علم درمانی

+0 به یه ن

در برهه ای همچون اکنون که رایحه خوبی از اوضاع کشور و جهان به مشام نمی رسد بهترین راه برای سالم ماندن (به لحاظ روحی) پناه بردن به آغوش علم و هنر هست.

شنیدم که در برخی دانشگاه ها این روزها کلاس های درس تشکیل نمی شوند. یعنی دانشجوها رغبت نمی کنند سر کلاس بروند. این کار را نکنید. یادتان هست که پارسال چی درمورد کلاس ها  می گفتم؟! می گفتم که  اگر چند ماه کلاس ها تشکیل نشود می توان بعدا با صرف انرژی مضاعف جبران کرد. الان دیگه وقت جبران هست. الان وقت تلاش مضاعف علمی و تحصیلی است. الان زمان ادامه تعطیلی کلاس ها نیست. اتفاقا الان وقت آن هست که چنان خود را با کلاس ها و علم آموزی مشغول کنید که غم واندوه و ناامیدی شما را از پا نیاندازد.
خطاب به دانشجویان:
کلاس ها را تعطیل نکنید. به کلاس ها باز گردید. با قدرت تمام. با انرژی تمام. این رسالت را برای خودتان قایل شوید که چنان با انرژی درس بخوانید که انرژی شما به بقیه هم منتقل شود و افسردگی ها  به کنار روند.
با تعطیلی کلاس ها خود را عقب می اندازید و میدان را بیش از پیش به کسان و آن طیف فکری می دهید که عامل این افسردگی ها هستند. دست کم این میدان (عرصه علم و تحصیل) را وا ندهید. این طوری دو سره می بازید.  اگر نمرات شما پایین باشد امکان مهاجرت هم نخواهید داشت. اگر درس ها را امروز یاد نگیرید فردا که بهار آید (دیر یا زود بهار خواهد آمد. ظاهرا آمدن بهار به تعویق افتاده. اما بهار آمدنی هست!) چه کسی قرار هست ویرانی ها را آباد کند؟! برای آباد کردن ویرانی ها علم لازم هست. فارغ التحصیلانی باسواد لازم هست.
 به تعطیلی کشاندن کلاس ها در آبان ۱۴۰۲ مصداق خودزنی است. نفعی برای جنبش زن-زندگی-آزادی ندارد.  فقط باعث عقب ماندن دانشجوها و سپس افزایش افسردگی آنها و اضمحلال تدریجی می شود. این کار را با خود نکنید. وقتی پای در راه رنسانس گذاشته ایم معنی ندارد کاری کنیم که علم در این مملکت بیش از پیش آسیب ببیند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ایمیل انحرافی

+0 به یه ن

الان یک ای-میل از یک اسم و فامیل که نمی شناختم دریافت کردم با عنوان «ِYour interview with ICTP
باز کردم ببینم چی نوشته. سطر اولش این بود: « امروز آرمیتا گراوند به خاطر آشغال هایی مثل تو که خارج هم می روی......» بقیه اش را نخواندم و پاک کردم. برایم مهم نیست که سایبری ای بود که می خواست اختلاف بیاندازد یا یکی از ده ها بدخواه من در محل کار بود که می خواست مرا بچزاند یا چنان مرا عصبی کند که دست به خودتخریبی بزنم.
اما چیزی که مهم هست این هست نباید بگذاریم این افراد عصبی مان کند.
نباید بگذاریم چنان عصبی مان کنند که اتحادمان را از دست بدهیم.
نباید بگذاریم چنان عصبی مان کنند که جو گیر شویم و الکی خود را در دردسری که فایده ای ندارد بیاندازیم.
نباید بگذاریم چنان عصبی مان کنند که چنان به دعوا با هم مشغول شویم که آرمیتای عزیز به حاشیه رود.
نباید بگذاریم چنان عصبی مان کنند که اولویت هایمان را از دست بدهیم.
اولویت فعلی من به عنوان یک فیزیکدان پیش بردن بعد علمی این رنسانس هست که ملت ایران شروع کرده است. در این زمینه هزاران بار بیشتر می توانم موثر باشم تا این که دست به یک حرکت نمادین با هزینه بسیار بزنم .
فکر کنم همان طور که من ای میل او را نخواندم او هم متن مصاحبه مرا نخوانده بود و اشاره اش به عکس من بود. عکس از آرشیو آی-سی-تی-پی بود. عکس در بهار سال ۱۴۰۱ گرفته شده بود.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پرستار بچه لازم تر هست یا حجاب بان؟

+0 به یه ن

در حالی که در شیرخوارگاه های تهران کمبود شدید پرستار وجود داره پولی که باید صرف استخدام برای پرستار بچه در شیرخوارگاه های تهران بشه صرف استخدام حجاب بان کرده اند که بیافتند به جون دختران سرزمین ما!

#آرمیتا_گراوند
#مهسا_امینی

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

کارکرد جمجمه و مایع مغزی!

+0 به یه ن

بیرون مغز آدم یک چیز سخت و محکم هست به نام جمجمه. شکستنش ضربه ای شدید می خواهد . بین مغز و جمجمه مایعی هست به نام مایع مغزی که ارتعاشات ناشی از ضربه ها را می گیره و نمی ذاره به مغز آسیب برسه.
نمی گم امکان ندارد فشار یا قند خون یک دختر جوان افت کنه . اما در جایی شلوغ مثل مترو تا حس کنه حالش بد می شه به بغل دستی اش یا اون میله کذا می تونه تکیه کند. یک دفعه که اتفاق نمی افته! خود آدم می فهمه فشارش داره می افته و به طور طبیعی تکیه می ده. به علاوه اگر هم تکیه گاه پیدا نکنه و زمین بخوره ضربه ناشی از زمین خوردن در اثر وزن خود آدم اون قدر شدید نیست که از جمجمه و مایع مغزی بگذره و به مغز آسیب بزنه.
اگر با این چنین زمین خوردن ها قرار بود یک جوان به کما بره نسل انسان تا به امروز منقرض شده بود. کیست که از این طور زمین خوردن ها در سی سال اول زندگی اش نداشته باشد؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

معجونی تهوع آور از ادغام سنت و مدرنیته

+0 به یه ن

دکتر هلاکویی در مورد «همه ما» (منظور خانواده های ایرانی)  می گه که یک پا در سنت داریم و یک پا در مدرنیته و با قاطی کردن اینها مشکلات می افرینیم. منظورش پست مدرنیزم  فرهنگی و هنری نیست که علی الاصول چیز بدی نیست. منظورش ناهنجاری های روانی و اجتماعی است که این در هم امیختن موجب می شه. هلاکویی می گه همه ما یک الاغ داریم ویک بنز. الاغ بیچاره را هم بستیم به بنز و دنبال خودمان می کشانیم. بعدش هر از چند گاهی از بنز خسته می شیم و سوار الاغ می شیم.

این مشاهده هلاکویی  -مثل بسیاری دیگر از مشاهدات او- درست هست اما نکته ای که من می خواهم بگم اینه که   چیزی که در فیلم های مرحوم داریوش مهرجویی با رنگ و لعاب جذاب و دوست داشتنی یا دست کم عادی جلوه داده می شه ورژن غلیظ تر همان هست که هلاکویی به درستی به آن ایراد می گیره. معجون تهوع آور ساختن از سنت و مدرنیته در فیلم های مهرجویی از زندگی معمولی ما ایرانی ها هم بیشتر هست. اما مهرجویی این معجون تهوع آور را در ظرف های زیبا  با سفره آرایی فریبا به خوردمان می داد.

نمونه بارزش فیلم لیلا بود که در باره اش بسیار نوشته اند. من  فیلم تخت خواب سه نفره از نصرت کریمی را به صدتا فیلم به اصطلاح روشنفکری لیلا نمی دهم. نصرت کریمی زشتی چند همسری را نمایان می کنه فیلم لیلا آن را در زرورق می پیچه. دست آخر هم حتی تقصیر آن را هم گردن زنان می اندازه و مردان را مبرا معرفی می کنه!  درباره این فیلم فمینیست ها نقد هایی از این دست را بسیار وارد دانسته اند و در موردش مقاله ها نوشته اند. من بیشتر خلاصه آن مقالات را بازگو کردم تا این که برداشت شخصی خودم را راجع به فیلم لیلای مهرجویی بنویسم.

اما اینجا می خواهم روی فیلم های دهه ۹۰ او انگشت بگذارم. به طور مشخص روی «چه خوب شد برگشتی». در این فیلم میزان تهوع آوری آن معجون حتی از فیلم لیلا هم بیشتره. رفتاری که آن آقایان دکتر و مهندس دنیادیده با باغبان و حتی فرزندان باغبان ها می کردند تقلیدی بود از رفتار دایی جان ناپلئون با «مش قاسم» با این تفاوت که سریال دایی جان ناپلئون (و از آن بیشتر خود رمان) انتقادی هست نه نرماتیو و هنجار ساز. در فیلم دایی جان ناپلئون  به طور زیرپوستی و به دور از شعار زدگی این رفتار با کارگر نقد می شود. در فیلم آرشین مال آلان هم چنین هست. در هر دو نشان داده می شود که نسل جوانتر که مدرنتر و باسوادترند این رفتار را کمتر نشان می دهند. اما در فیلم مهرجویی از نقد این رفتار خبری نیست. طوری نشان می دهد که انگار طبیعی است یک دکتر یا مهندس میانسال مرفه با سرایدار یا باغبان و فرزندانش در دهه ۹۰  چنان رفتار کند! حال ان که واقعیت دهه ۹۰ در ایران چنین نبود. اتفاقا نوه های  اون تیپ ها در آن سن معمولا در خارج بودند.در نتیجه  خانواده های مرفهی که باغ یا خانه سرایدار-دار داشتند با فرزندان باغبان یا سرایدار همچون نوه خود رفتار می کردند. یکی شان می گفت من حتما باید در خانه باشم  چون «نوه ام» (منظور بچه سرایدار) فقط در آغوش من صبحانه می خوره. اون دیگری می گفت «نوه ام» فقط با من حموم می ره. آن یکی دیگر، می نشست پای صحبت نوه اش (فرزند خدمتکارش)  در مورد پسرهای دانشگاه (نوع صحبتی که دخترک با مادرش نمی کرد.) آن یکی برای «نوه اش» عروسی مجلل در تالار می گرفت. دیگری برای نوه اش که تم تولدش آنا و السا بود عکس آنا و السا می کشید و گلدوزی می کرد و... .......

 

و مهمتر از همه این که عتیقجاتی که بچه هایشان اجازه دست زدن به آنها را نداشتند شده بود اسباب بازی دم دستی فرزندان باغبان ها و سرایدار ها .... نوه های خودشان در خارج بودند و کیف مادربزرگ هاو پدربزرگ ها و امکانات مالی آنها  را همین بچه های سرایدارها می بردند.

 

در چنین فضایی مهرجویی فیلمی می سازد که آقای دکتر و مهندس بچه های باغبان را فحش می دهد و خود باغبان را به سبک نسل دایی جان ناپلئون تنبیه بدنی می کند و خیلی هم عادی نشان داده می شود.

رفتار این مامان بزرگ ها و بابابزرگ ها خیلی سازگار تر بود تا نسخه مهرجویی. وقتی این مامان بزرگ ها در سن ۷۰ سالگی هنوز سلامت نسبی دارند و شیک و خوشرنگ لباس می پوشند  و از این کافی شاپ به آن مسافرت می روند رفتارشان با بچه سرایدار هم متناسب با آن هست. نه شبیه رفتار زنان سه نسل  با بچه خدمتکار.  زنان سه نسل قبل در سن ۷۰ سالگی عموما رنگی روشن تر از قهوه ای نمی پوشیدند سفر نمی رفتند کافی شاپ نمی رفتند. عملا مرده ای بودند که هنوز توی قبر نرفته.  جامعه  شهری (نه روستایی و عشایر) روی آنها فشار می آورد که این طور تارک دنیا شوند. وقتی  با خودشان این طور رفتار می کردند رفتارشان با بچه خدمتکار هم متناسب بود. اما کاراکترهای مهرجویی در مواردی امروزی رفتار می کنند ولی با بچه باغبان مثل دایی جان ناپلئونی (که رفتارش از منظر عمو اسدالله و آقاجان هم در زمان خودش قدیمی و منسوخ بود) برخورد می کردند.

اگر مهرجویی ادعای فیلسوف بودن و از بهترین دانشگاه آمریکا مدرک فلسفه داشتن نداشت  بر این همه ناسازگاری می شد چشم پوشید. ولی این چه فیلسوفی بوده که این همه افکارش ناسازگار بوده.؟! نظام فکری مادربزرگی که با حس و حال و عاطفه خودش برای فرزند باغبانش کیک می پزه و گلدوزی می کنه از او سازگارتر هست! مهرجویی این همه ناسازگاری فکری را به زور آن مدرک فلسفه از بهترین دانشگاه آمریکا به خورد جامعه می داد. به نظرم این ایرادی نیست که بشه از آن چشم پوشید. ما خودمان کم ناسازگاری فکری و تضاد در آشتی دادن سنت و مدرنیته داریم که روشنفکرمان یک معجون ناسازگارتر به خوردمان می دهند؟  فیلم های کیمیایی -وسبک زندگانی خودش هم که اتفاقا پوشیده نگاه نمی دارد- هم از همین جنس هست.

تا جایی که من دیدم و شناختم یکی فقط نصرت کریمی از ان نسل  فیلمسازان تکلیفش باخودش و مسئله سنت و مدرنیته روشن بود و به روشنی و زیبایی در فیلم هایش نشان می داد. اگر امثال نصرت کریمی بیشتر بودند و امثال مهرجویی و کیمیایی کمتر بودند جامعه این همه سردرگم نمی شد و در لوپ های بسته نمی افتاد!

 

پی نوشت: البته این مامان بزرگ ها و بابابزرگ کِیفش را هم می بردند. دختر خردسال  یکی از این سرایدار ها همراه مادرش به باغ سعد آباد رفته بود. اونجا بلند گفته بود که اما خانه «مادرجون من» (همان صاحبخانه  و صاحب کار والدینش)  از اینجا بیشتر چیزهای قشنگ  داره. معلومه که«مادر جون» با محبت با این بچه توی آسمان ها سیر می کنه!  حرفی است که بچه معصوم از روی عشقش می گه نه از روی حسابگری و تملق. واقعا در خانه «مادر جون» به او چنان خوش می گذره که آن را بالاتر از کاخ سعد آباد می بینه. کیف این  برای یک نفر میانسال مرفه خیلی بیشتر از آن هست که آدم بخواد مثل نسخه مهرجویی با باغبان و فرزندش رفتار کنه. این میانسالان مرفه ابله نیستند که این همه به «نوه هایشان» میدون می دهند. کِیفش را دارند می برند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آیا سناریوی قتل مهرجویی توسط باغبان مسخره است؟

+0 به یه ن

باز هم من می گم: من نمی دونم که اصل ماجرای قتل مهرجویی و همسرش چی بوده. اما اونهایی که این روزها در فضای مجازی سناریوی ارائه شده توسط نهاد های رسمی را به مسخره می گیرند که همچین چیزی امکان نداره ظاهرا هیچ تجربه ای در این گونه روابط ندارند. هیچ اطلاعی در مورد آن چه که در اوایل انقلاب و در زمان مصادره ها بر سر ملاکان و سرمایه داران آمد ندارند.
بعد از انقلاب و در اوایل دهه شصت بسیاری از همان باغبان ها و..... که صاحب کارشان دستشان را گرفته بود و آنها را از فقر مطلق رهانیده بود شدند بلای جان صاحب کارشان و گاه برایش تا پای اعدام پاپوش دوختند.
باور نمی کنید؟! مستند «آن مرد با ماک آمد» را تماشا کنید. فقط یک نمونه است.
تازه! من از صاحب کارهایی حرف می زنم که همه جوره پشت کارگر و باغبان و .... ایستاده بودند. این گونه که پیداست مهرجویی و همسرش اهل همچین حمایت هایی از کارگر و باغبان شان نبودند.
باغداری سخت هست. «باغبان داری» از آن سخت تر! شناخت روحیات باغبان ها و روابط پیچیده آنها سخت هست و از عهده تیپ های روشنفکری نظیر مهرجویی بر نمی آید.
به مهرجویی و همسرش نمی آمد که باواقعیات این سختی ها آشنا باشند و از عهده اش برآیند. در دنیای دیگری سیر می کردند. در دنیا همسر مهرجویی (بر اساس آن نوشته خودش میگویم) چون مهرجویی پیشکسوت سینمای مهمی بود آسایش و آرامشش به هر قیمتی می بایست تامین می شد. دیگه درک نمی کرد که آن باغبان و امثال او به این چیزهایی که او به آن می بالد پشیزی ارزش قایل نیستند.

باز هم می گویم که من نمی دانم اصل ماجرا چه بوده. ولی این سناریوی باغبان و جارو برقی و ۳۰ میلیون طلب آن قدر ها که خیال می کنید ابلهانه نیست.
می گویید برای یک جارو برقی و ۳۰ میلیون طلب و مدتی حبس یکی از دیگری چنین کینه ای نمی گیرد؟! کجاشو دیدی!؟
حالا این زن و شوهر که حمایت خاصی هم نکرده بودند. موارد بسیاری داشتیم که کارفرما ۱۰ انگشت خود را در عسل می کند و در دهان کارگر می گذارد و آخر سر باز هم کینه نصیبش می شود. چرا!؟ چون چند بار در مورد مسایلی نظیر ایمنی (برای حفظ سلامت خود کارگر) با کارگر سخت گیری کرده.

در مورد قندچی (همان صاحب کارخانه ماک) علت کینه این بوده که به مزاحمت جنسی کارگر نسبت به کارگران زن واکنش تند نشان داده بود. (خیلی نرم تر از به زندان افکندن هست!)

این مورد در نزدیکی خودمان اتفاق افتاده: مادر یکی از اقوام فوت کرده بود و دخترش از محل ارث تصمیم گرفته که برای کارگر خانه یکی از اقوام- که بسیار نیازمند و پدر چند فرزند با ناتوانی جسمی- بود خانه ای بخرد. یکی دیگر عامل خیر شده بود و او را برداشته بود که بروند خانه برای انتخاب ببینند. آن فرد نیازمند وسط راه در ماشین را باز کرده بود و خود را به بیرون پرت کرده بود! بعدها که پرسیدند چرا چنین کردی؟! چرا به بخت خودت پشت پا زدی؟! جواب داده بود در آن لحظه من شما را شبیه گرگ می دیدم!
نمی دانم از سرش چه گذشته بود! برای قابل فهم نیست!
همچین روابط و تصورات پیچیده ای در جامعه وجود دارد که برای ما که کودکی کمابیش نرمالی داشته ایم (فقر مطلق نچشیده ایم، گرفتار پدر آزارگر نبوده ایم ، آزارگری در دور وبرمان حداکثر از جنس نارسیسم بوده است نه بدتر) اصلا قابل فهم نیست. اشکال کار ازماست که نمی فهمیم.

همین را برون یابی (extrapolate)کنید ببینید آیا سناریوی ارائه شده مسخره هست یا نه.
البته باز هم می گم شاید اصل ماجرا غیر از این باشد. اما حتی اگر این سناریو ساختگی باشد سناریو نویس این بخش از جامعه را بهتر از کسانی می شناسد که سناریو را مسخره می دانند. سناریو شاید حقیقت نداشته باشد اما قطعا مسخره نیست!

پی نوشت: این را هم توضیح دهم که آن پیچیدگی ها که عرض کردم مختص طبقه کارگری نیست. در همین محیط های دانشگاهی هم اصل ماجرا همین هست. بسیارند کسانی که ده انگشت خود رادر عسل هم بکنی و در دهانشان بگذاری به بهانه این که به او توهین کرده ای با تو دشمن می شوند و علیه تو سمپاشی می کنند. حالا جریان این «توهین» چی بوده!؟ هیچ چی! به خاطر منافع خودش به او گفته ای که تکمیل فلان فرم که مثلا برای رسمی شدن قراردادت لازم هست پشت گوش نیانداز. همین به تریج قبای آقا بر می خورد و با تو دشمن می شود و یادش می رود که وقتی نیاز داشت چه کمک ها به او نمودی. منتهی طبقه دانشگاهی معمولا دنبال خشونت فیزیکی نمی رود. شاید بتوان گفت این گونه خشونت ها از توانش خارج هست. بیشتر دنبال سمپاشی و زیر آب زنی می رود.
در انقلاب به اصطلاح فرهنگی کم بلا سر استادان دانشگاه و معلمان مدارس نیامد. عامل همین نوع کینه ها بودند.

پی نوشت دوم: البته از این گفته من به این نتیجه نرسید که نباید به کسی خوبی کرد. نه! اما باید با چشم باز خوبی کرد. باید احتمال داد که چنین نتایجی حاصل شود. از ده نفر ، ۳-۴ نفرشان همین طوری از آب در می آیند. اما ۶-۷ نفرشان قدردان می شوند. نتیجه مثبت آن قدردانی -اگر خود با چشم باز و با پختگی عمل کنیم- بیش از ضرباتی است که آن ۳-۴ نفر می زنند. البته اگر خودمان هشیار باشیم. در دنیایی که مهرجویی می ساخت امکان هشیاری نبود!

پی نوشت سوم: من وقتی برای بنیاد کودک تبلیغ می کنم بسیاری از نزدیکانم -به خصوص آذربایجانی ها و نیز اراکی ها (اراکی ها خیلی قرابت فرهنگی با ما دارند)- به درستی می گویند که ور و بر شان آن قدر نیازمند هست که دیگه مجال نمی یابند به بنیاد کودک برسند. راست هم می گویند! واقعا حامی کارگرانشان هستند.
خوبی بنیاد کودک برای کسی مثل من که از پیچیدگی های روابط سر در نمی آورد آن هست که خطری برایم ندارد. مددجویان بنیاد آن قدر از من دور هستند که اگر ناتو هم از آب در بیایند آسیبی به من نمی توانند بزنند. البته انتخاب آنها توسط مددکار با دقت انجام می گیرد. مددکارها آن قدر تجربه دارند که بدانند کی ناتو از آب درخواهد آمد؟.
چندباری «فردین بازی» دوستان گل کرد و خانواده هایی که نهاد های خیریه تبریز شایسته حمایت ندانسته بودند را حمایت مالی کردند. آن خانواده ها پس از اندکی آزارگر شدند. مددکارها می دانند چه کسی قرار هست آزارگر از آب در آید.آنها علم و تجربه کافی دارند. برای همین من ترجیح می دهم کمک مالی و نیکوکارانه خود را غیر مستقیم و از طریق نهاد های آگاه به این مسایل بکنم. مثل بنیاد کودک و انجمن حمایت از مستمندان تبریز. اخیرا هم که با فعالیت های خیریه آقای بیات زنجانی آشنا شدم و از آن طریق کمکی به هرات زلزله زده فرستادم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چالش اصلی برای برگزاری باکیفیت کنفرانس های انجمن فیزیک

+0 به یه ن

برای برگزاری کنفرانس انجمن فیزیک یک چالش داریم. آن هم این هست که در سایت از پیش ساخته شده کنفرانس ها از کسانی که می خواهند ارائه داشته باشند مقاله ای به فارسی آن هم در استیل ورد می خواهند بعد هم سفت و سخت از ثبت نام کننده تعهد می گیرند که این اثر بدیع هست و در جای دیگری چاپ نشده است. طبعا کسی ایده بدیعی را که می تواند در مجلات معتبر بین المللی به چاپ رساند برای مقاله-نامه چنین کنفرانسی به هدر نمی دهد

در کنفرانس های مشابه در دنیا فقط چکیده می خواهند و چنین تعهدی هم نمی گیرندمردم هم معمولا چکیده یکی از مقاله های اخیرشان را می فرستند. مقاله در یکی از مجلات معتبر به چاپ می رسد و در کنفرانس ارائه شفاهی صورت می گیرد.

حدود دو سال هست که این ایراد را به کمیته های تخصصی و هیئت مدیره انجمن فیزیک ایران گزارش می دهیم و توضیح می دهیم چرا این تعهد و..... مانع از رشد کیفی کنفرانس انجمن فیزیک می شود. ظاهرا همه می پذیرند اما کسی نیست همت کند و آستین بالا بزند و سایت را درست کند. ( سیستم انجمن فیزیک دموکراسی است دیگر. دموکراسی- همان گونه که می دانیم - در کوتاه مدت چندان کارآمد نیست. اما پایدار هست و احتمال خطای فاحش آن کمتر از انواع دیگر حکمرانی است

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چند نوشته قدیمی ام در مورد فارغ التحصیلان فرزانگان

+0 به یه ن

یک مشاهده شخصی:
علم ستیزی فارغ التحصیلان سمپاد
. فارغ التحصیلان فرزانگان به طور آماری بیش از بقیه همسالان و همتایانشان ضد علم از آب در می آیند! برخی از فارغ التحصیلان فرزانگان تا در جمعی بحث علمی مطرح می شود پرخاش آغاز می کنند. در صورتی که بقیه یا بی تفاوت از کنار بحث های علمی می گذرند و یا علاقه نشان می دهند.
اونهایی که مدارس تیزهوشان نرفته اند خیلی بعید هست بحث علمی در یک جمع را یک نوع توهین به خود تلقی کنند و چنان به هم بریزند که برگردند به آنها یی که بحث علمی میکنند پرخاش کنند.
اگر دیدید شخصی در جمعی با کسی که بحث علمی می کند پرخاش می کند که «تو داری به ما تبختر می کنی» با احتمال بالایی از جمله فارغ التحصیلان سمپاد هست!
بعدش هم زیر لب واگویه می کنند «خیال کرده با این بحث های علمی از ما تیزهوش تره!!! ما خودمان هم فارغ التحصیل سمپادیم!! چی خیال کرده!!! خوب کردیم زدیم توی دهنش!!»»
این یک مشاهده شخصی بود. اما پیشنهاد می کنم یک پروژه دانشجویی در یکی از دانشکده های علوم انسانی برای بررسی علمی این موضوع تعریف شود تا با نظرسنجی های دقیق از بین فارغ التحصیلان سمپاد در گروه های سنی، درآمدی، جنسیتی، جغرافیایی گوناگون صورت بگیرد. اگر نتایج نظرسنجی و تحلیل دقیق با مشاهده شخصی من همخوانی داشت باید در سیاستگذاری های سمپاد تجدید نظر جدی شود تا این همه «علم ستیز» و همچنین این اندازه «پرخاشگر» تحویل جامعه ندهد. علم ستیزی کمر جامعه را می شکند و مانع رشد آن در دراز مدت می گردد.
پی نوشت: البته تاریخ را هم که نگاه می کنیم می بینیم بزرگترین علم ستیزان تاریخ سرزمین مان همین «تیزهوشان» عصر خود بودند:. امثال غزالی و.. و.... اتفاقا شاهان اعم بر فارس و ترک و لر و مغول و....) بدشان نمی آمد که از علم و عالم تجلیل کنند. همین تیزهوشان بودند که می افتادند به جان کسانی که کار پژوهش جدی در علومی که امروزه به اسم علوم پایه می شناسیم (فیزیک و ریاضی و شیمی و زیست شناسی) انجام می دادند. و چه قدر به تمدن ما در دراز مدت ضربه زدند!! اگر فلان سردار اشغالگر کتابخانه ای را سوزاند اندیشه را نتوانست بسوزاند. کتاب را می شد از نو نوشت. اما آن علم ستیزان، ریشه اندیشه را سوزاندند!


----------------
چند سال پیش من یک مقاله علمی خواندم در مورد کسانی که در سن کم تست آی-کیو داده اند و امتیاز بالایی گرفته اند. متاسفانه مقاله را پیدا نکردم. اما چکیده حرفش یادم هست. می گفت اونهایی که در بچگی مهر هوش بالا با این تست خورده اند در بزرگسالی از این که وارد چالش های فکری شوند (بیشتر از سایر همتایان خود) پرهیز می کنند. اغلب شان، وقتی بازی فکری جمعی مطرح می شوند از آن دوری می گزینند، ازبحث های علمی جدی پرهیز می کنند. معمولا سعی می کنند با تحقیر این فعالیت های فکری از آن سرباز زنند. علتش هم این هست که تیزهوشی را به عنوان بخش مهمی از هویت خود تثبیت کرده اند و نگران به چالش کشاندن آن هستند.
وقتی دوستی بتواند از آنها بهتر بحث علمی کند یا بازی فکری ای را انجام دهد از منظر اونها، بخش مهمی از هویت آنها زیر سئوال رفته است. تقریبا مثل این هست که نزد یک دیندار متعصب، عقاید دینی را به چالش بکشید. دیندار متعصب بر نمی تابد نه به این علت که گمان می کند (استغفرالله) به عالم کبریا با این بحث خللی وارد می شود. بلکه به این علت که می ترسد پایه های هویتی که برای خودش ساخته بلرزد!
اگر دیدید بچه تان کنجکاوی علمی دارد او را به سمت علم آرام آرام سوق دهید. اگر بخواهد در علوم پایه تحصیل کند مانع او نشوید. اما در سن کم به او انگ تیزهوشی نزنید. با این انگ او نه تنها دانشمند نمی شود بلکه تبدیل به یک فرد پرخاشگر و بیچاره و مضطرب می شود که هر لحظه نگران آن هست با مطرح شدن یک معمای فکری ساده، ستون های هویتی اش بلرزد و فرو بریزد!
(من یادمه وقتی بچه بودم خیلی از همسالانم توسط والدین شان عنوان نابغه گرفتند اما دست آخر، هیچ کدام حتی رتبه کنکور زیر پانصد هم نیاوردند! (اگر رتبه زیر ۵۰۰ می آوردند که کچلمان می کردند!!!) خوشبختانه مادر من از اولش معتقد بود من خنگ هستم. باز خدا پدرم را بیامرزه و به معلم های ابتدایی ام عمر بده، که با او بحث می کردند که «بابا! این بچه اون قدر ها هم که تو فکر می کنی خنگ نیست!») 🍀@minjigh

----------------------------
امان از دست «عارف فرزانه»!
کلا آستانه پرخاش در بین فارغ التحصیلان فرزانگان پایین تر از همتایان غیر سمپادی شان هست. اگر از آن دسته باشند که اهل «عرفان» و .... هم باشند و ادعا کنند که به آرامش معنوی رسیده اند که دیگه واویلا! تبدیل به انبار باروت می شوند. هر حرفی می تواند منجر به انفجار این انبار باروت شود. همیشه هم که طبعا حق با آنهاست. مگر ممکن هست حق با تیزهوشی که به درجه عرفان هم رسیده باشد نباشد؟!
گرایش به این عرفان های نوظهور بین فارغ التحصیلان فرزانگان زیاد هست. بسیار متعصبانه این نوع عرفان ها را دنبال می کنند.
من خیلی در این باره فکر کردم که علت چیست. به این نتیجه رسیدم که فارغ التحصیلان فرزانگان نسبت به همتایان خود در ارتباطات اجتماعی ضعیف ترند. به خصوص قادر نیستند حد و حدود را روشن کنند و به موقع «نه» بگویند. چون نمی توانند «نه» بگویند اندک اندک توقعات از آنها بالا می رود و روز به روز بیشتر وادار می شوند که تن به کارها و صحبت هایی دهند که از آن خشنود نیستند. در نتیجه دایم در دلشان آشوب هست. آستانه تحمل و پرخاششان هم پایین می آید. درک هم نمی کنند که اشکال کار در ضعف روابط اجتماعی هست. خیال می کنند اگر بروند دنبال عرفان های نوظهور به آرامش می رسند. ولی در واقعیت این عرفان بازی ها هم اونها را پرخاشگرتر و عصبی تر می کند. همتایانشان با یک جمله ساده یا حتی با یک حرکت ابرو به اطرافیان می فهمانند که از فلان حرف خوششان نیامد و یا بهمان توقع بیش از حد بود. فارغ التحصیلان فرزانگان این مهارت های اجتماعی را ندارند. اینجا و اونجا این اعتراضات ساده آرام را نمی توانند بروز دهند. نگه می دارند تا به صورت آتشفشانی یک مرتبه بیرون بریزند. اغلب هم سر کسی آتشفشانشان خالی می شود که هیچ تقصیری ندارد. یارو از دست مادرشوهرش که در فلان سفر همراهی شان کرده ناراحت هست (فکر می کند نباید همراهی می کرد تا او و همسرش سفر رمانتیک دو نفره داشته باشند اما طبق معمول به موقع این را نتوانسته بروز دهد و تعارف الکی کرده و مادر شوهر بیچاره هم خیال کرده تعارفش از ته دل هست!) حرصش را سر من خالی می کند که گفته ام فلان متن شبه-علمی که در تلگرام پخش می شود نمی تواند معتبر باشد
به این هم فکر کرده ام که چرا مهارت های اجتماعی فرزانگانی ها این قدر پایین هست. به خصوص در زمینه «نه» گفتن. نتیجه ام این بوده که به اندازه کافی تمرین نکرده اند. نه به خاطر این که خیلی مشغول درس خواندن بوده اند و وقت نکرده اند معاشرت کنند. اتفاقا شاگردهای فرزانگان خیلی هم درس نمی خوانند. اتفاقا این طیفی که از آنها دارم صحبت می کنم، کمتر از حد لازم برای آموختن دروس وقت میگذارند. علت آن هست در سال های آخر دبیرستان و سال های ابتدای دانشگاه (یعنی دقیقا همان سالها که شخصیت آدم شکل می گیرد) یک دیوار نامرئی دور خود ایجاد کرده اند تا بگویند با دیگران متفاوتند. نمونه اش را هم در جمع همکلاسی های خودم عرض کردم. یکی از همکلاسی ها بود که عده زیادی از او خط می گرفتند (هنوز هم می گیرند). در تهران که دانشجو بودیم باهم سینما می رفتیم. اگر فیلم کمدی بود به دیگر تماشاچی ها در ردیف های دور و بر اخم می کرد که چرا می خندید! اگر فیلم تراژدی بود ، غش غش-- طوری که همه تماشاچی ها را در سالن عصبانی کند-- می خندید. می خواست نشان دهد که با بقیه متفاوت هست و بیشتر از آنها می فهمد. تا جایی که من می دانم انگیزه سینما رفتن (به جای تنها در خانه فیلم دیدن) حس جمعی و همدلانه هست که تماشاچی ها در یک سالن با دیدن فیلم پیدا می کنند. او دقیقا برعکس عمل می کرد. خوب! ببینید همین یک حرکت، چه قدر فرصت ها را از تجارب اجتماعی سازنده از یک نوجوان می گیرد. از این قبیل حرکت ها از جانب سمپادی ها زیاد سر می زند (می خواهند به رخ بکشند که چون سمپادی هستند متفاوتند!) در نتیجه به موقع مهارت های اجتماعی لازم را نمی آموزند. بعد که جایی استخدام می شوند و یا تشکیل خانواده می دهند، با افراد جدید ی که مواجه می شوند نمی توانند با آنها ارتباط خوب برقرار کنند. اونجا دیگه در موقعیتی نیستند که بتوانند با اتکای به مدرسه ای که رفته اند بقیه را با دیده تمسخر بنگرند. دو برخورد بیشتر بلد نیستند؛ یا مطیع و حرف گوش کن می شوند و در دل فحش می دهند. یا برخورد خشن و پرخاشگرانه پیش می گیرند.
در صورتی که اونهایی که به موقع تجارب اجتماعی را پشت سر گذاشته اند می توانند بی آن که پرخاش یا توهین کنند «نه» بگویند. خوب می دانند که کی کوتاه بیایند، کی مخالفت کنند و اگر مخالفت کنند با چه جمله بندی ای باشد که کدورت شدید به وجود نیاید.
معمولا فارغ التحصیلان سمپاد قبول نمی کنند که چنین ضعف های ارتباطی دارند. معمولا می گویند ما خوبیم و کاملیم و تیزهوشیم، اگر اشکالی در ارتباط و رابطه هست حتما از بقیه هست. اما اگر به این واقف باشند که ضعف دارند با دقت در رفتار کسانی که از لحاظ اجتماعی قوی هستند خیلی راحت می توانند بیاموزند و تغییر رفتار دهند. اگر بخواهند ظرف ۶-۷ ماه می توانند مهارت ها را تنها با مشاهده دور وبری ها بیاموزند. اما معمولا نمی خواهند. به زور هم نمی شه تغییرشان داد

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مهلت ثبت نام

+0 به یه ن

همان گونه که  قبلا اطلاع داده شده است در آبان ماه دو همایش در شاخه انرژی های بالا در پژوهشکده برگزار می شود: ابتدا مدرسه انرژی های بالا که حضوری وبه زبان فارسی است و سپس کنفرانس آنلاین بین المللی IRCHEP1402

برنامه های هر دوی این همایش ها  و عناوین سخنرانی ها در وبسایت آن بارگذاری شده است.

کنفرانس بین المللی رایگان هست ولی مدرسه انرژی های بالا شهریه ثبت نام دارد. در هر حال هزینه هر شرکت کننده بسی بیش از مبلغ شهریه هست. از پژوهشگاه دانش های بنیادی بابت این سوبسید-با وجود کمبود های مالی که وجود دارد سپاسگزاریم و سعی می کنیم که از هر گونه اسراف در برگزاری همایش ها اجتناب ورزیم. همچنین در برگزاری این همایش ها سعی بر این خواهد شد که  مصرف ظروف یک بار مصرف و..... جهت حفظ محیط زیست تقلیل یابد. خوشبختانه در این گونه حرکت ها فیزیکدانان جوان همواره نهایت همکاری را نموده اند و امیدواریم این بار نیز چنین کنند.

جهت  مشاهده برنامه این دو همایش و اطلاعات بیشتر می توانید به دو سایت زیر مراجعه کنید:

https://physics.ipm.ac.ir/conferences/irchep2023/index.jsp

https://physics.ipm.ac.ir/conferences/ishep/index.jsp

 

مهلت ثبت نام برای هر دو همایش اول آبان ماه هست. 


مهلت ثبت نام: ۱ آبان ۱۴۰۲

هزینه ثبت نام شامل پذیرایی و ناهار: ۳۰۰ هزارتومان

The deadline for registration is 23rd of October, 2023 (1st of Aban, 1402). 

با احترام

یاسمن فرزان

 

 

پی نوشت:

با توجه تجارب سالیان متمادی در برگزاری همایش در این مجموعه لازم می دانم در مورد اهمیت مهلت ثبت نام نکته ای را -یک بار برای همیشه- عرض  نمایم و شفاف سازی کنم.

مهلت ثبت نام را از این رو تعیین می کنیم که آماری در مورد تعداد شرکت کنندگان داشته باشیم و در  برنامه ریزی های لازم جهت برگزاری با استاندارد مقبول با هزینه کم و اسراف در حد صفر به کار گیریم. وقتی کارمندان ما زمان کافی  و اطلاع درست در مورد تعداد شرکت کننده ها برای برنامه ریزی دارند می توانند راه هایی بیابند که هزینه ها را پایین بیاورد.  در صورت رعایت مهلت ثبت نام، همه این کارها را سر فرصت انجام می دهند بی آن که فشار عصبی به ایشان وارد شود.

در برنامه هایی که مهلت ثبت نام رعایت نمی شود  برنامه ریزی ها به هم می خورندو بیجهت به کارمندان فشار عصبی ای  وارد می شود که گاه به سلامت آنها آسیب می رساند. از سویی  برخی لوازم پذیرایی بیش از اندازه تهیه می شود و هزینه اضافی تحمیل می کند از سوی دیگر برخی دیگر کم می آید و .....

البته مطالب بالا بدیهی هست و علی الاصول  نیاز به توضیح ندارد. در طول این سالیان هم به ندرت اتفاق افتاده که کسی به دلیل نا آگاهی و بی اطلاعی  ازاین بدیهیات  مهلت ثبت نام را از دست بدهد و بعد بخواهد که او را بعد از این مهلت ثبت نام کنیم. خیل عظیم  کسانی که چنین درخواستی داشتند اغلب از جانب استاد یا استادانی تشویق شده بودند که به مهلت ثبت نام بی توجه باشند!  چنین جلوه داده شده بود که-چه ضوابطی نظیر مهلت ثبت نام را رعایت کنند چه رعایت نکنند- اگر نام این استادان را ببرند، همه درها به روی آنها باز خواهد شد. از قرار معلوم، بی توجهی  به مهلت ثبت نام ابزار «قدرت نمایی»  برای برخی از استادان  بوده است. در گذشته  این قبیل رفتارها پررنگ تر بود. البته چون آن زمان بودجه فراخ  بود  و اسراف  بسیاری صورت می گرفت این موضوع مشکلی جز فشار عصبی بر کارمندان ایجاد نمی کرد. اما در این سالیان که ما باید از بودجه محدود نهایت استفاده را ببریم بی توجهی به مهلت ثبت نام  مشکلات بیشتری به بار خواهد آورد.

به هر حال در برگزاری این دو همایش مهلت ثبت نام رعایت خواهد شد. کسانی که ثبت نام نکرده اند می توانند به عنوان مستمع آزاد شرکت کنند اما از امکانات رفاهی که ترتیب داده شده نمی توانند بهره ببرند. اگر هم اتاق مجازی ظرفیت نداشته باشد حذف خواهند شد تا برای ثبت نام کنندگان جا باشد.

پی نوشت دوم:

 

البته  مسئولان برگزاری برنامه های دیگر ممکن هست- کما فی السابق-  مهلت ثبت نام را به توصیه برخی استادان رعایت نکنند. در این مملکت، صلاح ملک خویش خسروان دانند! اما حال که صحبت به اینجا کشید این را هم عرض کنم: می توان به راحتی و بدون زحمت مهلت ثبت نام را رعایت کرد و زیر بار منت کسی نرفت! وقتی به خاطر توصیه فلانی برای یکی مهلت ثبت نام را تغییر می دهند هزار تا حرف و حدیث پشت سر آن یکی در می آید که در محیط های دانشگاهی  ایران با سرعت صوت پخش می شود و  در دراز مدت به آن شخص ضربه ها می زند! یعنی واقعا رعایت مهلت ثبت نام این قدر سخت هست که فرد بخواهد انگ ها  بخورد!؟ اون استاد قدرت نمایی می کند اما آن فرد فقط انگ می خورد و ضربه می بیند. چرا به خاطر عدم رعایت دوتا ضابطه ساده و روشن فرد ابزار قدرت نمایی دیگر شود و بعد هم خودش ضربه بخورد؟!  چرا فرد با رعایت دو تا نکته ساده و روشن خود را فردی مستقل  و قانون مدار که به ضوابط آشناست  به دیگران معرفی ننماید؟! من واقعا نمی فهمم که چرا برخی سخت شان هست دوتا ضابطه ساده و روشن را رعایت کنند اما سخت شان نیست که زیر منت یک فرد قدرت نما بروند و هزار تا انگ مخرب بخورند! واقعا نمی فهمم!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آینده شغلی فارغ التحصیلان زبان و ادبیات ترکی

+0 به یه ن

علی الاصول برای کسی که فارغ التحصیل زبان و ادبیات ترکی است بازار کار باید خوب باشه. صدا و سیمای مراکز استان های آذربایجان شرقی و غربی وزنجان و اردبیل به کارمندان با این دانش نیاز مبرم دارند.
هر گونه حرکت ترویجی (ترویج علم، ترویج سبک زندگی، ترویج حفظ محیط زیست و....) نیاز دارد که کسانی را داشته باشد که به زبان مادری قومیت های مختلف صحبت کند. اگر صحبت ترویجی به زبان مادری فرد باشد او بیشتر توجه می کند و به گوش می گیرد.
هرگونه برنامه تبلیغاتی در صورت داشتن مترجمان ترکی موفق تر خواهد بود. من اگر مدیر شرکت های تولیدی یا خدماتی بزرگ بودم حتما از فارغ التحصیلان این رشته استخدام می کردم تا تبلیغات به زبان ترکی تهیه کنند. شرکت های تبلیغاتی حتما باید از این افراد استخدام نمایند.
سالهاست نهادهای دینی با طعم شیعی به اهمیت استفاده از زبان ترکی برای جذب مخاطب واقف هستند و از آن حداکثر بهره را می گیرند.
تا حدودی هم پزشکان دریافته اند که باید از این پتانسیل بهره برد. مرحوم دکتر مبین پیشتاز این عرصه بود . یادش گرامی باد.
اما به جز پزشکان سایر اقشار پیشرو در جامعه از این پتانسیل خود را دهه ها بی بهره ساخته اند. در واقع بیش از همه معلمان و مروجان علم باید از آن استفاده می کرده اند که نکرده اند.
قبلا گفتم که انجمن فیزیک مقالات ترویجی خوبی به زبان فارسی منتشر می کند. جا دارد همین گونه مقالات به زبان ترکی و کردی و ترکمنی و بلوچی و .... هم منتشر کند.
اگر واقعا مدیریت در بخش های مختلف بهبود یابد در سال بسی بیشتر از ۳۰-۴۰ نفر فارغ التحصیل زبان ترکی در کشور نیاز خواهیم داشت.
تازه من منظورم اینجا صرفا زبان ترکی به گویش آذربایجانی است. با همین زبان می شه با جمهوری آذربایجان هم ارتباطات بیشتری داشت. علی الاصول در کنسولگری ایران در باکو و... هم باید از این فارغ التحصیلان استخدام کنند. اگر گویش های دیگر زبان ترکی مد نظر باشد برای مراوده با کشورهایی که این گویش ها در آنها رایج هست کاربرد خواهند داشت. اگر دنبال قدرت نرم در منطقه هستیم اگر دنبال افزایش نفوذ سیاسی-اقتصادی-فرهنگی در منطقه قفقاز و آسیای میانه و حتی آلمان و...... که در آن مهاجران ترک پرشمارند هستیم باید بدانیم فارغ التحصیلان زبان ترکی در راه این هدف سرمایه ای ارزشمندند..

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل