سفال با مارک قابچی

+0 به یه ن

 در مورد سفال قابچی می توانید اینجا بخوانید.  می توانید کارگاهشان را در تبریزبازدید کنید


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

امشب هم شب چله است

+0 به یه ن

گویا طول امشب و دیشب  برابر هست. اگر دیشب به هر دلیل فرصت نکردید بروید خدمت بزرگان فامیل، همین الان زنگ بزنید بگویید بعد شام می روید خانه شان. لازم به ریخت پاش هم نیست. یکی دو کیلو میوه هم بخرید ببرید کافیه.( یا لب لبی نن پخله).

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ریزعلی های سرزمین من هنوز زنده اند.

+0 به یه ن

چهار سال از آتش سوزی در مدرسه ابتدایی روستای شین آباد و آثار نازیبایی که در چهره دانش آموزان به یادگار گذاشت، گذشت. با این حال تکرار حوادث مشابه در مدارس روستایی، نشان از غفلت اساسی مسئولان در پیشگیری از چنین حوادثی است. مثل آتش سوزی اخیر در مدرسه روستای حماملوی مشکین شهر که اگر فداکاری معلمش نبود، خاطره تلخ شین آباد را زنده می کرد.
کد خبر: ۶۴۸۴۱۹
تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۳۹۵ - ۱۳:۴۰ 14 December 2016
امتیاز خبر: 86 از 100 تعداد رای دهندگان 1485

چهار سال از آتش سوزی در مدرسه ابتدایی روستای شین آباد و آثار نازیبایی که در چهره دانش آموزان به یادگار گذاشت، گذشت. با این حال تکرار حوادث مشابه در مدارس روستایی، نشان از غفلت اساسی مسئولان در پیشگیری از چنین حوادثی است. مثل آتش سوزی اخیر در مدرسه روستای حماملوی مشکین شهر که اگر فداکاری معلمش نبود، خاطره تلخ شین آباد را زنده می کرد.

به گزارش «تابناک»؛ در هفته جاری بخاری نفتی مدرسه ابتدایی روستای حماملو از توابع بخش ارشق شهرستان مشکین شهر به دلیل آنچه نقص در سیستم سوخت رسانی اش اعلام شد، آتش گرفت تا معلم مدرسه یعنی علی رضا ساقی وارد عمل شود و با به خطر انداختن جان خود، سلامت را به دانش آموزان مدرسه هدیه دهد.

بر اساس آنچه در رسانه ها در مورد این حادثه آمده است، بلافاصله پس از بروز آتش سوزی که ناشی از نقص در سیستم سوخت رسانی بخاری نفتی مدرسه بوده است، معلم مدرسه به کمک دانش آموزان شتافت و با وجود سوختگی شدیدی که برای خودش ایجاد شد، همه دانش آموزان را به سلامت از محل حادثه دور کرد.
شباهت آتش سوزی مذکور با آتش سوزی چهار سال قبل در مدرسه ابتدایی روستای شین آباد که در آنجا هم بخاری نفتی عامل بروز آتش سوزی و سوختن دانش آموزان مدرسه شد، نشان از اهمیت موضوع دارد و باید بیشتر از حاصل رخداد به ریشه های آن پرداخته شود

ظاهر نوری بخشدار ارشق در رابطه با جزئیات این حادثه به «ایرنا» گفت: این حادثه در اثر نقص فنی سیستم سوخت رسانی بخاری نفتی در کلاس درس آتش سوزی به وقوع پیوست و معلم فداکار بلافاصله اقدام به مهار آتش و خارج کردن دانش آموزان از کلاس درس کرد.

بخشدار ارشق همچنین اضافه کرد: با وجود گازرسانی به روستای حماملو و وجود علمک گاز در ورودی مدرسه، در حال حاضر مدرسه شهید کاتب فاقد سیستم گرمایشی مناسب است و برای گرمایش محیط در این مدرسه از نفت سفید استفاده می شود.

توضیح بیشتر در مورد صحبت های بخشدار ارشق اینکه روستای حماملو ـ که از توابع بخش ارشق شهرستان مشکین شهر است ـ از سال 1393 یعنی دو سال پیش از نعمت گاز شهری برخوردار شده و به رغم نصب علمک گاز شهری در ورودی مدرسه، مسئولان آموزش و پرورش این شهرستان اقدام عاجلی برای تجهیز مدرسه مذکور به سیستم گاز شهری نکرده اند؛ اقدامی که اگر نگوییم اهمال و بی توجهی مسئولان دلیل اجرایی نشدنش است، دلیل دیگری برای آن نمی توان یافت.

«احمد ناصری»، مدیر کل آموزش و پرورش استان اردبیل نیز در این باره بدون توجه به این اهمال مدیریتی نیروهای تحت مدیریتش و ضمن دفاع از سیستم گرمایشی نفتی مدرسه گفت: این حادثه به رغم استاندارد بودن بخاری نفتی و در اثر مشکل و نقص در سوخت رسانی به وجود آمده که با فداکاری و احساس مسئولیت همکار فرهنگی شاغل در همان آموزشگاه مهار شد.

«تابناک» درباره این پرسش را که چرا با وجود رسیدن گاز شهری تا درب ورودی مدرسه، متولیان آموزش و پرورش شهرستان اقدام به بهره برداری از گازش شهری نمی کنند، از «رضا نوری زاده» رئیس آموزش و پرورش شهرستان مشکین شهر پرسید.

رئیس آموزش و پرورش شهرستان مشکین شهر که بخش ارشق و مدرسه روستای حماملو تحت نظر او باید مدیریت شوند، در پاسخ این سئوال گفت: من در این زمینه مسئولیتی ندارم و مسئولان بخش ارشق باید پاسخ شما را در این زمینه بدهند.

بر اساس آنچه رفت، یک آتش سوزی دیگر به دلیل استفاده از بخاری نفتی یا به بیان بهتر سیستم سنتی در مدارس روستایی کشورمان رخ داد و چون خسارت چندانی به مدرسه و دانش آموزان وارد نکرد، با سجده شکر مدیران آموزش پرورش استان اردبیل رو به رو و پرونده اش بسته شد.

حال آنکه در سراسر کشور و در مناطق روستایی و محروم تعداد زیادی مدرسه وجود دارد که در فصل زمستان پیش روی، باید با بخاری نفتی و یا امکانات کمتر گرم شوند و هر لحظه احتمال تکرار حوادثی مثل حادثه شین آباد در آنها وجود دارد.

گفتنی است، در کشور بیش از 100 هزار مدرسه وجود دارد که بر اساس آمار، مسئولان نزدیک به 30 درصد یعنی 30 هزار مورد از آنها با سیستم گرمایشی بخاری نفتی گرم می شوند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

درگذشت علی جوان

+0 به یه ن



مخترع ایرانی لیزر گازی درگذشت

علی جوان

پروفسور علی جوان، پدر صنایع لیزر گازی جهان در سن 89 سالگی در آمریکا درگذشت.

به گزارش ایسنا، پروفسور جوان در سال 1305 در تهران متولد شد. وی از سن ۵ سالگی شیفته ریاضیات و بازی با اعداد بود.

وی دوران دبیرستان را در دبیرستان البرز و تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه تهران انجام داد. سپس در سال ۱۹۴۸ به آمریکا رفت و تحصیلات خود را تا مقطع دکترای فیزیک در دانشگاه کلمبیا ادامه داد. این فیزیکدان ایرانی‌-آمریکایی شاگرد مستقیم چارلز هارد تاونز، برنده جایزه نوبل فیزیک 1964 بود و از اعضای آکادمی ملی علوم آمریکا محسوب می‌شد.


پروفسور جوان در دسامبر ۱۹۶۰ نخستین لیزر گازی دنیا را که ترکیبی از دو گاز هلیوم و نئون بود و به همین نام نیز معروف است، اختراع کرد. این لیزر از نوع لیزرهای بی خطر به حساب می‌آید و در آزمایشگاه‌ها برای بررسی پدیده‌هایی مانند تداخل امواج کاربرد دارد.

وی از استادان بازنشسته MIT معروف ترین دانشگاه مهندسی ایالات متحده بود و در سال ۱۹۷۵ مهم‌ترین نشان انجمن نورشناسی آمریکا یعنی مدال فردریک ایوز را از انجمن اپتیکال دریافت کرد. در جمله‌ای که در کنار این نشان حک شده، از پروفسور جوان به خاطر «پدیدآوردن یک دستگاه نورشناختی (لیزر گازی) با کاربردهای بی‌سابقه در پژوهش‌های علمی» قدردانی شده‌ است.

از دیگر افتخارت این فیزیکدان باید به  دریافت جایزهٔ علمی جهانی آلبرت اینشتین در سال ۱۹۹۳ اشاره نمود. وی همچنین در سال ۲۰۰۷ رتبه دوازدهمین انسان نخبه در جهان را از سوی نشریه تلگراف کسب کرد.
 

انتهای پیام

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

زندگی نامه

+0 به یه ن

متن زیر به قلم استاد برجسته بازنشسته دانشکده فنی تبریز، جناب آقای پروفسور جمشید جمشیدی است. قبلا هم از ایشان در این وبلاگ یادی کرده بودم.


مرحوم حمید جمشیدی فرزند مرحوم علی جمشیدی در اسفند ماه سال 1300 شمسی در محله لیل آباد تبریز از پدر و مادری تبریزی متولد گردید. وی پس از سپری نمودن سالهای کودکی، تحصیلات ابتدایی را در مدارس فیوضات نجات و پرورش گذراند و دوره متوسطه را در دبیرستان حکمت و فردوسی تبریز با اخذ مدرک دیپلم به پایان رساند.وی پس از اخذ مدرک دیپلم تصمیم به ادامه تحصیل گرفت و پس از جلب رضایت خانواده ، خود را برای ادامه تحصیل در تهران آماده نمود که بر حسب تصادف با آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال کشور عزیزمان ایران توسط نیروهای متفقین و بروز نا امنی و هرج و مرج در اکثر شهرها مصادف گردید.

با توجه به وقایع روز تصمیم گرفت یک سال دیگر در تبریز بماند.طی این مدت به فراگیری زبان انگلیسی در محضر استاد مرحومه خانم کلانتری پرداخت و بالاخره در اواخر سال 1320 عازم تهران شد.

وی موفق  به ادامه تحصیل در دانشکده حقوق و اقتصاد دانشگاه تهران گردید و در خرداد 1324 شمسی با ارائه پایان نامه تحصیلی خود تحت عنوان " بررسی وضعیت زندانهای ایران در مقایسه با سایرکشورها"و کسب درجه خوب موفق به اخذ مدرک لیسانس در رشته قضائی گردید.

در همان زمان مشغول به کار در وزارت دادگستری وقت با پایه قضایی گردید.

ایشان دوره نظام وظیفه خود را با استفاده از قانون 5 سال کار در ادارات دولتی از بدو استخدام آغاز نموده و در سال 1329 با درجه ستوان یکم در تهران به پایان رساند.

در سال 1327 با توجه به اینکه مهارت کافی در رشته زبان انگلیسی  را کسب نموده بود، در آزمون مترجمی رسمی زبان شرکت نمود و هم زبان با اشتغال به کار در پایه قضایی در دادگستری تهران موفق به کسب مدرک مترجمی رسمی دادگستری تهران گردید. وی از همان سال تا سال 1384 به مدت 57 سال در دفتر شخصی خودشان به کار مترجمی میپرداختند.

سپس به لحاظ اینکه علاقه وافری به یادگیری زبانهای مختلف داشت ، فراگیری زبان ترکی استانبولی را آغاز نمود.

وی در سال 1332 با خانم نوفر گلستان که تبریزی الاصل بوده ولی به دلیل شغل پدر که تجارت بود ساکن استانبول بودند ازدواج نمود.حاصل این ازدواج دختری به نام سیمین و پسری به نام سعید است.

در سالهای خدمت در وزارت دادگستری پس از گذراندن پست های مختلف ، از سال 1341 تا 1350 در سمت ریاست اداره داوطلبان شغل ،  مسئول امتحانات استخدام قضات و امتحانات مترجمی رسمی بوده و از سال 1350 تا 1354 که توام با بازنشستگی وی بوده به سمت مدیر کل ثبت شرکتها و مالکیت صنعتی آن دوره انجام وظیفه نمودند. ایشان حین بازنشستگی با رتبه عالی قضائی موفق به کسب پروانه وکالت درجه یک از دادگستری تهران گردید و تا سال 1384 در همان دفتر شخصی به امور وکالت و مترجمی زبانهای انگلیسی و ترکی استانبولی پرداختند.

در سال 1384 به علت کبر سن و 60 سال اشتغال در امور قضائی و مترجمی مصمم شدند بقیه عمر را در منزل شخصی خود در محیطی آرام و با صفا در معیت همسر گرامیشان در نهایت ساده زیستی ادامه دهند.

متاسفانه همسر عزیزشان پس از 60 سال زندگی مشترک در بهمن ماه  1392 به رحمت ایزدی پیوست .

پس از فوت همسر در نهایت افسردگی خاطر و با زمزمه نمودن بیتی از دیوان حافظ

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود                          آدم آورد در این دیر خراب آبادم"

و یادآوری خاطرات دوران زندگی مشترک و بازگو نمودن ماموریت های اداری طولانی مدت به کشورهای مختلف از طرف وزارت دادگستری و سالهای پرتلاش روزگار میگذراند.

نهایتا در ساعت 9 صبح روز پنجشنبه 22 آبان ماه سال 1393 در حضور برادر کوچکترشان آقای فرخ جمشیدی و پرستار مردی که مسئول مراقبت از ایشان بودند به دعوت حق لبیک گفته و دارفانی را وداع گفتند.

ایشان نظر به علاقه وافری که به زادگاه خود شهر تبریز داشتند ، اقدام به دو عمل ماندگار در آن شهر نمودند.

اول . یک تخته قالی نفیس با نقشه معروف به چلسی به ابعاد 4*3 زرع ایرانی معادل 14.5 متر مربع بافت تبریز با قدمت 74 ساله که به سفارش پدر مرحومشان در سال  1318 توسط قالی بافی بهنیا بافته شده و با تقسیم ماترک به ایشان تعلق داشت ، در زمان حیات و در اسفند ماه  1392 به موزه آذربایجان اهدا نمودند که بنا به فرموده جناب آقای دکتر فرزین حق پرست مدیرکل میراث فرهنگی،صنایع دستی و گردشگری آذربایجان شرقی اولین فرش اهدایی به موزه آذربایجان و موزه جدیدالتاسیس فرش تبریز میباشد.

دوم.در سال 1393 پس از فوت ایشان ، با توجه به وصیت مرحوم حمید جمشیدی کتابخانه شخصی ایشان را که عبارت از تعداد 97 جلد کتاب مجموعه قوانین و مقررات کشور از سال 1307 تا سال 1392 که شامل کلیه مصوبات مجلس شورای ملی وقت در سالهای قبل از انقلاب اسلامی و مجلس شورای اسلامی پس از پیروزی انقلاب و نیز تعداد 70 جلد کتاب مربوط به رشته های حقوق و زبان انگلیسی و ترکی استانبولی به دانشکده حقوق و علوم اجتماعی دانشگاه تبریز توسط خانواده مرحوم و با همت برادرشان آقای دکتر جمشید جمشیدی اهدا گردید.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

به یاد پدر

+0 به یه ن


درد از دست دادن پدر بسیار سنگین است. سنگین تر از آن که در تصورم می گنجید. اما دو نکته مرا تسکین می دهد. یکی آن که در پدرم آرامش رفت و دیگر آن که بعد از فوتش، آن چنان که برای بسیاری از بزرگان رخ می دهد، توسط جریان هایی که با مرامش نمی ساخت مصادره نشد! یادآوران او اعضای خانواده و آن دسته از بستگان  و دانشجویان سابقش هستند که به آنها در زمان حیات نیز دلبستگی داشت. دانشجویانی که خود اکنون استادانی برجسته شده اند و در حوزه فعالیت خود سرآمد هستند. یادآوران او همچنین همکاران و آشنایانی هستند که به لحاظ مرام با او نزدیکند. این هم از برکات پرهیز از رفتار پوپولیستی است که پدرم همه عمر بر آن اصرار داشت. اگر رفتاری پوپولیستی داشت نام و یاد او کالایی می شد که جریان های مختلف و گاه متضاد با مرام پدرم سعی در مصادره اش می کردند. خوشبختانه چنین نشد!

  در مجلس یاد بودی که روز چهارشنبه ششم آبان 1394  به همت جناب آقای مهندس سجادی و کانون مهندسین فارغ التحصیل دانشکده های فنی دانشگاه تبریز در تهران برگزار شد افتخار حضور  داشتم.  در برگزاری آن مراسم و سخنرانی های آن رد پای مکتب  (school of thought)دانشکده های فنی دانشگاه تبریز را که پدرم شادروان پرفسور یعقوب فرزان در پایه ریزی آن سهم بسزا داشت مشهود بود. آمیزه ای از دقت مهندسی در  تحلیل ها و کاربرد واژه ها با ادبیاتی فاخر. در آن محفل این حقیر نیز فرصتی یافت که پیشنهادهایی چند ارائه دهد در جهت گرامی داشت نسلی از استادان پیشکسوت سخت کوش و فداکار کشور که پدر نیز جزو آنها بود و در جهت تحقق آرمان ها و ساختن آینده ای که رویای مشترکشان بود. در ادامه این پیشنهاد ها را بازگو می کنم

واقعیت را بخواهید من نگران آن نیستم که نام پدرم فراموش شود. می دانم که چنین نخواهد شد. دانشجویان، همکاران و مردم شهر تبریز آن قدر به پدر علاقه و لطف داشته اند که نام او را تا سالیان سال زنده نگاه خواهند داشت. سال هاست که من در همین تهران از افراد مختلف در مورد دستاوردهای پدر یا ایستادگی او در برابر ناراستی ها داستان ها می شنوم. وقتی برخی از این داستان ها را برای پدر نقل می کردم می گفت شاخ و برگ بسیار داده اند. چه بخواهیم و چه نخواهیم پرفسور یعقوب فرزان در همان زمان حیات خود نیز برای مردمش یک اسطوره شده بود. برای کسی که همه عمر با دقت مهندسی کلام رانده و عمل کرده بود و به چارچوب آن چه که واقعیت می دانست پایبند مانده بود این گونه اسطوره شدن چندان خوشایند نمی توانست باشد. برای جلوگیری از اسطوره سازی های غیرمنطقی پیشنهاد می کنم نهاد دانشگاه تبریز ویا نهاد شهرداری تبریز  به همکاری صدا و سیمای استان مستندهایی در مورد دستاوردهای همنسل های پدرم بسازند که در آن سهم هر کدام ار استادان برجسته در پروژه های عمرانی، تنظیم  آیین نامه ها، تالیف کتب ودیگر خدمات مهندسی و فرهنگی به طور مدون و مستند معین گردد. در مجلس ختم پدر عده ای از دوستان و بستگانم به تبریز آمده بودند. به رسم تشکر به آنها می گفتم که امیدوارم بار دیگر برای شادی به تبریز بیایید و من برای شما تور تبریزگردی بگذارم و یکایک یادگارهای پدر درسطح شهر را نشان دهم. خود می دانم هرچند رویای زیبایی است اما عملی نیست. شاید درست هم نباشد که من به عنوان یک فرزند فلان سازه را نشان دهم و بگویم یادگار پدرم هست حال آن که این سازه ها حاصل کارگروهی بوده اند که پدر من نیز بخشی از آن بوده. لازم است متصدی چنین طرح و برنامه ای نهادی چون شهرداری تبریز  باشد نه فرزند یکی از مهندسین. حتی به لحاظ اقتصادی نیز بنگرید سود حاصل از گردشگر مدرن فرهنگی به هزینه ساخت چنین مستندی در بازه زمان اندکی خواهد چربید.

 

نکته دومی که می خواهم عرض کنم در مورد آرامگاه ابدی پدر هست. شاید بدانید که پدر در قطعه معمولی (قطعه 104) وادی رحمت به خاک سپرده شد. این در حالی بود که از طرف دانشگاه به خانه هنرمندان (وابسته به وزارت ارشاد واقع در جنب کوی اطبا در نزدیکی چهارراه آبرسان تبریز) نامه ای نگاشته شد تا مجوز دفن پدر را در قطعه "هنرمندان و مفاخر" صادر کنند. گویا در نزد برخی به خصوص در بین خانواده های بعضی از همکاران پدرم- این شبهه به وجود آمده که مسئولان خانه هنرمندان کارشکنی کرده اند. همینجا رسما اعلام می کنم کارشکنی ای در کار نبود. مسئولان آن سازمان صادقانه محدودیت ها را بیان کردند و توضیح دادند که این قطعه برای هنرمندان در نظر گرفته شده است.  من آنجا حضور داشتم و شخصا تصمیم گرفتم که اصراری به خاکسپاری پدر در این قطعه نکنم چون حس کردم نوعی غصب خواهد بود  و موجب ناشادی روان پدرم. کسانی که پدرم را از نزدیک می شناختند می دانستند تا چه اندازه مقید بود که کسی را نیازارد. همواره سخت گیرانه ترین تعبیر قوانین و ضوابط را برخود اعمال می کرد. با تربیت پنج نسل از دانشجویان که همگی به او محبت و لطف داشتند و همگی در حوزه مسئولیت و فعالیت خود افراد برجسته و تاثیرگذاری شدند، اگر می خواست می توانست یکی از "پارتی دارترین" اهالی این مرز و بوم  باشد. اما هیچ وقت نخواست! حتی در روزهای آخر در بیمارستان شهید قاضی وابسته به دانشگاه هم از این که خود را استاد قدیمی آن دانشگاه معرفی کند ابا داشت مبادا که بین او و بیماری که از یکی از روستاها آمده تمایزی قایل شوند.  به گمان این حقیر، یکی از دلایل محبوبیت و احترام کم نظیر پدرم هم همین بوده. الغرض!  دیدم از مرام پدر به دور هست که اصرار کنم که در قطعه ای که برای دیگری در نظر گرفته شده به خاک سپرده شود. بسیار نیکوست که قطعه ای برای هنرمندان در وادی رحمت در نظر گرفته شده است. قابل درک هم هست  که مسئولان آن بخواهند این امکان فقط برای هنرمندان نگاه دارند. بجا خواهد بود اگر برای نکوداشت علم و عمل، نهادهای دیگر مانند دانشگاه تبریز و یا شهرداری تبریز قطعه ای دیگر برای استادان برجسته و نام آوران شهر تدارک ببینند. چنین قطعه ای بخشی از هویت شهر را تشکیل خواهد داد. تهران چنین قطعه ای به نام قطعه نام آوران دارد.  از رسانه های محلی تبریز انتظار دارم پی گیر این موضوع باشند. اگر چنین قطعه ای در نظر گرفته شود در گوشه ای از آن می توان بنای یادبودی برای نام آورانی چون پدرم که قبلا به خاک سپرده شده اند پایه نهاد و لوحی که سرگذشت و دستاوردهای ایشان بر آن درج هست بر آن نصب کرد.

و اما پیشنهاد سوم! شخصا قصد دارم که در آینده برای شادی روح پدر و برداشتن قدمی در جهت آرمان های او جایزه ای به نام دکتر یعقوب فرزان پایه ریزی کنم که به دانشجویان تحصیلات تکمیلی ممتاز در رشته فیزیک اعطا شود. نکو خواهد بود چنین جایزه هایی توسط دانشکده های فنی تبریز به دانشجویان ممتاز این رشته ها به نام استادان پیشکسوت نظیر پرفسور فرزان، پرفسور جمشیدی، پروفسور خوش روان و دیگر بزرگان اعطا شود تا هم یاد آور نام این بزرگان باشد و هم تشویقی برای دانشجویان ممتاز. مطمئنم از بین دانش آموختگان آن دانشگاه افراد بسیاری خواهند بود که مایل باشند هزینه مالی این بورس تحصیلی را تقبل کنند. همین طور از بین نیکوکاران شهر. چنان که می دانید اعطای چنین بورس هایی در کشورهای پیشرفته بسیار مرسوم هست.

پدرم بعد از بازنشستگی از دانشگاه تبریز در دانشگاه آزاد واحد شبستر تدریس می کرد. دکتر یعقوب فرزان به همکاران خود در  دانشگاه شبستر علاقه خاصی داشت و از شور و نشاط دانشجویان آن شور زندگی می گرفت. همواره از خلوص باطن و صفای استادان گروه عمران دانشگاه شبستر می گفت و آنها را چون فرزند دوست می داشت. همچنین  فرهنگ بالای شهر کوچک ولی علم و فرهنگ پرور شبستر را می ستود. در این سال ها پدر کتاب تخصصی ای نوشت. خود می گفت می خواهم ناشر آن جایی باشد که به آن دلبستگی دارم. به همین جهت، دانشگاه آزاد واحد شبستر را برگزید. متاسفانه فرصت نشد که انتشار آخرین اثرش را ببیند. امیدوارم این اثر هرچه زودتر منتشر شود و به دست علاقه مندان برسد.

 

 

این چند مورد پیشنهادیی بود که به ذهنم رسید. از این که فرصت بیان آنها را در اختیارم گذاشتید سپاسگزارم.

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند.

 

 

یاسمن فرزان فرزند یعقوب فرزان

هفتم آبان ماه 1393 


پی نوشت: ایسنا گزارشی از مراسم یاد بود پدرم منتشر کرده که می توانید آن را در دو لینک زیر بیابید. کلیپ زیبایی هم توسط کانون مهندسین ساخته شده است که می توانید در لینک ایسنا ببینید. حاوی عکس ها و فیلم های تاریخی ارزشمند است.


گزارش اول ایسنا

گزارش دوم ایسنا



نوشته های مرتبط:

سرگذشت پدر از زبان من

مصاحبه بابا

سپاسگزاری


مراسم چهلم پدرم، پرفسور یعقوب فرزان همین جمعه بیست نه آبان ماه ساعت 10 الی 12 صبح در مسجد طوبی تبریز برگزار خواهد شد.


توضیح شکل: این نقاشی را پدرم حدود 30 سال پیش کشید. قاب آن را نیز خود ساخته است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

متن صحبت های امروزم در مراسم یادبود بابا

+0 به یه ن

پدر عزیزمان در 25 اردیبهشت ماه سال 1314 خورشیدی در تبریز دیده به جهان گشود و درمقاطع دبستان و دبیرستان  در همین شهر تحصیل کرد. در سال 1332در امتحان ورودی دانشکده فنی دانشگاه تهران شرکت کرده، با رتبه یک وارد دانشگاه شد. آن زمان کنکور سراسری نبود و دانشکده ها امتحان جداگانه می گرفتند. در آن زمان-تاجایی که من اطلاع دارم دانشکده فنی تهران-تنها دانشکده فنی کشور بود. دانشکده فنی دانشگاه تبریز که پدر سال ها در آن خدمت می کرد پنج سال بعد تاسیس شد.

آنان که با تاریخ معاصر ایران آشنایی دارند می دانند سال 1332 سال پرمصیبتی برای کشور بود از جمله آن که در شانزده آذر که بعدها روز دانشجو نام گرفت، دانشکده فنی دانشگاه تهران آماج حملات بی رحمانه ای شد. پدر آنجا بود و سه قربانی حادثه از دوستان نزدیک پدر بودند.

بعد از اخذ کارشناسی ارشد مدتی به کار مهندسی در پروژه های ساختمانی و راه سازی در ترکمن صحرا و سپس کرمانشاه مشغول شد. از آن دوره خاطرات بسیاری برای ما نقل می کرد.سپس به خدمت سربازی پرداخت. در همین زمان و در سال 1339از وی دعوت به عمل آمدکه چند درس ریاضی و فیزیک در دانشگاه تبریز که در آن زمان هنوز در خیابان طالقانی واقع بود ارائه دهد. همزمان اساتیدی از فرانسه برای تدریس آمده بودند پدر که به زبان فرانسه کاملا مسلط بود نقش مترجمی در کلاس های ایشان را برعهده گرفت.  همین اساتید فرانسوی پدر را تشویق به رفتن به پاریس برای ادامه تحصیل نمودند. پدر در دانشگاه پاریس یک دانشجوی دکتری در رشته عمران شد. تحصیلات دکتری پدر مصادف بود با دهه شصت میلادی و جنبش های  دانشجویی مشهور فرانسه در 1968.

بعد از اخذ دکتری پدر به وطن بازگشت و در دانشکده فنی دانشگاه تبریز مشغول خدمت شد. درهمان دانشکده با مادرم خانم مهندس مینو میرزایی که دانشجوی دانشکده فنی بود آشنا شد و ازدواج کرد. حاصل این ازدواج این جانب (متولد 1355) هستم و خانم دکتر نیلوفر فرزان (متولد 1367)  که اکنون در اوترخت هلند مشغول ادامه تحصیل در رشته داروسازیست.

در اوایل دهه پنجاه هجری پدرم رئیس دانشکده فنی بود. ریاست او مصادف شد با درآمد بالای نفتی. پدر و همکارانش فرصت را غنیمت شمرده در جهت تجهیز آزمایشگاه های دانشگاه کوشیدند. اواخر سال 56 پدر برای فرصت مطالعاتی به همراه من ومادرم دوباره به پاریس رفت. در زمان انقلاب 57 ما در فرانسه بودیم. بعد از اتمام فرصت یکساله به وطن بازگشتیم.

سپس دوره پرتنش دهه شصت آغاز شد. دورانی پرآشوب که جفاها در آن بر دانشگاه و دانشگاهیان رفت. بسیاری از دانشگاهیان برجسته وطن را ترک کردند. اما پدر و برخی از همکارانش ماندند و شجاعانه جلوی تندروی ها ایستادند.  نتیجه آنی این ایستادگی انگ ها و "پاکسازی" بودو طبعا مشکلات معیشتی به دنبال داشت. در آن سال ها پدر و مادرم به یاری یکدیگر شرکت ساختمانی طراد را تاسیس و اداره کردند. پروژه های ساختمانی متعدد نظیر ساختمان اداره پست اهر و بخش هایی از مجتمع تراکتور سازی تبریز حاصل این همکاری بود. ناگفته نماند در سال های پرآشوب آغاز دهه شصت مشکلاتی که برای شرکت های ساختمانی به وجود آمد کم از مشکلات پیش روی دانشگاهیان نداشت. من به عنوان طفلی کوچک که در خانواده به او لقب "ضبط صوت" داده بودند از مکالمه های والدینم در جریان مشکلات قرار می گرفتم. کمیابی و نایابی مصالح ساختمانی تنها گوشه ای کوچک از مشکلات بود.

دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیزهم

 

من از پیشکسوتان عزیز که آن زمان به فعالیت دانشگاهی یا اجرایی مشغول بودند خواهشمندم مشاهدات و تجربیات آن دوره را به طور مدون در اختیار جوان ها بگذارند که ملتی که تاریخ معاصر خود را نداند  اشتباهات گذشته را تکرار خواهد نمود. نسل های جوانتر مشتاق دانستن در باره آن دوره هستند.

آری! نتیجه مستقیم و آنی آن ایستادگی پدر و دیگر اساتید دانشگاه پاکسازی و مشکلات معیشتی به دنبال آن بود. اما نتیجه بلند مدت آن همان هست که امروز ما نهادی ریشه دار در کشور به نام نهاد دانشگاه داریم. اگر نبودند بزرگانی چون وی که حقیقت را فدای مصلحت نکردند وضعیت اکنون ما دانشگاهیان به طور خاص و وضعیت جامعه به طور عام- بسیار بدتر از آن بود که اکنون هست. می توانست شبیه برخی از همسایگانمان شود که هم اکنون در آتش تندروی و جهل و تعصب می سوزند.

بعد از چند سال که آتش تندروی ها اندکی فروکش کرد به سراغ پدر آمدند و او را به دانشگاه بازگردانیدند. پدر به خانه معنوی خود بازگشت بی آن که کینه ای از کسی به دل نگاه داشته باشد. کم نبودند کسانی که  درسراسر دنیا در سال های پرالتهاب از دانشگاه یا ادارجات "پاکسازی" شدند اما بعد بازگردانده شدند.  آن چه  در همه دنیا کم و نادر هست همین نوع گذشت بود.

متاسفانه اغلب آنها که روزی در حقشان ظلم شد بعد از رفع ظلم خواستند حق ضایع شده خود را باز پس بگیرند. اما نه ازآنان که عامل تضییع حق آنها شده بودند بلکه از نسل جدید بی پناه تازه وارد که نقشی در تندروی ها نداشت! پدر هرگز چنین نکرد! حتی به آن فکر هم نمی کرد!

جنگ تمام شد و پروژه های عمرانی در استان های مختلف آغاز. در سال های نخست بازسازی، به شرکت ها و مهندسین شهرستان ها اعتماد نمی کردند. پروژه ها را عمدتا به شرکت های تهران می سپردند. متاسفانه به علت ناشیگری برخی از این پروژه ها به شکست می انجامید. سپس به نزد پدر می آمدند تا با محاسبات خود راه حلی برای نجات پروژه بگشاید.

در این سال ها پدر در زیرزمین خانه به قول خودش "بُسه " می کرد. شعر طنزی هم به اقتباس از دوبیتی معروف "هرکه دارد امانتی موجود...." ساخته بود که همواره زیر لب زمزمه می کرد:

هر که دارد عمارتی نوساز

بسپارد به بنده در آغاز

نسپارد شود ترک ها باز

باز پیدا شود به بنده نیاز

آن سال ها هم گذشت. کم کم نسلی نو از مهندسین خبره برخاست. همین طور شبیه سازی های کامپیوتری برای محاسبات مهندسی پیشرفت کرد. انحصار محاسبه پروژه در دست پدر به طور طبیعی شکسته شد. گویند استاد موفق کسی است که دانشجویانش از او زبردست تر باشند. با این معیار نیز پدر استادی موفق بود. کم اتفاق می افتد که افراد این مرحله را با متانت پشت سر بگذارند. در بسیاری موارد حسد و یا حرص و آز و تضاد منافع، جلوی لذت تماشای سربرکشیدن حاصل عمر استاد، یعنی دانشجویان، را از او می گیرد. خوشبختانه پدر این متانت را داشت و از این مشاهده لذت ها برد. تا جایی که در روزهای آخر در بیمارستان شبی به من این نکته را با افتخار و لذت به من گفت.

به یاد دارم پروژه ای را در دهه هشتاد هجری به مهندسی جوان سپرده بودند. نظیر آن پروژه با آن ابعاد در تبریز سابقه نداشت. بعد از مدتی کارفرما خود نگران شده بود که مهندس مزبور برای انجام دادن پروژه ای با این ابعاد هنوز کم تجربه هست. به سراغ پدر آمدند و پیشنهاد دادند تا قرارداد وی را فسخ کنند و قراردادی نو با پدر ببندند. پدر گفت هرگز چنین چیزی را نمی پذیرم و مانع پیشرفت همکار جوان تر نمی شوم.  بعد از رایزنی های فراوان به این راه حل رسیدند که قراردادی موازی ببندند تا نتایج محاسبه اولیه توسط پدر چک شود. هر زمان فرصتی پیش می آمد، پدراز مهندس جوان تعریف می کرد که در محاسبات دقیق و کارآمد هست و به قول خارجی ها او را

Promote

می کرد. آری! حتی این عجوز عروس هزار داماد، این کلمه سه حرفی "پول"، هم چون به پدر می رسید جلوه گری و اغواگری از کف می داد.

پروژه  عمرانی دیگری هم در تبریز بود که پدر مخالف آن بود چرا که معتقد بود با هزینه حدود یک هفتم و در زمانی بسیار کمتر پروژه جایگزینی می توانست اجرا شود. پدر نظر خود را منعکس کرده بود اما پروژه تصویب شد. با این حال، پدر سعی نکرد جلوی پروژه بایستد. وقتی علت عدم ایستادگی اش را جویا شدم گفت:" حاصل پروژه برای شهر می ماند و نماد و سمبل می شود. تخت جمشید هم روزی پروژه ای پرهزینه بود که جایگزین های بسیار کم هزینه تری داشت. من از آن پروژه کنار می کشم چون اعتقادی به آن ندارم ولی جلوی پیشرفت پروژه نمی ایستم" نقل به مضمون بود.

به جای بازگویی کلیشه همیشگی "همسری وفادار و پدری مهربان" خاطره ای دیگر از او نقل می کنم. اگر به تبریز رفته باشید می دانید که همه راه ها به چهارراه آبرسان ختم می شوند. چهارراه آبرسان قلب تبریز مدرن هست. این چهارراه در سراسر استان معروف هست و محل رویداد های مهم مردمی شهر هست. روگذری در این چهارراه هست که مهندس محاسب و ناظر آن پدر بود. خواهرم نیلوفر در زمان ساخت آن به مدرسه ابتدایی پناهی واقع در نزدیکی آن پل می رفت. در شهر معروف شده بود که سر ساعت تعطیلی مدرسه هر برنامه ای که باشد و هر مقامی که بیاید مهندس ناظر پروژه خواهد گفت من می روم تا دخترم را از مدرسه بردارم! چند ماهی قبل از افتتاح پل روگذر آبرسان، پل روگذر مشابهی در تهران  فروریخته بود و با کمال تاسف موجب از دنیا رفتن تنی چند از هموطنان شده بود. در مجلسی دوستان و آشنایان با اشاره به این اتفاق ناگوار با پدر شوخی می کردند و می گفتند آیا می توان به این پل اعتماد کرد؟ بابا پاسخ داد : زیر پل می خوابم تا تمام تانک های ارتش از رویش رژه بروند" یکی پرسید "حاضرید یاسمن زیر پل بخوابد و تانک ها رژه بروند؟" پدر با ظرافت کلامی خاص خودش از پاسخ طفره رفت و حرف را عوض کرد.

پدرم بعد از بازنشستگی از دانشگاه تبریز در دانشگاه آزاد واحد شبستر تدریس می کرد. دکتر یعقوب فرزان به همکاران خود در  دانشگاه شبستر علاقه خاصی داشت و از شور و نشاط دانشجویان آن شور زندگی می گرفت. همواره از خلوص باطن و صفای استادان گروه عمران دانشگاه شبستر می گفت و آنها را چون فرزند دوست می داشت. همچنین  فرهنگ بالای شهر کوچک ولی علم و فرهنگ پرور شبستر را می ستود. در این سال ها پدر کتاب تخصصی ای نوشت. خود می گفت می خواهم ناشر آن جایی باشد که به آن دلبستگی دارم. به همین جهت، دانشگاه آزاد واحد شبستر را برگزید. متاسفانه فرصت نشد که انتشار آخرین اثرش را ببیند. امیدوارم این اثر هرچه زودتر منتشر شود و به دست علاقه مندان برسد.

.

پدر عزیزمان بعد از هفت سال مبارزه با بیماری سی-ال-ال در 20 مهر 1394حدود ساعت 3:45 دقیقه بعد از ظهر در خوابی آرام از میان ما زمینیان پرکشید. یادش گرامی و راهش پررهرو باد! درد از دست دادن پدر بسیار سنگین است. سنگین تر از آن که در تصورم می گنجید. اما دو چیز مرا تسکین می دهد. یکی آن که در پدرم آرامش رفت و دیگر آن که بعد از فوتش، آن چنان که برای بسیاری از بزرگان رخ می دهد، توسط جریان هایی که با مرامش نمی ساخت مصادره نشد! یادآوران او اعضای خانواده و آن دسته از بستگان  و دانشجویان سابقش هستند که به آنها در زمان حیات نیز دلبستگی داشت. دانشجویانی که خود اکنون استادانی برجسته شده اند و در حوزه فعالیت خود سرآمد هستند. یادآوران او همچنین همکاران و آشنایانی هستند که به لحاظ مرام با او نزدیکند. این هم از برکات پرهیز از رفتار پوپولیستی است که پدرم همه عمر بر آن اصرار داشت. اگر رفتاری پوپولیستی داشت نام و یاد او کالایی می شد که جریان های مختلف و گاه متضاد با مرام پدرم سعی در مصادره اش می کردند. خوشبختانه چنین نشد!

اندکی هم از علایق ذوقی پدرم بگویم. پدرم خط بسیار خوشی داشت. نقاشی هم می کشید.

در انتها برای حسن ختام شعر محبوب پدر را از حضرت حافظ می خوانم. هرگاه من یا خواهرم ناراحت می شدیم مصرع اول را برایمان می خواند

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند

زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

...

تورا آن به که روی خود زمشتاقان بپوشانی

که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد

چو حافظ درقناعت کوش و از دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان دوصدمن زر نمی ارزد

و شعر ترکی مورد علاقه پدر که همواره زمزمه می کرد این بند از حیدربابا بود:

انسان اولان خنجر بلینه تاخماز

آممان حیف کور توتوغون بوراخماز.

ممنونیم که با حضور خودتان در اینجا مایه دلگرمی من و خانواده ام شدید.

6 آبان 1394

پژوهشکده فیزیک پژوهشگاه دانش های بنیادی

تهران

2015/28/10

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مجلس یاد بود پدرم

+0 به یه ن

گویا حدود یک سالی است که در محل کار من، پژوهشگاه دانش های بنیادی، سنتی نهاده شده است که وقتی عضوی از این پژوهشگاه عزیزی از دست می دهد در یکی از سالن های این مجتمع مجلس یادبودی برای او می گیرند. به من نیز از سوی ریاست محترم روابط بین الملل پژوهشگاه به طور دوستانه پیشنهاد شد که چنین مجلس یادبودی برای پدر عزیزم بگیرم. دیدم بهترین فرصت خواهد بود که مروری داشته باشم به زندگی پربار شادروان پدرم در هشتاد سال گذشته. متنی تهیه کرده ام و به همراه  برخی از عکس های او که اکنون می توان گفت ارزش تاریخی یافته اند در این فرصت ارائه خواهم کرد. صحبت هایم حدود نیم ساعت طول خواهند کشید. 
خوشحال می شوم اگر جوانان و دانشجویان، فارغ از رشته تحصیلی شان، در این مراسم شرکت کنند. شرکت برای عموم آزاد است.
محل برگزاری: تهران، فرمانیه، بین دیباجی شمالی و کامرانیه، جنب فربین، پژوهشگاه دانش های بنیادی، سالن آمفی تأتر
زمان: ساعت دوازده نیم تا یک و نیم، روزچهارشنبه ششم آبان ماه

هزینه برگزاری این مراسم به طور کامل برعهده خانواده آن مرحوم هست.

مجلس یادبود دیگر توسط کانون فارغ التحصیلان دانشکده های فنی دانشگاه تبریز همان روز در ساعت 5تا 7 برگزار خواهد شد. شرکت در  مجلس کانون فارغ التحصیلان با دعوت امکان پذیر هست. سخنران این مجلس یاران قدیمی پدر و برخی از دانشجویان سابق او که اکنون خود استادانی برجسته و یا مهندسین صاحب نام هستند خواهند بود. پدرم در طول عمر پربار خود به پنج نسل از مهندسین این مرز و بوم درس مهندسی آموخت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مصاحبه بابا در نیمه اول سال 1390

+0 به یه ن

مصاحبه بابا را در نیمه اول سال 1390  در زیر می توانیدببینید:

http://aaeftu.ir/film/938-dr-farzan-interview.html

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

صدرنشین هفتاد ساله

+0 به یه ن


حدود 70-80 سال هست که آموزش ریاضی در مدارس ما جایگاه -به حق- ویژه ای دارد. این نکته ریشه در تلاش های بسیاری از بزرگان نامور و گمنام در آموزش و ترویج ریاضی دارد. یکی از این بزرگان شادروان هشترودی بود. تصویر حاضر مجسمه هشترودی است که جلوی دانشگاه تبریز در بلوار 29 بهمن نصب شده است. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد! زندگی نامه  شادروان هشترودی را اینجا می توانید بخوانید.

متاسفانه به طور غیر مستقیم و مخالف خواست بزرگانی که ریاضی را بر صدر نشاندند صدرنشینی ریاضی منجر به بی مهری به دروسی نظیر ادبیات شده است. گاهی می بینم پدرها با افتخار  اعلام می کنند که پسرشان در ادبیات ضعیف است و مثل  دخترها به دروس ""حفظی"" نمی پردازد. این پسرها که بزرگ می شوند و جایی رئیس می شوند نامه های پر غلط را می دهند منشی هایشان تایپ کنند. منشی غلط ها را می بیند و در دلش او را بیسواد می داند. آقای رئیس بو می برد و شروع می کند به زهر چشم گرفتن از کارمند برای پوشاندن نقطه ضعفش! دایم هم گمان می بردکه دارند علیه او توطئه می کنند. درک نمی کند توطئه ای در کار نیست. کارمند ببیند رئیسش آن همه غلط املایی و انشایی دارد به سختی می تواند او را جدی بگیرد!

باید تاکید کنم شادروان هشترودی که خود جزو ستون های سترگ ترویج ریاضی در کشور بوده است از این طرز فکر مبرا بوده است. داستان نجات دادن رمان های تاریخی از کتاب سوزان و تبیین کارکرد و سودمندی آنها  برای جامعه توسط شادروان هشترودی معروف است. بیت زیر از اوست که در شعر بلند تری توسط  محمد حسین قائمی تضمین شده است:
منحنی قامتم تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

روز صائب

+0 به یه ن

متن زیر از تابناك نقل شده است:

دهم تیرماه از سوی شورای فرهنگ عمومی به نام روز صائب تبریزی نام‌گذاری شده است، اما گویا مسئولان فرهنگی این روز را از یاد برده‏‎اند.
كد خبر: ۴۱۲۴۷۲
تاریخ انتشار: ۱۰ تیر ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۸ - 01 July 2014
دهم تیرماه از سوی شورای فرهنگ عمومی به نام روز صائب
تبریزی نام‌گذاری شده است، اما گویا مسئولان فرهنگی این روز را از یاد برده‏‎اند.

به گزارش ایسنا، سال گذشته در كنگره بزرگداشت صائب تبریزی كه در خردادماه برگزار شد، سیدمحمدحسینی - وزیر وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی - از موافقت شورای عالی انقلاب فرهنگی با نام‎گذاری دهم تیر به نام روز صائب تبریزی خبر داد و امسال نخستین سالی است كه صائب تبریزی صاحب روزی در تقویم است؛ البته هنوز نام صائب بر برگ‏‌های تقویم نقش نبسته است.

از سویی، به نظر می‎رسد مسئولان وزارت ارشاد در دولت جدید در خاطرشان نمانده كه امروز به نام صائب تبریزی نام‌گذاری شده تا شاید با برگزاری مراسمی به این شاعر نگاهی ویژه داشته باشند. البته درباره برخی شاعران دیگر هم در روزهایی كه به نام آن‌هاست، شاهد رویداد ویژه‎ای نیستیم، اما به هر حال با برگزاری مراسمی هرچند كوچك برای این شاعران و یا گلباران مزارشان تلاشی برای یادآوری آن‏‌ها به شعردوستان می‌شود. اما گویا روز صائب فراموش شده است.

به گزارش ایسنا، «میرزا محمدعلی صائب تبریزی» در حدود سال 1000 هجری قمری در تبریز زاده شد. پدر او تاجر بود و خانواده‌اش جزو هزار خانواری بود كه به‌دستور شاه‌عباس اول از تبریز كوچ كرد و در محله‌ عباس‌آباد اصفهان ساكن شد. او در این شهر به آموختن علوم زمانه پرداخت. در سال 1034 هجری قمری به هندوستان رفت و در سال 1042 هجری قمری به ایران بازگشت و در اصفهان ماندگار شد و شاه‌عباس دوم به او مقام «ملك‌الشعرایی» داد.

او حدود 80 سال زندگی كرد و حدود سال 1081 هجری قمری در اصفهان دیده از جهان فرو بست. آثارش به‌جز سه – چهارهزار بیت قصیده و یك مثنوی كوتاه و ناقص به نام «قندهارنامه» و سه قطعه، همه غزل هستند. او 17 غزل به تركی سرود و سبكی را به كمال رساند كه چند سده پس از آن، «سبك هندی» نامیده شد. صائب را «چامه‌سرای» تك‌بیت‌ها نیز گفته‌اند.

در محله‌ «لنبان» در اصفهان، بیش از 340 سال پیش،‌ در باغچه‌ای بزرگ و در خیابانی كه امروزه به نام «صائب» آشناست، صائب تبریزی به خاك سپرده شده است؛ اما این آرامگاه چندان وضعیت مناسبی ندارد و رو به تخریب است.

سنگ مزار صائب یك قطعه سنگ مرمر یكپارچه‌ی یزدی است كه سنگ مزار قدیمی را در میانش جاسازی كرده‌اند.

سنگ اصلی مزار به دو نیم شده است و كتیبه‌ای دارای یك مطلع و یك غزل به خط یك خوشنویس دوره‌ صفوی دارد. شاید سرنوشت صائب تبریزی نیز همین بیتی است كه روی سنگ مزارش نوشته شده است: «محو كی از صفحه دل‌ها شود آثار من / من همان ذوقم كه می‌یابند از گفتار من.»

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نقل قولی از فاینمن

+0 به یه ن

 نقل قول زیر را از این سایت كپی می كنم. درست و نادرستی اش پای سایت:

The "special introduction" to the 1989 edition of the Feynman Lectures on Physics contains the following paragraph:


Feynman was once asked by a Caltech faculty member to explain why spin 1/2 particles obey Fermi-Dirac statistics. He gauged his audience perfectly and said, "I'll prepare a freshman lecture on it." But a few days later he returned and said, "You know, I couldn't do it. I couldn't reduce it to the freshman level. That means we really don't understand it."


An undergraduate lecture is not the same as a casual conversation, or a newspaper editorial, however, but it does not presume any unusual erudition regarding higher mathematics. Feynman was also asked to say what he won the Nobel Prize for in 15 seconds, and he replied that if he could summarize it in 15 seconds, it wouldn't have been worth the Nobel prize.


از قرار معلوم  اون چیزی كه مردم از فاینمن نقل می كنند دقیقا آن چیزی نیست كه فاینمن گفته یا منظورش بوده. فضایی كه در آن گفت و گو انجام شده را هم باید در نظر گرفت.
نقل قول كردن بدون در نظر گرفتن فضایی كه كلام ادا شده خیلی وقت ها می تونه گمراه كننده باشه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سخنرانی دكتر استكی در مورد تكامل مغز و ظهور شناخت

+0 به یه ن

سخنرانی چهارشنبه آینده مان از چند لحاظ ویژه هست. سخنران آقای دكتر حسین استكی هستند. یكی از بزرگترین دانشمندان  ایرانی عصر حاضر كه در همین ایران خودمان دارند به علم خدمت می كنند.

من معمولا سخنرانی های ماهانه را در اینجا اعلام نمی كنم و تنها در وبلاگ قیل و قال علم ابلاغ می نمایم. اما این بار سخنرانی را در اینجا نیز اعلام  می كنم. چون موضوعش فیزیك نیست. فكر كردم برخی از شما كه  به وبلاگ قیل و قال علم سر نمی زنید علاقه مند باشید شركت كنید. شركت برای عموم آزادهست. در زیر عنوان و چكیده و زمان سخنرانی آمده است.

Dear all,
It is a pleasure for me to announce that our speaker in Tir is Dr Esteky. In the following please find the details of the colloquium in Tir.

Everybody is welcome to attend.
With kind regards,
Y. Farzan
 
Speaker:  
Hossein Esteky

of

school of cognitive sciences, IPM 
Time: 

 4:30pm, Wednesday, 4th of Tir


25th of June

Location:
Farmanie building, IPM, Tehran 

Title

Evolution of brain and emergence of cognition
Abstract:
 
 
Life, brain and cognition have evolved over the course of near 1.5 billion years. In this talk I will present evidence showing how biological molecules evolved and eventually created the brain. Over time, simple brain neural networks evolved into more complex ones forming a hierarchy of interactive networks. Bio electrical activity at different levels (ionic current, membrane potential, spiking activity, local field potentials and EEG) emerge from these structures and convey information as they synchronize across different parts of the brain. Cognition may emerge from interactive spatio-temporal pattern of the bio-electrical activities that are generated by these complex networks. Neurophysiological evidence show correlation between these brain waves and cognition. Complexity and organization of the networks that generate these brain waves define each animals’ cognitive state.
Evolution adds control structures over the existing cortical areas. An important example is the explosive enlargement of frontal cortex in humans that enable us to predict, imitate, form logic, plan, talk, ... and form complex social life. The frontal cortex, that was evolved to process “symbolic” social and facial cues, is now involved in computations of other abstract symbols such as language and math. 
 
عنوان

تكامل مغز و ظهور شناخت



 آدرس محل سخنرانی: تهران, فرمانیه, بین دیباجی شمالی و كامرانیه, جنب فربین, پژوهشگاه دانش های بنیادی, ساختمان جدید بلند مرتبه, طبقه اول (بالای همكف) سالن آمفی تئاتر

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به یه ن

پیروزی شیرین

للاند و جین شبكه وسیعی از دوستان قدرتمند و سیاستپیشه داشتند. جین برای رفع مشكلات مالی با آنها وارد مذاكره شد. او به منظور حل مشكلات به كرانه شرقی آمریكا سفر كرد تا از نزدیك با دولتمردان و سناتورها به گفتگو بپردازد. چنین سفر دور و درازی با قطار برای یك بانوی سالخورده و داغدیده چندان هم ساده نمی توانست باشد. همچنین جین از مخارج خانه خود تا حد ممكن كم كرد و برای حفظ دانشگاه چوب حراج به بخشی از دارایی های شخصی اش زد.در طول زندگی مشترك با للاند او به مناسبت های گوناگون جواهرات متنوعی برای جین خریده بود. از جمله محبوبترین متعلقات كه جین از آن برای حفظ دانشگاه چشم پوشید همین مجموعه جواهرات بود. اما قبل از این كه با مجموعه محبوب و خاطره انگیزش وداع كند و آن را به بانك
endow
نماید از نقاش خانوادگی شان خواست تا تصویر این مجموعه را بر بوم بیاورد. هنوز هم در گوشه ای از موزه استنفورد این تابلوی نقاشی خودنمایی می كند و یاد آور
تعهد و تلاش های جین برای برپا نگاه داشتن استنفورد است.


خلاصه بعد از چند سال تلاش بالاخره جین موفق شد كه دولت فدرال را قانع كند كه از مصادره املاك دانشگاه صرفنظر كند. همان روز با وجود بارش باران سراسر دانشگاه جشن وسرور بود. دانشجویان از این كه خانه شان را ایمن می دیدند در پوست خود نمی گنجیدند.

ده سال پس از درگذشت للاند وقتی تمام این مشكلات به پایان رسیده بود هیئت امنا ی استنفورد جین را به ریاست خود انتخاب كردند. دقت كنید كه با این كه دانشگاه استنفورد به تمام معنی ملك طلق جین بود و او یك تنه برای حفظش جنگیده بود اما هنوز خود را مقید و ملتزم به هیات امنا می دانست! شیرزن پیر در یك سخنرانی خطاب به هیئت امنا گفت

Let us not be afraid to outgrow old thoughts and ways and dare to think on new lines as to the future work under our care."

این جمله را دو بار دیگر هم بخوانید. یكی با نظر به این سئوال كه چرا دانشگاه استنفورد و دیگر دانشگاه های غرب صدها سال زنده و پویا باقی می مانند و دومین بار با نظر به این كه این جمله گفته یك پیر زن است آن هم در عصری كه بیشتر دانشگاه های معتبر (به استثنای استنفورد تازه متولد شده) از زنان ثبت نام نمی كردند! به راستی چه شرایط و محیطی این چنین ذهنیتی در جین و همچنین همسرش للاند به وجود آوردند؟
در نوشته بعدی ام سعی خواهم كرد به جواب این سئوال بپردازم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استنفوردها-تكرار از آبان 1386

+0 به یه ن

باغچه كاكتوس استنفورد

یك روز كه در باغ استنفورد می گشتم یك باغچه نسبتا كوچك كاكتوس پیدا كردم. این باغچه كوچك كه باسلیقه تمام كاشته شده بود از آن به بعد جزو محل های محبوب من در استنفورد شد. هفته ای نبود كه من به این باغچه سر نزنم. مدتی بعد یك نوشته مفصل در روزنامه استنفورد درباره تاریخچه این باغچه خواندم كه علاقه مرا به این باغچه دوچندان كرد. باغچه از دانشگاه استنفورد قدیمی تر است. سالها قبل از این كه استنفورد ها به فكر ساختن دانشگاه بیفتند جین دستور ساخت این باغچه را داده بود وبرای این كار باغبانی كه متخصص كاكتوس بود استخدام كرده بود. خود جین مرتب به این باغچه سر می زد و از احوال تك تك بوته های آن جویا می شد. نگهداری چنین باغچه ای كار ساده ای نیست. هر یك از این بوته ها در محل طبیعی خود مقدار مشخصی آب مصرف می كردند. میزان تابش آفتاب بر آنها در محل طبیعی متفاوت بود. به علاوه در طبیعت فاصله این گیاهان كه به درجات مختلف از مواد معدنی خاك استفاده می كنند زیاد است. در چنین باغچه كوچكی كه گیاهان به دلایل زیباشناسانه در كنار هم كاشته شده اند همواره این خطر هست كه یكی از بوته ها مواد معدنی خاك را به قیمت خشكاندن بوته های كناری مصرف كند. باغبانی كه جین استخدام كرده بود به همه نكات توجه داشت و با تحقیق و تدبر باغچه را زنده نگاه می داشت. وقتی می گویم كار عالی تنها از كارمند عالی بر می آید منظورم همین است. آری! باغبان جین در كار خود درجه یك بود. اگر باغبان متوسطی به این كار گمارده می شد او به هیچكدام از این نكات توجه نمی كرد و پس از مدتی باغچه خراب می شد. باغبان هم خشكیدن باغچه را یا به "كمبود امكانات" نسبت می داد و یا به "قضا و قدر." به جین
هم نصیحت می كرد و می
گفت حالا چند تا بوته چه ارزشی دارد كه تو خودت را برای خشكیدن آنها ناراحت می كنی!؟


آری باغبانی كه جین استخدام كرده بود درجه یك بود وشایسته تقدیر در عمل. می خواهم روی "در عمل"تاكید كنم. برای این كه معنای حرفم را بشكافم یك داستان خیالی می آورم تا نشان دهم "قدر ندانستن در عمل" یعنی چه. فرض كنید روزی جین هوس می كرد كه در وسط باغچه كاكتوس یك نهال چنار بكاردو بدون هماهنگی با باغبان مسئول كاكتوس ها به یكی دیگر از باغبان هایش دستور می داد كه در وسط باغچه كاكتوس درخت چنار را بنشاند. فرض كنید باغبان اولی در حین كاشتن درخت از سر می رسد و اعتراض می كند ودر جواب می شنود "خانم چنین دستور داده اند."خوب اگر باغبان اول یك كارمند متوسط بود ساكت می شد و با خود می گفت گور پدر همه كاكتوس های عالم! اگر "خانم" از من راضی نباشد ما را از نان خوردن می اندازد!
به قول عبید "من ندیم توام نه ندیم بادمجان! " بخوانید من "كارمند خانمم نه كارمند كاكتوس ها!"

اما باغبان مورد نظر ما كارمند متوسطی نیست. با تك تك بوته ها زندگی كرده است. به علاوه نان خوردن خود را نتیجه لطف خانم نمی داند بلكه حق خود به پاس زحماتش می داند و اطمینان دارد اگر خانم هم او را بیرون كند باغدار های زیادی هستند كه در به در به دنبال باغبانی هستند كه به اندازه او در كارش وارد وحرفه ای باشد. انتظار " رسم خوش اخلاقی نوچگانه" از چنین باغبانی به منزله انتظار" رسم وفا" از "خوبرویان" به تعبیر حافظ است. باغبان درخت چناررا از وسط باغچه كاكتوس محبوبش می كند و به كناری می اندازد و می گوید "خانم دستور داده كه داده! مسئول این بخش منم و به تشخیص من در اینجا چنار نباید كاشته شود".

باغبان دوم فوری به سوی خانم می رود و چغلی باغبان اول را می كند . خانم از این گستاخی باغبان بر می آشوبد و از چند نفر دیگر پرس وجو می كندو آنها هم واقعه را تایید می كنند.كم ظرفیت هایشان هم با دمشان گردو می شكنند كه حال كه باغبان محبوب خانم از نظرها افتاده آنها پس از این می شوند همه كاره باغ!خانم به سراغ باغبان مسئول باغچه می رود و می گوید سه نفر به من گزارش داده اند كه تو با بی احترامی مانع اجرای دستور من شدی. باغبان حرف را تایید می كند و در دل می گوید" نیازی به گماردن خفیه نویس و راپرت چی نبود. من از این كارم پشیمان نیستم چون كه برای این كارم دلیل داشتم" اما خانم اجازه نمی دهد باغبان دلیلش را توضیح دهد داد می زند اینجا ملك من است ودر هر جایش كه بخواهم درخت چنار می كارم و هر كدام از كارمندانم را كه میلم بكشد مامور این كار می كنم.تو باید از من معذرت بخواهی چون كه با مخالفت با فرستاده من به من توهین كرده ای." باغبان می پرسد "آیا من مسئول این باغچه هستم یا نه؟" خانم جوا ب می دهد" با این كارت نشان دادی كه صلاحیت چنین مسئولیتی را نداری." باغبان جوابی نمی دهد. خانم می فهمد كه قدری تند رفته و برای توجیه خودش اضافه می كند " درست است كه در این سال ها خیلی زحمت باغچه را كشیده ای و من از نتایج كارت راضی بوده ام اما با این كارت همه چیز را خراب كردی و نشان دادی كه صلاحیت نداری."
باغبان می گوید در وسط باغچه كاكتوس درخت نمی كارند این كاكتوس ها نیاز به آفتاب دارند.
این بار خانم واقعا عصبانی می شود و می گوید "به من یاد نده. تو دنیا نیامده بودی كه من صد تا باغبان در استخدام خود داشتم و در باغ صدها اعیان و اشراف دیگر میگشتم."باغبان می خواهد بگوید كه باغچه كا كتوس یك باغچه تخصصی است و با باغهایی كه شما دیده اید فرق دارد اما خانم به او امان نمی دهد و او را بیرون می كند. بعد هم برای این كه به زعم خود "پدر حكمت و تجربه را در بیاورد" تصمیم می گیرد دم این باغبان گستاخ را قیچی كند و رویش را كم كند. برای این كار می گوید از این پس آن دو باغبان دیگر روسای توهستند.مبادا بدون اجازه آنها آب بخوری!

این داستان زاییده ذهن من است.خانم استنفورد هرگز چنین برخوردی با كارمندانش نداشت. هر كدام از كارمندانش در حیطه مسئولیت خود اختیار تام داشتند. البته سلسله مراتب رعایت می شد. من هرگز نمی گویم خانم استنفورد با باغبانهایش از یك قابلمه آبگوشت می خوردند. اما او با دخالت های بیجا با راپرتچی گماردن با تصمیم گیری های دفعی بدون هماهنگی با مسئول بخش كارمندانش را نمی آزرد. در نتیجه كارمندانش با روحیه باز با عشق و علاقه كار می كردند و استنفورد را آباد تر می كردند. او
كاری نمی كرد كه كارمندانش
چون گلادیاتور ها به جان هم بیفتند
و در موردهم
.راپرت دهند

از قدیم گفته اند خوبی از بزرگتره و بنا شهادت نتایج خانم و آقای استنفورد چنین خوبی هایی داشتند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ]