انتظار یكی مثل من

+0 به یه ن

این روزها نظرهایی از جانب همشهریانم به وبلاگم می آید كه  چنان محبت آمیز هست كه برخی را  از سر شرمندگی منتشر نمی كنم. محتوایش آن هست كه مبادا من و امثال من از این كه به ایران بازگشته ایم و در ایران مانده ایم احساس خسران كنیم و پشیمان باشیم. اول  از همه بگویم این لطف شما برای من دنیایی می ارزد! می دانم كه هیچ شیله و پیله ای در آن وجود ندارد. توصیف خیلی مختصر و سربسته محیطی كه من در آن قرار دارم در بخش نظر های این یادداشت می توانید  بخوانید. طبیعی هست كه وقتی من ده سال هست در چنین محیطی هستم این لطف و محبت شما برایم چون آب گوارایی است كه به تشنه ی از صحرا آمده داده می شود.
علت این كه دست به قلم شدم تا این یادداشت را بگذارم آن بود كه به نظرم رسید سو تفاهمی وجود دارد. سوتفاهمی كه اگر رفع نشود چه بسا اوضاع را بدتر می كند.
این حرف را من از جانب خودم می زنم. با كسی در مورد نوشتن این یادداشت مشورتی نكرده ام. روی صحبت هم بیشتر با همشهریانم هست. اما این نظر و این دیدگاه من خیلی منحصر به من نیست. اغلب افراد با تیپ من -كه تعدادشان هم كم نیست- كمابیش در این موردی كه دارم عرض می كنم این گونه می اندیشند.

 من از  دولتمردان انتظار خاصی ندارم. یعنی انتظار آن را ندارم كه به مناسبت فلان جایزه ی بین المللی كه گرفته ام كار خاصی بكنند. به عنوان یك پژوهشگر ساده كه گوشه اتاقش ضرب و تقسیم اش را می كند انتظارم از دولتمردان با انتظارات همسایه مان یا بقال محله مان یا دندانپزشكم تفاوت چندانی ندارد. همگی انتظار داریم تورم -به واقع و نه در حرف- مهار شود. داروها و خدمات پزشكی ارزان تر و در دسترس تر باشند.پارازیت ها را بردارند كه سلامت  جنین خانم های باردار را به خطر نیاندازد. وضعیت ایمنی جاده ها بهتر شود. آلودگی هوا برطرف شود. به داد دریاچه ها و رودخانه های در حال خشك شدن برسند و..... همان انتظارات كه بقیه شهروندان دارند من هم دارم. اما بیشتر نه. اگر روزی بخواهم موسسه ای تاسیس كنم یا چیزی در این ردیف از دولتمردان انتظار مساعدت خواهم داشت. اما گمان نمی كنم  هرگز چنین قصدی داشته باشم. به اندازه كافی در این مملكت موسسه و ساختار هست. مشكل در اینجاست كه ساختارها درست كار نمی كنند. برای همین من تا آخر عمرم احتمالا هم  و غمم را بذارم برای این كه در چارچوب  ساختارهای موجود یك كار با كیفیت انجام دهم. برای این كار هم نیاز به لطف خاص و ویژه دولتمردان پیدا نخواهم كرد.

همان طوری كه گفتم برخی از نظرها ی محبت آمیز كه آمد چنان بود كه مرا شرمنده و معذب كرد. این كه می گویم شرمنده شدم عین حقیقت هست. بگذارید این قضیه شرمندگی را  بهتر بشكافم تا مطمئن شوید به معنای واقعی كلمه هست نه یك واژه ای كه بی معنی  به زبان رانده می شود.  ببینید! من  نه تنها انتظار ندارم كه به عنوان یك پژوهشگر اطرافیانم و دور و بری ها در جامعه (خارج از محیط كارم) لطف ویژه ای كنند بلكه به شدت از آن گریزان هستم . چرا؟! چون می دانم این لطف ویژه در مدت بسیار كوتاهی برای من دردسر می شود. حالا شخصی این لطف را می كند اما باعث می شود عده ی كثیری از اطرافیان آن شخص-  بدون هیچ دلیل موجهی- با من دشمن شوند! احتمالا اولین شخصی هم كه این دشمنی را آغاز خواهد كرد-چنان كه افتد و دانی- همسر آن شخص خواهد بود! به علاوه تكلف به وجود می آورد و تكلف برای برگزاری برنامه های علمی دست و پاگیر خواهد بود.

در محل كار از جانب به اصطلاح بزرگان فیزیك حملات ناجوانمردانه ی بسیاری علیه من در این ده سال شده كه البته همه را جاخالی داده ام. خود را درگیر نكرده ام. هدف آنها این بود كه من چنان درگیر این حملات بشوم و در باتلاقی فرو بروم كه از كار پژوهشی خود بازمانم و آتو دست آنها بیافتد تا به من ضربه بزنند. از هیچ سلاحی برای حمله به من فروگذار نكرده اند. اما هیچ كدام از این ها باعث نمی شود از ماندن در ایران دلسرد باشم. اگر دانشجویان از فرصت های آموزشی و پژوهشی كه من به وجود می آورم استفاده لازم را ببرند این احساس دلسردی به وجود نخواهد آمد. این هست انتظار اصلی من!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

لزوم تعامل نزدیك تر با محیط آكادمیك

+0 به یه ن

در نوشته ی قبلی بخشی از مصاحبه با "شریعتی شناسان" را در مورد جریانی كه دنباله رو شریعتی بود آوردم. در آنجا اشاره شده بود كه حرف های شریعتی در بین اهل فن مورد نقد و بررسی جدی و نقد تخصصی قرار نگرفت. جوان ها افتادند دنبال نظرات شریعتی بی آن كه نظرات به اندازه كافی چكش كاری شده باشند. نتیجه آن شد كه بعد از چند دهه گفتند "چی فكر می كردیم چی شد!!" البته یك عده هستند كه هنوز می خواهند توجیه كنند. اما ارزیابی ای كه جامعه از جریان دارد كمابیش همین هست:"چی فكر می كردیم چی شد!!" اگر نظریات شریعتی به موقعش به لحاظ علمی چكش كاری می شد به اینجا نمی رسید.
چیزی كه می خواهم بگویم این هست كه متاسفانه این نوع روشنفكری بدون نقد علمی گریبانگیر جریان روشنفكری هویت طلب هم هست. حدود ده سال قبل كه این جریان-دست كم با این نگرشو این رویكرد- هنوز خیلی جوان بود دچار خطایی شد وبه شخصی غیر آكادمیك و غیر علمی به اسم پورپیرار لقب "استاد" داد. من قبلا هم درمورد این خطا نوشته ام: 1) هویت تاریخی ایجابی نه سلبی ؛ 2) از زبان داریوش. 
ببینید! ما در آذربایجان كه  استاد كم نداریم. روی هر شاخه علمی كه دست بذارید می بینید چیزی حدود یك چهارم تا نیمی از استادان آن در ایران از همین خطه آذربایجان هستند. در رشته ی تاریخ هم  همین  تبریز استادان درست و حسابی دارد كه اتفاقا با متدلوژی علمی آمده اند و در مورد تاریخ منطقه پژوهش كرده اند و كتاب نوشته اند. در مورد خود تبریز و محلات گوناگون آن در دوره های تاریخی مختلف, در مورد قاراداغ در دوره های مختلف و....
جریان هویت طلبی آذربایجان چه قدر با این آثار آكادمیك آشناست؟! چه قدر این كتاب ها خریداری و خوانده می شوند؟! در چند وبلاگ این كتاب ها معرفی می گردند!؟ چند باشگاه كتاب با حضور نویسندگان برای نقد و بررسی تشكیل می شوند. اصلا اسم این نویسندگان چه قدر در بین جمع آشناست؟! 
نكته ای را كه قبلا گفتم دوباره تكرار می كنم:
چیزی كه می خواهم بگویم این است كه تاریخ یا زبانشناسی علم های تخصصی جدی  ای هستند. متدلوژی خود را دارند. مبنای قضاوت ما در مورد نظریه پردازان در این شاخه ها نیز باید براساس همین متدلوژی علمی باشد و بس. نباید براساس  حب و بغض به یكی لقب "استاد" بدهیم یا از او پس بگیریم. ایدئولوژی-از هر جنس- نباید سكاندار دانش یا علم یا بیلیم یا ساینس  باشد. دانش وبیلیم متدلوژی خود را دارد. با این متدلوژی دنبال پاسخ پرسش ها می گردد. نه آن كه پاسخ  از پیش -براساس یك ایدئولوژی- تعیین شود و بعد وظیفه ی دانش صحه گذاشتن بر آن باشد. نه خیر! چنین نیست. متدلوژی دانش وامدار هیچ ایدئولوژی نیست و راه خودش را می رود.


ببینید! این جریان هویتی در آذربایجان ریشه دار هست.  هوی و هوس گذرا نیست. البته ادبیات و طرز فكر "روشنفكرانی" كه اغلب خارج از ایران نشسته اند و در جملاتشان واژگانی نظیر "گروه های ائتنیكی", "آسیمیلاسیون" و... فراوان به گوش می رسد برای اكثریت قاطع مردمی كه در ایران زندگی می كنند (چه در خود آذربایجان و چه در تهران و كرج و اسلامشهر و ....) نامانوس هست. فكر نكنم هم خیلی با این حرف ها ارتباط برقرار كنند. چه برسد به آن كه بخواهند از آن خط بگیرند. چیزی كه من می شنوم و در ادبیات مردم آذربایجان زیاد به گوش می خورد و با آن ارتباط برقرار می كنند چیزهای از این دست هست: " باید اول زبان و ادبیات خودمان را درست یاد یگیریم." "دریاچه اورمیه عروس ماست و باید حفظ شود" "اگر ما به یاد یتیم های شهرمان نباشیم پس كی قرار باشه؟! " "چه قدر موسیقی ما زیباست!" " هرجور شده این كارخانه را باید سرپا نگاه داشت. اگر خط تولیدش كوچك تر بشه یعنی تعدیل بیشتر نیرو. یعنی بیكاری بیشتر. یعنی بدبختی بیشتر. یعنی مهاجرت بیشتر از این شهر."
اینها نمونه ی دغدغه هایی هست كه وجود دارند. به نظر من  وقتی می توانیم امید به میوه ی شیرین دادن از  جریان روشنفكری هویت طلبی  داشته باشیم كه اولا  خود را با دغدغه های مردم همگام كند و ثانیا به روش های آكادمیك راه حل هایی برای این دغدغه ها را بیابد و به جامعه بازخورد دهد. با شیوه ها و روش مندی آكادمیك. والا این جریان هم به نتیجه مایوس كننده "چی فكر می كردیم چی شد؟" می انجامد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نقل قول هایی در مورد تركان از مشاهیر دنیا

+0 به یه ن

چندی است وبلاگ ها و صفحات اینترنتی نقل قول هایی تحسین آمیز از مشاهیر دنیا در مورد زبان تركی و ترك ها را منتشر می كنند. متن یكی است اما در سایت های گوناگون منتشر شده است. به طور مثال به این وبلاگ مراجعه كنید. نمی دانم این مطلب نخستین بار از سوی چه كسی جمع آوری و نگاشته شده است. به هر حال كسی كه زحمت كشیده و از میان متون این مطالب را جمع آوری كرده مستحق گرفتن creditهست
من هم از این تعریف هایی كه شده بدم نمی آید. اما چند نكته هم  هست كه به نظر من در باز انتشار این گونه مطالب باید مد نظر قرار گیرد:
1) بدون دادن كردیت به شخصی كه این گونه مطالب را برای اولین بار جمع آوری كرده نباید آن را دوباره منتشر كنیم. این یك نكته ی اخلاقی است. ببینید! رعایت این گونه نكات اخلاقی از جانب كسانی كه دغدغه هویت طلبی دارند افتخارآمیز تر هست تا فلان جمله تحسین آمیز از بهمان سیاستمدار اروپایی قرن 18! منظورم این هست كه آدم های زنده ی الان ببینند ما داریم یك اصل اخلاقی مهم عصر مدرن نظیر به رسمیت شناختن حق مولف را رعایت می كنیم بیشتر برایمان احترام قایل می شوند تا اگر بدانند بهمان زن اروپایی كه در قرن 18 رفته دربار عثمانی از زیبایی زن ترك تعریفی كرده.
2) هر كلامی در یك پیش زمینه ای گفته می شود. بدون در نظر گرفتن این پیش زمینه نقل قول در اكثر موارد معنی و مفهوم اصلی را منتقل نمی كند. به قول خارجی ها,  نقل قول  out of contextاعتبار زیادی ندارد. این نوع نقل قول معمولا مورد سو استفاده قرار می گیرد. حالا در مورد  این نقل قول ها نیت كسی كه مطلب را تهیه كرده یا كسانی كه آن را بازانتشار دادند -ان شاالله- خیر بوده. اما در اغلب مواردی كه نقل قول بدون تبیین پیش زمینه گفته می شود نیت آشكارا بدخواهی است و بس! اتفاقا مورد آن را در زیر خواهیم دید.
3) با خواندن این گونه مطالب ممكن هست این تصور نادرست در شخص پدید آید كه اروپایی ها مرتب از ترك ها تعریف و تمجید می كرده اند. این تصور نادرست هست. امپراطوری عثمانی قرن ها به اروپا حمله كرده. طبیعی است كه دشمن از دشمنش كمتر تعریف می كند. ترك ستیزی در اروپا ریشه دار هست. گاهی ترك ستیزی جنبه رمانتیك گرفته و حاصلش شده شاهكاری مثل مارش تركی موتزارت. اگر فیلم آمادئوس را ندیدید حتما توصیه می كنم ببینید. اگر هم دیدید باز هم ببینید. اونجاییش كه  سالیاری در مورد حرمسرا به خواننده اپرا توضیح می ده خیلی جالبه!! حالا تصویری كه این موسیقدانان بزرگ از ترك ها ارائه می دادند در كنار تصویر از خشونت و بربریت رمانتیك هم بود. اما افرادی كه خود روحیه خشنی دارند تصویر بسیار تحقیر آمیز ارائه داده اند.  خلاصه اگر كسی بگردد كلی نقل قول های منفی در مورد تركها از مشاهیر اروپا می یابد. طبیعی هست كه این گونه باشد! با هم داشتند می جنگیدند. وسط جنگ هم كه حلوا پخش نمی كنند. از تركیه ای ها بپرسید می گویند (و گویا راست هم می گویند) كاخ ورسای نه حمام داشت و نه توالت. اروپایی ها از ما یاد گرفتند. این هم گویا یك واقعیت تاریخی هست كه مدت كوتاهی بعد از هر جنگ با عثمانی ها, لباس های عثمانی بین اشراف فلورانس مد می شده.  این بده بستان های فرهنگی هم بوده. درنتیجه نقل قول های تحسین آمیز هم می شه یافت. اما نقل قول های منفی بیشتر می شه یافت.
یك نكته دیگه هم هست. كسانی مثل ولتر و اینها همان استفاده ای را از تاخت و تاز كلامی  به ترك ها می كردند كه من و شما از تاخت و تاز كلامی به داعش و طالبان می بریم!  برعكس ادعایی كه این فروم می كندمن اصلا گمان نمی كنم ولتر خصومتی با ترك ها داشته! دغدغه ولتر آزادی بوده. خیلی وقت ها هم به صرف تر می دیده كه به جای آن كه مستبدین داخلی را سرزنش كند و از آنها مثال آورد از سلاطین مستبد كشوری شرقی مثال آورد. این طوری هم خطرش كمتر می شد و هم متهم به وطن فروشی نبود. به نظرم كارش مصداق به "در می گم تا دیوار بشنوه" بوده.
4) از ولتر سخن آمد. ولتر متفكر بزرگی بوده. این به آن معنی نیست كه هرچه گفته درست گفته. نه! سخنان منسوخ هم زیاد دارد. اما سخنان قابل تامل حتی برای امروز ما هم بسیار دارد. یك انسان مدرن  كه در زمان حال می زید و با مقتضیات زمان حال می اندیشد وقتی نقل قول های او را جمع آوری می كند انتخابش چنین نقل قول هایی هستند.
چند نمونه:

God gave us the gift of life; it is up to us to give ourselves the gift of living well.
Read more at http://www.brainyquote.com/quotes/authors/v/voltaire.html#bJHSX2tG0FgiewaC.99
Appreciation is a wonderful thing: It makes what is excellent in others belong to us as well.
Read more at http://www.brainyquote.com/quotes/authors/v/voltaire.html#bJHSX2tG0FgiewaC.99
Those who can make you believe absurdities can make you commit atrocities.
Read more at http://www.brainyquote.com/quotes/authors/v/voltaire.html#bJHSX2tG0FgiewaC.99
Every man is guilty of all the good he did not do.
Read more at http://www.brainyquote.com/quotes/authors/v/voltaire.html#bJHSX2tG0FgiewaC.99
انصافا چه حرف های جالبی هست. می توان گفت كمابیش مستقل از پیش زمینه ای كه بیان شده اند اعتبار دارند. حرف های پر مغز كه به درد امروز ما هم می خورند. این همه حرف جالب و به درد بخور از این متفكر بزرگ قرن 18 باقی مانده, اون وقت این فروم  بر می دارد و out of contextچند نقل از ولتر می یابد كه در آن ترك ها را نواخته!  من و شما چه واكنشی نشان دهیم؟ از من می پرسید نه به ولتر پرخاش كنیم و نه به آن سایت. اگر به ولتر پرخاش كنیم بُل می گیرند كه این ها ضد فرهنگ هستند و به اندیشمند بزرگی مثل ولتر فحش دادند. با آنها هم نباید وارد بحث شد. ببینید! اهالی این فروم جملاتی را برای نقل قول برگزیده اند كه از جنس زمان امروز نیست. اگر ما واكنش نشان ندهیم بقیه آنها را تقبیح خواهند كرد. كسی نخواهد گفت آفرین! بارك الله! كه آن قدر باسواد بودید كه بلد بودید از ولتر نقل قول كنید. صاحبنظران تقبیحشان خواهند كرد كه درك نكرده اند كه در نقل قول هایی از این دست باید پیش زمینه را تبیین نمود. صاحبنظری هم نخواهد گفت چون ولتر گفته پس درست گفته. با معیارهای امروزی این نوع كلام منسوخ هست.

5) در نهایت این كه چه بقیه تعریف و تمجیدمان كنند و چه با كلام بر ما بتازند ما همین هستیم كه هستیم. نظرات بقیه را بخوانیم اما نه برای این كه از تعریف ها بال در بیاریم و پرواز كنیم یا از تقبیح ها دلخور شویم. هم تشویق و تقبیح ها را بخوانیم تا بدانیم از منظر یك ناظر بیرونی نقاط ضعف و قوتمان چیست.  چه رفتارهای ما هست كه از آنها آتو می گیرند تا علیه ما سو استفاده كنند. اگر كاملا رذیلانه و دور انصاف باشد كه هیچ! چنین حرف بی اساسی خود گوینده را رسوا می كند. ما نیازی نیست واكنشی نشان دهیم. اما اگر رگه ای از حقیقت در آن باشد عیب خود را اصلاح می كنیم كه دیگه آتویی دستشان نباشد. از تعریف ها نقاط قوتمان را در می یابیم و سعی می كنیم قدرش را بدانیم.

این را هم بگویم: وقتی اروپایی قرن 18 علیه ترك ها ی عثمانی یا عرب ها می نویسد و می گوید زیاد خوشحال نشویم كه منظور ما نبودیم! منظور آن مردم همه ی ما خاورمیانه ای ها بوده! اون قدری تمایز قایل نمی شدند. اما سر و كارشان بیشتر با كسانی بود كه به لحاظ جغرافیایی  به آنها نزدیك بودند. عیب و ایرادهایی هم گرفته اند (چه از روی بی انصافی و غرض ورزی و چه به-حق) اغلب  مربوط به رسوم مشترك همه ی ما خاورمیانه ای هاست.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نگارش راهی برای مرور هویت فردی

+0 به یه ن

مطلب زیر هم از وبلاگ چپ كوك  به قلم خانم آتوسا افسین نوید نقل می شود:
نوشتن درمانی: روایت یك كشف دوست‌داشتنی

زمانی كه تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل از ایران بروم آنقدر بالغ بودم كه پیش از رفتنم لیستی از چالش‌هایی كه حدس می‌زدم با آن مواجه شوم را تهیه كنم و خودم را برای مواجهه با آنها آماده كنم. تغییر زبان یكی از موارد لیست بلندبالای من بود. فكر می‌كردم با وجود ممارستم در یادگیری زبان انگلیسی هم در زندگی روزمره و هم در فهم متون تخصصی حوزه علوم انسانی دچار مشكل خواهم شد. پیش‌بینی‌ام درست بود. یك سال اول سخت گذشت. به خصوص در مواجهه با متون تخصصی. من از حوزه فیزیك رفته بودم و حالا نه تنها زبان تخصصی كه جدید بودن موضوعات هم معضل دومی بود. سال دوم كم و بیش مشكلاتم برطرف شده بود. متون را می‌فهمیدم. برنامه‌های جدی‌تر تلویزیون را كه برای من بیشتر مناظره‌ها، میزگردها و جلسات پرسش و پاسخ بود را می‌فهمیدم و می‌توانستم به جای تمركز روی فهمیدن حرف طرف مقابلم به چیزهای دیگری هم فكر كنم. كم‌كم متوجه موضوع عجیبی شدم. من به هنگام نوشتن به زبان فارسی و زبان انگلیسی دو آدم متفاوت می‌شدم. مطالعه ادبیات انگلیسی را هم كه شروع كردم موضوع پیچیده‌تر شد. من حتی در هنگام نوشتن دریافتم از داستان‌های انگلیسی و نوشتن نت‌هایم روی مباحث حوزه علوم اجتماعی دو آدم متفاوت می‌شدم؛ دو آدم با دو نوع احساسات متفاوت و حتی گاهی فسلفه‌های زندگی متفاوت، آرمان‌ها و خواست های متفاوت. همه چیز به نوشتن برمی‌گشت و این دریافتم هم شاید به تجربه داستان‌نویسی هم و حضور آگاهانه "خود"م در جریان نوشتن. شروع به مطالعه كردم و كم و بیش دریافتم نوشتن نوعی نظام فكری‌ست. در هر نوع نوشتن، نویسنده مدلی از فكر كردن را استفاده می‌كند. و در هر مدل فكر كردن هم نظام منطقی، نظام احساسی و فلسفه زندگی متفاوتی دارد.

در فاصله تعطیلات بین دو ترمم به كتاب یك، دو، سه، نویسندگی برگشتم و در حین بازنویسی قسمت‌هایی از كتاب و مطالعه نت‌های كلاسی‌ام متوجه شدم بدون آنكه خودم آگاه باشم در طول ده سال آموزش‌های كلاس‌های نوشتار خلاقم در خلال نوشتن سعی كرده‌ام شجاعت ریسك كردن، مواجهه با چیزهای نو و ابراز عقیده را آموزش دهم. و همین خواست‌ها آرام آرام فرم نوشتاریی كه آموزش داده ام را تحت تاثیر قرار داده. بهار 2012 فرصتی پیش آمد تا در كنفرانسی مقاله‌ای بر اساس تجربیاتم ارائه دهم. و بگویم چطور و با چه الگویی توانسته‌ام از طریق داستان‌نویسی به دانش‌آموزان دخترم كمك كنم كمی از مرز خودسانسوری‌هایشان بگذرند و به جای جستجوی خواسته‌هایشان از كانال‌های پرخطر، در قالب داستان از مرز ترس‌هایشان در بیان كنجكاوی‌هاشان، رویاهایشان و خواسته‌هایشان بگذرند. راستش فكر می‌كردم كار جدیدی ارائه داده‌ام اما كنفرانس سه روزه مرا با حجم انبوهی از كارهای بی‌نظیری مواجه كرد كه در اقصی نقاط دنیا در حال انجام بود. از تلاش نوشتن‌درمان‌گرهای آمریكایی برای بازگرداندن مردم به شهرهایی كه از جمعیت خالی شده گرفته تا تلاش نوشتن‌درمانگرهای استرالیایی برای احیای سنت‌های بومی، تلاش نوشتن‌درمانگر‌های كانادایی برای هویت‌سازی برای مهاجران جدید، نوشتن‌درمانگر‌های انگلیسی برای شناخت اختلالات رفتاری و احساسی دانش‌آموزان.

بحث عمده شركت‌كنندگان در كنفرانس این بود كه از آنجا كه نوشتن یعنی تمرین دائم یك نظام فكری مشخص، بنابراین از طریق نوشتن و ممارست در نوشتن می‌توان هویت‌های جدید ساخت. می‌توان هویت‌های ضعیف را تقویت كرد، هویت‌های آسیب‌دیده را ترمیم كرد، هویت‌های سركوب شده را احیا كرد. و ارزش ویژه این تغییرات اینست كه به احتمال زیاد از پایداری خوبی برخوردار است چرا كه از درون شكل گرفته و رشد كرده. جنبه تقلیدی ندارد و بیشتر از آنكه مبنای یادگیری‌اش آموزش از بیرون باشد نوعی روند كشف داخلی‌ست.

به ایران كه برگشتم حساسیتم روی متونی كه می‌خواندم بیشتر شد. از استتوس‌های فیسبوكی گرفته تا نطق‌های نمایندگان مجلس، نوشته‌های كوتاه روشنفكری در روزنامه‌ها و مجلات روشنفكری‌مان، و حتی اس‌ام‌اس‌های عشاق جوان. هر كدام از شیوه‌های نوشتن برای ما نقشه‌ای از شیوه تفكرمان می‌سازد. به ما می‌گوید ما كه هستیم و كه می‌خواهیم باشیم. به ما می‌گویم در نظام فكری ما جای چه چیزهایی خالی‌ست، جای چه نوع نگرش‌هایی به جهان هستی خالی‌ست كه برای حركت در مسیر توسعه چه در ابعاد فرهنگی و چه در ابعاد اقتصادی‌اش به آن نیاز داریم. و همین‌ها شد كه مرا به سوی دنیای تازه‌ای كشاند. آموزش نوشتن نه به قصد داستان‌نویس و مقاله‌نویس و روزنامه‌نگار ساختن. نوشتن به قصد مرور هویتهای فردی، پیدا كردن نقاط ضعف و قوتش و قوی ساختن پایه‌های فلسفه زیست فردی. چیزی كه فكر می‌كنم امروز اگر از نان شبمان واجب‌تر نباشد كم‌اهمیت‌تر نیست. اگر نان شب میل به زنده‌ماندنمان را به فردا اعلام می‌كند. فسلفه زیستمان میل به چگونه زنده‌ماندمان را تعریف می‌كند و این چیزی‌ست كه پایه‌های‌ فرهنگی یك تمدن

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هویت های مختلف دانشگاه ها

+0 به یه ن

در نوشته قبلی ام اشاره كردم كه دانشگاه های استنفورد و بركلی در شمال كالفرنیا هویت ساز بوده اند. جالبه مقایسه ای بین این دو دانشگاه بكنیم. بركلی یك دانشگاه دولتی است ولی استنفورد دانشگاهی خصوصی. هر دو به لحاظ علمی بسیار بالا هستند اما فرهنگ و هویتشان فرق دارد.  در استنفورد از دانشجویان كارشناسی شهریه های سنگین می گیرند. (نه از دانشجوی دكتری. دانشجوی دكتری حقوق دریافت می كند شهریه نمی پردازد) معروفه كه استنفورد مال بچه پولدارهاست. دوست چینی ام می گفت زمانی در چین استنفوردی بودن مترادف با آریستوكراسی قلمداد می شد و با ذهنیت مائوئیستی آن روزگار فحش تلقی می شد! دانشجویان بركلی از اقشار كم درآمد تر هستند. هویت شهرهای مجاور این دو هم به تبع این تفاوت اندكی فرق می كند. در استنفورد مرتب نمایشگاه و  ... ترتیب می دهند. خیلی از ایرانی ها ی ساكن آن منطقه استنفورد به خاطر مراكز خرید شیكش می شناسند!
در مقابل بركلی محلی است كه از آن جنبش های اجتماعی دانشجویی برخاسته. در دهه میلادی كه جنبش های دانشجویی چهره فرهنگ غربی را تغییر داد بركلی یكی از مراكز اصلی حركت های دانشجویی بود. جنبش های ضد جنگ ویتنام و... از بركلی برخاستند. البته در خیلی جاها هم راه به تندروی كشیده شد. به هر حال هر جنبشی تندرو و كند رو ومیانه رو دارد. هركدام هم كاركرد خودشان را دارند.
 این دو دانشگاه فاصله ای كمتر از صد كیلومتر دارند اما هویتی متفاوت دارند.
گاهی می بینیم برخی از همكاران ما كه یك دانشگاه خارجی بیشتر ندیده اند اصرار دارند كه دانشگاه های ایران هم باید همان هویت و همان فرهنگ  را داشته باشد. ناگفته پیداست كه انتظار آنها  عملی نخواهد شد. بعدش شاكی می شوند و دلخوری می كنند و غرولند می نمایند.
دور از واقع بینی است كه بخواهیم برای همه دانشگاه ها یك الگوی هویتی ببریم! هر كدام با توجه به شرایط نیازها امكانات مادی و انسانی و.... هویتی مستقل و شاخص می توانند داشته  باشند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آذر 1386

+0 به یه ن

چند شهر بر محور یك دانشگاه






اندكی پس از تكمیل پروژه های ساختمانی عظیم استنفورد جین دار فانی را وداع گفت و به همسر و فرزند محبوبش پیوست. اما میراث او باقی ماند. چند سال پس از درگذشت جین زلزله ای رخ داد وبه بسیاری از ساختمان هایی كه جین به قیمت مشاجره با جردن ساخته بود آسیب های جدی وارد آورد. جردن پرانرژی كه دیگر جوان نبود باز هم آماده بود تا از میراث كارفرمایان
در خاك خفته اش محافظت كند. باز هم او با امید و فداكاری و عشق زیبای خفته را بیدار نگاه داشت. دانشگاه جوان و
unorthodox
كه جردن در جوانی
visionary
آن بود و پیش از پیدایش آن برخی استادان مسن و محافظه كار دانشگاه های جاافتاده شرق آمریكا پیش بینی كرده بودند اندكی پس از افتتاح بسته خواهد شد زلزله ای مهیب را هم پشت سر گذاشت اما دوباره سر پا ایستاد!

نظر
آن دانشگاهیان محافظه كارمقیم بوستن و نیویورك بیراه نبود!همان صد سال پیش شهرهای شرقی آمریكا به اندازه چند صد سال تجربه مدنیت و تجربه دانشگاه هایی چون هاروارد را داشتند.اما شمال كالیفرنیا كه هزاران كیلومتر با هاروارد فاصله دارد در آن روزگار محیطی كاملا روستایی داشت. بدتر آن كه كشف طلا و سودای ثروت های بادآورده عده ای تبهكار را هم به آن منطقه كشانده بود. دانشگاه استنفورد در چنین منطقه ای افتتاح شد و بالید. طبعا پیران محافظه كار كه در دانشگاه های شرقی جا افتاده بودند خوش نشینی و عافیت طلبی را رها نمی كردند تا برای ساختن دانشگاهی جدید در منطقه ای به دور از تمدن با آینده ای نامعلوم راهی سرزمینی هزاران كیلومتر دور از دیار خود شوند. در نتیجه كادر استنفورد عموما جوان بودند. جردن وكارمندان و استادان جوانی كه جذب كرد- همان گونه كه للاند پیش بینی كرده بود- به همراه استنفورد رشد كردند و بزرگ شدند. جردن بیست سال ریاست دانشگاه را بر عهده داشت. در طول این بیست سال با جذب افراد جدید و تربیت نسل جوان بر مشكل قحط الرجال فایق آمد.
استنفوردی كه جردن تحویل جانشین خود داد برعكس استنفوردی كه بیست پیش خود تحویل گرفته بود دانشگاهی بود با سلسله مراتب معقول علمی واداری. دانشگاهی بود كه هر كس سر جایش نشسته بود. كسی در آن غوره نشده مویز نگشته بود. جردن بین زیردستانش جنگ گلادیاتوری راه نیانداخته بود و در نتیجه كینه و فتنه ای در آن وجود نداشت. در یك كلام استنفوردی كه جانشین جردن تحویل گرفت محیطی بود به دور از تنش ودر نتیجه ایستا و ماندگار ومقاوم در برابر هر گونه ناملایمت و فشار های خارجی.



تفاوت وضع زندگی و امكانات در شرق و غرب آمریكا در آن روزگار بسیار زیاد بود. بسی بیشتر از تفاوت امكانات شهرهای بزرگ ایران با امكانات تهران و همچنین بسی بیشتر از تفاوت امكانات مادی پژوهشگاه ما با امكانات پژوهشگاه های خارجی ای كه از پژوهشگران ایرانی دلبری می كنند.بدیهی است كه
دنیای ایران امروز با دنیای كالیفرنیا قرن نوزده كاملا متفاوت است. با این حال در یك مورد با آن اشتراك دارد. در ایران نیز پژوهشگاه ها- بنا به دلایل مختلف كه شرح آن از حوصله این نوشته خارج است -ناگزیر از جوان گرایی هستند. درنتیجه به نظر من خیلی از تجارب تاسیس استنفورد برای ما در این مرحله مفید خواهد بود.
سئوالی كه من در این سری نوشته ها خواستم مطرح كنم و تا حدودی به آن جواب دهم این بود"چگونه استنفورد موفق به حفظ بهترین ها شد؟ چه سری است كه با وجود آن همه مشكلات استادان خوب استنفورد -كه قطعا در دانشگاه های شرقی می توانستند كار پیدا كنند- استنفورد را ترك نكردند؟ چگونه این دانشگاه موفق شد با وجود آن همه مشكلات پس ازگذشت حدود بیست سال (یعنی به اندازه عمر پژوهشگاه ما ویا عمر مركز تحصیلات تكمیلی زنجان) مشكل قحط الرجال را رفع كند؟"

به داستان بر گردیم!به این ترتیب زیبای خفته برخاست و بیدار ماندو به تدریج شهرهایی چون پالو آلتو در كنار آن رشد كردند.آن روستای دور افتاده اكنون شده است همان جایی كه از یك گاراژ آن
google
متولد می شود. چهره منطقه در این مدت كاملا عوض شده. دره هایش شده اند
silicon valley!


منطقه اطراف استنفورد اكنون جزو پیشرفته ترین مناطق آمریكا و دنیا هست (و متاسفانه جزو گرانترین آنها!).

بقیه جاهای آمریكاتا این اندازه پیشرفت نكرده اند! "لادن اتفاقی نیست".بی شك استنفورد و دانشگاه بركلی -كه بعد از استنفورد تاسیس شد- نقشی اساسی در این راستا ایفا كرده اند.
بالیدن این دانشگاه ها هم خود به خود اتفاق نیفتاده. بزرگانی چون
للاند جین وجردن ثروت استعداد عمرو عشق خودرا صرف بالیدن آنها كرده اند.بیایید از تجارب ارزشمند آنها بیشتر بیاموزیم.
پی نوشت: برچسب این نوشته را "كیملیك" گذاشته ام. تاكید بر آن هست كه چه طور دانشگاهی چون استنفورد هویت كالیفرنیای شمالی را باز تعریف كرد. چه بسا این دانشگاه و دانشگاه بركلی نبودند كالیفرنیای شمالی هویتی كه ما اكنون آن را بدان می شناسیم نداشت! به جای این كه به محل تولد گوگل و شركت hpو.... شناخته شود  به محل تجمع گانگسترهای بازمانده از تب طلا و همان غرب وحشی كه در فیلم های كابویی دیده ایم شهره بود.
گوگل را كه همه می شناسید. شركت hp را هم اغلب می شناسید. مارك لپ-تاپ من hpاست. هر دو ی این ها از گاراژی بی نام و نشان در شهر كوچك پالو آلتو در كنار استنفورد شروع شده اند. استنفورد بوده كه این فضا را فراهم آورده. والا در آمریكا شهر در قد و قواره پالو آلتو زیاد هست و در آنها گاراژ بسیار یافت می شود. اما شركت گوگل و hp از آنها بیرون نمی آید!!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دانشگاه ضامن هویت یك دیار

+0 به یه ن


همان طوری كه می بینید سری نوشته هایم در مورد استنفوردها را كه برای اولین حدود شش سال و نیم قبل منتشر ساخته بودم  دارم دوباره در اینجا انتشار می دهم. هدفم  از بازانتشار این نوشته ها تا حد زیادی ایجاد پیش زمینه برای ورود به  بحث "دانشگاه ضامن هویت یك دیار" هست. در قسمت های بعدی داستان استنفوردها خواهیم دید كه چگونه راه افتادن دانشگاهی مانند استنفورد و نیز بركلی به آن منطقه كه در زمان تاسیس آن دانشگاه ها دور از تمدن بود هویتی داد كه بعد ها مركز علم و هنر و جنبش های اجتماعی شد.

من قبلا نظر كلی ام را در مورد گفتمان هویت طلبی در این یادداشت خلاصه كرده ام. همان طوری كه قبلا گفته ام این حركت اجتماعی نظیر هر حركت دیگری می تواند سازنده بشود یا ویرانگر. تا اینجای كار كه خوشبختانه بیشتر سازنده بود. در مجموع نمره ی خوبی می گیرد. اما كاستی هایی هم دارد. به نظر من از جمله كاستی های اصلی آن كم توجهی به جایگاه دانشگاه و فرهنگ دانشگاهی در بحث های هویتی است. در این گفتمان آن قدر كه باید  به نقش دانشگاه اشاره نمی شود.
وجود یك دانشگاه پویا و سرزنده و در سطح بالا می تواند برای هر دیار خود هویت ساز باشد. از طرف دیگر دانشگاه می تواند پاسدار  هویت محلی باشد. به خصوص در شاخه هایی نظیر ادبیات تاریخ معماری هنر مرمت آثار باستانی و نظیر آن. در این موارد مفصل باید سرفرصت صحبت كنیم.  قبل از این كه وارد بحث جدی بشویم من مطالب قدیمی ام را كه به نظرم برای ورود به بحث زمینه سازی می كند باز منتشر می كنم تا منظورم روشن تر باشد. بحث دانشگاه  به عنوان عاملی هویت ساز و پاسدار هویت می تواند به كج فهمی هایی منجر شود. لازم می دانم كه چند نكته را صراحتا تاكید كنم تا خدای ناكرده سو تفاهی پیش نیاید.

1) منظور من از دانشگاه هویت ساز یا پاسدار هویت دانشگاهی به لحاظ قومی یا نژادی یك دست نیست! بارها گفته ام و بار دگر هم می گویم نژادپرستی را در محیط دانشگاهی جایی نیست. دانشگاهی باید بكوشد بهترین استعداد ها را كشف كند و شكوفا نماید صرف نظر از ملیت, قومیت، زبان، جنسیت, وضعیت مالی، گرایش سیاسی و یا عقاید آن دانشجو.
اگر دانشگاهی دانشجویان از اقوام و ملیت های گوناگون داشته باشد باید افتخار كند. چنین تنوعی از جمله فاكتورهایی هست كه در كشورهای پیشرفته در گزارش هایشان به عنوان تعریف از دستاوردها می آورند.
ببینید! ابدا نباید به دنبال یك دست سازی  قومی در محیط دانشگاهی رفت.
خوشبختانه این مسئله به راحتی مورد قبول قرار می گیرد. مگر تیم تیراختور بازیكن غیر بومی ندارد؟! خیلی هم راحت پذیرفته شده است. پذیرفته شده كه برای این كه این آیكون  ونماد هویتی پیشرفت كند و صدرنشین شود باید نسبت به این مسئله با دید باز برخورد شود. در مورد دانشگاه به طریق اولی چنین باید باشد.
2) منظورم از توجه به نقش هویتی دانشگاه این نیست كه شكایت كنیم كه چرا به طور مثال دانشگاه تبریز در فلان رنكینگ جزو 500 دانشگاه اول دنیا نیست و برای این كه آن را به زور در این رنكینگ جزو 500 اول بچپانیم بیاییم مثلا دو سه تا دانشگاه دیگر شهر را هم با آن ادغام كنیم كه بهمان شاخص آن صعود كند!  بااین تدابیر باسمه ای و جهان سومی نمی شه دانشگاهی داشت كه هویت ساز باشد. دغدغه  رنكینگ دانشگاه هم بیشتر مال ایران و تركیه و سنگاپور هست! من در كشورهایی كه در تولید علم سرآمد هستند اصلا ندیده ام كه این همه نگران جایگاهشان در رنكینگ باشند و به زور بخواهند فلان شاخص را بالا ببرند تا رنكینگ دانشگاهشان دو پله برود بالا!
نمی دانم چرا مسئولان سیاست سازی های علمی كشور ما هركاری سنگاپوری ها می كنند می خواهند تقلید كنند. حالا سنگاپور خودش چیه كه بخواهیم از آن تقلید كنیم؟!!! این «سنگاپوری بازی ها» را ول كنیم! ببینیم نیازمان چیست. ببینیم توانمندی ها و نقاط ضعف مان چیست متناسب با همان برای دانشگاه هایمان برنامه ریزی كنیم.
 در این باره هم باید مفصل صحبت كنیم چرا كه خودش ظرافت های بسیار دارد.

پی نوشت: با این كه سنگاپور به لحاظ رفاه و در آمد سرانه وضع مطلوبی دارد اما مردم خوش و خرمی ندارد. این ادعا را هم براساس مشاهدات شخصی می كنم و هم در موردش مقالات زیادی نوشته شده كه می توانیددر اینترنت بیابید. از بس كه این مردم با هم چشم و همچشمی دارند و تمام سعی شان بر این هست كه فلان رنكینگشان بالا برود و از بهمان ساختمان سازی از دیگر كشورهای آسیای جنوب شرقی عقب نمانند. یك همچین دیدگاهی زندگی را تلخ می كنه. ما ببینیم خودمان چی نیاز داریم همون را بخواهیم. چه در زندگی شخصی و چه در فرهنگ دانشگاهی.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یك خاطره تلخ و یك نكته

+0 به یه ن

می خواهم یك خاطره تلخ از زلزله بم بگویم. زلزله كه آمد یكی از روزنامه نگاران بنام و جاافتاده متنی نوشت كه خیلی ها از جمله من و شاهین را عصبانی كرد. این روزنامه نگار مدت كمی بعد از زلزله،  یك متن احساسی نوشت و بدون كوچكترین اشاره ای به انسان هایی كه زیر آوار مانده بودند و احتیاج مبرم به كمك داشتند در مورد عظمت ارگ بم نوشت و تاكید كرد ارگ بم كه با روح ایرانی ساخته شده پابرجا می ماند ولی "ارگ جدید" كه در زمان رفسنجانی ساخته شده با كوچكترین زلزله ای فرو می ریزد.  خیلی ها به او اعتراض كردند كه در این هیری ویری چه جای شِرووِر گفتن هست. او هم جبران كرد و بلافاصله متنی در سوگ قربانیان نوشت. خوب! این قسمت احساسی قضیه.  ما ایرانی ها در جمع و جور كردن مسایل احساسی نسبتا توانمندیم و خوب بلدیم متن سوگواری جانگداز بنویسیم  و اشك بقیه را در بیاوریم! عده ای از همكارانش بعد از چند ماه به بی دقتی حرفه ای  آن روزنامه نگار مجرب خرده گرفتند (و انتقادشان هم كاملا بجا بود) كه ابتدا می بایست خبر را چك می كردی بعد منتشر می كردی. واقعیت این بود  كه  همچنان كه می دانید متاسفانه ارگ 2500 ساله بم در زلزله ویران شد اما خوشبختانه ارگ جدید سالم ماند. درست برعكس آن چه كه در توهمات و خیالات آن روزنامه نگار بنام رخ داده بود و از روی احساسات پوچ،  عین حقیقت پنداشته بود و از آن هم پا فراتر گذاشته بود و  منتشر كرده بود!

حالا كه این همه سال گذشته من یك ایراد دیگر به این دیدگاه می خواهم بگیرم. اولا كه خدا را صد هزار مرتبه شكر كه ارگ جدید ویران نشد! در امداد رسانی ها از آن به عنوان پایگاه استفاده شد. پایگاهی كه اگر نبود و یا ویران می شد چه بسا فاجعه انسانی ابعادی بزرگ تر و فجیع تر می یافت.  نكته ی مهمی كه می خواهم بگویم این چه "عرق ملی ای" است كه می پسندد چنین وانمود شود كه مهندسان سازه، مدیران شهری، آرشیتكت ها یی  كه در همین آب و خاك بزرگ شده اند از پدران 2500 ساله شان عقب تر باشند و  بر پسرفت  2500 ساله دست می افشاند و با افتخار از آن یاد می كند. این دوستی است یا دشمنی كه  از ته دل بخواهی كه فن آوری كشورت 2500 سال ناقابل درجا بزند و حتی پسرفت كند؟!

اگر درجا زدن و پسرفت 2500 ساله درست باشد باید در دانشكده ها را گل گرفت. اگر ایده آل ما این پسرفت و یا درجا زدن باشد با این ذهنیت  طبیعی است نتوانیم دانشگاه های پیشرو داشته باشیم. برای پیشرفت دانشگاهی "چشم ها راباید شست، جور دیگر باید دید!"

اگر یادتان باشد من بعد از این كه زلزله آذربایجان شرقی رخ داد چندین پست در این باره داشتم از جمله متنی با عنوان "سرزمین حماسه" كه برخی از حماسه های آن روزهای پر تب و تاب را در آن مكتوب كردم. چون معتقد بودم آن حماسه ها بهتر از هرچیزی نشانگر آن هست ما كیستیم و هویت مان چیست. دریغ می دانستم آن حماسه ها فراموش شود.  بخشی كه با كمال افتخار نوشتم این بود:

"

خبر خوش:
مهندس ناظر سد ستارخان از این سد بازدید به عمل آورده اند. سد همچون بزرگمردی كه نام او بر آن است با استقامت و صلابت ایستاده است. هیچ تَرَك و كاستی ای در آن ایجاد نشده است.
یاشاسین! "

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هویت در افسانه های سرزمین من

+0 به یه ن

الفی اتكینز نوشت كه قصه ی شب یلدا باید قصه عشقولانه یا حضور شاهزاده باشه. قصه ی علمی-تخیلی جواب نمی ده! من هم نوشته ی زیر را كه 3 سال پیش نوشته بودم دوباره تقدیم می كنم:


وقتی من پنج شش ساله بودم پدر و مادرم هر دو شاغل بودند و من اغلب اوقات را در خانه با خانمی كه او را مشهدی می خواندیم به سر می بردم. مشهدی از روستاییان نزدیك اهر بود. متاسفانه در جریان كشمكش ها و در گیری هایی كه بین روستاییان و عشایر منطقه در آن زمان وجود داشت، خانواده مشهدی همه دارایی های خود را ازدست دادند و در اوایل دهه پنجاه با دست خالی به تبریز آمدند. مشهدی ابتدا در خانه پدربزرگم كار می كرد و بعد برای كار به خانه ما آمد. وقتی مشهدی از كار روزانه فارغ می شد مرا صدا می زد تا برایم قصه بگوید. دقایق قصه گویی های او از شیرین ترین لحظات زندگانی من تا به امروز است. اول از من می پرسید كه دوست دارم قصه نو بشنوم یا یكی از قصه هایی را كه قبلا گفته. گنجینه قصه های مشهدی تمامی نداشت! من در آن زمان با همان اندیشه كودكانه خود تعجب می كردم كه چرا از روی قصه های مشهدی كارتون نمی سازند! موضوعات كارتون ها در آن زمان خیلی تكراری و یكنواخت به نظرم می آمدند. یك بار هم صدای قصه های مشهدی را ضبط كردم اما متاسفانه نوار آن را گم كرده ام. شیوه قصه گویی مشهدی هم عالمی داشت. ماهرانه عناصرمدرنی را كه می دانست من به آنان دلبسته ام وسط داستان های قدیمی می آورد. نتیجه هم خنده دار می شد و هم شیرین!
بعضی وقت ها خیلی دلم برای او، قصه هایش و مهربانی هایش تنگ می شود. گویا شهریار از دل من شعر معروف خود را سروده:
"خان ننه! هایان دا قالدین؟! اله باشیوا دُلانیم! نِجه من سَنی ایتیردیم. دا سَنین تایین تاپلماز" (ترجمه: خان ننه! كجایی تو؟! الهی دورت بگردم! چه طور من تورو گم كردم. مثل تو دیگه پیدا نمی شه."



 قهرمان داستان های كودكی من اغلب دختران جوان بودند. حال می خواهم یكی از این داستان ها را برایتان بازگو كنم. این داستان محبوب ترین داستان من در كودكی بود:

روزی از روزها، شاهنشه جوان و خوش سیما سوار بر اسب سپیدش و در لباس مبدل، برای سركشی به قلمرو و خبر گرفتن از زندگانی مردمانش به یك روستای دور افتاده می رسد. شاهنشه، خسته از راه، به سمت چشمه می رود تا عطش خود و اسبش را فرو نشاند. در كنار چشمه سه خواهر را می بیند كه كوزه های خود را از آب پر كرده اند و مشغول صحبت هستند. زیبایی دخترها شاهنشه جوان را مجذوب می كند. پشت درختی می ایستد و به سخنانشان گوش فرا می دهد. خواهر بزرگ تر می گوید:" سنی از ما گذشته. بیایید ببینیم هر كدام چه هنر و مهارتی داریم." دو خواهر دیگر موافقت می كنند. دختر بزرگ می گوید:"من می توانم در پوست یك تخم مرغ غذایی بپزم كه تمام سربازان شاه از آن بخورند و سیر شوند و باز هم باقی بماند." دختر وسطی دست در گیسوان پر پشت و بلند خود می برد، تار مویی می كند و در مقابل دو دختر دیگر می گیرد و می گوید:" من با این تار مو فرشی می توانم ببافم كه تمام سربازان شاه برآن بنشینند و باز هم گوشه ای خالی بماند." نوبت به دختر سوم می رسد. دختر سوم مكثی از روی شرم و حیا می كند و آن گاه، آرام ولی با اعتماد به نفس، می گوید:"راستش را بخواهید من هیچ كدام از این هنرها را ندارم. اما در این 15 بهار كه از عمرم گذشته، هر وقت مسئله ای پیش آمده با نیروی عقلم چاره ای اندیشیده ام و از عهده حل مشكل بر آمده ام. در آینده نیز همین گونه به جنگ مشكلات خواهم رفت." جواب دختر جوان تر به دل شاهنشه جوان می نشیند و با خود فكر می كند ملكه ای كه به دنبالش می گشتم، همین دختر است. شاه جوان و دختر روستایی با هم عقد ازدواج می بندند و آن گاه به سوی قصر شاه حركت می كنند. از هفت دریا و هفت كوه و هفت دشت گذر می كنند تا به قصر شاه می رسند. این سفر طولانی در نظر تازه عروس قصه ما هفت لحظه بیشتر طول نمی كشد. در قصر شاه، هفت شب و هفت روز جشن می گیرند. پس از این جشن ها پیكی به شاه خبر می آورد كه شاه همسایه به قلمرو او حمله كرده. شاه ساز و برگ می كند و هفت سال به پیكار می رود. در این هفت سال قهرمان داستان ما در قصر تنها ی تنها می ماند. در این هفت سال اتفاقات زیادی می افتد اما هر بار قهرمان داستان ما همان گونه كه در اول داستان گفته بود با نیروی عقل خویش چاره ای می اندیشد و موفق می شود مشكلات را پشت سر بگذراند. در پایان هفت سال پادشاه پیروز به خانه بر می گردد و سالیان سال به خوبی و خوشی با همسرش زندگی می كند.


من با شنیدن داستان هایی از این دست بزرگ شده ام. قهرمان داستان های كودكی من برای تعریف هویت خویش "به استخوان های پوسیده پدران" نیازی نداشت. قهرمان داستان های كودكی من روی به آینده داشت. قهرمان داستان كودكی های من بر عكس خواهرانش دست به دامان لاف های دروغ نمی شد. آن قدر اعتماد به نفس داشت كه نیازی به دروغ گویی نمی دید.
دخترك پانزده ساله افسانه های سرزمین من، هویت خود را نه با زیبایی خویش تعریف می كرد نه با موقعیت همسرش. مبنا و منشا هویت او "عقل گرایی" او بود. با همین "عقلش" مشكلات را حل می كردو پیش می رفت.

 جای جای سرزمین من، افسانه های كهن زیبایی دارد كه جمله به جمله آنها سرشار از حكمت هستند.

مشكلات فراوانند! نیك آگاهم! اما ما كمتر از دختركان پانزده ساله افسانه های سرزمینمان نیستیم! ما نیز مشكلاتمان را به دست خود و با كمك از عقل خود، یكی یكی حل می كنیم. نیازی به دلسوزی دیگری نیست!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پرچم های سرزمین های دور دست

+0 به یه ن

اروپا در طول هزار سال پیش تاریخ پر فراز و نشیبی داشته. اما گسست تاریخی در آن به وجود نیامده. هر نسل وارث تجارب نسل قبل بوده اند و تجارب و دستاوردهای نسل قبل به طور مدون و مكتوب و مستند به نسل بعد انتقال یافته. در نتیجه تجارب نسل ها هم افزایی داشته اند.

 حكومت مركزی به این صورت كه ما در قرن 20 ام و اوایل قرن 21 می شناسیم در قرن های گذشته با وسایل ارتباطی آن زمان اصلا معنا نداشته. در برهه هایی از زمان فئودال هایی بودند كه بر سرزمین هایی فرمانروایی می كردند. شهرها برای خودشان خودگردان بودند. در برهه ای دوك نشین ها و.... بوده اند. رابطه شان با هم با آن چه ما با ذهنیت بعد از قرن 20 امی در می یابیم فرق داشت. همه شان خود را  اعضای سرزمین های مسیحیت می دانستند اما فرهنگ محلی خود را داشتند. به خصوص هركدام پرچم مخصوص خود را داشتند. یك چیزی هم بوده به اسم coat of armsكه تاجایی كه من دستگیرم شده مخصوص هر طایفه بود. بخواهم به زبان فرهنگ خودمان ترجمه كنم این طور می شه: عوض این كه بپرسند "كیم لر دن دی؟" می پرسیدند coat of armآن ها چی بوده. در زمان قرون وسطی كه خیلی مهم بوده. الان هم این سمبل ها را نگه داشته اند. بیشتر برای جذب توریست . اگر در زمان قرون وسطی جنبه ی هویتی داشته الان بیشتر جنبه ی تزئینی دارد. اگر بارسلون رفتید توصیه می كنم حتما به spanish town آن سری بزنید. در این مجموعه نمونه ی معماری مناطق مختلف اسپانیا ساخته شده. می ارزد گوشی راهنمای آن را هم كرایه كنید و به توضیحات گوش دهید. هر عمارتی coat of arms مخصوص به خود دارد كه بر سردرش كنده كاری شده. گوشی راهنما توضیحات جالبی در باره ی آن می دهد.

در قرن بیستم و قرن بیستم در عین حال كه هر كشور یك پرچم ملی دارد بسیاری از این مناطق پرچم های سنتی و منطقه ای خود را حفظ كرده اند. مثلا اینجا شما می توانید پرچم های مختلف ایالت های آلمان را ببینید. جالبه كه یكی از پرچم ها شبیه پرچم ایران است! .

 

حالا اروپا با تمدن كهنش كه جای خود را دارد! ایالت های مختلف كشور نسبتا نوپای آمریكا هم پرچم های خود را دارند. نخواسته اند و مجبور هم نشده اند كه هویت محلی خود را بزدایند. پرچم ها ی ایالت ها سمبل هویت های محلی است. برای توریست ها هم جذاب هست. در خنزرپنزر فروشی های جلوی مراكز توریستی ده ها خرت و پرت هست كه  نقش پرچم محلی ایالت بر آن خودنمایی می كند و گردشگران هم به خرید آنها علاقه ی بسیار نشان می دهند. پرچم كالیفرنیا یك خرس است!  پرچم ایالت واشنگتن عكس واشنگتن را دارد. پرچم ایالت می-سی-سی-پی برایم جالب بود. یك ور پرچم پرچم فرانسه هست و یك ورش پرچم كنفدراسیون. پرچم كنفدراسیون را در فیلم هایی مثل برباد رفته بارها دیده اید. پرچم ایالت های جنوبی بود كه در جنگ داخلی آمریكا می خواستند از ایالت متحده ی آمریكا مستقل شوند. همه می دانیم و در فیلم برباد رفته هم دیده ایم كه این جنگ داخلی در آمریكا تا چه اندازه قربانی گرفت و ویرانی به بار آورد. استفاده از این پرچم طبعا بحث ها یی به دنبال داشته و خواهد داشت اما در هر حال پرچم ها ی محلی به طور رسمی و قانونی پذیرفته شده اند و مورد استفاده قرار می گیرند وكسی و نهادی یا گروهی برای استفاده از آن توبیخ نمی شود. بحث ها و جدل ها  در مورد پرچم ها و سمبل ها در چارچوب قانون باقی می ماند. سلب آزادی گروه ها در استفاده از پرچم ها و سمبل ها به صورت فراقانونی توسط كسانی كه خیال می كنند بیشتر می فهمند یا وطن پرست اصیل تری هستند در جامعه ی آمریكا پذیرفته نیست.

دقت كنید: انتقادی كه به برافراشتن پرچم كنفدراسیون می شود این نیست كه ممكن است با برافراشتن این پرچم فیل مردم ایالتهای جنوبی یاد هندوستان كند!  حرفشان این نیست كه باید بزنیم توی سر ایالت های جنوبی تا یادشان برود روزگاری سوداهایی بر سر داشتند كه با منافع ملی ایالت های متحده در تضاد بودند. دنبال این نیستند كه چنان بزنند توی سرشان كه تاریخشان یادشان برود و غلط بكنند كه بخواهند هویتشان را خودشان تعریف كنند. كسی نمی خواهد تاریخشان و هویت شان را ازآنها بگیرد و یك ورژن جدید و برساخته از تاریخ و هویت به آنها قالب كند كه با منافع ایالات متحده ی آمریكا به تشخیص ایالت های پیروز سازگارتر باشد. نه! اندكی پس از پایان جنگ مارگارت میچل رومانس بربادرفته را در مورد شكوه آن دوران می نویسد و  نه تنها تنبیه نمی شود بلكه بزرگترین جایزه ی ادبی آمریكا دریافت می كند بعدش هم از رویش هالیوود فیلم پرخرچ بربادرفته را می سازد كه (با احتساب تورم) هنوز كه هنوز است پردرآمدترین فیلم تاریخ سینما مانده است. بعدش هم فیلم نه تنها توقیف نمی شود بلكه ده جایزه ی اسكار می برد! خیلی حرفه ها! می گویند تاریخ را فاتحین می نویسند. اما در این مورد شخصی  -آن هم زنی- از طرف مغلوب دعوا تاثیرگذارترین اثر تاریخی را نوشته. برگردیم سراغ بحث پرچم. اگر انتقادی به برافراشتن پرچم می گیرند به خاطر این است كه آن فرهنگ طرفدار برده داری بود و سیاهان آمریكا نمی خواهند یادآوری شود. بحث جدل بین حق دو گروه از شهروندان آمریكایی است. حق سیاهان آمریكاو حق آزادی بیان سفیدان ابالات جنوبی. این كه كدام محق تر است محل جدل است نه  منفعت ملی  كه مردم مغلوب نمی فهمند و  قوم فاتح  باید به ضرب دگنگ حالیشان كنند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

غیرت آذربایجان

+0 به یه ن



نچه استان شهرتینن تانینار

الینده اولان صنعتیینن تانینار

نجه شمال دویوسونن تانینار

نجه تبریز قالی سینن تانینار

قوربان اولوم اؤز آنامین سوتونه

 آذربایجان غیرتینن تانینار


در مورد غیرتمندی آذربایجانی ها ، هم خود آذربایجانی ها و هم  مردم شهرهای دیگر ایران  بسیار نگاشته اند و خوانده ایم و شنیده ایم. اما منظور از "غیرت" چیست؟! می دانیم كه "غیرت" معناهای مختلفی دارد. در عرفان به معنای جز خدا غیر را نخواستن می باشد. در برخی محاورات- به خصوص محاورات زنانه نسل مادربزرگ های ما- همان معنی "قلبی قره لیخ" از آن در نظر هست. (این كجا و آن كجا؟!)


در محاوره ی امروزی در تبریز یا تهران- حداقل در طیفی و قشری كه من با آنها سر و كار دارم-  معمولا وقتی كلمه ی "غیرت" را می شنویم معمولا هیچ كدام از این دو معنی به  ذهنمان  نمی رسد. اما ملاحظه ی  من آن است كه وقتی از "غیرت آذربایجانی" صحبت می شود در خود آذربایجان و در بقیه ی ایران-به خصوص در تهران- معنی و مفهومی متفاوت منظور است . این نكته باعث سو تفاهم هایی می شود و گاهی  دلخوری هایی به دنبال دارد!

در تهران و برخی از شهرهای بزرگ دیگر  متاثر از مقالاتی كه ژورنالیست هایی نظیر مسعود بهنود برداشت خاصی از "غیرت آذربایجانی" هست كه در زیر توضیح می دهم. علاوه بر آن یك فرض تلویحی هم می شود كه هرچند كاملا بی اساس است اما قویا بر آن باور دارند هرچند به زبان بیان نمی دارند.  از منظر آنها غیرت آذربایجانی ایجاب می كند كه در مسایل سیاسی حتما موضع بگیرند و در راستای خط فكری ای كه از تهران به آنها تزریق می شود غیرتمندانه حماسه آفرینی  كنند و تا رسیدن به هدف دست بر ندارند. دست آخر كه موانع را برداشتند نباید سهم خواهی كنند. اگر كردند   یك جوری باید عذرشان را خواست. این آذربایجانی های غیرتمند (فرضی)محبوب هستند و مورد احترام.  واقعیت این است كه این آذربایجانی های غیرتمند هیچ گاه وجود نداشته اند.  بر عكس آن چه كه امثال مسعود بهنود القا می كنند درحماسه  انقلاب مشروطه  خط فكری از تهران نمی آمد! اندیشمندان محلی داشتیم. استراتژیست های محلی داشتیم. این افراد با مبارزین با زبان خودشان حرف می زدند. روح القوانین منتسكیو و كتاب هایی از این دست را به زبان فرانسه می خواندند و با زبان تركی قابل فهم مبارزین- كه اغلب سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند- توضیح می دادند. فرض تلویحی نادرستی هم كه دوستان ما در تهران می كنند آن است كه آنها كه درتبریز یا دیگر شهرهای آذربایجان نشسته اند شدیدا علاقه مند هستند مورد تایید اینها باشند و با كلیشه ی "آذربایجانی غیرتمند حماسه آفرین" شناخته شوند. گمان می برند این علاقه به مورد تایید قرار گرفتن توسط پایتخت نشینان چنان شدید هست كه اگر  باگفتن  "پس شما آذربایجانی ها غیرتتان كجا رفته؟!"  تحریك می شوند تا  به پا خیزند و برای دوباره مورد تایید آنها قرار گرفتن تا پای جان فداكاری كنند. چندین بار این تكنیك را-كه بر پایه فرض های غلط هست- به كار برده اند و نتیجه نداده اما در پیش فرض های خود بازبینی نمی كنند. به جای تجدید نظر, هر بار جمله ی تحریك آمیز را رنگین تر و متاسفانه توهین آمیز تر می كنند. خدا آخر و عاقبت این روند را به خیر كند!

اما وقتی درخود آذربایجان صحبت از غیرت می شود منظور چیزی دیگر است. منظور همین برپا نگاه داشتن خط تولید كارخانه ها در  زمستان سرد تحریم ها و واردات بی رویه هست. فرد غیرتمند آذربایجانی در فرهنگ امروزی تبریز به مهندسی گفته می شود كه ساعت 3 نصفه شب در كارخانه به تعمیر دستگاهی می پردازد كه فردا خط تولید باز نایستد و كارخانه مجبور نباشد عذر كارگران بیشتری را بخواهد و بر شمار بیكاران اضافه شود. فرد غیرتمند آذربایجانی در فرهنگ امروز تبریز به كار آفرینی گفته می شود كه هر طور هست سرمایه اش را در منطقه نگاه می دارد و علی رغم همه ی  مشكلات  كار تولیدی راه می اندازد تا اشتغال ایجاد كند و جوان هموطنش از سر بیكاری به افسردگی و یاس و اعتیاد و جرایم و خودكشی و .... كشیده نشود.  زن غیرتمند آذربایجانی به زنی گفته می شود كه علی رغم همه ی سختی ها زندگی را طوری اداره می كند كه اعضای خانواده اش به سوی مواد مخدر كشیده نشود. به علت همین غیرت هست كه هرچند آذربایجان متاسفانه در راه ترانزیت مواد مخدر از شرق  به سوی بازار غرب هست مردم آذربایجان-چه فقیر و چه غنی-  به نسبت كمتر  آلوده به مواد مخدر شده اند. مرد  غیرتمند آذربایجانی  اگر به پول و پله ای برسد به دوستان نابابی كه او را  به سوی مواد مخدر بكشانند رو نمی دهد. هوش و حواسش هست كه او را به جایی نكشانند كه   تصمیماتش  برای قدم های بعدی " تصمیم های پا منقلی" شوند! دوستانی  دور خود جمع می كند كه ایده های سرمایه گذاری برای كارآفرینی بیشتر به او می دهند یا دوستانی كه در پی افكندن كارهای خیریه هستند. اگر زن غیرتمند این مرد آذربایجانی ببیند و احتمال دهد كه كسانی می خواهند دور او را بگیرند كه او را  پای منقل بكشانند "زینب پاشا گونه" جلویشان می ایستد و دفعشان می كند. هیچ تعارفی هم ندارد. اهمیتی هم نمی دهد اگر آنها مسخره شان كنند و او را عفریته و سلیطه و ... بخوانند! مورد تایید شدن توسط آن گونه مگسان دورشیرینی برای زن غیرتمند آذربایجانی كوچكترین اهمیتی ندارد! شوهر باغیرت او هم اگر تا آن زمان از روی رودربایستی و شرم مهماننوازی مگسان دور شیرینی را كیش نكرده بود بعد از شنیدن جسارتی كه به شریك زندگی اش و یار دوران سختی هایش شده همه ی مگسان دور شیرینی را با تیپا بیرون می كند و از شر آنها ایمن می شود.

فرد غیرتمند به كسی می گویند كه وقتی در اداره می بینند رئیس یك كارمند بی پناه را بی جهت و تنها از روی خودخواهی می خواهد از نان خوردن بیاندازد ملاحظه ی قدرت رئیس و كینه شتری او و انتقام كشی های بعدی  را نمی كند و از حق كارمند بی پناه دفاع می كند. فرد غیرتمند به كسی گفته می شود كه وقتی می شنود فلان یتیم امیدی به جز كمك او ندارد آسمون ریسمون بافتن را كنار می گذارد و به واقع برای كمك به او آستین بالا می زند. به این معنی سرزمین من مردان و زنان  غیرتمند زیادی هستند. شعاری در كار نیست!  در طول زندگی جریان دارد. من در دور و برم می بینم این غیرت را.

هرچند باید بگویم متاسفانه در آذربایجان هم بی غیرت هم پیدا می شود. این طور نیست كه همه  غیرتمند باشند. اگر همه -با معنی ای كه عرض كردم-باغیرت بودند مشكلاتمان خیلی كمتر از این می شد كه هست. اما خوشبختانه هنوز اكثریت با غیرتمندان هست. از آن سو هم باید گفت غیرت به این معنا كه گفتم چیزی نیست كه در انحصار آذربایجانی ها باشد. در بین دیگر اقوام و دیگر جاهای دنیا هم آدم غیرتمند هست.

پی نوشت:


لزومی  ندارد در  یك همایش علمی ملی یا بین المللی  كه در تبریز برگزار می شود مجری صدا و سیما را دعوت كنند كه در مورد غیرت آذربایجانی شعر بخواند. این كار از عرف همایش های علمی بسیار دور است و شدید توی ذوق می زند.  بدجوری تصنعی است و نتیجه اش چیزی نیست جز پوزخند آن كسان كه با فرهنگ سمینار های علمی آشنایند. به جای پرگوبی های نامربوط و خارج از عرف مجری صدا و سیما در همایش علمی و تخصصی  كه درتبریز برگزار می شود بهتر است به دانشجویان دانشگاه ها فرصت بیشتری برای ارائه ی نتایج علمی داده شود. جلوه ی غیرت در محیط آكادمیك چیزی نیست جز كار پژوهشی دست اول و ارائه ی آن به شیوه ی شناخته شده در مراكز آكادمیك دنیا

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فمینیزم از راه دور

+0 به یه ن

حمید به دنبال نوشته ی قبلی ام گفت:

بسیار خب!
حالا وقت آن است كه بگویید یك زن فمینیست چه باید بكند؟ ( البته شاید بتوان از مردهای فمینیست هم صحبت كرد نه؟)
ممكن است در چند پاراگراف در اینخصوص هم بنویسید؟

 

من هم جواب دادم:

بله مردها هم می توانند فمینیست باشند. بعد هم گفتم در موقعیتی نیستم كه بنویسم كه كی چی كار بكتد. اما اینجا نظر خودم را می نویسم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. در هر صورت سر آغاز بحثی می تواند باشد كه دید ما را روشن تر سازد. باز هم می نویسم من نه فعالیت فمینیستی داشته ام و نه در آینده در نظر دارم داشته باشم. تنها از دور نظاره گر بوده ام و مشاهده ام را می نویسم. نظاره گری بوده ام بدون تعصب و سعی كرده ام بدون پیش داوری نظاره كنم. از دور نگاه كرده ام و قصد نزدیك تر شدن هم ندارم. اما انصافا دورنما را تا حدودی زیبا یافتم.

تا جایی كه من متوجه شده ام فعالیت های فمینیستی در سه شهر ایران دامنه دار تر است. اولی -همان طوری كه انتظار می رود- تهران هست. دومی تبریز و سومی رشت. فعالان این سه شهر با همدیگر تعامل خوب و دوستانه ای دارند و از هم تاثیر می گیرند اما در عین حال هویت مستقل دارند. از همدیگر تقلید نمی كنند و دنباله رو هم نیستند. فعالان تهران بیشتر روی قوانین و ضابطه های مربوط به زنان كار می كنند. بیشتر فعالیت شان حقوقی است.  در تبریز فعالان فمینیست نگاهی هم به جنبش حقوق اقوام و زبان مادری و همچنین حفظ دریاچه دارند.

در رشت دغدغه ی عمده بیشتر شدن آزادی های فردی زنان هست. این به آن معنا نیست كه در تبریز یا تهران دغدغه ی آزادی فردی ندارند اما چیزی كه من از دور مشاهده كرده ام آن است كه در رشت این دغدغه به دغدغه ی اصلاح قوانین می چربد و در تهران برعكس. در هر صورت یك مفاهمه و همدلی بین فعالان حقوق زنان در سراسر ایران وجود دارد كه بین فعالیت های دیگر كم نظیر هست. خوشبختانه فعالان حقوق زنان به همدیگر تشر نمی آیند كه دغدغه ی من مهمتر است  پس بقیه ی دغدغه ها را ول كن بیا و برای دغدغه ی من فعالیت بنما! شاید از بس از دیگران این پیام را شنیده اند و از آن زجر كشیده اند دیگه برای همدیگر تعیین تكلیف نمی كنند. آری ! عمری شنیده اند كه حالا مسایل مهمتری هست بنابراین مسایل زنان بماند برای بعد!

من اینجا می خواهم روی فعالین حقوق زنان آذربایجانی تمركز كنم. ضمن ادای احترام و بزرگداشت فعالینی كه در حوزه ی حقوق خانواده تلاش می كنند به نظر من این موضوع خیلی برای خانواده های آذربایجانی مسئله ساز نیست. خانواده های آذربایجانی قوانین نانوشته ی درون خودشان را دارند و از قوانین بیرونی چندان تاثیری نمی گیرند.  به این علت كه فكر می كنند اگر زندگی خانوادگی به جایی برسد  شیرازه ی آن را  قوانینی كه دیگران تصویب رسانده اند بخواهد نگاه دارد همان بهتر كه بپاشد.   خانواده های آذربایجانی مردسالارانه هم اگر باشند خود را بی نیاز از این نوع دوپینگ های قانونی می بینند و فكر می كنند اگر روزی  آن قدر حرفشان پیش همسرشان بی ارزش شود كه بخواهند به این قوانین متوسل شوند  دیگه تمام شده رفته پی كارش! خلاصه بخواهم بگویم: اگر این قوانین عوض هم بشوندآن قدرها در زندگی ما آذربایجانی ها تغییری حاصل نمی شود. همین خواهیم بود كه هستیم. كما این كه خانواده های آذربایجانی كه نسل اندر نسل در اروپا زندگی كرده اند همان ساختار را دارند كه  امروزه در داخل خود آذربایجان هست.  ساختار خانواده های ما البته تغییر پیدا می كنند ولی دینامیك خود را دارند. مسئله ی اقتصاد یا تحصیلات یا ارتباطات بیشتر بر ساختار آنها و تحول آنها تاثیر می گذارد تا قوانین تصویب شده.  مسئله ی قوانین  برای ما بیشتر جنبه ی پرنسیب و حیثیتی دارد تا جنبه ی عملی.

به نظر من فعالین حقوق زنان در تبریز باید روی دو موضوع تمركز كنند: 

1)  مسئله ی خرافه زدایی. وقتی از خرافه صحبت می كنم منظور من هم خرافه های بومی است و هم خرافه های نیو-ایج كه وارداتی هستند. خوشبختانه در این هدف مردان ما صد در صد همیار و موافق ما هستند.   این تلاش نه تنها به بنیان خانواده ی ما آسیب نمی رساند بلكه آن را قوی تر نیز می سازد. قبلا هم نوشتم كه در فیلم های اخیر مهرجویی فالچی گری مدرن برای زنان  جذاب و لطیف و فمینین   به تصویر كشیده می شود. بعید می دانم مردهای خطه ی آذربایجان زنی را كه به فالچی گری رو می آورد  به این علت جذاب و تو-دل-برو بیابند. اصلا از این چیزها به شدت عصبانی می شوند و تحمل نمی كنند.

2)  پیدا كردن راهی برای گسترش افسردگی بین زنان. این مسئله در آذربایجان خیلی جدی است. باید ریشه یابی جدی شود و درمانی یافته شود. این مورد هم باز مسئله ای است كه رفع آن نه تنها به از هم پاشیدگی خانواده نمی انجامد بلكه آن را تقویت می كند. هیچ مردی دوست ندارد همسرش یا دخترش افسرده باشد. اما ممكن است نادانسته به چیزی اصرار كند كه نتیجه ی آن افسردگی همسر یا دخترش باشد. در این موارد باید تحقیق شود و اموزش عمومی داده شود.

 به شخصه ترجیح می دهم -و به عزیزانم هم همین توصیه را می كنم -كه خود به جای فعالیت فمینیستی فكرم را بدهم به فعالیت شغلی و علمی ام و در آن سعی كنم پیشرفت نمایم. اغلب مردها ی ما -حداقل در قشر اجتماعی ای كه من به آن تعلق دارم- همین را ترجیح می دهند و تشویق می كنند. كار خودمان را بكنیم اما فمینیست ها را به باد ملامت نگیریم. نسبت به آنها بد قضاوت نكنیم. بعید می دانم تلاش هایشان با توجه به تعصباتی كه در جامعه هست به ثمر قابل توجهی در 4-5 سال آینده برسد. اگر جنبش طرفدار حقوق زبانی سنجیده عمل كند در چند سال آینده می تواند موفقیت های زیادی كسب كند اما جنبش حقوق زنان با موانع سترگ تری رو به برو خواهد شد. در هر صورت تلاشهایشان ارزشمند هست. اگر یارشان نیستیم بارشان هم نباشیم. همزبان و همگام با متحجرین و واپسگرا ها  و لمپن ها به آنها حمله نكنیم. اگر حمایتشان نمی كنیم حداقل سكوت پیشه كنیم و تیغ ملامت نكشیم.

 

همان طوری كه از متن بالا بر می آید و من چند جا با صراحت اعلام كرده ام نظر مردهای ما برای من خیلی مهم هست. برخی از فمینیست های تند رو شاید بگویند اصلا مهم نیست. اما من صراحتا اعلام می كنم برای من یكی خیلی مهم هست. ارزش قایل شدن به نظر كسانی كه برای من ارزش قایلند و موفقیت و شادابی ام را آرزومندند ارزش قایل شدن به خودم می دانم. مردهای خانواده ام (همسر، پدر، دایی و....) كسانی هستند كه در این جامعه ی بیرحم و خشن مرا شاد و سرحال و موفق می خواهند! چه طور من بیایم و بگویم نظرشان برای من اهمیت ندارد؟! اهمیت دارد خیلی هم دارد! تا جایی كه اولویت هایم را با آنها تنظیم حاضرم بكنم. آنهایی كه مرا از نزدیك می شناسند مرا فردی بسیار "غد" می دانند و برایشان تعجب آور است كه سر این موضوع من حاضرم آگاهانه نرمش و انعطاف نشان دهم ! 

 

 در تهران بدخواهان زیادی دور و بر من بوده اند كه در گوشم خواسته اند بخوانند كه من "به عنوان یك زن پیشرو" (و از این چرت و پرت ها!) نباید به همسرم وابسته باشم و از او نظر بخواهم بلكه باید مستقل عمل كنند. هدفی جز این نداشتند تا میانه ی من و همسرم را به هم بزنند و به این وسیله  هر دوی ما را تضعیف كنند. بدون ملاحظه ی موقعیت برتری كه داشتند صاف زدم توی برجكشان و از این كارم هم خوشنود هستم. هر كه با هر بهانه ای بخواهد میانه ی من و همسرم را به هم بزند همین جوری از من واكنش خواهد دید. هر كه می خواهد باشه! هر بهانه ای هم می خواهد بتراشه. همینه كه هست! تمام! اما این را توجه داشته باشید آن "بدخواهان دو به هم زن" فمینیست واقعی نبودند. ناشیانه ادبیات آنها را تقلید می كردند چون فكر می كردند من به آن ادبیات گوش می دهم. آن بدخواهان همزمان با ادبیاتی كاملا ضدفمینیستی همسرم را علیه من تحریك می كردند كه البته آن تلاش شیطانی شان هم ناكام ماند. فمینیست های واقعی آن قدر بیكار نیستند كه بخواهند در گوش زوجی بخوانند كه میانه ی انها را به هم بزنند. مسایل خیلی مهمتر  وافق های دید بسیار وسیع تری دارند. فمینیست ها و عقایدشان را بشناسیم تا بدخواهان نتوانند به اسم آنها به ما ضربه بزنند.

   فعالیت فمینیستی ای  به نظر من اولویت دارد آن است كه منافع مردها را هم در كنار منافع زنان تامین نماید. جالب آن كه همین دو نكته را شهریار اقلیم سخن سال ها پیش  به زبان خودش - كه چندان هم فمینیستی نیست- این چنین سروده:

 

یك دم ز حقوق مدنی دم بزن ای زن

وین دام سیه سلسله برهم بزن ای زن

این جامه ماتم بدل ما زده صد چاك

...
صدچاك در این جامه ماتم بزن ای زن

آبستن عیسای تكامل تویی آخر

پس چاك به پیراهن مریم بزن ای زن

بگشای چو خورشید رخ و تیرتجلی

بر دیده نامحرم و محرم بزن ای زن

تا زخمه سازت بدرد پرده اوهام

این نغمه گهی زیر و گهی بم بزن ای زن

با سعی و عمل پرچم اقبال و شرف را

مردانه بسر تا سر عالم بزن ای زن

بر برگ گلت شبنم اشك اینهمه بس نیست؟

دیگر بسرو سینه خود كم بزن ای زن

"شهریار

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سون آی: جشن عشق به سبك خودمان

+0 به یه ن

اگر توجه كرده باشید این روزها ماه كامل است و به هنگام غروب خورشید و ماه روبه روی هم قرار می گیرند. در آذربایجان به این پدیده ی طبیعی سون آی می گویند. گویا زمان قدیم این روز و شب را در آذربایجان جشن می گرفتند. آن مراسم مانند خیلی مراسم دیگر به فراموشی سپرده شده. سه چهار سال پیش روزنامه نگاری در یكی از مجلات محلی پیشنهاد داد كه این روز را به عنوان روز عشق آذربایجان یا والنتاین آذربایجان جشن بگیریم. البته پیشنهاد او این بود كه مراسمی شبیه مراسم والنتاین داشته باشیم. ساده بخواهم بگویم یعنی كادو خریدن!  در مورد جشن سون آی در دو سال گذشته ما زیاد صحبت كردیم.

من از این كه این روز را جشن بگیریم خیلی خوشم آمد اما موافق آن نیستم كه مراسم آن شبیه روز والنتاین باشد. اگر بنا بر این باشد روز والنتاین هست دیگه. می توانستیم با بقیه ی مردم دنیا هم آوا باشیم و همان روز را جشن بگیریم. چه دلیلی داشت خود را از باقی مردم دنیا جدا كنیم؟! من از مراسم والنتاین آن قدر خوشم نمی آید. نه به خاطر این كه اسمش غربی است. بلكه به این علت كه ریشه در  مصرفگرایی  دارد. این كه میزان عشق را بخواهی با قیمت هدیه ی روز والنتاین بسنجی به نظر من توهینی آشكار است به معشوق و مفهوم عشق. معمولا هم در این روز سر كادو و میز رستوران بین زوج ها دعوا می شود!!

 

دختری  جوان هم از آذربایجان پیشنهاد كرده بود به جای سون آی سالگرد "آپاردی سئللر سارانی" جشن گرفته شود. من با این نظر هم مخالفم چون بر این باورم عشق باید در مورد زندگی باشد نه مرگ. این كه دختری را كه خودكشی می كند به عنوان سمبل عشق معرفی كنی یعنی به نوعی داری خودكشی را  باشكوه جلوه می دهی. این خوب نیست! دختران جوان و نوجوان به اندازه ی كافی در جامعه ی ما تحت فشار های روحی و روانی هستند. این گونه شكوه عشق را برایشان معرفی كردن می تواند نتایج فاجعه آمیز باشد. سارا ی عاشق "خان چوبان" امروزی باید بیاموزد كه در برابر ستمگر بایستد و از حق خود  در انتخاب معشوق با مدد راهكارهای قانونی دفاع كند نه این كه در اولین فرصت خود را سربه نیست نماید! سارای امروزی باید زندگی كند و به زندگی گرمی و امید و نور بخشد. پدیده ی طبیعی ای چون سون آی به لحاظ زمانی بسیار به نظر من پسندیده تر است.

چندان هم موافق نیستم كه مراسم فراموش شده ی سون آی را دوباره احیا كنیم و جشن بگیریم. به صرف این كه چیزی قدیمی بوده  من تقدسی برای آن قایل نیستم. مردم روزگاران گذشته با توجه به امكانات و نیازهای خود مراسمی ابداع كرده بودند كه با گذشت زمان و تغییر نیاز ها و امكانات فراموش شده. ما هم می توانیم با توجه به نیازهای خودمان و شرایط امروز جامعه مراسم خود را ابداع كنیم. علت این كه من از دو سال پیش در مورد این مراسم در وبلاگم نوشتم این بود كه نیازی را حس می كردم كه با مراسم و تبلیغات موجود براورده نمی شود و فكر می كنم با پایه ریزی مناسب مراسم سون آی پاسخ گفته خواهد شد.

در بخش باخیش (كامنت یا نظر) یادداشت قبلی ام بحثی شد كه  هر روز با آن درگیر هستیم اما مطرح ساختن آن تابو هست. در روزهای معمولی افراد آن را مطرح نمی سازند چون فكر می كنند نباید چنین چیزی را بگویند. لب می گزند و خودسانسوری می كنند و با شعار های سطحی كلیشه ای سر و ته قضیه را هم می آورند. اما در ذهنشان به طور حل نشده می ماند و به محض این كه كوچكترین برخورد تندی پیش آید مثل آتشفشان با توهین ها و تعبیرهای منفی بسیار و اغراق قابل توجه مسئله را پیش می كشند و زخم هایی می زنند كه به این سادگی ها درمان پذیر نیست. مسئله رفتار رك و صریح و گاهی تند دختران و زنان آذربایجانی  در دفاع از چیزی است  كه حق خود می پندارند بود. ظاهرا این رفتار  خوشایند آقایان سایر اقوام نمی باشد. حالا من نمی خواهم وارد جزئیات بشوم چون بحث سر چیز دیگری است. ببینید! وقتی یك مرد آذربایجانی می بیند كه همسرش حقی دارد و برای دفا ع از حقش دارد با آنهایی كه حقش را می خورند پرخاش می كند نه تنها عیبی در این كار او نمی بیند بلكه خوش خوشانش هم می شود. اصلا دوست ندارد غریبه ها حق همسرش را بخورند. به زنش هم افتخار می كند كه به جای توسل به سلاح مكر زنانه و عشوه گری دارد با قاطعیت می ایستد و حرف حقش را می زند. این قاطعیت از نظر او نشانه ی اعتماد به نفس و صداقت هست! از منظر او زن مظلوم نما نصفش هم زیر زمینه و زیر زیركی فتنه به پا می كند! زن مكار و عشوه گر هم قابل اعتماد نیست. اما همسر او ورای این رذالت هاست! درست موقعی كه مرد آذربایجانی ساكن تهران دارد  این فكرها را  می كند و به همسرش افتخار می كند مرد ی از یك  خرده فرهنگ دیگر از راه می رسد و در گوشش می خواند:"واه واه! خدا به دادت برسد با این زن سلیطه! چی می كشی؟! چرا نمی زنی توی سرش خفه بشه بشینه سرجاش؟! ما فكر می كردیم مردهای آذربایجان با غیرت می شوند. پس غیرتت كو كه زنت صداشو بلند كرده؟! اینو ول كن خودم برات یك صیغه ی نجیب ردیف می كنم  با هاش حال كنی بفهمی زندگی یعنی چه!"  فرق هست. حالا یك عده بیایند مرتب بگویند همه جا  و بین همه ی اقوام آدم خوب و بد پیدا می شه .  البته  كه بین همه ی اقوام خوب و بد و مهربان و بدذات هست اما بسته  به پیش زمینه ی فرهنگی یك رفتار را دو نفر از دو خرده فرهنگ مختلف كاملا متفاوت می بینند و تعبیر می كنند!  حالا این یك مورد بود. مورد دومش هم این است كه صدا و سیما وقتی از عشق می گه  تاكید می كنه مرد باید به همسرش ابراز عشق بكنه. از منظر فرهنگ ما در آذربایجان -به خصوص قسمت مردانه اش- این یعنی زبان بازی لوس و بی معنی و سطحی!  خانم اذربایجانی كه از صدا وسیما خط فكری می گیره می افته به جان همسرش كه او هم باید زبان بازی كنه. او هم سرباز می زنه. بعدش خانم سر خورده می شه. دوستانش از سایر خرده-فرهنگ ها هم مرتب در گوشش می خوانند كه بین شما اذربایجانی مردسالاری بیشتره و  مردهای شما خشن هستند و تو بیچاره بدبخت شدی كه همسری نداری كه مثل همسر ما برایت حرف قشنگ قشنگ رمانتیك بزنه. او هم باورش می شه كه خیلی بدبخت هست و افسرده می شه و سر ناسازگاری پیدا می كند. یا هم می خواهد جدا بشه با این بهانه كه "همسرم مرا درك نمی كنه یا رمانتیك نیست". (باز گلی به جمال آقایان آذربایجانی كه به وز وز هایی كه در گوششان می خوانند توجهی نمی كنند. درستش همینه كه اؤز بولدوغومیزی هچ كیمه ورمییاخ." علی الاخصوص وقتی غریبه ها ی فضول به خودشان جسارت می دهند در مورد عشق مان و همسرمان پیش ما بد گویی كنند!)

  هر از گاهی كه در فیلمفارسی ها مرد آذربایجانی  نقش مرد عاشق پیشه را بازی می كنه معشوقش را دختر فارس یا حتی افغانستانی (مثل فیلم باران مجید مجیدی ) می گذارند. زندگی خانوادگی هم كه نشان می دهند اگر مرد ترك آذربایجانی ضدقهرمان یا شخصیت مسخره نباشه همسرش حتما حتما فارس هست نه ترك!  ظاهرا از منظر سازندگان فیلمفارسی ها زن آذربایجانی  اصلا نمی تونه دوست داشتنی باشه.  از آن سو هم تلویحا در گوش زن آذربایجانی می خوانند چون همسرت با معیارهای ما رفتار رمانتیك نداره خشن و مردسالاره و تو بدبخت شدی رفت! باز هم می رسیم به همان نكته ای كه گفتم: ما باید خودمان قلم و دوربین به دست بگیریم و مسایل زندگی خودمان را به تصویر كشیم.

در آهنگ های پاپ عاشقانه ی فارسی هم همین روند هست. خوشبختانه ما موسیقی پاپ غنی خودمان را داریم  و از این جهت كمبودی حس نمی شه.در ترانه های آذربایجانی همان گونه كه هستیم نشان داده می شویم. به عنوان مثال مقایسه كنید "او دئدی یوخ یوخ یوخ" را با ترانه "آقا تو حضرت عشقی از ملایك بهشتی ..... من ذره ذره گشتم تا تو مرا نبینی! آقا شما بزرگی! با من چرا نشینی!!!" ببینید! حال و هوایشان چه قدر فرق دارد. دختر آذربایجانی قاطع بدون هیچ ملاحظه ی موقعیت اجتماعی به پیرمرد گفته "یوخ یوخ یوخ" و از نظر همزبانانش هم خیلی خوب كاری كرده و برایش آهنگ ساخته اند. لزومی ندیده هندونه زیر بغلش دهد كه "آقا تو حضرت عشقی از ملایك بهشتی!!!!"

 سئوالم اینه كه چرا مردهای ما باید خلاف تربیتی كه شده اند با معیارهای كسان دیگه بخواهند با همسرشان رفتار كنند!؟ اگر من همسرم را واقعا دوست دارم باید به او این اجازه را بدهم كه خودش باشه. این "خود" هم در بستر فرهنگی ای رشد كرده كه زبان بازی را كاری سطحی می دونه. خوب! با معیارهای دیگران رمانس نشان نمی ده. اما گاهی یك نگاه حمایت آمیز وتایید آمیز و تحسین آمیزش  در سختی ها با اندازه ی ده ها كتاب غزل حرف عاشقانه داره. این كه در سختی ها در كنارت می مونه، این كه  از موفقیت تو بیش از خودت خوشحال می شه، این كه وقتی بقیه تركت كردند دركنارت هست، این كه ...... عشق نیست پس چی هست؟!

سون آی فرصتی است كه این جلوه  های  بیصدا و بیریای عشق را پاس بداریم. ما به چنین روزی نیاز داریم.

پی نوشت: خیلی دوست دارم و برایم مهم هست تا نظر آقایان اذربایجانی را در باره ی این نوشته بدانم لطفا نظرتان را به زبان تركی بنویسید.

 

پی نوشت دوم:

هدف من از بیان این واقعیت ها این هست هشداری بدهم به زوج ها كه بیشتر هوای هم را داشته باشند و مراقب باشند دایه های مهربانتر از مادر آشیانه ی عشقشان را به هم نزنند.
برای من زندگی كردنم و عشقم در اولویته.  نسبت به هر فرهنگ و خرده-فرهنگ دیگه ای اولویت داره.اگر ببینم خرده فرهنگی به زندگی ام آسیب می رسونه چشم به آن نمی بندم. تبریز خودش هم یك فرهنگ داره كه از خرده فرهنگ های زیادی ساخته شده. بخش هایی از خرده فرهنگ های سازنده ی فرهنگ تبریز هم مضر هستند كه البته من به آنها هم انتقاد دارم و جلویش می ایستم تا زندگی ام را به هم نزند. مثلا در اوایل ازدواجم جلوی تمام رسوم تبریز كه فكر می كردم برای زندكی نوپایمان سم هست ایستادم. مثل اصرار بر خرید آیینه شمعدان نقره یا خوانچه و .....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یك گفت و گو در مورد هویت تاریخی

+0 به یه ن

یك گفت و گویی بین من و تورك اوغلو بعد از نوشته "هویت تاریخی ایجابی نه سلبی" انجام گرفت. من بخش هایی از آن را در زیر منتشر می كنم. گفت و گوی كامل در بخش باخیش های همان یادداشت موجود است:

تورك اوغلی:

سلام.
خانم دكتر احساس نمی كنید این "لجن پراكنی" ها یه كم طبیعی باشد؟
بعدش هم فقط جنبه ی ایجابی بودن مطرح نیست.این هم كه این هویتی كه میسازیم چقدر مبتنی بر واقعیت است مهم است


مینجیق:

سلام
منظورتان از "طبیعی" چیست؟ اگر منظورتان این است كه  برخی  ابراز احساسات  واكنشی طبیعی به باستانگرایی و آریایی گرایی افراطی دسته ای دیگر هست با شما موافقم. یك عكسی در اینترنت  هست كه درآن جوانی در مقابل آرامگاه كوروش دارد سجده می كند. خیلی از این باستانگراها هم "به به چه چه" می كنند. خوب! این یك افراط شرم آور است. واكنش هم به آن خواهد بود. اما به هر حال یك عده مثل خود من و شما هم باید باشیم كه هشدار بدهیم كه افراط ، تفریط به دنبال نداشته باشد. از حد اعتدال مبتنی بر واقعیت خارج نشود. همان باستانگرایان افراطی هر دستاورد علمی و فرهنگی كه بعد از اسلام و به خصوص در طول حكومت سلاطین ترك در این سرزمین به دست آمده انكار می كنند. واقعیت این بوده كه خیلی سلاطین ترك  سلسله های قبل از صفوی حامی دانشمندان و ادیبان بودند. برای همین در دوره ی آنها دانش ها و فنون تا حدی پیشرفت كرد. البته من به آن سلاطین ترك انتقادها دارم. یكی این كه با شمشیر نمی توان ایمان را گسترد. آن "كافر ستیزی" كه در طول دوره ی آنها بود چیز مثبتی نبود. اگر می خواستند دین اسلام را تبلیغ كنند باید به روش دیگری عمل می كردند. با استدلال با نشان دادن اخلاق پسندیده. نه با شمشیر. دیگر انتقادم این هست كه ای كاش قدری هم به ادبیات تركی اهمیت می دادند. سومین انتقادم این است كه شاعران مدیحه سرا را زیادی پروبال دادند. مثلا آن سلطان سنجر سلجوقی مداحان و متملقان بسیاری دور خود جمع كرده بود. این گونه پر و بال دادن به ارتقای تكنیك شعر فارسی كمك كرده اما به محتوا خیر.
ای كاش از شعر و ادبیات -چه به زبان فارسی و چه به زبان تركی- با محتویات متنوع تر حمایت می كردند نه مدیحه سرایی. من فكر می كنم زبان تركی به عنوان زبان اموزش فنون زبان قوی ای می تواند باشد. به خاطر فعل های دقیق آن. می توانستنداین جنبه این زبان را بپرورانند. به زبان تركی دفترچه های راهنما در مورد فنون مختلف بنویسند تا در كارگاه های مختلف در امپراطوری شان شاگردان از روی آنها فنون را بیاموزند. می توانست انقلاب صنعتی را چند قرن جلوتر بیاندازد!

 

نكته ی دیگر آن كه هر چیز "طبیعی" نباید لزوما تحقق یابد . طبیعی است كه من آشغال میوه ای كه خوردم همانجا پرت كنم زمین. اما این كار را نمی كنم. نگه می دارم تا به سطل زباله برسم. انسان متمدن برخی رفتارهای طبیعی اش را به سمت و كانال دیگری سوق می دهد. شاید رفتار طبیعی  دهن به دهن گذاشتن و "لجن پراكنی درمقابل لجن پراكنی" باشد  ولی رفتار عقلانی و "معطوف به نتیجه" چیز دیگری است.
با این حال من كسی را محاكمه نمی كنم! نظر خودم را می گویم. اصلا هم نمی گویم دست از "هویت طلبی" بردارید چون ممكن است یك عده افراط كنند و به تریج قبای كسی بر بخورد. به هر حال هر جریانی افراد تند رو هم دارد.فقط باید دقت كنیم كه از ریل خارج نشود. افراد تندرو سكاندار نشوند. جریان غالب نشوند. خوشبختانه هم نیستند اما وجود دارند. البته بشر موجود پیچیده ای است باید دایم مواظب و هوشیار بود كه نتیجه چیزی نشود كه در ابتدای كار اصلا تصور آن نمی رفت!
 
یك نكته ی بدیهی و بسیار واضح هست كه ما خاورمیانه ای ها اعم بر ترك و فارس و عرب و كرد و لر و بلوچ و ارمنی و آسوری و یهودی و زرتشتی و... باید مرتب به خودمان یادآوری كنیم چون دایم فراموش می كنیم: "
گذشته را نمی شه تغییر داد اما آینده تا حدی زیادی با كارهای كنونی ما شكل می گیره."
آن قدر كه همه مان به گذشته دلبسته ایم و با افتخارات واقعی ویا تخیلی آن دوره زندگی می كنیم و با كسانی كه آن شكوه و جلال واقعی ویا خیالی را نابود كردند در ذهنمان درگیر هستیم، نه به فكر آینده هستیم نه به فكر حال.
دیگه بزرگتر از آن چه كه آمریكا به ژاپن در جنگ جهانی دوم كرد چه می توان كرد؟! ببینید آن زیرو رو كردن دوشهر به آن بزرگی با بمب هسته ای با پاره كردن فرش بهارستان توسط عرب ها قابل مقایسه است؟! با یكی از این باستانگراها ی افراطی حرف می زدم پرسیدم چرا با عرب ها این همه سر عداوت دارید؟ گفت 1400 سال پیش فرش جواهر نشان بهارستان ما را پاره كردند و به غارت بردند. بامزه این كه هیچ كدام ازاین تیپ ها سعی هم نكرده اند كه آن فرش را در این 1000 سال از زمان شعوبیه تا كنون بازسازی كنند.
اما هیروشیما و ناكازاكی را ژاپنی ها بلافاصله بازساختند. بهتر و مدرن تر از قبل. یك بنای یادبود هم برای بمب ساختند. تمام! دیگه به طور غالب كینه نپروراندند! یعنی گروه هایی كه كینه پیشه كردند در اقلیت بودند و جریان غالب نشدند. جریان غالب این بود كه بیاییم ویرانی ها را آباد كنیم. آن قدر به این فكر بودند كه فرصت كینه ورزی نیافتند.
این خیلی با نگرش در خاورمیانه متفاوت هست.
بازهم می گویم رویكرد جذب توریست می تواند به برقراری اعتدال بیانجامد. برای جلب توریست شاید عقلا تصمیم بگیرند كه فرش بهارستان را بازسازی كنند.
همان طوری كه عقلا در اردبیل به جای این كه انگلیسی ها را لعن و نفرین كنند فرش آرامگاه شیخ صفی را بازسازی كرده اند.

تورك اوغلو:
حرف من این است:خوب یا بد مردمی در اینجا زندگی می كنند كه خودشان را ترك می دانند.نمی گویند ما اهل تورانیم.خودشان را ایرانی به حساب می آورند. واقعیت وضع موجود است نه توهم تاریخی برخی صاحبان اندیشه.

وقتی این توهمات در كتابهای تاریخی ما موج میزند این یكی میخواهد به زور اثبات كند كه طغرلش خیلی خفنتر از داریوش طرف مقابل است وبر عكس


مینجیق:

در تركیه اسم طغرل زیاد هست. این بار كه تركیه بودیم به یكی از این طغرل ها كه رئیس دانشكده بود به شوخی جدی گفتم بیا عكس برجی كه به افتخار توست نشان دهم. عكس برج طغرل در نزدیكی تهران را نشان دادم گفت پس چرا این قدر كوتاه هست. گفتم باباجون! انصاف هم خوب چیزیه! مال 1000 سال پیش است. برای زمان خودش آسمان خراشی بوده. سلطان طغرل راضی شده بود حالا تو راضی نمی شوی؟!

تورك اوغلو:

این احساس "خفن بودن تاریخی "كه ما داریم چه ترك فارس و... فكر نكنم بیشتر از ناحیه جغرافیایی ای كه زندگی می كنیم دوام داشته باشد.
این احساس كه ما ایرانی ها از قدیم الایام خاص بودیم (یك جورایی هم خاص آفریده شده ایم) دیگر تاریخ مصرفش گدشته. این اندیشه كه تركها قوم خفنی بوده اند وسابقه تاریخی آن چنانی دارند بیشتر در میان خود ما خریدار دارد.
این "لجن پراكنی "های دو طرف یك واكنش طبیعی است. تا وقتی سیاستمداران كتاب تاریخ بنویسند همین می شود. در دور باطلی گیر میكنیم كه این به آن وبر عكس اهانت می كند.


مینجیق:

باز یك حرف بی ربط:
ظاهرا سیاستمداران چینی خیلی به تحریف تاریخ علاقه دارند. آن را هم با عبارت پرطمطراقی به خورد مردم  می دهند:"تاریخ مهم تر از آن است كه نگارش آن به تاریخ نگاران واداده شود." شاهین این را تكرار می كنه و می خنده!
"تاریخ نگاری" در كتاب 1984 جرج اورول هم  خیلی بامزه است. یك سری كارمنددارند كه تاریخ را مرتب ویرایش می كنند كه همیشه با حرف های پیشوا مطابقت داشته باشه. كتاب جرج اورول معركه هست!

مادرم تعریف می كنه تا شاه حزب رستاخیز را پیش كشید كتاب های نوشته ی خود او كه در آن گفته بود "من آن قدر دیكتاتور نیستم كه تك حزبی اعلام كنم" ممنوعه شد!

 

و اما در مورد خاص بودن ایرانی ها:

علت این كه ایرانی ها خودشان را یك جور دیگه می دانند این است كه تا حد زیادی از مردم دیگر جاهای دنیا ایزوله بوده اند. نه به طور مستقیم مستعمره شده ایم (خدا را شكر) نه توریست خارجی به اون صورت زیاد داشته ایم. ونه مثل هند یا تركیه یا فیلیپین كارگران مان به كشوردیگر برای كار رفته اند. (یك زمانی كارگران ایرانی برای كار به ژاپن می رفتند اما ظاهرا دیگه نمی روند. دوران اعزام كارگر به ژاپن خیلی كوتاه مدت تر از آن بود كه تاثیر فرهنگی درخور توجه در جامعه داشته باشد. مثل تركیه نبود كه مهاجران كارگر  نسل اندر نسل به آلمان رفته اند و خرده-فرهنگ خودشان را به وجود آورده اند و به بقیه جامعه تسری داده اند.) قبلا فقط قشر خیلی خاص از ایرانی ها خارج می رفتند. الان ولی مهاجرت خیلی زیاد شده. دیگه اختصاص به طبقه ی نسبتا بالا از نظر درآمد یا تحصیلات نداره. ارتباطات بین آن وری ها و این وری ها از طریق دنیای مجازی بسیار زیاد است. این موضوع تاثیر خودش را در دراز مدت خواهد داشت. فعلا هنوز در مرحله ی ساختن جوك هایی با مضمون "فقط یك ایرانی می تواند...." هستیم. هنوز هم بهت زده گمان می بریم خیلی خاص هستیم و با بقیه فرق داریم منتهی فرقش با 15 سال پیش اینه كه این بار سازندگان آن جوك ها خیال می كنند از بقیه "بی كلاس" تریم نه باهوش تر و زرنگ تر و باحال تر! محتوای این جوك ها را كه خیلی هم مد شده اند با دقت بخوانید می بینید عموم آنها علی رغم ادعای "فقط یك ایرانی..." از خارجی ها هم سر می زنه! این مرحله هم چند سال دیگه می گذره.


 

 


 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هویت تاریخی ایجابی نه سلبی

+0 به یه ن

یك شخصی است به نام ناصر پورپیرار كه زندگی نامه اش را در ویكی پدیای فارسی می توانید ببیند. گویا نظرات نامتعارفی  دارد در مورد تاریخ ایران و زبان فارسی و فرهنگ ایرانی! نقدهای بسیاری در مورد نظرات وی نوشته شده است. من هیچ كدام از كتاب های او را نخوانده ام و علاقه ای هم ندارم كه روزی بخوانم. اینجا هم قصد نقد نظرات وی را ندارم كه كسان دیگری با معلومات بیشتر از من  حوصله كرده اند و نوشته های او را خوانده اند و نقد كرده اند.
چیزی كه می خواهم بگویم باز هم در مورد همان نكته ی اساسی است كه چندین بار گفته ام و باز هم خواهد گفت: "هویت خود را ایجابی تعریف كنیم نه سلبی. هر زمان دیدیم  هویت خود را در ضدیت با "دیگری" تعریف می نماییم بدانیم كه راه به خطا می رویم." حالا این چه ربطی به پورپیرار و نظرات  او داره؟! الان عرض می كنم. گویا آن اول اول ها كه پورپیرار نظرات ضد زبان فارسی و ضدهخامنشی وضد.... را بیان می كرده یك عده ای -البته عده ی كم- در آذربایجان خوششان آمده بود و پورپیرار را "استاد پورپیرار" خطاب می كردند.  دیری نپایید كه پورپیرار زبان تركی را هم به همان شیوه ی خود نواخت و در نتیجه از چشم آن عده ی قلیل هم  افتاد!  البته من نوشته ی آقای پورپیرار در مورد زبان تركی را هم نخوانده ام و علاقه ای  هم به خواندن آن ندارم اما برخی از پاسخ ها را به نوشته ی او چند سال پیش خواندم. مثلا آقای پورپیرار با این كه زبان تركی نمی دانست ادعا كرده بودكه درتركی لغتی برای "دانش" وجود ندارد و بر این اساس نتیجه گرفته بود این زبان به درد دنیای متمدن نمی خورد. (داخل پرانتز: دانش به تركی می شود بیلیم. در همین آرزوبلاگ  منظور از  "بیلیم بؤلومی"  بخش دانش است. ....)
چیزی كه می خواهم بگویم این است كه تاریخ یا زبانشناسی علم های تخصصی جدی  ای هستند. متدلوژی خود را دارند. مبنای قضاوت ما در مورد نظریه پردازان در این شاخه ها نیز باید براساس همین متدلوژی علمی باشد و بس. نباید براساس  حب و بغض به یكی لقب "استاد" بدهیم یا از او پس بگیریم. ایدئولوژی-از هر جنس- نباید سكاندار دانش یا علم یا بیلیم یا ساینس  باشد. دانش وبیلیم متدلوژی خود را دارد. با این متدلوژی دنبال پاسخ پرسش ها می گردد. نه آن كه پاسخ  از پیش -براساس یك ایدئولوژی- تعیین شود و بعد وظیفه ی دانش صحه گذاشتن بر آن باشد. نه خیر! چنین نیست. متدلوژی دانش وامدار هیچ ایدئولوژی نیست و راه خودش را می رود.
 
همه ی اینها را گفتم حالا چند چیز دیگر هم اضافه می كنم. من دوست دارم به تاریخم سرزمینم بیش از این توجه شود. دوست دارم آثار باستانی خطه ی آذربایجان بیشتر مورد توجه مسئولین قرار گیرد. حیف است كه مجسمه های چند هزاره ساله ی شهر یری زیر باد و باران تخریب شوند. حیف است قوچ های سنگی یادگار پیشینیان در گوشه و كنار آذربایجان محافظت نشوند. دریغ است كه تخت سلیمان این جور مهجور مانده و به اندازه ی كافی درموردش تبلیغ نمی شود. حیف است كه تپه های حسنلو به اندازه ی كافی شناسانده نمی شود. ای دریغ كه كمتر كسی در مورد تمدن اورارتو در ایران می داند! در كتاب درسی تاریخ زمان ما چند خط بیشتر در مورد سلسله های قاراقویونلو و آق قویونلو نوشته نشده بود. با خواندن آن چند خط این تصور به دست می داد كه مدت مركزیت تبریز سه چهار سال بیشتر نبوده. در صورتی كه چیزی حدود 200 سال  مركز سلسله های قدرتمند و ثروتمند مختلف بوده است. در آن 200 سال  آثار زیادی ساخته شده. انتظاری كه دارم آن است كه به آن دوره بیشتر پرداخته شود. درباره اش تحقیق كنند. كتاب ها در باره اش بنویسند.فیلم های مستند  تهیه كنند. موزه های تخصصی برپا كنند. به دنیا آن را بشناسانند. این است انتظارات من. همه ی این انتظارات "ایجابی" است. هیچ كدام سلبی نیست. اقدام به این گونه كارها برای پاسداشت تاریخ خطه ی آذربایجان منافی پاسداشت تاریخ سایر مناطق ایران نیست.

 

با اقداماتی از آن دست كه عرض كردم حق هویت تاریخی سرزمین آذربایجان ادا می شود نه با لجن پراكنی علیه تاریخ دیگر بخش های سرزمین ایران یا هورا كشیدن به كسانی كه چنان می كنند. در همان  تبریز خودمان  تاریخدانان جدی ای هستند كه به مطالعه و تحقیق جدی آكادمیك درباره ی ادوار گوناگون تاریخ آذربایجان می پردازند. با متدلوژی علمی  مخصوص دانش تاریخ و به طور تخصصی به دور از جنجال  تمركز می كنند روی تاریخ مناطق مختلف و  نتیجه ی تحقیقات شان را به صورت كتاب یا مقاله منتشر می كنند. اگر بناست كسی استاد خطاب شوند همین  قبیل افراد هستند. این تیپ كتاب ها هستند كه ارزش آن را دارند كه خوانده شوند و به دیگران معرفی شوند. اگر ما به هویت سرزمین خود علاقه مند یم  این قبیل كتاب ها را باید بخریم و بخوانیم.
قبلا هم نوشته بودم  و با استدلال نشان داده بودم كه اگر توریست شیراز و اصفهان بیشتر شود در دراز مدت به نفع توریسم سایر نقاط ایران -ازجمله آذربایجان نیز هست. از منظر دو دو تا چهار تا و حساب و كتاب بازاری هم نگاه كنیم این كه شخصی مثل پورپیرار میراث فرهنگی استان فارس را زیر سئوال می برد نمی تواند چیزی خوشحال كننده برای ما در شمال غرب كشور باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ]