ارطغرل و سعدی

+0 به یه ن

من در ایامی که اینترنت بین الملل نبود سریال ارطغرل را به طور کامل تماشا کردم. همان طوری که نوشتم من به دوره سلجوقی علاقه مندم و با جست و جوی کلید واژه «سلجوقی» در آپارات به این سریال رسیدم. گویا افراد مذهبی- هم در ایران و هم در کشورهای دیگر- به این سریال علاقه زیادی دارند. . گویا این سریال در پاکستان طرفداران میلیونی داشته و دارد. تا جایی که بعد از پخش این سریال محبوب در لاهور مجسمه ارطغرل سوار بر اسبش را ساخته اند! طبعا علیه این سریال هم نقدهای بسیار نوشته شده است. منتقدان نگران ترویج خشونت و ترویج بنیادگرایی اسلامی توسط این سریال هستند. به واقع هم اگر خود بیننده پیش زمینه این دو گرایش را داشته باشد سریالی مانند سریال ارطغرل می تواند این گرایش ها را در او تشدید نماید. اما من ازمنظرهای دیگری این سریال را تماشا می کنم و از آن بسیار می آموزم. به تدریج در مورد این سریال بیشتر خواهم نوشت. فعلا در زیر یکی از حکایت های طنز گونه گلستان سعدی را می آورم تا متوجه شوید چه ربطی بین سریال ارطغرل و سعدی برقرار می کنم. البته- دست کم تا اینجا که من سریال را دیده ام - در سریال اسمی از سعدی نمی آید. با این که بخش قابل توجهی از داستان سریال در قونیه (پایتخت وقت دولت سلجوقی) اتفاق می افتد از مولانا هم چندان سخنی نیست -جز در یک قسمت که در آن گذرا اشاره می شود که باید از دانشمندانی مثل مولانا در برابر حمله مغول محافظت کنند.



-----------
حکایت شماره ۳۱ گلستان سعدی

حکایت شمارهٔ ۳۱





از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قُدس نهادم و با حیوانات اُنس گرفتم.تا وقتی که اسیرِ فرنگ شدم، در خَنْدَقِ طَرابُلُس با جُهودانم به کارِ گِل بداشتند.یکی از رؤسایِ حَلَب که سابقه‌ای میانِ ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان! این چه حالت است؟!گفتم: چه گویم؟:همی گریختم از مردمان به کوه و به دشتکه از خدای نبودم به آدمی پرداختقیاس کن که چه حالم بود در این ساعتکه در طویلهٔ نامردمم بباید ساختپای در زنجیر پیشِ دوستانبِهْ که با بیگانگان در بوستانبر حالتِ من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نِکاح من در آورد به کابین، صد دینار.مدّتی برآمد. بدخوی ستیزه‌روی نافرمان بود؛ زبان درازی کردن گرفت و عیشِ مرا مُنَغَّص داشتن.زنِ بد در سرایِ مردِ نکوهم در این عالم است دوزخِ اوزینهار از قرینِ بد، زِنهار!وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّارباری زبانِ تَعَنّت دراز کرده همی‌گفت: تو آن نیستی که پدرِ من تو را از فرنگ باز خرید؟!گفتم: بلی! من آنم که به ده دینار از قیدِ فرنگم بازخرید و به صد دینارْ به دستِ تو گرفتار کرد.شنیدم گوسپندی را بزرگیرهانید از دهان و دستِ گرگیشبانگه کارد در حلقش بمالیدروانِ گوسپند از وی بنالید:که از چنگالِ گرگم در ربودیچو دیدم عاقبت، خود گرگ بودی



---------------این حکایت گلستان را نقل کردم که از زبان سعدی دوران ارطغرل و ارزش گذاری های آن دوران را باز بشناسیم. دنیایی بوده پر از خط کشی های دینی که اگر از شهر خودبیرون می رفتی ممکن بود توسط کسانی که همکیش تو نبودند به بردگی گرفته شوی وبه «کار گل» واداشته بشوی. حتی فرد فرهیخته نام آوری مانند سعدی هم از این نوع آسیب ها در امان نبوده. خلاصه این که قضاوت در مورد شخصیت های تاریخی را در ظرف زمان خود باید انجام داد.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل


  • [ ]