هفت سین و سنگ صبور

+0 به یه ن

همان طوری که می دانید زبان ها از هم وام می گیرند و گرته برداری می کنند.

گاهی در این گرته برداری ها به مفهوم دقیق کلمات دقت نمی شود و اصطلاح عجیبی خلق می شود که منشا تخیلات و داستان پردازی ها قرار می گیرد.
 نوروز یک عید باستانی با قدمتی چند هزارساله در این حوزه پهناور تمدنی است که شامل کشور ایران هم می شود. اما در هر گوشه و در هر بخش از این سرزمین در زمان های گوناگون، برای آن مراسم متفاوت داشتند. مثلا شما اگر به نوشته های ابوریحان مراجعه کنید می بینید سخنی از سفره هفت سین که ما امروز استاندارد می دانیم نیست. به جای آن، به استناد نوشته های ابوریحان (در آن گوشه که مورد مطالعه ابوریحان بوده و در آن برهه از زمان) هفت دانه مختلف را برای نوروز می رویاندند.
خیلی از مراسم و آیین هایی که امروز، ما برای نوروز و دیگر جشن های ایرانی می شناسیم در دربار قاجار در تهران به این شکل ساخته و پرداخته شده اند. این مراسم و آیین ها هم -با توجه به خاستگاه ایل قاجار- از مراسم سنتی تر آذربایجان وام گرفته شده. از قدیم در آذربایجان سفره عید می چیدند. در آن هفت برکت (شامل برنج خام و لپه خام و.....) می ذاشتند. می گفتند «برکتلردن یئددی سین» می ذاریم. یعنی از برکت ها هفت تا یش را می ذاریم. این اصطلاح به صورت «هفت سین» ترجمه شده. عدد «هفت» از قدیم در این حوزه پهناور و باستانی تمدنی، اهمیت داشته اما حرف  «سین» هیچ جای فرهنگ ایرانی (جز این مورد ) اهمیت اسطوره ای نداشته. برداشته اند داستان بافته اند: «قبل از اسلام «هفت شین» بوده که شامل شراب هم می شده. چون در اسلام شراب حرام هست به هفت سین تغییر کرده.» اونی که این داستان را می بافد و باور می کند با خود نمی گوید که اولا قبل از اسلام خط میخی داشتیم نه این خط را که صحبت از «سین»  یا «شین» باشد. ثانیا خود شراب کلمه عربی است که دلیلی ندارد قبل از اسلام این کلمه  در ایران رواج داشته باشد.

دیگر اصطلاح «سنگ صبور» هست. در ترکی «داش» هم به معنای سنگ هست هم به معنای «هم». مثلا دیلداش یعنی همزبان. وطن-داش یعنی هموطن. صبیرداش هم یعنی کسی که با هم صبر می کنند. احتمال می دهم دختران خان ها و حکمرانان  خطه آذربایجان که به عنوان عروس سیاسی، به دربار قزوین و اصفهان و تهران می رفتند و مورد بی مهری و بی توجهی شاه در حرم قرار می گرفتند به این «صبیر داش» احتیاج زیاد پیدا می کردند و این اصطلاح را وارد زبان فارسی  کرده اند.

پی نوشت ۱: نقش این عروس های سیاسی، زاییده تخیل من هست اما منشا این کلمات را در نوشته های آقای ناصر منظوری، زبان شناس خوانده ام.

پی نوشت ۲: یکی از آن عروس ها، دختر حکمران قره باغ بود که به حرم فتحعلی شاه برده شده بود و مورد بی توجهی کامل شاه قرار گرفت. احتمالا امثال او در طول تاریخ، زیاد بوده اند. نام او در تاریخ مانده چون خود ادیب و شاعر بوده. گویند برای رفع دلتنگی در تهران باغی همچون باغ های قره باغ ساخت. اما هرچه کرد نتوانست «خاری بولبول» (یکی از گل های قره باغ) را بپروراند. در این جنگ اخیر قره باغ، به این داستان به طور سمبولیک زیاد اشاره می شد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تکم خوانی

+0 به یه ن

امسال در نوروز می خواهم "تکم چی" بشم. طرح "تکم" را از اینترنت برداشته ام و سفارش داده ام برایم بافته اند. اصراری ندارم که تکم من شبیه تکم صد سال پیش باشه که خیلی "اصیل"باشه. ترجیحم این هست که تکم و تکم خوانی من، طوری باشه که برای کودکان امروزی که با پوچز و اختانوردها و السا و آنیتا بزرگ می شوند جذابیت داشته باشه. کار سختی خواهد بود!


 با بالا رفتن نرخ دلار، قیمت عروسک وارداتی هم بالا رفته. در نتیجه عروسک دست ساز داخلی می تواند مشتری بیابد. این یک ایده عملی است برای خوداشتغالی با سرمایه بسیار اندک. https://fa.m.wikipedia.org/wiki/تکم%E2%80%8Cچی 
------------------

 در مورد تکم بیشتر بخوانید

 تکم و تکمچی [اوسطوره، فولکلور، مدنیت] 
آراشدیریب یازان: عمار احمدی ساوالان 
ایگیدلری انتشاراتی اوچونجو چاپ - قیش ۱۳۹۹ 

 آی تکمین کندی وار
 کمندی وار، کندی وار 

هر قاپیدا اویناسا 
بیر نَلبَکی قندی وار

 جنابِ جبرئیل نامه گتیردی
 گتیرجه‌یین پیمبره یئتیردی 
مبارک قوللارین گؤیه گؤتوردو، 
-سیزین بو تازه بایرامیز مبارک 
آییز، ایلیز، هفته‌ز، گونوز مبارک. 

 تکم از یک واژه «تکه» و ضمیرم «م» ترکیب یافته است. تکه در لغت ترکی به معنی بز نر نیرومند آمده که ترکیب این دو به معنی «بز نر من» می باشد. تکم عروسک اسطوره‌ای آذربایجان است که آن را از چوپ می سازند. پاهای این عروسک متحرک است که روی صفحه چوبی که اغلب به شکل دایره است به وسیله اهرمی که از وسط دایره به زیر شکم عروسک وصل است، توسط تکمچی به رقص درمی آید. تکمچی با دست چپ خود پایه ثابت زیر صفحه چوبی را گرفته و با دست راست اهرم متحرک چوبی را به حرکت وا می دارد. با به حرکت درآمدن عروسک روی صفحه چوبی تکمچی شروع به خواندن شعر می کند. 

بدن تکم را با پارچه قرمز خوش رنگ می پوشانند و روی آن را با سکه ها و پولک ها و زنگوله های کوچک خوش رنگ تزیین می کنند. این کار باعث می شود که وقتی تکمچی عروسک را به رقص درمی آورد آن تزیین ها آهنگ خاصی به رقص تکم ببخشد. عروسک بز نر و روپوش قرمز رنگ تکم و تزیین های آن ریشه در اسطوره های مردم آذربایجان دارد. بز در فرهنگ آذربایجان نماد زندگی اجتماعی انسان های دوران باستان است. بز ماده را نماد باروری و بز نر را نماد دورهم بودن و زندگی اجتماعی می دانستند. رنگ قرمز در فرهنگ مردم آذربایجان هم نماد و سمبل آتش و گرمی و هم نماد شادی و سرور می باشد. علت اینکه زنان آذربایجان هم در پوشش های خود از رنگ قرمز زیاد استفاده می کنند به همین ریشه و نماد برمی گردد. اما پولک ها و سکه های آویزان از تکم نماد فراوانی و برکت در بین مردم آذربایجان است. تکمچی با بستن سکه به لباس تکم نوید سال نیکو و پر برکت را برای مردم می دهد. گاهی دیده می شود که برخی از تکمچی ها به دو طرف شکم تکم آیینه نصب می کنند. این کار به رسم روشنایی و دادن چشم روشنی و خبر از سال شادی و فراوانی است.
 #فروش_آنلاین_کتاب 
#فروش_آنلاین_کتابهای_ترکی_آذربایجانی آ
نلاین ساتیش: @savalan_igidlary 
 @yashmaq_book @evdeal.ir *
[بوردا اولان بوتون کیتابلاری آلماق اوچون دایرکت‌ده یازا بیلرسیز] (کیتابلار پست واسیطه‌سیله، دقیق بهداشتی پروتکل‌لارین رعایتی ایله، پلاستیک ایچینده قوللوغونوزا گؤندریله‌جک). 

 شعری که برای تکم خوانی انتخاب کرده ام:
 ⭕️تکم 
✍#رامین_جهانگیرزاده 

 ایکی بوینوزلو کئچی 
آی بیزیم دوزلو کئچی

 هر نه واردی یئییرسن 
هئچ نه‌یه یوخ دئمیرسن 

 تکم-تکم دئدیم من 
آتیلیب اوینادین سن 

 بوزاردین دان یئری تک
 بیر آز یئمکدن ال چک 

 تورپاغا نفس گلدی 
سنه هئچ هوس گلدی؟!! 

 گول اولدو بولبول اولدو
 تکم رنگین دورولدو؟!! 

 بوینوزلادین هر یئری 
آتیلدین لاپ مین سئری 

 دیرماشدین داغ داشلارا 
گئتدین لاپ او باشلارا 

 بوینوز چالدین گونشه 
مات قالدیم من بو ایشه 

 تکم بسدی دوش یئره 
بوینوزلاما بوش یئره 

 گونش گؤیون اوزونده 
ایزی قالار گؤزونده

 گؤزوندن نور اله‌نَر 
بیردن ایشیق گؤرونر 

 آی گؤزو ایشیق تکم 
توکو یاراشیق تکم 

 ساققالی آت قویروغو 
حیات یئنی بیر قورغو 

 گل اویناقلا گول اولسون 
قلبیمیزه نور دولسون 
 @yekansasi98

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

من هم یک ریشه گنجوی دارم

+0 به یه ن

دیروز ارمنستان مناطق مسکونی گنجه را که دومین شهر بزرگ جمهوری آذربایجان است هدف حمله موشکی قرار داده و ١٣ غیر نظامی شامل زن و کودک فوت شده اند و ٤٠ نفر دیگر مجروح گشته اند. 😞😞😞😞😞😞 یادم افتاد نام خانوادگی مادربزرگ پدری ام "گنجه لو" بود. گویا پدربزرگش اهل گنجه بوده است. 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آیا قومیت مسئولان مهم هست؟

+0 به یه ن

در لینک زیر یک پرسشنامه آنلاین هست که  یک دانشجوی کارشناسی ارشد از دانشگاه شهید بهشتی طراحی کرده. پرسش ها در مورد قومیت های ایرانی است. من آن را پر کردم. توصیه می کنم شما هم آن را پر کنید و نظر خود را بیان نمایید.


یکی از سئوال ها در مورد قومیت مسئولان سیاسی بود. چون در مورد  این موضوع،  چند سوتفاهم در بین کسانی که با دغدغه های قومی ناآشنا هستند (و یا گمان می کنند از  نمد دغدغه های قومی و هویتی موجود در جامعه می توانند برای خودکلاهی بدوزند) وجود دارد، لازم می دانم اندکی در این باره سخن بگویم.
برای اکثر ماها خیلی مهم نیست که قومیت رئیس جمهور و سایر مقامات بالای کشور چه باشد. جالب است بدانید که آروند هاتی روی -نویسنده و فعال حقوق بشر هندی معتقد است که هر زمان در هندوستان بخواهند ظلمی وافر در حق قومی خاص بکنند از همان قوم چند نفری را به مقامات عالی می رسانند تا جنایات را به گردن هم-قومی خودشان بیاندازند. خوشبختانه در کشور ما هیچ وقت اختلافات قومی به اندازه هند بالا نگرفته و نخواهد گرفت. مشترکات  و دلیستگی های اقوام مختلف در ایران بیش از آن هست که اختلاف جدی صورت گیرد.  ما ایرانی ها  هم عاقل تر  و هم عاطفی تر از آن هستیم که از حدی بیشتر به اختلافات قومی پا دهیم.خیلی هم فرق نمی کند که چه حاکمانی بالا سرمان باشند (یا حتی نباشند). در هر صورت به جان هم نخواهیم افتاد. اما در حد ملایم تر آن چه آروند هاتی روی می گوید در ایران هم صادق هست. مثلا اگر یک ترک در ایران یک مقام فرهنگی رده بالا بگیرد احتمالا کمتر از همتای فارسش به زبان ترکی یا موسیقی آذربایجانی مجال رشد می دهد. می دانید چرا؟ چون می ترسد به او انگ پان-ترک بزنند. یک مسئول فارس چنین دغدغه ای ندارد و بر اساس این که می بیند موسیقی آذربایجانی هم خواهان دارد و هم فاخر هست به آن مجال رشد بیشتری می دهد.

 ترک هایی که مقام دولتی نسبتا بالایی دارند (مثل وزیر و معاون رئیس جمهور) معمولا خیلی گلی به سر منطقه خود نمی زنند اما هر از گاهی که با رقیبانشان دعوایشان می شود انتظار دارند ترک های ایران بیایند و در دفاع از وی سینه چاک کنند.  اما به یاد ندارم یک بار هم کسی به خاطر ترک بودنشان آمده باشد برایشان سینه سپر کند. اگر عملکردشان مثبت بوده، طرفدار داشته اند. در غیر این صورت، خیر. قومیت آنها در حمایت یا عدم حمایت محلی از اعراب نداشته.

اما چیزی که برای ما مهم هست این هست که مسئولان محلی در استان ها  باید بومی باشند. مثلا شهردار و استاندار از بومیان منطقی باشد.  هیچ هم آرزو نمی کنیم که مثلا در بوشهر استاندار آذربایجانی بذارند. اگر با مشکلات بوشهر آشنا نیست برای چی  اونجا بره، استاندار بشه؟! یک استاندار بوشهری برای اونجا منصوب کنند که با فرهنگ و مسایل محلی آشنا باشه و بدونه که چه طور مشکلات را حل کنه. حرف و درد مردمش را بفهمه.
وقتی مدیریت کارخانه ای دولتی یا امتیاز استخراج از معدنی را در استانی به فرد غیر بومی می دهند عموما  نگران آلایندگی  نیست. اکثر صنایع و معادن با آلایندگی بالا در استان آذربایجان شرقی در دست  مسئولان غیر بومی هست. مسئولان بومی (حتی اگر خود بی وجدان باشند) از ترس سرزنش های فک و فامیل شان در محل جلوی آلایندگی ها را می گیرند و لی برای مسئول غیر بومی فرق زیادی نمی کند. اگر جلوی آلایندگی را نگیرد، در دیدوبازدید های عید از خاله و عمه اش سرزنش نخواهد شنید! سرکشی درست و حسابی از طریق واحد سلامت، ایمنی و محیط زیست (HSE)  مستقل که در این مملکت نداریم. دست کم مسئول بومی بذارید که از روی رودربایستی خاله و عمه اش جلوی آلایندگی ها را بگیرد.

در بخش نظرات  (باخیش) بیشتر در مورد نظر سنجی نوشته ام. یادتان نرود که نظرسنجی را پر کنید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

منزلت اجتماعى

+0 به یه ن

زیاد می شنویم که در جامعه ما، منشأ منزلت اجتماعى فقط و فقط پول هست! من به این حرف باور ندارم. یعنى واقعا فکر نمى کنم بشه این جور مسئله منزلت اجتماعى را در جامعه ایران امروز ساده سازى کرد. مى خواهم مشاهده خودم را مى گم. طبعا مشاهده من بیشتر روی تبریزى هاست و اردبیلى هاى مقیم کرج. چیزى که در این جمع منزلت اجتماعى مى آره بیشتر "مفید" بودن هست تا "پول". اگه شایعه باشه که فلان میلیاردر ، دستى در قاچاق مواد مخدر داره، آدم حسابش نمى کنند چه برسه که بخواهند حلوا حلوایش بکنند. از سوى دیگه خانم هاى بیوه اى که پسر یا دامادشان در شهر خودشان نیست، کارگر ساده اى که گاه گاه کارهاى مردانه اى مثل برف پاروکردن و ... را برایشان انجام مى ده از همه دنیا بیشتر تحویل مى گیرند.


 دکترها-به خصوص دکترهاى حاذق- خیلى تحویل گرفته مى شوند. نه به خاطر این که پولدار هستند بلکه به خاطر این که کسانى هستند که ممکنه روزى جان عزیزمان را نجات دهند. خیلى هم حاذق نباشند باز ممکنه نصف شبى مجبور بشویم خانه شان زنگ بزنیم بگیم:"خانم یا آقای دکتر! دستم به دامانت یه کاری کن این تا فردا صبح نمیره. فردا صبح می بریمش پیش یک دکتر درست و حسابى!"😏😂 به خاطر همین احتمال، یک عمر دکترها را تحویل می گیریم. خودمن وقتى فهمیدم همسایه دیوار به دیوارمان دکتره از این جهت خوشحال شدم. در واقع بنگاهى که به اقتضاى شغلش ملت را خوب می شناسه جزو اولین تعریف هایی که از خانه کرد همین بود! خوب می دانست که توجه مشترى را همسایگى یک پزشک جلب می کنه!  

مردم کارخانه دار ها را هم تحویل مى گیرند. نه به خاطر پولدار بودنشان. بلکه به خاطر ایجاد اشتغال. احتمال این که روزى از کار بیکار بشیم خیلى ترسناکه. دوست و آشناى کارخانه دار داشته باشیم یک جورى ته دلمان قرصه که بالاخره دستمان را بند می کنه. همان خانم بیوه که کارگر ساده را تحویل می گرفت کارخانه دار آشنا را هم (به درجه اى کمتر) تحویل مى گیره چون مى خواد براى برادر کوچکتر همان کارگر در کارخانه اون یارو شغل پیدا کنه.
 بازارى ها هم تحویل گرفته مى شوند چون کارهاى خیریه ای که انجام مى دهند کم و کاستى ها را برطرف می کنه.
 نه جانم! پول خالى منزلت نمی آره. این چیزهاست که منزلت می آره. گاهى می بینیم کسانى که رفتارشان متناسب با شرایط نیست و به این علت تحویل گرفته نمى شوند می روند کولى بازى در مى آورند که چون من پورشه ندارم تحویلم نگرفتند. خبر ندارند که با اون رفتار بی ملاحظه و دردسرساز لامبورگینى هم داشتند باز همین آش بود و همین کاسه! دست کم من یکى باز هم تحویلش نمی گرفتم! می خواد ثروتمند باشه می خواد فقیر! من کسى را که وقتى مریض اورژانسى هست آمبولانس را معطل نگاه می داره که به همه نمایش بده که او بوده که می خواهد بره عیادت، تحویل نخواهم گرفت حتى اگر بزرگترین کشتى تفریحى جهان را در تملک داشته باشه! 🍀@minjigh 

 و اما در مورد منزلت اجتماعى پژوهشگر! جامعه ما هنوز با پژوهشگرى و منفعتى که در دراز مدت به جامعه و یک تمدن می رسانه آشنا نیست. طبیعى هم هست که آشنا نباشه! ثمره اون تیپ کارها که ما می کنیم چند نسل طول خواهد کشید که به بار بنشینه. طبعا -برعکس کار پزشک یا کارخانه دار یا کارگر ساده-مردم اثرات کارهاى ما را به عینه نمی بینند که بخواهند تحویلمان بگیرند. برفرض محال-ماشینمان لامبورگینى هم بود بازهم کسى ما را تحویل نمی گرفت. تازه کلى هم دشمن پیدا می کردیم چون فکر می کردند یا دزدی کرده ایم یا "از خودشونیم!" یا هر دو.
 ما نباید انتظار داشته باشیم مردم ما را مثل یک پزشک تحویل بگیرند. اتفاقا به نظر من همین قدر هم که تحویل می گیرند دارند لطف می کنند! شاید ٢٠ سال دیگه مردم ما با جایگاه پژوهشگر آشنا شوند. بسته به خودمان هست که چه قدر خوب کار کنیم. فعلا مردم ما ، ما را به عنوان معلم و آموزگار تحویل می کنند. باور دارم دارند لطف می کنند! من و همسرم را یک کم بیشتر تحویل می گیرند به خاطر جوایز بین المللی که گرفته ایم و به خاطر این که در همایش هاى بین المللی در کشورهاى گوناگون برای ارائه سخنرانی دعوت می شویم. این یک کمى اعتبار بین المللی می آره. از این جهت مردم ما را مفید می دانند و یک کمى بیشتر تحویل می گیرند. 
 چند سالى است یک عده از پژوهشگران کشور براى خودشان بساط پهن کرده اند. تن به کار پژوهشى نمی دهند، مقاله نمی نویسند اما معتقدند بسیار "عمیق" هستند. چند جمع بسته برای خودشان دارند که در آن مرتب همدیگر را حلوا حلوا می کنند که چه قدر "عمیق" هستند. طبیعى است که خارج از این جمع هاى بسته کسى تحویل شان نگیرد! آخه چه فایده اى براى جامعه دارند که انتظار دارند به اندازه یک پزشک تحویل گرفته شوند؟! "من عمیقم ! من عمیقم!" گفتن که قرار نیست برای کسی منزلت اجتماعى بیاره! 🍀@minjigh 

 خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
 سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

 عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
 این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

 ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
 عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

 این چندمین شب است که بیدار مانده ام
 آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند 

 بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست 
 آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

 گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی
 با این عطش سراب قبولم نمی کند

 بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
 حق دارد آفتاب قبولم نمی کند.

 محمد علی بهمنی 

 آیا ماشین مدل بالا همه درهای بسته را باز می کند؟! گمان نمی کنم. اگر پسری سوار بر ماشین مدل بالا در خیابان جردن یا اندرزگو جلوى یک تیپ خیلی خیلی خاصى ترمز کند، احتمالا در جلوى همان ماشین باز می شود! اما این در " همه درها" نیست!!! خیلی در خاصى است که توسط تیپ بسیار بسیار خاصى باز می شود! 

 ببینید! شما با ماشین مدل خیلى بالاحتى به سختى بتوانید خانه اى کرایه کنید! باور کنید راست می گم. موجر ماشین را ببیند مشکوک می شود! مى پرسد این با این ماشین واین دک و پز چرا آمده خانه مرا اجاره کند؟! نکنه خانه بدنام می خواد راه بیاندازه برایم دردسر بشه؟! نکنه می خواد آشپزخانه مواد مخدر راه بیاندازه بعد دردسرش مرا بگیره؟! مردم شک می کنند اجاره نمی دهند. 

اون قدر هم در بین مردم، داستان هاى کلاهبرداری از افراد دارای ماشین مدل بالا هست که افراد جاافتاده (نظیر همان موجرها) معمولا به آنها مشکوک هستند اما یک خانواده متوسط با یک ماشین متوسط برای درخواست اجاره بیایند (مثلا یک خانواده فرهنگی) موجر با رغبت کامل خانه را به آنهااجاره می دهد. یک خانواده فرهنگی معمولى خیلی بیشتر در نزد افراد جاافتاده این مملکت منزلت داره! 🍀@minjigh  

اگر دقت کرده باشید در این بحث منزلت اجتماعى، من روی نظر و ارزیابى بخشى از مردم تمرکز کردم که اولا مینیممی از عقل معاش و هوش و دوراندیشى و شعور را دارند ثانیا در درجه اول به خودشان ارزش قایل هستند و حرمت نفس دارند. نظر و ارزیابى این دسته از مردم را معیار منزلت اجتماعى می دانم. اگر کسى حرمت نفس ندارد و خود را بى ارزش مى داند چه اهمیتى دارد که به واسطه مدل ماشینى که من سوار مى شوم مرا بالا بداند یا پایین؟! او خودش را هم قبول ندارد! احترام او را من مى خواهم چه کار؟! 

 از طرف دیگه اگر اون مینیمم عقل و شعور را نداشته باشد و دوست من شود که مى شود مصداق دوست نادان که به قول حکما از دشمن دانا هم بدتر هست. افراد مورد نظر اکثریت جامعه نیستند. اگر بودند که این همه در این مملکت مشکل نداشتیم! اما اقلیت مهمى هستند. ٢٠-٣٠ درصدى از جامعه ایران را تشکیل می دهند. نظر مثبت آنهاست که به عقیده من منزلت اجتماعى مى آورد.
 🍀@minjigh 

 عزیزى پرسید منزلت اجتماعى به چه درد مى خوره؟! منزلت اجتماعى باشه کارها راحت تر پیش می ره. مثلا اگر بخواهید ملکى بخرید چک هاى چند ماه بعد تان را قبول می کنند. یکى از آشنایان ضمانت لازم داشته باشه منزلت اجتماعى به درد مى خوره. کسى که منزلت اجتماعى داره وقتى وارد بوتیکى می شه برایش بپا نمی ذارند که چیزی را کش نره.   در ضمن این را خودم دیدم که مغازه دار هاى با تجربه تر وجاافتاده تر وقتى کسى با ماشین آن چنانى می آد به شاگردشان مى سپارند چهار چشمی او را بپاد که مبادا چیزی کش بره! آخه از بس در بین مردم از این قصه ها هست که یارو با مرسدس اومد چیزی کش رفت که چشم مردم ترسیده! به علاوه اگر حوری زمینی ای در اندرزگو سوار کرده باشه احتمال کش رفتن بالا می ره! در صورتى که تیپ هاى معلم و .....را هیچ مغازه داری نمی پاد که مبادا چیزی کش بروند! 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نمادهایی برای جریان هویت گرایی

+0 به یه ن

حدود ده پانزده سالی است که نماد بوزقورد بین بخشی از جریان هویت گرا خواهان پیدا کرده است. من قبل از آن نه نماد را دیده بودم و نه افسانه بوزقورد را شنیده بودم.  همان طوری که قبلا گفتم من وقتی 5-6 ساله بودم خانمی از قلب قره داغ از من مراقبت می کردم. من با داستان هایی که او می گفت بزرگ شده ام.  حدود 50-60 داستان غیر تکراری از قلب قره داغ به من گفت. هر روز یک داستان جدید! در هیچ کدام از آنها به یاد ندارم که  نامی از "بوز قورد" آورده شده باشد. اصلا حال و هوای داستان های او با حال و هوای این افسانه بوز قورد بسیار بسیار متفاوت بود. یک مورد از آن داستان ها را اینجا قبلا نقل کرده ام. پیام داستان های او مفاهیمی نظیر وفاداری، نشان دادن ابتکار عمل برای حل مشکلات،  جلو رفتن با زمان و درجا نزدن در حسرت های گذشته و نظیر آن بود. حال و هوای افسانه بوزقورد کاملا متفاوت از این داستان ها (و چه بسا متضاد با آنها) است.
من فکر می کنم این داستان های آذربایجان برای بزرگ کردن بچه های امروزی در دنیای مدرن هم آموزه های ارزشمند دارند. خیلی از کارتون های والت دیسنی که تنها 60-50 سال پیش ساخته شده اند نسبت به این داستان های چند صد ساله در مورد حقوق زنان بسی واپسگرایانه تر هستند.  همین داستان ساده، به دختران می آموزد که اگر حتی تنها و تنها هم بمانند باز ارزشمند هستند و باید قدر خود را بدانند. این در حالی است که در جوامع پست مدرن امروزی دختران نوجوان عجیب خواهان توجه دیگران به هر قیمتی می شوند و فکر می کنند ارزش آنها در همین توجه هست!
داستان هایی که پرستار من در کودکی می گفت به درد زندگی امروزی می خورد اما فکر نکنم افسانه بوزقورد دردی از ما در این زمانه دوا کند! حال و هوای آن به همان 1500 سال پیش می خورد.
  اگر هم این افسانه زمانی در میان ترکان قداست داشت سده هاست که دست کم در آذربایجان و زنجان ما به فراموشی سپرده شده است.  جا به جا در سرزمین های ما  مجسمه قوچ به جا مانده از 500-600 سال پیش می بینید. قبلا هم پیشنهاد کردم که قوچ نمادبسیار خوبی برای جذب توریست هست و بهتر است عروسک ها و مجسمه قوچ برای عرضه به گردشگر طراحی و تهیه شود. اما من تا به حال مجسمه گرگ از این دوره  در آذربایجان ندیده ام! مجسمه گرگ (که نماد رم هست) مرا به یاد ایتالیا می اندازد نه یاد آذربایجان. در نام گذاری ها هم همین طور. در قدیم، "قوچ علی" نام نسبتا مرسومی در آذربایجان بوده است اما تا به حال نشنیده ام اسم کسی در آذربایجان "قورد" داشته باشد!
ماشالله-اجدادمان عملگرا بودند. وقتی اقتصادشان بر پایه دامداری و گله داری بود طبیعی بود "قوچ" که هدایتگر و عامل تکثیر گله بود ارج وقرب داشته باشد. طبیعی بود مجسمه  قوچ را بسازند و ارج نهند، نه مجسمه گرگ که گله را می درد!
در داستان هایی که در کودکی می شنیدم حیواناتی که نقش آفرین بودند عبارت بودند از "جیران"،"مارال"، "اصلان =شیر"،  اسب (مخصوصا قیر آت و بوز آت)  مار، انواع و اقسام حیوانات اهلی، انواع و اقسام حیوانات افسانه ای.
دقت کرده ام در نقش های قالی هم  همین حیوانات ظاهر می شوند. حتی در قالی  های  نقش "شکار گاه تبریز" که پر از حیوانات هست   نشانی از بوز قورد نیست.
در زندگی روزمره در آذربایجان، پدر های بسیاری دخترانشان را به منظور تحبیب، "جیران" یا "مارال" خطاب می کنند اما نشنیده ام کسی پسرش را گرگ خطاب کند! ( دخترش را هم که به طریق اولی گرگ خطاب نمی کند!)
خلاصه این که  نماد "بوزقورد" دست کم برای من نمادی ناآشنا و نامانوس که هیچ نمی توانم با آن ارتباط برقرار کنم.

ظاهرا اخیرا حمله به این نماد توسط  نهادهای رسمی شدت گرفته است. عده ای آن را مخالف اسلام می دانند. عده ای آن را نماد نژادپرستی می شمارند.
به هر حال آن دسته از جوانان که به این نماد علاقه نشان می دهند عموما نه مخالف اسلام هستند و نه کاری به مفاهیم نژادپرستی دارند.  از روی پیروی از مد شاید به این نماد  توجه نشان دهند.

اما از روی نگرانی به این جوانان که  برای پیروی از  مد به سراغ این نماد می روند توصیه می کنم چنین نکنند. هزینه و خطر آن بسیار هست.  اگر به شما به خاطر این نماد انگ ضد اسلام بودن یا انگ نژادپرستی بزنند آینده تان بر باد می رود!
ظاهرا  چند گروه تند رو و به واقع نژادپرست در برخی  کشورهای ترک نشین هستند که این نماد را برگزیده اند. اگر این نماد را برگزینید و   اونها  یک کار خشن نادرست انجام دهند،  عده ای شما را هم مقصر خواهند دانست!  در حالی که  ربطی بین ما و اونها وجود ندارد. 
همان طوری که قبلا نوشته ام استفاده از نماد های نامانوس باعث می شود نخبگانی مثل پزشک ها، کارآفرین ها، مهندس ها، بازاری ها، معلم ها  و استادان دانشگاه همشهری و همزبان خودتان از شما دوری کنند. خودتان کلاهتان را قاضی کنید ببینید دوستی پزشک و کارآفرین و معلم ها ی شهر خودتان برای شما ارزشمند تر هست یا دوستی یک گروه عجیب و غریب تند رو در یک کشور غریب!؟
فردا برای کار پیدا کردن و صد تا چیز دیگه  به دوستی  و حمایت همین  همشهری ها نیاز خواهید داشت. واقعا نمی ارزد به خاطر این نماد نامانوس، این قبیل همشهری ها را از خود برانید.
پدران عملگرا و عاقل و منطقی  ما نماد قوچ را که سازگار با اقتصاد و هویت دامداری شان بود برگزیدند. ما هم نمادی برگزینیم که به درد زندگی امروز ما بخورد نه آن که برایمان دردسر درست کند. کم دردسر داریم که  بخواهیم بوزقورد را از اعماق تاریخ فراموش شده بیرون بکشیم و  دردسری بزرگتر برای خود بسازیم؟!
نماد گرگ هم برای 1500 سال پیش که ترکان هنوز اسلام نیاورده بودند و قبایل همسایه می ریختند و غارت می کردند و  دختران را به کنیزی می گرفتند نماد خوبی بود.  باعث دمیدن حس سلحشوری و اتحاد در هنگام دفاع می شد! اما به درد امروز ما با شرایط اجتماعی امروزی نمی خورد. در واقع چند صد سال است که دیگر به درد ما نمی خورد!
شاید همان تراختور برای امروز نماد بهتری باشد. نمادی از تلفیق صنعت و کشاورزی مدرن هست. خوب هم جا افتاده. گروه های تند رو در کشورهای دور دست هم آن را انتخاب نکرده اند که برایمان دردسر ساز شود. 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رویکرد اقتصادی برای جریان هویت گرایی

+0 به یه ن

همان طور که قبلا گفته ام  اگر هشیار باشیم جریان هویت گرایی قومی  می تواند موتور محرکه رشد جامعه باشد. اتحاد و همدلی ای بین شهرهای مجاور می تواند ایجاد کند که باعث همکاری و در نتیجه رشد همگانی شود. باعث می شود مردم برای رسیدن به منفعت جمعی، حرص و آز شخصی را کنار بگذارند.

از آن سو اگر آگاهی و هشیاری نباشد جریان هویت گرایی می تواند به بیراهه رود و ویرانگر عمل کند. یعنی به جای این که باعث شود مردم یک قوم با هم متحد شوند و در راه توسعه علمی، هنری، اخلاقی، اقتصادی و اجتماعی بکوشند باعث می شود با اقوام همسایه درگیر شوند و با درگیری مشکلات موجود را هزاران برابر بیشتر کند.

خوشبختانه در ده پانزده سال اخیر که این جریان، قدرت بیشتری گرفته روی-هم-رفته مثبت عمل کرده است. به عبارت دیگر، جنبه سازندگی آن بارها بر جنبه ویرانگر آن چربیده است. نمی توان انکار کرد که هر از گاهی حرکت های بیهوده و نادرستی از این جریان سر زده است که البته از سوی خود جریان مورد تقبیح واقع شده است و در نتجه ادامه پیدا نکرده است. چنین حرکت های جنجالی مخرب  بسیار در جراید سروصدا می کنند و توجه ها را جلب می کنند. اما حرکت های مثبت و سازنده و عمیق هویت گرایانه،   عموما به نظر نمی آیند.  در حالی که اثرات بسیار عمیق تری دارند. منظورم حرکت هایی نظیر تلاش برای حفظ میراث فرهنگی، تلاش همگانی برای جلوگیری از ورشکستگی واحد های تولیدی و خدماتی، انواع و اقسام کارهای خیریه، تلاش برای حل اختلاف ها برای ادامه همکاری، تلاش برای حفظ محیط زیست، تلاش برای جذب توریست و..... است. در این زمینه ها در سال های اخیر کوشش های بسیار توسط افرادی که گرایش هویتی داشته اند انجام گرفته است و نتایج در خور توجهی هم کسب کرده اند. البته هر کدام از این اهداف بالا انگیزه ای به جز هویت گرایی هم (انساندوستی، طبیعتدوستی و....) داشته است. اما دو انگیزه درکنار هم بوده اند که باعث شده اند افراد تا آن اندازه تلاش کنند.

 

دراین مقطع که کشور عزیز ما، مشکلات اقتصادی عدیده ای دارد جریان هویت گرایی  باید خود را باز تعریف کند.  اگر بتوانیم این مرحله را به هشیاری وبا پیش گرفتن یک رویکرد اقتصادی، پشت سر نهیم در آینده بسیار توانمند تر می شویم.  مقطع بسیار حساسی است. به نظرم  باید بیش از پیش مراقب بود که انگ اختلاف افکنی به این جریان نچسبد.

از اشاره به مقاطع تاریحی حساس جنجال برانگیز و یا نقل قول های اختلاف افکن بپرهیزیم. مسئله امروز ما آن هست که جوانان ما نمی توانند شغل بیابند و در نتیجه افسرده می شوند نه آن که  80 سال پیش چه اتفاقی افتاد یا فلان شخصیت سیاسی در 90 سال پیش چه سخنان تحریک آمیزی بر زبان راند.

برای رفع خطر از جریان هویت طلبی و همچنین تقویت کیفی آن باید از به کار گیری نمادهای شبهه برانگیز اجتناب کنیم. در شرایط بحرانی، در همه جای دنیا سردمداران برای این که افکار عمومی را از بی کفایتی خود منحرف سازند و در عین حال خود را "مقتدر" نشان دهند بر سر  گروه هایی می ریزند که از نمادهای شبهه آمیز و نامانوس با فرهنگ اکثریت بهره می گیرند. از سوی دیگر نخبگان اقتصادی علمی و فرهنگی و اجتماعی خود قوم هرگز با گروه هایی که نمادهای شبهه انگیز  برگزیده اند همکاری نخواهند کرد (چون از عواقب آن بیمناک می شوند).  در نتیجه استفاده از نمادهای نامانوس و شبهه برانگیز جریان هویت گرایی را از نخبگان خود قوم محروم می کند و مانع رشد کیفی آن می شود. از نمادهای آشنا  نظیر تمثال بابک و ستارخان یا عکس امکان تاریخی و ... استفاده ببریم هیچ کدام از این مشکلات پیش نمی آیند.

رویکرد اقتصادی جریان هویت گرایی، خود بیش از هر شعار و نصیحت اخلاقی تضمین کننده تعهد این جریان به حفظ وحدت ملی خواهد بود چرا که رشد اقتصادی به بازار مصرف نیازمند هست و چه بازار مصرفی بهتر از بازار مصرف 80 میلیونی ایرانی؟!

 

در این راستا چند نکته به ذهنم رسید:

1) ترتیب دادن مصاحبه با کارآفرینان مردمی پاکدست می تواند در ایجاد روحیه نشاط و امیدواری در جوانان نقش مثبت ایجاد کند و به آنها انگیزه دهد که ایده پردازی اقتصادی کنند.

2) زبان مادی و مسایل اقتصادی را حتی در زمان بحران اقتصادی هم نباید از یاد برد اما به این مقوله نیز باید از زاویه اقتصادی نگریست. مثلا می توان روی این نکته انگشت گذاشت که ایجاد آموزشگاه های زبان ترکی آذربایجانی می تواند فلان تعداد شغل ایجاد کند.

در سال های اخیر محصولات فرهنگی فاخری به زبان ترکی به بازار با به پرده سینما یا روی سن  آمده اند. جریان هویت گرا با ایجاد شبکه های اطلاع رسانی می تواند به عرضه این کالا ها ی فرهنگی  کمک کند

3) با این وضعیت دلار، بازار های مرزی رونق گرفته اند که می تواند اثرات مثبت و منفی فراوانی داشته باشد. جریان هویت گرایی با مشاوره گرفتن از متخصصان اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، محیط زیستی و.... می تواند کمک کند که  منفعت حاصل از بازارهای مرزی بیشینه و مضرات آن کمینه شوند.

4)  در تهران و کرج خانواده های بسیاری به دنبال استخدام پرستار ترک زبان برای نگهداری از والدین یا وفرزندان خود هستند. جای شرکت خدماتی که چنین پرستارانی را معرفی کند به راستی خالی است.

5) چند سال پیش جریان هویت گرا  تشویق به مصرف کالاهای داخلی می کرد. با این که این حرکت زود قطع شد، اما تا حدودی نتیجه بخش بود. اگر این حرکت  در این مقطع دوباره از سر گرفته شود یقینا اثربخش خواهد بود. می توانیم به طور افتخاری و مردمی، برای محصولات داخلی  که کیفیت خوب و قابل قبول دارند تبلیغ کنیم.

در این کار هم باز دقت کنیم که باعث اختلاف افکنی نشویم. هرگز  به قصد تبلیغ کالای مورد نظرتان توی سر کالاهایی که توسط سایر هموطنان ساخته شده نزنید والا دشمنان سرسختی پیدا خواهید کرد و چه بسا انگ جداسری و اختلاف افکنی بخورید. بهتر است فقط کالای مورد نظر خود را تبلیغ کنید و از مزایای آن بگویید  اما از معایب کالای مشابه سخنی به میان نیاورید. همین طور برای تبلیغ کالای مورد نظرتان تبلیغ منفی علیه کالاهای ترکیه ای نکنید. در این صورت هم چه بسا به عده دیگری بربخورد و میانه شکرآب شود.

6)  هموطنانی که در خارج به سر می برند در برون رفت از این وضعیت بن بست اقتصادی می توانند کمک شایانی بکنند. در نوشته قبلی ام دو نمونه ذکر کردم: حمایت مالی از کودکان نیازمند اما مستعد- سرمایه گذاری ارزی در ایران. ایجاد سیستم پل ارتباطی با هموطنان مقیم خارج از جمله فعالیت هایی است که باید بر آن تمرکز نمود.


پی نوشت ۷) دقت کرده اید برخی سال ها درختان سیب پرمحصول می شوند برخی سالها کیوی فراوان می شه و..... یک تمهیدی باید اندیشید و کارگاه هایی باید طراحی کرد که بتوانند با اندکی تغییر سالانه محصولات تبدیلی متفاوتی عرضه کنند. مثلا یک سال مربا و برگه کیوی. یک سال برگه و سرکه سیب و..... بعد اینها را صادر کنیم به کشورهای عربی و اروپایی .... 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ایران

+0 به یه ن

ایرانى ها خیلى راحت ادعا مى کنند که برخى کشورهاى همسایه روزى جزو "ایران" بوده اند. طورى هم این را مى گویند که انگار پس ذهنشان دارند آنها را مفتخر مى کنند. نکته اینجاست که شهروندان کشورهاى همسایه غالبا از این حرف خوششان نمى آد. نه آن که از آن چه که ما به اسم فرهنگ ایرانى مى شناسیم خوششان نیاد یا از ما خوششان نیاد! علت این نیست. علت آن هست که دو مفهوم متفاوت از "ایران" هست. یکى "ایران" به معناى اسم کشور ى با محدوده و مساحت نسبت خوش تعریف که عضو سازمان ملل هست و قانون اساسى مشخصی دارد. این یک مفهوم قرن بیستمى است. در دوران پیشا مدرن چنین مفهومى از کشور وجود نداشت. اصلا با وسایل ارتباطى آن زمان نمى توانست به وجود داشته باشد! قلمرو شاهان و شاهنشاهان معنى داشت اما آن مرزها در درازاى تاریخ با مرز هاى کنونى انطباق نداشت. با این تعریف از ایران، ایران از ابتداى پیدایش ( حدود صد سال پیش) همین محدوده را کمابیش داشته. (مى گم کمابیش چون مسئله بحرین است که جاى مناقشه دارد و من هم اصلا قصد ورود به آن را ندارم چون اطلاعاتم آن قدر زیاد نیست. مى توانم همین جورى لاف ناسیونالیستى بزنم اما به گیس خودم خندیدم اگر این کار را بکنم! کیست که براى لاف هاى ناسیونالیستى من وشما تره بخواهد خرد کند؟!) در چارچوب این مفهوم از ایران شما بیایید ادعا کنید کشورهاى همسایه جزوی از ایران بوده اند نادانسته حرف بودارى زده اید. اما گمان نمی کنم اکثریت کسانى که از این حرف مى زنند از آن گونه سوداها به سر داشته باشند. (حالا ما خیلی این ١٦٤٨١٩٥ کیلومترمربع را آباد کرده ایم که حالا بخواهیم.....؟!) مفهوم دوم ایران یک مفهوم فرهنگی است. همان مفهومى است که در شاهنامه آمده. احتمالا این مفهوم مد نظر کسانی است که ادعا می کنند که مثلا افغانستان جزو ایران بوده. آخه اینو به افغانستانی بگی بر مى گرده مى گه "نه خیر! ایران زمانى جزو افغانستان بوده! شاهد هم مى آورد که به طور مثال پایتخت خوارزمشاهیان شهر غزنه بوده که در افغانستان واقع است. اون در هم شرق افغانستان نه در غرب آن که نزدیک ایرانه. اگر به قصد این که روى برادرى و نزدیکى دو ملت ایران و افغانستان تاکید کنید می گویید "افغانستان جزو ایران بوده" بدانید که افغانستانى با شنیدن این حرف حس برادرى با شما نخواهد کرد. من که به جاى این حرف ترجیح مى دهم بگویم: "آهنگ "من آمده ام" گوگوش، بازخوانى ترانه اى افغانى است." تا به امروز این راه ارتباط گرفتن با برادران و خواهران افغانستانى هم موفق بوده. خوششان مى آید!🙂 🍀@ من نمى گم بیاییم فکرمان را به کار بیاندازیم که در منطقه یک قطب و فرهنگی بشیم و جایگاه تاریخى خود را پیدا کنیم تا مردم کشورهاى همسایه خوششان بیاد یادآوری کنند روزی جزوایران بودند! اصلا این قبیل بلند پروازى ها در مد نظر من نیست خیلی هم برایم جذاب نیست. حرف مینجیق چیز دیگرى است. من مى گم یک عده از ما در این کشور ٨٠ میلیونی و یک میلیون و ششصد چهل و هشت هزار کیلومترمربعى، یک سرى توانمندى هاى نسبتا بالا داریم. بیایید همفکرى کنیم تا مشکلات مان راحل کنیم. که چى بشه؟! هیچى!! مشکلات را حل کنیم که این همه جوان افسرده از این و ور با غرولند نیافتند به جان خودشان وبه جان ما! همین! نتیجه بخشى از این فکر شاید این باشه که با کشورهاى همسایه باید فلان مراوده را و فلان بده بستان را کرد! قرار نیست ما به عنوان کشور مادر قیم مآبانه به این رابطه نگاه کنیم. اونها هم باهوشند حساب سود و زیان خودش را نگه می دارند. بهتر از ما هم نگه می دارند! همان اوایل که افغانستان از طالبان آزاد شد گفتند پروژ ه های عمرانى را بسپارید به شرکت هاى ایرانى. مسئولان و مردم افغانستان همصدا فهرست بلندبالایی از پروژه هاى شکست خورده ایران را ردیف کردند و جواب دادند نمى خواهیم! ملاحظه می کنید! قشنگ حواسشان هست. خیلی بهتر از ما که پروژه نیروگاه هسته اى را سپرده ایم به دست چرنوبیلى ها! 🍀@minjigh

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بشینید سرجاتون و الا سوریه ای می شیم!

+0 به یه ن

از جمله  موضوعاتی که اصلاح طلبان عنوان می کنند و هنوز بخشی از مردم باور می کنند ترس از سوریه ای شدن و..... است. به نظر من در حال حاضر امکان نداره ایران سوریه ای بشه.

ترس از سوریه ای شدن بیجاست! اتفاقا از وقتی رسانه ملی شده تلگرام و واتس-اپ اتحاد و همدلی ملی بیشتر شده. به جای امثال برنامه فیتیله صدا و سیما که تفرقه می انداخت الان ترک و فارس و...با هم در فضای مجازی در مورد گرانی و بی آبی و باعث و بانی این نابسامانی ها همدردی می کنند.
یادم هست در دهه شصت که صدا و سیما سریال آینه را نشان می داد در تبریز می گفتند عروس تهرانی نیاورید همه اش علیه مادر شوهر و جیب شوهر نقشه می کشه. الان که رسانه ملی شده تلگرام و واتس-اپ وقتی در تهران یا جای دیگه گشت ارشاد دختری را کتک می زنه همه در تبریز مامور گشت را -و کسانی را که او را مامور کرده- تقبیح می کنند. یک نفر هم نمی گه که دختر مقصر بود که کتک خورد. در صورتی که در دهه های پیشین تحت تاثیر صدا و سیما ممکن بود چنین قضاوتی بکنند.

چیزی که تضمین کننده اتحاد ملی و جلوگیری از سوریه ای شدن می تونه بشه یک اقتصاد قوی و بخش خصوصی قوی هست. مثلا تولید کننده های کفش تبریز اگر روی بازار مصرف تهران حساب کنند (که می کنند) طبعا به سهم خودشان نمی ذارند ایران سوریه ای بشه.



با برخی از دوستان فارس که صحبت می کنم با حالت منت گذاشتن  می گویند بهمان مقام بلند پایه مملکت ترک هست. باور کنید مردم تبریز کوچکترین اهمیتی نمی دهند که او ترک هست یا فارس. اصلا برایشان این مسئله مهمی نیست. علت این هم که مطمئن هستم دست کم بین تبریز و تهران جنگ داخلی اتفاق نمی افتد قومیت بهمان مقام سیاسی نیست. دلیل اصلی مراودات اقتصادی است. طبقه کارگری آذربایجان بستگان زیادی در تهران و کرج و اسلامشهر دارد. بازار عریض و طویل و ریشه دار و متنفذ تبریز مراودات زیادی با بازار تهران دارد. طبقه مرفه تبریز-به خصوص قشر بسیار متنفذ پزشکان و داروسازان- اغلب در تهران روی ملک سرمایه گذاری کرده اند. برای جوان های بلند پرواز تبریز و اردبیل ابرشهر تهران با جمعیت بالای ده میلیون و ثروت افسانه ای در شمال شهرش سرزمین فرصت هاست برای ثروتمند شدن. موفقیت دریانی ها در تهران منحصر به فرد نیست. چند روستا ی دیگر آذربایجان هم چنین مراوده هایی با تهران دارند منتهی در صنف هایی فعال هستند که زیاد با زندگی روزانه مردم سر و کار ندارد در نتیجه به اندازه دریانی ها مشهور نیستند.
این گونه روابط هست که به نظر من مانع از آن خواهد شد درگیری ای بین این دو قوم شکل گیرد.

و اما شما دوست فارس عزیز  که با حسن نیت می خواهید به سهم خود احتمال تنش قومی را کاهش دهید. در زیر نظر خود را در مورد این که چه باید در این راستا بکنید و چه نباید بکنید می نویسم.
۱) جوک های قومیتی را انتشار ندهید. اگر کسی گفت  به رویش نخندید. اگر کسی نوشت لایک نزنید. ولو این که با جمله «من خودم هم ترک هستم هاااااااااااا» شروع شود یا خاتمه یابد.
۲) منت سر ترک ها نذارید که فلان مقام حکومتی هم یک رگ و ریشه ترک دارد. دارد که دارد! به ما چه؟! مگه چه گلی به سر ما زده؟!
۳) افرادی مثل سید جواد طباطبایی را که خود ترک هستند اما گرایش های پان ایرانیستی دارند علم نکنید. اونها محبوبیتی در آذربایجان ندارند. ادبیات پان ایرانیستی در اوایل قرن ۲۰ به اتحاد ملی کمک کرد اما الان نتیجه معکوس می دهد و اغلب مردم آذربایجان را دلزده می کند.
باور کنید دی جی ها در عروسی ها خیلی بیشتر به اتحاد ترک و فارس و شمال و جنوب کمک می کنند تا امثال سید جواد طباطبایی در مجلاتی مثل مهرنامه. 

و اما چه باید کرد.

 یک رفتار معمولی صمیمانه بدون شیله پیله. همین کافیه. خودتان باشید و سعی نکنید خیلی ادبیات روشنفکرانه در این مورد تحویل دهید. می ترسم آن چیزی که ادبیات روشنفکرانه می دانید تحت تاثیر نگرش پان ایرانیستی باشد و باعث دلخوری شود.
 اگر با خانواده ترک وصلت کرده باشید، آن قدر ترکی یادبگیرید که بتوانید صحبت هایشان را بفهمید.  این را هم بدانید که اگر در حضور شما ترکی حرف می زنند علیه شما جبهه نگرفته اند. زبان مادری شان را دارند صحبت می کنند.
رفتار  بی شیله پیله باید واقعی باشد نه نمایشی. یک عده ادعا می کنند بی شیله پیله هستند اما تا در حضورشان به زبانی که آن را نمی فهمند صحبت می شود به زعم خود یک دستی می زنند و می گویند «مراقب باشید دارم می فهمم. خطرناک شده ام»! این چه طور بی شیله پیلگی است که اولین چیزی که هنگام رویارویی با یک موضوع گنگ به ذهن شان می رسد شک و توطئه است. آدم بی شیله پیله واقعی چنین شکاک و بدبین نمی تواندباشد.

پی نوشت: شاید بگید چرا خطاب به همشهری ها و همزبانان خودم چیزی نمی گم. اتفاقا زیاد نوشته ام. لینک برخی از آنها را در زیر می توانید ببینید:

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ابن هیثم و ناسیونالیزم افراطی

+0 به یه ن

وبلاگ گروهی cosmic varianceکه همان گونه چند بار اشاره کردم یکی از معروفترین و پرخواننده ترین و معتبرترین وبلاگ های گروهی فیزیک در دنیاست اخیرا یادداشتی در مورد ابن هیثم داشت. اگر یادتان باشد پارسال هم یک یادداشت در مورد ابن سینا داشت. من اینجا نمی خواهم در مورد ابن هیثمصحبت کنم اما مناسب دیدم بحث "ناسیونالیزم افراطی" را که چندی پیش شروع کرده بودم در قالب مثال ابن هیثم بیشتر باز کنم.
شادروان پروفسور عبدالسلام فیزیکپیشه ی بزرگ پاکستانی الاصل, برنده ی جایزه ی نوبل و موسس موسسه بین المللی آی-سی-تی-پی در ایتالیا یک مجموعه مقاله ی علمی-اجتماعی-فرهنگی دارد که در قالب یک کتاب منتشر شده است. عبدالسلام در چند مورد از این مقالات خود را برادر معنوی ابن هیثم می خواند بی آن که خود را بخواهد به در و دیوار بکوبد که ابن هیثم پاکستانی بوده!! از دیدگاه من این احساس برادری و نزدیکی نه تنها ناپسند نیست بلکه نشان از اصالت و هویت ریشه دار شادروان پروفسور عبدالسلام دارد. سلام از روی آثار ابن هیثم دیدگاه او را در نگرش به علم به دیدگاه خود نزدیک می دید. دیدگاه ها در خلا رشد نمی کنند. طبعا پیش زمینه ی مشترک فرهنگی این دو دانشمند -هر چند که با چند قرن فاصله از هم می زیسته اند-در شکل گیری چنین دیدگاه مشترکی نقش بازی کرده.
پروفسور عبدالسلام دانشمندی در سطح جهانی بود. جهانی نیز می اندیشید. تاسیس موسسه ای مانند آی-سی-تی-پی (که من شخصا خود را به خاطر آن مدیون پروفسور سلام می دانم) و رسالت جهانی ای که برای موسسه قایل بوده (حمایت از دانشگران جهان سوم از یک طرف وایجاد محیطی که دانشگران جهان سوم و کشورهای پیشرفته ی دنیا در آن بتوانند با هم تعامل کنند) نشان از این جهانی اندیشیدن دارد. او در مورد تحقیق استاندارد جهانی داشتن (world-classبودن) -برعکس برخی از حضرات دور وبر ما- تنها شعار نمی داد. world-classقبایی بود که الگویش را از او می گرفتند. در مورد جهانی اندیشیدن هم همین طور! چند دهه قبل از آن که "جهانی اندیشیدن" شعار شود او با تاسیس آی-سی-تی-پی نشان داد که جهانی عمل می کند! با این حال در فرهنگ خود چنان ریشه دار بود که با ابن هیثم احساس برادری می کرد.
واما ناسیونالیزم افراطی: ناسیونالیزم افراطی از نظر منجوق آن است که در راه علم هیچ نکوشی اما از شنیدن آن که ابن هیثم عرب بوده رگ گردنت بیرون بزندو بخواهی بگویی چون آن زمان آل بویه عراق را گرفته بودند پس ابن هیثم ایرانی است. ناسیونالیزم افراطی از نظر منجوق آن است که هیچ در ذهنت شک نکنی که چه بسا طرح این سئوال که آیا ابن هیثم ایرانی است یا عرب -ازبیخ- نابجا باشد. ناسیونالیزم افراطی یعنی که بی هیچ شکی بخواهی مفاهیم قرن بیستم را برای 1000 سال پیش تعمیم دهی و سرش هم با همسایه کله بگیری و احیانا چنان در عرب ستیزی اصرار کنی که دل هموطنان عربمان را که در همان نزدیکی زادگاه ابن هیثم (بصره) زندگی می کنند بشکنی!
ناسیونالیزم افراطی یعنی آن که چشمت را بر از دست رفتن استعداد هایی که می توانستند ابن هیثم و عبدالسلام فردا باشند (به علت فقر, اعصاب خردی های متداول در دانشگاه ها وپژوهشگاه ها, سیاست زدگی در بین دانشگاهیان, نا آشنایی اساتید ما با پدیده هایی مانند bipolar بودن ودر یک کلام نخبه کشی) ببندی و سر ملیت (!!!) دانشمندان هزار سال پیش دعوا کنی و احیانا با بودجه ای که می شد یک همایش علمی درست و حسابی و مفید برگزار کرد کنگره ای برای اثبات ایرانی بودن او برگزار نمایی. ناسیونالیزم افراطی یعنی آن که وقتی پا می شوی و می روی همان آی-سی-تی-پی درباره برتری ایرانی ها به عرب ها داد سخن بدهی و ندانی که بااین کار چه قدر جامعه ی علمی ایران را دربین جامعه علمی دنیا خوار و ذلیل می کنی. آن هم در موسسه ای که وابسته به یونسکو است! درواقع داری با این کار نمک می خوری و نمکدان می شکنی!
تک تک ما مستعد غلطیدن به ورطه ی هولناک ناسیونالیزم افراطی هستیم. این شامل خود منجوق هم می شود. خیلی باید مراقب باشیم!

پی نوشت: اگر یادتان باشد چندی پیش مقاله ای از روی ناسیونالیزم افراطی در یکی از سایت های معتبر و بسیار پرخواننده نوشته شده بود در مورد افغانی ها. من و چند نفر از همکاران به عنوان اعتراض و تذکر نامه ای بلند به مسئولین آن سایت فرستادیم. بعد نامه را در چند قسمت در منجوق منتشر کردم. در این قسمت از ابن سینا و ابن هیثم هم یادی کرده ام. در نامه خاطر نشان کردیم رشد کیفی دانشگاه های ما در گرو پرهیز از ناسیونالیزم افراطی است. 1000سال پیش در این قسمت از دنیا چنین بوده! الان هم در این دنیای مدرن اینترنتی باز هم چنین است!


پی نوشت: در خاتمه یادآور می شویم که شیخ الرئیس ابن سینا که اکنون در همدان آرمیده و به حق، مایه فخر مردم منطقه از آسیای میانه گرفته تا شمال آفریقاست، در منطقه ای دیده به جهان گشود که اکنونخارج از محدودۀ جغرافیایی ایران است. اگر مردم آن روزگارِ منطقه، به دلیل تعصبات قومی و غیره مراودات دانشمندان را سد می کردند، ابن سیناها، ابوریحان ها، فارابی ها و ابن هیثم ها و... رشد نمی کردند. آن تمدن درخشان نبود که ما پس از هزار سال بدان ببالیم. چه بسا قافله علم جهانی اکنون چند سده عقب تر بود.
پی نوشت:
اخیرا متنی در وبلاگ گروهی cosmic variance انتشار یافته که در آن از ابن سینا به خاطر معرفی پایستگی تکانه "سپاسگزاری" شده است. این وبلاگ توسط گروهی از فیزیکپیشگان برجسته آمریکایی اداره می شود و جزو پرخواننده ترین و تاثیرگذارترین وبلاگ های تخصصی فیزیک در دنیا ست.

وبلاگ منجوق، ۲۵ دی ماه ۱۳۸۹

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ][ 3 ][ 4 ][ 5 ]