صنعت نفت نروژ

+0 به یه ن

درمیان كشورهای اسكاندیناوی, سوئد در چند صد سال اخیر قدرت برتر بوده و نسبت به نروژ كه فقیر بوده حس برادر بزرگتری داشته. در استكهلم جوك ساختن علیه نروژی ها و فنلاندی ها خیلی مرسوم هست. یك جورهایی خودشان را بالاتر می بینند! بعد كه  نروژ به نفت رسیده و ثروتمند تر شده ورق برگشته! البته هنوز هم گویا نروژی ها در شوك این هستند كه یهو از سوئدی ها ثروتمند تر شده اند. نفت برنت كه مرتب در اخبار می شنویم مال همین نروژه. از علیرضا سئوال كردم آیا در نروژ مهندسین نفت خیلی برو بیا دارند (برو بیایی مثل پزشك ها در تبریز منظورم بود). جواب علیرضا را در زیر می خوانید:
در نروژ خود نروژی ها ظاهرا خیلی مهندسی نفت نمی خونند در دانشگا هاشون (كلا 5 میلیون جمعیت داره). ولی بعد از فارغ التحصیلی خیلی هاشون جذب صنعت نفت می شوند. دانشجوهای نفت و مهندسی اكثرا خارجی هستند. ولی كلا در نروژ همه چی به طور محسوسی وابسته به "صنعت نفت" است. (كلا صنعت نفت از نظر من شامل مهندسی نفت برق مكانیك مواد ژیوفیزیك و مدیریت پروژه می شه) منظورم اینه كه یه صنعت واقعی نفت دارند كه حتی اگه روزی خودشون هم نفت نداشته باشند می تونند برای كشورهای دیگه كار كنند. رشته های برق و مكانیك مدیریت پروژه و حتی برخی از رشته های تجربی فیزیك و فیزیك محاسباتی پروژه هایی در زمینه صنعت نفت در دوره های ارشد و دكترا دارند. خیلی هم راحت بچه های ایرانی مهندسی یا اونایی كه ریاضیات محاسباتی و فیزیك تجربی و ژیوفیزیك خونده باشند جذب صنعت نفت نروژ می شوند. حتی نروژی ها هم كه فیزیك تیوری یا ریاضیات محض خوندند كه به صنعت نفت ربطی ندارند بعد از دكترا جذب این صنعت می شوند (شركت ها دوره های 6 ماه تا دوسال آموزشی میذارند و از یك فیزیك پیشه ی انرژِی بالا یه مهندس صنعت نفت می سازند!)
این جور كه فهمیدم دو شركت بزرگ نفتی دارند (استات اویل و آكر سالوشن) و كلی شركت كوچك كه هر كدوم پروژه هایی از این شركت های بزرگ می گیرند و وابسته به اون ها هستند (این پروژه ها شامل كارهایی مانند تحلیل داده ها می شه تا كارهای آكادمیكی مانند توسعه روش هایی برای كشف نفت در اعماق یا یافتن روش های بهتر برای انتقال نفت و ... كه منجر به ثبت پتن و یا مقاله هم می شه ). خلاصه به نظر من هم ایران اگر روزی در زمینه "صنعت نفت" فعالیت كنه و یكی دو شركت مهم نفتی تشكیل بده هم كلی كار آفرینی می شه برای رشته های گوناگون (در نروژ به خاطر كمبود نیرو حتی ریاضیدان و فیزیكدان تیوری هم استخدام می كنند) و هم اینكه جز كشورهای تولید كننده علم می شه در این صنعت. نمی دونم از آلمان بالاتره یا نه. مگه آلمان صنعت نفت داره؟ میدونم هلند داره (شركت شل)
دكتر دكتر سید مهدی واعظ علایی زمانی كه در مركز زنجان دانشجوی دكترای دكتر محمد سهیمی بود روی پروژه ای كار می كرد كه یه جورایی مربوط می شد به روش های یافتن نفت به وسیله امواج. شاید كسی علاقه داشته باشه می تونه از ایشون اطلاعات بگیره. تا ربط فیزیك و نفت هم مشخص تر بشه.

پی نوشت: احتمالا اگر وضعیت اقتصادی و روابط خارجی كشورمان یك كمی بهبود پیدا كنه صنعت نفت ما بهبود پیدا می كنه و مهندسی های مربوط به صنعت نفت هم رو می آیند.  فكر می كنم كسانی كه  می خواهند ایران بمانند و از برو بیا هم خوششان می آید خوبه به جز رشته پزشكی و دندانپزشكی و داروسازی به این سو هم نظری بیافكنند. اگر فردا در باكو بیمارستان ها پیشرفت كنند ( كه حتما خواهند كرد) از برو بیای جامعه پزشكی تبریز كاسته می شه. تبریزی ها كه برو بیا دوست دارند بهتره به فكر رشته های دیگه باشند كه در آینده برو بیا زیاد داره. آی-تی, مهندسی های مربوط به نفت و.....
برو بیای صنعت نفت باكو هم در اوایل قرن 20 نصیب خانواده های یهودی امپراطوری روسیه شده بود.
دمشان گرم! عرضه داشتند, توانستند, كردند.
 لاندائو فیزیكدان برجسته روس فرزند یكی از مهندسین ساكن باكو بود. خلاصه اگر برو بیا بخواهید باید روح زمان را دریابید و آینده نگری داشته باشید. وگرنه یك عده دیگه می پرند و پست ها و مشاغل برو بیا دار را صاحب می شوند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

همفكری

+0 به یه ن

چند سال پیش دوست و همكار تركیه ای ام را به پژوهشگاهمان دعوت كرده بودم. با هم پروژه ای را انجام می دادیم. سر ناهار این دوستمان یكهو برگشت و گفت: "حتما شما در ایران مهندسی نفت خیلی پیشرفته ای دارید و حسابی برای پژوهش در این رشته سرمایه گذاری می شه و لابد بهترین دانشجو هاتون هم تمایل دارند بروند به سراغ این رشته."

راستش نمی دانستم چه طور جوابش را بدهم. حرفی كه می زد خیلی منطقی می نمود.اما با این كه من از بچگی در فضای دانشگاهی ایران بوده ام نشنیده بودم كه به این صورت به موضوع نگریسته شود! الكی گفتم "همین طوره" كه كم نیاورده باشم و بعدش هم حرف را سریع عوض كردم چون ترسیدم بپرسه كدام دانشگاه بهترین دانشكده مهندسی نفت را داره یا چیزی شبیه این كه من جوابش را نمی دانم!

ما در ایران به این موضوعات زیاد فكر نمی كنیم. در صورتی كه برای این دوستان تركیه ای مان خیلی طبیعی به نظر می رسه كه به اون موضوع فكر بكنند كه هر منطقه با توجه به استعدادها و قابلیت های خاص خودش دانشگاهی باید داشته باشه كه با هویت آن متناسب باشه.

این خاطره را به عنوان مقدمه ای عنوان كردم كه به این موضوع فكر كنیم. بیایید درباره آن بحث كنیم. فكر كنیم و ببینیم كه دانشگاه های شهر های مختلف روی چه چیزی باید سرمایه گذاری كنند.

این فكر و این بحث چه نفعی داره؟ در كوتاه مدت این نفع را داره كه ما بحث و همفكری را تمرین می كنیم. در دراز مدت سمت و سوی تصمیم سازی ها را همین فكر جمعی می سازه. ببینید! محاله در سوئد "بوكو حرام" سبز بشه. "بوكو حرام" مال كشورهایی مثل نیجریه هست. چرا؟! یك نگاهی به این سایت بیاندازید تا ببینید چرا:

http://www.studieforbunden.se/in-english/

منظورم این هست كه سوئدی ها الان یكی دو قرن هست كه به طور منظم جمع شده اند و با مطالعه و ..... سطح فكرشان را بالا برده اند. این گونه بحث ها و همفكری ها می تواند ما را در مقابل نگرش "بوكو حرامی" ایمن بكند.

سئوال ام را تكرار می كنم. به نظر شما دانشگاه های مختلف شهرهای ما روی چه موضوعاتی باید تمركز كنند. قبلا گفتم نهاد دانشگاه از عناصر قوی هویت ساز هست. این را هم به شدت تاكید كردم هویت سازی را به هیچ وجه نباید به معنای یكدست سازی قومی در نظر گرفت. چنین یكدست سازی منجر به انحطاط می شود. بیایید بحث كنیم كه چه نوع هویت سازی ای می تواند مفید و سازنده باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آذر 1386

+0 به یه ن

كلام آخر-انتظار ویا...




آیا پژوهشگاه ما و یا دیگر موسسات علمی ایران هم كه در بیست-سی سال گذشته تاسیس شده اند مانند استنفورد پس از گذشت صد سال هنوز سرپا خواهند بود؟ نمی دانم جواب شما چیست. اما حدس می زنم اگر از دانشگاهیان ایران در این مورد یك نظرسنجی بكنیم جواب بیش از نیمی از آنها چیزی خواهد بود با مضمون "تا قسمت چه باشد!" البته با جمله بندی شیك دانشگاهی پسندی مانند این:"جواب این سئوال به فاكتورهای متنوع بسیاری بستگی دارد كه متاسفانه كنترل خیلی از آن ها از دست دانشگاهیان خارج است." اگر بپرسید این فاكتورها چه هستند جواب خواهند داد "عواملی مانند زلزله مشكلات مالی جنگ و بی ثباتی سیاسی و..." اگر به آنها یادآوری كنیم كه استنفورد هم در بدو پیدایش با مشكلات مالی و همچنین زلزله دست وپنجه نرم كرد چه جوابی خواهند داد؟ اگر به آنها بگوییم كمبریج و آكسفورد در طول تاریخ طولانی خود مشكلات مالی, طاعون, آتش سوزی, دو جنگ جهانی, چندین جنگ ویرانگر با فرانسه و بدتر ازهمه انواع و اقسام آزار و اذیت از طرف افراطیون مذهبی به هنگام تغییر مذهب از كاتولیسم به دیگر مذاهب و هزاران مشكل خرد و درشت دیگر را متحمل شده اند اما ایستاده اند چه خواهند گفت؟!بیایید واقعیت را قبول كنیم. این دانشگاه ها مشكلاتی مهیب تر از آنچه كه به دانشگاه های ما رفته (حتی مهیب تر از وقایع دهه شصت)را پشت سر گذاشته اند اما سرپا ایستاده اند فقط به این علت كه جامعه دانشگاهی در آنها قوی بوده هم از نظر سطح علمی و هم ازنظر ایده هاو روش های مدیریتی.

قسمت قابل توجه وقت دانشگاهیان ایران و دانشگاهیان دیگر كشورهای جهان سوم صرف مسخره كردن باورهای مردم كوچه و بازار و یا به قول خودشان عوام الناس می شود.در این میان استهزای باور به قضا و قدر جایگاه ویژه ای دارد! جالب است وقتی همین دانشگاهیان به مسایلی از این دست می رسند خود كاملا جبری می اندیشند و خود را موجودی دست وپا بسته در مقابل عوامل خارجی می دانند.


در داستان استنفورد دیدیم كه مدیریت جردن نقشی اساسی وغیر قابل انكار در پیشرفت استنفورد داشت. اگر دانشگاهیانی كه جردن را احاطه كرده بودند كسانی بودند كه خود نمی دانستند "چه می خواهند." اگر بلد نبودند كه مطالبات معقول و منطقی خود را به صورت مدون و با رعایت روال اداری مطرح سازند از جردن هم كاری ساخته نبود. اگر كادر استنفورد مطالبات وانتقادات خود را به هنگام پرسش از آنها به علت ترس, تعارف ویا بهره نداشتن از قدرت كلام فرو می خوردند و به جای آن درخلوت غرولند می كردند جردن هم "جردن" نمی شد.به تعبیری دیگر "جردن" را هم استادان و دانشجویان استنفورد "خود" ساختند.




من این داستان را تعریف نكردم تا ما نیز به مانند دختران دم بخت صدسال پیش كه به انتظار خواستگاری چون پسر للاند می نشستند به انتظار رئیسی چون جردن بنشینیم! اگر رویای ساختن استنفورد در سر داریم "جردن‌" خود را هم باید "خود" بسازیم!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به یه ن

Stone ages


وقتی اختلاف نظری بین یك كارفرما و كارمند, رئیس با مرئوس, زبردست یا زیردست پیش می آید طبیعی است كه بالادست به راحتی می تواند حرفش را به كرسی بنشاند و قول بعضی ها "روی زیر دست را كم كند." متاسفانه بیشترمدیران ایرانی (حتی مدیران علمی در پیشرو ترین دانشگاه ها و پژوهشگاه های كشور) گمان می كنند این به كرسی نشاندن نهایت حكمت و مدیریت و نوعی فتح خیبر است! در صورتی كه در جوامع پیشرفته تر اولین توصیه ای كه به یك رئیس یا مدیر می كنند این است: "خیلی مواظب باشید كه وقتی با كارمندانتان اختلاف نظر پیدا می كنید آن قدر غرق پیروزی در این جدل نشوید كه كارمندانتان را (چه به طور فیزیكی و چه به طور عاطفی) از دست بدهید."به داستان استنفورد برگردیم.جین اصرار داشت كه یك كلیسا در محوطه اصلی استنفورد بسازد. برای این كار بهترین هنرمندان اروپایی را به استنفورد كشاند. این اقدام او مورد اعتراض جردن و دیگر دانشگاهیان واقع شد. جین حرف خود را البته به كرسی نشاند اما نه به قیمت از دست دادن جردن. جین مدبر تر از این ها بود كه بخواهد كسی چون جردن را با دیكتاتور منشی از خود و از استنفورد دلزده كند. بگذارید برای روشن تر شدن منظورم به همان مثال باغچه كاكتوس و داستان خیالی كاشتن چنار بر گردم. اگر جین به جای آن كه به باغبان دیگری دستور كاشت چنار را می داد خود باغبان مسئول كاكتوس ها را به نزد خود فرا می خواند و از او می خواست كه چنار را بكارد هرگز باغبان از او دلچركین نمی شد. طبعا باغبان اعتراض
می كرد كه چنین كاری شدنی نیست. در این صورت جین می توانست با گفتن جمله ای چون" یكی از بهترین باغبان سرتاسر آمریكا و بزرگترین متخصص كاكتوس دنیا را استخدام كرده ام تا غیر ممكن ها را ممكن سازد!" اورا به انجام دادن كار ترغیب كند. باغبان با شنیدن چنین جمله ای غروغركنان خارج می شد اما سرانجام راهی برای اجرای دستور كارفرمایش پیدا می كرد بدون آن كه بوته های عزیزش آسیب ببینند. پس از مدتی هم كه سختی های كار فراموش می شدند هم اعتماد به نفس و تجربه كاری باغبان بالاتر می رفت وهم احترام و وفاداریش نسبت به جین. به این ترتیب چنار كاشته می شد بدون این كه تخم اختلاف وفتنه ویا كینه افكنده شود. ساختن كلیسا وسط استنفورد بی شباهت به كاشتن چنار وسط باغچه كاكتوس نبود! اما جین با تدبیر حرف خود را به كرسی نشاند بدون آن كه تخم فتنه ای بكارد كه در دراز مدت پایه های استنفورد را سست كند.

البته باید جردن را هم در این مورد تحسین كرد. او آشكارا از چنین اقدامات جین ناراضی بود به طوریكه سال های ساخت كلیسا را به طعنه و ایهام
stone ages
خوانده بود. با این حال "قهر" نكرد. نخواست "به خاطریك دستمال قیصریه را به آتش بكشد."او می دانست بنا به جبر زمان جین به زودی كنار می رود و او سكاندار كشتی استنفورد خواهد شد. پس صبر پیشه كرد و كوشید در این مدت به جای جدال بی حاصل تجربه كسب كند و بدنه كشتی اش را تقویت كند.


اكنون كه سالها از این جدال می گذرد كلیسای جین در وسط استنفورد چون نگینی بر انگشتری است. روزهای شنبه و یكشنبه محوطه استنفورد پر می شود از عروسانی كه چون یاس زینت بخش چمن های استنفورد هستند. افراد با ملیت های گوناگون در محوطه استنفورد قدم می زنند و عكس می گیرند. عده ای هم كه خوش ذوق ترند لباس های رنگارنگ محلی خود را می پوشندو چون طاووس ها می خرامندو به زیبایی استنفورد می افزایند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به یه ن

اختلاف نظر بین كلئوپاترا و كنفوسیوس

در طول سال های سخت مشكلات مالی جردن و جین یكدله در دو جبهه مختلف با مشكلات مالی جنگیدند تا قلعه عزیزشان را از گزند مصادره كنندگان در امان نگاه دارند. اما همان طوركه انتظار می رفت اندكی پس از حل مشكلات مالی اختلاف نظرها بین جین و جردن پدید آمدند. جین عجله داشت تا تمام ساختمان هایی كه در طرح اولیه استنفورد پیش بینی شده بودند ساخته شوند. او آرزو داشت قبل از مرگش طرح عظیم عمرانی را كه به همراه همسر محبوبش ریخته بودند به طور مجسم مشاهده كند.تنها در این صورت باور می كرد كه زیبای خفته اش از بستر مرگ به پا خاسته.

در بعضی موارد انسان ها مستقل از فرهنگی كه در آن تربیت شده اند به یك گونه می اندیشند. جالب تر آن كه این تشابه رفتاری محدود به مسایل طبیعی چون میل به غذا یا مهر مادری و چیز هایی از این دست نیست. حتی وقتی از این نیازهای اولیه فراتر می رویم باز هم به الگو های رفتاری مشابه می رسیم. تو گویی تمام ثروتمندان عالم معیار حشمت و جلال را در ساختمان های پرعظمت می دانند!در این مورد جین دقیقا مانند فراعنه می اندیشید. او نیز چون كلئوپاترا, امپراطور و ژنرال های ژاپن, جهانگیر شاه و مهاراجه های هند و...و بالاخره همچون ثروتمندان برجساز فرمانیه و نیاوران نشین (همسایه های ما در پژوهشگاه)به دنبال ساخت ساختمان هایی بود كه "چشم آدم را بگیرد."


اماجردن به گونه ای دیگر می اندیشید. او به مانند كنفوسیوس وبیشتر اندیشمندان جهان باور داشت كه برترین سرمایه گذاری سرمایه گذاری بر روی "انسان" است. سرمایه گذاری بر روی "فكر" است. او معتقد بود كه اكنون كه مشكلات مالی حل شده به جای ساختن كلیسای پر زرق وبرق در وسط محوطه استنفورد باید به استخدام استاد و توسعه دانشكده ها همت گذاشت.

آری! چنین اختلاف نظر هایی بین دو انسان كه هر دو خود را صاحبنظر می دانند طبیعی است. اما باز هم به آن دو آفرین می گویم چرا كه با اختلاف نظرهایشان به گونه ای كنار آمدندو نگذاشتند این اختلاف نظر ها در دراز مدت سبب ویرانی استنفورد شود. این اختلاف به آن حد نرسید كه دو دستگی و گسست نسل ها در استنفورد به وجود آید. كه اگر می رسید مشكل"قحط الرجال" در استنفورد پس از گذشت یك نسل از بین نمی رفت و در نتیجه استنفورد در رقابت با دانشگاه های باسابقه و قدرتمند شرقی و همچنین در رقابت با همسایه جدیدالتاسیس اش بركلی در می ماند و از بین می رفت! جین در این میان سزاوار تحسین بیشتر است.به یاد داشته باشید كه از قدیم گفته اند "خوبی از بزرگتره." در نوشته بعدی سعی می كنم بیشتر به این موضوع بپردازم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به یه ن

همان طور كه قبلا گفتم در این نوشته سعی خواهم كرد كه بر جنبه هایی از فرهنگ غربی كه به نظر من از ثروتمندان و دولتمردان آن دیار افرادی علم پرور چون جین و للاند می سازد انگشت بگذارم. در اینجاقصدمن به هیچ وجه تایید و یا ترویج و حتی نقد این فرهنگ نیست. بلكه این نوشته تنها كوششی است ابتدایی برای پاسخ گویی به این سئوال كه چرا در صد قابل توجهی از ثروتمندان آن دیار تا این اندازه علاقمند به حمایت از علم و عالم می شوند.

در خانه ثروتمندانی چون استنفورد كتابخانه های مفصلی وجود داشته و دارند كه امكان بالا بردن معلومات را فراهم می آوردند. اما همان گونه كه می دانید داشتن كتاب و كتابخانه كسی را به خودی خود علم دوست نمی كند. انگیزه مطالعه و جهت گیری در این كار باید در محیطی خارج از كتابخانه به وجود آید. به علاوه برای وجود آوردن چنین كتابخانه هایی هم ابتدا باید انگیزه داشت.


پس از رنسانس و در عهد روشنگری در كشور های غربی پدیده و جمعی به وجود آمد كه به آن اصطلاحا
High society
و یا اختصارا
society
می گویند. اشراف و ثروتمندان میهمانی ها و مراسم تفریحی پیچیده خود را به وجود آوردند. در این مهمانی ها هر از گاهی هنرمندان دانشمندان و اندیشمندان هم دعوت می شدند.البته باید توجه داشت كه این جمع ها با جمع های روشنفكری (كه اتفاقا ما در ایران نمونه قوی ای از آن داریم) فرق داشتند. در این گونه جمع ها اشراف حضور قوی تر داشتند و از چهره های شاخص روشنفكری تنها هر از گاهی دعوت به عمل آورده می شد. معروفترین این چهره ها ولتر بود كه در میان
High society
فرانسه و روسیه و نزد شخص كاترین كبیر محبوبیت فراوان داشت. هر چند بیشتر وقت "های سسایتی" به بطالت می گذشت اما در حضور اندیشمندانی كه هر از گاهی به جمع دعوت می شدندمباحث
جدی ای در می گرفت كه فرصتی برای افراد تیزهوش و عمیقی چون للاند و جین فراهم می آورد تا افق های دید خود را وسیع تر كنند و فكر خود را ورز دهند.
للاند وجین هم وقتی به اروپا یا شرق آمریكا سفر می كردند با"های سسایتی" حشر ونشر می كردند. در این جمع هم با ایده های جدید آشنا می شدند و هم با افراد كاردانی كه بعدا به استخدام آنها در آمدند طرح دوستی می ریختند


این فرهنگ جنبه هایی دارد كه با ارزش های ما نمی خواند (نه با ارزش های سنتی مان نه با ارزش های خانواده های متوسط و تحصیلكرده و نه با ارزش های جمع های روشنفكری آوانگاردی ایرانی). من به هیچ وجه آرزو نمی كنم چنین فرهنگی در ایران ایجاد شود. اما نكته ای در مورد دانشمندان غربی كه با این جمع ها حشر و نشر داشتند وجود دارد كه به نظر من ما از آن غافلیم. ببینید این افراد وقتی وارد این جمع ها می شدند نه تنها نحوه لباس پوشیدن خود را عوض می كردند بلكه حتی نحوه استدلال های خود را هم تغییر می دادند. در واقع افكار خود را برای این جمع "ترجمه" می كردند. آنها را به گونه ای بیان می داشتند كه برای آن جمع قابل فهم و سرگرم كننده باشد. مثلا بخش قابل توجهی از خاطرات لئوناردو داوینچی در مورد روش های سرگرم كردن خانم های "های سسایتی" است. لئوناردو با دقت و وسواس علمی خاص خود تمام ظرافت های این كار را به ثبت رسانده. بنجامین فرانكلین هم دست كمی از او نداشت.

اغلب می شنوم كه همكاران ما شكایت می كنند كه دولتمردان و ثروتمندان ایرانی علاقه ای به حمایت از علوم پایه ندارند. این شكایت به نظر من بی مورد است. بهتر است بگوییم ما در بین بزرگان جمع خود كم داریم كسانی را كه بتوانند در این جمع علاقه ای به سرمایه گذاری درعلوم پایه ایجاد كنند. این كار هم احاطه و تسلط به تمام جوانب و نتایج كار تحقیقی می طلبد هم ایمان راسخ قلبی به اهمیت تحقیق می خواهدو هم حوصله و صبر زیاد برای آموختن زبان و فرهنگ ثروتمندان و متقاعد كردن آنها لازم دارد. من در دور و بر خود كمتر چنین شخصی را سراغ دارم. در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به یه ن

یكشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶ ه‍.ش.

افتتاح استنفورد

راه اندازی استنفورد شش سال طول كشید. در جلسه افتتاحیه تصویر تمام قد شاهزاده كه به نام و یاد او دانشگاه ایجاد شده بود در گوشه ای زینت بخش مجلس بود. قرار بر این بود كه پس از سخنرانی افتتاحیه للاند جین سخنرانی خود را ایراد كند اما غلیان احساسات به او اجازه چنین كاری را نداد. او تمام مدت به تصویر فرزند دلبندش چشم دوخت و اشك ریخت. با این حال در تمام مدت مراسم سر خود را بالا گرفته بود.

دو سال پس از افتتاح دانشگاه للاند از دنیا رفت و جین را با كوهی از مشكلات مالی تنها گذاشت.دولت فدرال بر آن بود كه زمین های دانشگاه را مصادره كند. بیشتر مشاورین به جین توصیه می كردند كه دانشگاه را تعطیل كند. به عقیده آنها راهی برای حفظ دانشگاه وجود نداشت. جواب شیر زن پیر مشخص و قاطع بود:"هرگز."

اما
للاند با رفتار معقول و فهم و شعور استثنایی اش گنجی عظیم و زوال ناپذیرو بسی باارزشتر از مال ومنالی كه اكنون به شدت در معرض مخاطره بود برای جین به یادگار گذاشته بود وآن همانا كارمندان وفاداری چون جردن بود.

وقتی پیری چون للاند به توانایی ها و ایده ها و صداقت و كاردانی و وفاداری جوانی چون جردن چنان اعتماد می كند كه للاند كرد جوان شیفته این پیر می شود! اعتماد پاكبازانه پیربه جوانی چون جردن از او برایش یك سرباز واقعی می سازد. جوان تا حد مرگ به پیر وفادار می ماند. جوان می خواهد به هر قیمتی شده به خودش و به پیر -چه در زمان حیاتش و چه بعد از مرگش- ثابت كند لیاقت این اعتمادرا داشته. به نظر منجوق چنین سرباز انسانی هر چندكه از خود اختیار دارد و بعضا اعتراض می كند و نارضایتی و یا طرح های جدید خود را ابراز می كند بسیار باارزش تر از مهره های سرباز چوبی و سنگی صفحه شطرنج است!

آری! جردن در كنار جین ماند و به هر قیمت كه بود دانشگاه را به هنگام مشكلات مالی سر پا نگه داشت. او در طول سال های سخت منبع عظیم انرژی و امید برای جین بود. همین احساس و رفتار را هم استادان و مدیران و كارمندان جوانی كه جردن استخدام كرده بود به نوبه خود نسبت به او داشتند.از طرف دیگر
دانشجویان استنفورد همین حس را نسبت به استادان خود داشتند. همگی به نوبه خود
تمام تلاش خود را می كردند تا چراغ آن خانه روشن بماند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ساختمان دانشگاه و پژوهشگاه

+0 به یه ن

ساختمان دانشگاه و پژوهشگاه باید استانداردهایی داشته باشد. لازم است اتاق همایش و كلاس های درس به لحاظ آكوستیك, دید بر روی تخته و یا صفحه نمایش, تهویه و مواردی از این دست به حد استانداردی رسیده باشند. اگر این استانداردها را نداشته باشد صدای پچ پچه های حضار چنان می پیچد كه تمركز بر روی سخنرانی ها را دشوار می كند. بوی عرق و... شركت كننده ها فضا را خفه می كند و سردرد می آورد و تمركز را دشوار می كند. اگر هم به لحاظ دید شیب و چیدمان صندلی ها درست طراحی نشده باشد آن كسانی كه در ردیف دوم و سوم می نشینند محكوم می شوند كه در كل سخنرانی  پشت و سر مبارك  آنهایی را كه  ردیف-جلو نشسته اند تماشا كنند. وقتی فضای اتاق سمینار استانداردها را نداشته باشند هرچه قدر هم كه افراد جدی باشند بعد از مدتی "شل" می شوند.  فضای سمینار را به فضای لودگی كشیده می شود و همین فضا در دانشگاه یا پژوهشگاه غلبه می یابد.
با تبدیل حساب نشده یك انباری به یك اتاق سمینار اغلب این استانداردها رعایت نخواهد شد. این استانداردها اتفاقی به دست نمی آیند. طراحی هوشمندانه می خواهند.  فخری نیست كه یك دسته فیزیكدان در یك محیط كه اتاق سمینارش آكوستیك و دید نامناسب دارد گرد هم جمع آیند و به اسم سمینار تیكه های سیاسی بپرانند و بعد هم به خودشان تبریك بگویند كه چه قدر درویش مسلك و خاكی  و در عین حال آگاه به مسایل سیاسی روز هستند كه در چنین محیطی به كار علم می پردازند. اگر دروس پایه شان را درست بلد بودند  و كمی هم همت داشتند و كمی هم عقلشان را به كار می انداختند می توانستند با راه های ساده و تغییرات كوچك استانداردها ی فضا را بهبود بخشند.

تازه فقط كه اتاق سمینار نیست. وضعیت سرویس های بهداشتی هم مهم هست و نیاز به طراحی دقیق دارد. نباید وضعشان به گونه ای باشد كه  همیشه كثیف باشند و كاربران آن دچار بیماری های عفونی شوند. كسی كه سرویس بهداشتی نامناسب رضا می دهد جای تشویق ندارد! سرویس های بهداشتی نباید بوی تعفن بدهند و اتاق ها نباید بوی كهنگی و عرق زیر بغل و بوی جوراب بدهند. لازمه حیات و سرزندگی علمی یك مركز علمی آمد وشد سخنرانان از مراكز دیگر ایران و جهان هست. اگر فضا بوی تعفن بدهند آبرویمان جلوی مهمانان و ویزیتورها می رود. به علاوه اگر احیانا ویزیتوری داشته باشیم كه بوی اؤدوپافَم بدهد كسانی كه به بوی تعفن خو گرفته اند چون "دباغ در كوی عطاران" هوش و عقل از كف می دهند و ندیدبدید بازی ای جلوی او در می آورند كه از وضعیت متعفن سرویس های بهداشتی هم آبروبَرتر هست. باز از مولانا وام بگیرم: مهمان بیچاره در چنین فضایی "حس آهو در طویله خران" را خواهد داشت نه حس حضوردر یك مركز علمی.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آموزش درس جغرافی

+0 به یه ن

گاهی اوقات دانش آموزانی كه  در دروس ریاضی و یا فیزیك  قوی هستند با تاریخ و جغرافی مشكل دارند. آنها را به تحقیر درس "حفظ كردنی" می خوانند و حاضر نمی شوند زیر ننگ (!!) درس حفظ كردنی بروند!

اشكال از نحوه ی آموزش این دروس هست كه دانش آموزان برداشت حفظی از آنها می كنند نه ماهیت خود دروس.
مثلا ما را مجبور می كردند كه حفظ كنیم مساحت ایران 1648195 كیلومتر مربع هست و تاكید هم می كردند اگر رقم آخر را به جای 5 شش بنویسیم كل نمره از دست رفته! این نحوه ی آموزش هست كه تصویر بدی القا می كند. هر شخص تحصیلكرده ای باید مساحت مملكتش را بداند. اما این را هم  باید بداند كه   معنای دقت اندازه گیری چیست. وقتی این عدد را می خواند باید  برایش سئوال پیش آید كه آیا با چنین دقتی می توان مساحت را اندازه گرفت؟! آیا اگر رقم آخر را به جای 5 شش نوشت آیا جواب نادرستی خارج از محدوده  دقت اندازه گیری داده؟! چیزی حدود 2000 كیلومتر (شاید هم بیشتر) ما مرز آبی داریم. (جایی این رقم را نخواندم همین طوری حدس زدم. اگر اشتباه می گویم تصحیح كنید.) مرز آبی نیم  متر این ور یا اون بشه همون یك كیلومتر مربع می شه دیگه؛ مگه نه؟   آیا مرزهای آبی با دقت بهتر از یك متر تعیین شده اند؟ جواب را نمی دانم اما راستش بعید می دانم!

 جواب این سئوال را هم نمی دانم: در محاسبه مساحت ایران مساحت مقطع رشته كوه زاگرس یا البرز را باید بگیریم یا سطح جانبی  بیرونی آن را؟!
 این دو خیلی فرق دارند! می شه ذهن دانش آموز را درگیر كرد كه برآورد كنه و ببیند با دو تعریف متفاوت مساحت چه قدر فرق خواهد كرد.

نباید مجبور كرد دانش آموز مساحت رابرای نمره  حفظ كند . باید با مثال و تشویق به محاسبه و مقایسه با مساحت های ملموس برای دانش آموز به او تفهیم كرد این رقم یعنی چه. معلم اگر  این كار  را بكند مساحت یاد دانش آموز می ماند. دیگه به یاد داشتن آن برای دانش آموز امر حفظ كردنی برای گرفتن نمره  نمی نماید!
معلم های جغرافی ما كه خیلی دلسوز بودند برای این كه یادگیری ما را ساده تر كنند حرف اول اسامی را بر می داشتند با آن یك كلمه فكاهی می ساختند، یك قصه هم سر هم می كردند كه ما راحت تر حفظ كنیم. برای این كار زحمت می كشیدند و ذوق به خرج می دادند اما روش درستی نبود! اگر به جای آن بیشتر از نقشه در سر كلاس استفاده می كردند و جای شهرها و... را نشان می دادند. اگر از آن نواحی بیشتر عكس نشانمان می دادند و..... بهتر یاد می گرفتیم. دیگه برایمان یادگیری این درس "حفظی" ننگ آور به حساب نمی آمد.
به علاوه  اگر والدین از زندگی روزمره خودشان مثال بیاورند كه   گاهی چه طور معلوماتی كه در این دروس به دانش آموز آموخته می شود در زندگی بزرگسالان لازم می شود دانش اموز بیشتر به یادگیری آن دروس راغب خواهد شد.
 
پی نوشت: همان طوری كه روی نحوه آموزش مفهومی فیزیك و ریاضی در دنیا زیاد كار شده روی روش های آموزش مفهومی جغرافی به دانش آموزان بسیار كار شده. اگر علاقه مند به موضوع هستید اینجا را ببینید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

انجمن های زادگاهی-یاشاسین دریاننی لار

+0 به یه ن

اینجا می توانید مقاله ای را كه چند نفر از استادان دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در مورد انجمن های زادگاهی دریانی های مقیم تهران نوشته اند دانلود كنید و بخوانید. با این كه مقاله تخصصی هست اما خواندن آن برای من كه متخصص این موضوع نبودم ساده و روان بود.
خیییییلیییی مقاله ی جالبی بود. خواندن آن را به همه توصیه می كنم و بر همه ی آذربایجانی های مقیم تهران واجب می دانم! واقعاً تشكیلات اقتصادی, اجتماعی , خیریه و فرهنگی دریانی ها ستودنی هست. حس مشاركت جمعی و نهادسازی و اداره ی آن به صورت دموكراتیك و انتخاباتی سرمشق قرار دادنی هست. در همین ایران خودمان هم این نهاد ها را ساخته اند و اداره كرده اند و به نتیجه رسیده اند و ادامه می دهند. از سرزمین های دوردست و زمان های گذشته دور یا آینده دست نیافتنی نیستند! همینجا هستند. همین سركوچه خودمان یك مغازه دارند!  بر عكس خیلی ها دست روی دست نگذاشته اند  كه این "دوران گذار" سپری شود كه زمینه آماده شود كه اینها فلك را سقف بشكافند و طرحی نو در اندازند. همین الان در همین مكان دارند آهسته و پیوسته برای پیشرفت روستایشان تلاش می كنند. اینجا در تهران هم حسابی هوای هم را دارند. همین اكنون و در همین شهر!
ساغ ائللری چوخ آداملارین باشینا!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رشد متوازن به طور آهسته و پیوسته

+0 به یه ن

زمان آقای خاتمی خدمات كنسولی سفارتخانه ها و كنسولگری های ایران در خارج خیلی خوب شده بودند. هم با ایرانی های مقیم خارج خیلی برخورد خوبی داشتند و هم وقتی خارجی ها برای ویزا مراجعه می كردند خیلی خوب برخورد می كردند. تمدید پاسپورت و.... را غیرحضوری و در اسرع وقت انجام می دادند.

وقتی سخنران دعوت می كردیم به راحتی به آنها ویزا می دادند. همكاران خارجی این را به معنای احترام به علم و احترام به دانشمندان داخلی معنی می كردند و حتی گاهی حسرتش را می خوردند. به هیچ وجه به معنای خود كم بینی جلوی خارجی ها تعبیر نمی كردند. اصلا از ذهنشان هم این نمی گذشت. می گفتند به استاد دانشگاه خودشان آن قدر ارزش قایل شده اند كه به مهمانش راحت ویزا می دهند.

در مجموع سر ویزا كمتر اذیت می كردند. اگر به همان شكل پیش می رفت ایران در جذب توریست خارجی پیشرفت می كرد. این قبیل خدمات بی سرو صدا كه در سایه ی مدیران رده میانی با كفایت به آن درجه از استاندارد رسیده بود بارها و بارها بیشتر از سخنرانی های حساسیت برانگیز آقای خاتمی یا طرح "گفت و گوی تمدن ها" در دراز مدت می توانست به بهتر شدن وجهه ی ایران در دنیا منجر شود. آهسته و پیوسته بی آن كه جنجالی برانگیزد و یا تندروان را تحریك كند. حتی تندروترین ها هم در ایران به مهمان نوازی می بالند و این خدمات كنسولی چیزی بود از جنس مهمان نوازی شرقی-ایرانی.واقعا هم به همان سبك بود. وقتی در خارج اگر به كنسولگری های ایران می رفتید كارمندان آن دقیق مثل این كه به یك خانه اصیل ایرانی مهمان رفته باشید با شما برخورد می كردند نه مثل كارمند یك اداره ی دولتی با ارباب رجوع!

همین نوع اصلاحات بی سرو صدا مطلوب من هست. مثلا وقتی آقای روحانی سر كار آمد و خانه ی سینما دوباره باز شد و برخی فیلم ها مجوز گرفتند خیلی خوشحال شدم. گفتم ای كاش همین روند بی سرو صدا و جنجال و غوغا ادامه یابد. اگر ادامه بیابد به تدریج گروه صنفی گوناگون آن قدر قدرت می یابند كه خود از حق اعضایشان دفاع كنند و اعضایشان جرئت زدن حرف هایشان را خواهند داشت.

 در ادامه نوشته ی قبلی ام علیرضا گفت:". وقتی خاتمی بگه دین در برابر آزادی اون وقت من هم تو خیابون و دانشگاه این حرف رو بزنم من رو دستگیر نمی كنند چون می گم رییس جمهور هم از این تیپ حرف ها می زنه. یعنی یه جورایی باعث می شه خط شكنی بشه. ولی اگر بالاترین مقام اجرایی محافظه كارتر حرف بزنه جامعه هم محافظه كارتر می شه چون قدرت نیروهای محافظه كارتر زیاد میشه."

لازم نیست رئیس جمهور مملكت حرفی بزند كه هنرمند یا ادیب یا روزنامه نگار در سایه ی آن جرئت پیدا كنند تا حرف بزنند.  محیط باید چنان باشد كه روزنامه نگار  آن قدر جرئت كند كه خود رئیس جمهور را هم به چالش بكشد! نه آن كه برای زدن حرف هایش بخواهد او راه را برایش باز كند. (زمان خاتمی انصافا خودش خیلی با روی باز انتقاد می شنید اما روزی روزنامه نگاری به او انتقاد كرد كه  چرا برای جایزه صلح نوبل پیام تبریك نفرستاده همكاران خودش تا می توانستند او را سرزنش كردند كه چرا به خاتمی گفته بالای چشمش ابروست! )

 

فیلم "روزگار ما" ساخته ی خانم بنی اعتماد در انتخابات سال 80 را دوباره ببینیم. خاتمی با حرف هایش محبوب قشر خاصی بود كه خانم بنی اعتماد و دخترش و دوستانش هم به آن قشر تعلق داشتند. اما خانم بنی اعتماد دوربین را به اقشار دیگر می برد كه از چهار سال قبلی خیری ندیده بودند. رئیس جمهور باید رئیس جمهور همه اقشار باشد. منظورم یك سیاستمدار پوپولیستی كه فقط حرف هایی كه مورد پسند اقشار فقیر بزند نیست. منظورم آن هست كه رئیس جمهور باید بكوشد كه بستر لازم برای رشد اقشار گوناگون را فراهم كند. نه آن كه حرف دل قش رخاصی را بزند تا آن قشر جرئت پیدا كند همان حرفی كه بنا به شغلش باید بزند بیان دارد! اگر هم و غمش را بذارد برای جلوداری یك قشر خاص بقیه ی اقشار شاكی می شوند كه این كه دغدغه و خواست من نیست. نتیجه یك رشد نامتوازن برای قشر خاصی هست. همه چیز هم كه در كنترل رئیس جمهور نیست. این رشد نامتوازن خودش باعث شكنندگی می شود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مقام اجرایی یا صاحب كرسی استادی

+0 به یه ن

چند روز پیش نوشته ای به مناسبت دیدار رئیس جمهور با هنرمندان نوشتم و از اظهارات انجام شده ابراز نگرانی كردم. در انتشار یاد عدم انتشار آن تردید داشتم. امروز آن را منتشر كردم. اگر خواستید می توانید آن را اینجا بخوانید.

اگر یادتان باشد آقای خاتمی در دوم خرداد سال 1377(در اولین سالگرد دوم خرداد معروف) با اشاره به تجربه ی قرون وسطی گفت كه اگر دین هم در برابر آزادی قرار بگیرد این دین هست كه كنار می رود. این حرف به مذاق برخی خوش آمد و در مقابل عده ای را خشمگین ساخت. فارغ از این كه چه كسی خوشش می آید و چه كسی بدش می آید می خواهم به این سئوال بپردازم كه آیا درست هست كه یك مقام اجرایی برگردد و از تریبونی كه به واسطه ی مقام اجرایی اش در اختیار او قرار داده شده است به طرح مسایلی بپردازد كه علی الاصول در دایره مباحثات آكادمیك قرار می گیرد. كاری به این ندارم كه آیا رئیس جمهور فرانسه یا آمریكا یا  صدر اعظم آلمان از این گونه اظهار نظر ها می كنند یا نمی كنند. شاید هم آنها از این اظهار نظر ها بكنند. اما وضعیت كشور آنها با ما فرق دارد. مقام اجرایی در كشور ما باید با واقعیت های موجود سخنش را تنظیم كند. واقعیت كشور ما این هست كه چند روز پس از سخنرانی رئیس جمهور در مورد هنر و هنرمند، برنامه شب چله چلچراغ كه در آن دوهزار نفر شركت كننده و حدود 100 نفر شخصیت هنری و ادبی بنا بود حضور داشته باشند چند دقیقه قبل از برنامه به دستور مقامات امنیتی لغو شده.  واقعیت كشور ما این هست. رئیس جمهور هم كه حرف می زند باید این فضا را در نظر داشته باشد. همه چیز كه تحت كنترل رئیس جمهور نیست (نباید هم باشد).

 

اما فعلا حرف من سر این نیست. همان اظهار نظر خاتمی را در مورد دین و آزادی و قرون وسطی در نظر بگیرید. آیا قضیه به آن سادگی كه او از پشت تریبون ریاست جمهوری گفت بود؟! خیر! به هیچ وجه! اولا كه سیطره ی كلیسا و تحدید آزادی ها در قرون وسطی 1000 سال طول كشید. یعنی به اندازه 50 نسل! در طول زندگی آن 50 نسل هیچ جز آن متصور نبود. ثانیا جریان رنسانس هم كلی جریان های مخالف داشت. اصلا به آن سادگی نبود كه در چند جمله خلاصه شود.  در این موارد باید ساعت ها بحث آكادمیك صورت گیرد. خاتمی به عنوان یك فرد آكادمیك داشت اونجا حرف می زد یا به عنوان یك رئیس جمهور؟! گیریم یك نظر آكادمیك داشت. چه حقی داشت كه از تریبون ریاست جمهوری نظرش را بیان كند؟! نظر آكادمیك را در جمع دانشگاهیان باید گفت و نقد شنید. نه از تریبون بالاترین مقام اجرایی.  به عنوان رئیس جمهور هم نباید این حرف را می زد. كار سیاست  یافتن و بیان "حقیقت ها" نیست. كارش در نظر گرفتن "مصلحت ها"ست. آیا به مصلحت بود چیزی بگوید كه اقشاری كه جز آن می اندیشند را علیه مقوله آزادی بشوراند؟! به نظرم خیر!

راستش من خیلی فرقی بین این حرف جنجالی خاتمی و  حرف جنجالی معروف احمدی نژاد نمی بینم.  احمدی نژاد هم داشت از تریبون ریاست جمهوری حرف نویسنده ای را تكرار می كرد كه اتفاقا خاتمی او را در ایران به حضور پذیرفته بود و خیلی هم تحویلش گرفته بود.

من فكر می كنم اشتباه هست كه از مقامات سیاسی این انتظار را داشته باشیم كه بروند و از تریبونی كه مقام سیاسی شان برایشان فراهم آورده حرف دل ما را بزنند! انتظاری كه باید داشته باشیم آن هست كه فضایی را فراهم كنند كه اگر خواستیم خودمان حرف دلمان را بزنیم . مقامات سیاسی از تریبون خودشان چیزهایی بگویند كه به مصلحت منافع ملی ماست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ما و جهان سیاست

+0 به یه ن

از حدود سی سال پیش به این سو كه من یادم می آید جو جامعه به طور ادواری "سیاست زده" و "سیاست گریز" بوده است. یعنی در ادواری مردم با هیجان خبرهای سیاسی را دنبال می كردند و هر بحثی و هر جنبشی را در سایه و سیطره ی سیاست می دیدند. بعدش در دوره بعد اصلا اخبار سیاسی را دنبال نمی كردند و هر حرفی از سیاست آنها را دلزده می كرد. به نظرم یواش یواش این وضعیت داره عوض می شه. حداقل برای بخشی از جامعه سیاست هم امری می شه كنار بقیه امور   كه از یك طرف نباید كامل به آن پشت كرد  چو ن -چه بخواهیم چه نخواهیم --نتایج جهان سیاست در زندگی ما نقش بازی می كنه. از طرف دیگه همه ی مسایل را در سیاست  و یا در سایه آن نباید دید. به نظرم رو آمدن این نگرش اتفاق مباركی است. در این نگرش نه جایی برای ارادت كاریزما وار نسبت به شخصیت سیاسی هست نه جای نفرت بی حد و حصر. سیاستمدار هم یك آدم هست كه مثل همه ما اشتباه ممكنه بكنه و مثل همه آدم ها خوبی هایی هم داره. برای مدتی در منصبی قرار می گیره و كاری را انجام می ده. حالا بعضی ها یك مقدار بهتر از بقیه این كار را انجام می دهند.  در این دیدگاه جدید به سیاست قرار نیست با دید آرمانی نگاه كنیم. وقتی هم از دنیای سیاست حرف می زنیم قصد خطر كردن  و قهرمان شدن نداریم! گیریم چند نفری قهرمانانه برای سیاست جانفشانی كردند چه تضمینی هست كه نتیجه با آرمان آن افراد مطابقت داشته باشد؟!در این دیدگاه به همان اندازه برای امر سیاست وقت می ذاریم و هزینه می دهیم كه فكر می كنیم به نتیجه اش می ارزد!

حالا بذاریدیك كم بحث كنیم ببینیم در این چارچوب چه كارها می شه كرد؟  من چند نظر خود را می نویسم. شما  هم نظر خود را بنویسید.

اول این كه باید  مطالعه كرد و دید از نهادها ی مختلف چه انتظاری می توان داشت. به طور مثال بذارید در مورد خواست های هویتی در شهرها بگویم.  مثلا در تبریز محله ای هست به نام رشدیه و محله ای دیگر به نام زعفرانیه. نامگذاری محله ی رشدیه بین مردم محبوب هست چرا كه یادآور یكی از شخصیت های تاریخی شهر هست. اما نام زعفرانیه بی مسمی است. اونجا زعفران نمی كاشتند. تاجر زعفرانی هم آنجا ساكن نبوده. چه دلیلی داشت اسمش را بگذارند زعفرانیه؟! خیلی ها در  تبریز از این كه اسم محله ها و پاساژها را از روی اسامی تهرانی تقلید می كنند شاكی هستند. معتقدند نام های محلات تبریز ویژگی های هویتی خود شهر را داشته باشد. حالا ببینیم چه نهادی چنین مسئولیتی دارد؟! جواب در حال حاضر شورای شهرهست.(البته نامگذاری زعفرانیه زمانی كه شورا ها هنوز تشكیل نشده بودند اتفاق افتاد. انصافا اقدام آقای خاتمی در راه اندازی شوراها كه مدت ها مغفول مانده بود جای تحسین و تشكر دارد.
) خوب! اگر مردم شهر فعالیت ها ی شورا ها را از طریق رسانه های محلی یا وبلاگ هایی نظیر وبلاگ آذرقلم تعقیب كنند می توانند تشخیص دهند چه تركیبی از نمایندگان در شورا این قبیل انتظارات آنها را برآورده می كند. كافی است در هر جمع خانوادگی یك نفر باشد كه به این موضوعات علاقه داشته باشد و این گونه اخبار را دنبال كند. وقتی كه انتخابات شوراها سر می رسد می تواند به بقیه ی در انتخاب اصلح مشورت دهد. خیلی از درخواست های هویتی كه در شهرها داریم از طریق همین شوراها به طرز كاملا قانونی و بی هیچ جنجالی قابل پیگیری و برآورده شدن هستند.

حالا برسیم به مجلس.  بنا به قانون اساسی نمایندگان مجلس در برابر تمامی آحاد ملت باید پاسخگو باشند نه فقط در برابر مردم حوزه انتخابیه خود. از نماینده های مجلس نمی توان ونباید انتظار داشت كه تنها به مسایل حوزه انتخابیه خود بپردازند. (این انتظار بحق چیزی است كه از مسئولان محلی و اعضای شوراهای شهر وروستا باید داشته باشیم)  وقتی نماینده ی مجلسی این چنین انتظاری را می خواهد برآورده صورت خیلی خوشی ندارد. گاهی نماینده های مجلس اظهار نظری در مجلس می كنند كه  به نظر من می آید تنها دلیل آن اظهار نظر این بود كه به شهر خود كه برگشتند بگویند "دیدید من ساكت نبودم و حرف زدم!" برخی نماینده ها ی شهرهای كوچك به گونه ای صحبت می كنند كه این حس به شخص دست می دهد كه هدفشان از  صحبت كردن پیشی جستن در گرفتن وقت مجلس از نمایندگان كلانشهرها --علی الخصوص كلانشهر نزدیك به شهر كوچك آنها--ست!  برخی حتی این را به زبان می آورند غافل از این  كه خارج از محدوده شهرشان این حرف كه "دیدید  من از نماینده های فلان كلانشهر بیشتر حرف زدم" بازتاب جالبی نخواهد داشت.حتی گاهی به نظر من می رسد این كه محتوای این حرف چیست و آیا به منفعت آن شهر هست یا نیست فرع ماجراست.

 مردم كلانشهرها معمولا این انتظار را ندارند اما انتظار دارند نماینده ی مجلس یا دیگر مقامات سیاسی همان دیدگاه خودشان را در مجلس بازگو كنند به خصوص اگر این دیدگاه از جنس انتقاد باشد. وقتی نمایندگان این كار را می كنند خوشحال و هیجان زده می شوند. نظر من این هست كه این  انتظار و این خوشحالی  با دیدگاه عملگرایانه نسبت به سیاست كه در بالا به آن اشاره كردم در تضاد هست. در این دیدگاه ما نمایندگان را به مجلس نمی فرستیم كه آنجا  نام شهر كوچك مان  به زبان آید و مطرح شود. به این دلیل هم نماینده به محلس نمی فرستیم كه برود آنجا حرف دل ما را بزند تا دلمان خنك شود.

انتظاری كه ازمردان و زنان سیاست در این چارچوب باید داشته باشیم آن هست كه  طوری حرف بزنند و عمل كنند كه مشكلات در سطح ملی رفع شود. كارها و سخنانشان باید معطوف به نتیجه باشد. گاهی سكوت بهتر از سخن گفتن هست. 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هنرمندان و آقای رئیس جمهور

+0 به یه ن

 

 اخیرا رئیس جمهور با جمعی از هنرمندان و ادیبان سرشناس كشور دیداری داشته . هنوز اتفاقی نیافتاده از یك طرف اپوزیسیون خارج نشین به این هنرمندان و ادیبان لجن پراكتی می كنند و از یك طرف متعصبان تندروی داخلی.

از پایگاه خبری آفتاب دارم نقل می كنم:

"

رییس‌جمهور با اعلام مخالفت از تقسیم هنرمندان به هنرمندان ارزشی و غیر ارزشی گفت: این تقسیم‌بندی بی‌معنا است چرا كه هنر یعنی ارزش و هنرمند ارزشمند است كه با كار خلاقانه به تعالی می‌رسد.

روحانی كه خود را مهمان اصحاب فرهنگ و هنر دانست، یادآور شد: هنرمند باید در مسیر كار هنری، خود را به مردم نزدیك كند چراكه مردمی بودن و صداقت همه هنر است.

رییس دولت یازدهم با بیان اینكه در بخش هنری نمی‌توانیم با دستور به خلق هنر بپردازیم اضافه كرد: هرگونه فضای امنیتی می‌تواند جوانه‌ی هنر را بخوشكاند."

 

آیا واقعا ایران امروز كشش  عملی كردن چنین نظری را دارد؟! گمان نمی كنم! چند وقت پیش داشتم فیلمی مستنددر مورد وین قبل از جنگ جهانی می دیدم. وین اوایل قرن بیستم. همان وین معروف كه ویتگنشتاین و اینشتن و دهها فرد شهیر دیگر همزمان در كافه هایش به بحث می پرداختند. وین اشتراوس! وین دانوب آبی و والتس تا دمدمه های صبح! "آن وین" كشش قبول "هنر خود ارزش هست" را نداشت. بنا به آن فیلم مستند یكی از دلایل نفرت عوام از یهودیان آن شد كه هنرمندان یهودی هنر و معماری آوانگارد را ترویج میكردند و مردم بر نمی تافتند. جایی كه "آن وین" كشش لازم را نداشته باشد آیا "این تهران" خواهد داشت؟! بعید می دانم.

حالا این حرف در جمع های روشنفكری گفته شود طبیعی است. اما وقتی از  دهان رئیس جمهور  بیرون می آید من نگرانم كه واكنش های منفی بسیار به دنبال بیاورد. ای كاش آقای رئیس جمهور به جای گفتن این حرف ها در عمل از هنر و هنرمندان و ادیبان حمایت می كرد و امنیت  آنها را تضمین می كرد. ای كاش در آن جلسه خود كمتر صحبت می كرد و می ذاشت هنرمندان و ادیبان نظرات  و مشكلات خود را بگویند. این طوری در عمل می شد بیشتر امید داشت!

 

رئیس جمهور یك مقام اجرایی دارد. نباید كه در مورد هنر نظریه پردازی كند!  آن همه هنرمندان تراز اول جلویش نشسته بودند و این چیزها را بهتر از او می دانستند. نیازی نبود او آنجا به آنها اینها را یادآوری كند. به جای این حرف ها ای كاش بی جنجال و بی سر و صدا امكان فعالیت آزادترهنرمندان و ادیبان را فراهم بسازد. خاتمی هم از این حرف ها می زد و واكنش ها بر می انگیخت. ولی انتظار داشتیم روحانی به مقام اجرایی اش بسنده كند و از تریبون ریاست جمهوری نخواهد یك مكتب فكری در مورد آزادی یا هنر یا.... را تبیین كند. می دانید نتیجه ی این كار چیست!؟ پس فردا كه متعصبین فشار آوردند مقامات اجرایی  مجبور می شود چیزی در این ردیف بگوید "آن چیزی كه  گفته شد معنایش این نبود كه! معنایش آن بود كه نقاشان آزاد هستند در ترویج ارزش های والا ی مورد نظر شما  با سیاه قلم طرح بكشند یا با مداد رنگی. شاعران آزاد هستند در مدح ارزش ها ی مورد نظرقالب قصیده را انتخاب كنند یا شعر نو  ...."  چه آش شله قلم كاری شود!!!  بگذارید نظریه پردازان حرفه ای هنر ، آزادی و... در محیط های آكادمیك نظریات خود را بسط بدهند. مقامات اجرایی هم محیطی فراهم كنند كه این نظریه پردازان مجبور نباشند تحت فشار، حرف های خود را پس بگیرند یا ماست مالی كنند. كار مقام اجرایی بازگویی نظرات نظریه پردازانی در این مقولات نیست!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مدارس خاص تهران

+0 به یه ن

چندی پیش در بخش كامنت ها من چند نظر در مورد مدارس خاص تهران مثل مدرسه نیكان نوشتم. حرفم دو چیز بود. یكی این كه این مدارس "تیپ" تربیت می كنند نه "فرد" (individual)

البته بعدش یكی از خواننده های دقیق و عزیز وبلاگ به نام سروش به من انتقاد خیلی جدی كرد كه مشاهداتم برای این نتیجه گیری كافی نیست.

دومین نكته ام این بود كه تربیت شدگان این قبیل  مدارس نقش خیلی مهمی در جهت گیری های اجتماعی سیاسی پایتخت و به دنبال آن كل كشور دارند.  معمولا مردم كه می خواهند تهران و جهت گیری های آن را در مسایل اجتماعی و سیاسی تحلیل كنند دو تیپ در نظر دارند: یكی تیپ هایی كه خانم هایشان لاك قرمز می زنند و لباس مارك دار می پوشند  و غرق در ناز و نعمت هستند  و دغدغه های خاص خود را دارند  و دیگری  كسانی كه غم نان دارند و  نگرانی شان تهیه ملزومات اولیه زندگی است .

اما به نظر من در تحلیل جامعه ی پایتخت ایران،  ابر شهر تهران، آن چه باید حتی بیش از دو قشر بالا مورد توجه گیرد همین تیپ فارغ التحصیل این قبیل مدارس خاص هست.  شاید بر عكس آن دسته اول و تا حدی دسته دوم اینها را زیاد نمی بینیم. اتفاقا چون  این قشر  معمولا متنفذ هستند  زیاد نمی خواهند تو چشم باشند! وقتی نام تهران می آید معمولا این قشر و این تیپ در نظر افراد نقش نمی بندد. اما هستند و بسیار هم اتفاقا متنفذ می باشند.

حالا این نوشته را بخوانید. به قلم كسی است كه این طبقه را بسی بهتر از من می شناسد. ای سروش عزیز  كه به  من انتقاد كردی! انصافا كسی كه در چنین شرایطی بزرگ شده باشد همان تیپ را پیدا نمی كند؟! نوشته پیتزا فروشی كنار مدرسه ورشكست شد!

:))

فارغ التحصیلان این مدارس خط فكری مشخص دارند، با هم شبكه های اجتماعی خودشان راساخته اند، پول و حامی دارند و...... طبیعی است كه در جامعه و در عرصه سیاست هم خیلی تاثیرگذار بشوند.

به نظر من وجود این قشر از اصلی ترین ویژگی پایتخت ایران هست. مشابه آن را در استانبول و آنكارای تركیه می بینیم اما در ازمیر  تركیه هرگز!  نظیر این مدارس در شهر های كوچك تر نمی تواند باشد. حالا شاید در اصفهان و مشهد در سطح كوچك تر مشابه داشته باشند اما در تبریز و شیراز و رشت و اورمیه چنین مدارسی با این فرهنگ خاص گمان نمی كنم پا بگیرند. در شهرهای كوچك تر كه اصلا گمان نمی كنم. اگر شهری مثل تبریز بخواهد حرف بیشتری در صحنه ی سیاست كشور داشته باشد باید فكر آلترناتیوی برای این قبیل مدارس برای تربیت نسل بعدی باشد. (با توجه به شناختی كه من از تبریز دارم این مدارس به این شكل در تبریز زیاد مقبولیت نخواهند داشت!)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل