها. البته این به آن معنی نیست كه آن زمان برده داری نبود. چون خود داریوش در كتیبه ی بیستون به اسارت در آوردن و برده ساختن مخالفانش اشاره كرده و خشونت هایی را كه علیه مخالفینش به خرج داده با آب و تاب تعریف كرده است.  (البته انصافا فقط سركردگان سپاه مخالف را آن گونه شكنجه كرده. چیزی از شكنجه مردم عادی نمی گوید. )

درهرصورت كارگرهایی كه تخت جمشید را ساخته اند كارگر آزاد بودند كه مزد می گرفتند. مدیریت تشكیلات و بوروكراسی انصافا در زمان داریوش حرف نداشته! كتیبه های گلی كه در كتاب "اززبان داریوش" بازخوانی می شود گواه این ادعا هستند. حقوق كارگران به تفصیل مكتوب شده. البته همین مكتوب ها نشان می دهند به واقع آن كارگران هرچند برده ی رسمی نبودند اما حسابی استثمار می شدند و نصف شكمشان اغلب اوقات گرسنه بوده.  احتمالا این جوری به صرفه تر بوده تا این كه بخواهند برده بخرند!بانوان كارگر مرخصی زایمان داشتند. البته مرخصی زایمان كه عرض می كنم با این دید مدرن حقوق بشری كه من و شما در قرن بیست  و یكم داریم نبوده. به پاس این كه به رعیت و خدمتگزاران شاهنشه یكی اضافه شده  جایزه می دادند. اگر نوزاد پسر بوده دوبل پاداش می دادند چون ارزش پسر  برای امپراطوری بیش از دختر  بوده. قسمت جالب قضیه آن است كه همه ی اینها دقیق ثبت شده. خیلی از این جهت پیشرفته بودند.

در دنیای مدرن وقتی ركود اقتصادی هست حكومت ها روی پروژه های عمرانی گنده گنده سرمایه گذاری می كنند. مثلا سد معروف هوور یا پل معلق گلدن گیت در آمریكا در حضیض  ركود اقتصادی آمریكا درنیمه ی اول قرن بیستم ساخته شده اند. حكومت ها با تزریق سرمایه به پروژه های عمرانی بزرگ در زمان ركود اقتصادی  برای قشر آسیب پذیر اشتغال ایجاد می كنند. در مورد رونق اقتصادی نمی شه این همه كارگر با مزد پایین  و شرایط كاری دشواراستخدام كرد. زمان ركود اقتصادی بهترین زمان است برای پیشبرد چنین پروژه هایی. به علاوه وقتی پروژه به پیش می رود تاثیر روانی روی مردم دارد. حس می كنند دارند از ركود اقتصادی سر بر می آورند. تاثیر روانی بر سرمایه گذاران دارد. سرمایه هایشان را بیرون نمی برند ومی گویند اینجا دارد رویشی صورت می گیرد پس من هم پولم را نگاه دارم و همینجا سرمایه گذاری كنم. (عطیه جان! كارشناس محترم اقتصادی! ما باز پا تو كفش شما كردیم.! اگر اشتباه می گم  تصحیح بفرما).

الغرض این كه گفتم مال جهان مدرن هست. مطمئن نیستم این فرضیه را بشود به دوران پیش از مدرن و به خصوص دوران برده داری هم تعمیم داد. به هر حال  چنان كه گفتیم تخت جمشید را هم كارگران آزاد ساختند. بعید نیست بشود این را به آنها هم تعمیم داد. بیشتر این كارگر ها از آناتولی امده بودند. نظیر  كنده كاری های تخت جمشید-كمابیش با همان تكنیك- در شهرهای هیتیت ها در نزدیكی آنكارای تركیه هم هست. حدود 1000 سال هم قدیمی تر از تخت جمشید هست. اگر رفتید به آنكارا توصیه می كنم حتما به این موزه هم سری بزنید. بعید نیست كه بعد از جنگ خونین داخلی كه در اوایل دوران داریوش بوده و خود داریوش آنها را به تفصیل در كتیبه ی بیستون شرح داده وضع اقتصادی امپراطوری وخیم شده باشد و تیم اقتصادی داریوش خواسته باشند با پروژه های بزرگ عمرانی  اقتصاد را رونق بخشند (كه البته ظاهرا این سیاست اثر بخش بوده).  باری! وقتی "از زبان داریوش" را می خوانیم می بینیم داریوش هم مانند اغلب انسان ها هم خاكستری بوده. قدرت مدیریت آن دوره واقعا قابل تحسین هست. قابل تحسین هست كه داریوش نخواسته سیاست "زمین سوخته" را در سرزمین های فتح شده اجرا كند و آنها را زمینگیر نماید. آمده و صنعتگرانشان را به كار گرفته. اما كم هم زور نگفته و استثمار نكرده. به هر حال مخلوطی بوده از خوبی و بدی.

من شخصا به  دوره ی قرن دو تا 9 هجری ایران بیشتر علاقه مند هستم. (پورپیرار گویا ادعا می كند آن دوره ایران خالی بوده. باید از او سئوال كرد  اصلا چه طور ممكن است در منطقه ای از كره ی زمین كه دایم سر منابع آب بین ده بالا و ده پایین جنگ و دعواست  حدود هزار سال فلات ایران با این همه چشمه و واحه ی سرسبز خالی از سكنه بماند و از اطراف نیایند اینجا سكونت كنند؟! بگذریم!)  این دوره دوره ای است كه علم و هنر در این سرزمین به اوج می رسد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اهمیت بسترسازی

+0 به یه ن

در انتهای یكی از یادداشت های قبلی چند كامنت گذاشتم كه در زیر آنها را باز انتشار می دهم:

من به این نابغه بازی ها معتقد نیستم. هر از گاهی در دانشگاه... چو می اندازند كه اینشتن ایرانی قرن 21 را پیدا كردیم. الكی گنده اش می كنند. الكی در دوران دانشجویی "استاد استاد" خطابش می كنند.
ذهنیتشان از جامعه ی علمی همان ذهنیت اساطیری یافتن "فر ایزدی" است. شهپر همایونی را به پرواز درمی آورند. بر شانه ی هر كه نشست آن را اینشتن ایرانی قرن 21 معرفی می كنند. بعد از یك مدت هم حوصله شان از او سر می رود و تصمیم می گیرند پوزش را بزنند!
با این كار بدبختش می كنند. پس فردا خارج هم برود اگر واقعا باورش شده باشد "فر ایزدی نابغگی" از آن اوست حال وحوصله ی درس خواندن و سیستم سلسله مراتبی دانشگاهی غرب را تحمل كردن ندارد. خیال می كند آنجا هم باید همین طوری بذارند روی سرشان. وقتی نذاشتند قهر می كند و به رفتاری خودتخریبی دست می زند.

این كه روش جامعه علمی درست كردن نیست.
من نظرم را در مورد هوش اكتسابی در داستان مایكل و بیژن به تفصیل گفته ام. دانشگاه دانشگاه باشد خرد خرد افراد می بالند و جلو می روند.

روش ایجاد بستری كه از آن كار پژوهشی خلاقانه و درجه یك در فیزیك یا ریاضی یا .... یا كارهای هنری دست اول بیرون بیاید این نیست كه شهپر همایونی را به پرواز در بیاوری كه بر شانه ی یك نابغه بنشیند. این راهش نیست.
موتزارت هم به این روش موتزارت نشد! واقعیت این است كه در وین آن زمان بستری برای كار موسیقی دست اول ایجاد شده بود. چه جوری؟! خوب یك مقدار به خاطر شرایط تاریخی سیاسی آن موقع. بابای ملكه ترزا رفت لشكر كشی كرد و قسمت اعظمی از ایتالیا از جمله ونیز را گرفت كه مركز موسیقی و هنر بود. آن زمان افرادی مثل ویوالدی بین ونیز و وین می رفتند و می آمدند.
بعدش ملكه ترزا ملكه شد. خیلی ملكه ی با كفایتی بود. خیلی به فكر رفاه مردمش بود. كشورگشایی و جنگ و جدال پدرش را گذاشت كنار و به جای آن در راه آبادانی كوشید.

این ملكه اقدامات مثبت بسیاری داشت از جمله آن كه آزادی انتخاب مذهب اعلام كرد. آموزش ابتدایی را برای عموم كودكان مجانی و اجباری كرد.
و اما زندگی خانوادگی ملكه: این ملكه از روی عشق (و نه چنان كه بین خانواده های اشرافی مرسوم است به خاطر قدرت) با جوانی ازدواج كرد. ملكه از او ۱۶ فرزند به دنیا اورد!(بله! شانزده!) معروف است كه تا لحظه ی زایمان هایش در حال رسیدگی به امور مملكت بوده است. در اوایل سلطنتش كه قحطی آمده بود مردم جلوی قصر شورش كرده بودند. ملكه ولیعهد خردسالش را سوار اسبش كرد وبه میان مردم خشمگینی رفت كه شعار مرگ وی وفرزندش را سر می دادند. از انها دلجویی كرد و با آنها عهد بست كه مشكلات معیشتی آنها را حل كند و به عهدش وفادار ماند.
یك همچین ملكه ای بود! و اما از زندگی خانوادگی شان. در خانواد ه ی آ نها از فساد مرسوم در خانواده های اشرافی و درباری خبری نبود.
سئوال اینجاست كه شاه (همسر ملكه) چه می كرد. البته اثر یك كارش را در بالا تلحویا گفتم. غیر از ان چه می كرد

همسر ملكه ترزا مردی خوش ذوق بود كه به موسیقی علاقه داشت. كار بزرگی كه او كرد حمایت از موسیقدانان بود. نتیجه حمایت های او همانا رشد عجیب موسیقی در وین آن دوران بود. موسیقدانان بسیاری تربیت شدند كه گل آنها بتهوون و موتزارت و.... بود.
بستر فراهم شد و چند تایی هم این جوری گل كردند.

از وین موسیقی پرور قرن 18 میلادی بیابیم به زمان حال و ایران خودمان و از موسیقی هم بیاییم به سراغ فیزیك.

ببینید! من فكر نمی كنم با گشتن دنبال نابغه ما بتوانیم در فیزیك پیشرفت كنیم. به جای آن باید بستر سازی كنیم. باید دروس جدی بدهیم. كلاس درسی كه دقیقه به دقیقه اش برای دانشجو آموزنده باشد. كلاس درس های منظم.
باید سمینارهای جدی و منظم داشته باشیم. باید همایش های جدی و منظم داشته باشیم. باید روش های ارزیابی كار علمی درست و درمان داشته باشیم و مكانیزمی برای تشویق كار علمی با كیفیت بالا.
بالارفتن كمیت مقاله ها خوب است اما بالا بردن كیفیت قدمی بزرگ تر و سخت تر است. كیفیت هم در ایزولگی بالا نمی رود.
فرض كنید من یك ایده ی خوب دارم. باید دور و بر من پر باشد از كسانی كه با محاسبات متنوع نزدیك به آن آشنایند و با كمك هم می توانیم این ایده را بپرورانیم.
ایده ها از كجا می آیند؟! از صحبت ها و بحث هایی كه در حاشیه ی سمینارها و همایش ها در می گیرد. بین كسانی در می گیرد كه ذهنشان درگیر مسئله های مورد نظر است. هركدام از منظری نگاه می كنند وقتی با هم بحث می كنند ایده ها در ذهنشان شكل می گیرد. بعد تماس می گیرند با كسی كه در آن زمینه تجربه ی كار دارد و این گونه است كه مقالات با كیفیت بالا نوشته می شوند . بعد یارو می رود و جایی سمینار می دهد. به دنبال ان باز بحث صورت می گیرد و از دل آن هم ایده های ناب متولد می شود.

این بستر كه فراهم شود از دلش ویتن و اینشتن و.... هم بیرون می آیند. اما در خلا چنین چیزی رشد نمی كند. ویتن و اینشتن و.... ادم های عجیب و غریبی نیستند. شاید تذكره نویسان و ژورنالیست ها بخواهند با بزرگ نمایی برخی اخلاقیاتشان آنها را عجیب و غریب نشان دهند. خوب! اخلاق بقال محله ما را هم زیر ذره بین بگیرید او هم یك اخلاق های به خصوص دارد كه می تواند مایه ی داستان سرایی شود! ژورنالیست ویتن یا اینشتن را می بیند روی آن اخلاقیات زوم می كند تا داستانش جلب توجه كند. اما آن اخلاق ها نیستند كه از ویتن ویتن ساخته اند. ویتن محصول همان بستری است كه توضیح دادم. فرق ویتن با دیگری كه در همان محیط است آن است كه یك مقدار تیزهوش تر بوده (البته نه خیلی زیادتر) و یك مقدار هم بیشتر كار كرده. شاید هم یك كوچولو خوش شانس تر بوده. به هر حال یك جمع انسانی یكی دو نفر این جوری گل می كنند. اما نه در یك صحرای برهوت.
اگر آن بستر نبود تیزهوشی و یا حتی تلاش بسیار ویتن راه به جایی نمی برد. در كنار ویتن و در پشت او عده ی بسیاری هستند كه نامشان در جراید نمی آید اما بدون تلاش های علمی آنها ویتنی هم نبود. خود ویتن و اینشتن و..... هم به این نكته نیك آگاهند.
به تاریخ خودمان هم بنگریم می بینیم به طور مثال این سینا و ابوریحان در خلا رشد نكردند. آنها در همان دورانی بودند كه هزاران دانشمند برجسته در منطقه بودند هرچند شاید به اندازه ی این دو معروف نباشند.
خود ابن سینا و ابوریحان هم از این نكته نیك اگاه بودند. به خصوص ابوریحان كه فعالانه در جهت گسترش این بستر تلاش می كرد. كاملا آگاهانه. كتاب ماللهندش گواه این مدعای من است. بستری فراهم بود كه چنین افرادی در آن رشد كردند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل