سون آی: جشن عشق به سبك خودمان

+0 به یه ن

اگر توجه كرده باشید این روزها ماه كامل است و به هنگام غروب خورشید و ماه روبه روی هم قرار می گیرند. در آذربایجان به این پدیده ی طبیعی سون آی می گویند. گویا زمان قدیم این روز و شب را در آذربایجان جشن می گرفتند. آن مراسم مانند خیلی مراسم دیگر به فراموشی سپرده شده. سه چهار سال پیش روزنامه نگاری در یكی از مجلات محلی پیشنهاد داد كه این روز را به عنوان روز عشق آذربایجان یا والنتاین آذربایجان جشن بگیریم. البته پیشنهاد او این بود كه مراسمی شبیه مراسم والنتاین داشته باشیم. ساده بخواهم بگویم یعنی كادو خریدن!  در مورد جشن سون آی در دو سال گذشته ما زیاد صحبت كردیم.

من از این كه این روز را جشن بگیریم خیلی خوشم آمد اما موافق آن نیستم كه مراسم آن شبیه روز والنتاین باشد. اگر بنا بر این باشد روز والنتاین هست دیگه. می توانستیم با بقیه ی مردم دنیا هم آوا باشیم و همان روز را جشن بگیریم. چه دلیلی داشت خود را از باقی مردم دنیا جدا كنیم؟! من از مراسم والنتاین آن قدر خوشم نمی آید. نه به خاطر این كه اسمش غربی است. بلكه به این علت كه ریشه در  مصرفگرایی  دارد. این كه میزان عشق را بخواهی با قیمت هدیه ی روز والنتاین بسنجی به نظر من توهینی آشكار است به معشوق و مفهوم عشق. معمولا هم در این روز سر كادو و میز رستوران بین زوج ها دعوا می شود!!

 

دختری  جوان هم از آذربایجان پیشنهاد كرده بود به جای سون آی سالگرد "آپاردی سئللر سارانی" جشن گرفته شود. من با این نظر هم مخالفم چون بر این باورم عشق باید در مورد زندگی باشد نه مرگ. این كه دختری را كه خودكشی می كند به عنوان سمبل عشق معرفی كنی یعنی به نوعی داری خودكشی را  باشكوه جلوه می دهی. این خوب نیست! دختران جوان و نوجوان به اندازه ی كافی در جامعه ی ما تحت فشار های روحی و روانی هستند. این گونه شكوه عشق را برایشان معرفی كردن می تواند نتایج فاجعه آمیز باشد. سارا ی عاشق "خان چوبان" امروزی باید بیاموزد كه در برابر ستمگر بایستد و از حق خود  در انتخاب معشوق با مدد راهكارهای قانونی دفاع كند نه این كه در اولین فرصت خود را سربه نیست نماید! سارای امروزی باید زندگی كند و به زندگی گرمی و امید و نور بخشد. پدیده ی طبیعی ای چون سون آی به لحاظ زمانی بسیار به نظر من پسندیده تر است.

چندان هم موافق نیستم كه مراسم فراموش شده ی سون آی را دوباره احیا كنیم و جشن بگیریم. به صرف این كه چیزی قدیمی بوده  من تقدسی برای آن قایل نیستم. مردم روزگاران گذشته با توجه به امكانات و نیازهای خود مراسمی ابداع كرده بودند كه با گذشت زمان و تغییر نیاز ها و امكانات فراموش شده. ما هم می توانیم با توجه به نیازهای خودمان و شرایط امروز جامعه مراسم خود را ابداع كنیم. علت این كه من از دو سال پیش در مورد این مراسم در وبلاگم نوشتم این بود كه نیازی را حس می كردم كه با مراسم و تبلیغات موجود براورده نمی شود و فكر می كنم با پایه ریزی مناسب مراسم سون آی پاسخ گفته خواهد شد.

در بخش باخیش (كامنت یا نظر) یادداشت قبلی ام بحثی شد كه  هر روز با آن درگیر هستیم اما مطرح ساختن آن تابو هست. در روزهای معمولی افراد آن را مطرح نمی سازند چون فكر می كنند نباید چنین چیزی را بگویند. لب می گزند و خودسانسوری می كنند و با شعار های سطحی كلیشه ای سر و ته قضیه را هم می آورند. اما در ذهنشان به طور حل نشده می ماند و به محض این كه كوچكترین برخورد تندی پیش آید مثل آتشفشان با توهین ها و تعبیرهای منفی بسیار و اغراق قابل توجه مسئله را پیش می كشند و زخم هایی می زنند كه به این سادگی ها درمان پذیر نیست. مسئله رفتار رك و صریح و گاهی تند دختران و زنان آذربایجانی  در دفاع از چیزی است  كه حق خود می پندارند بود. ظاهرا این رفتار  خوشایند آقایان سایر اقوام نمی باشد. حالا من نمی خواهم وارد جزئیات بشوم چون بحث سر چیز دیگری است. ببینید! وقتی یك مرد آذربایجانی می بیند كه همسرش حقی دارد و برای دفا ع از حقش دارد با آنهایی كه حقش را می خورند پرخاش می كند نه تنها عیبی در این كار او نمی بیند بلكه خوش خوشانش هم می شود. اصلا دوست ندارد غریبه ها حق همسرش را بخورند. به زنش هم افتخار می كند كه به جای توسل به سلاح مكر زنانه و عشوه گری دارد با قاطعیت می ایستد و حرف حقش را می زند. این قاطعیت از نظر او نشانه ی اعتماد به نفس و صداقت هست! از منظر او زن مظلوم نما نصفش هم زیر زمینه و زیر زیركی فتنه به پا می كند! زن مكار و عشوه گر هم قابل اعتماد نیست. اما همسر او ورای این رذالت هاست! درست موقعی كه مرد آذربایجانی ساكن تهران دارد  این فكرها را  می كند و به همسرش افتخار می كند مرد ی از یك  خرده فرهنگ دیگر از راه می رسد و در گوشش می خواند:"واه واه! خدا به دادت برسد با این زن سلیطه! چی می كشی؟! چرا نمی زنی توی سرش خفه بشه بشینه سرجاش؟! ما فكر می كردیم مردهای آذربایجان با غیرت می شوند. پس غیرتت كو كه زنت صداشو بلند كرده؟! اینو ول كن خودم برات یك صیغه ی نجیب ردیف می كنم  با هاش حال كنی بفهمی زندگی یعنی چه!"  فرق هست. حالا یك عده بیایند مرتب بگویند همه جا  و بین همه ی اقوام آدم خوب و بد پیدا می شه .  البته  كه بین همه ی اقوام خوب و بد و مهربان و بدذات هست اما بسته  به پیش زمینه ی فرهنگی یك رفتار را دو نفر از دو خرده فرهنگ مختلف كاملا متفاوت می بینند و تعبیر می كنند!  حالا این یك مورد بود. مورد دومش هم این است كه صدا و سیما وقتی از عشق می گه  تاكید می كنه مرد باید به همسرش ابراز عشق بكنه. از منظر فرهنگ ما در آذربایجان -به خصوص قسمت مردانه اش- این یعنی زبان بازی لوس و بی معنی و سطحی!  خانم اذربایجانی كه از صدا وسیما خط فكری می گیره می افته به جان همسرش كه او هم باید زبان بازی كنه. او هم سرباز می زنه. بعدش خانم سر خورده می شه. دوستانش از سایر خرده-فرهنگ ها هم مرتب در گوشش می خوانند كه بین شما اذربایجانی مردسالاری بیشتره و  مردهای شما خشن هستند و تو بیچاره بدبخت شدی كه همسری نداری كه مثل همسر ما برایت حرف قشنگ قشنگ رمانتیك بزنه. او هم باورش می شه كه خیلی بدبخت هست و افسرده می شه و سر ناسازگاری پیدا می كند. یا هم می خواهد جدا بشه با این بهانه كه "همسرم مرا درك نمی كنه یا رمانتیك نیست". (باز گلی به جمال آقایان آذربایجانی كه به وز وز هایی كه در گوششان می خوانند توجهی نمی كنند. درستش همینه كه اؤز بولدوغومیزی هچ كیمه ورمییاخ." علی الاخصوص وقتی غریبه ها ی فضول به خودشان جسارت می دهند در مورد عشق مان و همسرمان پیش ما بد گویی كنند!)

  هر از گاهی كه در فیلمفارسی ها مرد آذربایجانی  نقش مرد عاشق پیشه را بازی می كنه معشوقش را دختر فارس یا حتی افغانستانی (مثل فیلم باران مجید مجیدی ) می گذارند. زندگی خانوادگی هم كه نشان می دهند اگر مرد ترك آذربایجانی ضدقهرمان یا شخصیت مسخره نباشه همسرش حتما حتما فارس هست نه ترك!  ظاهرا از منظر سازندگان فیلمفارسی ها زن آذربایجانی  اصلا نمی تونه دوست داشتنی باشه.  از آن سو هم تلویحا در گوش زن آذربایجانی می خوانند چون همسرت با معیارهای ما رفتار رمانتیك نداره خشن و مردسالاره و تو بدبخت شدی رفت! باز هم می رسیم به همان نكته ای كه گفتم: ما باید خودمان قلم و دوربین به دست بگیریم و مسایل زندگی خودمان را به تصویر كشیم.

در آهنگ های پاپ عاشقانه ی فارسی هم همین روند هست. خوشبختانه ما موسیقی پاپ غنی خودمان را داریم  و از این جهت كمبودی حس نمی شه.در ترانه های آذربایجانی همان گونه كه هستیم نشان داده می شویم. به عنوان مثال مقایسه كنید "او دئدی یوخ یوخ یوخ" را با ترانه "آقا تو حضرت عشقی از ملایك بهشتی ..... من ذره ذره گشتم تا تو مرا نبینی! آقا شما بزرگی! با من چرا نشینی!!!" ببینید! حال و هوایشان چه قدر فرق دارد. دختر آذربایجانی قاطع بدون هیچ ملاحظه ی موقعیت اجتماعی به پیرمرد گفته "یوخ یوخ یوخ" و از نظر همزبانانش هم خیلی خوب كاری كرده و برایش آهنگ ساخته اند. لزومی ندیده هندونه زیر بغلش دهد كه "آقا تو حضرت عشقی از ملایك بهشتی!!!!"

 سئوالم اینه كه چرا مردهای ما باید خلاف تربیتی كه شده اند با معیارهای كسان دیگه بخواهند با همسرشان رفتار كنند!؟ اگر من همسرم را واقعا دوست دارم باید به او این اجازه را بدهم كه خودش باشه. این "خود" هم در بستر فرهنگی ای رشد كرده كه زبان بازی را كاری سطحی می دونه. خوب! با معیارهای دیگران رمانس نشان نمی ده. اما گاهی یك نگاه حمایت آمیز وتایید آمیز و تحسین آمیزش  در سختی ها با اندازه ی ده ها كتاب غزل حرف عاشقانه داره. این كه در سختی ها در كنارت می مونه، این كه  از موفقیت تو بیش از خودت خوشحال می شه، این كه وقتی بقیه تركت كردند دركنارت هست، این كه ...... عشق نیست پس چی هست؟!

سون آی فرصتی است كه این جلوه  های  بیصدا و بیریای عشق را پاس بداریم. ما به چنین روزی نیاز داریم.

پی نوشت: خیلی دوست دارم و برایم مهم هست تا نظر آقایان اذربایجانی را در باره ی این نوشته بدانم لطفا نظرتان را به زبان تركی بنویسید.

 

پی نوشت دوم:

هدف من از بیان این واقعیت ها این هست هشداری بدهم به زوج ها كه بیشتر هوای هم را داشته باشند و مراقب باشند دایه های مهربانتر از مادر آشیانه ی عشقشان را به هم نزنند.
برای من زندگی كردنم و عشقم در اولویته.  نسبت به هر فرهنگ و خرده-فرهنگ دیگه ای اولویت داره.اگر ببینم خرده فرهنگی به زندگی ام آسیب می رسونه چشم به آن نمی بندم. تبریز خودش هم یك فرهنگ داره كه از خرده فرهنگ های زیادی ساخته شده. بخش هایی از خرده فرهنگ های سازنده ی فرهنگ تبریز هم مضر هستند كه البته من به آنها هم انتقاد دارم و جلویش می ایستم تا زندگی ام را به هم نزند. مثلا در اوایل ازدواجم جلوی تمام رسوم تبریز كه فكر می كردم برای زندكی نوپایمان سم هست ایستادم. مثل اصرار بر خرید آیینه شمعدان نقره یا خوانچه و .....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

تصویری واقعگرانه بر پرده ی سینمایم آرزوست!

+0 به یه ن

اغلب ما آذربایجانی ها ی ایران به این كه در تلویزیون و سینما لهجه و فرهنگ و هویت مان به شكل مسخره گونه ای تصویر می شود  اعتراض داریم. من خودم زیاد در این باره نوشته ام. خیلی های دیگه هم همین طور. خوشبختانه این انتقاد ها بی ثمر نبوده و از حدود سال 89 به این سو كمتر  شاهد این كار قبیح هستیم.

چند وقت پیش  جایی (یادم نیست كجا)  مطلبی مرتبط خواندم. البته این بار درمورد شوخی های سخیف با مازندرانی ها بود نه آذربایجانی ها.  (یاد آوری می كنم كه مخالفت من با آن گونه مسخره كردن ها ربطی به قومیت من ندارد. وقتی مردم شهرها ی دیگر یا اقوام دیگر را مسخره می كنند من بازهم اعتراض می كنم.) الغرض! یك مازندرانی در ادامه ی آن نوشته كامنت گذاشته بود و نوشته بود كه تقصیر خودمان هست كه مسخره می شویم. فلانی ها  و بهمانی ها وقتی كوچكترین شوخی ای با انها می شود واكنش خشن نشان می دهند درنتیجه كارگردان ها و تهیه كننده ها   از ترسشان یا انها را نشان نمی دهند یا اگر نشان دهند آنها را سمبل غیرت و حماسه نشان می دهند و در زندگی روزمره با كلاس تر و ثروتمند تر و مدرن تر و بامرام تر و مهربانتر از آن چه  كه واقعا هستند نشان می دهند.

راستش این كامنت مرا به فكر فرو برد. البته با نظر او موافقم كه در درجه ی اول تقصیر خودمان هست اما به هیچ وجه موافق نیستم كه راه حل نشان دادن برخورد خشن هست! راه حل همان گونه كه قبلا گفتم آن است كه خود قلم و دوربین به دست بگیریم و تصویری واقعگرایانه از خودمان بیافرینیم و به این ترتیب آینه ای جلوی خودمان بگیریم. آینه ای كه هم زیبایی ها را نشان می دهد و هم زشتی ها را (البته با رعایت انصاف!) . اصلا هم دوست ندارم كه مدام در مورد ما فیلم حماسی بسازند و یا ما را باكلاس تر و ثروتمند ترو مهربانتر و از خودگذشته تر و مدبرتر  از آن چه هستیم نشان دهد. این طوری امر به خود آدم هم مشتبه می شود و كاستی ها ی خود را نمی بیند و در جهت رفع آن بر نمی آید. قدم اول برای رفع كاستی ها به تصویر كشیدن آنها و بحث در مورد آنهاست.

مشكل من باآن تصویر مسخره آمیزی كه ارائه می شد آن نبود كه ایراد ما را نشان می دادند. مشكل من این بود كه ایرادهایی نسبت می دادند كه ایراد ما نبود. انگ بیخود بود. اتفاقا گاه بیگاه در همین فیلم های كمدی فارسی وقتی با فرهنگ ما شوخی ای انتقاد آمیز  می كنند كه ریشه در واقعیت دارد به من خیلی هم می چسبد! من فكر می كنم ما برای تصویر سازی  مناسب احتیاج به همه ی ژانر ها داریم. خانوادگی، رمانس، اجتماعی رئال،تاریخی، حماسه، كمدی و .... دوست ندارم تنها از  قهرمانان ما فیلم حماسی بسازند. دوست دارم كاستی های واقعی مان هم به نمایش داده شود نه آن كه كاستی هایی كه نداریم به ما نسبت دهند.

در همین مدت كوتاه كه از آغاز به كار دولت جدید می گذرد خانه ی سینما در تهران بازگشایی شد. این نشانه ی امیدواركننده ای است. اگر عده ای علاقه مند پی گیری كنند تا آخر همین چهار سال می توانیم سینمایی به زبان تركی اذربایجانی داشته باشیم كه مسایل گوناگونی كه با آن درگیریم به تصویر كشد.

در همین باره: ایلگار دخترم

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

اورمیه-تبریز قارداشلیغی

+0 به یه ن

 اورمو گؤلونو نجات ورماغیندا بیر مسئله كی منی نگران قویور تبریز -اورمیه رقابتی دیر.رقابت ایكی شهرین آراسیندا علی الاصول بیر یاخشی بیرشی دی. باعث اولار ایكی سی ده قاباغا گئتسینلر. تبریزینن اورمیه نین جماعتی بیر بیرینن قارداش دیلار. اگر ده رقابتی اؤز آرالاریندا ساخلاسالا اؤزگه لرین قاباغیندا گؤرستمسلر بیر عائله ایچینده قارداش-باجی آراسیندا چؤزولوپ گئدر. آممان اگر   اؤزگه لر  بولسه لر سو استفاده ائلییپ آرا ویریشدیرالا بوللر.

اورمو گؤلو نی نجات ورماخ اوچون گرك ائل ائله وراخ. گرك مواظب اولاخ اؤزگه لر آرامیزی ورشدرماسینلار.

 یاخشی اولار  كی هم تبریز ده و هم اورمیه ده ان-ج-او لارین فعالارین ایچین ده  نچچه نفر  یاری-اورمیه لی -یاری تبریزلی اولسونلار. مثلا آناسی تبریزلی آتا سی اورمیه لی اولسون كی ایكی طرفین ده احساسین درك ائلسین. ان-جی-او لارین دا هرسینین بیر اخلاقی آیین نامه لری اولسون و آیین نامه ده شرط قویسونلار كی هر بیر سؤز كی تبریز-اورمیه  آراسین قاراشدیرا یاساك اولسون. بیر بیرین علیهینه پیش داوری اولماسین. بیر بیرین علیهینه دانیشانلاری سؤزونه قولاخ ورمییپ  تز  پیس قضاوت ائلمسین لر. اگر ده بیر مشكل و سو تفاهم قاباغا گلسه دانیشیخ و مذاكره نن سو تفاهمی رفع ائلسینلر.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

وای بر مردمی كه ....

+0 به یه ن

انتظار داشتم در ادامه ی نوشته های قبلی ام كسی كامنت بگذارد و  دیالوگ ماندگار نمایش نامه ی گالیله برتولت برشت را یاد آوری كند. جایی كه به گالیله به خاطر ترس از مرگ و به  خاطر پس گرفتن حرف حق خود تشرمی آیند "كه وای بر مردمی كه كسی مثل تو قهرمانش باشد" و او چه حكیمانه پاسخ می دهد "وای بر مردمی كه نیاز به قهرمان داشته باشند!"

من با این نظر كه برشت از زبان گالیله بیان می كند كاملا موافقم. منظور من هم در چند نوشته ی قبلی از قهرمانی كه به یاری دریاچه ی اورمیه می شتابد كسی نیست كه  خود را آماده ی فدا شدن می كند. امیدوارم نیاز به آن نباشد. امیدوارم به سوی یك جامعه ی مدنی پیش برویم كه برای دفاع از محیط زیست سازمان های مردم نهادی بتوانند تشكیل شوند كه كارشان كاملا قانونی باشد و در نتیجه  خطری متوجه فعالین محیط زیست نشود.

خوشبختانه الان دولت جدید  به نجات دریاچه ی اورمیه اولویت داده . به علاوه  با  تشكل ها و ان-جی-او ها  سر ناسازگاری ندارد. امیدوارم هر چه زودتر تشكل ها و ان-جی-او ها یی برای حفظ دریاچه ی اورمیه شكل گیرند و قهرمانان ما -چه خانم و چه آقا- در قالب این ان-جی-او ها فعالیت كنند. از وقت و نیروی فكری خود مایه بگذارند تا برای نجات دریاچه كوشا باشند. اتفاقا برای موفقیت این نهاد ها باید خیلی مراقب باشند كه انگ سیاسی و غیر قانونی به آنها بسته نشود. از  هر گونه وابستگی به كشورهای خارجی یا به كار بردن هر نمادی كه شبهه ایجاد می كند و باعث انگ زدن می شود بپرهیزند. اول از همه مراقب باشند كه فردی مشكوك را وارد نهادشان نكنند كه برایشان مشكل ساز باشد. اول مراقب خود باشند تا بعد بتوانند قهرمانانه به داد عروس خانم برسند.

  من د ر انتخاب آن سه زن گرجی و هندی و كنیایی  به عنوان نماد دقت كردم كه كسی را انتخاب نكنم  كه با "مرگ در راه هدف" معروف شده باشد. علت معروفیت آنها هوشمندی و درایت شان در حمایت از محیط زیست بود.  به این  معنا با گالیله و برشت همنظرم. امیدوارم قهرمانانی زنده و سرزنده و بانشاط  و آزاد داشته باشیم كه سال ها عمر كنند و با درایت و هوشمندی خود به جامعه خیر برسانند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

توضیحی در مورد دو نوشته ی قبلی ام.

+0 به یه ن

در دو نوشته ی قبلی ام اظهار امیدواری كردم تا از میان "دختران سرزمینم" كسانی برخیزند و برای نجات دریاچه ی اورمیه تلاش بكنند. علت این كه به طور به خصوص روی "دخترها" تاكید كردم  نقطه ی آغازین بحث بود. صحبت از اینجا آغاز شد كه مبلغ هنگفتی از محل اعتبارات دولتی برای ساخت فیلمی درباره یك  قهرمان زن اتوموبیلرانی كنار گذاشته شده است و این فیلم می خواهد این خانم را به عنوان نماد زن ایرانی معرفی كند. صحبت از اینجا شروع شد و من سلیقه ی خود را در مورد انتخاب نماد خانم های سرزمینم نوشتم. منظورم این نبود كه قهرمان ما حتما باید خانم باشد. اتفاقا در همین سال های اخیر كه خطرات به گوش رساندن صدای اعتراض دریاچه بسیار بودند  آقایان بسیاری قهرمانانه فریادرس عروس خانم ما بوده اند. بعد از این هم خواهند بود! من در این مورد شكی ندارم. شكی ندارم از این كه با این كه بار زندگی در این وضعیت اقتصادی نابسامان بر دوش آنهاست  و درنتیجه خود هزاران مشكل دارند، باز هم عروس خانم را تنها نخواهند گذاشت.

اما انتظار دارم كه خانم های سرزمینم بیش از این كار كوشا باشند. به خصوص خانم هایی كه غم معیشت ندارند. همسرشان زندگی آنها را تامین می كند. به جای این كه فكرشان را بدهند به سریال های در پیتی تلویزیون و ماهواره و انواع و اقسام چشم و همچشمی ها  واحیانا كارهای شرم آوری نظیر مراجعه با فالچی های سنتی و مدرن و پست-مدرن  بكوشند كه برای نجات دریاچه ی اورمیه كاری بكنند.  اتفاقا نوشته های قبلی من نوعی انتقاد و تشر زدن به زنان سرزمینم از طبقه ی متوسط اجتماعی-اقتصادی بود. حالا چرا درمورد تبریز تاكید كردم؟! برای این كه با فضای این شهر آشنا تر هستم. می دانم طبقه ی اجتماعی ای از زنان را دارد كه "درد بی دردی" مشكل اصلی شان هست. از "درد بی دردی" هزار و یك درد برای خودشان و دیگران می سازند. حرفم سر این بود كه به جای پرداختن به "درد بی دردی" می توانند به دردهای بسیار عروس خانم (دریاچه ی اورمیه) بپردازند. من از وضعیت اجتماعی سایر شهرهای آذربایجان به آن صورت اطلاع ندارم. نمی دانم چنین طبقه ای در این شهرهاهم هست یا نیست. اگر هست آنها را هم می توانیم مخاطب قرار دهیم.

 

نمی دانم علت چیست اما دراغلب جاهای دنیا بیش از نیمی از  طرفداران  محیط زیست خانم ها هستند. اصلا یك مبحثی هست به نام اكو فمینیسم.

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نقش امثال من

+0 به یه ن

در پی انتشار نوشته ی قبلی ام با عنوان "نمادی كه من می پسندم" یكی از خوانندگان از سر مهر و لطف نوشت:"سلام، به نظر من خودتون برای این ماموریت از همه شایسته ترید!"

و من پاسخ گفتم:

سلام
نه! این كار فداكاری هایی می خواهد كه من آمادگی قبول آنها را ندارم. هیچ كسی را هم اینجا تشویق نمی كنم كه تن به فداكاری ای بدهد كه شخصا حاضر نیستم تن به آن دهم. اما آرزو دارم دختری از سرزمین من ، زینب پاشا گونه،  برخیزد و حاضر شود این فداكاری را بكند. حاضر شود از آشیانه ی گرم و نرم و راحت و امنی كه پدران و برادران و شوهران آذربایجانی در دهه های اخیر برای دختران و خواهران و همسران خود تدارك دیده اند خارج شود و خطرات را به جان بخرد و چنین فعالیتی كند. برخی این روحیه را دارند ولی من ندارم. من 16 سال تلاش كرده ام كه یكی از آن آشیانه های گرم و راحت را در كنار همسر دلبندم بسازم. من آمادگی آن را كه از چنین آشیانه ی گرم و راحتی دل بكنم ندارم. به هیچ كس هم در فضای واقعی یا مجازی چنین توصیه ای نمی كنم. اما اگر دختری از سرزمین من بلند شد و حاضر شد چنین فداكاری ای بكند او قهرمان من خواهد بود. سمبل و نماد سرزمینم!
امثال من را تنبل و بزدل نخوانید! درست است كه  خود حاضر به فداكاری های آن چنانی نیستیم اما می توانستیم مثل ده ها نفر از همجنسانمان به جای این كه وقت خود را صرف چنین نوشتن هایی بكنیم برویم فلان مركز خرید و لباس مارك دار بخریم و به جان شوهرمان بیافتیم كه ماشین مدل بالاتر بخرد تا در چشم همچشمی با دیگری كم نیاوریم.
امثال من نه حاضرند آن فداكاری را بكنند و نه حلقه ای در این زنجیر مصرفگرایی محیط- زیست-خراب-كن هستند. به ازای هر قهرمان و نماد باید صدها نفر مانند من باشند كه حامی فكری-و احیانا عملی- او باشند. اگر امثال من هم بیخیال محیط زیست بشوند و فكر ذكرشان مانیكور پدیكور شود آن یك نفر قهرمان هم كاری از پیش نمی تواند ببرد. به هر حال ما هم كه نمی خواهیم به بقیه نماد قلابی قالب كنیم!!! من زندگی ام را می كنم و دورادور حمایت می كنم. نمادم در صف اول آوردگاه علیه تخریب محیط زیست خواهد بود. اگر امثال من نباشیم كه ارزش فداكاری او را بدانیم و درك كنیم این قهرمان در بین خیلی خانم های طبقه متوسط كه "شأن خانوادگی بالا" را در لباس مارك دار خریدن می دانند دق می كند!

من فكر نمی كنم در بین دختران جوان تبریز این روزها كسی نیست كه بتواند مثل مانانا كلاچادره یا آروندهاتی روی عمل كند. هست. اما همان زنان دور وبرش بال و پرش را می شكنند. تا بخواهد در مورد چیزی ورای روزمرگی یا سریال های در پیتی تلویزیون چیزی بگوید آن قدر تحقیر و مسخره اش می كنند كه دهان می بندد. عمل كه دیگه هیچی!
پدرش یا شوهرش چی؟! پدریا شوهرش ترجیح می دهد دخالتی نكند! فكر می كند  زنها بهتر همدیگر را درك می كند (كه البته  اشتباه می كند). 

نهایت قهرمانی من این بود كه در 18-20 سالگی با وجود خیل كسانی كه در گوشم می خواندند كه "شأن والا" در آن است كه لباس مارك دار بخری رشته ای مانند فیزیك را انتخاب كردم و با عشق با مردی ازدواج كردم كه آن زمان نمی توانست  آن چه از منظر آن جماعت ملزمه ی "شأن والا" بود فراهم كند. قهرمانی من در این بود كه در كنار همسرم  سكه به سكه جمع كردم تا آشیانه ای بسازم كه افراد با "شأن والا" نتوانند آن را مانند آشیانه های بسیار دیگری كه با عشق ساخته می شود ویران كنند. ساختن این آشیانه آن قدر از من انرژی گرفته كه اكنون نیاز به استراحت دارم. كسی در این راه مشوق ما نبود. این راه دشوار را من و همسرم به تنهایی طی كردیم. "نماد شدن" به آن صورت كه نوشتم از دست من خسته بر نمی آید. جوان تازه نفس می خواهد. كاری كه من برای او می توانم بكنم و دارم در همین وبلاگ می كنم حمایت روحی است و انتقال برخی تجربه ها كه راه را بر او هموار خواهد كرد و راه را از بیراهه نشان خواهد داد. مثل همین آداب مذاكره یا مطلبی كه در مورد ایرانیان مقیم خارج نوشتم.
(این هم یكی از نوشته های صریح من بدون تظاهر به شكسته نفسی!)

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

وزیر نیرو: دریاچه ارومیه را نجات می‌دهیم

+0 به یه ن

متن زیر را از تابناك بر داشته ام:

وزیر نیرو گفت: دولت عزم خود را جزم كرده است تا به مشكل دریاچه ارومیه پایان دهد و حل نهایی این موضوع نیازمند زمان و همكاری مردم استان های آذربایجان شرقی و غربی و كردستان است.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی وزارت نیرو (پاون)، "حمید چیت چیان" روز پنجشنبه در دومین نشست كارگروه نجات دریاچه ارومیه كه با حضور "معصومه ابتكار" معاون رییس جمهوری و رییس سازمان حفاظت محیط زیست كشور و شماری از معاونان وزارتخانه های عضو این كارگروه و مدیران منطقه ای به میزبانی استانداری آذربایجان غربی برگزار شد، اظهار داشت: در نخستین نشست كارگروه نجات دریاچه ارومیه كه به تازگی در محل ساختمان ستادی وزارت نیرو برگزار شد، تمامی مباحث كارشناسی و مصوبه های نشست های ستادی كه در دولت دهم به این منظور تشكیل شده بود، مورد بررسی قرار گرفت و راهكارهای 24 گانه نجات دریاچه ارومیه تایید شد.

وی افزود: در فاصله این دو نشست، مقرر شد كمیته ای تخصصی تشكیل و فراخوان عمومی اعلام شود تا تمامی دانشگاهیان و كاركنان دستگاه های اجرایی و سازمان های مردم نهاد، پیشنهادهای خود را برای نجات دریاچه ارومیه اعلام كنند.

وی همچنین از برگزاری همایشی علمی به همین منظور در هفته نخست مهرماه امسال خبر داد و گفت: در این همایش قرار است تمامی موضوع های تخصصی مرتبط با دریاچه ارومیه در محیطی علمی مورد بررسی قرار گیرد.

به گفته چیت چیان، دولت عزم خود را جزم كرده است تا به مشكل دریاچه ارومیه پایان دهد و حل نهایی این موضوع نیازمند زمان و همكاری مردم استان های آذربایجان شرقی و غربی و كردستان است.

وی تصریح كرد: آنچه مسلم است اینكه دریاچه ارومیه ورودی ها و خروجی هایی دارد كه عدم تعادل بین آنها، موجب بروز مشكل شده است.

وی كاهش بارش ها، برداشت های بی رویه از سفره های آب زیرزمینی و كاهش آب های سطحی و روان آب ها را عوامل اصلی در شكل گیری بحران دریاچه ارومیه برشمرد و گفت: دولت توان خود را برای رفع این مشكل به كار گرفته است اگرچه همه می دانند به نتیجه رسیدن راه حل های اجرایی نیازمند زمان است.

 

مینجیق: اگر واقعا عزم خود را جزم بكنند شدنی است.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نمادی كه من می پسندم

+0 به یه ن

ظاهرا بودجه ای  از محل اعتبارات دولتی برای ساخت فیلمی كنار گذاشته شده است كه مبلغ آن حدود یك درصد از بودجه ای است كه برای نجات عروس خانم ما (دریاچه ی اورمیه) لازم است. با این بودجه می شد دانشگاه ربع رشیدی را مرمت كرد. فیلم در مورد خانم لاله صدیق است و ظاهرا بناست او را به نام نماد زن ایرانی در این فیلم معرفی كنند. تا قبل از خواندن این خبر من اسم این خانم را  نشنیده بودم. گویا قهرمان اتومبیل رانی است.

سلیقه ی مسئولان فرهنگی كشور در دولت قبلی  در انتخاب نماد معلوم شد.
داشتم فكر می كردم من چه نمادی را می پسندم. اگر بخواهم به همكاران خارجی ام عكس یك زن را نشان دهم و بگویم این است نماد زنان هموطنان من,  چه كسی را انتخاب می كنم.
اگر هندی بودم بی هیچ شكی خانم "آروندهاتی روی" را انتخاب می كردم. نویسنده و فعال سیاسی و طرفدار محیط زیست كه در كنار مردمش برای جلوگیری از ساخته شدن سد هایی كه محیط زیست را تخریب می كنند ایستادگی كرده است. توانمندترین نویسنده ی رمان كه من می شناسم و..... هیچ شكی هم نمی كردم كه او را به عنوان نماد  به  زنان بزرگ دیگر هند مانند ایندریا گاندی ترجیح دهم.


اگر گرجی بودم بی هیچ شكی مانانا كلاچادزه را انتخاب می كردم. بانویی بزرگ كه در كنار مردمش با فساد مالی و سودجویی هایی كه طبیعت و زندگی سالم در گرجستان را از بین می برد مبارزه می كند. زنی كه هم با روستاییان گرجستان ساده و آرام دوست می شود و اعتمادشان را جذب می كند هم با نماینده های كنسرسیوم های بزرگ نفتی و هم آكادمیسین های كشورهای پیشرفته.

اگر كنیایی بودم خانم وانگری  ماتای را انتخاب می كردم كه در كنار مردمش به كنیای سبز می اندیشد و تلاش می كند با سبز نگاه داشتن كنیا امكان توسعه ی پایدار را برای مردم سرزمینش فراهم آورد.
اما من نه هندی ام و نه گرجی و نه كنیایی.
چشم امید آن دارم كه دختری از سرزمینم برخیزد و برای نجات عروس خانم زیبای ما كاری در ردیف سه بانوی بزرگی كه از آنها اسم بردم انجام دهد. از منظر من چنین دختری شایسته ی آن خواهد بود كه نماد سرزمین من شود. والبته برای  ساختن فیلم زندگی چنین دختری چنان بودجه ای كنار گذاشته نخواهد شد! اگر بر فرض محال چنین پولی كنار گذاشته شود زن قهرمانی كه من می پسندم مخالفت خواهد كرد. به شدت هم مخالفت خواهد كرد. رمان معروف آروند هاتی روی او را میلیارد ر كرد اما چیزی برای خودش نگاه نداشت. همه را برای مردمش و برای اهداف بلندش خرج كرد.

پی نوشت: داشتم نگاه می كردم این سه خانمی كه من به عنوان می پسندم علاوه بر زیبایی سیرت چه قدر هم زیبایی صورت دارند. نه با  پن كیك و رنگ و لعاب و عمل جراحی و..... اینها كسانی هستند كه می روتد زیر آفتاب همگام با روستاییان برای حفظ منابع آب و.... عرق می ریزند و تلاش می كنند. نه لباس مارك دار می پوشند و نه وقتی برای سرخاب و سفیدآب دارند! اما در كمال سادگی. "بهار عمر من چه ساده زیبایی!!"

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

حدود و ثغور علم تجربی

+0 به یه ن

اینشتین دانشمند بسیار بزرگی بوده و فردی بسیار عمیق. اما یك سری از مصاحبه ها و جملات قصارش بلا ی "نوابیغ" را دامن زده است. به این یكی توجه كنید:
Albert Einstein : "I want to know Gods thoughts.... all the rest are just details

آخه این چه حرفیه؟! شاید اینشتین به شوخی یك همچین حرفی زده باشه. یا برای تاكید كلامی متافور به كار برده! ر اما برداشته اند همین جمله را خارج از زمینه این ور واون از او نقل كرده اند و شده بلای جان ما. اگر شوخی یا متافور باشه اشكالی نداره. اما اگر جدی بگیریم واقعا حرف بیخودی است. گوینده اش اینشتین بوده كه باشه!آخه این حرف نه از نظر فیزیك پایه ی قرص و محكمی داره. نه از نظر فلسفه و نه از نظر الهیات و علوم نقلی و....
یك حرف هست كه جون می ده برای تیتر مجلات جنجالی! جون می ده برای حلقه های روشنفكری تهران! همین و بس!
نه تنها به فیزیك كمكی نمی كنه به آن آسیب هم می رسانه. باعث می شه كه یه عده آدم رویایی كه حا ل و حوصله ی آموختن فرمالیزم و تمرین حل كردن را ندارند به هوای این قبیل جملات قصار می آیند به سراغ این رشته بعد از مدتی هم سرخورده می شوند و با لعن و نفرین دور می شوند. تصور من این است كه یك شب آخر وقت به اینشتین سر میز شام ضیافتی گفته اند پاشو به سلامتی فیزیكپیشگان "پروپوز ا توست" كن او هم پاشده یك همچین حرفی زده كه مناسب آن احوالات باشه! راستی كسی می دونه اینشتین در چه پس-زمینه ای این جمله را گفته ؟!

ایراد البته از اینشتین نیست. ایراد از آن شیوه ی قهرمان سازی و مرشد سازی از اینشتین است. به عنوان مثال این جمله ی اینشتین را در نظر بگیرید:
: I was not surprised when the eclipse of May 29, 1919, confirmed my intuitions and I would have been surprised if I had been wrong.

حرف نامعقولی نیست. نظیر آن است كه اگرحال كه هیگز كشف شده ما بگوییم انتظارش را داشتیم و اگر كشف نمی شد تعجب می كردیم. هیچ حرف عجیبی نیست. فرضیه ای است كه مشاهدات فعلی را به خوبی توضیح می دهد یك پیش بینی هم دارد كه انتظار داریم درست باشد. اگر درست نباشد ناگزیریم كه فرضیه را اصلاح كنیم.
اینشتین هم چیزی بیش از این حرف نگفته و ادعایی نكرده.
حالا ببینید عوام الناس همین حرف اینشتین را چه طوری نقل می كنند: اوایل ازدواجمان بود كه رفته بودیم خانه ی یكی از دوستان شاهین عید دیدنی. مهمانی در آنجا بود كه پیرمردی بود كه شاهین را تشویق را به اینشتین شدن می كرد.خوشبختانه به خاطر زن بودن مرا از این فیض محروم می دانست! خدا را شكر كه زن بودن شانس نوابیغی و توهماتی از این دست را پایین می آورد. این داستان را نقل كرد (با بیان عامیانه ی خودش) و بعد گفت "انیشتن" گفته "اگر نتیجه آزمایش جز این بود حتما خدا اشتباه كرده است."استغفرالله! اینشتین كی همچین حرفی زده؟! منهای مسئله ی دینی این حرف از نظر علم هم مردود است. دانشمند تجربی برای خدا یا طبیعت یا هر چه كه اسمش را بگذارید تعیین تكلیف نمی كند. قدم به قدم و با فروتنی در مقابل طبیعت و قوانین آن راز هایش را با فرضیه سازی كشف می كند. اگر فرضیه اش با آزمایش نخواند آن را اصلاح می كند.

پشت همه ی این كوشش البته باوربه كارآیی فروكاستگرایی یا REDUCTIONISMهست اما همین و بس! بیش از این فرض دانشمند علم تجربی ادعایی و انتظاری ندارد..

 

لئون لدرمن یكی از برترین پژوهشگران فیزیك در نیمه ی دوم قرن بیستم است. دو سه كشف مهم كرده كه به خاطر یكی شان (كشف مستقیم نوترینوی میون) جایزه ی نوبل گرفته.

بسیار تیزهوش است. كنجكاو هم هست.گاهی هم شیطونی های كلامی ای می كند و همه را می گذارد سر كار! به نظرم خوشش می آید ببیند چه قدر یك حرف سرسری او می تواند در بین مردم عادی منجر به بحث های نامربوط شود.



همان طوری كه می دانید در جراید عامه پسند گاهی به ذره ی هیگز God particleنیز می گویند. البته چنین عنوانی هیچ وقت در بین خود ما پژوهشگران فیزیك به كار برده نمی شود.

این عنوان باعث شده یك عالمه بحث های نامربوط سفسطه آمیز در مورد هیگز شود كه هیچ ربطی به فیزیك و فرمالیزم هیگز ندارد. اگر روزی سر حال و شوق بودم فرمالیزم هیگز را به طور ساده توضیح می دهم و در این وبلاگ منتشر می كنم. خواهید دید كه یك فرمالیزم درست و حسابی ریاضی است برای توصیف پدیده ها كه در فیزیك ذرات بنیادی هم كار برد دارد و پیش بینی آن (وجود ذره ی هیگز) به تازگی به اثبات رسیده است. یك چیز درست و حسابی ( rigorous ) فیزیكی. بدون هیج نتیجه گیری سفسطه آمیزی در مورد مسایل اعتقادی.

تنها مسئله ی اعتقادی عمیق كه در این میان هست (مانند سایر فرمالیزم های فیزیك) آن است كه ما قادریم فرمالیزم تجریدی ریاضی بسازیم كه طبیعت با آن توصیف می شود و جالب تر آن كه بر آن اساس می توانیم پیش بینی كنیم. این فرض خیلیییی عمیق است. اما آن نتایج سفسطه آمیز كه در اثر نامگذاری غیر علمی به وجود آمده با این موضوع كه مد نظر من است خیلی فرق دارد.

همیشه فكر می كردم كدام "مردم آزاری" آمده این نام بی مسمی را به هیگز در جراید داده كه این همه باعث سردرگمی و حرف های چرت و پرت و نامربوط شده.

دیروز با چند نفر از همكاران صحبت می كردم و گفتند كار كار لئون لدرمن است. قصه اش را گویا از زبان خود او شنیده بودند. گویا او یك كتاب عامه فهم منتشر می كرده. به ناشر كتاب گفته This Goddamn particle! (یعنی ذره ی "لعنتی"!)

ناشر گفته بذار اسمش را در عنوان بذاریم God particle. این طوری كتاب بیشتر فروش می ره. مردم روی این اسم حساس هستند. خلاصه از این شم اقتصادی ناشر و شیطنت لئون لدرمن این لقب بی مسمی معرفی می شه و باعث بحث های بی سرو ته و بیفایده ی بسیار می شه."


حالا بیا و برای یكی از این جماعت كه این اسم بی مسما را یكی از جراید خوانده و جلوی زن و بچه هاش كلی كلاس گذاشته و حرف های بی سر وته قطار كرده توضیح بده كه كل قضیه همین بوده و بس: شیطنت یك فیزیكدان پیر و سودجویی یك ناشر. مگه قبول می كنند. درسته قورتت می دهند كه تو نمی فهمی من می فهمم.

 

چیزی كه من می خواستم بگویم این بود كه جملات قصار را باید در پیش زمینه ی آنها معنی كرد.

نظرات اینشتن در فیزیك قابل تامل است و سهم بسزایی در پیشبرد آن در زمان خودش داشته است. هرچند حتی در زمینه ی فیزیك هم همیشه حق با او نبود. به طور مثال در فیزیك كوانتمی نظراتی كه بوهر داشت و اینشتن با آنها مخالفت می كرد یواش یواش ثابت شد كه درست تر است.
این كه اینشتن با كسی كه آن زمان یك دانشجوی جوان بوده كه ابهت اینشتن او را گرفته به مهربانی سخن گفته از او یك اسوه ی اخلاق نمی سازد. وقتی اینشتن تازه به آمریكا آمده بوده یك مقاله می فرستد به جورنال و داور ایراداتی بجا از او می گیرد و او جواب می دهد:
Dear Sir,

We (Mr. Rosen and I) had sent you our manuscript for publication and had not authorized you to show it to specialists before it is printed. I see no reason to address the in any case erroneous comments of your anonymous expert. On the basis of this incident I prefer to publish the paper elsewhere.

Respectfully,

P.S. Mr. Rosen, who has left for the Soviet Union, has authorized me to represent him in this matter.

فرستادن مقاله توسط ادیتور به داور سنت مجلات آمریكایی بوده كه الان سنت مقبول در همه ی دنیا شده. بعدها معلوم می شود ایرادات داور مقاله بجا بوده و اینشتن اشتباه می كرده. این نحوه ی جواب دادن اینشتن خیلی شوك آور است. لاندائو فیزیكدان بزرگ روسی هم اسوه ی اخلاق نیست. اما  یك با ر او مقاله ای به مجله ی دست چندم روس می فرستد. ادیتور چنان سرمست می شود كه بدون نظر داور مقاله را چاپ می كند . لابد با خود می گوید كدام داور را پیدا كنم كه  بتواند از كار لاندائو  ایراد بگیرد. لاندائو بر می آشوبد كه "این چه برخوردی است. لاندائو هستم كه باشم . ممكن است اشتباه كرده باشم. من به مجله مقاله می فرستم كه مورد نقد قرار بگیرد!"



بایست می دیدیم اگر  دانشجویی در قد و قواره ای بود كه از كار علمی اینشتن ایراد می گرفت چه طور برخورد می كرد. آیا باز هم رفتار مهربانانه نشان می داد. مهربان برخورد كردن با دانشجویی كه چنان شیفته ی ابهت شده كه دست و پایش می لرزد كه هنری ندارد. گیریم  مهربانی نشان می داد. بالاخره او كسی است كه در پروژه ی منهاتان بوده.خلاصه خارج از فرمول ها و تئوری هایی كه اینشتن در پیشبرد آنها سهیم بود من نمی توانم برایش آتوریته ای قایل باشم. در خارج از حرفه ای كه در آن بسیار خوب بود یك آدم معمولی است. نظراتش برای من حجت نیست.
كار فیزیك هم گفتم چیست. خارج از ظرفیت این علم نمی تواند از آن نتیجه ای بیرون كشید. ظرفیت این علم آن است كه باتوجه ابزار اندازه گیری موجود كه هر كدام خطایی محدود دارند بتوانیم مدل هایی كه برای پیش بینی رفتارپدیده هاست تست كنیم. متدلوژی مخصوص خود را دارد. از دل این روش سعی و خطا با خطای محدود نمی توان گزاره های مطلق از نوع ایمانی بیرون كشید. حالا چه در جهت ایمان چه در رد آن. این كه از دل یك مدل فیزیكی نتیجه ای در این باب بیرون بكشی یا عوامانه است یا عوامفریبانه.
تكنیكی برای بالا بردن فروش كتاب های علمی عامه پسند. البته این نكته شامل نظر هاوكینگ هم می شود. 

 

در كیهانشناسی یك مدل استاندارد با فرمالیزم مشخص و چند پارامتر آزادداریم كه می تواند پیش بینی هایی در مورد مشاهده پذیر ها یی بكند كه رد جهان اولیه در آنها هست. مثلا می تواند نسبت هلیم و هیدروژن را پیش بینی كند. هلیم در دنیای اولیه ساخته شده. چیزی حدود تنها یك ثانیه پس از بیگ بنگ (یا بهتر است بگویم بعد از تورم.) پیش بینی مدل با مشاهده می خواند و پارامتر های مدل تعیین می گردد. همین! برای توضیح پدیده ها تا زمان تقریبا خود بیگ بنگ ما احتیاج به تئوری ای جز این نداریم. البته با دقت های مشاهداتی موجود. دقت ها اگر بهتر شوند احتمالا خواهیم دید كه مدل موجود را باید تصحیح كنیم. برای همین هم هست كه فیزیكدان ها به این زودی ها بیكار نمی شوند. ماجرایی كه اتفاق می افتد همین هست. از این پروسه ی فهم دنیا با فرمالیزم ریاضی و متدلوژی تست نتایج نتیجه ای كه هاوكینگ در كتاب های عامه فهم خود بیرون می كشد نمی توان بیرون كشید! البته هاوكینگ می تواند نظر شخصی خود را داشته باشد اما این كه وانمود كند این نظر شخصی نتیجه ی دانش برتر كیهانشناسی اوست ترفندی است برای بالابردن فروش كتاب هایش. آن مدل تثبیت شده را هر دانشجوی خوب دكتری كیهانشناسی یا انرژی های بالا در سال های اول درسش یاد می گیرد. از این جهت هاوكینگ برتری ای نسبت به او ندارد. دانش تجربی دانستن فلان ورد جادوگری نیست كه در انحصار جادوگر اعظم باشد و او از آن طریق به حقایق دسترسی پیدا كند و بقیه مجبور باشند نظر او را مستندات بدانند و به او ارجاع دهند! هاوكینگ هم مثل بقیه ی فیزیكدان ها مدل هایی برای تعمیم مدل های موجود ارائه می دهد كه باید به نقد همتایانش كشیده شود و با داده های تجربی آزموده شود. فرق یك فیزیكدان درجه یك با یكی متوسط در هوشمندی همین مدل هایی است كه می سازد و تیزبینی برای ارائه ی روشی برای آزمودن مدل هاست.

من فقط خواستم تبیین كنم كه دایره علوم تجربی به خصوص فیزیك در چه حدی است. ادعای من هم این است كه از آن نتایج مطلق از توع مسایل ایمانی و اعتقادی بیرون نتوان كشید.
مسایل ایمانی و اعتقادی از جنس دیگری هستند و به روش های دیگری حاصل می شوند. بین فیزیكدان ها هم مومن هست هم بی ایمان.
تا قرن 19 به تبعیت كل جامعه اكثریت در میان دانشمندان با مومنان بود. مثلا نیوتن حسابی مذهبی بود. پلانك كه دانشمند قرن بیستمی بود مذهبی بود. عبدالسلام برنده ی جایزه ی نوبل هم همین طور. زیكیكی آزمایشگر بزرگ سرن هم همچنین. درصد مذهبی ها در نیمه ی دوم قرن 20 داشت كمتر می شد اما من الان در كنفرانس ها می بینم كه دارد یواش یواش زیاد تر هم می شود.
بعد از كنفرانس ها معمولا می رفتیم كلیساهای شهر را به عنوان توریست ببینیم. الان گاهی می بینم برخی فیزیكدان های جوان غربی (آلمانی سوئدی و...) بعد از كنفرانس در كلیسا نشسته اند با خلوص نیت و با چشمان اشكبار دعا می كنند. چنین صحنه ای 10 سال پیش متصور نبود اما ظاهرا یك بازگشت به مذهب بین این طیف هست. بیشتر به نظرم به وضعیت تربیت خانوادگی وضعیت اجتماعی و حالات درونی آدم ها بستگی دارد تا دانش آنها در امور علوم تجربی.
در ایران هم برخی از بهترین دانشجوهای ما به شدت مذهبی هستند برخی هم نیستند. من این جمله ی آخر هم را هم از دید یك پژوهشگر علوم تجربی می زنم. بیان مشاهده می كنم و بس.

 

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

نواندیشی

+0 به یه ن

مطلب زیر از طریق ای-میل به دستم رسید. دیدم جالبه كه اینجا منتشر كنم:

استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفكری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است كه بسادگی برای هركسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یكی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت كه تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان كلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره كه باز شد همگی نفسی راحت كشیدند و احساس خشنودی كردند. شیوانا پرسید: «نسبت به این هوای مطبوع كه همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟»
شاگردان همگی آنرا یك جریان عالی و نجات بخش توصیف كردند. شیوانا گفت: «حالا كه اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.»
تعدادی از شاگردان گفتند فكر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از كمی فكر با اعتراض گفتند: «ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز كم كم كهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.»
شیوانا گفت: «خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! در جوامع وقتی یك اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می كنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند كه بهتر كردن و ارتقاء آنرا فراموش می كنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می كنند، مگر آنكه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فكر كنند.»
آیا شما در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذارید؟ آیا شما نوآوری را در سازمان خود مدیریت می كنید؟

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل