هویت در افسانه های سرزمین من

+0 به یه ن

الفی اتكینز نوشت كه قصه ی شب یلدا باید قصه عشقولانه یا حضور شاهزاده باشه. قصه ی علمی-تخیلی جواب نمی ده! من هم نوشته ی زیر را كه 3 سال پیش نوشته بودم دوباره تقدیم می كنم:


وقتی من پنج شش ساله بودم پدر و مادرم هر دو شاغل بودند و من اغلب اوقات را در خانه با خانمی كه او را مشهدی می خواندیم به سر می بردم. مشهدی از روستاییان نزدیك اهر بود. متاسفانه در جریان كشمكش ها و در گیری هایی كه بین روستاییان و عشایر منطقه در آن زمان وجود داشت، خانواده مشهدی همه دارایی های خود را ازدست دادند و در اوایل دهه پنجاه با دست خالی به تبریز آمدند. مشهدی ابتدا در خانه پدربزرگم كار می كرد و بعد برای كار به خانه ما آمد. وقتی مشهدی از كار روزانه فارغ می شد مرا صدا می زد تا برایم قصه بگوید. دقایق قصه گویی های او از شیرین ترین لحظات زندگانی من تا به امروز است. اول از من می پرسید كه دوست دارم قصه نو بشنوم یا یكی از قصه هایی را كه قبلا گفته. گنجینه قصه های مشهدی تمامی نداشت! من در آن زمان با همان اندیشه كودكانه خود تعجب می كردم كه چرا از روی قصه های مشهدی كارتون نمی سازند! موضوعات كارتون ها در آن زمان خیلی تكراری و یكنواخت به نظرم می آمدند. یك بار هم صدای قصه های مشهدی را ضبط كردم اما متاسفانه نوار آن را گم كرده ام. شیوه قصه گویی مشهدی هم عالمی داشت. ماهرانه عناصرمدرنی را كه می دانست من به آنان دلبسته ام وسط داستان های قدیمی می آورد. نتیجه هم خنده دار می شد و هم شیرین!
بعضی وقت ها خیلی دلم برای او، قصه هایش و مهربانی هایش تنگ می شود. گویا شهریار از دل من شعر معروف خود را سروده:
"خان ننه! هایان دا قالدین؟! اله باشیوا دُلانیم! نِجه من سَنی ایتیردیم. دا سَنین تایین تاپلماز" (ترجمه: خان ننه! كجایی تو؟! الهی دورت بگردم! چه طور من تورو گم كردم. مثل تو دیگه پیدا نمی شه."



 قهرمان داستان های كودكی من اغلب دختران جوان بودند. حال می خواهم یكی از این داستان ها را برایتان بازگو كنم. این داستان محبوب ترین داستان من در كودكی بود:

روزی از روزها، شاهنشه جوان و خوش سیما سوار بر اسب سپیدش و در لباس مبدل، برای سركشی به قلمرو و خبر گرفتن از زندگانی مردمانش به یك روستای دور افتاده می رسد. شاهنشه، خسته از راه، به سمت چشمه می رود تا عطش خود و اسبش را فرو نشاند. در كنار چشمه سه خواهر را می بیند كه كوزه های خود را از آب پر كرده اند و مشغول صحبت هستند. زیبایی دخترها شاهنشه جوان را مجذوب می كند. پشت درختی می ایستد و به سخنانشان گوش فرا می دهد. خواهر بزرگ تر می گوید:" سنی از ما گذشته. بیایید ببینیم هر كدام چه هنر و مهارتی داریم." دو خواهر دیگر موافقت می كنند. دختر بزرگ می گوید:"من می توانم در پوست یك تخم مرغ غذایی بپزم كه تمام سربازان شاه از آن بخورند و سیر شوند و باز هم باقی بماند." دختر وسطی دست در گیسوان پر پشت و بلند خود می برد، تار مویی می كند و در مقابل دو دختر دیگر می گیرد و می گوید:" من با این تار مو فرشی می توانم ببافم كه تمام سربازان شاه برآن بنشینند و باز هم گوشه ای خالی بماند." نوبت به دختر سوم می رسد. دختر سوم مكثی از روی شرم و حیا می كند و آن گاه، آرام ولی با اعتماد به نفس، می گوید:"راستش را بخواهید من هیچ كدام از این هنرها را ندارم. اما در این 15 بهار كه از عمرم گذشته، هر وقت مسئله ای پیش آمده با نیروی عقلم چاره ای اندیشیده ام و از عهده حل مشكل بر آمده ام. در آینده نیز همین گونه به جنگ مشكلات خواهم رفت." جواب دختر جوان تر به دل شاهنشه جوان می نشیند و با خود فكر می كند ملكه ای كه به دنبالش می گشتم، همین دختر است. شاه جوان و دختر روستایی با هم عقد ازدواج می بندند و آن گاه به سوی قصر شاه حركت می كنند. از هفت دریا و هفت كوه و هفت دشت گذر می كنند تا به قصر شاه می رسند. این سفر طولانی در نظر تازه عروس قصه ما هفت لحظه بیشتر طول نمی كشد. در قصر شاه، هفت شب و هفت روز جشن می گیرند. پس از این جشن ها پیكی به شاه خبر می آورد كه شاه همسایه به قلمرو او حمله كرده. شاه ساز و برگ می كند و هفت سال به پیكار می رود. در این هفت سال قهرمان داستان ما در قصر تنها ی تنها می ماند. در این هفت سال اتفاقات زیادی می افتد اما هر بار قهرمان داستان ما همان گونه كه در اول داستان گفته بود با نیروی عقل خویش چاره ای می اندیشد و موفق می شود مشكلات را پشت سر بگذراند. در پایان هفت سال پادشاه پیروز به خانه بر می گردد و سالیان سال به خوبی و خوشی با همسرش زندگی می كند.


من با شنیدن داستان هایی از این دست بزرگ شده ام. قهرمان داستان های كودكی من برای تعریف هویت خویش "به استخوان های پوسیده پدران" نیازی نداشت. قهرمان داستان های كودكی من روی به آینده داشت. قهرمان داستان كودكی های من بر عكس خواهرانش دست به دامان لاف های دروغ نمی شد. آن قدر اعتماد به نفس داشت كه نیازی به دروغ گویی نمی دید.
دخترك پانزده ساله افسانه های سرزمین من، هویت خود را نه با زیبایی خویش تعریف می كرد نه با موقعیت همسرش. مبنا و منشا هویت او "عقل گرایی" او بود. با همین "عقلش" مشكلات را حل می كردو پیش می رفت.

 جای جای سرزمین من، افسانه های كهن زیبایی دارد كه جمله به جمله آنها سرشار از حكمت هستند.

مشكلات فراوانند! نیك آگاهم! اما ما كمتر از دختركان پانزده ساله افسانه های سرزمینمان نیستیم! ما نیز مشكلاتمان را به دست خود و با كمك از عقل خود، یكی یكی حل می كنیم. نیازی به دلسوزی دیگری نیست!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش چهارم طرح همه با هم

+0 به یه ن



روز سه شنبه متاسفانه نه من تونستم به برنامه ی رژیم غذایی ام پایبند بمونم و نه تونستم ورزش كنم. دیروز هم كه ما یك برنامه "پیش-شب-یلدا" داشتیم كه دیگه تكلیفش معلومه! اما بقیه روزها خوب بود.

اگر شب یلدا بخواهید فیلم ببینید من دو فیلم معرفی می كنم. یكی اش پل چوبی كه توی مایه های روشنفكرانه و شاعرانه است. اما نه آن مدلی كه سر و ته نداشته باشه و آدم بگه  اینها به اسم فیلم روشنفكری ما را گذاشتن سر كار. دومی تهران 1500 مهران مدیری هست كه یك انیمشین هست.  شب عید سال 1500 هجری است!به دیدنشان می ارزند. بعدا سر فرصت راجع به آنها صحبت می كنیم.

می گن زمستان امسال تبریز مثل زمستان های قدیم زمهریر است.شاخدا یا به گویش تبریز "شَخته"! از همون زمستان ها كه شهریار درباره شان سروده : زمستان پوستین افزود بر تن كدخدایان را/ ولیكن پوست خواهد كند ما یك لاقبایان را.
دور هم جمع شدن های شب یلدا و اربعین فرصت خوبی است برای كمك جمع كردن برای خرید لباس زمستانی برای كودكان نیازمند. می توانید از طریق بنیاد كودك كمك های خود را به نیازمندان بدهید.

 

شعر شهریار

زمستان پوستین افزود بر تن كدخدایان را
ولیكن پوست خواهد كند ما یك ‌لاقبایان را
ره ماتم‌ سرای ما ندانم از كه می ‌پرسد
زمستانی كه نشناسد در دولت سرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می‌ آید
كه لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را
به كاخ ظلم باران هم كه آید سر فرود آرد
ولیكن خانه بر سر كوفتن داند گدایان را
طبیب بی‌ مروت كی به بالین فقیر آید
كه كس در بند درمان نیست درد بی ‌دوایان را
به تلخی جان سپردن در صفای اشك خود بهتر
كه حاجت بردن ای آزاده مرد این بی ‌صفایان را
به هر كس مشكلی بردیم و از كس مشكلی نگشود
كجا بستند یا رب دست آن مشكل گشایان را
نقاب آشنا بستند كز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد، بیگانه دیدیم آشنایان را
به هر فرمان آتش عالمی در خاك و خون غلطید
خدا ویران گذارد كاخ این فرمانروایان را
حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس
كه میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را


 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

قصه برای شب یلدا

+0 به یه ن

چیزی به شب یلدا نمانده. از جمله سنت های شب یلدا قصه گویی هاشه. من فكر می كنم باید ژانر علمی-تخیلی هم باید یواش یواش به قصه های محلی ما باید اضافه بشه. من پارسال در این زمینه سعی كرده بودم. البته نتیجه را بیشتر كسانی كه رشته شان فیزیك بود پسندیدند! به هر حال اولین قدم هست. امیدوارم مقدمه ای باشه تا اشخاص خوش ذوق تر از من در  این زمینه كار كنند.

اینجا فایل صوتی قصه گویی مرا به زبان تركی به سبك مادر بزرگ ها می توانید دانلود كنید. اگر دوست داشتید می توانید آن را به دیگران هم بدهید. از این كار خوشحال خواهم شد. در زیر هم ترجمه فارسی اش را دوباره منتشر می كنم:

یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچ كس نبود. زیر گنبد كبود یك دختری بود كه اسمش آیدا بود. آیدا دانشجوی دكتری فیزیك بود. به مطالعه ی ستاره ها و همین طور ذرات خیلی خیلی كوچكی كه دنیا از دنیا از اونها ساخته شده علاقه داشت و روی آنها مطالعه می كرد. یك روز آیدا به یك همایش بین المللی رفت. در همایش بین المللی یك آقایی  داشت  سخنرانی می كرد. می گفت ستاره هایی كه حدود ۸ برابر سنگین تر از خورشید هستند بعد از حدود ۱۰ میلیارد سال منفجر می شوند و از آنها ذرات كوچكی ساطع می شه كه اسمشان نوترینوست. نوترینوها به چشم دیده نمی شوند. اما علی الاصول می توانند در آزمایشگاهی كه توی ژاپن هست و اسمش سوپركامیوكانده است دیده بشن. این آزمایشگاه زیر زمین است. تاریك تاریكه. یك بشكه ی خیلی بزرگه كه توش آبه. وقتی ذره ی نوترینو از آن عبور می كنه یك نور زیبای آبی پخش می شه.

آقاهه می گفت اگر انفجار ستاره در كهكشان خودمان یا همان كهكشان راه شیری رخ بده ما هزار تا از این نورها را می بینیم. اما از این انفجارها در كهكشان ما قرنی یكی دو بار بیشتر اتفاق نمی افته. باید سی تا پنجاه سال دیگه صبر كنیم تا یكی دیگه از این ها را ببینیم. گفتیم این جور كه نمی شه! یعنی همین طور دست روی دست بذاریم؟! آخه چه قدر صبر كنیم؟! ۳۰ سال؟! ۵۰ سال؟! تا آن زمان كه پیر می شیم بعد یك فكری به ذهنمون رسید. گفتیم درسته كه در نزدیكی ما و در كهكشان ما حداكثر هر صد سال سه تا از این انفجارها می شه. اما اگر بتوانیم نوترینوی انفجارها در كهكشان های دوردست را هم ببینیم خیلی خوب می شه. بعدش یك فكری به ذهنمون رسید. اگر توی آب آن دستگاهمون یك ماده به اسم گادلینیوم حل كنیم می توانیم اثر آن نوترینوهای دوردست را مشاهده كنیم. گادلینیوم در آب اقیانوس ها هست اما درصدش كمه.

حرف آقاهه كه به اینجا رسید فكری به ذهن آیدا رسید. یواشكی لپ تاپش را باز كرد و به برادرش آیدین یك پیغام فرستاد: "آیدین! اورمو گؤلونین سووندا نچچه درصد گادلینیوم وار؟" (ترجمه: آیدین! در آب دریاچه ی اورمیه چند در صد گادلینیوم هست؟) برادر آیدا زیست شناس بود در مورد آرتمیای داخل دریاچه ی اورمیه تحقیق می كرد. آب دریاچه كه كم شده طفلكی آرتمیاها كه جانورهای كوچك آبی هستند دارند می میرند. آیدین داره سعی می كنه اونها را نجات بده. جواب آیدین كه رسید آیدا خیلی خوشحال شد.  

غلظت گادلینیوم در آب دریاچه ی اورمیه دقیقا همان بود كه برای این آزمایش لازم بود. بعد از سخنرانی رفت و ماجرا را برای همكاران خارجی تعریف كرد. قرار شد با هم همكاری كنند تا هم از آن نوترینوها پیدا كنند و هم نامه نگاری كنند تا به كمك جامعه جهانی دریاچه ی اورمیه و آرتمیاهای كوچولو را حفظ كنند تا پرنده های قشنگ فلامینگو باز هم به دریاچه بیایند و بچه ها بروند آنها را تماشا كنند.

قصه ی ما به سر رسید فلامینگو به دریاچه ی اورمیه نرسید!

برای اطلاع بیشتر در مورد قسمت فیزیكی قصه به این مقاله مراجعه كنید.

 مقاله ی من و آرمان را  ببینید. فصل ۴ اش مربوط است.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شعر رنگین كمان و آموزش نام رنگ ها به تركی

+0 به یه ن

شعر و عكس های زیر را از این وبلاگ برمی دارم.


گؤی قورشاغی ساللانیب

اوجو یئره باغلانیب

گؤزل گؤیچك شالی وار

یئددی رنگه بویانیب

قیرمیز تورونجو ساری

یان یان خوش خوش دایانیب

یاشیل گؤی گؤمگؤی بنفش

اوزاقلارا اوزانیب

یئردن گؤیه یول سالیب

بویوك كؤرپو یارانیب               (شعر آیدین قوجا)


گؤی قورشاغی=رنگین كمان=rainbow

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مربای زنجبیل

+0 به یه ن

در خانواده ی ما تلخی زنجبیل هم می گیرند باهاش مربا می پزند.
من هم چند وقت پیش به سبك خودم درست كردم.
اول پوست نازك زنجبیل تازه را با چاقو پوست كندم.
بعد خودش را لایه لایه (لایه های نازك) بریدم.
بعدش چند بار در آب جوشاندم و آب را دور ریختم. (تلخی در آوردن یعنی همین. قبلا جایی نوشتم كه  خانم های تبریزی خوردنی های تلخ و تند را بر می دارند تلخی اش را در می آرن باهاش مربا می پزند. البته من  از آن به عنوان متافور و استعاره برای ایجاد صلح شیرین بعد از  تلخی جنگ و مرافعه یاد استفاده بودم).
بعدش كه سرد شد در یك طرف شیشه ای یك لایه عسل و بعد یك لایه زنجبیل ریختم.  دانه های هل را برای خوشبو كردن به آن اضافه كردم. چند روز ماند و عسل به خورد زنجبیل رفت. خیلی خوشمزه شد. یك كوچولویش برای دل درد خوبه.
طعم خاصی داره. فقط باید یك كوچولو ازش خورد.
اگر رژیم نباشید یك لایه كره روی  بیسكویت ساقه طلایی بمالید. بعدش هم یك تكه از این مربا روش بذارید و میل كنید خیلی خوشمزه می شه.
پوست های زنجبیل را دور نریختم. گذاشتم خشك شدو تكه هایش را هر از گاهی روی كته می ریختم. خیلی خوش عطر می شد.
زنجبیل و عسل هر دو از خوراكی هایی هستند كه در قرآن از آنها یاد شده:
"
(و یسقون فیها كاسا كان مزاجها زنجبیلا)
سوره انسان آیه 17

وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ ﴿۶۸ سوره نحل﴾

ثُمَّ كُلِی مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِی سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا یَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاء لِلنَّاسِ إِنَّ فِی ذَلِكَ لآیَةً لِّقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ ﴿ سوره نحل آیه ۶۹﴾



عسل فواید غذایی زیادی دارد اما  جایی خواندم اگر آن را بجوشانیم ارزش غذایی خود را از دست می دهد. برای همین هم من نجوشاندم. اینجا در مورد ارزش غذایی عسل نوشته

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نلسون ماندلا نیسگیلی

+0 به یه ن



دونیــــادا ان بؤیوك آزادلیــق سئون
"ماندلا " دؤنیاسین دگیشدی حاییف
یازیق لار كؤمه-كی، انسانلیق سئون
"ماندلا " دؤنیاسین دگیشدی حاییف
 
غیـــرتی آتمائیب یئمیین عـــــاری
بیرآن باش ایمه-ین ظالیمه ساری
تخت دن سالان ظلم ائدن حؤكموداری
"ماندلا " دؤنیاسین دگیشدی حاییف
 
ایللر بؤیی دوستاق لاردا قؤیان جان
آزادلیــــــقی اؤنودمایان هئــــچ زامان
آغ-قره نی  بیرلشـــدیرن بیـــر انسان
"ماندلا " دؤنیاسین دگیشدی حاییف
 
خزان باغدان چیچه گیمی آپاردی
باهــاریمی  دیله گیـــمی آپاردی
فلك قیـــردی اؤرگیــــمی آپاردی
"ماندلا " دؤنیاسین دگیشدی حاییف
 
ای "نصیری"  قلـم گؤتور  نیسگیل یاز
یارا دردین آرتیــــــق ،دئرین ، نه دایــاز
بوندان بئله قیشین سؤنو گؤلمه ز یاز
"ماندلا " دؤنیاسین دگیشدی حاییف
 
تبریز / ولی نصیری
منبع

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شعر

+0 به یه ن

حدس بزنید این شعر از كیه؟

خاطرات كودكی یادش به خیر
آن همه آسودگی یادش به خیر
بی خبر بودیم از درد پدر
تا كه شد از رنج دوران، خم كمر
در میان سفره هامان نان و شیر
مادرم پیش از همه می گشت سیر
داشت لبخندی به لب در گفتگو
هیچ كس آگه نبود از درد او
دستمان پر پینه و بی مایه بود
سادگی افزون ترین سرمایه بود
قلب هامان از صفا خالی نبود
عشق هامان پوچ و پوشالی نبود
حیف، انسان ناگهان مغرور شد
 بنده ی جاه و مقام و زور شد
بی خبر ماندیم از هم بی خبر
ای دریغا ای دریغا، ای بشر



پاسخ: شاعر این شعر یكی از فرزندان بنیادكودك به نام آزاده زاهدی هست كه الان دانشجوی روانشناسی می باشد. این شاعر جوان به تازگی دیوان شعرش را با عنوان نقطه ای برای فكر كردن منتشر ساخته. انتشارات شاسوسای كاشان كتاب را چاپ كرده. برای اطلاعات بیشتر می توانید به این لینك مراجعه فرمایید.
بنیاد كودك در كاشان نیز شعبه دارد. اخیرا در مراغه هم شعبه ای باز كرده اند. هم اكنون هفت كودك مددجو از شعبه ی مراغه ی بنیادكودك منتظر كفیل هستند. لطفا از طریق اینترنت یا صحبت رو در رو شعبه مراغه بنیاد كودك را به آشنایانتان بشناسانید. اگر شعبه بیشتر شناخته شود (به خصوص در بین مراغه هایی كه خارج از مراغه زندگی می كنند) مددجویان سریع تر كفیل می یابند. به علاوه فعالیت های گوناگون شعبه بیشتر حمایت مردمی می یابد. شعبه های جدیدالتاسیس را باید از طریق "اطلاع رسانی خود جوش مردمی" در جامعه شناساند تا حامی بیابند. چندی قبل هم تاسیس شعبه ی رشت را اینجا منعكس كردم. گزارشی از فعالیت های شعبه ی رشت را می توانید اینجا ببینید. در هر كجای دنیا كه زندگی كنید بنیاد كودك امكان حمایت از مددجویان را از نقاط مختلف ایران فراهم می سازد. می توانید با مراجعه به سایت بنیاد كودك خود انتخاب نمایید.  از طریق تبلیغ و شناساندن بنیاد هم می توانید از این امور خیر حمایت كنید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از مادران بپرسید امثال این مسایل!

+0 به یه ن


در مورد بیلبوردهای "فرزند بیشتر زندگی شادتر" كه در سطح شهر تهران نصب شده افراد زیادی نوشته اند و انتقاد كرده اند. من قصد نداشتم و ندارم كه چیزی در این مورد بگویم یا بنویسم. آنا نوشته ای كوتاه در این باره دارد  كه می توانید بخوانید. یكی از مزاحمین سمج و بیكار و بیعار اینترنتی(ترول) متاسفانه در  فضای مجازی پارسی  انگل وار بسیارند كامنتی طعنه آمیز  به این صورت گذاشته:
"وای چه بد.. نه تو رو خدا یه چیزی بگین... حیفه ندونیم نظر شما چیه در این مورد... .نه كه همیشه خیلی كارشناسی و متخصصانه صحبت می كنید... واقعا ختم سواد و علم و هنر هستین و این حرفا... بگید تو رو خدا نظرتون رو... حیفه "

صد البته حرف آن مزاحم اینترنتی  و امثال او پشیزی نمی ارزد اما بهانه ای شد كه در آستانه تدوین حقوق شهروندی كه اتفاقا به حقوق مادران هم عنایت ویژه دارد نكته ای را گوشزد كنم:

در مورد فرزند آوردن در مورد شادی و یا زحمت ناشی از رتق و فتق امور مربوط به خانواده ی پرجمعیت و نیز در مورد حضور یا عدم حضور مادر در تفریحات خانوادگی باید از مادر سئوال كرد.  اوست كه در این مسایل صاحبنظر و صاحب سلیقه می تواند باشد. كارشناس این موضوع هموست ولو این كه سواد و خواندن نوشتن هم نداشته باشند.  دیگه مادر فرهیخته ای چون آنا كه جای خود دارد! دولتمردان حق ندارند در این موضوعات كه مادران قرار است به پایش بنشینند بدون نظر  مادر ان برنامه ریزی كنند. من مادر نیستم اما باور دارم بخش بزرگی از مشكلات این مملكت از آنجا ناشی می شوند كه  دولتمردان نظر مادران را آنجا كه باید  نمی شنوند. به طور خاص  روز چهارم خرداد سال 1361 به سراغ نظرسنجی از مادران نرفتند!

سال 89 آنا در وبلاگش نوشت:"حرف های زیادی دارم برای نگفتن"
و من در جواب در وبلاگم نوشتم:

بهارم! دخترم! حرفی بزن! شوری برانگیز

به عنوان یك انسان، یك شهروند، یك زن، یك مادر، یك معلم، یك خانه دار، یك پزشك، یك پرستار و.... حرف دلتان را بزنید و بگویید آرزویتان چیست. بگویید چه آرزویی برای آینده ی فرزندانتان دارید. بگویید و بنویسید چه می خواهید وچه نمی خواهید! خیلی ها دارند منویات خود را به عنوان خواست شما قالب می كنند. اگر سكوت كنید مجبورتان می كنند كه خواسته ی قلبی خود را انكار كنید و بخواهید آن چه كه آنها برایتان خواسته اند.آن قدر بگویید و بنویسید كه نتوانند خواست های درونی تان را تحریف كنند.




اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش سوم طرح همه با هم

+0 به یه ن

من این هفته شنبه و پنجشنبه یك مقدار بیشتر از حد رژیمم خوردم!  شنبه نتونستم ورزش هم بكنم. اما بقیه ی روزها مطابق برنامه بود.

دوستان! یاد اوری می كنم كه اگر مایلید  به "پاپی فمیلی" ساخته ی گروه آرزوبلاگ در مسابقه جهانی  با مراجعه به این سایت رای دهید. مگه ما نمی خواستیم كسانی را كه با نیروی ابتكار خود سعی در خوداشتغالی دارند حمایت كنیم؟! خوب! این فعالیت از همین جنس هست. این گوی و این میدان. با یكی دو كلیك و بی هیچ هزینه ای حمایت كنید. تازه "پاپی فمیلی" برای گسترش فرهنگ احترام به مادربزرگ ها و پدربزرگ ها طراحی شده است. یعنی یك ارزش اصیل را در سطح بین المللی و در این دنیای جدید تبلیغ می كند.
نظر آیدین آغداشلو در مورد نقاشی های سهراب سپهری خیلی به دلم نشسته: سهراب نقاش ایرانی است. هویت ایرانی در همه ی نقاشی های اوهست. اما نیازی نمی بیند جقه بته بكشد كه بخواهد داد بزند كه "اصیل ایرانی" است.
خوب! همین "پاپی فمیلی" هم همین كار را می كند. یك ارزش اصیل شرقی را به جهانیان عرضه می كند بی آن كه خیلی با تصریح بر فلان سمبل شورش را در بیاورد و شعار گونه وزننده شود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

استعفای نمایندگان مجلس

+0 به یه ن

در جراید خواندیم كه هفته پیش نمایندگان چهار استان مازندران, لرستان, خوزستان و كردستان در اعتراض به این كه در بودجه سال 93 استان آنها آن چنان كه آنها انتظار داشتند مورد توجه قرار نگرفته است زمزمه ی استعفا سردادند. من در مورد آن چهار استان آن قدر اطلاع ندارم كه در مورد این اقدام نمایندگانشان نظری داشته باشم اما راستش خیلی نگران بودم كه نكند نماینده های آذربایجان هم به این موج بپیوندند كه خوشبختانه چنین نشد. البته ترسی از استعفایشان نداشتم ولی از این نگران بودم كه ممكن است استمزاج آنها در حوزه انتخابیه شان نشان داده باشد كه با چنین استعفایی به محبوبیت آنها در حوزه انتخابیه در آستانه ی انتخابات مجلس بعدی افزوده می شود. نگران این بودم كه نكند بعد از چند دهه سعی و خطا هنوز بر پارادایم ویرانگر 20 سال پیش پای فشرده شود.

یاد خاطرات اوایل دهه هفتاد افتادم. روزی كه در جلسه ای با حضور مسئولان محلی و وزیر كشور با افتخار اعلام شد كه بناست "14 سد به یاد 14 معصوم" بر روی رودخانه های استان بسته شود. چه عوامانه خوشحالی كردیم! مجلس شبیه مجلس شیرین خوران عروسانی بود كه نجابت در سكوتشان تعریف شده و حق ندارند وقتی در مورد سرنوشتشان تصمیم گرفته می شود از نیاز ها و خواست ها ی خود بگویند. آری! توافق حاصل شده بود. عروس خانم (همان دریاچه اورمیه) باید با لباس سفید به حجله می رفت و با كفن سفید بیرون می آمد. البته عروس خانم ما   با لباس آبی به حجله رفت و فعلا با روپوش سفید در حال نزار افتاده.
ذهنیت آن موقع آن نبود كه باید كار كارشناسی شود . توسعه باید پایدار باشد. باید به مسایل محیط زیستی اهمیت داد. چنین چیزهایی در ذهن هیچ كدام از ما نبود. فقط پدرم زیر لب زمزمه كرد این "چشم و همچشمی با اصفهان در گرفتن بودجه بالاخره كار دستمان می دهد!" آن موقع حكمت سخن پدر را نفهمیدم اما امروز به خوبی در می یابم.
این روزها در تبریز ذهنیت مردم از پیشرفت تغییر كرده. دیگه پیشرفت را در كندن سهمی بیشتر از ثروت حاصل از فروش نفت نمی دانند. خوشبختانه از خمودی هم خبری نیست. آماده اند تا با ایده های و نو ابتكار های نو كار اقتصادی بیافرینند. فن آوری های نو و پیشرفت ارتباطات افق های وسیع تری را می گشایند. می توان "بازار هزار ساله تبریز" را در قرن بیست و یكم در فضای مجازی  به طور بین المللی و در سطح جهانی از نو آفرید و چه نیكوست وقتی می بینم جوانان شهرم  پای در چنین راهی گذاشته اند. اگر این حركات ادامه یابند به لحاظ اقتصادی روی پای خود می ایستیم و به آرزوی دیرینه ی خودكفایی كه از ارزش های اصیل  و مردمی انقلاب 57 بود دست می یابیم.
انتظاراتی كه اكنون از مسئولان باید داشت آن است كه موانع حقوقی و دیگر موانع راه این گونه پیشرفت را بردارند. سیستم بانكی را برای تسهیل این گونه فعالیت های اقتصادی- فرهنگی  اصلاح كنند.
فراموش نكنیم كه بنا به قانون اساسی نمایندگان مجلس در برابر آحاد ملت ایران مسئول هستند نه فقط در برابر مردم حوزه انتخابیه خود. ما نباید از آنها انتظارداشته باشیم كه هم و غمشان چانه زنی برای گرفتن بیشتر بودجه برای استان باشد. به خصوص كه خاطره تلخ بلایی كه سر عروس خانم آمد را داریم! اما می توانیم انتظار داشته باشیم در جهت تسهیل كار آفرینی با رفع موانع برای مردم كل كشور بكوشند. در این صورت "با شعورها"  از سراسر كشور از فن آوری نوین برای پیشرفت اقتصادی خودشان, خانواده شهر استان و كشور بهره خواهند برد. ("بیشعور ها" هم كه تكلیفشان معلوم است! كماكان از این فن آوری ها برای ایجاد مزاحمت  اینترنتی برای دیگران (از مینجیق گرفته تا فرناندا لیما و مسی) استفاده خواهند كرد و در سطح جهانی موجب آبروریزی مملكت خواهند شد.) خوشبختانه ما فرهنگی داریم كه "باشعوری" را تشویق و "بیشعوری" را تقبیح می كند. در نتیجه بیشترین سود را از این روند خواهیم برد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دو تا خبر خوب

+0 به یه ن

دو تا خبر خوب می خواهم بدهم.

1) چند وقت پیش یك نفر در این وبلاگ از من سراغ آقای دكتر قاسم اكسیری فرد را می گرفت. شكر خدا حالش خوب است. اولین خبر خوب اینه كه یكی از ایده های ایشان برای setupآزمایشی  به كار گرفته شده. این برای یك پژوهشگر فیزیك خبر خیلی مهم و بزرگی هست.  از صمیم قلب به او تبریك می گویم. من از ایشان دعوت كردم كه در مورد این دستاورد سخنرانی كنند. اگر علاقه مند باشید می توانید در این سخنرانی شركت كنید.  برای اطلاع بیشتر در مورد سخنرانی می توانید به اینجا مراجعه نمایید.

 

2) چند روز پیش  در وبلاگ قیل و قال علم خبر انتشار كتاب "منشا كیهان" به ترجمه ی آقای حسن فتاحی را منتشر كردم. امروز خبردار شدم كه این كتاب جزو كتاب های پرفروش آذرماه در ایران هست. از این موفقیت خوشنودم.

همان مطلب را در این وبلاگ در آرزوبلاگ هم منتشر كرده بودم و توضیح مختصری هم در مورد مترجم كتاب نوشته بودم. البته بیوگرافی نبود اما اشاره به جنبه ای از فعالیت های ایشان  بود كه فكر می كنم یاران آرزوبلاگ به آن علاقه مند باشند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پرچم های سرزمین های دور دست

+0 به یه ن

اروپا در طول هزار سال پیش تاریخ پر فراز و نشیبی داشته. اما گسست تاریخی در آن به وجود نیامده. هر نسل وارث تجارب نسل قبل بوده اند و تجارب و دستاوردهای نسل قبل به طور مدون و مكتوب و مستند به نسل بعد انتقال یافته. در نتیجه تجارب نسل ها هم افزایی داشته اند.

 حكومت مركزی به این صورت كه ما در قرن 20 ام و اوایل قرن 21 می شناسیم در قرن های گذشته با وسایل ارتباطی آن زمان اصلا معنا نداشته. در برهه هایی از زمان فئودال هایی بودند كه بر سرزمین هایی فرمانروایی می كردند. شهرها برای خودشان خودگردان بودند. در برهه ای دوك نشین ها و.... بوده اند. رابطه شان با هم با آن چه ما با ذهنیت بعد از قرن 20 امی در می یابیم فرق داشت. همه شان خود را  اعضای سرزمین های مسیحیت می دانستند اما فرهنگ محلی خود را داشتند. به خصوص هركدام پرچم مخصوص خود را داشتند. یك چیزی هم بوده به اسم coat of armsكه تاجایی كه من دستگیرم شده مخصوص هر طایفه بود. بخواهم به زبان فرهنگ خودمان ترجمه كنم این طور می شه: عوض این كه بپرسند "كیم لر دن دی؟" می پرسیدند coat of armآن ها چی بوده. در زمان قرون وسطی كه خیلی مهم بوده. الان هم این سمبل ها را نگه داشته اند. بیشتر برای جذب توریست . اگر در زمان قرون وسطی جنبه ی هویتی داشته الان بیشتر جنبه ی تزئینی دارد. اگر بارسلون رفتید توصیه می كنم حتما به spanish town آن سری بزنید. در این مجموعه نمونه ی معماری مناطق مختلف اسپانیا ساخته شده. می ارزد گوشی راهنمای آن را هم كرایه كنید و به توضیحات گوش دهید. هر عمارتی coat of arms مخصوص به خود دارد كه بر سردرش كنده كاری شده. گوشی راهنما توضیحات جالبی در باره ی آن می دهد.

در قرن بیستم و قرن بیستم در عین حال كه هر كشور یك پرچم ملی دارد بسیاری از این مناطق پرچم های سنتی و منطقه ای خود را حفظ كرده اند. مثلا اینجا شما می توانید پرچم های مختلف ایالت های آلمان را ببینید. جالبه كه یكی از پرچم ها شبیه پرچم ایران است! .

 

حالا اروپا با تمدن كهنش كه جای خود را دارد! ایالت های مختلف كشور نسبتا نوپای آمریكا هم پرچم های خود را دارند. نخواسته اند و مجبور هم نشده اند كه هویت محلی خود را بزدایند. پرچم ها ی ایالت ها سمبل هویت های محلی است. برای توریست ها هم جذاب هست. در خنزرپنزر فروشی های جلوی مراكز توریستی ده ها خرت و پرت هست كه  نقش پرچم محلی ایالت بر آن خودنمایی می كند و گردشگران هم به خرید آنها علاقه ی بسیار نشان می دهند. پرچم كالیفرنیا یك خرس است!  پرچم ایالت واشنگتن عكس واشنگتن را دارد. پرچم ایالت می-سی-سی-پی برایم جالب بود. یك ور پرچم پرچم فرانسه هست و یك ورش پرچم كنفدراسیون. پرچم كنفدراسیون را در فیلم هایی مثل برباد رفته بارها دیده اید. پرچم ایالت های جنوبی بود كه در جنگ داخلی آمریكا می خواستند از ایالت متحده ی آمریكا مستقل شوند. همه می دانیم و در فیلم برباد رفته هم دیده ایم كه این جنگ داخلی در آمریكا تا چه اندازه قربانی گرفت و ویرانی به بار آورد. استفاده از این پرچم طبعا بحث ها یی به دنبال داشته و خواهد داشت اما در هر حال پرچم ها ی محلی به طور رسمی و قانونی پذیرفته شده اند و مورد استفاده قرار می گیرند وكسی و نهادی یا گروهی برای استفاده از آن توبیخ نمی شود. بحث ها و جدل ها  در مورد پرچم ها و سمبل ها در چارچوب قانون باقی می ماند. سلب آزادی گروه ها در استفاده از پرچم ها و سمبل ها به صورت فراقانونی توسط كسانی كه خیال می كنند بیشتر می فهمند یا وطن پرست اصیل تری هستند در جامعه ی آمریكا پذیرفته نیست.

دقت كنید: انتقادی كه به برافراشتن پرچم كنفدراسیون می شود این نیست كه ممكن است با برافراشتن این پرچم فیل مردم ایالتهای جنوبی یاد هندوستان كند!  حرفشان این نیست كه باید بزنیم توی سر ایالت های جنوبی تا یادشان برود روزگاری سوداهایی بر سر داشتند كه با منافع ملی ایالت های متحده در تضاد بودند. دنبال این نیستند كه چنان بزنند توی سرشان كه تاریخشان یادشان برود و غلط بكنند كه بخواهند هویتشان را خودشان تعریف كنند. كسی نمی خواهد تاریخشان و هویت شان را ازآنها بگیرد و یك ورژن جدید و برساخته از تاریخ و هویت به آنها قالب كند كه با منافع ایالات متحده ی آمریكا به تشخیص ایالت های پیروز سازگارتر باشد. نه! اندكی پس از پایان جنگ مارگارت میچل رومانس بربادرفته را در مورد شكوه آن دوران می نویسد و  نه تنها تنبیه نمی شود بلكه بزرگترین جایزه ی ادبی آمریكا دریافت می كند بعدش هم از رویش هالیوود فیلم پرخرچ بربادرفته را می سازد كه (با احتساب تورم) هنوز كه هنوز است پردرآمدترین فیلم تاریخ سینما مانده است. بعدش هم فیلم نه تنها توقیف نمی شود بلكه ده جایزه ی اسكار می برد! خیلی حرفه ها! می گویند تاریخ را فاتحین می نویسند. اما در این مورد شخصی  -آن هم زنی- از طرف مغلوب دعوا تاثیرگذارترین اثر تاریخی را نوشته. برگردیم سراغ بحث پرچم. اگر انتقادی به برافراشتن پرچم می گیرند به خاطر این است كه آن فرهنگ طرفدار برده داری بود و سیاهان آمریكا نمی خواهند یادآوری شود. بحث جدل بین حق دو گروه از شهروندان آمریكایی است. حق سیاهان آمریكاو حق آزادی بیان سفیدان ابالات جنوبی. این كه كدام محق تر است محل جدل است نه  منفعت ملی  كه مردم مغلوب نمی فهمند و  قوم فاتح  باید به ضرب دگنگ حالیشان كنند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پلاك مخصوص خودروی معلولان و حقوق ترافیكی معلولان

+0 به یه ن

به نظر من این كه در ایران برخی از مردم جای پارك معلولین را رعایت نمی كنند،  بیشتر از روی جهالت هست. عزیزی می گفت وقتی تذكر می دهی می گویند امان از دست جانبازها. من البته نظرم قبلا در این باره گفته ام. تك تك ما مدیون جانبازان قهرمان كشورمان هستیم.
اما اون یارو كه درجای معلولین پارك می كند و بعدش هم می گوید امان از..... به زعم خودش دارد جلوی زیادی خواهی و رانت خواری را می گیرد. به زعم خودش می گوید :"درسته زورم به گرفتن حقم در كنكور و كسانی كه سهمیه جانبازان را اعمال می كنند نمی رسه اما اینجا كه زورم می رسه. چرا باید بذارم اون جانباز برای خودش جای پارك مخصوص رزرو كنه؟! این حق منه اینجا پارك كنم. خیابان مال همه است ارث بابای جانبازها كه نیست."
با یك همچین تصوراتی داره جای پارك را اشغال می كنه به زعم خودش هم داره قهرمان بازی می كنه كه جلوی رانت خواری ایستاده. خوب! این آدم ها را باید توجیه كرد. باید گفت حقوق معلولین در جامعه چی هست. باید برای عموم این مسایل تشریح كرد. وقتی تشریح شد عده ی قابل توجهی همكاری می كنند. الان واقعا نمی دونند كه باید به این قبیل جقوق معلولین احترام بذارند.

درمورد پلاك مخصوص ماشین معلولان می توانید اینجا را مطالعه كنید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

قانون مداری به سبك آلمانی

+0 به یه ن

معمولا در مورد آلمانی ها گفته می شود كه خیلی مقرراتی هستند. در مورد تابع ضوابط و قوانین بودن آلمانی ها جوك ها و افسانه های بسیار ساخته شده كه ما ایرانی ها هم با آنها بیگانه نیستیم.
در ایران هم رئیس رؤسا زیاد مقرراتی بودن آلمانی ها را توی سر ایرانی ها می زنند و ادعا می كنند اگر ایرانی ها هم به اندازه ی آلمانی ها مقرراتی بودند اینها هم مدیران موفقی مثل مدیران كارخانجات بنز و بی-ام-و و پورشه می شدند. این رئیس رؤسای ایرانی یك چیزی در مورد مقرراتی بودن آلمانی ها شنیده اند برداشتی هم كه از قانون و مقررات دارند همان منویات خان فلان ده هست. به زعم آنها اگر ایرانی جماعت با پیروی از روش آلمانی-جماعت، منویات رئیس را كه همانا عین قانون هست رعایت كنند پراید تبدیل به بی-ام-و می گردد و سمند پورشه از آب در می آید!
فقط كافی است ایرانی هم آلمانی وار از دستورهای آنها مو به مو پیروی كنند.
نكته آن است كه برداشتی كه آلمانی در قرن بیست و یكم از قانون دارد آن چیزی نیست كه در ذهن این حضرات هست!
قانون و مقررات و ضوابط از منظر آلمانی نه منویات رئیس هست كه به منظور به رخ كشیدن ریاستش ابلاغ می كند و نه كلامی مقدس در آسمان نوشته! از منظر یك آلمانی قانون و مقررات و ضوابط مجموعه قرارداد های اجتماعی است كه با دقت بسیار زیاد و با مطالعه ی بسیار جدی و با لحاظ كردن مصلحت عمومی از طریق انواع و اقسام نظر سنجی و با لحاظ سلایق گوناگون در جامعه برای زیست بهتر افراد آن جامعه وضع می شوند.
به عنوان مثال اگر در آلمان بخواهند كوچه ای را ورود ممنوع اعلام كنند مدت ها در موردش مطالعه می كنند. وضعیت ترافیك را بررسی می كنند از افراد محل نظر سنجی می كنند. بعدش اعلام می كنند كه از فلان تاریخ این تصمیم اجرا خواهد شد. این طوری نیست كه امشب بخوابند فردا صبح عشقشان بكشد كه خیابان را یك طرفه بكنند پس فردا هم عشقشان بكشد از سوی دیگر بردارند یك طرفه بكنند. ببینید! والدین من 34 سال هست در خیابان گلباد تبریز دارند زندگی می كنند. می دانید در این مدت چند بار این خیابان یك طرفه بعد دوطرفه شده. برچه اساسی؟! هیچ وقت ما را به عنوان ساكنان آن خیابان توجیه نكردند. یك روز پا می شدیم می دیدیم ماشین ها از آن ور می آیند می فهمیدیم كه لابد مسیر یك طرفه كردن را عوض كرده اند. یك شبه بدون هیچ بحثی! در آلمان این طوری نیست! ضوابط روی حساب و كتاب هست. علت قوانین هم برای مردمی كه با آن سر و كار دارند قشنگ توجیه می شود. مثلا وقتی قرارداد می ذارند پله ی مهد كودك باید فلان قدر ارتفاع داشته باشد افراد را توجیه می كنند كه چرا چنین ضابطه ای وضع شده. چون مردم حكمت ضوابط را می فهمند آنها را اجرا می كنند. این طوری نیست كه آلمانی از تیره ای است كه همین طوری قوانین را می پذیرد. اصلا چنین چیزی به آلمانی ها بگویید به آنها بر می خورد! می گویند مگه ما گوسفندیم كه همین طوری قانونی را كه حكمتش را نمی فهمیم اجرا كنیم.

از این جهت فرقی بین ایرانی و آلمانی نمی بینم. یادمه اولین سونا ی عمومی كه در تبریز افتتاح شد یك سری ضوابط بهداشتی برایش گذاشتند. ابتدا استفاده كننده ها به آنها اهمیت نمی دادند. بعدش كه مسئولین سونا توضیح دادند و توجیه كردند مردم با وسواس بسیار رعایت كردند.  هم برای مراعات حال خودشان و  هم به خاطر دیگران كه از سونا استفاده می كردند. چون حكمتش را درك كردند به همان خوبی آلمانی ها مراعات كردند.

الغرض! همه ی اینها را گفتم تا به بحث مراعات جای پارك كردن معلولین برسم. دوستان آلمانی من -با این كه تاكید می كنند هیچ وقعی به قوانین من در آورده ای كه حكمتی ندارند نمی گذارند- بسیار روی این مسئله حساس هستند.
در آمریكا دوست آلمانی داشتیم كه خانمش چینی بود. خانمش در مراكز خرید می خواست در محل پارك مخصوص معلولین پارك كند. همسر آلمانی شدیدا مخالفت می كرد. سر این موضوع دعوا داشتند. اگر هم كسی را می دید در آن محل پارك كرده به او تذكر می داد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

گزارش دوم طرح همه با هم

+0 به یه ن

من هفته ی پیش سرما خوردم. هنوز هم سرما خوردگی ام خوب نشده. اما ورزش صبگاهی ام همه روزه جز چهارشنبه انجام دادم. شیرینی و اینا هم نخوردم. اما یك روز حلیم خریدیم كه باز هم حسابش از دستم در رفت نمی دانم چند كالری خوردم.

راستی ! من به این بازی "پاپی فمیلی" تیم مدیریتی آرزوبلاگ كه در كنار وبلاگ در موردش تبلیغ می شه رای دادم. شما هم اگر دوست دارید رای بدهید كه رتبه ی یك بازی از ایران بالاتر بره. می تونید  اینجا كلیك كنید و مراحل رای دادن را بخوانید.
توضیح خودشان اینه:
"پاپی فمیلی یه بازی برای موبایل های هوشمند و تبلت هست
كه قراره با ماجراهای مختلف از شخصیت مادر بزرگ و پدر بزرگ قصه مون مراقبت كنیم
علاوه بر سرگرم كننده بودن بازی به نوعی فرهنگ سازی هم محسوب می شه
مسئولیت پذیری و احترام به بزرگتر ها و مراقبت از اون ها رو هم آموزش می ده
"

برو بچه های تبریز كه دامنه ی آرزوبلاگ را راه انداختند  اونو ساختند. در این سایت "پاپی فمیلی" با بازی های ساخته شده در كشورهای دیگه مسابقه می ده.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ 1 ][ 2 ]