یاد بزرگان: آقای دكتر سیروس پیله رودی

+0 به یه ن

قبلا نوشتم كه قصددارم هر از گاهی یكی از بزرگان سرزمین مان را معرفی كنم. این بار می خواهم در مورد آقای دكتر سیروس پیله رودی متولد آستارا بنویسم كه چند روز پیش متاسفانه در تهران فوت كردند. نام و یادشان گرامی باد و راهشان پررهرو!

نوشته ی زیر بخش هایی از نوشته ی اقای دكتر حمید بهلولی است كه در سال 2007 (شش سال پیش) در مورد زنده یاد آقای دكتر پیله رودی نوشته شده است:

خبررسید كه اقای دكتر پیله رودی یكی ازاصلی ترین شخصیت های حوزه سلامت و همچنین محوری ترین عناصر بنیانگذار نظام بهداشتی درمانی كشور در سی سی یو بیمارستان قلب شهید رجایی بستری هستند. در رسانه های كشور كه جستجو كردم هیچ خبری حتی یك سطر موجود نبود تا بگوید دكتر پیله رودی  كیست. در این مقال بنا بر احساس وظیفه فقط خواستم كه اسمی از او در این دوران غریبی بزرگان برده باشم. ....

ددكتر پیله رودی  به همراه اعضای تیم همراه سالها عاشقانه كار كردند تا در اوج نابسامانی و انارشی ارگانایز شده شبكه ارائه خدمات بهداشتی ایران در میان خرابه های انقلاب و جنگ زینت سینه یك ملت و التیام درد میلیونها ایرانی دردمند در روستاها و بخش ها و شهر های دور و نزدیك كشورقرارگیرد.سیستمی كه در سالهای بعد به عنوان تجربه ای بزرگ سترگ و مفید مورد اهتمام و تحسین سازمان جهانی بهداشت وكشورهای عضو قرار گرفت . شبكه ارائه خدمات سلامتی در ایران در میان اشنایان به موضوع به نام دكتر پیله رودی و شادپور شناخته میشود اگر چه اندو و خصوصا دكتر پیله رودی بزرگ امروز در اوج گمنامی ملی ونامهربانی بسر میبرد. امروز میلیونها ایرانی وامداركار سترگ این پیرمرد مهربان و سخت كوشند و او البته كار خود را تنها انجام یك وظیفه میشمارد اگر چه هنوز از یاداوری تلخ و شیرین ان سالها اشك در گوشه چشمانش جمع میشود. دو سال قبل در سفری كه به سازمان جهانی بهداشت در ژنو داشتم یكی از مدیران ارشد سازمان كه به عنوان مسئول زلزله بم از طرف سازمان مدتی در ایران بود نسخه ای پلی كپی از ترجمه كتاب شبكه بهداشت و درمان دكتر پیله رودی  به من هدیه كرد با این تاكید كه این كتاب را باید با طلا وزن كرد چرا كه یكی از بهترین تجربیات در عرصه جهانی راتصویر كرده است و جویای حال نویسنده شد و من مانده بودم كه چه باید بگویم. اگر چه تجربه دكتر پیله رودی را دراین عرصه از تجربه مردان بزرگی چون پروفسور رهنما و دكتر شیخ الاسلام ودكتر برزگرو دكتر اسپندار و دكتر وكیل نمیتوان جدا گرفت اما با اطمینان میتوان گفت كه نظام شبكه سلامت در بعد از انقلاب بدون داشتن نام دكتر پیله رودی  بر پیشانی اصالت خود را از دست میدهد. سال گذشته در مكزیك برای بزرگداشت فردی كه به عنوان بنیانگذار نظام سلامت معرفی میشد كنگره ای جهانی برگزار گردید و سران نظام پی اچ سی از كشورهای مختلف دنیا دعوت گردیدند تا در مراسمی كه با حضور دكتر ماهر ریئس پراوازه سازمان جهانی بهداشت در دهه 80 میلادی و به افتخار همكار مكزیكی برگزار میگردید حضور بهم رسانند. و انصاف حكم میكند كه ما متاسف از حال و روزگار خود باشیم. چرا كه بدرستی میتوان ادعا كرد كاری كه دكتر پیله رودی  در این كشور در اوج بهم ریختگی انجام داد اگر از كار همتای مكزیكی بزركتر نباشد كوچكتر نبوده است . دكتر پیله رودی  انقدر بزرگ است كه در اندازه بزرگداشت های معمول در ایران نگنجد. اما این نكته چیزی از وظیفه حداقل نخبگان جامعه كم نمیكند . بزرگداشتدكتر پیله رودی به معنای تبدیل سیستم بهداشت و درمان كشور به گاو مقدس نیست چه انچه او و همراهان دانشمند او میخواستند با انچه تحت فشارهای سیاسی متعدد به شیر بی یال و دم واشكم تبدیل شد فاصله بسیار است. البته بگذارید موضوع نقد نظام سلامت موجود را مبتنی بر شاخصهای سلامتی و توسعه ای دهه های مختلف و در مقایسه با كشور های دیگر منطقه به مقال دیگری بگذاریم و در این مجال پی سخن خویش گیریم. امااشاره به این نكته خالی از لطف نخواهد بود كه در سال 59 وقتی كار طراحی شبكه شروع شد میزان مرگ كودكان زیر یكسال به رقم وحشتناك 104 در هزار تولد زنده میرسید و امید به زندگی ایرانیان 57 سال بیشتر نبود. موقعیتی وخیم كه در طی سالهای بعد از استقرار شبكه شاخص اول به 32 و شاخص دوم به 70 سال (مطابق امارسازمان جهانی بهداشت) تبدیل شد. چیزی كه برای كسی چون پروفسور پییر برمن معروفترین استاد اقتصاد بهداشت دانشگاه هاروارد و بانگ جهانی موجب شگفتی بود و در سال 1998 در دیداری حضوری اذعان میكرد كه ما میدانیم كه چنین اتفاقی در ایران افتاده است اما نمیدانیم چگونه. دست اوردی كه سال گذشته پروفسور بلوم رئیس دانشكده بهداشت عمومی هاروارد تجربه ایران در بعد از سالهای انقلاب را شگفتی پی اچ سی خوانده بود چیزی كه با تفكر تلاش و برنامه ریزی وایران گردی نقطه به نقطه چنین مرد صبور و مقاومی دركنار درایت و حمایت وزیری چون مرندی وبا ایثار جان و عمر و سلامتی و با هزینه نان بربری و پنیر و چای شیرین در زیر بمباران دشمن و اموزش و بكارگیری هزاران بهورز اجتماعی حاصل شده بود.اگر چه خود دكتر پیله رودی بهبود شگفت انگیز امار های سلامتی كشور را نتیجه توسعه اجتماعی كشور میداند ولی بی تردید نقش سیستم ارائه خدمات و اموزش بهداشت در این مسیر و حتی در خود توسعه اجتماعی و انسانی كشور نقش برجسته و ویژه ای بوده است. امروزدكتر پیله رودی پیر و شكسته شده است و البته به همان اندازه نظام شبكه سلامت كشور پیر و شكسته شده است. اما یك تفاوت بین این خالق و مخلوق وجود دارد اولی تنها و درگمنامی در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان قلب شهید رجایی بستری است و هیچ سرودی در این كشور بنامش نواخته نمیشود و دومی هنوز به عنوان گل سینه جلیقه دولتمردان ایران در روزهای نمایش بكار می اید. ایرانیان همه انهایی كه سالمند و تندرست و فرزندانی شاداب و سالم دارند وامدار بذل سخامتمندانه سالهای جوانی دكتر پیله رودی هستند ومروت ایجاب نمیكند او در این روزها تنها بماند

دكتر حمید بهلولی
انگلستان
فوریه
2007

  پی نوشت: یك نوشته ی دیگر در مورد آقای دكتر پیله رودی

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اقتضای جوانی

+0 به یه ن

یك چیزی می خواهم به همه ی دانشجوها بگم. یادتان نرود جوانی برای "جوانی كردن" است. خوب درس بخوانید. هرچه بهتر درس بخوانید ضرر نكرده اید. به فكر آینده ی شغلی تان هم باشید. یك كار نیمه وقت برای شناساندن خودتان در محیط های كاری و تجربه اندوختن خیلی مفید خواهد بود.

اما سوای این دو مسئله به خودتان سخت نگیرید. بگید و بخندید و  تا حد متعارف و متعادل ورزش  وتفریحات سالم كنید و از زندگی لذت ببرید. یادتان باشد مبصر كلاس نیستید! یادتان باشد مبصر خوابگاه هم نیستید!  سرباز این و آن برای رساندن او به قدرت هم نیستید! مبادا مدهوش كاریزمای كسی شوید كه بخواهد از شما به عنوات سرباز پیاده در بازی شطرنج خود استفاده كنید. اگر كار خیریه ای چیزی انجام دادید كه چه بهتر. نظیر همیاری با بنیادكودك برای تدریس دانش اموزان مستعد اما بی بضاعت. اما خود را فدایی فلان و بهمان ایدئولوگ نكنید.

 

 

یك كاری نكنید همكلاسی های "باحال" به شما لقب "ضد حال" بدهند.  این طوری دوران شیرین دانشجویی را برای خود زهر مار می كنید. طوری رفتار نكنید كه پس فردا  به خود بگویید "اه بابا! من در جوانی ام هم درست و حسابی جوانی نكردم!" شاید وسوسه انگیز باشد نقش ضدحال را دانشگاه و خوابگاه بازی كردن. خودتان را به این ترتیب یك سر و گردن از دیگران عاقل تر و پخته تر می پندارید و مورد تشویق برخی مسئولین خوابگاه و دانشگاه هم قرار می گیرید. اما پس فردا پشیمان خواهید شد. یا افسرده می شوید یا می آیید كارهای جوانی را در میانسالی بكنید. برخی رفتار ها كه برای جوان اقتضای جوانی تلقی می شود و توسط آدم های به واقع پخته (نه آنان كه ادایش را در می آورند) قابل چشم پوشی است  برای میانسال ناپسند به نظر می آید.

 

خوبه آدم در جوانی جوانی هایش را بكند و در میانسالگی یك میانسال موقر باشد.  میانسال موقری كه از مشاهده خنده هلهله دختران جوان در اتوبوس و مترو حرص نخورد و به جای نگاه غضب آلود نگاه محبت آمیز تحویلشان دهد. میانسال موقر اما بی عقده كه می تواند نسلی بی عقده و سالم پرورش دهد. میلنسال موقری كه وقتی دختر جوان همسایه  موقع پاك كردن پنجره افتاد و سرش شكست پشت سرش برای پوشاندن عقده های خودش داستان های هزار و یك شب كه آینده ی دختر را نابود می كند نسازد. 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سایت تابناك و خانم ائلناز شاكر دوست

+0 به یه ن

ظاهرا  الناز شاكر دوست , هنرپیشه جوان و خوش سیمای سینمای ایران در جایی اظهار نظری كرده اند كه  سایت تابناك بخشی از آن را نقل قول كرده. همگی می دانیم كه  یك جمله -به خصوص جملاتی نظیر آن اظهار نظر - بسته به  پیش زمینه ای كه گفته می شود  می تواند بار  معنایی متفاوتی داشته باشد. من نمی دانم خانم ائلناز شاكردوست در چه پیش زمینه ای نظر خود را گفته. برای همین نمی توانم قضاوت كنم  خوب گفته یا بد گفته.

سایت تابناك  در مورد پیش زمینه ی صحبت وی توضیحی نمی دهد. بخشی از سخن او را در مورد خودش و آقای محمد رضا گلزار -دیگر هنرپیشه ی جوان و خوش تیپ سینمای ایران- نقل قول می كند. بعد هم نظر خودش را می نویسد.

208 كامنت هم در مورد این نوشته در سایت تابناك منتشر شده و جز یك مورد كوتاه به قلم شخصی با نام مستعار دانا كه به نوشته و كامنت ها انتقاد می كند همگی به خانم ائلناز شاكر دوست پریده اند و سخن ایشان را هجو كرده اند. برخی هم آقای گلزار را مورد طعن قرار داده اند. آن یك مورد كامنت دانا از خوانندگان 90 امتیاز منفی گرفته است. اغلب كامنت گذاران تریپ روشنفكری دارند و از نام بزرگان سینمای ایران نظیر اصغر فرهادی یا عزت الله انتظامی یا كیارستمی در كوبیدن خانم شاكردوست و آقای گلزار خرج می كنند.

بیشتر كامنت گذاران با عنوان ناشناس كامنت گذاشته اند. آنان كه اسمی گذاشته اند و اسمشان معرف جنسیت شان هست اغلب مرد هستند. با نام دخترانه كامنت بسیار كم است. بیشتر كامنت ها ی دخترهان  در جواب  وتایید كامنت های كوبنده ی دیگران است نه كامنتی مستقل.

عنوان مقاله ی تابناك هست:"

چرا اسكورسیزی و اسپیلبرگ باید در حسرت شاكردوست باشند؟ "

همین عنوان مرا علاقه مند كرد كه ببینم در آن چه خبر است. خیلی دوست دارم بدانم نظر خوانندگان وبلاگ مینجق در باره ی این مقاله ی تابناك و عكس العمل خوانندگان آن چیست.

 

این گونه مقالات در مورد افراد حقیقی و انتشار این گونه كامنت ها بسیار در سال های اخیر در سایت ها ی فارسی مرسوم شده است. برای همین می خواهم  این پدیده را مستقل از مورد خانم ائلناز شاكردوست مورد بحث قرار دهیم تا از آسیب های آن در امان بمانیم.

در انتها برای خانم ائلناز شاكردوست و نیز آقای محمد رضا گلزار و دیگر هنرپیشه های  جوان سینمای كشورمان امید موفقیت و سرفرازی دارم و امیدوارم در سطح جهانی شناخته شوند.

 

پی نوشت: به نظرم خانم شاكر دوست حرفش را دیپلماتیك بیان نكرده اما بیراه هم نگفته.
می توانستند فیلم و سریال مردم پسند بسازند و گلزار و شاكردوست در آنها بازی كنند و آنها را صادر كنند به افغانستان و كشورهای عربی و جمهوری آذربایجان و شبكه های اسلامی تلویزیون تركیه. دیگه هرچه بود كه از فیلم های هندی بهتر بود!
بعدش هم لباس هایی كه آنها پوشیده بودند می توانستند به آن كشورها صادر كنند. بعدش هم توریست های آنها می آمدند محل فیلمبرداری را ببینند.
كلی پول و ارز وارد كشور می شد.اگر مدیریتشان خوب بود می توانستند از این طریق كلی درآمد برای كشور داشته باشند. فرهنگ ایرانی هم به ایت ترتیب صادر می شد. وسطش آثار تاریخی ایران و ترمه و گلابدان و موسیقی سنتی هم پخش می شد. باز هم می گویم هرچه بود از فیلم هندی كه بهتر بود! واقعا فیلم "چند می گیری گریه كنی؟" خانم شاكردوست می توانست با همه ی مردم این سرزمین ها ارتباط برقرار كند. گفت و گوی تمدن ها هم بود و پول هم نصیب كشور می شد.

من معتقدم یك كشور هم فیلم و سریال عامه پسند لازم دارد هم فیلم ها و سریال های زندگی روزمره ی مردم و هم فیلم هایی نظیر فیلم های كیارستمی و اصغر فرهادی.

یك كشور با میلیون ها جمعیت كه جای خود دارد. یك آدم یا یك خانواده هم همین طور. نیازهای مختلف دارد و بسته به حال و هوایش موسیقی و فیلم و دیگر هنرها با ژانر های مختلف و سطوح مختلف می طلبد.
اصلا متعادل نیست اگر تنها یك نوع فیلم یا موسیقی تولید شود.
از آن نامتعادل تر و ناسالم تر آن كه عده ای دیگران را كه سلیقه ای متفاوت دارند بكوبند.

البته همه جای دنیا وقتی خواننده ها و هنرمندان می روند و زینت المجالس دیكتاتورها می شوند صدای اعتراض شدید روشنفكران بلند می شود و او را به باد انتقاد می گیرند.
این موضوع قابل فهم هست. اما اینجا ما با مسئله ای از جنس دیگر روبه رو هستیم. مشكل معترضین اینجا این است كه چرا خانم شاكردوست به خودش اجازه داده فكر كند خودش و یا آقای گلزار آدم های مهمی هستند!
باز هم می گویم غیر دیپلماتیك حرفی زده ولی بیراه هم نگفته. اگر مدیریت خوبی بود از وجود همین هنرپیشه ها می شد استفاده كرد و فیلم هایی ساخت كه تصویر مردم منطقه را نسبت به ایران تغییر دهد. می شد اشتغالزایی كرد.

 

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

زندگی نامه نویسی بزرگان اهل تمیز

+0 به یه ن

  برخی خرده فرهنگ ها و فرهنگ ها ی عقب مانده   آن قدر گرفتار دعواهای فرقه ای و یا نظر تنگی ها هستند كه  بزرگان خودشان را ارج نمی نهند. هرچه قدر  پروفسور عبدالسلام-برنده ی جایزه ی نوبل فیزیك- در اروپا منزلت دارد (تا جایی كه موسسه ای مهم چون آی-سی-تی-پی به اعتبار او تاسیس شده است) این روزها در موطن خود پاكستان به دلیل تنگ نظری های فرقه ای مورد غضب است! به قول ما تبریزی ها" هر زادا لیاقت ایستر!" طبعا این گونه خرده فرهنگ ها از نظر سطح فرهنگ سیر نزولی پیش می گیرند و روز به روز عقب می روند.

برخی خرده فرهنگ ها هم با تعصب بیجا نسبت به بزرگان خود برخورد می كنند. بیجهت اصرار دارند كه وی در دنیا بهترین است و برای این كه این را ثابت كنند افسانه های دروغ می سازند و می پردازند.

در برخی از خرده فرهنگ ها هم آن قدر نظر تنگی زیاد است كه تا از یكی تعریف می كنی دیگران آن چنان قلقلكشان می آید كه هم و غم خود را می گذارند برای تخریب او.

چندی است كه در آذربایجان سنتی نیكو دارد شكل می گیرد و آن تهیه و تنظیم دایره المعارف ها و زندگی نامه هایی است در مورد بزرگان معاصر آن دیار.  تا این جای كار خوشبختانه این سنت نیكو از همه ی ایرادها یی كه در بالا به آن اشاره كردم مبری و پاك است. امیدوارم چنین باقی بماند. 

 

 

هرچند من شخصا فرصت لازم برای این كه خودم در این راه پیشقدم شوم ندارم اما دراین وبلاگ هر از گاهی برخی از بزرگان خودمان را كه با آنها آشنایی دور یا نزدیك دارم معرفی می كنم. البته زندگی نامه نویسی خود فنی بسیار پیچیده و ظریف است و من در این فن تخصصی ندارم. آن چه كه می نویسم دقت كافی را نخواهد داشت. اما به آن امید می نویسم كه نام این بزرگان فراموش نشود. اگر كسی پیدا شد كه خواست زندگی نامه ی دقیق تری از آنها تهیه كند شاید بتوانم اشخاصی را با یكی دو واسطه معرفی نمایم كه اطلاعات دقیق تری بدهد. در این حد می توانم همكاری كنم اما بیشتر از دستم بر نمی آید.

ببینید! هدف این نیست كه افسانه ها بسازیم و به زور بخواهیم ثابت  كنیم كه این شخص كه مورد نظر ما بوده "برترین" بوده. نه! به جای آن باید بكوشیم تا اطلاعات ما جامع و كامل دقیق باشد. نه به خاطر آن كه با این اطلاعات به دیگران پز بدهیم. بلكه به این علت كه  خودمان را بهتر بشناسیم . بدانیم در كجا ایستاده ایم و چگونه و در سایه ی تلاش چه كسانی به اینجا رسیده ایم تا بهتر بتوانیم تشخیص دهیم كه چگونه قدم بعدی را برداریم.

هروقت در این باره با من تماس گرفته اند تاكید كرده ام پروفسور جوان - مخترع لیزر گازی از قلم نیافتد.

قبلا در مورد پرفسور بابامخیر دامپزشك بزرگ ایرانی متولد اردبیل كه متاسفانه پارسال فوت كرد نوشتم.

این نوشته را ببینید. 

باز هم در همین زمینه ها خواهم نوشت و  افراد دیگری را معرفی خواهم نمود.

یك نكته ی دیگر این كه بزرگان با همه بزرگی جای هم را تنگ نمی كنند. یكی شاید به این علت به بزرگی شناخته شود كه در یك دانشگاه یا آزمایشگاه درجه یك دنیا فارغ مسایل و مشكلاتی كه در سایر جاها وجود دارد یك كار در سطح جهانی انجام دهد و  در پیشبرد علم دنیا--دركنار و با همراهی سایر همكاران برجسته اش در دنیا-- نقشی ایفا كند. دیگری ممكن است در بطن یك جامعه ی روستایی با مشكلات روستا دست و پنجه نرم كند و گرهی بگشاید. خیلی ها هم هستند كه  در شرایطی بینا بین به دستاوردهایی می رسند. همه ی اینها به جای خود با ارزش هستند و بهتر است در مورد همه ی آنها نگاشته شود. لازم نیست بیاییم و جدل كنیم كه كدام با ارزش تر است. لازم هم نیست یكی را بر سر دیگری بكوبیم.  هر كدام را دقیق و بدون افسانه پردازی و اغراق ثبت نماییم و برای ایندگان به یادگار بگذاریم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نمایشگاه ازمیر

+0 به یه ن

از جمله جاذبه های توریستی ازمیر در تركیه نمایشگاه صنعتی بین المللی آن است كه سالانه بر گزار می شود. به آن فوئار می گویند.

یادمه سال 67 به بازدید این نمایشگاه رفتیم. 25 سال پیش بود و جنگ تازه تمام شده بود.

محبوب ترین غرفه، غرفه ی كارخانه ی مرسدس بنز بود. كسانی كه پول خرید بلیط اتوبوس هم به زور داشتند می رفتند دم این غرفه و خیلی جدی قیمت می پرسیدند. مسئول آنجا هم با خوشرویی پاسخ می داد!

عراق هم یك غرفه به چه گندگی داشت. بزرگ تر از غرفه ی اغلب كشورها ی اروپایی. رفتیم ببینیم چه می خواهد عرضه كند! دیدیم هیچ چیز نیاورده اند جز عكس های صدام. عكس صدام در هنگام ساخت سدی بزرگ خودنمایی می كرد و در ذهن نقش می بست. بعدها فهمیدم همین سدها باعث از بین رفتن هورها و محیط زیست جنوب عراق شده اند و عرب های هور كه به شهادت یافته های ژنتیكی چندین هزاره در آن منطقه زندكی می كردند آواره گشتند. جنایات صدام یكی دو تا نبود. یك عده را مستقیم می كشت و یا به زور اسلحه آواره می كرد یك عده ی دیگر را هم غیر مستقیم با از بین بردن محیط طبیعی زندگی و امرار معاششان. جناب دیكتانور نفمیده بود كاركرد آن نمایشگاه چیست. خیال كرده بود جای تبلیغ سیاسی است غافل از این كه مخاطبین با دیدن آن همه عكس تمام قد و نیم قد تنها با خود خواهند گفت چه فرد خود بینی است این دیكتاتور.

دیگر دولتمردی كه نفهمیده بود چنین نمایشگاهی برای چیست قذافی دیكتاتور لیبی بود. البته لیبی غیر از عكس های دیكتاتورش چند تا قالیچه برای صادرات فرستاده بود. اما حكم زیره به كرمان بردن داشت. خود تركیه قرن هاست صادركننده ی قالی به غرب هست. اگر هم قالی باكیفیت تر بخواهد از همسایه ی شرقی اش ایران وارد می كند. چه كار دارد از لیبی قالی بی كیفیت وارد كند.

غرفه ی ایران آبرومند بود و خوب هم استقبال شد. با این كه جنگ تازه تمام شده بود فرآورده های صنعتی متنوعی عرضه شده بود. شیر آلات و....

در 25 سال اخیر اقتصاد تركیه خیلی پیشرفت كرده. برگزاری نمایشگاه هم در این كشور پیشرفت كرده. می كوشند نمایشگاه EXPOرا در سال 2020 در این شهر برگزار كنند. این همان نمایشگاهی است كه برج ایفل پاریس را به خاطرش ساخته بودند!

تا یادم نرفته بگم تبریز هم نمایشگاه های بین المللی زیادی برگزار می كند . امیدوارم نمایشگاه های تبریز هم سال به سال پیشرفت كنند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دانشگاه صنعتی شریف

+0 به یه ن

این روزها روزهای انتخاب رشته است.
از من در مورد انتخاب رشته ی فیزیك سئوال شده بود كه اینجا پاسخ گفتم.
اینجا می خواهم در مورد دانشگاه صنعتی شریف بنویسم.
اول از همه بگویم اگر در این دانشگاه قبول نشدید یا اگر قبول شدید و خانواده تان به شدت مخالف انتخاب این دانشگاه بودند یا به هر دلیل دیگر نمی توانید به دانشگاه  شریف بروید بدانید كه چیز خیلی زیادی را از دست نداده اید. اصلا هم ارزش آن را ندارد كه رشته ای كه به آن علاقه دارید و در دانشگاهی دیگر قبول شده اید وابگذارید و رشته ای را كه به آن علاقه ندارید  انتخاب كنید تا به این دانشگاه راه یابید.  بقیه دانشگاه ها در 20 سال اخیر خیلی پیشرفت كرده اند. شریف آن قدرها پیشرفت نكرده. در نتیجه واقعا نمی ارزد كه دانشگاه تهران یا تبریز یا اصفهان یا فردوسی مشهد را بگذارید و شبانه ی شریف بروید و كلی هم خرج كنید.
 
اگر به دانشگاه شریف راه یافتید سعی كنید از جمله دانشجویانی باشید كه در سایه سعی و تلاش آنها این دانشگاه آبرو و اعتباری كسب می كند نه جزو آن دسته از دانشجویان كه از اعتبار دانشگاه شریف برای كسب اعتبار برای خودشان خرج می كنند.
اگر دانشگاه شریف رفتید فكرتان را بدهید پی درس و مشق تان. كلاس های حل تمرین و سال بالاتری های درسخوان بزرگ ترین مزیت دانشگاه شریف هستند. از این دو مزیت بیشترین سود را ببرید. شاید بتوانم بگویم نقطه ی قوت واقعی دانشگاه شریف همین هست: وجود سال بالاتری های باسوادی كه شما را در درس و مشق تان چه به عنوان استاد حل تمرین و چه به عنوان دوست یاری می كنند و حال و حوصله بحث درسی را با شما دارند. با آنها بحث درسی كنید و به این ترتیب عمق دانسته های خود را بالاتر ببرید.

در محیط دانشگاه   به اصل "آهسته بیا! آهسته برو كه گربه شاخت نزنه" وفا دار باشید. سرتون توی كار خودتان باشه.   خیلی با استادها گرم نگیرید؛ با آنها جدل هم نكنید. به هیچ وجه هم جواب پسشان ندهید. ممكن است از شما كینه به دل بگیرند. یك جورهایی "دوری و دوستی" پیشه كنید. خارج از دانشگاه و به دور از همكلاسی ها  و دانشگاهیان مطابق هنجار مورد پسند خود رفتار نمایید اما در محیط دانشگاه -به خصوص دانشگاه شریف- محتاطانه رفتار كنید كه برایتان مشكلی به وجود نیاید. 


سودای این را هم كه چیزی را در آن دانشگاه اصلاح كنید از سر بیرون كنید. شما بهتر است مواظب خودتان و روحیه تان باشید و درستان را بخوانید و بعدش هم شغلی برای آینده تان بیابید.

اگر تجربه ی غیر درسی می خواهید بروید و در خارج دانشگاه--تا جایی كه به درستان آسیب نرسد- كار نیمه وقت كنید.  اما یادتان باشد اول درس بعد چیزهای دیگه. به قول ما تبریزی ها " 600كیلومتر از خانه دور شدم غذاهای عالی مامانم را گذاشتم اومدم اینجا غذای سلف را می خورم. حداقل باید در درس خوندن سنگ تمام بذارم والا دوسره می بازم."

تفریح هایتان را هم در خارج از دانشگاه وترجیحا با دوستانی به جز همكلاسی های دانشگاه داشته باشید. این طوری كمتر ضربه می بینید. اما از امكانات ورزشی دانشگاه استفاده ببرید. به خصوص از امكانات ورزش های فردی مانند شنا و ژیمناستیك. ورزش های دسته جمعی  راترجیحا در خارج از دانشگاه با دیگران انجام دهید.  هر طوری كه شده روحیه ی شادتان را حفظ كنید.  خود را درگیر چیزی كه روحیه تان را خراب كند ننمایید.

درددل خود را با دوستان قدیم مدرسه تان بكنید نه همكلاسی های دانشگاه و به طریق اولی نه با استادان. اگر روحیه تان خیلی خراب هست زودتر به سراغ مشاور روانشناسی دانشگاه بروید. اما سعی كنید از همان اول با حفظ تعادل بین درس و تفریح و درگیر نشدن با مسایل حاشیه ای دانشگاه روحیه ی خود را شاد نگاه دارید تا كار به آنجا نرسد.


احترام همه ی استادان تان را داشته باشید اما شیفته ی كاریزمای كسی نشوید. همینجا سربسته می گویم هم جدل كردن با آن استادان و هم شیفته ی كاریزما ی آنها شدن آخر و عاقبتش پشیمانی است. اگر یك وقت بی هیچ دلیلی شما را حلوا حلوا كردند خیلی جدی نگیرید.  پس فردا قرار است همین طور بی دلیل بكوبند بر سرتان! مبادا به خاطر این حلواحلوا های موقتی رفتاری از شما سر بزند كه  همكلاسی ها نسبت به شما بددل شوند. آن حلوا حلوا فوری دل آدم رامی زند اما كینه ها متاسفانه دیرپا تر ند! اگر هم بدون هیچ دلیلی شروع كردند به سركوفت زدن آن را هم جدی نگیرید. این نیز بگذرد! خیلی مهم هست كه خودتان مبنای قضاوت درستی در مورد سطح علمی خودتان داشته باشید  و با یك تشوبق بهمان استاد یا سركوفت او  گرمی و سردی تان نشود! اگر خودتان بدانید از لحاظ علمی در چه سطحی ایستاده اید نه این تشویق ها ی بی مورد تاثیری در منش شما خواهد داشت نه آن سركوفت های بی جهت.

این ها توصیه های دلسوزانه ی من است به عنوان كسی كه از نزدیك بیست سال است آن دانشگاه را می شناسم.

اگر خواستید این مطلب را به اشتراك بذارید.
اگر هم كنجكاو شدید بدانید راقم این سطور كیست این است  صفحه ی شخصی من.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل
آردینی اوخو

كندوان: نمونه ای كوچك

+0 به یه ن

كندوان یك روستای كوچك صخره ای نزدیك تبریز است. یك روستای كوچك توریستی. قدیم ها رفت و آمد به این روستاكم بود. مهمان كه می رفت مثل بقیه ی روستاهای ایران خیلی تحویلش می گرفتند. بعدش حدود 20 سال پیش راه برایش كشیدند تا بشود روستای توریستی. گردشگر ها از جاهای مختلف از جمله خود تبریز ریختند به این روستا. آرامش روستا را از بین بردند. مردم روستا گیج شده بودند. از این همه مزاحم كه به زندگی شان سرك می كشیدند ذله شدند. من15 سال پیش به این روستا رفته بودم. برخورد مردم روستا خوب نبود. طوری رفتار می كردند كه معنایش این بود"بروید راحتمان بگذارید."


سال  پیش دوباره به این روستا رفتیم. این بار مردم روستا خیلی خوب با گردشگرها رفتار می كردند. دریافته بو دند بركت در این دنیای پست-مدرن در تعامل با توریست است. (پست-مدرن را به معنای با نگاه مدرن به سنت نگریستن به كار بردم.)

كندوان روستای كوچكی است. مینیاتور آن است كه در شهر های بزرگ می تواند اتفاق بیافتد. چون كوچك است تغییرات فرهنگی سریع تر هستند. طبعا شهری دومیلیونی اینرسی بیشتری برای تغییر دارد.
قبلا هم گفته ام فرهنگ تبریز بسیار تابع فرهنگ بازار عرض و طویل آن است. ارزش های بازار در تربیت كودكان آن (بِشعور - شعورلی) نقش اساسی دارد. اگر شم اقتصادی مردم تبریز به این نتیجه برسد كه بركت در این دنیای پست-مدرن در جذب توریست است با هر زبانی كه شده با آنها ارتباط برقرار می كند.من از این جهت نگرانی ندارم.در این دو سال اخیر كه توریسم داخلی و توریست از كشورهای همسایه به تبریز رشد فزاینده داشته مردم تبریز كمابیش به این نتیجه رسیده اند.
یك نكته ی دیگر هم در كندوان مشهود بود. بیشتر دخترهای جوان محلی بودند كه با گردشگر ها ارتباط برقرار می كردند. خیلی زبر و زرنگ تر از همتایان مذكر خود هم محصولات گیاهی محلی را به مسافران می فروختند. رگ خواب گردشگر ها را پیدا كرده بودند. خیلی خوب توضیح می دادند كه هر گیاهی به چه درد می خورد. خیلی خوب اصول بازاریابی را به تجربه آموخته بودند. راحت فارسی حرف می زدند راحت تركی حرف می زدند با هر كسی به زبان خودش. با لحن مورد پسند خودش.
مردها این قدر زبر و زرنگ نبودند!

این اتفاق در كل ایران افتاده. كندوان مینیاتور كل ایران است. تحولات اجتماعی كه رخ داده و یك كمی فشار فرهنگی از روی زنها برداشته شده یكهو استعداد های مدیریتی و... شان شكوفا شده.
رشداین فرهنگ زنانه تبعات دیگری هم دارد.
سال 85 كه جریان آن كاریكاتور اتفاق افتاد هنوز جامعه ی ما خیلی بیشتر از الان "مردصدایی" بود. در این 7 سال نسلی از خانم های جوان بالا آمده اند كه خود صاحبنظر هستند. سرباز پیاده ی دعوای بین مردها نیستند. خودشان متفكر و استراتژیست می توانند باشد. خودشان صاحب سبك هستند. به شیوه ی خود هویت خود را تعریف می كنند و به دنیا می شناسانند.

این بالا آمدن خانم ها در همه چیز نمود دارد. تا دو سه سال پیش مقوله هویت قومی و زبانی مقوله ای مردانه حساب می شد. یك مقدار متضاد و متناقض است. از یك طرف همه جا می گویند "زبان مادری" اما خانم ها از این كه از اهمیت زبان مادری بگویند و بنویسند واهمه داشتند. می ترسیدند دعوا بشه برای همین سكوت می كردند. ترجیح می دادند فوری لهجه ای را تقلید كنند كه جوك به همراه نداشته باشد.

دو سه سالی است كه اوضاع فرهنگی تغییر كرده. مثل مسایل فرهنگی دیگر خانم ها در این عرصه نیز وارد می شوند. به شیوه و سبك خود وارد می شوند. آن قدر اعتماد به نفس پیدا كرده اند كه از جوك و تمسخر نهراسند و بر روی چیزی كه اطمینان دارند درست است و حق آنهاست پافشاری كنند.

همین دفاع از زبان مادری دیگه سیاق دیگری گرفته. در این سیاق تندی با كسی كه به دیگر زبان صحبت می كنه جایی نداره. به جای آن سعی می كنند به شیوه ها ی جالب زیبایی ها و نقاط قوت زبان خودشان را به دیگران عرضه كنند. این فرهنگ زنانه در هویت قومی و زبانی داره رشد می كنه.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بامزی در دامنه های سهند

+0 به یه ن

 

الفی اتكینز

اینجا همون جایی كه عسل مقوی بامزی تولید می شه؟
مینجق:
اینجا هم عسل تولید می شه. اما احتمالا منظور شما دامنه های سبلان بوده. اینجا دامنه های سهند است نه سبلان
الفی اتكینز:
آها. آره، جغرافیام نم كشیده. می خوام برم مسافرت تبریز. یك دانشگاه صنعتی هم فكر كنم بنام سهند داریم
مینجق:
بله.
سهند اسم پسر هم هست. نسبتا هم معمول است. شركت مهندسی و.... هم به اسم سهند هست. شهر صنعتی سهند هم داریم.

سهند خوبه اما عینالی چیز دیگه ایه
 
الفی اتكینز:
حالا نگفتید، بامزی تو سهند زندگی می كنه یا سبلان؟
فكر كنم واقعا اون طرفا خرس هم داشته باشیم
مینجق:
بله! خرس هم داریم. یك بار (حدود 18 سال پیش) خرس رفته بود توی دانشگاه آزاد تبریز.بد بخت را كشته بودند. مدت ها سوژه ی مجله ی گل آقا بود.
از جمله طنزها ش این بود كه می دانید خرس را چه طوری كشتند؟ معلومه دیگه با نشان دادن شهریه ی دانشگاه!
اما الان كه فكر می كنم كشته شدن خرس گریه دار بود نه خنده دار. ما باید قدر محیط زیست و حیوانات آزاد را بیشتر بدانیم. در آسپن آمریكا یك دهكده ی كوهستانی بسیار زیبا برای برگزاری همایش ها و همچنین توریست های خیلی مایه دار هست خیلی معمول هست كه خرس می آید داخل محوطه ی همایش. نه تنها آن را نمی كشند بلكه از همین چیزها كلی توریست جذب می كنند.
 
 
 
 پی نوشت: این عكس ها از پاندا ی عزیزم هست.
 
 
 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

آینده ی روشن دانشگاه های تبریز

+0 به یه ن

در سال های اخیر دانشگاه های مختلف تبریز در رشته ی ما سیاست های هوشمندانه ای اتخاذ كرده اند كه پیش زمینه ای ایجاد می كند كه در ظرف 10 سال اخیر آینده ی درخشانی در سطح دنیا داشته باشند. یكی از ملزومات چنین هدفی تعامل با دیگر پژوهشگران در اقصی نقاط دنیاست. در حالت ایزوله هرگز نمی توان كار پژوهشی در سطح جهانی كرد.

یكی از اهداف من برای راه اندازی وبلاگ انگلیسی برای معرفی تبریز به وجود آوردن منبعی بود برای دعوت از سخنران خارجی برای ارائه سخنرانی در دانشگاه های تبریز یا همایش هایی كه در این شهر یا اردبیل یا ارومیه یا مراغه یا ... برگزار می شود. لطفا این سایت را به اساتید دانشگاه تبریز و صنعتی سهند و شهید مدنی آذربایجان و دانشگاه مقدس اردبیلی و مركز تحقیقات مراغه و ارومیه ... معرفی كنید. باشد كه به منظور دعوت از سخنران خارجی مورد استفاده قرار گیرد. لینك های این وبلاگ هم به این منظور می توانند مفید باشند.

http://tabriziran.blogfa.com
اینجا من چند تا چیز مختلف همزمان گفتم كه هر كدام نیاز به توضیح مفصل دارد. اول این كه سیاست هایی كه اتخاذ شده را باید قدری شرح دهم. یكی همان سیاست سهمیه ی بومی است كه البته سیاست سازمان سنجش است. به این ترتیب عده ی بسیاری از دانشجویان مستعد استان به جای تهران راهی دانشگاه تبریز یا سهند یا تربیت معلم آذربایجان می شوند. این نكته برای این دانشگاه ها بسیار نوید بخش است.
دوم آن كه در دانشكده ی فیزیك دانشگاه تبریز و همچنین مركز تحقیقات نجوم مراغه سنت قوی ای از ایجاد "قطب علمی" وجود دارد. خیلی هم منسجم و با برنامه كار می كنند. نكته ی مهم دیگر آن كه دانشگاه های مختلف این شهر در سال های اخیر دانشجویان خیلی مستعد و با انگیزه ای را بورس كرده اند . پست-داك های توانمندی هم جذب نموده اند. این گرایش به برگشتن به تبریز و تلاش برای پایه ریزی بنایی خوب در آن یك پدیده ی نسبتا جدید است. می توانم بگویم رویه ی علمی و دانشگاهی همان فرهنگ و موج تراختوری است. هر چه هست برای دانشگاه های تبریز پدیده ای مبارك است كه امیدوارم به نتایج خوب برسد.
نكته ی دوم آن كه پژوهش در رشته ای مثل رشته ی ما یك كار گروهی در ابعاد جهانی است. ببینید! این تصور كه یك فیزیكدان در گوشه ی اتاق خود مكاشفه می كند و اگر خیلی متواضع باشد آن را پنهان می سازد تصور عوامانه ای است. حتی در زمان افلاطون هم چنین نبوده. در زمان ابن سینا هم چنین نبوده. الان هم كه به طریق اولی چنین نیست.
وقتی یك فیزیكدان نظری ایده ای به ذهن دارد آن را می پروراند مقاله می نویسد و در معرض نقد همتایان خود می گذارد. این ایده باید چكش كاری شود. باید عده ی دیگری ببینند چگونه می توان این ایده را در آزمایشگاه آزمود. بعد باید با آزمایشگران تعامل كرد و آنها را متقاعد نمود كه این ایده را به محك آزمایش بگذارند. به عبارت دیگر داده های خود را به منظور تست آن ایده آنالیز كنند.
ملاحظه می كنید. یك كار گروهی در سطح جهانی است. برای همین هست كه كنفرانس های بین المللی لازم هستند. در حین صحبت در سر میز شام و.... معمولا ایده های جدید شكل می گیرند.

از این روست كه من ایجاد پیش زمینه برای جذب خارجی ها را به ایران (رواج توریسم) لازم می دانم. شگرد این است: چند تا عكس زیبا نشانشان می دهی. برایشان یك كمی از آداب و رسوم مان می گویی. خوششان می آید و تصمیم می گیرند بیایند ایران. باخود می گویند هم فال و هم تماشا. اون وقت می آیند ایران. چنان به كار سمینار و ...شان می گیری كه گردش یادشان می رود!! باور كنید! این اتفاق معمولا با مهمانان خارجی كه من دعوتشان می كنم می افتد. دست آخر موقع خداحافظی تصمیم می گیرند باز برگردند چون هنوز ایران را ندیده اند!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

عكس دامنه های سهند

+0 به یه ن

این عكس را پاندا جان فرستاده. عكس دامنه های سهند است

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل