بحثی در مورد بابایی نرگس كوچولو

+0 به یه ن

قرار بود بعد از آن كه داستان دنباله دار بابایی نرگس كوچولو تمام شود دوستان نظر خود را بنویسن به جز سودا جان كسی چنین نكرد. متنی كه خودم در مورد بابایی نرگس كوچولو مدت ها نوشته بودم در زیر می آورم:

 

دوستم چپ كوك به داستان این انتقاد را وارد می داند كه چرا داستان به علت تفاوت رفتاری تقی با بقیه همسالان خود نپرداخته. چرا باید تقی با بقیه فرق داشته باشد. شاید من در داستان روی این موضوع به قدر كافی و به طور مستقیم تاكید نكرده ام اما در جا به جای آن روی خاص بودن خانواده تقی انگشت گذاشته ام. به علت اهمیت این موضوع در زندگی هر شخصی به خصوص كسانی كه به نوعی وظیفه آماده سازی نسل آینده را برعهده دارند می خواهم در این نوشته به طور مشخص آن ها را برشمارم تا مورد نقد قرار گیرد:



1) تقی عمویی دارد كه به اتكا به كار خودش موقعیت اجتماعی و اقتصادی خود را به طرز چشمگیری بهبود بخشیده. البته در داستان من عمو شخصیت محبوبی نیست. تازه به دوران رسیده است و اصطلاحا خودش را گم كرده. او ثروت خود را در اقتصاد نابسامان نیمه اول دهه هفتاد (پیش ازآن كه دولت آقای خاتمی اصلاحات اقتصادی خود را اجرا كند و قیمت دلار و سكه و دیگر كالاها به ثبات نسبی رسد) به دست آورده. عمو سود جویی كرده اما كار خلافی نكرده! حضور او در خانواده از كودكی در ذهن تقی كاشته كه می توان با اتكا به توان خود زندگی را بهبود بخشید. دوره ای كه تقی در آن جوانی خود را آغاز می كند با نیمه اول دهه هفتاد بسی فرق دارد. كشور رشد اقتصادی قابل توجهی كرده و تعداد زیادی فارغ التحصیل دانشگاه جویای كار به عرصه آمده اند. اكنون ما كارخانه ها و شركت هایی داریم كه كار تخصصی سطح بالا نیاز دارد. اما این رشد به بركت نفت چنان سریع بوده كه توان انسانی و مدیریتی متناسب با آن رشد نكرده. "مهندس" برخلاف همتای خوددر آلمان نمی داند چنان دم و دستگاهی احتیاج به یك فیزیكپیشه هم دارد. این تقی است كه كمر همت می بندد تا نقش خود را تعریف كند. در حال حاضر افرادی مثل تقی در همه سطوح باید چنین كنند. چه آنها یی كه وارد صنعت می شوند و چه آنها كه كار دانشگاهی پیشه می كنند.



2) تقی پدری غروغرو دارد كه دائم ازاو پول می خواهد. من شخصیت این پدر را از پدر" میكل آنژ" الهام گرفتم. ظاهرا چنین پدرهایی در فرزندانش انگیزه بسیار قوی برای كار وكوشش ایجاد می كنند.



3) تقی هم تك پسر است و هم فرزند ارشد. در خانواده های ایرانی به چنین فرزندی به چشم دیگری نگاه می كنند. چنین عضوی از خانواده بسیار ویژه است. هم انتظارات از او بالاست و هم مورد عنایت و توجه ویژه. درباره تك پسر هایی كه لوس و ننر و زورگو بار می آیند بسیار نوشته اند. اما هستند تك پسر هایی كه مثل تقی از آب در می آیند به خصوص اگر مادری به فهمیدگی صغری خانم داشته باشند. من احساس كردم درباره این دسته چیز زیادی نوشته نشده. افرادی مثل تقی درست است كه در اقلیت هستند اما در سایه تلاش خود می توانند وزن اجتماعی بالایی به دست آورند. به نظر من به پتانسیل این نوع افراد به اندازه كافی توجه نمی شود.



4) خاص ترین چیز در مورد تقی مادر اوست: فهمیدگی او و تاكید فراوانش بر تحصیل همه بچه هایش. اصرار صغری خانم بر تبعیض قایل نشدن بین تقی و خواهرهایش (حداقل به صورت ظاهری).

وقتی داستان را می نوشتم با خود فكر می كردم آیا صغری خانم وقتی پدر تقی تقی را سرزنش می كند باید دخالت كند یا خیر. بعد به این نتیجه رسیدم كه بهتر است دخالت مستقیم نكند و بعد آن صحنه اسپند را اضافه كردم. این عدم مداخله صغری خانم از روی ضعف نبود. از روی حكمت بود. صغری خانم نمی خواست تقی و پدرش را مقابل هم قرار دهد. می دانست این تقابل فشار روحی فراوان روی تقی خواهد گذاشت بسیار بیشتر از تحمل چند طعنه و كنایه! به علاوه می دانست تقی آن قدر قوی است كه این كنایه ها-كه از روی خستگی و درماندگی پدر بود نه از روی بدجنسی- او را نه تنها از پا در نخواهد آورد بلكه او را آبدیده تر خواهد كرد.

مادر وخواهر های تقی با محبت هایشان به طور غیر مستقیم جبران غرولندهای پدر را می كردند اما خودشان مستقیم وارد دعوا نمی شدند.



متاسفانه در این گونه خانواده ها بسیاری از مادر هاخود را به موش مردگی می زنند وبا مظلوم نمایی پسرشان را علیه پدرشان تحریك می كنند. در این نبرد ابلهانه كه انتهایی جز پشیمانی ندارد تمام نیروی جوانی به هدر می رود. صغری خانم اهل این موش مرده بازی ها نبود.



5) من از جمع فیزیكپیشه ها زیاد انتقاد كرده ام حالا بگذارید كمی هم از خودمان تعریف كنم. این جمع زیاد ظاهربین نیست. درباره اعضایش از روی رخت و لباس و قیافه قضاوت نمی كند. این جمع تقی را به عنوان یكی از اعضای عزیز خود پذیرفت به او هویتی قابل افتخار و قابل اتكا بخشید و در بالندگی فكری او كمك كرد.



6) صغری خانم خواهر های تقی را چنان تربیت كرده بود كه اهل سوء استفاده نبودند. در اولین فرصت سعی كردند به در آمد خانواده كمك كنند و سربار نباشند.این روی دیگر سكه تبعیض قایل نشدن است. معصومه خود را موجودی پایین تر وضعیف تر از تقی نمی داند. پس دلیلی هم نمی بیند كه او را حلال مشكلات خود بداند و سربار او شود. خود به نیروی عقل و فكر خود مشكلاتش را حل می كند. همان گونه كه تقی دید خود را باز كرده بود معصومه نیز چنین كرده بود. اولویت هایش را عقل و منطقش تعیین می كردند نه "حرف مردم". در قسمت آخر گفتم معصومه به زودی می خواهد ازدواج كند و از طرف دیگر دغدغه او را بردن پدر و مادرش به چك-آپ توصیف كردم. این تیپیكال یك خانواده تحصیلكرده است آن هم خانواده ای كه دو تن از اعضای آن در دانش های بنیادی تحصیل كرده اند نه تیپیكال یك خانواده جنوب شهری. در خانواده های غیر تحصیلكرده تهیه بنجلات برای جهیزیه عروس از روی چشم و همچشمی چنان مصیبت بزرگی است كه تمام دیگر نیاز ها و ضرورت ها را به حاشیه می راند. معصومه و تقی آموخته بودند كه این جرئت را داشته باشند كه اولویت های زندگی شان را خود تعریف كنند. بازهم این چیز بدیهی ای نیست! شخصیتی بسیار مستحكم می طلبد!

 

گفت و شنودی درمورد داستان تقی:

یاسمن:

چرا هیچ كس به پاراگراف آخر این قسمت از داستان اعتراضی نكرد؟ چرا كسی نگفت این افكار منجوقی است كه یازده سال از ازدواجش گذشته نه تقی بیست و دو ساله مجرد! یعنی واقعا بیست و دو ساله های الان به این چیزها فكر می كنن. مثل سی ساله فكر كردن یه نفر بیست ساله اصلا چیز طبیعی و خوبی نیست

چپ كوك گفت:

منجوق جان به نظرم یك نكته رو مدا نظر نداشتی. جامعه ایران الان یك جامعه چند لایه‌ست. لایه‌های مختلف انگار در دوره‌های مختلف زندگی می‌كنند. دلایل زیادی هم البته داره. مثل مهاجرت. ناپایداری طبقات اقتصادی. رسانه‌های جدید. با این حساب تصور اندیشه تقی به عنوان یك اندیشه 22 ساله امروزی كاملا قابل درك و پذیرشه.

اما یك مسئله. چه عاملی سبب می‌شه تقی به عنوان یك فرد خاص در جامعه فكری خودش طور دیگه‌‌ای نگاه كنه. فكر نمی‌كنم دلیلش هوش فردی باشهو باید دلایل دیگه‌ای تقی رو به این زاویه دید به زندگی و اینده سوق داده باشه. فكر می‌كنم جای این دلایل تا به اینجا در داستانت خالیه.

 

یاسمن:

جواب كاملی برای این سئوال ندارم. تقی شخصیت واقعی ای داره. شخصیت تقی را من از دور وبری هام الهام گرفته ام. برای همین هم است كه خوانندگان می گن با او احساس همذات پنداری دارن. اما مخاطب این وبلاگ مخاطب خاص است و تقی هم واقعا آدم خاصیه. همین شرایط تقی ممكنه در نقی هم جمع بشه اما نقی بشه یك زورگوی تمام عیار كه كاری نمی كنه جز كتك زدن خواهرهاش. متاسفانه به نظر می رسه تعداد نقی ها خیلی بیشتر از تقی ها در جامعه است و الا صفحات حوادث روزنامه و مجلات زرد پر نمی شد از داستان های نقی ها (به جای تقی ها). بذار نظرات دیگران را هم بشنویم و در این مورد بیشتر بحث كنیم.

چپ كوك:

به نظر من كاملا طبیعیه كه تعداد نقی‌ها بیشتر باشه. طبیعتا ادم راه‌های ساده‌تر رو برای زندگی انتخاب می‌كنه. چیزی كه جای سوال داره اینه كه چرا یك نفر باید سختی مسیری توانفرسا رو به جون بخره. باید انگیزه‌ای یا آرمانی یا باوری وجود داشته باشه كه آدم مسیرهای غیرمعمول رو انتخاب كنه.

یاسمن:

من داستان را طوری چیدم كه مشكلات تقی نه تنها مانع پیشرفت تقی نمی شه بلكه انگیزه ای قوی برای تلاش بیشتر او می شه. مشكلات تقی زیادند اما از او نقی نمی سازند. نگرش نقی و تقی با هم فرق دارند. نمی دانم این تفاوت نقی و تقی ذاتیه یا ناشی از تربیت شون یا هر دو. به طور مسلم فهم و شعور زیاد صغری خانم (البته با آن شكل شیرین عامیانه اش) در شكل گیری و استحكام شخصیت تقی نقش داشته.


در مورد این كه نقی بودن آسان تر از تقی بودن هست مطمئن نیستم. تقی بودن نتا یج مثبتی داره كه نقی ها آرزویش را دارند اما حتی در خواب هم نمی بیننش. در دراز مدت كه معلومه این جوریه. اما من منظورم نتایج مثبت كوتاه مدته كه برای یك جوان می تونه واقعا دلپذیر باشه. آن قدر دلپذیر كه تمام زحمت تقی بودن را بدون هیچ شك و تردیدی به جان بخره.
اگر نقی هم اعتماد به نفس كافی داشت و باور داشت به این چیزها می رسه تنبلی اش را به كنار می گذاشت و راهی مشابه تقی می رفت.

به عنوان یك فیزیكپیشه می گم: هیچ چیزی جایگزین لذت یادگرفتن و حل مسایل فیزیك نمی شه. تقی از تك تك مسئله های كلاسی كه حل می كنه و از تك تك پروژه هایی كه در محل كارش انجام می ده غرق لذت می شه.بیایید این مطلب را كمی وسیع تر ببینیم. این وبلاگ قراره راجع به موفقیت باشه نه فقط فیزیك! اگر كسی به رشته علمی هنری و... علاقه مند باشه تلاش در راه اون خودش لذت بخشه. توفیق در اون كار بخش مهم هویت این شخصه. امثال نقی این گونه چیزها را هرگز درك نمی كنن.

حالا بگذارید به تقی و نقی به چشم دو مرد جوان ایرانی نگاه كنیم. نقی بی كار و بی عار چرا خواهراشو كتك می زنه؟ قضیه همون جوك معروفه: نون كه به خونه نمی آره پس چه طور مردیشو ثابت كنه! خواهرهای نقی مدام به او سركوفت می زنن و می گن به اندازه دو تای آنها غذا می خوره اما وجودش مفت نمی ارزه. برعكس خواهر های تقی در محبت و عزیز كردن با همدیگه و بعدها با خانم تقی مسابقه می ذارن.
ما جرا همان
demanding respect versus commanding respect هست كه من در هموردا مطرح كردم و باعث بحث و جدل شد. خوب این از خواهر ها! حالا بریم به سراغ همكلاسی ها! نصف بیشتر همكلاسی های تقی
دختر هستند. دخترهایی كه از روی علاقه فیزیك را انتخاب كرده اند. بین خودمان باشه اما معمولا چنین كسانی كمی تا قسمتی كسی مثل تقی را جذاب و رمانتیك می بینند. البته بیشترشون در این احساسات عشقولانه شون آنچنان پاكباز نیستند كه بخواهند با تقی ازدواج كنند اما در ردیف یك دوست همكلاسی علی رغم لباس های كهنه و ارزان قیمت تقی و بوی اتوبوس او با او با طیب خاطر و احساس سرور و تا حدی افتخار همصحبت می شوند. در مقابل چه بسا همین خانم ها نقی بی كار و بی عار را آدم هم حساب نكنند. تقی خیلی باهوشه! این چیزها را قشنگ می بینه و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان از این كه به این صورت مورد توجه باشه حسابی خوش خوشانش می شه!

last but not least:
دختری كه مورد علاقه تقیه هرگز زن نقی نمی شه اما زن تقی می شه.

۳۱ اوت ۲۰۰۸، ساعت ۱۰:۰۵

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ولی افتاد مشكل ها!

+0 به یه ن

وقتی تصمیم گرفتم زنانه نگاری كنم گمان كردم كار چندان سختی نباشد. با خودم گفتم از تجربیاتم و احساساتم می نویسم. درد دلی می كنیم و همین....

به نظر آسان می آمد. اما سخت است. خیلی سخت.  با این كه حرف برای گفتن هم زیاد است.

حتی اگر بخواهم  در زنانه نگاری خطوط قرمز قلبی قره ترین مردهای خطه ی آذربایجان را هم رعایت كنم بازهم به اندازه هفتاد من كاغذ حرف برای گفتن دارم. به اندازه ی 36 سال زندگی و تجربه ی زن بودن.اما نمی دانم از كجا شروع كنم؟! چگونه بنویسم كه بیخود بی جهت برای خودم دشمن نتراشم؟! به خصوص در آرزوبلاگ با این جو سنگین مردانه اش زنانه نگاری سخت است. تعداد وبلاگ نویسان خانم در این دامنه كم هست. آنهایی هم كه می نویسند تا جایی كه من خوانده ام زنانه نگاری نمی كنند. دیدگاه مردسالارانه به چالش نمی كشند. همصدا با مردها دردهای مشترك را می گویند كه البته بسیار با ارزش است اما نیاز به زنانه نگاری را كه چندی است من به جد حس می كنم پاسخ نمی دهد.

 وقتی در بلاگفا من  در مورد فیزیك یا فرهنگ علمی (با دیدی فراجنسیتی) می نوشتم مزاحمین بیكار و بیعار  می آمدند و روزانه ده ها  فحش های آبدار می دادند. فحش هایی كه باید به فرهنگ دهخدا مراجعه  می كردم تا معنایشان را می فهمیدم. می خواستند صدایم را خفه كنند. نمی خواستند كسی از علم بگوید مبادا كه بی علمی شان آشكار شود. نمی خواستند كسی از فرهنگ علمی بگوید مبادا كه آن چه كه گفته می شود صد در صد مخالف منش آنها و مرادشان باشد.

اما اینجا مطمئن هستم كسی از دامنه ی آرزوبلاگ نمی آید چنین كامنت هایی بگذارد. اینجا دردم و ترسم چیز دیگری است. می ترسم كه در زنانه نگاری  همان كسان را  برنجانم كه برایم عزیزند و نظرشان و لطف شان و نگاه تایید آمیزشان بخش بزرگی از هویت مرا می سازد.

برای همین برایم سخت است در دامنه ی آرزوبلاگ زنانه نگاری كردن. خانم های ترك آذربایجانی بسیاری هستند كه زنانه نگاری می كنند اما در دامنه های دیگر نه در آرزوبلاگ. شاید دلیل همین جو سنگینی باشد كه من هم احساس می كنم. به هر حال باید نوشت. اما سعی می كنم محتاطانه بنویسم.

یاد این جملات افتادم كه پرویز پرستویی بخش هایی از آن را دكلمه می كرد (نمی دانم از كیست):

یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بر بخورد

نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاكی كودكیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر كار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نكوبم
یادم باشد با كسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با كسی دشمنی نكنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب كسی را نشكنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نكنم
یادم باشد امید كسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست كه دارد
یادم باشد كه عشق كیمیای زندگیست
یادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

زنانه نویسی های قدیمی من

+0 به یه ن

حسد زنانه و باز هم حكایت تلخ فضولی فاضلانه

حرف آخرم را اول می زنم. چیزی به نام "حسد زنانه" به عنوان یكی از نیروهای اهریمنی فعال در مناسبات اجتماعی، مانند بسیاری از داستان و فانتزی های ساخته و پرداخته ی ذهن آقایان در مورد خانم ها مزخرف و مهمله! درست همان طوری كه چیزی مثل "مكر زنانه" زاده ی ذهن آقایان هست و وجود خارجی نداره. درست همان طوری كه "كمان ابرو و تیر مژگان سیاه، حربه وابزار جنگ شعر نابی بیش نیست!"
من خودم زیاد مورد حسادت بوده ام اما بیشتر از جانب مردان در محیط كار و تحصیل و به دلایل كار ی و تحصیلی ونه چیز دیگر! من نمی توانم در مورد اون چیزی كه در سر همجنسانم می گذره قسم بخورم اما دقیقا می دانم بر سرو دل خودم چه گذشته و می گذره. با اطمینان می گویم در تك تك مواردی كه دیگران به زعم خود روانشناسی فرمودند و رفتارهای مرا با "حسد زنانه" تعبیر و تفسیر فرمودند و یا احیانا تلاش فرمودند تا با تحریك "حسد زنانه" در من مرا وادار به قبول كاری و چیزی بكنند سخت در اشتباه بوده اند و البته موفق نشده اند.
خوشمزه این كه وقتی جوان تر بودم بارها وبارها حس كرده ام كه چنین قصدی را دارند. البته نه دیگه حالا كه دیگه فهمیده اند منجوق پا به این بازی ها نمی ده!


چیزی كه اغلب به حسد زنانه تعبیر می كنند احساس بسیار پیچیده تر و عمیق تری است از حس درك نشدن یا قدر ناشناسی یا حس خدشه دار شدن عدالت.
حالا چرا این حرف ها را می زنم؟! یكی برای این می زنم تا مردان جوانی كه این نوشته را می خوانند با ساده سازی احساسات پیچیده ی خانم های دور وبر خود به "حسادت زنانه" راه گفتمان و درك متقابل را نبندند. با این گونه ساده سازی ها مشكل زیادی در زندگی خانوادگی و همچنین زندگی كاری ایجاد خواهند كرد.
اما مهمتر از آن این نوشته را برای خانم های جوان نوشتم. وقتی احساس می كنید حقی از شما زایل شده و زبان به اعتراض می گشایید به هیچ وجه من الوجوه وضعیت دوستی را كه شرایط شما یا پایین تر داشته مثال نزنید(به خصوص اگر او نیز خانم باشد). چند روز پیش این را به عزیزی گوشزد كردم. اگر شما سرتان را هم بخارانید برخی آقایان گمان می كنند شما از روی حسادت یا جلب توجه آنان این كار را كردید! وای به روزی كه بخواهید خود را با یك نفر دیگر مقایسه كنید.
هستند آقایان وخانم هایی كه برای اختلاف انداختن بین خانم ها -و به زعم خود تحریك حسادت آنان- از بستن هیچ گونه افترا و دروغی ابا ندارند. هشیار باشیم و هر افترایی را در مورد خانم ها به آسانی باور نكنیم. مبادا این مهملات را كه چه بسا از بیخ وبن بی اساس باشند بازگو كنیم. مبادا گمان كنیم كه چون تهمت زننده و یا راوی پیرمرد به ظاهر محترمی است پس آردهایش را بیخته و الك هایش را آویخته و محال است نادانسته و بی حكمت تهمتی زند.
زندگی خصوصی فرد و روابط انسانی اش با دیگران، هر چه كه باشد مسئله ای شخصی است كه به احدی جز خود شخص ربط ندارد. من در مورد دیگران بر اساس شایعاتی كه در مورد زندگی خصوصی آنها می پراكنند قضاوت نمی كنم و نخواهم كرد. هرگز وقت عزیز خودرا صرف "تجسس" در زندگی خصوصی دیگری نمی كنم. قبلا هم گفته بودم مبادا "فضولی" را در لباس "فضل" بپیچیم كه از "فضولی عریان" مخرب تر است. فضولی همواره ناپسند است چه فرد فضول دكتری داشته باشد، چه نداشته باشند، چه مرد باشد وچه زن، چه پیر باشد وچه جوان. چه بی نام و نشان باشد وچه 365 روز سال را در دانشكده ها و پژوهشكده های مختلف برایش بزرگداشت بگیرند!
برای همین است كه از كلمه ی "خاله زنكی" متنفرم. تو گویی اگر پیرمردی مزین به ریش و محاسن پروفسوری فضولی كند یا تهمت و افترای ناموسی ای به كسی ببندند یا دو به هم زنی كند عیبی ندارد -چون زن نیست و خاله یا عمه ی كسی نمی باشد! آن گاه اگر شما در دفاع از حقی یا در اعتراض به تهمت ناروایی بانگی برآورید همان آدم ها به شما همین انگ"خاله زنك" را می بندند. هوشیار باشیم كه دهان به دهانشان نگذاریم! بدتر از آن مقابله به مثل است. برای مبارزه با اعمال كثیفی چون دو به هم زنی فضولی و تجسس و افترا بستن به همان حربه ها توسل نجوییم. باید از بیخ و بن باید به این كارها پشت كنیم و لو این كه دشمنان بسیاری پیدا كنیم. اما بدانید دشمنی این گونه افراد كمتر از دوستی آنان زیان آور است! من هم دوستی و هم دشمنی این گونه افراد را تجربه كرده ام. دوستی آنها پیری زودرس می آورد!
یكشنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۱۰
 

آرایشگاه زیبا

چند سالی است كه مشتری یكی از سلمانی ها ی میدان چیذرم. در این چند سال حتی یك بار هم نشنیده ام كه آن خانم ها غیبت كنند. صحبت هایشان اكثرا در مورد حرفه ی خودشان می چرخد: روش های جدید آرایش و.... فرزندِ خانمی كه آنجا ابرو بر می دارد با یك مرد سوئدی ازدواج كرده و در سوئد زندگی می كند. به او گفتم من سوئد نرفته ام اما دوست سوئدی زیاد داشته ام وفرهنگ و برخورد منطقی توام با متانت سوئدی ها را تحسین می كنم. خانمه می دانست شغل من چیست. فوری گوشی دستش آمد و چیزی به این مضمون گفت: «پسر عموی من هم در سوئد استاد دانشگاه در رشته ی هوا و فضاست. برای همایشی به ایران آمده بود و از رفتار استادان اینجا شوكه شده بود: از تیپ جوك هایی كه می گفتند، شوخی هایی كه می كردند، از این كه از بحث علمی و حرفه ای در زمان بین سمینارها خبری نبودو...»

ما، دارندگان مدرك دكتری، دیگه توی این دوره و زمانه نمی توانیم ضعف هایمان را پشت مدرك دكتری قایم كنیم! چه قبول كنیم و چه نكنیم، در این دوره و زمانه مردم ایراد هایمان رامی بینند! خوب هم می بینند! اغماضی هم در كار نیست! باید بیشتر مواظب رفتار خود باشیم!

پی نوشت: برای چندمین بار می گویم نفرین بر واژه ی منحطه و من درآوردی «خاله زنك»! غیبت، تهمت، دخالت در زندگی خصوصی دیگران، دو به هم زنی و.... همواره مقبوح هستند حتی اگر از دهان یك آقای پرفسور خارج شود. مدرك تحصیلی یا مقام علمی-اجرایی یا جنسیت مذكر اكسیری نیستند كه این اعمال سخیف را تبدیل به روانشناسی موشكافانه نكته سنجانه كنند- ولو آن كه عده ای نوچه و یا خودباخته چنین وانمود كنند! در همین مورد: حسد زنانه و باز هم حكایت تلخ فضولی فاضلانه
 
سه‌شنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۱۰
 
 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استعفا پذیرفته نمی شود!

+0 به یه ن

چندی پیش رئیس دانشگاهی را كه در آن دانشگاه مقام پدری داشت  از بالا بازنشسته كردند. دانشجویان اعتراض كردند كه مقام پدری بازنشستگی ندارد.  حرف قشنگی زدند آن دانشجو ها

 

اضافه می كنم: مقام پدر و مادری و خواهر ی و برادری استعفا دادنی هم نیست! استعفا پذیرفته نمی شود!

 

اگر روزی یكی از این ها به عزیزش گفت "تویوندا اوینیجاغام" (در عروسی ات می رقصم) یا "تویوندا سوماغ پالاندا سو داشییجاغام" (در عروسی ات در آبكش آب خواهم برد =كنایه از سنگ تمام گذاشتن برای برگزاری عالی مراسم عروسی و نشان دادن اوج حسن نیت) نباید بزند زیرش! در عروسی باید واقعا برقصد! حالا در آبكش آب نخواستیم جا به جا كند اما باید سنگ تمام بگذارد. اگر هم عروسی نخواستند بگیرند حتما باید مهمانی پاگشا بدهد. اصلا عروس و داماد به جای خود! دختركوچولوهای فامیل برای این عروسی عمری نقشه كشیده اند. در مورد رنگ لاكش هم نقشه ها دارد.حیف نیست این دلخوشی را از یك زوج جوان و همچنین از دختر پسرهای  كوچولوی فامیل كه دلشان به همین جشن ها و .... خوش است بگیریم؟! چی به جایش به دست می آوریم؟!

یك بدعنقی در موقع عروسی عزیزمان می كنیم و خودمان را توجیه می كنیم كه صلاحش را می خواستیم. بدعنقی ما یك مشكل ایجاد می كند و همین طوری برای توجیه خودمان اشتباه پشت سر اشتباه می كنیم و مرتب خودمان را توجیه می كنیم. آخرش كه چی؟! پس قولمان چه شد؟! مگه قول نداده بودیم كه  تویوندا اوینییا جااغام؟!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اؤزون بولَسَن

+0 به یه ن

"اؤزون بولسن" یعنی "خودت می دونی." البته به گویش تبریز. "اؤزون" یعنی خودت. در آذربایجان بیشتر این كلمه به كار می بره. در تركیه به "خودت"  بیشترمی گویند "كندین". تا جایی كه می دانم خارج از تبریز "بیلسن" می گویند نه "بولسن".

به هر حال معنی تحت اللفظی اش می شود "خودت می دانی." این جمله ی ساده طنین و معنایی كه در ولایت ما دارد در جاهای دیگر ندارد.

یك دختر كوچولو  سه ساله بود كه این جمله را مثل فحش به كار می برد. از بس كه این جمله را به لحن پرخاش از والدینش شنیده بود خیال می كرد  "اؤزون بولسن" یك جور فحش است. خیلی هم بامزه می شد وقتی به عنوان فحش از زبان او می شنیدیم "اؤزون بولسن"! این ماجرا با نمك هست اما فرهنگ "اؤزون بولسن" می تواند عواقب دردناكی داشته باشد.

چند ماه پیش یك گزارش از مرگ دردناك یك همشهری در غربت خواندم. برایش در زندگی مسایلی پیش آمده بود كه از خانواده بریده بود و جلای وطن كرده بود. مصاحبه ای هم چند ماه قبل از درگذشت غریبانه اش چاپ شده بود كه ضمیمه ی  گزارش بود. آن شخص به مصاحبه گر گفته بود وقتی فلان مشكل به من رو كرد و من تصمیم گرفتم برای حل مشكل خود به فلان راه حل  رو آورم با والدینم ماجرا را در میان گذاشتم. والدینم كه اوضاع را درك نمی كردند مخالفت كردند و بعد هم كه اصرار مرا دیدند گفتند "خودت می دانی" من هم پشت خودم را خالی دیدم و جلای وطن كردم. دختر نازنین ادامه داد می دانم اگر والدینم این مصاحبه را بخوانند خواهند گفت تف به رویت! كم برایت زحمت كشیدیم؟! كم برایت فداكاری كردیم؟! این بود مزد زحمت های ما؟! و.....

چیزی كه می خواهم بگویم بین كنترل كامل و مرحله ی "اؤزون بولسن" طیف گسترده ی پیوسته ای هست كه متاسفانه برخی بزرگترها اصلا نمی خواهند به آن طیف بنگرند. بعد از مدتی كه یك نوجوان یا یك جوان احساس استقلال نسبی كرد می خواهد خودش برود و زندگی را تجربه كند. این كه جلوی تجربه اش را یگیری درست نیست. ولو این كه صد در صد باور داشته باشی راهش اشتباه هست. باور كنیم كه هر كسی می تواند اشتباه كند حتی خود ما! اگر باور داریم نظر ما درست هست  و مصلحت را ما بهتر می توانیم تشخیص دهیم علی الاصول با زبان منطق و یا زبان قصه گویی و تمثیل آوردن می توانیم او را قانع كنیم. اگر نتوانستیم ضعف از استدلال و تجربه و آگاهی ماست نه او. شاید هم آن قدر  كه ادعا می كنیم حقیقت را در خشت خام نمی بینیم. ما هم داریم اشتباه می كنیم.  شاید هم بگویید كه او اصلا به حرف ما گوش نمی دهد. باز هم این از ضعف ماست. ما باید به عنوان بزرگتر بتوانیم فضایی را به وجود آوریم كه او آن قدر احساس راحتی و آرامش و اطمینان كند كه گوش كند. گوش كردن به معنای لزوما قبول كردن نیست. شاید او هم قابلیتی در خود سراغ دارد كه ما از آن بیخبریم.

به هوش باشیم كه در این میان كسانی كه دور وبر ما را می گیرند و فداكاری های ما را یادآوری می كنند و برایمان اشك تمساح می ریزند كه چه طور  آن همه فداكاری با ناسپاسی و قهر و غضب جواب داده شد آتش بیار معركه هستند.  ببینید! اگر فداكاری از روی عشق نبوده باشد ارزشی ندارد.  زبان عشق  با زبان سوداگری فرق دارد. عاشق فداكاری نمی كند كه بعدش سپاس دریافت كند. عاشقی كه دیروز آن گونه فداكاری می كرد امروز اگر هنوز عاشق باشد از جور معشوق و قهر و نازش آن قدرنمی رنجد كه او را طرد كند. اگر قهری می بیند با خود می گوید شاید به صلاح خود محبوب باشد كه مدتی از من دور شود تا استقلال را تجربه نماید. اگر تحمل درد فراق ندارد با خودمی اندیشد چه كنم  و چگونه رفتارم را بازبینی نمایم كه محبوب باز به سراغم آید و باز درد دل با من باز گوید. چگونه به او اطمینان دهم كه همیشه جای او در خانه ی دل من محفوظ است؟ 

الغرض! برگردیم سراغ بحث "اؤزون بولسن"! معمولا در فرهنگ ما هر چه دارند در طبق اخلاص عشق فرزند و یا خواهر برادر كوچكتر و... می گذارند. این را هم تلویحا در ذهن دارند كه صلاح كوچكتر را بهتر می دانند و می فهمند. اغلب دیر یا زود  كوچكتر علم استقلال بر می دارد. در مقابل  مستقل شدن فرزند یا .... می ایستند تاجایی كه او آن قدر اصرار می كند كه بزرگ تر به حال عصبی می گوید "اؤزون بولسن".

واقعیت این است كه این "اؤزون بولسن" حرف بدی نیست اما با آن پیش زمینه فرهنگی مثل شلاق می خورد توی صورت كوچكتر. گاهی كوچكتر زیاده روی می كند و آن را به معنای طردشدگی می گیرد هر چند معمولا معنایش این نیست.

به هر حال امیدوارم كمی ملایم تر و منطقی تر رفتار كنیم و بدانیم طیف وسیعی از رفتارها می توان از خود نشان داد. می شود میانه را گرفت. نه كنترل كامل و تحمیل نظر و نه طرد. چیزی در این وسط.

من این نوشته ها را برای  خودم و همسن های خودم می نویسم. اما اغلب خواننده ها جوان هستند و احتمالا گاهی از بزرگتر ها "اؤزون بولسن" می شنوند. توصیه این است كه این حرف كه از روی عصبانیت هست به معنای طرد شدن نگیرید. بگذارید دعوا بخوابد و میزان آدرنالین كمی پایین بیاید بعد منطقی تر بحث و تبادل نظر كنید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نقدِ نقد

+0 به یه ن

در آمریكا كه بودم یك كلاه ایمنی دوچرخه خریدم. دستور استفاده اش  خیلی از منظر من ایرانی تو ذوق می زد. مثلا یك جمله اش این شكلی بود : " اگر كلاه ایمنی را این شكلی روی سرتان بذارید درسته كه حسابی بیریخت می شوید اما كلاه ایمنی از شما محافظت نمی كنه!" راستش به عنوان یك مصرف كننده به من برخورد. این چه طرز  حرف زدن با مشتری است؟!  اما ظاهرا در فرهنگ آمریكایی این جور گفتار توی ذوق نمی زند.

در متون كلاسیك پند و حكمت خودمان یادم نمی آید در مورد ارزش "نقد و انتقاد" سخن زیادی آمده باشد. "نصیحت و پند و اندرز" زیاد هست اما انتقاد زیاد نیست. در مورد آداب انتقاد هم چیز زیادی نمی بینیم جز در مورد حكم شرعی "امر به معروف و نهی از منكر" كه در مورد آدابش كتاب ها نگاشته شده.

در دویست سال اخیر در كشور ما روشنفكران اندیشیده اند كه علت ناكامی تاریخی ما چیست و در هر دوره ای یك جواب به دست آورده اند.  برخی از موارد درست تشخیص دادند. مثلا صد سال پیش روشنفكران تبریز به این فكر افتادند كه نبود  آموزش عمومی مدرن عدم بهداشت و مراكز درمان و طب مدرن و نیز نبود قانون علت ناكامی است.  سعی هم كردند كه اینها را ایجاد كنند. حركت و جنبش آنها مثمر ثمر بود. همین كه وضع ایران از همسایه های شرقی اش این همه بهتر است ریشه در تلاش های آن دوره دارد. همین كه الان تبریز در منطقه قطب توریسم بیمارستانی شده ریشه در تلاش ها از آن زمان دارد.

در دهه ی 70 هجری (حدود 20 سال پیش) هم روشنفكران ایرانی (بیشتر در تهران) این گونه تشخیص دادند كه علت ناكامی ما  بها ندادن به ارزش انتقاد و نقد در جامعه است. بعد هم شروع كردند با همان سبك آمریكایی به نقد از زمین و زمان و هركه و هر چه در دور و بر خود می دیدند. در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد و نیمه ی اول دهه ی هشتاد تحت تاثیر همین طرز فكر ژورنالیست ها خیل در جامعه دور گرفتند. البته از آن سو هم روزنامه ها یكی پس از دیگری بسته می شد اما جامعه و به خصوص قشر دانشگاهی به این موضوع بسیار حساسیت نشان می داد. البته خوب بود كه حساسیت نشان می داد اما نكته دراینجاست به سایر مسایل به تناسب آن حساسیت نشان نمی داد. مثلا به تناسب آن باید به وضع كارتون خواب ها یا كودكان خیابانی یا .... هم حساسیت نشان می داد اما نمی داد.  خوب! این توجه نامتناسب به قشری و عدم توجه به اقشار دیگر كدورت به بار می آورد. مثل آن كه یك پدر فقیر همه ی دارایی اش را خرج یك فرزند كند با این امید كه این فرزند مستعد و ویژه منجی اوست و از فرزند دیگر كه احتیاج بیشتر هم دارد غافل شود. كسی نگفت كه محبت به فرزند بد است. اما اگر  آنچه كه پدر در چنته دارد محدود است نباید همه اش را به پای یك فرزند بریزد و گمان برد كه همین فرزند منجی اوست پس همه ی حساسیت ها و محبت ها باید در جهت رفع مشكلات وی باشد.

یادم هست همان روزها كه مشكلاتی برای روزنامه نگاران پدید آمده بود یكی از پیشكسوتان روزنامه نگاری مقاله ای احساسی نوشت كه استدلالش بر این پایه بود: "ببینید خبر گزاری های مهم بزرگ دنیا كجاهاست. جوابش هم لابد این بود كه در كشورهای پیشرفته. خوب! علت  پیشرفت آنها همین خبرگزاری ها و نهاد های روزنامه نگاری است. مال ما را بستند پس ای مردم بدانید كه بدبخت شدیم رفت و شانس هر نوع  جهش به سمت جهان اولی شدن كه در گرو همین روزنامه ها بود از ما گرفته شد." خوب این استدلال ایراد دارد. به  قول خودمان استدلالش زیادی ژورنالیستی است! CORRELATIONلزوما به معنی علت و معلولی نیست! یك خیاط  یا گلاب گیر هم می تواند بگوید ببینید دفاتر مركزی دییور و بیژن و گوجی و ورساچه و.... كجایند؟! جواب: در كشورهای پیشرفته! خوب كی چی؟! آیا این به این معنی است كه عامل پیشرفت كشورهای غربی همین مراكز مد و لباس و عطر هستند؟!

به هر حال تجربه ی این بیست نشان می دهد كه  آن گونه نقد و انتقاد كه آن زمان بر آن تاكید كردند بیشتر ضرر داشت نه منفعت. در عرصه ی سیاست برخی چهره ها را چنان تخریب كردند كه بعدها خودشان چوبش را خوردند و این روزها دارند تلاش می كنند كه جبران مافات كنند. اما ضرر و زیان آن رویكرد به نقد و انتقاد به عرصه ی سیاست ختم نشد.

عقبه ی فكری آن دیدگاه در مقیاس های كوچك و در سطح ادارات و دانشگاه ها و نهاد های مدنی و..... هم ضرر و زیان زد. تا یكی پیدا می شد كه اهل كار بود عده ای كه منافع خود را به خطر می دیدند چوب لای چرخش می گذاشتند . البته همیشه این طور بوده و هست و خواهد بود. اما در این 20 سال حربه ای كه از آن استفاده می كنند همان "نقد و انتقاد" است. می دیدند جوان تر ها گمان می كنند اگر "نقد و انتقاد" بكنند خیلی كار باكلاس و با اهمیتی انجام داده اند یكی دو چیز در گوششان می خواندند و آنها را می انداختند به جان همان شخص یا گرو ه كه داشتند كاری سازنده انجام می دادند. گروهی كه كار سازنده انجام می دادند وقت و فرصت برای دفع این حملات نداشتند. آن دسته ی بیكار و بیعار به این ترتیب دور می گرفتند و تا تخریب بیشتر جلو می رفتند.

خلاصه این نسخه ی نقد و انتقاد كه روشنفكران بیست سال پیش پیچیدند بیمار را علاج نكرد كه هیچ,  عوارض جانبی بسیاری هم داد! در این میان ارزشی بسیار بالاتر كه در همه ی دوران و در اغلب فرهنگ ها  تقدیس شده خدشه دار شد: انصاف. عده ای چنان گرم نقد و انتقاد شدند كه "انتقاد برای انتقاد" هدفشان شد و انصاف را به كناری گذاشتند.

این درست هست كه در آمریكا هم نقد زیاد هست و اتفاقا ادبیات نقدشان هم بسیار تند هست اما آنجا در چارچوب فرهنگ خودشان نقد و انتقاد به آن شكل باعث ویرانی نمی شود. برای این كه بقیه ی چارچوب فرهنگی شان هم با آن سازگار است. این كه چرا آنجا مشكل ایجاد نمی شود سئوال وسیعی است كه جامعه شناسان  باید پاسخ بگویند. متاسفانه متفكران ما فقط تقلید  جزئی كردند به بقیه ی عناصر فرهنگی و ساختارهای اجتماعی بی توجه بودند. نتیجه مخرب بود.

درسته در آمریكا فرهنگ نقد و انتقاد تند و تیز هست اما از آن سو این  باور هم هست كه اگر ببینند یك  عده ای دارند پیشرفت می كنند سعی می كنند از نتیجه ی پیشرفت شان بهره ای بردارند نه آن كه جلوی پیشرفت آنها را بگیرند. تا جایی كه من اطلاع دارم ضرب المثل هایی نظیر "دیگی كه برای من نمی جوشه سر سگ توش بجوشه" ندارند. یعنی اصلا در فرهنگشان جایی ندارد. این طور نیست كه وقتی جمعی را ترك میكنند هم و غم شان را بگذارند كه آن جمع را تخریب كنند تا دیگران بگویند چه قدر این شخص مهم بود كه وقتی از آن جمع بیرون رفت جمع پاشید! به جایش فكرشان رامی دهند كه خود را فعالیتی مفید تر و سود آور تر مشغول سازند. اما در ایران متاسفانه این طرز فكر هست. نقد و انتقاد هم وسیله ای شد برای رسیدن به این اهداف.

به هر حال من به كل جامعه كاری ندارم . تنها می خواهم به زندگی خودم و این وبلاگ (كه منعكس كننده ی بخشی از آن است ) برسم. به نظر شما فرهنگ نقد و انتقادی كه متناسب با فرهنگ ماست و نتیجه ی مثبت می تواند بدهد چگونه باید باشد؟ شاید به تدریج و با سعی و خطا یواش یواش در همین وبلاگ چنین خرده-فرهنگی را برای خودمان ایجاد كردیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

وبلاگ مینجق در آرزوبلاگ

+0 به یه ن

در این دو هفته كه این وبلاگ را درست كردم بیشتر مطالب تكراری از وبلاگ های قبلی ام در اینجا منتشر كرده ام. علت این بود كه می خواستم مروری داشته باشم بر سیر افكار خودم در شش سال گذشته.

در این مدت فكر می كردم كه می خواهم چه هدفی را از ادامه ی این وبلاگ دنبال كنم.  اگر یادتان باشد پارسال كه تصمیم گرفتم وبلاگ مینجق را در  دامنه ی بلاگفا ببندم نوشتم كه باور دارم باید وارد مرحله ی جدیدی از نگرش به زندگی بشوم كه با ادامه ی مینجق دربلاگفا امكان پذیر نیست. بعدش هم وبلاگ "قیل و قال علم"  را باز كردم كه منعكس كننده ی دغدغه های علمی من است. وبلاگ قیل و قال از آن چه كه می پنداشتم موفق تر عمل كرده است. بخشی از نیازهای مرا جواب می دهد. با شاهین و اعضای گروه مان در مورد مطالب آن گاهی صحبت می كنیم.

گاهی كامنت های علمی خوبی هم دریافت می كنم. 6 سال  پیش  وقتی كه من  وبلاگ نویسی را شروع كردم جامعه ی علمی ایران هنوز این كشش را نداشت كه وبلاگی مانند "قیل و قال علم" مقبول بیافتد و كار آیی داشته باشد. به خصوص به قلم یك زن! اما الان پیشرفتی كرده ایم كه چنین وبلاگی جای خود را باز كرده است. به هر حال وبلاگ قیل و قال علم را با انرژی تمام ادامه خواهم داد كه برای خودم بسیار جذاب است.

در این شش سال من به مسایل مختلف پرداخته ام. به قول خارجی ها causeهای گوناگونی را دنبال كرده ام. برخی از آنها موفق بود (مانند تبلیغ برای بنیاد كودك) و برخی دیگر آب در هاون كوفتن بود و موفقیتی در خور انرژی ای كه من برایش گذاشتم به دنبال نداشت.

راستش الان دیگه مثل آن زمان ها انرژی ندارم كه بذارم برای دنبال كردن چنین causeهایی. اما وبلاگ نویسی در مینجق آرزوبلاگ می تواند برخی از نیازهای مرا برآورده كند. اینجا بیشتر "زنانه نویسی" خواهم كرد. نظیر صحبت هایی كه وقتی با دوستان همسن خودم می بینم می كنیم. برای توضیح وبلاگ نوشته ام:"خانم لار قوناقلیقی" یعنی "مهمانی زنانه". فرهنگ و اتیكت وبلاگ هم فرهنگ و اتیكت چنین مهمانی هایی را خواهد داشت. البته این معنا نیست كه آقایان به این مهمانی دعوت نیستند. اتفاقا از نظرها (باخیش ) یشان استقبال هم می كنیم.

بذارید اتیكت مهمانی را همین جا روشن كنیم. به سبك مهمانی های خانوادگی تبریز همدیگر را با اسم كوچك +خانم یا آقا صدا می زنیم:مریم خانم، روشنك خانم، پاندا خانم، عطیه خانم،.....آقا بابك ، علی آقا و....

حرف سیاسی نمی زنیم. به همه ی اقوام و ملیت ها و زبان ها و گویش ها و لهجه ها و عقیده ها و مذاهب احترام می گذاریم. انتقاد های تند و تیز نمی كنیم (در مهمانی ایرانی كه انتقاد تند و تیز نمی شود).  حرف هایمان را اگر هم انتقادی باشد با اتیكت یك مهمانی ایرانی می زنیم. یعنی با تعارف و نرم.

صدالبته با توجه به این كه این یك وبلاگ آذربایجانی است حرف جنسی -به جز درموارد مربوط به بهداشت و سلامت- جزو موضوعات ممنوعه است.  كلماتی كه از یك خانم آذری انتظار نمی رود و در حضور یك خانم آذری گفته نمی شود دراین وبلاگ و باخیش هایش منتشر نخواهد شد.

از یكی به دو ها و اره دادن تیشه گرفتن  ها كه در برخی  وبسایت ها بین فارس و ترك یا مرد وزن  مرسوم  است به شدت می پرهیزیم. اتیكت وبلاگ اتیكت مهمانی های خانوادگی خواهد بود.  همین جا هم تصریح می كنم كسی كه از من  ویا عقایدم از بیخ خوشش  نمی آید به این مهمانی دعوت نیست. فحش هایش  را  كامل نخوانده پاك می كنم كه مهمانی در آرزوبلاگ جای فحش نیست. 

قبلا هم گفته بودم می خواهم به خرده فرهنگ زنانه ی خودمان به دیده ی انتقادی در این وبلاگ بنگرم اما انتقادم نرم و از سر مهر خواهد بود.  درجهت اصلاح نه در جهت "زدن زیر همه چیز". شاید این خط مشی به مذاق جوان ها خوش نیاید اما اقتضای میانسالگی این است. به هر حال من امیدوارم با همین خط مشی یك خرده فرهنگ متناسب با زندگی خودمان ایجاد كنیم كه پاسخگوی نیازهایمان باشد.  خرده فرهنگ مزبور شاید واقعا "خرده" باشد! شاید كسانی كه بااین وبلاگ ارتباط برقرار كنند كم باشد. اما اگر حتی این تعداد 5 نفر هم باشد برای منظوری كه من دارم كافی است. پیش بینی من این است كه حدود 10 نفر این وبلاگ خواننده ی دایمی وفادار خواهد داشت. یك "دوره ی " ده نفری. خوبه دیگه؟! تعداد اعضای دوره ها در تبریز (كه بسیار مرسوم هستند) از همین مرتبه ی بزرگی است.

در مورد زبان كامنت ها: كامنت ها به زبان فارسی انگلیسی و تركی را (زبان هایی كه می فهمم) منتشر می كنم. من خودم اگر چیزی به تركی نوشتم ترجمه می كنم  اما احتمالا كسانی خواهند بود كه دوست دارند به تركی بنویسند كه برای من كاملا قابل فهم هست.  مطمئن باشید هیچ كامنتی كه شامل توهین باشد منتشر نخواهد شد. این كه برخی به تركی می نویسند به معنای آن نیست كه پشت سر بقیه دارند حرف می زنند. دیده ام كه برخی  وقتی در حضور آنها به زبانی كه متوجه نمی شوند صحبت می شود بدبین می شوند. الحمد الله كه ما ترك ها وقتی حرفی داریم صاف می رویم و توی روی طرف با زبانی كه می فهمد و صدای رسایی كه می شنود می گوییم اگر هم لازم شد می نویسیم و امضا می كنیم و الكی هم زیرش نمی زنیم و پایش هم تا آخر می ایستیم! علت این كه برخی به تركی می نویسند این نیست كه می خواهند پشت سر كسی و یا گروهی چیزی بگویند. علت این است كه به زبان مادری احساس را می تواند راحت تر بیان كرد. 

(این كه گفتم ویژگی فرهنگ تركی است. به این معنی نیست كه همه ی ترك ها این جوری هستند اما غالبا همین جوری هستند. تربیت می شوند كه این جور رفتار كنند. من ویژگی را بیان كردم. ارزش گذاری اخلاقی ننمودم. شاید بد نباشد همین نكته را در همین وبلاگ بازبینی و نقد كنیم. شاید بهترین شیوه ی برخورد این نباشد. شاید بتوان در مواردی باسیاست تر عمل كرد تا هزینه ها پایین باشد. كی و تا چه حد می توان انعطاف داشت. می توانیم در همین مورد بحث كنیم.)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت هشتم

+0 به یه ن

وقتی سال چهارم تموم می شه كارخانه تقی را استخدام می كنه اما با شرایط و حقوق و مزایایی به مراتب پایین تر از آن كه قول داده بود. تقی نامه "مهندس" را نشان می ده. "مهندس" هنوز در آن بخش از كارخانه كه تقی در آن قراره مشغول به كار بشه همه كاره اس اما یك ژست "نلسون ماندلا" یی به خود گرفته و ظاهرا استعفا داده. یك عروسك خیمه بازی را هم جانشین خود كرده. عروسك دبه در می آره و می گه كه این قول مهندسه نه او. تقی پیش مهندس می ره و نامه را به او نشون می ده و قولی را كه به او دادن یادآور می شه. "مهندس" اصلا فراموش كرده بود كه چنین نامه ای نوشته. با خودش می گه:" عجب "مارمولكیه" كه نامه را این همه مدت نگه داشته. من انتظار داشتم نامه را دو روزه گم كنه." اما "مهندس" خودشو از تك و تا نمی اندازه و شروع می كنه به مغلطه كردن و می گه منظور ما از فلان قول این بود و آن نبودو.. اما باز هم نمی تونه بعضی چیزها را انكار كنه. درنتیجه قراردا د جدیدی نوشته می شه كه بیشتر از قرداد تنظیم شده قبل كه تقی از امضایش امتناع كرد به نفع تقی هست اما باز هم به تمام قول هایی كه به او داده شده وفا نمی شه.

چند سال از این ماجراها می گذره. كار تقی در شركت جا افتاده. تقی ازدواج كرده و یه دختره كوچولوی دوماهه داره به اسم نرگس معصومه هم درسش را تمام كرده و یك شغل با درآمد مناسب پیدا كرده. به زودی هم قراره كه ازدواج كنه. دو خواهر بعدی هم در دانشگاه قبول شده اند و با كار نیمه وقت خرج خود را در می آورند. بابای تقی بازنشست شده و حقوق بازنشستگی می گیره. یه كار نیمه وقت هم پیدا كرده. بعد از مدت ها دوندگی و نامه نگاری بالاخره لوله كشی آب به خانه آنها آمده ودیگر لازم نیست صغری خانم هر روز یه ساعت در صف آب بایسته وبا مشقت دبه های آب را به خانه بیاره. در عوض وقت بیشتری داره و گاه و بیگاه سفارش می گیره . سفارش هر چی كه شد: بافتنی ,خیاطی, خرت و پرت سفره عقد, گل چینی, مرباهای تزئینی و... اینا رو از تلویزیون یاد می گیره و شبكه عظیم دوستاش كه در خانه های مردم شمال شهر كار می كنن براش مشتری پیدا می كنن. دخترهای كوچكتر صغری خانم خوش ذوق و هنرمند ن و در این كار گاه وبیگاه به او كمك می كنند و طرح های ابتكاری می دن. خانواده به رفاه نسبی رسیده. خرج اصلی آنها خرج دوا ودرمان هزار و یك درد صغری خانم و شوهرشه كه در اثر سال ها كار سخت در شرایط نامناسب, از شكم خود زدن برای سیر كردن بچه ها و دلشوره مزمن و نگرانی برای سلامت و آینده شش فرزند به وجود آمده. اگر با خود صغری خانم و شوهرش بود هیچكدام از این دردها را به روی خود نمی آوردند و تحملشان می كردند. اما چیزی از نگاه تیزبین معصومه پنهان نمی مونه . با لطایف الحیل معصومه پدر و مادرش را مرتب پیش دكتر می بره و وادارشان می كنه كه توصیه های آنها را به گوش بگیرن. خرج دوا و درمان را معصومه و تقی می دن. به علاوه تقی هر ازگاهی یك مقدار پول به عنوان هدیه به صغری خانم می ده.

این بار تقی به صغری خانم می گه: "می خواستم هدیه ای برات بخرم اما نمی دانستم چی لازم داری. تو كه سلیقه مرا نمی پسندی! خودت هرچی خواستی با این پول بخر." چشمان صغری خانم برق می زنه و می خواهد پول را از دست تقی بگیره اما تقی پول را پس می كشه و می گه:"باید قول بدی كه فقط برای خودت خرجش می كنی." صغری خانم می گه:"قول می دهم فقط برای دل خودم خرجش كنم." تقی می داند خرج كردن برای ‍"دل خودم" به این معنی است كه صغری خانم با همه پول برای نوه وعروسش خرت وپرت می خره و به خانه خود تقی می فرسته: بعضی را به دست خودش بعضی را هم به دست عمه های نرگس! تقی سری تكان می ده و می گه: " حریف تو فقط معصومه اس. من یكی حریف تو نمی شم. همه جا از پشتكار من حرف می زنن اما وقتی به تو و معصومه می رسم جلوی لجبازی هاتون باید لنگ بندازم." صغری خانم لبخند شیطنت آمیزی می زنه و می گه:"خودم زاییدمت! خودم بزرگت كردم. خیلی مونده به من برسی!" بعد پیشانی تقی را می بوسه و یك برگه زردآلو در دهانش می چپونه و زیر لب می گه:"پیرشی پسرم.

منجوق كه اینها را می نویسه با خود فكر می كنه اسم این بازی طبیعت چیست؟ "تلاشی برای بقا"؟! " تكامل"؟! "انگیزه برای انگیزه"؟! اسم این بازی و انگیزه پشتش هر چه كه باشد عجیب است و راز آلود. "كار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / كار ما شاید این است كه در افسون گل سرخ شناور باشیم." باز منجوق با خود می اندیشه : در این بازی , بازیگر چیره دست طبیعت چه بار سنگینی بردوش نهاده این یاس ظریف و زیبا را كه نامش مادر است!

تقی برای پیشرفت شركت طرح های متعددی داده كه برخی از آنها علیرغم سنگ اندازی ها و موش دواندن های فراوان به اجرا در آمده و به ثمر نشسته و باعث رونق شركت شده. علی رغم تلاش ها و ملاحظات فراوان از طرف تقی, قابلیت های متنوع او حسد حاسدان را تحریك كرده. "مهندس" هنوز در ظاهر می گه كه تقی رو مثل پسر خودش دوست داره و به او افتخار می كنه. اما در عمل انواع و اقسام كارشكنی ها رادر برنامه های تقی ترتیب می ده. عده ای از ریش سفیدها وقتی قابلیت های تقی را می بینن و رفتار متین و با وقار تقی را كه در اثر سال ها سختی كشیدن به وجود اومده ملاحظه می كنن (از آنجایی كه كافر همه را به كیش خود پندارد)گمان می كنند تقی "مارمولكی" است كه قصد بیرون كردن آنها را دارد. توی گوش "مهندس" می خونن كه بره و پیش مدیر كل از تقی بدگویی كنه. یا بره و كارگرها رو علیه تقی تحریك كنه. كلاغ های خبرچین همه جا هستند و این ماجرا ها را با آب وتاب فراوان و با اغراق به گوش تقی می رسونن. من هنوز هم نفهیدم چرا تقی به این كلاغ های خبرچین رو می ده و می ذاره اعصابشو به هم بریزن.!
با این افكار هست كه تقی به در خونه اش می رسه. اما به خودش می گه همه این افكاررو باید همین جا دور بریزم. جایی كه نرگس هست "مقدس" تر از اونه كه محلی برای این افكار باشه.كلید را كه می چرخونه به خودش می گه: "خدا خودش من و خانواده مو از شر دسیسه ها حفظ كنه"! من فقط دارم كارمو انجام می دم. كاری هم به كار دیگری ندارم.

تقی هم مثل مادرش صغری خانم به زعم خودش تمام توانش را به كار می گیره تا نرگس سختی هایی كه اوو خواهرهایش در بچگی دیده اند تجربه نكنه. اما چه بسا كه او هم مثل صغری خیلی چیزها را ندونه و با نادانی خود به نرگس در آینده ضربه بزنه.

نرگس با دیدن پدر دست و پا می زنه و فریاد شادی سر می ده. تقی همه دردهاشو فراموش می كنه و نرگس رو بغل می گیره و بازوهای تپلی اش را غرق بوسه می كنه و بی اختیار می گه:" چه زود منو شناخته و محبتم رو درك كرده. عین خودم باهوشه. صددرصد به باباش رفته. لابد هم وقتی بزرگ شد می خواد مثل باباش فیزیك بخونه."

فریاد "وای! خدانكنه فیزیك بخونه "مامان نرگس به علت "بدآموزی" سانسور شد!

پایان

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت هفتم

+0 به یه ن

تقی درس های سال چهارم را هم با جدیت و علاقه می خونه. این بار می دونه چه درس هایی به درد كارش خواهند خورد و همان ها را انتخاب كرده. بیست و چهار واحد گرفته و سر دو كلاس دیگر هم به صورت مستمع آزاد حاضر می شه . تقی از دانشجویانی كه در درس ثبت نام كردن هم جدی تر و منظم تره. تقی ارتباطش را با كارخانه حفظ كرده و هر از گاهی برایشان پروژه ای انجام می ده و پولی می گیره. به این ترتیب كمتر احتمال داره كه "مهندس" زیر قولشون بزنه و استخدامش نكنه.
خانه عموی تقی نزدیك دانشگاه است. روزی تقی با دوستانش از جلوی خانه عمو رد می شدند. عمو برای خانه اش سردری بزرگ ساخته كه روی آن با رنگ های سبز مغز پسته ای و سرخابی وقهوه ای تیره گچبری شده. بر سر سردر هم دو فرشته گچی خودنمایی می كنند. یكی ازهمكلاسی ها با دیدن سردر می گه:"وای! اینو باش! چه بی ریخته!" دیگری می گه:" از دست این تازه به دوران رسیده ها!" دیگری می گه:"خوب خانه خودشه ! حق داره مطابق سلیقه اش آن را تزئین كنه! همان طوری كه تو سلیقه او را نمی پسندی او هم ممكنه سلیقه جناب عالی رو نپسنده!" آن یكی می گه:" نمای خانه جزوی از شهره ! من هم از جلوی این خانه رد می شم. من هم حق دارم شهری زیبا داشته باشم." یكی دیگه می گه:" موافقم! در ایتالیا قوانین سفت و سختی برای نما ی خانه ها هست برای همین هم شهرهاشون زیبا می مونه." دوست اولی می گه:" شهرداری های ما بدتر از همه اند. دلمون خوش بود اون تونل های شرق به غرب قشنگ بودند. برداشتن با اون نورپردازی زننده در شب خراب كردن...."
این بحث ادامه پیدا می كنه... تقی هیچی نمی گه و فقط به فكر فرو می ره. تقی علاقه ای به عمو نداره اما از این كه غریبه ها به او تازه به دوران رسیده بگن ناراحت می شه. تقی به نما ی خانه اهمیتی نمی ده اما این بحث باعث می شه تقی بیشتر به زندگی عمو و پدرش فكر كنه. عمو پولدار شده و به شمال شهر كوچ كرده اما سبك زندگیش رو عوض نكرده. ظاهرا روش آبا اجدادی آنها وقتی شرایط زندگی عوض می شه دیگر پاسخگوی نیاز ها نیست. زن عمو می خواد به سبك محله قدیمی اش با زن های همسایه معاشرت كنه. اما همسایه ها اینجا به او رو نمی دن. زن عمو روز به روز افسرده تر می شه. در آن خانه رفتن پیش روانكاو معنی نداره در نتیجه هر روز وضع بدتر می شه. عمو زاده ها عمو را قبول ندارن و هر روز در خانه شان دعواست.
با وجود فقر خانواده خودشان وضعیت روحی بهتری دارند. خواهر های تقی سر هر چیز الكی از خنده روده بر می شن. صغری خانم یك دایره داره و هر از گاهی صبح ها وقتی تقی و پدرش خانه نیستند زن های محله رو جمع می كنه. خانم ها با هم دایره می زنند و... در اون محله هر خانواده از شهری و دیاری كوچ كردن. مجالس صغری خانم خودش یه پا برای خودش فستیوال هنر فولكلر می شه. خواهرهای تقی هم كاری و هنرمندو زبر وزرنگن و هم مثل خودش درسخوان. خواهر كوچكتر تقی , معصومه, امسال در زیست شناسی دانشگاه تهران قبول شده. سر معصومه توی درس و مشقه. او هم مثل برادرش می خواد آینده خودشو خودش بسازه.
این تصمیم معصومه كه در آن محله برای یك دختر عجیب و غریب به نظر می رسه به شدت از طرف صغری خانم به شكلی و از طرف تقی به شكل دیگر حمایت می شه.
تقی در ذهنش این مقایسه را بین خانواده خودشان و عمو می كنه اما به این نتیجه نمی رسه كه برای خوشبخت ماندن باید به وضعیت موجود رضا بده. در كنار خنده های سرخوش خواهراش , تقی پیری زودرس مادر و قد خمیده او را هم می بینه و می دونه اگر در رفاه زندگی می كرد چنین زود پیر نمی شد. تقی مصمم هست كه با تلاش هایش برای خانواده اش رفاه به وجود بیاره اما می دونه در كنار اون باید چیزهای دیگری هم بیاموزه و متناسب با زندگی جدیدشون یاد بگیره رفتار كنه.
تقی می خواد ازدواج كنه. با كسی هم می خواد ازدواج كنه كه احساسات و افكارش رو درك كنه. صغری خانم زن فهمیده ایه و ایده آل برای زندگی پدرش. اما زنی مثل او نمی تونه نیازهای روحی تقی رو كه به نسبت پدرش خیلی پیچیده تر)more sophisticated( به مسایل نگاه می كنه بر آورده كنه. تقی عاقله و می دونه زنی كه بتونه نیاز های روحی او رو بر آورده كنه در مقابل خواست ها و انتظاراتی از تقی خواهد داشت كه در چارچوب خانواده پدری تقی بی معنیه. تقی فكر می كنه باید خودش رو برای بر آورده كردن این نیازها آماده كنه. برای این كار سعی می كنه دایره دوستانش را وسیع تر كنه تا با افراد با پیش زمینه های متفاوت ارتباط داشته باشه و به این ترتیب افق های دیدش را وسیع تر كنه. البته تقی به هیچ كس به صورت مراد و یا الگو نگاه نمی كنه. اما می خواد روش های مختلف زندگی رو از نزدیك ببینه تا در پیدا كردن راه مناسب برای زندگی زناشویی خود ش در آینده كمتر مشكل داشته باشه. اگر افق های دید ش را وسیع تر نكنه این خطر هست كه لجبازی های نا خود آگاه و بی مورد زندگی رو بر او و همسر آینده اش تلخ كنن.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت ششم

+0 به یه ن

رابطه تقی و "مهندس" روز به روز نزدیك تر می شه. "مهندس" كه یك برج عاج نشین تمام عیاره كم كم در همه چیز از مسایل كاری گرفته تا خانوادگی تا اجتماعی از تقی نظر می خواد. توصیه های تقی رو جدی می گیره وبه عمل می بنده. "مهندس" چپ و راست به تقی می گه كه جای پسرشه. تقی ساده دل هم باورش می شه و انواع واقسام سرویس ها به "مهندس" می ده: از تعمیر ماشینش گرفته تا خرید لوازم خانه اش. بعضا تقی به خودش می گه "من نخواستم پادوی عمو بشم شدم پادو این غریبه كه هی نتایج زحمات منو به اسم خودش می نویسه و ترفیع می گیره!" بعد بلافاصله به خودش نهیب می زنه و می گه: "به شیطون لعنت! این مهندسه. آدم حسابیه. با عموی تازه به دوران رسیده من فرق داره. منو هم مثل "پسرش" می بینه. اصلا خدمت اینو كردن ثواب داره. مثل پدرم می مونه."
یه روز یه دلال باكلاس كه به بركت تحریم های اقتصادی گردنش كلفت شده با هیات مدیره شركت تماس می گیره و می گه فلزی داره كه به درد شركت آنها می خوره. مهندس تصمیم می گیره موضوع را با تقی مطرح كنه. تقی می شینه پشت كامپیوتر و دو دقیقه ای آدرس شركت هایی راكه چنین فلزی را عرضه می كنند پیدا می كنه . قیمت فلز را می گیره. اجحافی كه دلال می خواست بكنه چنان تقی را شوكه می كنه بی اختیار داد می زنه :"یارو خیال كرده ما از پشت كوه اومدیم. چه خبرشه!"
"مهندس" می پرسه حالا راهی هست كه ببینیم این نمونه ای كه داده همان فلز است كه ادعا می كنه یا نه. تقی می گه " اجازه بدید یه مقدار فكر كنم." سر راه منزل تقی به یاد سمیناری می افته كه یك روز دكتر لام در دانشكده شان داده . یادش می یاد كه دكتر لام گفته بود با استفاده از تكنیك
ION BEAM ANALYSIS
می توان چنین كاری را انجام داد. تقی دانشجوی بسیار جدی ای بود. از شركت در سمینارها هدفش آموختن بود نه فقط دیدن چند تا آدم. برای همین هم مطالب سمینار در ذهنش مانده بود و توانست فوری از آنها استفاده كنه. فرق یك دانشجوی خوب فیزیك با یك مهندس یا دانشجوی متوسط فیزیك در همینه. اولی هزار ویك چیز یاد می گیره كه چه بسا تنها یكیش به درد بخوره. اما تا اون هزار تا چیز به طور فعال در ذهنش نباشه نمی تونه در موارد نیاز هزارویكمی را به ذهنش احضار كنه. (عدد هزار را من باب مثال آوردم.)

روز بعد با دكتر لام تماس می گیره و دكتر لام نازنین می گه:" كاری نداره. نمونه را بیار. دو دقیقه ای تركیبش را در می آوریم." نتیجه با نمك اینه كه اصلا این نمونه فاقد عنصری است كه دلال كلاهبردار ادعا می كرده.

این قضیه هم باعث می شه قدر تقی شناخته شه و به او پیشنهاد بشه كه بلافاصله پس از فارغ التحصیلی با حقوق و مزایای خوب در شركت استخدام بشه. البته تقی شانس می یاره كه دراین مدت كوتاه چنین فرصت هایی به او رو می یاره. اما همان طوری كه خارجی ها می گن
Chances favor prepared minds. از این شانس ها به همه رو می كنه اما كمتر كسی مثل تقی می تونه از اونا استفاده كنه.
با این كه به تقی قول استخدام داده شده هنوز تقی باورش نمی شه. ازشون می خواد كه پیشنهاد كار را به صورت كتبی به او بدن. به "مهندس" بر می خوره و می گه: "یعنی تو به من اعتماد نداری!" موضوع برای تقی حیاتی تر از اونه كه با یك عشوه "مهندس" موضوع را مسكوت بگذاره. پس باز هم اصرار می كنه تا بالاخره قول كتبی می گیره. اما باز هم دلش قرص نیست در طول سال تحصیلی بازهم به "مهندس" انواع و اقسام سرویس های شخصی و نیمه شخصی می ده تا نشون بده وجودش و استخدامش می تونه مفید باشه .

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گشت و گذار من در روز كارگر

+0 به یه ن

این نوشته 3 سال پیش نوشته شده است. 




امروز به دیدن كلیسای بزرگ فلورانس رفتم. ساختن این كلیسا 140 سال (و به روایتی 170 سال) طول كشیده. بنا در اواخر قرن سیزده شروع شده. تكنیك ساخت گنبد كلیسا در زمان خود برای اروپاییان ابداع جدیدی بوده. چند نسل از معماران روی آن كار كرده اند تا روش برپا ساختن این گنبد را بیاموزند. شنیده ام تكنیك را از مسلمانان آموختند. این مطالب را از حافظه و از شنیده ها و خوانده های جسته و گریخته نقل می كنم. شاید دقیق نباشند. اگر به صورت آكادمیك به این بنا و تاریخچه ی آن علاقه مندید می توانید در اینترنت مطالب دقیق تری بیابید. من اینجا قصد بیان نكته ی دیگری را دارم كه به زعم من بسی مهمتر است. امروز، خانم راهنما نكته ی درخور توجهی را مطرح كرد: در ساختن این بنای عظیم و با معیار های آن زمان سر بر فلك افراشته، تنها یك كارگر كشته شد! آن هم به دلیل آن كه هشیار نبود. طراحی داربست چنان بود كه كارگران ایمن بودند! بله! در قرن سیزده و چهارده و پانزده و با فن آوری های ابتدایی آن زمان!
قریب چهل سال پس از اتمام این بنا میكل آنژ در همین شهر به دنیا آمد. می دانیم كه میكل آنژ در طول عمر پربار نود و پنج ساله ی خویش، ناممكن های بسیاری را در عالم هنر و سنگ تراشی ممكن ساخته بود. اغلب مردم با مجسمه ها و فرسكو ها و معماری او در واتیكان، كمابیش آشنا هستند. اما كار های میكل آنژ به این ها ختم نمی شود.
روی هر سنگ مرمری نمی توان مجسمه، تراشید. سنگ مرمر باید خصوصیات ویژه ای داشته باشد. از قرار معلوم میكل آنژ در انتخاب سنگ مرمر برای مجسمه سازی وسواس زیادی داشت. كوهی در ایتالیا هست كه سنگ مرمر با كیفیت عالی دارد اما تا آن زمان به خاطر صعب العبور بودن نتوانسته بودند از آن كوه، سنگ استخراج كنند. استخراج سنگ از آن كوه، از زمان روم باستان رویایی دست نیافتنی بود. می دانیم كه برای رومی های باستان جان برده ها ارزش معنوی نداشت. اما حساب كرده و دریافته بودند كه تعداد برده های كشته شده، كه بابت هر كدام مبلغی -ولو ناچیز -پرداخته بودند، آن چنان بالا می رود كه استخراج سنگ از آن كوه توجیه اقتصادی نخواهد داشت.
یكی از دستاورد های بزرگ زندگی میكل آنژ و یكی از ناممكن هایی كه او با نبوغ و اراده پولادین خود ممكن ساخت، استخراج سنگ از آن منطقه بود. او جاده ای هم برای حمل سنگ احداث كرد. در مراحل ابتدایی پروژه یكی از كارگران در اثر سقوط سنگ كشته شد. همان میكل آنژی كه به تعبیر غربی ها یك workaholic تمام عیار بود و به جای خسته شدن از كار، از آن انرژی می گرفت چنان دچار عذاب وجدان شد كه ماه ها كار را تعطیل كرد و از شدت ناراحتی تقریبا بستری شد. وقتی بر فشار عذاب وجدان اندكی فایق آمد طرحی ریخت كه دیگر آن حادثه شوم هرگز تكرار نشود.
از ایتالیای قرن شانزده به كرج قرن بیست و یكم بیاییم كه -بحمدالله- اخیرا مركز استان هم شده. در همسایگی خانه والدین همسرم در عظیمیه كرج ساختمان سازی می كنند. پروژه برعكس دستاوردهای مهندسی میكل آنژ، دستاورد مهم و عظیمی نیست! یك ساختمان معمولی می سازند كه هیچ فن آوری جدیدی نمی طلبد. پارسال یك هفته مانده به رمضان در اثر خاكبرداری در همسایگی، خانه والدین همسرم ویران شد. مادر شوهرم زیر آوار ماند. خوشبختانه او را از زیر آوار بیرون آوردند اما چند مهره او شكست . او هنوز هم دارد درد می كشد و نمی تواند خم شود. دو تیر آهن درست پهلوی او افتاده بودند. حادثه می توانست نتایج شوم تری در پی داشته باشد. از این گونه حوادث در ایران پیاپی اتفاق می افتند و متاسفانه همه قربانیان زنده از زیر آوار بیرون نمی آیند!
بله! عمری است داریم به غربی ها پز می دهیم و عدل داریوش را به رخشان می كشیم: اهرام مصر و كلیزه را برده ها ساختند اما تخت جمشید را كارگران آزاد با حق بیمه وبازنشستگی و مرخصی زایمان و... دم داریوش و خشیارشاه گرم! اما ما در قرن بیست و یكم كجاییم؟!
"از آن هنگام كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند" دنیا خیلی عوض شده! برعكس فریدون مشیری من معتقد نیستم از آن هنگام "آدمیت مرد". از قضا من معتقدم از آن هنگام آدمیت (I mean both humanity and humanism) معنایی عمیق تر پیدا كرد. آن قدر عمیق كه در عمل خود را جلوه گر ساخت! تا جایی كه برای حفظ جان و سلامت آدم ها در حین پروژه ها در جوامع پیشرفته حاضرند هر گونه تمهیدی بیاندیشند. در همین زمینه و در چارچوب پروژه های گوناگون فیزیك من قبلا نوشته ای منتشر كردم. در واقع آن یادداشت متن صحبت رادیویی من بود كه چندان هم به مذاق مجری برنامه خوش نیامد!
بلایی كه بر سر خانواده همسرمن آمد گوشه ی كوچكی از فاجعه ای است كه همه روزه در كشور ما اتفاق می افتد. ما، طبقه متوسط ایرانی، تنها گاه گاهی قربانی سهل انگاری بساز بفروش ها و... می شویم. البته، همین گاه گاه نیز برای هفت پشتمان بس است. اما فاجعه آن است كه بر سر كارگران می آید.
می دانم! مشكلات و مصائب كارگران یكی دو تا نیست! پیدا كردن كار برای یك كارگر، با همان شرایط سخت و ایمنی پایین دشوار است. در واقع پارتی می خواهد. خودم شاهد بودم این ماجرای تلخ را:جوانی از طبقه فقیر پسر عمویی داشت كه سر كارگر یك پروژه ساختمانی بود. پسر عمو دست جوان را در پروژه بند كرد. متاسفانه در اثر سهل انگاری و عدم رعایت نكات ایمنی، این جوان كشته شد. پسر عمو در بین فامیل خود آدم بسیار مهمی بود چرا كه برای جوانان خاندان كار پیدا می كرد. پس همه از او حساب می بردند و روی حرف او حرفی نمی زدند. پسرعمو خانواده را راضی كرد تا شكایتی نكنند. پروژه ادامه یافت و برادر كوچك تر آن جوان جای برادر پرپر شده را در پروژه گرفت . زندگی ادامه یافت! در بین مسئولین پروژه، كسی از عذاب وجدان به بستر نیافتاد. گویا عذاب وجدان برای كشته شدن یك كارگر در كشور ما كالایی لوكس است!
حتی لوكس تر از ساعت های رولكس و اتومبیل های بنز و بی-ام-و كه تعدادشان - ماشاء الله- در شمال شهر تهران كم نیست!
هم خسته ام و هم كار دارم. اما وقت می گذارم و این یادداشت طولانی را می نویسم چون احتمال می دهم كه یكی از مهندسان جوان كه این یادداشت مرا می خواند تصمیم بگیرد تا در محدوده اختیارات خویش بر رعایت نكات ایمنی تاكید كند. چه بسا این باعث شود كه جان یك كارگر از خطری كه در كمین اوست، ایمن بماند.
فراموش نكنیم كه مادر این كارگر نه ماه او را با مشقت حمل كرده و با درد زاییده. چه منجوق خوشش بیاید و چه نیاید، وقتی این زن فهمیده كه فرزندش پسر است از شادی در پوست خود نگنجیده چرا كه گمان می كرده كه این نوزاد ناتوان، روزی مردی توانا می شود. یك "نان آور" كه با بازوی توانای خود روزگار پیری مادر را تامین خواهد كرد. با این امید و با مهر مادری، این زن سال ها از شكم خود بریده و با سختی فرزند خویش را بزرگ كرده. فراموش نكنیم یك سهل انگاری كوچك می تواند به معنای بر فنا رفتن همه این آرزو ها و امیدها و تلاش ها باشد.
میكل آنژ یك مرد بود! اما مردی كه با تولد هر كدام از مجسمه هایش درد زایش را با گوشت و پوست خود تجربه كرده بود! به گمان من، علت آن كه میكل آنژ ماه ها از عذاب وجدان نتوانست برخیزد فهم ودرك دقیق وعمیق آرزوها و امید ها و تلاش های مادرانه بود.

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت پنجم

+0 به یه ن

مهندس"با لحنی كه انگار داره با یك بیسواد صحبت می كنه پروژه رو برای تقی توضیح می ده. لحن "مهندس" به تقی بر می خوره اما به روی خودش نمی اره. زندگی به او آموخته كه با افرادی مثل "مهندس"باید با احتیاط برخورد كنه . اگه هوش سرشار خوشو یه دفعه نشون بده از او احساس خطر می كنن و می خوان ازش زهر چشم بگیرن. اگر هم خودشو بیغ و احمق نشون بده توی سرش می زنن و سوارش می شن.با حوصله و ادب گوش میده. خوشبختانه ذات محجوب و خجالتی اش هم به او كمك می كنه كه تصویر خوبی از خودش به وجودبیا ره. در طول صحبت ها وقتی "مهندس"لغت كم می یاره تقی مودبانه و زیر لب و با شرم و خجالت كلمه مناسب رو پیشنهاد می كنه. بعد از یكی دو ساعت این احساس به "مهندس" دست می ده كه این فیزیك خونده سبزه ای كه جلوش ایستاده خیلی بیشتر از آن كه او فكرش رو می كرد حالیشه.

روز دوم وقتی تقی نتایج محاسبات مهندس ها را تایپ می كنه احساس می كنه كه یه جای كار اشتباهه. شهود فیزیكی اش به او می گه این نتایج نمی تونه درست بشه.در سر راه خانه همه اش به این فكر می كنه كه كجای كار می لنگه. طبق معمول می ره سراغ تقارن هاو برای خودش ثابت می كنه كه نتایج محاسبات اشتباهه. تصمیم می گیره كه اینو زودتر به "مهندس" بگه تا جلوی یك ضرر بزرگ گرفته شه. اما بحث تقارن ها را "مهندس" قبول نخواهد كرد. اگر تقی با این استدلال بخواد بگه كه او همكاراش اشتباه كرده اند "مهندس" حسابی از كوره می ره و بدون این كه به استدلال گوش كنه می گه:"به من یاد نده! تو دنیا نیومده بودی من از این محاسبات می كردم." تقی نقشه می كشه كه چه طور بدون این كه به "مهندس" بربخوره موضوع رو مطرح كنه.به سراغ "مهندس" می ره ومی گه:"راستش من به كارهای مهندسی شما خیلی علاقه مند شدم اجازه می دید تا كپی محاسبات رو داشته باشم تا برای خودم تمرینی كنم." "مهندس" می گه "نه نمی شه. محاسبات را به بیرون نمی دن. شركت های رقیب..." تقی اصرار می كنه. "مهندس"تا به حال فهمیده كه تقی ساده تر از اونه كه جاسوس شركت دیگری باشه. می گه " موقع ناهار می تونی آنها را ببینی اما نباید از روشون كپی كنی" تقی از ناهارشم می زنه تا محاسبات را چك كنه. خوشبختانه حل تمرین كردن در اتوبوس او را قادر كرده كه وقتی كاغذی جلویش نیست ذهنی هم محاسبات رو به پیش ببره.

بعد از یك هفته می فهمه كجای محاسبات اشتباه هست. به سراغ "مهندس" می ره و می گه" ببخشید! من این قسمت از محاسبات رو نمی فهمم. می شه توضیح بدید چطور از این جا به این نتیجه رسیدید؟

"مهندس بادی به غبغب می اندازه و شروع می كنه به توضیح دادن. اما پس از مدتی می فهمه كه محاسبات به كل اشتباه است. تقی را دنبال نخود سیاه می فرسته. اشتباه را تصحیح می كنه و بدون این كه نامی از تقی ببره در جمع تیم مهندسی با افتخار اعلام می كنه كه اشتباهی را كه می توانست شركت را به ورشكستگی بكشونه به تنهایی پیدا كرده تقی دلخور می شه كه به او هیچ

credit

ای ندادن اما در موقعیتی نیست كه بتونه اعتراضی بكنه. به علاوه تقی یه آدم كاملا سنتیه كه احترام به بزرگتر از نظر او از واجباته. تو روی "مهندس" وایستادن در مخیله او هم نمی گنجه.

با این كه در این جریان "مهندس"از تقی نامی نمی بره اما یادش می مونه كه این جوون خیلی بیشتر از اون كه نشون می ده حالیشه. می فهمه می شه از ش هزار جور استفاده برد. از طرف دیگه قابلیت های گوناگون و رازآلود تقی "مهندس" رو به وحشت می اندازه. خلاصه به قول خارجی ها حس "مهندس نسبت به تقی

ambivalence

یا

mixed emotion

می شه.

طفلكی تقی قراره ضربه های زیادی از این حس "مهندس" بخوره

"مهندس" خیلی هم بدجنس نیست. از محل تنخواه یك مقدار پول تو جیبی به تقی می ده كه دستش خالی نمونه. این پول جیبی در مقابل خدمتی كه تقی به شركت كرده و همچنین استفاده ای كه شخص مهندس برده قابل صرفنظر كردنه. اما مشكلات تقی را حل می كنه. سال پیش تقی برای سه ماه پادویی در تابستان كمتر از این مقدار (حتی بعد از احتساب تورم) دستمزد گرفته بود. تقی در پوست خود نمی گنجه. با خود می گه:" خدا را شكر! از امشب دیگه بابا توسرم نمی زنه." اما تقی اشتباه می كنه. اولش با دیدن پول چشم های پدر تقی چهارتا می شه. پدر تقی هیچ وقت در عمرش برای یك ماه كار این همه پول نگرفته. اما برای این كه روی تقی باز نشه می گه:" مهندس مهندس كه می گن همه اش همین! كارگر كه بیشتر می گیره! دیدن بچه ای نمی فهمی سرت كلاه گذاشتن."‍ تقی به نیش و كنایه های پدر عادت داره. اما این بار ناراحت می شه چون رگه ای از واقعیت در كنایه ها هست. در حقش اجحاف كردن اما نه به خاطر این كه "بچه است و نمی فهمه"! بلكه به این علت كه در موقعیت ضعیفی قرار داره. تصمیم می گیره نیروهایش رو متمركز كنه تا موقعیت شغلی ثابت و رسمی با قرارداد و حكم درست و حسابی داشته باشه تا كمتر در حقش اجحاف بشه.

تقی فكر نمی كنه با غر زدن یا هارت و پورت كردن یا پشت سر فحش دادن وضعیت اش بهتر می شه. به جای این كارها می خواد از راه درست اداری وارد بشه و لو این كه این راه طولانی باشه و صبر ایوب بخواد.

دلخوری تقی با دیدن شادی و شعف مادر و خواهر ها از بین می ره. اولین چیزی كه صغری خانم با پولی كه تقی به خانه آورده می خره اسپنده. روز بعد صغری خانم با تشریفات كامل اسپند را اول دور سر تقی بعد دور سر بچه های دیگرش می چرخانه و یكی یكی شونو می بوسه. پدرتقی در گوشه ای نشسته وبا احساسی كه تركیب نامتجانسی از آسودگی خیال, ترس , غرورو اندكی حسد ه مراسم اسپند دود كنی رو نظاره می كنه. این مراسم از نظر او نمایش سمبلیك

shift of power

است. اما تقی به این چیزها فكر نمی كنه. برای مشغول كردن خواهر عزیز دردانه و ته تغاریش یك بازی فكری اختراع كرده و خودش هم رفته توی بحر بازی.

در حالی كه صغری خانم اسپند رو از اتاق بیرون می بره پدر تقی می گه :" الحمد الله كه این پیرمرد چیزی نداره كه احتیاج به اسپند داشته باشه." دخترها با این حرف شروع می كنند به نخودی خندیدن. صغری خانم با چشم غره ای اونا را ساكت می كنه و بر می گرده به طرف پدرتقی و می گه :"وای!خاك بر سرم! با شش اولاد كه حواس برای آدم نمی مونه." اسپند رو دور سر او می چرخونه وبعد هم آیة الكرسی می خونه و فوت می كنه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت چهارم

+0 به یه ن

روز بعد تقی به كارخونه می ره.از همون لحظه ای كه می رسه سعی می كنه با بقیه رابطه خوبی برقرار كنه. خوشبختانه سر و وضع تقی به تحصیلكرده ها نمی خوره والا كارگرها حسابی اذیتش می كردند. در كارخانه همه كارگرها و تكنیسین او را تقی سیاهه (تقی اندكی سبزه است) صدا می زنند. تقی هیچ وقت به ظاهرش اهمیت نداده برای همین هم این حرف آنها به او بر نمی خوره. از همون لحظه ای كه وارد می شه آستین بالا می زنه و هر كاری كه شد انجام می ده. ظاهرش با دیگر كارگران فرقی نداره اما ذهنش مدام در حال كاره. می خواد ببینه به عنوان كسی كه فیزیك خونده چه كار خاصی در این مجموعه می تونه انجام بده كه از عهده یك كار گر یا كارمند معمولی ویا حتی یك مهندس معمولی و متوسط برنمی یاد. علت این كه تقی دانشگاه شهیدبهشتی را با وجود دوری از خانه شان انتخاب كرده بود گروه لیزر مشهور این دانشگاه بود. تقی در دانشگاه با كمك از هوش و همچنین پشتكار افسانه ای اش توانسته بود از گروه لیزر دانشكده چیزهای زیادی یادبگیره. وقتی وارد كارخانه شد با دیدن دستگاه های لیزری حسابی سر شوق آمد اما چند روز بعد توی ذوقش خورد چون دید تكنیسین ها در استفاده از این دستگاه خیلی از او ماهر تر و كارآمدترند. اما تقی ناامید نشد چون به قابلیت هایش به عنوان یك فیزیكدان بیش از این ها اعتماد داشت!

تقی كم كم می بینه كه اگه سال بعد چند درس در دانشكده مكانیك بگذرونه می تونه طرح هایی بده كه به قول صدا و سیما "بهره وری" كارخانه را بالا ببره. تقی فرصت را از دست نمی ده و شبها چند تا كتاب مكانیك رو كه از كتابخانه دانشكده مكانیك قرض گرفته مطالعه می كنه. هر از گاهی هم به سراغ استادان مكانیك می ره و از آنها سئوالاتی می پرسه. استادان مكانیك به تدریج دیده اند كه دانشجویان ممتاز فیزیك از بیشتر دانشجویان خودشان مستعد پیشرفت هستند. برای همین با كمال میل و خوشرویی او را راهنمایی می كنند. برای یك ماه اول تقی هیچ حقوقی دریافت نمی كنه و طبعا هر شب از پدرش سركوفت می شنوه.

 

 

بعد از یك ماه "مهندس" برای بازدید به كارخانه می یاد.سر كارگر درحالی كه سعی می كنه خیلی ادبی صحبت كنه به "مهندس" می گه :"ایشان "مهندس" تقی هستند. جوان بسیار لایق و سر به راه و مایه افتخار محله ما هستند..."تقی با صداقت همیشگی اش می گه: "البته من مهندس نیستم دانشجوی سال سه فیزیكم." "مهندس" نگاهی متبخترانه ای به او می اندازه و در دل می گه :"لابد مهندسی قبول نشده كه رفته سراغ رشته فلك زده ای مثل فیزیك." او را برانداز می كنه و می گه:" باشه بیا فعلا اینجا كار كن ببینیم چی می شه. البته نمی تونیم حقوقی بهت بدیم. بسته به كار خودت است. راستی ببینم!كار با كامپیوتر بلدی؟!از فردا بیا دفتر من یك سری محاسبات هست كه نتیجه شان باید تایپ بشه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تب ناسیونالیزم و آسپرین ناسیونالیزم

+0 به یه ن

تب ناسیونالیزم

جرج ارول، نویسنده ی توانای animal farmكه به فارسی به قلعه ی حیوانات ترجمه شده مقاله ای دارد به عنوان notes on nationalism.
این مقاله را حدود ده سال پیش خوانده بودم. آن موقع ارزش و اهمیت این مقاله برایم قابل درك نبود. جرج ارول تاكید می كند كه منظور او عرق میهنی(patriotism)نیست. از نظر او ناسیونالیزم منفی است اما عرق میهنی مثبت. بگذارید عین جملاتش را نقل كنم:

By ‘nationalism’ I mean first of all the habit of assuming that human beings can be classified like insects and that whole blocks of millions or tens of millions of people can be confidently labelled ‘good’ or ‘bad’(1). But secondly — and this is much more important — I mean the habit of identifying oneself with a single nation or other unit, placing it beyond good and evil and recognising no other duty than that of advancing its interests. Nationalism is not to be confused with patriotism. Both words are normally used in so vague a way that any definition is liable to be challenged, but one must draw a distinction between them, since two different and even opposing ideas are involved. By ‘patriotism’ I mean devotion to a particular place and a particular way of life, which one believes to be the best in the world but has no wish to force on other people. Patriotism is of its nature defensive, both militarily and culturally. Nationalism, on the other hand, is inseparable from the desire for power. The abiding purpose of every nationalist is to secure more power and more prestige, not for himself but for the nation or other unit in which he has chosen to sink his own individuality.

بعد جرج ارول مقاله اش را ادامه می دهد و نشان می دهد چرا تب ناسیونالیزم خطرناك است.
توصیه می كنم مقاله را بخوانید.
نكته ای كه می خواهم روی آن انگشت بگذارم آن است كه ناسیونالیزم آن است كه رفتارهای هیتلری مختص یك نژاد خاص نیست. هر آن كه به دام ناسیونالیزم كور وافراطی بیافتد، می تواند همان راه را طی كند. متاسفانه برخی كانال های ماهواره ای با مخاطب جهان سومی از یك طرف و بخشی از داخلی ها از سوی دیگر، ناسیونالیزم افراطی را دارند ترویج می كنند.
ما كه مدتهاست تلویزیونمان را تعطیل كرده ایم. اما هر از گاهی كه در خانه ی این و آن تلویزیون می بینم و یا از زبان این و آن افاضات برخی از مجریان برنامه های ماهواره ای را می شنوم، شوكه می شوم و نگرانی مرا فرا می گیرد. چند سال پیش گمان می كردم كسی به این خزعبلات گوش نمی كند. گمان می كردم مردم در زندگی آن قدر گرفتاری دارند كه وقتی برای توهمات خود بزرگ بینانه ناسیونالیستی نمی یابند. اما می بینم كاملا برعكس شده. هرچی سرخورده تر، توسل به ناسیونالیزم افراطی بیشتر. این بازی خطرناكی است كه می تواند عواقب بسیار ناگواری داشته باشد.
چند هفته است كه با خود فكر می كنم چه باید كرد؟ چه باید كرد تا جلوی بالا رفتن این تب خطرناك گرفته شود؟!
ابتدا فكر می كردم با تشویق مردم به مطالعه ی بیشتر می توان جلوی بالا رفتن این تب را گرفت. بعد كه بیشتر فكر كردم دیدم این راه عملی نیست. به دو علت: (1) مطالعه ای كه با تفكر همراه نباشد به درد نمی خورد. كسانی كه پتانسیل آن را دارند كه به دام ناسیونالیزم افراطی بیافتند اغلب همان افراد هستند كه در مطالعه تنبل هستند و در فكر كردن تنبل تر! ترجیح می دهند بنشینند پای برنامه ی تلویزیونی كه ناسیونالیزم افراطی را تبلیغ می كند. ترجیح می دهند تهیه كنندگان این برنامه ها به جای آنها فكر كنند و اینان بلندگوی آنان در سطح جامعه باشند. (2) گیریم یك در صد كمی از این جنس افراد اهل مطالعه باشند. این درصد كم هم می روند سراغ كتاب هایی كه باز ناسیونالیزم را بیشتر ترویج می كند. اهل تفكر كه نیستند! دو تا كتاب هم كه بخوانند دیگر بلندگویشان ساكت نمی شود!
پس چه باید كرد؟! شما نظر خود را بگویید. من هم راه حل خود را در نوشته ی بعدی به تفصیل شرح می دهم.
 

یكشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱

آسپرین ناسیونالیزم

راه حلی كه برای مسئله ای كه من در یادداشت قبلی خودم مطرح كرده بودم اینه:
برنامه ریزی از سوی نهاد های مردمی و... برای جذب گردشگر. هر كسی برای جذب گردشگربه دیار خودش كه نسبت به او احساس تعلق خاطر داره تبلیغ كنه.
وقتی شخصی یا گروهی به منظورجذب گردشگر تبلیغ می كنه مجبوره كه خود بزرگ بینی وناسیونالیزم افراطی را بگذاره كنار. چون اگر كلام او رنگ و بوی ناسیونالیزم افراطی داشته باشه گردشگر ها پس زده می شوند. این راه حل من چند فایده ی دیگه هم داره: به در آمدزایی و اشتغالزایی ورونق اقتصادی منجر می شه، هنر ها و صنایع در حال انقراض دوباره زنده می شوند، برای رونق اكو توریسم هم شده به محیط زیست بیشتر توجه می شه، افراد قوه ی ابتكار خود را به كار می گیرند تا با نو آوری راهی جدید برای جذب توریست پیدا كنندو...
یكشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كیك عسلی روسی

+0 به یه ن

در آمریكا و اروپا  به مسخره  و تحقیر می گویند روس ها غیر از سیب زمینی گندیده و كلم هیچ چی ندارند و ندیده اند كه بخورند. حرف مفت كه مالیات نداره. من نمی دانم از این گونه حرف های تحقیر امیز كه گروهی از انسان ها به گروهی دیگر می بندند چی عاید كی می شه كه این همه این جور حرف ها طرفدار داره؟!  متاسفانه هیچ ملیتی و قومیتی هم ازگفتن این جور حرف های صد من یه غاز تحقیر آمیز به رقیبانشان ابایی ندارند. حالا خوبه كه روس ها بیشترین مصرف  یكی از گرانبها ترین ماده ی غذایی دنیا یعنی خاویار را دارند. معمولا همین جوری به هر جماعتی چیزی را می بندند و سر آن تحقیر می كنند كه اتفاقا در آن مورد نقطه ی قوت دارند و مایه ی حسد هستند.

بگذریم! داشتم دستور پخت با "عسل " را در اینترنت جست و جو می كردم و به این دستور پخت كیك روسی رسیدم.  به نظر چیز معركه ای می آید. البته سرشار از كالری. حیف كه وقت ندارم بپزم و حیف كه تصمیم دارم وزن كم كنم. والا....

من و شاهین تازه كشف كرده ایم كه این جور دسر ها با چای كوهی خیلی خوش طعم می شود. چای كوهی به تركی می شود "توكولجه". "توك" یعنی مو. این گیاه "مومویی" هست برای همین این جوری نام گرفته.

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل