امان از این نابغه های قلابی

+0 به یه ن

امان از این نابغه های قلابی!
از اونهایی كه مامی جون اصرار داره حتما نابغه هستند. كنكور خوب باد اینها را خالی می كنه.
البته بعضی هاشون اون قدر سرتق و پررو هستند كه از رو نمی روند. می گویند كنكور ایراد داشت مامی جونم راست گفته من نابغه ام!
برخی جراید استانی و دوستانشان در مركز هم برای "نابغه های قلابی استانی همون نقش مامی جون را بازی می كنند. می گویند این نابغه ما اینتشتن و نیوتن عصر نوست. هر كسی كه غیر از این بگه حسودی اش را می كنه! كنكور هم ایراد داره!
خوشبختانه تبریز جای این جنگولك بازی ها نیست. یكی می خوابانند پس گردنش و می گویند خودت را جمع كن. چه نابغه بازی ای؟! نابغه قلابی در شهر ما فقط برای مامی جونش نابغه می مونه و بس! مامی جون هم بعد از مدتی از رو می ره واقعیت را می پذیره. هرچند ممكن هست وقتی بچه ی بینوا هنوز وقت تاتی تاتی كردنش بود به زور یك چیزهایی در ذهنش زورچپون كرده بوده كه خودش را مادر نابغه بزرگ قرن به جهانیان زورچپون كنه!

برای بچه های تهران و دیگر شهرهای بزرگ هم امكان این جوری نابغه قلابی شدن نیست. نابغه قلابی پدیده شهرهای كوچكی هست كه مردمش خیلی داعیه فرهنگ برتر دارند.

حامد گفت:
خانم دكتر،
همشهری هستیم، ولی باید عرض كنم متاسفانه این "نابغه" پروری در تبریز بسیار رایج است... نگاهی به مخترعان گرامی بیندازید كه هر روز با نام نابغه تو تلویزیون و یا بین مردم تبریز ازشون یاد میشه.
تو كار ترویج علم بودم و هستم و این موردی كه میگم رو تو تبریز خیلی زیاد دیدم.
با احترام


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یك داستان كوتاه

+0 به یه ن

نظر شما در مورد این داستان كوتاه چیست؟
مادربزرگ وقتی هنوز به خانه بخت نرفته بود از خاله اش گلدوزی آموخته بود. در دوران نوجوانی اش بیشتر طول روز را گلدوزی می كرد. انتخاب دیگری هم نداشت. پدرش اجازه تحصیلات عالی به او نمی داد. برادرش اجازه از خانه بیرون رفتن نمی داد و مادرش به او اجازه تحرك بدنی در خانه را نمی داد. مادربزرگ با دست پری از گلدوزی ها به خانه بخت رفت. چند تا بچه زایید و در سن سی سالگی به پوكی استخوان مبتلا شد. او كه علت پوكی استخوانش را می دانست دخترهایش را به شدت توصیه می كرد كه ژیمناستیك و بسكتبال كار كنند و همین طور به شدت تشویق می كرد كه دانشگاه بروند. نه دخترها علاقه ای به گلدوزی داشتند و نه او اصراری به گلدوزی كردن دخترها داشت. نسل بعدی نسبت به گلدوزی های مادربزرگ حس نوستالژیك داشتند و حس كردند بهتر هست این هنر خانوادگی را دوباره احیا كنند. اولدوز پیشقدم شد و از مادربزرگ فن آن را آموخت. مادربزرگ فوت كرد. نوه ها به یاد اواز اولدوز فن گلدوزی مادربزرگ را آموختند. آیدین آن قدر به این هنر علاقه مند شد كه گلدوزی بلژیكی را هم علاوه آن آموخت و با تلفیق گلدوزی ایرانی و گلدوزی بلژیكی فنی نو در گلدوزی بنیان نهاد و نمایشگاه های گلدوزی در شهر های مختلف دنیا برگزار كردند. سفره های گلدوزی شده ی او در پاریس و لندن پرطرفدار شدند. دختر خاله ی آیدین , آیتك كه مددكار اجتماعی بود طرحی در انداخت كه گلدوزی ها را به زنان سرپرست خانواده بیاموزد تا بتوانند خوداشتغالی بنمایند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كنكور با همه عیب هایش باز هم غنیمت هست

+0 به یه ن

كنكور را بردارند فساد بیشتری حاكم می شود. دست كم الان دانش آموزان از همه جای ایران اعم بر غنی و فقیر، بی سرپرست یا پارتی كلفت- دار در شرایط كمابیش برابر دانش خود را می آزمایند. زیاد هم اتفاق افتاده كه از خانواده های فقیر یا از بین عشایر یا شهرهای دورافتاده افراد به دانشگاه شریف راه یافته اند. شركت در كنكور حتی در دور افتاده مناطق هزینه چندانی ندارد. فرض كنید كه یكی از شهری دورافتاده بخواهد در آزمون های ورودی تك تك دانشگاه های معروف شهرهای بزرگ شركت كند. تصورش را بكنید چه هزینه ی سرسام آوری خواهد داشت! چه قدر دردسر و زحمت خواهد داشت! احتمالا به دخترها از خانواده های سنتی اجازه ی این كار داده نخواهد شد.
اگر كنكور برداشته شود و به جای آن استادان دانشگاه های معروف خود امتحان ورودی بگیرند پارتی بازی و فساد بیداد خواهد كرد. مافیایی در بین استادان شكل خواهد گرفت كه از مافیای سیسیل مخوف تر خواهد بود. مگر ممكن هست یك عده از استادان نخواهند از چنین منبع قدرت و نفوذ بزرگی سو استفاده كنند؟!
كنكور با همه عیب هایش باز هم غنیمت هست! 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چلغوز شناسی

+0 به یه ن

در برخی محیط های اداری پیرمردانی هستند كه خیلی در بین كارمندان جوان زن برو بیا دارند. هراز گاهی هم این پیرمردان هارت و پورت راه می اندازند.
برخی مردهای جوان هم این بروبیا را می بینند و  آن هارت و پورت را مشاهده می كنند و به غلط گمان می برند علت بروبیای آن پیرمرد در میان كارمندان زن آن هارت و پورت هست. شروع می كنند به تقلید هارت و پورت آن پیرمرد. اما كارمندان زن او را تحویل نمی گیرند و هارت و پورتش را هم به سخره می گیرند. او هم گمان می كند توطئه ای در كار هست كه هارت و پورت پیرمرد به  برو بیا منجر می شود ولی هارت و پورت این مرد جوان مسخره و پوزخند در پی دارد!
من این قبیل مردان جوان را "چلغوز" می نامم.
چلغوز نمی فهمد كه علت برو بیا ی آن پیرمرد نه آن هارت و پورت هست. پیرمرد در كنار هارت و پورتش هزار و یك قابلیت هم دارد. هارت و پورتش را هم به خاطر محاسنش تحمل می كنند نه آن كه آن هارت و پورت برایش جذابیت بین كارمندان زن به وجود آورده باشد! به قول معروف زر هم دارد زور هم دارد. اگر آن هارت و پورت را نمی كرد باور كنید ده ها مرتبه ارزش و احترامش بیشتر می شد.
اما پیرمرد هرگز علت اصلی برو بیایش را پیش چلغوز فاش نمی كند. پیرمرد حتی ممكن هست چلغوز را تشویق به هارت و پورت جلوی كارمندان زن كند و سپس كنف شدن و سنگ روی یخ شدن و تحقیر شدن او را تماشا كند و لذت ببرد! از گیجی و منگی  چلغوز بعد از تحقیر او هم بیشتر لذت می برد. مرد كهن خوشش می آید  با نگاهی و با  حركت دست و صورتی به چلغوز تحقیر شده یادآور شود "كار هر خر نیست خرمن كوفتن/ گاو نر می خواهد و مرد كهن!"
اما من سر و راز  بروبیا را به شما می گویم. اگر كارمندان زن به آقای رئیسی احترام خاص قایل می شوند چیزهایی از این دست هست:
قاطعیت در تصمیم گیری در مسایل مهم و قبول مسئولیت بعد از تصمیم گیری و حمایت از كارمندش در صورت به گوش گرفتن حرف او ولو این كه این گوش كردن حرف منجر به تنش شود. رئیسی كه احترامش در دلهای كارمندان هست و حرفش برو دارد در مسایل ریز و بی اهمیت دخالت نمی كند. آنها را به عهده مرئوسین می گذارد. سین و جیم هم در مسایل ریز و بی اهمیت نمی كند. طوری نشان می دهد كه این مسایل كم اهمیت تر از آن هستند كه بخواهد وقت خود را صرف این چیزها كند!  البته به زبان این گونه نمی گوید. می گوید من به سلیقه  و درایت تو آن قدر اطمینان دارم كه دیگه دخالت نمی كنم. كارمندان مرئوس هم از این تعریف مشعوف می شوند و هم آن را حمل بر اهمیت زیاد وقت رئیس خود می كنند.
اما در مسایل مهمتر و پرمسئولیت تر و چالش انگیزتر رئیس هست كه تصمیم می گیرد و كارمندان تنها اجرا می كنند. در نتایج تصمیم گیری ها ی مهم به كارمندان تاكید می كند اگر كسی معترض شد او را به سراغ من بفرستید. خودم جوابش را می دهم. از كارمندان هم حمایت همه جانبه در چارچوب روال و عرف اداری می كند. این هست چیزی كه بین كارمندان احترام بر می انگیزد نه هارت و پورت!
چلغوزی كه به زعم خود دارد از مرد كهن تقلید می كند كاملا برعكس عمل می كند. اولا در مسایل كوچك و بی اهمیت به زعم خود مو از ماست بیرون می كشد تا نشان دهد خیلی رئیس دقیق و نكته سنجی هست. كارمندان این رفتار او را به دقت و نكته سنجی تعبیر نمی كنند. به بیكاری و نظرتنگی تعبیر می كنند! اما  چلغوز در مسایل مهمتر و تصمیم گیری های اساسی تر خود را می بازد و تصمیم گیری و مسئولیت را بر گردن مرئوس می اندازد. بعد هم وقتی بالادستی معترض شد می گوید:" شما حق دارید اما تقصیر من نیست تقصیر مرئوس من می باشد." بعدش هم هارت و پورت راه می اندازد و مرئوس را در جمع توبیخ می كند.

چلغوز ابتكارات كارمندان كه نتیجه شایان تقدیر دارد به اسم خود می خواهد تمام كند. اما وقتی خودش دستور می دهد و از اجرای دستورش نتیجه فضاحت بار حاصل می شود می زند زیر حرف خودش و ادعا می كند كارمندان سرخود این كار را كردند.
رئیس مورد احترام كاملا بر عكس عمل می كند. وقتی دستاورد قابل تحسینی هست آن را نتیجه عملكرد جمع و كار گروهی جلوه می دهد. وقتی هم دستوری دادپای عواقب آن می ایستد. نمی زند زیرش!
چلغوز با این همه بی لیاقتی و بی عرضگی و ضعفی كه كاملا برای كارمندانش آشكار هست انتظار دارد كه مورد احترام قرار گیرد و برو بیا داشته باشد. معلومه كه همه به چشم چلغوزی كه هست به او خواهند نگریست.

توضیح: "چلغوز" یك نوع دانه ی گیاهی هست كه به عنوان آجیل هم استفاده می شود. در ایران زیاد رسم نبود. اما در تركیه بود. خاله من رفته بود به آجیلی تواضع در تهران و گفته بود چرا شما از اینها نمی آورید. آنها هم كه مشتری-مدار هستند چلغوز را به اقلام فروشی خود اضافه كردند. شاید هم چون نام ایرانی نداشت برای تبلیغ اسمش را گذاشتند چلغوز. آخه اسمی هست كه بین مردم جا می افتد!
بهار گفت:
راستی می گند این چلغوز خیلی برای حافظه خوبه ولی خب چون گرونه من یكی كه تا حالا امتحانش نكردم. آشنایی من با چلغوز از سال 78 كه یكی از مشهد سوغاتی ، چلغوز هندی آورده بود شروع شد

توضیح ویكی پدیا در مورد چلغوز را اینجا می توانید بخوانید.

مینجیق گفت: حرفم را تصحیح می كنم. گویا در مشهد و اراك و شمال و شیراز چلغوز خوراكی را از دیرباز می شناختند. ما در آذربایجان زیاد با جتاب چلغوزآشنایی نداشتم. از طریق تركیه شناختیم. برای اطلاعات بیشتر مراجعه كنید به

چلغوز را بهتر بشناسیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

معرفه النسا و معرفه الرجال

+0 به یه ن

طالب گفت: "فكر كنم این دانشجویان احساس دختری را دارند كه پدرشان بین دختر و پسر فرق می گذارد، "

نظر مینجیق:
این هم باز بسته به خرده-فرهنگ هست. در شهر ما اتفاقا برعكس هست. یعنی پسرها فكر می كنند باید خیلی سخت تلاش كنند كه توجه پدر را بخرند اما خواهرش بایك ناز و با یك جمله شیرین همه ی توجه پدر را به یك جا به خود جلب می كند.
درصد قابل توجهی از نوشته های وبلاگ های مادرانه مربوط به همین چالش هست. تازه! این مختص طبقه متوسط تحصیلكرده (تیپ وبلاگ نویس) نیست. همین ماجرا در خانواده ی كارگرها هم هست. دست كم در خانه كارگرهایی كه در خانه ی طبقه متوسط كار نظافت وباغبانی و.... می كنند هم وضع به همین منوال هست.
در فرهنگ تبریز هم ته دل پسربچه را شاید بیشتر دوست داشته باشند اما در ظاهر انكار می كنند. در عمل سخت گیری به مراتب بیشتری نسبت به پسرها نشان می دهند چون فكر می كنند اگر این سختگیری نباشد فردا از پس مشكلات زندگی بر نمی آید.

در شهر ما اگر دختری از فرق گذاشتن شاكی باشد معمولا به این علت هست كه چرا با او مثل برادرش جدی رفتار نمی شود و مسئولیت بر دوشش گذاشته نمی شود. اتفاقا این خوب هست. دخترها برای این كه ثابت كنند كه جدی باید گرفته شوند خیلی خیلی حرفه ای و جدی تلاش می كنند. آن دسته از دختران شهر ما كه سودای كار خارج از منزل دارند اغلب سوپر جدی هستند. لوس بازی در كارشان نیست.
Ultimate no nonsense!

این مطلب را مدتی پیش می خواستم بنویسم فرصت نشد. حالا می نویسم. اگر یادتان باشد در بحث ناز كردن گفتم جامعه ما "عدم توانمندی در تصمیم گیری" را در زنان نه تنها عیب نمی داند بلكه به آن رنگ رمانتیك و آرمانی می دهد. بعدش هم گفتم این یك ضعف اخلاقی نظیر ترسو بودن یا خسیسی است كه هم خود فرد را می آزارد و هم اطرافیانش را.
یكی دو سال پیش هم در بحث ازدواج نكته مرتبط دیگری مطرح كرده بودم: برخی از مردان عزب دور هم جمع می شوند ودر مورد روحیات جنس لطیف تئوری پردازی می كنند. مد شده می گویند زنها واله و شیفته مردی می شود كه به او زور بگوید و توی دهنش بزند و توی ذوقش بزند. شما دور و برتان را نگاه كنید و ببینید كدام مردی كه در زندگی خانوادگی موفق هست این رفتار را دارد؟! دقت كرده اید این تئوری ها همیشه از جانب مردان عزب یا مردانی كه در زندگی زناشویی ناموفق هستند صادر می شوند؟! به قول معروف "كل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی!" چرا این مردان عزب این تئوری را می پردازند وچرا این تئوری این همه در بین عزب-جماعت فراگیر شده. به نظرم دو علت دارد. یكی این كه با گفتن حرف های ضد زن در جمع دخترها معمولا به طور گذرا می شود جلب توجه كرد. اما معنای این توجه را مردان عزب درست تشخیص نمی دهند. علتش دلسوزی و ترحم هست نه واله شدن در قدرت مردانه ی طرف!!!! دخترها معمولا فكر می كنند پسری كه حرف های ضدزن می زنند مادر نامهربانی داشته اند و عقده ای شده اند. دلشان برایش می سوزد و می خواهند محبتی كنند. مطمئن باشید این حرف های ضدزن از نظر آنها نشانه قدرت و جذابیت مردانه نیست. كاملا برعكس! نشانه عجز و بدبختی قابل ترحم هست!
دومین چیزی كه مردان عزب اشتباه گرفته اند فرق بین قاطعیت و خشونت هست. این درسته كه خانم ها از مردی كه قاطع تصمیم می گیرد خوششان می آید. وقتی خود در تصمیم گیری در مانده اند دوست دارند مردشان برایشان تصمیم بگیرد و راحتشان كند. معمولا خانم ها در بین حس خدمت-به-خود و خدمت-به-خانواده دو دل هستند. مثلا در می مانند كفش گران قمیت را كه بیشتر می پسندند انتخاب كنند یا كفش ارزان تر را كه كمتر روی بودجه خانواده فشار آورد. دوست دارند شوهرشان در  ده مورد بگوید "گران تر را بخر, همون كه من گفتم" یك مورد هم بگوید" حالا عزیزم این بار ارزان تر را انتخاب كن، تو كه هر چه بپوشی قشنگه، تو كه زیورها بیارایی، دفعه بعد كه دست و بالمان باز تر بود بهترین را می خریم". اونی كه زنها خوششان می آید این هست نه آن چه كه عزب ها به غلط تصور كرده اند. به مردان موفق در زناشویی هم بنگرید می بینید این قاطعیت را نشان می دهند نه زورگویی كه مد نظر عزب هاست.
بهار گفت:
شخصیت احمد در فیلم آتش بس تهمیه میلانی دقیقا از همین تیپ مردای ناموفق بود كه با راهكاراش داشت زندگی دوستش رو هم خراب می كرد.
اما از حق نگذریم این مردها خیلی هم بیراه نمی گند! بله هستند زنهایی كه از این جور مردها خوششون میاد و علتش هم شخصیت ناسالم رشد نیافته شون هست. كه البته فكر نكنم حتی این دسته از زنها هم تا مدت طولانی شیفته ی مردان بددهن و خشن بمونند بالاخره اونها هم خیلی زود به اشتباهشون پی می برند و بهرحال اگه به هر دلیل خودشون رو از شر چنین رابطه ی ناسالمی نجات ندهند این رابطه، رابطه ی سازنده و آرامش بخشی برای هیچ یك از طرفین (چه زن با شخصیت ناسال خدا به داد بچه این زوج برسه! آخه اون چه گناهی داره! م و چه مرد خشن) نخواهد بود. بهرحال فكر نكنم هیچ مرد عاقل و سالمی دنبال یه زن با شخصیت رشد نیافته باشه و توصیه می كنم اگه دیدین زنی شیفته ی خصوصیات منفی شما شد بدونین كه یه جای كار می لنگه و اگه این رابطه رو قطع نكنین ، آرامش و خوشبختی خودتون رو با تهدید جدی روبرو كردین

مینجیق گفت:
خدا به داد بچه این زوج برسه! آخه اون چه گناهی داره!


بگذریم! حرف جدیدی كه می خواستم بگویم آن بود كه برخی آقایان- وحتی خانم ها- این كشمكش درونی در خانم ها را به این معنی می گیرند كه زنها در تصمیم گیری های مهم در می مانند. با خود می گویند زنی كه در بین انتخاب دو كفش در می ماند چه طور ممكن هست به عنوان یك جراح در اتاق جراحی وقتی تصمیم هایش نتیجه مرگ و زندگی دارند بتواند به موقع دست به انتخاب بزند؟! چه طور یك زن خلبان می تواند در شرایط اضطراری تصمیم بگیرد؟! لابد آن قدر دست دست می كند كه كار از كار بگذرد.
این تصور مردها ی ما بود تا 20 سال پیش. منظورم فقط مردها با ذهنیت واپسگرای مردسالارانه نیست. مردهای روشنفكر هم كه قبول داشتند كه زن می تواند مهندس درجه یك باشد، پزشك بالینی درجه یك باشد داروساز درجه یك باشد، مدیر درجه یك باشد, حتی قاضی درجه یك باشد (قاضی نیاز به تصمیم گیری سریع ندارد. می تواند تامل كند و بعد تصمیم بگیرد) یا رئیس جمهور درجه یك باشد وقتی بحث مشاغلی پیش می آمد كه در آن تصمیم گیری سریع و به موقع می تواند حیاتی باشد می گفتند كار زن نیست!
خانم های جراح همنسل من در تبریز در دهه پانزده سال گذشته با همان رویكرد "سوپر جدی خود" این استریوتایپ را از بین برده اند. نشان داده اند كه همان كسی كه در انتخاب دوكفش در می ماند در مواقع حیاتی تصمیم گیری هایی می كند نتایج معجزه آسا دارند.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یك گفت و گویی در مورد یادگیری چم و خم اداری از همدیگر برای ستاندن حق

+0 به یه ن

در جمع های زنانه تبریز  تا می بینند كه یكی كار هنری كرده همگی كشف می كنند در آن زمینه استعداد دارند و می ریزند كه حتما از او تقلید كنند!
همین طور هست فضای خوداشتغالی. تا یكی ابتكاری به كار می بندد بقیه هم از او تقلید می كنند. این رویه به ضرر همه هست چون بازار اشباع می شود!
در این دو محیط  برخورد ها این گونه هست اما در مقابل وقتی كسی راهی می یابد كه از دستگاه بوروكراتیك استفاده كند تا حق خود را بگیرد, نه تنها بقیه سعی نمی كنند از او راهكار را بیاموزند بلكه پشت سر او صفحه هم می گذارند. انگار بی دست و پایی در مسایل اداری یك نوع ارزش هست و دانستن چم و خم اداری یك ضد ارزش!

طبعا با این نگرش نمی توانند به خق خود برسند یا حق شهر و استان خود را بستانند. قبلا هم تاكید كرده بودم برعكس این كه در شهرما گمان می رود برای اصفهانی ها هم كسی در سینی طلا امتیازی را تقدیم نمی كند. برای گرفتن حقشان زحمت می كشند. باور كنید گفته نمی شود "چون اصفهانی ها فارس هستند پس برویم و حق و حقوقشان را دو دستی تقدیم كنیم."
نكته اینجاست كه اصفهانی ها سعی می كنند روال اداری ای كه آنها را به حقشان می رساند یاد بگیرند. اگر یكی یاد گرفت نه تنها كسی پشت سرش در اصفهان بدگویی نمی كند بلكه خیلی هم تحویلش می گیرند كه چه قدر زرنگ هست و سعی می كنند از او یاد بگیرند.
خیلی وقت ها هم در حقشان اجحاف می شود. اما قهر نمی كنند. یك جوری اعتماد به نفس دارند. اعتماد به قابلیت های كلامی و روابط عمومی خودشان دارند. باور دارند كه هرچه طرف سنگ بیاندازد اینها به اندازه ی كافی زرنگ و باهوش هستند كه از پسش بر بیایند.
برای همین هم هست كه رفته رفته به حقوق بیشتری می رسند.

برای این كه جریان و جنبش هویت طلبی آذربایجان به جایی برسد باید از تقدیس دست و پا چلفتی گری در مسایل اداری دست بردارد. وقتی از همان ابتدا پیش داوری می كنند كه حتما حق ما خورده خواهد شد معلوم هست كه به حقشان نمی رسند. باید اعتماد به نفس داشته باشند و بگویند هر چه طرف مقابل هم بخواهد سنگ اندازی كند باز من از پسش بر می آیم! اگر این تغییر نگرش صورت بگیرد من به آینده جنبش هویت طلبی آذربایجان خوش بین خواهم بود.

بذارید در جمع های دانشجویی مصداق آن چه را كه در زیر گفته ام بیان كنم.
فرض كنید دانشجویی در تهران هست كه گرایش هویت طلبی آذربایجانی دارد.
فرض كنید مسابقه ای علمی یا هنری هست. یا بورس تحصیلی می دهند .
 این دانشجو  دو نگرش می تواند داشته باشد. یكی هویت طلبی محدود كننده و دیگری هویت طلبی كارساز.
در هویت طلبی محدود كننده این دانشجو یك حصار ذهنی دور خود می بیند. گمان می كند چون گرایش هویت طلبی دارد این مسابقات و این بورس ها برای او نیست. در گرایش هویت طلبی كارساز دانشجو با خود می گوید من هم تلاش كنم و شانس خود را در این مسابقه یا گرفتن این بورس تحصیلی بیازمایم. یك كمی بیشتر تلاش كنم تا  حضور خطه ما  در این مسابقه پررنگ تر شود.
در یك مسابقه شخص ممكن هست ببرد یا ببازد. اشكالی ندارد. اما مهم حضور هست. مهم این تلاش و این تجربه هست. با این نگرش در دراز مدت حتما برنده خواهد شد.

چیزی كه من بین هویت طلبان دهه شصتی و پنجاهی می بینم متاسفانه بیشتر از نوع اول هست. یعنی دور خود حصار می كشند. به نظرم دهه هفتادی ها باز تر برخورد می كنند. البته مشاهده ام محدود هست و نمی توان از آن نتیجه گیری كلی كرد. اما اگر این نتیجه درست باشد پس فردا یك برخورد جدید نسل ها خواهیم داشت. دهه هفتادی ها جلو می روند و باز دهه شصتی ها و پنجاهی هاگلایه خواهند كرد كه سر ما بی كلاه ماند! ای وای! ما نسل سوخته ایم!


طالب گفت:
این كه فرمودید
«وقتی كسی راهی می یابد كه از دستگاه بوروكراتیك استفاده كند تا حق خود را بگیرد, نه تنها بقیه سعی نمی كنند از او راهكار را بیاموزند بلكه پشت سر او صفحه هم می گذارند. انگار بی دست و پایی در مسایل اداری یك نوع ارزش هست و دانستن شم و خم اداری یك ضد ارزش!»

البته به بحث اصلی بی ربطه ولی خواستم بگم این حرفها شاید در علم فیزیك معنا داشته باشد ولی در علوم دیگر خیر، شاید برخی فكر كنند كه الان همه چیز به سیاست مربوط شده و این بودجه ها فقط برای افراد مرتبط با خودشان است یعنی مثلاً مدیران خودشان عضو هیات امنای یك مؤسسه غیردولتی می شوند و بودجه را هم به خودشان (یعنی مؤسسه غیردولتی و خصوصی) می دهد. تا مطمئن شوند هیچ كس از جناح سیاسی مقابل بودجه ای را دریافت نكرده.

یا مؤسسه ای كار روان شناسی روی نوع روابط دختر و پسر انجام دهد و به این نتیجه برسد كه مثلاً سیاست های گذشته دولت در این زمینه غلط بوده است، این نتیجه چون منجر به انتقاد از دولت شده است باعث می شود ، هیچ یك از تحقیقات علمی دیگر این مؤسسه در آینده بودجه نگیرند مثلاً اگر درخواست تحقیق در مورد نقش ریزگردهای كشور عراق بر اعصاب تحقیق بكند (كه كاملاً بی ربط به دولت ایران است و غیرسیاسی) ولی برای انتقام از پژوهش قبلی این مؤسسه ، نه به مؤسسه نه به پژوهشگران اش بودجه ای نمی دهند.

یا اینكه در شهرستان ها اگر سالن دولتی را بتوانیم رایگان در اختیار بگیریم در قبال آن هیچ كس نباید با مانتو یا روسری وارد سالن شود یا اگر كنگره روان شناسی هم هست نباید استاد دانشگاهی بیاد كه فلان سال در فلانا انتخابات به فلانی رآی داده است، در غیر این صورت دیگر هرگز سالن را رایگان نخواهند داد.
در نتیجه تصور عمومی هم بر این است كه بودجه ها فقط برای خودشان است ( یعنی با هماهنگی خودشان یا نزدیكانشان عضو هیات مدیره مؤسسه مردم نهاد خصوصی و غیردولتی می شوند و بودجه ها را هم به خودشان می دهند)
لذا انگیزه ای برای پیگیری وجود ندارد. و اگر كسی بودجه ای بگیرد متهم خواهد شد مگر اینكه علمی مثل فیزیك باشد ولی غلوم انسانی غالباً مربوط به جامعه و مردم و درست و غلط بودن سیاست های دولتها می شود.

مینجیق گفت:
این هم هست. تا حدی هم ریشه در واقعیت دارد. اما خیلی مواقع هم در مورد آن غلو می شود. درسته كه پارتی بازی ها و جناحی بازی و خط كشی های ایدئولوژیك خیلی وقت ها تعیین كننده هستند اما همه اش هم این بازی ها نیستند.
در مقابل موارد بسیاری هستند كه از این فسادها بری می باشند اما برخورداری از امكانات مستلزم رعایت یك روال اداری هست. مثل پر كردن فرم یا داشتن توصیه نامه از استاد راهنما یا چیزهایی از این دست.
اما همشهری های ما در این كارها تن پرور هستند. اگر محل مربوطه در تهران باشد معمولا بهانه می آورند كه هوای تهران گرم بود ما حوصله ی رفتن نداشتیم. یا بلیط هواپیما گران بود. اونهایی كه از امكانات بهره مند می شوند از گرما و سرما نمی هراسند. اگر بلیط هواپیما گران هست به خود زحمت می دهند با اتوبوس بروند.
ببینید! ما برای سمینارهای هفتگی و كلاس های درس هفتگی از شیراز مهمان داریم. یعنی دانشجو شیراز شب با اتوبوس شبانه هر هفته بلند می شود می آید در جلسات شركت می كند.
فاصله شیراز از تهران دور تر از تبریز تا تهران هست. از تبریز حاضر نمی شوند سالی یك بار هم به خود زحمت بدهند كه در همایش های بین المللی پژوهشكده ی ما -كه واقعا در سطح جهانی هست- شركت كنند. اما از شیراز هر هفته برخی كلاس هایمان را می آمدند. طبیعی است اگر امكاناتی اینجا داشته باشد كسانی را در اولویت قرار دهد كه نشان داده اند حاضرند برای استفاده از امكانات به خود زحمت بدهند.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آن دو پدر و فرزند

+0 به یه ن

پروازی چند ساعته داشتم و خسته بودم می خواستم استراحت كنم. از بخت بد پشت سرم یك زوج ایرانی هم بودند كه فرزندی كوچك داشتند. در طول سفر 4 ساعته دخترك یك بند جیغ كشید و پدرش هم یك بند فحشش داد:"خفه شو! من می خواهم استراحت كنم." دخترك دلیلی نمی دید كه استراحت پدر مهمتر از جیغ او باشد. وقتی خودخواهی های دختر و پدر در مقابل هم قرار می گرفتند هر كدام بر خودخواهی خود تاكید می كردند و حاضر نبودند در این جنگ از طرف مقابل ببازند.
حالا من چند ساعت خوابم این ور و اون ور بشود مهم نیست. ولی در هواپیما افراد مسن هم بودند كه اگر خوب استراحت نكنند واقعا حالشان بد می شود.

در ردیف جلوی من هم یك خانواده سه نفره از ملیت دیگری بودند كه من با  زبان و فرهنگشان آشنایم و درنتیجه حرف های آنها را هم می فهمیدم. اونها هم یك بچه ی كوچك داشتند. بچه ی آنها هم هر از گاهی كج خلقی هایی می كرد و می  خواست جیغ و دادی بزند. پرواز چند ساعته برای بچه كوچك چندان آسان نیست. هر دو بچه حق داشتند كج خلقی كنند. برای بچه سخت هست ساعت ها در یك صندلی نشستن و ورجه وورجه هم نكردن. برخورد پدر در ردیف جلویی كاملا متفاوت از پدر ردیف عقبی بود! هر بار كه بچه اش كج خلقی می كرد آرام تاكید می كرد ما نباید مزاحم سایر مسافرین شویم. نمی گفت "چون من كه دنیا برمحورم می چرخد می خواهم استراحت كنم تو باید ساكت شوی." می گفت ما نباید مزاحم سایر مسافرین باشیم. بعدش هم برایش قصه می گفت وبا او بازی می كرد تا ساكت شود. روش او بهتر جواب می داد. بچه وقتی می دید بابا و مامانش  واقعا مقید هستند كه دیگر مسافران را نیازارند او هم روی خودش قید حس می كرد كه داد نزند.

تمدن دو هزار پانصد ساله -ویا چه بدونم هفت هزاره- به چه درد می خورد وقتی زوجی كه در این فرهنگ بزرگ شده از پس ساكت كردن یك بچه بر نیاید!؟  با فرهنگ بودن به ادعا كه نیست. در عمل خودش را نشان می دهد.
این همه عرفان و اشعار عارفانه و جنگ بر سر "ملیت"  بهمان شاعر عارف چند صد سال پیش  به چه دردمی خورد وقتی در عمل این همه خودخواهی در رفتار هست!؟ 

این خاطره را برای توی سر ایرانی زدن منتشر نكردم. این را هم می دانم كه همه زوج های ایرانی چنین نیستند. خیلی هاشون هم رفتار با بچه را بلدند. اما می خواستم تاكید كنم به جای آن كه با زور و كمك دوپینگ و افسانه سازی در گذشته های دور به دنبال افتخارات واهی بگردیم حال را در یابیم! برای امروزمان نیاز به كار فرهنگی بسیار داریم. در همین چیزهای به ظاهر  پیش پاافتاده كه اتفاقا كیفیت زندگی و نیز معنویت مان را می سازد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

هر زادا لیاقت ایستر!

+0 به یه ن

ایرانی هایی كه در خارج از ایران در دانشگاه ها موقعیت آكادمیك دارند بر دو دسته هستند: (1) آنهایی كه مایل هستند آن چه را كه در چنته دارند در طبق اخلاص بگذارند و دست هموطنان را بگیرند. (2) آنهایی كه ایرانی های مقیم ایران را وسیله ای برای ارضای egoخود می دانند هرچند در ظاهر فیلم فروتنی نیز بازی كنند و برخی نمایش های پوپولیستی دانشجو پسند هم اجرا كنند كه نشان دهند دلشان برای وطن می تپد. اما ته دلشان جان مریدان سپند رخ خود می دانند. جاهایی هم كه باید حمایت كنند كنار می كشند.

آدم باشعور قدر دسته ی اول را می داند و بی آن كه بخواهد از خوبی آنها سو استفاده كند (مثلا انتظار داشته باشد كه آنها موقعیتی فراتر از لیاقتشان برایشان فراهم سازند یا آبرو و اعتبار ی كه به سختی و به تنهایی به دست آورده اند خرج بی مبالاتی و رفتار غیر حرفه ای  او كنند) از حمایت هایی كه ایشان می كند بهره می گیرند. بهره گرفتن از این نوع حمایت البته خود شعور و لیاقت می خواهد.  آدم باشعور هوشیارانه از دسته دوم دوری می كند تا شرشان به او نرسد.
آدم بی شعور اصلا دسته اول را نمی بیند و نمی شناسد اما واله و شیدای دسته دوم می شود  و گمان می برد اگر دنبال دسته ی دوم راه بیافتد و منویات آنها را برآورده سازد خیلی مهم و باكلاس خواهد بود. آدم بی شعور به این علت ضربه می بیند.


.

عزیز همشهری ای كه سال ها یك موقعیت بسیار ممتاز آكادمیك بین المللی داشت رفته بود مذاكره كرده بود و یك قرارداد بسیار عالی برای دانشگاه تبریز تنظیم كرده بود. قضیه مال سال ها پیش هست. نامه ی مربوطه ماه ها در كشوی میز مسئولی كه در دانشگاه تبریز می بایست مقدمات را فراهم كند خاك خورده بود. اصلا نمی دانستند چه طور واكنش نشان دهند! چه طور استفاده كنند! بعدش هم وقتی آن استاد را دیده بودند گلایه كرده بودند كه تو چنین موقعیتی داری و به فكر شهرت نیستی!!!! هیچ كی به فكر ما نیست!! همان گلایه های تكراری عامیانه دیگه! گلایه كردن آسان ترین كار دنیاست! اما فراهم كردن مقدمات برای استفاده از امكانات همچین هم آسان نیست. همشهری های ما در این زمینه چندان  زیرك نیستند. ترجیح می دهند گلایه كنند كه به ما كسی نرسید اما به خودشان زحمت ندهند كه مقدمات لازم را فراهم كنند!


حالا برخی ها مرتب ناله سر كنند كه در حق ما اجحاف شدو  به شهرما نرسیدند و...... وقتی قدر داشته هایمان را نمی دانیم چرا باید انتظار داشته باشیم امكانات بیشتری به ما بدهند ؟! امكانات وقتی به درد می خورد كه  بتوان از آن استفاده كرد. فرهنگ استفاده از آن باید به وجود آید

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سخنرانی دكتر كاظم عزیزی

+0 به یه ن

شنبه یازده مرداد ماه آقای دكتر كاظم عزیزی در پژوهشكده ما سخنرانی خواهند داشت. اگر به این موضوعات علاقه مند هستید سخنرانی ایشان را از دست ندهید. بگذارید كمی درمورد آقای دكتر كاظم عزیزی بگویم. ایشان متولد میانه هستند. در دانشگاه شریف برخی درس ها را با هم گذراندیم. اگر حافظه ام درست یاری دهد درس نظریه میدان های كوانتمی بود كه از روی واینبرگ می خواندیم.  بعدش ایشون به تركیه رفتند. الان در دانشگاه دوقوس واقع در كادیكؤی استانبول  استاد هستند. (كادیكؤی یكی از محلات استانبول هست. البته قدیم ها خودش شهر جداگانه ای بوده.)
تا كنون حدود 112 مقاله نوشته اند. چند تایی از آنها را هم با همكاری دانشجویان و اساتید از دانشگاه شیراز نوشته اند.
  اطلاعیه سخنرانی را در زیر می آورم.
Dear all,
It is a pleasure for me to announce that Prof. Kazem Azizi from Dogus Univ. pf Kadikoy, Istanbul will present two lectures on
Mordad 11th (August 2nd).
The first lecture will start at 10:30 and the second one will start at 2 pm.
The duration of lectures will be one and half hours. The title of lectures is

"QCD sum rule and its application to hadron physics in vacuum and medium with finite temperature and density"

The meeting will take place on first floor of  Farmineh new building.
Everybody is welcome to attend the talks.

With best regards,
Yasaman Farzan

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نگرانی ابدیت

+0 به یه ن

 آقای بهرام شاكرین در وبلاگ ابدیت نگرانی های خود را از طرح ازدیاد جمعیت بیان كرده اند. نگرانی هایی مربوط به كمبود منابع آب و مسایل اقتصادی و آموزشی و....
من نگرانی دیگری را می خواهم بیان كنم. آن هم این هست كه متاسفانه بسیاری از زوج های ایرانی كه فرزند دار می شوند واقعا حال و حوصله فرزندداری ندارند. اصلا آداب بچه داری نمی دانند.
آن چه در زیر می آید لحن غرولند دارد. از خوانندگان عزیز از این بابت عذر می خواهم. اما قصدم غرولند نیست. قصدم تشریح یك معضل در جامعه ماست كه بسیار می بینیم. در این باره باز هم خواهم نوشت چون فكر می كنم نوشتن به حل مشكل می تواند یاری رساند. اگر ننویسیم شانسی برای بهبود نیست.

  برخی می گویند "زن  و شوهرهای این دوره و زمونه" بی حوصله هستند. من البته آمار ندارم ولی تا جایی كه یادم هست زمان ما هم والدین خیلی باحوصله تر نبودند. فیلم های خانوادگی هم كه تلویزیون نشان می داد والدین "بای دیفالت" در حال داد زدن برسر فرزندانشان بودند.
در مهمانی ها مادر می رفت سراغ صحبت  با دوستانش و بچه می ماند زیر دست و پا و مرتب داد می زد وگریه می كرد. در مهمانی های شب كودكان روی صندلی و مبل های ناراحت و البته نه چندان تمیز استیل ولو می شدند و درد می كشیدند. یعنی واقعا برای میزبان كاری داشت اتاقی را برای آسایش كودكان و خواب آنها آماده سازد؟! البته كه نه! می توانست یك نوع غذا كمتر درست كند اما به جای آن به فكر آسایش مهمانان كودك كه از وقت خوابشان می گذرد باشد.  چند دست ملافه و تشك تمیز ترتیب دهند كه كودكان در آن بیاسایند. اما میزبان ها به فكر كودكان نبودند. آسایش كودكان در مهمانی های شب هنگام نه اولویت میزبان بود و نه اولویت والدین كودك. ببینید! این یك مسئله فرهنگی هست.
الان یك مقدار بهتر شده اما زمانی كه  سی سال پیش اغلب بزرگسالان- اعم بر مرد و زن- كشیدن لپ كودكان را حق مسلم خود می پنداشتند. فرق زیادی نیست بین این كار و مزاحمت های خیابانی. هر دو ریشه در به رسمیت نشناختن حق یك انسان-چه كودك چه زن- بربدنش دارند. هر دو ریشه در خودخواهی محض دارند.

دست كم والدین نسل ما به تغذیه فرزندانشان خوب می رسیدند. شاید به این علت كه این همه فست-فود نبود. الان می بینم بسیاری از نوجوانان اضافه وزن دارند. از بس كه غذاهای چرب و چیلی رستوران های ارزان قیمت را می خورند. پاساژ گردی و بوتیك گردی  و چانه زنی و خرید بی رویه  علاوه بر این كه براقتصاد خانواده فشار می آورد علاوه بر این كه مصرفگرایی را رواج می دهد و محیط زیست را تخریب می كند آرامش مادر و فرزند را می گیرد. این گردش ها و دنبال حراجی گشتن ها و چانه زدن ها روی كودكان معصوم هست كه فشار می آورد. كودكان  خسته می شوند, پایشان را كفش می زند, گرسنه می شوند اما مادر سرگرم خرید از حراجی هاست. وقت برای رسیدگی به كودك ندارد.
یكی از دوستان مادرم خیلی اهل محبت به دیگران هست. گاهی غذا می پزد و می برد خوابگاه دانشجویان, برای كارگرها و....  او می گفت به این نتیجه رسیدم كه كارگرها و دانشجویان و... آن قدر ها به این محبت نیاز ندارند! در سال های اخیر خوراكی تهیه می كند و می رود مراكز خریدتبریز. وقتی می بیند بچه ای دارد در كنار مادر گریه می كند می فهمد كه لابد بچه گرسنه هست. می رود و كمی با او بازی می كند و آرامش می كند. بعد به او خوراكی می دهد تا طفلك از گرسنگی زجر نكشد. فكر نكنید بچه فرزند یك خانواده ی فقیر هست یا  یتیم می باشد! نه خیر! مادر محترم در كنار فرزندش در حال چانه زنی برای خرید البسه مارك دار می باشند!!!
یك چیز خیلی بدی هم هست كه من تنها در بین خانواده های ایرانی دیده ام. باور كنید در هواپیما و فرودگاه و.... كه خانواده ها از ملیت های گوناگون هستند تنها این رفتار از خانواده های ایرانی سر می زند.  دست كم خانواده های ایرانی هستند كه توجه مرا جلب كرده اند.بچه -به اقتضای بچگی چیزی می خواهد یا بداخلاقی ای می كند- والدین اصلا بلد نیستند چه طور او را آرام كنند. شروع می كنند به فحش دادن به بچه . زن و شوهر اولش در فحش دادن به بچه با هم مسابقه می گذارند. بچه هم داد می زند و زاری می كند و مایه آزار و اذیت سایر حاضرین می شود. اما والدین  اهمیتی نمی دهند. شرمنده نیستند كه چرا فرزندشان مایه آزار حاضرین در جمع شده. اصلا به این موضوع فكر هم نمی كنند. دغدغه شان آن هست كه بچه با چه حقی دارد آتوریته آنها را زیر سئوال می برد؟!
 وسط كار مادر بچه حس می كند كه شوهرش در حق بچه بی انصافی می كند. به غیرت مادرانه اش بر می خورد و نوك حمله اش را از بچه به سمت پدر نشانه می گیرد.
صدای بچه بین دعواهای پدر و مادر گم می شود!
روشش كه این نیست! روشش این هست كه وقتی بچه بداخلاقی می كند یا حرف گوش نمی كند (مثلا كمربندایمنی را در هواپیما نمی بندد) به زبان ساده كودكانه اما با منطق به او بگویی كه چرا این كار برای ایمنی او لازم هست. بعد قصه ای بسازی كه او را مشغول كند. این طوری بچه حرف گوش می كند. مشكل اینجاست كه در فرهنگ این سرزمین قانون با حرف زور آتوریته هم معنی است. قانون را باید رعایت كرد چون آتوریته این طوری فرموده و امر كرده. كسی هم كه قانون را زیر پا می گذارد یاغی ای ست كه  دارد دهن كجی می كند به آتوریته.
در این مورد آتوریته پدر و مادر هستند و بچه آن "یاغی" هست كه با حرف گوش نكردن آتوریته آنها را زیر سئوال برده! پس باید با فحش دادن  و داد زدن او را سرجایش نشاند. همسایه ها چه گناهی كرده اند این سرو صداها 24 ساعت مزاحم آسایشان می شود!؟ متاسفانه این زوج ها اصلا برایشان مهم نیست كه دارند آسایش همسایه ها و همسفرها را به هم می زنند.
اصلا این تفكر از بیخ اشتباه هست. قانون برای آسایش و امنیت شهروندان باید باشد. اگر قانونی به این منظور تصویب شده باشد باید آن را به كسانی كه آن را به كار می بندند توجیه كرد. از بچگی هم باید شروع به این كار نمود.
باور كنید بچه از سن بسیار كم این را می فهمد. پدر من این روش را از وقتی كه من خیلی كوچك بودم به كار می برد. روشش جواب هم می داد. یادمه آنا تعریف می كرد كه دو سال پیش كه در آذربایجان زلزله آمده بود به مادری كه دختری تا كمر از پنجره ی ماشینش به بیرون خم شده بود تذكر داده بود كه این كار خطرناك هست. مادره برگشته بود به بچه گفته بود: " دیدی! این خانم هم همین حرف مرا می زنه! اگر سرت را از پنجره بیرون بیاوری زلزله می آد تو رو می خوره!" بعدش هم رو به آنا كرده بودو گفته بود "حرف گوش نمی كنه كه!" خوب! معلوم هست بچه به همچین حرف مزخرفی گوش نخواهد كرد! اگر گوش می كرد می بایست در عقل و شعور بچه شك می كردیم. من خیلی خیلی كوچك بودم سرم را از پنجره ماشین بیرون آورده بودم. بابام توضیح داد كه چرا این كار خطرناك هست. من هم دیگه این كار را نكردم چون شعورم می گفت این كار خطرناك هست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل