
یادمه وقتی ما بچه بودیم (در دهه شصت) بین بزرگترها، صمیمیت ها و دوستی های خیلی گرم اما مصنوعی بسیار رواج داشت. اصطلاحا مردم با هم «خانه یکی» بودند اما درصد عمده ای از این دوستان «خانه یکی»، توزرد از آب در می آمدند. خیلی از بزرگترها را می دیدیم که مدتی دایم باهم بودند وهفته ای چند بار در خانه هم مهمان بودند و ظاهرا تمام اسرار مگوی هم را می دانستند. ولی بعد از مدتی می دیدیم که با هم شدید قهر کرده اند و حاضر نیستند در جایی که دیگری دعوت شده پایشان را بذارند. از زبان بزرگترها زیاد می شنیدیم که فلان دوست صمیمی ام که از برادر برایم عزیز تر بود پولم را خورد.
اغلب به خاطر این دوستی های نمایشی، معامله ها و مذاکرات و قرارداد ها و توافقات و قرض ها را مکتوب نمی کردند. اگر یکی می گفت بیا این قراردادی را که بستیم بنویسیم ومکتوب کنیم آن دیگر کولی بازی در می آورد که مگه تو به من اطمینان نداری که از من نوشته می خواهی؟! بعد از مدت کوتاهی هم یک گندی از این توافق یا قرارداد نانوشته بیرون می آمد. هر دو طرف شاکی می شدند که طرف مقابل حق شان را خورده. دعوای چرکینی هم این وسط درست می شد.
خدارا شکر- در نسل ما از این قبیل دوستی های قلابی و سپس از آن دشمنی های چرکین خبر زیادی نیست. ما هر چه قدر هم صمیمی باشیم و هر چه به هم اعتماد داشته باشیم وقتی توافقی با هم می کنیم یا قرضی به هم می دهیم در دو نسخه مکتوب می کنیم. اگر از حدی مهمتر بود در حضور دو شاهد چنین می کنیم. اگر از اون هم مهمتر بود محضری اش می کنیم.
نه به خاطر این که به دوستمان اعتماد نداریم. اتفاقا به خاطر این که به حافظه خودمان اعتماد نداریم و می ترسیم حافظه مان یک موقع گولمان بزند و به ما القا کند که حق مان بیش از آن بود که دوست عزیزمان داده و دوستی عزیز تر از این مادیات از بین برود.
مشاهده دعواهای چرکین دوستان نسل های قبلی به ما آموخته که شاید بشود به دوست اعتماد صددرصدی کرد اما به حافظه خود نمی توان!
در بین مهاجران عادت های زشت معمولا به طور فسیل می ماند. هر از گاهی خبرهای حاشیه هایی از زندگی سلبریتی های لس آنجلسی به گوش می رسد: دوست فلان خواننده بعد از ۴۰ سال دوستی و «خانه یکی بودن» دار و ندار او را بالا کشیده و آن خواننده مشهور بعد از عمری کار و درآمد بالا سر پیری به نداری افتاده! این خبرهای تلخ را که می شنوم یاد دعواهای دوستان در دهه شصت در ایران می افتم. اون موقع هم از این چیزها داخل ایران هم خیلی اتفاق می افتاد.
----------
بین یک سری از این تیپ های هنری و ادبی چپگرا یا پوچگرا از درب و داغون بودن وضع اقتصادی فانتزی ساختن مد بود. قهرمان هایشان همگی از نظر اقتصادی مفلس می شدند و ضد قهرمانانشان به سرو سامانی می رسیدند. از این قبیل فانتزی ها و از این قبیل افراد که چنین فانتزی هایی را ترویج می کنند دوری کنید. اگر اثر ادبی یا هنری خلق کردند
و جایزه بین المللی گرفتند ما هم به عنوان ایرانی به آنها افتخار خواهیم کرد اما بهتر است در زندگی ماو تصمیم های زندگی ما نقشی بازی نکنند. وسوسه این که شبیه قهرمانان مفلس آنها شویم را بهتر هست که از ذهن دور کنیم. ایران آینده، به این نوع قهرمانان و این نوع فانتزی ها نیاز ی ندارد.جامعه ای که زیر بنایش شعار «زن زندگی آزادی» است نیاز به افراد خوشفکر و امیدوار دارد که زندگی را بسازند نه آن که خود را به حد مرگ، در فانتزی شکست غرق نمایند.
زن این شعار «زن، زندگی آزادی» هم نه اثیری است نه لکاته و نه از اعماق تاریخ بیرون آمده. زنی است خوشفکر و تحصیلکرده با تنی از پوست و گوشت و استخوان (نه اثیر) و متعلق به دنیای حال که آینده را با ایده های نو و با حسابگری از روی منطق و عقل معاش می سازد! نه به تنهایی و یا آویختن به پیرمردی خنزرپنزری بلکه با همفکری و شبکه سازی بین همتایان خود که فرزند زمان خویشند. ما با همدیگه در ۱۰-۱۵ سال گذشته از خیلی چیزها گذر کردیم.گذر از این گونه فانتزی ها هم روش! گذر از این یکی که تابو تر از گذر های دیگر که نیست!
-------
همه ادم ها لزوما در دودوتا چهارتای زندگی زرنگ نیستند. خیلی ها حواسشان به دخل وخرج نیست. یا حداکثر همان دخل و خرج را حساب و کتاب می کنند ولی نمی توانند برای آینده اقتصادی خود برنامه ریزی کنند. برای ما ایرانی ها این کار سال به سال سخت تر می شود. اگر در ایران باشیم، به خاطر تورم افسار گسیخته ، کار سخت تر می شود. اگر در خارج باشیم، به خاطر عدم آشنایی با فرهنگ آن کشور و امکانات موجود در آن کشور سختی ها خود را نشان می دهند.
به قول همشهری های ما همه آدم ها «عقل معاش» ندارند. درست! از همه نمی توان چنین انتظاری داشت. به خصوص اگر روحیه حساس هنری یا نظایر آن داشته باشند.
اما هرکسی باید بتواند دوستان خوبی دور خود جمع کندبه طوری که در آن جمع دوستان، عده ای با عقل معاش خوب و در ضمن دلسوز باشند که راهنمایی هایی اقتصادی بکنند. باید قدر چنین دوستانی را دانست. من شاید «عقل معاش» درست و حسابی نداشته باشم اما قطعا اون قدر شعور دارم که ارزش وقت فکری دوستی که به من توصیه های مفید اقتصادی می کند می دانم. حرفش را صد در صد و چشم بسته به کار نمی بندم اما مشورت او را ارج می نهم و در آن کاملا تامل می کنم. قطعا با او لج نمی کنم. اگر از اعتبار خود خرج کرد و مرا به کسی برای کار اقتصادی معرفی کرد ادابازی ای در نمی آورم که اعتبار او خدشه دار شود.
وقتی آدم دوستانی دارد که توصیه های اقتصادی بجا می کنند- حتی اگر خود خیلی عقل معاش نداشته باشد می تواند زندگی اقتصادی خود را به سر و سامانی برساند. نمی گم میلیاردر می شود اما-اگر مشکل حادی نظیر بیماری صعب العلاج برای خودش و خانواده اش پیش نیاید- دیگه اون طور هم وضع مالی اش داغون نمی شود که حس کند به آخر خط رسیده. در حد و حدود همسن وسالانش دارایی خواهد داشت.
اما اگر دوستانش همگی از کسانی باشند که در مسایل اقتصادی ناامیدی و یاس تزریق کنند و از شکست اقتصادی فانتزی بسازند احتمالا هم از نظر روانی و هم از نظر اقتصادی درب و داغون می شود و به آخر خط می رسد.
اشتراک و ارسال مطلب به:


