جامعه جنبشی امروز ما

+0 به یه ن

و اما اتحاد و همبستگی که ما دغدغه و آرزویش را داریم:

در کشورما جریان ها و جنبش های گوناگونی هست که هر کدام پیروان و حامیان پرشمار و در عین حال جدی و فعال و پی گیری دارد. به زعم من این جریان ها به ترتیب اهمیت از این قرارند. جریان و جنبش های  تنومند اصلی:

۱) جنبش آزادی های فردی و حقوق شهروندی. از این مورد به عنوان جنبش جوانان هم یاد می شود. ولی به نظر من به جوانان اختصاص ندارد.  خیلی از بالای  هفتاد وهشتاد ساله های ما به همین جنبش تعلق دارند. فیلم محبوب «کیک محبوب من» در مورد همین هست. گاه هم به این جریان، «ناجنبش» می گویند چون دلبستگان آن نه در قالب  تشکلات بلکه به طور فردهای مجزا همسو عمل می کنند. اینها بحث های جامعه شناسی است که من از آنها زیاد سر در نمی آورم. به نوشته های دکتر سعید مدنی مراجعه کنید که دقیق ترش را بدانید.

۲) جنبش زنان. این جنبش دیگه آن قدر شناخته شده هست که نیاز به توضیح ندارد.

۳) جنبش زبان مادری و جنبش های هویت طلب اقوام مختلف غیر فارس.

۴) جنبش حفظ محیط زیست

۵) جنبش رنگ و رقص و آواز و شادی. شاید این جنبش را جزو جنبش اول باید قرارداد. ولی به دلیل گستردگی و اهمیتش جداگانه نوشتم. قدرتش را دست کم نگیرید. چه قدرت نرم آن را و چه قدرت سخت آن را.

۶) جنبش مبارزه با فساد مالی، جنبش های کارگری و جنبش های اعتراضی مالباختگان فساد های مالی گوناگون. شاید این جنبش  باید در صدر فهرست قرار می گرفت.  ترتیب اولویت، بستگی به پرسپکتیو و منظر فرد دارد. از منظری که من نشسته ام در اولویت ششم قرار می گیرد. امیدوارم چپگرایان بر من ببخشایند.

در کنار این شش جنبش که نام بردم جنبش های کوچک تر ولی مهم دیگری هم هستند که به دلیل تخصصی تر بودن پیروان کم تعداد تری دارند اما در عوض پیروان آن  اغلب جزو نخبگان هستند. (در جنبش های بالا هم نخبگان جامعه وهم افراد عادی مشارکت دارند.) این جنبش ها تا جایی که من می شناسم از این قرارند: جنبش حفظ میراث فرهنگی (بخش منطقی تر باستانگرایان را من در ذیل همین جنبش می گذارم)، جنبش حقوق کودکان، جنبش ترویج علم، جنبش معماری و شهرسازی کارآمد و به دور از فساد، جنبش حقوق حیوانات، جنبش حقوق اقلیت های جنسی، جنبش  ارتباط فرهنگی با سایر کشورها و جذب گردشگر و.....


دغدغه اتحادی که امثال  من داریم همسویی و همبستگی همین جنبش هاست تا  با هم افزایی، هرکدام از آنها بیشتر تقویت شود. امید هست که با همبستگی بتوانند زیر-جریان سیاسی هم  بسازند. تحولی که ما در عرصه سیاسی می خواهیم  از این طریق حاصل خواهد شد. البته همسویی این جریان ها با هم و همبستگی خیلی محتمل تر از آن هست که چپ های قدیم  با سلطنت  طلب ها با هم متحد شوند.  جنبش ها ی بالا متحد طبیعی هم هستند. به خصوص جنبش زنان همه اینها را مثل چسب به هم می چسباند چرا که حدود نیمی از پیروان هرکدام از جنبش های دیگر هم زن هستند. اختلاف هایی را هم که جنبش زنان نتواند مرتفع سازد جنبش محیط زیست  یا جنبش حفظ میراث فرهنگی حل می کند. اگر این جنبش ها درماندند  جنبش رقص می تواند وارد میدان شود و اتحاد و همبستگی را برقرار سازد. (قبلا در مورد جادوی رقص چوپی در جهت اتحاد نوشته ام:

 http://yasamanfarzan.arzublog.com/post-110998.html

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مدرسه انرژی های بالا

+0 به یه ن


با سلام و عرض احترام
سومین مدرسه انرژی های بالا در ۲۸ و ۲۹ فروردین ماه سال ۱۴۰۴ به همت پژوهشکده فیزیک نظری به طور حضوری برگزار خواهد شد.
از علاقه مندان دعوت می نمایم که برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام به سایت زیر مراجعه کنند.

آخرین مهلت ثبت نام: ۱۶ فروردین ۱۴۰۴

خواهشمندم این اطلاعیه را به سایر علاقه مندان بفرستید.
با تشکر و احترام
یاسمن فرزان
برگزار کننده مدرسه انرژی های بالا 
ریاست  پژوهشکده فیزیک نظری

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رسانه- قسمت دوم

+0 به یه ن

در ترتیب دادن برنامه های متداول زندگی شخصی یا حرفه ای  در ایران، گاه ما فراموش می کنیم که اقدامات کوچک ولی کلیدی را انجام دهیم که به نتیجه مطلوب برسد. مثال می زنم: فرض کنید ما می خواهیم یک همایش برگزار کنیم. سخنرانان خوب هم دعوت کرده ایم. برنامه خوب هم ریخته ایم. سایت و پوستر خوب هم طراحی کرده ایم. هزینه ها را با صرفه جویی کاهش داده ایم تا شهریه ثبت نام قابل پرداخت توسط دانشجویان باشد. پوستر را هم به دیوار زده ایم. اما تعداد ثبت نام کننده ها اندک هست.

دلیل چیست؟ یادمان رفته در پلتفرم هایی که دانشجوها به آن سر می زنند (مثل لینکد-این) اطلاع رسانی کنیم. آمار ثبت نام کنندگان را می بینیم و می فهمیم یک جای کار می لنگه. یک ذره فکر می کنیم می بینیم در فضای مجازی به اندازه لازم اطلاع رسانی نکردیم. این کار را انجام می دهیم و بلافاصله  تعداد قابل توجهی شرکت کننده ثبت نام می نمایند.

 اما استادانی که هر روز عصر جلوی تلویزیون می نشینند و چندین ساعت  به تحلیل های رسانه های اون ور آبی غرولندکننده گوش می سپارند متوجه نمی شوند که یادشان رفته در پلتفرم ها اطلاع رسانی کنند. اصلا فکرشان به آن سو نمی روند. شروع می کنند به بازتولید استدلال های مجریان و تحلیلگران این شبکه ها:« بابا!‌مردم  افسرده اند. دانشجویان همه دارند یا به مهاجرت فکر می کنند یا به خودکشی. کی می خواد در همایش  علمی شرکت کنه؟! پول دانشجو کجا بود بخواد صرف شهریه همایش کنه و.....»

اما مشاهده ما در همین پژوهشکده فیزیک نظری چی می گه؟! می گه همه این مشکلاتی که می گویید هست اما جمعیت دانشجویان هم اون قدر زیاد هست که همان اقلیت ( حدود دو سیگما انحراف از حد وسط یعنی حدود ۵ درصد دانشجویان)  اگر کیفیت همایشی را مناسب ببینند و شهریه هم خیلی بالا نباشد می آیند. همین ۵ درصد حتی بالا تر از ظرفیت پذیرش ماست.

وقتی زیادی گوش به حرف رسانه های آن ور آبی، می دهیم واقعیت را گم می کنیم و تصمیم غلط می گیریم.یا ایراد کار خود را نمی بینیم و تقصیر را به عواملی ورای  اختیارات خود نسبت می دهیم و ایراد کارمان را برطرف نمی کنیم.


-------------


دو  برادر حدود  یک سال و نه ماه پیش، به طور شراکتی یک ملک اداری -تجاری در یکی از محلات خوشنام وخوش منظره کرج خریدند. ملک به هیچ وجه لوکس نبود اما خوش-نقشه بود، نورگیر و رو به جنوب بود، تک واحدی بود، منظره ای زیبا داشت،  ملک دو نبش بود، یک ورش بلوار بود و آن  یکی ورش یک کوچک عریض بود  که ماشین در آن به راحتی می توانست دور یک-فرمانه بزند و جای پارک هم در آن فراوان وجود داشت، کاغذ دیواری هایش تر تمیز بود، آسانسور داشت و..... 

خلاصه این که ملک از هر نظر «هلو» بود. ملک را برای اجاره به یک بنگاهی سپردند. نرخ اجاره را هم نزدیک کف بازار تعیین کرده بودند. با همه اینها، نه ماه گذشت و حتی یک مورد مشتری برای اجاره پیدا نشد! هر ازگاهی من می گفتم به عقل جور در نمی آد چنین ملکی هیچ خواهانی بعد از نه ماه نداشته باشه. می گفتند وضع بازار خرابه. می گفتم «بله! وضع بازار خرابه برای همین،  ملک های معیوب با اجاره بالا خالی می مانند. اما به عقل جور نمی آد، همچین ملکی با همچین اجاره بهای پایینی مشتری نداشته باشه. اون هم بعد از نه ماه!»

اضافه می کردم: «باباجون! من هر از گاهی آرایشگاه می روم، می بینم چنین ملکی رویای همه دستیاران آرایشگرهاست که اجاره کنند و سالن خود را راه بیاندازند. همه ویژگی های مثبت که به یک بیزنس با بودجه کم رونقی دهد به یک جا دارد.»

می گفتن:« ملت پول ندارند که اجاره بدهند. همه هشت شان گرو نه شان هست.» می گفتم «ملت پول هم نداشته باشند رویا که دارند!  خیلی ها حتی اگر یک چهارم اجاره بها را داشته باشند راه می افتند می گردند ملک ها را می بینند، رویا پردازی می کنند تا یک اکازیون بیابند. اگر خیلی شرایط خوب بود (که در این مورد هست) چند تا شریک پیدا می کنند، قرض و قوله می کنند، بالاخره بیزنس خود را راه می اندازند. چه طور بنگاهی می گوید حتی یک نفر هم مُراجع در این نه ماه نبوده!؟» جواب می شنیدم: «وضع مملکت چنان خراب هست که  دیگه مردم رویا هم ندارند!» این یکی دیگه اصلا به کَتَم نمی رفت و این بار قوی تر  می گفتم: «باباجون! من در آرایشگاه زنانه می بینم. ملت آرزو دارند. ملت رویاپردازی می کنند. حالا هرچی  شبکه های آن ور آبی می خواهند بگن، بگن. دست کم رویاهای مردم هنوز زنده اند!»

خلاصه گفتم و گفتم که  مجاب شدند این بنگاهی داره کم کاری می کنه. همسر یکی از برادرها  در عید نوروز ۱۴۰۳گفت «بذاریم  روی دیوار ببینیم مشتری پیدا می شه یا نه.» همین کار را انجام دادند. نتیجه شوک آور بود. در نصف روز چندین مشتری پیدا شد. به معنای واقعی کلمه، مشتری ها  داشتند در را از پاشنه  در می آوردند. یکی شان از ترس این که مبادا ملک را از دست بدهد می گفت همین الان دارم می روم تا پول پیش را واریز کنم، شما هم  زود تر بیایید قراردادرا امضا کنیم!» همه این مشتری ها هم از طرف یک بنگاهی دیگه ارتباط می گرفتند. یعنی آژانس مسکن دور زده نشد. درست هم نیست دور زده شود. در شهری درندشت مثل کرج یا تهران درست نیست دو تا غریبه با هم ببرند وبدوزند. واسطه گری یک آژانس مسکن معتبر در محله به چندین دلیل لازم هست: مهم ترین دلیل، حس امنیت موجر ومستاجر هست. من که راضی نمی شوم یک غریبه از طریق دیوار بیاید به یک ملک خالی. بالاخره آژانسی ها، تیپ ها و اهالی محل را بهتر از امثال ما می شناسند و اگر آنها معرفی کنند کمتر احتمال دارد یارو قاتل سریالی از آب در بیاید. 

نکته ام سر این هست: باز تولید استدلال های کانال های آن ور آبی (آی مردم گشنه اند! آی مردم افسرده اند!)  خیلی وسوسه انگیز هست: چون هم مد روز هست و هم خیلی راحته و کار کشیدن چندانی از مغز نمی خواهد. اما بهترین راه نیست.  برای این که همین امور معمولی زندگی را رتق و فتق کنیم بهتر هست به وسوسه بازتولید این نوع استدلال ها فایق آییم.


----------------


در چند نوشته اخیر، سعی کردم با مثال نشان دهم چه طور بازتولید استدلال های رسانه های آن ور آبی باعث می شود  که در رتق و فتق امور روزمره زندگی مان  در مانیم. منظورم توجیه همه شکست ها  و ناکامی ها ی شخصی و یا حرفه ای ، با بد بودن وضع عمومی کشور هست.

در خوشبینانه ترین حالت،  آن تصویر سیاهی که رسانه های آن سوی آبی ترسیم می کنند  توصیف یک نوع میانگین جامعه هست. ولی می دانیم جامعه وسیع هست و هر پارامتر و مشخصه در آن توزیعی دارد. من و شما، در همه چیز بر میانگین نایستاده ایم. در برخی مسایل پایین میانگین هستیم و در برخی  جنبه های بالای میانگین.  اگر عقل خود را به کار بگیریم می فهمیم که ما با این ویژگی ها باید چه کنیم که امور زندگی مان رتق و فتق شود. اما غرق کردن خود با تصویری که رسانه های آن ور آبی از داخل ایران ترسیم می کنند مانع از این می شود که درست فکر کنیم. دو مثال قبلا آوردم.

این در مورد مسایل روزمره زندگی بود. در  مسایل کلان کشور که پیچیده ترند رسانه های آن سوی آبی با آدرس غلط دادن حتی بیشتر به ایرانیان داخل کشور ضربه می زنند.  صبح تا شب سیاه نمایی می کنند و روحیه ها واعتماد به نفس های مردم داخل ایران را ویران می کنند ولی همین که تحولی آغاز می شود با دنبال نخود سیاه فرستادن افکار عمومی  هر تحولی را در نطفه خفه می کنند. مثلا  چند وقت پیش که از یک سو جریانات دهدشت بود و  از سوی دیگر مسایل دانشگاه تهران، همه گزارش های این رسانه ها در مورد قیمت سیب زمینی بود. فیلم  نایلکس شهروند نشان می دادند که می گفت «چهار تا سیب زمینی خریدم با سه تا پیاز، شد ۸۰ تومن.» این را ده بار نشان می دادند. بعد برای تنوع  یک نایلکس دیگر نشان میدادند که در آن چهار تا پیاز بود با سه تا سیب زمینی! در حالی که در دانشگاه تهران و دهدشت قیامتی به پا بود تصویری که از اخبار ایران می دادند خرید چهار تا سیب زمینی و سه تا پیاز توسط یک پیرمرد بود! تحلیل تحلیلگرانشان هم همگی تکراری، خسته کننده، بدون هوشمندی و صرفا احساسی است. می دانید شعارشان چیست؟ « شما چه قدر بدبختید!همه چی  آرومه! »  چنین تصویری که آنها از داخل ایران می سازند، دردی از ما ایرانیان مقیم داخل رفع نمی کند. نه درد شخصی، نه درد اجتماعی. درد های شخصی مان را که با عقل خودمان بدون توسل  و بازتولید استدلال های آبکی آنها می توانیم راحت تر و بهتر حل کنیم. برای این کار،  باید از این قسمت شعار شان ( «شما چه قدر بدبختید!») خود را رها کنیم و به جای دلسوزی به حال خودمان به فکر چاره باشیم. برای دردهای جمعی مان هم با دسته جمعی کاری کنیم و برای همین باید پیام «همه چی آرومه» این رسانه ها را باور نکنیم و به فکر منبع خبری قابل اطمینان تری باشیم.


------------

در رسانه های آن ور آبی، گاهی افرادی ظاهر می شوند و  ادعا می کنند که حامیان شاهزاده رضا پهلوی بالای ۵۰ درصد ایرانیان هستند. منبع آمارشان را نمی گویند. یا فقط می گویند با مشاهدات من از دوروبرم. خیلی اگر بخواهند خود را مردمی  و متصل به مردم نشان دهند اضافه می کنند «امروز صبح که در داخل ایران  به لبنیاتی رفتم!»

 با مشاهدات  محدود من و شما که نمی توان چنین ادعایی  مطرح کرد. این گونه ادعاها، نظرسنجی دقیق علمی می خواهد. نظر سنجی دقیق علمی هم تیم می خواهد. بودجه می خواهد.  تا جایی که من اطلاع دارم یک نظر سنجی از این جنس در سال فروردین ۱۴۰۱ توسط موسسه ای  به اسم گمان انجام شده است. بعدا هم این موسسه مورد هجمه واقع شد که فاند گرفته است. من گردانندگان این موسسه را نمی شناسم و نمی دانم فاند چگونه گرفته شده، کی فاند  را داده و چگونه مصرف شده. اما، علی الاصول، نفس فاند گرفتن توسط یک موسسه آمار یا نظرسنجی چیز غریب و بوداری که سزاوار هجمه باشد نیست. 

پراندن آمار و ادعا های آماری بدون استناد به  نتایج منتشر شده توسط یک موسسه معتبر نظر سنجی  که منبع درآمد شفاف داشته باشد بودارتر هست! در مجموع آمار و ارقام بدون مرجع خیلی بودار ترند تا یک موسسه که به طور شفاف برای به دست آوردن آمار و ارقام بودجه می گیرد.

موسسه مزبور در فروردین ۱۴۰۱ آمار سلطنت طلبان را بین ایرانیان بالای ۱۹ سال ساکن ایران، ۲۱ درصد با خطای ۵ درصد اعلام می کند و می افزاید نسبت به سال ۱۴۰۰ تغییر محسوسی (یعنی بیش از خطای ۵ درصد ) نداشته. این آمار(که نامعقول به نظر نمی رسد) بسی کمتر از آن ۵۰  تا ۸۰ درصد هست که  برخی مثل مهدی نصیری (طلبه و حزب اللهی تندرو در گذشته ای نه چندان دور و --علی الظاهر-- سلطنت طلب دو آتشه امروز)، ادعا می کنندولی به هیچ وجه قابل اغماض نیست. برخی مطالعات نشان داده که حتی اقلیت ۳.۵ درصدی اگر در بین اکثریت توزیع یکنواخت داشته باشد و برای نگرش هایش انرژی و وقت بگذارد می تواند اکثریت را به دنبال خود کشاند. البته درمورد رقم دقیق ۳.۵ درصد بحث زیاد هست ولی نکته ام اینجاست ۲۱ درصد را نمی توان نادیده گرفت.

همین نظرسنجی آمار ناراضیان  از وضع موجود و خواستاران تغییر را بالای ۸۰ درصد اعلام کرده. یعنی سلطنت طلبان بین ناراضیان، اقلیتی حدود بیست وپنج درصدی را تشکیل می دهند که قابل اغماض نیست اما با ادعاهای امثال مهدی نصیری هم فاصله زیادی دارد.

از دیگر ادعاهای این گروه، آن هست که درصد سلطنت طلبان بین جوانان  بالاست. به نظرم منظورشان از «جوانان»، کسانی هستند که در زمان انقلاب ۵۷، حدود  ۱۰-۹تا ۲۴ سال داشتند. یعنی الان بین  ۵۵ تا ۷۰سال سن دارند. برای کسانی که خود بالای ۸۰ سال سن دارند این گروه سنی، «جوانان» محسوب می شوند. اما در عرف جامعه، جوانان عمدتا به افراد بین ۱۸ تا سی سال گفته می شود. تا جایی که من اطلاع دارم-- بین دانشجویان  امروزی شاهزاده فقط متعلق به قصه ها وکارتون ها و بازی های کامپیوتری  دوران کودکی  است و آنها این مرحله فانتزی را رد کرده اند و وارد دنیای واقعی بزرگسالان شده اند.


---------------


رسانه های اون ور آبی، مرتب می گن «مردم» نگران این هستند که چرا اپوزیسیون اون ور آبی با هم اتحاد برقرار نمی کنند تا بتوانند ما رانجات دهند. به دنبال آن، سلطنت طلب ها بر سر بقیه اپوزیسیون اون ور آبی تشر می زنند که شما نمی آیید زیر پرچم رضا پهلوی و مردم را نگران ساخته اید!

«مردم» کلمه خیلی وسیعی است. لابد بین ۹۰ میلیون ایرانی  عده ای  هم پیدا می شوند که مطالبه  و نگرانی و دغدغه شان این هست که چرا آن جماعت با هم  -آن هم زیر پرچم رضا پهلوی- متحد نمی گردند. اما من به عنوان یکی از آن مردم ابدا چنین دغدغه ای ندارم و اپوزیسیون خارج از کشور را  که دهه ها از ایران رفته اند منجی خودم نمی دانم. 

اتفاقا دغدغه اتحاد و همبستگی ملی دارم ولی نه از جنس نشست جرج تاون  و نه از جنس مورد نظررسانه های آن ور آبی!

بلکه از  آن جنس که آقای دکتر سعید مدنی -جامعه شناس- سالهاست که می گوید و می نویسد. من اجمالا و در سطح فهم خودم در مورد این همبستگی مطلوب خواهم نوشت. اما بهتر است شما به نوشته ها و سخنرانی های دکتر سعید مدنی در این زمینه مراجعه کنید که بسیار دقیق تر و سنجیده تر هست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آرایشگاه زنانه

+0 به یه ن

یکی از جلوه های زن ستیزی در اجتماع امروز تحقیر فضای آرایشگاه های زنانه هست. بین مردان «یک واقعیت انکار پذیر و تثبیت شده» (!!!!) است که صحبت های درون آرایشگاه های زنانه همه از جنس «خاله زنکی» است!! نمی دانم این آقایان در کدام دنیای موازی زندگی می کنند که گمان می برند در دنیای  به سرعت در حال تغییر امروز و در اقتصاد نابسامان امروز می توان بیزنسی را -از جمله مدیریت یک آرایشگاه را- سرپا نگاه داشت بی آن که ششدانگ  حواس مدیریت و کارکنان آن جمع مسایل بیزنس باشد. مسایلی از قبیل جور کردن هزینه اجاره بها در انتهای ماه، رعایت ضوابط و مقررات بسیار سختگیرانه  اداره اماکن برای آرایشگاه های زنانه در زمینه های بهداشت و اِشراف (دومی صدها برابر سخت گیرانه تر از آرایشگاه های مردانه هست و کوچکترین بهانه ای در این زمینه باعث جریمه شدن ویا حتی بستن آرایشگاه می شود)،جلب رضایت مشتری ناراضی، رقابت با سایر آرایشگاه ها در محله، مالیات، به روز نگاه داشتن انواع و اقسام تکنیک های آرایشگری و....

جهت اطلاع آقایان: بیشتر صحبت های آرایشگران در سالن های زیبایی امروز حول و حوش همین مسایل بیزنس می چرخد نه به زعم شما «حرف های خاله زنکی». با گوش کردن به صحبت های آنها هنگام اصلاح و.... می شود بسیار بیشتر راجع واقعیت بیزنس های کوچک و اقتصاد در ایران امروز آموخت تا ده ها ساعت گوش دادن به تحلیل های اقتصاددان های شبکه ایران اینترنشنال و مشابه آن. در نوشته بعدی ام به یک تجربه دست اول در این موضوع می پردازم. اینجا فقط اشاره می کنم که آرایشگران اغلب مادر هستند و همه چالش های سرپانگاه داشتن بیزنس رقابتی آرایشگاه-داری را باید چالش های مادری همزمان رتق و فتق کند. دیگه وقتی برای صحبت های به زعم حضرات، خاله زنکی نمی ماند! زمان آن هست که نظرات و دیدگاه های «عمو مردکی» در مورد بیزنس های زنانه به کنار گذاشته شود. 

باید اضافه کنم که یکی از چالش های یک واحد آرایشگاه زنانه در یک ساختمان --که بیزنس های مرد-محور حتی تصور آن را هم نمی توانند بکنند --همین نگرش «عمومردکی» همسایه ها در مورد بیزنس های زنانه هست. از جمله آن که آرایشگاه زنانه حتما باید تک-واحدی باشد والا هر بانویی که از آرایشگاه خارج می شود -بِر وبِر- با نگاه های مردان همسایه رو به رو می شود و معذب می گردد. این عذاب باعث می شود که  دیگر به این آرایشگاه نیاید و به آرایشگاه های دیگر محله برود. مشکلات و چالش های ارایشگاه های زنانه یکی دو تا نیستند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استادی که فراتر از بینی خود می دید!

+0 به یه ن

در طول ۱۸ سال وبلاگ نویسی مستمرم، نوشته زیر را چند بار بازنشر کرده ام. اما باز هم نیاز می بینم که دوباره منتشر کنم:

 

سال 73 -74 در دانشگاه استادی داشتیم که قسمت عمده ی وقت کلاس را صرف انتقاد از فرهنگ جامعه می کرد. به خصوص به ما دانشجویان می تاخت که به چیزی فرای "پاس کردن" نمی اندیشیم و وقتی فارغ التحصیل شدیم فراتر از نوک بینی خود نخواهیم دید.

آن استاد راهکار هایی نیز برای حل معضلات اقتصادی واجتماعی ارائه می داد که قابل تامل اند!

از جمله آن که بارها گفته بود: « باید چند تا از این بازاری های شکم گنده را امروز بگیرند فردا در ملاء عام اعدام کنند تا درس عبرتی باشد برای بقیه. اگر این کار را بکنند همه ی مشکلات اقتصادی یک شبه حل می شه.» (چیزی به همین مضمون. ) امروز و فردا و همه و یک شبه را پررنگ کردم. دقت کنید آن استاد دانشگاه حتی از محاکمه هم سخنی به میان نمی آورد. من به این نکته دقت کردم.بیش ازپنج بار این مطلب را از زبان او شنیدم بی آن که از محاکمه نامی برده شود. آن چه از نظر آن استاد اهمیت داشت ایجاد ترس در دل بقیه بود نه آن که حکمی به عدالت صادر شود و یا حقوق انسانی متهم مراعات شودو ....

خوشمزه آن که آن خانم دکتر عزیز به چیزی کمتر از اعدام رضا نمی داد. صد رحمت به علا الدوله که به بهانه ی گران شدن قند بازاریان را تنها به فلک بسته بود!


دومین نکته ی قابل تامل در سخن آن استاد دانشگاه رفع «همه ی» مشکلات اقتصادی مملکت با ایجاد هراس در دل بازاریان بود. گویی «همه ی» مشکلات اقتصادی مملکت را بازاریان به وجود آورده اند که هراس در دل آنان افکندن از طریق چند اعدام، «همه ی» مشکلات را به یک باره حل کند. گیریم من یک بازاری ام. با مشاهده صحنه ی اعدام همکارم آن هم به این شکل چه می کنم؟! مشخص است : بار و بندیل می بندم و خانواده و سرمایه خود را به دیار دیگر می برم. هر جا که شد: آمریکا، سویس، امارات، ترکیه، ... هر جا که امنیت جانی داشته باشم و بتوانم با خیال آسوده سرمایه گذاری کنم.

یا فرض کنید من یک سرمایه دار خارجی هستم که دارم مطالعه می کنم ببینم در ایران سرمایه گذاری کنم یا خیر. با دیدن عکس اعدام این بازاریان به حکم خانم استادی که فراتر از نوک بینی اش را می بیند، چه فکری قرار است بکنم؟! آیا به سرمایه گذاری در این مملکت ترغیب می شوم یا تصمیم می گیرم دیگر پایم را در چنین مملکتی نگذارم؟! خودم هم تصمیم به آمدن بگیرم، همسر و فرزندم مانع می شوند!

یا فرض کنید دانشجویی هستم که در آینده وارد کار اقتصادی می شوم. آیا با این ذهنیت که استادان دانشگاهم دارند می آیم -چنان که در غرب مرسوم است- به دانشگاه کمک مالی کنم؟!

آیا آن چنان که آن خانم دکتر می گفت با اعدام چند نفر مشکلات اقتصادی مملکت حل می شود؟! آیا این قدر این امر بدیهی است؟! من گمان می کردم که مسایل اقتصادی در سطح کلان مملکتی خیلی پیچیده تر از این حرف هست که با اعدام چند نفر بازاری حل شود!

پی نوشت: این خانم دکتر که مد نظر من است از دانشکده ی فیزیک نبود.

پی نوشت جدید: 

 راه موثر در  جلوگیری از جرم, تنبیه شدید چند نفر به منظور رعب افکندن در قلب دیگران نیست!

مجازات بایدبا جرم متناسب باشد.  به جای شدید تر کردن مجازات  بایدتا حد امکان با همه ی خاطیان مقابله کرد (نه فقط بایکی  دونفر برای نمونه برای  ترساندن دیگران). روش تنبیه شدید دو سه نفر برای ارعاب  علاوه بر به دور بودن از عدالت چند ضرر دارد: اولا از او در اذهان عمومی یک قهرمان می سازد. ثانیا: هرچند اذهان عمومی را تحت تاثیر قرار می دهد اما مانع از جرم نمی شود. خاطیان بالقوه اگر احتمال دستگیری را زیاد ندانند  به کار خود ادامه خواهند داد. تنها اگر احتمال دستگیری را زیاد بدانند ممکن هست که از جرم دست بردارند. ثالثا: در دنیا برای وجهه ی جامعه ی ما تبلیغ منفی است.

پی نوشت دوم: یک وقت سو تفاهم نشه: این استاد که فراتر از نوک بینی خود می دید استاد دانشکده فیزیک نبود. استاد ادبیات فارسی بود. همان شخصی بود که پدرم در موردش آن جمله ناب را گفته بود. قصه اش را یک بار گفته ام. متاسفانه انگار پاک کرده ام. در نوشته بعدی ام می آورم.

-----------------------

در محیطی که من در تبریز بزرگ شده بودم در حضور خانم ها فحش آبدار نمی دادند. در نتیجه اطلاعات عمومی من   در مورد فحش های آبدار در ۱۷-۱۸ سالگی که به تهران آمدم خیلی ناچیز بود. راستش را بخواهید هنوز هم فحش های آبدار ترکی بلد نیستم! فحش های آبدار فارسی و انگلیسی را از رمان ها و فیلم ها یاد گرفته ام. اما معلومات فحش ترکی من از فحش هایی در ردیف «اششک» فراتر نمی رود.

بگذریم! سال اول  که دروس عمومی می گذراندیم استاد  ادبیات ما خانمی بود که کل ادبیاتی که به  ما یاد  داد، تعریف  او از شعر بود: «گره خوردگی خیال و اندیشه در قالبی آهنگین شعر خوانده می شود.» 

احتمالا این تعریف برای عالیجنابان سعدی و حافظ هم غریب خواهد نمود ولی کاری به آن ندارم.

جز این در مورد ادبیات فارسی هیچ به ما نیاموخت. من هر چی درس ادبیات فارسی خوانده ام در دوره راهنمایی و دبیرستان از معلمان درجه یک ادبیات خودمان در تبریز سرکارخانم ها شاهیده و نجمی بوده است. پس این استاد ادبیات که دو ترم  هفته ای  یکی دو ساعت در خدمتش بودیم چه می کرد؟! تا جایی که یادم هست مرتب همان جمله را تکرار می کرد. توی سر ما می زد که به عنوان دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف  فرا تر از نوک بینی مان نمی بینیم و تنها به فکر پاس کردن دروس هستیم و مانند او آفاق در نمی نوردیم. بعدش هم نظرات مشعشع خود را در مورد حل مسایل جامعه به خوردمان می داد.

از جمله مسایلی که وقت کلاس صرف آن می شد به فحش کشیدن شاهان قاجار توسط استاد معظم ما بود که- برعکس ما- فراتر از نوک بینی خود می دید و چنین تشخیص داده بود که با بیرون کشیدن شاهان قاجار هفتاد پوسانده از قبر و فحش باران کردن آنها مسایل و مشکلات مملکت حل می شود. یادمه یک روز ناصرالدین شاه را «پ-ف-ی-و-ز» خواند. من معنای این فحش را نمی دانستم و خیال کردم فحشی است در ردیف بی معرفت یا بی صفت که استاد سر کلاس می گوید. به عقلم هم نرسید که شاید فحش آبدار باشد.

الغرض! خانه که بر گشتم با بابام صحبت می کردم و در مورد یک نفر این فحش را با تصور این که فحش خفیفی است به کار بردم. پدرم گفت این فحش را به کار نبر که فحش زشتی است و معنایش هم فلان هست. (دست آخر معنا و درجه آبدار فحش را هم از پدرم آموختم نه آن استاد که فراتر از بینی خود می دید.)

آن موقع من و شاهین تازه دوست رمانتیک شده بودیم. پدرم هم اطلاع داشت. از ترس این که تصور کند مبادا من از شاهین- یا یکی از دوستان جدیدم در تهران- فحش را شنیده ام  فوری گفتم از استاد ادبیات مان شنیده ام.  خلاصه به دفاع از دوستان جدیدم منبع را لو دادم. پدرم سری تکان داد و گفت «به به! این استاد ادبیاته یا استاد بی ادبی؟»😆

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

برای زبان مادری چه کنیم و چه نکنیم!

+0 به یه ن

بین تحصیلکردگان متولد پیش از سال ۴۷ خورشیدی که درس تاریخشان را در دوران پهلوی خوانده اند، ستیزه جویی با زبان و فرهنگ تورکی، با چاشنی باستانگرایی پارسی و....،  کم دیده نمی شود. یک جوری بین شان افه محسوب می شود به خصوص اگر چیز دیگر نداشته باشند که به آن بنازند. اگر مقالات چاپ شده در مجلات معتبر بین المللی داشته باشند  دیگه حس نیاز نخواهند کرد در استخوان های پوسیده نیاکان ۲۰۰۰ سال پیش دنبال افتخار بگردند.

یکی از استادان علوم انسانی دانشگاه تهران که متولد ۱۳۳۶ هست به مناسبت زبان مادری افاضاتی نموده است. من اسم او را نشنیده بودم. صفحه ویکی پدیای او را دیدم. او را  استاد برجسته  دانشگاه تهران معرفی کرده بود. .  در  دانشکده ها و پژوهشکده های علوم انسانی در ایران، کیش شخصیت، هزار مرتبه بدتر از جامعه فیزیک  ایران، بیداد می کند. بنا به صفحه ویکی پدیا، تالیفات او  عمدتا مقالات به زبان فارسی علیه ترک ها بود. کنجکاو شدم ببینم که آیا این «استاد برجسته» مقاله ای هم در مجلات معتبر داوری شده بین المللی دارد یا نه. همان طور که حدس می زدم حتی نامش هم در گوگل اسکالر نبود. (البته چون هم اسم و هم فامیلش، نام های رایجی در بین ایرانیان هستند چندین مورد با تشابه اسمی با او بود اما رشته و دانشگاهشان چیز دیگری بود. ان شخص نبودند.)

در دنیای امروز،  راهکارهای مختلفی برای ارزیابی محققان هست. اصلا یک علمی هست به نام «علم سنجی». دیگه دوره آن که یک استادی در یکی از دانشکده های ایران برای خودش کیش شخصیت راه بیاندازد و با وادار کردن دانشجویانش  به تملق گفتن او  خود را برجسته معرفی کند گذشته. متاسفانه هنوز دربسیاری از  دانشکده های  علوم انسانی این را درک نکرده اند. برخی از پیشکسوتان جامعه فیزیک هم مدتی به در و دیوار کوبیدند که  شاخص های علم سنجی مدرن را از بیخ  زیر سئوال ببرند  تا بساط «کیش شخصیت» خود را حفظ کنند اما  خوشبختانه راه به جایی نبردند.

 البته در مورد راهکارهای علم سنجی نقد هست. گفتم که «علم سنجی»  خودش علم هست و متدلوژی  علمی هم همین نقد را می طلبد. مرتب شاخص های جدیدی را برای دقیق تر نمودن علم سنجی معرفی می کنند و وزنی که به هر شاخص می دهند تغییر می دهند تا علم سنجی دقیق تر شود.مثلا یکی از بحث های مهم این هست که درشاخه ها و رشته های مختلف علم تعداد مقاله بر سال متفاوت هست و از این رو، معیاری که برای ریاضیدان و شیمی دان به کار برده می شود نباید یکسان باشد بلکه باید بهنجار شود.. البته  کسی که (مانند آن استاد «برجسته» !!!) هیچ مقاله ای درهیچ مجله  داوری شده بین المللی معتبر ندارد اصلا در باغ نیست که این تغییرات کوچک شاخص ها  در ارزیابی وی تاثیری داشته باشد.


برعکس نسل قبلی (متولد پیش از سال ۱۳۴۵) در نسل های جدیدتر، تورک ستیزی با چاشنی ایدئولوژی باستانگرایی وپان ایرانیستی   چندان رواج ندارد. تک و توک، افراد نابهنجاری بین نسل جدید تر ایرانیان پیدا می شوند که با تورکان  و فرهنگ تورکی ستیزه می کنند. اما اگر دقت کنید کسانی هستند که مصداق اصطلاح عامیانه «هیچ کی اینو گردن نمی گیره» می باشند. مثل کی؟ مثل این یارو «حجت کلاشی»! 

من فکر می کنم که نسل تورک ستیزان در ایران داره منقرض می شه. اکثرا متعلق به نسل گذشته هستند که کم کم فرتوت و فرتوت تر می شوندو  حذف می گردند. تک و توک هم  که از این جوانان نابهنجار هستند خودشان، خودشان را به اندازه کافی دارند خراب می کنند و از چشم ها می اندازند. نیازی نیست که هویت طلبان تورک علیه این دو دسته کاری بکنند. خودشان به طور طبیعی  از بین می روند.

متاسفانه فعالان تورک بیش از اندازه، دارند برای مبارزه با این تورک ستیزان انرژی می گذارند. انرژی ای که باید برای آینده و  نسل بعد بگذارند دارند با  کل کل کردن باآنها تلف می کنند. باور کنید اگر شما نظرات آنها را به قصد نقد تکرار نکنید کمتر کسی اصلا توجهی به حرف های آنها می کند.



از آن سو، اتفاقا بین فرهیختگان و فعالان فرهنگی و فعالان ترویج علم نسل های فعال امروز (متولد ۱۳۴۷ به بعد)  از هر قوم و زبانی بسیارند کسانی که معتقدند که به اهمیت زبان مادری در مقولاتی نظیر ترویج علم، ترویج فرهنگ حفظ محیط زیست، ترویج بهداشت  و همچنین غنی تر ساختن فرهنگ کل ایران که شامل همه اقوام ساکن این سرزمین می شود واقفند. در نتیجه می توانند همیاران و همکاران بسیاری خوبی برای فعالان فرهنگی تورک باشند.

اگر فعالان فرهنگی تورک، انرژی خود را به جای این که صرف دهان به  دهان گذاشتن  با نسل رو به انقراض تورک ستیزان ایران کنند صرف تعامل با این فعالان فرهنگی و فعالان ترویج علم و ..... نمایند، خیلی خیلی خیلی جلوتر می افتیم. هم در زمینه همین زبان مادری و هم در زمینه های ترویج علم و حفظ محیط زیست و بهداشت و......


-------------------


در بیست سال گذشته، تولیدات فرهنگی متعدد و متنوعی، با کیفیت بسیار مطلوب به زبان تورکی آذربایجانی در کشور داشته ایم. اما اغلب مخاطبان آنها همان کسان و قشر بوده اند که اگر این تولیدات به زبان فارسی هم تولید می شد از آنها استقبال می کردند. انتظار داشتیم زبان تورکی، باعث می شد قشرهای دیگری هم جذب شوند اما در عمل جذب مخاطب خارج از همان محدوده فرهنگی که از تولیدات فرهنگی فارسی هم استقبال می کنند بسیار کم بوده است.

اگر فعالان زبان تورکی بخشی از نیروی خود را صرف جذب مخاطب به سوی این گونه تولیدات فرهنگی بگذارند شاهد شکوفایی بسیار خواهیم بود. متاسفانه این نیروها بیشتر انرژی خود را با مبارزه با فعالان پان-ایرانیستی هفت کفن پوسانده و پیروان فکری رو به انقراض آنها به هدر می دهند و به مسایل مهمتر از این دست نمی رسند.



----------------


دیگر مسئله مهمی که از فعالان زبان تورکی، انتظارمی رود همفکری و کوشش جهت اشتغال فارغ التحصیلان زبان تورکی از دانشگاه تبریز یا سایر دانشگاه هاست. اگر دانشجویان زبان ترکی  در تابستان ها به عنوان کارآموز  در پروژه هایی جهت ترجمه یا تالیف متون گوناگون به زبان ترکی مشغول شوند، بعد از فارغ التحصیلی راحت تر استخدام می شوند.

انواع و اقسام شرکت های تبلیغاتی یا روابط عمومی سازمان ها یا کارخانجات با استخدام کسی که به ادبیات ترکی تسلط  نسبی دارد می توانند  به فعالیت های خود غنا بخشند. با این جمعیت بزرگ ترکان ایران، شرکت تبلیغاتی ای که تبلیغ به زبان ترکی می تواند عرضه کند  برگ برنده را نسبت به رقبا خواهد داشت.

ایجاد اشتغال برای ۲۰-۳۰ فارغ التحصیل ادبیات ترکی در سال برای جمعیت چند ده میلیونی ترکان ایران نباید کار سختی باشد. بعد از این همه مطالبه برای رشته ادبیات ترکی در دانشگاه، ناجور می شه اگر این عزیزان فارغ التحصیل شوند و بیکار بمانند. پروژه به شکست می خوره و ادامه پیدا نمی کنه. رشته متقاضی نخواهد داشت و خود به خود در آن بسته می شه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فایل سخنرانی ها به زبان تورکی

+0 به یه ن

Public talk in Turkish on amazing neutrino particles


https://www.aparat.com/v/WMqL6

چنان که تمایل داشته باشید می توانید لینک این سخنرانی را که به ترکی است به اشتراک بگذارید. سخنرانی در مورد ذرات نوترینو به زبان عموم (غیرتخصصی) است.


Another public talk in Turkish

https://www.aparat.com/v/eav04o2

Particle Physics and Future of Industry and Medicine - Dr.Kazem Azizi

چنان که تمایل داشته باشید می توانید لینک این سخنرانی را که به ترکی است به اشتراک بگذارید. سخنرانی در مورد نقش فیزیک ذرات در صنعت و پزشکی است. سخنرانی به زبان عموم (غیرتخصصی) است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

برسد به دست پادکستر ها

+0 به یه ن

گر دوست یا آشنایی دارید که پادکست های فرهنگی می سازد لطفا این پیشنهاد مرا به او منتقل کنید.  همین طور لطفا این پست را با فوروارد کردن دست به دست کنید تا شاید برسد به دست یک پادکستر علاقه مند. اگر هم نرسد به طور تلگرافی اصل مطلب را عده بیشتری می بینند و به موضوع توجه می کنند: پیشنهاد می نمایم پادکستی در مورد کوشش های اقشار فرهیخته کشورهای مختلف برای حفظ میراث فرهنگی در زمان های بحرانی نظیر جنگ (اعم برجنگ داخلی یا تجاوز بیگانه) یا انقلاب و شورش بسازید. چنین پادکستی می تواند برای گذر کم هزینه تر از بحران ها مفید و آموزنده باشد.

پیشنهادمی کنم به سه کشور ایران، ایتالیا و اسپانیا بپردازید. در مورد ایران، بازگویی ماجرای حفظ سنگ قبر ناصرالدین شاه توسط یک شهروند و نیز حفظ تخت جمشید توسط مردم مرودشت به رهبری آقای امینی استاندار وقت فارس می تواند آموزنده باشد. حتما مثال های دیگری هم می توانید بیابید.

در ایتالیا مثال ها فراوانند. مثلا یکی از پاپ ها برای این که مردم رم آجرهای کلیزه را کش نروند آن را مکان مقدس معرفی کرده بود . دلیلش را هم شهادت مسیحیان در آن مکان عنوان کرده بود. یا در یکی از شورش های فلورانس مجسمه داوود میکل آنژ آسیب دیده بود ولی یکی از مجسمه سازان وقت با هر زحمتی که شد آن را حفظ کرده بود. فرهنگ  حفظ  میراث فرهنگی در ایتالیا  در هنگام بحران چنان ریشه دار هست که داستان تخیلی هم درباره اش زیاد ساخته شده است. مثلا فیلم "Ciao nemico", also known as "The Odd Squad" or "The Bridge Between.

از این دست هست. به فارسی هم دوبله شده اما متاسفانه عنوان فارسی فیلم یادم رفته.


خود این فیلم می تواند موضوع پادکست جالبی باشد.

در اسپانیا هم میراث تاریخی غنی و قرن بیستم پر فراز ونشیبی داشته اند. حتما آنها هم داستان های بسیاری از این دست دارند که به ما بیاموزند.

یک یا چند پادکست در این مقطع  از تاریخ مان درباره این موضوعات، می تواند بسیار مفید باشد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فرق زبان آذری با زبان تورکی گویش آذربایجانی و علت حساسیت نسبت به کلمه آذری

+0 به یه ن

در آستانه روز جهانی زبان مادری، 

یک مقدار  درباره به کار بردن «واژه» آذری به جای «تورکی» باید توضیح بدهم. تاکید می کنم درآذربایجان ایران و زنجان -به خصوص از اردیبهشت سال ۱۳۸۵- به کار بردن «آذری» به جای «تورکی» می تونه حساسیت زا بشه. برخی از هموطنان عزیز فارس  که از پیشینه ای که در زیر و پست بعدی توضیح می دهم بی خبر هستند از این واژه بدون هیچ نیت بدی استفاده می کنند اما با واکنش منفی رو به رو می شوند. باید علت را توضیح دهم تا کار ویا اقدامی که به نیت بسیار خیر، و به منظور تکریم زبان مادری مردم آذربایجان انجام می شه  اثر معکوس نده.

کسروی یک فرضیه داشته که قدیم ها زبان آذربایجان یکی از گویش های زبان های آریایی بود. اسمش را هم آذری گذاشت. گویا فرضیه نادرستی نبوده و در واقع هم بخش بزرگی از مردم زمان ساسانی در آذربایجان و زنجان و  …. در زمان ساسانی به چنین زبانی تکلم می کردند و شعر می سرودند و…. اون زبان الان منقرض شده. البته که  هیچ زبان کاملا ازبین نمی ره. بسیاری از کلماتش وارد تورکی ای شده که مردم امروز آذربایجان تکلم میکنند. این زبانی که مردم امروز آذربایجان صحبت می کنند، تورکی است. همریشه با زبان  تورکی است که در آسیای میانه صحبت می شه. من کامل زبان ازبک ها را می فهمم.

کاملِ کامل که نه! اما همان قدر من تورکی ازبک ها را می فهمم که  فارسی تاجیک ها را! وقتی زبان قزاقستانی ها را می شنوم می فهمم که تورکی حرف می زنند اما راستش خیلی خیلی باید دقت کنم که مثلا ۳۰ درصدش را بفهمم. طبیعی هم هست که چنین باشه. چون اونها، از ما دورترند. اگر ترکی ما، با زبان های با ریشه فارسی قاطی شده مال اونها با روسی و .... قاطی شده و در نتیجه من نمی فهمم.

به هر حال، همه این تورکی ها ( تورکی قزاقستان، ازبکستان، ترکمنستان، قشقایی، آذربایجان ایران،  اویغورهای ساکن چین ، جمهوری آذربایجان و ترکیه و...)  یک زبان هستند منتهی با گویش های گوناگون. زبان تورکی با چند زبان دیگه  جزو خانواده زبان های آلتایی هستند. زبان های آلتایی با زبان هند و اروپایی که فارسی  (ونیز آذری کشف شده توسط کسروی)  به آن تعلق دارد از یک خانواده نیستند. 

تورکی ای که ما در آذربایجان ایران و زنجان صحبت می کنیم و تورکی ای که در جمهوری آذربایجان به آن صحبت می شود همگی نه تنها یک زبان هستند بلکه یک گویش می باشند . پس می شود زبان ترکی گویش آذربایجانی. آذری یک زبان متفاوت هست که از بین رفته.

برای این متوجه بشوید از فارسی و عربی مثال می زنم. این دو زبان متفاوت هستند آن هم از خانواده زبان های متفاوت. عربی زبان آرامی هست. فارسی زبان هند و اروپایی. ساختار این دو زبان -از نظر زمان ها و نحوه صرف- با هم متفاوت  هستند. هرچند که این دو زبان به هم کلمات بسیاری وام داده اند.

تورکی آذربایجانی و فارسی هم چنین هستند. دو زبان متفاوتند که کلمه با هم زیاد رد و بدل کرده اند.

و اما برسیم به لهجه ها. همین زبان ترکی به گویش آذربایجانی هم خود لهجه های فراوان دارد. در خود تبریز لهجه ها چندی هستند. وقتی من کودک بودم تلفظ «ر» به صورت «ی» را یا نشانه «دیلی شیریننخ» می دانستیم یا مهاجرت از اطراف تبریز.  اما این روزها جمعیت غالب تبریز که فرزندان همان مهاجران هستند «ر» را «ی» تلفظ می کنند. یعنی از حدود ۴۰ سال پیش لهجه غالب تبریز به تدریج عوض شده.

خوب! این از زبان ها و گویش ها و لهجه ها. لابد سئوال پیش می آید که چرا کسی که به زعم خود عبارت طولانی «زبان تورکی گویش آذربایجانی» را خلاصه می کند و آن را آذری می خواند با واکنش تند منفی و یا بایکوت  روبه رو می شود. گیریم به لحاظ واژگان، دقیق نیست یا حتی اشتباه هست. چرا باید این همه حساسیت برانگیز باشد؟

«ریکا» خواندن مایع ظرفشویی و «فاب» یا «تاید» خواندن  پودر لباسشویی هم  به لحاظ زبانی درست نیست ولی همه روزه این غلط های مصطلح را به کار می بریم و کسی هم به ما چشم غره نمی رود! پس چرا کلمه «آذری» حساسیت بر می انگیزد؟! خوب! این  کلمه تاریخچه ای غرض آلود دارد که در نوشته بعدی ام به آن  می پردازم و شفاف سازی می کنم.


----------


نیمه اول قرن بیستم میلادی، تب ناسیونالیزم دنیا را فرا گرفته بود. این تب بعد از جنگ جهانی اول تا انتهای جنگ جهانی دوم، به وخامت گرایید. قصه ناسیونالیزم هیتلری در آلمان را همه می دانند. اما کشورما هم از این تب بی نصیب نماند. 

امروزه فهمی که ما از ملت داریم (دست کم فهم این حقیر) ، چنین هست: سرنوشت  یک دسته از مردم که ملت نامیده می شوند از هر دین و عقیده و زبان و جنسیت و طرز فکر و سبک زندگی -بنا به قرارداد های کاملا دست ساز بشر که  با داشتن شناسنامه یا پاسپورت تجلی می یابد-- به هم گره می خورد. عقل حکم می کند این دسته از مردم اختلافاتشان را کنار بگذارند وبرای بهبود سرنوشت مشترکشان باهم همکاری کنند. همین! مهم هم نیست که هزار سال پیش اجداد این افراد کجای این کره خاکی بودند. یا زبانی که اکنون به آن تکلم دارند آیا ۲۰۰۰ سال پیش هم در این منطقه تکلم می شد یا خیر. مهم این هست که سرنوشت شان و آینده شان بنا به قراردادهای دست ساز بشر به هم گره خورده است.

اما بسیاری از متفکران نیمه اول قرن بیستم  غیر از این می اندیشیدند. آن ها  گذشته، نژاد و.... را خیلی جدی می گرفتند. یکی از ریشه های این تفکر، علم گرایی بود بی آن که معنی علم مدرن را درست درک کرده باشند.  به زعم خود، علم را جای دین گذاشتند! یافته های ابتدایی علوم طبیعی را زیادی جدی گرفتند و از آن ایدئولوژی ای ساختند و جای دین نشاندند. بی آن که بفهمند حرف آخر در علم -آن  هم علمی مثل ژنتیک که صد سال پیش در دوره جنینی بود- مسخره هست. یافته های اولیه  علمی ای که آن روزگار به استناد آنها ایدئولوژی نژادی را بنا نهادند امروزه با پیشرفت علم اصلاح شده. این خاصیت علم هست که متاسفانه آنان نمی فهمیدند.

بگذریم! برگردیم به بحث خودمان در مورد زبان مردم آذربایجان. در این فضای تب آلود، کسروی تحقیقات زبان شناسی خود را انجام می داد و رسید به این فرضیه زبان آذری که در پست قبلی به آن اشاره کردم. 

از سوی دیگر، پروژه ملت سازی ایدئولوگ های آن دوران ایجاب می کرد که نشان دهند که مردم مرز نشین آذربایجان با مردم ترکیه تفاوت خیلی زیادی دارند. این کلمه آذری را یکهو برگرفتند. حرفشان هم این بود که زبان مردم این دیار آذری هست  «نژادشان» هم آریایی است، اما کلمات ترکی توسط «مهاجمان» وارد این زبان شده. برای خودشان هم برنامه می ریختند که به تدریج کلمات فارسی را جایگزین کلمات تورکی وارد شده در زبان اذری می کنیم تا به دنیای آرمانی آریایی برگردیم!!! به زعم آنها این کلید رسیدن به آرمانشهر کذایی خودشان بود!

برخی متفکران آذربایجانی آن دوره از همان موقع به این موضوع حساسیت نشان دادند و علیه آن موضع گرفتند. اما عموم مردم، تا دهه ها اهمیت زیادی نمی دادند که آن ها را آذری بخوانند یا تورک.  تا دهه ۷۰-۸۰ خورشیدی، عموم مردم آذربایجان بین خودشان خود را تورک می خواندند اما اگر فارس ها آنها را آذری می خواندند عموما حساسیتی نشان نمی دادند. از دهه هفتاد و هشتاد خورشیدی حساسیت  عمومی آغاز شد. تحولات سیاسی منطقه، ورود ماهواره و تماشای کانال های ترکیه و باکو، مراودات با ترکیه و نیز جمهوری آذربایجان که بعد از فروپاشی شوروی از زیر پرده آهنین بیرون آمده بود، سوگیری های ایران در جنگ قره باغ، رشد اقتصادی ترکیه و جمهوری آذربایجان و پسرفت های اقتصادی ایران، توزیع ثروت در پهنای ایران و رشد کرمان و یزد و......

 همه و همه در این که زمینه ای فراهم شود که بعد از دهه ها حساسیت نسبت به کلمه آذری-- که نمود فارسیزه کردن و استحاله فرهنگی بود --به وجود آید. اما اثر مهم تر را لودگی های صدا و سیما و... داشتند. رواج  بی حد وحصر و مشمئز کننده «جوک ترکی» در دهه ۷۰ و ۸۰  در بالا بردن آستانه حساسیت خیلی نقش داشت. البته این جوک ها قبل از دهه هفتاد هم بود اما نه تا این حد.  در پی نوشت دوم به علل می پردازم.

همه این عوامل در کنار هم حساسیت به کلمه «آذری» را به شدت بالا برد. چرا!؟  چون فکر می کردند از یک سو هویت واقعی ما را که تورک هستیم تحقیر میکنند از سوی دیگر، در استان های ما سرمایه گذاری نمی کنند. به دغدغه های درمورد خواهران و برادرانمان در قره باغ هم وقعی نمی دهند. بعد هم که شاکی می شویم با لحنی که انگار لطفی در حقمان می کنند و افتخاری نصیمان می نمایند می گویند شما که ترک نیستید  بلکه شما آذری هستید. 

خلاصه این کلمه«آذری» بدجوری حساسیت زا شد.


-------------------


امیدوارم اونهایی که نیت شوم دارند و می خواهند مردم منطقه آذربایجان و زنجان را استحاله فرهنگی دارند هدایت شوند. من حرفی با آنها ندارم. خوشبختانه هم دارند یواش یواش منقرض می شوند. اما حرفم با عزیزانی است که در آستانه روز جهانی زبان مادری یا مناسبت های دیگر، می خواهند کمکی به فعالان فرهنگی عرصه زبان مادری در خطه آذربایجان وزنجان بنمایند. با «آذری» خواندن زبان تورکی، مخاطبان بالقوه شما، ممکن هست گمان کنند که شما  قصد دارید تا همان پروژه استحاله فرهنگی را که در زمان محمد علی فروغی و محمود افشار و.... کلید خورده بود دوباره احیا کنید. اگر برخورد بدی دیدید بدانید ریشه اش چیست.


--------


پی نوشت: کسانی مثل کسروی خدمات زیادی هم کرده اند. در مورد یافته های زبان شناسی که قصد بدی نداشت. داشت تحقیق خود را می کرد. دیگران از یافته هایش سواستفاده کردند.  حتی امثال محمود افشار و....  را هم که واقعا نیت استحاله فرهنگی مردم آذربایجان را داشتند بعد از صد سال باید بخشید و گذشت. فرزند زمانه خود بودند  و فکر میکردند دارند کار درست را انجام می دهند. در زمینه های دیگر خدمات چشمگیر هم داشتند. در مجموع به نظرم باید آن دوره را پشت سر گذاشت و به آینده نگریست. نباید در باتلاق گذشته ماند و عمر گرانمایه با نفرین گذشتگانی چون محمود افشار هدر داد.


-------


پی نوشت دوم: من تمام فیلم های زنده یاد نصرت کریمی در یوتیوب را دیدم و به دقت نگاه کردم ببینم آیا درآنها هم زبان ما مسخره می شود؟!. حتی یک مورد هم تمسخر زبان تورکی در فیلم های آن مرحوم – که در دهه ۴۰و ۵۰ ساخته شده- نیافتم. فقط لهجه «معرب» در فیلم های نصرت کریمی مسخره می شود. دقت کنید که عرب ها مسخره نمی شوند بلکه ایرانیان ریاکاری که برای باسواد و یا پرهیزگار نشان دادن خودشان لهجه عربی را تقلید می کنند در فیلم های زنده یاد نصرت کریمی مسخره می شوند. در واقع هدف زنده یاد نصرت کریمی تحقیر و تمسخر ریا و تظاهرست نه تحقیر اقوام. خیلی فرق دارد با فیلم ها و سریال های  دهه هفتاد و هشتاد که لهجه و زبان ما را مسخره می کردند. البته نصرت کریمی در میان کمدین ها  یک قله استثنایی بود. احتمالا  کمدین های درجه ۲ و ۳ دهه چهل و پنجاه لهجه ها را مسخره می کردند. 

در دوره پس از جنگ فیلمسازان مثلا به زعم خودشان خواستند نشاطی به جامعه بدهند. شوخی جنسی و..... که آن زمان اکیدا قدغن بود.  امکانات بصری و تکنیکی چندانی هم که نداشتند.  اغلبشان هنر چندانی هم نداشتند. پس رو آوردند به جوک ترکی و لودگی ها و مسخره بازی ها از این دست.

مهران مدیری که هنرمندتر از بقیه شان بود کمتر به تمسخر لهجه  آذربایجانی ها می پرداخت. از این جهت شوخی هایش حس بدی ایجاد نکرد. اما بقیه که هنر او را نداشتند به طرز چندش آوری به تمسخر زبان و لهجه ما رو آوردند.

در مورد لهجه ترکی در سریال برره مفصل اینجا نوشته ام.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ]