کمپین «من دریاچه اورمیه هستم.»

+0 به یه ن




مینجیق: 
نظرتون در مورد کمپین «من دریاچه اورمیه هستم» چیه؟
هرچند متن نامه هیچ کدام از استانداردها ی لازم را برای متن یک طومار نداره من امضایش کردم. نه به خاطر این که اگر یک میلیون امضا جمع بشه امید هست که سازمان ملل مثل شاهزاده رویاها بیاد و عروس خانم ما را نجات بده! بلکه به این علت که حالا که این کمپین را راه انداخته اند و یکی از پر بیننده ترین برنامه تلویزیون ایران (خندوانه) و اغلب سلبریتی های وطنی هم برای آن تبلیغ کرده اند باز یک میلیون امضا جمع نشه فاجعه خواهد بود!
در دنیایی که امیر تتلو چند میلیون فالوور داره 
اگه یک میلیون امضا برای نجات دریاچه جمع نشه سیاستمداران چی فکر می کنند؟! با خود می گویند نجات دریاچه اورمیه برای من یک میلیون رای هم نمی آره پس چرا در برنامه هایم به آن اولویت بدهم؟! به جای آن با بودجه خیلی کمتر تبلیغات پوپولیستی می کنم. یه پولی می دهم به یکی از اون سلبریتی ها که برایم تبلیغ کنه! مرا با حال نشان بده چند میلیون همین طوری الکی جمع می کنم. چرا برای برنامه سخت و جدی ای مثل نجات دریاچه اورمیه وقت بذارم وقتی برایم چندان رای آوری هم نداره؟

اگر سیاستمداران این طور فکر کنند اگر این پیام را از جمع نشدن حتی یک میلیون امضا دریافت کنند مرگ دریاچه اورمیه حتمی خواهد بود.

پس بهتره بریم امضا کنیم. خرج یا خطری امضا کردن نداره اما جمع نشدن یک میلیون امضا خیلی خطر داره.


لینک پیوستن به کمپین:
http://yon.ir/t5E2

روش جایگزین: عدد 1 را به 30007040 بفرستید

یولداش:

مطرح کردن مداوم نجات دریاچه ارومیه و از طرفی فعالیت و تلاش ناچیز برای فراهم آوردن مقدمات عملی شدن احیای دریاچه، بیشتر به پروژه سیاسی و کمپین تبلیغاتی می ماند! تا نظر دوستان چه باشد. و الله اعلم.

مینجیق:

الله اعلم! اما چاره ای جز خوش بینی و امیدواری نیست. ناامیدی برادر مرگ هست. همون «تلاش و فعالیت ناچیز» هم دنیایی فرق ایجاد می کنه. همین که رودخانه ها را لایه روبی کنند کلی تفاوت ایجاد می کنه. اگر بودجه برای لایه روبی رودخانه ها اختصاص داده نشه باران های فصلی به جای پر کردن دریاچه به صورت سیل وارد مزارع و خانه های مردم می شه و خسارت به بار می آره. 

اگر سیاستمداران خیال کنند مردم دیگه به دریاچه حساس نیستند و این مسأله در رای آوری آنها تاثیر چندانی نداره همین بودجه را هم برای لایه روبی رودخانه ها اختصاص نمی دهند بعد من و شما باید کمپین کنیم برای جمع آوری کمک برای سیل زدگان!
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.

ببینید! فرض کنید ما نشسته ایم در یک کشتی که داره غرق می شه و می خواهیم خودمان را نجات بدهیم. یکی قایق نجات کوچکی می فرسته که در هر رفت و برگشت چند نفر ما را نجات می ده. فرصت اون نیست که فکرمان را به این بدهیم که انگیزه یارو چیه؟! می خواهد بهره برداری سیاسی بکنه. چرا قایق بزرگتر نفرستاده یا......
با او دعوا کنیم یا به او نشان بدهیم که فهمیدیم که کارش خیلی هم از روی انسان دوستی نیست شاید همین قایق را هم پس بگیره
باید به این فکر کنیم که طرحی بریزیم بیشترین افراد ر با همین قایق نجات بدهیم.
وضعیت دریاچه اورمیه دقیقا همینه!

اون قبلی همین قایق کوچک را هم نه تنها نفرستاد کسانی را که داد می زدند «کمک!» هم خفه می کرد


یولداش:

موافقم، البته بشرط آنکه با آگاهی و شناخت در کمپین شرکت کنیم و در مراحل بعدی چشم و گوشمان را باز کنیم و اجازه ندهیم از ماها بعنوان ابزار شوی تبلیغاتی و بازیچه امیال سیاسی خود استفاده کنند.

مینجیق: 

درسته.
اوضاع خیلی وخیم هست. اگر دریاچه نجات پیدا نکنه تمدن چند هزار ساله حاشیه دریاچه از بین می ره. سه و نیم میلیون نفر بی خانمان می شوند. تبریز اورمیه شبستر مراغه و..... به خاطره ها می پیوندند. با چنین وضعیت وخیمی رو به رو هستیم.

در طول تاریخ تمدن های زیادی بوده اند که به خاطر تحولات محیط زیست خاطره شده اند مثل شهر سوخته در سیستان یا طبس در مصر که به علت تغییر مسیر رودخانه از بین رفته اند. ما که نمی خواهیم مثل اونها بشیم.
سه و نیم میلیون نفر حاشیه دریاچه کجا می تونند بروند؟ تهران و کرج و اسلامشهر و .... که همین طوری هم دارند از زیادی جمعیت می ترکند.


۱ مهر ۱۳۸۹ وبلاگ منجوق

«تهران انار ندارد» نام فیلم مستند زیبایی است که می توان سی-دی آن را به قیمت 1500تومان از بقالی محل خرید. موسیقی متن این مستند زیبا، کار محسن نامجو است. هیچ فیلمی را تا به حال ندیده ام که تا این حد با گروه خونی ما، متولدین دهه ی پنجاه خوب بسازد. ما از نابودی باغ ها و جایگزینی آنها با آپارتمان ها و مجتمع های تجاری و بلوار ها و آزاد راه ها متاسف می شویم. اما چاره چیست؟! جمعیت زیاد شده و جمعیت زیاد-که ما نیز جزو آنهاییم- مسکن می خواهد و به امکانات تفریحی و مرکز خرید و... نیاز دارد. به علاوه آپارتمان، پارک و فضای سبز و دیگر تجهیزات شهری هم به جای خود زیبا می توانند باشند.
فیلم «تهران انار ندارد» در سال 1387 ساخته شده ودر همان سال طوماری در اعتراض به خشک شدن دریاچه ی ارومیه تنظیم شده که جمله ای از آن چنین است: "با توجه به اینکه برطبق گزارش مسئولان ذیربط تاکنون ١۵٠ هزار هکتار از اراضی حاشیه ای دریاچه به شوره زار تبدیل شده ...." می دانید 150 هزار هکتار یعنی چه قدر ؟! مساحت زمینی به ابعاد 30 در 50 کیلومتر همین قدر می شود. یعنی به اندازه ی مساحت کل شهر تهران، شاید هم اندکی بزرگتر!
وقتی باغی خریداری می شود تا به جای آن آپارتمانی احداث شود پول خوبی گیر صاحب ملک می آید. معمولا، یک مقدار پول هم به سرایدار می دهند تا خانه ای رهن کند. اما آن کس که باغش را شوره زار می گیرد، چی؟ وای به روزی که باغ ویران شود و جای آن را شوره زار بی مصرف بگیرد! نه پولی عاید صاحب ملک می شود ونه عاید سرایدار.قرار است چه برسر کسی آید که محل درآمدش آن باغ بود؟! 
می توان همین طومار را خواند و در مورد امضا کردن و یا نکردنش تامل کرد. می توان آن را به دیگران هم نشان داد. می توان کار اساسی تری کرداما متاسفانه منجوق نمی داند چگونه.بالاخره می توان دست روی دست گذاشت و هیچ کاری نکرد.
به فیلم «تهران انار ندارد» بازگردیم. اون آقایی که در فیلم مرتب از او نظر می خواهند اهل ارومیه است. به آخرین مصاحبه ی او در فیلم که راجع به پارک ها در تهران است به دقت گوش دهید: یک بار به عنوان قسمتی از فیلم و بار دوم با در نظر گرفتن آن چه که بر سر ساکنان حاشیه دریاچه ی ارومیه دارد می آید! نپسندیم که 20 سال دیگر تاکستان های ارومیه تبدیل به خاطره شوند. امیدوارم اگر 20 سال بعد چند جوان متولد دهه ی 80 در مورد ارومیه مستندی بسازند نامش را «ارومیه انگور دارد» بگذارند.

سلام:
من از مدت ها پیش گروهشان را در تلگرام دیدم.افراد زیادی همین سئوال ها را میکردند و جواب میدادند اگر برایتان مقدور هست میتوانید آنها را بخوانید من خودم هم خیلی پیگیر بودم که ببینم چه سمت و سویی دارند بالاخره تصمیم گرفتم رای دهم.


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مرد مثال زدنی

+0 به یه ن

«زهرا در طول این چند ماه گذشته نامزد کرده است منطقه سکونت خانواده مددجو از فرهنگ مناسبی برخوردار نیست و در آن منطقه دختر بچه هایی به هم سن و سال زهرا حتما باید ازدواج کنند و با توجه به بافت فرهنگی منطقه مددجو ازدواج کرده است ولی خوشبختانه همسر ایشان با ادامه تحصیل زهرا مخالف نیست و بنا به اظهاراتش تا هر زمان که خود مددجو دوست دارد می تواند ادامه تحصیل دهد زهرا با وجود نامزد کردن همچنان با انگیزه بیشتر و نمرات عالی درس می خواند پدرمددجو به علت سکته قلبی فوت شده و مادر سرپرستی فرزندان را به عهده دارد مادر از نظر جسمی و روحی شرایط مناسبی دارد زهرا دوخواهر دارد که هر دو ازدواج کرده اند خواهر بزرگتر بعد از چهار سال نامزدی فعلا نتوانسته است زندگی مشترک خود را آغاز کند و زهرا برای ادامه تحصیل خود نیازمند حمایت است»

منبع: سایت بنیاد کودک

جای امیدواری است که نامزد زهرا او را تشویق به ادامه تحصیل می کند. کاش یکی از خوانندگان همین وبلاگ کفالت او را به عهده بگیرد تا این فرهنگ بین مردان جوان تشویق شود. 
معدل زهرا در پیش دانشگاهی بالای ۱۹ است. آن هم در مدارس حاشیه تبریر که معلم ها خیلی سخت نمره می دهند.  برای قبول کفالت او یا مددجوی دیگر مراجعه کنید به 
http://www.childf.com/

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

زندگی نامه علمی استاد علی جوان به قلم استاد پیشکسوت دانشگاه تبریز

+0 به یه ن

پس از با خبر شدن از درگذشت استادعلی جوان  (مخترع لیزر و فیزیکدان برجسته) با پرفسور تجلی استاد پیشکسوت دانشگاه تبریز تماس گرفتم و از ایشان درخواست نمودم که به این مناسبت متنی برای وبلاگ مینجیق تهیه کنند. با وجود مشغله کاری ایشان قبول کردند. از ایشان از طرف خود و خوانندگان مینجیق بسیار سپاسگزارم. متن زیر به قلم دکتر تجلی است:


با در گذشت پروفسور علی جوان دنیای فوتونیک یکی از پیشگامان خود را از دست داد

پروفسور علی جوان مخترع اولین لیزر پیوسته کار و یکی از پیشروان زمینه لیزر و الکترونیک کوانتومی روز دوشنبه 22 شهریور 1395(12 سپتامبر2016) دار فانی را وداع گفت.او در آذر ماه سال1305(دسامبر1926) از پدر و مادر تبریزی در تهران متولد شد.جوان از دبیرستان البرز دیپلم گرفت و وارد دانشکده علوم دانشگاه تهران شد.بعد از یکسال در دیداری که از نیویورک داشت  در چند درس دوره تحصیلات تکمیلی دانشگاه کلمبیا شرکت کرد و به دنبال آن دکترای خود را با راهنمایی چارلز تاونز بدون گذراندن دوره کارشناسی وکارشناسی ارشد دریافت نمود(1951(1330)).در سال1331(1955)پسا دکترای خود را در آزمایشگاه تابش با تاونز در تحقیق بر روی ساعت اتمی گذراند و با استفاده از اسپکترومتر تابش اتمی  موج ساختار ظریف اتمهای مس و تالیوم را بررسی کرد.

پروفسور علی جوان قبل ازکارش در لیزر تئوری میزر سه ترازی را پایه ریزی کرد واهمیت همدوسی فازدر سیستمهای کهموج نشان داد. او با این تحقیق عملکرد میزرهای بدون وارونی جمعییت را توجیه نمود.او همچنین این ایده را برای ایجاد بهره با استفاده ازپدیده رامان تحریکی بکار گرفت پدیده ای که به گسترش عظیمی در سیستمهای نوین اپتیکی منجر شد.

پروفسور علی جوان در آذر ماه1339(دسامبر1960) در آزمایشگاههای بل تلقن بطور موفقیت آمیزی اولین لیزر گازی پیوسته کار را بکار انداخت. درسال1340(1961) به انستیتوی ماساچوست پیوست و مرکز تحقیقات لیزر این انستیتو را در سطح بسیار بالایی بکار انداخت و رهبری کرد.از کارهای او در این آزمایشگاه ها اسپکتروسکپی لیزری با قدرت تفکیک زیر دوپلری-بکارگیری لیزر برای آزمایش نسبیت خاص و همگنی فضا-پایدار سازی خروجی لیزر با دقت حدود چند کیلو هرتز-مشاهده تجربی پدیده سوراخ سوزان لیزر برای اولین بار وکار بر روی اولین ساعت اتمی بود.

اودرادامه فعالیتهای تحقیقاتی خود به تحقیق در زمینه جدید تزویج نور به سیستمهای با ابعاد نانو – تولید لیزرهای با قدرت بالا – لیزرهای پزشکی ورادارهای مولتی استاتیک(که بوسیله ساعنهای اپتیکی با دقت بالا کنترل میشوند) پرداخت.

پروفسور جوان در سال1341(1962) جایزه استیوات بالانتین و در سال1354 جایزه جهانی آلبرت اینشتین در علوم را دریافت نمود.

ما این ضایعه را به هموطنان عزیز و جامعه علمی کشور تسلیت می گوییم.  

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

درگذشت علی جوان

+0 به یه ن



مخترع ایرانی لیزر گازی درگذشت

علی جوان

پروفسور علی جوان، پدر صنایع لیزر گازی جهان در سن 89 سالگی در آمریکا درگذشت.

به گزارش ایسنا، پروفسور جوان در سال 1305 در تهران متولد شد. وی از سن ۵ سالگی شیفته ریاضیات و بازی با اعداد بود.

وی دوران دبیرستان را در دبیرستان البرز و تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه تهران انجام داد. سپس در سال ۱۹۴۸ به آمریکا رفت و تحصیلات خود را تا مقطع دکترای فیزیک در دانشگاه کلمبیا ادامه داد. این فیزیکدان ایرانی‌-آمریکایی شاگرد مستقیم چارلز هارد تاونز، برنده جایزه نوبل فیزیک 1964 بود و از اعضای آکادمی ملی علوم آمریکا محسوب می‌شد.


پروفسور جوان در دسامبر ۱۹۶۰ نخستین لیزر گازی دنیا را که ترکیبی از دو گاز هلیوم و نئون بود و به همین نام نیز معروف است، اختراع کرد. این لیزر از نوع لیزرهای بی خطر به حساب می‌آید و در آزمایشگاه‌ها برای بررسی پدیده‌هایی مانند تداخل امواج کاربرد دارد.

وی از استادان بازنشسته MIT معروف ترین دانشگاه مهندسی ایالات متحده بود و در سال ۱۹۷۵ مهم‌ترین نشان انجمن نورشناسی آمریکا یعنی مدال فردریک ایوز را از انجمن اپتیکال دریافت کرد. در جمله‌ای که در کنار این نشان حک شده، از پروفسور جوان به خاطر «پدیدآوردن یک دستگاه نورشناختی (لیزر گازی) با کاربردهای بی‌سابقه در پژوهش‌های علمی» قدردانی شده‌ است.

از دیگر افتخارت این فیزیکدان باید به  دریافت جایزهٔ علمی جهانی آلبرت اینشتین در سال ۱۹۹۳ اشاره نمود. وی همچنین در سال ۲۰۰۷ رتبه دوازدهمین انسان نخبه در جهان را از سوی نشریه تلگراف کسب کرد.
 

انتهای پیام

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مزایای معلم فیزیک و ریاضی بودن

+0 به یه ن

خداییش معلم فیزیک یا ریاضی بودن خیلی شغل قشنگی هست. از یک طرف با یک عده کودک یا نوجوان سر و کار داری که دنیایی از سئوال و کنجکاوی هستند. از طرف دیگه داری حاصل نبوغ جمعی بزرگترین مغزهای دنیا را در عرض دو سه هزار سال قبل به اونها آموزش می دهی. چی جالب تر و باکلاس تر از این؟!
به خاطر درآمد, دندانپزشکی الان شغل محبوب و رویایی شده. با کمال احترامی که به همه دندانپزشکان عزیز قایلم اما خدایی اش این کجا و آن کجا؟! لذت این کار کجا اون کار کجا؟! فقط در آمد دندانپزشک را می بینند. دیگه اینو نمی بینند که در اثر خم شدن های مداوم چه بلایی به سر کمر و گردن دندانپزشکان می آد.
یه حرفی می خواهم بزنم که شاید به مذاق طیفی از فمینیست ها خوش نیاد. حالا در جامعه ما روی مردها فشار هست که در آمد بالا داشته باشند و درنتیجه دنبال مشاغل پردرآمد بروند. روی خانم ها که این فشار به طور سنتی نیست. چه اشکالی داره بذاریم بروند دنبال شغلی به زیبایی معلمی ریاضی یا فیزیک که سخت هست اما (اگر تدریس خصوصی نباشه) در آمد بالا نداره؟!
در جامعه سنتی ما دختران مستعد زیادی هستند که استعداد ریاضی و فیزیک بالا دارند. خانواده هایشان از نظر مالی تامین شان می کنند اما خیلی هم از این که در محیط مختلط کار کنند دل خوش نیستند. برای آموزش فیزیک و ریاضی اینها منبع عظیم هستند. نعمت هستند. چرا قدر این نعمت را نمی دانیم؟!
حتی وقتی علی رغم حقوق پایین هم جایی استخدام می شوند و حتی وقتی هم مدیر فهمیده ای نصیبشان می شه که جو خوبی برای مدرسه ایجاد می کنه باز خودشان هم قدر خودشان را خوب نمی دانند. اعتماد به نفس کافی ندارند. شاگردهایشان هم خیال می کنند اگر معلم شان مرد بود مثلا چه خبر می شد! بذارید بگم چه خبر می شد! هیچ چی! برای آن که مرد هزینه های زندگی را تامین کند مجبور بود که به شاگردها به چشم کالا و مشتری بنگرد. برای این که آنها را به کلاس های پردرآمد خصوصی خود سوق دهد سرکلاس بد درس می داد. کتاب را کنار می گذاشت یک جزوه پرغلط و غلوط از خود را تدریس می کرد که نصف آن را هم فقط در کلاس خصوصی رو می نمود!

حالا که مدارس دخترانه از نعمت خانم معلم هایی که هر آن چه بلدند سر همان کلاس مدرسه در طبق اخلاص می گذارند برخوردار هستند چرا قدر دان این نعمت نیستیم؟! چرا همان خانم معلم خیال می کند در مدارس پسرانه " نبوغ" ریخته اند و اعتماد به نفس پایین خود را به خورد دختران می دهد!؟
امید من این بود که بعد از جایزه فیلدز مریم میرزاخانی اوضاع تغییر کند اما نشد! هنوز هم لق لقه زبان خانواده ها این هست "دخترها در درس های حفظی خوبند پسر ها اما در ریاضی و فیزیک خوبند!"
غلط املایی داشتن یا ضعف در درس جغرافی در پسرها نشانه نبوغ ریاضی تلقی می شود!! اما هر چه دخترها استعداد ریاضی و فیزیک از خود نشان می دهند دیده نمی شوند!
در صورتی که اگر آن پسر واقعا مستعد و باهوش بود راهی می یافت که درس جغرافی را هم از حالت حفظی کنونی بیرون بیاورد. فکر کنم قصه حفظ کردن مساحت ایران را به شما گفته ام. من هنوز حفظم مانده که مساحت ایران برابر است با 1648195کیلومتر مربع. فکر می کنید "مثل پسرها ی نابغه مامان که به درس جغرافی می گویند پیف! این درس مال دخترهاست" این عدد را نشسته ام و بارها تکرار کرده ام تا یادم مانده!؟
خیر!‌
با معلم مان بحث کردم که دو سه رقم آخر نمی تواند معنادارباشد. چون دقت مساحی ما این قدر نیست. مرزهای آبی را مثال زدم و.... اون قدر سر این عدد بحث ریاضی و فیزیکی کرده ام که یادم مانده.

یک نتیجه این نگرش کشته شدن استعداد های دختران هست و دیگری رشد "توهم نبوغ" در پسرها. ما در محل کارمان با تعداد بسیار زیادی از پسرهایی که با توهم نبوغ بزرگ شده اند سر و کار داریم. می توانم ادعا کنم یکی از مشکلات رشد پژوهش فیزیک و ریاضی در ایران خیل عظیم پسرهایی است که توهم نبوغ در دوره نوجوانی در ذهنشان کاشته شده و هرچه قدر هم سعی می کنیم بیرون نمی رود که نمی رود!


معلمی مزایای خیلی زیاد دیگری هم داره. اگر کارمند رسمی دولت بشه به لحاظ حقوقی خیلی مزایا داره. یک مرد را فرض کنید که درآمد صد میلیونی از راه "شغل آزاد" داره و خانمش  معلم با قرار داد "رسمی قطعی" است. جالب هست که بدانید برای خیلی کارهای حقوقی (ضمانت و....) حکم خانم معلم کارمند رسمی بیشتر از حقوق صدمیلیونی اون آقا به درد می خوره. خوب! این برای خانم در خانه اعتبار می آره. این مزایا را هم ببینیم! من فکر می کنم باید در جهتی پیش برویم که منزلت اجتماعی خانم معلم بالا بره. تا دختران مستعد به سمت معلمی گرایش پیدا کنند.
وقتی از بچه کسی که باباش شغل آزاد داره و مامانش معلم فیزیک هست می پرسند والدین ات چه کاره اند برگرده و با صدای بلند اول بگه مامانم معلم فیزیک هست. هرچند در آمد بابا شاید چند مرتبه بزرگی بیشتر باشه.
این چیزی که من می گویم خیلی هم دور از دسترس نیست. معلم فیزیک معلومه که کار باکلاسی هست. اما شغل آزاد یعنی چه؟ معلوم نیست که!

یک مزیت دیگه خانم معلم شدن همین جو زنانه معلم هاست. از همدیگه خیلی چیزها در مورد زندگی یاد می گیرند و در خیلی موارد پشتیبان و کمک هم هستند.
این هم از نکاتی هست که در کیفیت زندگی نقش خیلی مهمی داره. شاید مهمتر ازدر آمد بیشتر برای زنی که توسط همسرش تامین مالی می شه.

پی نوشت:
در حال حاضر، علاوه بر حقوق پایین، معضل دیگری هم در مدارس وجود داره و آن محدود ساختن بی رویه آزادی های فردی و اجتماعی معلمان هست.
متاسفانه در مدارس دخترانه به طور سیستماتیک در زندگی شخصی و خصوصی معلمان دخالت می کنند.  شیوه زندگی (تاهل، تعداد فرزندان، مسافرت ها و....) آنها زیر ذره بین قرار می گیره. این معضل هست اما  کمتر کسی آن را مطرح می کنه. طرح آن نوعی تابو قلمداد می شه. ببینید! ما در مورد  زنی صحبت می کنیم که لیسانسیه فیزیک یا ریاضی است. این رشته را با علاقه انتخاب کرده و خوب یاد گرفته. اون قدر هم توانمندی فکری داشته که علاوه بر آن ، شیوه های ابتکاری برای علاقه مند ساختن دانش آموزان به این علوم (در این کوران  اطلاعات مفید و غیر مفید در فضای مجازی) ابداع کنه. ما در مورد کسی با این توانمندی فکری و شخصیتی داریم صحبت می کنیم. نه یک فرد عامی با فهم اندک! حالا فرض کنید او را وارد سیستمی بکنیم که به شخصی ترین مسایل زندگی اش هم کار داشته باشند!  چند نفر آدم با توانمندی ذهنی و شخصیتی بسیار پایین تر از او دایم کلاغ سیاهش را چوب بزنند و از این راه  ترفیع بگیرند. این خانم معلم فیزیک و ریاضی چه قدر می تونه این محیط را تحمل کنه!؟ مسلما نه زیاد. حتی اگر در آمد بالا بود  (که نیست) باز هم زیاد دوام نمی آورد.

پی نوشت دوم: "چای و گچ سرد شده" به قلم شیوای خانم آتوسا افشین نوید که نشر چشمه آن را به تازگی منتشر کرده مجموعه داستانی است که اتفاقات آن در مدرسه می گذرد. مسایل و چالش های معلمان هست. به طور خاص نشان می دهد که چگونه به طور سیستماتیک در مدارس به مسئله شخصی و خانوادگی ای چون فرزندآوری معلمان کار دارند. برای آشنایی با مسایل معلمان این مجموعه داستان  دلنشین را می توانید مطالعه کنید و لذت ببرید.
بعد از انتشار اثر معلمان زیادی از مدارس مختلف تهران با نویسنده تماس گرفته اند و گفته اند جانا! سخن از دل ما می گویی.

پی نوشت سوم:  در دو ماه آینده فرصت نخواهم کرد به وبلاگ سر بزنم. خداحافظ تا آبان ماه

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

شرط اول و آخر عشق و علاقه ناشی از شناخت

+0 به یه ن

در انتخاب های اساسی زندگی مثل انتخاب رشته یا انتخاب همسر شرط اول و آخر را یک چیز بذارید: عشق و علاقه ناشی از شناخت. اگر اون رشته یا اون فرد را نشناسید عشق و علاقه ای هم نیست. شما توهم خودتان را نسبت به آن دوست دارید نه خود آن را.
مثلا خیال می کنید به رشته فیزیک علاقه دارید اما تصوری که از رشته فیزیک داشتید فیلم های علمی تخیلی بوده یا غیب گویی های یک حکیم عارف و درویش مسلک با ریش های سپید که با واقعیت آن چه یک فیزیکدان به آن مشغول هست فاصله دارد. وقتی وارد دانشکده می شوید و با واقعیت روبه رو می شوید عشق تان به نفرت بدل می شود. همین گونه است مقوله عشق و علاقه به یک فرد.
در انتخاب طرف یا رشته را خوب بشناسید. بعد که دیدید واقعا به آن علاقه دارید بقیه اش حله. سختی های راه هم نوش!
کم نبودند افرادی که برخلاف علاقه و به مصلحت اندیشی خانواده رشته یا فردی را به همسری انتخاب کردند. هر موردی که می بینم شکست کامل هست.
مثلا یارو به اصرار خانواده بر خلاف استعداد و علاقه و توانمندی هایش رفته پزشک متخصص فلان چیز شده. ظاهرا دیگه شاخ غول را شکسته و چشم همه حسودان به بابا و مامانش را ترکانده؟! آیا خوشبخت هست؟! آیا موفق هست؟! نه! بابا! نتیجه اش این شده که از دنیا طلبکار هست. به خصوص از همکلاسی هایش که دنبال علاقه رفته اند و اکنون از زندگی احساس رضایت دارند طلبکار هست.
در مقابل ندیدم در دور و بر م کسی از روی عشق و علاقه ناشی از شناخت انتخاب همسر یا رشته تحصیلی و شغل کرده باشد و بعد که به چهل سالگی رسیده رضایت از زندگی نداشته باشد.

افرادی می شناسم که کامپیوتر خوانده اند اما می گویند ای کاش از رشته های طراحی هنری می خواندم که هم به علاقه ام نزدیک تر بود و هم در شغل فعلی ام امکان پیشرفت بیشتری می داشتم.
افرادی می شناسم که دکتری مهندسی خوانده اند و در بهترین دانشگاه های کشور استاد تمام هستند ولی می آیند امتحان دکتری فیزیک می دهند و البته به دلیل سن شان رد می شوند. طبعا حسرت می خورند که ای کاش به موقعش درست  و از روی علاقه انتخاب می کردند.
پزشکان بسیاری می شناسم که رفته اند سراغ موسیقی و...... و گفته اند ای کاش از اول همین را انتخاب کرده بودم.
افرادی می شناسم که به عشق شان به اصرار والدین پشت کرده اند و به تشخیص خانواده با شاهزاده سوار بر اسب که پولش از پارو بالا می رود عروسی کرده اند. شاهزاده چنان خسیس از آب در آمده که خرج زندگی  را  انداخته گردن خانمش. با این خرجی را خانم می دهد باز هم او را در مضیقه می گذارد.
در مقابل اونهایی که با پسرمورد علاقه شان از خانواده متوسط که در بیست و چند سالگی دستش خالی بوده اما اهل زندگی و کار   بوده  ازدواج کرده اند از لحاظ مالی به رفاه رسیده اند. زندگی شان را با هم ساخته اند. اون قدر ها از نظر مالی سختی نکشیده اند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ما و دنیای سیاست

+0 به یه ن

مشاهده من این هست که بسیاری از مردم ایران- به خصوص اقشار فهمیده تر و درستکارتر آن- نسبت به سیاست بدبین شده اند. نگاه که به دور و برم می کنم می بینم آدم حسابی ها اغلب کاری به سیاست ندارند. در مقابل اونهایی که کمابیش به سیاست حساس هستند اغلب (نه همیشه) آدم های خیلی فهمیده ای نیستند.
صد سال پیش که اجداد ما جنبش مشروطه را راه انداختند این طور نبود. عمیق ترین ها و جدی ترین ها مشروطه طلب شدند.
در محاصره تبریز در همون صد سال پیش اون قدر آدم باشعور و آگاه به مناسبات دیپلماتیک زیاد بودند که به ستارخان و مجاهدینش آموخته بودند که به هیچ وجه به ساختمان ها ی کنسولگری روسیه نزدیک نشوند و بهانه به دستشان ندهند.
خیلی شعور می خواهد.
زمان جنبش ملی شدن نفت هم تا حدودی همین طور.

حالا می بینم  بیشتر اونهایی مسایل سیاسی را تعقیب می کنند و در انتخابات در مورد آن نظر می دهند  خیلی سطحی هستند. با این وضعیت فعالیت سیاسی فایده ای ندارد. اونهایی که فهم و درکشان بالاست تمرکز کرده اند روی مسایل علمی, آموزشی، نیکوکاری، فرهنگی، هنری, ادبی، عمرانی، درمانی و البته اقتصادی.
از سیاست دل بریده اند.   البته کاملا برای من قابل درک هست که چرا این طور شده. حق دارند. فعلا در حکم "محیط به کفچه پیمودن" است. اما به هر حال این گونه باقی نخواهد ماند.

در زمان انتخابات مرحله دوم مجلس در تبریز من خیلی برای تشویق برای رای دادن فعال شدم. خداییش نه کاندیدا ها ارزش این همه وقت گذاشتن مرا داشتند. (گاهی حس می کردیم خود اون کاندیداها- به جز آقای مهندس بی مقدار- که سودای تکیه زدن بر کرسی های مجلس دارند به اندازه من به موضوع فکر نمی کنند. از آپدیت شدن وبسایت شان که این طور بر می آمد!! فقط می رفتند در دانشکده ها حرف های هیجانی -ولی عاری از تفکر - می زدند و سوت و کف می شنیدند.  آقای مهندس بی مقدار یک مقدار فرق داشت. حرف هایش حرف های یک مهندس بود با دقت مهندسی.) نه اون کسانی که با من همصدا بودند فهم و درک بالایی داشتند.  در حرف هایشان اظهاراتی بود که روی اعصابم می رفت.
مجبور بودم با اونها همصدا بشوم و کسانی را مجاب کنم که به جز مورد سیاسی در سایر موارد  بسیار بیشتر قبولشان داشتم. خیلی فهمیده تر و عمیق تر می یافتم.

با این اوضاع فکر می کنم فتیله بحث سیاسی را فعلا پایین بکشیم. شاید دو سه سال بعد افراد عمیق و فهمیده بیشتری به موضوع علاقه مند شدند.

اما فراموش نکنیم که سیاست خیلی مهم هست. اگر اجداد ما صد سال پیش جنبش مشروطه را راه نمی انداختند وضع ایران از افغانستان و پاکستان و عراق هم می توانست بدتر باشد.
بر عکس ادعای عرفان های تلگرامی که  این روزها مد شده همه چیز در ذهن نمی گذرد! در خانه نشسته ای و داعش بیاید بچه ات را سر ببرد و تو بگویی "عینکم را عوض می کنم و دنیا گل و بلبل می شود!!!!" سیب زمینی بودن تا چه حد؟!
همین دموکراسی نیمبندمان کسی مثل قاضی پور را مجبور کرد که از زنان حوزه انتخابیه اش عذر بخواهد! آیا اگر مجاهدان مشروطه صد سال پیش اون قدر تلاش نمی کردند چنین چیزی می توانست متصور باشد؟! قطعا خیر!
فرض کنید متفکران و مجاهدان مشروطه هم به جای آن همه تلاش به چیزی مثل عرفان های تلگرامی دلخوش بودند و می گفتند "مثبت اندیشی" کنیم و استبداد را تحمل نماییم. اون موقع چی می شد!؟
اگر می بینید وضع اروپا از این جهات بهتر از ماست به خاطر آن هست که از این مجاهدات برای آزادی بسیار بیشتر از ما کرده اند نه به خاطر این که بیش از ما عارف بوده اند و  بیشتر مثبت اندیشی نموده اند.
این که میگویم اونهایی که در جریان انتخابات مجلس برای رای دادن همصدا با خود من تبلیغ می کردند روی اعصابم بودند به این علت هست: دانسته یا نادانسته، داشتند برای یک دیکتاتوری حزبی مقدمه چینی می کردند. لپ حرفشان این بود: "به لیست امید به طور کامل رای بده والا تحقیرت می کنیم!" استدلال ها و تاکتیک هایشان روی اعصابم بود. اونها هم در واقع شهروندان را دعوت به تعطیل کردن قوه عقل و تشخیص می کردند و از آنها می خواستند چشم بسته به یک لیست رای دهند چون از ما بهتران این طور تشخیص داده اند. مگر دیکتاتوری های حزبی در دنیا کم فاجعه به بار آورده اند؟! از چاله در آمدن و در چاه شدن است!
یک حرکتی هم در تبریز بین طرفداران اصلاح طلب و حتی بین برخی از کاندیدا ها (که خوشبختانه رای هم نیاوردند) بود "تهران را بر سر تبریز کوفتن" بود:" در تهران  به لیست امید رای دادند شما خیلی بی کلاسید که چشم بسته به لیستی که جلویتان گذاشتیم رای نمی دهید!" جواب جمعی تبریزی ها هم -مانند همیشه - به این گونه جو سازی ها این بود: "برو کنار بذار باد بیاد!"
من نتیجه ای را که از صندوق رای بیرون آمد این گونه تعبیر کردم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

یکی از نتایج منفی فمینیزم سرمایه داری

+0 به یه ن

اول از همه یک نکته را روشن کنم. هدف از نگارش این متن حمله به فمینیزم و دستاوردهای درخشان آن در صد ساله گذشته برای زنان جهان نیست. سرتعظیم فرود می آورم در مقابل همه زنان تاریخ که خود را فمینیست دانسته اند و برای آموزش، بهداشت جسمی و روحی، حقوق برابر و... زنان تلاش کرده و می کنند. سرتعظیم فرود می آورم جلوی زنانی که جانشان را کف دستشان می گیرند و می روند در مناطق محروم و علیه سنت های زن ستیز نظیر ختنه دختران، ازدواج دختربچه ها، ازدواج اجباری دختران و..... مبارزه می نمایند. سر تعظیم فرود می آورم جلوی فمینیست های که برای حقوق برابر قانونی مبارزه می کنند و به خاطر همین آزارها می بینند. سرتعظیم فرو می آورم جلوی زنانی که نشتر ها را به جان می خرند و برای آزادی ورزش و تفریح بانوان و آزادی حق انتخاب های گوناگون زنان تلاش  می کنند. سرتعظیم فرو می آورم جلوی زنانی که مجلات مطالعات زنان را که بلافاصله به دلایل زن ستیزانه توقیف می شوند با چنگ و دندان دوباره منتشر می سازند. ..........
انتقاد من به نوعی از فمینیزم هست که در این متن  که به اشتباه به  خانم تهمینه میلانی  نسبت داده شده و این روزها دست به دست می شود تبلور می یابد.
چند جمله از آن را می آورم:
"داشتم به عکس هیلاری کلینتون نگاه میکردم .اولین زن کاندیدای نهایی ریاست جمهوری تاریخ آمریکا.
صورتش از غرور و اعتمادبه نفس میدرخشید.
گردن افراشته درمکانی ایستاده بودکه تابه حال هیچ زنی نایستاده.
به صورتش که نگاه میکردم کنارچشم هایش پراز چین و چروک بود و پیری پوست صورتش را از طراوت جوانی انداخته بود.
اما لبخند پیروزمندانه اش صورتش را روشن کرده بود.
من در مورد سیاست ها و نگرش های جهان بینانه او بحثی ندارم.اینکه بعداز رسیدن به ریاست جمهوری آمریکا چه چیز برای کشورش و دنیا تدارک دیده است.
مهم این بود که اودر آن مقام ایستاده ، انسانی در نهایت قدرت ازهمجنسان ما.
"
اتفاقا خیلی خیلی هم مهم هست که سیاست های و نگرش های جهان بینانه کسی که قرار است رئیس جمهور شود چیست. خیلی مهم تر از جنسیت و گردن افراشته و چین و چروک کنار چشم اش.
ادامه سخن خانم میلانی را بخوانید
"وماهنوز درگیر بوتاکس و عمل های زیبایی و پروتز و آرایش های بی قاعده هستیم.
این قدرت و عظمت را برای زنان کشورم آرزو کردم که با تمام مشقات و تضییع حقی که در قبالشان روا می دارند باز دلخوش النگو و گوشواره هایی هستند و صدای اعتراضشان را برق این فلزات زرد خاموش می کند.
من نگران زنان کشورم هستم وقتی هنوز در جامعه مجازی میچرخند و جوک ارسال می کنند ولی متن های بلند و تکان دهنده را نمی خوانند چرا که از حوصلشان خارج است و اصولا علاقه ایی برای دانستن ندارند.
"

عجیبه که نویسنده متن  از 150 میلیون زن آمریکایی فقط  هیلاری کلینتون را می بینه و از 40 میلیون  خانم های ایرانی فقط آنهایی را که  درگیر عمل های زیبایی وپروتز هستند. یا دست کم فقط این ها در خور و شایسته توجه در متن خود می بینه.
چه طور  هزاران هزار خانم معلم ایرانی را از قلم می اندازه  که درگیر تهیه کفش و نوشت افزار با حقوق ناچیزشان برای شاگردان بی بضاعتی هستند که به علت نداشتن کفش در طول زمستان مجبور به ترک تحصیل می شوند.؟ این خانم ها به اندازه گردن افراشته هیلاری کلینتون و خانم های   ایرانی درگیر عمل پروتز شایسته توجه نبودند؟!

امیدوارم جامعه ما به سمتی بره که این خانم معلم ها که با حقوق ناچیز دارند بار عظیم آموزش فرزندان این کشور را به دوش می کشند بیشتر دیده بشوند نه خانم هیلاری کلینتونی که به برکت دادن هندوانه زیر بغل شرکت های استثمارگری مثل والمارت اسپانسر می گیره. نه خانم های بوتاکس زده ی آن چنانی. یه مرد حیز بیاد اون خانم درگیر آرا پیرا را بیشتر شایسته توجه ببینه تا معلم های ساده پوشی که دارند بار آموزش کشور را به دوش می کشند قابل فهم هست. اما متنی که ادعای روشنفکری و فمینیزم داره دیگه چرا؟!
من هم نگرانم وقتی می بینم که راقم سطوری که در اینترنت  هزاران خواننده پیدا کرده به خودش زحمت نداده که انتقادات برحق نسل جوان فمینیست ها را در مورد هیلاری کلینتون بخوانه و او را به عنوان غرور و عزت زنانه به خورد کاربران فضای مجازی می ده. نگارنده متن می فرمایند:"من نگران زنان کشورم هستم وقتی هنوز در جامعه مجازی میچرخند و جوک ارسال می کنند ولی متن های بلند و تکان دهنده را نمی خوانند چرا که از حوصلشان خارج است و اصولا علاقه ایی برای دانستن ندارند." باز گلی به جمال اونها که حوصله می کنند و یک جوک را می خوانند و تامل می کنند که نکته اش را دریابند. نویسنده متن فوق  که فقط با دیدن یک عکس تبلیغاتی آمده اند این متن را نوشته اند. بدون هیچ مطالعه ای در سابق خانم کلینتون و انتقادات وارده به وی از دیدگاه فمینیزم.
اون خانم هایی که جوک می خوانند و لاک می زنند که ادعای فرهنگ سازی برای جامعه ندارند! کسی که چنین ادعایی دارد باید بیشتر مطالعه نماید.

حالا یک جوابی هم آقای حسین نگراوی اومده به متن داده که دیگه واقعا مایوس کننده هست. انگار زن هیچ اراده و شخصیتی از خود نداره و همان می شه که مردها از او انتظار دارند. که اصلا این طور نیست! در مورد زنان ایرانی که اصلا این خبرها نیست. حتی در مورد همون تیپ زنها که نویسنده آن متن گفت هم همچین خبری نیست. زنان ایرانی آرایش هم  بکنند بیشتر برای دل خودشان می کنند و برای دوستان همجنس خودشان. اتفاقا از این جهت زنان ایرانی و سوئدی خیلی اشتراک دارند. نشانه اش هم این که بیشتر آرایش ناخن و مانیکور می کنند.  ناخن هم عضوی است که دایم جلوی چشم خود شماست. اگر به آرایش ناخن تان می رسید برای دل خودتا ن این کار را می کنید. مردها هم خیلی بعید هست به ناخن زنی توجه کنند. اتفاقا در حوالی لس آنجلس هست که آمارعمل های جراحی خطرناکی که نتایجش توجه مردان را جلب می کند (مثل عمل سینه) بسیار بالاست. زنان ایرانی-درست مثل زنان سوئدی که کشور ایده آل فمینیست هاست - از این حماقت ها کمتر می کنند که سلامت خود را به خظر بیاندازند تا چهار تا مرد حیز به آنها توجه کند.


حاشیه رفتم . اصل مطلبی که می خواستم بگویم این بود:
فمینیزم در بستر فرهنگ و نگرشی که همه چیز  را با پول و بزرگی میز شخص می سنجد یک نتیجه شوم فاجعه آمیز دارد. دختران با هوش و با کفایت را از آموزش و پرورش به سمت بخش های دیگر می کشاند. همه چیز را با پول و قدرت ظاهری نسنجیم. ارزش مادی و معنوی قایل شویم به دختران با هوش و بااستعدادی که از روی علاقه حرفه و هنر معلمی را بر می گزینند. آنان کاری انجام می دهند بزرگتر از کار رئیس جمهور که حداکثر هشت سال مقام اجرایی را تصاحب می کند. مغز و روان نسل آینده این سرزمین به مدت دوازده سال در دستان آنان هست. این نقش بزرگ را دست کم نگیریم.



اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

مصاحبه من با سیناپرس

+0 به یه ن

مصاحبه من با سینا پرس را می توانید اینجا ببینید.

البته خیلی بد متن مرا ویرایش کرده اند.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

چرا بنیاد کودک!؟ چرا کمک مستقیم نه؟!

+0 به یه ن

چند وقت هست که در فضای مجازی یک جنبشی راه افتاده که می گویند به جای زیارت رفتن یا برای امامزاده ها نذر کردن به یتیمان وطنمان برسیم. من کاری به جنبه دینی قضیه ندارم. اما با اون دیدی که مردم به ضریح امامزاده ها و.... می نگرند اگر به یتیمان بنگرند فاجعه به بار می آید. مگر این که نهادمند به مسئله بپردازند.
خیلی ها که به طور سنتی به امامزاده می رفتند برای حاجت گرفتن بود. وقتی حاجت می گرفتند نذر را ادا می کردند و تمام.

خیلی ها چون  به دلایلی عذاب وجدان می گرفتند این کار را می کردند و معتقد هم بودند اگر حسابرسی بخواهند یا منتی بگذارند دیگه آمرزیده نخواهند شد.
خیلی ها هم بعد از تراژدی هایی مثل مرگ عزیزانشان به امامزاده ها پناه می بردند که آرامش پیدا کنند.
جایگزینی این کارکردهای امامزاده ها با کارهای خیریه می تواند فاجعه آمیز باشد مگر این که در دیدگاه تجدید نظر اساسی شود. در پایین توضیح می دهم که چرا و چگونه.
اگر با همان دید عمل کنند امروز که حاجت شان برآورده شده از سر شوق  یتیم نیازمندی را غرق نعمت می کنند فردا که او به ناز و نعمت عادت کرد اینها می روند دنبال کارشان. سختی پیش روی یتیم معصوم دو برابر می شود.

اگر برای آمرزیده شدن گناهانشان به یتیم نوازی بپردازند از آن کودکان هیچ انتظار مسئولیت پذیری نخواهند داشت. مثلا کلاس موسیقی ثبت نامش می کنند اما کودک وسط کار که ول کرد هیچ چیز به او نمی گویند مبادا که منت گذاشتن تلقی شود و ثواب را از بین ببرد. در صورتی که در همین خانواده های کودک سالار امروزی هم وقتی فرزند یک خانواده متوسط  در میانه تمرین ها  موسیقی را ول می کند والدین به او  اعتراض می کنند که ما این همه پول دادیم ساز خریدیم ! اگر به خاطر آمرزیده شدن گناهان به یتیم نوازی پرداخته باشند همین را هم نمی گویند مبادا که منت حساب شود و گناهان آمرزیده نگردد. می دانید نتیجه چه خواهد بود؟ بی مسئولیت و متوقع بار آمدن این کودکان. فردا نمی توانند در جامعه موفق باشند. در همون خانواده های طبقه کودک سالار هم نوجوان در خانه به مناسبت هایی نظیر تولد و عید و شب یلدا و ... کمک می کند تا سور وسات جشن فراهم شود. نمی گم حیاط را جارو می کند یا برف پارو می کند. نه! ولی در کارهایی نظیر تزئین سفره و درست کردن ژله و پودینگ و... به مادر کمک می کند.اما دربرخی از این مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست و بد سرپرست که با کمک های مردمی -مبتنی بر عاطفه و احساسات ونه بر اساس اصول مددکاری اجتماعی- اداره می شودن همین کارهای کوچک را از کودکان و نوجوانان نمی خواهند! فکر می کنند با انجام همین کارها برای این کودکان در حق شان نیکی کرده اند. نوجوان لذت سازندگی و مشارکت در فراهم کردن سور وسات جشن را تجریه نمی کند.
فردا که این نوجوانان به سن 25 سالگی رسیدند و دیگر کودک حساب نشدند چه کسی قرار است کارهایشان را انجام دهد؟ او که همه چیز را آماده و حاضری یافته چه طور قرار است به جنگ مشکلات زندگی رود.
 همسالانش که در خانواده های متوسط بزرگ شده  اند در خانه صد جور مهارت کسب کرده اند و آموخته باید در ساختن زندگی سهمی داشته باشد. از طرف دیگر، حمایت مادی و معنوی والدین را هم دارد. اما او که اون جوری به طور مصنوعی در حباب بزرگ شده و پشتیبانی هم ندارد، چی؟!

به علت تراژدی در زندگی شخصی به سراغ یتیمان رفتن هم مشکل زاست. خود اون طفلکی ها به اندازه کافی در زندگی تراژدی داشته اند.

منظور و مقصود من از این حرف ها: بهتر هست حمایت هایمان را از طریق بنیاد ها خیریه معتبر نظیر بنیادکودک و یا موسسه قلب های سبز یا محک کنیم.
اونها بلد هستند که کاری کنند اثرات سو نظیر آن چه که در بالا گفتم نداشته باشد. به روانشناسی کودک و اصول مددکاری اجتماعی واردتر هستند تا یه خانم خانه دار که تنها از روی عاطفه و احساسات می خواهد به کودکی محبت کند.
می بینی فلان دختر دانشجو رفته برای کمک به ایتام. یک بچه ای را با مزه و خوشگل دیده او را غرق محبت کرده تا هی با هم عکس سلفی بگیرند. او را به لحاظ عاطفی وابسته خودش کرده بعد امتحانات پایان ترمش شروع می شود و بچه یادش می رود!
به این ترتیب، خیلی احتمال دارد که به اون بچه ضربه روحی وارد  شود. به اندازه کافی اون طفل معصوم بحران عاطفی و روحی دیده. این یکی دیگه خیلی ناجوانمردانه هست.

اینها اشکالات نیکوکاری صرفا مبتنی بر احساسات هستند. برای همین هم هست که من معتقدم به جای ارتباط مستقیم، از طریق بنیاد کودک کمک هایمان را بکنیم.

من و جمعی از دوستان قدیمی به طور گروهی هم یک سری کارهای خیریه برای آشنایان  نیازمند می کنیم. حالا سهم من خیلی ناچیز هست و بیشتر زحمت را دوستان می کشند.  با این قبیل نیکوکاری هم تا آشنا نیستم. (البته سهم قابل صرفنظر است)
این چیزهایی را هم که در بالا گفتم سعی می کنیم رعایت کنیم. برای دل خودمون کارهایی می کنیم و برکت اش را هم برای دوستی هامون دیده ایم و می بینیم. نمی خواهم تصادف نکردن خودمان را به این کار خیریه که می کنیم نسبت بدهم! ابدا همچین چیزی نیست که چون یکی جایی صدقه داده اگر نکات ایمنی را هم رعایت نکند خطری او را تهدید نخواهد کرد.
منظورم از برکت برای دوستی هایمان چیزهایی از این دست هست: وقتی در گیر این کارها هستیم دیگه چشم همچشمی و تفاخر برای موقعیت و مدرک تحصیلی و هیکل و.... می رود پی کارش! وقتی دردهای واقعی جامعه را می بینیم دیگه از مسایل پیش پا افتاده برای خودمان درد درست نمی کنیم. گذشت و صبرمان بالا تر می رود.

این نوع کار خیریه برکات خود را دارد اما به لحاظ تاثیرگذاری بلند مدت اجتماعی ابدا قابل قیاس با کمک به بنیاد کودک نیست. خیریه ای نهادمند چون بنیاد کودک جایگاه خیلی خاصی دارد که هزار تا گروه از نوعی که گفتم نمی تواند داشته باشد.



از جمله کارهایی که یک موسسه خیریه مثل بنیاد کودک می تونه بکنه اما گروه های خیریه چند ده نفری از دوستان که به آشنایان خود می رسند نمی توانند بکنند حمایت و مددرسانی به فرزندان مادران زندانی و نیز بچه های بزهکار در  دارالتادیب هاست. امثال ما را که به این جاها راه نمی دهند. اما بنیاد کودک در شهرهای مختلف به این دسته از کودکان-که شاید آسیب دیده ترین و مظلوم ترین قشر باشند- کمک رسانی کرده. آسیب ترین قشری که شاید ظاهرشان هم طوری نباشد که کسی بخواهد با آنها عکس سلفی بگیرد و قربان صدقه شان رود. خیلی ها هستند که حاضرند برای طفل یتیم -به خصوص اگر قیافه بامزه داشته باشد- شکلات و اسباب بازی گران قیمت بخرند. اما چند نفر حاضرند برای کودک آسیب دیده ای که والدین آنها زنده اما بزهکار هستند یا زندگی سخت باعث شده خودشان به سمت بزهکاری روند محبتی بکند؟ محبتی حتی در حدیک لبخند. ولی بنیاد کودک این کار را انجام می دهد. کمک های ما از بنیاد این کار را میسر می سازد.

به علاوه، این بنیاد می تونه با انجمن های مختلف همکاری کنه. مثلا انجمن نجوم آیاز تبریز گاهی برای مددجویان بنیاد کودک اردو می ذاره. یا مثلا فلان شرکت لوازم صوتی تصویری برای تبلیغات برای مددجویان جشنواره تدارک می ده. یا برخی از گروه های موسیقی برایشان کنسرت ترتیب می دهند.
می دانید یک گروه ده بیست نفره خیریه باید چه قدر تلاش بکنه تا بتونه همچین برنامه ای ترتیب بده که روحیه بچه را بهتر کنه. چه قدر سخته؟! چه قدر مسئولیت و دردسر داره چند صد بچه  را به اردو بردن؟! اما یک موسسه خیریه شناخته شده مثل بنیاد کودک از این قبیل برنامه ها به طور مرتب می ذاره.
یادمه یک زمانی که برای بنیاد کودک تبلیغ می کردم وسط کار یک عده خانم سانتی مانتال (از تیپ هایی که دایم شر ور احساسی می گویند -شبیه دختر شاه در سریال قهوه تلخ مهران مدیری) آمدند  و شعار دادند که چرا ما بین سفید و سیاه فرق می ذاریم ما باید همه بچه ها را حمایت کنیم. با این حرف بنیاد کودک را زیر سئوال بردند. حالا ما در ایران بچه سیاهپوست از کجا پیدا کنیم؟ علی الاصول حرف درستی است اما در شبکه های اجتماعی از این حرف های احساسی زدن درد هیچ بچه ای را-اعم بر سفید و سیاه - تسکین نمی ده! اون افراد سانتی مانتال هم اگر راست می گویند یک بچه از خانوادده های آسیب دیده را یک روز به پارک ببرند که کمی روحیه اش شادتر بشه. خییلیی سخته. اما خیلی لازم هست که بچه ها این اردوهای تفریحی-علمی- هنری -فرهنگی تجربه کنند تا رشد فکری خوبی داشته باشند.
برای بنیاد کودک تبلیغ کنید. گروه های خیریه کوچک و ثبت نشده ابدا نمی توانند کارکرد بنیاد کودک را داشته باشند.

به علاوه به بنیاد می شه از خارج از ایران هم کمک کرد. هر گونه که توانستیم برای بنیاد کودک تبلیغ کنیم. اگر تونستیم خودمان کفیل ویا همیار بنیاد کودک باشیم.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل