+0 به یه ن
فرزانه در وبلاگش نوشته ای دارد در مورد فضای مجازی و "سرمایه اجتماعی لایك خوری".
آنا هم یك نوشته ی كوتاه به تازگی در وبلاگش منتشر كرده به عنوان بودن در عین نبودن
من هم جو گیر شدم گفتم من هم در این باره نظری بدهم!
:)
البته نظری كه من خواهم داد برعكس نظر آنا یا فرزانه تجریدی (abstract) و پیچیده نخواهد بود. مثل همیشه حرف هایم خیلی ساده و صریح و قابل فهم هست. خیلی ملموس! حسابی down to earth
یه قصه شاه پریون هم خواهم گفت.
اگر یاد تان باشد من قبلا نوشته بودم گاهی وبلاگ یك خانم باكویی را كه شهروند انگلیس شده و به انگلیسی وبلاگ نویسی می كند می خوانم. این خانم باكویی نوشته بود كه همشهری هایش "كشف" كرده اند كه بااستفاده از فیسبوك در سطح خیلی وسیع تر و بسیار سریع تر می توانند پز بدهند كه لباس هایشان مارك دار هست و در رستوران های گران قیمت غذا می خورند و.....
از آنجایی كه ما قرابت فرهنگی بسیار زیادی با برادران و خواهران باكویی مان داریم هرچه او گفت در مورد ما هم صادق هست. به بركت فیس-بوك --كه مدت هاست از آن خارج شده ام-- من اطلاع دارم كه فلان هم-مدرسه ای عزیز و قدیمی ام كه اكنون آمریكا ست هتگامی كه برای گردش به شیكاگو می رفت لیموزینی كرایه كرد كه رنگ صندلی هایش با رنگ پالتو پوستش "سِت" بود! البته این اطلاع نه به درد مقاله فیزیك نوشتن می خورد نه به درد شامی كه قراراست امشب بپزم. در واقع به هیچ دردم نمی خورد. چون دیدم با انبوهی از این گونه اطلاعات بمباران می شوم ترجیح دادم از فیس-بوك خارج شوم. هرچند باید بگویم فیس-بوك مزایای خیلی زیادی هم داشت. مثلا در آن برای بنیاد كودك تبلیغ كردیم و خیلی خوب جواب گرفتیم.
اطلاع در مورد رنگ پالتو پوست یا مارك لباس بهمان همكلاسی قدیمی اطلاع به درد نخوری است كه بیخودی حافظه اشغال می كند. اما دست كم آزار دهنده نیست.
یك چیز دیگه هم می خواهم بگویم كه بسیار تلخ تر هست. من به تازگی متوجه شدم برخی از این فضای مجازی -از فیس-بوك گرفته تا وایبر و وی-چت و..... استفاده می برند كه به دیگران ضربه عاطفی بزنند. ضربه عاطفی را كه غریبه نمی تواند بزند! همكلاسی لیموزین سوار 20 سال پیش كه نمی تواند به همكلاسی اش ضربه عاطفی بزند. ضربه عاطفی را تنها نزدیكان آدم می توانند بزنند. آن هم در پوشش مهر و محبت و عاطفه!
چند وقت پیش رمانی در مورد زندگی "شاه جهان" پادشاه قدرقدرت هندوستان كه تاج محل را به عشق همسرش ساخته می خواندم. این پادشاه ثروتمند عاشق همسرش بود و به او وفادار بود. مادر همه ی فرزندانش همین زن بودند. با این حال بین فرزندانش حسد و.... زیاد بود. دست آخر پسر سوم كه "كله خری" شبیه همین شورشیان "داعش" در عراق یا طالبان افغانستان بود دو برادر بزرگتر را كشت و پدر را هم به حصر خانگی كشاند و خود بر تخت سلطنت نشست. گویا وقتی او و برادرش كودك بودند دشمنان پدر آن دو را به گروگان گرفته بودند. اسم برادر بزرگتر "دارا" بود. وقتی پدر برای آزادی آن دو آمده بود در آن لحظه وصال فقط نام دارا را صدا كرده بود (دست كم بنا به نویسنده ی رمان, این برداشت برادر كوچك تر بود كه برایش عقده شده بود.) عقده ای كه او را به سوی كینه جویی كشاند و از او یك متعصب ساخت كه اختلاف فرقه ای بین مذاهب هند را تشدید كرد و درنتیجه هندوستان را تضعیف كرد. منظورم این هست كه اگر تحلیل نویسنده رمان را بپذیریم یك همچین مسئله كوچك عاطفی بین برادرها چنین عواقبی داشت. اگر برادر بزرگ به دست برادر كوچك گردن زده نمی شد و برتخت می نشست و چنان كه خلق و خویش بود با رواداری مذهبی و فرقه ای حكومت می كرد چه بسا هندوستان پیشرفت می كرد و تاریخ منطقه چیز دیگری می شد! چیزی بهتر و قابل افتخارتر!
این قبیل احساسات مختص خانواده های سلطنتی نیست. در خانواد ه های معمولی هم این گونه تصورات كه والدین به كودكی كمتر توجه می كنند یا مادربزرگ و پدربزرگ نوه ای را عزیز تر می دارد هستند و بعضا مثل خوره می افتند به جان كسی كه حس می كند به لحاظ عاطفی به او توجه نمی شود.
اتفاقا بین پسرها این مسایل و كمبودهای عاطفی ریشه دار تر و عمیق تر هستند. جامعه از یك مرد انتظار دارد سر این چیزها غرولند نكند و به اصطلاح ضعف نشان ندهد. او هم خشم را فرو می خورد و در دل می زند. گاهی هم خشم فروخورده زخم زبان باز می كند و فاجعه می آفریند. همان طوری كه در داستان پسرهای شاه جهان زخم زبان باز كرد و فاجعه به بار آورد.
وقتی دختری --در هر سن و سال-- حس میكند والدینش به او كم محلی می كنند ایرادی نمی بیند كه همانجا به آغوش پدر یا مادر بخزد و توجهشان را به زور--حتی به تكدی گری عاطفه-- به خود جلب كند. در فرهنگ ما به او ایرادی نمی گیرند اما از یك مرد به هیچ وجه نمی پذیرند. درنتیجه در بین مردها این مسایل اتفاقا بیشتر هست.
همیشه این تصور و این حس لزوما ذهنی نیست. خیلی اوقات هم شواهد عینی بیرونی دارد. ناصحان در گوش فرزند می خوانند امكان ندارد والدین خطایی كنند و فرقی بگذارند حتما هرچه هست در ذهن معیوب توست نه در جهان خارج. فرزندی كه حس میكند به او كم توجهی شده از یك طرف تحت فشار عاطفی هست و از طرف دیگر به خاطر القائات ناصحان احساس عذاب وجدان می كند یا ذهن خود را معیوب می یابد!
بعید نیست كه شاه جهان واقعا وقتی برای آزادی دو پسرش شتافته تنها یكی را در آن لحظه سخت و دشوار به خاطر آورده و نامش را صدا زده. اگر هم این اتفاق نیافتاده و این قصه بافته ی ذهن نویسنده هست حتما سری اتفاقات مشابهی در كودكی این دو فرزند اتفاق افتاده كه پسر كوچك چنان كینه ای از نزدیك ترین كسانش به دل گرفته كه به جای آن كه در دامان خانواده اش آرام گیرد رفته به دامان یك فرقه مذهبی "داعش"-گونه. اگر دارا هم دستگیر نمی شد بازهم شاه جهان برای آزادی فرزند دیگرش می جنگید. اما در آن هیری-ویری نامی كه به ذهنش آمده نام پسر بزرگ بوده. آدمه دیگه. ذهنش بازی ها می كنه. پسر كوچك تر باید این واقعیت را قبول می كرد كه پدرش هم یك انسان هست و خطاپذیر. نباید كینه به دل می گرفت. باید گذشت می كرد و ازمزایای شاهزاده بودن ---آن هم فرزند شاهی و پدری چون شاه جهان بودن-- لذت می برد. با كینه زندگی را هم بر خودش زهر كرد و هم برای برادران و پدرش.
از دنیای شاه جهان برگردیم به دنیای امروز. به عصر اینترنت!چیزی كه من دیده ام این است كه یك عده از همین فضای مجازی هم بهره می گیرند كه این چیزها را به رخ كسانی بكشند كه حس می كنند به اندازه كافی به آنها توجه عاطفی نشده. مرتب عكس هایشان را كه در آن مادر و فرزند همدیگر را بغل كرده اند و می بوسند shareمی كنند. مرتب به شكل تصنعی قربون صدقه ی همدیگر می روند و آن خواهر یا برادر كه حس می كند به او كمتر توجه شده را در جمع و دایره قربون صدقه وارد نمی كنند ..
با لحنی مخصوص كه حتما اثرش را روی خواهر یا برادر آزرده خاطر بگذارد می گویند فرزند "اصلی" مادرشان یا پدرشان هستند و فرزند خودشان هم نوه "اصلی" هست. وقتی هم می بینند كه یك مقدار زیاده روی كرده اند مزورانه لبخند و عشوه ای می آیند كه یعنی دارم شوخی می كنم! اما "شوخی" ای در میان نیست. تیری است كه كاملا عامدانه به سمت قلب شكسته ای رها می شود. كاملا هدفمند!
....
این یكی از راه های شكنجه روحی بود كه به مدد فضای مجازی موثرتر از همیشه از چهار گوشه دنیا اعمال می تواند بشود. نوع دوم سركوفتن هست. گاهی در خانواده ی گسترده -به یك دلیل واهی و یا كاملا بی اساس-- به افراد انگ می زنند. به یكی می گویند درسش ضعیف است در صورتی كه چه بسا از آنهایی كه در زمینه درسی به عرش اعلا می برند شاگرد بهتری باشد. به دیگری می گویند "این دختره ظرافت نداره! شبیه پسرهاست! هیچ مردی او را نخواهد پسندید." به پسری می گویند:" این كه پَه پَه هست. از حقش نمی تونه دفاع كنه. كلاهش پس معركه هست. كی به این پسر بی دست و پا دختر می ده!" و..... هیچ كدام ازاین انگ ها هم اساسی ندارند. اما آن قدر تكرار می شوند كه حقیقت مسلم پنداشته می شوند. یكی از دلایلی كه من از كنكور خوشم می آید همین هست كه مزخرف و بی اساس بودن این انگ ها را هویدا می كند. اغلب آن كسی كه در خانواده به شاگرد تنبلی معروف بوده رتبه بهتری از به اصطلاح نابغه فامیل می آورد! این انگ ها اثر مخرب خود رامی گذارند و اعتماد به نفس ها را زایل می كنند. قبلا می شد با مهاجرت به شهر یا كشوری دیگر از این انگ ها فرار كرد. الان فضای مجازی این امكان را هم گرفته!
به نظر من این كارها خیلی بدتر از پز دادن سر مارك كفش و ژاكت هست! خیلی بدتر می تواند ضربه بزند. مگر این كه به ریش و گیس همگی بخندیم!
D:D:D:D:D:D:D:D:D;));));));));));));));));))@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-
































پی نوشت:
البته پز دادن فقط در مورد مارك كفش و لباس و ماشین نیست. ما یك جور دیگه
در فرهنگمان شیوه ی پز دادن داریم كه من به آن شیوه پز دادن "یئیریز بُش
چوخ خوش گئشدی"
می گویم. این نوع پز دادن هم در فیس بوك بسیار موثر
انجام می گیرد. می بینی طرف حوصله اش حسابی سر رفته افسرده هست دارد از غصه
دق می كند یك عكس خندان و رقصانی در فیس-بوك می گذارد كه همه خیال كنند از
این فرد شادتر و خرم تر در دنیا یافت نمی شود










اشتراک و ارسال مطلب به:
آردینی اوخو
