گشت و گذار من در روز كارگر

+0 به یه ن

این نوشته 3 سال پیش نوشته شده است. 




امروز به دیدن كلیسای بزرگ فلورانس رفتم. ساختن این كلیسا 140 سال (و به روایتی 170 سال) طول كشیده. بنا در اواخر قرن سیزده شروع شده. تكنیك ساخت گنبد كلیسا در زمان خود برای اروپاییان ابداع جدیدی بوده. چند نسل از معماران روی آن كار كرده اند تا روش برپا ساختن این گنبد را بیاموزند. شنیده ام تكنیك را از مسلمانان آموختند. این مطالب را از حافظه و از شنیده ها و خوانده های جسته و گریخته نقل می كنم. شاید دقیق نباشند. اگر به صورت آكادمیك به این بنا و تاریخچه ی آن علاقه مندید می توانید در اینترنت مطالب دقیق تری بیابید. من اینجا قصد بیان نكته ی دیگری را دارم كه به زعم من بسی مهمتر است. امروز، خانم راهنما نكته ی درخور توجهی را مطرح كرد: در ساختن این بنای عظیم و با معیار های آن زمان سر بر فلك افراشته، تنها یك كارگر كشته شد! آن هم به دلیل آن كه هشیار نبود. طراحی داربست چنان بود كه كارگران ایمن بودند! بله! در قرن سیزده و چهارده و پانزده و با فن آوری های ابتدایی آن زمان!
قریب چهل سال پس از اتمام این بنا میكل آنژ در همین شهر به دنیا آمد. می دانیم كه میكل آنژ در طول عمر پربار نود و پنج ساله ی خویش، ناممكن های بسیاری را در عالم هنر و سنگ تراشی ممكن ساخته بود. اغلب مردم با مجسمه ها و فرسكو ها و معماری او در واتیكان، كمابیش آشنا هستند. اما كار های میكل آنژ به این ها ختم نمی شود.
روی هر سنگ مرمری نمی توان مجسمه، تراشید. سنگ مرمر باید خصوصیات ویژه ای داشته باشد. از قرار معلوم میكل آنژ در انتخاب سنگ مرمر برای مجسمه سازی وسواس زیادی داشت. كوهی در ایتالیا هست كه سنگ مرمر با كیفیت عالی دارد اما تا آن زمان به خاطر صعب العبور بودن نتوانسته بودند از آن كوه، سنگ استخراج كنند. استخراج سنگ از آن كوه، از زمان روم باستان رویایی دست نیافتنی بود. می دانیم كه برای رومی های باستان جان برده ها ارزش معنوی نداشت. اما حساب كرده و دریافته بودند كه تعداد برده های كشته شده، كه بابت هر كدام مبلغی -ولو ناچیز -پرداخته بودند، آن چنان بالا می رود كه استخراج سنگ از آن كوه توجیه اقتصادی نخواهد داشت.
یكی از دستاورد های بزرگ زندگی میكل آنژ و یكی از ناممكن هایی كه او با نبوغ و اراده پولادین خود ممكن ساخت، استخراج سنگ از آن منطقه بود. او جاده ای هم برای حمل سنگ احداث كرد. در مراحل ابتدایی پروژه یكی از كارگران در اثر سقوط سنگ كشته شد. همان میكل آنژی كه به تعبیر غربی ها یك workaholic تمام عیار بود و به جای خسته شدن از كار، از آن انرژی می گرفت چنان دچار عذاب وجدان شد كه ماه ها كار را تعطیل كرد و از شدت ناراحتی تقریبا بستری شد. وقتی بر فشار عذاب وجدان اندكی فایق آمد طرحی ریخت كه دیگر آن حادثه شوم هرگز تكرار نشود.
از ایتالیای قرن شانزده به كرج قرن بیست و یكم بیاییم كه -بحمدالله- اخیرا مركز استان هم شده. در همسایگی خانه والدین همسرم در عظیمیه كرج ساختمان سازی می كنند. پروژه برعكس دستاوردهای مهندسی میكل آنژ، دستاورد مهم و عظیمی نیست! یك ساختمان معمولی می سازند كه هیچ فن آوری جدیدی نمی طلبد. پارسال یك هفته مانده به رمضان در اثر خاكبرداری در همسایگی، خانه والدین همسرم ویران شد. مادر شوهرم زیر آوار ماند. خوشبختانه او را از زیر آوار بیرون آوردند اما چند مهره او شكست . او هنوز هم دارد درد می كشد و نمی تواند خم شود. دو تیر آهن درست پهلوی او افتاده بودند. حادثه می توانست نتایج شوم تری در پی داشته باشد. از این گونه حوادث در ایران پیاپی اتفاق می افتند و متاسفانه همه قربانیان زنده از زیر آوار بیرون نمی آیند!
بله! عمری است داریم به غربی ها پز می دهیم و عدل داریوش را به رخشان می كشیم: اهرام مصر و كلیزه را برده ها ساختند اما تخت جمشید را كارگران آزاد با حق بیمه وبازنشستگی و مرخصی زایمان و... دم داریوش و خشیارشاه گرم! اما ما در قرن بیست و یكم كجاییم؟!
"از آن هنگام كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند" دنیا خیلی عوض شده! برعكس فریدون مشیری من معتقد نیستم از آن هنگام "آدمیت مرد". از قضا من معتقدم از آن هنگام آدمیت (I mean both humanity and humanism) معنایی عمیق تر پیدا كرد. آن قدر عمیق كه در عمل خود را جلوه گر ساخت! تا جایی كه برای حفظ جان و سلامت آدم ها در حین پروژه ها در جوامع پیشرفته حاضرند هر گونه تمهیدی بیاندیشند. در همین زمینه و در چارچوب پروژه های گوناگون فیزیك من قبلا نوشته ای منتشر كردم. در واقع آن یادداشت متن صحبت رادیویی من بود كه چندان هم به مذاق مجری برنامه خوش نیامد!
بلایی كه بر سر خانواده همسرمن آمد گوشه ی كوچكی از فاجعه ای است كه همه روزه در كشور ما اتفاق می افتد. ما، طبقه متوسط ایرانی، تنها گاه گاهی قربانی سهل انگاری بساز بفروش ها و... می شویم. البته، همین گاه گاه نیز برای هفت پشتمان بس است. اما فاجعه آن است كه بر سر كارگران می آید.
می دانم! مشكلات و مصائب كارگران یكی دو تا نیست! پیدا كردن كار برای یك كارگر، با همان شرایط سخت و ایمنی پایین دشوار است. در واقع پارتی می خواهد. خودم شاهد بودم این ماجرای تلخ را:جوانی از طبقه فقیر پسر عمویی داشت كه سر كارگر یك پروژه ساختمانی بود. پسر عمو دست جوان را در پروژه بند كرد. متاسفانه در اثر سهل انگاری و عدم رعایت نكات ایمنی، این جوان كشته شد. پسر عمو در بین فامیل خود آدم بسیار مهمی بود چرا كه برای جوانان خاندان كار پیدا می كرد. پس همه از او حساب می بردند و روی حرف او حرفی نمی زدند. پسرعمو خانواده را راضی كرد تا شكایتی نكنند. پروژه ادامه یافت و برادر كوچك تر آن جوان جای برادر پرپر شده را در پروژه گرفت . زندگی ادامه یافت! در بین مسئولین پروژه، كسی از عذاب وجدان به بستر نیافتاد. گویا عذاب وجدان برای كشته شدن یك كارگر در كشور ما كالایی لوكس است!
حتی لوكس تر از ساعت های رولكس و اتومبیل های بنز و بی-ام-و كه تعدادشان - ماشاء الله- در شمال شهر تهران كم نیست!
هم خسته ام و هم كار دارم. اما وقت می گذارم و این یادداشت طولانی را می نویسم چون احتمال می دهم كه یكی از مهندسان جوان كه این یادداشت مرا می خواند تصمیم بگیرد تا در محدوده اختیارات خویش بر رعایت نكات ایمنی تاكید كند. چه بسا این باعث شود كه جان یك كارگر از خطری كه در كمین اوست، ایمن بماند.
فراموش نكنیم كه مادر این كارگر نه ماه او را با مشقت حمل كرده و با درد زاییده. چه منجوق خوشش بیاید و چه نیاید، وقتی این زن فهمیده كه فرزندش پسر است از شادی در پوست خود نگنجیده چرا كه گمان می كرده كه این نوزاد ناتوان، روزی مردی توانا می شود. یك "نان آور" كه با بازوی توانای خود روزگار پیری مادر را تامین خواهد كرد. با این امید و با مهر مادری، این زن سال ها از شكم خود بریده و با سختی فرزند خویش را بزرگ كرده. فراموش نكنیم یك سهل انگاری كوچك می تواند به معنای بر فنا رفتن همه این آرزو ها و امیدها و تلاش ها باشد.
میكل آنژ یك مرد بود! اما مردی كه با تولد هر كدام از مجسمه هایش درد زایش را با گوشت و پوست خود تجربه كرده بود! به گمان من، علت آن كه میكل آنژ ماه ها از عذاب وجدان نتوانست برخیزد فهم ودرك دقیق وعمیق آرزوها و امید ها و تلاش های مادرانه بود.

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت پنجم

+0 به یه ن

مهندس"با لحنی كه انگار داره با یك بیسواد صحبت می كنه پروژه رو برای تقی توضیح می ده. لحن "مهندس" به تقی بر می خوره اما به روی خودش نمی اره. زندگی به او آموخته كه با افرادی مثل "مهندس"باید با احتیاط برخورد كنه . اگه هوش سرشار خوشو یه دفعه نشون بده از او احساس خطر می كنن و می خوان ازش زهر چشم بگیرن. اگر هم خودشو بیغ و احمق نشون بده توی سرش می زنن و سوارش می شن.با حوصله و ادب گوش میده. خوشبختانه ذات محجوب و خجالتی اش هم به او كمك می كنه كه تصویر خوبی از خودش به وجودبیا ره. در طول صحبت ها وقتی "مهندس"لغت كم می یاره تقی مودبانه و زیر لب و با شرم و خجالت كلمه مناسب رو پیشنهاد می كنه. بعد از یكی دو ساعت این احساس به "مهندس" دست می ده كه این فیزیك خونده سبزه ای كه جلوش ایستاده خیلی بیشتر از آن كه او فكرش رو می كرد حالیشه.

روز دوم وقتی تقی نتایج محاسبات مهندس ها را تایپ می كنه احساس می كنه كه یه جای كار اشتباهه. شهود فیزیكی اش به او می گه این نتایج نمی تونه درست بشه.در سر راه خانه همه اش به این فكر می كنه كه كجای كار می لنگه. طبق معمول می ره سراغ تقارن هاو برای خودش ثابت می كنه كه نتایج محاسبات اشتباهه. تصمیم می گیره كه اینو زودتر به "مهندس" بگه تا جلوی یك ضرر بزرگ گرفته شه. اما بحث تقارن ها را "مهندس" قبول نخواهد كرد. اگر تقی با این استدلال بخواد بگه كه او همكاراش اشتباه كرده اند "مهندس" حسابی از كوره می ره و بدون این كه به استدلال گوش كنه می گه:"به من یاد نده! تو دنیا نیومده بودی من از این محاسبات می كردم." تقی نقشه می كشه كه چه طور بدون این كه به "مهندس" بربخوره موضوع رو مطرح كنه.به سراغ "مهندس" می ره ومی گه:"راستش من به كارهای مهندسی شما خیلی علاقه مند شدم اجازه می دید تا كپی محاسبات رو داشته باشم تا برای خودم تمرینی كنم." "مهندس" می گه "نه نمی شه. محاسبات را به بیرون نمی دن. شركت های رقیب..." تقی اصرار می كنه. "مهندس"تا به حال فهمیده كه تقی ساده تر از اونه كه جاسوس شركت دیگری باشه. می گه " موقع ناهار می تونی آنها را ببینی اما نباید از روشون كپی كنی" تقی از ناهارشم می زنه تا محاسبات را چك كنه. خوشبختانه حل تمرین كردن در اتوبوس او را قادر كرده كه وقتی كاغذی جلویش نیست ذهنی هم محاسبات رو به پیش ببره.

بعد از یك هفته می فهمه كجای محاسبات اشتباه هست. به سراغ "مهندس" می ره و می گه" ببخشید! من این قسمت از محاسبات رو نمی فهمم. می شه توضیح بدید چطور از این جا به این نتیجه رسیدید؟

"مهندس بادی به غبغب می اندازه و شروع می كنه به توضیح دادن. اما پس از مدتی می فهمه كه محاسبات به كل اشتباه است. تقی را دنبال نخود سیاه می فرسته. اشتباه را تصحیح می كنه و بدون این كه نامی از تقی ببره در جمع تیم مهندسی با افتخار اعلام می كنه كه اشتباهی را كه می توانست شركت را به ورشكستگی بكشونه به تنهایی پیدا كرده تقی دلخور می شه كه به او هیچ

credit

ای ندادن اما در موقعیتی نیست كه بتونه اعتراضی بكنه. به علاوه تقی یه آدم كاملا سنتیه كه احترام به بزرگتر از نظر او از واجباته. تو روی "مهندس" وایستادن در مخیله او هم نمی گنجه.

با این كه در این جریان "مهندس"از تقی نامی نمی بره اما یادش می مونه كه این جوون خیلی بیشتر از اون كه نشون می ده حالیشه. می فهمه می شه از ش هزار جور استفاده برد. از طرف دیگه قابلیت های گوناگون و رازآلود تقی "مهندس" رو به وحشت می اندازه. خلاصه به قول خارجی ها حس "مهندس نسبت به تقی

ambivalence

یا

mixed emotion

می شه.

طفلكی تقی قراره ضربه های زیادی از این حس "مهندس" بخوره

"مهندس" خیلی هم بدجنس نیست. از محل تنخواه یك مقدار پول تو جیبی به تقی می ده كه دستش خالی نمونه. این پول جیبی در مقابل خدمتی كه تقی به شركت كرده و همچنین استفاده ای كه شخص مهندس برده قابل صرفنظر كردنه. اما مشكلات تقی را حل می كنه. سال پیش تقی برای سه ماه پادویی در تابستان كمتر از این مقدار (حتی بعد از احتساب تورم) دستمزد گرفته بود. تقی در پوست خود نمی گنجه. با خود می گه:" خدا را شكر! از امشب دیگه بابا توسرم نمی زنه." اما تقی اشتباه می كنه. اولش با دیدن پول چشم های پدر تقی چهارتا می شه. پدر تقی هیچ وقت در عمرش برای یك ماه كار این همه پول نگرفته. اما برای این كه روی تقی باز نشه می گه:" مهندس مهندس كه می گن همه اش همین! كارگر كه بیشتر می گیره! دیدن بچه ای نمی فهمی سرت كلاه گذاشتن."‍ تقی به نیش و كنایه های پدر عادت داره. اما این بار ناراحت می شه چون رگه ای از واقعیت در كنایه ها هست. در حقش اجحاف كردن اما نه به خاطر این كه "بچه است و نمی فهمه"! بلكه به این علت كه در موقعیت ضعیفی قرار داره. تصمیم می گیره نیروهایش رو متمركز كنه تا موقعیت شغلی ثابت و رسمی با قرارداد و حكم درست و حسابی داشته باشه تا كمتر در حقش اجحاف بشه.

تقی فكر نمی كنه با غر زدن یا هارت و پورت كردن یا پشت سر فحش دادن وضعیت اش بهتر می شه. به جای این كارها می خواد از راه درست اداری وارد بشه و لو این كه این راه طولانی باشه و صبر ایوب بخواد.

دلخوری تقی با دیدن شادی و شعف مادر و خواهر ها از بین می ره. اولین چیزی كه صغری خانم با پولی كه تقی به خانه آورده می خره اسپنده. روز بعد صغری خانم با تشریفات كامل اسپند را اول دور سر تقی بعد دور سر بچه های دیگرش می چرخانه و یكی یكی شونو می بوسه. پدرتقی در گوشه ای نشسته وبا احساسی كه تركیب نامتجانسی از آسودگی خیال, ترس , غرورو اندكی حسد ه مراسم اسپند دود كنی رو نظاره می كنه. این مراسم از نظر او نمایش سمبلیك

shift of power

است. اما تقی به این چیزها فكر نمی كنه. برای مشغول كردن خواهر عزیز دردانه و ته تغاریش یك بازی فكری اختراع كرده و خودش هم رفته توی بحر بازی.

در حالی كه صغری خانم اسپند رو از اتاق بیرون می بره پدر تقی می گه :" الحمد الله كه این پیرمرد چیزی نداره كه احتیاج به اسپند داشته باشه." دخترها با این حرف شروع می كنند به نخودی خندیدن. صغری خانم با چشم غره ای اونا را ساكت می كنه و بر می گرده به طرف پدرتقی و می گه :"وای!خاك بر سرم! با شش اولاد كه حواس برای آدم نمی مونه." اسپند رو دور سر او می چرخونه وبعد هم آیة الكرسی می خونه و فوت می كنه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت چهارم

+0 به یه ن

روز بعد تقی به كارخونه می ره.از همون لحظه ای كه می رسه سعی می كنه با بقیه رابطه خوبی برقرار كنه. خوشبختانه سر و وضع تقی به تحصیلكرده ها نمی خوره والا كارگرها حسابی اذیتش می كردند. در كارخانه همه كارگرها و تكنیسین او را تقی سیاهه (تقی اندكی سبزه است) صدا می زنند. تقی هیچ وقت به ظاهرش اهمیت نداده برای همین هم این حرف آنها به او بر نمی خوره. از همون لحظه ای كه وارد می شه آستین بالا می زنه و هر كاری كه شد انجام می ده. ظاهرش با دیگر كارگران فرقی نداره اما ذهنش مدام در حال كاره. می خواد ببینه به عنوان كسی كه فیزیك خونده چه كار خاصی در این مجموعه می تونه انجام بده كه از عهده یك كار گر یا كارمند معمولی ویا حتی یك مهندس معمولی و متوسط برنمی یاد. علت این كه تقی دانشگاه شهیدبهشتی را با وجود دوری از خانه شان انتخاب كرده بود گروه لیزر مشهور این دانشگاه بود. تقی در دانشگاه با كمك از هوش و همچنین پشتكار افسانه ای اش توانسته بود از گروه لیزر دانشكده چیزهای زیادی یادبگیره. وقتی وارد كارخانه شد با دیدن دستگاه های لیزری حسابی سر شوق آمد اما چند روز بعد توی ذوقش خورد چون دید تكنیسین ها در استفاده از این دستگاه خیلی از او ماهر تر و كارآمدترند. اما تقی ناامید نشد چون به قابلیت هایش به عنوان یك فیزیكدان بیش از این ها اعتماد داشت!

تقی كم كم می بینه كه اگه سال بعد چند درس در دانشكده مكانیك بگذرونه می تونه طرح هایی بده كه به قول صدا و سیما "بهره وری" كارخانه را بالا ببره. تقی فرصت را از دست نمی ده و شبها چند تا كتاب مكانیك رو كه از كتابخانه دانشكده مكانیك قرض گرفته مطالعه می كنه. هر از گاهی هم به سراغ استادان مكانیك می ره و از آنها سئوالاتی می پرسه. استادان مكانیك به تدریج دیده اند كه دانشجویان ممتاز فیزیك از بیشتر دانشجویان خودشان مستعد پیشرفت هستند. برای همین با كمال میل و خوشرویی او را راهنمایی می كنند. برای یك ماه اول تقی هیچ حقوقی دریافت نمی كنه و طبعا هر شب از پدرش سركوفت می شنوه.

 

 

بعد از یك ماه "مهندس" برای بازدید به كارخانه می یاد.سر كارگر درحالی كه سعی می كنه خیلی ادبی صحبت كنه به "مهندس" می گه :"ایشان "مهندس" تقی هستند. جوان بسیار لایق و سر به راه و مایه افتخار محله ما هستند..."تقی با صداقت همیشگی اش می گه: "البته من مهندس نیستم دانشجوی سال سه فیزیكم." "مهندس" نگاهی متبخترانه ای به او می اندازه و در دل می گه :"لابد مهندسی قبول نشده كه رفته سراغ رشته فلك زده ای مثل فیزیك." او را برانداز می كنه و می گه:" باشه بیا فعلا اینجا كار كن ببینیم چی می شه. البته نمی تونیم حقوقی بهت بدیم. بسته به كار خودت است. راستی ببینم!كار با كامپیوتر بلدی؟!از فردا بیا دفتر من یك سری محاسبات هست كه نتیجه شان باید تایپ بشه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تب ناسیونالیزم و آسپرین ناسیونالیزم

+0 به یه ن

تب ناسیونالیزم

جرج ارول، نویسنده ی توانای animal farmكه به فارسی به قلعه ی حیوانات ترجمه شده مقاله ای دارد به عنوان notes on nationalism.
این مقاله را حدود ده سال پیش خوانده بودم. آن موقع ارزش و اهمیت این مقاله برایم قابل درك نبود. جرج ارول تاكید می كند كه منظور او عرق میهنی(patriotism)نیست. از نظر او ناسیونالیزم منفی است اما عرق میهنی مثبت. بگذارید عین جملاتش را نقل كنم:

By ‘nationalism’ I mean first of all the habit of assuming that human beings can be classified like insects and that whole blocks of millions or tens of millions of people can be confidently labelled ‘good’ or ‘bad’(1). But secondly — and this is much more important — I mean the habit of identifying oneself with a single nation or other unit, placing it beyond good and evil and recognising no other duty than that of advancing its interests. Nationalism is not to be confused with patriotism. Both words are normally used in so vague a way that any definition is liable to be challenged, but one must draw a distinction between them, since two different and even opposing ideas are involved. By ‘patriotism’ I mean devotion to a particular place and a particular way of life, which one believes to be the best in the world but has no wish to force on other people. Patriotism is of its nature defensive, both militarily and culturally. Nationalism, on the other hand, is inseparable from the desire for power. The abiding purpose of every nationalist is to secure more power and more prestige, not for himself but for the nation or other unit in which he has chosen to sink his own individuality.

بعد جرج ارول مقاله اش را ادامه می دهد و نشان می دهد چرا تب ناسیونالیزم خطرناك است.
توصیه می كنم مقاله را بخوانید.
نكته ای كه می خواهم روی آن انگشت بگذارم آن است كه ناسیونالیزم آن است كه رفتارهای هیتلری مختص یك نژاد خاص نیست. هر آن كه به دام ناسیونالیزم كور وافراطی بیافتد، می تواند همان راه را طی كند. متاسفانه برخی كانال های ماهواره ای با مخاطب جهان سومی از یك طرف و بخشی از داخلی ها از سوی دیگر، ناسیونالیزم افراطی را دارند ترویج می كنند.
ما كه مدتهاست تلویزیونمان را تعطیل كرده ایم. اما هر از گاهی كه در خانه ی این و آن تلویزیون می بینم و یا از زبان این و آن افاضات برخی از مجریان برنامه های ماهواره ای را می شنوم، شوكه می شوم و نگرانی مرا فرا می گیرد. چند سال پیش گمان می كردم كسی به این خزعبلات گوش نمی كند. گمان می كردم مردم در زندگی آن قدر گرفتاری دارند كه وقتی برای توهمات خود بزرگ بینانه ناسیونالیستی نمی یابند. اما می بینم كاملا برعكس شده. هرچی سرخورده تر، توسل به ناسیونالیزم افراطی بیشتر. این بازی خطرناكی است كه می تواند عواقب بسیار ناگواری داشته باشد.
چند هفته است كه با خود فكر می كنم چه باید كرد؟ چه باید كرد تا جلوی بالا رفتن این تب خطرناك گرفته شود؟!
ابتدا فكر می كردم با تشویق مردم به مطالعه ی بیشتر می توان جلوی بالا رفتن این تب را گرفت. بعد كه بیشتر فكر كردم دیدم این راه عملی نیست. به دو علت: (1) مطالعه ای كه با تفكر همراه نباشد به درد نمی خورد. كسانی كه پتانسیل آن را دارند كه به دام ناسیونالیزم افراطی بیافتند اغلب همان افراد هستند كه در مطالعه تنبل هستند و در فكر كردن تنبل تر! ترجیح می دهند بنشینند پای برنامه ی تلویزیونی كه ناسیونالیزم افراطی را تبلیغ می كند. ترجیح می دهند تهیه كنندگان این برنامه ها به جای آنها فكر كنند و اینان بلندگوی آنان در سطح جامعه باشند. (2) گیریم یك در صد كمی از این جنس افراد اهل مطالعه باشند. این درصد كم هم می روند سراغ كتاب هایی كه باز ناسیونالیزم را بیشتر ترویج می كند. اهل تفكر كه نیستند! دو تا كتاب هم كه بخوانند دیگر بلندگویشان ساكت نمی شود!
پس چه باید كرد؟! شما نظر خود را بگویید. من هم راه حل خود را در نوشته ی بعدی به تفصیل شرح می دهم.
 

یكشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱

آسپرین ناسیونالیزم

راه حلی كه برای مسئله ای كه من در یادداشت قبلی خودم مطرح كرده بودم اینه:
برنامه ریزی از سوی نهاد های مردمی و... برای جذب گردشگر. هر كسی برای جذب گردشگربه دیار خودش كه نسبت به او احساس تعلق خاطر داره تبلیغ كنه.
وقتی شخصی یا گروهی به منظورجذب گردشگر تبلیغ می كنه مجبوره كه خود بزرگ بینی وناسیونالیزم افراطی را بگذاره كنار. چون اگر كلام او رنگ و بوی ناسیونالیزم افراطی داشته باشه گردشگر ها پس زده می شوند. این راه حل من چند فایده ی دیگه هم داره: به در آمدزایی و اشتغالزایی ورونق اقتصادی منجر می شه، هنر ها و صنایع در حال انقراض دوباره زنده می شوند، برای رونق اكو توریسم هم شده به محیط زیست بیشتر توجه می شه، افراد قوه ی ابتكار خود را به كار می گیرند تا با نو آوری راهی جدید برای جذب توریست پیدا كنندو...
یكشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كیك عسلی روسی

+0 به یه ن

در آمریكا و اروپا  به مسخره  و تحقیر می گویند روس ها غیر از سیب زمینی گندیده و كلم هیچ چی ندارند و ندیده اند كه بخورند. حرف مفت كه مالیات نداره. من نمی دانم از این گونه حرف های تحقیر امیز كه گروهی از انسان ها به گروهی دیگر می بندند چی عاید كی می شه كه این همه این جور حرف ها طرفدار داره؟!  متاسفانه هیچ ملیتی و قومیتی هم ازگفتن این جور حرف های صد من یه غاز تحقیر آمیز به رقیبانشان ابایی ندارند. حالا خوبه كه روس ها بیشترین مصرف  یكی از گرانبها ترین ماده ی غذایی دنیا یعنی خاویار را دارند. معمولا همین جوری به هر جماعتی چیزی را می بندند و سر آن تحقیر می كنند كه اتفاقا در آن مورد نقطه ی قوت دارند و مایه ی حسد هستند.

بگذریم! داشتم دستور پخت با "عسل " را در اینترنت جست و جو می كردم و به این دستور پخت كیك روسی رسیدم.  به نظر چیز معركه ای می آید. البته سرشار از كالری. حیف كه وقت ندارم بپزم و حیف كه تصمیم دارم وزن كم كنم. والا....

من و شاهین تازه كشف كرده ایم كه این جور دسر ها با چای كوهی خیلی خوش طعم می شود. چای كوهی به تركی می شود "توكولجه". "توك" یعنی مو. این گیاه "مومویی" هست برای همین این جوری نام گرفته.

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت سوم

+0 به یه ن

صغری خانم مادر تقی است. با این كه پنج كلاس بیشترسواد ندارد در محله او راخانم دكتر می دانند. صغری خانم شیرزن قابل احترامی است. صغری خانم همیشه خودش را به آب و آتش زده تا برای بچه هایش فرصت های پیشرفتی كه از او به هنگام كودكی و جوانی دریغ شده فراهم كند.

صغری خانم مخصوصا به درس خواندن بچه ها توجه خاص داره. با همه مشغله و زحمتی كه بزرگ كردن شش بچه آن هم با دست خالی می طلبه صغری خانم به درس و مشق بچه های كوچكتر می رسه و هر از گاهی پای تدریس بچه های بزرگتر می شینه! برنامه هاو اخبار نیمه علمی تلویزیون را هم در حد معلومات خودش دنبال می كنه و آنها را به زبان ساده خودش بازگو می كنه. سر دختر پنجمش كه پیش یك خانم دكتر رفته بود با توضیح از او خواسته بود كه فلان روش را برای این كه دیگر بچه دار نشه به كار ببندن. خانم دكتر انگشت به دهان مانده بود و گفته بود این روش كه تو می گی هنوز در مرحله تحقیقه و اصلا وارد ایران نشده! چطور تو درباره این روش این همه اطلاعات داری؟!

صغری خانم سرزبان دار هم هست. با تمام اهل محله دوست است.چه دعوا هاو اختلاف ها كه صغری خانم با ماله كشی  حل كرده و چه گره ها كه با خوشفكری گشوده!

صغری خانم مثل بیشتر مادران ایرانی (همچنین هندی و ایضا ایتالیایی!!) ادعا دارد" بهترین" مادر دنیاست و "هیچی" برای بچه هایش كم نگذاشته. وقتی تقی یا یكی از خواهرهایش بدون هیچ منظور یا قصد خاصی می گویند مادر فلان دوستشان كاری برای او كرده اشك در چشمان صغری خانم جمع می شه و برای این كه تبعیضی قایل نشه!! همه بچه ها را با هم به ناسپاسی متهم می كنه.

تقی می دونه كلید حل مشكلش مثل همیشه در دست صغری خانم است. به خانه كه می رسه به او می سپاره كه از دوستانش پرس و جو كنه ببینه آیا دوروبر آنها كسی هست كه در كارخانه ای كار كنه كه مایل باشن به تقی یك كار نیمه وقت تابستانی به عنوان كار آموز بدن. صبح روز بعد صغری خانم با دوستانش سر صف آب (خانه شان لوله كشی آب ندارد با دبه آب به خانه می آورند) سر صحبت را باز می كنه.شوهر یكی از همسایه ها در كارخانه ای سر كارگر است. از صغری خانم می پرسه" آقا تقی مهندسه؟" صغری خانم خوب می دونه كه پسرش مهندس نیست و داره فیزیك می خونه اما جواب می ده"چه می دونم! من كه بی سوادم و این چیزها رو نمی فهمم. لابد دانشگاه می ره و این همه درس می خونه مهندس می شه دیگه!"

روز بعد خانم همسایه خبر خوش را به صغری خانم می ده. شوهرش گفته فردا تقی را با خودش به كارخونه می بره.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شناخت خانمها

+0 به یه ن

من بر این باورم كه آقایان-به خصوص آقایان مجرد- مسئله ی شناخت خانم ها را زیادی بغرنج كرده اند. علت هم اینه كه یك سری پیشداوری ها و تئوری هایی در مورد شناخت خانم ها بین خودشان دارند كه بیش از آن كه مبتنی بر تجربه باشه مبتنی بر تخیلات هست.
شناختشان از طبیعت خانم ها كمابیش بر همان متدلوژی استوار هست كه شناخت فلاسفه ی علوم طبیعی ماقبل گالیله از جهان طبیعت. شناختشان بر پایه ی تفكر خالص هست نه تجربه. وقتی تئوری هایشان را در مورد شناخت خانم ها به كار می برند و به نتیجه نمی رسند سردرگم می شوند. با خود می گویند این تئوری من كه خیلی هوشمندانه بود! مو لای درز تئوری من نمی رفت پس چی شد كه همچی شد؟! لابد زنها خیلی خیلی موجودات عجیب و غیر قابل فهمی هستند.
راستش من این جور فكز نمی كنم. اتفاقا فهمیدن خانم ها-به خصوص خانم های امروزی- آن قدر هم سخت نیست. نسل مادربزرگ هایمان به نظر كمتر قابل فهم بودند تا دخترهای این دوره زمونه. شاید به این علت كه خودسانسوری شان به مراتب بیشتر بود. به علاوه همیشه باید نشان می دادند كه فداكار هستند و مظلوم. در نتیجه برای اثبات این مظلومیت همیشگی خیلی وقت ها دست پیش می گرفتند كه پس نیافتند! دختران امروزی هویت خود را با فداكاری و مظلومیت تعریف نمی كنند كه مجبور شوند در این مورد فیلم بازی كنند. با خودشان رو راست تر هستند

در واقع خانم ها -به خصوص خانم های امروزی- خیلی مشتركات با مردها دارند. می خواهند به خواست و ارزش هایش احترام قایل شود. می خواهند آزادی عمل داشته باشند. دوست دارند مردم محبت واقع شوند اما نمی خواهند مثل یك صغیر دایم كنترل شوند. دوست دارند اجازه داده شود تا خلاقیت هایشان بارور شوند .
علاوه بر این چیزهای كلی هر دختری-درست مثل هر پسری- روحیات خاص خود را دارد. یكی سرمایی است یكی گرمایی. یكی خوش خوراك هست دیگری نه چندان. یكی به آراسته بودن سرو وضع خیلی اهمیت می دهد دیگری نه چندان. یكی از هیجان خوشش می آید دیگری نه. یكی در دم زندگی می كند و دیگری آینده نگر است......
الگوی كلی نمی شه برید.

 

حالا بعضی ها معتقدند كه هر كسی باید هم روحیه ی خودش را پیدا كند برخی معتقدند كه اتفاقا باید برود سراغ متضاد خودش كه همدیگر را متعادل كنند(Opposites attract). نظر شما چیست؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت دوم

+0 به یه ن

تقی غرق در افكار خود از در دانشگاه خارج می شود. چند قدم جلوتر با سر وصدای بوق ماشینی متوجه می شود كه دوستانش او را صدا می زنند. سه نفر از همكلاسی هایش در ماشین نشسته اند و خوشحال و خندان از تمام شدن امتحانات تو سر وكله هم می زنند. یكی از دوستانش كه پشت فرمان نشسته داد می زند:" تقی خونه تون كجاست؟ برسونمت." تقی جواب می دهد: "خونه ما خیلی دوره. توی این ترافیك اگر بخواهید منو برسونید و برگردید شب می شه." دوست تقی داد می زنه "ما تا میرداماد می ریم می خواهی تو را تا ایستگاه مترو برسونیم؟" تقی آدم خجالتیه و معمولا دوست نداره به كسی زحمت بده اما بودن با همكلاسی هاشو دوست داره. متاسفانه به دلیل مشغله های زیاد و همچنین نداری فرصت نمی كنه با دوستانش جایی بره برای همین این فرصت ها را غنیمت می دونه. تقی همه همكلاسی هاشو از فقیر وغنی و مذهبی و غیرمذهبی و دختر و پسر دوست داره.همكلاسی های او هم تقی را دوست دارند. البته به عنوان یك همكلاسی نه بیشتر. چون هر كدام از همكلاسی ها در خانواده ای با فرهنگ وسطح مالی متفاوت بزرگ شده اند بعضی وقت هاحرف هایشان ناخواسته به دیگری بر می خورد. اما تقی ذهن خود را با این چیزها مشغول نمی كنه.به نظر او ارزش ذهن آدم بسیار بالا تر از آن است كه درگیر این گونه مسایل باشه. اگر تقی وقت گیر بیاره به جای فكر كردن به این چیزها دو تا مسئله فیزیك بیشتر حل می كنه.

تقی سوار ماشین می شه. پس از چند دقیقه شوخی ها ی متداول بین جوان ها بحث به دغدغه فكری تقی می كشه:پیدا كردن شغل. یكی می گه: "استاد هم دلش خوشه. می گه هر كی درس هاشو خوب بلد باشه حتما كار گیر می یاره. آخه تو این مملكت كی معیار كار گیر آوردن كار بلد بودن بوده كه مورد ما دومیش باشه!"

دیگری می گه" تازه درس هایی كه ما می خونیم حتی اگر خوب هم بلد باشیم به درد كار نمی خوره. دختر عموی من پارسال لیسانس فیزیك گرفت و وارد بازار كارشد. اتفاقا دانشجوی خیلی خوبی هم بود اما مجبور شد بره و چند كتاب هیدرودینامیك بخونه تا كارش را انجام بده. این همه جفنگیات به خوردمون می دهند اما آخرسر آن چیزی كه باید یاد بگیریم نمی گیریم."

 

 

تقی با اطمینان می گه"اگر دختر عموی تو شاگرد ضعیفی بود و درس های پایه اش را نمی دانست نمی توانست با آن سرعت هیدرودینامیك یاد بگیره. پس نمی توان گفت كه درس هایی كه ما پاس می كنیم جفنگ هستند."

دوستش جواب می ده:"خوب! آره!اما مقدار زیادی از چیزهایی كه یاد می گیریم به درد نمی خورن. حداكثر ارزش "علم برای علم" دارن. ارزش كاربردی ندارن."

تقی جواب می ده:" درست است كه ارزش كاربردی ندارن اما فكر آدم را باز می كنن."

دوست دیگر می گه:"سالانه فلان عدد آدم لیسانس فیزیك می گیرند. اما فرصت شغلی برای فیزیك پیشه طبق آمار رسمی تنها در سال بهمان مورد است. جناب آقای استاد كه می گویند كه اگر درس هایمان را خوب بخوانیم حتما كار پیدا می كنیم پیدا كنند پرتقال فروش را!!!"

دوست دیگر به تلخی می گه "تازه آن معدود فرصت شغلی هم نصیب عزیز دردانه ها و پارتی دارها می شه. آدم هایی مثل ما باید سرشان را بگذارن و بمیرن."

تقی می گوید: "یعنی می گید هیچ شانسی برای آدم هایی مثل ما نیست؟!"

دوستانشان می گن" برای ما نه! اما برای تو چرا؟!

تقی تعجب می كنه و با دلخوری می گه:" از من بی كس و كار تر خودمم". دوستانش می گویند:" منظورمان اون نبود. اولا كه تو درست از ما بهتر است در ثانی با پشتكاری و اراده ای كه تو داری حتما به همه چیز می رسی." دلخوری تقی برطرف می شه وبا خنده می گه:"پس یه بارگی بگین آن قدر سریش و كنه ام كه بالاخره از دستم خسته می شن و بهم كار می د ن."

دوست دیگر می گه:" مشكل ما در اینجا آموزش نیست. آموزشی كه ما اینجا تا حد لیسانس داریم همسطح ویا بالاتر از آموزش در كشورهای پیشرفته است. بیخود نیست كه حتی وقتی دانشجوهای متوسط ما به خارج می روند آنجا گل می كنند. مشكل در اینه كه دانشگاه و صنعت ما با هم ارتباط نزدیك ندارند. من شنیده ام كه در آلمان و آمریكا صاحبان صنایع سالی چند روز برای جذب نیروی انسانی به دانشگاه ها می رن. به این ترتیب دانشجوها می فهمن چه جور كار هایی در انتظار آنهاست و قبل از آن كه فارغ التحصیل شوند خود را آماده می كنند.دختر عموی تو اگر در آلمان بود قبل از فارغ التحصیلی می فهمید كه باید برود هیدرودینامیك بخونه."

این حرف به مذاق تقی بسیار خوش میاد. فكری به ذهنش می رسه و می گه:" حالا كه ازكارخانه ها كسی به دانشگاه ما نمیا د ما خودمان بریم و با كار و قابلیت هایی كه لازم دارن آشنا شیم و خودمونو آماده كنیم.

درست است كه لیسانسیه بی كار توی این مملكت فراوونه اما از طرف دیگر متخصصی كه حاضر باشه آستین بالا بزنه و كار تخصصی كنه كمتر از موارد مورد نیازه. هنوز كمبود نیروی متخصص كاردان وجود داره. من وشما می تونیم این خلا را پر كنیم."

تقی تصمیم خود را گرفته و می خواد تابستان خود را به این شكل بگذرونه

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ابرنواختر ها, پنجره ای به روی ناشناخته های فیزیك

+0 به یه ن

مدل استاندارد ذرات بنیادی قادر است بیشتر مشاهدات فعلی درباره ذرات بنیادی را توصیف كند. اما بنا به دلایل گوناگون فیزیكپیشگان اتفاق نظر دارند كه این تئوری بنیادی ترین تئوری نیست. به عبارت دیگر هنوز ذارت و برهمكنش هایی در طبیعت هستند كه ما تا كنون موفق به كشف آنها نشده ایم. به عبارت دیگر این ذرات جدید از دست ما "دررفته اند". این در رفتن به دو علت می تواند باشد: 1) ذرات جدید چنان سنگین هستند كه شتابگرهای فعلی ما موفق به ساخت آنها نشده اند. 2)این ذرات جدید سبك هستند اما برهمكنش آنها با ذرات معمولی بسیاربسیار ضعیف است. فرضیه های متنوعی در سه چهار دهه اخیر ساخته و پرداخته شده اند كه هر دو گروه از این ذرات را پیش بینی می كنند. برای كشف ذرات دسته اول باید شتابگرهای پر انرژی تر ساخت. پرقدرت ترین این شتابگرها شتابگر
LHC
است كه به زودی در
CERN
واقع در مرز بین فرانسه و سویس راه اندازی می شود.ولی برای كشف ذرات سبك اما با برهمكنش فوق العاده ضعیف چنین شتابگری كار آمد نیست. برای كشف چنین ذراتی آزمایشگاه هایی با طراحی متفاوت لازم است. اگر ذره سبك با برهمكنشی ضعیف در طبیعت وجود داشته باشد این ذره در داخل ابر نواختر می تواند به وجود آید. در مورد
ابر نواختر
من قبلا در هموردا نوشته ام. ابرنواختر
1987a
را پدر
super-kamiokande
یعنی
kamikande
به ثبت رساند. با توجه به حجم بزرگتر
super-kamiokande
اگر این روزها ابر نواختری در حوالی چند صدهزار سال نوری از زمین مشاهده شود هزاران نوترینو در ظرف مدت ده ثانیه به ثبت خواهد رسید. چنین داده غنی می تواند به ما كمك می كند تا اطلاعات بی نظیری درباره فرضیه های كه ذرات جدید سبك پیش بینی می كنند به دست آریم.

ابرنواختر های نوع دو را می توان نوعی آزمایشگاه فیزیك ذرات در نظر گرفت. آزمایشگاهی بسیار پیشرفته! تنها عیب این آزمایشگاه ها در این است كه "دگمه روشن و خاموش كردن" آنها دست ما نیست. اگر خوش شانس باشیم در هر قرن دو سه مورد انفجار ابرنواختر در كهكشان های نزدیك مان مشاهده خواهیم كرد .

شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۷

پی نوشت: از نوشتن این مقاله مدتهاست می گذرد. هم اكنون مرحله ی اول ای-ایچ-سی به پایان رسیده و آزمایشگران در حال تحلیل داده ها و آماده سازی برای مرحله دوم این آزمایش هستند.

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

فك های میاندوآب

+0 به یه ن

با این كه خودم را از طرفداران پرو پا قرص محیط زیست می دانم  تا دیروز نمی دانستم در فاصله ی نزدیكی از زادگاهم فك هایی هستند كه در معرض انقراض هستند. دیروز این وبلاگ را دیدم:

http://fokmiandoab.arzublog.com/

 

اگر منبع دیگری در مورد این فك های دوست داشتنی سراغ دارید به من هم اطلاع دهید.

 

 

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بابایی نرگس كوچولو-قسمت اول

+0 به یه ن

تقی ورقه آخرین امتحان ترمش را تحویل میدهد و جلسه امتحان را ترك می كند. سال سوم لیسانس هم به پایان رسیده و تعطیلات تابستان برای او شروع شده. تقی با این كه این امكان را داشت كه در رشته مهندسی كه از دید مردم كوچه بازار پولساز تر است تحصیل كند تصمیم گرفته است فیزیك بخواند. درس هایش را با علاقه خوانده و هر ترم بیش از بیست واحد درسی گذرانده. تسلط بسیار خوبی به دروس پایه اش دارد. اصلا در ذهنش مدام با مفاهیم فیزیك كلنجار می رود. برای خودش مسئله طرح می كند و آنها را حل می كند. تقی دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی (واقع در شمال شهر تهران) است. خانه مادری تقی در یكی از جنوبی ترین محله های تهران واقع است. تقی در تمام مسیر طولانی خانه تا دانشگاه درحالی كه در گرما محكم به میله اتوبوس چسبیده واز چپ وراست تنه می خورد درس ها را در ذهن خود مرور می كندو سعی می كند هر كدام از تمرین های كلاسی را در ذهن خود به روش های متفاوت حل كند. اتوبوس محل مناسبی برای درس خواندن نیست اما باز هم از خانه بهتر است. تقی پنج خواهر كوچكتر از خود دارد خانه همیشه شلوغ و پرسروصداست. در خانواده تقی كسی تحصیلكرده نیست.اصلا دنیای یك نفر تحصیلكرده برای اهالی این خانه بیگانه است.خانواده تقی بی شك او را دوست دارند اما اصلا او را درك نمی كنند.هر موقع تقی می خواهد با خودش خلوت كند وكمی درباره آینده اش فكر كند یا مطالعه كند مادر و یكی از خواهرهایش از راه می رسند و شروع می كنند به دردل. تقی مهربان است و نمی خواهد دل آنها را بشكند پس سنگ صبورشان می شود. بعد هم پدر تقی خسته و كوفته از سر كار می رسد وبا این كه تقی را از جانش هم بیشتر دوست دارد شروع می كند به سركوفت زدن و می گوید وقتی نصف قد تقی بوده كار می كرده و كمك خرج خانواده بوده.تقی هم كار كرده! همیشه تابستان ها از صبح تا شب انواع و اقسام پادویی ها را كرده و در طول ترم هم تا جایی كه به درسش لطمه نزند تدریس خصوصی كرده تا كمك خرج خانواده باشد.اما این تابستان می خواهد برای آینده كاریش فكری جدی كند. می خواهد بعد از این كه سال چهارم را تمام كرد یك شغل ثابت آبرومند داشته باشد.
با این كه تقی دانشجوی بسیار مستعدی است قصد ندارد تحصیلاتش را ادامه دهد. شرایط خانوادگی او به او چنین اجازه ای نمی دهد. به علاوه تقی می خواهد هر چه زودتر كاربرد علمی را كه آموخته در عمل ببیند. می خواهد از
آموخته هایش مدد بگیرد تا پروژه های صنعتی پیشرفت كنند. تربیت تقی به گونه ای است كه نمی تواند
white collar
باشد مشاغل
blue collar
را ترجیح می دهد خودش می گوید "ما خاكی هستیم. پشت میز نشینی با گروه خونی ما نمی سازد.
تقی به خارج رفتن هم فكر نمی كند. هرگز فرصت آن را نیافته كه در این مورد مطالعه یافكر جدی ای بكند.تصویری كه او از غرب و فرهنگ غربی دارد همان چیزی است كه صدا و سیما نشان داده. طبعا تقی با دلبستگی هاو تعصباتی كه دارد از این تصویر خوشش نمی آید. می خواهد در همین آب و گل زندگی كند در همین جا ازدواج كند و فرزنددار شود. می خواهد همین جا فرزندانش را بزرگ كند و در نهایت در آغوش همین خاك بیارامد و جزوی از آن شود.
برخی از استادانش وقتی علاقه تقی به فیزیك و همین طور كارهای عملی و بی میلی او را به رفتن به خارج می بینند هیجان زده می شوند و می گویند آفرین! مملكت به خدمت جوانانی چون شما نیاز دارد. به همت جوانانی چون شما مملكت آباد خواهد شد و ایران ژاپن دوم خواهد گشت. احسنت بر شما كه می خواهید خود را وقف خدمت به جامعه كنید! امیدوارم آنان كه برای رفتن به خارج سر و دست می شكنند شما را ببینند و الگو قرار دهند.
تقی از شنیدن این حرف ها گیج می شود!در می ماند كه این جامعه ای كه استادش می گوید باید خود را وقف خدمت به آن كرد همان نیست كه در هر گوشه اش فسادی و دروغی و فریبی كمین كرده. مگر این جامعه همان نیست كه بارها و بارها تقی و خانواده اش را كوبیده... كجای این مفهوم (جامعه) آن قدر رمانتیك است كه ارزش فداكاری داشته باشد. تقی با خود می گوید من اگر هم بخواهم خودم را وقف خدمت به چیزی كنم ترجیح می دهم این چیز خانواده ام باشند. درست است كه دركم نمی كنند و نادانسته تیشه نادانی بر ریشه آرزو ها و آرمان هایم می زنند اما باز هم مردمانی شریفند و مرا بی نهایت دوست دارند. درست است كه وقتی پولی در می آورم آن را از كفم در می آورند و نمی گذارند پس اندازی كنم كه سرمایه آینده ام باشند اما در عوض اگر زمین بخورم از من حمایت خواهند كرد.در صورتی كه در این جامعه گرگ هایی هستند كه از زمین خوردن من جشن می گیرند.
الغرض!تقی تصمیم داشت این تابستان خود را برای یك كار دائم آماده كند. تقی عمویی دارد كه درنیمه اول دهه هفتاد در آشفته بازار سكه و دلار یك شبه میلیونر شده. عمو یك تازه به دوران رسیده تمام عیار است. پدر تقی مدتی زیر دست او كار می كرد. اما عموی تازه به دوران رسیده آن قدر او را آزرد و به او زور گفت كه با هم دعوایشان شد. حالا هم عمو خیلی دوست دارد تقی پیش او برود و از طرف پدر دست او را ببوسد و زیر دستش كار كند. اما تقی به هیچ وجه حاضر نیست چنین كاری را قبول كند. تقی می خواهد آینده خود را خود بسازد.اما چگونه؟ نه سرمایه ای دارد و نه پارتی ای....
ادامه دارد.....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

قسمتی از داستان سارا

+0 به یه ن

حدود 4-5 سال پیش داستانی را به عنوان داستان سارا به تدریج در وبلاگ منجوق منتشر كردم. داستان تخیلی بود اما بر اساس زندگی و خاطرات خانم های اطرافم  شكل گرفته بود. در واقع به فرهنگ زنانه ی سنتی خودمان به شكل رمانتیك در این داستان نگریسته بودم. یك فانتزی نوستالژیك بود. در وبلاگ حاضر  قصدم چیزی جز این است. در این وبلاگ قصد نوستالژیك و رمانتیك نگریستن ندارم. اتفاقا هدفم بازبینی نقادانه ی فرهنگ خودمان است. دقت كنید منظورم از نقد كردن پریدن و منكوب كردن و تخطئه نمودن نیست. به نظرم فرهنگ مان آن قدر غنی است كه بخواهیم در جهت حفظ آن بكوشیم و نگه شان داریم. اما به نظرم خیلی از سنت ها را باید بازبینی كنیم چرا كه ممكن است برای زندگی امروزه مناسب نباشد. اگر نقدی بخواهم بكنم نقدی از سر مهر خواهد بود. به هر حال داستان سارا را می توانید اینجا بخوانید. در زیر قسمتی از میانه ی داستان سارا را منتشر می كنم كه به موضوع  بحث امروز و دیروز ما مربوط است.

تصویری كه من از دوران كهنسالی سارا دارم، تصویر یك ملكه قدرتمند است. روز اول سال، سارا
هفت سین با شكوهی می چید و چند صد نفر به بازدید او می آمدند. در اعیاد دیگر هم همین برنامه
تكرار می شد. در عید غدیر، به احترام آقا ودود خدا بیامرز كه سید بود، خانه سارا هنوز پر از بازدید
كننده می شد.
به بركت توصیه ها و تمرین های مادام یلنا برای استیل درست نشستن، راه رفتن و غیره قد صد و
هفتاد سانتی متری سارا تا نوده سالگی هم خم نشد!
هر ملكه ای، ولو قدرتمند، لاجرم روزی شكست می خورد. سپاه غالب همانا قشون و لشكر "چین"
است. و چه بیرحمانه به تاراج می برد این قشون زیبایی صورت را!
وقتی مردها داستانی می نویسند توصیف شخصیت اول زن را با زیبایی صورت آغاز می كنند. اگر
این زن شخصیت اصلی داستان باشد، بیشتر موضوعات داستان حول و حوش زیبایی او می چرخد.
من، در قسمت های قبلی، به عمد، در مورد زیبایی سارا چندان توصیفی نداده بودم. در واقع هر آن
چه كه در مورد ظاهر سارا گفته بودم خصوصیاتی تا حد زیادی ا كتسابی بودند: "قامت كشیده،
صدایی آهنگین، ظاهری آراسته، زیبایی ناشی از نشاط جوانی ، زیبایی ناشی از پختگی زنانه." این
صفات را چنان با دقت گزیده بودم كه در طول این هفت ماه كه از انتشار قسمت اول داستان سارا
می گذرد به یادم مانده!
اما از سخنان خوانندگان داستانم این گونه بر می آید كه خوانندگان سارا را زیبا تصور كرده اند.
سارا به واقع هم زیبا بود. سارا زیبا بود و از زیبایی ذاتی خود آگاه بود و با سلیقه كم نظیر خود،
زیبایی های اكتسابی را هم به زیبایی خدادادی می افزود. شاید اگر زن دیگری به جای سارا بود
همین زیبایی تنها مشخصه او می شد و بقیه جنبه های شخصیت اش سیاره هایی به دور این ستاره
زیبایی باقی می ماندند. اما زیبایی ظاهر سارا در مقابل درك وفهم و شعور، قابلیت انطباق و قبول
شرایط جدید، ابتكارعمل، شجاعت و استحكام شخصیت و بالاخره هنرها وقابلیت های گوناگون او جلوه می باخت! خود سارا شخصیت خود را با زیبایی ظاهری خود تعریف نمی كرد. برای همین
وقتی ملكه داستان ما، از قشون چین شكست خورد نه از جذابیت او كاسته شد و نه از جذبه اش! این
شكست كه ملكه های بسیاری را از پا می اندازد، سارا را قوی تر و پخته تر ساخت!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یك گفت و گو

+0 به یه ن

در هشت روز گذشته سه همایش در پژوهشكده ی ما برگزار شد. یكی اش بین المللی بود و من بر گزار كننده اش بودم. در دو تایشان هم سخنرانی داشتم. خیلی هم برنامه های مفیدی شدند. بدون حاشیه های اعصاب خردكن برگزار شدند و همگی استفاده كردیم.

چند روز قبل از ان در وبلاگ "قیل و قال علم " من گفت و گویی شد كه اینجا آن را دوباره منتشر می سازم.

 

سلام
بعد اگر یه روز شما تو IPM همایش برگزار كنید بعد یه چندتا از شركت كننده هاتون سر وقت نیان یا خیلی دیر بیان میرن تو لیست بدها؟ بعد دفعه بعد دیگه راهشون نمیدید؟
آخه فكر می كنم برای همایشی كه به طور رسمی اسم نوشتی یه خورده باید رسمی هم رفتار كنی مخصوصا بعضی جاها كه یه خورده افراد درونش برای ذهن آدم یه غول علمین
(تقصیر استادمون با بچه ها راه میاد ییهو امتحان جا به جا میكنه)

پاسخ: سلام
واقعیتش از این بعد من در همایش ها ی آی-پی-ام همه ی فكرم را می دهم به این كه خودم استفاده ی علمی ببرم.
بقیه هم اگر درایت داشته باشند همین كار را می كنند. اگر هم نداشته باشند خودشان ضرر می كنند.
قبلا این جور فكر نمی كردم. حالا به این نتیجه رسیدم كه دون شان من هست كه نقش مبصر كلاس بازی كنم. واسه چی اعصابم را سر این موضوع بذارم و دست آخر فقط دشمن برای خودم بتراشم؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

كامنت محمد رضا

+0 به یه ن

در یادداشت قبلی ام نوشتم كه كامنت یكی از خوانندگان وبلاگ  در مورد یادداشتم تحت عنوان  افسردگی بین خانم های تبریز را جدی بگیریم  مرا یاد شعر "گل وحشی" شهریار انداخت. این خواننده ی عزیز مرد ی جوان از تبریز است . با اجازه اش كامنت او را در زیر منتشر می كنم تا باب گفت و گو باز شود. البته ایشان از زاویه ی دید خود می نگرند و طبعا با دغدغه های طرف مقابل (یعنی دختران جوان ایرانی -به خصوص تبریزی) آشنا نیستند. چه بسا اگر آشنا بودند حق می دادند كه چنین برخوردهایی باشد. البته این حرف من به معنای توجیه  برخوردی كه با محمد رضا شده , نیست.  می خواهم تنها باب گفت و گو باز شود و طرفین نظرات هم و دغدغه های هم را بشنوند و دنیای همدیگر آشنا شوند.

 

كامنت محمدرضا:

سلام .

در مورد هویت زنان من مطلبی داشتم كه فكر كنم كلمات تو وبلاگ جا نمیشن دوست دارم از اینجا بفرستم.

هیچ چیز به اندازه قدرت فكر توان اهلی یا وحشی كردن یك انسان رو نداره.انسان برخی خطوط قرمز رو خودش تعریف میكنه استانداردی رو مشخص میكنه بعد خودش با عبور از از اون خط قرمز خودش رو ازار میده!

متاسفانه ایین های محلی تبدیل به اصل مكتب در جوامع مذهبی شده. مخصوصا ایران مخصوصا تبریز.

دختران و زنان یك فصل مشترك بینشون هست فرقی نداره خانه دار باشه دیپلم باشه مهندس باشه یا دانشمند ....مشكل همشون فرار از جنس مرد هست..چه مرد خوب چه بد. یعنی دیدگاه همه بد هستن مگر ثابت بشه كه اینطور نیست.
 نشاید باورتون نشه من با دختران كه تا به حال صحبت كردم بیشتر از انگشتان یك دست نباشه شاید باور نكنین..ولی امار عجیبی به دست اوردم من به همه اونا كه همشون علمی بودن اون ادرس """هوز """ رو فرستادم یك نفرشون تشكر نكرد! چراش رو نمیدونم ..من یك بار بیشتر اروپا نرفتم اگه شما موردی داشتین كه بگین نه! یك دختر جهان اولی هم همینطوری هست من مثالم نقض میشه..ما وقتی خودمون جنسیت رو به انسانیت اولیت میدیم پس نباید انتظار دادشته باشیم كه یك زن تو جامعه به عنوان یك انسان پذیرفته بشه. نوشته بودین زنان افسرده هستن! باید هم باشن وقتی نمیخوان احساس لذت بردن رو بروز بدن باید هم افسرده باشن یه دختری هست دانشجوی پزشكی هست ذاتا تبریزی هست من با ایشون تو دیالوگ ساده مشكل دارم.ایا این خود ازاری نیست؟
به هر حال من اعتقاد دارم انسان خود هویتش رو تعیین میكنه.
ممنونم
محمدرضا
 
همان طوری كه گفتم  كامنت محمد رضا را منتشر كردم كه باب گفت و گو را باز كرده باشم. هرچند با برخی از نظرات او موافق نیستم و گمان می كنم یك طرفه به قاضی رفته اما نمی خواهم نقش وكیل مدافع جمعیت نسوان را هم بازی كنم. راستش من الان 36 سالم هست و چیزی حدود 16 سال هست كه ازدواج كرده ام. خلاصه از من كذشته كه بخواهم این نقش وكیل مدافع را در برابر كامنت خیرخواهانه ی محمد رضا بازی كنم.  به علاوه معتقدم یكی از مشكلات دخترهای ما -به خصوص در تبریز-  از آن جنس كه محمد رضا گفت همین محافظت های بیش از اندازه هست.  دخترها عادت كرده اند كه محافظت شوند و میترسد در رابطه ای كه محافظ بالای سرشان نیست بتوانند تعامل كنند. هرچند همه ی حرف های محمد رضا را قبول ندارم اما او را تحسین می كنم كه به این شیوایی و صراحت مسئله را شكافت.  به گونه ای كه بتوان آن را مورد تحلیل قرار داد. امیدوارم خوانند ه های خانم این وبلاگ هم بیایند و از دید گاه خود به مسئله بپردازند تا گفت و گو شكل گیرد. هرچند چندان چشمم آب نمی خورد این اتفاق بیافتد. چنان در این مسایل خودسانسوری در فرهنگ ما جا افتاده است كه گمان نمی كنم پاسخی بخوانیم. با این حال  باز شدن باب گفت و گو را به وسیله ی محمد رضا به فال نیك می گیرم. ایجاد چنین گفتمان هایی در چارچوب فرهنگ  خود ما یك  "پروسه" خواهد بود نه یك "پروژه". امیدوارم در این وبلاگ طی چند سال آینده چنین پروسه ای را شكل دهیم

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یك واقعیت تلخ

+0 به یه ن

نمی خواهم تلخ بنویسم اما چه كنم كه دلتنگ و دلتلخ هستم.این روزها چپ و راست خبر درگذشت همنسلانم را می شنوم. نه در اثر تصادف بلكه به علت بیماری هایی كه ریشه در فشار عصبی طاقت فرسایی دارد كه وضعیت اقتصادی مملكت از سویی و نسل های پیش از ما از سویی دیگر بر نسل من تحمیل كردند.

از سوی دیگر مدام  می شنوم كه فلان همنسل ما ام-اس گرفته و.....

قبلا نوشته بودم وقتی ما حدود 20 ساله بودیم وضعیت اقتصادی بد بود و ما آینده ی اقتصادی روشنی برای خود نمی دیدیم. همین به اندازه ی كافی برما فشار می آورد. اما نسل بزرگ تر از ما چه می كردند؟ به جای آن كه راهی در برابر ما بگشایند به جای این كه تسكین دردهایمان باشند همین موضع اقتصادی ضعیف تر را حربه ای برای تحقیر و فشار آوردن بر ما قرار دادند.

ما نسلی بودیم كه با قناعت بزرگ شدیم. حتی بیش از نسل قبل از خودمان. سخت كوش هم بودیم. استقلال مالی داشتن و روی پای خود ایستادن برایمان یك ارزش بود و برای آن حسابی تلاش می كردیم. به هر حال از نظر اقتصادی با كار طاقت فرسا و قناعت و با سیلی صورت سرخ كردن و..... گلیم خود را از آب بیرون كشیدیم. برعكس آن چه كه نسل قبل از ما دایم برسرمان می كوبیدند از لحاظ اقتصادی فلك زده نشدیم. اما این همه فشار عصبی اثر خود را گذاشت. نتیجه را الان من دارم به عینه بر روی همنسلان خود می بینیم. افسردگی هایی كه در چند یادداشت اخیر درباره اش نوشتم یك سوی ماجراست و این جوانمرگی ها و بیماری ها و... سوی دیگر ماجرا. حالا فكر می كنم كاش به جای آن همه تلاش و فشار آوردن بر خود از دم لذت می بردیم و زندگی را ساده می گرفتیم. این كه می گوبند نعمتی بالاتر از سلامت نیز كاملا درست است و این كه فشارهای روحی دشمن سلامت هستند نیز صد در صد درست هستند.

به هر حال باید فكری اندیشید. نباید خود را بیش از این در معرض فشارهای  عصبی قرار دهیم و اجازه دهیم هر كس و ناكسی روی اعصابمان راه رود. باید یاد بگیریم در مقابل حملات وفشارهای نسل قبلی و نوچه هایشان كه همنسل خودمان یا كوچك تر هستند طوری جاخالی بدهیم كه ضربه به ما وارد نشود.

 

 همین طور در رفتار با نسل بعدی نباید نسل قبل از خود را الگو قرار دهیم. متاسفانه باید بگویم رفتار نسل والدین و معلم های ما با ما ایراد داشت. ایراد داشت كه  ضعف و موقعیت اقتصادی پایین ما را به عنوان حربه ای برای فشار آوردن و تحقیر ما مورد استفاده قرار می دادند. من نمی خواهم انگشت اتهام روی شخص خاصی بگذارم. اما این رفتار را در بین نسل گذشته ی خود بسیار دیده ام. به همدیگر نگاه می كردند و از همدیگر می آموختند كه چه طور با استفاده از موقعیت شغلی یا اقتصادی تثبیت شده تر خود بر نسل ما فشار و ضربه وارد كنند. فرهنگ غالب این جوری بود. بزرگتر هایی هم بودند كه به جای فشار آوردن سعی می كردند به كوچكتر ها آرامش بدهند راهی جلوی پایشان باز كنند و تشویقشان نمایند كه پیشرفت كنند. خدا عمر با عزتشان دهد اما این دسته در اقلیت بودند. اغلب افراد نسل قبل چنین رفتار نمی كردند. البته به دروغ و ریا می گفتند  كه جز صلاح جوانان  چیزی نمی خواهند اما عملشان چیز دیگری نشان می داد. از همدیگر در این راه درس می گرفتند. چون اكثریت شان همین راه را می رفتند قبحی در عمل خویش نمی دیدند. شاید حتی به خودشان آفرین هم می گفتند كه خیلی پخته و حكیمانه رفتار می كنند!!

اما من می گویم این رفتار ایراد دارد. اگر ما هم از موقعیت اقتصادی تثبیت شده ی خودمان بر فشار آوردن به آنان كه هنوز در ابتدای راه هستند سو استفاده كنیم ما هم راه به خطا رفته ایم. متاسفانه می بینم در بین نسل ما بسیار هستند كسانی كه همین راه را دارند می روند. به هر حال خودمان مواظب خودمان باشیم و تا جایی كه از دست مان بر می آید مواظب دور و بری هایمان كه زندگی به مویی بسته است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل